رمان من یک بازنده نیستم پارت ۴۸

 

 

اصلا نمی فهمید چه شد؟
خودش اجازه داد.
تجاوز که نبود.
با میل و رغبت خودش بود.
وگرنه ابدا کاری نمی کرد که این همه شادان را بهم بریزد.
طولی نکشید که صدای شکستن آمد.
انگار از زور عصبانیت چیزهایی را به دیوار می کوبید.
صداهای وحشتناکی می آمد.
ترسیده به سمت در دوید.
محکم به در کوبید تا شاید در را باز کند.
ولی فایده ای نداشت.
نمی توانست هم سر و صدا راه بیندازد.
آپارتمان بود.
نباید توجه کسی را جلب می کرد.
با گوشی شروع به گرفتن شماره اش کرد.
ولی باز هم فایده ای نداشت.
یک لحظه همه جا ساکت شد.
انگار از اول هیچ اتفاقی نیفتاده.
عصبی بود و دلشوره داشت.
مدام فکر می کرد ممکن است بلایی به سر خودش بیاورد.
-شادان….
هیچ صدایی نیامد.
ضربان قلبش بالا رفت.
-شادان یه چیزی بگو لامصب.
دوباره به در کوبید.
انگار داشت می مرد.
دختره ی کله شق!
-جواب بده دختر، داری سکته ام میدی.
دوباره و دوباره به در کوبید.
یکباره در به رویش باز شد.
شادان با وضعی بهم ریخته مقابلش بود.
-چرا هنوز اینجایی؟
-خوبی؟
-نمی بینی خوبم؟
-نگرانتم شادان.
-حالم ازت بهم می خوره فردین.
حسش را درک می کرد.
تصمیمش برای این هم آغوشی فقط از سر یک هوس زودگذر بود نه اینکه واقعا دلش بخواهد.
-میرم، اما وقتی که خیالم راحت بشه بلایی به سر خودت نمیاری.
-یعنی فکر می کنی اینقد برام ارزشمندی که بخوام بخاطر تو بلایی سر خودم بیارم؟
نخیر، فعلا سوار خر شیطان بود.
ابدا هم کوتاه نمی آمد.

قدمی به عقب گذاشت.
-ظاهرا حالت از منم بهتره.
-گفتم خوبم.
-زنگ بزن یکی از دوستات بیاد پیشت.
-که از دسته گل تو حرف بزنیم؟
عصبی شد.
با چرخاش گفت: این فقط تصمیم من نبود.
مشکل درست همین بود.
تصمیم فردین به تنهایی نبود.
شادان هم همراهیش کرد.
یکباره دلش خواست که او باشد.
بغض کرد.
-از اینجا برو.
-میرم.
-پس چرا اینجایی؟ مگه از خونه ام بیرونت نکردم؟
-هوش و حواست سرجاش نیست.
با پرخاش محکم به تخت سینه ی فردین کوبید.
-به تو چه؟ به تو چه که حرمت خونه ی منو نگه نداشتی؟ یه آشغالی می فهمی؟
در را محکم درون صورت فردین بهم کوبید.
فردین با شماتت سرش را تکان داد.
این زن هیچ چیزی حالیش نبود.
انگار که او بی گناه بود و فردین گناهکار.
بیشتر ماندن فقط آبروریزی بود.
راهش را گرفت و رفت.
ولی قبلش به فروزان زنگ زد.
جریان را نگفت.
فقط توضیح داد که حال شادان خوب نیست.
بهتر است امشب تنها نماند.
وقتی سوار ماشینش شد از بالا به چراغ های خاموش خانه ی شادان نگاه کرد.
دختره ی دیوانه!
هرچند تا حدودی هم حق داشت.
نباید این کار را می کردند.
باید هر جوری شده خودشان را کنترل می کردند.
فردین با مشت محکم به فرمان کوبید.
او که می دانست در مقابل شادان ضعیف است.
چرا کنار نکشید؟
چرا همراهی اش کرد؟
نیمی از تقصیرات به گردن او بود.
ماشین را روشن کرد.
باید می رفت.
همه چیز در طیف وخیمی در حال گذر بود.
خدا آخر و عاقبتشان را بخیر کند.

 

****
بعد از زنگ فردین، به شاهرخ گفت که او را به خانه ی شادان برساند.
آنقدر سراسیمه و ترسیده آمده بود که اصلا معلوم نشد چه پوشیده.
به محض اینکه رسید، به شاهرخ گفت برگردد.
امشب را کنار دخترش می ماند.
جلوی در ایستاد و زنگ زد.
بعد از چندین بار زنگ زدن بلاخره شادان در را باز کرد.
فورا با آسانسور بالا رفت.
جلوی در به محض اینکه خواست در بزند، در باز شد.
شادان با قیافه ای وحشتناک پشت در بود.
فروزان فورا داخل شد و در را پشت سرش بست.
-شادان، چی شده؟
شادان آب بینی اش را بالا کشید.
خنده ای هیستریک سر داد و گفت: هیچی، بهتر از اینم مگه میشه؟
فروزان نگاهی به خانه انداخت.
خانه خیلی فجیع بهم ریخته بود.
خیلی چیزها هم شکسته بود.
شادان هم پا برهنه!
-شادان چیکار کردی؟ چی شده؟
ترسیده بود.
انگار که زلزله آمده باشد.
برتر اینکه پا برهنه بود.
انگار دیوانه شده باشد.
-خوابم میاد.
-شادان چی شده؟
-هیچی، من فقط کمی دلم هیجان می خواست.
-فردین زنگ زد خودمو رسوندم.
پوزخند زد.
-گفت چی شده؟
-نه، تو بگو چی شده؟
همین مانده که از هرزگیش حرفی هم بزند.
-هیچی!
فروزان با عصبانیت گفت: شادان!
-در مورد حمیرا بود.
انگار یک لحظه فروزان کوتاه آمد.
-چی شده؟ چی گفته؟
-می خواد منو ببینه. فردین رو واسطه کرده، یکم جر و بحث کردیم باهم، رفت.
-با فردین؟
-آره!
فروزان اشاره ای به خانه کرد.
-چطور جرو بحثی بود که کار به این کشیده؟
-اینا مال بعد از رفتن فردین بوده، عصبی بودم اینجوری خودمو تخلیه کردم.

بدون اینکه اهمیتی بدهد ممکن است پایش زخمی شود درون شیشه ها رفت.
حس کرد چندتا شیشه درون پایش رفت.
ولی اهمیتی نداد.
فروزان به محض دیدنش به سمتش دوید.
او را از روی شیشه ها کنار کشید.
-به خودت بیا شادان، چته؟ حالت خوش نیست.
-نه نیست مامان.
-کاملا مشخصه.
به پاهایش انگار کرد.
در حال خونریزی بود.
ولی شادان انگار دردی را حس نمی کرد.
سیلی تقریبا محکمی توی صورت شادان کوبید.
-به خودت بیا احمق!
شادان بی حس نگاهش کرد.
فروزان او را روی مبل نشاند.
پایش را روی میز گذاشت.
این زباله دانی باید هر چه زودتر تمیز می شد.
وگرنه این دختر خیره سر کار دست خودش می داد.
فعلا مهم پاهایش بود.
یکی دوتا از زخم ها کهنه بود.
برمی گشت به قبل از آمدن فروزان.
با این زخم ها نمی توانست کفش بپوشد.
اصلا نمی دانست عمیق است یا نه؟
داشت دیوانه می شد.
این دختر چه بلایی به سرش آمده؟
جای لوازم پانسامنش را می دانست.
برداشت و فورا آمد.
جلویش نشست.
با موچین دوتا تکه شیشه را بیرون کشید.
-یکی دوتا از زخما عمیقن.
-مهم نیست.
-چوب تو سرت خورده دختر؟
فورا با الکل تمیزش کرد.
شادان بلند خندید.
-فردا میریم دکتر.
-من نمیام.
-تو غلط می کنی.
حرفی نزند.
حتی نخندید.
برعکس بغض داشت.
داشت می خواست مادرش را بغل کند و یک دل سیر گریه کند.
ولی خجالت می کشید.

از فکرهای مسمومی که در موردش ممکن است بکنند می ترسید.
پایش به شدت درد می کرد و می سوخت.
بدنش سرد بود.
کمی لرز داشت.
-اصلا خوب نیستی شادان.
-می دونم.
-با فردین از همه بدتری.
-می دونم.
-تموم کن این دودلی رو، چند ماهه، بلاخره باید یه تصمیم بگیری، یا می خوای یا نمی خوای.
-می دونم.
-قرار نیست که فردین به پای تو بسوزه.
-می دونم.
-دیر یا زود خسته میشه، ازت دلزده میشه، هر چی هم عشق آتشین باشه بلاخره کم میاری، می بری.
-می دونم.
فروزان چپ چپ نگاهش کرد.
-پس چرا حالیت نیست؟ نمی فهمی داری چه بلایی سر زندگیت در میاری؟
-بره ازدواج کنه.
-واقعا همینو می خوای؟
نه نمی خواست.
ولی تا کی باید جواب این و آن را بدهد؟
-گفتیم دوباره روابطتتون با هم خوب بشه شاید به نتیجه ای برسید، ولی باز هم پریدین به همدیگه.
بغض مار شد و ته گلویش چنبره زد.
-بسه مامان.
-نیست، بس نیست، چون حالیت نیست، هر چی هم بهت بگن یه گوشت دره یکی دروازه.
راست می گفت.
-گفتم بره ازدواج کنه.
فروزان با عصبانیت پنبه را محکم روی زخم کشید.
ابروهایش از درد در هم گره خورد.
ولی اعتراضی نکرد.
-باشه خودم از فردا براش دخترای خوب این شهرو کاندید می کنم.
با درد به مادرش نگاه کرد.
-حق هیچ دخالتی نداری شادان.
-دخالت نمی کنم.
-خوبه.
پایش را پانسمان کرد.
-بلند شو ببرمت تو تخت.
-همین جا می خوابم.
-دیگه چی؟
به زور بلندش کرد.
روی نوک پا راه می رفت.

روی تخت که دراز کشید، فروزان ملاف را بالا کشید.
-امیدوارم بتونی خوب بخوابی.
-چرا هیچ کس درکش نمی کرد؟
چرا دردش را نمی فهمیدند؟
فروزان تنهایش گذاشت.
بیرون رفت تا خانه ی بهم ریخته اش را مرتب کند.
صدای جاروبرقی را شنید.
سرش را درون بالش برد و هق زد.
می خواستش.
با دل و جانش می خواستش.
ولی بعد از این اتفاق چه تفاوتی با سارا داشت.
چه کار کرده بود؟
چه بلایی بر سر خودش آمد.
چرا نتوانست جلوی تمایل زیادش به فردین را بگیرد؟
صدای جاروبرقی که قطع شد هق هق او هم خفه شد.
نمی خواست فروزان چیزی بداند.
فردا باید با فردین حرف بزند.
قسمش می داد به کسی نگوید.
این حق را نداشت.
باید یک راز بماند.
هرچند که راز کثیفی بود.
با دست های خودش، خودش را بدبخت کرد.
فروزان با گوشیش آمد.
-بیا صدای تیک تیکش مدام میاد.
گوشی را گرفت.
چون اتاق نیمه تاریک بود صورت اشکیش را مادرش ندید.
-ممنونم.
-شب بخیر.
-میری مامان؟
-نه امشب رو کنارت می مونم، چیزی احتیاج داشتی صدام بزن.
-ببخشید مامان.
-شادان…لطفا اول خودت رو ببخش، تو گناهی نکردی که محکم به این زندگی باشی.
-مازیار میاد تو خوابم.
فروزان کنارش روی تخت نشست.
-مازیار با تو خوشبخت بود، ناراحت نبود که بخواد بیاد تو خوابت و عذابت بده.
دست فروزان را گرفت.
-میری براش خواستگاری؟
فروزان با جدیت گفت: آره.
اشکش جاری شد.
-نرو.
-تو چی می خوای دختر؟
-فردین رو.
-پس این بازیا چیه؟
-نمی دونم مامان، نمی دونم.

فروزان با حرص عمیقی گفت: اصلا نمی دونی چی می خوای دختر.
از جایش بلند شد.
-امیدوارم خیلی زود قبل از اینکه همه چیز به ضرر تموم نشده عقلت به کار بیفته.
شادان را ترک کرد و رفت.
شادان دوباره بغض کرد.
پایش سوز داشت.
واقعا این چه دیوانگی بود که کرد؟
چه مرگش بود؟
چرا اینقدر با دست پس می زد و با پا پیش می کشید؟
زندگیش به طرز مزخرفی در حال طی شدن بود.
در یک دنیای گنگ و سیاه و سفید!
اولین کار این بود که جواب خانم سبز را می داد.
او ماتیار را نمی خواست.
ماتیار مرد قابل ملاحظه ای بود.
ولی از روز اول نتوانست هیچ ارتباطی با او بگیرد.
چه فایده که بخواهد با چشم دیگری ببیندش؟
به محض اینکه پایش خوب می شد می رفت دیدنش!
وقتی کاملا سرحال می شد.
ابدا نمی خواست با این وضعیت ببیندش!
مطمئنا نگران می شد.
گناه داشت پیرزن بیچاره!
بغضش را چند بار با آب دهان فورت داد پایین فرستاد.
با احتیاط ملاف را بالا کشید که به پایش نخورد.
باید می خوابید.
امشب، شب عجیبی را گذرانده بود.
شبی که با تبی تند شروع شد.
با خفت و خواری هم تمام شد.
خدا او را ببخشد.
واقعا نمی خواست همه چیز اینگونه تمام شود.
پلک هایش را روی هم فشرد.
کمی ناامید بود و عصبی!
اما فعلا جای این احساسات و افکار نبود.
فقط باید می خوابید.
فردا روز دیگری بود.
شاید یکهو همه چیز خیلی قشنگ هم تمام شد.
*******
بعد از درگیریش با شادان خسته و عصبی به خانه برگشت.
از آسانسور پیاده شد که متوجه سر و صدا شد.
یکهو در خانه ی همسایه باز شد.
خانم همسایه مردی را به بیرون هول داد.
متعجب ایستاد و نگاه کرد.
چه خبر بود؟

انگار امشب شب بیرون کردن مردها از خانه بود.
مرد فحش رکیکی داد و گفت: آخرش که چی؟ پته تو رو آب می ریزم.
-برو آشغال، به فکر خودت باش، هرگز راضی نمیشم.
تن صدایش می لرزید.
انگار که بغض داشته باشد.
فردین بدون اینکه بتواند بگذارد برود ایستاد و نگاه کرد.
پس هانا کجا بود؟
مرد دوباره در جوابش چیزی گفت.
می خواست دخالت کند.
ولی شاید مردی که نمی دانست واقعا چه کاره است را بدبین کند.
بهتر بود سرش به کار خودش باشد.
کلید را درآورد که داخل خانه اش شود.
یکهو شلوارش کشیده شد.
برگشت و نگاه کرد.
هانا بود با صورت اشکی.
هیچ کدام از آن دو حواسشان به بچه ی بیچاره نبود.
فورا خم شد و بغلش کرد.
بدون توجه به آن دو در را باز کرد و هانا را داخل برد.
درون خانه اش سکوت مطلق بود.
هرچند که صدای درگیری های آن دو می آمد.
-خوبی دخترخانم؟
-نه!
-چرا مموش خانم؟
-عموم خیلی آدم بدیه.
پس این مرد عمویش بود.
-چرا عزیزم؟
-سر مامانم داد می کشه تازه تو گوش مامان با کف دستش محکم زد.
اخم های فردین درهم فرو رفت.
پس قضیه باید خیلی جدی باشد.
-می دونی چرا؟
-نه!
البته که بچه ی به این کوچکی چیزی نمی دانست.
-اشکال نداره عزیزم، شام خوردی؟
-هنوز نه!
-منم نخوردم.
همانطور که هانا بغلش بود به سمت آشپزخانه رفت.
کمی میوه از یخچال درآورد و روی میز گذاشت.
هانا را روی صندلی نشاند و گفت: تا میوه بخوری من لباسامو عوض می کنم میام.
-چشم.
برگشت و به اتاقش رفت.
فورا لباسش را عوض کرد و آمد.
کمی سینه ی مرغ سوخاری شده درون یخچال داشت.

بیرون آورد تا درون ماکروویو گرم کند.
فورا شام را آماده کرد.
میوه ها را از روی میز برداشت و شام را گذاشت.
سس سفید و قرمز را مقابلش گذاشت.
-بخور عزیزم.
-مامان شام درست کرده.
-پس چرا نخوردی؟
-عموم نذاشت.
-چرا؟
-چون داشت مامانمو اذیت می کرد.
خطی روی پیشانی فردین نشست.
-عزیزم تو بخور میرم و میام.
احساس نگرانی داشت.
فورا از آپارتمان بیرون رفت.
زن بیچاره با شال نامرتب و موهایی که ژولیده بیرون ریخته بود به در خانه اش تکیه داده بود.
-خوبین؟
-هلنا؟
-تو خونه ی منه، داره شامشو می خوره.
زور زد از جایش بلند شود.
فردین بدون اینکه به محرم و نامحرمی اهمیت دهد فقط بر حسب انسان دوستی بازویش را گرفت.
کمکش کرد تا سراپا شود.
-به نظر خوب نمی رسین.
-یکم خسته ام.
-بفرمایید خونه من، کنار هلنا باشید، بچه ی بیچاره ترسیده.
می خواست رد کند.
ولی واقعا به همدردی احتیاج داشت.
وارد خانه ی فردین شد.
این اولین بار بود که وارد خانه ی فردین می شد.
خانه ی شیک و کاملا مردانه.
-هلنا؟
-من اینجام مامان.
با هم به آشپزخانه رفتند.
فورا سر وضعش را مرتب کرد.
نمی خواست هلنا او را در این وضعیت ببیند.
-عذرخواهی می کنم اگه فضولی می کنم این مرد…
صندلی را برایش عقب کشید.
-برادرشوهرم بود.
روی صندلی نشست.
لبخندی زوری به هلنا زد.
-هرچند مدت یه بار میاد یه الم شگنه به پا می کنه و میره.
-چرا درو روش باز می کنید؟
-هر بار فکر می کنم آدم شده ولی انگار نه انگار.

-بفرمایید یه چیزی بخورید.
-اصلا میل ندارم.
واقعا برای این زن متاسف بود.
نمی دانست دقیقا مشکل چیست؟
بیشتر از این هم نمی خواست فضولی کند.
از یخچال برایش آب ریخت و جلویش گذاشت.
-یکم حالتونو جا میاره.
-دیگه راش نمیدم.
انگار با خودش حرف بزند.
-بمیره هم راش نمیدم.
فردین دخالتی نکرد.
فقط گوش می داد.
هلنا توضیح داد: عموم آدم بدیه، می خواد به زور با مامان ازدواج کنه.
پس قضیه این بود.
مهسا با اخم به هلنا چشم غره رفت.
لیوان جلویش را برداشت و نوشید.
جانش خنک شد.
ولی دلش هنوز داشت می سوخت.
صورتش هم داشت میسوخت.
نامرد سیلی به گوشش زد.
هیچ وقت حلالش نمی کرد.
فردا می رفت با مادرشوهرش اتمام حجت می کرد.
اگر باز ادامه بدهد از او شکایت می کرد.
دیگر از هیچ چیزی نه می ترسید نه شرمنده می شد.
بس بود هرچه پسرشان را تحمل کرد.
نمی خواست شوهر کند.
آن هم به مردی که هم زن داشت هم دوتا بچه!
-خوبین؟
سرش را بلند کرد و به فردین نگاه کرد.
واقعا مرد خوبی بود.
بدونه اینکه بپرسد چه شده در خانه اش را به رویشان باز کرد.
-خوبم.
فردین صندلی را عقب کشید و کنارشان نشست.
-ممنونم.
-بابت چی؟
-همدردیتون.
-خواهش می کنم.
دوباره کمی آب نوشید.
هلنا تکه ای مرغ به سمتش دراز کرد.
-بخور مامان.
فقط به روی دخترش لبخند زد.
به هیچ چیزی میل نداشت.

تکه مرغ را از دست هلنا گرفت.
درون پیشدستی گذاشت.
-من شرمنده ی شما هم شدم.
-خواهش می کنم خانم.
-هلنا زود بخور باید بریم خونه.
-چشم مامان.
-کاری به بچه نداشته باشید، بذارید راحت باشه.
مهسا بلند شد و گفت: ببخشید کجا می تونم آب بزنم صورتم؟
فردین سرویس بهداشتی را نشانش داد.
مهسا مستقیم به سمتش رفت.
هلنا به آرامی گفت: مامانم الان میره گریه کنه.
-چرا؟
-خیلی دلش برای بابایم تنگ میشه.
-دل تو تنگ نمیشه؟
-چرا، ولی من زیاد یادم نمیاد چه شکلی بود.
فردین منقلب شد.
صورتش گر گرفت.
مردم چه مشکلاتی داشتند آن وقت شادان هر روزش در حال این دست و آن دست کردن.
انگار آن دختر مقاوم چند سال پیش تمام شده بود.
کمی نوشابه برای هلنا ریخت.
طولی نکشید که مهسا هم از دستشویی بیرون آمد.
یکراست به سراغ هلنا آمد.
دستش را گرفت و از روی صندلی پایینش آورد.
-بریم دیگه مامان، عمو خسته اس.
-می دونم.
دستش را کشید.
به سمت فردین رفت.
روی نوک پا بلند شد و چانه ی فردین را بوسید.
-ممنونم عمو جون، فردا می بینمتون.
فردین متاثر نگاهشان کرد.
برای بدرقه بلند شد.
سر هلنا را بوسید.
تا دم در بدرقه شان کرد و در را پشت سرش بست.
همه چیز که کمی آرام شد، به سراغ گوشیش رفت.
باید حال شادان را می پرسید.
دختره دیوانه شده بود.
گوشی را درون جیب پالتویش پیدا کرد.
هیچ میلی به شام نداشت.
برای همین به سراغ شام روی میز آشپزخانه نرفت.
روی یکی از مبل های راحتی نشست.
شماره فروزان را گرفت.
بعد از چهار بوق جواب داد.

-الو؟
-خوبی؟
حس کرد خودش را روی مبل رها کرد.
-باز چی شد بینتون فردین؟
پس شادان حرفی نزده.
بهتر.
این یک مسئله ی کاملا خصوصی بود.
نباید که جار می زدند.
-هیچی، حالش چطوره؟
-زده همه چیزو خورد کرده، عین احمقا رو این شیشه ها راه رفته پاهاش همه زخم.
قلبش تیر کشید.
-بیام ببریمش دکتر؟
-خودم پانسمانش کرد، فردا میگم شاهرخ بیاد ببریمش درمونگاه.
عملا او را حذف کرد.
باید هم همینطور میشد.
احتمالا تا مدت ها شادان نمی خواست او را ببیند.
برای اویی که اعتقادات سفت و سخت خودش را داشت این رابطه یعنی همه چیز تمام.
انگار از همه خط قرمزها رد شده باشی.
-مواظبش باش.
-هستم، تازه خوابیده.
-نگرانشم.
-نباش، بگیر راحت بخواب.
حرف به زبان راحت بود.
با این دل سرتق چه می کرد؟
-دیروقته قطع می کنم.
-باشه عزیزم، شبت بخیر.
-شب بخیر.
تماس را قطع کرد و گوشی را روی میز گذاشت.
دستی به صورتش کشید.
باید آشپزخانه را جمع می کرد.
یک دوش هم لازم داشت.
فردا را شاید درون خانه ماند
با اتفاقات امشب دل و دماغ کار کردن نداشت.
همه ی کارها را نیما می کرد.
از جایش بلند شد.
گاهی هیجانات ناخوشایندی به زندگی آدم وارد می شود که ترجیح می دهی هرگز برای هیچ هیجانی در زندگیت دعا نکنی.
زود آشپزخانه را جمع کرد.
حوله را برداشت و وارد حمام شد.
شاید آب کمی سرحالش می آورد.
مرحم جانش می شد.
*******
فصل یازدهم

 

فکر نمی کرد فردین هم ناامیدش کند.
عجب دختر سرتقی بود.
آخرین گزینه مادرشوهرش بود.
باید می رفت سراغ او.
ادرسش را داشت.
شیک و آراسته جلوی در خانه ایستاد و زنگ زد.
ادکلنی که انتخاب کرده بود کمی گرم بود شیرین.
او را مهربانتر نشان می داد.
-بله؟
-باز می کنید؟
-شما؟
-با صاحب خونه کار دارم.
-باید اطلاع بدم کی اومده دیدنشون.
-مادر شادانم.
-چند لحظه صبر کنید.
لعنتی ها چقدر تشریفات داشتند.
طولی نکشید که در باز شد.
-بفرمایید داخل.
در را به عقب هول داد و داخل شد.
خانه ی برازنده ای بود.
شیک و بزرگ!
از پیاده رو که با قلوه سنگ های کوچک سنگفرش شده بود گذاشت.
زنی به استقبال آمد.
تقریبا مسن بود.
نمی دانست خودش است یا نه؟
گلی خانم خوب براندازش کرد.
اینکه فروزان نبود؟!
-سلام.
-سلام، شما؟
-کیه گلی جان؟
گلی خانم از جلوی در کنار رفت.
حمیرا با کفش های پاشنه بلندش داخل شد.
خانم سبز روی مبل نشسته بود و چای می نوشید.
-سلام.
خانم سبز برگشت و نگاهش کرد.
فکر کرده فروزان به دیدنش آمد.
چشم تنگ کرد.
-می دونم منو نمیشناسید.
خانم سبز از جایش بلند شد.
رنگ زیادی سبز خانه توی ذوقش میزد.
این همه سبز حال بهم زن بود.
-بفرمایید بشینید.

حمیرا درست مقابلش نشست.
گلی خانم هم رفت تا چیزی برای پذیرایی بیاورد.
-من مادر شادانم، راستش من به دنیا آوردمش ولی شانس اینکه براش مادری کنم رو نداشتم.
بلاخره باید جوری خودش را به موش مردگی میزد یا نه؟
-اوه بله یه چیزایی شنیده بودم.
-می بخشید که مزاحم شدم.
-خواهش می کنم.
-راستش می خواستم شمارو واسطه قرار بدم که با شادان حرف بزنین.
-چیزی شده؟
حمیرا تن صدایش را غمگین کرد و گفت: نمی خواد منو ببینه.
خانم سبز با دلسوزی دستش را جلو برد و دست حمیرا را گرفت.
-خیلی متاسف شدم.
-می دونم بهش سخت گذشته، بلاخره هیچ کس جای مادر آدمو نمی گیره.
لحنش جوری بود که خانم سبز که ذاتا زن مهربان و دلسوزی بود تحت تاثیر قرار بگیرد.
-شادان کمی لجبازه.
-من بهش حق میدم.
-منم حق میدم اما بی انصافیه که نخواد با من حرف بزنه.
خانم سبز دوبار به آرامی پشت دستش زد.
-حل میشه.
-می خوام شما کمکم کنین.
-من سعی خودمو می کنم…چرا سراغ فروزان و شاهرخ نرفتی؟
-اونا نمی خوان منو ببینن.
-چرا؟!
-نمی دونم واقعا.
کمی سیاه نمایی به هیچ جایی برنمی خورد.
-من با شادان حرف می زنم.
-امیدوارم به حرفتون گوش بده.
-دخترمه حتما گوش میده.
امیدواری ریزی درون دلش نشست.
خدا کند گوش کند.
دختری به سرتقی او ندیده بود.
درست عین پدرش بود.
کله شق و یکدنده.
گلی خانم با چای و بسکویت آمد.
تعارف کرد و رفت.
-تو این چندسال چرا سراغشو نگرفتین؟
-نمی تونستم، یه مشکلاتی داشتم که دستامو بسته بود.
-خب الحمدالله که مشکلات حل شده.
اشاره ای به فنجان چای کرد.
-بفرمایید.
حمیرا از کیفش شماره ای درآورد.
-این شماره ی منه، اگه خواست باهام حرف بزنه لطفا بهش بدین.

خانم سبز کارت را گرفت.
نگاه کرد.
حمیرا!
نام مادر واقعی شادان درون شناسنامه اش که سر عقد دید هم حمیرا بود.
-همه ی امیدم به شماست.
-امیدتون به خدا باشه، صحبت کردن که این حرفارو نداره.
-وقتی نخواد…
-حرف منو زمین نمی ندازه.
-چون می دونستم اینطور هست اومدم سراغتون، ببخشید که خیلی زود و در موقعیت بهتری با هم آشنا نشدیم.
خانم سبز ریز خندید.
-الان هم موقعیت بدی نیست.
حمیرا هم لبخند زد.
-درسته، حق با شماست.
-چاییتونو میل کنید.
حمیرا فنجانش را برداشت.
کمی از چای مزمزه کرد.
-خوشحالم که شادان با مرد لایقی ازدواج کرد و تو خانواده ای وارد شدن که خوشبخت باشه.
-شما لطف دارید.
باید حسابی تعریف این پیرزن را می داد.
حداقل اینگونه کارش بهتر راه می افتاد.
-من نگران تنهایی های شادانم.
خانم سبز با لبخند گفت: لازم نیست نگران باشید، اون زن موفقیه.
-بله خبر دارم، اما با فوت پسرتون…
لایه ای از غم چهره ی خانم سبز را کدر کرد.
-هیچی جای مازیار رو نمی گیره.
-خیلی متاسف شدم برای این اتفاق.
-قسمته دیگه.
-بله و نمیشه هم باهاش مبارزه کرد.
حمیرا سرش را تکان داد.
-ببخشید قصدم ناراحت کردنتون نبود.
-می دونم…اشکالی نداره، بچه ی دیگه ای هم دارین.
حمیرا بدون اینکه حواسش باشد گفت: بله یه پسر.
بعد انگار فهمید چه حرفی زده.
رنگش پرید.
خانم سبز لبخند زد و گفت: پس دوباره ازدواج کردین؟
به زور سر تکان داد.
خاک بر سر بی حواسش.
-شاید داشتن یه برادر شادان رو مجبور به این ملاقات کنه.
آخر برادری که فقط یک سال با او تفاوت سنی داشت؟
-شاید.
-نه حتما، شادان دختر خیلی مهربونیه،من تعجب می کنم چطور نمی خواد مادرشو ببینه!
-حتما دلایلی برای خودش داره.

 

5/5 - (1 امتیاز)

Check Also

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۸۳

  -دست خودم نیست، بریدم بخدا. درکش می کرد. وقتی به بن بست برسی دقیقا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.