رمان من یک بازنده نیستم پارت ۱۶

 

 

-دارم…. میام سر آم…ادگاه.
نفس نفس می زد.
انگار جانش تا چشم هایش بالا آمده باشد.
-من همون جام.ماشینو می بینی؟
نگاه چرخاند..
آشفته بود.
فقط باید دقت می کرد تا ببیندش!
ماشینش را میشناخت و خودش با عینک آفتابی مارکش!
با دو خود را به او رساند و تقریبا خودش را درون ماشین پرت کرد.
نفس نفس می زد و بدنش لرز داشت.
سکسکه اش بند نیامده بود.
فردین با اخم و تعجب گفت:چته؟
-می…شه بریم؟
-چی شده شادان؟
-هیچی!
لجباز بود و نمی گفت.
فردین به رنگ پریده اش نگاه کرد و متعجب تر شد.
این دختر دردی داشت!
ماشین را کنار خیابان کشاند و گفت:چته دختر؟ از چی داشتی فرار می کردی؟
-میشه منو ببری پیش مامانم؟
لجش گرفت…
سرتق بود و دهان قرص!
-مگه با تو نیستم؟
لرز تنش بیشتر شده بود.
چرا فردین تمامش نمی کرد؟
فردین متعجب به حالاتش نگاه کرد.
دستش ناخودآگاه و به آرامی روی دست شادان نشست.
شادان ترسیده با چشمهایی اندازه ی یک سیب نوبرانه دستپاچه دستش را کشید و هین بلندی گفت.
-خوبی؟
خوب نبود…تا سر حد مرگ ترسیده بود!
دوباره دستش را جلو برد و شادان را به سمت خودش کشید و گفت:آروم باش، می خوام سعی کنم نلرزی.
چقدر خوب که ماشینش میان ماشین های اطراف محاصره شده و دید را کم کرده بود.
-من..خ…وبم.
سکسکه راحتش نمی گذاشت.
-کی دنبالت بود؟
باید می گفت؟ او هم یکی بدتر از داوود.
-راحتم…ب..ذار.
-راحتت می ذارم اگه بگی چی شده؟
به فروزان گفته بود و باورش نکرده بود…
او باور می کرد؟
صدای گوشیش بلند شد.
می دانست آیداست.
گوشی را به سمت فردین گرفت:م…یشه بهش بگی اومدی دنبالم؟
فردین کمی از او فاصله گرفت.

-بله.
…………………..
-مشکی نیست، کمی حالش خوب نبود اومدم دنبالش.
……………
-چیز خاصی نیست.
-…………………..
-حتما.
………………..
-خدانگهدار.
گوشی را روی داشبورد گذاشت و گفت:حرف بزن!
-خواستگارمه…باباش…با بابای من از نمیدونم کی سر یه ت…یکه زمین درگیر شدن، بعد اون…شدن دشمن، اما پسرش منو می خواست بابا گفت نه…اما پ…سرش اسمش داوود بود هرجا می رفتم میومد، قلدر بود..یکه بزن، کار به جایی رسید که همه جا شایعه شد منو می خواد…
فردین دستش را فشرد..
-همون وقتا یه خانواده شیرازی اومدن محله مون.یه پسر دا…شتن، پسره انگار چشمش منو گرفت…یا شایدم می خ..واست باهام دوست بشه، داوود دیدش، یه شب با پسره درگیر شد..با چاقو به جونش افتاده بود…بابا که رد شده بود ماجرا رو دیده بود تو گزارش پلیس و دادگاه بر علیه داوود شهادت داد.غیر از دیه…چهار…سال براش بریدن…همین کینه ایش کرد…گفت بیاد بیرون تسویه حساب می کنه…بابا فوت کرد و حالا منم.
فردین عصبی گفت:خب!
-رفتیم تنگ ارم چادر زدیم دیدمش…به مامان گفتم…گفت خیالاتی شدم…اما به قرآن خودش بود.سوختگی دستمم بخاطر اون بود…اون شب…که…تو بهم گفتی رفتی پیش دوس پسرات…
بغض کرد…
فردین لب گزید…
-رفتم پیش رضا، همون که تو آتیش سوزی دیدیش، اون آمار همه رو دا…ره، ازش پرسیدم گفت بهش عفو خورده، آزاد شده…
دوباره تنش لرزید و فردین تن جلو داد و گفت:نترس من پیشتم.
-اصفهانه، تو کتابفروشی بود.
پر از بغض مروارید ریخت و فردین عصبی گفت:از این به بعد خواستی بری بیرون با راننده میری و میای.میگم حتی تو خریداتم باهات بیاد.هرجایی که میری.
میخواست تشکر کند اما نمی توانست، بغض آناناس شده اش آنقدر بزرگ بود که حس زخم شدن گلویش را داشت.
فردین ماشین را روشن کرد و گفت:به فروز چیزی نگو بیخود نگران میشه من حلش می کنم.
به آرامی زمزمه کرد:مواظبمی؟
بدون آنکه برگردد گفت:مواظبتم.

-اصفهانه، تو کتابفروشی بود.
پر از بغض مروارید ریخت و فردین عصبی گفت:از این به بعد خواستی بری بیرون با راننده میری و میای.میگم حتی تو خریداتم باهات بیاد.هرجایی که میری.
میخواست تشکر کند اما نمی توانست.
بغض آناناس شده اش آنقدر بزرگ بود که حس زخم شدن گلویش را داشت.
چرا باید این اتفاقات بد برای او می افتاد؟
چرا باید داوود در این شهر باز هم پیدایش می کرد؟
انگار دیواری از او کوتاه تر پیدا نمی شد.
فردین ماشین را روشن کرد و گفت:به فروز چیزی نگو بیخود نگران میشه من حلش می کنم.
دلش آرام نمی گرفت که!
هرچند فروزان که باور نمی کرد داوود برگشته.
دو سال از حبسش مانده بود.
مستاصل به فردین نگاه کرد.
انگار داشتند جانش را می گرفتند.
به آرامی زمزمه کرد:مواظبمی؟
بدون آنکه برگردد گفت:مواظبتم.
نه از خوشحالی غش کرد نه قلبش به تپش افتاد.
اما کمی آرامش و اطمینان به قلبش سرازیر شد.
انگار که تنها نیست.
هرچند فردین تا به حال پشت نبود که به حرفش به باور برسد.
اما همین حرف کوچک هم می تواند کمی از تنش هایش رهایش کند.
******************
فصل سیزدهم
از قبل زنگ زده بود تا همه درون خانه حضور داشته باشند.
خودش هم با دلهره منتظر بود.
دلش سیر و سرکه می جوشید.
هیچ پیش بینی از رفتارشان نداشت.
ترس گنگی در حال بلعیدن تنش بود.
بدتر اینکه حال خرابش روی جنین هم تاثیر داشت.
از صبح چند باری بالا آورده بود.
مدام سرش گیج می رفت.
معده اش می سوخت.
آنقدر بی میل بود که لب به هیچ جیزی هم نزده بود.
فقط دلش می خواست زود قال این قضیه کنده شود.
خسته شده بود از این همه استرس و مخفی کاری.
بی حال کنار مریم خانم نشست.
مریمی که این روزها همدمش شده بود.
مریمی که فهمیده بود باردار است.
دیگر برایش جوشانده نمی آورد.
اما مدام با چیزهای تقویتی و حرف هایش سعی می کرد از نگرانی درش بیاورد.
مریم دست هایش را گرفت.
پشت دستش را ماساژ داد و گفت: حل میشه.
-دلشوره دارم.
-طبیعیه، خیره اما.خلاف شرع که نیست.
هیچ چیزی درمانش نبود غیر از ختم به خیر شدن این ماجرا.

ت: برات یه چای می ریزم، از اون شیرینی هایم که دوست داری می ذارم، بخور و بهش فکر نکن.
فقط سر تکان داد.
شادان آماده بود.
اما آنقدر خسته بود که رفته بود استراحت کند.
فربد و فردین اما هنوز نه!
شاهرخ هم که از سر صبحی نه زنگ زده بود نه پیامی داده بود.
چای مریم و شیرینی هایش که مقابلش قرار گرفت، هوس شدیدش برای خوردن شیرینی ها از پای درش آورد.
خصوصا که تمام روز هیچ چیزی نخورده بود.
یعنی نه سوزش معده اش اجازه می داد نه میلش می کشید.
یکی از شیرینی ها را درون دهان گذاشت.
مریم خندید و گفت: دختره!
فروزان هم کمرنگ لبخند زد و گفت: بخاطر شیرینی ها؟
-نه تمام حالتات مشخصه که یه دختر خانم گل داری.
بچه سالم باشد هرچه می خواست باشد.
پسر و دختر چه فرقی داشت؟
****
صدای زنگ آشفته اش کرد.
فربد که پای تلویزیون لم داده، تخمه می شکست و فوتبال را دنبال می کرد با نارضایتی بلند شد.
شادان هنوز درون اتاقش بود و درس می خواند.
فردین اما چون دیرتر از همه آماده بود در حال خوردن شامش درون آشپزخانه بود.
فربد با خنده زنگ را فشرد.
فروزان انگار که نمی داند کیست؟ پرسید: کیه؟
-شاهرخ و نعیم.
تپش قلب دوباره به سراغش آمد.
از زاویه ی چشمش دید که شادان از پله ها پایین می آید.
خود فربد به استقبالشان رفت.
دم در دست داد و روبوسی کرد.
شاهرخ دسته گل رزش را به دست فروزان داد و گفت: خانم من چطوره؟
فروزان خجالت زده با لبخند گفت: خوبم.
فردین هم به جمعشان پیوست.
شاهرخ پیشانی شادان را بوسید و گفت: خوبی دردونه؟
شادان با ناز گفت: خوبم، کم پیدایی عمو؟
-کمی درگیرم.
فروزان تعارف کرد بنشینند.
فردین ریز بینانه نگاهشان می کرد.
یک چیزی با دودوتای چهارتای او جور در نمی آمد.
انگار که چیزی غلط باشد.
یا شاید هم اشتباه می کرد.
روبروی شاهرخ و نعیم نشست.
پا روی پا انداخت و فقط نگاه کرد.
فروزان رفت تا بگوید مریم چای بیاورد.
دلشوره و استرس بلایی که به سرش آورده بود که زانوهایش می لرزید.
کمی با فاصله از فردین و شاهرخ نشست.
شادان عین یک عزیزکرده بغل عمویش بود.

فردین با خونسردی به شاهرخ چشم دوخت و گفت: انگار مسئله ی مهمی بود که باید همه جمع می شدیم.
شاهرخ با لبخند نگاهش کرد.
در این مدت کوتاه که فردین را شناخته بود بیشتر از برادرش فربد تاثیرگذار بود.
جوان پخته ای به نظر می رسید.
از آنها که می خواست هرجوری شده قدرتش را به رخ بکشد.
-بله مسئله ی مهمیه!
فروزان با ترس نگاهش کرد.
شاهرخ کیف کوچکی که همراهش بود را روی میز گذاشت.
از درونش دو شناسنامه و سند ازدواجی بیرون آورد.
همه گنگ نگاه کردند غیر از نعیم و فروزان.
فروزان با دلشوره ی عجیبش به دسته ی مبل چنگ زد.
شادان با لبخند گفت: اینا چیه عمو؟
فردین انگار کنار گوشش زنگ خطر به صدا درآمده باشد، نگاه دوخت به فروزان!
چهره ی رنگ پریده و حرکات واضحش درون سرش چرخ خورد.
به محض اینکه شاهرخ بخواهد حرف بزند ناباور رو به فروزان گفت: عقد کردی؟
شادانی که تا ثانیه ای پیش لبخند می زد، لبخندش ماسید.
متحیر به فروزان نگاه کرد.
فربد اما کمی رنگ نگاهش متعجب بود.
برعکس برادرش که برآشفته بود خیلی خونسرد به این قضیه نگاه می کرد.
یعنی تمام مدت حدس زده بود بین شاهرخ و فروزان اتفاقاتی افتاده است.
اما آنقدر بی خیال از کنار هرچیزی می گذشت که کسی هم اهمیت نمی داد او چه فکری می کند.
از جامیوه ای موزی برداشت و خونسرد گفت: مبارکه!
فردین غرید: بی غیرت، جمع کن خودتو!
شاهرخ اخم کرد و گفت: آروم باش!
فردین از جایش بلند شد و گفت: با اجازه ی کی؟ ها؟
به فروزان نگاه کرد و گفت: منو بی غیرت دیدی که دزدکی زنش شدی؟ می ذاشتی حداقل سال شوهرت تموم بشه؟
شادان اما فقط متعجب و بغض کرده نگاه می کرد.
نعیم که کنارش نشسته بود به آرامی پرسید: خوبی؟
چه سوال مزخرفی!
باید در این شرایط خوب می بود؟
چه فکری کرده بود؟
فروزان هم از جایش بلند شد و گفت: توضیح می دم، آروم باش.
-چیو خواهر من؟ چیو؟ تموم کردی همه چیزو، تازه می خوای توضیح بدی؟
-شلوغش نکن فردین، همه چیز قانونیه، نه ترسی هست نه بی آبرویی!
فردین دریده گفت: دیگه بدتر از این؟ با کدوم خواستگاری؟ با کدوم بله برون و مهریه؟ ما سرخر بودیم؟ آدم نبودیم تو این خونه؟
فروزان بغض کرده، با چشمانی خیس گفت: از دلم می گذشتم؟
شادان و فردین به فروزان خیره شدند.
شاهرخ با تاسف سر تکان داد.
این جوان برعکس برادر فرنگ رفته ی آرامش، زیادی پر شر و شور بود.
فربد به حرف آمد و گفت: فروزان دختر این خونه نبوده که بخواد برای کارهاش اجازه بگیره فردین. بچه هم نیست، تشخیص داده کارش درسته انجام داده، به جای شاخه شونه کشیدن به نظرش احترام بذار.
فردین حیرت زده به فربد نگاه کرد.
یک خارج رفتن این همه می توانست روی برادرش تاثیر بگذارد؟
خواهرش دزدکی عقد کرده بود و او این همه بی خیال؟
شادان با بغض گفت: مامان؟

تازه بود که انگار توجه همه به شادان جلب شد.
فروزان با صورتی خیس نگاهش کرد.
شاهرخ با دیدن گریه فروزان خونسردی خودش را از دست داد گفت: اگه خیلی ناراحتی می تونم الان دستشو بگیرم از این خونه ببرم.
فردین مات نگاهش کرد.
فروزان توبیخ گرایانه گفت: شاهرخ!
شاهرخ کنترلش را از دست داد و گفت: زن من حامله اس، اگه تو این خونه تا سال حمید نمی تونید شرایط خوبی براش آماده کنید می برمش خونه ی خودم، حقشم دارم.
انگار همین ضربه کافی بود تا فردین پلکش بپرد.
بدون حرف، از خانه بیرون زد.
فروزان با گریه روی مبل نشست.
فربد از جایش بلند شد.
به سراغش آمد.
دست هایش را دور شانه اش انداخت و گفت: هر کاری کنی درسته، می دونی که؟ من پشتتم، فردین فقط کمی لوسه، تمام این سال ها نداشتَتِت، حالا که باز برگشتی فکر کرد عمریه دیگه نمیری.
فروزان محکم بغلش کرد و گریست.
شاهرخ کلافه به شادان نگاه کرد.
دختر بیچاره زبانش بند آمده بود.
انگار هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشد.
نعیم از جایش بلند شد و گفت: من می برمش بیرون!
بازوی شادان را گرفت و از جایش بلند کرد.
شادان در حال خودش نبود.
اصلا نمی فهمید که با نعیم قدم برمی دارد.
اصلا کجا می رود را هم نمی فهمید.
فقط فهمید روی صندلی ماشین نشسته.
نعیم برایش کمربندش را بسته!
ماشین حرکت کرده و می رود.
موزیک ملایمی در حال پخش بود.
هیچ چیزی از چیزی که خواننده می خواند نمی فهمید.
نگاهش به چراغ های روشن خیابان بود که با سرعت از کنارش می گذشتند.
-بهتری؟
مگر حالش بد بود که حالا بهتر باشد؟
مادرش و عمویش یک هو زن و شوهر شدند.
تازه انگار قرار بود صاحب یک برادر یا شاید خواهر هم شود.
این کجایش حال خوب یا بدی داشت؟
-نمی خوای حرف بزنی؟
زبانش سنگین بود و نمی چرخید.
تازه گریه اش هم نمی آمد.
فقط بغض مانده بود که مانده بود.
زور زد و پرسید: تو…می دونستی؟
-بله!
از گوشه ی چشم به نعیم نگاه کرد.
چرا با پسرعمویش آنقدر رفیق نبود که مثلا قضیه به این مهمی را زیر سبیلی هم که شده با او در میان بگذارد؟
-از کی؟
-چندماهی میشه.
-نی نی چند وقتشه؟

نعیم از گوشه ی چشم نگاهش کرد.
می دانست دارد زور می زند تا این قضیه را برای خودش هضم کند.
هرکس دیگری هم بود برای پذیرش این ماجرا زمان خرج می کرد.
-باید دو ماهه باشه.
لبخندی کمرنگ روی لب های شادان نشست.
-تو کنارشون بودی وقتی ازمایش دادن؟
-بودم.
-خوشحال بودن؟
نعیم نفس گرفت.
از سوالات شادان درکی نداشت.
-تو از این وضع ناراحتی؟
-نه!
آنقدر رک گفت که نعیم متعجب از گوشه ی چشم نگاهش کرد.
-پس…
-شوکه ام.
دختر بیچاره!
-می دونستی از جوونی هاشون، قبل از اینکه فروزان خانم با پدرت ازدواج کنه عاشق هم بودن؟
انگار حرف های جدید شنیده باشد به نعیم نگاه کرد.
-میشه ماشین رو نگه داری؟
نعیم بی حرف ماشین را گوشه ی خیابان نگه داشت.
-واقعا؟ راسته؟
-به مادرت بگی قصه شو تعریف می کنه.
پس چرا او نمی دانست اما نعیم از همه چیز خبر داشت؟
این همه نعیم محرمتر بود؟
-بهش فکر نکن.
-با عمو خیلی راحتی نه؟
-پدر و پسریم دیگه.
-ما هم مادر و دختریم، پس چرا من هیچی رو نمی دونم اما تو می دونی؟
درون صدایش حسرت و حسادت بارزی موج می زد.
نعیم خندید و گفت: به جای این حرفا الان من و تو باید خوشحال باشیم داریم صاحب یه خواهر یا برادر میشیم، از الان بهش فکر کن.
راست می گفت.
اگر قرار بود به جنبه ی مثبتش فکر کند خیلی چیزها بود که می توانست شادش کند.
اما ته اش نامحرم بودنش بود.
آخر فهمیدنش بود.
غریبه بودنش بود.
-برگردم خونه؟
زیر لب با خودش گفت: من باید با مامان حرف بزنم.
-شادان جان؟
-برگردیم.
افکارش شلوغ بود.
هیچ درکی از این موقعیت نداشت.
حتی نمی دانست باید چطور با مادر و عمویش رفتار کند.
فردینی که از خانه بیرون زد را کجای دلش می گذاشت؟
البته خب حق هم داشت.

الان بزرگ خانواده اش محسوب می شد.
اما عملا نادیده گرفته شده بود.
نعیم ماشین را روشن کرد و حرکت کرد.
سرش را به صندلی ماشین تکیه داد.
باید خودش را با معضل جدید خانواده اش آماده می کرد.
در اصل اتفاق جدید!
رسیده به خانه در مقابل تعجب همگی بی حرف به سمت اتاقش رفت.
می خواست فکر کند.
فعلا قصد روبرو شدن با هیچ کس را نداشت.
****
-شادان جان؟
صدای بغض آلود مادرش را خوب می شناخت.
کتابی که روی تخت ولو شده بود را برداشت و کناری گذاشت.
همان شب پیام داده بود مازیار و تقاضای مرخصی کرده بود.
با این فکر آشفته نمی توانست به سرکار برود.
مازیار هم در مقابل، تقاضایش را قبول کرده بود.
از روی تخت بلند شد و نشست.
موهایش بهم ریخته و صورتش انگار چروک افتاده باشد.
-بیدارم مامان.
در اتاق باز شد و فروزان داخل شد.
مادر بیچاره اش چشمانش سرخ بود.
انگار که گریه کرده باشد.
-چی شده مامان؟
فروزان به سمتش آمد.
روی تخت کنارش نشست.
-خوبی؟
انگار تازه تمام شب قبل را یادش آمده باشد.
نگاهش به شکم فروزان افتاد.
یعنی الان یک بچه آنجا در حال شکل گیری بود؟
بچه ای که برادر یا خواهرش می شد؟
دستش را روی شکم فروزان گذاشت و گفت: کی مشخص میشه پسره یا دختر؟
نگاه فروزان درخشید.
-همین هفته میریم.
-منم می تونم بیام؟
با احتیاط پرسیده بود.
-البته عزیزم.
شادان لبخند زد.
-مبارکه!
فروزان با تمام ذوقش محکم شادان را بغل کرد و گفت: تمام مدت نگران بودم که چه برخوردی داری.
-کاش بهم می گفتین.
-هیچ وقت دیر نیست.
فروزان با اشتیاق صورتش را بوسید.
-فردین برگشت خونه؟
-آره، امروز سرکار نرفته، تو اتاقشه.

-مامان.
-جانم!
دقیق نگاهش کرد و گفت: من تصمیمو گرفتم، تمام دیشب داشتم به همین قضیه فکر می کردم.
فروزان با نگرانی گفت: چی شده؟
-چیزی نیست اما من ترجیحم اینه که مستقل بشم، شما با ازدواجتون از این به بعد با عمو زندگی می کنید، یعنی بخاطر اون بچه و آرامش خودتون باید هم کنار همدیگه زندگی کنید. اما من…اینجا کنار فردین فربد نمی تونم بمونم با شما هم نمی خوام زندگی کنم، اونقد بزرگ شدم که بتونم خودم زندگیمو بچرخونم…
فروزان با چشمانی وق زده گفت: معلومه چی داری میگی؟
-بله مامان، من به همه چیزش فکر کردم، تمام این ۲۰ و چندسال منو محرم ندونستین که علاقه و عشقتونو با من درمیون بگذارین، حالا هم نباید توقع داشته باشید من با ساز شما کوک بشم، این زندگی شماست، تصمیم گیرنده خودتون بودین، منم خودم برای زندگیم تصمیم می گیرم.
فروزان ناباور گفت: شادان؟!
-شادان از تخت پایین آمد و گفت: راحت باشین مامان جان، هیچ اتفاقی نمی افته.
به سمت در رفت و گفت: صبحانه آماده اس؟
فروزان با غصه و ناباوری فقط نگاهش کرد.
نمی توانست باور کند همه ی حرف های شادان واقعی باشد.
از جایش بلند شد و گفت: صبر کن شادان.
-مامان اگه می خوای سعی کنی نظرمو برگردونی، فقط خودتونو خسته کردین.
از پله ها پایین رفت.
شادان هم به دنبالش روان شد.
-این تصمیم بدون اجازه ی من فایده ای نداره؟
شادان براق شده گفت: مگه شما برای ازدواجتون اطلاعی به من دادین که حالا برای تصمیم من باید اجازه بگیرم.
-شادان، رعایت کن.
-چیو مامان؟ چرا الان شما طلبکارین به جای من؟
توجهی به فروزان کرد و وارد آشپزخانه شد.
مریم خانم در حال پاک کردن دانه های نخود بود.
با دیدن تنش بین آن دو از جایش بلند شد.
-مریم جون چای داری تو بساطت؟
-بشین الان برات میز صبحانه رو می چینم.
-نمی خورم، همون چای کافیه.
-شادان!
شادان خونسرد به فروزان نگاه کرد و گفت: بله؟
-می دونی که نمی تونی بدون بزرگترت این تصمیم رو بگیری.
-مامان من دارم میرم سرکار، حقوقم اونقدی هست که خرج یک ماهه مو بده. پس اندازمم به حدی هست که یه سوئیت کوچولو رو بگیرم.
مریم از سماور برایش چای ریخت و به همراه چند دانه بسکویت روی میز گذاشت.
-فکر می کنی من اجاه میدم دخترم تنها زندگی کنی؟
-خیلی وقته بزرگ شدم مامان.
پشت میز نشست و به بسکویت ها ناخونک زد.
-بزرگ آره اما سرخود نه!
عصبی جواب داد: یعنی چی؟ مگه شما که ازدواج کردین به منی که دخترت بودم گفتی؟ من نامحرم تر از نعیم بودم؟ ها؟ که حالا دارین تو تصمیم من دخالت می کنین؟
فردین با چهره ای گرفته و عصبی داخل شد.
-چی شده صداتون تا طبقه ی بالا میاد؟
شادان با دلخوری لیوان چایش را برداشت و گفت: من تو اتاقمم، می خوام درس بخونم.
فردین زیر چشمی نگاهش کرد.
فروزان با عصبانیت گفت: تقصیر خودمه.
شادان از آشپزخانه بیرون رفت.

فردین پشت میز نشست و گفت: مریم خانم یه چیزی بیار من بخورم.
فروزان می خواست به دنبال شادان برود که فردین تاکید کرد بنشیند.
فروزان با اعصابی بهم ریخته پشت میز نشست.
-امشب به شاهرخ بگو بیاد، باید صحبت کنیم.
انگار این مسئله قرار نبود تمام شود.
-بحث سر چیه؟
-قراره مردونه حل بشه نه؟ من باید به عنوان داماد جدیدمون بپذیرمش درسته؟ پس خیلی حرف های نگفته هست که باید زده بشه.
این قصه سر دراز داشت انگار.
مریم خانم زود میز صبحانه را برایش چید.
چای داغ را مقابلش گذاشت و گفت: اگه کم و کسری داره بگید بیارم.
-ممنونم.
-بچه چند ماهشه؟
از این سوال خجالت زده شد.
بزور گفت: حدود ۲ ماه!
پوزخندی روی لب های فردین نشست.
-مبارکه!
تبریکش اصلا به دل ننشست.
انگار از ته یک برزخ گفته شده باشد.
-باید این قضیه به اطلاع فامیل هم برسه، قرار نیست بچه بیاد دنیا بعد همه بدونن.
هیچ حرفی نداشت بزند.
-از بچه چیزی نمی گیم، فقط شاهرخ خواستگاری کرده ما هم پذیرفتیم. بچه می تونه ۷ ماهه هم بیاد دنیا!
فردین بیچاره!
زیر بار این خبر خم شده بود.
انگار تمام شب را جا کنده بود تا بتواند راه حلی پیدا کند.
و صد البته با خودش کنار بیاید.
لقمه ای نان و پنیر گرفت و در دهان گذاشت.
امروز را به خودش مرخصی داده بود تا بتواند کمی به افکارش استراحت بدهد.
با این چالش جدید اگر به شرکت می رفت به حتم گندی می زد.
-شادان چش بود؟
انگار فروزان را آتش زده باشند.
با حرص گفت: می خواد جدا زندگی کنه.
فردین با حیرت به فروزان نگاه کرد.
-یعنی چی؟
-احساس بزرگی می کنه، تصمیم گرفته جدا زندگی کنه.
فردین با اخم گفت: غلط کرده مگه شهر هرته؟
-باهاش حرف بزن، میدونم میونه ی خوبی ندارید اما معمولا گوش میده.
سر تکان داد اما حرفی نزند.
باز این دختر داشت از آب گل آلود ماهی می گرفت.
انگار احتیاج داشت سر عقل بیاوردش!
-فربد کجاست؟
-رفت سرکار.
از همه بهتر فربد بود.
کاری به هیچ چیزی نداشت.
نه الم شنگه ای به پا کرد.

نه بیخود کسی را آزار می داد.
سرش در لاک خودش بود.
فردین از پشت میز بلند شد.
چهره اش در هم فرو رفته بود.
انگار که چیزی روی قلبش سنگینی می کند.
حتی به فروزان نگاه هم نکرد.
فروزان که نشست مریم دست روی شانه اش گذاشت و گفت: حل میشه؟
-چطوری؟ شمشیرو از رو بستن.
-فقط کمی عصبین.
-از چی آخه؟
-از بی خبری نه از ازدواجت.
فروزان آهی کشید.
کاش همه چیز زود حل می شد.
***
ترجیح داده بودند تا شب که باز شاهرخ می آید و حرف می زدند کسی درگیری درست نکند.
صدای فردین از بالای پله ها توجه شان را جلب کرد.
فربد کمرنگ لبخند زد و نگاهش خیره ی شادانی شد که به سمت پله ها می رفت.
این دختر عروسک این خانه بود محال بود بگذارد فردین دستش به این عروسک خوش تراش برسد.

تا به حال وارد اتاقش نشده بود.
هیچ ذهنیتی نداشت…
کمی دلهره قاطی حس های بدش شده بود…این یعنی مصیبت!
تقه ای به در اتاق زد و صدای بم و پررنگ فردین به داخل دعوتش کرد.
دستگیره را فشرد و داخل شد.
دهانش باز ماند از ترکیب این همه رنگ آبی…نیلی…لاجوردی…کاربنی…فیروزه ای…سبزآبی…سورمه ایی…آبی کمرنگ…آبی پررنگ…
تمام وسایل اتاق آبی بود…آبی های متفاوت…
حتی رزهای اتاق هم آبی بود.
فردین روی کاناپه سبزآبی اش نشسته بود و با جدیت به اویی که متعجب در و دیوار را نگاه می کرد زل زده بود.
-نمیای داخل؟
-ب…بله!
در را پشت سرش بست و به داخل قدم گذاشت!
-بیا بشین.
شادان روبرویش روی مبل نشست…
-از این پسره…داوود…اطلاعات می خوام.
حرفش زیادی بی مقدمه نبود؟
کلا بلد بود کمی مقدمه چینی کند؟
-من هیچی ازش نمی دونم.
-می تونی صورتشو برام ترسیم کنی.
-رو کاغذ؟
-آره.
-نه!

-باشه همینجوری برام بگو.
-خب…چشمای درشت رنگ قهوه ای تیره…موهاشم تراشیده…صورت استخونی، بینی ایش یکم قوس داره، لب هاش کبوده و باریکه…روی گونه ی سمت راستش یه خال مشکی داره.
-خوبه، می تونی حدس بزنی کجا میشه پیداش کرد؟
-نه!
-اون همسایتون …رضا، یه شماره ازش بهم بده فک کنم اون بتونه کمکم کنه.
یعنی الان باید قربان صدقه ی این همه مسئولیت پذیریش برود؟
چشمان سبزش امروز چه خوشرنگ بود.
-شماره خونه شونو دارم فقط.
لبخند زد…این دختر زیادی مثبت بود.
-باشه برام بنویسش.
به آرامی پرسید:می خوای چیکارش کنی؟
-کیو؟
-داوودو..
-لازم نیست تو بدونی…
تخس شدنش لجش را بالا می آورد!
-منم باید بدونم.
-که چی بشه؟
دندان روی دندان سابید و گفت:فردین!
قشنگ صدا می کرد نه؟
“صدا کن مرا…صدای تو خوب است…صدای تو سبزینه آن گیاه عجیب است….”*
-پاشو برو به بازیت برس دخترجون!
الان نباید می افتاد به جان موهایش و دسته دسته این شویدها را می کند؟
-بازی من تموم شده.جواب منو بده.
لحن صمیمی اش را دوست داشت!
فردین بلند شد و گفت:رو کاغذی که جلوته شماره خونه رضا رو بنویس.
-اگه ننویسم؟
-انگار از داوود خوشت میاد نه؟
دستهایش مشت شد…خدا لعنت کند این مرد احمق را!
شماره را تند تند نوشت و بلند شد…
سرو کله زدن با ای مرد عین کوبیدن میخ در دیوار آهنی بود.
از کنارش گذشت که فردین مچ باریک دستش را گرفت.
-اخم آدمو زشت می کنه.
-نمی خوام باهات حرف بزنم.

مگر مهم بود؟
هوس آغوشی تنگ، تمام برهان هایش را مختل کرد.
مچ دستش را محکم کشید و شادان بدون تعادل، روی این بی هوا کشیده شدن، در آغوشش پرت شد.
متعجب و ترسیده نگاهش کرد.
بروبر نگاه دوخت به سبز خوش رنگ نگاهش…سبزش چمنی نبود…عصبانی نبود…پس..
-گاهی وقتا گستاخ میشی، گفته بودم خوشم نمیاد نه؟
حرفی نداشت برای گفتن وقتی دلش فقط هوس این تن جمع و جور و ظریف را کرده بود.
خدا او را بکشد که عین ۱۸ ساله ها این همه میلش را داشت.
لب به دندان گرفت و زور زد فاصله بگیرد…
محرم و نامحرمی به درک…
این تن وصل شده عذابش می داد.
به آرامی لب زد:از چی من تو خوشت میاد اصلا؟
از این آغوش…
از آن فردین گفتن…
از این داغی مطبوع…
از آن شادمانه رفتار…
و…خوشش میآمد…اصلا این دختر بهار نارنج خوشبوی خانه اش شده بود.
باید مواظب بهارنارنجش باشد.
تقه ی سریع در و باز شدن بی هوایش و فربدی که متعجب با ابروی بالا رفته در چهارچوب ایستاد هر دو را غافلگیر کرد…
فردین فورا عقب کشید و خشن کرد:در زدن اصول داره، فرنگی شدی داداش!
پوزخند فربد، آنقدر تمسخر داشت که شادان رنگ به رنگ شود.
-تو فرنگو بیشتر آوردی تو خونه ت داداش!
لجش گرفت…این فربد، فربد روز اولی که آماده بود، نبود.
-حالا که چی؟ چی می خوای تو اتاق من؟
فربد بی توجه به فردین پر اخم رو به شادانی که سرش پایین و نگاهش موزاییک های اتاق را می شمرد و گفت:نمیای ادامه بازی رو بریم؟
سر بلند کرد.
نگاهش خیره ی ابروهای در آغوش رفته ی فردین شد.
روی چه حسابی در آغوشش گرفت که حالا از نگاه فربد با تمام فرنگ رفتنش، خجالت بکشد.
فردین لب زد:برو!
انگار منتظر همان برو بود.
به سمت فربد برگشت و به آرامی از کنارش رد شد و آهسته گفت:فقط حرف می زدیم.
فربد باز پوزخند زد…
این هم شیوه ی جدیدی از حرف زدن بود دیگر…
****************
به محض اینکه شادان رفته بود شماره ی رضا را گرفت.
-سلام، می تونم با آقا رضا صحبت کنم؟
شادان گفته بود ۸ شب به بعد همیشه خانه است.
صدای تقریبا کلفت پسر جوانی در گوشی پیچید:بله؟
-سلام،دایی شادانم…همون که سر آتیش سوزی دیدی.
از این لفظ دایی متنفر بود.
اما نمی دانست باید چه جوری خودش را معرفی کند.
ساده ترین و راحت ترین راه همین بود.
رضا متعجب گفت:خب…بفرمایید!
-برو یه جای خلوت باهات راحت حرف بزنم.

خنده ی ریز رضا روی اعصابش بود.
-با تلفن ثابت کجا برم آخه؟
-پس شماره موبایلتو بده.
-باشه…یادداشت کن ۰۹۱۷…
حافظه اش آنقدر خوب بود که تندتند شماره را حفظ کند.
این بار شماره گوشیش را گرفت و رضا زود دکمه ی تماس را زد.
-خب…
-یه کاری برات دارم، پولشم خوبه.
رضا متعجب گفت:مثلا؟
-داوود…من ازش اطلاعات می خوام.
رضا مشکوک گفت:واسه چی؟
-دهنت قرصه؟
-شک داری از شادان بپرس.
-میدونم آزاد شده از زندان، اصفهانه اومده پی شادان باید جلوشو بگیرم تا بلایی سرش نیورده.
رضا وحشت زده گفت:جدی؟
-بله، حالا هرچیزی که فک می کنی به دردم می خوره رو بهم بگو…یه عکس ازش برام پیدا کن و بین دوستا ببین میتونی بپرسی کجای اصفهانه؟ یه نشونی، آدرسی چیزی…
-پیدا می کنم برات.
-شیرینیش محفوظه.
-لازم نیست بخاطر شادانه دیگه.
-من کار کسیو بی مزد نمی ذارم پسر…اطلاعاتو که دادی به حسابت واریز میشه.عکسی که ازش گیر آوردی اسکن کن بفرست رو ایمیلم.
-چشم.
-دهنتم قرص می مونه، می خوام اون پسرو بگیرمو بدتر فراریش بدم.
-خیالتون راحت.
فردین نفس راحتی کشید و خداحافظی کرده نکرده تماس را قطع کرد.
پیدایش می کرد حتی اگر آب می شد و زیر زمین می رفت.
*************
داخل شد و صدای منگوله ی دم در که بلند شد مهدی سرش را از دسته گل آماده ی دستش بلند کرد و چشمش برق زد از دیدن وقار زنی که هر هفته مهمان گلفروشیش بود.
تمام ۵ شنبه ها فروزان با همان رژ کالباسی و مژه های فرکرده و تیپ منحصر به فردش وارد می شد و یکراست به سراغ رزهای صورتی دوست داشتنی اش می رفت.
-سلام آقا مهدی.
-سلام دختر حجی، خوبی؟
-متشکرم، دخترت چطوره؟
-خوبه خداروشکر.
دسته گل را به مرد منتظر داد و پولش را در دخل هل داد و با لبخند گفت:برات کنار گذاشتم.
-چیو؟
-رزهاتو.
فروزان لبخند زد و گفت:ممنونم.
مهدی سفارش بهترین رز صورتی را داده بود.
از دیدن برق چشمان فروزان سر کیف می آمد.
از کوزه ی سبز رنگ کنارش دسته ای رز صورتی بیرون آورد و گفت:همین امروز رسیدن.
-خیلی شادابن…
-خیلی…
فروزان کیف پولش را درآورد و پولش را روی پیشخوان گذاشت که مهدی ابرو درهم کشید و گفت:من گفتم اینکارو نکنید دیگه.
-آقا مهدی شمام کاسبی، اگه هر کی رو حساب آشنایی نخواد پولی بده پس زندگی چطور بچرخه؟

-قبول دارم اما…
-نگیرید ناراحت میشم غیر از اون دیگه نمیام اینجا واسه گل.
مهدی پوفی کشید و گفت:خیلی خب.
پولش را در دخل انداخت و گفت:می تونم تقاضایی کنم؟
فروزان متعجب گفت:بفرمایید.
-فرداشب وقت دارید به صرف یه فنجون قهوه؟
این مرد همیشه رک بود.
ابروهایش بالا پرید…اگر شاهرخ بفهمد؟
نمی توانست هم حرفی بزند.
-خب…متاسفم اما من هنوز عزادار همسرمم.
-بعد از ۹ ماه؟ بی انصافی نمی کنی در حق خودت؟
راستش زیاد هم از خودمانی حرف زدنش خوشش نیامد.
-من راحتم.
-می تونم این قولو داشته باشم حداقل تا وقتی که شما بخوای؟
دوست داشت عین خودش رک باشد، اما نمی دانست چرا نمی تواند.
-شاید.
-حتما.
خنده اش گرفت.
چرا مردهای اطرافش این همه زورگو بودند؟
-نمیدونم.
-منتظر می مونم.
خدا را شکر که شاهرخ نبود وگرنه وای به حال مهدی بیچاره!
-بابت گلا ممنون.
-خواهش می کنم.
از گلفروشی که بیرون زد.
قلبش تپش داشت…
درون ذهنش فقط شاهرخ پررنگ بود و بس!
****************
دوباره جمع شده بودند.
رزهای صورتی فروزان میان مجلس می درخشید.
بماند که شاهرخ هم دست خالی نیامده بود.
با خودش رزهایی دقیقا به همان رنگ آورده بود.
صورت فروزان درخشید وقتی فهمید مردش این همه خوب علایقش را می داند.
فردین کمی عصبی بود و متفکر.
فربد هم طبق معمول عین خیالش نبود.
شادان منتظر بودن حرف ها تموم شود که از تصمیمش بگوید.
بلاخره فردین به حرف آمد.
-همه چیز تموم شده، من نمی تونم بگم بیا زنتو طلاق بده وقتی باردارم هست، نه حق گفتنشو دارم نه خواستنشو اما…
فروزان نگران نگاهش کرد.
-اما تا دنیا اومدن این بچه فروزان تو همین خونه می مونه، بعد از اون یه مراسم کوچیک بعد از سال حمید بگیرین و دست زنتو بگیر ببر.
ناحق نمی گفت.
اما چطور از زن و بچه اش می گذشت؟
-این عملی نیست.
فردین با جدیت و خیلی محکم گفت: آقا شاهرخ ازم بزرگتری، احترامت واجبه اما سرخود بدون اینکه خبردار بشیم، عین دزدا عقد کردین، حالا که حتی یه بچه هم دارین از ترس بالا اومدن شکمش خبردارمون کردین، وگرنه معلوم نبود تا کی قراره نامحرم این ماجرا باشیم.

 

3/5 - (3 امتیاز)

Check Also

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۸۳

  -دست خودم نیست، بریدم بخدا. درکش می کرد. وقتی به بن بست برسی دقیقا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.