دوشنبه , تیر ۲۳ ۱۳۹۹
خانه / رمان / رمان من یک بازنده نیستم / رمان من یک بازنده نیستم پارت ۱۸

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۱۸

 

 

به سمت شادان برگشت و با جدیت گفت:تو پیاده نشو.
شادان سر تکان داد و فردین از ماشین پیاده شد.
مقابل افسر ایستاد و گفت: امرتون؟
-این وقت شب با یه دختر اینجا چیکار می کنی؟
-مارو حین انجام عملی دیدین؟
-سوالو با سوال جواب نده، میگم چیکار می کردی؟
—اومدیم یکم بچرخیم جرمه؟
افسر با عصبانیت گفت: این خانم باهات چه نسبتی داره؟
گاهی وقت ها نسبت های دروغی کارگشا هستند.
-خواهرزاده مه.
افسرد پوزخندی زد و گفت: واسه همینه عاشقونه داشت برات می خوند دیگه؟
رو به سرباز بغل دستش گفت: بشین کنارش، میریم کلانتری!
فردین با حرص گفت: به چه جرمی؟
-میری می فهمی.
فردین با سرکشی گفت: همین جا مشخصش کن؛ تا نفهمم جایی نمیام.
-تنت می خاره نه؟
از لحن صحبت کردنش خوشش نمی آمد.
کاری هم نکرده بود که باید جواب پس می داد.
-این چه طرز صحبت کردنه، بدون هیچ دلیل موجهی داری مارو می بری که چی؟ مملکت قانون نداره؟
افسر با خشم جواب داد: بیشتر از اینکه تنهایی تو جاده خلوت نشستی با دختر مردم لاس می زنی تازه میگی خواهرزاده مه؟ خودت میری با زبون خوش میای کلانتری یا برخوردمو تغییر بدم؟
-بابت این رفتار به محض اینکه پام برسه کلانتری شکایت می کنم.
شادان درون ماشین نشسته بود و با تعجب و ترس نگاه می کرد.
واقعا فردین و سماجتش را درک نمی کرد.
می رفتند فوقش فروزان یا عمویش می آمدند و آزاد می شدند.
این دنگ و فنگ ها را نداشت.
به محض اینکه فردین پشت فرمان نشست، سربازی در را باز کرد و عقب نشست.
ماشین به سمت نزدیکترین کلانتری حرکت کرد.
فردین با پیشانی چین افتاده و ابروهای پیوسته رانندگی می کرد.
خشمش به حدی بود که آن افسر را زیر مشت و لگد بگیرد.
اما مدام خودش را کنترل می کرد تا اتفاق بدتری نیفتد.
به محض رسیدن به کلانتری با غرور جلو آمد و تقاضای شکایت از افسر را کرد.
بین راه شادان به فروزان زنگ زده بود که خودش را برساند.
جدیت فردین جوری بود که خود افسر هم حس کرد این بار را اشتباه کرده است.
اما تا چیزی ثابت نمی شد نمی خواست کاری کند.
برای فردینی که بی گدار به آب نمی زد برخورد افسر گران تمام شده بود.
کسی حق نداشت اینگونه صحبت کند.
خلاف نکرده بود که مستحق این رفتار تحقیرآمیز باشد.
خیلی زود فروزان به همراه شاهرخ از راه رسید.
با نشان دادن شناسنامه و صحبت کردن همه چیز ختم به خیر شد.
اما فردین از موضعش پایین نیامد.
باید تحقیری که شده بود جبران می شد.
شاهرخ کنارش نشست و توصیه کرد کوتاه بیاید.
بالاخره برای هر کسی سوتفاهم پیش می آمد.
آنها مامور بودند و وظیفه داشتند جلوی خلاف را بگیرند.

با پادرمیانی رئیس کلانتری و حتی عذرخواهی خود افسر بلاخره کوتاه آمد.
اما با دلخوری از کلانتری بیرون زد.
شادان از همه شرمنده تر بود.
مسبب اینجا آمدنشان فقط او بود و بس!
فردین فقط خواسته بود حال و هوایش عوض شود.
روی تختش که دراز کشید، دستش را بالا آورد.
احساس می کرد هنوز هم گرمای دست فردین روی دستش باقی مانده.
“همین حوالی عاشقت می شود، فقط لطفا بدون تاریخ مصرف باشد.عشق های تاریخ دار زود فاسد می شوند.”
ته دلش حس خوبی بود.
انگار اناری در حال رسیدن باشد.
با لبخند پلک روی هم گذاشت.
با تمام دردسرش، شب قشنگی داشت.
پر از ستاره و یک ماه!
****
فصل چهاردهم
دلهره داشت…
درست عین رسیدن یک سیب در فصل تابستان.
تمام امروزش شده بود استرس تمام نشدنی کنکور فردایش.
خدا لعنت کند کسی را که از همان اول کنکور را باب کرد.
برای کارشناسی هم همینقدر استرس داشت.
حتما نفرینش می کرد!
باید با یکی حرف می زد.
فربد خانه بود.
تازگیا عادت کرده بود، یک زیر انداز برمی داشت و به پشت بام می رفت.
زیرانداز را می انداخت و دراز می کشید و خیره ی ستاره ها می شد.
حس خوبی بود.
کنارش که دراز کشید فربد لبخند زد و گفت:نگران فردایی؟
سرش را تکان داد و گفت:خیلی.
-فردا باهات میام.
-منتظرم می مونی؟
-می مونم.
برای تدریس زبان خواسته بودنش و فربد گفته بود حالا نه!
گفته بود اول مهر.
استاد بودن به او می آمد.
نگاهش را به آسمان دوخت.
-چرا با فردین حرف نمی زنی؟
سوالش دقیقا شبیه یک حمله بود.
مرد هم این همه فضول؟
حرف نزد.
-چیزی بهت گفته؟
روی اعصاب بودن هم نوبر بود.
هرچند بیشتر از آن شبی که رفتند کلانتری خجالت می کشید.
-نه!
-پس چیه؟

بلند شد و نشست…
-چیزی نیست.
حوصله حرف زدن نداشت مثلا می خواست استرسش را کم کند.
-میرم بخوابم.
-شادان!
-بله.
-فرار همیشه جواب میده.
باید می گفت به درک!؟
بلند شد و گفت:شاید، شب بخیر
از پله های کنار که پایین آمد لب گزید و زیر لب گفت:چرا باید باهاش حرف بزنم وقتی به زور…
یادآوری آن بوسه در خانه ی عمویش چنگ به دلش می زد.
خاک بر سرش که در عین ناباوری از آن بوسه لذت برده بود و یادآوریش لذت بخش تر.
مویرگهای ریزش که زیر پوست گونه اش خون رسانی می کردند دلش را بیشتر آشوب می کرد.
خدا کند کسی این سرخی را نبیند.
به سمت اتاقش رفت.
لای در اتاقش باز بود.
متعجب به سمت در رفت که در اتاقش باز شد و سینه به سینه ی فردین شد.
فردین لحظه ای متعجب اما بعد فورا اخم در آغوش هم فرستاد و گفت:کجا بودی؟
یعنی همیشه ی خدا باید طلبکار باشد؟
-از جلوم برو کنار می خوام برم بخوابم.
جدی گفته بود و سرد…
فردین ابرویی بالا انداخت و خیره خیره نگاهش کرد.
درست ۱ ماه بود که شادان حتی نگاهش هم نمی کرد.
و چیزی شبیه بغض تمام تنش را گرفته بود.
بیشتر از همه اعصاب نداشته اش از این همه سردی هوار شده بود روی تنش!
اگر می گذاشتنش حتما آنقدر مشت به دیوار می زد تا بلاخره یا دیوار خراب شود یا خودش خسته.
-گفتم کجا بودی؟
فکر کرده بود زور همه جا جواب می دهد؟
-به تو ربطی نداره.
حرمت که نباشد زبان تلخ می شود عین شکلات های ۹۰ درصد.
لجش گرفت…
از کی زبان این دختر این همه بلند شده بود؟
-شادان!
محکم گفته بود.
پر از حس بدی که فقط خودش می دانست.
-چیکارم داری؟ هر جا می خوام باشم، ربطش به تو چیه؟ فقط بلدی منو بپایی؟
کوتاه نمی آمد آن هم جلوی نیم مثقال بچه که حالا گنده تر از دهانش حرف می زد.
-یادت رفته شرط زندگی اینجا چیه؟
-یادت رفته من دخترم و باید ازم مواظبت کنی نه اینکه خودتم بشی یکی عین درنده های بیرون؟
انگار این بچه تازه یادش آمده بود درون خانه ی عمویش چه گذشته.
چند شب پیش که درون ماشینش سر از کلانتری در می آوردند که این بحث ها نبود.
فردین متعجب گفت:من آسیبی بهت زدم؟!
اگر می گفت تمام آن بوسه را یادش رفته حتما دندان هایش را در دهانش می ریخت.
خودش هم کلافه بود.

چرا بعد از این همه مدت یادش آمده بود؟
تقصیر فربد بود که یادآوری کرد.
وگرنه آن بوسه ی لعنتی یادش رفته بود.
-لطفا برو کنار.من باید بخوابم فردا زود بلند بشم.
نمیفهمید…
این مرد با تمام ادعایش هیچ نمی فهمید.
امشب حرف زده بودند حتی اگر با دعوا…
چقدر دلتنگش بود…
اما با این حال کنار نرفت.
شادان لجش گرفت و گفت:چرا نمیری کنار؟…اصلا تو اتاق من چی می خواستی؟
فردین با لبخند حرص دراری به چهارچوب در تکیه داد و گفت:اینجا خونه مه، هرجایی که دلم بخواد میرم.
زبان نفهم که باشی هیچ رقمه نمی شود اصل موضوع را تغییر داد.
بی توجه به فردین به سمت اتاق فروزان رفت.
به بهانه کنکور می توانست امشب در آغوش مادرش بخوابد.
درست عین بچگی هایش.
هرچند هنور کمی از فروزان دلخور بود.
فردین متعجب رفتنش را نگاه کرد.
این دختر لج می کرد هیچ جوره نمیشد سر عقلش آورد.
اما مهم نبود.
همین که بعد کلانتری رفتنشان با او حرف زده بود به تمام بدقلقی هایش می ارزید.
هرچند بیشتر حرفهایش نیش دار بود.
و نمیشد کمی او را بغل می کرد.
موهایش را چنگ می زد و لب هایش شیرینی تمام این مدت سختش می شد.
وقتی بود حالش خوب بود…
“به زنها باید گفت که بودنشان حال زمین را خوب می کند.”*
اگر تمام خستگی آن شرکت کوفتی را تحمل می کرد همه اش شوق دیدن قیافه ی تخس شادانی بود که حرف نزده با دیدنش نگاه می چرخاند یا به اتاقش پناه می برد.
امشب یک پوئن مثبت نبود؟
به اتاقش رفت…شب خوبی بود.
شادان در زده نزده داخل اتاق فروزان شد و خود را روی تختش انداخت و سرش را روی دست فروزان گاشت و گفت:میخوام امشب اینجا بخوابم.
-بچه شدی؟
از حرفش اصلا خوشش نیامد.
انگار بزور آمده باشد و تخت فروزان را شریک شده!
-فردا پر از استرسه، امشب آروم میشم.
فروزان برخلاف تصورش پیشانیش را بوسید.
او را در آغوشش کشید.
لالایی که از بچگی می خواند را در گوشش زمزمه کرد.
این دختر تمام عمرش بود.
شاهرخ عشقش بود اما بخاطر شادان از شاهرخ هم می گذاشت.
هرچند این روزها کمی بدقلقی می کرد.
دیگر نمی آمد و صحبت نمی کرد.
اما دوستش داشت.
بی نهایت عاشقش بود.

*****************
فصل پانزدهم
خودکار را در دستش گرفت دستانش یخ کرده بود.
ورقه ها توزیع شده بود و او گنگ به آنها نگاه می کرد.
انگار هیچ چیز بلد نبود.
یکی از مراقب ها به سمتش آمد.
روی برگه اش خم شد و به آرامی پرسید:چرا نمی نویسی؟
-نمی تونم، انگار هیچی بلد نیستم.
مراقب که زن جوان و خوشرویی بود دستش را روی دست سردش گذاشت و گفت:دو تا نفس عمیق بکش و با خودت تکرار کن هیچی نیست فقط یه امتحان ساده اس که زود تموم میشه.آروم باش.
مراقب که از او فاصله گرفت.
دست روی قلبش گذاشت و گفت:تورو خدا خرابش نکن، ۹ ماهه دارم زحمت می کشم.
صلواتی داد و نگاهش دوباره روی ورقه افتاد.
فقط چند ثانیه طول کشید تا ذهن قفل شده اش باز شد.
و شروع کرد…
تستها را می خواند و بعضی هارا با قاطعیت و بعضی ها را با تردید می زد.
بلاخره بعد از سه ساعت از حوزه امتحانی بیرون زد.
نفس عمیقی کشید و به سمت در مدرسه رفت.
چه روز سختی!
فربد درون ماشین همانطور که قول داده بود نشسته بود.
در را باز کرد و کنارش نشست.
-دلم یه بستنی می خواد با تزیین میوه.یه آب انار ترشم می خوام.
فربد لبخند زد و گفت:دیگه چی؟
-میشه بریم دیزی بخوریم؟
فربد با صدای بلند خندید و گفت:ابدا هم خسته نیستی دیگه؟
-چرا خسته ام اما الان دلم هوس چیزای خوشمزه کرده.
-یه زنگ به مامانت بزن بگوناهار میریم بیرون.
از صندلی عقب کیفش را بیرون آورد شماره ی فروزان را گرفت.
-الو مامان.
……………………..
-خوب دادم حالا ببینم چی میشه.
…………………….
-نه خوبم مامان.اولش یکم اضطراب داشتم اما بعدش خوب شدم.
……………………..
-مامان من با فربد ناهار میرم بیرون، دلم دیزی می خواد.
……………………….
-ا، مامان.
…………………….
-باشه چشم.
………………………
-فعلا.دوستت دارم.
تماس را قطع کرد و تند گفت:اول بریم بستنی و آب انار بخوریم.
-باش عروسک.
عروسک؟!
ابرو بالا پراند، از کی عروسک شده بود؟!

بی حرف گوشیش را زیر و رو کرد.
عروسک گفتنش کمی ته دلش نچسبید.
-مهر میری دانشگاه تدریس؟
-شاید.
-چرا شاید؟
-اگه کار بهتری بود نمیرم.
-چرا نمیری پیش فردین؟
-کارش به رشته من نمی خونه.
-اها.
جلوی اولین کافی شاپ ماشین متوقف شد.
از کی غذایی را با لذت نخورده بود؟
پیاده شدن و شادان قبل از اینکه فربد برسد از عرض خیابان گذشت و با لبخند برایش دست تکان داد که شانه اش محکم به کسی برخورد.
برگشت که عذرخواهی کند اما با دیدن داوود و لبخندش که از او دور میشد تمام بدنش یخ شد.
داوود چشمکی زد و در میان عابرانی که بی خیال می رفتند گم شد.
چطور می خواست با این جانور مستقل شود؟
فربد خود را به او رسانده متعجب گفت:چت شد شادان؟!
صورتش از ترس سفید شده بود.
شادان بازوی فربد را گرفت.
لبخندی زوری زد و گفت:خوبم، بریم بستنی بخوریم؟
چرا حس کرد لرزش انگشت کوچک شادان روی بازویش انگار چیزی را لنگ می زد؟
-بریم.
**********************
خون خونش را می خورد.
به چه جراتی ناهارش را با فربد بود؟
فقط بگذار بیاید…
حالیش می کرد دنیا دست چه کسی است؟
با فربد بود…با فربد.
با فربدی که تمام مردانگیش از خوش آمدنش از شادان خبر می داد.
از فربدی که نگاهش ستاره باران بود وقتی شادان می خندید.
لب گزید و کلافه دستش را لبه ی پنجره ی سفید رنگ اتاقش گذاشت.
تمام ۳۰ سالگیش عاشق نبود.
عاشق نشده بود.
عاشقی نکرده بود.
آنوقت یک دختر دهاتی..با نوع لباس و رفتارش…
ته دلش عجیب او را می خواست.
ساده بودنش و معصومیت چشم هایش دیوانه اش می کرد.
عین آب بود. به همان خوبی!
سهم خودش بود.
سهم تمام نداشتن هایش از عشق!
می شود یک اعتراف کرد؟
حسودیش شده بود…
به بودن های همیشگی فربد با شادانش حسودیش شده بود.
شادانش بود.
خیلی وقت بود که میم مالکیت را برچسب کرده بود برایش!

کورخوانده بود فربد اگر می گذاشت این دختر سهمش شود.
گوشی جا مانده روی میز وسط اتاق صدایش بلند شد.
پوفی کشید و به سمت گوشی رفت.
شماره ناشناس بود.
بی خیال شد و تماس را قطع کرده روی مبل تک نفره اش ولو شد.
گوشی دوباره زنگ خورد.
گوش را برداشت و دکمه را زده با بدخلقی گفت:بله؟
-آقای ابدالی؟
-بله.
-من همونم که کارتتو دادی.
-من روزی ۱۰ تا از این کارتا میدم.
صدای خنده ی ریز مرد را شنید: داوود دیشب برگشته.
فورا شق و رق روی مبل نشست و گفت:کجاست؟
-رفت بیرون.میاد.
-یه دو سه روز ببین چه ساعتی میره چه ساعتی میاد بهم بگو.
-چشم.حتما… حساب ما چی؟
-سرجاشه نترس.
-خیلی خوبه.
-منتظر خبرتم.
-یادم هست.فعلا
تماس که قطع شد لبخندی روی لبش نشست.
-برات دارم آقا داوود.
اما قبل از آن برای آن دخترک چشم سفید داشت که هوس دیزی، مهمان فربدش کرده بود.
کاش شادان یک بار هم با او از این هوس ها می کرد.
************
-کجا بودی؟
باز این مرد طلبکار شد؟
یعنی اگر یکی رابطه ی او را با خودش روشن می کرد که چند چند است حتما ممنونش می شد.
با بی خیالی گفت:با فربد بیرون بودم.
-با اجازه ی کی؟
لحنش به حدی حق به جانب و خودخواهانه بود که متعجب نگاهش کرد.
-خودم و مامانم….اجازه ی کس دیگه ایم لازم بوده؟!
معتقد بود روی زن نباید دست بلند کرد…اما برای این زبان دراز چه؟
غرید: یادت رفته قانونای این خونه رو؟
شادان دست به سینه ایستاد.
-اونوقت این قانونا فقط واسه منه دیگه؟
فردین دریده گفت:آره فقط مال تو، دختر خیره سری غیر از تو هم تو این خونه داریم؟
باز هم چشمانش چمنی شده بود.
وقتی رنگ چشمانش چمنی می شد می ترسید.
انگار هالک قدرتمندی برای دریدنش بیرون می آید.
از این مرد با این چشم ها باید ترسید.
-می خوام برم تو اتاقم، خسته ام.
فردین پوزخندی زد و گفت:ا، چرا خسته؟ مگه نباید خوش گذشته باشه؟
حرف حالی این مرد که نمیشد بی خود چرا گلو جر بدهد.

کمی عین احترام زنان قرن ۱۸ انگلستان دامن مانتویش را گرفت و تعظیم کوتاهی کرد و گفت:
-ببخشید آقا که بی اجازه رفتم، میشه برم؟
فردین لبخند کش آمده اش را پشت لب هایش خورد و گفت:نه!
می دانست دارد مسخره بازی در می آورد.
اما ترجیح می داد زیاد گیر ندهد.
انگار حس می کرد با موقعیت جدید فروزان و افکار استقلال طلبیش ممکن است فورا جمع کند و برود.
به هوای داوود و ترسش نگه اش داشته بود.
پر از حرص گفت:چرا؟
فردین با شیطنت گفت:هوس یه قهوه کردم، بدون خامه و شیر، اما دو قاشق شکر و یکم بسکویت های مریم خانم حتما می چسبه.
-شکل کلفت خانه زادتونم؟
یک وقت هایی این مرد هم بچه می شد…
مرد که همیشه مرد نیست.
گاهی یک بچه ی کوچک زبان نفهم می شود که باید گوشش را پیچاند.
فردین به سمت اتاقش رفت و گفت:منتظرم بیاری.
شادان داد زد:من نمیارم.
فردین لبخند زد و گفت:منتظرم.
البته یک وقتهایی هم هوس می کرد همچین به گوشش سیلی بزند که برق از سرش بپرد.
پایش را روی زمین کوبید و به سمت آشپزخانه رفت.
مریم در حال سرخ کردن سیب زمینی بود.
-چیکار می کنی مریم جون؟
مریم لبخند زد و گفت:فروزان خانم گفتن شام زود درست کنم انگار شب می خواین برین تو ناژون شام با عموت اینا.
پس چرا کسی به او نگفته بود؟
از اینکه مدام نادیده گرفته می شد، خسته بود.
تصمیم می گرفتند بدون اینکه او اطلاعی داشته باشد.
شورش را درآورده بودند.
این مسخره بازی ها چه معنی داشت.
با حرص پرسید: من نمی دونستم، مامانم کجاس؟
-رفتن بیرون یکم خرید کنن.
عمویش زرنگ بود.
باز هم حتما زن و شوهری به هوای خرید رفته بودند کمی دور بزنند و خلوت کنند.
-قهوه داریم؟
-نه، دستم بنده می تونی خودت درست کنی؟
-آره قهوه جوش کجاست؟
مریم خانم راهنماییش کرد و او دست به کار شد.
-از اون بسکوییت خوشمزه ها هم داریم؟
-تو یخچال هست اگه فربد شکمو نخورده باشدشون.
شادان با صدا خندید. که فربد سرش را داخل آشپزخانه کرد و گفت:کسی اسم منو آورد؟
مریم خانم بلند خندید و گفت:تو کجا بودی؟
-زیر سایتون مریم جون…منم بسکویت می خوام.
شادان در یخچال را باز کرد و گفت:مگه چیزیم گذاشتی؟
فربد لبخند زد و نفس عمیقی کشید و گفت:شام چی داریم؟
مریم خانم جواب داد:مرغ گذاشتم و میگو.
-دمت گرم مریم جون.هوس کرده بودم.
شادان ظرف بسکویت را بیرون آورد و قهوه ی آماده شده را درون فنجان بزرگی ریخت و به سمت در آشپزخانه رفت.

ا رفته گفت:چقدم خودتو تحویل گرفتی دختر.
-برا فردینه.
اخم درهم کشید.
این دوقلوی زمخت این همه برش داشت؟
-چرا تو می بری؟
شادان با حرص گفت: چون مجبورم کرده.
فربد عصبانی تر بلند شد به سمتش رفت.
سینی را گرفته گفت:لازم نیست خودش میاد پایین می خوره.
ته دلش می خواست ببرد هرچند فردین هنوز در تنبیه بود و با او حرف نمی زد.
سینی را از فربد گرفت و گفت:اشکالی نداره.شب میریم ناژون واسه شام، باید آماده شیم.
فربد پر از حرص نگاهش کرد و شادان از پله ها بالا رفت.
در زده پشت در ایستاد.
صدای فردین بی اغراق حس خوبی بود!
یعنی برای این حس باید عذاب وجدان داشته باشد؟
در را باز کرد و اخم درهم کشید.
مگر الکی بود که راه به راه لبخند خرجش کند که او بیشتر اربابی کند؟
سینی را روی میز جلویش گذاشت و گفت:آخرین باره من اینکارو می کنم گفته باشم.
فردین لبخند زد…
ناز بود…
این دختر ناز بود و معصوم.
لج هم که می کرد میمیک صورتش خواستنی میشد.
می شود از این دختر روزی گذشت؟ نه!
شرط آرمان دیگر سر جایش نبود!
-بیا بشین.
به قرآن این مرد یک چیزیش می شد.
-من باید برم یکم بخوابم.
تختش دونفره بود.
اگر پیشنهاد خواب روی این تخت را می داد حکمش اعدام می شد؟
-برو بخواب.
نمیشد باز بغلش کرد؟
چقدر به نظر لاغرتر می رسید.
شادان به سمت در رفت که فردین بلند شده به سمتش رفت و گفت:چرا لاغر شدی؟
شادان ابرویی بالا انداخت.
تازه فهمیده بود؟!
-درس می خوندم.
فردین متعجب گفت:درس چی؟ دانشگاه میری؟
شادان پوزخند زد :کنکور داشتم امروز.
بعد ۹ ماه هنوز متوجه نشده بود این دختر برای کنکور درس می خواند؟
دیگر بی سواد نبود…
دیگر حتی دختر دهاتی روز اول هم نبود.
این دختر داشت کم کم تغییر می کرد.
شادان دیگر همان دختر مظلوم و بی دست و پای قبل هم نبود.
انگار باید بیشتر و بیشتر می دانست.
چقدر فاصله داشت با این دختر…اندازه ی یک اتاق…اندازه ی یک ذهن…یک دید!

بازویش را رها کرد و گفت:خب خوبه، سواد، بی ادبیتو جبران می کنه.
-چرا باید همیشه سعی کنی آدم بده ی داستان باشی؟
مگر می شد از لذت حرص خوردن این دختر بانمک گذشت؟
-هرکسی شخصیتی داره دخترجون.
قصه ی این مرد عین سیب کال خانه ی همسایه بود.
دستش سمت دستگیره رفت اما برگشت و گفت:هرچیزی تموم میشه اما اگه دیگرانو تموم کنه دیگه برگشتی نداره.
فلسفی حرف می زد؟ چه باسواد!
شادان از اتاق بیرون زد و باید از این به بعد حواسش را بیشتر جمعش می کرد.
۹ ماه کنار گوشش درس می خواند و او تازه فهمیده بود.
******************
شادان تک افتاده بود بین پسرها برای همین از مهناز خانم اجازه گرفته بود به آیدا گفته بود که به ناژوان بیاید.
با فربد به دنبالش رفته بود.
حالا دو نفر بودند با سه مرد…
و طبق معمول فردین تخس بود اما عجیب آزادانه در بحث هایشان شرکت می کرد.
شاهرخ فرصت را غنیمت شمره بود و در کنار فروزان روی یکی از نیمکت ها صحبت می کرد.
این زن یک عمر ملکه تمام فکر و قلبش بود.
-شادان امروز کنکور داشت.
شاهرخ لبخند زد و گفت:خیلی خوبه، برای چه رشته ای؟
-راستش نمی دونم.خیلی سخت کوشه، هرچیزی که بخواد رو بهش می رسه.
شاهرخ با رضایت سر تکان داد.
-قدم بزنیم؟
در تیررس نگاه فردین پر خشم و نعیم کنجکاو چقدر حرف زدن سخت بود.
رنگ به رنگ می شد وقتی شاهرخ نگاهش می شد عین سیب سرخ حوا.
لب می گزید وقتی شاهرخ مثلا پاپیش می شد برای بازار رفتن و دستش همیشه پشت کمرش که مبادا یکی از جایی به او برخورد کند.
این همه توجه دلش را می برد.
چرا داشت این مرد را متفاوت تر از تمام سالهایی که گذشته بود برای خودش معنی می کرد.
این شعر از کی این همه پر از ضرب و موزون شده بود؟
بلند شد و تجربه حالیش کرده بود قدم زدن با این مرد می چسبید.
عین یک بستنی در چله ی تابستان.
به سمت جلو حرکت کردند.
-خودت نمی خوای درس بخونی؟
فروزان لبخد زد وگفت: از من دیگه گذشته.
-مگه چند سالته؟ من اول مهر دفاع دارم برای پایان نامه ام.
-واقعا؟ نمی دونستم داری درس می خونی؟
-تو از من چی می دونی فروز؟
لب گزید…همیشه بلد بود حرفی بزند که زبانش بند بیاید.
شاهرخ به تمام دخترانه های جامانده اش لبخند زد.
این زن هنوز هم کمی دختر بود.
-دیپلم نظام قدیمو داری اما اشکال نداره عین شادان کنکور بده سال دیگه.
الان جای درس و کنکور بود آخر؟
خلاصه گفت: بهش فک می کنم. با این شکم گنده فعلا نمیشه.
شاهرخ با اشتیاق به شکمش نگاه کرد.
-دلم میخواد زود بیاد ببینم این فسقلی چه شکلیه.
فروزان خندید و با ناز گفت: شبیه من..
یکی بادکنک می فروخت.
خانواده ها گله به گله نشسته بودند.
صدای جیغ بچه ها سرحالش می آورد.
دو سه تا از بچه ها اسکیت می کردند.
و نگاه خیره ی زن ها به مرد کنارش استخوان هایش را هم از حسادت می سوزاند.
-دلم گیرته فروزان، منتظرم تموم بشه دنیا بیاد، دستتو بگیرم ببرم تو خونه ام.
لعنتی دل خودش هم گیر کرده بود.
یکی از پسرهایی که اسکیت می کرد با شیطنت به سمتشان آمد.
فروزان هول شده کت شاهرخ را چسبید.
شاهرخ بی هوا دست دور شانه هایش انداخت و او را به سمت خودش کشید که پسرک با ضرب از کنارش گذشت.
-خوبی خانم؟
کنار گوشش گفته بود.
چیزی مثل عطر یک نسیم لای موهایش پیچید.
شلوغی دورشان مانع لذت این آغوش شد.
فروزان زود کنار کشید و پر از خجالت زنانه و دخترانه گفت: خوبم.
شاهرخ پر از لذت لبخند.
هنوز برای این عاشقانه های داغ پیر نشده بودند.
-برگردیم پیش بچه ها؟
می دانست از خجالتش است که بودن با بچه ها را به تنهایی راه رفتنشان ترجیح می دهد.
با این همه رابطه ی قبل انگار نه انگار زن و شوهر هستند.
فروزان جوری رفتار می کرد انگار تازه همدیگر را بعد سال ها دیده اند با همان خجالت های خاص خودش!
-نه!
فروزان متعجب براندازش کرد.
-چرا؟!
-من حرف دارم.
این مرد همیشه حرف داشت.
چقدر تفاوت داشت کنار هم راه رفتنشان.
شاهرخ بور و فروزان مشکی.
-می تونیم بعدا هم صحبت کنیم.
شاهرخ مهربانانه لبخند زد و گفت: اصلا من می خوام کنار زنم قدم بزنم حرفیه؟
فروزان خندید.
از آن خنده هایی که حسابی صورتش را روشن می کرد.
-بهم فکر کن خانم.
فکر کرده بود…
همه ی آخرشب هایش که باید عین قبلا ها صرف کتاب خواندن می شد صرف فکر کردن به شاهرخ شده بود.
مدام فکر کرده و ته فکرهایش عشق بود و بس!
-چشم.
-خب نتیجه؟
-عاشقتم آقا!
باید محکم میان تنگ آغوشش می چلاندش!
لعنتی چه دلبری می کرد.
وقتی از عاشق بودنش می گفت چیزی شبیه حباب در قلبش می ترکید.
دستپاچه می شد …لرز شیرینی بر تنش می افتاد.

نفس بلندی کشید و گفت: تو دیوونه ای آقا!
شاهرخ بلند خندید.
آنقدر بلند که نگاه بعضی ها به طرفشان برگشت و فروزان دست روی بازویش گذاشت و گفت:شاهرخ.
-جانم…جان من…
این مرد عین دشمن بود.
قشنگ بلد بود چطور حمله کند تا تمام تنش یکپارچه زخم این عشق شود.
لب گزید…
صورت اناری کرد و گفت:بریم؟
مگر چاره ای هم بود؟
-بریم خانم.
وقت برگشتن فردین اخم داشت و شادان صورتش پر از تردید!
فربد بی خیال بود و نگاه نعیم پر از شیطنت!
شام با حرف هایی اینور و آنور خورده شد.
بعد از شام، شادان بی خیال همه روی تاب نشسته بود و خودش را تکان می داد.
فربد غافلگیرانه پشت سرش آمد و محکم تاب را تکان داد.
شادان از ترس جیغ بلندی کشید.
فروزان از ترس شادان ترسید.
-فربد…
فربد تاب را محکم گرفت و او را نگه داشت و نگران گفت:خوبی شادان؟
شادان نفس نگه داشته اش را بیرون داد و گفت:خوبم، یهویی بود.
نگاه طلبکار فردین به فربدی که خیالش جمع حال خوب شادان شده بود نگاه نعیم را کنجکاو کرد.
پدرش لقمه ی دیگری را برایش لقمه گرفته بود؟
حس بد چشم داشتن این پسر چشم زاغی به دخترکی که پدرش نشانش کرده بود برایش، ته گلویش را تلخ کرد.
شیشه ی آب کنارش را سر کشید در دلش گفت:اشتباه می کنم، خب حس مسئولیته دیگه…
شادان بی خیال تاب شد و کنار آیدایی که تمام زل زدنش به فردین بود نشست.
میشود اعتراف کرد که از این زل زدن بدش می آید؟
فردین سرش در گوشی و بی حوصله انگار با کسی چت می کرد.
شب تمام می شد و ستاره ها پررنگتر…
باید آیدا را می رساندند…
اجازه ی تا دیروقت ماندن که نگرفته بودند!
شاهرخ دستور برپایی داده بود…
مثلا بزرگ این جمع بود دیگر…
شب خوبی بود با فاکتور از بدخلقی های فردین…
زل زدن های آیدا…
شوخی مسخره ی فربد….
و نگاه های زیرزیرکی نعیم!
شب خوبی بود با آغوش شاهرخ و پسرک اسکیت سواری که الان باید دعا به جانش کرد یا نفرین؟
شاید گاهی وقتها این دورهمی های اختیاری اجباری حسابی تنگ دل آدم بچسبد.
***************
فصل شانزدهم
آمارش را گرفته بود…
خانه بود.
با دوتا رفیقی که انگار تازه برای خودش جفت وجور کرده بود.
بساط عرق و ورقشان پهن بود و بازی می کردند.

بهترین موقعیت بود.
قبلا کلانتری شکایت نامه نوشته بود.
مجوز گشتن خانه داشت.
اما قبلش برای محکم کاری گفته بود همان مرد همسایه در را از پشت سرشان ببندد تا اگر مامور با خودش آورد داوود فرار نکند.
آرمان با شیطنت و ماجراجویی خودش را همراه کرده بود.
دم در خانه که رسیدند، مامور که ستوان جوانی به همراه سربازی کنار دستش بود در زد.
همان مرد همسایه در را باز کرد.
ستوان ورقه تفتیش خانه را نشان داد و همراه سربازش داخل شد.
یکراست به سمت اتاق اجاره ای داوود رفت.
مرد همسایه در را رویشان قفل کرده بود.
خودش هم در را باز کرد و ستوان داخل شد.
داوود که چشمانش دودو می زد با دیدنشان نیشخندی زد و گفت:چی شده؟ کاری کردیم؟
حس تهوع می داد صدای کشیده ی مزخرفش.
ستوان فورا دستور دستگیری هر سه را داد.
سرباز دستبند به دست به سمتشان رفت.
یکی از آنها که زال بود و صورت سرخ و موهای سفیدش توی ذوق می زد هوشیارتر از بقیه زیر دست سرباز زد و قبل از اینکه ستوان جوان بتواند کاری کند از در بیرون زد و خود را در کوچه انداخت.
فردین بی اهمیت به رفتنش نگاه کرد.
این پسر زال که مهم نبود.
داوود دستبند به دست به همراه دوستش از اتاق بیرون آورده شدند.
دوتا از همسایه های فضول در حیاط جمع بودند.
فردین پوزخندش با چاشنی تمسخر روی صورتش مانده بود عین رنگ خشک شده ی روی دیوار.
داوود نیم نگاهی به فردین انداخت…
این مرد چشم زاغی را جایی دیده بود؟
آرمان می خندید…
هیچ چیز بهتر از دیدن یک صحنه ی دستگیری برایش نبود…
زندگی باید هیجان داشته باشد.
داوود با همان صدای کشیده گفت:کاری کردیم؟
برای مرد مست و شل و ول که نمی شود چیزی را توضیح داد.
آنها را سوار ماشین کردند.
بیخیال پسرک زالی که خودش را در پستوی کوچه ای که به در خانه دید داشت مخفی کرده بود، شدند و یکراست به کلانتری رفتند.
آرمان با خنده کنار فردین سوار ماشین شد و گفت:
-خوب حالشو گرفتی…حالا مسته، مستی از سرش بپره می ببینه چه غلطی کرده….میریم کلانتری؟
-نه، فردا صبح.
-چرا؟
-خودت داری میگی مسته، تا نپره برم چیو حالیش کنم؟
گاهی وقتها شدیدا به خنگ بودن آرمان شک می کرد.
-پسر جالبی به نظر می رسید…انگار تو مستیم هوش و حواس داشت.
مگر مهم بود هوش و حواس کمش در مستی؟
او ششدنگ حواسش را می خواست.
چشمانی بدون قرمزی…
براق بودن…
این تلوخوردن که به دردش نمی خورد.
او یک مرد را روبرویش می خواست.
عمق نگاه برای حرف زدن و گوشی که دروازه نباشد.

 

خیلی حرفها داشت!
-شاید!
************
-وایسا.
ایستاد.کمی چرخید…نیمرخش را دید.
هیچ چیز در صورت این مرد مشخص نبود.
نمی خواست بی ادب باشد مثلا ۲۲ سالش بود.
-بله!
-برگرد.
عجله داشت…می خواست با فروزان به خیاطی که مادر آیدا معرفی کرده بود برود.
عروسی صمصام پسر عمه نزدیک بود.
باید لباس می دوخت…
لباس های آماده ی بازار که به درد نمی خورد.
-کار دارم، شب میام.
فردین خونسرد گفت:باشه!
فربد از اتاقش بیرون آمد.
نگاهش بخیه شد به این رخ به رخ شدن های ناتمام فردین و شادانی که تمام تنش را له می کرد.
شادان متعجب نگاهش کرد…
فردین آدم این همه بی خیالی نبود.
فردین بی توجه از کنارش گذشت.
باید محض رضای خدا هم که شده کمی به ذهنش هواخوری می داد.
حس فرسودگی داشت.
پیاده روی شاید کمی حالش را بهتر می کرد.
هوس قدم زدن در کنار خیابان باریکی که میان درختان ناژوان کشیده بودند مجبورش کرد حداقل تا خود ناژوان را با ماشین برود.
تابستان بود و عصر دلپذیرش برای یک پیاده روی خوب می چسبید.
سویچش را در جیبش لمس کرد و از خانه بیرون زد.
این مردهم گاهی به خلوتی تنها با تنش احتیاج داشت.
کلی فکر بود که باید با خودش دودوتا چهارتا می کرد.
و شادان متعجب و غمگین به مردی نگاه کرد که بی تفاوتی این روزهایش عصبیش می کرد و ناراحت.
احتمالا شادان هم باید چرتکه می انداخت برای این همه حس متناقض!
************
وسط هفته بود و ناژوان خلوت.
ماشینش را گوشه ی خیابان زد و پیاده شد.
هوا کمی گرم بود اما نسیم خنکی که می آمد صورتش را خنک می کرد.
از لابه لای درختها خودش را به خیابان آسفالت شده ی وسط ناژوان کشید.
کنار رودخانه ی خشک در حالی که هردو دستش را در جیب شلوارش فرو کرده بود، قدم هایش را آرام برداشت.
دلش نمی آمد راه تمام شود.
سبز پررنگ برگها چشمان سبزش را پررنگتر کرده بود.
همین دو ساعت پیش داوود را کت بسته تحویل داده بود و دلش آشوب بود…
نگاه این مرد مست ته اش به جز کینه انگار چیزی شبیه خواستن بود.
از وقتی حمید مرده بود آشوب های زندگیش تمام نمیشد.
توفیق اجباری با دختری که فکر می کردیک دهاتی بی سواد به تمام معناست.
آمدن شاهرخ و دردسرهای داوود و فربدی که نگاه های میخش روی شادان قوز بالاقوز شده بود…
نعیم را دیگر کجای دلش می گذاشت؟

و حالا بزرگترین آشوب این قلب احمق بود که انگار یادش رفته بود باید زور بزند زنده نگه اش دارد نه اینکه سرخود عاشقی کند.
مسخره بود که عاشق معصومیت دختری شده بود که سرتقانه با چشم هایش زبانه می کشید به قلبش!
تمام این حس های ضد و نقیض را چکار می کرد؟
کلافه بود…
بیشتر از تمام روزهایی که درگیری های شرکتش دیوانه اش می کرد.
خدا لعنت کند آرمان مادر مرده را!
تمام مسیر خانه را بعد از بازداشت داوود در مورد شادان و آن شرط مسخره حرف زده بود.
مگر دلش می آمد سر این دختر را کلاه بگذارد؟
مگر دلش می آمد اصلا ولش کند؟
مال خودش بود…
تمام و کمال!
توپ پسربچه ای جلوی پایش آمد…
توپ را برداشت و با لبخند به طرف پسرک پرت کرد.
تمام دلش یک جا پیش دخترکی بود که طعم پرتقال لب هایش هنوز روی لب هایش جا خوش کرده بود.
اما نقش پررنگ نعیم این روزها را چکار می کرد؟
نعیمی که راه به راه به دختر عموی ناتنی اش توجه می کرد…
دلش می خواست آن بستنی پر از پسته را توی صورتش می کوبید وقتی در ظرف شیک صدف مانندش برای شادان آورده بود…
چقدر این دختر در مقابل بستنی ضعف داشت…
می شد گفت در مقابل محبت دیگران ضعف داشت.
روی یکی از نیمکت ها نشست.
صدای پیچیدن باد لای برگهای درخت ها حس موهای شادان را تداعی می کرد.
چرا تا به حال موهایش را باز و یکدست ندیده بود؟
انگار خیلی چیزها از این دختر ندیده بود و نمی دانست!
آه کشید…
این همه کلافگی مسخره نبود؟
“شده آیا که نفهمی که چه مرگت شده است؟! …من دقیقا به همین حال دچارم امروز.”*
حالش حال گنگی بود…
درست عین نوشیدن شربتی که اولین بار است تجربه می کنی.
چرا بعضی ها اینقد روح نوازی می کردند به وقت عاشقی؟
خورشید غروب لابه لای برگها برق می زد…
لامصب خودنوازی می کرد با این همه قشنگی!
بلند شد…
نشستن بسش بود.
حتی خلوت کردن هم جوابگو نبود.
مگر دیدن ذوق لبخندش وقتی آن لبخند شاد روی لب هایش بازیگوشی می کرد.
حالش حال دیدن شادان بود.
می دیدش و خوب می شد.
می دانست پای دلش لرزیده.
می دانست احمقانه در دامی که آرمان برایش گذاشته بود افتاده.
این چه شرطی بود که قبول کرد؟
دیوانه بود.
پیاده راه افتاد که گوشیش زنگ خورد.
شماره ی سارا بود.
انگار کم کم باید با او حرف می زد.

 

همچنین ببینید

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۸۰

  وط حتی نگاهش هم نمی کرد. مدام سعی می کرد نگاهش را بدزد. سختش …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan