رمان من یک بازنده نیستم پارت ۴۹

 

 

-قابل احترامه، ولی نباید بیشتر از این کشش بده.
-کاش گوش می گرفت.
-سر عقل میاد، آدمی زاد به یه نفس بنده، میاد و میره، نباید با عذاب وجدان سرتو بذاری بمیری که.
کمی کلامش ناخوشایند بود.
ولی شاید هم حق با او بود.
کاش در سر این دختر کله شق می رفت.
-حق با شماست.
-چاییتون سرد شد، بگم عوضش کنن؟
-نه ممنونم، همینو می خورم.
فنجانش را تا نیمه خورد.
-من دیگه باید برم، خیلی مزاحمتون شدم.
-کجا؟ شام رو بمونید.
-ممنونم باید برسم خونه، پسرم حتما منتظره.
-اوه بله.
از جایش بلند شد.
-بازم عذرخواهی می کنم.
-خوشحال شدم نفرمایید.
-نظر لطفتونه.
از بس این کلمات را استفاده کرد داشت حالش بهم می خورد.
به سمت در رودی راه افتاد.
خانم سبز هم پشت سرش بود.
دم در برگشت.
دست خانم سبز را گرفت.
-خواهش می کنم راضیش کنید که منو ببینه.
-حتما اینکارو می کنم.
-خیلی خیلی ممنونم.
قدش از خانم سبز بلند تر بود.
خصوصا که کفش های پاشنه بلند هم پوشیده بود.
خم شد، گونه پیرزن را بوسید.
-همه ی امیدم به شماست.
-امیدت به خدا باشه، حل میشه.
دست خانم سبز را فشرد.
-ممنونم.
دست خانم سبز را رها کرد.
در را باز کرد و گفت: هوا سرده لطفا بیرون نیاین.
خانم سبز دستی برایش تکان داد و گفت: به امید دیدار.
حمیرا سر تکان داد.
راهش را گرفت و رفت.
ولی لبخندی روی لبش بود.
مطمئن بود این پیرزن راضیش می کند.
این بار دیگر شادان در چنگش بود.
****

صدای زنگ نگاه هر دو را به سمت آیفون کشاند.
فروزان بلند شد تا ببیند چه کسی پشت در است؟
از آیفون نگاه کرد.
فردین بود.
با قیافه ای که یک من عسل هم نمی شد خوردش!
-کیه مامان؟
-فردین!
-باز نکنی ها؟
فروزان اخم کرد.
گوشی را برداشت.
-جانم عزیزدلم؟
-باز کن فروز.
-خوبی؟
-باز کن میگم.
بین این دو تا بچه مانده بود.
عجب روزگاری داشت!
دکمه را زد و گفت: بیا بالا.
شادان فریاد زد: چرا باز کردی مامان؟
-خفه شو شادان، خسته ام کردین شما دو تا.
از صبح گفته بود بیاید بروند یک درمانگاه پاهای کوفتیش را ببیند.
نکند خدای ناکرده عفونت کند.
ولی لجبازی کرد.
از جایش تکان نخورد.
حالا دیگر داشت غروب می شد.
سر ظهری بود داشت به فردین پیام می داد.
البته خود فردین پیام داد احوال شادان را پرسید.
جریان را برایش گفت.
مطمئنا از این عصبی بود.
در ورودی را برای فردین باز کرد.
شادان رویش را برگرداند.
دیگر عصبی نبود.
بیشتر خجالت زده بود.
فردین داخل شد.
ظاهرا هم توپش پر بود.
بدون سلام و علیک رو به فروزان گفت: برو براش یه چی بیار بپوشه بریم درمونگاه.
شادان تیز نگاهش کرد.
-به تو چه؟
-بیشتر از این حرف بزنی جوری می زنم تو گوشت که بفهمی دنیا دست کیه؟
رنگ تعجب در نگاه هر دو زن نشست.
بس بود.
هرچه با شادان مدارا می کرد.
هر چه نرم رفتار می کرد فایده نداشت.

او به مردی مهربان احتیاج نداشت.
فعلا مردی را می خواست که جلوی کله شقی هایش را بگیرد.
-من جای نمیام.
-به زور می برمت.
به فروزان غرید: منتظر چی هستی فروز؟
-من…؟ وای الان میرم.
فورا به اتاق شادان رفت.
برایش یک از این پالتوهای مثلا مد گل و گشاد را آورد.
با یک روسری رنگ روشن.
-مامان من نمی پوشم.
فردین به سمتش آمد.
بازویش را محکم گرفت.
-بکن تنش فروز.
شادان هرچه مقاومت می کرد زور فردین بیشتر می شد.
بلاخره به زور پالتو را تنش کردند.
روسری هم شلخته بسته شد.
تا فروز لباس عوض کند، فردین دست انداخت زیر سر و پایش!
از جا بلندش کرد.
می خواست دست و پا بزند.
ولی می ترسید بیفتد.
-عین یه بچه خوب سر جات باش دختر.
به سمت آسانسور رفت.
دکمه را با آرنجش فشرد.
به محض باز شدن داخل شد.
-خیلی احمقی!
شادان جوابش را نداد.
-می خواستی خودکشی هم بکن ها؟
-به خودم ربط داره.
-از حالا نشونت میدم.
-مثلا قراره چیکار کنی؟
به آرامی کنار گوشش گفت: از درمونگاه برگشتیم به همه میگی به من جواب مثبت دادی و دقیقا یک هفته بعدش زنم میشی وگرنه به همه میگم دیشب چه اتفاقی افتاد که البته به میل و رغبت خودت بود درسته؟ تو که نمی خوای کسی بدونه؟
رنگ شادان پرید.
با ترس به فردین نگاه کرد.
-تو این کارو نمی کنی.
-مطمئنم اصلا دلت نمی خواد امتحان کنی.
باید سفت و سخت با این دختر برخورد می کرد.
همین روش جواب می داد.
دیشب بهترین دستاویز بود.
و بلاخره شادان زنش می شد.
از این سردرگمی کوفتی هم نجات پیدا می کرد.
فروزان با عجله در را بست و وارد آسانسور شد.

فردین ساکت شد.
شادان هم در آغوشش فقط می لرزید.
بدترین و وحشتناک ترین پیشنهادی بود که می توانست در این موقعیت بگیرد.
آسانسور به سرعت پایین رفت.
فردین به محض باز شدن در آسانسور پیاده شد.
از آپارتمان بیرون زد.
مستقیم به سمت ماشینش رفت.
شادان را صندلی عقب گذاشت.
جوری که پایش روی صندلی ها دراز باشد.
فروزان هم کنارش نشست.
شادانی که مدام سروصدا می کرد حالا جوری زبانش بریده شده بود که فروزان هم متعجب بود.
فردین فورا پشت فرمان نشست و حرکت کرد.
اولین درمانگاهی که یافتند ماشین را جلویش پارک کردند.
فروزان زودتر رفت تا نوبت بگیرد.
فردین، شادان را بغل کرد و با خودش از پله های درمانگاه بالا برد.
فروزان با دیدنشان دست تکان داد که یعنی اینجا بیایند.
اتاق پانسمان بود.
شادان را آنجا برد.
روی تخت دراز کشید.
مردی که مسئول بود پانسمان دیشب فروزان را باز کرد.
نگاهی به پا انداخت.
حرفی نزد.
فقط بی سرو صدا مشغول شستشوی زخم بود تا بریدگی ها را بهتر ببیند.
کارش که تمام شد نخ و سوزن بخیه را آورد.
و البته آمپول و مایع بی حسی!
فردین درون چهارچوب در ایستاده بود و نگاه می کرد.
فروزان ولی بالای سرش بود.
حدود یک ساعت طول کشید تا تمام شد.
شادان بی حال بود.
روی تخت دراز کشیده و تکان نمی خورد.
فردین برایش آب میوه ی شیرین خرید و برگشت.
به دست فروزان داد و گفت: بده بهش بخوره حالش جا بیاد.
شادان صدایش را شنید.
ولی عکس العملی نشان نداد.
پاهایش بخاطر بخیه می سوخت.
ترجیح می داد به جای شاخه شانه کشیدن آرامش داشته باشد.
آب میوه را هم کامل خورد.
واقعا به یک چیز شیرین احتیاج داشت.
حالش که بهتر شد فردین به سمتش آمد.
-بریم؟
فروزان بیرون رفت.
-من هزینه رو حساب می کنم.
-لازم نیست، شادان رو می برم تو ماشین میام هزینه رو میدم.

-نه نمیشه، تو ببر میام.
اصلا مهلت نداد و رفت.
شادان نگاهش کرد.
-مطمئنم فقط یه تهدید!
-پس می خوای امتحانم کنی.
-تو آبروی خودتو نمی بری.
فردین دست زیر پا و سرش برد و بلندش کرد.
-همه منو می شناسن، من کسیم که با سارا بود ولی تو چی؟ کی باور می کنه شادان این کارو کرده باشه؟
شادان نیشخندی زد و گفت: دقیقا، هیشکی حرفتو باور نمی کنه.
-فردین دروغگو نیست و البته بیخود هم تهمتی به کسی نمی زنه.
خنده ی شادان محو شد.
حرصی نگاهش کرد.
-جوابم منفیه.
-خیلی خب!
از درمانگاه بیرون آمد.
پله ها را پایین رفت و بزور شادان را صندلی عقب نشاند.
خودش هم پشت فرمان نشست.
-هیچ کاری نمی تونی بکنی.
-بسپرش به من، نشونت میدم چیکار می تونم بکنم.
ترسی درون دل شادان نشست.
هم به حرف هایش اعتماد نداشت.
هم می ترسید.
اگر واقعا به همه بگوید چه؟
آبرویش همه جا می رفت.
سکه ی یک پول سیاه هم نمی شد.
-حالا دیگه کارت به جایی رسیده که اینجوری می خای خودتو ذلیل کنی؟
-نه دارم به روش خودم تورو آدم می کنم.
برای هر حرفی جوابی هم در آستین داشت.
-کورخوندی، سر قبری که نشستی خالیه.
فردین خندید.
-تو نگران من نباش.
-کی نگران توئه؟ ماشالله اینقد جلبی که فکراتم عجیب و غریبه.
-تو نفهمی شادان، تو حالیت نیست و داری با زندگی من و خودت بازی می کنی.
-من چیکار دارم به زندگی تو؟
-اگه کاری نداشتی غلطی کردی اون شب…
شرمی ناخواسته روی گونه ی شادان نشست.
فردین هم جمله اش را ادامه نداد.
-اونشب خب…هیچی دست خودم نبود…
-اتفاقا فرمانده تو بودی..
چقدر احساس خجالت می کرد.
جوری که دیگر حرف نزد.

فردین نیشخند زد.
می دانست چه کارش کند.
حالا هی مخالفت کند.
اصلا مهم نبود.
با آمدن فروزان باز هر دو ساکت شدند.
اصلا نباید صدای این مسئله را در می آوردند.
فروزان به محض نشستن سرش را به پشت برگرداند و گفت: هنوز درد داری؟
-نه بهترم.
-خداروشکر.
-فردین بریم خونه ی ما!
شادان فورا اعتراض کرد.
-مامان من خونه ی خودم راحتترم.
-کی قراره ازت مراقبت کنه ها؟ با این پاها قراره چیکار کنی؟…برو فردین!
فردین ماشین را به حرکت در آورد.
درون ماشین متحرک هم می تواند سر حرفشان چانه بزنند.
-مامان جان من یک هفته خونه ی شما چیکار کنم؟
-تنهایی تو خونه ی خودت قراره چیکار کنی؟
-میرم شرکت.
-با این پاها؟
شادان دیگر ادامه نداد.
اصلا حرف حساب که جواب نداشت که بخواهد بدهد.
فردین لبخند زد.
فروزان همیشه برنده بود.
بلاخره هم فردین را به خانه ی شاهرخ برد.
خودش هم تا داخل بردش!
وقت رفتن کنار گوشش گفت: بهش فکر کن فقط یه هفته وقت داری.
-تو جواب هیچ تغییری ایجاد نمیشه.
-خواهیم دید.
از فروزان و بقیه خداحافظی کرد و رفت.
شاهرخ که تلفتی ماجرا را شنیده بود متاسف به پاهای شادان نگاه می کرد.
حسابی داغان کرده بود.
گاهی فکر می کرد این دختر اصلا بزرگ نشده.
کارهایی می کرد که همه شگفت زده می شدند.
با این حال اهل سرزنش کردن نبود.
فقط حال شادان را پرسید.
کمی سربه سرش گذاشت.
ولی از حمیرا نپرسید.
باید همین روزها به دیدن حمیرا می رفت.
تلاشش برای دیدن شادان کمی مسئله دار شده بود.
شاید هم کاسه ای زیر نیم کاسه بود.
خصوصا که کمکی از شاهرخ و فروزان نمی خواست.
به سراغ فردین رفته.

اینجا چیزهایی بودار بود.
**********
شیلا دوان دوان گوشی شادان را آورد.
-آجی شادان گوشیت داره زنگ می خوره.
گوشی را گرفت.
گونه ی شیلا را محکم بوسید.
-ممنونم فسقلی!
به صفحه ی گوشی نگاه کرد.
شماره ی خانم جان بود.
فورا جواب داد.
-جانم خانم جون.
-سلام دخترم، خوبی؟
-قربونتون برم، خوبم الهی شکر، شما چطورین؟
-منم بد نیستم، کجایی؟ انگار چند روزه شرکت نرفتی.
-بله خانم جون، پامو شیشه بریده بخیه خورده نتونستم راه برم و خب…
-خدا مرگم بده چرا نگفتی؟
-نگران نشید، دیگه خوب شده.
-چطور این اتفاق افتاد؟
یکی از گلدونای خونه شکست حواسم نبود پام رفت روش.
نباید دروغ می گفت.
ولی حقیقت را هم نمی توانست بگوید.
یعنی اگر به هر کسی می گفت به خانم جان عمرا!
-عزیزدلم، حتما خیلی درد کشیدی.
-اولش آره، اما حالا دیگه خوب شده، همین روزا باید برم بخیه هارو بکشم.
-خیلی دلم می خواست ببینمت.
-خانم جون به محض اینکه پام خوب بشه میام دیدنتون.
-به خودت فشار نیار.
-چشم، ماتیار چطوره؟
-اونم خوبه، چند روزی با دوستاش رفته بیابون گردی.
لبخند زد.
از قیافه ی این پسر مشخص بود اهل سفر باشد.
-خیلی عالیه، تو خونه نشستن و همش کار آدمو پیر می کنه.
-اینارو برای خودتم تجویز کن.
شادان خندید و گفت: چشم.
-برو عزیزم استراحت کن، مزاحمت نمیشم.
-قربونتون برم، چشم، سلام برسونید.
-تو هم سلام همه خصوصا مادرتو برسون.
-به روی چشم.
تماس که قطع شد لبخند روی لبش بود.
چقدر این پیرزن ماه بود.
حتی گاهی که یادش می رفت احوالش را هم بپرسد او خودش زنگ می زد و سراغش را می گرفت.
گوشی را روی میز گذاشت.

فروزان برایش شیرکاکائو درست کرده بود.
با لیوانی بزرگ از شیرکاکائو آمد.
-خانم جان سلام رسوند.
-سلامت باشن.
لیوان را به سمتش گرفت و گفت: بخور، گرمه.
-ممنونم مامان.
-امشب قراره فربد و زنش و نعیم و لادن هم بیان.
-چه خبره باز مهمونیه؟
-نه فردین دعوتشون کرده، خودشم تو راهه.
ابروی شادان بالا پرید.
-چی شده مگه؟
فروزان شانه بالا انداخت.
-نمی دونم، خبر ندارم.
باز فردین می خواست چه کار کند؟
کمی از شیر کاکائوش نوشید.
طعمش عالی بود.
-برای شام میان؟
-آره!
-ولی دیوقته که!
-ه شاهرخ زنگ زدم سرراه غذا بگیره بیاره.
خندید و گفت: بیچاره عمو.
فروزان کمرنگ لبخند زد.
نگاهی به شیلا که در حال ور رفتن با آکواریوم ماهی بود انداخت.
-بچه تو آخرش این آکواریوم رو رو سر خودت خالی می کنی.
-صبح یکی از ماهی ها مرده بود.
-همینه دیگه!
حدود نیم ساعت بعد صدای زنگ آمد.
فروزان بلند شد تا ببیند کیست؟
به آیفون نگاه کرد.
فربد و نگین بودند.
در را باز کرد.
پشت سرش صدای بوق آمد.
انگار با هم هماهنگ کرده باشند.
سر و کله ی نعیم و لادن هم پیدا شد.
لادن بیچاره پا به ماه بود.
باید خیلی مواظبش می بودند.
-بچه رسیدن.
شادان لبخند زد و پای دراز شده اش روی میز را جمع کردند.
فربد هر روز می آمد و سر می زد.
نعیم هم همان شب اول با لادن آمد.
نگین که از بس حالش بد بود و بد ویار اصلا نتوانست بیاید.
حتما امشب خیلی مهم بوده که همگی آمدند.

باید می فهمید فردین باز چه خوابی دیده.
از این مرد هر چیزی بر می آمد.
حس می کرد این روزها عین باروت خطرناک است.
نمی توانست بخاطر درد پاهایش از جایش بلند شود.
همان نشسته با لادن و نگین روبوسی کرد.
لادن نفس نفس زنان روی مبل نشست.
-پس کو این فردین خان؟
فروزان به سمت آشپزخانه رفت و گفت: خودشم پیداش میشه.
نگین کنار شادان نشست.
-ببخش عزیزم نتونستم بیام دیدنت، حالم اصلا خوب نیست.
شادان دستش را گرفت و گفت: فدای سرت عزیزم، مشکلی نیست.
فروزان رفت و با چای برگشت.
همن موقع شاهرخ هم با غذا آمد.
یک ربع بعد سرو کله ی فردین پیدا شد.
لبخندی طرح دار روی لبش بود.
شادان با شک نگاهش می کرد.
این خوشحالی خیلی مورددار بود.
فروزان رو به فردین گفت:شام بخوریم یا قراره حرف بزنی؟
فردین از جایش بلند شد.
-حرف می زنم.
نگاهی به شادان انداخت.
رنگ شادان پرید.
انگار شصتش خبردار شد که فردین قرار است در مورد چه چیزی حرف بزند.
آب دهانش را قورت داد.
-راستش مسئله ای هست که ترجیح دادم در حضور همگی بیان بشه.
نگاهش میخ روی شادان بود.
انگار داشت تهدیدش را عملی می کرد.
شادان با ترس و التماس نگاهش کرد.
فردین با جدیت ادامه داد: من و شادان…خب راستش به این پای زخمی و دعوایی که کردیم ربط داره.
شاهرخ گفت: چی شده فردین؟
-من و شادان با هم…
شادان وسط حرفش پرید.
خیلی هول و دستپاچه گفت: ما می خوایم ازدواج کنیم.
همه ی نگاه ها روی شادان ماند.
فردین با لبخند نگاهش می کرد.
دقیقا همین را می خواست.
بلاخره مجبورش کرد.
-درسته ما تصمیم گرفتیم به محض خوب شدن پاهاش ازدواج کنیم.
فروزان حیرت زده گفت: به همین سرعت؟!
فربد با شک نگاهشان می کرد.
انگار حس کرده بود چیزی اشتباه است.
-برنامه ریزی ها با شما.

شاهرخ دستش را بالا گرفت تا همه ساکت شوند.
-این تصمیم گیری یعنی چی؟
شادان ساکت شد.
به شدت قلبش می کوبید.
فردین خیلی ساده گفت: چند مدته داریم دنبال یه تصمیم عاقلانه می گردیم.
فروزان مداخله کرد و گفت: شما تا دیشب سایه همدیگه رو با تیر می زدین.
-همه چیز عوض میشه خواهر مت.
فردین رو به شادان گفت: تو هم حرف بزن.
شادان دستپاچه گفت: بله، خب ما تصمیم گرفتیم همه چیزو بذاریم کنار.
شاهرخ نفس عمیقی کشید.
-مبارکه!
خودش هم کف زد.
بقیه را هم مجبور کردن کف بزنند.
فردین با خباثت به شادان نگاه کرد.
بلاخره مجبورش کرد.
حقش بود.
تمام این مدت زجرش داد.
حالا نوبت او بود.
هر غلطی می خواهد بکند.
فروزان به آرمی به شادان گفت: مادرشوهرتم باید تو جریان بذاری.
آه از نهاد شادان بلند شد.
با پیشنهادش در مورد ماتیار چه می کرد؟
-آره به محض اینکه بتونم راه برم باید برم سراغش.
فردین که صدایشان را شنیده بود گفت: خودم باهات میام.
فروزان بلند شد و گفت: میرم شیرینی بیارم، بلاخره طلسم این دوتا شکسته.
همه خندیدند.
شادان اما نگران بود.
نمی دانست اضطرابش را چطور نشان بدهد.
فردین نه راه پیش گذاشته بود نه راه پس!
جوری دست و پایش رابست که غیر از موافقت هیچ کاری نمی توانست بکند.
از زمستان متنفر بود.
کاش زود بهار می آمد.
بهار خیلی اتفاقات خوب در پیش داشت.
حداقل اینکه این همه مصیبت نمی خواست در پشت سر بگذارد.
فربد بلند شد.
با فردین دست داد و تبریک گفت.
پیشانی شادان را هم بوسید.
بلاخره این بزرگترین خبر خانواده بود.
این دو بلاخره از خر شیطان پایین آمدند.
فروزان حالا حالاها کار داشت.
با ظرف شیرینی که آمد گفت: مهمونی باید بگیریم درسته؟
فردین فورا گفت: نمی خوام شلوغ بشه.

شادان حرفی نزد.
حالا که آب از سرش گذشته بود چه یک وجب چه چند وجب!
فردین بلاخره کار خودش را کرد.
پس مهم نبود مهمانی شلوغ باشد یا خودمانی!
باز هم با خودش تکرار کرد از زمستان متنفر است.
کاش زود تمام شود.
پاهایش را روی میز گذاشته بود و به بقیه نگاه می کرد.
فروزان با ذوق در حال برنامه ریزی بود.
او که عمرا لباس عروس می پوشید.
فوقش یک کت و شلوار سفید.
در همین حد کافی بود.
تازه بروند محضر عقد کنند.
سفره ی عقد و این جنگولک بازی ها از سن او گذشته بود.
-یه لحظه…
همه به فردین توجه کردند.
-من باید در مورد بعد از عقدمون حرف بزنم، شادان باید با من زندگی کنه.
شادان فورا نگاهش کرد.
-چی؟!
-زن جایی میره که شوهرش می خواد.
دست شادان مشت شد.
کم کم به خیلی چیزها داشت مجبورش می کرد.
مردیکه ی نامرد!
داشت از آب گل آلود ماهی می گرفت.
باشد فعلا نوبت او بود.
تا دلش می خواهد بتازاند.
نوبت او هم می رسید.
نشان می داد.
خیلی ساده گفت: من مشکلی با این قضیه ندارم.
فردین متعجب نگاهشکرد.
حس می کرد زیر این موافقتش فکری نهفته است.
وگرنه از این دختر لجباز این چیزها بعید بود.
فروزان با خنده گفت: دهنتونو شیرین کنین، عروسی داریم.
صدای هو همگی بلند شد.
شادان تیز به فردین نگاه کرد.
داشت با چشمانش خط و نشان می کشید.
هیچ چیزی اینگونه باقی نمی ماند.
فردین را تار و مار می کرد.
کاری می کرد یادش برود آتو بگیرد.
فروزان شیرینی ها را تعارف کرد.
شادان بی میل برنداشت.
فقط به این فکر کرد چطور در این مورد با خانم جان حرف بزند.
خصوصا که پیشنهاد ماتیار را داده بود.

آخر شب که همگی رفتند، درون تختش دراز کشید.
باید می رفت بخیه ی پایش را می کشید.
زخم ها آنقدر هم عمیق نبودند که بخیه شوند.
امان از دل نگرانی های مادرانه ی فروزان!
اگر یک ذره حمیرا هم عین فروزان دل نگرانش بود حتما به دیدنش می رفت.
پتو را روی خودش کشید.
ماه درون اتاقش مهمان بود.
احساس سرما می کرد.
فردین با این پیشنهاد دستش را درون حنا گذاشت.
ولی نوبت تلافی او هم می رسید.
هر چند ته دلش شاید این اجبار را دوست داشت.
بلاخره باید پیش می آمد.
از بس دست دست کرد خسته بود.
حالا دیگر یک راه داشت.
و پذیرفت.
پلک روی هم گذاشت.
فردا روز دیگری بود.
*****
فصل دوازدهم
-چه بلایی سر خودت آوردی دخترجون؟
لبخند زد.
-یه اتفاق بود.
-پاهات ناکار شده.
-خوب شدن دیگه!
خانم جان نگاهش رااز پاهای شادان گرفت.
از وقتی بخیه هایش را کشیده بود راه می رفت.
اما نه زیاد.
فورا هم کفش هایش را از پاهایش در می آرد تا فشاری به پاهایش نیاید.
-ماتیار کجاست؟
-سرکاره.
لبخند زد.
-می خواستین منو ببینین.
-آره دخترم، تو که از ما رو میگیری.
-نگین تورو خدا، فقط یکم گرفتار بودم بعدم که این پاها…
خانم جان آه کشید.
-روی پیشنهادم فکر کردی؟
-بله.
مکث کرد.
چهره ی مشتاق خانم جان توی ذوقش می زد.
-من جوابم منفیه.
چهره ی خانم جان فورا درهم گره خورد.
انگار همه ی ذوق و شوقش پر کشید.

-خوبین؟
-خوبم…خوبم.
-من متاسفم ولی خب…راستش چیز دیگه ایه که باید بدونید.
-چی شده عزیزم؟
-من پیشنهاد ازدواج نامزد سابقم رو پذیرفتم.
خانم جان پوزخند زد.
-اون جوون بلاخره کار خودشو کرد.
متعجب به پیرزن نگاه کرد.
-از روز اولی که دیدمش می دونستم کار خودشو می کنه.
-خب ما نامزد بودیم.
-خبر دارم.
شادان لب گزید.
گفتن در این مورد خجالت زده اش می کرد.
-تو خودت مسئول زندگیت هستی عزیزم، برات آرزوی خوشبختی می کنم.
-ممنونم خانم جون، از من دلخورین؟
-نه عزیزم چرا باید دلخور باشم؟
ولی حس می کرد بابت رد کردن پیشنهاد ازدواج ماتیار دلخور شده.
خصوصا که پذیرفتن فردین کمی سنگین بوده.
-یه چیزی ازت می خوام.
-شما جوون بخواین خانم جون.
-مادرت حمیرا اینجا بود چند روز پیش!
تمام صورتش اخم شد.
حتی اینجا هم دست از سرش برنمی داشت.
-این تنها خواسته ی من به عنوان مادرشوهرته.
-می دونم چی می خواین
-امیدوارم که قبول کنی.
-خواهش می کنم اینو ازم نخواین.
خانم جان رنگ صدایش را کمی مظلومانه تر کرد.
-تو که پیشنهاد ماتیارمو رد کردی حداقل این یکی رو اجابت کن.
لب گزید.
خدا این زن را لعنت کند.
این چه کاری بود که می کرد.
ظالمانه بود.
-زنگ می زنم بیاد همین جا،همین جا حرف بزنین ها؟
دستی به صورتش کشید.
-چی میگی؟
آش کشک خاله بود.
انگار باید یک جایی وا بدهد.
-چشم.
خانم جان لبخند زد.
-ممنونم دخترم.
خدا لعنت کند حمیرا را.

این زن بیخ ریشش بود.
عین فردین که باید قبولش می کرد.
بعضی از آدم ها در زندگیش اجبار بودند.
خصوص زندگی او!
خانم جان با اینکه ته دلش به شدت از رد شدن ماتیار ناراحت بود ولی همین که ثابت کرد شادان روی حرفش حرف نمی زند و حمیرا را قبول می کند کافی بود.
شادان حکم دخترش را داشت.
باید قبول می کرد.
شادان یک ساعت دیگر هم ماند.
دم غروب بود که به خانه برگشت.
در حالی که دلش آشوب بود.
***
صدای بله ی که گفت درون گوش خودش چندین بار پیچید.
صدای کف زدن کل سالن کوچک محضر را پر کرده بود.
هنوز باور نمی کرد که زن فردین شده.
بلاخره شکستش داد.
از حالا او زن فردین بود.
فردین دستش را گرفت.
مستقیم نگاهش کرد.
به آرامی گفت: بلاخره تموم شد.
هیچ جوابی به او نداد.
فقط نگاهش کرد.
کت و شلوار قهوه ای به تن داشت.
با پیراهنی کرم رنگ!
موهایش را بالا زده بود.
بوی ادکلنش همانی بود که برای تولدش هدیه داده بود.
حلقه ی سفیدی که به دستش کرده بود به انگشتش می آمد.
-لبخند بزن.
-به چی؟
گره ای میان ابروی فردین افتاد.
شادان رویش را گرفت.
ته دلش خوشحال بود.
مردی که دیوانه وار دوستش داشت دیگر مال خودش بود.
مازیار درون قبرش بود.
می لرزید یا نه دیگر مهم نبود.
از امروز فردین همسرش بود.
مال خودش!
برای داشتنش واقعا زجر کشید.
زجر هم داد.
صادقانه می خواست با خودش طی کند، دو دلی امانش را بریده بود.
انگار دو نفر به دو مسیر جدا از هم دستش را می کشیدند.
این فردین بود که محکمتر دستش را کشید.

و بلاخره شادان زنش شد.
-نمی خوام قیافه تو عبوس ببینم.
به حلقه ی ظریف و سفید رنگ درون دستش نگاه کرد.
عاقد صیغه ی را خوانده بود.
همه کم کم می آمدند که تبریک بگویند.
فردین درون گوشش گفت: امشب می خوامت.
مفهوم حرفش را گرفت.
ولی جوابش را نداد.
در عوض بلند شد تا با خانم جان روبوسی کند.
پیرزن با تمام دل خونیش آمده بود.
با محبت گونه ی شادان را بوسید.
برایش جعبه ی مخملی آورده بود.
یک سرویس طلای زیبا بود.
بلاخره جدای از اینکه شادان عروسش بود، دخترش هم بود.
-چرا زحمت کشیدین؟
-تو دخترمی عزیزم، آرزو دارم که خوشبخت ببینمت.
-فداتون بشم من.
خانم جان دستش را به گرمی فشرد و کنار رفت.
فروزان و شاهرخ آمدند.
آنها هم هدایای خودشان را دادند.
کم کم فربد و نگین، نعیم و لادن آمدند.
آیدا هم با خانواده اش آمده بود.
نیما و آرمان هم آمده بودند.
و البته خانم رازی عزیز…
وقتی این زن را می دید دلش می خواست فردین را تکه تکه کند.
خصوصا که واقعا زن زیبایی بود.
امروز هم که حسابی با آن تیپ و آرایش محشر زیباتر شده بود.
در اولین فرصت کاری می کرد که اخراج شود.
این زن عصبی اش می کرد.
برای شام به یک رستوران دعوت بودند.
شادان کت و شلوار سفیدرنگی پوشیده بود.
یک تاج گل طبیعی روی موهایش بود.
با این حال شال روی مویش انداخت.
رژش قرمز تیره بود.
رنگی که به صورت سفید و موهای رنگ کرده اش می آمد.
فردین برای احترام صندلی را پشت سرش کشید.
شادان نشست و فردین هم کنارش.
-چی می خوری؟
-زیاد برام مهم نیست، هرچی می خواد باشه.
فروزان صندلی را کشید و کنارشان نشست.
-شیلا کجاست؟
-خوابش برد.

سفارشات را خیلی زود آوردند.
حدود ۱۰ گارسون مدام به میزها سر می زدند.
فردین تکه ای مرغ درون دهان گذاشت.
-غذاهای اینجا خیلی خوبه!
شادان نگاهش کرد.
کمی نوشابه برای خودش ریخت.
-آروم بخور تو گلوت گیر نکنه.
-نگران من نباش، تو بخور یکم جون بگیری.
فروزان با حسرت گفت: هنوز باور نمی کنم شما دو تا بلاخره با هم ازدواج کردین.
شادان جرعه ای از نوشابه اش خورد و گفت: من خودمم هنوز باور نکردم.
فردین با دهانی پر گفت: من که خیلی خوب تو باورم نشسته.
فروزان خندید.
ولی شادان چپ چپ نگاهش کرد.
فردین بی اهمیت شامش را تمام کرد.
هیچ چیزی نمی توانست خوشحالیش را خراب کند.
بعد از شام همه به دنبال عروس و داماد راه افتادند.
صدای بوق ها خیابان را پر کرده بود.
فردین هم با آنها هم نوا شده دستش از روی بوق کنار نمی رفت.
-بس کن فردین سرم رفت.
-یکم ذوق داشته باش.
-ندارم.
بعد از دور زدن درون خیابان ها به سمت خانه ی فردین رفتند.
اولین شبی که بعد از ۴ سال شادان از خانه ی خودش دل می کند.
فروزان جلوی در پیشانی شادان را بوسید.
-لطفا خوشبخت شو.
شادان لبخند زد.
-خوشبخت میشم.
وارد خانه شدند.
فردین از خستگی کتش را درآورد و روی مبل انداخت.
شادان دست به کمر گفت: از این به بعد زن این خونه منم، پس با دستورات من پیش میریم.
-دیگه چی؟
با همان لباس ها به سمت حمام رفت.
-فردین!
-جانم؟
لجش گرفت.
به عمد از شب اول می خواست اذیتش کند.
صدای زنگ خانه او را به سمت در کشاند.
در را باز کرد.
از دیدن یک دختربچه متعجب شد.
-بله عزیزم؟
-عمو خونه اس؟
-رفته حمام.

هلنا نگاهی به قیافه ی شادان انداخت.
-تو کی هستی؟
-باید بگم؟
-نه، ولی من کنجکاوم خانم، آخه شما خیلی خوشگلی.
شادان خندید.
عجب بچه ی زبان بازی بود.
-من زن این آقام.
-واقعا؟
-بله!
هلنا با دلخوری گفت: پس چرا به من نگفت؟
شادان متعجب پرسید: باید به شما می گفت؟
-آره، من همسایه شم، خیلی هم مهممم باید بهم می گفت!
شادان نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد.
-خب من برم پس!
-دیروقته باید الان خواب باشی.
-خوابم نبرد.
-شب بخیر کوچولو.
هلنا برایش دست تکان داد و شادان در را بست.
به سمت اتاق خواب راه افتاد.
دیروز همه ی وسایلش به اینجا منتقل شده بود.
کت و شلوار را از تنش درآورد.
جلوی میز آرایش تاج گل را برداشت.
بلند شد و به دستشویی رفت.
صورتش را شست و برگشت.
تاپ و شلوارکی پوشید.
از لباس های سنگینش خسته شده بود.
روی تخت لم داد.
کمی از تخت خودش سفت تر بود.
تازه از روتختی ها هم خوشش نمی آمد.
-شادان!
-چیه؟
-حوله رو برام میاری؟
چیزی عین زندگی درون رگ هایش به جریان افتاد.
اینجا واقعا خانه اش بود.
فردین هم همسرش!
لبخندی زیبا و نمکین روی لبش نشست.
از روی تخت پایین آمد.
کمدها را باز کرد و حوله ی آبی رنگی را بیرون کشید.
پشت در حمام ایستاد و در زد.
-بیا اینم حوله!
خنکی چیز مطبوعی درون دلش بالا و پایین می شد.
فردین حوله را گرفت.

 

5/5 - (2 امتیاز)

Check Also

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۸۳

  -دست خودم نیست، بریدم بخدا. درکش می کرد. وقتی به بن بست برسی دقیقا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.