شنبه , آبان ۱۰ ۱۳۹۹
خانه / رمان / رمان غرقاب / رمان غرقاب پارت ۷۰

رمان غرقاب پارت ۷۰

کار خاصی نبود، فقط خیلی وقت بود که این مورد فوبیای
شدید رو ندیده بودم. مخصوصا توی این سن.
من موردهای شدیدتری هم داشتم. موردی که به محض
قرارگیری ساکشن توی دهنش شروع می کرد از استرس به عق
زدن. بدون این که چیزی توی معده اش باشه. خداروشکر که
کامیاب در اون مرحله نیست.
لبخند زد.
تلاشمون کمک به مردمه اما شدیم عامل رعب و وحشت.
من هم لبخند زدم. با خروج کامیاب، آن هم با حالی که انگار
تیر خورده بود خنده ام عمیق تر شد و کلاه کپش را از روی
صندلی های سالن برداشتم. بعد از خداحافظی مفصلی از مطب
خارج شدیم و من در آیینه ی آسانسور خیره ی چهره ی خنده
دار و گونه ی برآمده اش، آرام لب زدم.
درد داری؟
سرش را بالا انداخت. کلاه را به سمت تبسم گرفتم و او هم، با
یک چشمک به وضعیت کامیاب اشاره کرد. خنده ام را قورت
دادم.
شماها خونه می رین؟
تو نمیای؟
جواب تبسم را خیره ی کامیاب که هوشیار نگاهم می کرد
دادم.
نه. دردت شروع شد می تونی مسکن بخوری. یکم امشب
شاید اذیت بشی.
با اشاره ی دست و سر، متوجهم کرد که کجا؟ کیفم را روی
شانه ام مرتب کردم و ابرویی بالا انداختم.
فضولی نکن عموجان.
آسانسور ایستاد و جلوتر از آن ها، از آن خارج شدم. چشم های
شاکی اش هنوز مسیر رفتنم را دنبال می کردند که چرخیدم و
با لبخندی لب زدم.
سی سالم گذشته کامیاب، دیگه بچه نیستم حواست پرت
من باشه. نگران نباش. برو…
و بعد، با گام هایی بلند خودم را به سمت خیابان رساندم و
برای اولین ماشینی که رد می شد دست تکان دادم، مرد سرش
را خم کرد سمت شیشه ی پایین آمده.
کجا خواهرم؟
چندثانیه ای نگاهش کردم و بعد، آهسته لب زدم.
دانشکده ی علوم پزشکی!
************************************
خوشحالم بعد مدت ها می بینمت.
لبخندی زدم. دیدن این محیط، یادآور روزهای دانشجویی و
درس های سخت و سال های پرمشقتی بود که زیاد هم برایم
خاطره ی خوش نداشت.
منم همین طور دکتر!
شنیدم مدتی تهران نبودی و به درخواست خودت برای
خدمت به یک روستا اعزام شده بودی.
با لبخندی چسبیده روی لب هایم، فنجان چای را روی میز
برگرداندم.
بله، حدود بیست ماه. خوب می دونین که به خاطر شرایط
پدرم و استفاده از موقعیتش بعد از فارغ التحصیل شدنم، به
منطقه ی محروم نرفتم. این بار ولی فرصت خوبی بود.
سری برایم تکان داد، دستانش را روی میز درهم گره زد و لب
زد.
می دونی که با سوءاستفاده ی پدرت از موقعیتش موافق
نبودم. اما خب، کارش و کرد.
خوب می دانستم. یاد آن روزها هرگز قرار نبود از ذهنم پاک
شوند. سکوت بینمان خیلی هم طولانی نشد.
حالا برای چی اومدی سراغم غوغا آراسته؟
سعی کردم کمی جمع تر بنشینم.
اول از همه بابت تبریک نسبت به سمت ریاستتون. دانشگاه
با حضور شما قطعا روزهای بهتری رو تجربه می کنه.
زبون بازی رو بذار کنار دختر جون، حرف اصلیت و بگو.
خنده ام صدا دار شد. این مرد، همان مرد باهوشی بود که من
نیم بیش تر دانشم را مدیونش بودم.
حتما باید دلیلی داشته باشه؟
دانشجویی که بعد از اتمام درسش، پاش و توی این محیط
نذاشته به نظرت ناگهانی دلتنگ استادش می شه؟
لبخندم کمی محو شد. سرم را پایین انداختم و افکارم را نظم
بخشیدم.
به کمکتون نیاز دارم استاد.
جدی تر نگاهم کرد و این یعنی ادامه بده.
یه لیست می خوام از بچه های خروجی سال فارغ التحصیلی
خودم. با خیلیاشون بعد دانشکده در ارتباط نبوده و نیستم،
خبر دارم عده ای به شهرستانای محل زندگیشون برگشتن.
برای چی می خوای؟
کف دست هام را بهم چسباندم. ترجیح می دادم کمی جدی تر
از کلمات بهره ببرم. این را تجربه ی مدیریت کوتاهم در
آبادیس به من یاد داده بود.
در همه جای دنیا، انجیوهایی هستند که هدفشون کمک به
مردم با بضائت کم یا محروم از امکاناته. خیلی جاها پزشک ها
هم به این تشکیلات اضافه شدن. برای دوره هایی که در سراسر
کشور بگردن و مریض هارو از بین طبقات پایین جامعه رایگان
درمان کنند. توی رشته ی ما هم موردش زیاد هست. می خوام
یه انجیو تشکلی بدم از خروجی های سال تحصیل خودم و
البته فارغ التحصیلای همین دانشگاه تا دوماه از سال رو به
مناطق محروم مختلف اعزام بشیم و به مردم کمک کنیم.
هزینه های دندون پزشکی با تعرفه های وزارت خونه به شدت
بالا رفته. خیلیا توانایی رسیدگی بهش و ندارن و بهداشت دهان
و دندان عملا نادیده گرفته می شه. می خوام کمک کنین این
تیم جمع بشه و خودتون هم هدایتمون کنین.
متفکر داشت گوش می کرد. سعی کرده بودم کوتاه و جامع
بگویم اما نشده بود. چای سرد شده ام را برداشته و از تلخی
آزاردهنده اش کمی نوشیدم.
یادم نمیاد اهل این کارا باشی.
بله! نبودم! من جز خودم در آن روزها مگر کسی را می دیدم؟
دکتر شما می دونین من به خواست خودم وارد این رشته
نشدم، این چیزی بود که پدرم ازم می خواست، من فکر می
کردم به هنر علاقه دارم. هرچند وقتی دنبالش رفتم و درست
نزدیک به موفقیتش که رسیدم، متوجه شدم حتی اون هم حال
من و خوب نمی کنه… همه ی این تجارب باعث شدند الان
متوجه بشم چی می تونه حال من و خوب کنه.
سوالی نگاهم می کرد.
کمک به آدمایی که با استفاده از علم من، می تونن لبخند
زیباتری داشته باشن چیزیه که مدت هاست بهش نیاز دارم.
نفس عمیقی کشید.
تو این حرفه رو دوست نداری، به نظرت می تونی با این
دوست نداشتن، یک کار دوست داشتنی بکنی؟ و به نظرت
شدنیه آدمیزاد چیزی رو دوست نداشته باشه و درونش موفق
باشه؟
نمی دانستم، جواب به این سوال به شدت سخت بود. من
مشابه هزاران نوجوانی بودم که بدون علاقه ی قلبی وارد
دانشکده می شدند و هیچ وقت حالشان از کاری که می کردند
خوب نمی شد. من با پول پدرم وارد دانشکده شدم و تمام
دروس سختش را پشت سر گذاشتم تا به تلخی ها فکر نکنم.
من از رنج شکست، به تحمل روی آورده بودم.
سکوتت و چی باید معنا کنم؟
سرم را تکان دادم، جدی تر از قبل بودم.
من یک علمی دارم، دانشی که سخت به دستش آوردم. قرار
نیست جز این دوماه، از این علم استفاده ای بکنم. اما حس می
کنم… حالا که تواناییش و دارم بهتره به جای این که دور
بندازمش ازش برای یک کار خوب استفاده کنم. برای این که
لبخند های جذابی به آدما هدیه بدم.
غوغا آراسته، یک سوال ازت پرسیدم، تو این حرفه رو دوست
داری؟
نه!
قاطعیتم در جواب باعث شد لبخند بزند.
با این وجود پزشک خوبی هستی!
شنیدن این حرف، از مردی که استادی به تمام معنا بود حس
خوبی در رگ هایم می ریخت. با تأثری لبریز از تشکر
تماشایش کردم.
من اصولا دانشجویانم و بعد از ورود به بازار کار رها نمی
کنم. آزمایششون می کنم. به خصوص شماهایی که اکثرتون با
پول خانواده مدرک رو گرفتین و قبولی و نشستن روی
صندلیتون توی دانشگاه آزاد. به خاطر هزینه ای بود که کردین.
همیشه چندتا بیمار از طرف خودم براتون می فرستادم. بعد
زنگ می زدم ازشون می پرسیدم دکتری که معرفی کردم
خوب بود؟ تمام بیمارهایی که برای تو فرستادم، ازت راضی
بودن. حتی از خلق و رفتارت.
نفس عمیقی کشیدم و کوتاه چشم بستم. این مرد، چقدر دانا
بود.
اما من و تو خوب می دونیم یک پزشک بی علاقه، وقتی
خسته بشه، درصد خطاش بالا می ره.
دکتر…
اجازه بده حرفم رو بزنم.
سکوت کردم و او جدی تر نجوا کرد.
من و امثال من خسته هم بشیم با عشق ادامه می دیم. تو با
چه انگیزه ای ادامه می دی؟
نوک چهارانگشتم را روی لب هایم گذاشتم و نگاهش کردم.
مرددم به یک پزشک بی علاقه قول کمک بدم.
خودم را کمی جلو کشیدم، حرف داشتم و نداشتم. بین یک
مشت خیال گنگ گیر کرده بودم.
من از پسش برمیام.
با همان اخم نگاهم کرد.
دکتر من، تمام بیست ماهی که اون جا بودم، بیش تر از
همیشه حالم خوب بود. درهرحال این برنامه ی من برای دوماه
از سالمه. حق با شماست، من عاشق این حرفه نیستم… برای
همینم می خوام ده ماه باقی سال رو رهاش کنم.
بعد از این همه درد، رنج، تحمل دروس سخت… رهایی؟
سرم با افسوس پایین افتاد.
آدم ها، این روزها جایی نیستند که بهش تعلق دارند. عده
ای مثل من تصمیم می گیرند رها کنند و عده ای به خاطر
ترس می مونن. می مونن اما تا ابد از کاری که انجام می دن
متنفرن.
دلم می سوزه وقتی می بینم، روزهای شیرین جوونیت رو
تلاش کردی برای جایگاه فعلیت و حالا، می بینی حالت باهاش
خوب نیست. با این وجود… تصمیمت به نظرم جسورانست.
سعی کردم لبخندم کمی واقعی تر باشد.
قبول می کنین؟
بهش فکر می کنم، شماره ی خودت و بنویس.
چشمی گفته و با برداشتن کاغذی از روی میزش، شماره را
نوشته و با بلند شدنم، کاغذ را مقابلش قرار دادم. از ریش
پروفسوری بدم می آمد اما به این مرد پیر به شدت می آمد.
امری نیست دکتر؟
چندروز دیگه توی یک دبیرستان برای بچه هایی که قراره
انتخاب رشته بکنن سخنرانی دارم. والدینشونم هستن و امروز،
دیدن تو باعث شد دقیقا بدونم باید چی بگم.
متعجب نگاهش کردم و او به پشتی صندلی اش تکیه زد.
بهشون می گم مهم نیست که فرزند شما قراره چه رشته ای
رو انتخاب کنه، مهم اینه در آینده ازش راضی باشه. یک
گلفروش شاد، بهتر از یک پزشک غمگینه.
لبخندم، رنگ و بوی تلخی گرفت.
و فکر می کنین موثر باشه؟
لبخند او هم به قدر من تلخ بود. تجربه هایی تلخ در جانش
دیده می شد.
نمی دونم، به نظرت نیست؟
کیفم را بالا کشیدم، صدایم هم… به شکل عجیب آرام بود.
خانواده های متمول و تحصیل کرده از فرزندشون توقع دارند
در رشته ای تحصیل کنه که به شدت اتیکت بالایی داره،
خانواده های کم درآمد هم از فرزندشون می خوان در رشته ای
ورود کنند که آینده ی خودشون رو تأمین کنند. پزشکی و
مهندسی، شده آرزوی والدین برای راحتی خیالشون از آینده ی
فرزندشون، چون وقتی می شینن توی مطب یک پزشک… از
زمان ورود تا لحظه ای که نوبتشون بشه، می شمرن که چندنفر
وارد می شن و پول ویزیتش و حساب می کنن و بعد با حسرت
میان خونه و می گن، امروز… اون دکتر چندین میلیون درآمد
داشت. به نظرتون با این تفکر، با این حال، حرف های شما
چقدر می تونه کمک کننده باشه استاد؟ هرچند که برای
دغدغه مند بودنتون به شدت احترام قائلم اما… بعید می دونم
روزی برسه که این تفکر تغییر کنه. چون تا انتهای دنیا در این
کشور، هنر و مهارت فنی نادیده گرفته می شه و آمال زندگی
مردم اینه، برچسب پزشک و مهندس، روی شونه های
فرزندانشون بنشینه.
تو که فرزند یک هنری بودی، تو دیگه چرا غوغا؟
نفس عمیقی کشیدم. من… آرزوی دست نیافته شده ی پدرم
بودم، پدری که می خواست هرآن چه به آن نرسیده بود من و
میعاد برسیم. من پزشک شدم تا آرزوی جوانی او برآورده شود.
با این وجود سکوت کردم، فقط با یک لبخند تلخ خداحافظی
زمزمه کرده و از اتاقش بیرون زدم. وقتی پایم را در محوطه ی
دانشگاه گذاشتم، همه چیز از جلوی چشمانم عبور کرد و
صدای خنده ی چند جوان در گوش هایم نشست. سرم را
چرخاندم سمتشان. اکیپی از دخترپسرهای جوان بودند. با
لبخندهایی عمیق که انگار خاصیت مسری بودن داشتند. رو به
آن ها لبخندی زده و عینک دودی ام را روی چشم قرار دادم.
قدم هایم، آرام بود.
گوشه و کنار این محوطه ی سبز بزرگ، برای من یادآور روز
سخت بود. روزهایی که از شدت سختی امتحان، بالا می آوردم
و یا روزهایی که بعد از شاهین و مرگش، با یک غیبت طولانی
برگشتم و انگار همه ریشخندم می کردند. درس می خواندم.
شبانه روز… آن قدر که بعد امتحان با معده درد عصبی به خانه
برمی گشتم و حتی فرصت نداشتم برای نمرات بالایم ذوق
کنم. کنار ورودی دانشگاه که رسیدم، نگاهم را به آرم وزارت
علوم سپردم.
سال های سال… در آینده… در گذشته… آدم هایی از این
ورودی گذشته بودند و می گذشتند. حتی وقتی روزی من هم
نبودم این بنا بود و هجده ساله هایی با یک دنیا امید و آرزو، به
هوای بهتر شدن روزهایشان پا در این دانشکده می گذاشتند.
می آمدند بسازند… خیلی هایشان آرزوی بزرگ ترهایشان را.
سالیان سال… ورودی ها… خروجی ها…
نفسم را زهرگین بیرون فرستادم. من خروجی غمگین همین
دانشکده بودم.
چندنفرشان واقعا عاشق این حرفه بودند؟ چندنفرشان قلم رنگ
و ساز موسیقی و هنرهایشان را بین قلبشان مدفون نکرده بودند
تا آرزوی بقیه را محقق کنند؟ کاش توانش را داشتم و زیر
همان آرم معروف وزارت خانه می نوشتم که بی عشق و علاقه،
هرحرفه ای را انتخاب کنید باخته اید.
مثل من…
مثل خیلی های دیگر…
کاش می شد نوشت، این ملک… به آدم هایی شاد نیاز دارد. به
یک تعمیرکار شاد… به یک گلفروش شاد… به یک حسابدار
شاد… به یک باغبان شاد… به یک نقاش شاد…
که آدمی بی عشق و علاقه به هرچیزی، می میرد کم کم…
کاش می شد نوشت…
************************************
*****************************
خانه ی آذربانو، خانه ی امید بود.
خانه ای که هربار درونش جمع می شدیم، همه ی ما یادمان
می رفت که در زندگی، در لابهلای کوچه های بن بست
ذهنمان، چه افکاری شبرو شده بودند. عمه و مامان، با
همکاری هم ترتیب پخت قرمه سبزی را داده بودند و آذربانو
خواسته بود مردها کنارش، جوجه نیز به سیخ بکشند. چپ می
رفت و راست می آمد و می گفت، تو دخترم هستی و تو یکی
عروسم… اما دستپختتان چنگی به دل نمی زند. باید جبرانی
کنارش چیز دیگری باشد.
همه ی لوسترهای خانه را روشن کرده بودیم، کامیاب و میثاق
مشغول کباب کردن شده بودند و عموهمایون با پدر، داشتند
گوشه ای شطرنج بازی می کردند. با گام هایی آرام در حال
تکان دادن لیوان شربتم برای آب شدن یخش، به سمت شاهرخ
خانی که تنها گوشه ای از سالن نشسته بود و با گرامافون
قدیمی مشغول بود حرکت کردم.
خیلی وقته ازش صدایی بلند نشده.
با این جمله متوجه حضورم شد که سرش را بلند کرد و با
لبخندی دلنشین تماشایم کرد. موهای یک دست سفیدش،
شبیه گرد نقره بودند.
جوونای این دور و زمونه خیلی صداش و دوست ندارن. فکر
کنم فقط من و هم سن های منیم که می فهمیم پشت
هرچرخش این دیسک ها، چه حرف هایی در جریانه.
کنارش نشستم. لرزش صدایش به شدت دوست داشتنی بود.
من از صداش بدم نمیاد. برای من خاطرات قشنگی رو زنده
می کنه.
خاطرات مربوط به پدربزرگت؟
نفس عمیقی کشیدم. نمی دانستم چه بگویم که نرنجد، خودش
کار را راحت کرد.
ناراحت نمی شم.
خب… ایرج بابا، برای ما خیلی عزیز بود.
سرش را تکان داد و هردودستش را روی عصا قرار داد. سر
عقاب مانند عصایش، درست مقابل من بود.
می فهمم. حتی دخترای منم هنوزم که هنوزه دلخورن از
این وصلت.
ولی من دلخور نیستم.
متعجب نگاهم کرد و لبخند من عمق گرفت.
من آذربانو رو تحسین می کنم.
برعکس عموت.
سرم را چرخاندم، کامیاب از دیروز که دندانش را کشیده بود
کم حرف شده بود. لوسش کرده بودند.
باهاتون کنار اومده.
سرش را جلو کشید و چروک دور دهانی که به خاطر دندان
های مصنوعی به چشم می آمد، باعث شد محبت آمیز نگاهش
کنم.
آذر تنبیهش کرده.
و شما بابتش خوشحالین؟
خنده اش گرفت و سرش را تکانی داد.
اون خیلی شبیه جوونی های منه، بسیار مغرور و غد. اما،
بالاخره همه می فهمند که هر انسانی در هرسنی، ممکنه به
همسر و یار نیاز داشته باشه.
شما دوتا چی دارین زیر گوش هم می گین؟
با صدای جدی آذربانو سرم را عقب کشیدم و اخم هایش، باعث
شد آهسته صدایش کنم.
آذرجون!
یامان.
خنده ام گرفت، پرصدا و بلند.
من که نگفتم مامان گفتین یامان.
جلوتر آمد و با گرفتن دست شاهرخ خان، روی مبل کنارش
نشست. حالم خوب می شد از این همه امید به زندگی درست
وسط چشمانش.
نیست شماها عین آدم من و مامان و مامان بزرگ صدا
کردین؟ سه تا بچه بزرگ کردم وقت کار داشتن یادشون میفته
بگن مامان، باقی روزا می گن آذر. حسرت استفاده از این کلمه
به دلم موند.
خنده ی من و شاهرخ خان با هم بلند شد. در اصل خود بانو
بود که دوست نداشت با این کلمه خطابش کنیم و نمی دانستم
چرا تغییر عقیده داده بود. کنار شاهرخ خان نشست و آرام
پرسید.
کامیاب چرا حرف نمی زنه؟
از دیروز که دندون عقلش و کشیدم، خودش و لوس کرده.
این بشر عقلم داشت؟
خنده ام را پشت انگشتان دستم پنهان کردم و او، آهسته پشت
دست شاهرخ خان را لمس کرد.

 

همچنین ببینید

رمان غرقاب پارت ۶۵

  من حس می کردم، هرچقدر سنم بالاتر برود، جلوی عشق مقاوم تر می شم. …

یک دیدگاه

  1. بی عشق و علاقه،
    هرحرفه ای را انتخاب کنید باخته اید.
    مثل من…
    مثل خیلی های دیگر…
    کاش می شد نوشت، این ملک… به آدم هایی شاد نیاز دارد. به
    یک تعمیرکار شاد… به یک گلفروش شاد… به یک حسابدار
    شاد… به یک باغبان شاد… به یک نقاش شاد…
    که آدمی بی عشق و علاقه به هرچیزی، می میرد کم کم…
    کاش می شد نوشت…
    .
    .
    .
    .
    .
    دقیقا مثل من بدبخته…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan