رمان مرگنواز پارت ۵

 

سايه اى بر سر زندگى ام كم شده است…
سه شب است…
و طلسم ها اكثرا شب سوم ميشكنند…
اما شب سوم ِ نبودنش….
نخواندنم…
نخواستنش…
هم دارد به آخر ميرسد و خبر از چلچله خوش خبرى نيست ….
تلویزيون را روشن ميكنم و آهنگ مورد علاقه ام در حال پخش است اما من بي هيچ حسي روي تختم مينشينم و يك گاز به ساندويچ سردم ميزنم و به جاي اينكه صفحه تلویزيونم را نگاه كنم به صفحه تاريك موبايلم خيره شده ام….

ساندويچم به نيمه نرسيده است بي خيالش ميشوم و احساس ميكنم بايد ليتر ليتر آب بنوشم تا اين چند لقمه از گلويم پايين برود…
شيشه آب را سر ميكشم و با صداى لرزش گوشي ام كه حالا از صداي موسيقي مورد علاقه در حال پخش بيشتر است اين قدر هول ميشوم كه آب در گلويم ميپرد و به شدت سرفه ميكنم اما اين مانع اين نميشود كه سراغ گوشي ام نروم…
هيرسا…
اسمش آرامش دارد
اما من…
من يك مرگي ام شده است كه دلم آرامش نميخواهد…
من نگرانم…
اصلا من امروز به اين نتيجه رسيده ام بي خبرى خيلي ها را ناخواسته عاشق كرده است….
جواب ميدهم و ميدانم كه ميخواهم امشب ديگر از او بپرسم
” حال برادرت خوب است؟؟”

_ شب بخير هيرسا

صدايش پر انرژى است

_ شبت بخير قشنگترين اتفاق شب

بار اول نيست كه با چند صفت زيبا اين طور مرا به اوج ميرساند و اما من در زمين چيزي گم كرده ام
_ ممنون ازت

_ تشكر لازم نيست دختر، خوبى؟

خوب بودم؟ اصلا چرا ما آدم ها اين قدر از راست پاسخ دادن به اين سوال كوتاه هراس داريم؟؟

_ ممنون خوبم

_ تو چرا اين قدر به كلمه ممنون اداى دين ميكني؟

ميخندم و ميگويم:
_ شايد چون آسونه

_ تو خصوصيات گاوها تنبلى ذكر نشده

_ اين نژاد گاو مبتلا به سندروم تنبليه

قهقهه ميزند
_ اين نژاد قراره فردا كجا باشه؟

بي حوصله تلویزيون را خاموش ميكنم
_ كجا جز سر كار ميتونه باشه؟

_ نه بابا!!!
انگار اين نژادش كلا مغزش معيوب شده!!!!

با تعجب ميپرسم:
_ چرا؟!!!

_ چون يك شنبه هم قراره بره سر كار

تازه به خاطر مي آورم كه اينقدر منتظر فردا بوده ام كه فراموش كرده ام آخر هفته است و اين اولين بار است كه از يك روز تعطيل متنفرم
_ من اصلا يادم نبود

_ خوبه آقاي گاو زنگ زد يادت بندازه، حالا بگو ببينم فردا با يك تور دور شهر با ليدري هيرسا پاكزاد و نهار فيش اند چيپس، موافقي؟

چرا بايد اين قدر احمق باشم كه جواب دعوتش را با اين سوال بدهم
_ هيرسا!
آقاى پاكزاد حالشون خوبه؟

مكث ميكند، و اين سكوت چند ثانيه براى من شبيه حال يك تبعيدى به ساكت ترين جزيره دنيا است…
_ ازش خبر ندارم

بايد بيشتر نپرسم اما من بايد ها را يك به يك درو ميكنم

_ چرا؟؟

صدايش آن انرژي چند دقيقه پيش را باخته است…
_ چون خودش ميخواد

_ خودشون ميخوان كه بي خبر باشي؟

_ آه فريال!
تو اهورا رو نميشناسى
خيلى طول ميكشه تا بتوني درك كني اگه يك ماهم غيبش زد حق نداري نگرانش باشي، حق نداري سوال كني

يك ماه؟! ٣٠ روز؟؟ اين ارقام و واژه ها مرا ميترساند

_ تو ميتونى هيرسا؟ ميتوني نگرانش نشي؟

_ بحث تونستن من نيست، اون اين طور ميخواد
اگه شبيه خواسته هاش نشم از اين بيشتر طرد ميشم

_ طرد؟

_ تنهايى رو انتخاب كرده كه ازش سوال نشه
كه كسى نگرانش نشه
اگه نشون بدم نگرانشم
پرونده شركت و كنسرت ها رو هم ميبنده براى هميشه!
اون اهوراست! وقتي بخواد! نشه و نميشه نميفهمه

درك اين جمله براى منى كه دوسال نگران بودم و انتهاى نگرانى ام بى خواهري ام شد، محال است….
من ميدانم بالاخره دست بى رحم نگرانى ها كار دست آدم ها ميدهد…

هزار بهانه مى آورم براى يكشنبه!
براى يكشنبه تعطيلم…
براى اينكه نروم
براي اينكه يك آدم نگران اصلا به درد يك شنبه و فيش اند چيپس و هيچ كوفت و زهر مارى نميخورد….

اما صبح يك شنبه…
صبحى كه شب پيش از آن خيلي تاريك و بى خواب بوده است ميدانم بايد اينبار براى نگراني هايم جز انتظار، كار ديگرى بكنم…
تلفنش را جواب نميدهد…
زنگ ميزنم…
نه يكبار! چند بار پياپى…
زنگ ميزنم و فقط صداى بوق كشدار جاى زنگِ صدايش نصيبم ميشود…

يك ساعت بعد تمام اسكناس هايم در مشت راننده اى است كه مرا به انتهاى اين جاده پيچ در پيچ رسانده است…

اين اولين بار است كه قلعه هزار اردك را زير آفتاب ابر زده ميبينم…
اما در روشنايى روز هم، همانقدر مرموز و خاموش است…

راننده كه ميرود نگران ميشوم
كاش تا برگشتنم نگهش دارم…
اگر كسى خانه نباشد…
اگر مرا نپذيرد چه طور برگردم؟؟

اما وقتى به خودم مي آيم كه راننده در مه اولين پيچ جاده، محو ميشود…
هرچه اطراف اين در بزرگ را ميگردم زنگ پيدا نميكنم!
دوباره با اهورا تماس ميگيرم…
جواب نميدهد…
صداى واق واق سگ ها حس ناخوشايندى در من ايجاد ميكند هرچه قدر ميله هاي در را تكان ميدهم و فرياد ميزنم
_ صفورا خانم!!!
آقاى پاكزاااادددد!!!

انگار اين خانه بيدار نميشود!

دور تا دور خانه ميچرخم و پشت ساختمان ناگهان پايم در يك چاله پر از لجن فرو ميرود و كفشم در چاله جا ميماند،
لنگ لنگان و بدون كفش خودم را به در كوچك پشت باغ خانه ميرسانم…

درى كه انگار سالهاست باز نشده است، اين را از زنگ زدگى بيش از حدش ميشود فهميد،
چند ضربه محكم به در ميكوبم و چند لحظه بعد از زير در يك موجود كوچك سياه خودش را بيرون سُر ميدهد، اول كمى عقب ميروم و بايد اعتراف كنم با ديدن گربه بيچاره ميترسم، اما بعد وقتي غم يك چشم سالمش را ميبينم از حفره خالى چشم ديگرش نميترسم!
از دور دهانش را باز ميكند و ناتوان ميغرّد…
كمي سمتش خم ميشوم و نگاهش ميكنم، روى پهلويش جاي زخم عميقي است و دمش از انتها كنده شده است،
با دلسوزى دستم را سمتش دراز ميكنم
_ آخي! حيوون بيچاره! چه بلايي سرت اومده؟

كمي در خودش جمع ميشود و يك طور دلخراش ” ميو ” ميگويد

جرات ميكنم دستم را بيشتر جلو ببرم و حالا سر انگشت هايم سرش را نوازش ميكند…
ناله ميكند و من از تصور درد لحظه اى كه چنين زخمى برداشته است هزار بار درد ميكشم

آرام يك گوشه ميخزد و نگاهم ميكند و من مدام و پياپي باز به در ميكوبم و نا اميدانه از گربه ميپرسم:
_ تو ميدوني كسي خونه هست يا نه؟

فقط نگاهم ميكند و من دوباره دور خانه را ميچرخم، چند بار ديگر ميله هاى در اصلى را تكان ميدهم و بالاخره يك تصميم احمقانه ميگيرم!

فريال ١٠ ساله اى ميشوم كه هميشه براى نمره كم رياضيات تنبيه ميشد و در اتاق حبس ميشد اما به كمك خواهرش از ايوان روى ديوار باغ ميپريد و چند ساعت بعد مثل يك صخره نورد همان راه را براى برگشت طي ميكرد و هيچ وقت هيچ كس نفهميد ساعت هاى تنبيه، من بيشتر و راحت تر در باغ با خواهرم وقت ميگذرانم….

لنگه ديگر كفشم را از پايم در مي آورم و كيفم را دور گردنم مي اندازم و همان طور كه دستهايم ميله ها را محكم گرفته اند سعي ميكنم از در بالا بروم، ديگر توان گذشته را ندارم اما موفق ميشوم بالا بروم…
درست وقتى كه صعود ميكنم،
سقوط نصيبم ميشود و…

صداى قهقهه دو دختر بچه در يك دشت پر از لوندر بنفش با صداى آواز پرنده ها در هم مي آميزد…
ميان گل ها ميدوند و تاج گل به سر دارند…

چه قدر آن دخترك مو طلايي را دوست دارم چه قدر بي تاب يكبار ديگر داشتنش هستم….

در يك جشن بزرگ، گوشه اى ايستاده ام و به رقص هاى ماهرانه دو نفره ميهمانان خيره شده ام، جلو مي آيد دستم را ميگيرد و مرا سمت ميدان رقص ميكشاند، مستانه ميخندد و ميگويد:
_ حالا كه تنهاييم با هم ميرقصيم

از هميشه زيباتر است پيراهن بلند و ساده آبى آسمانى به تن دارد، همان تاج گل لوندر روى سرش است
دستانم را ميگيرد و هرچه قدر بيشتر ميچرخيم جمعيت متفرق تر ميشوند، چراغ هاى مجلل سالن يك به يك خاموش ميشود، صداى سروين آرام تر ميشود
_ پرواز كن خواهر خوشگلم، پرواز كن

ميترسم تاريك تر شود و سهم من از تماشاي مهرباني صورتش هيچ شود، ميخواهم يك دستم را رها كنم تا صورتش را نوازش كنم، چشم هايم حالا با ارزش ترين سرمايه ام است ميخواهم تماشايش كنم تا هميشه…
تا هميشه

اما به محض اينكه دستم را از دستش جدا ميكنم تاريكي محض سالن را ميگيرد و چند ثانيه بعد زمين مي افتم و جيغ ميكشم….

يك مرتبه چشم هايم باز ميشود
نور قرمز، درد را در بدنم تكثير ميكند…
سقف پر از نقاشى هاى عجيب و وحشتناك باعث ميشود
درد شديد سمت راست بدنم خودش را نشان دهد و مرا وادار به ناله كند
_ دكتر مطمئني شكستگى نداره؟

من تازه بيدار ميشوم! با اين صدا تازه بيدار ميشوم، گردنم را با وجود درد بسيار سمت صدا ميچرخانم…

آه خداى من! خودش است…
با اينکه گردنش را بسته است و چشم هايش به شدت گود افتاده اند و موهايش پريشان و نامرتب است اما هنوز همانقدر پر اُبهت و شايد پر كشش است

دستش را روى گردنش ميگذارد و چشم هايش را تنگ ميكند
_ خوبي؟

اين من هستم
فريال ٢٨ ساله متولد ١٠ اگوست، وين
دختر سرمايه دار بزرگ داريوش ملك…
ساكن سوييت ٣٠ متري در خيابان سي و ششم
حسابدار كمپانى موزيك پاكزاد…
آه
آه اهورا مزدا پاكزاد
همان كه ٣ روز بود از او بي خبر بودم
همان كه از در خانه اش بالا رفته بودم و ….

از شدت شرم چشم هايم را محكم روى هم ميفشرم
ميشوم همان كبكي كه سرش را ميان برف ها فرو ميكند و فكر ميكند بسته شدن چشم هايش ميتواند چشم هاى دنيا را هم ببندد…

صداى نا آشنايي در اتاق ميپيچد
_ وضعيت اين يكى مساعده اما راجع به…

حرفش قطع ميشود با اين جمله
_ ممنون دكتر ميتونى برى

يكي از چشمانم را آرام باز ميكنم
و فقط ميتوانم پشت سرِ مرد قد كوتاه و طاسي را ببينم كه در اتاق را باز ميكند و اهورا براى خروج همراهي اش ميكند…
حالا كه خيالم راحت شده است هر دو بيرون رفته اند
هر دو چشمم را باز ميكنم،
اين اتاق چوبى با پرده ها و رو تختى قرمز و تنها يك آباژور كوچك با نور قرمز، حس نه چندان دلپذيري در من ايجاد ميكند، صداى قيژ در و بعد نگاه من در آينه قدي اتاق كه تصوير او را حين ورود به زيباترين نحو ممكن به نمايش ميگذارد، چه قدر اسپرت به او بيشتر مي آيد…
نزديك ميشود، سعي ميكنم بنشينم اما درد بدنم مانع ميشود، دستش را به نشانه ايست مقابلم ميگيرد
_ زياد تكون نخور، بدنت كوفتگى داره

دوباره دستش را سمت گردنش ميبرد و از حالت چهره اش به راحتى ميتوان درد را فهميد،
روي تك صندلي كنار تخت مينشيند و پايش را روى پاي ديگر مي اندازد و همچنان گردنش را ماساژ ميدهد
_ اين چه كارى بود كردى؟
ممكن بود بميرى

لب پايينش را دوباره اسير دندان هايش ميكند و غرق تفكر و منتظر، به من براى شنيدن پاسخ خيره ميشود!
كاش يك جواب قانع كننده حداقل براى خودم پيدا ميكردم اما خيلي احمقانه جواب ميدهم
_ من…
من نگرانتون شده بودم
زنگ ميزدم جواب نميداديد

ابرويش بالا ميرود و شايد هم ميخواهد در ابروى ديگر گره بخورد!
لبش را رها ميكند و با يك حالت كلافه سر تكان ميدهد
_ نگران؟!
چرا بايد نگران من باشي؟

چرا؟؟
چرا؟؟
٣ روز بود، هزار بار اين چراى بي جواب را بر فرق سرم كوبيده بودم!

با جمله پر خشم
_ با تو ام!

انگار شوكر الكتريكي به بدنم وصل ميشود ميلرزم و سرخى صورت و چشمانش چه قدر مرا از خودم شرمنده ميكند

_شما رييس من هستيد
كسي كه باهم صبحانه خورديم
شام خورديم
من شما رو دوست خودم ديدم و به خودم حق دادم نگرانتون بشم

از جايش بلند ميشود و مشغول راه رفتن در اتاق ميشود و انگار همه قدرتش را در دستش براي فشردن گردنش استفاده ميكند، صدايش آشوب است…
آشوب…
_ حق نداري نگران من بشي، اينو تو سرت فرو كن!

تا اين حد جديت و توهين را نميتوانم بپذيرم!
بدون توجه به توصيه چند دقيقه پيشش و با وجود درد شديدم به سختي مينشينم، سعي ميكنم اشك هايم را دست خودم بگيرم

_ اين شماييد كه حق نداريد واسه احساس آدم ها تصميم بگيريد!

خشم نگاهش چند برابر ميشود
_ تو فقط كارمند منى!

_ به همه كارمنداتون شكلات ميديد؟
با همشون هر شب

شام ميخوريد؟

يك لبخند پركنايه ميزند و به سرعت نزديكم ميشود و لبه تخت مينشيند

_ فكر كردي عاشقت شدم؟

خودم را عقب ميكشم، سيستم قلبم هشدار ميدهد و وضعيت قرمز اعلام ميكند و صداي آژيرش را به خوبي ميشنوم

_ خير! فكر كردم دوستيم! آدميم!

كى اين قدر شجاع شده بودم!
چرا يك لحظه احساس كردم اين روح سروين است كه در وجودم حلول كرده است و اين قدر راسخ از من و احساسم دفاع ميكند

عقب نشيني كرده است كه اين طور ميگويد…

_ صفورا خونه نبود اگه چند ساعت دير تر برگشته بود ممكن بود بيهوش، تو اين هوا يخ بزني!

شانه ام را بالا انداختم
_ حالا كه نزدم

يك مرتبه دستش روي كتفم مينشيند و با فشار مختصرش چنان دردي در تنم ميپيچد كه ناله ميكنم
” آخخخخخخ”

دستش را بر ميدارد و حالا تلفن كنار آباژور را برداشته و به گوشش چسبانده و بعد از فشار يك دكمه ميگويد:
_ سوپ واسه بالا هم بيار
….
چرا؟؟
….
مهم نيست
….
گفتم مهم نيست!

تلفن را كه سرجايش ميگذارد همان طور كه با حالت دلخور كتفم را ماساژ ميدهم، ميگويم:

_ اين كار رو كرديد كه نشونم بديد ضعيفم و بدنم آسيب ديده؟

ميخندد و هلال خنده اش روي چاله هاى گونه اش متوقف ميشود
_ دقيقا

ديگر نميتوانم جلوى قطره اشكم را بگيرم
_ بي خبرى تنها سلاحيه كه منو ميتونه از پا بندازه آقاى پاكزاد
واكنشم در برابر حس نگرانيم غير اراديه!
هر وقت از يك آشنايي بي خبرم مدام منتظر شنيدن بدترين اتفاق ممكنم
من…
من تو همين بي خبري و نگراني خواهرم رو از دست دادم
عزيز ترين موجود زندگيم به بدترين شكل ممكن…

هق هقم اجازه ادامه كلامم را نميدهد
دل تنگ سروينم…
حالا كه يك نفر تا اين حد شبيه اوست بيشتر دل تنگم…
حالا بايد خواهرم با چشم هاى بلوطي اش نگاهم كند، آرامم كند ….
اما در عوض دست كشيده و خوش تراش ويولُنيست معروف دنيا روى دستم نشسته است و خيال تسكين دارد…

ميان هق هقم پشت سر هم ميگويم:
_ من معذرت ميخوام
معذرت ميخوام

دستش را مختصر تكانى ميدهد
و با شنيدن چند ضربه به در بلافاصله دستش را بر ميدارد، صفورا با سينى غذا وارد اتاق ميشود و بوي سوپ داغ مشامم را قلقلك ميدهد
سلامم را خيلي رسمي و سرد جواب ميدهد و بعد با اشاره چشم به سرم رو به اهورا ميپرسد:
_ آقا؟ زخم سرشون بخيه لازم نداشت؟

تازه متوجه بانداژ دور سرم ميشوم و روى پيشانى ام دست ميكشم، اهورا با سر جواب منفي ميدهد و من با تعجب و حالت گيجى ميپرسم:
_ ديگه كجام ناكار شده؟
نكنه قطع نخاع شدم

اشك هايم را به كل فراموش ميكنم
بعد هر دو پايم را تا جاي ممكن بالا مي آورم و انگشت هايم را همزمان تكان ميدهم و جيغ ميكشم:
– آخ جون! سالمم!!

صفورا لب هايش را جمع ميكند و مشخص است سعي ميكند نخندد!
پتو را كنار ميزنم و خودم را سر تا پا نگاه ميكنم و نچ نچ ميكنم
_ من رويين تنم! نه؟ موافقيد آقاى پاكزاد؟

با اخم رقيق ميگويد:
_ دفعه ديگه از در خونه ام بپري داخل قول ميدم حتى اگه سالم بمونى، تحويل قانونت بدم!

انگشت اشاره ام را به حالت تهديد در هوا تكان ميدهم
_ دفعه ديگه منو نگران كنيد قول ميدم از در نپرم! ولى حتما ميشكونمش

با سر اشاره ميكند صفورا سيني را روي ميز بگذارد و بعد مرخصش ميكند، سرش را تا جاي ممكن نزديكم ميكند و با يك صداي آرام زمزمه ميكند:
_ مطمئنى عاشقم نشدي؟

دست به سينه ميشوم و با اخم فقط نگاه ميكنم
اما يك مرتبه قهقهه ميزند و بعد با چشم به سيني اشاره ميكند
_ غذاتو بخور، بايد قرص بخورى معده ات خاليه

فقط نگاهش ميكنم و در حالي كه دوباره گردنش را فشار ميدهد ميگويد:
_ دكتر گفت بايد چند روز استراحت كني، همينجا بمون تا بهتر شي

بلافاصله ميگويم:
_ نه من خوبم! بايد برم خونم

_ كسي رو داري كارات رو بكنه؟
نه نداري!
اينجا ولي صفورا هست
اين اتاقم اتاق مهمانه
راحت باش!

قصد ترك اتاق را دارد كه هول ميشوم و ميپرسم:
_ گردنتون چى شده؟؟
حالتون خوبه؟

مي ايستد و بعد چند لحظه مكث ميگويد:
_ شبهايي كه زياد تمرين ميكنم بعد چند شب گردنم به شدت ميگيره

بلافاصله ميگويم:
_ بايد ماساژ بگيرين و كيسه آب گرم بذاريد

دوباره كج ميخندد آستين هاي پليور طوسي اش را بالا ميزند و در را تا نيمه باز ميكند و حين خروج ميگويد:
_ واى به روزي كه كورى عصا كش، كور دگر شود

با تعجب ميپرسم:
_ اين يعني چي؟

اتاق را ترك ميكند اما صدايش را ميشنوم كه ميگويد:
_ ضرب المثله!

من هم با صداي بلند تر جواب ميدهم:
_ اصلا قشنگ نبود

تنها شده ام، حالا من مانده ام وتنهايي دلى كه دارد ميان چهارچوب پر از درد بدنم
خوش مينوازد…

گرفتار ترين اُسراى جهان، آنان هستند كه سال هاست در خود گرفتارند و بى خبر…
بي خبر و بي هيچ تلاشى براي آزادى…

ديشب هم اسمش ديشب شد و گذشت…
من ميهمان خانه اي شدم كه صاحب خانه، آن جا را ترك كرده است …

تازه هوا تاريك شده بود كه با صداي اتومبيل به سختي بلند شدم و از پشت پنجره، رفتنش را شاهد بودم…
صفورا در را پشت سرش بست و من تا دور ترين پيج جاده چشم هايم را بدرقه راهش كردم…
قرص هاى مسكن كمكم كردند بتوانم شب را بدون درد بگذرانم…
هرچند كه قبل از خواب تماشاي صُور سقف گود بالاى سرم مرا در سرزميني گنگ و غريبه غرق كرد
زن هاي كاملا برهنه اي كه از سينه هايشان با قلاب آويزان شده بودند و از حالت صورتشان درد و ناله مشخص بود…
سر گرگ با دندان هاي تيز و پر خون…
با خودم فكر ميكنم يك نقاش با چنين هنر بالايي چرا بايد همچين تصاويرى را نقش بزند؟!

صبح با صداي خش خش جارو روي سنگفرش، بيدار ميشوم و سمت پنجره ميروم
صفورا حياط خانه را جارو ميزند و اتومبيل كنار باغ مرا خوشحال ميكند كه او برگشته است…

لنگ لنگان سمت در ميروم اما يك مرتبه تلفنم جيغ ميكشد با سختي بر ميگردم، اسمش هم چون خودش دوست داشتنى است
_ الو هيرسا

_ صبح بخير، بزك دوزكِ صبح

ميخندم
_ اين يعنى چى؟
بوزك؟؟ گاو بودم كه

صداي خنده هايش برايم هميشه آرامش به همراه دارد
_ باشه بابا خارجى!
ميكاپِ صبح خوبه؟

از شدت خنده نميتوانم بايستم و روي تخت پخش ميشوم و در حالي كه موهايم را دور انگشت ميپيچم ميگويم:
_ هيرسا تو…
تو واقعا از خوب هاي خلقت خدايي
اصلا خيلى خوبي
من خيلى خوشحالم با تو دوست شدم

_ قربونت برم پس لطفا در رو باز كن يخ زدم

شوكه ميشوم و از جايم بلند ميشوم
_ در؟!
در كجا؟

_ فرى! در كجا؟ در حمام!
در خونت رو ميگم!
كاپ كيك و قهوه گرفتم

آب دهانم را قورت دادم و نميدانم چرا بي اختيار به پنجره زل زده ام
_ من …
من خونه نيستم هيرسا

_ كجايى؟
زود رفتى شركت؟

_ نه نه! امروز نميام
راستش مفصله بايد ببينمت و توضيح بدم

_ نگران شدم! اتفاقى افتاده؟

دست ميكشم روى كبودي زانويم

_ بايد واست تعريف كنم، فردا احتمالا ميام شركت

_ فريال؟

_ بله؟

مكث ميكند و باعث ميشود بله را دوباره تكرار كنم، آواي صدايش يك طور خاص شده است كه نه غمش مشخص است نه شادى اش
_ دلم واست تنگ ميشه
نگران ميشه
حتي دلم…

نميدانم چرا نميخواهم ادامه دهد، ميخندم و ميگويم:
_ چون هر دو گاويم

_ يعني همه گاوها قلبشون يهو واسه يك تازه وارد اين طور ضرب ميگيره؟!

آب دهانم را قورت ميدهم
نميخواهم بشنونم
نميخواهم باور كنم
نميخواهم از دستش بدهم!
آه لعنت به من كه تكليفم هيچ وقت با خودم روشن نشد…
در قصر پدرم دل تنگ موريس بودم و در آغوش او بيتاب پدر و خانواده ام…

من آدم انتخاب هاي درست نبودم…
من هميشه ساده ترين گزينه را براى فرار انتخاب ميكردم، اما ميان راه بر ميگشتم و دلم ميرفت براي قدرى شجاع بودن…
براى سروين بودن…

_ هيرسا من بايد قطع كنم، بعدا حرف ميزنيم

منتظر نميمانم و دست ميكشم روى قرمزي صفحه گوشي ام بعد درست چند دقيقه با هر دو دستم محكم نگهش ميدارم و كاش كمي بدانم چه ميخواهم….

هنوز به خودم جواب قانع كننده اي نداده ام كه بعد از چند ضربه به در اتاق، صفورا با سيني صبحانه وارد ميشود
_ صبح بخير خانم، بهتريد؟

دلم ميخواهد اين زن را در روشني روز قدري بيشتر تماشا كنم، خاكستري موهايي كه محكم پشت سرش جمع كرده است مثل رگ هاي برجسته و آبي دستش و لك هاي كوچك قهوه اي، حرف از ساليان دراز دارد…

_ صبح بخير، ممنون صفورا جون

سيني را روى ميز كنار تخت ميگذارد
_ چيزي لازم نداريد؟

_ آقاى پاكزاد خونه ان؟

_ بله تازه رسيدن
_ ميتونم ببينمشون؟

_ حمام تشريف دارن و بعد حمام هم ميخوابن، احتمالا تا حوالى عصر بايد صبر كنيد

از جايم بلند شدم
_ نه صفورا من نميتونم صبر كنم، بايد برم خونه ام و قبل رفتن ميخوام ازشون تشكر كنم
ميشه خبر بدي چند دقيقه وقتشون رو بگيرم؟

سرش را محترمانه به نشانه تاييد تكان ميدهد
_ چشم خانم اطلاع ميدم

لبخند ميزنم و تشكر ميكنم وقتى از اتاق خارج ميشود يك تكه نان بر ميدارم و همانطور كه از اتاق بيرون ميروم در دهانم ميگذارم

صفورا را ميبينم كه وارد يكى از اتاق هاى سالن رو به رو ميشود كنار نرده ها منتظر مي ايستم
چند دقيقه بعد خارج ميشود و با تعجب مرا نگاه ميكند، ميپرسم:
_ چي شد؟

جلو مي آيد
_ از حمام اومدن و گفتن منتظر باشيد

به همان اتاق خيره شده ام و ميپرسم:
_ به نظرت چند دقيقه طول ميكشه؟

_ نميدونم خانم، بهتره اينجا نمونيد
و صبحانتون رو ميل كنيد

نا اميد به اتاق بر ميگردم، نگاهى به خودم در آينه قدي مي اندازم،
بافت موهايم حسابي بهم ريخته و شلخته است،
و اين باند سفيد دور سرم را اصلا دوست ندارم…
موهايم را باز ميكنم تا دوباره و منظم ببافم،

با يك حجم غير قابل مهار موهاى فر خورده، مواجه ميشوم ميخندم و سعي ميكنم با انگشتانم گره هايش را باز كنم اما بي فايده است.
دنبال شانه ميگردم و پيدا نميكنم، تا اينکه فكرى به ذهنم خطور ميكند، از سيني صبحانه چنگال را بر ميدارم و به جان موهايم جلوي آينه مي افتم، حسابي درگير هستم كه ناگهام صداي پايى پشت سرم حس ميكنم، سرم را بالا مي آورم و از بين موهايي كه روي صورتم ريخته است، داخل آينه صورتش را پشت سرم ميبينم، حوله مشكى به تن دارد و موهايش هنوز خيس است و صورتش با موهاي خيس و نا مرتب جذاب تر است!
از نگاه متعجبش تازه ياد چنگال مي افتم، هول ميشوم و بر ميگردم و سريع سلام ميدهم، هنوز نگاهش به چنگال است، بدون پاسخ به سلامم سمت سرويس بهداشتي اتاق رفت و من خودم را لعنت كردم كه چرا در را باز گذاشته بودم كه اين طور غافل گير شوم!!!
چند ثانيه بعد با يك شانه چوبي بر ميگردد و آن را مقابلم ميگيرد
_ سعي كن هميشه اطرافت رو خوب نگاه كنى

با خجالت شانه را ميگيرم و تشكر ميكنم، به تخت اشاره ميكند
_ بنشين بايد پانسمان سرت عوض شه
بعد ميتوني موهاتو شونه كني

دست ميكشم روي سرم
_ نه ممنون ميرم خونه عوض ميكنم

ابرويش دوباره بالا ميرود و يك دستش در جيب حوله اش

_چه طور و با چي ميخواي بري خونه؟

شانه هايم را بالا مي اندازم
_ همون طور كه اومدم! آنلاين تاكسي ميگيرم

دست ديگرش را هم به جيب ديگرش ميسپارد يك نيشخند خوش خيال ميزند و ميگويد:
_ اينجا خارج از محدوده سرويس دهيِ آنلاينه!

با حرص پاسخ ميدهم:
_ حالا چرا ميخندين؟؟

بدون اينكه جواب دهد نزديك مي آيد دستم را ميگيرد، سرما به ناگهان در جانم رسوخ ميكند، سمت تخت هدايتم ميكند، بعد هر دو دستش را روي شانه هايم ميگذارد و با فشار مختصر مجبور به نشستنم ميكند، اخم ميكنم اما بي فايده است، دستش سمت بانداژ سرم ميرود، سرم را عقب ميكشم، چشم غره ميرود
_ لطفا! فريال!

فريال را جدى ميگويد
سرد ميگويد
خشن ميگويد…
اما من عاشق اسمم ميشوم….

آرام مينشينم و آرام تر بانداژ را باز ميكند

بعد سمت در ميرود و سرش را بيرون ميبرد، فرياد ميزند:
_ صفورا! باند و بتادين!

كم كم به اين نتيجه ميرسم كه صفورا به پاهايش موتور جت بسته است و با سرعت نور در رقابت است كه كمتر از يك دقيقه بعد اطاعت امر ميكند، ظرف مخصوص را از صفورا ميگيرد و مرخصش ميكند
بعد كنارم مينشيند،
نزديك نزديك…
كمي خودم را جمع ميكنم…
با پنس پنبه آغشته به بتادين را روي زخم پيشاني ام ميزند، او به زخم خيره شده است و من به صورتش…
دلم ميخواهد دسته موي خيس روي شانه اش را لمس كنم، از ترس خودم دستم را محكم مشت ميكنم و چشم هايم را ميبندم، ميپرسد:
_ ميسوزه؟

تازه به خودم مي آيم، سوزش را كمي حس ميكنم
_ يكم!
ولي من دفعه اولم نيست!
يبار هم تو دبستان افتادم و سرم شكست هنوز جاش سمت راست پيشونيم هست

باند تميز را برميدارد و مشغول پيچيدن آن دور سرم ميشود و اين باعث ميشود سرم در حصار بازوانش گيج و گيج تر شود و بيشتر ندانم اسم اين حس اجنبي چيست، كه بي هوا به خاك وجودم تعرض كرده است؟!

_چرا سرت شكست؟

چندبار پلك ميزنم تا به دنياي عادي برگردم…
_ چند تا دختر كلاس بالايي سروين رو اذيت ميكردن، رفته بودم نجاتش بدم! سروين خواهرم!!

بانداژ تمام شده و حالا يك طور عجيب نگاهم ميكند
_ چرا اذيتش ميكردن؟

بغض ميكنم
_ چون سروين هيچ وقت زير بار زور نميرفت!
از همون اول تا پاي جونش واسه حقش ميجنگيد

يك دستش را روي بازوي ديگرش ميكشد و
سرش را پايين مي اندازد

_ چند ساعت صبر كن راننده رو خبر ميكنم بياد دنبالت

دلم نرفتن و يك بمان، فقط يك بمانِ بيشتر ميخواهد
اما فقط بلدم تشكر كنم،
دست به زانويش ميگذارد و با يك آه غليظ از جايش بلند ميشود،
سريع ميپرسم:
_ گردنتون بهتر شد؟

سرش را به چپ و راست ميچرخاند

_ توصيه ماساژ و آب گرمت عالى بود

لبخند ميزنم و چه قدر خوشحالم كه امروز ديگر درد ندارد

سمت در خروجي ميرود و ميگويد:
_ من ميرم بخوابم، رسيدي خونه زياد فعاليت نكن، فردا هم ميتوني شركت نري

سريع صدايش ميزنم
_ آقاي پاكزاد

با چشم بله ميگويد

_ من…
من…
معذرت ميخوام واستون دردسر درست كردم

لبش را گاز ميگيرد و همان طور كه چشم هايش را تنگ ميكند نگاهم ميكند

_ دفعه ديگه سرِ دردسر رو جاي اينكه پانسمان كنم، ميكَنم كه درد بى سر شه

خجالت زده سرم را پايين مي اندازم و او با گفتن
” روز بخير”
اتاق را ترك ميكند…

انتظار با همه تلخى و سختى اش،
جان ميبخشد به ثانيه هاى مرده ات …
خون ميبخشد به رگ هاى خشك دخترانه ات ..

من احساسم را روى يك قايق كاغذى، روى آب رها كرده ام
بي لنگر…
بى ناخدا…

آن روز هم قرارمان كنار كانال دانوب بود..
زنگ كه زد سر كلاس بودم؛
از پريشانى خواهرم فهميدم دعواى ديشب پايان نگرفته است…
وقتى رسيدم باران شدت گرفته بود و رودخانه داشت ميرفت كه نا آرام شود، اما سروين همان جاى هميشگى نشسته بود، كلاه بارانى اش را روي سرش گذاشته بود و زل زده بود به مسير آب…

سمتش دويدم، صدايش زدم، برگشت و نگاهم كرد اولين چيزى كه ميبينم خون خشك شده روي زخم لبش است…
وحشت زده ميپرسم:
_ چى شده سروين؟

نگاهم ميكند لب هايش را جمع ميكند و من قطره اشكش را از قطرات باران تشخيص ميدهم…
دستم را ميگيرد و ميخواهد كنارش بنشينم…
مثل هميشه لبه سيمانى رودخانه مينشينيم و پاهايمان در هوا تاب ميخورد، دستش را ميفشرم
_سروين كار باباست؟

سوالم احمقانه است، خواهرم ميخندد و اشك ميريزد

دستم را محكم ميفشرد
_ خواهر خوشگلم خوب به من گوش كن
من ديگه اون قدر بزرگ شدم كه از اين زخم ها درد نكشم…اونقدر بزرگ شدم بتونم از حق خودم و مامان دفاع كنم، فقط نگران توام…
مامان واسه خاطر تو نميتونه اون خونه رو رها كنه…
مامان به خاطر تو مونده و من به خاطر تو و مامان!
اما حالا ديگه وقتش شده فريال

بغض ميكنم
_ از رفتن نگو! تو كه ميدونى هر وقت ميرى ايران من چند وقت مريض ميشم اما فقط به يك دليل نميميرم اونم اينه كه اميد دارم بر ميگردي

موهاى خيس خرمايي اش را از صورتش كنار ميزند، بيني كوچكش كه حسابي سرخ شده است جمع ميكند و با دستمال اشك هايش را پاك ميكند

_ هميشه موقع خداحافظى ميرفتيم بام
امروز دلم اينجا رو خواست فريال…
دلم خواست مثل قبل قايق كاغذي درست كنيم
كاغذ داري؟

با بغض كلاسورم را جلويش ميگيرم…
چند دقيقه بعد دو قايق كوچك ساخته است
_ بيا آرزو كنيم فريال…
بيا آرزوهامون رو بفرستيم با قایق هامون برن…

اشك ميريزم
_ بره كه نابود شه؟

با پشت دست گونه من را نوازش ميكند

_ نه خواهر كوچولو!
بره شايد به رسيدن ها برسه….

دستش را ميگيرم و با تمام وجود ميبويم و ميبوسم، عطر مرطوب كننده اش مرا به دشت لوندر ها ميبرد

_ اگه نرسيد…
اگه گم شد؟!!

محكم بغلم ميكند

_ اونوقت خودم ميام تموم درخت هاي دنيا رو تبديل به كاغذ ميكنم، واست قايق درست ميكنم تا بالاخره يكيش رسيدن بلد باشه….

قايق را گرفتم، چشم هايم را بستم…
ميخواستم آرزو كنم سروين هميشه بماند هميشه كنارم باشد
اما دلم نيامد خودخواه باشم
قايق را بوسيدم و آرام گفتم:
” خدايا خواهرم خوشبخت شه خوشبخت ترين شه”
نفهميدم آرزوي سروين چه بود…
هر دو قايق هايمان را به آب سپرديم
تا آخرين لحظه قايق را قسم دادم، آرزوى خوشبختي خواهرم را درست به مقصد برساند…

من حتم دارم قايق كوچك آرزويم اسير طوفان شد كه خواهرم اين چنين…

به خودم كه مي آيم كنار دانوب تنها نشسته ام و قايق كاغذي ساخته ام و در آب انداخته ام…
اشك هست؟ قايق هست…
اما سالهاست كه ديگر سروين نيست
باران نيست…

بيني ام را بالا ميكشم …
از جايم بلند ميشوم و چه قدر پشيمانم كه قبول كرده بودم كنار دانوب با هيرسا قرار بگذارم…

حالا وقتى برسد بيني و چشم هاي پوف كرده ام باعث ميشوند ديگر مرا زيبايي روز نخواند…
هيرسا را دوست داشتم…
با او بودن را بيشتر…
از او شنيدن را خيلى بيشتر…

از صداى ترمز ماشين و جيغ، وحشت زده سمت خيابان ميروم…
اتومبيلش را تشخيص ميدهم، زن سياهپوستى روي خط عابر ايستاده است مدام و پياپي جيغ ميكشد؛ ميتوانم حدس بزنم هيرسا با رانندگى پر خطر و ترمز ناگهاني اش زن بيچاره را چه قدر ترسانده است!

اما محترمانه پياده ميشود، دست زن را ميگيرد و دوستانه معذرت خواهي ميكند و او را آرام ميكند…
از تماشاي اين حجم خوبي اش با همه دنيا، لذت ميبرم…
ماشين را كه پارك ميكند،
نوبت من ميشود، جلو ميروم سلامم را اينگونه پاسخ ميدهد،
دستم راميگيرد و بالا مي آورد و ميبوسد…

تازه متوجه حلقه كوچكى ميشوم كه به لب پايينش وصل كرده است…

با تعجب ميپرسم:
_ اين چيه هيرسا؟ لبت رو سوراخ كردى؟

دست ميكشد روي لبش و ميخندد
_ خوبه؟

سر تكان ميدهم و با يك حالت مُردد ميگويم:

_ نميدونم…
اممم يعني خوبه…

دقيق و عميق به چشم هايم خيره ميشود
_ فري؟ گريه كردي؟

بر ميگردم و به دانوب خيره ميشوم
_ ياد خواهرم افتادم…

دستش را دور كمرم حلقه ميكند و در حال قدم زدن ميپرسد:
_ خواهرت كجاست فريال…

سرم را بالا ميگيرم به آسمان خيره ميشوم، بغض نارِسَم را متولد ميكنم

_ همه جا هست و هيچ جا نيست…

بازوي هيرسا را محكم ميگيرم، به يك ستون براى نيفتادن نيازمندم…

_ اونو از دست دادى؟

از دست داده بودم؟!
سرويني كه هر روز و

هر ثانيه خاطراتش با من بود از دست رفته بود؟؟

_ خواهر بزرگتر داشتن خيلى خوبه هيرسا…
خيلي دوستش دارم، مشكل اينه نميدونم بايد رفتنش رو باور كنم يا حضورش تو همه زندگيم؟!

با كمك دست ديگرش سرم را روى شانه اش ميخواباند و حالا صدايش دورگه و لرزان شده است

_ وقتى كه اهورا منو بيرون كرد منم يك حسي شبيه تو داشتم

_ بيرون كرد؟!!

_ آره! از خواب بيدار شدم
مثل هر روز به صفورا گفته بود صبحانم رو بياره تو اتاقم، مثل هر روز خودش، بعدش اومد؛ بغلم كرد بوسيدم، حتى منتظر بودم مثل هر هفته بهم گوشزد كنه تو تمرين راگبى با كسي دعوا نكنم
منتظر بودم بگه شب، زود تر برگرد باهم شام بخوريم…
اما اهورا خيلي وقت بود فرق كرده بود…
اونقدر كه تونست بهم بگه صفورا كمكم ميكنه چمدون هامو جمع كنم…
بهم گفت يك بليط يك سره واسم گرفته مستقيم برم اصفهان!
ميخواست برگردم ايران
ميخواست دور باشيم

سرم را از شانه اش برداشتم و پرسيدم:

_ رفتى؟؟؟
اصلا چرا؟؟

آستين كاپشنش را بالا كشيد، دستبند چرم پهنش كه هميشه دستش بود را باز كرد و مچ دستش را مقابل صورتم گرفت، ديدن آن رد زخم برجسته كج و معوج روى مچ دستش غير قابل باور ترين اتفاق ممكن دنيا از هيرساست!
دستانم را جلوى دهانم ميگيرم و هيم ميكشم

ميخندد و دستش را در جيبش ميگذارد
_ مجبور بودم بهش ثابت كنم اگه منو به اين حد دوري تبعيد كنه مردن تنها راه حله واسم

آه ميكشم و از دهانم در سرما بخار غليظي خارج ميشود
_ اگه اين طورى ميشد كه خواهر منم برگرده حاضر بودم انجامش بدم

دوباره محكم بغلم ميكند
_ مگه من ميذارم ديوونه؟
اين واسه زمان جاهليت منه

با تعجب ميپرسم:
_ زمان چي؟؟

قهقهه ميزند
_ زمان بي عقلى

آرام با انگشت به سرش ضربه ميزنم
_ الان مثلا عاقلى؟

با اخم ميپرسد:
_ نيستم؟

دستانم را به كمرم ميزنم و ميگويم:

_ نه گاو جاهل!

انگشتش را به نشانه تهديد كه تكان ميدهد
جيغ ميزنم و ميدوم…

دنبالم ميدود…

موازي دانوب
همراه قايقم ميدويم…
ميخنديم…
فرياد ميزند:
_ وايسا ماده گاو
ميخوام شاخت بزنم

قههقه ميزنم نفس كم آورده ام بريده بريده ميگويم:

_ شاختو شكوندم

بالاخره به من ميرسد و با يك حركت دستش را دورم حلقه ميكند و محكم فشارم ميدهد، ميان خنده ميگويم:
_ ولم كن!!

آغوشش را تنگ تر ميكند و به دانوب نزديكترمان ميكند…
كشتي كوچكى سوت ميكشد
و پرنده هاي مهاجر هم زمان پرواز ميكنند
دقيقا لبه سيماني كانال ايستاده ايم، ابروهايش را بهم گره زده است

_ خوبه گاوها با هم يكم شنا كنن؟

وحشت زده ميگويم:
_ واي يخ ميزنيم!
نكن! نكن هيرسا!

نزديك ترم ميكند
_ آماده اي؟
يك…
دو …

چشم هايم را ميبندم

_ ديوونه الان جيغ ميزنم

ميخندد
_ جيغ بزن

_ به خدا جيغ ميزنم ميگم اين هيرسا پاكزاده
همه دورت جمع شن عكس بندازن فردا تو سايت ها اعلام كنن قصد داشتى خودت و يك دختر بيچاره رو بكشي

دوباره قهقهه ميزند

_ مگه بيوفتيم ميميريم؟

_ تو رو نميدونم اما من يخ ميزنم ميميرم

صورتم را با ذوق و محكم ميبوسد
_ مگه من مُردم بذارم تو يخ بزنى؟!

قلب بيچاره ام اين روزها جنين جنون را بارور شده است…
جنونى كه عصيانش سكوت است
طغيانش خفگي است

جنونى كه جرات و شعور فهميدن را سخت در من زايل كرده است

از دانوب فاصله ميگيريم
و من نيز از لبخند
مثل كسي كه زمين خورده است و بايد زانو هايش را بتكاند ، دركم را ميتكانم اما بي فايده است
با يك لبخند مُرده ميگويم:
_ دير شد هيرسا، شركت، كلى كار دارم
امشب بايد حساب اين ماه رو ببندم ببرم براى آقاى پاكزاد

بيني ام را بين دو انگشتش ميفشرد و با خنده ميگويد:
_ اول صبحانه بعد كار

بعد دستم را محكم ميگيرد و سمت كافه رستوران ميكشد، او جلوتر است و من تماشايش ميكنم
آه خدايا من اشتباه كردم حالا كه نگاهش ميكنم اصلا شبيه برادرش نيست…
مخصوصا راه رفتنش…

روزهايم شبيه زيپ بى دندانه كاپشنم شده است
بالا مي آيد
گير ميكند…
ميگذرد
اماجفت و جور نميشود….

شماره پروازى كه اعلام ميشود شماره پرواز ما نيست…
گوشه آخرين صندلي انتظار ميخزم و كوله پشتي ام كه تنها دارايى ام در اين سفر است را روي پايم گذاشته و سر بر آن مينهم…

بايد خوشحال ميبودم…
بايد خوشحال ميبودم كه براى كنسرت تورنتو همراه گروه هستم…
بايد خوشحال باشم كه اين ١٠ روز بدون هيرسا
بدون قرار ملاقات هاى بعد از ساعت كاري ام با اهورا
نبايد در آن شركت مسكوت و تاريك روزهاي تبعيدم را به تنهايى بگذرانم…
اما چرا اين قدر گرفته ام؟!
براى اينكه از هيرسا شنيده ام
با اصرار او براى حضورم در اين سفر، برادرش راضي شده است؟
يا براي اينكه يك ساعت پيش خبر داد
با پرواز بعدي مي آيد؟!
اصلا چرا بايد براي اين چند ساعت پرواز كه او همراهمان نيست، ناراحت باشم؟
چرا اين قدر احمقانه براي اينكه رييسم حضورم را در اين سفر الزامى نميدانسته بايد غصه بخورم؟!
رييس قبلي ام در ماه چند سفر خارجى ميرفت، مگر مهم بود؟

آه همه چيز تقصير اين قرار ملاقات هاى شبانه است!
تقصير اين است كه در طول روز مثل هيرسا
مثل منشي شركت
جلوى چشمم نيست
و ولى هر شب هست…
مثلا من عادت دارم برادرم و برادر زاده هايم را هفته اي يكبار ببينم اما او…
اصلا به گمانم همه چيز تقصير ارباب داك قلعه هزار اردك است
تقصير موهايش كه تيره و روشنش شبيه موهاى سروين است…
تقصير خنده هاى به ندرت اما چال دارش كه مثل يك سياه چاله فضايي اول معلقت ميكند و بعد….

نه نه! تقصير آن مدل فريال گفتنش است!

شايد هم تقصير من است كه از بچگى عاشق ميكروسكوپ و موجودات ناشناخته بودم!
تقصير من است كه با تلسكوپ به جان ستاره هاى مُرده دوردست ها مي افتادم و آن ها را بيشتر از اسباب بازى هاي گران قيمتم دوست داشتم….

يك مرتبه يادم مي افتد كه آن شب وقتى از آسمان پر ستاره در اطراف خانه اش گفتم،
چه طور چشم هايش را تنگ كرد و خنديد
و پرسيد:
_ ستاره ها رو دوست داري؟

ذوق زده پاسخ دادم:
_ آره با خواهرم يك تلسكوپ كوچيك داشتيم!
هر شب يك ستاره واسه خودمون پيدا ميكرديم

دستش را سمتم دراز كرد و من بدون اينكه بدانم بدون اينكه حتي بخواهم بدانم، دستم را به او ميسپارم،
دنبالش راه مي افتم پله هاي چوبي را يك به يك بالا ميرود و جير جير اين پله هاي كهنه هر لحظه شبيه فرياد ميشود.
به طبقه بالا رسيده ايم درب اتاق زير شيروانى را باز ميكند و من با ديدن آن تلسكوپ غول آسا و فوق حرفه اى كه در ايوان كوچك است هيجان زده جيغ ميكشم و هر دو دستم را جلوي دهانم ميگذارم
دست به سينه كنار در مي ايستد و با سر اشاره ميكند كه ميتوانم دنياي شب را با تلسكوپش دقيق تر رصد كنم…

سمت تلسكوپ ميروم و با همان اطلاعات كم و محدودم لوله اش را تنظيم ميكنم…
ستاره ها اينقدر نزديك ميشوند كه دلم ميخواهد دهانم را باز كنم و مشت مشت نور ببلعم،
چشم بر نميدارم و همانجا با ذوق ميگويم:
_ آقاى پاكزاد اين تلسكوپ فوق العاده است، واي چند سال بود ستاره ها رو از نزديك نديده بودم

يك مرتبه تصوير، كمي برايم تار ميشود با ناراحتي ميگويم:
_ اِ … چرا تار شد؟؟….

چند ثانيه بعد تكيه گاهى خوش قامت دقيقا پشت سرم حس ميكنم، ميخواهم معذب شوم كه مجال نميدهد و خم ميشود، حالا بازويش روي كمرم خوابيده و من در حصار دستانش اسير اما ….
سرش به سرم نزديك ميشود
نفسم حبس شده از اين عطر عجيب…

يك چشمش را تنگ ميكند و داخل لوله تلسكوپ را تماشا ميكند و با دست ديگرش آن را تنظيم ميكند، آب دهانم را قورت ميدهم…
_ حالا ببين تنظيمش كردم، ديدت فوق العاده ميشه

نگاه ميكنم…
اما مگر در آغوش او
اينقدر نزديك او …
ميشود به ستاره ها فكر كرد؟؟!
از دُب اكبر ميگويد و يك به يك آن ها را معرفي ميكند
و من فقط جاي بخيه كوچك زير چانه اش را تماشا ميكنم

_ فريال! اينجا رو نگاه كن اون گوشه بالاي ضلع راست
اسمش كركسِ نشسته است
میدونی که هر صور فلكي يك اسم خاص داره؟!

من مثل يك احمق به تمام معنا فقط سر تكان ميدهم…

پاهايم چه مرگش شده است كه اين طور خيال دارد ديگر نخواهد بايستد…

كنار كه ميرود نميدانم غصه بخورم يا نفس راحت بكشم…
دستم را به تكيه گاه صندلي چوبي كنار تلسكوپ ميگيرم تا به پاهايم براي ايستادن قدري كمك كنم….
از جيبش قوطي فلزي سيگارش را در مي آورد و بعد كه با زيپوى طلايي اش آتشش ميزند مثل شب اول و هر شب بدون اينكه به من تعارف بزند، عميق كام ميگيرد
مثل دانش آموزي كه براي خود شيريني مدام دوست دارد از معلمش سوال كند، ميپرسم:
_ ستاره ها…
ستاره ها چند سالشونه؟

كام بعدي عميق تر است و نگاهش به آسمان و بعد رها كردن دود غليط همزمان از دهان و بيني اش…

_ بعضياش خيلى پيرن
بعضي هاشون جوون
ولي ميدونستي اكثر اين ستاره ها كه ما ميبينيم سالها پيش مُردن؟

با تعجب سرم

را به نشانه منفي تكان ميدهم، با همان دستي كه سيگار بين انگشت هايش اسير شده است، به آسمان اشاره ميكند

_ مُردن ولي ما ميتونيم ببينيمشون چون چند هزار سال نورى از ما دورن و شايد چند هزار سال ديگه بشر متوجه مردنشون بشه

كمي جلو ميروم و به آسمان خيره ميشوم و متوجه نگاه كوتاهش به خودم ميشوم
_چرا ميميرن؟

با يك لبخند كوتاه جواب ميدهد:
_ دست به خود انفجارى ميزنن!

_ چى؟!!

آه ميكشد و سيگارش را نيمه كاره در تراس مي اندازد و با كفشش خاموشش ميكند

_ خودكشى ميكنن!

_ آخه چرا؟؟

_ چون آتيششون باعث ميشه نوراني تر بشن و چند هزار سال با اين نور من و تو دل خوش باشيم
ستاره بشماريم
ستاره رصد كنيم
و اصلا نفهميم كه اين نور، نور يك خودسوزيه…

كسي تكانم ميدهد و من سرم را از روي كوله پشتي ام بر ميدارم و اين چشم هاي تار و بعد چكيدن دو قطره اشك در مقابل هيرسا كار دستم ميدهد، كنارم مينشيند و دستم را ميگيرد
_ خوبي؟
چي شده؟

سرم را تكان ميدهم و با بغض ميگويم:
_ هيچي هميشه قبل يك سفر طولاني دلم ميگيره

دستش دور گردنم حلقه ميشود و سرش را روي سرم محكم فشار ميدهد

_ گريه كني شاخت ميزنم!
من يك نره گاو وحشي ام

ميخندم و من هم با سرم سرش را مختصر فشاري ميدهم
_ كي گفته ماده گاو ها شاخ ندارن؟!

بوي شيرين عطرش مشامم را آرام ميكند، شاد ميكند
_ شاخ دارن اما دلشون نمياد شاخ بزنن

ميخندم و دست ميكشم به جاي خالي حلقه اش روي لبش
_ اين چي شد؟

لب هايش را به حالت تفكر جمع ميكند، صدايش را قدري ضخيم تر ميكند و بعد يك ابرويش را درست شبيه اهورا بالا مي اندازد
_ تو مازوخيسم دارى پسر؟!
تو لذت ميبرى از هر دفعه يك جاى صورتت رو سوراخ كردن؟!
اين ريختى جلوى من ظاهر نشو!!!

طورى اداي اهورا را در مي آورد كه نميتوانم قهقهه نزنم، بعد ميان خنده شبيه او اخم ميكنم
و لب پايينم را گاز ميگيرم
_ در ضمن!
امروز ١٣ دقيقه تاخير داشتي

به عادت هميشه مان براي تاييد هم مشت هايمان را بهم ميكوبيم
ميان خنده هايمان
صدايي ميپیچد

_ متوجه نگاه سرزنش گر سايرين به دوتا ديوونه كه بدون رعايت ادب در مكان عمومي با صداي بلند ميخندن شدين؟

هر دو خنده هايمان روي لب هايمان در جا خشك ميشود
بالا سرمان را نگاه ميكنيم
با كلاه طوسي بافت و عينك طبي صفحه بزرگ
در كنار دو باديگاردش بدترين نه!
بهترين اتفاق ممكن است!

هرچند كه تا سوار شدن هزار بار اخم كند،
سرزنش كند…
****

3.7/5 - (3 امتیاز)

Check Also

رمان مرگنواز پارت ۱۱

  وقتي مطمئن شدي سازت آماده است اونو روي شونه ام گذاشتي لبه تختت نشونديم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.