رمان مرگنواز پارت ۴

 

چشم بند زده ام…
درست مثل كودكي ام…
درست مثل همان بازى…
سروين چشم هايم را ميبست و دستم را ميگرفت، ميگرفت و گاه در همان تاريكي با او تا انتهاي باغ ميرفتم و او در مسير چشم هايم مي شد و دنيا را آن طور كه ميديد برايم تعريف ميكرد، دنيا از چشم هاي سروين زيبا تر بود…
فقط چشم هاي سروين بود كه خزه سبز روييده در ترك ديوار را شبيه جاده هاي سبز كتاب قصه ميديد…
آسمان از چشم هاي او انگار آبي تر بود، فقط او بلد بود ابرها را شبيه شاهزاده يا پرى دريايي ببيند…

من بستن چشم هايم را دوست داشتم…

دسته موى بافته شده ام را بالاي سرم جمع ميكنم، اين شوميز سفيد و دامن كوتاه مشكى، سنم را بيشتر نشان ميدهد، اما طبق توصيه منشى اهورا بايد لباس رسمى بپوشم!
زل ميزنم به كفش هاى ورنى پاشنه نازك!
خداي من! سخت ترين كار ممكن براى من همين است!
ميدانم كه نميتوانم، از خودم عصبى ام كه بابت اين كفش ها آنقدر پول داده ام، كفش بدون پاشنه عروسكي ام را ميپوشم، ميدانم به راحتي كتاني هايم نيست اما از شر پاشنه هاى وحشتناك كفش هاى ورنى نجاتم ميدهد…
صورتش را در عكسش نوازش ميكنم مثل هر روز ميبوسمش
” برام انرژى بفرست خوشگلترين خواهر دنيا”

چرا امروز لبخندش در عكسش كمرنگ شده است؟

پيرمرد همسايه مشغول آبيارى باغچه كوچك ساختمان است، با صداي بلند سلام ميدهم و او با لبخند برايم دست تكان ميدهد، چند دقيقه همانجا ميمانم، صبح برايم پيام گذاشته بود كه منتظر راننده بمانم، وقتى اين ليموزين مشكى در محله اي كه من در آن توانسته ام خانه اجاره كنم، ظاهر ميشود بايد سريع حدسش را بزنم كه اين ماشين و راننده از آن اوست،
راننده پياده ميشود و در را برايم باز ميكند، چشم هاي پيرمرد همسايه آنقدر گرد شده است كه تا آخرين لحظه سوار شدنم فقط حواسم به اوست، داخل كه ميشوم با ديدن اهورايي كه با تي شرت سفيد در صندلى چرم فرو رفته است و دستش را روى سرش گذاشته جا ميخورم!
سلام ميدهم، بدون اينكه چشم باز كند در جوابم ميگويد:
_ ٤٨ ساعته نخوابيدم

راننده كه در را ميبندد آن قدر در كنارش معذبم كه تا جاي ممكن از او فاصله ميگيرم و به در ميچسبم، علت حضورش را اصلا نميدانم حتى علت اين خبر كه ٤٨ ساعت است نخوابيده است را هم نميدانم!
مثل هميشه سكوت، تنها راه حل من است، اما او با چشم هاي بسته خيال تكه تكه كردن راه حلم را دارد
_ حالت خوبه؟

كوتاه جواب ميدهم:
_ بله ممنون

بيشتر در صندلى فرو ميرود و راحت تر لم ميدهد،

_ شب ها زود ميخوابي؟

_ بله تقريبا

_ من روز ها ميخوابم
برنامه ات رو يك جور تنظيم كن غروب بعد اتمام كار كمپانى با راننده بياي خونه ام و گزارش مالى بدى

يكه ميخورم و بلافاصله ميپرسم:

_ ولي راجع به اين حرف نزده بوديم! يعني شما اصلا خودتون شركت نميای؟

سريع پاسخ ميدهد:
_ نه! به خاطر همين ٣ برابر محل كار قبليت حقوق ميدم

_ اما…

حالا يك چشمش را براى قطع جمله ام باز كرده است
_ من فقط نوازنده ام خانوم!
از اين كارهاى تشريفاتى خوشم نمياد
ولى مجبورم
پس بايد يك تيم متعهد كه بتونن با شرايط من خودشون رو وفق بدن، داشته باشم!
به منشي گفته بودم توضيح بده

بيشتر به در ميچسبم
_ پشت تلفن نشد از ايشون بيشتر سوال بپرسم، ميخواستم امروز حضورى…

دستش را روى چشمش ميگذارد و با يك جمله دستور سكوت ميدهد
_ اوكى، فعلا ميخوام بخوابم

زير چشمي نگاهش ميكنم كه انگار سالهاست خوابيده است، تاتوهاى عجيبش برايم بى معنى است و انگشترهايش را اصلا دوست ندارم، جز حلقه رز گلد ساده و باريكش كه در نيمه هاي كوچكترين انگشت دست چپش يك طور خاص ميدرخشد و ظرافتش با خشونت بقيه انگشترهاي عجيب و غريبش قابل مقايسه نيست…

وقتي كه رسيديم متوجه شدم بر خلاف تمام رويا بافى ديشبم خبرى از يك شركت بزرگ و كارمندهاى متعدد نيست!
يك ساختمان دو طبقه قديمي كوچك در يكي از محله هاي مهم و قديمي شهر، تنها با ٤ كارمند، كمپانى خوش اسم و رسم پاكزاد را تشكيل ميداد!
حتي متوجه شدم استوديو شخصي اش طبقه پايين همان ساختمان است!

منشي زن مسن و كم حرفى بود از آن دسته از آدم ها كه انگار حرف زدن برايشان سخت ترين كار ممكن است، چند دقيقه اي در سالن كوچك منتظر نشستم، اهورا هم ادامه خوابش را به كاناپه قرمز سالن انتقال داده بود،
نگهبان كه نژادش زرد پوست چشم بادامي بود، چند دقيقه بعد با همان لهجه خاصش به منشي خبر داد كه شخصي به نام هيرسا رسيده است،
منشي بي خيال دستگاه قهوه جوش شد و با لبخند و طمأنينه سمت اهورا رفت و آرام گفت:
_ آقاي پاكزاد!
هيرسا رسيد

اهورا هر دو چشمش را باز ميكند هم زمان كسي وارد سالن ميشود، سر كه ميچرخانم يك پسر جوان، سوييچ را از بالاى سر من سمت نگهبان پرت ميكند و با خنده ميگويد:
_ لطفا انجامش بده

نگهبان هم اطاعت ميكند و از سالن خارج ميشود،
بدون اينكه حتى به من نگاه كند سمت اهورا ميرود و من از پشت شلوارش را

تماشا ميكنم كه هزار پارگى دارد و چند زنجير عجيب همانطور كه به كتش آويزان بود به شلوارش هم آويزان است، بايد برگردد تا صورتش را يكبار ديگر ببينم! اه لعنت به اين حافظه كوتاه مدت تصويرى ام!

كف دست هايشان را بهم ميكوبند و پسر جوان با انرژي ميگويد:
_ قسم ميخورم چند ساله اين ساعت از روز بيدار نبودي مرد!

اهورا به من نگاه ميكند و پسر جوان هم به تبعيت از نگاه او سمت من بر ميگردد كه حالا از جايم بلند شده ام!

دو چهره كاملا شبيه هم در يك قاب!
هيچ شكي ندارم كه برادر هستند!
فقط در مدل آرايش مو و جثه، کمی فرق دارند!

با لبخند سلام ميدهم، يك ابرويش كه پيرسينگ دارد بالا ميرود، اهورا رو به من به فارسي ميگويد:

_ برادرم نميدونه تو ١٠ روز گذشته اين دومين باره اين ساعت روز بيدار ميشم

ابروي برادرش بالا تر ميرود و به جاي جواب سلام، ميپرسد:
_ ايرانيه؟ يا فقط بلده فارسي حرف بزنه؟

به جاي اهورا من پاسخ ميدهم:

_ ايراني ام

چشم هايش را تنگ ميكند و چند قدم جلو مي آيد، هم زمان اهورا ميگويد:
_ هيرسا! به نظر تو هم شبيه دخترهاي امريكاي جنوبيه؟

از اين نگاه ها و اين طور تشريح چهره ام حس خوبى ندارم، هيرسا پاسخ ميدهد:
_ دقت كه ميكنم واسم خيلي آشناست

بعد رو به من ميپرسد:
_ايران درس خوندي؟

به نشانه منفي سر تكان ميدهم،
دستش را سمتم دراز كرده و در حالي كه به او دست ميدهم، پاسخ ميدهم:

_من تا حالا ايران نرفتم

هنوز همان طور عميق نگاهم ميكند

_ پس چرا اين قدر واسم چهره ات آشناست؟

اينبار اهورا با اعتراض ميگويد:
_ نصف مردم اين شهر به چشم تو آشنان پسر!
فريال از امروز اومده واسه حسابرسي مالي، كمكمون كنه!
لطفا اينجا هواشو داشته باش

بعد از جايش بلند ميشود و رو به منشي ميگويد:
_ ميرم خونه، راننده رو خبر كن، غروب هم فريال رو حتما بياره خونه

هيرسا هنوز مشغول رصد چهره ام است، اهورا در حالي كه از كنارش ميگذرد، دست روي شانه اش ميگذارد و چيزى در گوشش زمزمه ميكند و هيرسا با سر تاييد ميكند، بعد با همان چشم هاي خواب زده اش سمت مرا نشانه ميگيرد و ميگويد:
_ روز كاري خوبي داشته باشي، فريال ملك

نميدانم چرا هيچ وقت از سايه اين نام خانوادگي كنار اسمم حس خوشايندى نداشتم…
براي من هميشه شبيه يك قدرت كاذب
يك دروغ بزرگ
و تنها يك غُلُو بود و بس….

من هيچ وقت نتوانستم يك ملك باشم
حتي افروز و زن برادرهايم ملك شدن را بهتر از من، اجرا ميكردند…

براى داشتن سايه بايد پشت به آفتاب ايستاد…
بايد بيخيال تماشاى طيف چند رنگ و نورانى دور خورشيد شد…
بايد از نوازش اشعه هاى گرم و مطبوعش گذشت…

اما من از اين تاريكى مداوم چند ساعته ى روز اول كارى ام به تنگ آمده ام…
از نور هاى كم سوى چراغ هاى قديمى كه مدام پلك ميزنند و آرام نميگيرند…
سكوت بيش از حدى كه تنها موسيقى اش صداى دكمه هاي كيبورد منشي و گاه خميازه كارمند شكم گنده شركت است و به نظرم مسخره ترين عنوان كارى براى اين جا
همين ” كمپانى موزيك ” باشد
بس كه بى صدا و بي هنر است…

يك فنجان قهوه براى خودم ريختم و به تراس كوچك پناه بردم، خاك كف تراس و نرده ها مرا از نفس عميق كشيدن ميترساند ، اولين جُرعه از فنجانم را كه مينوشم يك نفر خيال هجى اسمم را دارد
_ اِ … خانمِ…
خانمِ چيز…
چى بود اسمت؟

برگشتم و برادر رييسم را از اين همه درگيرى ذهنى نجات دادم
_ فريال! فريالم آقاى هيرسا

همراه لبخندش بشكن ميزند
_آهان!!! باريكلا!!! خودشه! خانم فريال!

از حركتش خنده ام ميگيرد و حالا وقتش رسيده است بدانم اسمم به چه كارش مي آيد
_ با من امرى داشتيد؟

كنارم مي ايستد و دوباره عميق نگاهم ميكند
_ ميخواستم بگم فايل هاى مالى قديمي هم پيدا شد

_ چه قدر خوب! حالا كارم خيلي راحت شد

چشم چپش چند بار پياپى پلك ميخورد و اين حالت در اين چند دقيقه كوتاه بار چندمى است كه رخ داده است

_ تو با اهورا كجا…

انگار يك مرتبه از ادامه جمله اش پشيمان ميشود نگاهش را از صورتم ميگيرد و طور ديگرى ادامه ميدهد

_ اينجا راحتى؟

چند رشته موى كنار شقيقه ام كلافه ام كرده است، پشت گوشم اسيرشان ميكنم و لبم را به حالت ندانستن جمع ميكنم
_ فعلا كه نه!
اينجا خيلى تاريكه!
خيلى ساكته

يك مرتبه قهقهه ميزند
_ پس خونه اش رو ببينى چي ميگي؟

با چشم هاى متعجب ميپرسم:
_ خونه كى؟

دوباره پلكش چند بار ميپرد

_ رييست!
رييست از هر صدايى جز صداى سازش بدش مياد! از نور هم حالش بد ميشه

_ واقعا؟؟؟
آخه اينجا اصلا شبيه كمپانى نيست!
تعداد كارمندها!
رفت و آمدى هم در كار نيست!

داخل ميرود و من دنبالش راه مي افتم
_ اهورا بدش مياد آدم زيادى دورش باشه
مجبوريم اين طور كار كنيم
اين شركت هم اگه هست به اصرار منه!
به خودش باشه فقط ميره رو سن و ساز ميزنه و تمام!
بدون حاشيه، بدون تبليغات

هر وقت فكرم درگير ميشود ناخود آگاه انگشت اشاره ام كنار دهانم ميرود

_ پس كلا آدم متجددى نيستن؟

دست هايش را به نشانه ندانستن بالا مي آورد و ميگويد:

_ راجع بهش هر قضاوتی كنيم، هر نظرى بديم بعدا بهمون ثابت ميشه اشتباهه
پس بهتره وقت و انرژى نسوزونيم

زير لب ميگويم:

_ كلا آدم عجيبي هستن

وقتى برميگردد از حرفم در مورد برادرش پشيمان ميشوم و ميگويم:

_ منظورم اينه آدم جالبى هستن

ابرويش را بالا مي اندازد، پاكت سيگارش را از جيبش بيرون مي آورد و اولين نخ را بيرون ميكشد و به من تعارف ميكند، با حركت دست امتناع ميكنم
_ ممنون اهلش نيستم

با لبخند سيگار را براى خودش روشن ميكند و ميپرسد:
_رزومه ات رو خوندم، خيلى دقيق خودت رو توضيح داده بودي
حتي نوشته بودي سيگار نميكشى

با اينكه بيش از حد صورتش شبيه برادرش است اما از نظر كلامى و منش، اصلا شبيه او نيست، ساده است، خواندنش به آسانى همان تيتر بزرگ صفحه اول روزنامه هاست!
ورق زدن لازم ندارد، قبل از اينكه بخواهى برگ بعدى اش را حدس برنى خودش آسش را رو ميكند…

لبخند زدم
_ پس چرا بهم تعارف كردين؟

زل ميزند به چشم هايم و ميگويد:
_ آخه تو يك گاوي

يك مرتبه برق چند فاز به تمام بدنم وصل ميشود، اين حجم توهينش را متوجه نميشوم، حرارت بدنم دماسنج شكن شده است!

شروع ميكند به قهقهه زدن
_ گفتم كه رزومه ات رو ديدم!
ما متولدين سال گاو،
كلا نه گفتن بلد نيستيم زيادي تعارفي هستيم و نگران دلخوشي ديگران

تازه متوجه منظورش ميشوم سعي ميكنم جلوي خنده ام را بگيرم و با يك لحن جدى بگويم:
_ پس هم سنيم آقاى گاو

بيشتر و بلند تر ميخندد و با انگشت هايش براى خودش شاخ درست ميكند و با يك حالت بامزه ميگويد:
_ بله خانم براون سوئيس

با چشم هاى گشاد شده ميپرسم:
_ اين ديگه چيه؟

وقتى ميخندد و حرف ميزند نميشود تماشايش نكرد! نميشود از اين قدر زلالي يكي از بنده هاى خدا كه شايد نسلشان در حال انقراض است خوشحال نبود

_ يك نژاد گاو قهوه اي خوشرنگ مهربون
اصلا گاو بايد ماده باشه شير بده! به درد بخوره

دست به كمر ميزنم و ميگويم:

_ آره گاو هاى نر، فقط به درد سر بريدن و كباب شدن ميخورن

اين اولين روز كارى ماست، ميخنديم
من فريال شده ام، گاهى ام فرى!
او هيرسا است، آشناست…
واضح است…
دوست داشتني است…
دوست داشتنى است…

خودكار را بين موهايم كه بالا سرم جمع كرده ام فرو بردم، ساعت قديمى ديوار هم با صداى تيك تيكش ميخواست بيشتر سكوت را فرياد بزند و بگويد وقت ادارى تمام شده است، هيرسا يك ساعت پيش، بعد از كلى گپ رفت، شركت خالي تر از قبل بود، منشي هم آن طرف سالن در حال پوشيدن بارانى اش رو به من ميپرسد:
_ كارت تموم نشده؟

انگار منتظر اين سوال بودم
از جايم بلند شدم و كيف و پالتويم را از كمد سالن برداشتم،
_ چرا خيلى وقته، فقط ميشه با آقاي پاكزاد هماهنگ كنيد فردا برم پيششون؟

شبيه كسى كه جن ديده باشد نگاهم ميكند و با يك صداى نسبتاً
عصبي و بلند ميگويد:
_ هيچ وقت قرار ايشون رو كنسل نكن! هيچ وقت

باران شدت گرفته و من مثل هميشه قطرات باران را از پشت شيشه ماشين نوازش ميكنم، در خيالاتم در حال چيدن مرواريدم…

راننده بيخيال آن قطعه موسيقى محلى عجيب نميشود و من خجالت ميكشم فرياد بزنم و بگويم
( ديوانه مگر از آواز باران قشنگ تر داريم؟ بگذار بارانم را بشنوم)

از شهر كه خارج ميشويم شيشه را پايين مي آورم وبعد از تماشاى جاده تاريك بارانى ميپرسم:

_ خيلى راه مونده؟

راننده كوتاه پاسخ ميدهد:
_ نه خانم

گوش هايم يخ ميكند و مجبور ميشوم كلاه پالتويم را سرم بكشم، حالا بوى باران و علف خيس خورده، در جاده غوغا ميكند، دستم را از شيشه بيرون ميبرم، كف دستم را باز ميكنم و خدا اشك هايش را به من ميبخشد،
سروين ميگفت : هر وقت بارون مياد، دلم واسه اشك هاى خدا مچاله ميشه فريال!
خدا بدجور بغض داره انگار…

ميخنديدم و ميگفتم:
_ شايدم اشك شوقه…
اشك شوقه….

چند پيج را رد ميكنيم و از هر خانه و روشنايي كه ميگذريم با خودم ميگويم ” اين يكي هم نبود”

راننده سرعتش را كم ميكند و متوجه ميشوم وارد يك جاده باريك ميانبر شده ايم و در انتهاي اين جاده نور ميبینم، سكوت جاده و صداي آواز جغد ها را دوست دارم!
بابا هميشه ميگفت: من نميدونم كدوم احمقي عاشقِ صداي جغده؟

كم كم به يك نور كم سو نزديك ميشويم
سرم را از پنجره بيرون ميبرم، در همين نور كم هم ميتوانم رويا پردازي كنم!
با صداى بلند و كمى چاشنى خنده ميگويم:
_ واااو قلعه هزار اردك

راننده كوچكترين واكنشي نشان نميدهد، مقابل در فلزي نرده اى خانه، توقف ميكند و تلفنش را بر ميدارد

_ الو خانم ما رسيديم

خانم؟!

اهورا با يك زن اينجا زندگي ميكند؟
مگر مجرد نبود؟
از خودم خنده ام ميگيرد، حق با برادرش بود هيچ چيز در اين مرد قابل پيش بينى نيست، چند دقيقه جلوى در منتظر ميمانيم و از دور زنى را ميبينم كه فانوس به دست و كمى لنگ زنان به ما نزديك ميشود،
دوباره خنده ام را قورت ميدهم
” خدايا من فكر ميكردم نسل فانوس ها منقرض شده”

متوجه ميشوم كه زن با كليد مشغول باز كردن قفل در است و نميدانم اين خانه چرا در عصر تكنولوژى، نبايد در ريموت دار داشته باشد!

با باز شدن در، راننده ماشين را سمت داخل ميراند،
و حالا زن سرش را از شيشه پنجره جلوي ماشين داخل آورده، پير است و شايد كمى عجيب، اما حتم دارم اين چشم هاي بر جسته و كمى به ظاهر ترسناك، جوانى زيبايي داشته است، با لبخند سلام ميدهم

با چشم هايش انگار غم ميپاشد به صورتم و اين خوش آمد سرد، حس خوبي ندارد، به راننده ميگويد:

_ همينجا منتظر بمون تا برگردن

بعد از من ميخواهد كه پياده شوم

بعد از پياده شدن دستم را سمتش دراز ميكنم
_ من فريالم

زل ميزند به دستم و بدون اينكه دست بدهد، با همان لحن سرد ميگويد:
_ صفورا هستم، تنها خدمتكار خونه و آقا

بر ميگردم و بعد از تماشاى عظمت خانه سوت ميكشم و ميگويم:

_ اوه از پس اين خونه، تنهايي چه طور بر ميايد؟

فكر ميكنم ماهيچه هاي صورت اين زن براي لبخند فلج شده است

با دست سمت خانه اشاره ميكند
_ آقا منتظرتونن

كيفم را به سينه ام ميچسبانم و در حال تماشاى اطرافم پشت سرش قدم بر ميدارم،
از خودم ميپرسم چرا باغ اين خانه بزرگ، جز يك درخت، گياه ديگري ندارد و زمين باغ هم مثل آب نماي فرشته بزرگ وسط باغ، كاملا خشك است؟؟

وارد خانه هم كه ميشويم تاريكي درمان نميشود! فقط نور كمرنگ قرمز در خانه جريان دارد، صفورا در را پشت سرش ميبندد و ميگويد:
_ كيف و پالتوتون رو بديد به من خانم

پالتويم را در مياورم و بعد از بيرون آوردن پرونده ها، كيفم را همراه پالتو، به صفورا ميسپارم و تشكر ميكنم
بوى يك نوع خاصي از عود در فضا پيچيده است،
از راهرو كه ميگذريم وارد سالن بزرگي ميشويم
كه ميز بزرگ سلطنتي و يك لوستر بزرگ قديمي تنها دكورش است
و البته مردي كه به زيبايي يك تنديس دست ساز كنار ميز ايستاده است و از ظرف برنزى بزرگ ميوه، دانه انگور بر ميدارد و با ورود من لبخند ميزند…

موهايش را آزاد گذاشته است و اين روبدوشامبر براق مشكي با طرح اژدهاى طلايي
زيباترش كرده است يا ترسناك تر؟
ترسناك؟
اصلا صفت زيباو ترسناك با يكديگر همخوانى دارند؟!

بله دارند؟ عجيب هم دارند؟

سلامم را گرم پاسخ ميدهد و بعد دانه انگور را در دهان ميگذارد

_ روز كارى خوبي داشتى خانم شكلاتى؟

هروقت اين طور صدايم ميكند يك حس عجيب دلم را قلقلك ميدهد…

_ بله ممنون، اميدوارم از كارم راضى باشيد، پرونده ها رو براى توضيح آوردم

جلو آمده و به جاى پرونده ها دستم را ميگيرد و بعد رو به خدمتكارش ميگويد:

_ شير داغ، براي منم قهوه

با لبخند ميگويم:

_ چرا؟؟ منم قهوه ميخوام

يك طور جدي نگاهم ميكند و انگار از مكث صفورا عصباني شده است كه ميگويد:

_ دوتا قهوه

با صداي بلند صفورا را بدرقه ميكنم
_ ممنون خانم!

اما جواب نميدهد
و بعد بر ميگردم و يك مرتبه با نگاه عميق و نزديك اهورا، شرم زده سرم را پايين مي اندازم

سمت ميز اشاره ميكند و من براي نشستن، عجله ميكنم و خودم زودتر صندلى را بيرون ميكشم و روي آن مينشينم، بالاي سرم مي ايستد و چند لحظه بعد خم ميشود و از اينكه صورتش نزديك سرم است شوكه هستم، اما با بيرون كشيدن خودكار از بين موهايم توسط او، تازه متوجه ماجرا ميشوم، خودكار را مقابلم ميگيرد، با خنده خودكار را ميگيرم و ميگويم:
_ اين از خصوصيات كارمند گيجه

دقيقا روى صندلى مقابلم مينشيند و دانه اي ديگر از انگورها بر ميدارد و در دهانش ميگذارد،
سرم را دور تا دور سالن ميچرخانم و حس ميكنم اين من هستم كه بايد مدام سكوت را بشكنم
_ خونه قشنگيه، با اين كه خيلى تاريكه
البته ميدونم از نور خوشتون نمياد

دست به سينه تكيه ميدهد و با يك حالت خاص ميپرسد:
_ قشنگه؟

يكبار ديگر سر ميچرخانم و پله هاى پيج در پيچ چوبي با آن نرده هاي كنده كاري توجهم را جلب ميكند، با خنده ميگويم:

_ آره يك جور قديمي بودنش رو حفظ كرده و روپاست، من عاشق كارتون قلعه هزار اردكم!
ياد اونجا افتادم

چرا اين جمله مسخره و خنده دار من باعث ميشود اين طور غم در صورتش خانه كند و چشمانش از اشك پر شود، يك طور مهربان و عميق و طولاني زل زده است به من، صدايش ميلرزد

_ يكبار ديگه بگو

با ناراحتي ميپرسم:
_ واي حرف بدي زدم؟ ناراحتتون كردم

با همان صداى لرزان ميگويد:
_ يكبار ديگه بگو لطفا

_ چي رو؟

_ گفتى عاشق چي هستي؟

_ گفتم اينجا شبيه قلعه هزار اردكه، عاشق اون كارتون بودم، شما ديديد؟
همون اردك شاهزاده بامزه، وااااى عين شما يك مستخدم پير هم داشت، اسمش چي بود؟؟

دستم را گوشه دهانم ميگذارم و چند لحظه فكر ميكنم و بعد جيغ ميكشم:
_ آهان! نانى!
اسمش ناني بود ولي چاق تر از مستخدم شما بود

ميخندم و ادامه ميدهم
_ عكس اجداد اردكيش رو زده بود به در و ديوار قلعه،
اصلا ميدونيد داستانش چي بود؟
بذاريد بگم
«قلعه هزار اردک» اسم يك قلعه‌ است که طی سالیان طولانی، قلعه اردکهای خون‌آشام بوده و بعد مرگ آخرین وارث قلعه (ارباب داک)، «ایگور» و «نانی» که خدمتکارهاى باوفای قلعه هستن، تصمیم می‌گیرن با اجرای مراسم خاصی اربابشون رو به زندگی برگردونن بنا بر دستورات کتاب راهنما، باید از یک قطره خون، تو اين مراسم استفاده می‌شد، اما ایگور به اشتباه از سس گوجه‌فرنگی استفاده می‌کنه در نتیجۀ این اشتباه، «ارباب داک» قابلیت خون‌آشامی خودشو از دست ميده و به یک اردک گیاهخوار تبدیل ميشه
واي تازه! قلعشون قابليت غيب شدن و تو یه چشم به هم زدن، رفتن به يك نقطه ديگه كره زمينم داشت،
فكرشو بكنيد!
الان شما با يك بشكن من، قلعه رو ببريد ايران!
حافظيه! سروين خيلي واسم ازش گفته! آرزومه اونجا باشم

به خودم كه مي آيم مردى را ميبینم كه زل زده است به من و از كنار تيغه بيني اش يك قطره اشك سُر ميخورد….

به خودم برگشته ام…
از كودكى ام فرار ميكنم…
فرار نه! كسى با يك تيپا مرا به امروزم پرتاب ميكند…
ميشوم همان فريال ٢٨ ساله كم حرف، همان كه فكر ميكند براى همه و هرجا كم است…
كاش آدم ها يك چيزهايى را در كودكى شان جا نگذارند…

اهورا از صندلى اش برخاست و من هنوز به همان صندلي و جاي خالي اش خيره شده ام…

شايد حق با مامان بود من وقتى وارد مكان تازه اي ميشدم يا با آدم هاي جديدى آشنا ميشدم اگر سروين و مامان همراهم نبودند تا پشت آنها پناه بگيرم و از خجالتى بودنم خجالت نكشم،
در عوض پشت حرفهايم پنهان ميشدم، اين قدر تند و بى ربط و با صداي بلند حرف ميزدم كه به خودم مجال خجالت كشيدن ندهم!
به خودم مجال ندهم تا بي دست و پايي ام را به رخ خودم بكشم…

اما چرا؟
چرا آن طور نگاهم كرد؟
تكليف آن يك قطره اشك چه شد؟

اصلا اشك بود؟

اگر نبود چرا دستش را روي صورتش كشيد و بلافاصله بلند شد و رو برگرداند؟

اصلا حالا چرا رو به آن در چوبي گوشه سالن خشكش زده است؟!

در؟!!

چرا حالا ميبينم دور تا دور اين سالن چند در بسته وجود دارد؟

حتما بالاي آن پله هاى چوبي گوشه سالن هم در اين خانه بزرگ كلى اتاق وجود دارد!
اما چرا يك نفر بايد دلش در اين مساحت وسيع، تنهايي بخواهد؟؟

خوب براى تنهايي همان سوييت ٣٠ متري من
كه گاز و يخچالش چند وجب با تختم فقط فاصله دارد كافيست…

اصلا شايد، شايد وسعت تنهايي اش از جغرافياى اين خانه رد شده باشد…

حتى اين عودى هم كه در اين خانه ميسوزد انگار ميخواهد عطر تنهايى فرياد بزند…
چرا همچين حسى به اين عطر دارم؟!
مشامم را به يارى دعوت ميكنم…
بوي دريا…

هميشه با خودم فكر ميكنم
درياى بيچاره! بزرگترين تنهاى دنياست
دريايى كه ماهى داشت
كشتى داشت، كلى عاشق و دلباخته داشت
ساحل داشت….
هيچ كس نميفهميد تنهاست…
راستى مثلا اگر دريا عاشق تك درخت باغچه خانه ى كسى شود، بايد چه كار كند؟

دريا حق نداشت جز خودش عاشق شود كه اگر شود سيل ميشود…
كه اگر سيل شود محكوم ميشود…
تيتر روزنامه ها ميشود” درياي قاتل”

با صداى صفورا كه در حال گذاشتن فنجان قهوه ميگويد:
” بفرماييد خانم”

هم او بر ميگردد، هم من دكمه خاموش افكارم را فشار ميدهم،
يك لبخند كج نه چندان باور پذير گوشه لبش ضميمه كرده است، با اشاره صفورا را مرخص ميكند،
بعد دست مي اندازد بين موهايش و نيمى از آن را با كش مشكي كه دور مچش دارد بالا جمع ميكند و اما بيخيال چند رشته پريشان روى صورتش ميشود،
حالا با اين روبدوشامبر مشكي كه گلدوزي اژدهاى طلايي دارد و اين مدل مو، فقط يك شمشير كم دارد تا از پشت يقه اش بيرون بزند و تصوير يك فرمانده سامورايي را به بهترين شكل ممكن تكميل كند،
سامورايي مو طلايي!
چه تركيب بكر و جديد و دل چسبي…

فنجان قهوه اش را بر ميدارد و با يك حالت خاص مزه مزه ميكند و من تعجب ميكنم چه طور ميتواند اين مقدار از حرارت را تحمل كند…

بعد طوري رفتار ميكند كه انگار اصلا اتفاقى نيوفتاده است و آن قطره اشك هم فقط از سر خستگي چشم ها بوده است

_ تو شركت چيزي لازم ندارى؟

دست هايم را توسط فنجان قهوه گرم ميكنم و آرام پاسخ ميدهم:
_ ممنون همه چيز خوبه

خوب! اين هم يك نوع از فريال است! اين نوعش كه ميتواند نگويد نور شركت آزار دهنده است سكوتش خسته كننده است….
همه چيز خوب است؟
خوب است! هيرسا كه باشد خوب است…

حالا قهوه اش را كامل نوشيده است،
سرش را به نشانه تاييد تكان ميدهد و بعد لب پايينش را چند لحظه محكم گاز ميگيرد، به اين نتيجه رسيده ام كه اين حركتش را وقتى عميق در حال تفكر است بي اراده انجام ميدهد

_ سختت نيست هر روز بعد كار بياي اينجا؟

فنجان را نزديك دهانم ميبرم و كمي كه لبم، تر ميشود از شدت حرارت، سريع آن را روي ميز ميگذارم

_ اينجا خيلي دوره، ولي سختم نيست، اما خودتون از اينكه اينقدر از شهر دوريد اذيت نميشيد؟

زل زده است به كف فنجانش و آن را ميچرخاند
_ از اين دور تر جايى پيدا نكردم…

جوابش آن قدرها هم پيچيده نيست! اما من نميتوانم اين جمله را درك كنم!

صداى باران شدت گرفته است و با اوج آن هر دو همزمان به پنجره ى بلند بدون پرده سالن خيره ميشويم، من با لبخند ميگويم:
_ بارون اينجا از شهر قشنگتره
صداي بوق و نور اضافه نداره! بكر تره

هر دو دستش را روي صورتش ميكشد و توجه من دوباره به آن حلقه در نيم بند انگشت كوچكش جلب ميشود

_ بارون وطن چيز ديگه ايه!

لب هايم بي اختيار ميلرزد و با بغض نگاهش ميكنم! چه قدر در اين حالت شبيه سروين شده است! چه قدر شبيه او اين جمله را گفت….

_ خواهرم هم همين رو ميگفت ولي من هيچ وقت بوي كاهگل بارون خورده وطن رو نچشيدم

سمت پنجره ميرود و من هم سريع قطره اشكم را با پشت دستم پاك ميكنم

_ وطن شما همينجاست خانم ملك! شما اينجا متولد شدى، اينجا رشد كردى

ميخندم و ميگويم:
_ مثل پدرم حرف زديد

_هيچ كس نميتونه شبيه پدر شما باشه

جا ميخورم و بلافاصله ميپرسم:

_ شما با پدرم خيلي صميمي بوديد؟

_ نه خيلي! ولي تو همون چند بار كه ايشون رو ديدم متوجه شدم آدم خاصي هستن

حالا باران تبديل به تگرگ شده است و ما راجع به همه چيز صحبت كرده ايم به غير از پرونده هاى مالى شركت…

خميازه و پلك هاى رو به پايين سقوط كرده ام باعث ميشود بپرسد:

_ گرسنه ات نيست؟
باهم شام بخوريم؟

به اين فكر ميكنم كه يك ساعت ديگر تازه به خانه ميرسم و بايد يك نودل بي مزه در آب بجوشانم و قبل از اينكه ظرفش را بشویم در تختخوابم بيهوش شوم، دلم ميخواهد پيشنهادش را قبول كنم، اما يادم مي آيد سروين ميگفت: ايرانى ها گاهى فقط تعارف ميزنند!
با لبخند جواب ميدهم:
_ بيشتر خسته ام، برم خونه بهتره

دوباره لبش را گاز ميگيرد و اين بار يك چشمش را هم جمع ميكند،
_ بمون هوا يكم آروم بگيره بعد برو، جاده خطرناكه

ساعت مچى ام را نگاه ميكنم با لبخند اطاعت ميكنم، او هم انگار اصلا نشنيده است كه پيشنهاد شامش را رد كرده ام با صداي بلند صفورا را صدا ميزند و او بلافاصله ظاهر ميشود،
همان طوركه نگاهش به من است ميگويد:
_ شام رو آماده كن!

از اينكه روز اول كارى در خانه رييسم آن هم اهورا مزداي بزرگ موسيقى، ميهمانم، مؤذبم اما بايد اعتراف كنم، پيچيدگي اين مرد برايم جذاب است، دوست دارم بيشتر صحبت كند بيشتر گوش كنم، بيشتر كشفش كنم….

اما از اينكه مثل او نميتوانم راحت صحبت كنم، مثل او از هر چيزى اطلاعات عميق ندارم، از اينكه حتى از موسيقي هيچ سر در نمي آورم از خودم شاكى هستم…
تقصير سروين است كه همه چيز را ميدانست و من دلم به دانستن او قرص بود، دلم قرص بود خواهرم همه چيز ميداند و هيچ وقت خودم تلاش نكردم…

بر خلاف انتظارم كه فكر ميكنم قرار است همينجا شام بخوريم چند دقيقه بعد صفورا اعلام ميكند شام آماده است،
اهورا كه بلند ميشود متوجه ميشوم جاي ديگرى ميز چيده شده است، دنبالش راه مي افتم از يك راهرو فرعى وارد سالن كوچكى ميشويم كه ميز دو نفره راحتي دقيقا كنار پنجره چيده شده است، نور اين اتاق قرمز نيست و اين مرا خوشحال ميكند، با ديدن غذاى گرم خانگي خوشحال ميشوم، صفورا كنار در ايستاده است، با لبخند تشكر ميكنم:
_ ممنون صفورا جون، عطرش خيلي خوبه معلومه خوش مزه است

يك طور مهربان تر نگاهم ميكند اما جواب نميدهد؛
اهورا به سردي قبل رو به او ميگويد:
_ميتوني برى، چيزي نياز داشتم صدات ميزنم

_ چشم آقا

اهورا صندلي را برايم عقب ميكشد و وقتي ميخواهم بنشينم فقط به اندازه يك لحظه كه يقه ربدوشامبرش كمي باز شده است جاي يك زخم تازه شبيه چنگ روى سينه اش ميبينم كه برايم عجيب است، اما سريع مسير نگاهم را عوض ميكنم

بعد از اينكه مينشيند، ميپرسد:
_ غذاي دريايي ميخوري ديگه؟

دست هايم را بهم ميچسبانم و ميگويم:
_ بله اونم با اشتها

لبخند ميزند و در ظرفم يك تكه بزرگ ماهى ميگذارد…

سرش كه پايين است نور شمع وسط ميز، يك سايه تاريك روى نيمي از صورتش ايجاد كرده است كه برايم جالب است متوجه سنگيني نگاهم ميشود و همان طور كه چنگال را از دهانش بيرون مي آورد، لبخند ميزند و بعد از قورت دادن غذايش ميپرسد:

_ من شب ها كاملا ايراني غذا ميخورم، چون بايد اين قدر بخورم كه واسه تا صبح بيدار موندن انرژى داشته باشم

ميخندم و ميگويم:

_ اتفاقا منم همين طور! براى تا صبح خوابيدن به انرژي نياز دارم

حالا قهقهه ميزند

_ جمله فوق العاده اى بود

من ميخندم…
او ميخندد…
اما چرا پنجره خانه بارانى است…
چرا ديوارهايش بغض دارند….

باران بند آمده بود و جاده هم خوابش برده بود، راننده بيخيال راديو شده بود…
انگار همه دنيا خاموشى زده بودند جز من!
سرم را به شيشه تكيه دادم و بالاخره جرات كردم مشتم را باز كنم، لحظه خداحافظى با همان لبخند دو حفره آدمكش لعنتى اش از جيبش اين را به دستانم سپرد و من حالا كودكى بودم كه شكلاتم را از بزرگترها در مشتم پنهان ميكردم…
من شكلاتى كه از طرف زيباترين نوازنده ويولن دنيا بود را از فريال ٢٨ ساله پنهان ميكردم، مبادا كه بفهمد من براى همين شكلات كوچك صورتى احمقانه خنديده ام و با ذوق گفته ام عاشق اين برند شكلات هستم…
مبادا اين دختر بچه كوچك خجالت بكشد …

گفته بود صبح ها ميتوانم قدرى دير تر در كمپانى حاضر شوم و از اينكه وقت داشتم و ميتوانستم قدرى قبل از خواب به آن خانه مرموزِ شبيه قصه هاى كودكى ام و شاهزاده اش فكر كنم خوشحال بودم…

***

پنجمين شكلاتى كه از او و قرار هاى بعد شركت داشتم را باز كردم مثل هربار چند دقيقه فقط نگاهش كردم و با خودم فكر كردم اين ساعت هاي آخر كسل كننده شركت را فقط همين شكلات ميتواند هول دهد تا قدرى زودتر بگذرد…

هر وقت هيرسا به شركت مى آمد از همان لحظه نخست ورودش حس عجيبى مرا بدون دليل شعف زده ميكرد، با اينكه اين روزها در تدارك كنسرت تورنتو بود و كمتر به شركت مي آمد اما همان زمان كوتاه حضورش هم، درمان همه سكوت و رخوت شركت بود،

با يك جعبه بزرگ وارد شركت شد و مثل هميشه با صداي بلند سلام داد آن هم به زبان مادري، منشى و دو كارمند ديگر هم واژه سلام را خوب ياد گرفته بودند و تلفظ ميكردند، شكلاتم را روى ميزم گذاشتم بلند شدم،
جعبه را به منشى سپرد و سفارش قهوه داد
_ چيز كيك با قهوه و يك جشن كوچيك

همه با تعجب نگاهش كردند، سمت من آمد و بعد از اينكه لپم را كشيد پرسيد:
_ بلدى كلى صفر جلوى قرار دادهامون رو بشمارى خانم حسابدار؟

خنديدم
_ اين يعني چي؟

هر دو دستش را باز كرد و با انرژى گفت:
_يعني آلبوم آخر اهورا پر فروش ترين آلبوم دنيا شده!

نميدانم چرا تا اين حد از شنيدن اين خبر خوشحال شده ام دست ميزنم و با شور ميگويم:

_ واى چه قدر خوب!

آن روز موهايم را از دو طرف بافته بودم،يك طور خاص چند لحظه نگاهم كرد و يك مرتبه و بي مقدمه گفت:
_ فقط يك پر بالاي صورتت و چند تا نقاشى روى گونه ات كم دارى

خنديدم و برگشتم تا در شيشه پنجره خودم را تماشا كنم
_ منظورت واسه دور آتيش چرخيدنه؟

جلو تر آمد دستش را روى شانه ام گذاشت و او هم به تصوير من در آينه خيره شد

_ نه! واسه اينكه همون نقاشي بشي كه تو خونه دوستم ديدم!
اصلا خودشى!

برگشتم و حواسم به بي فاصله اى بينمان نبود،
سرم به شانه اش خورد و چانه او روي موهايم سر خورد و بعد گير كرد،
خواستم جدا شوم، نشد ! فرصت نداد، جايم بد نبود
نه بد نبود!
خوب بود!
آرام بود! بدون سوال! بدون ترديد بدون حس ندانستن!

هميشه سعي ميكنم با لبخند همه آن حسى كه نبايد از من بيرون بزند را بشورم و قبل از اينكه كسي بفهمد پاك كنم
_ هيرسا! اينهمه فكر كردي تهش بفهمي شبيه يك نقاشي ام؟

عقب ميرود اما بافت سمت راست موهايم را هم با خود ميبرد و به آن خيره ميشود

_ قرار بود از روى اون نقاشى يك مجسمه درست كنه

حالا من به حركت دست هايش كه انتهاي موهايم را لوله ميكند خيره ميشوم
_ كى؟

سرش را بالا مي آورد، چشم هايش، چشم هايش!
آه چشم هايش چرا شبيه چشم هاي برادرش شده است!
همان شب كه قصه قلعه هزار اردك را تعريف كردم، چرا من ناخواسته باران به چشم هاى اين دو برادر مي آورم؟!

_ ازش نپرس
هيچ كس نبايد بپرسه
هيچ كس

موهايم را آرام از دستش بيرون ميكشم، تحمل اين حالت از يك مرد براي من مقدور نيست، دوباره پشت خنده هايم سنگر ميگيرم

_ واي به حالت اگه اون عكسه كه ميگي شبيه منه، فقط زشت باشه

با اينكه بي نهايت شبيه برادرش است اما جنس خنده هايش فرق دارد چال ندارد! ارتفاع دارد
اوج دارد…

_ تو خيلي خوشگلي دختر

آينه لازم نيست من در درياچه عسل چشم هايش دخترى را ميبينم كه نه چشم هاى رنگي دارد نه بلوند است نه هيكل تراشيده …
دختري كه حتي بيني اش به قول برادرش كوفته قلقلى است…
اما حالا زيباترين است…
حق با مامان بود…
مامان زن زيبايي بود كه هيچ وقت زيبايي اش را دوست نداشت شايد اصلا قبول نداشت!
هميشه ميگفت زني كه زيبايي اش توسط مردي ستايش نشود زيبا نيست…

من اما حالا، حالا با اينكه ميدانم شايد از بين همه آدم هاي كره زمين فقط ١٠ نفر عقيده داشته باشند زيبا هستم، براى هيرسا زيبا هستم…
زبانش از زيبايي ام ميگويد…
موريس فقط چند بار گفته بود ” موهاي زيبايي دارى” و شايد اينقدر اين صفت را نشنيده بودم كه اين طور پا برهنه دنبالش دويده بودم….

لب هايم ميلرزد و يك مرتبه بي اختيار، بغضم بى مجال زنجير پاره ميكند و عصيان ميكند…

ميدانيد؟!
آدم هايي كه شروعشان اشك مشترك

باشد…
عجيب به هم مي آيند….

****
غروب كه بساطش را پهن ميكرد، ميدانستم حالا وقتش رسيده و بايد بار و بنديلم را جمع كنم و شب در قلعه هزار اردك منتظرم نشسته است…
منشى پشت كامپيوترش سخت مشغول بود، مودبانه شب بخير گفتم و خواستم راننده را خبر كند با سر تاييد كرد، تلفنم شروع كرد به لرزيدن و لرزيدن، مثل هميشه كيف شلوغ و نامرتبم را هزار بار گشتم تا پيدايش كنم، كلمه رييس روى صفحه گوشي ام، كم ظهور ميكند اما هر بار كه مي آيد يك حس عجيب به همراه دارد…
دكمه وصل تماس را ميفشرم
_ هاى رييس بزرگ

هر وقت اين طور سلام ميدادم ميدانستم يك نيمه هلال طرح لبخند، زيبايي صورتش را چند برابر ميكند

اما اينبار جواب سلام! اسمم ميشود!
_ فريال

آن هم يك نوع دردمند و شايد مضطرب كننده!
مجال بله گفتن نميدهد و تكرار ميكند
_ فريال…
امشب لازم نيست بياى
برو خونه ات

_ اما …
شما خوبين؟!

چرا نگران ميشوم؟ چرا اين صدا مرا دچار تشويش كرده است…

اين آدم اهل مجال دادن نيست
_ خوبم خوبم، شب بخير

صداى بوق مكرر ديوانه اى كه ميگويد كسى آن طرف خط منتظر شنيدن شب بخير من نيست….

ولى اتومبيل سفيد دو در كوچكى امشب در باران وين منتظرم نشسته است و من صاحبش را براي امشب باران از هر كس بيشتر دوست دارم، إن قدر كه وقتى ميپرسد:
_ شام بريم فابيوس؟

اصلا برايم مهم نيست كه غذاى ايتاليايي دوست ندارم…

موسيقى راك با بلندترين صداي ممكن اتاق اتومبيل را ميلرزاند، راننده اي كه با عينك رفلكس نارنجى
و مدل موهاى راك با اينكه ظاهر عجيب و پيچيده اي دارد اما سادگى اش آرامش عجيبي دارد…
با خواننده همخواني ميكند، در حين رانندگي با ژست نواختن گيتار بارها مرا به قهقهه ميرساند…

ماشين را كه به نگهبان رستوران براي پارك كردن تحويل ميدهد همين كه وارد ميشويم يادم مي افتد كيفم را جا گذاشته ام، چند قدم بر ميگردم، ميپرسد:
_ كجا؟

سريع جواب ميدهم
_ كيفم رو جا گذاشتم

دستم را ميگيرد و متوقفم ميكند
_ بيا بريم داخل بعدا ميگم واست بيارن، الان مگه ضروريه؟

با لبخند ميگويم:
_ كارت اعتباريم

دستم را محكم تر ميگيرد و مرا سمت خودش ميكشد
_ وقتي با يك مرد ايروني بيرون بياي كارت اعتبارى به كارت نمياد

لبم را از داخل ميجوم و اين هيجان اصلا براي حال من خوب نيست
_ ولي من ياد گرفتم هميشه به قول بابا…
آه…
چى ميگن؟؟
اوم؟!
آهان!
جيبم دست خودم باشه

با صداي بلند در سكوت راهروى مجلل رستوران قهقهه ميزند و ميان خنده ميگويد:
_ منظورت اينه دستت توى جيب خودت باشه؟

نميتوانم خجالت بكشم! نميتوانم از تپقم در مقابل او شرمنده باشم
ميخندم…
از ته دل ميخندم

هر دو دستم را ميگيرد و يك طور مهربان دست هايم را در جيب كاپشن چرمش ميگذارد

بعد دوباره چشمش شروع به پلك زدن و پريدن شديد ميكند، دستش را دورم حلقه ميكند و ميگويد:
_ دستات سرده بهتره توى جيب من باشه امشب

دست هايم گرم شود اما يكهو تمام بدنم با شوك شديدي دچار يك انجماد سريع السير شود؟
دست هايم گرم شود و و قلبم گُر بگيرد و داغ شود و آتش بگيرد؟؟؟

خوشحال باشم اما يك نفر مدام در گوشم بگويد:
اشتباه است! اشتباه؟؟

وارد رستوران كه ميشوم نماى چوبى و صندلي هاي بزرگ چرمش با آن نور پردازي خاص و تقريبا تاريك مرا به اين فكر وا ميدارد كه بي شك اينجا نميتواند سليقه هيرسا باشد!
ميگويد:
_ اينجا رستوران مورد علاقه اهوراست، روز افتتاحيه اش با دوست دخترش اينجا افتخاري يك اجراى بي نظير داشتن

بعد يك مرتبه سكوت ميكند و به سن رستوران و پيانوى بي نوازنده اش خيره ميشود،
ميپرسم:
_ دوست دخترش نوازنده پيانوئه؟

چرا بايد بپرسم؟ چرا بايد تا اين حد برايم مهم باشد؟!

آه ميكشد
_ نه! سه تار ميزد…
سازنده ساز بود…
اما اون شب…
اون شب اينجا رقصيد!
اون بالرين بي نظيري بود مخصوصا وقتي كه اهورا واسش ويولن ميزد

آه سه تار…
ساز تخصصي تو سروين…
وقتي انگشت هاى ظريف و سفيدت را روي تارهايش ميچرخاندى آن قدر ايراني مينواختى كه كسي باورش نميشد تو بهترين پريما بالرينا مدرسه باله اروپا باشي…

تمام مدت در رستوران برايم از خاطره هاى جالب و خنده دار كنسرت ها يا سفرهايش ميگويد…
زمان در دست هيرسا مچاله ميشود و بي معني ….

شام تمام ميشود…
پياده روهاى وين به استقبالمان مي آيند…
به شلوغ ترين منطقه شهر رسيده ايم نوازنده ها و رقاص هاى خيابانى هم انگار امشب براي ما جشن گرفته اند…
با شور و ذوق سمت شلوغى ميدان ميرود دستم را ميكشد و از بين جمعيت با هم ميگذريم، نوازنده دوره گرد همراه گروهش در ميدان غوغا به پا كرده اند، زن دو رگه كه رقاص قهار گروه است با حركات بدنش توجه همه را جلب كرده است، حواسم به اوست كه صداى دختر نوجوان كنار دستم توجهم را جلب ميكند
_ اينجا رو! اين هيرسا نيست نوازنده گيتار الكترونيك گروه بلك رز؟!

هيرسا با لبخند انگشتش را به نشانه سكوت جلوى بيني اش ميگيرد و

آرام میگوید:
-چرا!
خودشه!

بعد با چشمك بامزه اش دو دختر نوجوان را به سكوت و راز دارى دعوت ميكند….

اما انگار چند دقيقه بعد خودش هم فراموش ميكند او هيرساست!
نوازنده بزرگترين و بهترين گروه موسيقي سال!

همراه زن وسط ميدان چنان فلامينگو ميرقصد كه من هم همراه جمعيت برايش جيغ ميكشم
كف ميزنم و كاش سروين بود كه به جايم سوت ميزد!
آخر من هيچ وقت سوت زدن را ياد نگرفتم…

حالا جمعيت سمتش يورش آورده اند با صبر و حوصله عكس ميگيرد، امضا ميدهد، وقتي روي زانو مينشیند و روي شكم گرد زن باردارى كه درخواست امضا دارد نقاشي ميكشد دلم ميخواهد ساعت ها تماشايش كنم…
بعد هياهوى عكس و امضا يك مرتبه دستم را ميگيرد و طورى فرار ميكنيم و ميدويم كه وقتى توقف ميكند در آن كوچه باريك نفس نفس زنان كاري جز تماشاى چشم هاى همديگر نداريم…

چند دقيقه بعد يك پشمك بزرگ در دستان من است و دعوا سر تكه آخرش كه نصيب او ميشود، او كه قدرتش بيشتر است، اما با مهربانى آن را در دهانم ميگذارد و يك بوسه نوك بيني ام ميگذارد…

يك اتفاق غير قابل پيش بيني و پيشگيرى در حال وقوع است
مثل وقتي كه يك لوله آب زير ساختمان خانه سوراخ ميشود و در حال نشتى است و ما همه آرام و بي خبر غرق خوابيم….

مرا به آپارتمانم رسانده است…
وقت خداحافظي آدم ها تازه به خودشان مي آيند كه از يك سلام تا اينجا را چه طور گذرانده اند…
سرم پايين است و دسته كليد در دستانم ميچرخد

انتهاى بافت موهايم را ميگيرد و معصومانه درخواست ميكند:
_ ميشه فردا موهاتو نبافي؟

آرام سرم را بالا مي آورم و نگاهش ميكنم، با لبخند ميگويد:
_ فردا زود ميام شركت
به خاطر تو

به خاطر من؟!
خدايا چرا هميشه احساس ميكنم جايي كه ايستاده ام يك موزاييك لق شده است و جايم محكم نيست؟!

من فقط بلدم بگويم:
_ شب خوبي بود هيرسا ازت ممنونم

موهايم را رها ميكند و ميخواهد منتظر تماشاى رفتنم بماند…

حالا پشت در خانه ام نفسم بند آمده و يك طور به در چسبيده ام كه انگار قرار است كسي مرا از خانه ام بيرون كند….

ميدانم هنوز همانجاست…
ميدانم و هنوز يك موزاييك لق است…
****

4.8/5 - (5 امتیاز)

Check Also

رمان مرگنواز پارت ۱۱

  وقتي مطمئن شدي سازت آماده است اونو روي شونه ام گذاشتي لبه تختت نشونديم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.