رمان قرار نبود پارت ۳

– اينم از پدرت.
سريع حالت عادي به خودم گرفتم و گفتم:
– عزيز هم تنهاست. منتظرمه.
اخماي آرتان درهم و نگاهش اين قدر خشن شد که يه لحظه ترسيدم. با همون حالت وحشتناکش گفت:
– مامانم دعوتت کرده و تو هم بايد بياي! فهميدي؟ صد تا بهونه ديگه هم که بياري آخرش بايد بياي. مي برمت به هر قميتي که شده.
– من اسير تو نيستم.
– هر چي مي خواي اسمش و بذاري بذار. ما با هم قرار داشتيم. تو بايد جلوي مامان من نقش بازي کني. اگه بخواي آبروي منو ببري اون وقت منم مي دونم چه جوري باهات رفتار کنم.
– تو خيلي… خيلي…
– خيلي چي؟ عوضي؟ پست؟ خودخواه؟ کدومش؟
بغض گلوم و مي فشرد. دلم مي خواست لب باز کنم و هر چي لايقشه نثارش کنم ولي مي دونستم اگه لب باز کنم اشکام جاري مي شه؛ براي همينم لال شدم و هيچي نگفتم. بعد از چند لحظه سکوت گفت:
– بريم؟ يا اول مي ري خونه؟
بالاخره لب باز کردم و گفتم:
– مي خوام برم خونه.
بدون حرف مسيرش و به سمت خونه کج کرد. وقتي رسيديم دستم رو به سمت دستگيره در بردم و خواستم پياده بشم که گفت:
– يه ربع بيشتر وقت نداري.
عصبي شدم و داد زدم:
– اي بابا مگه مسابقه است؟! يعني چي که براي من وقت تعيين مي کني؟ اگه مي خواي من باهات بيام بايد منتظر بموني، حتي اگه سه ساعت طول بکشه.
به دنبال اين حرف پياده شدم و طبق معمول در را محکم به هم کوبيدم. مرتيکه جعلق!
وارد خونه که شدم عزيز با هلهله به استقبالم اومد و شروع کرد به قربون صدقه رفتن من. اعصاب نداشتم ولي نمي شد باهاش تندي کنم. نمي خواستم دل مهربونش رو بشکنم. گفت:
– چي شد ننه؟ خونتون به هم مي خوره؟!
با خنده گفتم:
– الان که جوابش و نمي دن عزيز جــــونم. چند روز ديگه آماده مي شه.
– خيلي خب ننه بيا يه چيزي بهت بدم بخوري. خون ازت گرفتن، توام که سفيده اي الان ديگه جون تو تنت نيست.
– مرسي عزيز جونم. همه چي خوردم. الانم مي خوام برم خونه آرتان اينا. مامانش دعوتم کرده واسه شام.
– خيلي هم خوبه مادر! بالاخره توام بايد بري خونه شون و ببيني. فقط خيلي مواظب خودت باشي ننه ها. تا قبل از عقد زياد نمي شه به مرد جماعت رو داد.
همين طور که از پله ها بالا مي رفتم گفتم:
– چشم، چشم عزيز جونم حتما.
از داخل کمدم بلوز دامن اسپرت مشکي رنگم رو خارج کردم و پوشيدم. بلوزش يقه قايقي بود و دامنش کوتاه. جنس مخمليش رنگش رو سياه تر نشون مي داد و با پوست سفيد مخمليم در تضاد بود. جوراب کلفتي پوشيدم تا ديگه نياز به پوشيدن شلوار نداشته باشم. شال حرير مشکيم رو هم روي سرم کشيدم و برق لب کمرنگي روي لبم ماليدم. کفش هاي نوبوک مشکي رنگم رو هم پوشيدم و بعد از برداشتن کيف دستي کوچيکم از اتاق خارج شدم. چقدر خوب مي شد اگه نمي رفتم، ولي مي دونستم که اگه نرم آرتان مي زنه به سيم آخر. با عزيز خداحافظي کردم و از خونه خارج شدم. روي هم رفته بيست دقيقه هم طول نکشيد حاضر شدنم! ولي خوشحال بودم که عقده هام و سرش خالي کردم. حقش بود! در و که باز کردم و بيرون رفتم ديدمش که صندلي ماشينش رو داده عقب. سرش رو به پشتي صندلي تکيه داده و چشماش و بسته. پاورچين پاورچين کنار ماشين رفتم و آهسته در رو باز کردم. سوار شدم و در محکم به هم کوبيدم. آرتان بدجور پريد بالا و گيج و منگ نگام کرد. غش غش خنديدم و گفتم:
– خوبه سه ساعت نرفتم! عمو يادگار تو بيست دقيقه خوابت برد؟! خسته نباشي!
– ترسا تو مريضي؟ من بايد روي تو کار کنم! آخه اين در ماشين چه گناهي کرده؟!
– همينه که هست. حالا راه بيفت برو آقاي راننده.
رگ گردن آرتان برجسته شد و صداي خنده من اوج گرفت. آرتان راه افتاد و تو همون حال زمزمه وار گفت:
– نوبت خنده منم مي رسه. انگار يادت رفته قراره يه مدت طولاني هم خونه من باشي.!
خنده ام قطع شد و رنگ از روم پريد. اين بار نوبت آرتان بود که غش غش بخنده. ديگه هيچي نگفتم و ساکت نشستم. تا خونه اونا فاصله تقريبا زيادي طي شد ولي بالاخره رسيديم. جلوي در بزرگ مشکي رنگي ايستاد و با ريموت کوچيکي در نرده اي رو باز کرد. حياط خونه خيلي بزرگ و چمن کاري شده بود. درخت هاي کوتاه و سرسبز هم بين چمن ها چشمک مي زدن. استخر کوچيکي درست روبروي ساختمون دو طبقه سنگي قرار داشت. آرتان ماشين رو تو قسمت سنگي پارک کرد. بوق کوتاهي زد و پياده شد. من هم دست از ديد زدن اطرافم برداشتم و پياده شدم. در ساختمون باز شد و نيلي جون بسيار خوش تيپ از خونه خارج شد و با ديدن من به روم آغوش گشود و گفت:
– خيلي خوش اومدي عزيز دلم.
اولين بار بود که اون و بي حجاب مي ديدم. پوست سفيد بدنش و موهاي هاي لايت شده اش حسابي جذابش کرده بودن. گفتم:
– سلام نيلي جون.
– سلام به روي ماهت عزيزم. خوبي؟
– ممنونم. ببخشيد اگه من مزاحم شدم.
– اين حرفا چيه؟ تو دختر گلمي. روي تخم چشمام جا داري.
بعدش از من جدا شد و گفت:
– بيا بريم تو گلم، سر پا واينسا خسته اي.
قبل از اين که وارد بشيم نيلي جون رو به آرتان که مشغول صحبت با موبايلش بود گفت:
– آرتان مامان سلام عرض شد.
آرتان گوشيش رو با فاصله گرفت و گفت:
– سلام مامان. برين تو منم ميام.
نيلي جون ديگه حرفي نزد. دستش رو پشت کمر من گذاشت و به داخل راهنماييم کرد. وارد که شدم نوبت پدر آرتان بود که به استقبالم بياد. پدرانه پيشونيم و بوسيد و بهم خوش آمد گفت. بعدش دستم رو گرفت و در حالي که احوال پدرم و عزيز جون رو مي پرسيد به سمت مبل دو نفره اي کشيد. نيلي جون هم کنارمون نشست و گفت:
– خب عزيزم امروز خوش گذشت؟ پسر دردونه من که اذيتت نکرد؟
در قالب قلابيم فرو رفتم و گفتم:
– نه نيلي جــــون، آرتان خيلي ماهه! مگه اصلا اذيت کردنم بلده؟
صداي آرتان از پشت سرم بلند شد:
– پشت سر من غيبت مي کنين؟
آرتان بود که با صميميت کنار مادرش نشست و دستش رو هم دور گردن اون حلقه کرد. مادرش گفت:
– مگه کسي جرات داره پشت سر تو غيبت کنه؟ نبودي ببيني خانومت چه جوري ازت طرفداري مي کنه.
آرتان با حالت خاصي زل زد توي چشمام و گفت:
– خانومم عادت داره منو شرمنده کنه هميشه. منم اگه کسي بگه بالاي چشم ترسام ابروئه مي فرستمش اون دنيا که سک سک کنه و برگرده.
دلم ضعف رفت. سريع نگام و دزديدم که نفهمه چه آشوبي توي دلم درست کرده. نيلي جون با شعف دست زد و گفت:
– الهي قربون جفتتون برم. ايشاا… هميشه همين قدر عاشق بشين. آرتان مامان هميشه دعا مي کنم که روز به روز بيشتر عاشق زنت بشي، همين طور که دعا مي کنم ترسا هر روز بيشتر از روز قبل اسيرت بشه!
آرتان با لحن شوخي گفت:
– مامان از اين دعاها نکن. دعاي مادرا گيراست!
پدرش با حالت خنده داري گوشش و کشيد و گفت:
– هي هي هي! خيلي هم دلت بخواد!
آرتان لبخند زد و رو به من گفت:
– پاشو بيا بريم اتاقم لباست و عوض کن عزيز دلم.
به همراه اين حرف چشمکي هم نثارم کرد که دلم زير و رو شد. نيلي جون سقلمه اي بهم زد و گفت:
– پاشو عزيزم. اتاق آرتان من ديدن داره.
لبخندي به نيلي جون زدم و از جا بلند شدم. آرتان جلو راه افتاد و من هم از پشت سرش مي رفتم. در اتاقش يک در چوبي تيره رنگ بود که روش مثل درهاي خونه هاي قديمي ميخ هاي بزرگ داشت به همراه يک کومه. خنديدم و گفتم:
– فقط ديوار کاه گلي کم داره.
آرتان بدون اين که حرفي بزنه در و باز کرد و وارد شد. من هم وارد شدم و از چيزي که ديدم دهنم باز موند. کل ديوارها با کرافت پوشيده شده بود و بعضي جاها با ام دي اف قفسه هاي مربعي ساخته شده بود که داخل هر کدوم يه شمع قرار داشت. کف اتاق هم پارکت قهوه اي سوخته کار شده بود. تخت خواب دو نفره مشکي رنگي هم به ديوار چسبيده شده بود و رو تختي قرمز رنگش چشمک مي زد. به ديوار بالاي تختش عکسي بزرگ از خودش زده بود که دل و دين آدم رو مي برد. تو عکس آستين هاي بلوز و اسپرتش را بالا زده بود و هيکل عضلانيش به خوبي پيدا بود. يقه اش تا نصفه باز بود. سرش رو هم بالا گرفته بود و چشماش بسته بود. دماغ سر بالاش،هيکلش، خیلی خوب بود. چشم از عکس که گرفتم متوجه نگاه خيره اش روي خودم شدم. در حالي که دست به سينه لب تخت نشسته بود به من زل زده بود. نگاهم رو که ديد گفت:
– ديد زدن بنده تموم شد؟ عکس منو که خوردي.
دندون قرچه اي رفتم و گفتم:
– تحفه! برو بيرون مي خوام لباس عوض کنم.
– خب جلوي من عوض کن.
– تو قابل اعتماد نيستي.
آروم آروم و شمرده شمرده گفت:
– من آدم آروميم دختر خانوم. فقط حواست و جمع کن که ديوونه ام نکني. چون اگه ديوونه ام کني ديگه هر اتفاقي که بيفته مسئوليتش با خودته. مي فهمي؟! فکر نکن اگه با نقاط ضعف من بازي کني اين زرنگيه، نه اين بدبختيه واسه تو. اميدوارم شعورت برسه.
به دنبال اين حرف دستم رو که در حال شکستن بود رها کرد و از اتاق خارج شد. کمي مچ دستم و مالش دادم و رو به عکس گفتم:
– خيلي وحشي هستي. يه وحشي جذاب! حالا خوبه اين اخلاق گند و داري وگرنه معلوم نبود چه بلايي قراره سر من بياد. اين وحشي گريات باعث مي شه که من ازت بدم بياد و دل بهت نبازم.
مانتوم و در آوردم و شالم و هم برداشتم. دستي زير موهاي پرپشتم کشيدم و جورابام و هم از پام درآوردم. نيلي جون اولين کسي بود که منو ديد. سريع از جاش بلند شد و به به و چه چه کنان گفت:
– برم واسه دختر گلم اسفند دود کنم. ماشاا… ماشاا… ترسا جون مي ترسم چشمت بزنم عزيزم.
– خواهش مي کنم نيلي جون اين چه حرفيه؟ چشماي قشنگ شما قشنگ مي بينه.
نيلي جون دوباره پريد طرف من. زير چشمي به آرتان نگاه کردم. خيلي بي تفاوت داشت بهم نگاه مي کرد. عين دستگاه اسکن از بالا به پايين از پايين به بالا! چقدر بي احساس بود! چطور مي تونست اين همه قشنگي رو نبينه؟ چطور مي تونست ببينه و بي خيال باشه؟! باباي آرتان هم چند ضربه روي ميز زد و گفت:
– بزنم به تخته پسرم توي سليقه حرف نداره. به باباش رفته ديگه.
همه خنديديم و نيلي جون گفت:
– من مي رم ميز و بچينم. طفلک سوره دست تنهاست.
گفتم:
– منم ميام کمک نيلي جون.
دستش رو سر شونه ام گذاشت و گفت:
– نه گلم من هستم، سوره هم هست. شما بشين پيش شوهرت.
و به زور منو کنار آرتان نشوند و گفت:
– آرتانم سفت بگيرش مامان که يه وقت فرار نکنه.
انگار پدرش فهميد ما هيچ کدوم حالت طبيعي نداريم که بلند شد و گفت:
– برم ببينم رفيعي چي کار کرد با چک فردا.
آرتان هم از خدا خواسته سري تکون و داد و گفت:
– راحت باشين.
بعد از رفتن پدرش سريع نفسش رو با صدا بيرون داد. از حالتش هم خنده ام گرفته بود هم به خودم اميدوار شدم. زير لب گفت:
– امان از دست تو نيلي.
پاي رو روي پاي ديگه ام انداختم و گفت:
– نقش بازي کردن جلوي مادرت کار خيلي سختيه.
– بالاخره تموم مي شه. بعد از ازدواجمون هر طور که شده بايد از زير دستش فرار کنيم. من حوصله اين مسخره بازيا رو ندارم.
لجم گرفت و با غيض گفتم:
– آره واقعا مسخره بازيه.
– شما هم بي زحمت از اين به بعد لباس پوشيده تر تنتون کنين. فعلا نه بنده بهتون محرمم نه باباي بنده.
حرفش از سيلي هم بدتر و دردناک تر بود. دويدن خون به صورتم رو حس کردم. از جا برخاستم. قبل از اين که چيزي بگم آرتان گفت:
– دستشويي آخر راهرو در سمت چپه.
لعنتي! از کجا فهميد چي مي خوام بگم؟ فهميده چقدر حرصم داده، فهميد مي خوام برم خودم و خالي کنم. براي اين که ضايعش کنم گفتم:
– دستشويي به درد تو بيشتر مي خوره من مي خوام برم آشپزخونه پيش نيلي جون.
– خدا داند؛ ولي بهتره اين کار و نکني چون نيلي جون اصلا دوست نداره کسي بره توي آشپزخونه. به اين نکته حساسيت داره.
با يه حالت خاص نگاش کردم و براي اين که اذيتش کنم گفتم:
– پس من مي رم توي اتاق تو استراحت کنم يه کم عزيـــــــزم.
همين جور مات شد روي من و من هم رفتم به سمت اتاقش. خودم خنده ام گرفته بود. رفتم توي اتاقش و افتادم روي تخت. واقعا چرا آرتان با من اين جوري مي کرد؟ چرا از عذاب دادنم و خرد کردنم لذت مي برد؟ چون مي ديد مغرورم مي خواست اين جوري کنه باهام. لعنتي! بايد بيشتر خردش کنم. بايد بيشتر اذيتش کنم. دوست ندارم بذارم لهم کنه و توي دلش بهم بخنده. نمي دونم چقدر گذشت که در اتاق باز شد و آرتان وارد شد. حالت خوابيدنم خيلي فجيع بود. سريع خودم و جمع و جور کردم. آرتان سريع چپ چپ نگام کرد و گفت:
– پاشو بايد بريم سر ميز شام.
از جا برخاستم که ديدم داره از اتاق مي ره بيرون. ناچارا صداش کردم:
– آرتان…
ايستاد و بدون حرف به سمتم چرخيد. گفتم:
– درستش اينه که با هم بريم بيرون. نيلي جون حساسه رو اين چيزا.
سر تکون داد و منتظر شد تا بهش برسم. چپ چپ نگام کرد و با نيش و کنايه گفت:
– انگار توام از اين بازي خوشت اومده.
با نفرت بهش توپيدم:
– ببن آقا پسر… اگه من الان اين جام و جلوي مامان تو اداي دختراي نکبت و عوضي رو در مي يارم دليلش فقط قراريه که با تو دارم. از هيچيِ اين وضعم راضي نيستم. نمي خوام مامانت بابت يه دونه پسرش نگران باشه. مي فهمي اين و يا حتما بايد جلو مامانت تابلو بازي در بيارم و دق مرگت کنم تا بفهمي راضي نيستم از اين وضع؟ حالم داره از اين اداها به هم مي خوره. حداقل آدم باش و شرايط آدم و بفهم. گربه کوره نباش. چشمت بگيره فداکاري هاي منو.
آرتان که از حالت من جا خورده بود با تعجب نگام کرد و گفت:
– خيلي خب، خيلي خب. حالا چرا عصباني مي شي؟ شوخي کردم باهات.
– شوخي؟! بهت نمي ياد آدم شوخي باشي.
– خيلي خب باشه! بيخيال شو ديگه. حالا هم بهتره بريم ديگه. نيلي جون و بابا خيلي وقته که منتظرن.
هر دو از اتاق خارج شديم و به سمت سالن غذا خوري رفتيم. سالن غذاخوري با سه پله پايين تر از سطح سالن اصلي قرار داشت. همين که خواستم از پله ها پايين برم يه دفعه پاشنه کفشم سر خورد و رفتم توي هوا. از زور ترس نفس نفس مي زدم و چشمام و هم بسته بودم. وقتي از امن بودن جام مطمئن شدم چشمام و باز کردم. رنگ آرتان پريده بود و با چشمايي گشاد شده خيره خيره نگام مي کرد. با ديدن چشماي باز من زمزمه وار گفت:
– ترسا… خوبي؟!
فقط تونستم سرم و تکون بدم. نيلي جون داشت خودش و مي کشت و اصرار داشت حتما بريم دکتر، ولي من تو همون حالت ترس گفتم:
– نه نيلي جون به خدا خوبم.
– عزيزم اگه خوبم هستي حتما لازمه که بريم دکتر. به خاطر خودتم که نه به خاطر آرتان بايد بريم. بچه ام رنگ به روش نيست. بريم که مطمئن بشه تو خوبي و چيزيت نيست.
آرتان سرش و زير انداخت و هيچي نگفت. باباش گفت:
– من ماشين و آماده مي کنم شما بياين بيرون.
دست آرتان و چسبيدم. سريع چشماش و دوخت توي چشمام. گفتم:
– آرتان باور کن من خوبم. نيازي به دکتر نيست! من حتي روي زمينم نيفتادم.
در گوشم زمزمه وار گفت:
– مطمئني؟ تو دست من امانتي آخه.
متنفر بودم از اين کلمه. امانت! امانت! چرا نمي گي خودت نگرانمي؟! لعنت به تو! منم انگار با احساسم درگيري داشتم. يه لحظه حس مي کردم آرتان و دوست دارم و دلم مي خواد اونم دوستم داشته باشه، يه لحظه به کل ازش متنفر مي شدم. کاش مي شد همش ازش متنفر باشم. نفرت بهتر از عشق بود واسه مني که موندني نبودم و براي آرتاني که موندني نبود. حداقل واسه من! با نگاهي حزن آلود به چشمان آرتان، آرتان بالاخره من رو روي زمين گذاشت و گفت:
– مامان نيازي نيست. حال ترسا خوبه.
– ولي آرتان…
– اگه حالش بد شد آخر شب خودم مي برمش بيمارستان. شما نگران نباشين. حالا هم بفرماييد سر ميز.
همه با هم سر ميز نشستيم.. اگه کسي ازت بپرسه شام چي خوردي جاي اين که اسم غذا رو بگي لابد مي خواي بگي آرتان خوردم. خودم خنده ام گرفت و سعي کردم بدون اين که به آرتان فکر کنم غذام و بخورم. آرتان هم فقط با غذاش بازي کرد و فکر کنم اونم چيزي از طعم غذا نفهميد. نيلي جونم با تمام تلاشش واسه آروم کردن ما راه به جايي نبرد.
بعد از خوردن شام من از جا برخاستم و از آرتان خواستم که منو برسونه. آرتان هم بدون حرف آماده شد. بعد از خداحافظي از نيلي جون و پدرجون همراه آرتان از خونه خارج شديم. بدون حرف سوار ماشينش شديم و راه افتاديم. کمي از راه در سکوت سپري شد تا اين که آرتان گفت:
– هنوز مطمئني خوبي؟
سرم و تکون دادم و گفتم:
– اوهوم.
– بازيگر خوبي هستي.
دوباره عصبي شدم و گفتم:
– نکنه فکر مي کني من الکي خودم و انداختم و بعدم الکي از ترس فشارم…
– هي هي هي! من اصلا منظورم اين نبود. منظورم رفتارت با من بود! نيلي جون يه درصدم شک نکرد بهمون.
– آهان از اون لحاظ.
با لبخندي محو گفت:
– اعصاب نداريا.
زير لبي گفتم:
– تو واسه من مگه اعصابم مي ذاري؟
– مگه من چي کارت کردم؟
لعنتي، شنيد! عجب گوشاي تيزي داشت! سري تکون دادم و گفتم:
– هيچي بيخيال. برنامه بعدي چيه؟
– برنامه هاي بعدي ديگه ربطي به تو نداره؛ البته يه کم خريد ديگه هم داريم که بايد انجام بديم ولي معلوم نيست چه روزي باشه، خبرت مي کنم. فعلا بايد با بابات هماهنگ کنم واسه ديدن چند تا باغ و رزرو ميز و صندلي و غذا و از اين برنامه ها. توام برو دنبال نوبت واسه آرايشگاه و ليست کردن دعوتياتون و اين چيزا.
– جدي جدي داريم ازدواج مي کنيم؟!
لبخند زد و گفت:
– آره جدي جدي و زوري منو هل دادي قاطي مرغا.
– خيلي رو داري به خــــدا.
– خب حالا دوباره عصبي نشو. هر چند که…
حرفش و ادامه نداد و جلوي در خونمون ايستاد. گفتم:
– هر چند که چي؟
– هيچي ديگه، شب بخير.
اين يعني اين که برو پايين، ولي من حس فضوليم بدجور قلقلکم مي داد. بدون اين که دستم رو به سمت دستگيره در ببرم گفتم:
– هر چند که چي؟!
خنديد و گفت:
– برو پايين فضول خانوم.
– بگــــــو آرتـــــان.
– پررو ميشي.
پس يه چيز خوب مي خواست بگه. بيشتر کنجکاو شدم و گفتم:
– بگــــــو، بگــــــو، بگــــــو، بگـــــو.
– اي بابا! سقت و با بگو برداشتن؟!
– اگه نگي تا صبح مي شينم اين جا مي گم بگو.
– هيچي بابا! مي خواستم بگم عصبي که مي شي جذاب تر مي شي. همين! حالا بفرماييد پايين که من حسابي خسته ام و خوابم مي ياد. سلام بنده رو هم خدمت پدرتون و عزيز جون برسونين.
نيشم مي خواست باز بشه تا بنا گوشم ولي جلوش رو گرفتم و سرسري خداحافظي کردم و پياده شدم. آرتان صبر کرد تا با کليد در و باز کردم و رفتم تو، اون وقت پاش و روي گاز گذاشت و رفت. تازه تا وارد حياط شدم شروع کردم به ورجه وورجه کردن. حرفش برام خيلي معني ها داشت. انگار داشت نرم مي شد.
بابا و عزيز به استقابلم اومدن و من سريع خودم و کنترل کردم. بابا به کمکم اومد تا بتونيم بسته آينه شمعدون رو داخل ببريم. احساس خوبي داشتم. ديگه از اين ازدواج اجباري دلخور نبودم. فقط از عاقبتش مي ترسيدم و دلم مي خواست ختم به خير بشه.
صبح روز بعد سرحال تر از روز قبل بودم. دلم مي خواست همش سر به سر عزيز بذارم. عزيز هم همين طور که نگام مي کرد هي چشماي خوشگلش از اشک پر و خالي مي شد. خودش مي گفت طاقت دوريم و نداره. آتوسا زنگ زد و گفت مي ياد دنبالم که بريم هم از يه آرايشگاه خوب وقت بگيريم هم بريم دنبال خريد جهاز. حوصله همه کاري داشتم. از روي دنده راست بلند شده بودم. توي اتاقم داشتم تند تند حاضر مي شدم که گوشيم زنگ زد. بدون نگاه کردن به شماره، گوشي رو در گوشم گذاشتم و گفتم:
– بله بفرماييد.
صداي هيجان زده شبنم بلند شد:
– سلـــــام عـــــروس.
– سلام دم خــــروس!
– اذيت نکن خره من خوشحالم ضد حال نزن ديگه.
– چي شده باز؟
– داره يه اتفاقايي ميفته فکر کنم.
– چه اتفاقي؟ در مورد اردلان؟!
– آره.
– چي شــــــده؟
– بعد از اون روز که ديدمش خو ديگه نديده بودمش تا اين که امروز زنگ زد خونه مون.
نشستم لب تخت و با هيجان گفتم:
– خب خب…
– تا ديدم شماره اونه اول خواستم شيرجه برم رو گوشي بعد ياد حرفاي تو افتادم، براي همينم مامانم و صدا کردم و و گفتم مامان بيا گوشي رو بردار فکر کنم اردلانه.
– باريکلا، خب؟
– هيچي ديگه، مامانم گوشي رو برداشت و بعد از سلام و احوالپرسي معلوم شد آقا زنگ زدن دعوتمون کنن همه با هم جمعه صبح بريم کوه.
– راست مي گي؟!
– آره به خدا. کاراي هرگز نکرده! اون وقتم که باهاش بودم از اين کارا نمي کرد.
– مامانت قبول کردن؟
– مامانم مي خواست قبول کنه ولي اگه بدوني من چي کار کردم ترســـــا؟
– چي کار کردي؟
– گفتم بگو شبنم درس داره نمي تونه بياد.
غش غش خنديدم و گفتم:
– نکبت و نگاه! حرفه اي شديا!
– آره به خدا، داشتم مي مردما ولي ديگه اين و گفتم.
– خب؟
– هيچي اونم نه گذاشت نه برداشت گفت خاله جون اين اول ترميه کي درس داره؟! داره بهونه مي ياره خواهشا راضيش کنين و بياين چون قراره همه باشيم. اگه شما نباشين خيلي بد مي شه. مامانم گفت حالا تا ببينم چي مي شه خاله.
– ايول!
– خوب کاري کردم؟!
– دمت درست دختر خوب، کارت حرف نداشت!
– حالا جمعه احتمالا مي خوايم بريم. چي کار کنم به نظرت؟
– همون کاري که تا الان کردي. مغرور باش، غرورش و له کن، بشکنش، تا اون وقت بياد جلو.
– باشه. اول فکر مي کردم کارايي که مي گي بکن فقط اون و از من دورتر مي کنه ولي حالا دارم واقعا جوابش و به چشم مي بينم.
– از بس خري که منو دست کم مي گيري.
– خيلي خب خانــــــوم! ببخشيد شما به کوچيکي خودتون. راستي از آقاتون چه خبر؟ خوش مي گذره؟
– اي بد نيست. خوش که نه ولي دارم حال مي کنم. انگار افتادم توي يه بازي قشنگ.
– پس خوشت اومده.
– نه اون جوري که تو فکر مي کني، فقط اين بازي برام هيجان زيادي به وجود آورده. زندگي من فقط همين هيجان رو کم داشت.
– اوکــــــي، حالا کي مراسمتونه؟
– اين جمعه که شما مي ري کوه نه، اون پنج شنبه.
غش غش خنديد و گفت:
– خاک تو گورت کنم با اين تاريخ گفتنت. آرتان از دست تو خل نشه خيليه!
– دلشم بخواد. همه که خلِ من هستن فقط اين مونده.
صداي عزيز از پشت در بلند شد:
– ترســــــا، آتوسا اومده.
– شبنم آتوسا اومده دنبالم بريم نوبت آرايشگاه بگيريم. کاري نداري با من؟
– واي يعني ترسا من حاضرم نصف عمرم و بدم ولي اون چشماي بي روح تو رو آرايش شده ببينم. شب عروسيت زودتر از همه من حاضريم و مي زنم.
– گمشــــــو من همه جوره قشنگم.
– خو بسه ديگه! باز اين حس خودنکبت پنداريش گل کرد.
– همينه که هست. راستي شبنم با شايانتون حرف زدي؟
– آره، گفت مشکلي نيست. هر وقت که خواستي مي توني بري دفترش و به منشيش اسمت و بگي.
– اوکي، دستت درد نکنه.
– خواهش مي کنم. برو ديگه به کارت برس.
– قربونت، باي.
– فدات، باي.
گوشي رو قطع کردم و سريع از اتاق پريدم بيرون. آتوسا جلوي عزيز نشسته بود و دو تايي حسابي مشغول گپ زدن بودن. با ديدن من بلند شد و گفت:
– چه عجب عروس خانوم! افتخار دادين.
– خيلي خب، بريم؟!
– بريم که ديره.
از عزيز خداحافظي کرديم و دوتايي سوار ماشين خوشگل آتوسا شديم. آتوسا گفت:
– نمي دوني کدوم باغ و رزرو کردن؟
– نــــه، ديشب آرتان مي گفت تازه مي خواد با بابا در اين مورد صحبت کنه.
– خب اشکالي نداره. مي خواستم يه آرايشگاه انتخاب کنيم که زياد دور نباشه ولي خب مهم نيست.
– آتوسا يه جايي باشه که همچين منو مکش مرگ ما بکننا!
خنديد و گفت:
– تو خودت مکش مرگ ما هستي عزيزم، ولي من برات بهترين رو انتخاب مي کنم.
آرايشگاه انتخابي آتوسا يه سالن خيلي بزرگ توي خيابون جردن بود که توي طبقه بالاي يه مجتمع تجاري قرار داشت. اين قدر همه وسايلش و کارکنانش شيک بودن که من گيج و منگ مونده بودم. خانوم آرايشگره عين دکترا منو خوب برانداز کرد و گفت:
– يه کم دير اومدينا. واسه سالگرد ازدواج امام علي آرايشگاه خيلي شلوغه. بايد از دو ماه قبل نوبت مي گرفتين.
آتوسا گفت:
– ژيلا جون حالا يهويي شده ديگه. منم جز شما کار هيشکي رو قبول نداشتم. واسه همينم خواهرم و آوردم اين جا. حالا يه کاريش بکنين خواهشا.
ژيلا دوباره منو برانداز کرد و بالاخره بعد از کمي سکوت گفت:
– خيلي خب، فقط به خاطر اين که مي دونم عروسک مي شه خواهرت و واسه کار خودم خوبه قبول کردما وگرنه محال بود توي اين شلوغ پلوغي بهت نوبت بدم.
– دستتون درد نکنه. شما هميشه در حق من لطف کردين.
– پنج شنبه ساعت هشت صبح اين جا باشه.
– باشه چشم حتما!
بعد از اين که خيالمون از بابت آرايشگاه راحت شد، افتاديم توي بازار براي خريد جهازيه. اول از تيکه هاي بزرگ شروع کرديم. آتوسا پرسيد:
– خونه آرتان چند خوابه است؟ اصلا چند متريه؟! ما بايد بدونيم چقدر وسيله مي تونيم بخريم يا نه؟!
– نمي دونم والا.
– خو يه زنگ بزن بهش بپرس. اينم يه بهونه واسه اين که با عشقت حرف بزني.
پوزخندي زدم و گوشيم و از توي کيفم در آوردم. چاره اي نبود. آتوسا هم يکي بود بدتر از نيلي جون. شماره آرتان و گرفتم و منتظر شدم. بعد از هفت بوق که ديگه داشتم نااميد مي شدم، صداي سردش توي گوشي پيچيد:
– بله؟
– الو؟
– بله.
اي کوفت و بله! اي زهرمار و بله! مي دونه منم مي خواد حرص بده. به ناچار گفتم:
– سلام.
– سلام.
نفسم و با صدا دادم بيرون. اصلا دلم نمي خواست حالش و بپرسم. بي مقدمه گفتم:
– آرتان خونه ات چند متريه؟ چند خوابه است؟
– خوبم ممنون، شما خوبي؟
خودم رو از تک و تا ننداختم و گفتم:
– مرسي خوبم. خونه ات چه جوريه؟ زود بگو کار دارم.
خوبه آتوسا سرش رو گرم کرده بود به تماشاي مغازه ها تا من يعني راحت حرف بزنم، وگرنه الان کله ام و مي کند. به تندي گفت:
– واسه چي مي خواي؟!
– خير سرم اومدم جهاز بخرم.
– نيازي نيست. خونه من همه چي داره.
– من کاري به چيزاي خونه تو ندارم. مگه تو نگفتي تو همين يه پسري و بابا مامانت برات آرزوها دارن و نمي توني بي خيال مراسم مسخره عروسي بشي؟ حالا منم نمي تونم به بابام بگم جهاز نمي خوام، چون دوست داره دخترش با سربلندي بره خونه بخت. حالا فقط بگو خونه ات چه جوريه؟
– دليلاي بچه گونه ات خيلي مسخره است. يه کم بزرگ شو! خونه من سه خوابه است، صد و هشتادمتريه.
– اوکي.
– من کار دارم. فعلا خداحافظ.
حتي فرصت نداد خداحافظي کنم باهاش نکبت! گوشي رو قطع کردم و با چهره اي بشاش رو به آتوسا گفتم:
– بريم که بدبخت شديم.
– چي شد؟
– سه خوابه، صد و هشتاد متري.
– اوه!
– حالا بازم از خونه تو کوچيک تره.
– بابا من اون وقت که مي خواستم عروسي کنم اگه يادت باشه رفتم توي يه آپارتمان صد و ده متري يک خوابه. راحت پرش کردم ولي کار تو سخت تره.
– از همين اول هر چي ديديم مي خريم و مي ريم، چطوره؟!
– وا، انگار مي خواد بازار شام راه بندازه توي خونه. هر چيزي اسلوب خودش و داره. وسايل آشپزخونه کامل بايد يه رنگ باشه. پذيرايي و نشيمن هم همين طور. اتاقا هم همين طور.
– برو بابا! پس بفرمايين کفش آهني بايد بپوشيم و بريم دنبال مداد رنگي خريدن.
– غر نزن راه بيفت.
اون روز و سه روز ديگه کار من و آتوسا از صبح تا شب گشتن و خريدن بود. روز چهارم ديگه داشت اشکم در مي اومد ولي بالاخره تموم شد. آتوسا اين قدر وسواسي بود که بعضي وقتا هوس مي کردم هلش بدم زير يه ماشين از شرش راحت بشم. وقتي همه چيز خريداري شد رفتم توي اتاقم و گفتم:
– من تا سه روز مي خوام بخوابم. کسي مزاحمم بشه گازش مي گيرم.
خداييش هم کسي مزاحمم نشد و من يک روز تمام استراحت کردم. بعد از آخرين باري که با آرتان حرف زدم ديگه باهاش تماسي نداشتم. کسي هم نمي فهميد که ما دوتا چقدر با هم غريبه ايم. بالاخره بعد از پنج روز دقيقا روز پنج شنبه به من زنگ زد و قرار خريد رو گذاشت. حالم از هر چي خريد بود به هم مي خورد. انگار مجبور بوديم اين قدر با عجله ازدواج کنيم! همه مون دست و پامون توي هم گره خورده بود. عزيز بيچاره تند تند مشغول آماده کردن رخت خوابام بود و گلدوزي و مليله دوزيِ رو ميزي هام. هر چي هم مي گفتم آماده مي خرم زير بار نمي رفت که نمي رفت فقط از دستم ناراحت مي شد. منم ترجيح دادم ديگه هيچي نگم و بذارم هر کاري دوست داره بکنه. بابا در به در دنبال کاراي رزرو باغ و شام و ميوه و دعوت مهمونا و حمل جهيزيه من به خونه آرتان بود. آتوسا و ماني هم که به همراه من در به در خريد جهاز بوديم و حالا هم که همش خريداري شده بود ماني قرار بود به کمک دوتا از دوستاي ديزاينرش برن واسه چيدنش. همه خونه آرتان رو ديده بودن جز خودم؛ و چقدر هم که همه ازش تعريف مي کردن. از محله اش، از بزرگيش، از شيکيش! آتوسا بيشتر از عکساي آرتان مي گفت که همه ديواراي خونه رو پوشونده و بهم مي گفت منم حتما بايد برم چند تا عکس قشنگ بگيرم که بزنم کنار عکساي اون. امان از دست آتوسا و ايده هاش.
دوباره قرار بود با آرتان برم بيرون و دوباره استرس گرفته بودم. اين بشر کلا بهم آرامش نمي داد و هميشه در مقابلش يه حالت بدي داشتم. انگار چون اون خودش رو خيلي بالا مي ديد و من خودم رو پايين حس مي کردم و همين اذيتم مي کرد. شايدم چون هميشه دوست داشت حرصم بده و منم هميشه دوست داشتم طوري وانمود کنم که حرص نمي خورم اين قدر برام عذاب آور بود کاراش.
يه دست لباس جديد که تا حالا نديده بود تنم کردم و از خونه رفتم بيرون. ديگه حوصله کرم ريختن و دير رفتن و حرص دادنش رو هم نداشتم. خيلي خسته شده بودم توي اين مدت. ولي تا رفتم بيرون نبودش. فقط يه زانتياي مشکي رينگ اسپرت خوشگل جلوي خونه پارک شده بود. خبري از فراري آرتان نبود. تکيه دادم به ديوار کنار در و منتظر شدم تا بياد که يه دفعه شيشه زانتيا کشيده شد پايين و صداي آرتان بلند شد:
– بيا ترسا.
با تعجب نگاهي به خودش و ماشين کردم و رفتم سوار شدم و گفتم:
– سلام. ماشين خودت کو؟!
– سلام. اينم ماشين خودمه ديگه.
– يعني دوتا ماشين داري؟
– آره، ايرادي داره؟!
حوصله کل کل کردن نداشتم. گفتم:
– نه.
انگار فهميد حوصله ندارم که کمي از موضعش پايين اومد و گفت:
– اين ماشين مال مواقعيه که مي رم مطب. اون زيادي توي چشمه درستش نيست. الانم دارم از مطب مي يام.
تازه متوجه شدم که تيپش هم با هميشه فرق مي کنه. کت و شلوار رسمي پوشيده بود و کروات زده بود. با کنجکاوي گفتم:
– هميشه تا مي ري مطبت کروات مي زني؟
– هميشه.
اومدم بگم خوش به حال مراجعه کننده هات، ولي زبون به کام گرفتم و حرفي نزدم. اين همين جوري نزده داشت مي رقصيد ديگه چه برسه به اين که منم بخوام ازش تعريف بکنم. در سکوت مي رفتيم که به حرف اومد و گفت:
– خب، چه خبرا؟
– خبرا پيش شماست. باغ و رزرو کردين؟
– آره. همه کارا رو سپردم دست يکي از دوستام که کلوب مديريت مجالس داره. باباي تو بنده خدا خيلي داشت اذيت مي شد. حالا ديگه خيال هردومون راحت شده.
– اوکي. من نمي دونم اين همه عجله واسه چيه؟!
– واسه اين که شما زودتر بري از شرت راحت بشيم.
– شتر در خواب بيند.
با خنده و تمسخر پرسيد:
– جهازتون رو خريدين؟!
دوست داشتم يه جواب دندون شکن بهش بدم. با اين نمي شد مثل آدم حرف زد. گفتم:
– من که بله، فقط شما بايد لطف کنين جهاز بي ريختتون رو يه جا انبار کنين واسه شوهر بعديتون تا جهاز من توي خونه تون جا بشه.
پوزخندي زد و جواب نداد. وقتي جواب نمي داد من بيشتر لجم مي گرفت. اونم فکر کنم اين و فهميده بود. بالاخره به حرف اومد و گفت:
– جايي واسه لوازم آرايش سراغ داري؟
– آخه اين خريدا واسه چيه؟!
– واسه اين که ياد بگيري يه ذره دست توي صورتت ببري که آدم رغبت کنه نگات کنه.
مي دونستم مي خواد لجم و دربياره بيراي همينم با حفظ خونسرديم گفتم:
– اگه اون آدم قراره تو باشي ترجيح مي دم هيچ وقت رغبت نکني به من نگاه کني. من واسه کسي اين کار و مي کنم که ارزشش و داشته باشه.
– جدي؟!
– بلــــــه.
– خب پس پيداست اين کاره اي!
با خشم گفتم:
– يعني چي؟!
– هچي مهم نيست.
با توقف ماشين سريع رفتم پايين که بتونم کنترل دست مشت شده ام رو داشته باشم وگرنه محکم مي خوابوندم توي صورت ده تيغ شده اش تا فکش جا به جا بشه. اونم اومد و پايين و هر دو وارد پاساژ شديم. کل پاساژ مغازه هاي لوازم آرايشي بود. يکيش رو انتخاب کرديم و رفتيم تو. من از اين جور خريدا سر در نمي آوردم. پشيمون شدم که چرا آتوسا رو با خودم نياوردم. داشتم گيج و منگ نگاه مي کردم که آرتان وارد عمل شد و رو به فروشنده که به من زل زده بود گفت ست کامل از دو مارک از بهترين مارک ها رو برامون حاضر کنه. فروشنده هم با خوشحالي مشغول جمع آوري لوازم شد.
جلوي ويترين لاک ها ايستادم. عاشق لاک بودم. آرتان هم کنارم ايستاد و گفت:
– از اون جايي که تو هميشه لاک مي زني بايد حدس بزنم که الان تو فکر ايني که يه دو جين از اينا رو بخري.
– دقيقا.
– امان از دست شما دخترا. به چه چيزايي علاقه دارين.
اين بار نوبت من بود که جوابش و ندم. بعد از اين که فروشنده همه سفارش آرتان رو حاضر کرد اومد سمت من و منم با پررويي بيست و چهار رنگ لاک انتخاب کردم و همه رو برداشتم. بعد از اين که خريدمون تموم شد از مغازه بيرون اومديم
آرتان با ديدن پلاستيکاي دست من خنده اش گرفت ولي به روي خودش نياورد و دوتايي با هم سوار ماشين شديم. گفت:
– بريم واسه لباس عروس.
– کاش مي شد من لباس عروس نپوشم.
– عروس بدون لباس عروس اصلا با عقل جور در مي ياد؟
– فعلا که بنده دارم به ساز شماها مي رقصم، اينم روش.
– خودت خواستي.
– وقتي برم از اين خراب شده اون وقت مي تونم بگم که مي ارزيد همه اين سختي ها، ولي ترسم از اينه که نتونم برم.
– چرا نتوني بري؟
– اقامت گرفتن سخته. به خصوص که بايد کاراي جفتمون و درست کنم.
– هر که طاووس خواهد…
آهي کشيدم و حرفي نزديم. طبق معمول مغازه لباس عروس رو هم خودش انتخاب کرد و من در عجب بودم که چطوري اون همش بهترينا رو انتخاب مي کنه؟ بهترين مغازه ها، بهترين مارک ها، بهترين جنس ها.
وارد مغازه که شديم دوتا فروشنده زن جلومون ظاهر شدن. هر دو در اوج خوش تيپي و زير هزار قلم لوازم آرايش. چنان عشوه هاي شتري براي آرتان مي ريختن که حالم داشت به هم مي خورد. به جاي من رو به آرتان پرسيدن:
– بفرماييد، امرتون.
آرتان با نگاهي به من گفت:
– يه لباس عروس منحصر به فرد براي خانومم مي خوام.
– کرايه مي خواين بکنين؟!
– نخير، واسه خريد مي خواستيم.
– لطفا از اين طرف تشريف بيارين.
يکي يکي لباس ها رو مي آوردن و جلوي من و آرتان مي گرفتن و ما دوتا هم خيلي راحت مي گفتيم:
– نُچ!
هم ما خسته شده بوديم هم اونا داشتن خسته مي شدن، ولي هيچ کدوم از لباس ها با سليقه ما جور نبود. هر دو انگار دنبال يه چيز خاص بوديم. بالاخره يکي از فروشنده ها رو به اون يکي گفت:
– نيکو برو اون لباس ايتاليايي رو بيار.
نيکو منو از بالا تا پايين برانداز کرد و گفت:
– مطمئني شراره جون؟! اون لباس فکر نکنم به ايشون بخوره ها.
آرتان هم مثل من از لحن تحقير آميز فروشنده بدش اومد و گفت:
– چرا اين فکر و مي کنين؟!
از لحن خشن آرتان نيکو رنگش پريد و گفت:
– آخه اون لباس فيري سايزه. هم قواره مانکن هاي ايتالياييه. اصولا به تن هيچ خانوم ايراني نمي خوره. يا کمرش تنگه، يا روي سينه اش گشاده، يا قدش مي کشه روي زمين. واسه همينم ما اين و به هر کسي نشون نمي ديم.
– خانوم من هر کسي نيست. تا الانم که هيچ کدوم از لباساتون باب ميل ما نبوده. اين آخري رو هم نشون بدين که اگه اين هم مثل بقيه بود ما بقيه وقتمون رو اين جا تلف نکنيم.
يه چيزي که تو شخصيت آرتان فهميده بودم اين بود که اون اصولا آدم اجتماعي و مردم داري بود، مگه اين که از کسي حرکت ناشايستي مي ديد. الان هم چون متوجه دلبري هاي اين دو نفر شده بود اصلا نمي تونست خودش و راضي کنه که باهاشون درست برخورد کنه. نيکو ديگه حرفي نزد و رفت داخل يکي از اتاق ها و لحظاتي بعد با لباس مورد نظر برگشت. خداييش لباس فوق العاده اي بود! دکلته، ساتن ابريشمي سفيد، پف دار به همراه يه دنباله طولاني و دو تا دستکش سفيد.ساده ولي شيک و خاص. آرتان هم نگاهش فرق کرده بود. انگار اون هم خوشش اومده بود. لباس رو گرفت و رو به من گفت:
– بپوشش عزيزم.
لباس رو گرفتم و رفتم توي اتاق پرو که خودش به اندازه يه اتاق بود. خوبيش اين بود که زيپ لباس از کنار بسته مي شد و خودم مي تونستم ببندمش. نمي خواستم از آرتان کمک بگيرم. لباس رو پوشيدم و خودم رو توي آينه برانداز کردم. کاملا روي اسلوب بـــــود. تنگ و چسبون. قدش هم بلند نبود. از هيکل خودم خوشم اومد و بوسه اي براي خودم توي آينه فرستادم و زمزمه کردم:
– مانکن ايتاليايي!
لباس رو دوباره از تنم خارج کردم و رفتم از اتاق بيرون. آرتان پشت در ايستاده بود. با ديدن من جلو اومد و آهسته پرسيد:
– چطور بود؟
– خوب بود.
– مطمئني؟!
– آره، قشنگ بود.
– يعني مي گم… سايزش و اينا…
– منظورت چيه آرتان؟ مي گم خوب بود.
– گفتم يه موقع از لج اينا نخواي لباسي رو که تو تنت مشکل دارهبگيري. اينا اهميتي ندارن. جاهاي ديگه هم سر مي زنيم.
چپ چپ نگاش کردم. لباس رو که خيلي هم سنگين بود به فروشنده ها که با کنجکاوي به ما نگاه مي کردند تحويل دادم و گفتم:
– همين رو مي بريم.
نيکو با کنجکاوي رو به من پرسيد:
– مشکلي دارين با هم؟
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
– به شما ربطي داره؟!
آرتان که از صداي بلند من جا خورده بود سريع کنارم ايستاد و گفت:
– چي شده؟
– آرتان اين و حساب کن بيا بيرون. من بيرون منتظرتم.
خواستم برم که طوري که اون دوتا هم بشنون گفت:
– صبر کن با هم مي ريم عشق من.
نمي خواست با او اونا تنها بمونه، فقط همين. به ناچار ايستادم تا پول لباس رو حساب کرد و هر دو با هم خارج شديم. آرتان نفسش رو با صدا بيرون داد و گفت:
– عجب اعجوبه هايي بودن!
– واسه شما که بد نيست.
– بله خب، کيه که بدش بياد مورد توجه باشه؟ ولي نه وقتي که با يه خانوم هستيم. تو تنهايي خوبه.
خدا مي دونه تو چه آدمي هستي آرتان. نبايد حساسيت نشون مي دادم، از اين رو گفتم:
– خوش باشي.
چند دست لباس شب به اضافه کيف و کفش و مانتو و… هم خريديم و همه رو با هم گذاشتيم توي ماشين. بعد هم قرار شد بريم يه جا شام بخوريم. گفتم:
– بريم پاتوق؟
– نه.
– چرا؟ خب امشب که پنج شنبه است. دوستاي من اون جان.
– دوستاي منم اون جان و هيچ کدوم خبر ندارن از اين ازدواج مسخره.
– خب بگو دوستيم با هم.
– که شما کلاس بذاري؟!
– تو واقعا فکر کردي کي هستي؟! برد پيت؟! نه آقا، اشتباه به عرضتون رسوندن. تو اصلا مي دوني من چقدر خاطرخواه داشتم؟ همه اون دوستات از خداشون بود با من دوست بشن.
– فربد؟!
– بله، فربد خان..
– کي؟!
– وقت گل ني.
صداش اوج گرفت:
– الان وقت شوخيه؟
– خب به تو مربوط نيست که فربد کي به من گير داد. اين قضيه به خودم مربوطه. اين و گفتم که فقط فکر نکني جايي خبريه.
نفس عميقي کشيد و گفت:
– آره، آره، حق با توئه. به من اصلا مربوط نمي شه. همين طور که زندگي من به تو مربوط نمي شه.
– شام نخواستم منو برسون خونه.
بدون حرف منو جلوي در خونه پياده کرد و حتي نايستاد تا من وارد خونه بشم. پاش و روي گاز گذاشت و رفت. کاراش هنوز برام عجيب غريب بود. يه روز گرم، يه روز سرد. يه روز موافق، يه روز مخالف. شخصيت پيچيده اي داشت.
وارد خونه که شدم متوجه شدم ماني و آتوسا هم هستند. همه خريدهاي منو بيرون کشيدن و به به و چه چه شون اوج گرفت. بابا همون شب به آرتان زنگ زد و ازش بابت اين همه خريد تشکر کرد. آرتان هم خيلي خونسرد گفته بود وظيفه اش بوده. آره واقعا هم وظيفشه! اين قدر منو مي چزونه که اينا رو همش رو هم که بفروشم دو روز ديگه که خل بشم نمي تونم باهاش هزينه دوا درمونم رو بدم. کلا آرتان چون هميشه با آدم هاي مشکل دار در ارتباط بوده مي خواد منو هم مشکل دار بکنه که راحت تر باهام ارتباط برقرار کنه. از افکار خودم خنده ام مي گرفت. لباس رو يه بار ديگه توي اتاق براي آتوسا پوشيدم و اون هم حسابي کيف کرد .
بعد از رفتن آتوسا اينا به تخت خوابم پناه بردم. قبل از خواب گوشيم و چک کردم. چقدر خوش خيال بودم که فکر مي کردم آرتان برام اس ام اس مي ده. ولي زهي خيال باطل… اون شب هم يکي از اون شباي گندي بود که از زور خستگي نفهميدم چه جوري خوابم برد.
بالاخره روز جشن رسيد. از صبح ساعت شش آتوسا عين عجل معلق بالاي سر من بود:
ـ ترســــا پاشو دير مي شه، ژيلا ديگه رامون نمي ده.
ـ گور مرگ بگير آتوسا.
ـ خجالت بکش. يعني امروز روز عروسيته! پاشــــو! هيچي هيجان نداري به خـــــدا.
ديدم آتوسا ول کن نيست، به ناچار نشستم سر جام. مي دونستم سختي بيدار شدن فقط همون لحظه هاي اولشه. کم کم خواب به کل مي پره. آتوسا دستم و کشيد و گفت:
ـ پاشو، زود باش حاضر شو، تا برسيم اون جا شده نه.
چپ چپ نگاش کردم و بلند شدم تا به سمت دستشويي برم که دوباره صدام کرد.:
ـ ترسا… به آرتان گفتي بياد دنبالت؟
سر جا خشک شدم. مگه بايد مي گفتم؟! حالا چه خاکي تو گورم کنم ساعت شش صبح؟ مجبور شدم دروغ بگم:
ـ آره گفتم، ولي گفت نمي تونه بياد، کاراش خيلي زياده. گفت خودتون برين من مي يام دنبالتون.
ـ اي بابا! زودتر مي گفتي تا من ماني رو بيارم با خودم.
ـ حالا چلاق که نيستيم، خودمون مي ريم با آژانس.
ـ من که اصلا با تو نمي يام. ديدي که به تو هم به زور وقت داد، من جاي ديگه وقت گرفتم.
ـ پس اين جا اومدي واسه چي؟
ـ اگه نمي اومدم که سر کار خانوم تا ساعت دوازده خواب تشريف مي بردين!
از حرف زدنش خنده ام گرفت و گفتم:
ـ خب باشه، خودم با آژانس مي رم.
ـ خيلي خب بــــدو ديــــر شد.
ـ اَه، انگار چهار ماهه به دنيا اومده.
رفتم توي دستشويي، صورتم و که تو آينه ديدم وحشت کردم. پف آلود و بي روح. چند مشت آب يخ توي صورتم پاشيدم و بعد از چند لحظه از دستشويي خارج شدم. آتوسا لباس عروس و وسايل مورد نيازم را آماده گذاشته بود. تند تند لباس پوشيدم و حاضر شدم. آتوسا زنگ زد به آژانس. بابا و عزيز هم بيدار شده و در تکاپوي کارهاي خودشون بودن. انگار همه چي به هم گره خورده بود. با اين که اين طور نبود و همه چيز سر جاي خودش بود، ولي همه دوست داشتن اين جور وقت ها دور خودشون بچرخن. خدا رو شکر همه ي کارها به خوبي و خوشي انجام شده بود. وقتي خواستم از در خانه خارج بشم، عزيز از زير قرآن ردم کرد. با خنده گفتم:
ـ عزيز سفر که نمي رم، به خدا دارم مي رم عروس بشم و بيام.
عزيز با گوشه ي دستمال دستش اشکش رو پاک کرد و گفت:
ـ الهي خوشبخت بشي مادر.
ـ از الان شروع کردين عزيز جونم؟ گريه مال شبه. وقتي مي خوام برم توي خونه خودم. به خدا الان فقط مي خوام برم خوشگل کنم.
عزيز بغلم کرد و با گريه گفت:
ـ همين جوريش هم مثل پنجه ي آفتاب مي موني عزيز دلــــم.
دلم تاب گريه هاي عزيز و نداشت. مي دونستم بيشتر گريه اش بابت غربت منه. اين که مادر ندارم تا برام ذوق کنه. بابا به زور من و از عزيز جدا کرد و در حالي که سعي مي کرد با حرف هايش عزيز رو آروم کنه، در گوشم گفت:
ـ آرتان ظهر مي ياد دنبالت بابا؟!
مجبور بودم بهش زنگ بزنم بگم بياد. از اين رو گفتم:
ـ بله بابا.
ـ مواظب خودت باش. عزيز برات چند تا لقمه درست کرده که بخوري، چون صبحونه که نخوردي، ناهارم احتمالا نمي توني بخوري.
ـ دستش درد نکنه. باشه مي خورم، چشم.
ـ باريکلا. پس برو به سلامت. بعد از ظهر مي بينمت.
يه جور عذاب وجدان داشتم از اين که داشتم همه رو گول مي زدم. اشک هاي عزيز خنجر روي قلبم مي کشيد. مراقبت هاي آتوسا اذيتم مي کرد و محبت بابا تير خلاصم بود. با بغض رفتم سوار تاکسي شدم و آدرس آرايشگاه رو دادم. دلم خيلي گرفته بود. کاري بود که کرده بودم، ولي برخوردهاي بد آرتان باعث حالت بدي در من مي شد. انگار اعتماد به نفسم داشت از بين مي رفت. انگار داشتم چيزي مي شدم که اون مي خواست، ولي نمي ذاشتم، هر طور شده جلوش مي ايستادم. من بايد ترساي واقعي رو به آرتان نشون بدم، نبايد فکر کنه جلوش کم آوردم. نبايد ترسا رو دست کم بگيره. من بايد آرتان رو به زانو در بيارم. دوست دارم همه ي کاراش و تلافي کنم. هر چه قدر که تا الان جلوش کوتاه اومدم بسه، توي همين افکار بودم که صداي راننده بلند شد:
ـ خانوم رسيديم.
تشکر کردم و بعد از حساب کردن کرايه اش وارد ساختمون شدم. داخل آرايشگاه نسبتا شلوغ بود و همزمان با من سه تا عروس ديگه هم اومده بودن. توي دلم گفتم:
ـ حالا خدا کنه هول نکنه و چهار تا بوزينه جاي چهار تا عروس هلو تحويل دامادا بده!
خودم از فکر خودم خنده ام گرفت. يکي از شاگردهاي آرايشگاه من و به سمت يکي از اتاق ها هدايت کرد و بعد از اين که کمکم کرد لباسم رو در بيارم، من و نشوند روي صندلي و به دستور ژيلا خانم مشغول پيچيدن موهام شد. اَه، اصلا حوصله ي اين بيگودي ها رو نداشتم. کله ام و سنگين مي کرد. تازه بعدم بايد دو ساعت مي رفتم زير سشوار مي سوختم. چه قدر از پيچيدن موهام بدم مي اومد، فقط هم به خاطر همين دنگ و فنگش. بعد از اين که کار بيگودي کردن موهام تموم شد، يه کلاه چپوند توي سرم و مثل بقيه ي عروس ها من و نشوند زير سشوار. قبل از اين که بشينم روي اون صندلي مسخره، گوشيم و از تو کيفم در آوردم و به آرتان اس ام اس زدم:
ـ ساعت سه دم ساختمون… خيابون جردن باش.
اس ام اس و که فرستادم ساعت نه بود. مطمئن بودم که بيداره، منتظر بودم جواب بده، ولي هيچ جوابي ازش نيومد. گوشي و با حرص دوباره انداختم توي کيف و غر غر کردم:
ـ به درک. لياقت نداري جواب اس ام اس من و بدي.
خودم از حرص خوردن خودم خنده ام مي گرفت. واقعا برام رفتار آرتان عجيب بود. اين قدر که همه تا به حال لي لي به لالام گذاشته بودن، بد عادت شده بودم. حالا تحمل رفتاراي آرتان برام سخت بود. يکي ديگه از آرايشگرها يه صندلي با خودش آورد و درست نشست جلوي من. فکر کردم مي خواد بشينه باهام سلام و احوالپرسي بکنه! به خاطر همين هم بهش يه لبخند گشاد زدم، آخه حوصله ام بدجور سر رفته بود. جواب لبخندم و با يه لبخند يخ و وارفته داد و گفت:
– دستت و بده.
تازه چشمم به وسايل روي پاش افتاد! مي خواست ناخنام و مانيکور کنه! ناچاراً دستم و دادم بهش و اونم در سکوت مشغول شد. حوصله ام حسابي سر رفته بود. کم کم مي خواستم سرم و بزنم توي ديوار که صداي موبايلم بلند شد! با خوشحالي دست يارو رو پس زدم و گوشيم و از تو کيفم در آوردم. بنفشه بود. دکمه رو فشار دادم و گوشي و با شونه ام نگه داشتم و دستم و دوباره دادم به دختره.
ـ الو؟ ايکبيري.
خنده ام گرفت و گفتم:
ـ ايکبيري باباته.
ـ خب آره اونم هست!
ـ خيلي بي شعوري بنفشه! در مورد بابات درست حرف بزن!
ـ حالا من اگه يه چيزي مي گم، دارم در مورد باباي خودم حرف مي زنم. تو چرا به باباي من فحش مي دي؟!
ـ گمشو من کي فحش دادم؟!
ـ خب باشه، حالا نمي خواد حرص بخوري کهير مي زنه بدنت، آرتان دوست نداره .
ـ خيلي بي شعــــوري.
ـ با شماي دوست!
ـ بنفشه بنال ببينم چه دردته؟ زنگ زدي به من چرت و پرت تحويلم بدي؟
بنفشه خنديد و گفت:
ـ آرايشگاهي؟!
ـ بله.
ـ اوه! چه نازي هم مي کنه! ناز رو واسه آرتان بکن که با ملايمت بيشتر باهات…
جيغ زدم:
ـ بنفشــــه!
قهقهه زد و گفت:
ـ خره يکشنبه ي اون هفته تعطيله.
ـ خب؟
ـ خب که خب…
ـ خب تعطيله که باشه، خبريه؟!
ـ آره، مي خوايم بريم پيست.
ـ بي خيال بابا.
ـ آرتان و خر کن، دو تايي بياين.
ـ عمرا اگه من به آرتان بگم بيا بريم پيست! فکر مي کنه يه جا يه خبريه.
ـ يعني چي؟! يعني قراره هم خونه ات باشه ها!
ـ حالا کيا هستين؟!
ـ من و شبنم و داداشش و دو تا از دوستاي داداشش و سه، چهار تا از دوستاي اينترنتي من.
ـ پسر يا دختر؟!
ـ کي؟!
ـ دوستاي اينترنتيت و مي گم ديگه.
ـ دو تا دختر، دو تا پسر.
ـ به به، پس جمعتون جمعه.
ـ آره، يه اکيپيم. اگه يادت باشه چند بار ديگه هم رفتيم بيرون شهر. دربند، درکه، فرحزاد، ولي تو رو بابات اجازه نداد بياي. يادته؟!
ـ آهان، آره.
ـ خب حالا ديگه از امشب آزاد مي شي. مي توني بياي. اگه آرتان اومد که با آرتان بيا، نيومدم به درک، خودت بيا بريم صفا.
ـ باشه.
ـ پس اسمت و بنويسم که مي ياي حتما؟! بچه ها منتظرن.
ـ خره تابلو نيست؟ من به جاي ماه عسل پاشم بيام پيست؟!
ـ مگه مي خواين برين ماه عسل؟!
ـ آرتان که چيزي نگفته، فکر نکنم قصدش و هم داشته باشه.
ـ منم فکر نکنم پاشه بياد ماه عسل. اين با اين اخلاق گندش، همين امشبم اگه افتخار بدن تشريف بيارن عروسي خودشون لطف بزرگي کردن!
ـ اوکي، منم نود درصد مي يام.
ـ پس اسمت و مي نويسم، آرتان و هم مي ذاريم توي ذخيره ها.
ـ نه بي خيال آرتان! اصلا نمي خوام بهش بگم.
ـ مي خواي مجردي حال کني؟
ـ دقيقا!
غش غش خنديد و گفت:
ـ باشه، مجرديت و عشقه.
ـ واسه عقد که مياي؟!
ـ عقدتون هم توي همون باغه است؟!
ـ آره.
ـ اين آرتان اينا با اين وضع توپشون يه باغ ندارن؟! که رفتن کرايه کردن؟!
ـ مي گفت اين باغ هايي که مخصوص مراسمه، همه چيز تمومه و باغ اونا به درد مهموني دادن نمي خوره.
ـ جلل خالق! عقايد اين آرتانم مخصوص خودشه ها.
ـ آره بابا، کلاسش من و کشته. حالا مياي؟
ـ آره من و شبنم و شايان با هم ميايم.
ـ مامان، باباهاتون نمي يان؟!
ـ چرا ميان، ولي واسه عروسي.
ـ اوکي، پس منتظرتونم.
ـ باشه جيجري،.
ـ باي.
ـ باي.
آرايشگر هنوز خونسردانه مشغول ديزاين ناخناي من بود. خداييش خيلي سليقه داشت به خرج مي داد. خودم تا حالا اين جوري نتونسته بودم درستش کنم. عين حنا زدن عروساي هندي شده بود. دوست داشتم هي دستم و بيارم بالا و از نزديک به ناخنام نگاه کنم، ولي يه بار که اين کار و کردم، چنان چپ چپ نگاهم کرد که پشيمون شدم. همزمان با تمام شدن زمان سشوار موهام، کار ناخن هام هم تموم شد. اين بار رفتم زير دست خود ژيلا خانوم. گويا فقط قرار بود کار من و خودش انجام بده و بقيه به دست شاگردا سپرده شده بودن. من و روي يه صندلي خوابوند و شيرجه زد روي صورتم. همين جور که داشت صورتم و با شمع اصلاح مي کرد، دلم مي خواست موهاش و بگيرم بکنم. خيلي دردم گرفته بود. وقتي از اين کار فارغ شد، رفت سراغ ابروهام و گفت:
ـ اين ابروهاي پر تو ديگه به کارت نمياد، من کامل مي رم توش. ايراد نگيري بعدا ها!
ـ حالا نمي شه همين جور کلفت…
ـ به صورتت نمياد دختر جون.
ديگه غر نزدم، بذار هر کاري دوست داره بکنه. آتوسا مي گفت کارش خوبه، پس مطمئنا يه جوري درستم مي کنه که قشنگ تر بشم. دوست داشتم خيلي خوب بشم. بايد کم کم خودمم ياد مي گرفتم آرايش کنم تا بتونم برم روي مخ آرتان. البته اگه اصلا اين چيزا واسه آرتان اهميتي داشته باشه! شايد از اون مرداست که اصلا تغيير و توي آدم حس نمي کنه. از اونا که اين چيزا اصلا براشون اهميتي نداره. نمي دونم چه قدر گذشت که ژيلا خانوم بالاخره دست از آرايش صورتم برداشت و مشغول درست کردن موهام شد. نمي ديدم داره چه بلايي سرم مي ياره و حسابي کنجکاو شده بودم. بالاخره بعد از گذشت چند ساعت، کش و قوسي به بدنش داد و گفت:
ـ بالاخره تموم شد. جاي عروس، شدي عروسک!
ـ دارم از گشنگي مي ميرم.
ـ چيزي نياورده بودي بخوري؟!
ـ چرا، ولي يادم رفت.
ـ اي امان از عاشقي.
هر دو خنديديم، ولي اون به چي و من به چي! با کمک خودش لباسم و پوشيدم و رفتم جلوي آينه. راست مي گفت به خدا! شده بودم عروسک! موهاي فر خورده که صورتم و قاب گرفته بود. ابروهاي متوسط، نه پهن و نه نازک کموني. صورتمم بدون مو و سفيد تر شده بود. مهم تر از همه چشم هاي بي روحم بود که حالا داشت عين سگ پاچه مي گرفت. خط چشم مشکي کشيده دور تا دور چشمم، چنان نمايي بهش داده بود که خودمم دلم نمي اومد چشم از خودم بگيرم از آينه. مژه هامم حالا که ريمل خورده بود انگار دو برابر شده بود. مژه ي بور خوبيش اين بود که وقتي يه ريمل مي اومد روش، خيلي نما پيدا مي کرد. لبامم که با رژ صورتي خيلي برجسته تر شده و برق مي زدن و حسابي دلبري مي کردند. چشمکي به خودم زدم و از ژيلا خانوم تشکر کردم. وقتي از اتاق خارج شدم، همه ي نگاه ها به سمتم برگشت. مي دونستم که فوق العاده شدم، براي همينم لبخندي به بقيه زدم و رفتم سراغ گوشيم. ساعت سه و ربع بود، ولي هيچ خبري از زنگ يا اس ام اس آرتان نبود. داشتم حرص مي خوردم که صداي زنگ گوشيم بلند شد. شبنم بود. بازم به معرفت دوستام! عروس به اين غريبي نديده بودم تا حالا. تک و تنها! عروسا اصولا يه ايل و لشگر همراه دارن. اگه مامانم بود… بغض گلوم و گرفت. دکمه ي گوشي رو زدم و گذاشتمش در گوشم:
ـ سلام شبنمي.
ـ ســــلام عروس غريــــب، نبينم غريبيت رو.
با حرف شبنم چيزي نمونده بود اشکم در بياد که يهو صداي هل هله بلند شد از پشت گوشي. با تعجب گفتم:
ـ کجايي شبنم؟ عروس اين جاست، شما تنهايي عروسي گرفتين؟!
ـ بابا بگو باز کنن در اين آرايشگاه و ديگه، علف سبز شد زير پاي ماها.
با تعجب خودم رفتم سمت در و بازش کردم. از چيزي که ديدم دهنم باز موند. آرتان و شبنم و بنفشه و آتوسا پشت در ايستاده بودن. در و که باز کردم، همشون به استثناي آرتان شيرجه زدن داخل و ريختن روي سر من. آرتان آخر سر با طمانينه وارد شد.
ـ واي، خودتي ترسا؟!
ـ اومدم بگم اين عروسه کيه اين قدر خوشگله؟! يهو ديدم خودتــــي ايکبيــــري!
ـ ورپريده چه چشات خوشگل شــــده!
ـ ترســــا لالــــي؟ يه زري بزن ديگه.
خنده ام گرفت. اين قدر از ديدنشون شوکه شده بودم که حد نداشت. آتوسا بغلم کرد و در حالي که به زور از ريختن اشک هاش خودداري مي کرد گفت:
ـ چه قدر ناز شدي خواهــــري، ياد مامان افتادم. هميشه واسه بابا همين مدلي خط چشم مي کشيد.
با اخم گفتم:
ـ يه گوله اشک هم بريزي، از پنجره مي اندازمت پايين. مي دوني که من عر مي زنم، اين وسط همه پولامون مي ره توي چاه، آرايش بي آرايش.
غش غش خنديد و گفت:
ـ خيلي خب عر نزن.
بعد از دست و روبوسي کردن با بنفشه و شبنم تازه متوجه آرتان شدم. بي خيال گوشه اي ايستاده بود و به ما نگاه مي کرد. کت و شلوار قهوه اي تيره پوشيده بود با پيرهن قهوه اي و کروات کرم روشن.! يه دسته گل رز و ليليوم هم توي دستش بود. وقتي متوجه نگاهم شد، استوار جلو اومد و دسته گل و گرفت جلوم. نگاهش بهم خيلي معمولي بود. چيز خاصي توش نبود. انگاز تغييرات من و نمي ديد. لجم گرفت، از عمد دسته گل و جوري از دستش چنگ زدم که باعث شد ناخنام پوست انگشتاش و خش بندازه. با درد دستش و کشيد کنار و چپ چپ نگام کرد و زير لب غريد:
ـ وحشي.
آتوسا جلو اومد و گفت:
ـ خب بريم ديگه. ماني و شايان اون پايين علف که زير پاشون سبز شد هيچي، گلم دادن.
من غش غش خنديدم. مي خواستم به آرتان نشون بدم که هيچي برام اهميتي نداره. برام مهم نيست که عين بقيه ي عروسا، داماد جلوم خشک نشد و از زيبايي ام تعريف نکرد، دستم و نگرفت و نگفت دوستم داره، نگفت تنها آرزوش رسيدن به من بوده. هيچي برام مهم نيست. بذار همه فکر کنن گفته. بذار فکر کنن از حرفاي عاشقونه ي اون من به عرش رسيدم. همه با هم به سمت در راه افتاديم. تازه يادم افتاد از فيلمبردار خبري نيست. بازم از شاهکاراي آرتان بود لابد. آخه احمق اين قدر خرج کردي، يه فيلمبردار هزينه اي داشت؟ تو همين فکرا بودم که بنفشه در گوشم گفت:
ـ شنلت و از روي سرت بردار عروسک. فيلمبردار اون پايين منتظره که ازتون فيلم بگيره.
با تعجب به بنفشه نگاه کردم، ولي حرفي نزدم. دم در آسانسور که رسيديم، آتوسا و شبنم و بنفشه رفتن داخل، منم خواستم برم تو که آتوسا جلوم و گرفت و گفت:
ـ تو و آرتان بعد از ما بياين. فيلمبردار گفت از وقتي که مي رين بيرون از آسانسور، مي خواد ازتون فيلم بگيره. حواستون باشه قشنگ و عاشقونه بياين بيرون.
بعد از اين حرف چشمکي به هر دوتامون زد و رفتن. تکيه دادم به ديوار کنار آسانسور و با پاشنه ي پام مشغول ضرب گرفتن روي زمين شدم. حتي به آرتان نگاهم نکردم. بعد از چند لحظه سکوت گفت:
ـ انگار جدي جدي لباس اندازته.
ـ پَ نَ پَ شوخي شوخي يه ذره تو روش خنديدم تا اندازه ام شد، وگرنه هي قر مي اومد سرم.
چنگي توي موهاش زد و گفت:
ـ دخترا همش فکر مي کنن گوله نمکن.
ـ پسرا هم همش فکر مي کنن خداي جذابيتن و همشون اعتماد به نفس کاذب و غرور حال به هم زن دارن.
ـ واسه همينه که مي ميرين واسه غرور پسرا؟!
ـ حالا که پسرا دارن تلپ تلپ غش و ضعف مي کنن واسه دختراي مغرور.
با باز شدن در آسانسور بحث ادامه پيدا نکرد و هر دو سوار شديم. در آسانسور داشت بسته مي شد که يه دفعه آرتان خم شد و سريع دنباله ي لباسم و کشيد داخل. اگه جمعش نکرده بود لباس جر خورده بود. بايد تشکر مي کردم، ولي اصلا به روي خودم نياوردم. لباس و رها کرد و زير لب غر زد:
ـ دست و پا چلفتي.
ـ نخود هر آش. شايد من مي خواستم لباسم پاره بشه اين مجلس حال به هم زن به هم بخوره از شر تو راحت بشم.
ـ تو؟! تو از شر من راحت بشي؟ تو از خداته با من باشي، اين اداهات هم همش فيلمه.
ـ آرتان در خواب بيند پنبه دانه. آرزو که بر جوانان عيب نيست پسر جون.
ـ اي واي مادر ببخشيد، تاريک بود موي سفيدتون رو نديدم!
صداي ضبط شده ي خانومه توي آسانسور گفت:
ـ لابي.
در داشت باز مي شد، سريع اومدم بيرون که حس کردم لباسم گير کرده و داره کشيده مي شه. چون سرعتم زياد بود و تقريبا با حالت دو از آسانسور پريدم بيرون، تعادلم و از دست دادم، سرش و فرو کرد توي گوشم و زمزمه وار گفت:
ـ دختره ي لوس از خودراضي دست و پا چلفتي.
قبل از اين که ولم کنه، توي همون حالت گفتم:
ـ معلومه لوس کيه، يکي يه دونه، خل و ديوونه.
سپس با خشونت دستاش و پس زدم. تازه متوجه شدم نگاه همه به خصوص لنز دوربين روي حرکات ماست. به ناچار لبخند زدم. آرتان هم فقط براي اين که مي دونست اين فيلم و بعدا مامانش مي بينه، بازوش و آورد جلو و از لاي دندوناي به هم فشرده اش غريد:
ـ بگير دستم و تا بعدا حاليت کنم خل و ديوونه کيه!
بازوهاي محکم مثل سنگش و گرفتم توي دستم و با همون لبخند کذايي رو به دوربين آهسته گفتم:
ـ لازم نيست حاليم کني کيه، مي دونم تويي!
کارد مي زدي خونش در نمي اومد. قدم هاش سرعت گرفت. مي خواست هر چه سريع تر سوار ماشينش بشه، که با تذکر فيلمبردار دوباره سرعتش و کم کرد. آخــــي چه حرصي داشت مي خورد بدبخت. حالا تازه اولشه آرتان خان، صبر کن دارم برات!
شايان و ماني و آتوسا و بنفشه و شبنم يه گوشه ايستاده بودن و ما رو نگاه مي کردن. براي شايان و ماني دست تکون دادم و بلند گفتم:
– سلام آقايون خوش تيپ.
هر دو جلو اومدن و ماني با شعف گفت:
– خودتي زلزله؟! چه کردي؟!
– مي دونم قشنگ شدم ولي اين قدر ازم تعريف نکن. الان آب مي شم مي رم توي زمينا.
– تو که کلا نصفت تو زمينه.
عصبي داد زدم:
-من کجام کوتوله است؟!
ماني غش غش خنديد و گفت:
– زلزله، منظورم از اين که نصفت تو زمينه اينه که خيلي تخسي.
نفس راحتي کشيدم و گفتم:
– هــــان! ترسيدما.
شايان که انگار اونم توسط شبنم دهن لق فهميده بود اين ازدواج صوريه، به خودش اجازه داد ابراز وجود کنه و گفت:
– نه بابا ترسا تو که ماشاا… عين مانکنا هم قد بلندي هم خوش استيل.
اگه وقت ديگه اي بود چنان نگاش مي کردم که حساب کار دستش بياد ولي حالا جلو آرتان بدم نمي يومد يه کم تحويلش بگيرم. به خاطر همين گفتم:
– واي مرسي شايان. تو هميشه به من لطف داري. خودتم فوق العاده شدي!
شايان پسر جذابي بود. قد بلند و خوش هيکل. مردونه خنديد گفت:
– چشمات قشنگ مي بينن.
رو به ماني گفتم:
– نيمايي چطوره؟!
ماني جا خورد. انتظار نداشت جلوي آرتان حرفي از نيما بزنم. با چشمش اشاره اي به آرتان کرد و سرسري گفت:
– خوبه. برين ديگه مهمونا منتظرن. عاقد هم الان مي ياد.
با لبخندي موذيانه از اونا فاصله گرفتيم. اخماي آرتان بد رقم توي هم فرو رفته بود. بايد مي ترسيدم ولي ديگه ازش ترسي نداشتم. چي کارم مي تونست بکنه؟ فوقش دو تا داد مي زد منم بلندتر جوابش و مي دادم و خلاص! نزديک ماشين که رسيديم به دستور فيلمبردار در ماشين رو براي من باز کرد و من با کلي لفت دادن و ناز و ادا و کرشمه سوار شدم. بچه ها فکر مي کردن دارم براي آرتان ناز مي کنم و بلند بلند مي خنديدن. خبر نداشتن دارم روي اعصاب آرتان دراز نشست مي رم. وقتي نشستم اين بار نوبت اون بود که در و محکم به هم بکوبه. خنده ام گرفت و بلند بلند خنديدم. از در ديگه سوار شد و غريد:
– چيز خنده داري هم وجود داره؟!
– آره خب. قيافه خشم آگين شما.
لبخندي موذيانه زد و گفت:
– قيافه ترس آگين شما هم شب خنده داره. اونم چه خنده اي!
ديگه نترسيدم، چون مي دونستم اين حرفا رو مي زنه تا من بترسم و اون بخنده بهم. اينم شده بود نقطه ضعف من دستش. از اين رو با خونسردي گفتم:
– از اين عرضه ها هم نداري آخه.
چشماش گرد شد و با تعجب نگام کرد. باورش نمي شد اين جوري جوابش و داده باشم. بعد از چند لحظه سکوت در حالي که سرعتش رو بيشتر مي کرد گفت:
– خيلي شجاع شدي! فکر نمي کني به ضررت باشه؟!
– شجاعت هيچ وقت به ضرر کسي نبوده، ولي اين شجاعت نيست. اين ريز ديدن توئه.
برخلاف بار قبل عصبي نشد. لبخندي گوشه لبش و کج کرد و گفت:
– باشه خانوم، از قديم گفتن فلفل نبين چه ريزه…
– اين قدر واسه من کري نخون آرتان. تو امشب بار آخريه که داري منو مي بيني. نمي خوام ديگه توي اين مدتي که قراره کنار هم باشيم حتي چشمم بهت بيفته و نمي خوام بذارم رنگم و ببيني.
– واي نکن اين کار و با من! نمي گي من تو رو يه روز نبينم از غصه دق مي کنم مي ميرم؟!
به دنبال اين حرف قهقهه اش فضاي ماشين رو پر کرد. لجم گرفت و ترجيح دادم ديگه حرفي نزنم. من دوست داشتم بيشتر عملي آرتان رو زجر بدم. کلامي اکثر اوقات جلوش کم مي آوردم.
بالاخره ماشين به در باغ رسيد. رسيدن همان و شروع شدن برنامه هاي خاص همان. اول از همه جلوي ماشين عروس يه عده دختر و پسر با لباس محلي شروع کردن به لزگي رقصيدن. اومدم پايين و محو تماشاي اونا شدم. کيف کرده بودم و همه چي از يادم رفته بود. يه پنج دقيقه اي اونا برامون محلي رقصيدن تا اين که آهنگشون تموم شد. بعد از کنار رفتن اونا گاوي جلوي ماشين سر بريده شد و من با چندش از روي خونش رد شدم. آرتان هم به دستور فيلمبردار پشت سر من در حالي که دنباله پيراهنم رو گرفته بود مي يومد. وارد باغ که شديم هفت تا دختر پسر کوچولو جلومون راه افتادن و روي يه قاليچه قرمز که تا جايگاه عروس و داماد پهن شد بود تند تند گلبرگ هاي گل مريم مي ريختن و هلهله مي کردن.
خداي من! چقدر قشنگ بود. آرتان واقعا سنگ تموم گذاشته بود. به خصوص که کنار قاليچه شمع هاي رنگي روشن شده بود و من کلا عاشق شمع بــــودم. اين قدر محو تماشاي اين برنامه ها شده بودم که نفهميدم پنجه هاي آرتان کي توي دست من قفل شدن. تازه وقتي فشاري به دستم وارد آورد و اشاره کرد بايد بشينم متوجه دستش شدم و با تعجب نگاش کردم. نمي دونم چرا يهو مهربون شده بود. در گوشم پچ پچ کرد:
– اينم يکي از دستوراي اين فيلمبردار بداخلاقه است ديگه.
از لحنش خنده ام گرفت و نشستم کنارش. در گوشش گفتم:
– عزيز تو رو خدا، تو رو به ارواح خاک مامان گريه نکن منم گريه ام مي گيره هــــا. عزيز بس کن جون ترسا. همه چيز و به هم مي زنمــــا.
همه از ديدن اين صحنه متاثر شده بودن و توي چشم همه اشک جمع شده بود. بالاخره عزيز تونست خودش و کنترل کنه و با بوسيدن پيشونيم از من جدا بشه. حق داشت اين قدر بيتابي کنه، بعد از من خيلي تنها مي شد. بعد از اون بابا گفت:
– جاي مامانت خيلي خاليه دخترم. کاش بود و از ديدن تو توي لباس به اين قشنگي غرق لذت مي شد. ايشاا… خوشبخت بشي ته تغاري.
بابا اون قدر هم که فکر مي کردم خبيث نبود. از شنيدن حرفاش، از يادآوري نبود مامان، از مهربونيِ بابا، بغض به گلوم چنگ انداخت. چونه ام که شروع به لرزش کرد. فشارش خيلي خفيف بود و نمي دونستم که آيا واقعا اين اتفاق افتاده يا من توهم زدم. بابا منو ول کرد و رفت طرف آرتان. با هم دست دادن و بابا در گوشش چيزي پچ پچ کرد. فکر کنم سفارش منو مي کرد. آرتان هم فقط سرش رو تکون داد و اخم هاش بيشتر درهم شد. بعد از بابا نوبت نيلي جون و باباي آرتان بود. اين قدر فشارم دادن و قربون صدقه ام رفتن که ديگه آب لمبو شدم.
بالاخره قربون صدقه ها و سلام و احوالپرسيا تموم شد و من و آرتان تونستيم راحت بشينيم. عاقد هم اومد و شروع کردن به خوندن صيغه عقد. نيلي جون و يکي از دختراي فاميل آرتان اينا يه حرير سفيد رو گرفته بودن روي سرمون و آتوسا با نيش گشاده مشغول قند سابيدن شد. عاقد تذکر داد که کسي دستاش رو توي هم گره نکنه. چه حرفا! اينا همه اش خرافاته؛ ولي نمي دونم چرا بي اراده دستام و از هم باز کردم و ديگه تو هم نپيچوندمشون. دستاي آرتانم باز روي پاش بود. ما که مي دونستيم قراره يه روز همه چي تموم بشه پس چرا ما هم دستامون رو باز کرده بوديم؟! بعد از سه بار خودندن خطبه و هر بار جواب دادن آتوسا که عروس رفته برقصه و عروس رفته دور دور و چه مي دونم از اين مزخرفات، بالاخره نوبت بله گفتن من رسيد. قبل از اين که فرصت کنم چشمم و از روي آيه هاي سوره نور بردارم و بله رو بگم، بنفشه بلند گفت:
– عروس زير لفظي مي خواد.
خنده ام گرفت. قرآن و بستم و به آرتان نگاه کردم. انتظار داشتم فراموش کرده باشه و الان ضايع بشه، بعد همه براش دست بگيريم بهش بخنديم، ولي آرتان در کمال خونسردي دست توي جيب کتش کرد و جعبه اي ازش خارج کرد و به نرمي جعبه مخملي شيک رو توي دست من گذاشت. فقط نگاش کردم. باورم نمي شد حتي به اين چيزا هم فکر کرده باشه. خداييش آرتان بعضي وقتا خيلي آقا مي شد. جعبه رو توي دستم فشردم و در جواب عاقد که براي بار چهارم داشت مي پرسيد:
– عروس خانوم وکيلم؟!
گفتم:
– با اجازه پدرم و روح مادرم… بله!
شايد اولين عروسي بودم که از روح مادرش هم اجازه مي گرفت و همين باعث شد دوباره همه چهره ها غمگين بشه. ولي يه عده هم شروع به هلهله و دست زدن کردن که جو رو عوض کنن. داشتم به چشم و ابروهاي بنفشه و شبنم که برام خط و نشون مي کشيدن مي خنديدم که يه دفتر گنده گذاشتن روي پام و گفتن امضا کن. لامصب هر چي امضا مي کردم تموم هم نمي شد، ولي بالاخره تموم شد و دفتر و دادن به آرتان. بنفشه و شبنم شيرجه زدن کنارم و درحالي که تند تند بوسم مي کردن و تبريک مي گفتن ازم خواستن که هديه آرتان رو باز کنم. خودمم کنجکاو بودم. در جعبه رو که باز کردم يه گردنبند داخل جعبه بهم چشمک مي زد. يه گردنبند ظريف از طلاي سفيد. شبنم پلاکش رو چنگ زد و گفت:
– يه چيزي روش نوشته.
شبنم با هيجان گفت:
– چي نوشته؟ نوشته دوستت دارم؟
زدم پس کله اش و و گفتم:
– هيشکي هم نه و آرتان!
بنفشه يه کم پلاک و عقب جلو کرد تا موفق به خوندن شد و سپس با لب و لوچه اي آويزون گفت:
– خاک تو گور بي احساسش کنم.
– چي نوشته؟!
– نوشته قرارمون يادت نره.
دندونام و روي هم فشردم. لعنتي! حتي اين جا هم نيش خودش و زد. آرتان که از امضاها فارغ شده بود رو به بنفشه گفت:
– اگه لطف کنين اون زنجير و بدين تا ببندم دور گردن ترسا ممنون مي شم.
اين قدر مودبانه درخواستش و مطرح کرد که بنفشه لال شد و زنجير و گذاشت کف دستش. مي خواستم بزنم زير دستش و بگم هديه ات ارزوني خودت؛ ولي نه! اين کار درست نبود. اون وقت فکر مي کرد دل من پيشش گيره و شروع مي کرد به آزار دادنم. بايد نشون مي دادم که هيچي برام مهم نيست. قفل زنجير و که توي گردنم بست سرش و جلو آورد و در گوشم گفت:
– قرارمون يادت نره خانوم کوچولو.
خواستم جوابش و بدم که شبنم دستم و کشيد و گفت:
– پاشو، پاشو بايد برقصيم.
– چي و برقصيم؟ يه عالمه آدم وايسادن تو صف به من هديه بدن. بذار همش و جمع کنم بعد ميام مي رقصم.
– اَه، زود باش بابا.
با کنار رفتن شبنم سيل هديه ها به طرفم سرازير شد. تبديل شدم به يه تنديس از طلا. بعد از گرفتن هديه ها و دست کردن حلقه ها نوبت به خوردن عسل رسيد. چقدر براي اين عسل نقشه کشيده بودم. نيلي جون با لبخند ظرف عسل و جلوي دست آرتان گرفت و گفت:
– دهن خانومت شيرين کن مامان جان.
آرتان لبخندي به مادرش زد و انگشتش رو با ژست خاصي داخل ظرف عسل کرد و آورد سمت دهن من. من هم عسل گذاشتم دهنش . بعد از اونم به بهونه اين که دوستش داره صداش مي کنه از جا پريد و در رفت. بنفشه و شبنم سريع جاش و گرفتن و شروع کردن به سوال کردن که چي شد آرتان يهو سرخ شد. با خنده براشون تعريف کردم و هر سه شروع کرديم هر هر خنديدن. با شروع يه آهنگ خيلي شاد و قشنگ دست دوستام و گرفتم و سه تايي رفتيم وسط. رقصيدن با لباس عروس خيلي سخت بود برام، ولي بازم نمي تونستم از رقص بگذرم. رقاصي بودم واسه خودم! دور و برم خيلي شلوغ شده و همه داشتن توي يه حلقه دورم مي رقصيدن. هر از گاهي هم يکي مي يومد جلوم و دوتايي مي رقصيديم. بعد از تموم شدن آهنگ ميون دست و سوت بچه ها رفتم نشستم. داشتم اطراف و ديد مي زدم که چشمم افتاد به نيما. تنها سر يه ميز نشسته بود و با حالت مغمومي زل زده بود به من. دلم براش ريــــش شد. اگه با نيما ازدواج کرده بودم حداقل اين قدر دردسر نداشتم و حرص نمي خوردم. ولي ديگه کار از کار گذشته بود و من الان زن آرتان بودم. زن آرتان! آرتان الان شوهر من بود! چه واژه هاي غريب و بيگانه اي. اصلا حس خوبي نداشتم نسبت به اين کلمات. نگاه غمگين نيما آتيش به جونم مي زد. با نگاه دنبال آرتان گشتم. سر ميز يه خونواده چهار نفري نشسته بود. يه خانوم و آقا بودن با دوتا دختر. يکي از دخترها سن زيادي نداشت ولي اون يکي تقريبا بيست و سه چهار ساله مي زد. در حد مرگ هم خوشگل بود. دختره خيلي پکر بود و آرتان داشت باهاش آروم آروم حرف مي زد.. خون به صورتم دويد. پسره ي… خدايا منو بکش از دست اين راحت بشم. چرا برام مهم بود؟! خدايا منو نسبت به آرتان مثل سنگ کن. بذار همه کاراش برام بي اهميت باشه. چرا الان بايد از ديدنش کنار يه نفر ديگه احساس ضعف کنم؟ چرا بايد ناراحت بشم؟ خدايا چرا دارم حسودي مي کنم؟ . آرتان يه لحظه نگاهش توي نگام گره خورد و نمي دونم چي توي نگام ديد که پوزخندي زد. سريع از جام بلند شدم و رفتم سمت ميز نيما. من نبايد کم مي آوردم. نيما با ديدن من جا خورد و گفت:
– اين جا اومدي واسه چي ترسا؟!
نشستم کنارش و با مهربوني گفتم:
– اومدم حال تو رو بپرسم نيمايي.
– برو ترسا. برو يه وقت آرتان خوشش نمي ياد اذيتت مي کنه ها.
– نگران نباش. اون خودشم تو عشق و حالش غرقه.
سرش و زير انداخت و گفت:
– آره ديدمش بي لياقت رو. اگه من جاش بودم…
– اگه تو جاش بودي چي مي شد؟!
زل زد توي چشمام و گفت:
– يه لحظه هم از کنارت تکون نمي خوردم ترسا. دوست داشتم همين جور توي بغلم بگيرمت و باهات برقصم.
يهو انگار فهميد چي گفته، عصبي شد و گفت:
– برو ترسا من حالم خوب نيست. برو نذار گناه کنم. تو ديگه از امشب شوهر داري.
– نيما من که بهت گفتم…
– درسته، درسته. همونم منو سر پا نگه داشته ولي بالاخره عقد شما اون بالاها ثبت شده. الان نگاه کردن به تو، فکر کردن به تو، حرف زدن با تو گناهه ترسا. من صبر مي کنم تا روزي که ازش جدا شدي. صبر مي کنم برات خانومم. حالا برو، بـــــرو.
ديدم نيما داره عذاب مي کشه. براي همينم از جا بلند شدم و دوباره راه افتادم طرف جايگاه عروس داماد. وسط راه بودم که شايان پريد جلوم و گفت:
– عروس خانوم حالا که داماد غرق خوشي هاي خودشه افتخار مي دين يه دور با اين حقير برقصين؟!
نگاهم کشيده شد سمت آرتان. خداي من سر ميز نبود. نه آرتان و نه اون دختره. شايان که نگاه سرگردانم رو ديد گفت:
– وسط پيست رقصه.
نگاه که کردم ديدم داره باهاش مي رقصه. چقدر عاشقانه. چقدر نزديک. لعنتي! آشغال. شايان دستم و گرفت و گفت:
– توام به من افتخار بده.
سري تکون دادم و باهاش رفتم وسط. چرا وقتي آرتان همين شب اول هم حتي نمي تونه وفادار باشه من باشم؟! دوتايي شروع به تکون خوردن کرديم. آهنگ ملايم بود و خيلي هاي ديگه هم داشتن مي رقصيدن، ولي خيلي مسخره بود! عروس با يه پسر ديگه، داماد با يه دختر ديگه! شده بوديم مايه مسخرگي مردم! شايان گفت:
– شنبه مي ياي دفترم؟!
– آره حتما.
– هر کاري از دستم بر بياد برات انجام مي دم.
– لطف مي کني.
در همون حين نگاهم افتاد به آرتان. يا باب الحوايج! چنان داشت نگام مي کرد که سکته کردم. چراغا هم خاموش بود و جز برق نگاه عسليش که خرمن خرمن مي سوزوند چيزي مشخص نبود. چش بود که مثل سگ به من نگاه مي کرد؟! عين سگي در کمين طعمه. توي همون تاريکي يهو حس کردم دستم کشيده شد. اومدم جيغ بزنم که صداي آتوسا کنار گوشم بلند شد :
– نترس خره منم.
– منو کجا مي بري آتوسا؟! سکته کردم به خدا.
– بيا حرف نزن.
داشت به آرتان نزديک مي شد. خواستم خودم و عقب بکشم که آتوسا دستم و محکم تر گرفت و تا رسيد به آرتان دست آرتان و هم گرفت و از توي بغل اون دختره که حالا راحت تر مي تونستم قيافه خوشگلش و ببينم کشيد بيرون. آرتان هم با تعجب به آتوسا نگاه کرد و گفت:
– اتفاقي افتاده آتوسا خانوم؟!
آتوسا با عصبانيت گفت:
– خجالت نمي کشين شما دو تا؟ الان يعني بايد با هم برقصين.
. آرتان غريد:
– نيلي کم بود آتوسا هم اضافه شد!
غر زدم:
– له مي شم.
آرتان پوزخندي زد. توي همون لحظه نگاهم افتاد به بنفشه بي شرف و بهراد دوست آرتان! پس دوستاشم بودن! چطور راضي شده بود به اونا بگه؟ اين که نمي خواست دوستاش بفهمن قضيه رو. اي آب زير کاه موذي! معلوم نيست چي رفته به دوستاش گفته. چند لحظه در سکوت گذشت تا اين که آرتان با صداي خشنش در گوشم غريد:
– خوش مي گذشت انگار زيادي بهتون. خواهرت عيشت و به هم زد؟
– به شما که بيشتر داشت خوش مي گذشت.
– حداقل من به يه نفر راضيم. .
نکبت حواسش به همه کاراي منم بوده! تاريکي رو بهونه کارم کرد و پاشنه کفشم رو گذاشتم روي پاش. چشماش و از درد بست و گفت:
– من موندم وقتي بلد نيستي چه اصراري داري برقصي؟ له کردي پام رو.
– فداي يه تار موهام.
– از زبون کم نياري ها.
– نه، نگران نباش.
اين بار خنده اش گرفت و فشار دستش ملايم تر شد. عاشق آهنگ آرامش بهنام صفوي بودم و اون لحظه اين بهترين گزينه بود. بايد از آتوسا تشکر مي کردم.
چشات آرامشي داره که تو چشماي هيشکي نيست
مي دونم که توي قلبت به جز من جاي هيشکي نيست
چشات آرامشي داره که دورم مي کنه از غم
يه احساسي بهم ميگه دارم عاشق مي شم کم کم
تو با چشماي آرومت بهم خوشبختي بخشيدي
خودت خوبي و خوبي رو داري ياد منم مي دي
تو با لبخند شيرينت بهم عشق و نشون دادي
تو روياي تو بودم که واسه من دست تکون دادي
از بس تو خوبي مي خوام باشي تو کل روياهام
تا جون مي گيرم با تو باشي اميد فرداهام
از بس تو خوب مي خوام باشي تو کل روياهام
تا جون مي گيرم با تو باشي اميد فرداهام
چشات آرامشي داره که پا بند نگانت مي شم
ببين تو بازي چشمات دوباره کيش و مات مي شم
بمون و زندگيم و با نگاهت آسماني کن
بمون و عاشق من باش بمون و مهربوني کن
تو با چشماي آرومت بهم خوشبختي بخشيدي
خودت خوبي و خوبي رو داري ياد منم مي دي
تو با لبخند شيرينت بهم عشق و نشون دادي
تو روياي تو بودم که واسه من دست تکون دادي
از بس تو خوبي مي خوام باشي تو کل روياهام
تا جون مي گيرم با تو باشي اميد فرداهام
چه آهنگ عاشقونه اي بود. دلم نمي خواست آهنگ تموم بشه ولي بالاخره آهنگ تموم شد. صداي دست و سوت کر کننده بود. صداي شبنم و بنفشه کنار گوشم بلند شد:
– بابا دل بکن.. حالا خوبه فقط رقصيدين با هم.
خنديدم و گفتم:
– خفه شين بابا.
هر سه با هم نشستيم روي سه تا صندلي و بنفشه گفت:
– خب، چطور بود؟
– چي؟
– رقصيدن با آرتان خوش تيپ؟
– خودت چي؟ رقصيدن با بهراد خوش تيپ چطور بود؟
گونه هاي بنفشه رنگ گرفت و سرش و انداخت زير. شبنم گفت:
– چه خجالتيم مي کشه! نبودي ببيني ترسا اون لحظه که بهراد بهش پيشنهاد داد چه جوري نيشش شل شد و دويد وسط.
بنفشه مشتي نثار شبنم کرد و گفت:
– کوفت، من کي ذوق کردم؟
– من گفتم ذوق کردي؟! گفتم نيشت شل شد. پس معلومه ذوقم کردي!
من و شبنم مي خنديديم و بنفشه حرص مي خورد. گفتم:
– خب حالا حرص نخور. بگو ببينم چطور بود؟! چي مي گفت؟!
– زر مي زد.
– يعني چي؟ چه زري؟
– شماره اش رو داد.
– اوه، پس تمومه ديگه.
– اَه گمشو. نخيرم، گفتم بايد فکر کنم.
– فکر کردن نداره که، جواب تو از الان معلومه.
– خيلي بي شرفين شما دو تا!
هر سه خنديديم و بعد يهو بنفشه گفت:
– ترسا به خدا اين آرتان داره جرقه مي زنه.
– يعني چي؟!
– من امشب اين و گذاشته بودم لاي ميکروسکپ، تا لايه هاي درونش و هم کاويدم.
– خب که چي؟!
– اون لحظه که تو آرايشگاه ديديمت و ريختيم سرت تو اصلا لحظه اول قيافه آرتان و ديدي؟!
– نـــــه.
– ولي من خوب تو نخش بودم. نمي دوني چه جوري ماتش برده بود رو صورتت. حواست رو امشب حسابي جمع کن.
– برو بابا توهم زدي! اين اصلا حواسش به من نبود.
– تو نديدي خـــــره، من ديدم.
– خب حالا که چي؟!
– حلقه که کرد توي دستت يه جور عجيبي نگات کرد
– بعدم پا شد رفت سر ميز اون دختره.
– آمار اون و هم درآوردم. دختر خالشه، ولي رابطشون و نتونستم کشف کنم.
– مطمئن باش يه رابطه عاشقانه است.
– برو بابا! اگه رابطه عاشقانه بود که اون لحظه که تو رفتي نشستي سر ميز نيما قيافه اش اين جوري نمي شد.
خنديدم و گفتم:
– اينايي که گفتي همش توهمه. من نمي خوام از هيچ حرکت آرتان براي خودم چيز خاصي تعبير بکنم چون هدفم اصلا آرتان و داشتن اون نيست؛ هدف من رفتن از ايرانه، تمام!
– از بس خري.
– لطف داري تو.
بهراد بنفشه رو صدا کرد و اون هم با شادي از ما عذر خواهي کرد و رفت سمت بهراد. من و شبنم نگاهي به هم کرديم و غش غش خنديديم. خندهمون که ته کشيد رو به شبنم گفتم:
– راستي نگفتي کوه چه خبر؟! خوش گذشت؟!
– نه اصلا.
– چرا؟!
– برعکس اون همه اصراري که کرد براي رفتنمون، اون جا مثل سگ شده بود. اصلا محل نمي ذاشت، منم از اون بدتر.
– نشونه خوبيه.
– يعني چي؟!
– اون خواست تو بري تا با له کردن غرور تو غرور له شده خودش و ترميم کنه ديگه خره. چرا نمي فهمي؟
– يعني دليلش فقط همين بود؟!
– آره. اگه تو جلوش کم مي آوردي اون به هدفش مي رسيد و دوباره واسه تو طاقچه بالا مي ذاشت. کم که نياوردي؟
– نه بابا يه بارم نگاش نکردم. تازه هي هم غر مي زدم به مامانم که برگرديم من درس دارم. آخرم ما زودتر از همه برگشتيم. اون لحظه خداييش قيافه اردلان خيلي عجيب شده بود. انگاز خيلي عصبي بود.
– ديگه آخراي عمرشه.
– اِ، خدا نکنه.
– غرورش و مي گم بوزينـــــه.
– عروس شدي هنوز بيشعوري.
– مگه لباس عروس رو با شعور مي فروشن؟ پس اين تقلبيه لابد، چون چيزي روش نداشت.
دوتايي غش غش خنديديم و با شروع آهنگ شاد بعدي دوباره رفتيم وسط و مشغول رقص و پايکوبي شديم. انگار نه انگار که عروسي خودمه. درست مثل اين که منم اون جا مهمون بودم مي خنديدم و شادي مي کردم. وقت خوردن شام که شد نيلي جون با شادي اومد سمتم و گفت:
– ترسا جون ميز غذاي تو و آرتانم آماده است. آرتان منتظر توئه گلم. بدو منتظرش نذار.
گونه اش و محکم بوسيدم و گفتم:
– به روي چشمام نيلي جـــــون.
همراه نيلي جون رفتم به سمت اونج ايي که آرتان ايستاده بود. با ديدن ما قدمي به سمتمون اومد و در حالي که زل زده بود توي چشماي من گفت:
– کجايي عشق من؟! نمي گي اين همه وقت شوهرت و مي ذاري مي ري ترساي خونش مي ياد پايين يه بلايي سرش مي ياد؟! نيلي جون… يه کم عروست و دعوا کن، بگو منو تنها نذاره.
نيلي جون به دفاع از من گفت:
– حالا نيست تو خيلي هم تنها بودي؟ همش يا داشتي به درد و دلاي طرلان گوش مي کردي يا توي جمع دوستات بودي. بميرم واسه عروسم که يعني شوهر کرده! پسر تو نمي فهمي دختر ناز داره؟ اون که نبايد بياد طرف تو، تو بايد بري طرفش.
در کسري از ثانيه آرتان رو به مامانش گفت:
– نيلي جون من، ترساي من با همه دخترا فرق داره. نه به من شک داره، نه نيازي داره به اين که من نازش و بکشم.
نيلي جون با ديدن گونه هاي گل انداخته من خنديد و از ما فاصله گرفت. سريع از تو بغل آرتان اومدم بيرون و خيلي خونسرد گفتم:
– ميز شام ما کجاست؟ مردم از گشنگي.
– با اون همه ورجه وورجه که تو کردي بايد هم گرسنه باشي.
– به شما مربوط نيست. ميز و نشون بده.
– مگه من گارسونتم؟ اين چه طرز حرف زدنه؟
زير چشمي که نگاش کردم ديدم کارد بزني خونش در نمي ياد. لبخند موذيانه اي زدم و گفتم:
– يه کم شبيه هستي، ولي نه کاملا.
– خير! شما دنده تون مي خاره.
نگاش کردم که خنده اش گرفت و در سالن رو برام باز کرد. يکي از اتاقاي داخل ساختمون رو ديزاين کرده بودن براي عروس و داماد. غر غر کردم:
– من جلوي فيلمبردارا غذا زهرمارم مي شه. بگو گمشن بيرون.
بدون حرف رفت نشست سر جاش. لجم گرفت و منم رفتم نشستم. اين قدر گشنه ام بود که نمي تونستم لج کنم هيچي نخورم. بعدش لج کنم که چي بشه؟ نيست که براش خيلي هم مهمه من حتما غذا بخورم؟! فيلمبردار دوباره وارد شد و دستورات مسخره اش شروع شد:
– آقاي داماد غذا رو يواش ببرين سمت دهن عروس خانوم.
– عروس خانوم شما يه کم ناز کنين هي سرتون رو ببرين عقب.
– آقاي داماد شما دستتون رو بکشين روي صورت عروس خانوم و نوازشش کنين تا دهنش و باز کنه.
حالم واقعا ديگه داشت بد مي شد. نمي ذاشتن آدم يه لقمه غذا رو درست کوفت کنه. اين قدر رفتاراي من و آرتان مصنوعي بود که خودم خنده ام گرفته بود. بالاخره بعد از دو ساعت اين وري کن و اون وري کن گفتن، دست از سر ما برداشت و رفت بيرون تا ما تونستيم راحت غذامون رو بخوريم. وسط خوردن پرسيدم:
– چي شد که به دوستات گفتي؟
يه تکه از ژيگو رو زد سر چنگالش و گفت:
– چرا نبايد مي گفتم؟!
– اون شب که بهت گفتم بيا بريم پاتوق.
– اون موقع دليلي نداشت بفهمن. من به همشون ديشب گفتم.
– چــــــرا؟!
فقط نگام کرد و هيچي نگفت. اين يعني فضولي بيجا ممنوع، لال مرگ بگير، اين قدرم حرف نزن، بذار غذامون و کوفت کنيم. شونه اي بالا انداختم و مشغول خوردن شدم. بعد از تموم شدن غذا نيلي جون اومد دنبالمون و گفت:
– بچه ها راه بيفتين ديگه. همه توي ماشيناشون منتظر نشستن تا دنبال ماشين شما بوق بوق راه بندازن.
آرتان سرش و فشرد و بدون حرف رفت به سمت پارکينگ ماشينا. منم به کمک نيلي جون دنبالش راه افتادم. همه هنوز راه نيفتاده چراغ کنتاک ها رو روشن کرده و داشتن بوق مي زدن. از کل مراسم عروسي فقط عاشق عروس کشونش بودم. خداييش خيلي خوش مي گذشت. فقط اگه اين عنق خان به من اجازه خوش بودن رو مي داد و گازش و نمي گرفت زرت بره خونه. لباسم و جمع کردم و سوار ماشين شدم. نشسته بود پشت فرمون و اخماش هم حسابي تو هم بود. ترجيح دادم حرفي نزنم. قبل از اين که راه بيفته، بنفشه از شيشه خم شد تو و يه سي دي انداخت روي پام و و رو به آرتان گفت:
– ورژن جديده. گوش کنين حال کنين.
اين و گفت و رفت. با شادي ضبط رو روشن کردم و سي دي رو چپوندم توي ضبط. آرتان هم بي توجه به حرکات من راه افتاد. سيل ماشين ها دنبالمون روان شدن. صداي تتلو که پيچيد توي ماشين بي اراده شروع کردم به بالا و پايين کردن هيکلم و بشکن زدن. آرتان از گوشه چشم نگام کرد و سري به نشانه تاسف تکون داد. بي توجه بهش صداي ضبط رو بلندتر کردم و دستم و هم از شيشه بيرون بردم. سرعت ماشين و بيشتر کرد و شيشه رو هم داد بالا. اعتراض کردم و گفتم:
– شيشه رو واسه چي دادي بالا؟ مي خواستم دستم بيرون باشه.
– سرعت ماشين بالاست. اين فک و فاميلمون که هيچ کدوم حالت طبيعي ندارن، يه موقع مي خوان از راست سبقت بگيرن دستت بيرون که باشه يهو به خودت مي ياي مي بيني ديگه دست نداري.
– اِ، خدا نکنه.
– همينه ديگه.
چنان با سرعت از بين ماشينا لايي مي کشيد که هيجانم رفته بود روي دويست. عاشق سرعت بودم. يهو گفتم:
– آرتـــــان؟
در همون حالت که اخم هم روي پيشونيش بود گفت:
– بله؟
– مي شه بذاري من بشينم؟!
– چي؟!
– بذار من بشينم پشت فرمون.
پوزخندي زد و گفت:
– ديگه چي؟!
– پيچ پيچي. خب بذار ديگه. هوس رانندگي کردم خفــــن.
– تو اصلا تو عمرت تا حالا پشت فرمونن فراري نشستي؟ از پرشيا بيشتر که سوار نشدي.
بهم برخورد. انگار داشت ثروتش و به رخم مي کشيد. همه هيجانم فروکش کرد. ساکت نشستم سر جام. کاش مي شد با يه چيزي بخوابونم توي صورتش تا عقده هام خالي بشه. يه دفعه سرعت ماشين کم شد. کم و کمتر تا اين که ايستاد. با تعجب نگاش کردم که گفت:
– بپر پايين.
– چي؟!
– مگه نمي خواستي بشيني پشت فرمون؟ خب بيا بشين ديگه، چقدر لفتش مي دي؟
مي خواستم بگم ديگه نمي خوام ولي نمي شد. بدجـــــور هوس رانندگي کرده بودم. با ذوق پريدم پايين و نشستم پشت فرمون. دنده اتوماتيکم واسه خودش صفايي داشتـــــا.
ماشين که راه افتاد ديگه سرعتم دست خودم نبود. آرتان هم خونسرد نشسته بود کنار دستم. انگار اصلا براش مهم نبود که سرعت من هي داره مي ره بالاتر. يه کم که گذشت گره کرواتش رو شل کرد و گفت:
– اين ماشين و هر چي گاز بدي مي ره، ولي دليل نمي شه که تو هي گاز بديا. يه خش به ماشين من بيفته مجبوري همه چيزت و بدي بابت خسارتش.
هيجان و سرعت باعث شده بود قيافه ام بدجنسانه بشه. با نيش باز گفتم:
– فداي تار تار موهام.
و سرعت و بازم بيشتر کردم. ديگه کسي به گرد پامون هم نمي رسيد. تتلو هنوزم داشت عربده مي کشيد. يه کم تو اتوبانا چرخيديم تا بالاخره تصميم گرفتم برم سمت خونه. خوابم گرفته بود و حسابي خسته بودم. پرسيدم:
– خونه ات تو کدوم خيابونه؟!
– بالاخره خسته شدين از دور دور؟
– هر چيزي فقط يه مدت براي آدم جالبه، بعدش آدم و خسته مي کنه.
– از اين حرفا هم بلدي؟
– نه فقط تو بلدي. پرسيدم خونه ات کجاست؟
با پوزخند گفت:
– يعني مي خواي بگي نمي دوني؟!
– نه.
– يعني برات نگفتن خواهرت اينا؟
– نه.
– يعني باور کنم که تو تا حالا پات و هم نذاشتي اون جا؟
– مي خواي باور کن مي خواي نکن، ولي من هيچي راجع به خونه تو نمي دونم.
– برو الهيه.
فکم افتاد، ولي به روي خودم نياوردم و رفتم سمت الهيه. هنوز هم تک و توک ماشين ها دنبالمون بودن. از جمله ماشين بابا و ماني و باباي آرتان و شايان. از روي آدرسي که آرتان داد رفتم و جلوي يه ساختمون بيست طبقه ايستادم. چه جايي هم بود خونه اش! گفتم:
– برم توي پارکينگ؟!
– نه لازم نيست. نگهبان خودش پارک مي کنه.
توي دلم گفتم بابا کلاس! همه از ماشيناشون پياده شده بودن و مي خواستن ما رو بدرقه کنن. عزيز ديگه گريه نمي کرد. انگار خيلي با خودش کلنجار رفته بود. دست منو گرفت و رو به آرتان گفت:
– اين دسته گل و از امشب مي سپارمش دست تو پسرم. اين گل من مادر نداره، مواظب باش دلش و نسوزوني.
آرتان متواضعانه براي عزيز سر خم کرد و گفت:
– عزيز خانوم مثل جفت چشمام مراقبشم.
بعد از عزيز نوبت به آتوسا رسيد. منو محکم بغل کرد و در گوشم گفت:
– من تا صبح بيدارم. اگه مشکلي برات پيش اومد حتما خبرم کن. هر چند که توام عين خودمي، بعيد مي دونم مشکلي واست پيش بياد.
به دنبال اين حرف چشمکي زد و اونم منو سپرد به آرتان و عقب رفت. شبنم و بنفشه هم کلي کرم ريختن و با حرفاي عجق وجق و شرم آورشون خجالتم دادن. بعد از اون بابا اومد جلو و دستمو گرفت. دست آرتان و هم گرفت و گفت:
– پسرم من در حق اين دختر کوچولوم خيلي ظلم کردم. حالا از تو فقط يه چيز مي خوام. دوستش داشته باش اون قدر که لايقشه و خوشبختش کن.
حرف بابا آرتان و يه جور عجيبي کرد. هيچي نگفت. فقط به بابا نگاه کرد و بعدم سر تکون داد. بابا هم دستي سر شونه آرتان زد و بعد از اين که دستم و گذاشت توي دستاي يخ زده آرتان، پيشوني هر دومون رو بوسيد و رفت سريع سوار ماشين شد. انگار نمي خواست شکستن بغضش رو ببينيم. باباي آرتان هم آرتان و به من سپرد و بعد از بوسيدن و تبريک گفتن به هردومون عقب نشيني کرد. نيلي جون عزيزم از زور هق هق نمي تونست حتي حرف بزنه.. خداييش اشک منم داشت در مي يومد. بالاخره نيلي جون از تو بغل آرتان اومد بيرون و بعد از اين که صورت پسرش و غرق بوسه کرد با گريه منو بغل کرد و در گوشم التماسم کرد آرتانش و دوست داشته باشم و مثل يه پسر کوچولو هواش و داشته باشم. داشت از خودم بدم مي يومد. مطمئن بودم آرتان هم همين حس و داره. اين همه اشک و بي تابي همش به خاطر يه ازدواج صوري بود که تازه بعد از به هم خوردنش همه رو بيشتر از الان حتي داغون مي کرد. بعد از اين که همه ما دو تا رو به هم سپردن، آرتان دستم و گرفت و با صداي بم شده گفت:
– بهتره بريم تو تا اينا هم دلشون بياد برن.
اين قدر حالم گرفته بود که سري تکان دادم و هر دو دوشادوش هم وارد ساختمون شديم.
مثل جوجه که دنبال مامانش راه ميفته، دنبالش مي رفتم. لابي ساختمون خيلي خيلي شيک و مدرن بود و اتاقک نگهبان خودش براي خودش يه واحد کامل بود. آرتان سوييچ ماشينش و به دست نگهبان که يه مرد سي چهل ساله بود داد و سفارشات لازم و کرد. نگهبان با شادي گفت:
– تبريک مي گم آقاي دکتر. پس از امشب واحد شما هم دو نفره شد. به شما هم تبريک مي گم خانوم دکتر. اين آقاي دکتر ما گل پسريه واسه خودش. قدرش و بدونين.
قبل از اين که من فرصت کنم حرفي بزنم آرتان با اخم تشکر کرد و رو به من گفت:
– بيا از اين طرف.
لبخندي به نگهبان مهربون زدم و دنبالش راه افتادم. از يه راهرو پيچيد و جلوي در زرشکي رنگ آسانسور ايستاد. بي اختيار از لقبي که نگهبان بهم داده بود لبخند نشسته بود روي لبم. خانوم دکتر! عين خر تي تاپ خورده کيف کرده بودم. در آسانسور که باز شد هر دو وارد شديم و آرتان دکمه بيست رو فشار داد. او لالا! پنت هاوس هم خونه داشتن آقاي دکتر. آرتان با ديدن لبخند من که هنوز اثراتش باقي بود گفت:
– به چي مي خندي؟ تو الان بايد گريه کني.
صادقانه نيشم و بازتر کردم و گفتم:
– به اين مي خندم که از امشب شدم خانوم دکتر.
اول لبخند زد ولي بعد دوباره بي رحم شد و گفت:
– از الان تا روزي که مي ري مي توني با اين لقب کيف کني، ولي زياد بهش دل نبند چون موندگار نيست.
آخ آرتان چه لذتي مي بردم اگه مي شد چشات و با ناخنم بکشم بيرون. شانه اي بالا انداختم و گفتم:
– الان چندان لذتي هم نداره. اون وقتي ازش لذت مي برم که خودم مدرک دکترام و از بهترين دانشگاه کانادا بگيرم آقاي دکتر.
– اوه، بله. هر چند که بعيد مي دونم تو به جايي برسي. به محض اين که بري اون ور همه چي يادت مي ره.
– تنها چيزي که با رفتن من اون ور يادم مي ره تويي آقايي دکتر.
– دوباره تو از اين حرفا زدي ترسا؟ نمي گي قلبم مي ايسته؟!
به دنبال اين حرف غش غش خنديد. با اخم گفتم:
– مردم خيارشور تشريف دارن. خودشون جک ميگن، خودشونم مي خندن.
– از جوک من خنده دار تر قيافه توئه.
لعنتي! آسانسور ايستاد و آرتان در حالي که با لبخند کليدش رو تو دست مي چرخوند پياده شد. دلم مي خواست از پشت يه لگد بزنم توي ماتحتش که هم نونش بشه هم آبش. جلوي واحد صد و ده ايستاد و با کليدش در و باز کرد و رفت تو. قبل از اين که وارد خونه بشم يه نگاهي به شماره واحد کردم و زير لب گفتم:
– يا علي!
سپس آروم پا به خونه آرتان گذاشتم. از در که وارد مي شدي جلوت يه راهرو باريک سه چهار متري بود که کفش پارکت بود و يه قاليچه دست بافت ترکمن دراز پهن شده بود و يه جا کفشي هم کنارش بود و به ديوارهاش هم چند تا قاب خوشگل زده شده بود. بدون درآوردن کفشام راهرو رو طي کردم و رسيدم به نشيمن که يه سالن گرد بود و تلويزيون ال اي دي پنجاه اينچ يه گوشه اش بود. نيم ست بنفش منم جلوش به صورت نيم دايره چيده شده بود. جون مي داد بيفتي روي اين کاناپه آبميوه بخوري تي وي ببيني. يه قاليچه گرد خوش رنگ ياسي هم جلوي نيم ست روي زمين انداخته شده بود. سه تا عکس بزرگ و گنده هم از آرتان به ديوار هاي نشيمن بود که همش با لباس اسپرت بود و قشنگيش اين جا بود که هر سه تا عکسش با لباس بنفش بود.
توي يکي يه کلاه لبه دار کج گذاشته بود روي سرش به رنگ قهوه اي سوخته و يه پيراهن اسپرت بنفش چسبون با يه شلوار مخمل کبريتي همرنگ کلاهش. طبق معمولم يقه تا روي شکم بــــاز. خودشيفتگي داشت اينمــــا. حسابي عاشق هيکل خودش بود. توي يکي ديگه يه سويي شرت بنفش تنش بود با شلوار کتون سورمه اي. دستش و هم به علامت لاو نگه داشته بود کنار صورتش. توي اون يکي يه شلوار جين خاکستري پوشيده بود با يه پليور خاکستري. يه دونه شال اسپرت هم به رنگ بنفش انداخته بود دور گردنش. خلاصه که تو هر سه تا عکس داشت دلبري مي کرد خفن. من مونده بودم اين عکسا رو کي گرفته بود که با رنگ جهيزيه من ست شده بود؟ حق با آتوسا بود. منم بايد چند تا عکس بگيرم روي اين بشر و کم کنم.
آشپزخونه شيکش همون جا کنار پذيرايي بود. اوپنش ام دي اف مشکي و قرمز بود و وسايل داخلش هم همه به رنگ مشکي و قرمز بودن. تمام وسايل برقيم مثل سايد، گاز، ماشين لباس شويي، ماکروفر، همه به رنگ مشکي بودن و چيزاي ديگه مثل ظرف و ظروف، قاشق چنگال، روکش صندلي هاي ميز نهار خوري و… به رنگ قرمز بود. خوبه آتوسا تو اين چيزا سليقه داشت.
آرتان سر يخچال رفت و يه بطري آب خارج کرد تا آب بخوره. منم بيخيال رفتم سمت پذيرايي که با يه راهرو از نشمين جدا مي شد. پذيرايي مستطيل شکل بود و با يه قاليچه شش متري سورمه اي مفروش شده بود. مبل هاي استيل سلطنتي هم با رنگ کله اردکي دور تا دور به شکل قشنگي چيده شده بود. يه ويترين پر از ظروف نقره هم کنار پذيرايي قرار داشت. اين جا هم پر بود از عکساي آرتان ولي ديگه نه با لباس اسپرت. بلکه با لباس رسمي و کت شلوار و کروات. جالبي کار اين جا بود که رنگ يه تيکه از لباساش توي هر کدوم از عکسا آبي بود و با رنگ پذيرايي ست شده بود. حالا يا پيراهنش يا کراواتش يا دستمال گردنش. عجب جلبي بود اين بشر!
بعد از پذيرايي به اتاق خواب سرک کشيدم. واي که چه اتاقي بود. تخت بزرگ دو نفره آخر اتاق قرار داشت و همه وسايل اتاق اعم از رو تختي، قاليچه، دمپايي هاي راحتي کنار تخت، وسايل تزييني روي ميز توالت و… به رنگ طلايي و سبز روشن بود. خوب يادمه روزي که مي خواستيم وسايل اتاق خواب رو بخريم من ديگه حوصله خريد نداشتم و اين قدر غر زدم تا دست آخر آتوسا عصبي شد و گفت خودش با آرتان قرار مي ذاره تا دو تايي برن بخرن. منم قبول کردم. براي همينم اطلاعي از رنگ اتاق خوابم نداشتم. حالا تازه داشتم مي ديدمشون. درست همرنگ چشماي من و آرتان بود! يعني اين نظر آتوسا بوده يا آرتان؟! محاله آرتان چنين نظري داده باشه، کار آتوساست. وارد اتاق شدم
با صداي تق در پريدم بالا. آرتان اومده بود تو و در اتاق و بسته بود. توي چشماش برق خاصي وجود داشت که آدم و مي ترسوند. همون جا به در تکيه داد. کراواتش رو در آورد کامل و پرت کرد روي تخت. منم بدون اين که کم بيارم همين طور که زل زده بودم توي چشماش نيم تاجم و در آوردم و پرت کردم روي ميز آرايش. لبخندي نشست کنج لبش.بعد از اینکه دید با این چیزا نمی تونه منو بترسونه از اتاق رفت بیرون. لباس عروس و از تنم در آوردم. يه دست لباس راحت پوشيدم و موهام و باز کردم و شيرجه زدم توي تخت گرم و نرممون. مي دونستم که اين تخت حالا حالاها مال خودم تنهاست. سرم روي بالش نرسيده خوابم برد.
صبح از سر و صداي بيرون بيدار شدم.
– والا آتوسا من که هر کاريش کردم بيدار نشد.
– ساعت يک ظهره. چه خبره اين قدر مي خوابه؟!
– تو برو ببين شايد تونستي بيدارش کني.
اي آرتان مارموز؛ نگاه کن چه جوري خودش و تبرئه مي کنه! تو کي خواستي منو بيدار کني؟! يهو يادم افتاد در اتاق قفله. اگه آتوسا مي فهميد در قفله خيلي بد مي شد. نفهميدم چه جوري از تخت پريدم پايين و قفل در و بي صدا باز کردم و بعد دوباره شيرجه رفتم توي تخت.. تازه لحاف و کشيده بودم روي خودم که در اتاق باز شد و آتوسا پريد تو. با ديدن چشماي باز من نيشش باز شد و گفت:
– اِ تو که بيداري؟ پاشو بيا بيرون عروس خانوم. برات کاچي آوردم.
گونه هام گل انداخت. آش نخورده و دهن سوخته. آتوسا پريد روي تخت و گفت:
– الهي قربونت برم آبجي کوچولو، تو خجالتم بلدي بکشي؟!
– اِ، آتوســــا؟
صداي ماني بلند شد:
– خانوم، تو رفتي ترسا رو بيدار کني خودتم گرفتي خوابيدي؟
آتوسا با خنده گفت:
– اومديم بابا.
جلوي آينه ايستادم. دستي توي موهام کشيدم و بقاياي آرايش ديشب رو که توي صورتم پخش شده بود با شيرپاکن به کمک آتوسا تميز کردم. خواستم از اتاق خارج بشم که آتوسا گفت:
– اين چه وضعشه؟ اين جوري مي خواي بري جلوي شوهرت؟ يه لباس مناسب تر بپوش يه کمم آرايش کن.
قبل از اين که آتوسا بتونه جلوم و بگيره از اتاق زدم بيرون و گفتم:
– بيخيال آتوسا.
ماني و آرتان روي کاناپه جلوي تي وي نشسته بودن و صميمانه عين دو تا دوست چندين و چند ساله مشغول گپ زدن بودن. ماني اول متوجه من شد. از جا بلند شد و با صميمت گفت:
– به، سلام عروس خوابالو.
باهاش دست دادم و گفتم:
– سلام. اين خواب منم خار شده رفته تو چشم شماها. خو خوابم مي يومد.
با احساس نگاه آرتان روي خودم نگاش کردم و براي حفظ ظاهر جلوي آتوسا و ماني نشستم کنارش روي کاناپه و گفتم:
– سلام. صبحت بخير عزيزم.
گفت:
– سلام به روي ماه نشسته ات خانوم گل.
– الان يعني منظورت اين بود که من برم صورتم و بشورم؟
آرتان گفت:
– نه عزيزم. تو همه جوري واسه من عين گل مي موني.
آتوسا دستم و کشيد و گفت:
– آرتان لوسش نکن. در هر صورت بايد بره دست و صورتش و بشوره و بياد.
منو کشون کشون برد سمت دستشويي و در همون حالت گفت:
– خوش به حالت ترسا، چه شوهر ماهي داري.
پوزخندي نشست گوشه لبم و بي حرف رفتم توي دستشويي. دست و صورتم و شستم و در سوال ترسا که پرسيد:
– الان حالت خوبه؟ مطمئن باشم؟
گفتم:
– آره بابا. توپ توپم به خدا.
– خيلي نگرانت بودم ديشب. حيف که خجالت مي کشيدم وگرنه شب همين جا مي موندم.
– ديگه چي؟!
– آرتان خوبه؟ راضي هستي؟!
– معلومه که خوبه.
آتوسا لبخند زد و با موذي گري گفت:
– آره.
دست و صورتم و خشک کردم و در حالي که مي خواستم بحث رو عوض کنم گفتم:
– صبحونه آوردي برامون؟
– آره. آرتانم نخورد گفت صبر مي کنه تا تو بيدار بشي. کاچي هم آوردم براتون.
– دستت درد نکنه. عزيز نمي ياد اينجا؟
– دلش که اين جا بود بدجــــور، ولي گفت باشه واسه يه روز ديگه. مي دوني که، عزيز عقايد خاص خودش و داره.
آهي کشيدم و گفتم:
– بايد مي رفتيم مادرزن سلام.
– خب برين.
– کجا؟!
– به جاي يه جا بايد دو جا برين. اول برين بهشت زهرا سر خاک مامان، بعدم برين خونه ديدن عزيز. عزيز کم از مادر نيست براي من و تو.
گونه اش و بوسيدم و گفتم:
– قربونت برم. تو راست مي گي.
دستش و گذاشت روي گونه اش و گفت:
– چه مهربون شدي! آرتان روت اثر مثبت گذاشته.
خنديدم و با پوزخند گفتم:
– آره، خيلي.
صبحونه رو همراه آرتان و با شوخي هاي آتوسا و ماني خورديم. بعد از اين که همه کاچي رو هم کردن توي حلق ما دوتا، که البته من با خجالت مي خوردم ولي آرتان با خونسردي و يه لبخند مرموز گوشه لبش، پا شدن که برن. آرتان خيلي اصرار کرد که براي نهار بمونن ولي قبول نکردن. فکر مي کردن ما دو تا نياز داريم بازم با هم تنها باشيم. ديگه خبر نداشتن که هر دومون از هم فراري هستيم و اصلا دوست نداريم با هم باشيم. بعد از رفتن اونا آرتان خيلي خونسرد نشست پاي تي وي و يه فيلم هاليوودي چپوند توي دستگاه دي وي دي و نشست به نگاه کردن. خيلي دلم مي خواست منم بشينم تماشا کنم، ولي حيف که نمي خواستم بشينم کنار دست اون. بعد از اين همه مدت تازه وقت کردم برم يه سر بزنم به گوشيم. اوه، اين همه ميس کال و اس ام اس کجا بود؟! ده بار بنفشه زنگ زده بود، هشت بار شبنم، چهار بار آتوسا. اس ام اسا رو که باز کردم ديدم از ديشب که ازشون جدا شدم همشون بهم اس ام اس داده بودن. بنفشه نوشته بود:
– خدا پشت و پناهت مادر.
شبنم نوشته بود:
– مراقب خودت باش. چشماي آرتان خبيث شده بود.
آتوسا هم چند تا پيشنهاد شرم آور ولي خواهرانه کرده بود بهم. اس ام اسي که اشکم و در آورد اس ام اس نيما بود. حدوداي ساعت دو نوشته بود:
– من بيدارم. تا صبح نمي تونم چشم روي هم بذارم. مراقب خودت باش. کوچک ترين خطري حس کردي باهام تماس بگير. نزديکتم، زود مي رسم بهت.
خدايا چقدر اين بشر خوب و مهربون بود. کاش مي تونستم عاشقش بشم. کاش مي تونستم اون جور که لايقشه دوسش داشته باشم ولي حيف…
کاري نداشتم بکنم. لپ تاپم و باز کردم روي پام و خواستم وصل شم به اينترنت و بشينم چت کنم که ديدم رمز عبور و نمي دونم. به ناچار لپ تاپ و بستم و طاق باز دراز کشيدم. غرورم اجازه نمي داد برم رمز و ازش بپرسم. رفتم و به دو تا اتاق ديگه سرک کشيدم. هر دو تا اتاق تخت خواب يه نفره داشتن و مشخص بود که اتاق مهمانه. از ملافه هاي به هم ريخته يکي از تخت ها متوجه شدم که آرتان شب قبل اين جا خوابيده. اتاق دکوراسيون زرشکي رنگ داشت و يه کتابخونه هم گوشه اش بود. از ديدن کتابام داخل کتابخونه خوشحال شدم و سريع يکي از کتاب هاي رمانم رو برداشتم و دوباره برگشتم سمت اتاق خواب. آرتان حسابي غرق فيلم بود و يه فنجون قهوه هم دستش بود. کثافت چرا واسه من نريخته بود؟ بدجور هوس قهوه کردم. بيخيال اتاق خواب شدم و رفتم سمت آشپزخونه و قهوه جوش رو گذاشتم روي گاز و مشغول درست کردن قهوه شدم. قهوه داشت آماده مي شد. شروع کردم به گشتن دنبال فنجون. فنجون ها توي کابينت هاي بالايي بودن. خواستم يکيشون و بردارم که دسته اش گرفت به فنجون پشت سري و قبل از اين که بتونم فنجون رو بگيرم افتاد کف آشپزخونه و هزار تيکه شد. نمي دونم چي شد که خودمم ترسيدم و جيغ کشيدم. يهو آرتان پريد توي آشپزخونه و با ديدن من گفت:
– چي شده؟ چيزيت شد؟!
قبل از اين که من حرفي بزنم نگاش افتاد به تکه هاي فنجون. سري تکان داد و گفت:
– دست و پا چلفتي هستي ديگه. نکرده کار، گر کار کند همين مي شه. روز اولي زدي جهاز خودت و ناقص کردي.
بي توجه به حرفاش خم شدم که خورده ها رو جمع کنم ولي اين قدر دستم مي لرزيد که درست نمي تونستم. آرتان اومد جلو گفت:
– پاشو تو نمي خواد جمع کني. حالا تازه مي زني دستت و مي بري کار منو بيشتر مي کني.
لجم گرفت. از جا بلند شدم. خدا رو شکر دمپايي پوشيده بودم. يه فنجون ديگه برداشتم و قهوه ام و ريختم و بدون تشکر کردن از آرتان بابت اين که مي خواست خرده هاي فنجون و جمع کنه از آشپزخونه زدم بيرون. فيلم و بدون اين که پاز کنه ول کرده بود دويده بود تو آشپزخونه. از رفتارش خنده ام گرفت. اومد بيرون و رفت توي يکي از اتاق خوابا. لحظاتي بعد با جارو برقي برگشت و بدون نگاه کردن به من تمام آشپزخونه رو جارو کشيد. منم راحت يه لم انداختم روي کاناپه و فيلم رو زدم از اول. اسم فيلمش به فارسي مي شد تاوان. زبون اصلي بود زير نويسم نداشت. زبانم بد نبود ولي ديگه نه تا اين حد! کارش که تموم شد جارو رو برگردوند سر جاش و اومد نشست روي کاناپه کنار من، ولي با فاصله و گفت:
– فيلمش قشنگه؟!
با اعتماد به نفس تيکه اش و ناديده گرفتم و گفتم:
– تازه اولشه.
– اصلا چيزي ازش مي فهمي؟!
کم نياوردم و گفتم:
– پَ نَ پَ، فقط تو مي فهمي.
کنترل دي وي رو برداشت و با لبخند فيلم و پاز کرد و گفت:
– اين جا چي گفت اين دختر کوچولوئه؟
لعنتي! مي خواست مچ بگيره، ولي خداروشکر دقيقا جايي نگهش داشت که من متوجه شده بودم. با اعتماد به نفس براش ترجمه کردم و گفتم:
– ببين عزيزم اگه يه کم دقت کني خودت مي فهمي چي ميگن. ديگه نيازي نيست از من خواهش کني برات ترجمه کنم.
لجش گرفت. از جا بلند شد و رفت سمت تلفن. منم بيخيال مشغول تماشاي ادامه فيلم شدم. يه لحظه حواسم جمع مکالمه تلفني آرتان شد:
– يه پرس جوجه کباب با مخلفات بيارين به اشتراک نهصد و هشت، تهراني، ممنون.
و تلفن رو قطع کرد. بيشعــــــــور! يه پرس سفارش داد. اين يعني که تو اين خونه هر کي بايد به فکر خودش باشه. بيخيال فيلم شدم و خيلي راحت از جا بلند شدم و رفتم توي آشپزخونه. بايد يه چيز خوشمزه بودار براي خودم درست مي کردم. خوبه عزيز بهم آشپزي ياد داده بود. يه لحظه يه فکر به ذهنم خطور کرد که باعث شد لبخندي شيطاني بزنم. سريع تلفن توي آشپزخونه رو برداشتم و شماره نيلي جون رو گرفتم. با سومين بوق صداي گرفته نيلي جون توي گوشي پيچيد:
– جانم؟
– سلام نيلي جــــونم.
– سلام عزيز دلم. سلام به روي ماهت عروس گلم. خوبي مامان؟ آرتان خوبه؟!
– آره نيلي جــــون. خوبيم هر دوتامون. آرتان هم اين جاست بهتون سلام مي رسونه.
– ببخش عزيزم من زنگ نزدم. از زور سر درد ديشب نتونستم بخوابم. صبح تازه تونستم يه کم بخوابم.
– الهي بميرم. نيلي جون تو رو خدا اين قدر خودتون و اذيت نکنين. من عذاب وجدان مي گيرم.
– نه دخترم مقصر تو نيستي. منم از جدايي آرتان نالان نشدم. آرتان چهار پنج ساله که از ما جدا شده و فقط آخر هفته ها بهمون سر مي زنه. اشک من اشک شوق بود، چون ديگه از ازدواج آرتان نااميد شده بودم. حالا خيلي خوشحالم دخترم، خيلي زياد.
– مرسي نيلي جون.
– حالا حال هر دوتون خوبه؟ راحتين با هم؟
– آره نيلي جان ما خيلي خوبيم به خدا.
– نمي خواين برين ماه عسل؟!
دروغي رو که آماده کرده بودم تحويلش دادم:
– راستش نيلي جون آرتان يه کم گرفتاري کاري داره، گفته الان نمي تونيم بريم ولي قول داده حتما در آينده نزديک بريم.
– آره عزيزم حتما برين. ماه عسل يه زن و شوهر و به هم نزديک تر مي کنه.
– باشه چشم. راستش زنگ زدم هم حالتون رو بپرسم هم ازتون يه سوال بپرسم.
– جانم دخترم. چيزي شده؟
– نه، راستش ما چون دير صبحونه خورديم حالا تازه مي خوايم ناهار بخوريم. خواستم بپرسم غذاي مورد علاقه آرتان چيه؟!
– الهي قربونت برم عروسم، مي خواي واسه آرتانم غذا بپزي؟
– آره ديگه نيلي جون. اگه نپزم که گشنگي مي خوريم.
خنديد و گفت:
– راستش مي ترسيدم آشپزي بلد نباشي.
منم خنديدم و گفتم:
– دستتون درد نکنه.
– ببخش ديگه گلم. راستش آرتان سه تا غذا رو تا حد مرگ دوست داره. يکي خورش فسنجونه ولي شيرين نباشه ها، ترشش و دوست داره. يکي لازانياست، با پنير پيتزاي فــــراوون. يکي هم خورش قيمه است، البته به شرطي که ربش زياد باشه، ليموشم فراوون. سيب زميني سرخ کرده هم کنارش باشه حتما.
خنديدم و گفتم:
– مرسي بابت اطلاعات مفيدتون نيلي جون. از خودش که هر چي مي پرسم مي گه من همه چي دوست دارم.
– نمي خواد تو رو توي زحمت بندازه عزيزم. آرتان من خيلي دوستت داره.
– منم خيلي دوسش دارم نيلي جون. حالا که گفتين چي دوست داره اونايي رو هم که دوست نداره رو بگين تا يه وقت براش نپزم.
چقدر مارمولک بودم من! نيلي جون فکري کرد و گفت:
– از خورش باميه و خورش کرفس و مرصع پلو و ماهي هم به شدت بدش مي ياد.
– واي دستتون درد نکنه نيلي جون. خيلي لطف کردين. راستي شب تشريف بيارين اين جا دور هم باشيم.
– نه ديگه عزيزم امشب که دير مي شه تا ما بيايم، ولي انشاا… فردا شب حتما يه سري بهتون مي زنيم.
– باشه منتظريمــــا. قدم رو چشم ما مي ذارين.
– زحمت مي ديم حتما دختر گلم.
بعد از خداحافظي با نيلي جون تند تند مشغول آماده کردن وسايل پخت لازانيا شدم. خودمم لازانيا خيلي دوست داشتم. حالا خوبه همه چيزش رو آماده داشتيم. آرتان چند بار به بهونه خوردن آب يا برداشتن ميوه اومد توي آشپزخونه. مي دونستم مي خواد بفهمه من دارم چي کار مي کنم. منم از عمد همه چي رو يه جوري چيده بودم روي ميز تا بفهمه دارم چي درست مي کنم. لازانيا رو به اندازه يه نفر آماده کردم و گذاشتم توي فر و فر و روشن کردم و درش و بستم. بعدم نشستم و مشغول خوندن همون رماني شدم که از توي اتاق برداشته بودم و گذاشته بودمش روي ميز آشپزخونه. يه ربع که گذشت صداي فر بلند شد. با خوشحالي از جا بلند شدم. اول سرکي توي حال کشيدم و آرتان و ديدم که ظرف جوجه کباب رو گذاشته جلوش و داره نگاش مي کنه. اصلا متوجه نشدم غذاش و کي آوردن. خنده ام گرفت و در حالي که ظرف لازانيا رو از توي فر مي کشيدم بيرون زمزمه وار گفتم:
– بشين جوجه ات و تنهايي سق بزن. عمرا اگه يه لقمه از لازانيام و بدم بهت. قربون خدا برم که شما مردا رو شکم پرست آفريده و ما زنا مي تونيم از راه شکم شما هم حالتون و بگيريم، هم وارد قلبتون بشيم، ولي من راه اول و بيشتر دوست دارم.
غذام و برداشتم و نشستم همون جا سر ميز. چه لازانيايي شده بود. اين قدر پنير داشت که روش کامل سفيد شده بود. آرتان دوباره اومد توي آشپزخونه. منم يه تيکه از لازانيا رو بريدم و با ولع بردم سمت دهنم. آرتان خيره شده بود به چنگال و اون لقمه پر از پنير. هنوز چنگال نرفته بود توي دهنم که چنگال و روي هوا زد و کرد توي دهنش. با عصبانيت گفتم:
– اِ، اوني که شما خوردي مال من بود.
خنديد و گفت:
– پس چرا داشت به من چشمک مي زد؟!
ظرف و کشيدم کامل جلوي خودم و گفتم:
– جلوي تو غذا هم نمي شه خورد.
يه ليوان نوشابه از داخل يخچال برداشت و گفت:
– راحت باش. فقط مي خواستم ببينم دست پختت چه جوريه که ديدم افتضاحــــه!
ازحالت نگاهم خنده اش گرفت و رفت بيرون. به آشپزي من مي گه افتضاح! بلند هوار کشيدم:
– خدا از ته دلت بشنــــوه.
به دنبالش خنديدم تا بيشتر حرصش بدم. بقيه لازانيا رو با ولع و حرص خوردم. کلا اين آرتان ساديسم داشت. بايد اول خودش و درمان مي کرد. بعد از خوردن غذام طرفا رو گذاشتم توي ظرف شويي و شستم. کارم که تموم شد خواستم برم توي اتاقم که آرتان صدام زد و گفت:
– بيا بشين اين جا کارت دارم.
زير لب خودم و به خدا سپردم. ظرف غذاش نصفه بود و پيدا بود نتونسته کامل غذاش و بخوره. مگه مي تونست لازانيا رو ببينه و بشينه جوجه کباب بخوره؟ روي يه صندلي جدا نشستم و خونسردانه نگاش کردم. پاش و انداخت روي پاش و گفت:
– ببين ترسا من و تو از امشب با هم هم خونه شديم.
نفسم و با صدا بيرون دادم که يعني حالم از اين وضع به هم مي خوره و دوباره نگاش کردم. چپ چپ نگام کرد و ادامه داد:
– اين خونه قوانين خاص خودش و داره.
غش غش خنديدم و گفتم:
– لابد بايد شبا ساعت نه بخوابم. صبح ها هم شش صبح بيدار باش مي زني. کفشام و بايد داخل خونه در بيارم و پشت در نذارم. روزي به بار بيشتر نمي تونم برم حموم…
داشتم همين طور پشت سر هم اينا رو مي گفتم که يهو گفت:
– اهــــه ديوونه ام کردي. يه دقيقه ساکت شو بذار حرفم و بزنم.
همين طور که مي خنديدم ساکت شدم و نگاش کردم. نفس عميقي کشيد و گفت:
– من و دوستام هر هفته مهموني مي گيريم. هر دو ماه يه بار مهموني توي خونه من برگزار مي شه. جز شايان و فربد و آرسام کسي از ازدواج من و تو خبر نداره، منظورم همکارامه که اکثرشون هم متاهل هستن. وقتي اين مهموني تو خونه من برگزار مي شه، تو بايد بري چون نمي خوام کسي از جريان بويي ببره. حوصله حرفاي بعدش و ندارم. من توي زندگيم هميشه طالب آرامش بودم. نمي خوام حضور تو اين آرامش و از من بگيره. پس هميشه اين نکته يادت باشه. کاري نکن که آبروي من زير سوال بره يا اين که تشنج توي زندگيم درست بشه. من از امشب توي اون اتاق ته سالن مي خوابم. وسايلم رو هم مي برم اون جا. از وسايل تو اون جا هيچي نيست جز يه کتابخونه که اون و هم توي يه فرصت مناسب مي ذارمش توي اون يکي اتاق. پس خواهشا ديگه پات و اون جا نذار. اون جا حريم خصوصي منه، همين طور که من پام و نمي ذارم توي حريم خصوصي تو توام ديگه پات و اون جا نذار. خواستي دوستات و دعوت کني اين جا از يکي دو روز قبلش به من خبر بده تا من خونه نيام. دوست ندارم بيام وسط سه چهارتا دختر. مهموني هاي فاميلي رو هم تا اون جايي که مي توني کنسل کن چون من حوصله نقش بازي کردن رو واقعا ندارم. نمي خوام تو پيش خودت برداشت بيخود بکني. اين نزديکي هامون ممکنه باعث وابستگي تو بشه، که هم واسه من بد مي شه هم واسه خودت و هدف آينده ات. پس تا جايي که مي توني کنسل کن اين مسخره بازيا رو ولي اگه نتونستي بازم از چند روز قبلش به من خبر بده. من همه کارام برنامه ريزي شده است. نمي تونم يه دفعه اي کاري رو انجام بدم. در ضمن طرلان دختر خاله ام بعضي وقتا مي ياد اين جا که من قبلش به تو مي گم تا بري هر جايي که مي دوني. دوست دارم وقتي مي ياد اين جا راحت باشه و حضور تو معذبش مي کنه.
حرفاش داشت ديوونه ام مي کرد، ولي خونسردانه وسط حرفاش خيلي راحت پلکام و چند بار به هم زدم و چند تا خميازه کش دار کشيدم. حرفش و قطع کرد و فقط نگام کرد. منم شونه اي بالا انداختم و گفتم:
– خو چي کار کنم؟ حرفات خسته کننده بود.
با عصبانيت گفت:
– پاشو برو توي اتاقت.
پاشدم و گفتم:
– مي خوام برم دشوري. براي اونم بايد اجازه بگيرم؟!
– هر جا مي خواي بري برو فقط جلوي چشم من نباش.
– لياقت نداري.
اين و گفتم و رفتم توي دستشويي. چقدر حرفاش واسم گرون تموم شده بود. به من مي گه نمي خوام بچسبم بهت چون اين نزديکي ها باعث وابستگي مي شــــه! اي الهي بگم چي بشه. الهي برسه روزي که تو وابسته من بشي و من خيلي قشنگ پام و بذارم روي دلت و رد بشم و بهت هر هر بخندم. خدايا برسون اون روز رو. پارتي مي گيره. دختر خاله آشغالش و دعوت مي کنه اين جا. بايد يه برنامه ريزي کنم. يه جوري بايد آرامشش و ازش بگيرم. خودش بهم نقطه ضعف داد، پس منم بايد ازش استفاده کنم.
چشمام و دوخته بودم به سراميک هاي مشکي و با پاهام ضربه مي زدم روي زمين. بالاخره صداي نخراشيده منشي بلند شد:
– خانوم رادمهر؟
از جام پريدم و گفتم:
– بله؟
– بفرماييد تو. آقاي نيازي منتظرتون هستن.
زير لب گفتم:
– چه عجب!
و سريع پريدم توي اتاق شايان. چه اتاقي! چه دم و دستگاهي! جلوي پام بلند شد و گفت:
– به به، خوش اومدين عروس خانوم.
– سلام.
– سلام. چطوري؟ خيلي معطل شدي؟
– خوبم. نه، زياد معطل نشدم. منشيت پارتي بازي کرد زود منو فرستاد تو.
– آره ديگه پارتيت کلفته آخه. بشين.
نشستم روي کاناپه چرمي. اومد نشست روبروم و با تلفن روي ميز سفارش دو تا فنجون قهوه داد و گفت:
– خب؟
– خب که خب. غرض از مزاحمت همون که شبنم خدمتتون عرض کردن.
– شبنم به من گفت مي خواي اقامت تحصيلي بگيري براي ونکوور.
– درسته.
– فقط واسه خودت؟!
– نه ديگه آرتانم هست.
– اون که تحصيلي نمي خواد. به عنوان همراه هم که نمي تونه دنبالت بياد.
– پس بايد چي کار کنه؟ اگه اون نباشه که اصلا نمي شه.
– مي تونه يا ويزاي کارگري بگيره يا سرمايه گذاري.
– بابا بيخيال کارگري، که اگه بخواد بگيره بايد بره اون جا عمله بشه.
غش غش خنديد و گفت:
– نه، يعني اين که مهارت خاصي نداره. اونج ا مي تونه هر کاري بکنه. حتما که نبايد عمله بشه.
– خب سرمايه گذاري چه جوريه؟!
– بايد هزينه کنه. چند صد ميليون بايد اون جا سرمايه گذاري کنه.
– اوه!
– آره عزيزم، رفتن که به اين آسونيا نيست.
– ولي ويزاي اون که دائمي نيست. اون زود برمي گرده.
– خب مي تونه پولش و برداره و برگرده ولي خب بايد يه جريمه اي هم متقبل بشه.
– اين قدر داره که اين چيزا توش گمه!
– خيلي خب، پس بايد کاراي هر دوتون رو با هم پيگيري کنم. بايد همه مدارکتون رو با شرايطتون برام بياري. راستي زبان بلدين؟
– زبان من بد نيست ولي آرتان فوله.
– زبان دوم چطور؟
– نه منه؟!
خنديد و گفت:
– زبان اول کانادا همون انگليسيه، ولي زبان دومش فرانسه است. اگه هر دوش و بلد باشين خيلي به نفعتون مي شه. به خصوص واسه تو که مي خواي اون جا درس بخوني. بايد تافل يا اي التس داشته باشي. داري؟!
– نه.
– وقت تنگه ترسا. بايد بري دنبال کاراي زبانت. از الان که من پيگير کارات مي شم شايد تا يک سال ديگه، شايدم يک سال و نيم ديگه کاراتون اوکي بشه. بايد زبانت کامل شده باشه وگرنه توي آزمون کالج اون جا به مشکل برمي خوري. يا مجبوري يه هزينه هنگفت بابت کلاساي زبان بدي. يا اين که ديپرت مي شي ايران.
– خب پس بايد برم ثبت نام کنم.
– آره، هر چند که تو امتيازش و از دست مي دي.
– امتياز چي؟!
– الان که مدارکت و مي فرستم بهت امتياز مي دن. هر چي امتيازت بالاتر باشه زودتر و راحت تر بهت اقامت مي دن. حالا که زبان بلد نيستي امتياز مخصوص زبان و از دست مي دي.
– بخشکه شانس! به شرطي که ويزاي آرتان درست بشه و من بمونم و حوضم.
– اين که بد نيست. ويزاي اون درست بشه خودش مي ره يه مدت بعد کاراي تو رو هم خودش شخصا درست مي کنه و به عنوان همسرش تو رو هم مي بره.
قهوه ام و که تازه آورده بودن مزه مزه کردم و گفتم:
– بيخيال شايان. از آرتان بخاري واسه من بلند نمي شه.
-نا اميد نشو. انشاا… کارات خيلي راحت درست مي شه.
– قدم بعدي چيه؟!
– بايد مدارک تحصيليت و هر چي که داري براي من بياري. بايد اول ترجمه اشون کنم و بعد رزومه ات و بفرستم. راستي تو که گفتي آرتان زبانش خوبه، خب مدارکت رو بده برات ترجمه کنه.
– برو بابا دلت خوشه ها! آرتان براي من يه چوب کبريتم جا به جا نمي کنه، حالا بياد مدارکم و ترجمه کنه؟
همين طور که کاغذاي جلوش و مرتب مي کرد زير لب چيزي شبيه:
– بي لياقت.
زمزمه کرد. موندن بيشتر رو جايز ندونستم. بلند شدم و گفتم:
– خب ديگه اگه کاري نداري من برم که مدارک و آماده کنم و بعدم ببرم دارالترجمه.
– لازم نيست. بيارشون همين جا من خودم يه آشنا دارم خيلي سريع ترجمه شون مي کنه.
– باشه. انشاا… از خجالتت در مي يام.
– برو خجالت بکش.
بعد از سلام رسوندن به ايل و تبارش بالاخره خداحافظي کرده و بيرون اومدم. بايد مي رفتم خونه و سريع آماده مي شدم. هم شب قرار بود نيلي جون اينا بيان خونه مون و هم فردا قرار پيست داشتيم با بچه ها. به آرتان هم هيچي نگفته بودم. براي چي مي گفتم؟ به اون ربطي نداشت. فقط يادمه ديشب قبل از خواب رفتم کنارش و گفتم دوشنبه بايد بريم خونه مون. بدون اين که چشم از مطالعه پرونده يکي از بيماراش برداره گفت:
– چه خبره؟!
– مادربزرگ زن سلام داريم.
– رسم جديده؟
– آره، قبلش هم بايد بريم بهشت زهرا مادرزن سلام.
– حالا چرا دوشنبه؟
– خودت گفتي يکي دو روز قبلش بهت خبر بدم. امروز جمعه است. منم گفتم از الان بهت بگم که بعد نگي دير گفتي.
– خب يکشنبه مي ريم. دوشنبه ديگه خيلي ديره.
از جا بلند شدم و در حالي که مي رفتم سمت اتاقم گفتم:
– يک شنبه کار دارم. راستي فردا شبم مامانت اينا مي يان اين جا.
هنوز در اتاق و نبسته بودم که پريد تو. از ترس يه قدم رفتم عقب. خيلي حرکتش ناگهاني بود. از ديدن ترسم پوزخندي زد و گفت:
– يک شنبه، روز تعطيل، خانوم کجا تشريف مي برن؟
آهان پس بگــــو! فضوليتون درد گرفت که عين قورباغه جهش نمودين داخل اتاق بنده! شونه رو از روي ميز برداشتم و در حالي که به نرمي موهام و شونه مي کشيدم گفتم:
– برنامه دارم واسه خودم. از بيکاري بدم مي ياد.
با جديت گفت:
– کنسلش کن! مي ريم خونه تون.
نشستم لب تخت و گفتم:
– نمي شه. در ضمن مثل اين که يادتون رفته…
با شيطنت گفتم:
– قرارمون يادت نره آقا آرتان. من و شما حق هيچ گونه دخالتي توي کاراي همديگه رو نداريم.
چند لحظه با خشم نگام کرد. مي دونستم اگه اون لحظه يه چاقو بدم دستش تيکه تيکه ام مي کنه. آره ديگه! اين جورياست شازده. گهي پشت به زين و گهي زين به پشت. فقط که نمي شه تو حرص منو در بياري. با سرعت از اتاق خارج شد و در و کوبيد به هم. صداي قهقهه ام بلند شد. هنوز چند ثانيه از رفتنش نگذشته بود که دوباره در به شدت باز شد. داشتم لحاف و مي زدم کنار که برم زيرش. با ديدنش دوباره صاف شدم و منتظر نگاش کردم. با پوزخند گفت:
– مطمئني که يکشنبه خونه نيستي؟
با تاکيد گفتم:
– بــــله.
شونه اي بالا انداخت و گفت:
– خيلي خب، پس حواست باشه که تا شب خونه نياي چون قصد دارم طرلان رو دعوت کنم خونه.
اين و گفت و خواست از در خارج بشه که گفتم:
– اونش به من ربطي نداره، هر کاري دوست داري بکن، اما بي زحمت قرارمون يادت نره. کسي حق نداره پا به حريم اون يکي بذاره. امشب دوبار سرت و انداختي زير پريدي تو حريم من. يه بار ديگه تکرار کني حريمت و زير و رو مي کنم.
دوباره خشم به چشمش دويد و از اتاق خارج شد. چقدر از چزوندنش لذت مي بردم. لعنتي! طرلان رو مي خواد بياره اين جا. عوضي! يادم باشه حتما قبل از رفتن در اتاق و قفل کنم که گندکارياشون و تو اتاق من نخوان بکنن.
با رسيدن جلوي ساختمون از ماشين پياده شدم و سوييچ رو دادم دست نگهبان که جلوي در ايستاده بود. تا زانو خم شد و سلام کرد. از کاراش خنده ام مي گرفت، به خصوص که خانوم دکتر از زبونش نمي افتاد. بابا شب عروسي به عنوان هديه سوييچ پرشيا رو داد بهم و من خدا رو شکر از لحاظ وسيله به هيچ عنوان محتاج آرتان نبودم. نايلون هاي خريد توي دستم سنگيني مي کردن. به زحمت رفتم توي آسانسور و دکمه بيست رو فشار دادم. بايد براي شب سنگ تموم مي ذاشتم. نمي خواستم نيلي جون بابت پسرش نگران باشه، پس بايد آشپزيم و بهشون نشون مي دادم. کليد خونه رو خدا رو شکر آرتان برام زده بود وگرنه الان پشت در مي موندم. در و باز کردم و خريدا رو هن و هن کنون گذاشتم روي اوپن. ساعت دو بود. بايد سريع غذاها رو حاضر مي کردم. مي خواستم سه نوع غذا درست کنم و وقتم هم حسابي تنگ بود.
سريع پريدم توي اتاق. يه شلوارک لي تا روي زانو پوشيدم با يه تي شرت چسبون قهوه اي. هنوز هم نمي تونستم لباس هاي خيلي باز جلوي آرتان تنم کنم. تا همين حد بسش بود. وسايل رو ريختم روي ميز و مشغول پخت و پز شدم. هر جا به مشکلي بر مي خوردم سريع زنگ مي زدم به آتوسا. مي دونستم اگه به عزيز زنگ بزنم دلتنگيش تشديد مي شه و مجبورم برنامه فردا رو کنسل کنم و برم اون جا؛ اين جوري آرتان پيش خودش فکر مي کرد از ترس تنهايي اون و طرلان برنامه ام و به هم زدم. آتوسا هم آشپزي خوبي داشت و حسابي کمکم مي کرد. سرگرم آشپزي بودم که تلفن زنگ خورد. در حين خرد کردن کاهو براي سالاد بودم. گوشي رو برداشتم تکيه دادم به شونه ام و جواب دادم:
– جانم؟
صداي نيلي جون توي گوشي پيچيد:
– سلام دختر گلم.
– سلام نيلي جون گل خودم. خوبين شما؟
– مرسي دخترم، تو خوبي؟ آرتانم خوبه؟
– اونم خوبه، سلام مي رسونه.
– خب به سلامتي، سلامت باشه. دخترم راستش زنگ زدم که بهت بگم…
قبل از اين که فرصت کنه چيزي بگه با ناراحتي گفتم:
– نکنه نمي ياين؟
خنديد و گفت:
– چرا دخترم، زحمت و که بهت مي ديم، فقط خواستم بگم يه کم زيادي قراره بهت زحمت بديم.
سکوت کردم. معني حرفش و نفهميدم. خودش ادامه داد:
– خواهرم هم با بچه هاش و شوهرش مي خوان امشب با ما بيان اون جا بهتون سر بزنن.
چاقو از دستم افتاد روي زمين. گوشي هم از لاي کتف و گوشم ولو شد توي بغلم. خودمم افتادم روي صندلي. فقط همين و کم داشتم. صداي الو الو نيلي جون که بلند شد سريع گوشي و دوباره برداشتم، گذاشتم دم گوشم و گفتم:
– جانم نيلي جون؟ ببخشيد گوشي از دستم يهو سر خورد افتاد.
– باشه عزيزم من مزاحمت نمي شم بيشتر از اين، فقط خواستم بدوني که يهو قوم عجوج و مجوج و ديدي شوکه نشي.
به دنبال اين حرف خنديد. منم به زور خنديدم و گفتم:
– اختيار دارين.
بعد از اين که مکالمه تموم شد، جيغ زدم:
– اهـــــه.
يه صدايي از درونم بلند شد:
– چته؟! چه مرگته؟! چي کم داري که مي خواي جلوي اين دختره کم بياري؟ هان؟ خاک بر سرت پاشو خودت و جمع کن. سه تا غذا درست کردي که انگشتاشون و هم باهاش مي خورن. خودتم که هيچي کم نداري. پاشو يه دوش بگير، يه ذره به سر و وضعت برس، خونه ات و درست کن. اينا تا دو سه ساعت ديگه که مي يان نبايد جلوشون ضعف نشون بدي. نبايد بذاري نيلي جون بفهمه دوست داري دختر خواهرش و بکشي. لابد خطري از جانب اين دختره وجود نداره که نيلي جونم چيزي در موردش نمي گه. مي دوني که چقدر دوستت داره. اگه چيزي بود حتما بهت هشدار مي داد. مطمئن باش!
سري تکون دادم. دوباره مشغول درست کردن سالاد شدم. ژله ها رو هم توي ظرفاي مخصوصش ريختم و گذاشتم بالاي يخچال تا ببنده. قابلمه ها رو يکي يکي چک کردم. همه چي حاضر و آماده بود. حالا نوبت خودم بود. رفتم توي حموم و سرسري دوش گرفتم. مونده بودم لباس چي بپوشم. اين قدر کمدم و زير و رو کردم تا دست آخر تصميم گرفتم بلوز مشکي با دامن آبي کاربنيم و بپوشم. بلوزش آستين بلند بود و آستينش تا روي انگشتاي دستم مي يومد. مدلش و خيلي دوست داشتم. صندل هاي لا انگشتي مشکيم و هم پوشيدم و سر صبر ناخنام و لاک آبي زدم. مشغول سرمه کشيدن توي چشمم بودم که صداي در اومد. فهميدم آرتان اومده. کاش بلد بودم خط چشم بکشم. حيف! ريمل هم زدم که نماي چشمام و دو برابر کرد. يه سايه آبي هم زدم پشت پلکم. اتو مو رو به برق زدم تا موهام و ويو کنم. داشتم رژگونه صورتيم و مي زدم که چند تقه به در خورد. خنده ام گرفت! خوب گربه رو دم حجله کشته بودم. ديگه سرش و نمي انداخت زير بپره توي اتاق. چند لحظه مکث کردم و سپس گفتم:
– بله؟
– ترسا؟ يه لحظه بيا بيرون.
خنده ام با صدا شد و گفتم:
– دستم بنده. تو بيا تو.
اتو رو برداشتم و مشغول ويو کردن موهام شدم. در اتاق باز شد و آرتان توي چارچوب ايستاد. نگام کرد. از بالا تا پايين، از پايين تا بالا. يا نگاه نمي کرد يا اگه مي کرد آدم و با چشماش مي خورد. خونسردانه گفتم:
– چيزي شده؟!
– سلام عرض شد.
– سلام.
– خبريه؟
– چطور مگه؟
– دوستات قراره بيان؟ اون همه غذاي رنگ و وارنگ، اين لباسا، آرايش؟
– سرت تو جايي نخورده آرتان؟
– جواب سوال من اين بود؟
– يادت رفت ديشب بهت گفتم امشب مامانت اينا مي يان اين جا؟
محکم زد توي پيشونيش و گفت:
– اي واي…
– حالا هم طوري نشده. نيم ساعت وقت داري حاضر بشي آقاي فراموشکار.
سريع عقب گرد کرد. قبل از اين که از اتاق خارج بشه گفتم:
– يه کم به خودت برس. خاله ات اينا هم مي يان.
دوباره برگشت و با حيرت گفت:
– راست مي گي؟
– نه دروغ مي گم. خواستم شوکه شي بخندم بهت.
با عصبانيت گفت:
– جدي پرسيدم ترسا.
– بله مي يان. طرلان خانوم هم هستن.
سريع از اتاق دويد بيرون و من پوزخند زدم. يعني جدي طرلان اين قدر براش مهم بود؟! چرا؟! اون که مشکلي براي با طرلان بودن نداشت، پس چرا گفت نمي خواد هيچ وقت ازدواج کنه و از من خواست نقش جي افش رو بازي کنم؟! مي تونست خيلي راحت باهاش ازدواج کنه و منو هيچ وقت وارد زندگيش نکنه. پس چرا اين کار و کرد؟! حالا چرا داره اين جوري مي کنه؟ خدايا دارم مي ميرم از فضولي.
اتوي موهام که تموم شد انگار يه نفر ديگه شده بودم. موهام ويو شده و پف دار اطراف صورتم و گرفته بود و تا روي کمرم مي رسيد. مدل اِمو نصف موهام و يک ور ريختم روي صورتم و يه گل سر پاپيوني آبي زدم روش. محشر شده بودم. ديگه چيزي از طرلان کم نداشتم. نمي دونم چرا اين قدر طرلان برام مهم شده بود. داشتم به خودم عطر مي زدم که صداي زنگ بلند شد. سريع دويدم سمت آيفون و در رو باز کردم. آرتان هم با شلوار گرمکن طوسي و تي شرت سفيد از اتاقش اومد بيرون. داشت ساعتش و مي بست به مچش و موهاش هنوز خيس بود.. دهن باز کرد تا چيزي بگه ولي نگفت. شايد مي خواست بگه برو شلوار بپوش. بالاخره شوهر خاله اش هم بود و به من نامحرم. ايستاده بودم کنار در براي استقبال از مهمونا.. سرش و آورد بالا و گفت:
– ديدم حلقه ات دستت نيست. خواستم بگم برو دستت کن ديدم حالا مي خواي لجبازي کني و به حرفم گوش ندي. نيلي جونم اگه مي ديد حلقه ات دستت نيست خون جفتمون و مي کرد توي شيشه. با اجازه ات پا به حريمت گذاشتم و حلقه رو از روي ميز آرايشت برداشتم.
چقدر حرف زدنش خاص شده بود. قلبم داشت توي سينه ام تند تند مي زد. خواستم دهن باز کنم و تشکر کنم که صداي نيلي جون بلند شد:
– به به، عروس دوماد عاشق.
با خنده رفتم توي بغلش و گفتم:
– سلام نيلي جون.
نيلي جون در گوشم گفت:
– چقدر خوشگل شدي ترسا. من که زنم دلم برات مي لرزه چه برسه به آرتانم.
خنديدم و تشکر کردم. بعد از نيلي جون خاله آرتان که از اون شب به بعد من خاله نسا صداش مي کردم اومد تو. به همون نسبت نيلي جون ازش خوشم اومد و مهرش به دلم افتاد. شب عروسي نه من تونستم کسي از فاميلم رو به آرتان معرفي کنم و نه اون کسي رو به من معرفي کرد. فقط هنگام گرفتن کادوها بود که با يه سري از افراد آشنا شديم، اونم در حد سلام و احوالپرسي و تبريک. همين! بعد از خاله ها طرلان وارد شد. خدايا چقدر اين بشر خوشگل بود! چشماي درشت مشکي، مژه هاي فرخورده بلند. چشماش خيلي وحشي بود. صورت کشيده و دماغ قلمي سر بالا. موهاش فر درشت داشت و رنگ سياهش سفيدي پوستش و بيشتر به رخ مي کشيد. خاک تو سرت آرتان! تو همچين دختر خاله اي داشتي و نگرفتيش؟! حقا که لياقت نداري. طرلان يه شلوار کتون مشکي لوله تفنگي پوشيده بود با يه تي شرت سفيد و مشکي تنگ که هيکل بي نقصش و بيشتر به رخ مي کشيد. وقتي گل سر موهاش و باز کرد و خرمن موهاي فرش تا گودي کمرش و پوشوند بيشتر به قدرت خدا پي بردم. عجب چيزي بود! بعد از طرلان طلا خواهر طرلان که حدودا سيزده ساله بود وارد شد و خيلي خونگرم با من دست داد. دقيقا برعکس طرلان بود. توي چشماي طرلان انگار شيشه کار گذاشته بودن. عين يخ سرد و بي روح بود. حتي از لحاظ چهره هم با طرلان فرق داشت. چشماي عسلي داشت با موهاي خرمايي لخت. خوشگل بود ولي نه به خوشگلي طرلان. بعد اون نوبت به باباي آرتان که من از اون شب به بعد پدر جون صداش مي کردم رسيد و شوهر خاله اش آقاي عظيمي. پدر جون با محبت پيشونيم و بوسيد و حالم و پرسيد. شوهر خاله اش هم باهام دست داد. آرتان انگار از اين که با شوهر خاله اش دست دادم زياد خوشحال نشد. چون چپ چپ نگام کرد و منم براش پشت چشم نازک کردم.
وقتي همه وارد شدن تازه وقت کردم روي رفتار آرتان و طرلان دقيق بشم. چيز خاصي نديدم. آرتان کنار مادرش نشسته بود و مشغول بگو بخند با مامانش بود. طرلان هم بي احساس و بي روح مشغول بازي با انگشتانش بود و در جواب به سوال هاي مادرش فقط سر تکون مي داد. منم نشستم کنارشون و مشغول صحبت با طلا و هرازگاهي هم نيلي جون و خاله نسا شدم. کمي که گذشت خاله نسا رو به آرتان اشاره اي کرد و با سر طرلان رو نشون داد. رنگ طرلان به شدت پريده بود. آرتان با افسوس سري تکون داد و از جا بلند شد و دست طرلان رو گرفت و بلندش کرد. طرلان هم عين عروسک کوکي دنبالش راه افتاد و آرتان اون و با خودش به اتاقش برد. خون به صورتم دويد. فکر نمي کردم جلوي جمع همچين کاري بکنه، ولي انگار براي همه عادي بود. انگار فقط من جا خورده بودم و از رفتار شوهرم شرمنده بودم. سريع از جا برخاستم تا وسايل شام رو آماده کنم. نيلي جون و خاله نسا هم دنبالم وارد آشپزخونه شدن. خاله نسا رو به نيلي جون گفت:
– به خدا ديگه نمي دونم بايد چي کار کنم.
– خواهرم شما زيادي ازش توقع داري. يه کم بهش مهلت بده کم کم با خودش کنار مي ياد.
– آخه…
5/5 - (1 امتیاز)

Check Also

رمان قرار نبود پارت ۹

علاقه ام به تو خيلي بيشتر شده حالا روزگارم قشنگ تر شده از اون وقت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.