رمان من یک بازنده نیستم

رمان من یک بازنده نیستم پارت 2

5
(1)

 

 

فروزان کمی برنج و مرغ برای شادان کشیده روبرویش گذاشت و گفت:یه چندتا چیز برا اتاقا کمه باید بگم بخری.

-برام لیست کن.

-لازم نیست، خودم میرم میخرم.می خوام کمی تو شهر با شادان قدم بزنم.

فردین پوزخند زد و  زیر لبی گفت:دخترت؟

فروزان چشم غره رفت و از زیر میز به پای فردین کوبید.

حرفش شام را بر شادان کوفت کرد.

ذره ذره و بی میل خورد.

این روزها قرار است مرتب اینگونه بگذرد؟

این همه تلخ؟

این همه بی تفاوت؟

این همه نادیده گرفته شده؟

نصف بشقابش را تمام نکرده بلند شد و گفت:متشکرم.

فروزان اخم درهم کشید و گفت:غذاتو تمام کردی میری.

-مامان؟!

-بشین تمام کن برو.

فروزان بود و قدرت کلامش روی شادان.

دوباره نشست که فردین نیش خند زده زیر لب گفت:کوچولو!

شنید و اخم کرد.

هیچ وقت…هیچ وقت آبش با این مرد ترسناک در یک جوب نمی رفت.

مطمئن بود.

وارد حمام شد.

تا حمام نمی کرد خوابش نمی برد.

تازه گرد و غبار سفر هم روی تنش مانده بود.

دیدم وان حمام چشمانش را برق انداخت.

خسته بود.

اصلا حوصله ی سرپا ایستادن زیر دوش را نداشت.

لباس هایش را درآورد و وان را پر از آب گرم کرد.

بخار ملایمی که از آب بیرون آمد حس خوبی داشت.

درون آب فرو رفت.

نگاهش به چفت در حمام افتاد.

اوف، یادش رفت محکمش کند.

البته مهم هم نبود.

امکان نداشت یک شب کسی برای حمام کردن بیاید.

تازه در این خانه که فقط همین حمام نبود.

کف وان دراز شد و چشمانش را بست.

حس فوق العاده ای بود.

انگار خستگی از تنش بیرون رفت.

اما رخوت آب آنقدر زیاد بود که حس کرد کم کم دارد خوابش می برد.

حق هم داشت.

خستگی راه و تمام شب قبل که نخوابیده بود باعث شد که خوابش ببرد.

اما با فکر اینکه فقط چشمانش گرم شده پلک هایش را باز نکرد.

گیج گیج بود.

آنقدر کوفته بود که توان نداشت زور بزند و از آب بیرون بیاید.

 

 

چه خلسه ی خوبی!

انگار هیچ وقت جایی به این خوبی برای خوابیدن پیدا نکرده بود.

گرم و لذت بخش.

کاش می توانست یکی از لالایی های فروزان را زیر لبی زمزمه کند.

سرش کمی پایین تر رفت.

خودش حس کرد تنش زیر آب لیز خورد.

آب تا زیر بینی اش آمد.

حس می کرد نفس کشیدنش کند شده اما خواب روی تنش چنبره زده بود.

درست عین مرگ بود.

نفهمید چه شد که یکباره خواب تمام وجودش را گرفت.

تمام تنش لیز خورد و سرش زیر آب فرو رفت.

گم شد.

هیچ درکی از اطرافش نداشت.

حتی نتوانست داد بزند.

فقط دستش بیرون آمد.

صدای برخورد دستش با آب فضای خالی حمام را پر کرد.

ناگهان دستی قوی روی شانه اش نشست.

چنگ زد و او را از زیر آب  بیرون کشید.

به سرفه افتاد.

چند بار پیاپی سرفه کرد.

و بعد با ولع شروع به نفس کشیدن کرد.

تند تند نفس می کشید.

حالش که کمی جا آمد، سرش را بلند کرد.

از دیدن فردین با بالاتنه ی لخت و شلوارکش…هین بلندی کشید.

تمام مدت داشت نگاهش می کرد؟

با همین سبزهای بی فروغ؟

اما فردین…

حوله ی متری که انگار به قصد حمام کردن با خودش آورده بود، را دور تن شادان انداخت.

انگار تازه فهمید که وضع خودش فجیع تر از اوست.

با عجله به نیم تنه ی خودش نگاهی انداخت.

لخت جلویش نشسته بود.

فردین بی حرف، روی تنش خم شد.

 شانه هایش را گرفت و از آب بیرون آورد.

نه حرفی زد نه ملامتی کرد.

حتی سبزهای روشنش هم هیچ نوع گستاخی نداشت.

بی روح و سرد.

بعد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، از حمام بیرون زد.

انگار نیامده باشد که بخواهد برود.

شادان تنها ماند با حوله ای که تنش را احاطه کرده بود.

از موهایش آب می چکید.

از فکر برهنـه بودنش جلوی او، تنش لرزید.

در سکوت این خانه چطور توانست از شادان بگذرد؟

شاید هر کس دیگری بود هر کاری می کرد.

لب گزید.

 

با شرم از حمام بیرون زد.

احتمالا تا آخر عمرش جلوی فردین آفتابی نمی شد.

همین امشب تمام آبرویش تاراج شد.

خاک بر سرش با این بی احتیاطی بزرگ!

نگاهی به اطراف انداخت.

تمام راهرو تاریک بود.

پاورچین پاورچین در حالی که سرش مدام تکان می خورد که حتی سایه ای دید هم فرار کند خودش را درون اتاقش انداخت.

فردا پس فردا غیر از دهاتی انگ بی حیایی هم می زد.

مگر برایش مهم بود؟

نه، اصلا!

فقط کاش به رویش نیاورد.

داخل اتاقش شد و در را از پشت قفل کرد.

کار از محکم کاری عیب نمی کند.

نمی خواست بگوید فردین مرد بدی است.

اما عملا هیچ چیزی از این مرد نمی دانست.

هیچ پیش بینی هم از او نداشت.

پس بهتر بود کارهایش سنجیده و حساب شده باشد.

با همان حوله بدون اینکه لباسی تن بزند خودش را روی تخت انداخت و پتو را روی خودش کشید.

خسته بود و از خوش شانسیش از خفه شدن نجات پیدا کرده بود.

اینبار خوابیدن می توانست زندگی بخش باشد.

فردا روزی بهتری بود.

کیفش را روی سر شانه اش مرتب کرد و گفت:حاضری شادان؟

شادان روسریش را جلو کشید و گفت:بله.

با فروزان از خانه بیرون زد.

امروز قرار بود برای اتاق ها کمی خرید کنند.

البته فروزان هم سری به یکی از دوستان سابقش بزند.

راننده فردین آنها را تا خیابان توحید برد.

 پیچید در کوچه ی دلبازی که تمام خانه ها حداقل یک درخت انگور را داشتند.

راننده جلوی خانه ای آپارتمانی ایستاد که فروزان تشکر کرده و با شادان پیاده شد.

فروزان نگاهی به گوشیش انداخت و گفت:همینه، شادان آیفون طبقه دوم رو بزن.

شادان دستش را روی دکمه ی آیفون فشرد.

انگشتش را که برداشت، چند لحظه ای طول کشید که صدای نازک زنی تیز در گوشش زنگ خورد:کیه؟

فروزان  با تشکر از راننده جلو آمد و گفت:مهناز جان منم فروزان.

-قربونت برم آجی بیا بالا.

در با تیک کوچکی باز شد.

 آن دو بالا رفتند.

مهناز با آن شلوار سبز بهاری و تاپ سفید رنگش دم در به انتظارشان ایستاده بود.

با دیدن فروزان سفت او را در آغوش کشید و گفت:آجی!

20 سال بود از هم دور بودند.

مهناز می آمد و می رفت.

اما حمید آمدنش به اصفهان را قدغن کرده بود.

فروزان بویش را نفس کشید و گفت: بلاخره طلسم شکست.

شادان با محبت نگاهشان کرد.

 

مهناز از او جدا شده نگاهی به شادان انداخت و گفت:فروز دخترته؟

-عزیزمه.

مهناز  به سمتش قدم برداشت.

دست دور شانه اش انداخت و بوسه ی نرمی روی گونه ی شادان زد و گفت:بفرمایین داخل.

کنار رفت و آنها داخل شدند.

تعارف کرد که بنشینند.

روی مبلمان یک دست بنفش رنگ نشستند.

مهناز خود را بند آشپزخانه و شربت درست کردن کرد که دختر تقریبا کوتاه و لاغر اندامی با صورتی زیادی شیطان از اتاق بیرون آمد و سلام کرد.

-سلام، خیلی خوش اومدین…

از سرو رویش شیطنت می بارید.

برعکس شادان که گاهی وقت ها زبان دراز می شد اما خصلتا آرام بود.

-می دونم سوال شده اما من دختر خوشگل مهناز خانومم.

شادان از این همه پررویش متعجب شد.

و فروزان با ذوق از شیرین زبانیش ریسه رفت.

-راستی اسمم آیداس.

فروزان دست دراز کرد و گفت:بیا ببینم عزیزم.

آیدا جلو آمد.

دست فروزان را گرفت و او گفت:خیلی بانمکی عزیزم، چند سالته؟

کنار فروزان روی دسته ی مبل نشست و گفت:20 سالمه.

سه سالی از شادان کوچکتر بود.

اما همچنان معتقد بود شیرین زبان یا به قول مادرش بانمک نیست.

فقط یک موجود بیش از حد پررو است.

فروزان با خنده گفت:مهناز عین خودته این دختر!

مهناز با سینی اش که از آشپزخانه بیرون آمد با لبخند گفت:فقط زبونه وگرنه دختر مهربونیه.

آیدا با اخم و اعتراض آمیز گفت: مامان!

شادان موهای بیرون آمده از روسریش را داخل فرستاد که مهناز دقیقا روبرویش نشست.

-مهناز پسرا کجان؟

– رفتن باشگاه، تابستونی گفتن می خوایم بریم کاراته یاد بگیریم گفتم برین.یادگیری هرچیزی خوبه.

فروزان لیوان شربتی برداشت و گفت:چند سالشونه؟

-15 سال.هنوز یکم بچه ان…آیدا بیا پایین روی مبل بشین.

آیدا لبخند زد و کنار مادرش نشست.

شادان زیر چشمی به رفتارهای بچگانه اش چشم دوخته بود.

راستش زیادی از این دختر خوشش نیامده بود.

فروزان لب زد:خدا نگه داره برات.

-فروز جون بخاطر حمید تسلیت می گم، شرمنده ام که نتونستم بیام تا بوشهر.

لبخندی با مهربانی خرجش کرد و گفت: قربونت برم، ممنونم.

مهناز به نرمی دستش را فشرد و گفت:متاسفم عزیزم، خودتو خانم گلت سلامت باشید.

شادان گونه هایش برای لبخند کمی بالا رفت.

فروزان لیوانش را پایین گذاشت و گفت:آیدا جان، دخترک من کلاس زبان میره.دیگه آخرشه…جای خوبی سراغ نداری ثبت نامش کنم؟

آیدا پر از شوق گفت:البته که سراغ دارم، خودم میرم.یکی کوی امام هست خیلی ازش راضیم.حرف نداره.

-کلاس بعدیت کیه عزیزم؟

-من فردا صبح ساعت 10 کلاس دارم.

-خب پس خبرم کن با شادان میایم دنبالت میریم برا ثبت نام.

آیدا رو به شادان گفت:خودت دوست داری بیای؟

 

شادان بی تفاوت گفت:برا من فرقی نمی کنه.

ایدا ابرویی بالا انداخت و نگاهش کرد.

از آن حجابی های بی ذوق بود.

آنقدر که فقط دماغش پیدا بود.

یک کلام نچسب بود.

برعکس شادان که مصرانه روی عقیده اش بود.

آیدا پررو و وراج است.

-برنامه ی امشب کجاست؟

نیما نگاهش کرد و گفت: مثلا عذاداری؟

فردین پوزخند زد و گفت: کیلو چند داداش؟

-خونه ی سیاس، پایه داری یا جور کنه؟

-بگو یه ترو تازه شو جور کنه، عین اون احمقی قبلی نباشه، اصلا حوصله ی مسخره بازی ندارم.

نیما با خنده سوتی کشید و گفت: رم کردی داداش، چی شده؟

تن و بدن سفید شادان چند شبی بود عین قطاری پر سروصدا جلوی چشمش می آمد.

به جرات می توانست بگوید تا به حال هیچ دختری را با این هیکل بی نقص ندیده بود.

از دهاتی و امل بودنش اگر فاکتور می گرفت…

می توانست برندی باشد.

از آنهایی که استخوان ترکانده، از غلاف بیرون آمده بود.

-کجایی؟

تند گفت: هیچی!

-بگم کیفتو کوک کنن؟

-غیر از اینه که قراره از جیب من بسلفه؟

نیما چشمکی حواله اش کرد و گفت: نوچ، امشب مازیار ریخت و پاش کرده.

ابرویی بالا فرستاد.

مازیار پسر کارخانه دار غرب شهری بود.

از آنهایی که تا به جایی وارد می شد باید قربان صدقه ی مال و منالش رفت.

وگرنه خودش نه قیافه داشت نه اخلاق درست و حسابی!

-روی چه حسابی؟

-دوس دختر فرنگیشو آورد.

خنده اش گرفت.

دختره زردک بدتر از خودش!

چه داشت که قرار بود امشب کلاس آمدنش را بگذارد؟

دست هایش را در جیب شلوارش فرو کرد و گفت:

-پس شب خوبی داریم.

قیافه اش تم بدجنسی داشت.

-اینجوری نشو، باز با مازیار سرشاخ نشو.

لبخندی کج زد و گفت: پا رو دمم نذاره مطمئن باش پا رو دمش نمی ذارم.

نیما چشم ریز کرد و خوب نگاهش کرد شاید از رو برود.

جنس جلبش را بهتر از هرکسی می شناخت.

فردین میزش را دور زد و روی صندلی نشست.

نیما با تاکید گفت: امشب… تاکید می کنم امشب، برو با هرکی خواستی حالتو بکن، خوش بگذرون، اما دم پر مازیار نمیری.

فردین شانه بالا انداخت و گفت: قرار نیست برم.

نیما پوزخند زد و با ناامیدی نگاهش کرد.

 

نیما پوزخند زد و با ناامیدی نگاهش کرد. 

می دانست از این مرد آبی گرم نمی شود.

سر برگرداند و گفت: نمیای؟

-کار دارم.

-پس امشب می بینمت.

فردین سر تکان داد و نیما دستی در هوا برایش جنباند و بیرون زد.

عین همیشه تیپ زد.

شیک و آراسته!

دستمال کوچکش را با دقت و ظرافت درون جیب کتش فرو برد.

علاقه ای به کراوات یا پاپیون نداشت.

برای همین همیشه دکمه ی بالای پیراهنش باز بود.

از اتاقش بیرون آمد.

ادکلنش آنقدر تند بود که قدم که برمی داشت پشت سرش بویش بماند.

در حالی که دکمه ی کتش را می بست به سمت پله ها قدم برداشت.

در همان حال شادان که انگار از چیزی شاد بود با عجله، در حالی که گوشی کنار گوشش بود به سمت پله ها دوید.

صدای خنده هایش بلند بود.

ابدا هم حواسش به فردین در نیمه تاریک ساختمان نبود.

وقتی به خودش آمد که تنه ی محکمی به فردین زد.

از ترس جیغ کشید.

گوشی از دستش افتاد.

اما اتفاق خاصی به علت داشتن کاور برایش نیفتاد.

اما فردینی که روی ریز به ریز همه چیز حساس بود…

نتوانست جلوی خشمش را بگیرد.

نعره ای زد و پشت بندش سیلی محکمی توی صورت شادان گذاشت.

شادان از ترس و شوک کمرش محکم به نرده ها برخورد.

دست روی گونه اش گذاشت و غبارآلود به فردین چشم دوخت.

فردین عصبی، انگار چه اتفاق خاصی برای پرستیژش افتاده،

به سمت شادان قدم برداشت.

-دختره ی دهاتی، احمق، کوری؟ جلوی پاتو نمی بینی؟

شادان فقط نگاهش می کرد.

جرات نداشت نطق بکشد.

-شعور اینو نداری که درست راه بری؟ البته نبایدم غیر از این باشه، تو اون طویله بیشتر از این نمیشه رو تربیتت حساب کرد.

کاش یکی مشت محکمی در کنار آن سیلی توی صورتش می زد به جای این حرف ها!

فردین سینه به سینه اش ایستاد.

چانه ی شادان را محکم گرفت و گفت:

-حواستو جمع کن دهاتی، سعی می کردم عین آدم باهات رفتار کنم اما نمی ذاری…

صدای فروزان از پایین پله ها آمد.

-چه خبر شده؟

تن صدایش را پایین آورد.

-قبل از اینکه زخمیت کنم خودتو جمع و جور کنم، وگرنه شیر بشم می درمت.

تن صدایش خشن بود و بدون انعطاف!

چانه اش را رها کرد و پوزخند زد.

دختره ی احمقِ دست و پاچلفتی!

 

کتش را مرتب کرد و از پله ها پایین آمد.

با فروزان روبرو شد.

فروزان با اخم نگاهش کرد و گفت: چی بهش گفتی؟

فردین بی تفاوت گفت: 

-گفتم جلوی پاشو ببینه.

فروزان تخس و عصبی گفت: سربه سر این بچه نذار.

فردین دستی در هوا برایش تکان داد و از خانه بیرون زد.

امشب، شب مراد بود.

بیشتر از یک ماه در بوشهر بخاطر مرگ حمید خسته اش کرده بود.

دلش می خواست امشب به خودش و غرایزش برسد.

سوار ماشینش شد و شیشه را پایین کشید.

نسیم خنکی می آمد.

کم کم پاییز چله می انداخت.

باید برای سرماخوردگی های همیشگیش آماده باشد.

سوییچ را چرخاند و ماشین روشن شد.

با ریموت در پارکینگ را باز کرد و بیرون زد.

حس خوبی داشت.

هربار که شادان را اذیت می کرد، انگار روی روح حمید خط بیندازد.

دلش خنک می شد.

آن مردک حقش بود که زیر خاک بپوسد.

احتمالا به هیچ بنی و بشری خیری نرسانده بود.

بیچاره فروزان که به پایش سوخت و ساخت.

البته از خریت خود فروزان و عشق مسخره اش هم بود.

وگرنه شاهرخ خیلی سرتر از حمید بود که رد شد.

شاهرخی که از برادرش زخم خورد و حتی در مراسمش هم شرکت نکرد.

دستی به صورتش کشید و سرعت ماشین را بیشتر کرد.

رسیده به میدان راهنما زد و به سمت چپ رفت.

تا خانه سیاوش راهی نبود.

نیما از قبل گفته بود که خودش می آید.

البته با دوست دخترش که عجیب به جانش بسته بود.

رسیده به خانه ی سیاوش همان کناره ها توقف کرد.

قرار نبود شب را بماند.

پس دم دستی ترین جا پارک کرد و پیاده شد.

جلوی در روی زنگ فشرد.

آیفون تصویری بود.

مطمئن بود که دیده بودنش که بدون سوال و جواب در باز شد.

عین همیشه با قدم های محکم و بلند، قدم برداشت.

سیاوش تنها زندگی می کرد.

تک پسر بود و پدرش دار و ندارش را به پایش می ریخت.

سیاوش هم ناکس باز شب گردی و دختر و مشروب راه انداخته بود.

هرشب هم پای خرج یکی!

مهم هم نبود چه کسی باشد.

فقط خرج و دخل را بدهد و السلام!

از پله ها بالا رفت.

 

سیاوش در حالی که دست دور کمر دختر باریک اندامی انداخته بود به استقبالش آمد.

-احوال جناب مهندس؟

از گوشه ی چشم نگاهش کرد.

مفت خور به تمام معنا بود که زندگیش در دختربازی و این بند و بساط ها خلاصه می شد.

جلو آمد.

مقابلش ایستاد و گفت: خوب!

خریدارانه به دختر در آغوشش نگاه کرد.

جدید بود.

اولین بار بود که در شب نشینی های سیاوش می دیدش!

سیاوش به داخل اشاره کرد و گفت: بیا داخل، بی تو صفا نداره.

پوزخندی تحویلش داد و داخل شد.

سیاوش دختر را رها کرد.

در را پشت سرش بست و به سمت فردین آمد.

کنار گوشش وزوز کرد:

-برات یه نایسش رو ردیف کنم، هلو، راست کار خودته.

-مازیار نیومده؟

سیاوش اخم هایش را درهم کشید و گفت: باز قراره برای هم کری بخونین؟

شانه بالا انداخت و به سمت مبل تکی که گوشه ی سالن بود رفت.

هنوز خبری از نیما نبود.

مازیار هم سروکله اش پیدا نشده بود.

مطمئن بوده گذاشته با داف فرنگیش بیاید.

آن هم درست وقتی که همه جمع باشند.

خوب این مارمولک را می شناخت.

جان می داد برای جلب توجه و خودنمایی!

از روی میزی که جلویش بود لیوانی برداشت.

بطری زرد رنگ را خم کرد و تا نیمه پر کرد.

همیشه بویش حالش را بهم می زد.

اما همین که حال خوشش را دوچندان می کرد می ارزید.

لیوان را بلند کرد.

به لب هایش نزدیک کرد که در باز شد و نیما با دوس دختر جان جانیش آمد.

دختر بانمکی بود.

با گونه های برجسته و چشمانی براق!

از آن سبک های بامزه که در نگاه اول به دل می نشیند.

این یک بار را نیما درست به هدف زده بود.

بی توجه به آنها، مشروبش را مزمزه کرد.

زهرمار هم به این بدی نبود.

لیوان را گذاشت و چیپسی برای عوض کرد طعم دهانش روی زبانش خیس کرد.

نیما و الهه به سمتش آمد.

بلند شد و با نیما دست داد.

اما برای الهه سر تکان داد.

نیما از لمس کردن الهه بدش می آمد.

او هم حرمت نگه دار بود.

حداقل وقتی دختری ناموس و عزیزدل کسی می شد کلا از او چشم پوشی می کرد.

دقیقا کاری که برای نیما و الهه می کرد.

 

الهه با لبخند گفت: پکری؟

شانه بالا انداخت و گفت: ابدا.

نیما اشاره ای به لیوان نیمه اش کرد و گفت: زدی بالا؟

-بریزم برات؟

الهه اخم کرد و گفت: نیما تو ترکه.

پوزخندی زد و دوباره نشست.

خیلی دوست داشت مازیار و دوست دختر فرنگیش را ببیند.

اما مردک عوضی پیدایش نمی شد.

نیما و الهه برای سر زدن به بقیه دوستان از او جدا شدند.

سیاوش با دختر جوانی به سمتش آمد.

ابدا لازم به حدس نبود که هم خوابه امشبش این دختر ترکه ای است.

از دور براندازش کرد.

بد مالی نبود.

اما اصلا از بینی عملی و لب های پروتز کرده اش خوشش نیامد.

سیاوش با خنده جلو آمد و گفت: فردین!

به خودش زحمت بلند شدن نداد.

فقط سر بلند کرد.

دختر لبخندی روی لب داشت تا چال گونه اش را به نمایش بگذارد.

یک کلام…بی نمک بود.

-جونم.

سیاوش چشمکی زد و گفت: بابه؟

به مبل تکیه زد و پا روی پا انداخت.

-بچرخ!

دختر متعجب نگاهش کرد.

سیاوش فورا درون گوشش گفت: بچرخ، باید ببیندت.

دختر با اکراه چرخید.

خوب بود.

برای امشبش راضی کننده بود.

هرچند او عادت نداشت بیشتر از یک ساعت با کسی روی تخت باشد.

به سیاوش نگاه کرد و گفت: حله.

سیاوش نیشخندی زد که صدای زنگ باعث شد دست دختر را بگیرد و با خود به سمت در بکشاند.

نیما و الهه به سمتش آمدند.

به دقت به چهره ی سیاوش نگاه کرد.

از حالت وزغیش فهمید که پشت در مازیار است.

نیما نگران بالای سرش ایستاد.

اما الهه روی دسته ی مبل کنارش نشست.

-دم پرش نمیری.

-بسه نیما!

نیما توبیخ گرایانه نگاهش کرد و گفت: می شناسمت.

الهه برای نیما چشم و ابروی آمد تا ولش کند.

در باز شد و بلاخره مازیار با دوست دختر فرنگیش وارد شد.

همه ی نگاه ها به سمتش چرخید.

مازیار سبیل شرلوکیش را تاباند و با سیاوش دست داد.

الهه با لبخند گفت: دختره چه بی نمکه!

 

توجه فردین روی مازیاری بود که با غرور راه می رفت.

هیچ وقت هم از او خوشش نمی آمد.

اگر مدام برای سیاوش سر کیسه را شل نمی کرد عمرا اگر می گذاشت پایش را اینجا بگذارد.

مازیار به اطراف نگاه چرخاند.

با دیدن فردین که به سردی نگاهش می کرد با قدم های بلند به همراه دوست دخترش به سمتش رفت.

فردین حتی زحمت بلند شدن هم به خودش نداد.

مازیار درست روبرویش ایستاد و گفت: جناب ابدالی عزیز!

نشسته، سرش را بلند کرد و گفت:

– از این طرفا؟ باز یه داف زرد بهت خورد؟

مازیار اخم درهم کشید و گفت: 

-انتخاب های من همیشه بهتر از انتخاب های تو بوده، اینطور فکر نمی کنی؟

فردین پوزخند زد.

نیما دست روی شانه اش گذاشت و فشرد.

-حله با فرنگیات خوش باش!

-چیه؟ پکری؟ خوردی به خنسی یا کشتیات غرق شده؟

باز می خواست زهر بریزد.

نیما مقابلش ایستاد و به آرامی گفت:

-تمومش کن مازیار.

دختر بور کنارش که مشخص بود هیچ چیزی از فارسی حالیش نیست، به طرز احمقانه ای نگاهشان می کرد.

گاهی لبخند می زد.

گاهی هم بیشتر از قبل خودش را به مازیار می چسباند.

فردین بلاخره بلند شد.

نیما را کنار زد.

چشم در چشم مازیار گفت: پروژه ی اینبارو ازت می گیرم.

مازیار چشم ریز کرد و گفت:

-هنوز خیلی مونده اینجوری کری بخونی.

نیما با عصبانیت گفت: تمومش کنید.

فردین پوزخند زد و مازیار و نیما را رها کرد.

سیاوش با همان دختر ترکه ای کنار مینی بار ایستاده بودند.

نزدیکشان شد.

روی صندلی کنار مینی بار نشست و لیوانی که گذاشته بود به سمت سیاوش هل داد.

-پرش کن.

سیاوش با خنده گفت: هوشیاری بیشتر بهت حال میده.

تلخ گفت: پرش کن.

سیاوش بهترین مارکش را درآورد و لیوان را پر کرد.

دخترک خودش را به فردین نزدیک کرد.

فردین لیوان را برداشت که دخترک پیش دستی کرده لیوان را به لیوان فردین کوباند و گفت:

-به سلامتی!

فردین توجهی نکرد و نیمی از لیوان را سر کشید.

دخترک رویش خم شد و در حالی که به عمد بخار دهانش را کنار گوشش ها می کرد، لب زد:

-بوی ادکلن خوبی داری.

کلافه دکمه ی کتش را یک دستی باز کرد.

-اسمم تیناس.

سیاوش چشمکی به تینا زد و تنهایشان گذاشت.

 

حرکات اغواگرایانه ی تینا به همراه لباس سیاه و براقش که تمام برجستگی هایش را به نمایش گذاشته بود، داشت هورمون هایش را بالا و پایین می کرد.

تازه سر شب بود و دلش نمی خواست به این زودی راهی تخت خواب شود.

تلخ و جدی گفت: برو عقب دختر!

تینا لبخند زد و گفت:چرا؟

جوابش را نداد و لیوان را به لب هایش نزدیک کرد.

-دلت یه تجربه ی جدید با یه آدم جدید نمی خواد؟

-برای الان زوده.

تینا خم شد.

سینه ی لختش در معرض دیدش بود.

-اما من تشنه ی توام.

سیاوش خوب یادش داده بود چطور دلبری کند.

-برو رژتو پاک کن.

تینا متعجب نگاهش کرد.

-پاک کن بیا.

-چرا؟!

-ترجیح میدم بدون رژ مزمزه ات کنم.

تینا مست خندید.

فردین اولین مردی بود که گوشت تلخیش عجیب وسوسه به جانش می انداخت.

-هرچیم گوشت تلخ باشی بازم دل منو بردی.

فردین نگاهش کرد.

ته لیوانش را درآورد و بی میل آن را روی میز گذاشت.

چرخید.

مازیار و دوست دخترش وسط بودند و می رقصیدند.

نیما و الهه گوشه ای ایستاده و حرف می زدند.

حس کرد تینا دست دور گردنش انداخت.

واکنشی نشان نداد.

بگذار تشنه اش کند.

نئشگیش را می خواست.

حداقل موجب می شد شب که به خانه می رسد به آن دختر بچه ی دهاتی رحم کند.

موزیک عوض شد.

رقص تند شد.

اما هیچ تمایلی نداشت دست تینا را بگیرد و وسط ببرد.

تمام فکرش پروژه ی جدیدی بود که باید در مناقصه می برد.

اینبار این تو بمیری از آن توبمیری های همیشگی نبود.

نمی گذاشت باز هم مازیار صاحب همه چیز شود.

درست بود که هردویشان از جیب پدرهایشان به این جا رسیده بودند.

اما سختی هایی که او کشیده بود کجا و راحت طلبی های مازیار کجا!

حمید هم با هم دستی مازیار توانسته بود یکبار شرکتش را زمین بزند.

اما دیگر از این خبرها نبود.

حمید که زیر خاک داشت می پوسید.

شرکت مازیار را هم به دست می آورد.

نم نمک!

نمی دانست چه نقشه هایی برایش دارد.

 

هرچه می خواست با دوست دختر فرنگیش خوش بگذارند.

بعدا تاوان همدستی اش با حمید را پس می داد.

تینا نفس داغش را درون صورتش ها کرد و گفت:

-نمیای  بریم وسط؟

حوصله اش را نداشت.

مخصوصا که ترجیح می داد به جای این آهنگ تند، آهنگ ملایمی پلی شود.

-نه!

تینا دست دور گردنش انداخت و با عشوه گفت: باهام بیا، سرحالت میارم.

منظورش را خوب گرفته بود.

بدش نمی آمد کار را تمام کند و به خانه برگردد.

از جایش بلند شد.

دست تینا را گرفت و او را به سمت اتاق برد.

داخل که شد، در را از پشت قفل کرد و کتش را درآورده روی تخت انداخت.

-هنرتو نشون بده.

 

فصل چهارم

طبق آدرسی که گرفته بود همین خانه بود.

شاید بیشتر از 20 سال، کمتر یا بیشتر پایش را در این محله نگذاشته بود.

یا بهتر در این شهر!

نعیم از ماشین پیاده شد.

به سمتش آمد و گفت: مطمئن هستین همین خونه اس؟

سر تکان داد و زنگ را فشرد.

منتظر ایستاد تا صدای زنی به اندازه ی جنونش آشنا درون گوشش پیچید.

-شاهرخ؟!

لبخند زد و گفت: درو باز می کنی دختر عمو؟

فروزان فورا در را باز کرد.

جلوتر از نعیم داخل شد.

چقدر این خانه تغییر کرده بود.

با قدم هایی محکم عین جوانی هایش به سمت ساختمان گام برداشت.

نعیم هم در را بسته پشت سرش راه افتاد.

فروزان با لباس مشکی رنگی در حالی که گره روسریش را بالای سرش بسته بود، هول و دستپاچه جلوی در به استقبالش آمد.

چقدر این زن زیبا بود.

شاید زیباتر از 20 سال پیش!

رسیده به فروزان مکث کرد.

تغییری نکرده بود.

به نظر می رسید هنوز موهایش مشکی است و صورت به هیچ نوع بوتاکسی احتیاج ندارد.

-سلام!

صدایش لرز داشت.

-سلام.

نعیم جلو آمد و گفت: سلام.

فروزان ناآشنا به نعیم نگاه کرد.

این پسر جوان را نمی شناخت.

-تعارف نمی کنی بیایم داخل دخترعمو؟

هول گفت: بفرمایید.

از جلوی در کنار رفت.

 

شاهرخ با اقتدار به داخل قدم گذاشت.

نگاهی سرسری به ساختمان انداخت و بی تعارف روی مبلی که نزدیکی پنجره بود، نشست.

نعیم با لبخند سرش را کمی خم کرد و داخل شد.

فروزان در را پشت سرش بست.

-خوش اومدین.

شاهرخ با طعنه گفت: واقعا؟!

فروزان گر گرفته، به سمت آشپزخانه رفت تا به مریم خانم خبر بدهد از مهمانانش پذیرایی کند.

وقتی برگشت نعیم کنار پدرش نشسته بود.

روبروی شاهرخ نشست و پا روی پا انداخت.

در طعنه ی شاهرخ او هم کنایه زد:

-توی مراسم نبودی؟

شاهرخ با گستاخی گفت: باید می بودم؟

اشاره ی کنایه آمیزش به گذشته حال فروزان را دگرگون کرد.

-تو این قبر مرده اس، اما لازم نیست نبش قبر بشه.

شاهرخ پوزخند زد و رو به نعیم گفت:

-پسرم نعیم.

فروزان به وضوح جا خورد.

شاهرخ ازدواج کرده بود؟

نعیم با درک حال فروزان فورا لبخند زد و گفت: البته ناتنی!

باز هم درست متوجه نشد.

-پدرجان منو در بچگی به فرزندی قبول کردن.

اهان بلند فروزان، نگاه شاهرخ را به سمتش کشاند. 

پوزخند تلخ شاهرخ عین یک خراش روی تن درخت بود.

مریم خانم با چای های خوش عطرش ونبات وارد شد.

سینی را بعد از تعارف روی میز گذاشت و رفت.

فروزان با ریزبینی گفت: برای مرگ برادرت پیدات نبود، اما اینجا؟ متعجبم می کنی.

-اینجا نبودم.

-و نشنیدی؟

نعیم فورا دخالت کرد و گفت: من و پدرجان سه ماهی میشه دبی بودم، خبری نداشتیم، البته خب این دوری…

دوری بین شاهرخ و قطع ارتباطش از خانواده اش دلیل اصلی نبودنش بود.

فروزان به چای ها اشاره کرد و گفت: سرد شد.

-موندنی هستی؟

فروزان نگاهش کرد و گفت: موندنی شدم.

-می خوام یه خونه اینجا بخرم.

فروزان با زیرکی پرسید: دلیل خاصی داره؟

شاهرخ رک گفت: بله.

نعیم جدل آرام و لفظی آنها را با لذت نگاه می کرد.

می دانست شاهرخ تا چه حد زن برادرش را دوست دارد.

آنقدر که از عشقش گذشت تا زن حمید شود.

همان روزها بود که شکست.

از همه چیزش گذشت.

اما باز روی پا شد.

دعا نکرده بود حمید بمیرد.

اما در کمال بی رحمی این مرگ حقش بود.

 

-نظرم رو در مورد مرگ حمید می دونی، پس لازم به گفتن نیست.

-این همه کینه…؟

نعیم از جایش بلند شد و گفت: مشکلی نیست کمی تو حیاط قدم بزنم؟

فروزان عجولانه جواب داد:

-نه، بفرمایید.

شاهرخ فنجان چایش را برداشت.

نعیم سری تکان داد و از خانه بیرون زد.

شاهرخ کمی از چایش را مزمزه کرد.

بوی هل چای سرمستش می کرد.

-لازم به گفتن نیست حمید با زندگی من چیکار کرد.

-انتخاب من بودم.

-انتخاب یا اجبار؟ همه چیز به انتخاب تو نبود، حمید بیشتر از اینا بهم ظلم کرد.

-حمید دیگه نیست..

شاهرخ وسط حرفش پرید و گفت: اما من هستم و برای طلب چندسال پیشم برگشتم.

فروزان با تاسف گفت: حمید همه چیزو به اسم حمیرا زده.

از اول هم می فهمید.

همان وقتی که پایش را در ایران گذاشت و خبر مرگش را شنید،

 چند روز بعدش خبر واگذاری اموالش به حمیرا را هم شنید.

همان وقت بود که به سرش زد برگردد.

برگردد و شده حمیرا را پیدا کرد، اموال پدری که از حمید داشت را بگیرد.

قرار نبود حمید حتی بعد از مرگش هم همه چیز را مفت مفت صاحب شود.

غیر از اموالش، زن و دخترش را هم تصاحب می کرد.

زنی که عاشقانه می پرستید.

زنی که به بی رحمانه ترین شکل ممکن رهایش کرد و باز هم نصیب حمید شد.

-می دونی که هیچ وقت از حقم نمی گذرم.

-از دست رفت.

-دونه به دونه، هرچیزی که مال من بوده رو پس می گیرم.

فروزان سر بلند کرد و نگاهش کرد.

-وقتی که باید پس نگرفتی.

طعنه ی کلام فروزان باعث شد، شاهرخ بی پرده نگاهش کند.

فنجان را روی میز گذاشت.

مریم خانم با ظرف شیرینی و میوه نزدیک می شد.

شاهرخ صدایش را پایین آورد و گفت: می دونی که دست من نبود.

مریم خانم ظروف درون دستش را روی میز گذاشت و ایستاده گفت:

-امر دیگه ای نیست خانم؟

-نه مریم خانم، خسته نباشی.

مریم سری تکان داد و رفت.

فروزان با اخم گفت: مردم، آدم مرده زنده نمیشه.

شاهرخ بی توجه به پذیرایی مریم خانم بلند شد.

به سمت فروزان رفت.

دست روی شانه اش گذاشت و گفت:

-برای من هیچی دیر نشده، برگشتم پس می گیرم.

دستش را کشید و صاف ایستاد.

-بزودی می بینمت.

 

فروزان بلند شد و گفت: ناهار بمون.

-خیلی کار دارم، بمونه برای یه وقت دیگه.

فروزان بیشتر از آن تعارف نکرد.

احتیاج داشت فکر کند.

به آمدن یهویی شاهرخ…

به حرف هایش و کینه ای که در بین حرف هایش موج می زد…

و مهمتر از همه…

خواستنی که با زور و اجبار قرار بود تحمیلش شود.

شاهرخ با چشمانی که رسوخ می کرد گفت:

-مواظب خودت باش.

با قدم های بلند به سمت در رفت.

فروزان بدرقه اش کرد.

اما چشم هایش آنقدر نگران بود که شاهرخ برنگشت که ببیند.

نعیم همراهیش کرد.

با فروزان محبت آمیز خداحافظی کرد و رفت.

 

همیشه مانتوهایش بلند و تیره رنگ بود.

فرهاد خان بدش می آمد دخترش، لباس تنگ و کوتاه بپوشد یا رنگ هایی که جلب توجه کند.

شادان هم به این گرفتگی عادت کرده بود.

امروز باز هم مانتوی بلند مشکی رنگش به همراه مقنعه ای که سینه اش را کاملا می پوشاند، پوشید!

آنقدر خوش هیکل بود که هر چیزی لبه تنش بیاید.

درون آینه نگاهی به قد و بالایش کرد و لبخند زد.

امروز کلاس زبان داشت.

با آیدا طی کرده بود و آدرس آموزشگاه را گرفته، با فروزان رفته و ثبت نام کرده بود.

بچه ننه نبود که حتما با فروزان برود.

اما محیط ناشناخته و امکان گم شدن درون شهر مجبورش کرد.

وگرنه آنقدر مستقل بود که همه ی کارهایش را به تنهایی انجام دهد.

باید هرچه زودتر خودش را برای ارشد آماده می کرد.

بوشهر که بود مدام می خواند.

اما اتفاقی که برای حمید افتاد و پشت بندش مراسمات و شلوغی او را به کل از کتاب ها دور کرد.

اما برنامه ریخته بود دوباره شروع کند.

کار خاصی که نداشت حداقل درس می خواست.

دلش نمی خواست فردین آتویی از او داشته باشد.

دهاتی گفتنش عین خنجر بود.

دلش نمی خواست انگ بی سوادی هم اضافه شود.

هرچند با داشتن مدرک لیسانس نرم افزار، و کنجکاوی ها و سوال پرسیدن های مداومش از استادانش،…

او را در برنامه نویسی ماهر کرده بود.

تازه این اواخر برنامه جدیدی را با سرچ در اینترنت و کلیپ های آموزشی در حال یادگیری بود.

از اتاقش بیرون آمد.

فروزان صبح گفته بود میرود باغ رضوان.

می خواست سری به مزار پدر و مادرش بزند.

خدا را شکر که این ساعات روز، فردین در خانه نبود.

 آدرس های ایستگاه های اتوبوس را پرسیده بود و ترجیح می داد به جای با راننده فردین رفتن، وقتش را در اتوبوس بگذراند.

حداقل اینکه شهر را ذره ذره یاد می گرفت.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا : 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا