رمان قرار نبود پارت ۷

دادش بلند شد:
– خفه شـــــو دختره سليطه. اگه خيلي تريپ شجاعت داري پاشو همين الان بيا روي پشت بوم.
پشت بوم؟! يعني الان روي پشت بوم ما بود؟ واي خدايا خودم و به خودت مي سپارم. وقتي سکوتم و ديد گفت:
– اگه اون قدر شوهرت برات عزيز هست که براش فداکاري کني پاشو بيا، وگرنه مطمئن باش بعد از تو مي رم سراغ آرتان. تو رفتي توي خونه در و بستي، شوهرت که آزاده. بلايي که مي خواستم سر تو بيارم رو سر اون ميارم. شک نکن!
صداش اين قدر جدي بود که مو به تنم سيخ شد. خدايا اين چي مي گفت؟ نکنه جدي جدي بخواد بلايي سر آرتان بياره؟ صداي انکرالاصواتش دوباره بلند شد:
– آرتان يا بايد مال من باشه يا بايد بميره.
بميره! بميره! آرتان؟ از تصور اين که آرتان يه روزي نباشه، اشک به چشمم هجوم آورد. نه، آرتان بايد بمونه. بايد بمونه. با صدايي تحليل رفته گفتم:
– با من چي کار داري؟!
– مي خوام باهات حرف بزنم. نترس کوچولو. مي خوام باهات قرار بذارم.
سکوت کردم. چه کاري درست بود؟! بايد مي رفتم؟ اگه مي رفتم ممکن بود بلايي سرم بياره، ولي اگه هم نمي رفتم ممکن بود يه بلايي سر آرتان… نه! مصمم گفتم:
– الان ميام.
– آفرين دختر خوب، ولي خوب گوش کن بهت چي مي گم. مبادا به آرتان خبر بديا، وگرنه نظرم عوض ميشه و ديگه باهات حرف نمي زنم. اول تو رو مي کشم بعد هم خودم و.
بدون حرف گوشي و قطع کردم. از جا بلند شدم و رفتم به سمت چوب لباسي دم در. شنلم و انداختم روي دوشم و يه کلاه هم چپوندم روي سرم. حس مي کردم دارم ميرم پيشواز مرگ. حس خيلي بدي داشتم. ولي اگه خودم بلايي سرم مي يومد بهتر بود تا اين که سر آرتان.
من چم شده؟ چرا آرتان اين قدر برام مهم شده که به خاطرش دارم سر جونم قمار مي کنم؟ آرتان اگه جاي من بود اين کار و مي کرد؟ مطمئنم که نمي کرد. مطمئنم که آرتان با فکرش تا جايي که مي تونست سعي مي کرد جلوي ماجرا رو بگيره ولي اگه مي ديد ديگه راهي نيست کنار مي کشيد. حالا آيا ارزش داشت که من به خاطرش… سرم و تکون دادم تا اين فکرا از ذهنم دور بشه. از راه پله هاي پشت بوم رفتم بالا. زانوهام مي لرزيدن. کاش گوشيم و آورده بودم. کاش به آرتان زنگ زده بودم. کاش حداقل قبلش باهاش خداحافظي…
رسيدم به در شيشه اي پشت بوم. دستم و دراز کردم. دستمم مي لرزيد. داشتم مي رفتم به کام همون چيزي که آرتان منو ازش دور کرده بود. آرتان عصبي ميشه، مي دونم. دستم مي لرزيد و نمي تونستم در و هل بدم. يه سايه ديدم. درست پشت در شيشه اي. همه تنم يخ کرده بود. مي دونستم که فشارم افتاده. در کشيده شد، قبل از اين که من بتونم هلش بدم. چسبيدم به ديوار و چشمام و بستم. دستي دستم و گرفت و کشيد از در بيرون. هنوزم نمي خواستم چشمام و باز کنم. صداش اين بار کنار گوشم بلند شد:
– باز کن چشمات رو. باز کن تا قبل از پر پر شدنت قاتلت و خوب ديده باشي. همسر آينده شوهرت رو.
دوست داشتم دستم و مشت کنم و محکم بزنم توي دهنش تا دهنش پر از خون بشه. ولي دستام و محکم گرفته بود. چشمام و باز کردم. بايد مي ديدمش. کسي رو که آرتان منو مي خواست. اولين چيزي که ديدم يه جفت چشم گاوي سياه رنگ بود که توي يه صورت گرد سبزه مي درخشيد. خدا وکيلي به گاو گفته بود زکي!
ابروهاي پهن قهوه اي، دماغ گوشتي متوسط، لب و دهان بزرگ و قلوه اي، موهاشم از زير شال خاکستري و سياهش به بيرون سرک کشيده بودن. ريشه موهاش در حد پنج شش سانت سياه سياه بود ولي بقيه اش بلوند تيره بود. قيافه اش همين طور درب و داغون هم جذاب بود ديگه چه برسه به اون روزايي که حال و حوصله داشته و به خودش مي رسيده. اين قدر بهم نزديک بود که ترسيدم و دوباره چشمام و بستم. آرزو مثل ديوونه ها قهقهه مي زد. منو چسبوند به ديوار و گفت:
– بلايي سرت ميارم که مرغاي آسمون به حالت گريه کنن. تو کي هستي که آرتان تو رو به من ترجيح مي ده؟ هان؟ هيچ مردي رو اين کره خاکي نيست که نخواد با من باشه. حالا به خاطر يه دختر بچه بايد دست رد بخوره به سينه من؟ مي کشمت. جلوي چشماي آرتان تيکه تيکه ات مي کنم.
سعي کردم با خونسردي باهاش حرف بزنم. گفتم:
– قرارمون کشت و کشتار نبود. قرار بود حرف بزنيم.
شدت سيليش برق رو از سرم پروند. دقيقا زد همون سمتي که آرتان زده بود و جاش تازه داشت خوب مي شد. اشک به چشمم هجوم آورد ولي جلوش و گرفتم. بايد از خودم دفاع مي کردم. اگه هم قرار بود به دست اين عفريته کشته بشم بايد قبلش يه چنگ و دندوني بهش نشون مي دادم که اون دنيا پيش خودم شرمنده نباشم. براي همينم هلش دادم که باعث شد سکندري بخوره و بيفته روي زمين. سريع پريدم سمت در. بايد به پليس زنگ مي زدم. هنوز به در نرسيده بودم که يه چيزي محکم خورد تو سرم. گيج گيج شدم و همون جا نشستم روي زمين. زير بازوم و گرفت و کشون کشون منو برد به سمت خرپشته. مي خواستم يه کاري بکنم. دوست داشتم تکون بخورم ولي بدجور بيحال شده بودم. منو تکيه داد به خرپشته و گوشيش و از توي جيب مانتوي کوتاه ارتشيش در آورد و تند تند يه شماره گرفت. سرم افتاده بود روي شونه ام. حتي نمي تونستم گردنم و نگه دارم. نشست کنار من و محکم کوبيد توي صورتم و گفت:
– بشنو صداي عاشق دلخسته ات رو.
بعد از چهار بوق صداي خسته آرتان توي گوشي پيچيد:
– ديگه چي مي گي آرزو؟
گوشي روي آيفون بود. آرزو گفت:
– فکر کردي خيلي زرنگي آرتان؟! آره؟! پس معلومه هنوز منو نشناختي.
آرتان سريع پرسيد:
– چي مي گي تو؟ کجايي؟ آرزو ديوونگي نکن، برگرد بيمارستان با هم حرف مي زنيم.
– حرف نزن. فقط گوش کن.
به اين جا که رسيد از زير گلوي من چنان نشگوني گرفت که با تموم بي حاليم ناله ام بلند شد. آرزو هم گوشي رو گرفته بود جلوي دهنم. يهو صداي داد آرتان بلند شد:
– صداي کي بود آرزو؟ تو چه غلطي کردي؟! بهت مي گم کدوم گوري هستي؟
آرزو قهقهه زد و گفت:
– چيه؟ ناراحت شدي عزيــــزم؟ بهت گفته بودم با من مهربون باش تا هميشه خوشحال بموني. گفتم منو ناراحت نکن تا ناراحتت نکنم.
صداي آرتان دوباره بلند شد:
– آرزو، آرزو، آرزو، واي به حالت اگه…
– اگه چي؟! هان؟ آره عزيزم، صداي ناله عشقت بود که تو دستاي من عين يه پرنده کوچولو اسيره. مي خوام شکنجه اش کنم، بعدم مي خوام پرش بدم اون دنيا. نظرت چيه؟!
ديگه هيچ صدايي جز صداي نفساي عصبي آرتان شنيده نمي شد. آرزو گفت:
– نميري عزيزم. داد بزن. داد بزن. منو تهديد کن. حالا نوبت توئه. الان ديگه جامون برعکس شده. حالا تو بايد التماس کني. بايد خواهش کني. بايد به پام بيفتي. زود باش ديگه. زود باش.
آرتان عربده کشيد:
– مي کشمت آرزو. مي کشمت.
آرزو دوباره قهقهه زد و گفت:
– اگه دستت بهم رسيد حتما اين کار و بکن عزيزم، ولي زياد هم به خودت زحمت نده چون من خودم و اين خانوم کوچولو رو با هم خلاص مي کنم.
به اين جا که رسيد با مشت کوبيد زير شکمم که چون موقع عادت ماهيانه ام بود دردش تو کل وجودم پيچيد و بي اختيار همراه ناله بلندم گفتم:
– آرتـــــــان.
صداي آشفته و پريشان آرتان دوباره بلند شد:
– خيلي خب، خيلي خب. با اون کاري نداشته باش. آرزو تو رو جون بچه ات صبر کن بذار بيام باهم حرف بزنيم. فقط بگو کجايي؟!
– يه جا اين بالاها. اگه مي توني بيا پيدام کن عزيز دلم. بدم نمياد از اين بالا بپرم توي بغلت. فقط ترسا هم هست. هر دومون رو بايد بغل کني.
آرتان دوباره ديوونه شد:
– کجايـــــي عوضـــــي؟
صدام و پيدا کردم. بايد به آرتان مي گفتم کجاييم وگرنه ممکن بود به همين راحتي بميرم. بايد براي نجات جونم تلاش مي کردم. نمي خواستم بميرم، اونم قبل از رسيدن به آرزوهام . قبل از اين که آرزو فرصت کنه جلوي دهنم و بگيره داد کشيدم:
– روي پشت بوم برجيم آرتان.
آرزو سريع قطع کرد و با داد و هوار افتاد به جون من. چنان جيغ مي کشيد که حس کردم پرده هاي گوشم دارن جر مي خورن. ناخناش پوست بدن و صورتم و خراش مي داد. هيچ قدرتي نداشتم که از خودم دفاع کنم. ضربه مغزي نشده باشم! خدايا کاش آرتان برسه. دارم زير ضربه هاي بي رحمانه اين دختره له مي شم. دارم جون مي دم. بدن نيمه جونم و کشيد سمت خرپشته و به زور منو بلند کرد که وايسم روي پاهام. با ديدن بيست طبقه زير پام تنم لرزيد. سوز سردي مي يومد. در گوشم گفت:
– پرواز بلدي پرنده کوچولو؟! اميدوارم بلد باشي چون قراره دوتايي پرواز کنيم و يه دوري توي آسمون بزنيم.
اشکم دراومد. مي ترسيدم. مي دونستم که اين ديوونه است و ممکنه هر بلايي سرم بياره. ولي يعني اين آخر و عاقبت من بود؟! يه ربعي از تماس آرتان مي گذشت ولي هنوز هيچ خبري نشده بود. اشکاي منو که ديد از ته دل خنديد و گفت:
– مي ترسي؟ ترســـــو. آرتان کجايي جوجه ترسوت رو ببيني؟ بيا با همون حرفاي قشنگت آرومش کن..
بي توجه به حرفاش داشتم پايين و نگاه مي کردم. يه دفعه نور اميد تابيد توي قلبم. دوتا ماشين قرمز آتش نشاني با دوتا ماشين سبز و سفيد نيروي انتظامي اون پايين توقف کردن. نمي دونم چرا اين دم آخري اين قدر چشمام تيز شده بود که از اين فاصله اونا رو تشخيص مي دادم. آدماي کوچولو کوچولو هم تند تند داشتن جمع مي شدن. اشکام شدت گرفت و از ناتواني خودم لجم گرفت. آرزو هم پوزخندي زد و گفت:
– ببين چقدر براش عزيزي که به اين سرعت نيرو جمع کرده براي نجاتت، ولي خبر نداره فاصله مرگ و زندگيت به اندازه يه فشاره منه.
و يه فشار داد به کمر من که جيغ من و غش غش خنده آرزو بلند شد. صداي زنگ گوشيش که بلند شد همون طور ميون خنده اش گوشيش و در آورد و پرتش کرد پايين. خدايا حتي جواب هم نداد. حالا چي مي شد؟! من از بلندي مي ترسم، نکنه پرتم کنه پايين؟ گريه ام شدت گرفت و خواستم خودم و بکشم کنار که نذاشت و داد زد:
– با زندگي خداحافظي کن خانوم کوچولو.
مي خواستم جيغ بزنم به من نگو خانوم کوچولو. فقط آرتان حق داره به من بگه خانوم کوچولو. آرتان کجايي که ببيني دارم فدات مي شم. نيستي که ببيني دارم جونم و مي دم به خاطر اين که تو زنده بموني. رفت وايساد لب خرپشته و منو هم کشيد بالا. ديگه تعادلي نداشتم. چشمام و بستم و با زندگي خداحافظي کردم. با خونواده ام، با آرتان، با دوستام. کاش مي شد يه بار ديگه ببنيمشون. آماده پرواز و بعد هم سقوط بودم. آرزو با خنده شروع کرد به شمردن.
– يک، دو، سه.
فشاري به پشتم وارد کرد و صداي جيغم تو جيغ بنفش آرزو گم شد.
مرگ و داشتم جلوي چشمم مي ديدم. قلبم داشت زودتر از اين که استخونام از هم بپاشه از کار مي ايستاد. قبل از اين که کامل سقوط کنم، دستي از پشت لباسم و چنگ زد. همون جا متوقف شدم و صداي جيغ آرزو که سقوط کرد به سمت پايين تا ابد روي ذهنم خط انداخت. همون دست منو کشيد بالا و قبل از اين که بفهمم ناجي من کيه، توي بغلش فشرده شدم. داشتم مي لرزيدم. يه لرزش هيستريک. همه بدنم مي لرزيد. دندونام تند تند به هم مي خورد. بوي عطر تلخي که توي مشامم پيچيده بود، اين بار نمي تونست آرومم کنه. منو از خودش جدا کرد. پلکام و به زور باز نگه داشته بودم. به اندازه يه خط. آرتان بود که سريع پالتوش و در آورد و کشيد روي شونه هاي من. صداي چند تا مرد رو مي شنيدم که مي گفتن:
– پريد.
يکي خواست منو از آرتان جدا کنه اشک بي اراده از گوشه چشمم پايين مي چکيد. بالاخره صداي آرتان بلند شد. صداش به شدت مي لرزيد:
– همه چي تموم شد عزيزم. جات امنه خانومم. آروم باش. نترس، من پيشتم.
حتي حرفاش هم نمي تونستن آرومم کنن. صداي همهمه لحظه به لحظه بلندتر مي شد. چشمام و بستم. کاش مرده بودم. شايدم داشتم مي مردم. شايد افتاده بودم پايين و حالا روحم داشت دور و بر جسمم بال بال مي زد. نمي دونم چه مرگم بود، فقط مي دونستم که حالم خيلي بده. از صداي آهنگ ملايمي که بلند شد فهميدم سوار آسانسور شديم گفت:
– چيه عزيز دلم؟ درد داري؟
ناليدم:
– مامان.
از آسانسور که رفتيم پايين، دوباره صداي همهمه اوج گرفت. نمي دونم به آرتان چي مي گفتن که با تحکم مي گفت:
– خودم ميارمش.
پلکام لحظه به لحظه داشت سنگين تر مي شد. کم کم صداها آروم تر شد و ديگه چيزي نشنيدم.
وقتي چشم باز کردم حس کردم از يه بلندي افتادم پايين. افتاده بودم؟! نه! پس چرا بدنم اين قدر درد مي کرد. همه بدنم کوفته شده بود. دستم و آوردم بالا تا سرم و حس کنم. قد يه کوه سنگين شده بود. به دستم يه عالمه سيم وصل شده بود و همين که تکونش دادم به سوزش افتاد. صداي کسي بالاي سرم بلند شد:
– برو به دکتر بگو بهوش اومد.
ناليدم:
– آي سرم.
هر کسي که بود دستم و گرفت و دوباره کنار بدنم گذاشت و گفت:
– آروم باش. بهتره تکون نخوري.
– درد دارم. من کجام؟
– بيمارستاني. بدنت کوفته شده. چيز خاصي هم نيست. پس الکي خودت و واسه شوهر عاشقت لوس نکن.
توي صداش رگه هاي خنده موج مي زد. چشمام و باز کردم. يه دختر جوون بود با لباساي سفيد که داشت سرمم رو تنظيم مي کرد. همون موقع در اتاق باز شد و يه پرستار ديگه به همراه يه مرد مسن وارد شدند. مرد مسن با لبخند گفت:
– پس بالاخره چشماي زيبات و باز کردي خانوم کوچولو؟
خانوم کوچولو؟! آرزو.
اشک از چشمام جوشيد و با هق هق گفتم:
– آرزو، آرتان.
دکتر دستگاه هاي کنار منو چک کرد و گفت:
– آروم باش دخترم.
– بابا، مامان، عزيز.
– اوه ولت کنم همه خونواده ات و هم اسم مي بريا. ولي غصه شون و نخور، همه شون پشت در وايسادن تا من تو رو انتقال بدم به بخش و بريزن سرت.
ترجيح دادم ديگه چيزي نگم. دکتر ده دقيقه اي منو معاينه کرد و سپس دستور انتقال به بخش رو صادر کرد. تا وقتي که تخت توي يه اتاق ديگه توقف کرد و بدن دردناک منو انداختند روي يه تخت ديگه چشمام و بسته بودم. به ده دقيقه نکشيد که سيل ملاقات کننده ها ريختن توي اتاق. بابا، عزيز، آتوسا، ماني، نيلي جون، پدر جون، بنفشه، شبنم، شايان، تهمينه جون مامان ماني و نيما، نيما نبود. آرتان هم آخر از همه اومد تو و همون جا گوشه اتاق ايستاد. چشماي همه قرمز بود. نگام روي آرتان مات شد. چقدر به هم ريخته بود. صورتش که هميشه سه تيغ شده بود، اين بار از ريش چند روزه کدر شده و موهاش که يه کم بلند شده بود آشفته هر کدوم به يه طرف متمايل شده بودند. پيرهنش دقيقا همون پيرهني بود که اون روز پوشيده و رفته بود سر کار. همون روز نحس. چقدر دوست داشتم همه برن. فقط من بمونم و آرتان تا بتونم ازش در مورد آرزو بپرسم. آرزو مرده بود؟! عزيز دست منو گرفته بود توي دستش و مويه مي کرد. با لبخند سعي کردم آرومش کنم. گفتم:
– عزيز من که نمردم آخه! قربونت برم اين کارا رو مي کني که شرمنده بشم بميرم؟
عزيز سرش و آورد بالا و خواست وسط گريه يه چيزي بگه که نتونست و دوباره سرش و گذاشت روي دستم. بابا هم که حالش کم از عزيز نبود، سعي کرد عزيز و از اتاق ببره بيرون. بعد از رفتن عزيز، آتوسا و شبنم و بنفشه هم سر و صورتم و غرق بوسه کردن و کلي زار زدن. اشک خودمم در اومده بود. فکر نمي کردم اين قدر براي همه عزيز باشم. همه دور و برم مي چرخيدن و مي بوسيدنم، ولي آرتان عين مجسمه سر جاش خشک شده بود و با جديت نگام مي کرد. از نگاهش مي خوندم که حالش هيچ خوب نيست. بابا که اومد توي اتاق، همه ساکت شدن. انگار بابا جو رو به هم زد. رو به آتوسا گفت:
– آتوسا برو پيش عزيزت.
آتوسا بدون حرف دست منو رها کرد و رفت بيرون. زل زدم توي چشماي بابا که ايستاده بود کنار من. دستم و گرفت و با لبخند گفت:
– چطوري بابا؟
– يه کم بدنم درد مي کنه بابا، ولي خوبم.
– خوبه. خوبه که خوبي.
به دنبال اين حرف نگاه خصمانه اي به آرتان کرد که باعث شد آرتان سرش و زير بندازه. بابا ادامه داد:
– با دکتر حرف زدم عزيزم. تا عصر مرخصت مي کنن.
– خبر خوبي بهم دادي بابا. از بيمارستان بدم مياد.
– مي برمت خونه مون عزيزم. نمي ذارم اين جا بموني.
رادارام به کار افتاد. خونه مون؟! يعني ديگه نبايد برم خونه آرتان؟ نگاه کردم به آرتان. سرش و چسبونده بود به ديوار پشت سرش و چشماش و بسته بود. دستاش مشت شده و کنارش چسبيده بود به ديوار. خواستم از بابا چيزي بپرسم که پرستاري داخل شد و گفت:
– خواهشا دور بيمار و خلوت کنين. وقت ملاقات تموم شده.
تک تک منو بوسيدن و رفتن بيرون. همه رفته بودن، فقط بابا داخل اتاق بود و آرتان. آرتان دم در ايستاده و به من زل زده بود. توي چشماش چيزي فرياد مي زد که نمي فهميدم معنيش چيه. بابا با جديت دست گذاشت سر شونه اش و هلش داد به سمت بيرون. نيلي جون هم توي چارچوب در ايستاده و با نگراني به بابا و آرتان نگاه مي کرد. آرتان سري تکان داد و رفت بيرون. اونم با چه سرعتي. بابا برگشت به سمت من و گفت:
– عصر ميام دنبالت بابا.
فقط تونستم سري تکون بدم. اين جا چه خبر بود؟ از بس خودم درد کم داشتم اينم بهش اضافه شد. حس مي کردم بين بابا و آرتان شکرآب شده. پرستار با لبخند گفت:
– پيداست براي همه خيلي عزيزيا.
حوصله جواب دادن به پرستار و هم نداشتم. اونم منتظر جواب من نبود. خودش ادامه داد:
– يه مسکن برات تزريق کردم که تا عصر که مرخص ميشي راحت بخوابي.
چقدر براي اين کار ممنونش شدم. نگاهي توي چشماي مهربونش کردم و لبخند زدم. اونم جواب لبخندم و داد و از اتاق خارج شد.
وقتي بيدار شدم ساعت پنج عصر بود. همون موقع بابا هم با آتوسا اومدن. بابا رفت دنبال کاراي ترخيص و آتوسا موند که به من کمک کنه حاضر بشم. در همون حالت تند تند گفت:
– تو گرفتي اين جا خوابيدي نمي دوني اون بيرون چه خبره.
سريع گفتم:
– چه خبره؟ دارم از کنجکاوي مي ميرم.
– بابا ديگه نمي خواد اجازه بده تو برگردي خونه آرتان. مي گه اون جا امنيت جاني نداري. نمي دوني بابا و مامان آرتان چقدر باهاش حرف زدن ولي حرفش يه کلامه.
با ناراحتي گفتم:
– آخه واسه چي؟ ربطي به آرتان نداشت که.
– ما هم همين و مي گيم ولي بابا حسابي آمپر چسبونده. فهميده که دختره به خاطر عشق آرتان اين بلا رو سر تو آورده.
– ولي…
با اومدن بابا آتوسا سکوت کرد و کمک کرد از تخت بيام پايين. بابا بهم لبخند زد ولي تلخي لبخندش حالم و گرفت. رو به آتوسا يواش پرسيدم:
– نيما کجاست؟ چرا نيومد ملاقات؟
– شانست گفت که نيما با بچه هاي دانشگاه رفته اردو مشهد، وگرنه الان خون آرتان حلال شده بود.
خواستم از آرتان طرفداري بکنم که با نگاه چپ چپ بابا ساکت شدم. سوار ماشين که شديم بي اختيار دنبال آرتان مي گشتم. به خودم که نمي تونستم دروغ بگم. دلم مي خواست برم پيش آرتان. بهم ثابت شده بود پرستار خيلي خوبيه. دوست داشتم برم باهاش حرف بزنم. راجع به آرزو. اسم آرزو که مي يومد اشک به چشمم هجوم مي آورد. درسته که اون مي خواست منو بکشه ولي من راضي به مرگش نبودم. جرمش عاشقي بود. جلوي چشماي من پرت شد پايين. صداي جيغش هنوز توي ذهنم بود و ديوونه ام مي کرد.
ماشين که جلوي در خونه ايستاد مي خواستم بگم من نميام. مي خوام برم پيش آرتان. مطمئن بودم حال اون از منم بدتره، ولي از بابا جرئت نکردم و رفتم پايين. عزيز اومد به استقبالم و دوباره بساط گريه رو اين بار همراه با دود اسفند راه انداخت. خواستم از در حياط برم تو که صدايي از پشت سرم بلند شد:
– دخترم، يه لحظه.
برگشتم. پدرجون و آرتان و نيلي جون بودند. يه مرد غريبه هم کنارشون ايستاده بود که توي دستاش يه گوسفند چاق و چله وول مي زد. با لبخند رفتم به طرف پدر جون و توي آغوش مهربونش فرو رفتم. پدر جون پيشونيم و بوسيد و منو کشوند کنارش و به مرد اشاره کرد. بابا با اخم به ماشينش تکيه داده و به اين صحنه خيره بود. پيدا بود فقط به خاطر حضور پدر جون دندون سر جيگر گذاشته و چيزي نمي گه. نگام چرخيد به سمت آرتان. به ماشين خودش تکيه داد بود و عينک دودي که به چشماش زده بود باعث مي شد چشماش و نبينم. ولي اخماش از اين فاصله هم مشخص بود.. گوسفند سر بريده شد و به دستور پدر جون من از روي خونش رد شدم. نيلي جون آرتان و هل داد سمت من و گفت:
– برو مامان با زنت از روي خون رد شو.
ايستادم. نگران بودم بابا يه چيزي بگه و نذاره، ولي حرفي نزد. آرتان اومد کنار من. دستم و گرفت. اين قدر محکم که دردم گرفت ولي هيچي نگفتم. حس آرامش دوباره سرازير شد به قلبم. قبل از اين که از روي خون رد بشيم عينکش و برداشت و با همون اخم گفت:
– خوبي؟!
فقط پلک زدم. صداي بابا بلند شد:
– زود باش ترسا.
دندونام و روي هم فشردم و قدم به قدم آرتان، دوباره از روي خون لخته شده گوسفند رد شدم. بابا جلو اومد. با تحکم گفت:
– برو با آتوسا تو خونه.
پدر جون از پشت سرم گفت:
– آقاي رادمهر.
بابا دوباره گفت:
– برو تو ترسا.
ترسيدم. نگاهي به چشماي غمگين آرتان کردم و رفتم تو.
يک هفته از مرخص شدنم مي گذشت. زخماي صورت و بدنم خيلي خوب شده بود. ولي حال روحيم خوب نبود. هر شب کابوس مي ديدم و با جيغ و داد از خواب مي پريدم. آرتان به آرزو گفت تو رو جون بچه ات! پس آرزو بچه داشت. خداي من! حالا اون بچه بدون مامانش چي کار مي کرد؟ آرزو به خاطر من مرد. من بايد مي مردم نه اون. اين قدر فکراي گوناگون توي سرم ورجه وورجه مي کردن که حالم و به هم مي زدن. بعضي وقتا هم مي گفتم چرا من بايد مي مردم؟ من که هيچ تقصيري نداشتم. من اين وسط بي طرف بي طرف بودم. حتي آرتان عاشق منم نبود که بخوام بگم آرزو از حسادت خودش و کشته. اگه اون اين طوري فکر کرده به من ربطي نداره. اي خدا دورت بگردم دل منو يه دل کن راحت بشم. همه اينا به کنار، دلتنگي واسه آرتان هم به کنار. تنها تماسمون توي اين يه هفته، اس ام اسي بود که شب دوم فرستاد روي گوشيم:
– پمادا رو سر وقت استفاده کن که زخمات زود خوب بشه و اذيتت نکنه.
آرتان مغرور من توي همين اس ام اس دستوريش يه دنيا حرف نهفته بود. يعني اين که نگرانم بود. يعني اين که نمي خواست من درد بکشم. يعني اين که هوام و داشت و… حسم نسبت به آرتان روز به روز داشت عجيب تر مي شد. در جوابش نوشتم:
– باشه حتما. ممنون بابت توجهت.
ديگه چيزي نگفت. منم چيزي نگفتم. دوست داشتم بنويسم دلم برات تنگ شده. دوست داشتم بگم مي خوام بيام پيش تو، ولي دندون سر جيگر گذاشتم. عزيز با سيني غذا وارد شد و نذاشت زياد توي فکر غوطه بخورم. با ديدن عزيز لبخند تلخي زدم و از پنجره فاصله گرفتم. عزيز با لبخند گفت:
– بشين مادر. بشين لقمه بگيرم برات بخوري جون بگيري. خدا خير و خوشي نده به اوني که…
ديگه صداش و نمي شنيدم. يعني دوست داشتم که نشنوم، پس نمي شنيدم. اين دو روز اين قدر از اين حرفا زده بود که خسته شده بودم. لقمه ها رو مي گرفتم و به زور قورت مي دادم. حوصله غر غر هاش و نداشتم؛ وگرنه ميل به خوردن توي وجودم نبود. وقتي همه لقمه ها رو به زور ماست و آب قورت دادم عزيز بلند شد و گفت:
– ننه حالا که يه ذره حالت بهتر شده بهتره پاشي يه دوش بگيري و يه ذره به خودت برسي. عصر مهمون داريم.
با شادي به عزيز خيره شدم. ممکن بود که بگه آرتانه؟ عزيز که نگاه منتظرم و ديد آهي کشيد و گفت:
– آتوسا و شوهرش و برادرشوهرش قراره بيان.
آهي کشيدم و دوباره رفتم جلوي پنجره اتاق ايستادم. منتظر بودم هر آن آرتان بياد دنبالم و به بابا بگه مي خواد برم گردونه، ولي هيچ خبري نمي شد. انگار اونم اين جوري راحت تر بود. از شر اين زن زوري…
لفظ زن زوري اشک نشوند توي چشمام. نمي خواستم براش زن زوري باشم. اون لحظه قسم خوردم که هيچ وقت بهش ابراز علاقه نکنم. هيچ وقت نذارم بفهمه چقدر بهش وابسته شدم. نمي خواستم بفهمه. من ازش خواستگاري کرده بودم و همين براي يه عمر سرکوفت شنيدن ازش بس بود. ديگه نمي خواستم بفهمه بهش وابسته شدم. به مهربونياش، به حمايتاي به موقعش، به عصبي شدنش، به جذبه اش، به غرورش و… نه، نبايد مي فهميد. وقتي هنوز از احساسش نسبت به خودم مطمئن نبودم. آرتان با اين بي توجهيش داشت بهم ثابت مي کرد که تا الان من همون امانت بابا بودم دستش، وگرنه شخص خودم براش هيچ اهميتي نداشت. اگه داشتم مي يومد دنبالم. بابا رو راضي مي کرد که بذاره بازم کنارش باشم ولي اون هيچ کوششي نکرد. دلم از دستش گرفته بود. بعد از اين که عزيز از اتاق رفت بيرون رفتم توي حموم. بايد سر خودم و گرم مي کردم تا دلتنگي و دلخوري از يادم بره.
ساعت هفت بود که آتوسا و ماني و نيما اومدن. حوصله بيرون رفتن از اتاقم رو نداشتم ولي چاره اي نبود. يه بلوز و شلوار اسپرت مشکي تنم کردم و رفتم بيرون. هر سه با ديدن من ايستادن. آتوسا توي اين يه هفته سه بار ديگه هم به ديدنم اومده بود. ماني هم يه بار اومده بود ولي نيما… گويا تازه از سفر اومده بود. با لبخندي ساختگي باهاش دست دادم و گفتم:
– زيارت قبول.
فقط نگام کرد. تو نگاش يه دنيا حرف و سرزنش نهفته بود. سري تکون داد ولي حرفي نزد. نشستم روي مبل کنار آتوسا و مشغول بازي با ناخن هاي بدون لاکم شدم. اولين بار بود که ناخنام و لاک نزده بودم. دل و دماغش و نداشتم. آتوسا و ماني سعي مي کردن مجلس و گرم کنن که سکوت عجيب غريب من و نيما به چشم نياد. دست آخر ماني طاقت نياورد و رو به من گفت:
– ترسا بدو حاضر شو بريم يه دور بزنيم.
با تعجب فقط نگاش کردم. آتوسا هم از موقعيت استفاده کرد و گفت:
– راست ميگه ديگه. پاشو لباس بپوش يه دوري بزنيم. يه هفته است از خونه نرفتي بيرون.
قبل از اين که فرصت کنم مخالفت کنم، آتوسا دستم و گرفت و کشيد به سمت پله ها. دل و دماغ نداشتم ولي دوست نداشتم بزنم توي کاسه کوزه شون. به ناچار رفتم توي اتاقم و يه پالتوي قهوه اي رنگ به همراه يه جين شتري پوشيدم. شال کرم قهوه ايم و سرم کردم و کفش شتري رنگم و هم پوشيده و کيف همرنگش و دستم گرفتم. حوصله تيپ زدن نداشتم ولي همون چند دست لباسي هم که آتوسا از خونه آرتان برام آورده بود لباساي شيکي بودن. قبل از اين که از اتاق برم بيرون گوشيم و برداشتم و با حسرت بهش خيره شدم. زير لب ناليدم:
– حداقل يه ميس بزن که بدونم به يادمي.
ولي دريغ! گوشي رو انداختم توي کيفم و رفتم پايين. ماني و نيما و آتوسا حاضر و آماده ايستاده بودن. همه با هم سوار ماشين ماني شديم. آتوسا جلو نشست و نيما هم عقب پيش من. حس خوبي نداشتم. نمي خواستم کنار نيما باشم. فکر مي کردم دارم به آرتان خيانت مي کنم. آرتان از نيما خوشش نمي يومد. چسبيده بودم به در و اصلا توي بحثايي که ماني و آتوسا راه مي انداختن و نيما هم هرازگاهي جواب مي داد شرکت نمي کردم. توي عالم خودم غرق بودم. از توي کيفم هندزفريم و کشيدم بيرون. مي خواستم اون آهنگي رو گوش کنم که هرازگاهي صداش از اتاق آرتان بيرون مي يومد. ريخته بودمش روي گوشيم. هندزفري رو کردم تو گوشم و آهنگ رو پلي کردم:پ
نمي دونم چي شد که اين جوري شد
نمي دونم چند روزه نيستي پيشم
اينا رو مي گم که فقط بدوني
دارم يواش يواش ديوونه مي شم
تا کي به عشق ديدن دوباره ات
تو کوچه ها خسته بشم بميرم؟
تا کي بايد دنبال تو بگردم
از کي بايد سراغت و بگيرم؟
قرار نبود چشماي من خيس بشه
قرار نبود هر چي قرار نيست بشه
قرار نبود ديدنت آروزم شه
قرار نبود که اين جوري تموم شه
به اين جاي آهنگ که رسيد بغضم شکست. چند قطره اشک از گوشه چشمم سر خورد روي صورتم. دست نيما جلو اومد و هندزفري رو کشيد از توي گوشم بيرون. آهنگ و قطع کرد و گوشي و پرت کرد توي کيفم. آتوسا برگشته بود به سمت من. ماني هم با نگراني داشت از داخل آينه نگام مي کرد. آتوسا با بغض گفت:
– آخه تو چته دردت به جونم؟!
سرم و چسبوندم به شيشه و سکوت کردم. متنفر بودم از اين که توجه همه جلب بشه روي من، که همه برام دل بسوزونن، که همه بخوان بفهمن من چه دردمه. ماني کنار پارک جمشيديه ايستاد و گفت:
– بريم قدم بزنيم يه کم.
پارک جمشيديه! چقدر دوست داشتم يه بار با آرتان بيام اين جا قدم بزنم، اونم توي يه روز باروني. ولي حيف! آرتان بي احساس تر از اين حرفا بود. دستم و از زير شال بردم نزديک گردنم و گردنبندم و لمس کردم. آتوسا بازوم و گرفت و با خنده گفت:
– دخترا با دخترا، پسرا با پسرا. شما دو تا با هم بياين، منم مي خوام با خواهرم بيام.
ماني هم دست نيما رو گرفت و گفت:
– چه بهتر! منم بدون سر خر مي رم دختر بازي.
– از اين عرضه ها هم نداري آخه.
– حالا چي مي شد يه کم سر من مي ترسيدي دلم خوش بشه؟
– تو کبوتر جلد خودمي.
آتوسا و ماني سر به سر هم مي ذاشتن ولي من و نيما غرق تفکرات خودمون بوديم. چنان غرق روياهام شده بودم که حضور نيما رو کنارم متوجه نشدم:
– اول که از زبون آتوسا شنيدم چه اتفاقي افتاده حق رو دادم به بابات. گفتم ترسا ديگه نبايد بره خونه آرتان. ممکنه هر اتفاقي براش بيفته. با اين که شغل آرتان جز شغل هاي کم خطره ولي براي تو خطر ايجاد کرده. تو بايد ازش دوري کني. اما حالا، ترسا… جنس نگاهت و خوب مي شناسم.
با تعجب نگاش کردم. لبخند تلخي زد و گفت:
– عاشق شدنت مبارک زلزله من.
سر جام ايستادم و ناليدم:
– نيما…
– لازم نيست چيزي بگي عزيزم. من خودم اين حال و هواها رو داشتم. همه فکر مي کنن از شوک حادثه به اين روز افتادي ولي من خوب مي دونم چرا اين جوري شدي.
– ولي…
– نمي توني انکارش کني که دلتنگي داغون کرده دل کوچولوت رو.
سرم و زير انداختم و اشک از چشمام سرازير شد. دستش و گذاشت زير چونه ام و گفت:
– عاشقي که گريه نداره خانوم گل. تو الان بايد شاد باشي.
– ولي نيما… من با آرتان قرار دارم. اون مال من نيست. نمي تونه مال من بشه. من مي خوام برم. اون با من نمياد.
– خب نرو.
– بايد برم.
– پس ازش بخواه باهات بياد.
– نمي تونم.
– ترسا عشق غرور و نمي شناسه عزيزم.
– ولي آرتان دختراي مغرور و دوست داره.
– آرتان تو رو دوست داره.
– نه، نداره.
– داره.
– نداره. اگه داشت توي اين يه هفته يه بار به ديدنم مي يومد.
– اومده، بابات راهش نداده.
– کي؟!
– فرداي روز مرخصيت. تو خواب بودي. آتوسا برام تعريف کرد که بابات حتي داخل خونه هم راهش نداده.
– خداي من! پس واسه همين ديگه سراغي از من نگرفته.
نيما نگام کرد و گفت:
– اين جا کجاست دارم بهت مي گم ترسا؟ اون ازت نمي خواد که نري. تو ازش بخواه که باهات بياد.
– نه، نه، نمي تونم.
– از دستش مي دي.
– اگه مي خواد بايد بگه.
– من نگرانتم. نمي خوام شکست بخوري ترسا. تو مي شکني. به خاطر خودت کوتاه بيا.
– من هيچي از اون نديدم که نشون بده منو دوست داره. تا حالا هر کاري کرده گفته چون امانتي دست من.
– آدم از هر امانتي يه روز خسته مي شه.
– پس اونم از من…
– اشتباه مي کني. بهت ثابت مي شه. فقط اميدوارم مجبور نشي واسه اين اشتباه تاوان پس بدي.
به دنبال اين حرف از من جدا شد و رفت به سمت آتوسا و ماني. لحظاتي بعد منم راه افتادم دنبالشون. پشت سرشون مي رفتم و توي افکار خودم غرق بودم. حق با نيما بود. من بدون اين که خودم بفهمم توي عشق غرق شده بودم. عشق! همون چيزي که يه روزي مي گفتم چه ميوه اي هست؟! هميشه مي ترسيدم عاشق بشم که بخوام غرورم و بشکنم، که بخوام اسير و عبيد يه مرد بشم. اين قدر از بابام خشونت ديده بودم که ديگه متنفر بودم از اين که بخوام به مرد ديگه اي بگم باشه، چشم. مي خواستم به همه سروروي کنم ولي حالا برام عجيب بود که چشم گفتن و اسير آرتان بودن برام لذت بخش بود. کاش مي تونستم. کاش مي تونستم يه جوري بهش حالي کنم دوست دارم باهام بياد کانادا. کاش مي شد يه کاري بکنم که تبديل به شوهر واقعيم بشه. ولي آخه چه کاري؟ با صداي ماني به خودم اومدم:
– بچه ها بريم يه جا شام بخوريم.
همه با هم رفتيم توي رستوراني که اون نزديکي قرار داشت. سفارش غذا رو سپردم به دست بچه ها و خودم توي خاطراتم غرق شدم. پاتوق، آرتان مغرور. از همون اولم منو بدجوري به خودش جذب مي کرد. نمي دونستم دليل اين که برعکس بقيه پسرا نسبت بهش کنجکاو مي شم چيه. حالا مي فهميدم. کاش از همون اول نرفته بودم طرفش. به حرفاي نيما اعتماد نداشتم. مطمئن نبودم که اونم منو بخواد، ولي اگه نيما راست بگه چي؟! اگه واقعا آرتان هيچ وقت از من نخواد که نرم چي؟! تکليف من با اين احساس تازه چي بود . چقدر دلم براش تنگ شده بود. کاش مي شد ببينمش. کاش غرورم و مي شکستم و بهش زنگ مي زدم؛ ولي آدم اين حرفا نبودم. شام در سکوت صرف شد و من اعتراف مي کنم که هيچي از طعم غذا نفهميدم. وقتي منو جلوي در خونه پياده کردن تشکر کردم و خواستم برم سمت در خونه که نيما صدام کرد:
– ترسا؟
برگشتم. گفت:
– برات از ته دل دعا مي کنم.
– منو… منو ببخش نيما.
– برو تو. سرما مي خوري. تو کاري نکردي که من بخوام ببخشمت.
دونه هاي برف به نرمي از آسمون روي زمين مي ريختن. سرم و زير انداختم و رفتم تو. فاصله حياط تا ساختمون رو اين قدر کش دادم که سر شونه ام يک عالمه برف نشست. دلم هواي گريه داشت. بايد مي رفتم توي اتاقم و از ته دل زار مي زدم.
گوشيم و برداشتم. نگاش کردم. چه کاري درست بود؟ بشکنم؟ نشکنم؟ اواسط اسفند ماه بود. لعنتي يک ماه گذشته بود. ديگه طاقت نداشتم. نيلي جون زنگ زد با بابا حرف زد ولي بابا حرفش يه کلامه! حتي حرف از طلاق هم نمي زنه، فقط ميگه اين دختر امنيت جاني نداره. آخه تکليف من چيه؟ من دلم براي آرتان تنگ شده. گوشي رو سبک سنگين کردم. اين غرور لعنتي شکستنش برام سخت بود. آرتان ديگه هيچ سراغي ازم نگرفته بود. البته نيلي جون يه روز در ميون زنگ مي زد و حالم و مي پرسيد. آخر سر هم مي گفت آرتان بهت سلام مي رسونه. مي دونست پسرش مغروره. مي دونست بابا غرور پسرش و جريحه دار کرده. کاش مي شد يه جا ببينمش. کاش مي شد باهاش حرف بزنم. ولي آخه چه جوري؟ گوشي رو پرت کردم اون طرف. الان وقت شکستن غرورم نبود. از هر طرف که نگاه مي کردم توي اين ماجرا آرتان هم مقصر بود. پس اون بايد بهم زنگ مي زد. با بلند شدن زنگ گوشي صد متر پريدم بالا و نفهميدم چه طوري شيرجه زدم روي گوشي. شماره بنفشه بود. همه شاديم فروکش کرد و جواب دادم:
– بله؟
– سلام گل پرپر شده.
– سلام بنفشه.
– خوبي؟ بهتري؟
– بد نيستم.
– آره، واقعا پيداست.
– حوصله ندارم بنفشه. کارت و بگو.
– تو کي حوصله داري؟!
– بنفشه جان، قربون شکل ماهت برم، بگو چي کار داري؟
– امروز پنج شنبه است.
– خب؟
– بيا بريم به ياد چند ماه پيش پاتوق.
پاتوق؟! آرتان! آخ يادش بخير. ولي چه فايده؟ همين طور که من پاتوق و ترک کرده بودم، آرتان هم ديگه نمي رفت. براي چي مي رفتم؟ مي رفتم که جاي خاليش بيشتر داغونم کنه؟ ولي چرا که نه؟ شايدم تجديد خاطره مي تونست توي روحيه ام اثر مثبت داشته باشه و يه کم دلتنگيم و رفع کنه. بنفشه که سکوتم و ديد گفت:
– بيا بريم دختر خوب. باور کن دنيا به آخر نرسيده. يک ماهه خودت و حبس کردي توي خونه. بهت گفتم دانشگاهمون داره مي بره پيست توام بيا، نيومدي. گفتم با بچه ها مي خوايم بريم آبشار سميرم اصفهان، بازم نيومدي. گفتم مي خوايم بريم کوه، نيومدي. داري با خودت چي کار مي کني؟ پس اون ترساي شاد و شنگول چي شد؟
براي اين که زودتر ساکت بشه گفتم:
– باشه ميام، ولي ماشين ندارم. ماشينم خونه آرتان مونده.
– مهم نيست. شبنم ماشين شايان و مي گيره.
– باشه بياين دنبالم.
– قربونت برم الهي. باشه عزيز دلم، ساعت هفت دم خونه تونيم.
چقدر مودب شده بود! يادش بخير! قبلا سلام احوالپرسيمون هم فحش بود. ولي حالا! اون فحشا خيلي بيشتر از اين قربون صدقه ها بهم مي چسبيد. خداحافظي کردم و دراز کشيدم روي تخت. تا ساعت هفت سه ساعت وقت داشتم. کاش يه عکس از آرتان داشتم که حالا نگاش مي کردم. کاش فيلم عروسيمون پيشم بود. روز عروسيمون آرتان حاضر نشد بياد بريم آتليه عکس بگيريم. اون موقع براي منم مهم نبود؛ ولي الان اگه يه دونه عکس دو نفره باهاش داشتم چقدر مي تونست آرومم کنه. لحاف گنده ام و لوله کردم …
کاش آرتان بود. آرتان چي کار کردي با دل و روح من؟ چرا نمي تونم يه لحظه… فقط يه لحظه به چيزي غير از تو فکر کنم؟ به هر چيز ديگه اي هم که فکر کنم آخرش ختم ميشه به تو. اين قدر توي فکر غرق شده بودم که نفهميدم کي ساعت شده شش. سريع از جا پريدم و رفتم توي حموم. بايد يه دوش مي گرفتم. بعد از اين که از حموم اومدم بيرون، موهام حالت گرفته و يه کم فر شده بود. همون جور بهش کتيرا و ژل زدم تا فر بمونه. بعد از اين يک ماه دوست داشتم يه کم به خودم برسم. به ياد همون روزا که براي رفتن به پاتوق خودم و خفه مي کردم. همون تيپي رو زدم که اون شب که مي خواستم با نيما اينا برم بيرون زده بودم. فعلا بهترين لباسي بود که داشتم. موي فر چقدر به صورتم مي يومد. از اتاق رفتم بيرون و لب پله ها بلند داد زدم:
– عزيز؟
بيچاره خيلي وقت بود انگار صداي منو نشنيده بود که پريد بيرون از هر جايي که بود و گفت:
– جونم عزيزم؟
بعد نگاهي به سر و وضع من کرد و گفت:
– به به، جايي مي ري ننه؟
اي روزگار! قبلا بايد براي بيرون رفتن جواب پس مي دادم ولي الان براي اين که برم بيرون ذوق هم مي کردن. سري تکون دادم و گفتم:
– بله، عزيز بابا خونه است؟
– آره مادر. توي اتاقشه.
راه افتادم سمت اتاق بابا و عزيز غر غر کرد:
– ببين کارش به کجا کشيده که نمي دونه کي هست کي نيست!
بي توجه رفتم سمت اتاق کار بابا. تقه اي به در زدم و رفتم تو. بابا پشت ميزش نشسته بود و سرگرم کاري بود. با ديدن من بلند شد ايستاد. تعجب رو از توي نگاهش مي خوندم. حالتش طوري بود که انگار منتظرم بوده. . سري تکون دادم و گفتم:
– سلام.
– سلام بابا. چه عجب! بيا. بيا تو بشين.
– نه مرسي. مي خوام برم بيرون. اومدم بهتون بگم و برم.
– کجا مي ري بابا؟
– با دوستام مي ريم شام بيرون. شايد شب دير برگردم.
بابا آهي کشيد که معنيش و نفهميدم و گفت:
– باشه. برو خوش بگذره بهت.
اومدم از اتاق بيام بيرون که گفت:
– با ماشين من برو.
پوزخندي زدم و گفتم:
– لازم نيست. شبنم ماشين مياره.
خداحافظي کرده و از اتاق خارج شدم. چرا از بابا نمي خواستم بذاره برگردم خونه آرتان؟ چرا يه بار هم ازش نپرسيدم چرا آرتان و اين قدر شديد محکوم کرده؟ چرا ازش نخواستم اين محکوميت اجباري رو تمومش کنه؟ شايد اگه من ازش مي خواستم رضايت مي داد. ولي واقعا چرا جلوي بابا هم غرور داشتم؟! انتظار داشتم بابا بياد بگه بسه ديگه برو خونه ات! چرا براي دوباره با آرتان بودن تلاش نمي کردم؟ نفس عميقي کشيدم و بعد از خداحافظي کردن با عزيز از خونه خارج شدم. حس زنداني اي رو داشتم که از زندان آزاد شده ولي چندان از اين آزادي راضي نيست.
از در خونه که رفتم بيرون، شبنم هم رسيد و من نشستم عقب. شبنم و بنفشه شروع کردن جيغ و داد:
– واي چه جيگر شدي!
– چقدر دلم برات تنگ شده بي شعور.
– چند وقت بود سه تايي نرفته بوديم بيرونا.
لبخندي زدم و گفتم:
– آره، منم دلم برام جمع سه تاييمون تنگ شده بود.
– الان بريم پاتوق گارسوناش هنگ مي کنن.
– آره والا، دلشون براي سه تفنگدار تنگ شده حتما.
– نه بابا، اونا تازه داشتن از دست ما سه تا يه نفسي مي کشيدن.
– بيخيال. مهم خودمون سه تاييم که دوباره امشب مي خوايم ديوونگي کنيم.
توي راه اونا هي حرف مي زدن ولي من سکوت کرده بودم و از پنجره بيرون و نگاه مي کردم. بنفشه گفت:
– چه خبر از آرتان؟
آهي کشيدم و گفتم:
– هيچي!
– از اولم مي دونستم از اين بشر هيچ بخاري بلند نمي شه.
– يعني بابا مامانش يه سر نيومدن خونه تون؟
– نه.
– کاراي رفتن چطور شد؟ شايان که هيچي نمي گه.
– فرم نامبر اولم اومده.
– يعني چي؟
– يعني مدارکم به دستشون رسيده و مشغول بررسي هستن.
– چه دنگ و فنگي! بعدش چي مي شه؟!
– بايد فرم نامبر دوم بياد، بعدشم ويزا.
– شايان از دست آرتان دلش خونه. چند بار که زنگ زده خونه تون، آرتان خيلي بد باهاش برخورد کرده.
مي دونستم. شايان خيلي وقت بود ديگه زنگ نمي زد خونه .آرتان هنوزم نمي دونست شايان وکيل منه، براي همينم خيلي روش حساس بود و عين نيما باهاش بد برخورد مي کرد. اين غيرتاش تا سر حد مرگ برام قشنگ بود. سري تکون دادم و گفتم:
– تقصير خودشه. نبايد زنگ بزنه خونه آرتان.
– خب تماساش کاريه.
– آرتان که کف دستش و بو نکرده.
– نکنه بهش نگفتي شايان چي کارت داره؟!
– نه.
– اي ناقلا. خب حق داره بيچاره! فکر مي کنه دوست پسر زنش پررو پررو زنگ مي زنه خونه.
خنديدم. خيلي وقت بود نخنديده بودم. شبنم و بنفشه هم از خنده من شاد شدن و دوباره جو صميمي بينمون به وجود اومد. ماشين و توي پارکينگ پارک کرديم و من با حسرت به جاي خالي ماشين آرتان خيره شدم. بنفشه دستم و کشيد و با خنده گفت:
– بيا بريم شوهر ذليل.
هر سه وارد شديم. سرم و انداخته بودم پايين. دوست نداشتم جاي خالي آرتان و دوستاش و ببينم. آخرين باري که اومدم اين جا با آرتان اومدم. بي توجه به شبنم و بنفشه داشتم مي رفتم سر ميزمون که سقلمه اي فرو رفت توي کمرم. سرم و بالا گرفتم و با ناراحتي گفتم:
– دوباره چه مرگته شبنم؟
به روبرو زل زده بود و بدون اين که نگام کنه گفت:
– اون جا رو.
سرم و گرفتم بالا. خداي من! آرتان! از روي صندليش بلند شد. همون جا سر جاش ايستاد و خيره شد توي چشماي مشتاق و تب دارم. زل زده بوديم به هم. باورم نمي شد! آرتان جلوي من بود؟!
نمي دونم چقدر گذشت که به نرمي خم شد و کتش و از پشتي صندلي برداشت و راه افتاد سمت در. دلم شکست! داره مي ره؟ يعني حتي نمي خواد منو ببينه؟ حتي ارزش يه سلام هم ندارم؟ چونه ام شروع کرد به لرزيدن. بغض کردم. ولي نه، نرفت! اومد طرف من و وايساد جلوم. نزديک نزديکم بود. ديگه هيشکي رو نمي ديدم. نه شبنم، نه بنفشه، نه دوستاي اون که زل زده بودن به ما. با صدايي تحليل رفته گفتم:
– سلام.
هيچي نگفت. فقط سرش و تکون داد. چشماش مي درخشيد. شايد اونم از ديدن من خوشحال بود. قلبم ديوونه وار داشت قفسه سينه ام و مي شکافت. بنفشه کنار گوشم گفت:
– ما مي ريم بشينيم.
فقط سرم و تکون دادم براشون. آرتان سرش و زير انداخت و زمزمه وار گفت:
– مياي با من؟
بدون حرف سرم و تکون دادم. با هم از رستوران خارج شديم.
نه اون حرف مي زد نه من. فقط نفساي عميق مي کشيدم. دوست داشتم بوي عطر تلخش و توي مشامم ذخيره کنم. رفت توي پارکينگ، ولي ماشينش که توي پارکينگ نبود. همين طور که دنبالش مي رفتم يهو چشمم افتاد به پرشياي خودم. با تعجب نگاش کردم. اونم با لبخند شونه بالا انداخت. لبخند منم عميق تر شد و بدون اين که چيزي بپرسم سوار شدم. دوست داشتم پيش خودم فکراي قشنگ دخترونه بکنم. دوست داشتم اين طور فکر بکنم که اونم از زور دلتنگي دست به دامن ماشينم شده. منتظر بودم راه بيفته ولي خبري نشد. برگشتم نگاش کنم و با نگام بپرسم چرا وايساده، گفت:
– هيچي نگو. مي خوام اعتراف کنم که دلم براي هم خونه ام خيلي تنگ شده بود.
مي خواستم سرش داد بزنم. بگم اگه دلت تنگ شده بود پس کجا بودي؟ چرا زنگ نزدي؟ چرا اس ام اس ندادي؟ چرا نيومدي ديدنم؟ من که اسير نبودم. باهام بيرون از خونه قرار مي ذاشتي، ولي شايد از اين پسر مغرور نبايد اين همه انتظار داشته باشم. همين که اين و گفت، خودش به دنيايي مي ارزيد. نياز نبود ديگه گله کنم. جاي گله اي باقي نمونده بود! شالم افتاد. گفت:
– موي فر بهت خيلي مياد.
بازم چيزي نگفتم. بغض کرده بودم. آرتانم دوباره مهربون شده بودم. دوباره داشت منو ديوونه مي کرد. گفت:
– فکر نمي کردم امشب اين جا ببينمت خوشحالم که پيشمي.
لبخندي زدم و چيزي نگفتم. خنديد:
– زبونت و موش خورده؟
زبونم و در آوردم. دوباره تبديل شدم به همون ترساي شيطون. گفتم:
– نخير. دارمش، سه متره.
شالم و کشيد روي سرم و گفت:
– خدا به داد من برسه.
خنديدم. گفت:
– نمي خواي چيزي بگي؟
نفس عميقي کشيدم و گفتم:
– منم دلم برات تنگ شده بود.
گله اي که من بايد مي کردم رو اون کرد.
– براي همين برگشتي خونه؟
– با بابا چي کار مي کردم؟ منتظر بودم تو بياي دنبالم. فکر مي کردم دوره هم خونه بودنمون ديگه تموم شده.
– تا اون جايي که من مي دونم قرارمون يه سال بود. الان که تازه شش ماه شده.
يعني شش ماه ديگه بايد جدا مي شديم؟! نه خدا! يک ماهش منو داغون کرد، چه جوري مي تونم دوريش و براي هميشه تحمل کنم؟ به روي خودم نياوردم ولي گفتم:
– چرا نيومدي دنبالم؟ بابام حق داشت. بايد از دلش در مي آوردي.
– فکر مي کني نيومدم؟!
– يه بار.
– يه بار اومدم خونه، بقيه اش و رفتم شرکت بابات.
نتونستم جلوي حيرتم و بگيرم و گفتم:
– راست مي گي؟!
گفت:
– براي دوباره به دست آوردن هم خونه ام چند بار هم رفتم.
– پس با اين حساب بابا ديگه راضي نمي شه. اگه مي خواست بشه، تا حالا شده بود.
ماشين و راه انداخت و گفت:
– راضي شد.
– چي؟!
– بابات حرفي نداشت. منتظر بود خودت بخواي برگردي.
فقط نگاش کردم. اي باباي… چي بهش مي گفتم؟ اين همه وقت منو عذاب داد به خاطر اين که منتظر بودم خودم ازش بخوام؟! کاش خواسته بودم. کاش…
ولي ديگه مهم نبود. مهم الان بود که پيش آرتان بودم. ديگه حرفي نزدم. آرتان هم چيزي نگفت. ساعت تازه هشت بود. دوست داشتم تا صبح با آرتان توي خيابونا بچرخم. آرتان شيشه رو کشيد پايين. نفس عميقي کشيد و گفت:
– اگه گفتي بوي چي مياد؟!
بو کردم. چيزي حس نکردم. شونه بالا انداختم. با مزه چپ چپ نگام کرد و گفت:
– اصولا خانوما هميشه با اين حرفا شوهراشون رو گول مي زنن. حالا من بايد اين کار و بکنم؟
با خنگي نگاش کردم. از نگاهم خنده اش گرفت و گفت:
– بوي عيد مياد.
راست مي گفت. هجدهم اسفند بود و بوي عيد همه جا پيچيده بود. بوي شب بو، بساط ماهي فروشي هم همه جا بر پا بود. سري تکون دادم و گفتم:
– آره واقعا!
حالا نوبت من بود که نفس عميق بکشم. دستم و گرفت و گفت:
– خب؟!
نگاش کردم. خنديد و گفت:
– خيلي خنگي ترسا. بوي عيد که بياد، دنبالش چي مياد؟
– عيد.
– خب؟
– اِ؟ آرتان!
دستم و فشار داد و گفت:
– موافقي بريم لباس بخريم؟!
لبخندي گشاد صورتم و روشن کرد. اولين باري بود که بهم پيشنهاد مي داد با هم بريم خريد. بعد از خريد عروسيمون ديگه با هم خريد نرفته بوديم. سرم و تکون دادم و با شادي گفتم:
– آخ جون!
با خنده گفت:
– وروجک شيطون.
و سرعتش و بيشتر کرد. داشتم به اين فکر مي کردم که خريد کردنم با آرتان شيرينه!
جلوي يک فروشگاه بزرگ ايستاد و من با هيجان پريدم بيرون. آرتان هم با خنده درهاي ماشين و قفل کرد و اومد کنارم. نگاهي به مغازه ها کرد و گفت:
– خب، از چي بايد شروع کنيم؟
– مانتو، نه شلوار، نه نه…
خنديد . همون طبقه اول مي خواستم توي همه مغازه ها سرک بکشم ولي آرتان با خنده جلوم و مي گرفت:
– ترسا اول خوب ويترينا رو نگاه کن. بعد برمي گرديم سر فرصت خريد مي کنيم.
– خب همش قشنگه.
– خيلي خب، پس بذار همش و ببينيم.
به ناچار کنارش راه افتادم. اصلا فکر نمي کردم همچين شخصيتي داشته باشه. اين قدر وسواس توي خريد کردن، از آرتان بعيد بود. عين خاله زنکا! برعکس من که هميشه همه چيز و توي همون مغازه اول بار مي کردم و مي يومدم بيرون. به ناچار همه طبقه ها رو باهاش گشت زدم.
سوار پله برقي که مي خواستيم بشيم عين آدماي ترسو جيغ و داد راه مي انداختم و هي الکي سکندري مي خوردم. آرتان سعي مي کرد جلوي شيطنتام و بگيره ولي وقتي مي ديد راه به جايي نمي بره، دستش و مي گرفت جلوي چشمش و با تاسف به تخس بازياي من مي خنديد. ديدن آرتان چنان منو شارژ کرده بود که ديگه دست خودم نبود و نمي تونستم خانوم وار رفتار کنم.
جلوي يه مغازه کيف و کفش فروشي وايساده بودم و محو کيف و کفشا بودم که توي شيشه ويترين نظرم جلب شد به يه دختر و پسر که داشتن از پشت سرمون رد مي شدن.
– تا وقتي که پيش مني نمي ذارم حسرت هيچ محبتي به دلت بمونه.
چشمام و باز کردم و زل زدم توي چشماش. اين جدي جدي آرتان بود؟! لبخند تلخي زد و گفت:
– هم خونه ام شش ماه ديگه مي خواد براي هميشه بره و شايد ديگه هيچ وقت نبينمش. مي خوام يه خاطره خوش ازم تو ذهنش باقي مونده باشه.
لعنتي! لعنتي! لعنتي! همه حسم پريد. آخه چرا واسه هميشه نه؟ چرا نمي خواي همه خونه هميشگيت باشم؟ چرا نمي خواي همسر واقعيت باشم نه صوري؟ ولي تو انگار هيچ حسي توي وجودت نيست. آرتان که متوجه اخمم شده بود گفت:
– چرا اخم کردي؟ حرف بدي زدم؟
سرم و تکان دادم و گفتم:
– نه نه، ياد اين افتادم که چقدر کارام کش پيدا مي کنه. دوست دارم ويزام زودتر آماده بشه. ديگه دارم خسته مي شم.
ولي هيچي نگفت. امان از اين غرور که مطمئن بودم بالاخره يه روزي کار دستم مي ده. وقتي يک دور کامل فروشگاه رو چرخيديم گفت:
– خب، حالا مي ريم توي همون مغازه هايي که اجناسشون چشممون و گرفته.
ناراحتيم يادم رفت. نقطه ضعفم هميشه خريد کردن بود. همه چي رو از يادم مي برد. با شادي گفتم:
– پس بايد توي همه مغازه ها بريم.
آرتان لبخند تلخي زد و گفت:
– باشه، مي ريم.
دلم لرزيد. جلوتر از اون راه افتادم و رفتم توي يکي از مغازه ها که يه مانتوي سفيد رنگ اسپرت پشت ويترينش چشمم و گرفته بود. آرتانم باهام اومد داخل. مانتو رو بهش نشون دادم و گفتم:
– اون و مي خوام.
آرتان مانتو رو خوب برانداز کرد و گفت:
– شيکه.
سپس رو کرد به فروشنده و گفت:
– اون مانتو رو سايز اسمالش و بدين لطفا.
چه سايز منم بلد بود! فروشنده که پسر جووني هم بود خيره خيره به من نگاه کرد و گفت:
– واسه خانوم مي خواين؟!
آرتان چپ چپ به پسره نگاه کرد و گفت:
– بله.
پسر رفت و از داخل کمداي اون طرف مغازه سايز اسمال مانتو رو آورد و گرفتش سمت من. قبل از اين که وقت کنم مانتو رو از دست پسره بگيرم، آرتان مانتو رو چنگ زد و دادش دست من. از حمايت و غيرتش تو دلم داشتن کيلو کيلو قند آب مي کردن ولي با خونسردي مانتو رو گرفتم و رفتم سمت پرو. تند تند پالتوم و در آوردم و مانتو رو پوشيدم.. آرتان چند ضربه به در زد و گفت:
– پوشيدي عزيزم؟!
دلم ضعف رفت. شده بوديم عين زن و شوهراي واقعي. در اتاق و باز کردم و گفتم:
– آره.
آرتان قدمي عقب رفت و برندازم کرد. منم با ناز چرخي زدم و گفتم:
– چطوره؟!
در همون حالت چشمم به آينه قدي ته مغازه افتاد. تندي پريدم بيرون و گفتم:
– اين جا اين قدر کوچيکه آدم تو حلق آينه است خودش و درست نمي تونه ببينه. بذار تو اون آينه خودم و قشنگ ببينم.
پسر فروشنده دستش و زد زير چونه اش و مشغول تماشاي من شد. در همون حالت گفت:
– تن خورش واسه شما فوق العاده است.
آرتان با ملايمت گفت:
– اصلا قشنگ نيست. برو درش بيار.
بدون توجه به حالت عصبيش گفتم:
– اِ؟ آرتان… خيلي خوشگله. من دلم يه دونه مانتوي سفيد مي خواست. خيلي وقت بود.
فروشنده هم گفت:
– آقا مانتو به اين قشنگي! سليقه خانومتون از شما خيلي بهتره ها!
آرتان بي توجه به من چند قدم به سمت پسره رفت که من رنگم پريد. نکنه دعوا کنه! نه، آرتان اهل اين حرفا نيست. جلوي فروشنده وايساد و با لحن مخصوص به خودش که آدم و رواني مي کرد گفت:
– آقاي محترم شما توي مکالمه هاي همه مشتري هاتون دخالت مي کنين؟!
فروشنده در جا کپ کرد. با تته پته گفت:
– خب… نه خب.
آرتان مشتش و گذاشت روي ويترين و با خشونت ذاتيش گفت:
– پس خواهشا توي چيزي که به شما مربوط نيست دخالت نکنين.
بيچاره فکر کنم تو عمرش اين جوري ضايع نشده بود. رفتم توي پرو و مانتو رو درآوردم. اصلا حسرت نمي خوردم به خاطرش. عجيب بود که چون آرتان دوسش نداشت، از چشم منم افتاده بود. اومدم بيرون مانتو رو دادم دست آرتان و اونم دادش به فروشنده. دست منو گرفت و دوتايي از مغازه خارج شديم. با لحن عادي رو به من گفت:
– اون مانتو رو خيلي دوست داشتي؟!
سعي کردم نظر اوليه ام رو بگم. گفتم:
– آره.
– ولي ترسا اون جنسش خيلي نازک بود. اصلا در حد دختري مثل تو نبود. حالا مي گرديم يه مانتوي سفيد قشنگ ديگه پيدا مي کنيم.
اي الهي من قربونت بشم که نمي خواي من ناراحت باشم. چقدر تو گلي آخه! الهي که خودم پيش مرگت بشم. سري تکون دادم و گفتم:
– مهم نيست.
يهو برگشتم طرفش و گفتم:
– راستي تو سايز منو از کجا مي دوني؟!
آرتان لبخند زد و چيزي نگفت. پريدم جلوش و با ورجه وورجه گفتم:
– بگو بگو.
گفت:
– دختر آبرومون و بردي. تو نمي توني صاف راه بياي؟!
– نه، بگو ديگه.
– راستش و بگم؟!
– آره.
– اون موقع که مي خواستم برم آلمان…
– خب؟ اون موقع که قهر بودي باهام؟
لبخندش عميق تر شد و گفت:
– آره همون موقع که شيطوني کرده بودي.
– اهه، چه پررويي تو. منم همون جايي رفتم پارتي که تو دعوت بودي.
– بهتره در اين مورد بحث نکنيم. چون تو نمي توني افکار منو درک کني. شايدم مشکل از خودمه که نمي تونم برات توضيحش بدم.
سري تکون دادم و گفتم:
– اصلا بيخيال مهموني و پارتي، سايز منو نگفتي.
– اون موقع که مي خواستم برم آلمان، گفتم شايد بخوام برات سوغاتي چيزي بيارم ولي سايزت و نمي دونستم. واسه همينم وقتي خواب بودي از روي لباسات سايزات و برداشتم.
لب برچيدم و گفتم:
– چقدرم که براي من سوغاتي آوردي.
به حالت بچگونه من خنديد و گفت:
– از کجاي مي دوني نياوردم؟!
– مگه آوردي؟!
– بله.
– وا! کو پس؟!
– بهت ندادم چون از دستت دلخور بودم. گفتم سر يه فرصت مناسب بهت بدمشون.
– خيلي خيلي… نه خيلي بيشتر از خيلي بدجنسي.
– توام خيلي بيشتر از خيلي کوچولوئي.
– چي برام آوردي حالا خسيس خان؟
چقدر راحت با آرتان شوخي مي کردم. انگار نه انگار که من همون ترسا بودم و انگار نه انگار که آرتان هم همون آرتان مغرور گذشته بود. انگار هر دو از سرد بودن خسته شده بوديم و نياز به گرما داشتيم. يه گرما که به زندگي بي روح و يکنواختمون روح بده. آرتان با خونسردي گفت:
– شب که رفتيم خونه نشونت مي دم.
بي فکر گفتم:
– مگه شب مي ريم خونه؟!
– اگه دوست داشته باشي.
– پس بابا…
– گفتم که، بابات منتظر يه اشاره از طرف توئه. مي برمت دم خونه تون، برو از بابات اجازه بگير بعدش مي ريم خونه خودمون.
خونه خودمون! تا حالا هميشه مي گفت خونه من، حالا شد خونه خودمون؟! آرتان به خدا که تو خيلي عوض شدي.خواستم يه کم سر به سرش بذارم. براي همينم گفتم:
– حالا حتما بايد بيام خونه تو؟ همون جا راحت ترم آخه.
با صداي خشنش گفت:
– هر چقدرم که بهت بد بگذره توي خونه من فعلا زن مني و بايد توي خونه من باشي؛ فهميدي؟ بايد!
دوست داشتم بگم خيلي خب بابا ول کن دست رو، من خودم از خدامه! ولي به جاش با غرور هميشگيم گفتم:
– بايد؟! تو زندگي من بايدي وجود نداره!
آرتان با خونسردي زل زد توي چشمام و گفت:
– از اين به بعد داره عزيزم. بهش عادت کن.
لامصب زور شنيدنم ازش قشنگ بود. اخم کردم و جوري وانمود کردم که يعني ناراحت شدم. آرتان هم اصلا به روي مبارک خودش نياورد. جلوي ويترين مغازه اي ايستاد و گفت:
– اين مانتو رو ببين. رنگش به پوستت خيلي مي ياد. مدلشم قشنگه. مي خواي امتحانش کني؟
يه مانتوي کوتاه آبي کاربني بود. از کجا مي دونست اين رنگ به پوست من مياد؟ هان! اون شب که مامانش اينا اومده بودن خونمون من يه دامن اين رنگي پوشيده بودم. اي بدجنس! ببين چه با دقتم منو ديد زده. سري تکون دادم و با هم وارد مغازه شديم. خدا رو شکر فروشنده يه خانوم مسن بود که به درخواست من مانتو رو برام آورد. خيل تن خور خوشگلي داشت و کمر بند طلايي که روي کمرش کار شده بود، کمرم و باريک تر نشون مي داد. آرتان تا توي تنم ديد، ابروش و بالا داد و گفت:
– قشنگه!
به خودم توي آينه نگاه کردم و گفتم:
– آره خيلي.
– درش بيار بيا بيرون.
مانتو رو در آوردم و دادم دست آرتان. مشغول تماشاي بقيه مانتوها شدم. يه مانتوي قهوه اي روشن که خيلي بلند بود و پايينش چين دار شده بود چشمم رو گرفت.
داشتم نگاش مي کردم که آرتان گفت:
– بپوشش.
با خوشحالي گفتم:
– جدي؟!
– آره، بپوش ببين اندازته؟
با خوشحالي دوباره پريدم توي پرو و مانتو رو تنم کردم. فوق العاده بود و قدم و بلندتر نشون مي داد. آرتان هم حسابي خوشش اومد و به شوخي گفت:
– کاش همه مانتوهات اين قدي بودن.
– وا! مگه مي خوام برم حوزه علميه؟! اينم چون تن خورش قشنگ بود خوشم اومد وگرنه من مانتوي کتي بيشتر دوست دارم.
– بله، از مانتوهاتون مشخصه. در هر صورت من نظر خودم و گفتم.
اون مانتو رو هم گرفتيم و توي مغازه بعدي براي هر دوتاش کفش و کيف هم خريدم. به سليقه آرتان چند تا شال و روسري هم انتخاب کردم. از يه مغازه ديگه هم سه تا شلوار خريدم و ديگه مي خواستيم از فروشگاه خارج بشيم که يهو آرتان جلوي يه مغازه ايستاد و وقتي خواستم ويترين مغازه رو نگاه کنم بهم مهلت نداد و کشيدم داخل مغازه. رو به فروشنده گفت:
– لطفا اسمال اون مانتو سفيده داخل ويترين رو بديد.
تازه متوجه مانتوي سفيد توي ويترين شدم. چقدر خوشگل بود. جنس کتون کاغذي داشت و دم آستيناي سه ربعيش مرواريد کار شده بود. مانتو رو گرفتم و با قدرداني خيره شدم توي چشماش. لبخندي زد و گفت:
– برو بپوشش عزيزم.
احساساتم به غليان در اومد. ديگه نتونستم جلوي خودم و بگيرم. روي پنجه پا بلند شدم.. مانتوئه توي تنم خيلي قشنگ بود. در پرو رو که باز کردم آرتان با نگاهي خاص نگام کرد. يه نگاه عجيب غريبي که بازم از درکش عاجز بودم. فقط سري تکون داد و گفت:
– خوبه.
خودم از اون بدتر بودم انگار. سريع در پرو رو بستم و مانتو رو در آوردم.
با تذکر آرتان که گفت ديره، سريع از اتاق خارج شدم. اون مانتو رو هم خريديم و از مغازه رفتيم بيرون. گفت:
– دير وقته، ساعت يازده شده. بهتره بريم يه جا شام بخوريم.
– باشه بريم.
– چي مي خوري؟
– زياد گرسنه نيستم .
با جديت پرسيد:
– چيزي شده؟
– نه.
– حس مي کنم سرحال نيستي.
– خوبم، فقط يه کم خسته ام.
– الان مي ريم سوار ماشين مي شيم، خستگيت در ميره، ولي به خدا اگه يه نفر اين همه چيز واسه من مي خريد عمرا اگه خسته مي شدم.
چقدر زودرنج شده بودم. تلخ گفتم:
– منت نذار.
– من منت سرت گذاشتم؟! واسه کاري که خودم دوست داشتم انجامش بدم؟ اين چه حرفيه ترسا؟! بعضي وقتا حس مي کنم خيلي بچه اي. فرق شوخي و جدي رو اصلا نمي فهمي.
مثل بچه ها پا کوبيدم روي زمين و گفتم:
– از بس هميشه جدي هستي. خب به من چه؟
لبخندي زد و گفت:
– بهتره جدي بمونم. اين به نفع هردومونه.
بدون توجه به عمق حرفش گفتم:
– چرا؟!
– بيخيال ترسا. نگفتي چي مي خوري؟
بيخيال شدم و براي تغيير جو گفتم:
– دلم ساندويچ بندري مي خواد. از اين ساندويچ فروشي چرکا. اينا که پشه از مغازه شون بالا مي ره. ديدي؟
غش غش خنديد و گفت:
– آره، همونا که بوشون از دو فرسخي هوش از کله آدم مي پرونه.
– اي کلک! پيداست خودت يه پا ساندويچ چرک خور بوديا.
منو به سمت خودش کشيد و گفت:
– من و تو چه تفاهماتي داشتيم خودمون خبر نداشتيم.
حرفش يه دنيا مفهوم داشت ولي سعي کردم به روي خودم نيارم و فقط بخندم. دوتايي سوار ماشين شديم و آرتان رفت به سمت محله هاي پايين شهر و جلوي يکي از اين ساندويچ فروشيا وايساد. چيزي طول نکشيد که دو تا از اين ساندويچاي خوش بو تو دستمون بود و ما هم ميون خنده و شوخي و هرهر و کرکر همش و خورديم.
اون شب بهترين شبي بود که با آرتان داشتم. بعد از يه جدايي يک ماهه، انگار حالا هر دو مي خواستيم از حضور هم نهايت بهره رو ببريم. بعد از اين که ساندويچا رو خورديم، راه افتاد سمت خونه ما که هم چيزام و جمع کنم، هم از بابا اجازه بگيرم. خوشحال بودم که دوباره مي خوام برگردم توي خونه آرتان. نفس کشيدن کنار اونم برام آرزو شده بود.
رفتن و برگشتنم داخل خونه نيم ساعت بيشتر طول نکشيد. آرتان هم باهام اومد که از بابا و عزيز تشکر کنه. به قول خودش کلي زحمت کشيده بودن يک ماه زلزله رو نگه داشته بودن؛ ديگه خبر نداشت ترسا توي اين يک ماه يه مرده متحرک بود که حوصله همه رو سر برده بود. وقتي وسايلم رو جمع کردم،. وقتي از خونه اومديم بيرون، پريدم توي ماشين و با هيجان گفتم:
– پيش به سوي خونه.
راه افتاد و گفت:
– خونه نمي ريم.
– هان؟!
– گفتم خونه قرار نيست بريم الان.
– پس کجا مي ريم؟
– مي خوام ببرمت يه جا يه کم اين شيطنتات و تخليه کني که من يه مدت از دستت آسايش داشته باشم.
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
– مي خواي چه بلايي سرم بياري؟ برمي گردم خونه مونـــــا.
– به همين خيال باش. تو دست من اسيري خانوم. برگشتنت ديگه محاله.
حرفش خيلي دو پهلو بود براي همينم به روي خودم نياوردم و گفتم:
– حالا کجا قراره بريم؟
– يه شهرکي سراغ دارم که توش دوچرخه کرايه مي دن. پيست دوچرخه سواري هم داره. مي خوام بريم اون جا يه کم ورزش کنم.
اِ؟ من اگه تو رو نشناسم؟ مي خواي هيجان خودت فرو بشينه؟ مي خواي نا نداشته باشي که… آه کشيدم. کاش از اول بهش چراغ سبز نشون داده بودم تا حالا اين قدر دوتايي نخوايم اذيت بشيم. سعي کردم عادي برخورد کنم.
– ايول! موافقم. خيلي وقته دوچرخه سواري نکردم.
بقيه راه در سکوت سپري شد تا رسيديم به اون شهرکي که آرتان مي گفت. ماشين و توي پارکينگ پارک کرد و دوتايي پياده شديم. دوتا دوچرخه کرايه کرديم و سوار شديم. قبل از اين که راه بيفتم، شالم و بردم از پشت آوردم جلو که راحت بتونم چرخ بازي کنم. آرتان چپ چپ نگاه کرد و گفت:
– اين چه وضعشه؟ شالت و درست کن.
– چرا؟! چشه مگه؟!
– خودت نمي دوني؟ همه گردنت پيدا شد.
– خب اون جوري توي دست و پاست.
دوچرخه رو گذاشت روي جک. اومد سمت من و شال و از پشت آورد جلو و يه دور شل پيچوند دور گردنم و بعد پشت سرم گرهش زد. دستي کشيدم بهش و گفتم:
– چه خوب شد.
– بدو سوار شو.
قبل از اين که سوار بشم نگاهي به ساعتم کردم. ساعت دوازده بود. ساعت دوازده بود و من بيرون بودم! چه لذتي داشت! يه لحظه به اين فکر کردم که اگه آرتان نبود…
زبونم و گاز گرفتم و تو دلم گفتم:
– بيشعور اگه آرتان نبود تو مي تونستي اين جا آزادانه هر غلطي خواستي بکني؟ اين قدر امنيت داشتي؟ مي دوني همه به يه دختر تنها که اين وقت شب اومده از خونه بيرون با چه ديدي نگاه مي کنن؟ نخير تو آدم بشو نيستي ترسا. همون بايد از ايران بري. جاي افکار و عقايد تو توي ايران نيست.
آرتان اومد کنارم و گفت:
– سوار شو بريم ديگه، به چي فکر مي کني؟
لبخندي زدم و پريدم بالا. دوتايي کنار هم مي رفتيم. يه کم که در سکوت سپري شد آرتان يه دفعه با جديت پرسيد:
– مگه بهت نگفته بودم از خونه بيرون نرو؟ مگه نگفتم آرزو منتظره فرصته؟ براي چي رفتي ترسا؟ مي دوني اگه بلايي سرت مي يومد چي مي شد؟
سرم و زير انداختم و چيزي نگفتم. دوباره فکر آرزو به ذهنم هجوم آورد. فکر بچه اش! آرتان با تحکم گفت:
– با توام. چه جوري تونست از خونه بکشتت بيرون؟ فکر کردي اينم يه لجبازيه با من؟! ترسا، چرا اين قدر بچه گونه عمل کردي؟ هان؟
چي مي گفتم بهش؟ مي گفتم تو رو تهديد کرد که راضي شدم برم بيرون؟ بگم خواستم پيش مرگ تو بشم؟ بگم از تصور اين که بلايي سر تو بياد عقلم از بين رفت و احساسم منو کشوند روي پشت بوم؟ چه طور اينا رو بهش بگم؟ فقط گفتم:
– مطمئن باش اگه مجبور نمي شدم نمي رفتم.
– چي مجبورت کرد؟ من فقط همين و مي خوام بدونم. لجبازي؟
– اون قدر بچه نيستم که توي موقعيت به اون خطرناکي هم لجبازي کنم.
– پس چي؟
– نمي تونم بگم. نپرس. نپرس.
ديگه چيزي نگفت. انگار فهميد واقعا برام مقدور نيست گفتنش. حالا که بحث و به اين جا کشونده بود دوست داشتم منم سوالاي ذهنم و بپرسم. نمي دونستم اول کدوم و بپرسم. بالاخره دل و زدم به دريا و گفتم:
– تو نذاشتي من سقوط کنم؟!
آرتان فقط سرش و تکون داد. دوباره پرسيدم:
– چه طوري اومدي روي پشت بوم؟
نفس عميقي کشيد و گفت:
– اون موقع که آرزو زنگ زد بهم مطب بودم. با شنيدن صداي تو موندن توي مطب و جايز ندونستم و اومدم سمت خونه که مطمئن بشم خودتي و آرزو برام طعمه نذاشته. بايد مطمئن مي شدم تو توي خونه نيستي. با سرعت مي يومدم سمت خونه و با آرزو هم تلفني حرف مي زدم. وقتي تو گفتي روي پشت بومين، سريع زنگ زدم به پليس و ماجرا رو گزارش دادم. خودمم دو دقيقه بعدش رسيدم به ساختمون. اول رفتم توي آپارتمان که ديدم تو نيستي. براي همينم يه راست اومدم روي پشت بوم. آرزو اين قدر حالش بد بود و درگير تو بود که اصلا حضور منو روي پشت بوم حس نکرد. يه جايي خودم و قايم کردم که يه وقت با ديدن من کار دست تو نده، ولي تا ديدم کشيدت بالا اومدم نزديکتون و همين که پريد لباس تو رو چنگ زدم.
پريدم وسط حرفش:
– چرا فقط من؟ چرا آرزو رو نگرفتي؟ مگه اون چند سالش بود؟ اون مستحق مردن نبود. به خدا نبود.
5/5 - (2 امتیاز)

Check Also

رمان قرار نبود پارت ۹

علاقه ام به تو خيلي بيشتر شده حالا روزگارم قشنگ تر شده از اون وقت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.