رمان من یک بازنده نیستم پارت ۳۸

 

 

-چیزی نگرانت کرده؟
-برگشته ایران!
کاملا واضح بود در مورد چه کسی حرف می زند.
چشمانش درشت شد.
-کی؟
-همین امروز!
-خبرها موثقه؟
سر تکان داد و گفت: حتی می دونم الان کدوم هتله!
فروزان دستش را جلوی دهانش گذاشت.
-چرا برگشته؟
-نمی دونم، ولی اومده که موندگار باشه.
-با چه جراتی آخه؟
-شادان دخترشه!
فروزان فورا جبهه گرفت.
-برای اون بی عاطفه شادان هیچ وقت دخترش نیست.
-نمیشه انکار کرد.
-مطمئنم شادان هرگز اونو نمی پذیره.
-فعلا نمی خوام شادان چیزی بدونه، تا بدونم حمیرا می خواد چیکار کنه.
ته دلش آشوب شد.
-تنها اومده؟
-با پسرش…
ابرو بالا انداخت و گفت: مگه دوباره ازدواج کرد؟
-فعلا هیچی مشخص نیست، باید برم به دیدنش!
-منم میام.
شاهرخ نگاهی عاقل اندر سفیه به فروزان انداخت و گفت: آخه کجا بیای خانم؟
-اگه قراره با اومدنش دخترمو بدزده از همین الان باید مرزهامو مشخص کنم.
خنده اش گرفت.
در اصل انگار در حال تقسیم اموال باشد.
مخالفتی نکرد.
چون فقط فروزان را حساس تر می کرد.
ولی باید می دانست که حمیرا برگشته.
نمی خواست یک باره غافلگیر شود.
فروزان سرش را درون سینه ی شاهرخ مخفی کرد و گفت: بخواب عزیزم، فردا کلی فکر داری که باید عملی بشن.
شاهرخ کمی خودش را پایین کشید.
حق با فروزان بود.
اولین کارش هم این بود که باید برنامه ای ترتیب می داد که حمیرا را ببیند.
تمام ارث و میراثش در دست حمیرا بود.
چیزهایی که حق او بود ولی حمید با نامردی به نام حمیرا کرد.
زنی که هیچ وقت وفادارش نبود.
لحاف را روی خودش و فروزان کشید.
آباژور کنار دستش را خاموش کرد.
****

چند روزی بود خبری از فردین نداشت.
نه اینکه دلتنگش باشد یا فکرش را مشغول کند ها…
اصلا از این خبرها نبود.
نخواهد هم بود.
فقط متعجب بود.
فردین سمجی که می شناخت یکباره میدان خالی کند تعجب برانگیز است.
تازه فربد می گفت دارد به شرکتش سر و سامان می دهد.
پس هست.
فقط اطراف او پیدایش نمی شود.
مانده بود تغییراتی که داشت می داد چه بود؟
بعد از سه سال نبودن و چرخاندن شرکت به دست فربد نباید آنقدرها گیر و گور افتاده باشد که بخواهد تغییر بدهد.
با فکری به منشی اش زنگ زد.
-خانم باقری زنگ بزن شرکت نیک گستر جلسه ی عصر رو یادآور بشو.
-چشم خانم مهندس!
تماس را قطع کرد.
خوب بود که عصر جلسه داشت و دوقلوها را می دید.
فربد عملا از شرکت فردین کنار کشیده و به کارهای خودش می رسید.
اما در این پژوه چون از اول کار بود تا انتها باید شرکت می کرد.
درصدش را هم می گرفت.
دستی به صورتش کشید.
این روزها کمی خسته بود.
دلش یک مسافرت پاییزه به جای گرمی می خواست.
مثلا آخرین باری که بوشهر رفت عید سال بود.
دیگر وقت نکرد که برود.
عمه هایش مدام گلایه می کردند.
مثلا او تنها بازمانده ی حمید بود.
خدا را خوش نمی آمد که سراغشان را نمی گرفت.
از تصور قیافه هایشان لبخند زد.
کش و قوسی به تنش داشت و برعکس همیشه برای خوردن یک فنجان قهوه راهی آبدارخانه شد.
**
دست به سینه ایستاده بود و نگاه می کرد.
دیوارها داشت کاغذ دیواری می شد.
میز و صندلی جدید برایش آورده بودند.
مبل های جلوی میز هم عوض شده بود.
بیرون هم کمی بهم ریخته بود.
دیوارهای راهرو ها همگی در حال رنگ شدن بود.
از اتاقش بیرون زد.
منشی جدید پشت میزش نشسته و تند تند در حال تایپ کردن بود.
-آقای مهندس؟
-بله خانم؟
-از شرکت پویان نما زنگ زدن و جلسه ی عصر رو یادآور شدن.
سری تکان داد و گفت: ممنون.

بوی رنگ کل شرکت را برداشته بود.
غیر از منشی همه ی کارمندان را مرخص کرد.
یک امروز را برای خودشان باشند.
لازم نبود بیایند و هی درون دست و پا بچرخند.
منشی هم بود تا کمی کارها دستش بیاید.
هنوز مهندسی که می خواست را نتوانسته بودند پیدا کنند.
ولی بلاخره یکی پیدا می شد که با شرایط آنها بخواند.
در و پنجره ها را باز کرده بود تا بوی رنگ بیرون برود.
ولی باز هم بوی کلافه کننده اش فضا را پر کرده بود.
نیما خبر داده بود فردا می رسد.
بلاخره ماه عسل شازده تمام شد.
ماه عسل که نبود.
سال عسل بود.
وارد آبدارخانه شد و کتری برقی را پر از آب کرد و دکمه اش را زد.
از یادآوری پیام شرکت شادان لبخند زد.
پس کم کم داشت توجه اش را جلب می کرد.
آخر و عاقبت رام می شد.
فقط مانده بود چرا بیخود مقاومت می کند.
بخاطر خانواده ی مازیار بود یا هنوز خاطرات ۴ سال پیش عذابش می داد؟
هرچند که کاملا هم حق داشت.
سارا همه ی کاسه کوزه ها را خراب کرد.
“-هیچی لازم نیست.
بچه را به آرامی بوسید.
دختر شیرینی بود.
از آنهایی که می خندید و روی گونه هایش چال می افتاد.
هنوز خیلی بچه بود که بگوید شبیه سارا است یا آن مرد مجهول!
ولی زیبا بود و خواستنی!
عمیقا بچه را بو کشید.
-اسمش چیه؟
نگاهش کرد.
هیچ اسمی نداشت.
-اسمی نداره.
زن و شوهر جوان با ذوق بهم نگاه کردند.
به راحتی می توانستند خودشان برای این دخترک ناز اسم انتخاب کنند.
فردین بچه را در آغوش زن گذاشت.
-نمی خوام مدام تاکید کنم ولی…
مکث کرد.
بچه آرام بود و راحت شیشه شیرش را در دهان داشت.
-تو همین شهر بمونین، روزی هم خواستین نقل مکان کنید باید بدونم، هر جایی به مضیقه خوردین کافیه باهام تماس بگیرین تا براتون پول واریز کنم، این بچه خیلی معصومه، نمی خوام هیچ آسیبی بهش برسه.
-چشم، حواسمون هست.
زن به آرامی گونه ی نوزاد را نوازش می کرد.

زن به آرامی گونه ی نوازد را نوازش می کرد.
سال ها بود که می خواستند بچه دار شوند و نمی شد.
هزار جور دوا و درمان کرده بودند.
دکتری نبود که خودشان را نشان ندهد.
مشکل از مرد بود.
قادر نبود…
زنش هم صبورانه تحمل کرد.
تا دست آخر خیلی اتفاقی به پست فردین خوردند.
آنجا بود که فردین پیشنهاد این بچه ی یک ماهه را داد.
نه پولی طلب کرد نه چیزی خواست.
فقط اینکه بچه زیر نظر خودش بزرگ شود.
چون اسمش به نام فرزندش در شناسنامه اش ثبت بود.
هرچند که بچه ی واقعیش نبود.
ولی نگران بود و می خواست بچه را از دست سارا در امان نگه دارد.
آنها هم قول دادند که مواظبند.
فردین هم قول داد که هرگز علنا در زندگی این بچه ظاهر نشود.
همه چیز دورا دور!
نگاهی عمیق به بچه انداخت و بی حرف راهش را کشید و رفت.
انگار نه انگار که اصلا آمده باشد.
کلی تحقیق کرده بود تا از سلامت روانی این خانواده مطمئن شد.
قبل از رفتن به سوئد چند مدتی مواظبشان خواهد بود.
ابدا نمی خواست چیزی ببیند یا بشنود.
این بچه باید در سلامت کامل روانی و جسمی بزرگ شود.
و شد.”
از یادآوری تولد سه سالگیش لبخند زد.
لباس قرمز پرچینی به تن داشت.
با شیرینی وسط خانه با آهنگ می رقصید و تولدت مبارک را برای خودش می خواند.
مدام عکس ها و فیلم هایش را برایش می فرستادند.
ولی بعد از دو ماهی که برگشته بود هنوز نتوانست به دیدنش برود.
دلش را نداشت.
گاهی فکر می کرد در حق سارا بد کرده.
هر چقدر هم زن و مادر بدی باشد باز هم بچه اش بود.
نباید آنطور بی رحمانه از او می گرفتش!
البته که سارا هم هیچ وقت سراغ بچه اش را نگرفت.
یک جورهایی می خواست از شرش هم راحت شود.
بعد از عقدشان خودش چند باری مچش را گرفت که سعی داشت با دارو خوردن بچه را سقط کند.
اگر فردین نبود شاید الان بچه ای هم نبود.
تکه از کابیت گرفت و درون فلاکس چای خشک ریخت.
آب جوش آمده بود.
مانده بود سارا چرا بعد از سه سال یاد بچه اش افتاد.
خیلی راحت می توانست همان وقت ها طلب بچه اش را کند.
مطمئن بود باج می خواست.
ولی کور خوانده بود.

به زودی به دیدن بچه می رفت.
اسمش را نیوا گذاشته بودند.
برای تولد سه سالگیت از سوئد برایش یکی از کفش های چوبی قرمز را پست کرد.
به همراه مقدار زیادی پول نقد.
به دردش می خورد.
چای دم کشیده بود.
لیوانی پر کرد و از آبدارخانه بیرون آمد.
باید کمی بیرون می رفت تا هوایی تازه کند.
بوی رنگ داشت کلافه اش می کرد.
وارد دفترش شد.
تقریبا کاغذ دیوای ها تمام شده بود.
تلفن را برداشت و به نگهبان زنگ زد.
باید بیرون می زد.
در عوض نگهبان می آمد و حواسش بود.
لیوان خالیش را روی میز گذاشت.
کتش را تن زد و بیرون آمد.
رو به منشی گفت: خانم برای امروز کافیه، مرخصید.
-بله آقای مهندس!
نگهبان فورا خودش را رساند.
سری برایش تکان داد و رفت.
می دانست عصر جلسه دارد.
وقت داشت سری به نعیم بزند.
با فاصله ی یک چهار راه آن ورتر مطبش بود.
سوار ماشینش شد و حرکت کرد.
نعیم پسر کم حرف و بی آزاری بود.
از آنهایی که در جمع هم باید به زور از او حرف بکشی.
ولی در عوض نجیب بود.
یادش بود که همان وقت ها وقتی فهمید که به شادان علاقه دارد خیلی راحت خودش را کنار کشید.
در صورتی که شاهرخ شادان را از فروزان برای نعیم خواستگاری کرده بود.
پاییز خوبی بود.
از آن برگ ریزان هایی که وقتی مجبور بودی زیر یک دختر توقف کنی با کوچکترین بادی تیک تیک برگ می ریخت.
به شاعرانگی پاییز لبخند زد.
جای شادان خالی!
هوا بدون باران، به طرز ناجوانمردانه ای دو نفره بود.
از چهارراه گذشت.
مطبش را به خوبی یادش مانده بود.
خوب در این شهر جا افتاد.
پسر پرتلاشی که سوای شاهرخ به زندگیش می رسید.
به نظر ستودنی بود.
به زور جای پارکی پیدا کرد.
ماشین را پارک کرد و پیاده شد.
شاید یک چکاپ هم می شد.

وارد مطب شد.
کمی شلوغ بود.
اما با کمی پارتی بازی و دادن اسم و رسمش داخل شد.
نعیم با دیدنش با روپوش سفید بلند شد و با لبخند به استقبالش رفت.
-چطوری پسر؟
***
با کمی تاخیر خودش را رساند.
برعکس فربد که سر ساعت رسیده بود.
شادان با اخم پشت میز نشسته و خودکار درون دستش را تکان می داد.
به شدت عصبی بود.
توقع داشت فردین سر ساعت مقرر برسد.
نه با ۲۰ دقیقه تاخیر.
به محض اینکه داخل اتاق کنفرانس شد شادان تیز نگاهش کرد.
-بابت تاخیر عذرخواهی می کنم.
فربد لبخند زد.
مطمئن بود به عمد دیر کرده.
برادرش را بهتر از هر کسی می شناخت.
-و دلیلتون آقای ابدالی؟
-ترافیک!
-اصلا توجیه پذیر نیست.
صندلی را عقب کشید و نشست.
لبخندی زد و گفت: مهم نیست.
پاهایش را روی زمین فشار داد تا منفجر نشود.
پررویی هم حدی داشت.
فربد ریز ریز می خندید.
دستش آمده بود که فردین بازی را تغییر داده.
می شد گفت دو هیچ فعلا به نفع فردین بود.
فردین خونسرد پرسید: شروع نمی کنیم؟
نشانش می داد.
فربد فورا میانداری کرد و بحث را هم خودش شروع کرد.
قبل از اینکه این دو دعوایشان بالا بگیرد.
مانده بود این دو چه دشمنی با هم دارند؟
خیلی خوب کنار هم بنشینند و از پروژه سودش را ببرند.
میان جلسه فردین بیکار نبود!
مدام تکه می انداخت.
شادان هم سعی می کرد جواب ندهد.
اما نمی شد.
انگار روی نقطه ضعفش دست گذاشته باشند.
بعد از اتمام جلسه، فربد با عذرخواهی بلند شد و زودتر از همه رفت.
یکی دوتا از کارمندان شادان هم که شرکت کرده بودند دفتر و دستکشان را جمع کردند و از اتاق بیرون رفتند.
شادان در حالی که پوشه ی جلویش را می بست گفت: چته؟
فردین ابرو بالا انداخت و گفت: متوجه منظورت نمیشم.

-میشی، خیلی خوبم میشی.
-ازم خواستی کاری به کارت نداشته باشم منم دارم دقیقا همین کارو می کنم.
شادان پلک هم نزد.
می دانست همه ی حرف هایش به عمد است.
می خواست او را به زانو در آورد.
ولی کور خوانده بود.
-اینی که تو می خوای نمیشه!
فردین از پشت میز بلند شد.
-من دنبال چیزی نیستم.
شادان پوزخند زد.
-در خروج رو نشون بدم؟
-خسیس نبودی!
-اهلش نیستی آخه!
-شما دعوت کن!
یک لحظه لبخندی کمرنگ روی لبش آمد.
مردیکه ی چرب زبان!
هرچه می گفت جوابی در آستین داشت.
دستش را سمت در دراز کرد و گفت: بفرمایید.
-شام؟
شادان چپ چپ نگاهش کرد.
-مثلا خونه ی خودت، دست پخت خودت…
وارد اتاق شادان شدند.
-دیگه چی؟
فردین در را پشت سرش بست و موزیانه پرسید: می ترسی؟
شادان براق شده به سمتش برگشت و گفت: دقیقا باید از چی بترسم؟
-من، تنهایی با من؟
شگرد خوبی بود که با شادان تنها باشد.
کافی بود تحریکش کند.
-چرت نگو.
-پس امشب دعوتم خونه ی تو!
با حرص و خشم نگاهش کرد.
-ولی خب اگه می ترسی با اومدن من اتفاقی بیفته…به خودت مطمئن نیستی…
میان حرفش پرید و گفت: میشه خواهش کنم نبری و بدوزی؟
-هنوز جوابی ازت نشنیدم.
جهنم و ضرر!
-باشه!
کار خودش را کرد.
همینی که می خواست شد.
نیشخندی زد و گفت: حله، ۷ اونجام…البته آدرس رو برام پیام کن.
شادان سری تکان داد که فردین گفت: هرچی درست کنی می خورم، زیاد مهم نیست چی باشه!
در پرروییش مانده بود.
قبلا این همه پررو و سمج نبود.

بدون اینکه منتظر برخوردی از شادان باشد تنهایش گذاشت و رفت.
شادان برجای مانده نگاهش می کرد.
این مرد واقعا نوبر بود.
البته نوبری خاص که کششی عجیب هم به او داشت.
لعنت به این دل زبان نفهم.
پشت میزش نشست و سیستم جلویش را روشن کرد.
خدا اگر قرار بود کسی را عذاب بدهد یکی شبیه فردین نصیبش کند.
مطمئنا از زندگی ناامید می شود.
***
نگاهی به گل های رزی که امروز خریده بود انداخت.
یک دست قرمز بود.
درون گلدانی از کریستال وسط میز جلوی مبل بودند.
عاشق گل ها بود.
خصوصا اگر درون اتاقش باشند و به اطرافش جان بدهند.
به سمت آشپزخانه رفت.
پیشبندش را بست و مشغول شد.
قبلا از یخچال مرغ بیرون آورده بود که مرغ ترش درست کند.
در هر کاری بد بود آشپزیش خوب بود.
همه هم به همت فروزان بود و خانم جان.
وگرنه اگر دست خودش بود حالا حالا ها یاد نمی گرفت.
پیاز خرد کرد و مرغ های تکه تکه شده را درونش تفت داد.
صدای جیلیز ویلیز روغن و پیاز لبخند به لبش می آورد.
“-خانم خوشگل من چی داره درست می کنه؟
-آش رشته که دوس داری؟
-تو بگو سنگ، دست پخت تو باشه حله!
به روی مازیار خندید.
مازیار از گل های داوودی که دیروز خریده بود یکی از زردهای پر پرش را جدا کند.
کنار گوش شادان زد و گفت: زیباترین من…
-داری لوسم می کنی؟
شادان را به سمت خودش چرخاند.
دستانش را دور کمرش حلقه کرد.
-من که نمی دونم لوس کردن و لوس بودن چیه؟
شادان ریز خندید.
مازیار گونه اش را بوسید.
-به بودنت کنارم افتخار می کنم شادان.”
همیشه یادآوری مازیار شادش می کرد.
انگار خدا این مرد را خلق کرده بود که دوست داشتنی باشد.
هرچند که آمار دختربازی هایش را داشت.
هشدار داده بود که اگر با یک زن بخواهد شوخی هم کند ترکش می کرد.
بعد از آن بود که مازیار حتی دیگر به هیچ زنی لبخند هم نمی زد.
مردی سخت که تمام قد در اختیار زنش بود.

از فکر و خیال مازیار بیرون آمد.
بعد از سه سال که از مرگش گذشته بود.
هنوز هم ذهنش درگیر می شد.
شاید برای زیادی خوب بودن هایش بود.
یا شاید هم برای این بود که هرگز عاشقش نشد.
برنجش را دم کرد و میوه ها را شست.
مهمان ناخوانده بود.
مجبور بود پذیرایی کند و خانم بودنش را به رخ بکشد.
هر چه از شادان ۴ سال پیش در ذهن داشت باید بیرون می ریخت.
این زنی که مقابلش بود بزرگ شده بود.
یک زندگی را به تنهایی به دوش می کشید.
میوه های شسته شده را درون جامیوه ای پایه داری چید و روی میز کنار رزهایش گذاشت.
پاییز که می شد علاقه اش به خوردن میوه هم کم می شد.
در عوض دوست داشت مدام چیزهای گرم و شیرین بخورد.
عین چای شیرین و شکلات داغ…
گاهی هم نسکافه و قهوه های پر از شیر.
باید می رفت و لباس عوض می کرد.
کم کم باید فردین هم از راه می رسید.
مرد عجولی بود.
البته مگر اینکه به عمد بخواهد جایی دیر کند.
وگرنه آن تایم بود.
بوی قهوه تمام فضا را پر کرده بود.
بیرون باد شدیدی می آمد.
از آنهایی که صدای پنجره ها را می شنید.
نمی خواست زیاد رسمی باشد.
البته که فردین هم اجازه نمی داد چیزی رسمی پیش برود.
پیراهنی تا بالا زانو پوشید که از سه ربع پایین آستینش تور بود.
شلوار جینی هم زیرش پوشید.
موهایش را یک وری بافت و روی شانه اش انداخت.
آرایش همیشگی را هم روی صورتش گذاشت.
شالی سفید هم روی موهایش جا خوش کرد.
سفید همیشه بیشتر از همه رنگ ها به او می آمد.
از ظاهر خودش راضی بود.
از اتاق بیرون آمد.
کاش باران ببارد.
به سمت تراس رفت.
گرد و خاک کل هوا را برداشته بود.
خوب بود که در این هوا بیرون نبود.
وگرنه چطور به خانه برمی گشت.
مخصوصا که تازگی حس می کرد چشمانش ضعیف شده و به عینک احتیاج دارد.
به سمت آشپزخانه رفت.
از قبل آدرس را برای فردین پیام کرد.

می دانست نگوید هم بلاخره خیلی ها هستند که آدرس را برایش بفرستند.
ولی ترجیحش این بود که همه جوره به مهمانش برسد.
صدای زنگ در متعجبش کرد.
این همه زود رسید؟
به سمت در رفت.
از چشمی ریز در ماتیار را دید.
جا خورد.
او اینجا چه می کرد؟
نکند باز خانم جان سفارشی داشته که به ماتیار سپرده؟
در را به روی ماتیار باز کرد و لبخندی کنج لبش نشاند.
-سلام.
ماتیار نگاهی به ظاهر زیبایش انداخت.
-سلام شادان خانم.
شادن از جلوی در کنار رفت و گفت: بفرمایید.
-ظاهرا بدموقع مزاحم شدم.
-نه بابا، این حرفا چیه؟ بفرمایید.
ماتیار بیشتر از این تعارف نکرد.
داخل شد و شادان در را پشت سرش بست.
بوی قهوه و غذا مخلوط جالبی از بو ساخته بود.
-منتظر مهمان هستی؟
-بله!
-پس زیاد مزاحم نمیشم.
-خواهش می کنم.
او هم عین ماتیار زیاد تعارف نکرد.
چون در این چند مدت دستش آمده بود که تعارف هایش را در هوا می قاپد.
ماتیار نشست و شادان به سمت آشپزخانه رفت.
-قهوه می خورین؟
-البته!
فورا دو فنجان قهوه ریخت.
-تلخ یا شیرین؟
-لطفا دو قاشق شکر بریزین.
همانطور که خواسته بود قهوه اش را برایش آورد و مقابلش گرفت.
ماتیار قهوه را برداشت.
تمایل زیادی داشت بپرسد مهمانش کیست؟
ولی فضولی کردن در شان او نبود.
غیر از آن خانم جان زیادی عروس نجیبش را قبول داشت.
-راستش خانم جون خواست یه سری بهتون بزنم، ظاهرا در مورد باغ بیرون شهر شما اطلاعات دارین.
-سندش پیش منه.
-عالیه، می تونیم در مورد حق مالکیتش حرف بزنیم.
-من قبلا عرض کردم که همه ی املاک مازیار رو می تونم برگردونم.
-من احتیاجی به املاک برادرم که دیگه متعلق به زنشه ندارم، سهم الارث خودم کافیه.
شادان حرفی نزد.

ماتیار زیادی رک بود.
شاید گاهی وقت ها خصلت خوبی باشد.
اما برای شادان به مذاقش خوش نمی آمد.
خصوصا که جوری حرف می زد انگار که چیزی که از مازیار رسیده نوعی اکراه است.
ماتیار چشم چرخاند و فضای خانه اش را دید زد.
تقریبا نیمه تاریک بود.
انگار که علاقه ای به روشنایی بیشتر نداشته باشد.
ست مبلمان بنفش و گل های قرمز روی میز…
پرده های توری سفید رنگ…
پنجره های سرتا سری بزرگ…
آشپزخانه ی دلباز با اپنی کوتاه…
می شد گفت مدرن و شیک بود.
و البته برای زنی به مشغله ی شادان خانه ی خیلی تر و تمیزی بود.
-سند رو پیدا می کنم، باید تو اسناد مهمی باشه که همیشه می ذارم.
-ممنون میشم.
-قهوه سرد شد.
ماتیار لبخند زد و فنجانش را برداشت.
-خانم جون خوبن؟
-کمی دلتنگتون هستن.
-فردا حتما بهشون سر می زنم.
دلش کمی آشوب بود.
خدا خدا می کرد تا وقتی ماتیار اینجاست سر و کله ی فردین پیدا نشود.
نه اینکه کار خلاف شرع کرده باشدها…
ولی به شدت معذب می شد.
خصوصا که از هر نوع فکری که حول و حوشش چرخ بخورد پرهیز می کرد.
ماتیار فنجان نیمه ی قهوه اش را روی میز گذاشت.
از جایش بلند شد.
-بهتره دیگه برم، می خواستم تلفنی صحبت کنیم به جای اومدن، ولی دوست داشتم خونه ی مشترک شما و مازیار رو ببینم.
-خوش اومدیم.
-سپاسگذارم.
شادان هم بلند شد.
تا دم در بدرقه اش کرد.
تا وقتی ماتیار نمی رفت خیالش راحت نمی شد.
-به خانم جون سلام برسونید.
-حتما!
مهربانانه به شادان لبخند زد.
الحق که زن زیبا و خاصی بود.
حیف که مازیاری نبود برای انتخابش تبریکی بشنود.
-شب بخیر!
-شب شما هم بخیر.
با رفتن ماتیار و بستن در، نفس راحتی کشید.
عجب موش و گربه بازی راه انداخته بود.

یعنی هر کاری می خواست انجام بدهد مدام باید اینگونه استرس داشته باشد؟
به سمت آشپزخانه رفت.
به غذایش نگاهی انداخت.
سبزیجات را از یخچال بیرون آورد تا سالاد درست کند.
مهم نبود مهمانش یک نفر باشد یا صدنفر!
کارهایی که باید انجام می داد را انجام می داد.
مثلا غذاهای فوق العاده با مخلفاتی که حتما باید سر میز باشند.
ظرف شیشه ای را روی اپن گذاشت.
سرپا مشغول خورد کردن شد.
ماتیار رفته بود.
فردین هنوز نیامده بود.
شانس این را داشت که آبرویش نرود.
چقدر با آمدن ماتیار احساس بد داشت.
انگار که بخواهند مچش را بگیرند.
کاهوی خورد شده را درون ظرف ریخت.
صدای زنگ باعث شد که یکباره تکان بخورد.
چاقو و خیاری که در دست داشت درون بشقاب رها کرد.
به سمت در رفت.
در را که باز کرد فردین را با دسته گل بزرگی دید.
ابرویی بالا انداخت و گفت: سلام.
-سلام خانم.
گل را به سمت شادان گرفت.
-بفرمایید!
شادان گل را گرفت و از جلوی در کنار رفت.
-بیا تو!
فردین داخل شد و با ولع به اطرافش نگاه کرد.
انگار می خواست سلیقه ی شادان را ببیند.
هرچند که قبلا امتحان پس داده بود.
-خونه ی زیبایی داری.
-ممنونم.
به سمت آشپزخانه رفت.
کاغذ دور دسته گل را پاره کرد و همه را شاخه شاخه درون گلدانی گذاشت.
گل ها را همانجا روی اپن گذاشت.
-قهوه می خوری؟
-نیکی و پرسش؟
لبخند زد و قهوه ریخت.
فردین با دیدن فنجان های روی میز که شادان یادش رفته بود بردارد، ابرو بالا انداخت و گفت: انگار قبل از من مهمان داشتی؟!
-ماتیار اینجا بود.
نمی دانست چرا یک باره تمام قد به او برخورد.
انگار که دوست نداشت این حرف را بشنود.
ابدا دلش نمی خواست با ماتیار هم عین مازیار وارد رقابت شود.
ماتیار دوستش بود.

اصلا از رقابت متنفر بود.
شادان از این به بعد سهم او بود.
سهم او هم می ماند.
شادان فنجان های قهوه را از جلویش برداشت.
بوی ادکلن عمیق و خنک فردین را به جان خرید.
همیشه می دانست از چه عطرهایی استفاده کند تا یک زن را به سوی خودش جذب کند.
-هنوزم عین قبل قهوه میخوری؟
-یادته؟
-فراموشکار نیستم.
فردین لبخند زد.
-هنوز عین قبل می خورم.
شادان فنجان های تمیزی که آورده بود را پر کرد.
-ماتیار چرا اینجا بود؟
اصلا دلش نمی خواست به دخالت های وقت و بی وقت فردین عادت کند.
جوابش را نداد و برایش خامه و شکر ریخت.
-با توام شادان!
-ترجیح میدم به سوال هایی که بهت ربط نداره جواب ندم.
ساکت شد.
تقصیر خودش بود که شادان اینگونه رفتار می کرد.
یک سوال دوستانه نباید جوابی خصمانه داشته باشد.
از جایش بلند شد.
بدون هیچ حرفی به سمت در رفت.
قبل از اینکه حتی شادان متوجه شود خانه اش را ترک کرد.
قرار بود برای داشتنش بجنگد.
ولی قرار نبود خودش را خار کند.
شادان با فنجان ها به سمت مبلمان برگشت.
خبری از فردین نبود.
متعجب لب زد: فردین!
فتجان ها را روی اپن گذاشت.
از آشپزخانه بیرون آمد.
-فردین؟!
به سمت سرویس بهداشتی رفت.
صدایی نمی آمد.
رفت؟!
دستش را جلوی دهانش گذاشت و به دیوار پشت سرش تکیه داد.
احساس بدی به قلبش سرازیر شد.
یعنی یک جواب این همه واکنش داشت.
با عجله به سمت پنجره دوید.
پنجره را باز کرد.
هوای سرد به داخل هجوم آورد.
هر چه گردن کشید تا فردین یا ماشینش را ببیند او را ندید.
یکباره کجا رفت؟

مثلا مهمانی ترتیب داده بود.
اصلا خودش خواست.
آدم با یک کلمه ناراحت می شود؟
اصلا فردین که زبان تند و تیزی داشت.
هیچ وقت کم نمی آورد.
فوقش جوابش را می داد.
چرا قهر کرد و رفت؟
این بچه بازی ها از فردین قلدری که می شناخت زیادی بعید بود.
گوشی تلفن خانه را از روی میز برداشت.
شماره اش را گرفت و منتظر جواب دادنش شد.
ولی هر چه بوق خورد نه تماسش رد شد و نه جوابی داده شد.
عصبی گوشی را فشار داد.
عذاب وجدان هم به عصبی بودنش اضافه شده بود.
چه مرگش شده بود؟
شماره ی فروزان را گرفت.
شاید مادرش می توانست با فردین حرف بزند.
بعد از سه تا بوق فروزان جواب داد.
-سلام عزیزم.
-سلام مامان، خوبی؟
-فدات بشم دخترم، خوبم، تو چطوری؟ سرماخوردگیت کاملا برطرف شد؟
با تمام دلشوره اش لبخند زد.
-مامان خوبم، یه ماه پیش من یه سرماخوردگی جزئی داشتم.
-از من ایراد نگیر.
-چشم…مامان…
-جانم.
کمی این پا و آن پا کرد.
-میگم زنگ می زنی به فردین؟
-چرا؟ چی شده؟
هیچ کس اندازه ی فروزان رازدارش نبود.
-امشب مهمونم بود، اومد ولی خب…
-حرفی زدی بهش؟
هیچ کس هم اندازه ی فروزان او را نمی شناخت.
-میشه بهش زنگ بزنین؟
-فردین آدم سابق نیست، خیلی تغییر کرده عزیزم.
-نمی دونستم.
-گذاشت رفت؟
-هوم.
-حالا زنگ می زنم بهش!
-فکر نکنم دیگه برگرده.
فروزان نوچ نوچی کرد.
-همیشه تو زندگیت یه میانبر بذار، ما هیچ کدوم از آینده مون خبری نداریم.
کاملا حق با فروزان بود.

ولی دل لعنتی اش ساز دیگری می زد.
مازیار این وسط چه می شد؟
مازیاری که زندگیش را روی عشق و دوست داشتن او بنا کرد.
کلافه روی مبل نشست.
مانده بود که چه کند؟
-حق با شماست.
-بهش زنگ می زنم ببینم کجاست.
-ممنونم.
تماس را با خداحافظی بی حالی قطع کرد.
شامی که پخته بود می ماند.
شامی که مخصوص فردین بود.
دقیقا تمام چیزهایی که می دانست فردین دوست دارد.
حرفش این همه بد بود؟
اصلا از کی فردین این همه نازک نارنجی شده بود؟
فکرش دیگر قد نمی داد.
بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت.
زیر غذاهایش را خاموش کرد.
برای فردین پخته بود.
وگرنه خودش که شب ها زیاد اهل خوردن نبود.
بی میل بیرون آمد و تلویزیون را روشن کرد.
روی ماهواره تنظیم کرد و فیلم خارجی که در حال پخش بود را دید.
اما نگاهش روی قهوه ی نخورده ی روی میز افتاد.
آهش بلند شد.
لعنت به دهانی که بی موقع باز شود.
****
نه بچه بود نه نازک نارنجی!
فقط وقتی زیادی دنبال یکی بروی نتیجه همین می شد.
تقصیر خودش بود.
کنار دکه ی فلافلی ماشین را پارک کرد.
پیاده شد و سفارش ساندویچی داد.
روی نیمکت فلزی کنار دکه نشست و در خودش جمع شد.
سوز سردی می آمد.
بارانی اش را دور خودش پیچید.
باید روابطش را محدود می کرد.
هر چیزی تاریخ انقضا داشت حتی عشق!
شاید این همه انتظار الکی بوده.
شادان او را نمی خواست.
با مرده ی مازیار بیشتر می توانست خوش بگذراند تا زنده ی او!
بلند شد تا برود ببیند ساندویچش آماده شده یا نه؟
جلوی دکه ایستاد که فروشنده ساندویچش را درون سینی جلویش گذاشت.
-نوشابه یا دوغ؟

-یه نوشابه سیاه لطفا!
نوشابه ی سیاه رنگی کوچکی هم گرفت و به سمت ماشینش رفت.
بیرون سرد بود و نمی چسبید.
پشت فرمانی ساندویچش را خورد.
قلپی از نوشابه اش را خورد که گوشیش زنگ خورد.
نگاهی به آن انداخت.
فروزان بود.
خواهر بی مهرش که این روزها فراموشش کرده بود.
دکمه ی وصل را لمس کرد.
-بله؟
-فردین جان…خوبی؟
-خوبم.
-کجایی؟
حدس اینکه شادان زنگ زده اصلا سخت نبود.
پوزخندی زد و گفت: بیرونم.
-بیا اینجا!
-چی شده مگه؟
-هیچی، مگه قراره چیزی بشه که بگم بیای؟
خنده اش گرفت.
مثلا می خواست وانمود کند هیچ چیزی نشده.
-میرم خونه، یه شب دیگه میام.
-فردین…
-حوصله ندارم فروز، بمونه برای بعد!
-چیزی شده؟
آنقدر سوالش مسخره بود که دلش می خواست پوزخندی نثارش کند.
-باید چیزی بشه؟
فروزان سکوت کرد.
-اگه با من کاری نداری می خوام ماشینو روشن کنم.
-مطمئنی نمیای؟
-شب خوش فروز!
تماس را قطع کرد و گوشی را جلویش پشت فرمان گذاشت.
حوصله ی هیچ کس را نداشت.
دیده بود شادان روی گوشیش زنگ زد.
جواب نداد.
هیچ تمایلی حتی به شنیدن صدایش هم نداشت.
خیلی حرفش برایش گران تمام شد.
جوری حرف زد انگار فردین غریبه ای است که تازه با او آشنا شده دارد حد و مرزش را مشخص می کند.
حالا که شادان همه چیز را فراموش کرده بود.
او هم فراموش می کرد.
تمام این سال ها عذاب وجدان داشت.
هزار بار خودش را ملامت کرد.
هر بار راه حلی برای به دست آوردن دل شادان به کار می برد.

5/5 - (2 امتیاز)

Check Also

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۸۳

  -دست خودم نیست، بریدم بخدا. درکش می کرد. وقتی به بن بست برسی دقیقا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.