رمان مرگنواز پارت ۳

 

در مارپيچ جاده احساس ميكنم تمام اندام داخلى ام در هم پيچيده و حالا شايد اصلا جاى قلب و طحالم عوض شده باشد
و يك مرتبه كليه ام از دهانم بيرون بزند…

سرم را يك بالون بزرگ حس ميكنم كه از بى وزنى آنقدر سنگين شده است كه ممكن است، هر لحظه باد آن را بالا ببرد و از تنم جدا كند، هرچه حالم بدتر ميشود بيشتر گاز ميدهم،
آفتاب يك جور مسخره وسط یک هواى باراني، تيز شده در چشمانم، خم ميشوم تا عينك دودى ام را از داشبورد ماشين بيرون بياورم، همين چند لحظه كافي است…
هميشه چند لحظه براى نابودى كافي است…

صداى ترمز با اصابت يك شي بزرگ سياه به ماشين، در ميان جيغم گم ميشود…

پاهايم يارى ام نميدهند
جلو ميروم
نفس ميكشد
بدنش گرم است
خون در ميان چاله باران زده جمع شده است

دست لرزانم را جلو ميبرم، صورتش را نوازش ميكنم
” تو اينجا چي كار ميكردي آخه حيوون؟؟”

ناله ميكند و نفس هايش تند تر شده است…
سر ميچرخانم تا شايد صاحب اين گاو بيچاره را پيدا كنم…

اما باران شدت پيدا كرده و انگار جز من و اين گاو در حال مرگ كسى در اين جاده نيست، بيچاره ام، مستأصلم…
دستم را روى زخم گردنش
ميگذارم تا شايد بتوانم خون را بند بياورم، دست هايم غرق خون ميشود…

صداى كُميسرى كه در لحظات آخر حضورم در خانه فرشاد به آنجا آمده بود در سرم ميپيچد…

” جناب ملك، زخم های عجيبى توى بدن همسرتون مشاهده شده كه متاسفانه خود شما هم فعلا جزء مظنونين پرونده هستيد، مثل سقف دهان همسرتون كه يك زخم عميق و عجيب داشته!

ديوانه ميشوم، جيغ ميكشم، دو دست خونى ام را جلوى صورتم ميگيرم و هق هق ميزنم
حيوان بيچاره دوباره ناله ميكند…

تاب نمي آورم…
بغلش ميكنم و سرم را روى صورتش ميگذارم…
از چشم هاي درشت و سياهش كه اوج معصوميت فرياد ميزند، يك قطره اشك ميچكد و من دوست دارم، همينجا با او بميرم….

****

چشم هايم زودتر از تمام بدنم بيدار شده اند و بقيه اندامم دچار كرختى شده اند…
در اتاقى هستم كه تا چند روز پيش اينجا بودن و ماندن تمام آرزويم بوده است…

صداى صفورا را بالاى سرم ميشنوم
_ آقا، بيدار شدن!

سر كه ميچرخانم كنار پنجره روى كاناپه اش پيدايش ميكنم، از همان فاصله چشم هايش را تنگ ميكند و ميپرسد:
_ بهترى؟

آب دهانم را به سختي قورت ميدهم، حس ميكنم زبانم يك تكه چوب خشكيده شده است،
به سختي با يك صداي ضعيف ميپرسم:
_ من چرا اينجام؟

صفورا كنارم مينشيند، گردنم را آرام ميگيرد، كمكم ميكند سرم را بالا بياورم و يك ليوان آب بنوشم، اهورا هم زمان توضيح ميدهد:

_ دير كردى، تلفنت رو جواب نميدادی اومدم دنبالت كه سر نبش فرعى همين جاده پيدات كردم

همه آن دقايق وحشتناك جلوى چشمم ظاهر ميشود
با وحشت ميپرسم:
_ گاو بيچاره چي شد؟

نميدانم چرا پوزخند ميزند
_ واست مهمه كه باعث مرگ يك موجود زنده شدي؟

اينبار ناله ميكنم:
_ تو رو خدا بگو، مُرد؟؟

از جايش بلند ميشود، نزديك كه مي آيد صفورا با احترام جايش را به او ميبخشد، مينشيند و سرش را تا جاي ممكن به صورتم نزديك ميكند
_ مُرد! خلاصش كردم!
چون داشت درد ميكشيد

من از خون رقصنده اين چشم ها وحشت دارم، چشم هايم را ميبندم و اشك ميريزم
_ ميخوام تنها باشم

سرماي دستش روي صورتم باعث ميشود دوباره چشم باز كنم، عقب رفته است و با نفرت نگاهم ميكند، ديگر صبرم تمام شده است، بايد حداقل جواب يكى از اين علامت سوال هاى لعنتى را پيدا كنم…

_ تو چرا اون شب دستت رو قلاب كردى تو دهنم!
چرا خواستي ماهى باشم، اهورا؟

چند لحظه سكوت ميكند و بعد مي ايستد و دور تخت قدم ميزند، با اشاره از صفورا ميخواهد اتاق را ترك كند، بعد دوباره به من زل ميزند، گردنش را كج ميكند موهايش را هم از صورتش كنار نميزند!
_ تو ماهى منى! صيدت كردم! اينجا هم آكواريوم اختصاصيه منه!
از آب بزنى بيرون، مُردي افروز!
هر ماهى كه از آب بزنه بيرون ميميره!

براى اولين بار چشم هايم روي واقعيتی وحشتناك باز شده است!
واقعيتی عجيب و وحشتناک، به نام اهورا مزدا پاكزاد…
***

فريال:

ساعات طولانى است كه با صفحه مانيتور و اين ارقام و اعداد وحشتناك درگيرم!

عينكم را بر ميدارم و سرم را روى كيبورد ميگذارم، كاش فقط چند دقيقه بتوانم بخوابم اما با ضربه به شيشه بين من و ميز و همكارم مجبور ميشوم سرم را بلند كنم، همكارم پشت ميزش نشسته و با لبخند به دوربين هاى بالاى سرم اشاره ميكند، آه خدايا خواب در وقت ادارى خلاف قانون محسوب ميشود!
عينكم را بر ميدارم و با گوشه پيراهنم شيشه اش را تميز ميكنم شايد ديد واضح تر كمكم كند از پس اين پرونده مالى غول آسا بر بيايم…

ولى بي فايده است اين اعداد امروز خيال ديوانه كردنم را دارند، به هر جان كندني كه شده، ساعات كارى را سپرى ميكنم، كوله پشتى بي دسته ام كه صبح با تنه يك مسافر از دوشم افتاد و يك دسته اش كنده شد را بغل ميكنم و خودم را كشان كشان سمت آسانسور ميرسانم،
همكارم كه سِمتش چند درجه از من پايين تر است، دختر جوان اوكرايني است، در آسانسور لبخند دوستانه ام را سرد جواب ميدهد و من با خودم فكر ميكنم اين دختر حتما از خانواده جغد هاست!
با يك حساب سر انگشتى ميتوان اين را فهميد،
خوب وقتى كه ساعت ٨ شب كار ادارى اش تمام ميشود و با اتوبوس مجبور است براى رسيدن به خانه اش كه آن سر شهر است حداقل ١ ساعت در راه باشد و صبح زود هم بايد سر كارش حاضر باشد، قطعا اصلا نميخوابد كه اينقدر هر روز آراسته سر كار حاضر ميشود!

شايد هم به قول سروين آراستگى يك هنر ذاتى زنانه است كه من از آن بي بهره ام…
به طبقه هم كف ميرسيم،
روزى نيست كه جملات سروين و خاطراتش برايم مرور نشود،
چه قدر هر روز دل تنگ تر ميشوم…

صبح، پشت تلفن به آرين و آرميتا قول دادم امشب كنارشان باشم و فقط خدا ميداند كه براى رسيدن به خانه فرشاد و شب را با بچه ها گذراندن چه قدر خسته ام…

تمام طول راه در حالت ايستاده و آويزان به ميله اتوبوس چرت ميزنم،

ديدن اين دو طفل معصوم بعد از اتفاقى كه براى مادرشان افتاد برايم درد آور است و از آن بدتر، ديدن حال فرشادى كه انگار قرار نيست خوب شود!

هفته پيش از فرنود خواهش كردم بيشتر وين بماند اما همسر و دخترهايش را بهانه كرد و مثل هميشه خودش هم مثل دلش پر زد براى ستاره هاى پرچم امريكا، ميان آنهمه سرخي!

شام با بچه ها پاستا درست ميكنيم، با رقص و موزيك ميز را ميچينيم،
آرميتا به بافت موهايم آويزان شده است
_عمه چرا اينو هميشه ميبافي؟ ميخواي مثل راپانزل يك پرنس وقتي اومد دنبالت اينو از بالاى برج بندازي پايين تا بتونه بياد بالا و ببوستت؟

آرين در حال ليس زدن انگشت هايش ميگويد:
_ راپانزل خيلى خوشگل بود، شبيه عمه فريال نيست

ميخندم و نميتوانم بگويم موهايم را هميشه ميبافم چون راحت ترين روش نگهدارى است و هيچ وقت حوصله موهاى پريشان و عوض كردن حالت و مدلشان را ندارم!

در عوض دستم را به كمرم ميزنم و با اخم ساختگى پاور چين سمت آرين ميروم
_ پس كه من خوشگل نيستم! الان ميخورمت

سمتش ميروم و بوسه بارانش ميكنم، صداى خنده هايشان تمام خستگى روزم را بر طرف ميكند، اما بلافاصله خدمت كار از اتاق فرشاد بيرون مي آيد و تذكر ميدهد كه آرام تر باشيم، ميدانم برادرم اين روزها به كمك چند مدل قرص آرام بخش ميتواند كمي بخوابد…

وقت خواب رسيده و من وسط تخت كوچك در حالي كه با دو برادرزاده ام زير پتو پنهان شده ايم سعى ميكنيم ميان قصه ها و افسانه ها بخوابيم
كه يك مرتبه آرين پتو را از روى سرمان ميكشد و با يك لحن شگفت زده ميگويد:
_ اوه! عمه يادم رفت بهت بگم!
دوستم واسم كارت دعوت كنسرتش رو فرستاده

ميخندم و موهايش را بهم ميريزم
_ دوستت؟ كنسرت!

بادي به غبغبش مي اندازد
_ بله! گفته با بابا و آرميتا و شما دعوتم!
ولى آرميتا رو نميبرم

آرميتا با بغض و جيغ اعتراض ميكند و روى دست برادرش ميزند
_ اِ تو قول دادى منم ببرى پيش اهودااا

آرين اخم ميكند و با حرص جواب ميدهد
_ اهورااااا!!!! نه اهوداااا تو حتى اسمشم بلد نيستى

مداخله ميكنم و دست هر دو را آرام ميگيرم
_ آروم باشيد ببينم قضيه چيه اصلا!!!
اهورا كيه؟؟

آرميتا با يك شوق كودكانه و خاص ميگويد:
_ همون كه شبيه جان اسميته!

چشم هايم را تنگ ميكنم
_ جان اسميت؟

آرين جواب ميدهد:
_ همون كه تو كارتون پوكوهانتس بود

آرميتا دست ميكشد روي موهاي خودش و ميگويد:
_ همون كه موهاش بلنده، خيلى خوشگله، گيتار ميزنه

آرين فرياد ميزند:
_ چه قدر تو خنگي! اون ويولنه نه گيتار

هر دو را محكم در آغوش ميفشرم و ميخندم

_ اوه اوه شناختمش!

آرين ميپرسد:
_عمه! بابا نمياد!
اهورا ازش دعوت كرد ولى بابا مريضه تو ما رو ميبرى؟

آرميتا ريز ميخندد و ميگويد:
_ اگه بابا اجازه نده، به جان اسميت ميگيم بياد اينجا، عمه من شبيه پوكوهانتسه

سرش را ميبوسم، بي اختيار بغضم ميگيرد، ما هم در اين سن با سروين چه قدر آرزو ميكاشتيم و بعد تر حسرت درو ميكرديم…

پيراهن عروسكي صورتى كه مامان براي هر دو ما از انگليس خريده بود را تن داشتيم، مثل هميشه پيراهن او تميز بود و با ناز در باغچه خانه راه ميرفت،
دامن من اما گِلى شده بود و كفش هايم در استخر افتاده بود، چرخيد و دامنش را رقصاند
_ من ميخوام پرنسس اُرورا باشم!
بخوابم و با بوسه يك پرنس بيدار شم

اسم هيچ كدام از شخصيت هاى كارتونى يادم نميماند!
هرچه قدر فكر كردم اسم دختر سرخپوستى كه در خيالاتم شبيهش بودم يادم نيامد، از سروين نپرسيدم
و امروز در اين لحظات برادر زاده ٦ ساله ام اسمش را به من ياد آور شد
” پوكوهانتس”

تلخ خنديدم، هميشه با غصه از مامان ميپرسيدم:
_ مام! من چرا اين رنگى ام؟
چرا سروين بلونده؟

مامان ميخنديد و در حالى كه موهاى مشكى ام را دور شانه ام ميريخت و ميبوسيدم
_ هر دوتون خوشگليد، خيلي خوشگليد

حتى يكبار سروين حاضر به فداكارى شد و نيمي از موهايش را قيچي كرد و در همان عالم كودكى به من بخشيد…

چه قدر اين روزها جايت خالى تر از هميشه شده سروين بي معرفت، خواهر خوشگلم …
دلم تنگ شده است روى گونه هاى سفيد مرمرى ات بوسه بزنم
و تو لب هايم را محكم ببوسي و جيغ بكشي
” فريال!!! لب هات رو چرا خدا پروتز كرده”

بعد من بخندم و بدانم با اينكه زيبا نيستم، خواهرم مرا زيبا ميبیند…
دلم تنگ شده موهايم را ببافى و من برايت پينه دوز طرح بزنم روى ناخن هايت…

دلم تنگ شده حتى براي انگشت هاى كوچك و ظريفت…
به خودم كه مى آيم صورتم خيس شده است…

تو عاشق صداى ويولُن بودى خواهر هنرمندم…

آرين و آرميتا را ميبوسم و با صداى بلند ميگويم:

_ عمه چى بپوشه واسه كنسرت؟؟!

رييس قسمت ادارى شركت همانطور كه در مانيتورش، حسابرسى مالى را بررسى ميكند مدام با سوال هاي بى هدف و در جهت سرزنش، ذهنم را آشفته ميكند و من فقط حواسم به چروك هاى كتش است و با خودم فكر ميكنم اين مرد چه قدر مثل من حوصله خودش را ندارد!

امروز آسمان دلش قدرى باريدن خواسته است و به اين فكر نكرده است من مثل همكار اوكراينى ام در كيفم يك چتر خوشگل صورتى ندارم و مجبورم تا ايستگاه اتوبوس كيفم را روى سرم بگيرم و بدوم…

صاحب خانه هم امروز حتما آن قدر دل تنگ بوده است كه روى درب سوييتم يك نامه چسبانده و در خواست كرده است با او تماس بگيرم و تازه يادم مى آيد شماره جديدم را فراموش كرده ام به او بدهم،
كتانى هاى خيسم را جلوى در از پايم بيرون ميكشم، پاهاى خيس و يخ زده ام به من ميگويند، ديگر وقتش شده است كه يك كفش نو بخرم.

قبل از هر كارى مثل هر روز روى تختم، پخش ميشوم و بعد مشغول ماساژ دادن انگشت هاي يخ زده پاهايم ميشوم، اين انگشت ها خيلي وقت بود كه دلش يك لاك قرمز ميخواست اما از بعد سروين ديگر دست و دلم به هيچ قرمزي نرفت….

با تماشاى لبخندش در عكس دو نفره یمان كه هميشه روى آينه اتاقم هست من ميتوانم به زندگي لبخند بزنم…
وقتى رژ قرمز ميزد، ميان آنهمه سپيدى صورتش، دل آدم ميرفت براى يك انار سرخ ميان برف زمستان…

همانطور كه دراز كشيده ام دكمه پخش پيغام هاى صوتى تلفن خانه را فشار ميدهم…

فرنود برايم پيغام گذاشته است و درخواست دارد در اولين فرصت تماس بگيرم، ميدانم ميخواهد دوباره و دوباره در مورد هتل و برنامه هايش حرف بزند و من نميدانم چرا بعد از حادثه آتش سوزى هتل، هيچ وقت دلم نخواست نزديكش شوم، اما مثل هميشه دلم نمى آيد به دو برادر بزرگم ” نه ” بگويم…
مطمئنم روزى كه تصميم به رفتن و دور شدن گرفتم، اگر فرشاد يكبار مرا از رفتن منع كرده بود هيچ وقت حتى به صرف فعل رفتن هم فكر نميكردم، چه برسد به عملى كردنش…
پيغام بعدي برايم سراسر شوق است وقتى آنقدر خواستنى و شيرين با لهجه بامزه اش ميگويد:
_ عمه؟! عمه تو خونه نيستي؟
ما منتظرتيم!

اما يك مرتبه به خودم مي آيم، دست پاچه وسط تخت مينشينم و چه قدر پيدا كردن روزهاى هفته برايم مشكل شده است و تا بفهمم امشب شنبه است و …
جيغ ميكشم و از جايم بلند ميشوم!
خداى من فقط يك ساعت وقت دارم!
به فرشاد قول داده بودم بچه ها را به كنسرتى كه آرين مشتاقانه در انتظارش بود، ببرم!

در آينه همه آن چيزهایی كه سر جاى خودشان نيستند را تماشا ميكنم!
سمت حمام ميدوم و ميدانم شستن و خشك كردن موهايم زمان زيادى ميبرد حسابى دست و پايم را گم كرده ام، اين قدر عجله دارم كه حين خشك كردن موهايم با حوله، وقتى سمت اتاق ميروم، صورتم محكم به چهارچوب در ميخورد،
آينه با نشان دادن تورم و زخم گونه راستم حسابى حالم را ميگيرد، دستم را روى زخم ميگذارم و با لب هاى آويزان ميگويم:
_خداى من فقط همين كم بود!

عقربه هاى ساعت دنبال بازيشان گرفته و يك جور عجيب پشت سر هم ميدوند،
موهاى نيمه مرطوبم را پشت سرم ميبافم و يكبار ديگر از خودم ميپرسم:
” چرا از خير اين موها نميگذرم؟”

شايد اين تنها چيزى است كه از دوران نوجوانى، دوران خوشحالى ام برايم باقى مانده است ….

يقه اسكى سفيد و دامن جين تيره ام، اين روزها تنها لباس هاى رسمي ام است!
هرچند كه كت كوتاه جينم كمى كهنه شده است اما ميدانم تنها گزينه اى كه به بلوز و دامنم بيايد و مناسب سرماى امشب وين باشد همين است و بس!

سرماى اين فصل حسابى پوستم را خشك كرده است، سراغ مرطوب كننده كه ميروم مثل هر بار بغض ميكنم،
چند سال گذشته بود ولى اين مارك مرطوب كننده با عطر ياسمين مورد علاقه سروين، عضو ثابت خريدهاى ماهانه ام بود و عجيب ترين و دردناك ترين عطرش، عطر خواهرم بود كه فراموش نميشد…
كه درد مي آورد
كه ميسوخت….
مثل هميشه جز رژ لب حوصله هيچ وسيله آرايشى ديگرى را هم ندارم…

واكنش آرين و آرميتا بعد از ديدن من واقعا از قبل قابل حدس بود، آرميتا با يك نگاه ناراحت ميپرسد:
_ عمه! بازم كتونى؟

اما آرين فقط با چشم هايش اعتراض ميكند…

به محض ورودم به سالن اجرا با ديدن ازدحام جمعيت، دچار يك استرس ذاتى ميشوم، اين جور مواقع سروين هميشه به جاى من در ميهماني هاى پدرم ظاهر ميشد و ميدرخشيد و چه قدر از او بابت حضورش سپاسگذار بودم هرچند كه بعد اتمام ميهمانى، هميشه بابا با سرزنش، اين جمله هميشگى را تكرار ميكرد…
” تو چيت از سروين كمتره دختر؟ چرا ازش ياد نميگيرى”

چرا سروين؟ چرا واقعا هيچ وقت از تو ياد نگرفتم، از غريبه ها نترسم و بتوانم بدون تُپق، چند كلام صحبت كنم!

به قسمت وى آى پي راهنمايى ميشويم و من بيشتر معذب ميشوم، اما بچه ها سر از پا نميشناسند و همين من را به ماندن و شاد بودن مصمم تر ميكند…
سالن مملو از هيجان هست و همه باهم از هر مليتي يك صدا ” اهورا اهورا ” فرياد

ميزنند
من آرام روى صندلى ام نشسته ام و به سن زل زده ام…

يك مرتبه سالن تاريك ميشود و چندين مشعل بزرگ همزمان روى سن روشن ميشوند …
دست خودم نيست، بي اختيار با ديدن آن حجم آتش دچار اضطراب ميشوم و چشم هايم را ميبندم …
سكوت، سالن را فرا گرفته و جز صداى شراره هاي آتش چيزى به گوش نميرسد، چند ثانيه بعد يك نواى دلپذير تمام ترسم را تسكين ميدهد
آرام است آرام…
همان قطعه اى كه سروين هميشه گوش ميداد…
تازه به خاطر مي آورم سروين چندين آلبوم از اهورا مزدا پاكزاد هميشه در ماشينش داشت و گوش ميكرد…

نميدانم چه قدر گذشته است اما حالا چشم هايم، دلشان بيدارى ميخواهد…
دلش تماشاى نوازنده اين نُت هاى دل نشين را ميخواهد…
از ميان دالانى كه با چندين مشعل آتش ساخته شده است، همراه سازش وارد سن ميشود، همچنان آرام مينوازد،
سر تا پا مشكى بر تن دارد
پيراهنش انگار با دكمه هايش قهر كرده است!
سر تا سر جلوى پيراهن حتي دكمه هاى آستينش بسته نشده است…

به محض ورود، حس ميكنم تيزى نگاهش روى من مينشيند از اين توهم خودم دست پاچه ميشوم، آرين با ذوق جيغ ميكشد و بالا پايين ميپرد، يك مرتبه شعله ها اوج ميگيرند و حالا اين قدر سريع و خشن مينوازد كه ميتوانم قسم بخورم اسم اين قطعه بى شك بايد ” رقص آتش” باشد…

همه توجهم به گردنبندش است كه شبيه دندان تيز يك حيوان وحشي است، كه اصلا حس خوبى به آن ندارم…
رنگ موهايش ميان آتش بيشتر ميدرخشد، چشم هايش را ميبندد…
گاهى كف زمين سن مينشيند و گاه با سازش خيال پرواز دارد،
اجرا با استقبال شديد حضار همراه ميشود، هربار احساس ميكنم بيشتر از همه سالن، حواسش به ماست ….

بعد از اجراى آخر، آرين با خوشحالى دسته گلى كه با سليقه من خريدارى شده را سمت سن ميبرد اما اهورا مزدا پاكزاد، اشاره ميكند پشت سن برويم، وقت گم كردن دست و پايم رسيده است، با راهنمايي چند تن از نگهبانان سالن از راهرويي وارد اتاقى ميشويم كه تيم اجرا در آنجا مستقر هستند، به محض ورود، خودش به استقبالمان مي آيد، صدايش برايم يك طور عجيب دل چسب است، تارهاى صوتي اش هم چون تارهاى سازش خوب كوك شده اند …

دسته گل را از آرين ميگيرد و بعد همزمان هر دو برادر زاده ام را بغل ميكند، حالا نوبت من رسيده و هنوز نگاهش همانقدر تيز است…
دستش را سمتم دراز ميكند
_ خوش اومديد ليدي

دستم كه از شدت عرق خيس شده است را جلو ميبرم، تا اين حد سردي دستانش برايم قابل باور نيست، چند ثانيه دستم را ميفشرد، بعد دست خودش را يك طور خاص جلوى بيني اش ميگيرد و استشمام ميكند وقتى اسم برند كرم موطوب كننده ام را ميگويد، دلم ميخواهد با همه عشقم بگويم، اين تنها يادگار خواهرم است…
همه چيزش را از ما گرفت اما عطرش را جا گذاشت…

گاهى وقت ها يك سطل پر از آب يخ، ضرورى ترين وسيله ممكن ميشود…
مثلا همين حالا كه من سر ميز شام با يك نوازنده معروف، نه معروف ترين نوازنده ويولن همراه برادر زاده هايم نشسته ام و اصلا يادم نمي آيد چه طور امشب كه فقط قرار بود در كنسرت شركت كنيم، به اين رستوران خصوصى و مجلل ختم شد؟!

آرين و آرميتا از شدت ذوق لحظه اى ساكت نميشوند و مدام از اهورا مزدا سوال ميپرسند، مردى كه براى من تعريف نشده ترين عنصر كره زمين است! نميدانم چرا دلم ميخواهد گاهي انگشتم را داخل پوستش فرو ببرم و باورم شود اصلا واقعي است يا تنها يك شبح است؟!

اين اولين بار است كه به كسي همچين حس عجيبي دارم،
حتي حالا كه دكمه هاي پيراهنش را بسته و با كت رسمي اش كمي لباسهايش معقولانه تر به نظر ميرسد، هم حس من تغييرى نكرده است!
در حال تكه كردن استيك آرميتا با چاقو، يك مرتبه خنده ام ميگيرد، با ياد آوري تشبيه اين مرد به جان اسميت توسط آرميتا، اصلا نميتوانم نخندم،
چنگالش را از دهانش بيرون مي آورد و بعد از پاك كردن دهانش با دستمال سفيد، با يك لبخند فوق مؤدب ميپرسد:
_ اتفاق خنده داري افتاده خانم ملك؟

دستپاچه ميشوم و پاهايم را در هم جمع ميكنم و سعي ميكنم من هم موقرانه لبخند بزنم، اما يك مرتبه صداي سروين در گوشم ميپيچد
” واى فريال! لازم نيست موقع خنديدن، طرف مقابل همه دندون هات رو ببينه”

از خير خنده ميگذرم و پاسخ ميدهم:
_ نه نه از خوشحالي بچه ها خوشحالم

هر دو ابرويش را هم زمان بالا مي اندازد و باز همان نگاه آزار دهنده اش كه در اين يك ساعت روانه صورتم كرده است را خرج ميكند بعد به گارسون اشاره ميكند جام هايمان را پر كند اما من بلافاصله ميگويم
_ نه نه ممنون من امشب بايد بيدار و هشيار باشم كلى پرونده ناتموم دارم كه بايد تحويل رييسم بدم

گارسون را مرخص ميكند و خودش هم از نوشيدن منصرف ميشود، دست به سينه به صندلي تكيه میزند و ميپرسد:
_ نميدونستم داريوش جان دختر دارن! روز خاكسپاري همسر برادرتون متوجه شدم

وقتى يك دختر با ظاهر و ادبيات من در مقابل يك جان اسميت آن هم در نوع لفظ قلمش قرار ميگيرد، چه قدر بيچاره ميشود!

موهاى صاف و روشنش چه قدر شبيه موهاى سروين است زل زده ام به تيره و روشن موهاي آراسته اش و اصلا يادم رفته است بايد جواب سوالش را بدهم كه سرفه اش نگاهم را پرت ميكند به دور دست ها

_ آه! ببخشيد يك لحظه فكرم مشغول شد،
من …
من شنيدم، يعني از برادرام شنيدم كه با پدرم اين اواخر معاشرت داشتيد، اما اون زمان من نبودم!
يعني وين نبودم!
بعد برگشتم اما پيش بابا نبودم!
آه چي دارم ميگم؟
من با بابا يكم مشكل داشتم
واضحش اينه مستقل شده بودم

عميق و با دقت نگاهم ميكند، آرام ميپرسد:
_ شدين؟

چشم هايم گشاد شده و سوالش را با سوال پاسخ ميدهم:
_ چى شدم؟

ميخندد و اين اولين بار است متوجه چال عميق گونه هايش ميشوم و برايم چه قدر جالب است يك مرد در عين جذابيت و خشونت مردانه اين قدر ظريف و زيبا خلق شده باشد

_ مستقل!

ميخندم و اينبار نگران دندان هايم نيستم

_ اي … تقريبا

يك چشمش را تنگ ميكند و لب هايش همچنان ميخندد، دست بين موهايش كه ميكشد دلم ميخواهد من هم يكبار جنس اين موها را بتوانم لمس كنم، به نرمى موهاي سروين…
وقتي سرش را روى پايم ميگذاشت و نوازشش ميكردم و او برايم از اصفهاني كه هرگز نديده بودم ميگفت…

گارسون ميز شام را جمع ميكند و براي بچه ها دسر شكلاتي مي آورد، حسابى سرشان گرم شده است،چرا دلم ميخواهد حرف بزنم!
حرفهايى كه چند سالي است به خودم هم حوصله گفتنشان را ندارم

اينبار زل زده ام به انگشت شصت دست چپش كه ميان انگشت هايش فقط همين انگشت ناخن بلندى دارد

_ راستش، راستش بايد ببينيم استقلال رو چي تعريف ميكنيد،
من مستقلم ولي شايد موفق نه!
مثلا كار ميكنم خونه گرفتم ولي هميشه مشكل دارم، نه فقط مشكل مالي ها!
يك جور با روز مرگيم مشكل دارم!
ميدونيد آدم مستقل ميشه يك چيزي بدست بياره

آرام ميان حرفم را ميگيرد

_ طبيعتا بايد خيلي چيزها هم از دست بده

_ بله بله ولي در ازاش يك چيزي بدست بياره!
اما من فقط از دست دادم!
مادرم رو
سال ها و روزهاي آخر حيات پدرم رو…
به دنيا اومدن و بزرگ شدن برادر زاده هام رو

بغضم را بايد جمع و جور كنم آبرو داري كنم اما نميتوانم، هيچ وقت! هيچ وقت خودم را براي اين قسمت از دست دادنم نميبخشم، صدايم ميلرزد
_ خواهرم…

سرش را پايين مي اندازد انگار براى اينكه مرا مجبور كرده به اين قسمت صحبت برسم، شرمنده است…

همانطور كه سرش پايين است ميپرسد:
_ شما چند سالتونه؟

قطره اشكم را سريع پاك ميكنم و با لبخند ميگويم:
_ دو و هشت

سرش را بالا مي آورد و با تعجب تكرار ميكند
_ دو و هشت؟

با خنده ميگويم:
_ خوب ٢٨ عدد دردناكيه!

دوباره چال گونه هايش را به نمايش ميگذارد

_ اين طور پس ٣٤ كشنده است!

دستهايم را روي ميز در هم قفل ميكنم و

دوباره دلم ميخواهد احمقانه ترين اعتقاداتم را با شوق براي كسی تعريف كنم

_ ميدونستيد مجموع اعداد سن هركس عدد عقليشه؟

دست ميكشد روي ته ريشش

_ يعنى مجموع ٢ به علاوه ٨ شما ميشه ١٠
و ٣ به علاوه ٤ من ميشه ٧؟
اين عدد عقليمونه؟
عادلانه است؟
اين طوري يك پيرمرد ١٠٠ ساله كم عقل تر از يك بچه ٥ ساله است

آرين قهقهه ميزند و من با ذوق ميگويم:
_ خوب درسته ديگه!
پيرمرد ١٠٠ ساله نميخواد آرزو كنه، نميخواد بخنده، نميخواد بازي كنه، پس عقلش كمتر از يك بچه ٥ ساله است

صداي خنده اش بلند ميشود

_ اين عجيب ترين و خنده دار ترين فلسفه اعتقادي بود كه شنيدم

_ تازه خنده داريش ميدونيد چيه؟ اين كه اين فلسفه حسابرس مالي يك شركت بزرگه

ليوان آب را سر ميكشد و با همان خنده ميگويد:

_ جز آرزوى نجات شركت! دعاى ديگه اي از پروردگارم ندارم

دوباره دلم بيشتر احمق بودن ميخواهد كه ميپرسم:
_ پروردگار؟ راستي معني اسمتونم همين ميشه؟

اما انگار دل او جواب دادن به سوال احمقانه ام را نميخواهد كه بازى با بچه ها را ترجيح ميدهد…

راننده فرشاد جلوي رستوران منتظرمان است و اهورا مزدا تا نزديك ماشين براي بدرقه ما مي آيد، بچه ها هنوز از او سير نشده اند و او قول ميدهد قرار بعدي را هرچه زودتر با پدرشان بگذارد…

بچه ها سوار شده اند و او دستش را براي خداحافظي سمتم دراز كرده است

دست كه ميدهم دست ديگرش را هم دخيل ميكند براي نگاه داشتن دستم، سرد! مثل همان چند ساعت پيش…

_ خوشحال ميشم كنسرت بعدي تشريف بياريد

حق با بابا بود من هيچ وقت آداب معاشرت بلد نبودم

_ راستش من…
من زياد اهل موسيقي نيستم

به خودم كه مي آيم، ميفهمم چه قدر جمله ام بي ادبانه بوده است و ميخواهم جمع و جورش كنم
_ آه يعني ببخشيد منظورم اينه زياد اطلاعات ندارم برعكس خواهرم، راستي اون از طرفداراتون…

اجازه نميدهد با يك فعل، جمله بيچاره ام را كامل كنم
دستم را رها كرده و ميان حرفم ميگويد:

_ در هر صورت من از آشنايي با خانمى به متفاوتى شما خوشحال شدم و دوست دارم به هر بهانه اي كه شده دوباره ببينمتون و بيشتر از فلسفه اعتقاديتون مخصوصا قسمت اعداد بدونم

من واقعا نميدانم اين طور مواقع بايد چه بگويم!
حق با سروين بود من با دنياى مردها بيش از حد غريبه ام!
تعامل با آن ها را بلد نيستم!
كه اگر بلد بودم يك روز آفتابي با يك كوله خال دار پر از لوگو و استيكر قلب و لبخند، خانه را براي داشتن موريس ترك نميكردم!
با پدرم خداحافظى نميكردم!
اصلا ميداني سروين! وقتى تو رفتى من دلم ميخواست همانقدر مثل تو شجاع باشم!
رفتن بلد باشم!
من هم از آن خانه اندازه تو دلزده بودم!
شايد هم موريس بهانه بود!
بهانه اي كه مرا بدون پول و اسم رسم پدرم نخواست!
تو درست ميگفتى سروين!
من از مردها، سر در نمياورم….

مثلا همين الان كه پشت دست اهورا مزدا پاكزاد روي زخم گونه ام آرام تبديل به نوازش ميشود و ميگويد:

_ لطفا امشب يخ بذاريد روى اين كبودى، حيف صورت زيباتونه…

من!
من حتى نميدانم بايد تشكر كنم!
يا دستش را پس بزنم و بگويم:
” اين كبودي در رنگ پوست من اصلا مهم نيست”

اما فقط بلدم خشكم بزند!
و بعد در تصورات خودم شبيه يك غاز تاكسیدرمي شده باشم…

امشب تمام ميشود اما ميدانم اين شب هيچ وقت در زندگى ام تمام نميشود…
كسى حتما اين شب را تا هميشه به ديوار روزهاي عمرم، پونز خواهد كرد…

بچه ها اصرار ميكنند شب را آنجا بمانم، ميدانم كلي كار ناتمام دارم اما اين راهم ميدانم كه امشب فقط بايد فكر كنم!
فقط بايد به دست هايي فكر كنم كه به جاي آرشه سازش پوست هميشه خشك مرا نوازش كرده و نگران كبودي صورتم بوده!
بعد بخندم!
بخندم كه پوكوهانتس قبيله بدوى سرخ پوست ها آنقدر شجاع بود كه به چشم جان اسميت بيايد اما من….

بعد پس گردن خودم بزنم و بگويم احمق جان اين فقط يك شام ساده بود و او معروف ترين نوازنده ساز و تو فقط فريال!
فريالى كه حتى موريس، ساده ترين پسر وين هم نخواست كه او را بخواهد….

هر شب قبل از خواب يك هيولاى بزرگ به اتاقم مي آيد، هيولايى بزرگ اما از جنس ابر…
ابرهاى خاكسترى كه به جاى باران، جنينِ ترس را بارور هستند…
ترس هاى روى هم انباشته شده…
برعكس قديم تر ها ديگر از اين هيولاى ابرى پر از ترس، نميترسم..
هيولايي كه ميدانم كشتن و خوردن بلد نيست! فقط ترساندن بلد است، اصلا كارش اين است كه شب به شب ترسهايم را جلوي چشمانم برقصاند،
حالا ديگر از دست دادنى ها را از دست داده ام و رقص و پايكوبى اين هيولا نميتواند شبيه كوس قبل از مرگ باشد…

آه كشيدم و بعد از اينكه پتوى آرميتا را رويش كشيدم گونه اش را بوسيدم و با خودم فكر كردم فرقى نميكند يك دختر در چه سنى بى مادر شود، اصلا دختر بى مادر غريبانه ترين نوع يتيمى است…
دل تنگ مامان ميشوم، دل تنگ اينكه هر شب قبل خواب صداى تق تق كفش هايش را در پله ها احساس كنم و بعد خودم را به خواب بزنم و بدانم بعد از سر زدن به اتاق سروين حتما سراغم مي آيد و مرا هم ميبوسد…
من در اوج كودكى هم هيچ وقت به سروين حسادت نميكردم! وقتي همه از او بيشتر تعريف ميكردند، وقتى او زيبا تر بود
وقتى او در كلاس باله مثل يك قو ميرقصيد و من فقط مثل يك توپ گرد، غلت ميخوردم…
وقتى كه او جزو گروه سرود مدرسه انتخاب شد…
وقتى نقش او در تئاتر، پرى دريايي بود و من قورباغه خانم، هم حسادت نكردم!
وقتى ميديدم مامان به او بيشتر محبت ميكند، خوشحال ميشدم! چون آن وقت ها كوچكتر از آن بودم كه بفهمم داريوش ملك فقط پدر من و فرشاد و فرنود است و علت كم توجهى و سخت گيرى های بي دليلش همين ناىِ اول كلمه” ناپدرى” است، هميشه غصه ميخوردم كه چرا بابا سروين را كمتر از من دوست دارد و وقتى مامان بيشتر به او توجه ميكرد انگار جايي از وجدانم آرام ميگرفت…

يادم مي آيد عمو همايون هميشه ميگفت شما دو خواهر مرا ياد شمس و مولانا مي اندازيد…
عمو ميدانست من تا چه حد شيفته و مريد خواهرم هستم،
شمسى كه رفت و بعد رفتنش هزار شمس از روح مولانا در عالم هستى تابيده شده بود…
اما واقعيت اين بود كه سروين، شمس شدن را بلد بود و من هيچ وقت مولانا نشدم…
هيچ وقت…

اشك هايم را پاك ميكنم، ميدانم امشب هم يكي از همان شب هاي هفت شب هفته است كه بايد يك مرتبه براى مامان و يك مرتبه براى خواهرم مرثيه بخوانم…
بعد براى مانلى و يتيمى بچه هايش…
بعد بمانم بين اين كه حسم به بابا هنوز دلخورى است يا دلتنگى، شايد اگر كوتاه آمده بود، مامان زنده بود..
من نرفته بودم و سروين…
آه سروينم، تو بدترين نوع رفتن را انتخاب كردى …

و مرثيه و غم جدى امشبم، جدايي از برادر زاده هايم، آن هم بعد از يك هفته است، يك هفته كه شب ها را اينجا گذراندم با هم شام خورديم، با هم قصه خوانديم و امشب احساس كردم فرشاد از وابستگي بيش از حد فرزندانش به من بيم دارد…
حق داشت! آخر فرشاد يك بار كندن و رفتن مرا ديده بود. شايد ميترسيد بچه هايش يكبار ديگر طعم جدايي و از دست دادن را تجربه كنند…

همان طور كه كنار تخت نشسته بودم، سرم را روى بالش آرميتا گذاشتم و به خودم قول دادم قبل از بيدار شدنش، بروم و از اين به بعد فقط هفته اى يكبار براى ديدنشان بيايم…

هنوز چند دقيقه نگذشته بود كه با صداى تكان خوردن دستگيره در اتاق، سرم را بلند كردم و چند ثانيه بعد آرين با پيژامه خالداري كه تن داشت تلفن به دست پاورچين سمتم آمد!
يك ساعت پيش شب بخير گفته بود، متعجب و آرام پرسيدم:

_ آرين! بيدارى چرا؟

دستش را به علامت سكوت جلوى بيني اش ميگيرد و در حالي كه تلفن را روبه رويم ميگيرد با صداي خيلي آرام شبيه پچ پچ ميگويد:
_ هر شب قبل خواب با اهورا حرف ميزنم، امشب با شما كار داره

لبم را محكم گاز ميگيرم و با چشم هاي متعجب تلفن را ميگيرم و از جايم بلند ميشوم، دست آرين را ميگيرم و از اتاق بيرون ميرويم، به محض بستن در، آرام در گوشي زمزمه ميكنم:
_ الو، آقاى پاكزاد

صدايش در عين آرامش يك طور عجيب طغيان گر است

_ شب بخير خانم

آرين ذوق زده به من چشم دوخته است
_ شبتون بخير
من…
من شرمنده ام
خبر نداشتم آرين هرشب زنگ ميزنه و وقتتون رو …

انگار اين مرد، دزدِ فعل همه ی جمله هاى من شده است

_ شب ها بيدارم، خودم هم لذت ميبرم از هم صحبتى آرين،
شما خوب هستيد؟

دستپاچه ميشوم و ميدانم براي تمركز بيشتر بايد بنشينم، سمت اتاق آرين ميروم و در حالي كه روي تختش مينشينم پاسخ ميدهم:

_ بله متشكرم

_ ميدونستيد صحبت با يك هم زبون و هم وطن گاهي بزرگترين خواسته من در شبانه روزه؟

من حتى نميدانم جواب اين سوال چيست؟
تازه به خودم مي آيم كه آرين در اتاق نيست و معلوم نيست كجا غيبش زده

_ واقعا؟ شما تنهاييد؟

سوالم مسخره است! ميدانم مسخره است؟

_ واقعا تنها تر از كسي كه هر شب در آرزوي شنيدن يك شب بخير به زبان مادريش هست، كسى وجود داره؟

اين را هم نميدانم كه چرا حالا و به او كه

غريبه است بايد بگويم:

_ بله! تنهاتر كسيه كه اصلا شب ها كسي بهش شب بخير نميگه!
مثل فريال هر شب توى آپارتمانش

چند لحظه سكوت و يك سوال كوبنده
_ نگيد كه دخترى به زيبايي و استقلال شما، دوست پسر نداره؟

ميخندم! به خودم؟ يا به سوالش؟

_ داشتم! ولي متاسفانه هم زبون نبود و اگه حالا هم بود به زبون مادري بلد نبود شب بخير بگه

_ پس بهتر كه نيست ديگه خانم!
اصلا چه معني داره يكى به جاى شب بخير خوشگل خودمون با اون تلفظ زشت و خشن حرف ” خ”
بگه گوته ناخت

صداى شب بخير گفتن موريس در سرم ميپيچد و يك مرتبه مثل آدمي كه كسي از ميان يك بازي كودكانه گوشش را گرفته و بيرون كشيدتش با ناباورى ميپرسم:

_ شما از كجا ميدونيد موريس، آلماني بود؟

دوباره چند لحظه سكوت و بعد صداي يك خنده دلچسب

_ حدس زدم خانم، چون هميشه به نظرم سرد ترين زبون دنياست!

اجازه كش پيدا كردن اين بحث را نميدهد و سريع فرمان بحث را سمت ديگر ميچرخاند
_ راستش بايد باهاتون دوتا مسئله رو مطرح ميكردم

سرفه ميكنم و مثل هرباري كه بابا قرار بود توبيخم كند صاف مينشينم

_ بفرماييد
_ اولى اينكه برادر زاده هاى خوشگلتون من رو واسطه كردن ازتون درخواست كنم، بيشتر اونجا بمونيد

با غم به آدم آهني گوشه اتاق آرين، خيره ميشوم
_ كاش ميشد قبول كنم

_ كاش؟ يعني جز محالات محسوبش کنم و اصرار نكنم؟

آه غليظم، سينه ام را ميسوزاند
_ بله متاسفانه

_ نگران شدم براى مطرح کردن خواسته دومم

_ نه خواهش ميكنم بفرماييد مقدور باشه حتما انجام ميدم

_ راستش از صحبت هاى اون شب متوجه شدم، شما حسابدار هستيد، درسته؟

_ بله

_ من واقعا به يك حسابدار معتمد و هم زبون براي كمپاني موسيقيم نياز دارم

يكه خورده ام و واقعا نميدانم حسم چيست!

_ هم زبون هستيم، ولى معتمد رو از كجا مطمئنين آقاي پاكزاد؟!

اينبار يك طور عجيب ميخندد

_ دختر مردي به متمولى داريوش ملك نميتونه در زمينه مالي غير قابل اعتماد باشه

به عادت هميشه ام انتهاى موهاى بافته ام را روي صورتم آرام آرام تكان ميدهم و بدون اينكه بخواهم به درست و غلط بودن جمله ام فكر كنم ميگويم:
_ من فقط فريالم!
نه اسم و رسم پدرم رو دارم نه مال و منالى!
اتفاقا كارت اعتباريم كلى بدهي داره!

_ پس شما بهترين گزينه براى من هستيد!
آدمي كه خودشه! بدون نياز به چتر ديگران!
اينجور افراد قابل ستايشن

چيزي در دلم ميلرزد!
اين بار اوليست كه حس تحسين شدن را ميچشم…
من حتى روز فارغ التحصيلى ام تحسين نشدم!
بابا هيچ وقت تشويقم نميكرد!
حتي موريس مرا بابت همين بي نيازى از چتري كه براي خودم نيست، ملامت كرد و رفت…

صداى قلپ قلپ آب و بعد ريه هايى كه از شدت درد و آماس ميخواهند دست به خود كشى زنند…
به شيشه ميكوبم تا كسى متوجه اسارت من در اين جعبه شيشه اى پر از آب شود، جعبه جواهرم را ميبینم كه عروسك هايش در حال رقص هستند و حتى موزيكش را ميتوانم بشنوم…

مسخ ميشوم، غرق شدن را فراموش ميكنم، ديگر نفس نميخواهم، زل زده ام به رقص دو آدمك شيشه اى جعبه جواهر…
ناگهان محكم به شيشه كوبيده ميشود، سرم را در آب سمت صدا ميچرخانم،
با ديدن دستى سوخته،
وحشت زده جيغ ميكشم و بيشتر آب ميبلعم….

از خواب پريده ام…
جيغ كشيده ام…
عرق كرده ام…
ميلرزم…
گريه ميكنم…
ترسيده ام…
اما اين سوييت ٣٠ مترى، مامان ندارد كه بيايد و برايم يك ليوان آب بياورد بغلم كند و بگويد فقط خواب ديده ام…
بابا نيست كه دستور دهد تمام چراغ هاى خانه را برايم روشن كنند تا نترسم…

سروين ندارد كه بيايد روى تختم و تا خود صبح محكم بغلم كند و بگويد:
” بس كه شام خوردى تپلى من”

ديگر تپلى نبودم…
رژيم نگرفته بودم، ورزش نكرده بودم…
زندگى در تنهايى بهترين و معجزه انگيزترين قرص لاغرى دنياست…

تازه متوجه ميشوم هوا روشن شده است و از اينكه شب امتداد ندارد، چه قدر خوشحالم…
پاهايم سر شده است و به سختى از جايم بلند ميشوم، از مقابل آينه كه ميگذرم يك مرتبه بر ميگردم دست ميكشم بين موهايم و بيشتر آشفته شان ميكنم، بعد انگشت ميكشم زير چشمانم كه گود افتاده اند به خودم ميگويم:
” اهورا مزدا پاكزاد قراره امروز زشت ترين حالت ممكن من رو ببينه “

شيشه اتوبوس امروز اما قدرى از آينه مهربان تر است، شايد هم به لطف اين كلاه و شال گردن صورتى كه سروين برايم خريده بود كمى صورتم خوشرنگ شده بود،

به كالنبرگ رسيده ام و ميدانم از اين بام ميتوان زيبا ترين چشم انداز وين را تماشا كرد و قرار كارى اهورا مزدا در اين منطقه توفيق اجبارى بود كه بعد سال ها بتوانم وين را از اين منظره ببينم…

آخرين مرتبه اى كه سروين به اصفهان ميرفت، مرا اينجا آورد،
همين جا بغلم كرد و قول داد اينبار كمتر پيش عمه اش در اصفهان بماند …
قول داد زود برگردد…
كاش هميشه و قبل هر خداحافظى از او قول برگشت، ميگرفتم…

روى بام چشم هايم را ميبندم و اجازه ميدهم باد صورتم را لمس كند شايد دلش به رحم بيايد و عطر خواهرم را كه شايد از آن روز، كمي اينجا جا مانده باشد را برايم بياورد…

اما اين باد عطرى شبيه چوب صندل و عود تند، با خود آورده است…

_ صبح بخير خانم شكلاتى

هول ميشوم و چشم هايم را باز ميكنم، كنارم ايستاده و دست هايش را به حفاظ بام تكيه زده است و سرش را سمتم كج كرده است..
خودش است…
اين عينك صفحه گرد زرد زينتي و كلاه گشادِ اسپورت و خاصش هم نتوانسته اين حجم زيبايى اش را استتار كند…

مگر چند نفر در دنيا ميتوانند با يك مشت مرواريد مرتب سفيد بخندند و هم زمان دوچاله آتش فشان در گونه داشته باشند؟؟

سريع سلام ميدهم و او هنوز لبخند دارد، دستش را جلو مي آورد و كلاهم را روى سرم مرتب ميكند، سردم ميشود، شايد هم خجالت زده ام…
_ پوستت درست شبيه يك شكلات خوشرنگه كه امروز با كاغذ صورتى پيچيديش

اين راحتى در جمله ها و صفت ها يك مرتبه از كجا پيدايشان شده است؟!

فقط ميتوانم تشكر كنم و او يك بار ديگر با لبخند تماشايم كند…

سمت ميز صبحانه اى كه از قبل آماده شده است هدايتم ميكند، خودش صندلى را برايم عقب ميكشد، چند سالى ميشود وقت صبحانه خوردن نداشته ام، اما اين ميز صبحانه مفصل، اشتهايم را تحريك نميكند،
در حالى كه يك تكه ژامبون در دهانش ميگذارد با اشاره به ميز ميگويد:
_ شروع كن!

يك زيتون سياه برميدارم و لبخند ميزنم
_ ممنون از دعوتتون، اينجا جاى قشنگيه

سرش را يك طور خاص دور تا دور ميچرخاند و بعد در حالى كه يك ابرويش بالاست ميگويد:
_ فقط يك صداى سه تار كم داره

با تعجب ميپرسم:
_ سه تار؟؟؟

با سر جواب مثبت ميدهد

_اونم سه تار استاد پير نياكان

_ فكر نميكردم اهل موسيقى سنتى باشيد!

در حال شكستن تخم مرغش ميگويد:

_ اشتباه فكر ميكردى، من يك ديوانه موسيقي ام كه از قضا، ساز تخصصيم ويولنه

ذوق زده يك تكه نان بر ميدارم
_ خواهرم سه تار ميساخت

تخم مرغش را در ظرفش رها ميكند و نميدانم چرا ديگر نگاهم نميكند
_ تخصصشون اينه؟

آه ميكشم و ميگويم:
_ ساز ميساخت ولى مجسمه سازى خونده بود، خيلى تو كارش هنرمند بود، ميخواست گالرى بزنه اما…

نميدانم بغض من مانع ادامه جمله ام ميشود يا جمله او

_ بهت نميخوره كم اشتها باشي، لطفا مشغول شو

تازه متوجه ميشوم نان هنوز در دستم مانده، بغضم تبديل به لبخند ميشود

_ منظورتون اينه من چاقم كه بهم نميخوره كم اشتها باشم؟

با صداى بلند اما يك طور عجيب ميخندد…
_ نه خانم! منظوم اينه آدم هاى خوش مشرب اصولا خوش اشتها هستن!
_ راستش ترجيح ميدادم يك تابه پر املت ايرانى اينجا بود

ميخندد

و ميپرسد:
_ و شايد يك كاسه پر كله پاچه؟

صورتم را جمع ميكنم و با حالتى كه چندشم شده باشد ميگويم:

_ اوه نه! سروين ميگفت، ايران كله گوسفند رو درسته ميپزن، ميخورن!

عميق نگاهم ميكند
_ خودت تا حالا ايران نرفتى؟

به نشانه منفى سر تكان ميدهم
_ به خاطر فعاليت بابا و عمو ها تو دربار شاه، ما نميتونيم بريم ايران، شما چى؟

كره را روى نان تُستش ميمالد
_ ٥ ساله نرفتم

_ پدرتون ايرانن؟ درسته؟

سر تكان ميدهد
_ بله طرفدارهاشون اصرار داشتن ايران به خاك سپرده شن

_ اوه شنيدم استاد پاكزاد آهنگساز فوق العاده اي بودن و البته ميدونم رهبر اركستر سمفونيك ايران هم بودن

بعد از جويدن لقمه اش لقمه ديگرى درست ميكند و مقابلم ميگيرد

_ بله، زندگى پدر در هنر و كارهاشون خلاصه شده بود

با اشتياق لقمه را قبول ميكنم
_ پس اين هنر ميراث پدرتونه؟
من اگه قرار بود هنر پدرم را ارث ببرم الان بداخلاق ترين تاجر شهر بودم و با ادعاى هميشه ورشكستگى

شانه بالا مي اندازد و ميگويد:

_ ميراث پدر و مادرم!
البته ايشون يك پيانيست حرفه اى بودن در زمان خودشون، ولى من و برادرم
هر كدوم يك ساز متفاوت رو انتخاب كرديم و البته سبك متفاوت

لب هايم را جمع ميكنم با حسرت ميگويم:
_ چه ميراث خوبي!
خوش به حالتون

نميدانم چه قدر گذشته است، فقط ميدانم حالا خيلى بيشتر از آنچه كه تصورش را بكنم از او ميدانم…
ميدانم كه روزها ميخوابد و شب ها بيدار است و امروز صبح فقط به خاطر قرار ملاقاتش با من بيدار است…
ميدانم تنهاست و اعتماد كردن به آدم هاى جديد، هميشه برايش سخت بوده است…
حالا ميدانم كه قرار است فردا استعفا دهم و از هفته آتى تنها حسابدار شخصى اش باشم…

گاهى زمان براى رسيدن به روز واقعه بسيار تعجيل دارد…

 

3.7/5 - (6 امتیاز)

Check Also

رمان مرگنواز پارت ۱۱

  وقتي مطمئن شدي سازت آماده است اونو روي شونه ام گذاشتي لبه تختت نشونديم …

۲ comments

  1. پارت بعدی رو کی میذارید؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.