رمان من یک بازنده نیستم پارت ۴۵

 

 

ولی حالا چه؟
چند تا جوجه دست دوست دخترهایشان را گرفته و آمده بودند.
مسخره بود.
سوار ماشینش شد و گاز داد و رفت.
باید برای کنفرانس فردایش خودش را آماده می کرد.
تازه به آرمان ناهار را قول داده بود.
*
دوباره سرماخوردگی!
مگر در سال قرار بود چند بار سرما بخورد؟
تب داشت.
ولی آنقدر درجه اش بالا نبود که نتواند به سر کار بیاید.
هر ساله کنفرانسی درون هتل عباسی برای شرکت های خاص برگذار می شد.
سخنران ها از پیش تعیین می شد.
امسال او حوصله ی سخنرانی را نداشت.
سپرده بود به دیگران.
از قرار معلوم شرکت فردین هم حضور داشت.
همانطور که هر سال حضور داشت و فربد جایش را پر می کرد.
آماده با رنگی پریده پشت فرمان نشست.
خدا کند بی حال تر از این نشود.
استارت زد و ماشین حرکت کرد.
مستقیم به سمت هتل عباسی رفت.
اصلا دوست نداشت دیر برسد.
خیابان های اطراف کمی شلوغ بود.
ولی او ماشین را درون پارکینگ هتل پارک کرد.
پیاده که شد سرفه ی خشکی کرد.
همینش کم بود.
گلو درد هم به تبش اضافه شد.
راه افتاد و خودش را به سالن کنفرانس رساند.
دلهره ی دیدن فردین را هم داشت.
وارد سالن کنفرانس شد.
تقریبا جز آخرین نفراتی بود که رسید.
بدتر اینکه فردین حضور داشت.
شیک و آراسته پشت میزش نشسته بود و ورقه هایش را بالا و پایین می کرد.
به دلش خنجر کشیده شد.
جایی برای خودش دست و پا کرد و نشست.
جایی که مطلقا با فردین خیلی فاصله داشت.
حدود نیم ساعتی طول کشید که بلاخره کنفرانس رسمیت خودش را پیدا کرد.
از اول اعلام کردند سخنرانان ۳ نفر هستند.
نام ها که خوانده شد فردین دومین نفر بود.
آه از نهادش بلند شد.
چقدر بداقبال بود.
لعنت به این شانس!

نمی توانست کنفرانس را ترک کند.
حضورش یک پوئن مثبت برای شرکتش بود.
متین و مودب سر جایش نشست.
ولی از آب معدنی جلویش کمی خورد.
تشنه نبود.
ولی حس می کرد گلویش کمی می سوزد.
بعد از معارفه ی سخنرانان، روی پرده ی نمایش چارتی نقش بست.
سخنران اول بالا رفت.
او را خوب میشناخت.
کارش خوب بود و فکرهایش عالی!
ورقه هایش را روی میز جلویش گذاشت.
میکروفن را تنظیم کرد و با به نام خدا شروع کرد.
مردی خوش صحبت بود.
می دانست چه چیزهایی بگوید که بقیه را تحت تاثیر قرار بدهد.
کارش هم همیشه خوب پیش می رفت.
نیم ساعتی سراپا بود و سخنرانی کرد.
تن صدایش نوعی هیجان داشت.
همین باعث شد که کسی خوابش نبرد و با دقت گوش بدهد.
بعد از کارش تمام شد.
چند احسن از صندلی ها شنید.
سر جایش نشست.
یک وقفه ۵ دقیقه داده شد.
بعد از آن نوبت فردین بود.
دل آشوبه گرفت.
به وضوح صدای تپش قلبش را از بی قراری می شنید.
جایی نشسته بود که دیدی روی فردین نداشت.
به محض اینکه بعد از وقفه نام فردین خوانده شد ناخودآگاه دستش به شیشه ی آب معدنی خورد و جلویش افتاد.
باز هم خوب بود که سرش بسته بود.
وگرنه همه چیز خیس می شد.
شیشه را برداشت و سرجایش گذاشت.
فردین پشت میکروفون قرار گرفت.
جذاب و خواستنی بود.
این مرد با چهار سال پیش مو نمی زد.
همان نگاه کشنده و البته مردانه!
تیپ کت و شلوار خاکستری رنگش حسابی به او می آمد.
سرفه ی کوتاهی برای صاف شدن صدایش پشت میکروفون کرد.
اول برای دعوتش تشکر کرد و بعد هم طبق چیزی که آماده کرده بود گفت.
همه ی متدهایی که در سوئد دیده و تحقیق کرده بود را با پاورپوینتی که نمایش می داد ریز به ریز توضیح می داد.
یک لحظه هم مکث نمی کرد.
دقیق توضیح می داد.
جوری که شادان مطمئن بود حتی خنگ ترین آدم های سالن هم متوجه ی حرف هایش می شدند.
در آخرین اسلایدهای پاورپوینتش عکس چندین خانه ی سوئدی بود.

روی شکل دوباره توضیح داد که چطور ساخته شده اند.
از آنجا که کارش عالی و تمیز بود به محض اینکه می خواست بنشیند همه برایش دست زدند.
فردین لبخند کوچکی روی لب داشت.
و جالب اینکه اصلا متوجه ی حضور شادان نشده بود.
چون به جمعیت توجهی نداشت.
روی صندلی چرخ دار خودش نشست.
دوباره وقفه ی ۵ دقیقه ای!
شادان با دلخوری کمی خم شد تا فردین را ببیند.
اما او سرگرم حرف زدن با کسی بود.
اخم هایش را در هم کشید.
واقعا ندیده بودش یا خودش را به ندیدن می زد؟
البته خب جمعیت زیاد بود چطور می خواست او را ببیند؟
پس چرا خودش فورا او را دید؟
مگر چند تا زن درون کنفرانس حضور داشتند؟
نه، فردین به عمد نادیده اش می گرفت.
آهی از حسرت کشید.
واقعا فراموشش کرده بود؟
این ظلم بود.
فردین کافر بود.
سخنران سوم را نمی شناخت.
بالا رفت.
پاورپوینتی برای نمایش دادن نداشت.
فقط یک چارت روی ورد بود.
روی همان در عرض یک ربع همه چیز را جمع بندی کرد و پایین آمد.
خوب بود زود تمام شد.
حوصله کنفرانس را دیگر نداشت.
بعد از اتمام، جلوی در بن های مخصوصی را می دادند.
خوب که به بن نگاه کرد مربوط به زمین گلف بود.
او که گلف بلند نبود.
این ها مخصوص بچه پولدارهای بی درد بود.
درست بود که او هم جز قشر مرفه جامعه به حساب می آمد.
اما کو وقت؟
از صبح تا شب شرکت بود.
وقتی هم می آمد یا بی حوصله بود یا جنازه!
بن را درون کیفش انداخت.
شاید می داد نعیم یا فربد.
به درد آن دو بیشتر می خورد.
از سالن که بیرون زد حس کرد کسی قامیلش را صدا می زد.
برگشت.
از دیدن آقای صمیمی رئیس شرکت فرح پرواز اصفهان لبخند زد.
مرد نازنینی بود.
با احترام کمی سرش را برایش خم کرد.

 

آقای صمیمی ربرویش ایستاد.
-سلام خانم ابدالی عزیز، سایه تون خیلی سنگین شده.
کمرنگ لبخند زد.
-نفرمایید جناب صمیمی، خانمتون خوبن؟
صمیمی با خنده گفت: عالی، تازگی داره میره کلاس شنا.
شادان هم خندید.
از همان وقت ها که منشی مازیار بود صمیمی و زنش را می شناخت.
روابط نزدیکی با مازیار داشتند.
یکی دو بار هم به خانه های یکدیگر رفتند.
همسرش هم عین خودش خونگرم بود.
-چی بهتر از این، سرحالشون میاره.
-فعلا که دمار از روزگار من درآورده.
شادان ملیح لبخند زد.
اصلا زن جلفی نبود.
حتی اگر مرد روبرویش سن و سالی از او گذشته باشد و جای پدرش باشد.
-چرا سخنران امسال نبودی؟
دلیلی واضح تر از فردین؟
-راستش کمی دغدغه داشتم، حوصله ی این کارو نداشتم.
صمیمی تن صدایش را پایین آورد و گفت:مشکلی پیش اومده؟
مشکلی بزرگتر از فردین؟
-نه اصلا!
صمیمی فضولی نکرد.
اگر شادان جواب کوتاه می داد پس تمایلی به جواب دادن ندارد.
-جات پشت تریبون امسال خیلی خالی بود.
همه شادان را به توضیحات واضح و البته جواب های کوبنده می شناختند.
سخنران اگر شادان می شد جلسه فقط سخنرانی نبود.
جلسه ی سوال و جواب می شد.
جالب بود که شادانی که نه عمران خوانده بود نه معماری عین بلبل جواب می داد.
-انشالله سال دیگه!
-بیا بهمون سر بزن.
-به روی چشم.
صمیمی سری برایش تکان داد.
به نظرش رسید این زن از سال های قبل هم تنها تر به نظر می رسید.
چشمانش پر از غم بود.
حتی لبخندش هم غم داشت.
-بیشتر مراقب خودت باش، هنوز خیلی جوونی.
طعنه ی کلام صمیمی را گرفت.
حق حتی با او هم بود.
صمیمی موهای تُنک سرش را با انگشتانش مرتب کرد.
-سلام برسون.
-حتما.
تنهایش گذاشت و رفت.

شادان آهی کشید و به سمت آسانسور رفت.
شانه هایش کمی افتاده بود.
انگار غم دنیا درون دلش باشد.
دکمه آسانسور را زد و منتظر ایستاد.
به محض اینکه در باز شد داخل شد.
پشت سرش چندین نفر هم سوار شدند.
مجبور شد برای اینکه به آنها برخود نکند به آینه ی پشت سرش بچسبد.
ولی چیزی که باعث شد قلبش بریزد فردین بود.
اصلا متوجه ی حضورش نشده بود.
فردین درست روبرویش بود.
بدون اینکه از همدیگر نگاه بردارند خیره خیره به هم نگاه می کردند.
فشار یکی از مردان زیاد شد.
فردین از قسمتی که ایستاده بود فاصله گرفت.
به سمت شادان آمد.
دقیقا روبرویش ایستاد.
جوری که به همدیگر چسبیده بودند.
نفس شادان بند آمد.
کف دستش بالا آمد و روی سینه ی فردین نشست.
فردین جوری در حصار گرفته بودش که هیچ کس نمی توانست حتی یک سانت هم نزدیک شادان شود.
ولی حرف نزدند.
انگار دو تا غریبه بودند.
فردین با لجاجت سعی می کرد دستانش بالا نیاید و بغلش نکند.
حالا که این همه نزدیکش بود نفسش را بند آورده بود.
حیف که مکانش عمومی بود.
تازه ممکن بود یک آشنا هم ببیندشان.
نمی خواست دردسر جدیدی برای خودش درست کند.
اگر هرجای دیگری بود..
بی شک محکم بغلش می کرد.
لب هایش…
لب های رژ خوردش را محکم می بوسید.
آنقدر که سیاه و کبود شود.
برای این طعم باید جان داد.
حالا که مظلومانه دستش را روی سینه اش گذاشته بود…
سعی می کرد حجم ریزه میزه ی تنش را میان بازوانش فردین جا کند…
عین یک تکه ابر بود.
همانقدر روشن و سفید…
و البته دوست داشتنی!
در آسانسور باز شد.
یک باره از جمعیت خالی شد.
فردین کنار کشید.
برخلاف میلش بدون خداحافظی راهش را کشید و رفت.
شادان هاج و واج بیرون از آسانسور آمد.

تمام تنش نبض داشت.
انگار حادثه ای اندازه ی آتش سوزی پلاسکو رخ داده باشد.
نگاهش کرد که رفت.
بدون اینکه لحظه ای برگردد.
چقدر مغرور بود.
دستی که روی سینه ی فردین گذاشته بود را روی قلب خودش گذاشت.
قلبش تند تند می کوبید.
انگار دیوانه شده باشد.
انگار همه ی حس هایش دوباره برگشته باشد.
درست عین وقتی که ۲۲ ساله بود.
-چقدر دلتنگت بودم پسر!
“می ترسم برسیم به شعر شهریار…
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا…”
به سمت خانه راه افتاد.
از هتل بیرون زد.
اعتراف می کرد بی نهایت دلتنگش شده!
اندازه یک قرن دل دادن…
اصلا مجنون و لیلی و بقیه بروند لنگ بیندازند.
آنها که نمی دانستند دلتنگی چیست؟
بیایند از او بپرسند.
از دهخدا و معین هم بهتر ترجمه اش می کند.
فقط زبانش نمی چرخد به گفتن.
پشت فرمان جلوی ماشینی که بی هوا جلویش پیچید بوق زد.
از هپروت که بیرون می آمد عصبی می شد.
فعلا می خواست با رویای فردین بسازد.
درون آسانسور…
تنگ دل همدیگر…
وقتی دستش روی سینه اش بود.
جایی درست در همسایگی قلبش!
آرام می نواخت.
انگار او برعکس شادان هیجانی نشد.
ظلم بود که!
شادان بال بال بزند و فردین عین خیالش نباشد.
یکباره ترس تمام قامت روی دلش سنگینی کرد.
نکند واقعا رفت؟
شاید هم زنی دیگر درون زندگیش است.
خدا نکند…
لب گزید.
تند زیر لب چندین بار با خودش گفت: خدا نکند، خدا نکند، خدا نکند.
ولی فکرش آرام نگرفت.
ماشین را کنار کشید.
دست روی قلبش گذاشت شاید آرام شود.

نباید خودش را عذاب می داد.
ولی اگر واقعا فردین قیدش را زده باشد و دختر دیگری وارد زندگیش شده باشد چه؟
آنوقت چه خاکی بر سرش بریزد؟
لب گزید.
سرش را تند تند به چپ و راست تکان داد.
فردین ظالم نبود.
منتظرش می ماند.
می دانست شادان سر دو راهی است.
صبر می کرد.
مرد تر از این حرف هاست.
با همین حرف ها خودش را دلداری داد.
حالا کمی دلش آرام گرفته بود.
بهتر نفس می کشید.
ماشین را به حرکت در آورد.
فردین می ماند.
مطمئن بود.
****
جلوی در از دیدن دختربچه لبخند زد.
چند روزی بود که دم در منتظر برگشتنش می شد.
انگار یک جورهایی به فردین عادت کرده باشد.
فردین هم با دست پر می آمد.
گاهی هله هوله…
گاهی اسباب بازی…
گاهی هم با لبخند و یک بغل محکم.
دختر بچه به همه چیز قانع بود.
این بار هم برایش آغوش باز کرد.
سرراه نتوانسته بود چیزی برایش بخرد.
هلنا با لبخند به بغل فردین پرید.
-خوبی عمو جون؟
-خوبم، امروز مامانم دلمه گذاشته ازش قول گرفتم برای شما هم بیارم.
فردین با محبت گونه اش را بوسید.
-لازم نیست مامان رو تو زحمت بندازی.
-نه، مامانم خودش گفت عموی همسایه تنهاست بیا براش ببر.
خوب بود پس آمارش را هم درآوردند.
-ممنونم عزیزم.
-عمو چرا تنهایی؟
-چی بگم؟
-بچه نداری؟
-نه؟
-یه خانم عین مامان من چی؟
-نه!
هلنا با دلسوزی گونه اش را نوازش کرد.

-می خوای من خانمت بشم؟
فردین نتوانست جلوی خودش را بگیرد.
بلند زیر خنده زد.
جوری که صدایش درون راهرو پخش شد.
هلنا لب برچید و گفت: چیش خنده داره عمو؟
گونه اش را محکم بوسید و گفت: هیچی عزیزم.
چقدر این دختر بانمک بود.
بودنش باعث می شد سرحال شود.
حداقل خستگی روزانه اش با این خانم کوچولو به در می شد.
همان دم در خانه شان باز شد.
مادرش عین همیشه متین درون چهارچوب ایستاد.
سلام داد.
-باز این دختر من مزاحم شما شد.
-نه بابا، منم عادت کردم، اگه هرروز نبینمش خستگی تو تنم می مونه.
هلنا حق به جانب گفت: واسه همینه میگم بذار من خانمت بشم.
مهسا بر و بر دخترش را نگاه کرد.
-هلنا یعنی چی؟
هلنا دستش را به کمرش زد.
با بلبل زبانی گفت: خودش تنهاست، نه خانم داره نه بچه، بده می خوام کمکش کنم.
مهسا شگفت زده نگاهش کرد.
فردین دوباره خندید.
مهسا هم از خجالت لبخند ریزی زد.
-بسه هلنا بیا داخل!
-نه من می خوام شام پیش عمو بمونم.
مهسا فورا اخم کرد و گفت: لازم نکرده، یالا بدون داخل!
-مامان.
فردین پادرمیانی کرد و گفت: برای من مساله ای نیست.
مهسا مصرانه روی نظرش پافشاری کرد.
-نخیر جناب ابدالی، دستتون درد نکنه ولی هلنا باید بیاد داخل باید بره حمام.
-نمی خوام مامان.
-لجبازی نکن هلنا.
هلنا شکست خورده به فردین نگاه کرد.
-پس عمو بعد در مورد خواستگاری شما از من حرف میزنیم خب؟
دلش می خواست تمام قوا درون آغوشش بچلاندش!
چقدر این بچه شیرین بود.
-باسه عزیزم.
مهسا دست هلنا را گرفت و داخل برد.
فردین هنوز هم می خندید.
تمام خستگیش در شد.
انگار کلی هیجان و خنده به تنش تزریق کرده باشند.
در را پشت سرش بست.
پالتو و کت را از تنش درآورد.

تا وقتی رفت و دوش گرفت هنوز خنده روی لبش بود.
شام کمی سوسیس بیرون گذاشت.
حال نداشت چیزی درست کند.
قهوه ی آماده اش را درون فنجان ریخت و پای تلویزیون لم داد.
همان دم صدای در آمد.
بلند شد.
موهایش هنوز نم داشت و نامرتب روی پیشانیش ریخته بود.
در را باز کند.
خانم فرخنده مادر هلنا بود.
درون بشقابی دلمه هایش را چیده بود.
-بفرمایید قابلتونو نداره.
-چرا زحمت کشیدین؟
مهسا لبخند زد و گفت: زحمتی نبود.
فردین بشقاب را گرفت.
-خیلی ممنونم ازتون، هلنا کجاست؟
-از حمام اومده بیرون پای بخاریه.
-ببوسیدیش.
-حتما.
مهسا سری تکان داد و رفت.
فردین هم داخل شد.
دلمه ها به شدت اشتها برانگیز بود.
دیگر احتیاجی به خوردن سوسیس نداشت.
دوباره جلوی تلویزیون لم داد.
دلمه ها دانه دانه خورد.
طعمش بی نظیر بود.
خوب بود که همسایه هایی به این با محبتی داشت.
این اولین بار نبود که شامش آماده بود.
چند باری هم هلنا با بشقاب پر آمد.
بشقاب خالی را روی میز جلویش گذاشت.
دست پختش واقعا عالی بود.
کنترل را برداشت و به دنبال سریال جذر و مد بالا و پایینش کرد.
عادت کرده بود هر شب سریال ببیند.
حداقل از بی حوصلگی هر شبه اش کم می شد.
اهل مهمانی و پارتی که نبود.
حداقل اینگونه وقت بگذراند.
**
درون کت و شلوار سفید می درخشید.
-چطوره شاهرخ؟
شاهرخ نگاهش کرد.
واقعا که فروزان زیبا ود.
حتی حالا که کم کم به دهه ی ۵۰ عمرش نزدیک می شد.
-عین همیشه خاص و زیبا!

امشب قرار بود به جشن نامزدی دختر یکی از همکاران شاهرخ بروند.
فروزان ترجیح داد بود عین همیشه سر سنگین باشد.
خودمانی نبود که لباس شب بپوشد.
با کت و شلوار راحت تر بود.
شیلا را به دست پرستار می سپرد.
می آمد و شیطنت می کرد.
فعلا مناسبش نبود.
البته که جشن هم خودمانی نبود که آزادش بگذارد.
روسری گل داری روی موهایش پوشید.
شاهرخ هم کت و شلوار قهوه ای پوشیده بود.
با پیراهن سفید.
به تن و بدنش می آمد.
صورتش را روشن تر کرده بود.
فروزان کیفش را برداشت و دست در بازوی شاهرخ از اتاق بیرون زدند.
خود شاهرخ رانندگی می کرد.
خیابان را بهتر از راننده بلد بود.
سوار ماشین شدند و بیرون زدند.
-خبری از فردین نداری؟
-نه!
-این پسر مدام کناره می گیره.
-این هفته یه شب بذاریم بهش سر بزنیم.
-من مساله ای ندارم، ولی باید شادان هم باشه.
فروزان متعجب برگشت و نگاهش کرده.
-یعنی چی؟!
-اگه قرار نیست به عنوان زن و شوهر کنار هم بیان می تونن به عنوان دو تا دوست کنار هم باشن که.
این هم حرف حسابی بود.
-ولی قبول نمی کنن.
-می کنن، این دوستی بلاخره سر عقلشون میاره.
-یعنی فکر می کنی موجب نزدیکشون میشه؟
-شاید، ولی هرچی که باشه این جنگ سرد بینشون رو خنثی می کنه.
شاهرخ راست می گفت.
کنار هم نبودنشان همه را عذاب می داد.
خصوصا که سعی می کردند مدام جایی باشند که دیگری نباشد.
این کار نه فقط خودشان بقیه را هم عذاب می داد.
-با شادان حرف بزن هرجوری شده بیاد.
-بهش بگم میاد.
-غرور داره، فکر می کنه قراره بریم منت کشی، باهاش حرف بزن که منت کشی نیست، فقط یه جمع دوستانه است.
فروزان آه کشید.
عجب سرنوشت عجیبی داشتند.
حتی نمی توانست ملامتشان هم کند.
ناخواسته درون هچلی افتاده بودند که هیچ کس نمی توانست کمکشان کند.
-شادان میاد.

-فردین ببیندش غافلگیر میشه.
-امیدوارم.
به فکرهای شاهرخ ایمان داشت.
می دانست اگر چیزی می گوید پس حتما عملی می شود.
خودش را به شاهرخ سپرد.
عین تمام این چند سال!
**
بی حوصله بود.
هیچ کاری هم برای انجام دادن نداشت.
چقدر خانه را تمیز می کرد؟
چقدر فیلم می دید؟
لادن که نزدیک زایمانش بود.
آیدا مشغول مقدمات عروسیش!
نگین هم سنگین شده بود.
هیچ کس فعلا وقتی برای او نداشت.
چقدر بی انگیزه شده بود.
حتی حوصله ی شروع یک کتاب تازه را هم نداشت.
دلش کمی هیجان می خواست.
چیزی که حسابی سرحالش بیاورد.
از این همه خمودگی نجات پیدا کند.
روی مبل لم داد.
صفحه ی شیطرنج را چیده بود تا تک نفره بازی کند.
ولی حوصله اش را نداشت.
همان دم گوشیش زنگ خورد.
به شماره نگاه کرد.
مادرش بود.
برداشت و جواب داد.
-جانم مامان.
-خوبی عزیزم؟
-خداروشکر، بد نیستم.
-نپوسیدی تنهایی؟ پاشو بیا اینجا.
-عادت کردم دیگه.
-ترک عادت موجب مرضه ولی این یکی سرحالت میاره.
شادان نرم خندید.
-چیزی شده مامان؟
-فرداشب میریم مهمونی.
-بسلامتی، کجا؟
-خونه ی فردین.
لبخند از لبش پاک شد.
به زور گفت: خب… خیلی هم خوبه.
-می خوام تو هم باشی؟
با تعجب گفت: من مامان؟!

فروزان خیلی راحت گفت: بله، می خوام حضور داشته باشید.
حس کرد فروزان دارد شوخی می کند.
-مامان شوخی می کنی؟
-نه اصلا!
-مامان من پاشم بیام اونجا چیکار؟
دنبال هیجان می گشت.
ولی غافلگیری نه!
فروزان که ناک اوتش کرد.
-قرار نیست اتفاقی بیفته عزیزم، شما به همون روالتون ادامه بدین، قراره فقط یه شام بخوریم.
خنده اش گرفت.
فروزان آنقدر راحت حرف می زد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
-مامان جان…
-شادان سر ساعت آماده باش.
جوری حرف می زد که انگار شادان هنوز دختر ۸ ساله است.
-مامان من جایی نمیام.
-میای.
-میگم نمیام.
-شادان دوست ندارم یه چیزیو تکرار کنم، فردا هشت شب میای باهم میریم.
-چیزی که می خواین منطقی نیست.خ
واقعا هم نبود.
فردین بخاطر اینکه نبیندش حاضر نبود در جایی باشد که او هست.
آنقدر او یک کاره بلند شود برود خانه اش؟
مسخره نبود؟
فروزان برای اینکه حرف آخر را بزند گفت: شادان اگه نیای می دونی چقدر ناراحتم می کنی.
-مامان مجبورم نکن.
-دقیقا دارم همین کارو می کنم.
چقدر ظالمانه بود!
فروزان انگار اصلا درکش نمی کرد.
-مامان فقط می خوای عذابم بدی.
-نه فقط دارم کاری می کنم اگه قرار نیست به سرانجامی برسید حداقل دو تا دوست باشید، عین خودتو فربد.
دوست؟!
فردین دوستش باشد؟
آن هم معمولی؟
غیر ممکن بود.
او دیوانه وار عاشق این مرد بود.
مگر جواب می داد آخر؟
آه پر دردی کشید.
-منتظرتم عزیزم.
حرفی نزد.
-امشب رو خوب بخواب عزیزم، شب بخیر.
تماس قطع شد.
او ماند و گوشی که در دستش مانده بود.

فروزان دیوانه بود یا او را دیوانه دیده بود.
روی چه حسابی بلند می شد و می رفت آنجا؟
مسخره نبود؟
او خواستگاری فردین را رد کرد.
هر بار او را سنگ روی یخ کرد.
اصلا همه ی این ها به درک!
فردین نمی خواست او را ببیند.
می رفت آنجا چکار؟
دستش را روی پیشانیش گذاشت.
دیگر طلب هیجان نمی کرد.
می ترسید سری بعدی از فرط هیجان سکته کند.
بلند شد تا آب بخورد.
فردا زنگ میزد به شاهرخ!
او بهتر زبان زنش را می فهمید.
می توانست راضیش کند دست از سرش بردارد.
او به خانه ی فردین پایش را هم نمی گذاشت.
**
فصل دهم
مانتوی جلو باز سفیدر نگی پوشید.
به همراه یک تاب صورتی زیرش!
مهمانی رسمی که نبود.
قرار نبود سر کار هم برود.
پس می توانست خانمانه بودنش را کنار بگذارد.
کمی به هوای دل خودش تیپ بزند.
یه شلوار جین تنگ پوشید.
با تیپ دخترانه اش که بیرون زد احساس گنگی داشت.
صبح به شاهرخ زنگ زد.
همه ی حرف هایش را زد.
به اندازه ی کافی دلیل هم آورد.
ولی او هم حرف های فروزان را تکرار کرد.
انگار دست به یکی کرده باشند.
حرص خورد.
در تنهایی اتاقش جیغ و داد کرد.
ولی فایده ای نداشت.
این زن و شوهر تصمیمشان را گرفته بودند.
خدا کند فط فردین رفتاری نداشته باشد که قلبش بشکند.
درون ماشینش نشست.
آرایشش کمی پررنگ بود.
گاهی این قرتی بازی ها را دوست داشت.
حرکت کرد.
باید تا ۸ خودش را به خانه ی شاهرخ می رساند.
وگرنه فروزان سرش را از تنش جدا می کرد.

به وقتش بی اندازه زن سخت گیری می شد.
خدا به داد شیلا برسد.
فعلا فقط ۴ سالش بود.
بزرگ می شد می فهمید چه مادری نصیبش شده.
سر تایم جلوی در خانه ی شاهرخ بود.
پیاده نشد فقط گوشیش را در آورد.
روی گوشی مادرش زنگ زد و اطلاع داد.
نمی خواست دست خالی برود.
همان صبحی که نتوانست شاهرخ را هم راضی کند بیرون رفت.
یک ادکلن مارک خرید.
از آن ادکلن های که خودش بویش را دوست داشت.
و البته امیدوار بود فردین از آن استفاده کند.
ادکلن با جعبه ی زیبایی درون کیفش بود.
طولی نکشید که ماشین شاهرخ بیرون آمد.
شیلا چسبیده به پنجره برایش دست تکان می داد.
تک بوقی زد و راه افتاد.
ولی سرعتش را کم کرد تا شاهرخ جلو بزند.
ادب اینگونه حکم می کرد.
خانه ی فردین را می دانست کجاست؟
هر چه نزدیکتر می شدنددلهره اش بیشتر می شد.
همه اش رفتار فردین را پیشداوری می کرد.
دست خوش نبود.
ترس داشت.
رسیده به ساختمان هر دو ماشین به زور درون کوچه جای پارک پیدا کردند.
عجب کوچه ی شلوغی بود.
همه هم ماشین های گرانقیمت!
حس کرد بدنش می لرزد.
ولی ته دلی مدام به خودش دلداری می داد.
نباید جلوی فردین کم می آورد.
اهل کم آوردن نبود.
سفت و سخت مقابلش می ایستاد.
شیلا به سمتش آمد.
دست شادان را گرفت و با هم وارد ساختمان شدند.
شادان به آرامی از فروزان پرسید: می دونه داریم میایم؟
-من سرزده کاری نمی کنم.
-نه، یعنی می دونه منم هستم.
-می دونم.
احساس کرد ته قلبش خالی شد.
خدا مرگش بدهد.
این دیگر چه حالی بود که داشت.
انگار می خواست قالب تهی کند.
سوار آسانسور شدند.

 

4.5/5 - (2 امتیاز)

Check Also

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۸۳

  -دست خودم نیست، بریدم بخدا. درکش می کرد. وقتی به بن بست برسی دقیقا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.