دوشنبه , آذر ۱۰ ۱۳۹۹

رمان غرقاب پارت ۶۱

 

غوغا بود، احوالش هم غوغا! چشمانم هنوز خیره بود به مقابلم. به سیاهی ای که هیچ در آن دیده نمی شد و سرم از پشت، چسبید روی دیوار….حالا انگار تازه داشتم می فهمیدم میعاد چه گفته بود. دستم را روی دهانم گذاشتم.

ـ سلام…دیر که نکردم!

چشمانم از دودو زدن ایستادند. توی همان تاریکی اما، دستم خودمختار، محکم تر دهانم را فشرد تا صدایی از آن بیرون نرود و بعد…سر خوردم پای همان دیوار و در تاریکی. شبیه آدمی که تمام عضلاتش، فلج شده باشند. صدای….علی بود.

ـ بهتری میعاد؟ تنهایی؟

ـ آره، بابا…من و رسوند گفت….تا تایمت تموم بشه…کاری انجام…بدم بعد…میام.

دست دیگرم هم به کمک آمد، روی دست قبلی نشست. بیش تر به دهانم فشار وارد کرد و همه ی ناله ی پردردم را خفه کردند. یک پایم دراز شد و آن یکی، خم شده ماند. از در نیمه باز، چشمان نیمه جانم چرخیدند توی اتاق. پشتش به من بود. من…با دیدن سری که چرخید و نیم رخی که پیش چشمانم نشست، یک بار نه…بارها مردم. پلک زدم. صورتم خیس شد و یکی از دستانم سر خورد کنارم. دیگر می خواستم هم صدایم در نمی آمد.

“تو آه منی اشتباه منی؛ چگونه هنوز از تو میگویم
تو همسفر نیمه راه منی؛ چگونه هنوز از تو میگویم؟!
پناه منی تکیه گاه منی؛ که زمزمه ات مانده در گوشم
گناه منی بی گناه منی! که بار غمت مانده بر دوشم…”

صورتم خیس خیس بود. زیر چانه ام را قطرات اشک پر کرده بودند و نفسم، از شدت فشار انگشتانم بالا نمی آمد. با این وجود هنوز نگاهم رویش بود. چسبیده روی هرحرکتش…روی تن صدایش، روی خنده های آرامش. سرش را نمی چرخاند وگرنه می دید. می دید از درز باز دری، یکی داشت چطور حسرت زده به قامتش نگاه می کرد. سینه ام، تیر می کشید، شقیقه هایم نبض می زدند. جانم تب کرده بود. چشمانم…می بارید و صدایم، داشت دل دل می زد برای یک بار صدا کردنش. داشت خیالم راحت می شد. داشتم کم کم از دیدن لبخندش آسوده می شدم که لااقل از ما دونفر، یکی حالش خوب شده که نگذاشت. میعاد سوالی پرسید که سرم را دوباره پنهان کرد و چسباند به دیوار و آن یکی دست افتاده، سرجایش برگشت. روی دهانم…برش می داشتم. با صدای بلند صدایش می کردم. علی های زیادی پشت دندان هایم به حبس کشیده شده بودند.

ـ چته علی؟

ـ یه بویی نمیاد؟

چشمانم را محکم بستم. دهانم را بیش تر فشردم. آزادتر اشک ریختم و آن پای دراز شده ام هم، خم شد.

ـ چه بویی؟

صدایش، غم غربت را انگار یدک می کشید. غم نداشتن….غم یادآوری!

ـ بوی یه عطر…یه عطر آشنا!

به جلو خم شدم. زار زدم اما بی صدا، روی همان زمین خاکی، چشمانم سوختند و اشک ها شدت گرفتند. قلبم….داشت آتش می گرفت. بویش را یک دنیا می توانست بفهمد.

“صدای توام پا به پای توام؛ تو میبری ام رو به خاموشی
غریبه ترین آشنای توام؛ که میکشدم این فراموشی…
تمام منی ناتمام منی؛ چه بغض بدی در گلو دارم!
بیا و بگو فکر حال منی؛ ببین که هنوز آرزو دارم “

ـ بوی خاصی نمیاد.

صدای میعاد بود با یک دنیا غم و بعد، جواب او…با صدای مستأصل! انگار کلافه شده بود.

ـ اما….

ـ هیچ کس که این جا نیست. من نمی فهمم، بوی چی منظورته.

صدایش دیگر درنیامد. من اما همان پشت، وقتی داشتم جان می کندم تا صدای زارم بلند نشود، نفس های عمیقش را حس کردم. داشت بو می کشید. بوی آشنای تن یاری که….نخواسته بود یار بماند. الکی فکر کردم حال او خوب است. او هم بد بود…بد بود که هنوز عطر من را به خاطر داشت و حسم می کرد.

ـ کجا داری می ری علی؟

صدایش از نزدیکی به گوشم می رسید. انگار، پشت در همین اتاق ایستاده بود.

ـ اون جا انباریه پسرم. دنبال چی می گردی؟

صدای دکتر انگار، یاری امان رساند. صدای قدم هایش متوقف شد. حسم کرده بود. من این را می فهمیدم.

ـ نمی دونم اما…بگذریم!

****************************************************************************************
_ اولاش گرمی…داغه تنت! نمی فهمی چی شده. انگار که پات شکسته باشه یا دستت….فرقش اینه فقط دلت شکسته. هی می ری عقب، باز میای جلو. راه و گم کردی. گیجی…تب داری….درد می کشی. شبیه خورشیدگرفتگی می مونه. روزه…هوا روشنه اما یهو همه چیز تاریک می شه. منتظر می مونی، که از خواب بپری، که خورشید باز بشه، ابرا برن کنار…کابوس تموم شه. اما نمی شه! یکم که می گذره….می فهمی نه، خواب نیست! جدی جدی زندگیت سیاه شده. جدی جدی گم شدی….جدی جدی مردی!

نگاهم می کرد. با یک غم بی انتها. من هم حرف می زدم. با صدایی که از گریه ی طولانی در جلسه ی فیزیوتراپی، خش داشت. لبخند زدم. محو و آن قدر غم آلود که شرمنده ی خودم شدم.

ـ تو می دونی هربار که دلت هوس چایی می کنه، دوتا فنجون بریزی و فنجون دومی، انقدر یخ کنه که از دهن بیفته و تو هنوز منتظر باشی…بیاد…جلوت بشینه، برش داره و وقتی توی چشمات زل زده ازش بنوشه یعنی چی؟

سکوت کرده بود. نفسم یخ زده بود. به تهران شلوغ زل زدم. به نقطه ی انتهای جهان تازه کشف شده ام! این جا آدمیزادی نبود. فقط یک جاده ی خاکی بود که تورا می رساند به یک تپه ی بلند و بعد…شهری که از این بالا، زیبا به نظر می آمد اما خبر از باطنش نداشتی. خبر از دردهای حک شده در جانش.

ـ این که غذای مورد علاقه اش و ببینی، گشنگی از یادت بره. این که هوا سرد شه…دلت شور بزنه. این که گوشت درد بگیره از نشنیدن صداش. از خالی بودن یه غوغا گفتنش؟

باز هم سکوت! از این جا تهران چندچراغ روشن بود. از آن پایین اما، چند قلب خاموش شده!

ـ آدما، باارزش ترین چیزی که دارن قلبشونه. توی اون قلب تمام حس هایی که توی زندگی تجربه کردن و عین یه گنج محافظت کردن. من…قلبم و دادم. پسشم نگرفتم…تو می دونی بدون قلب زندگی کنی یعنی چی؟

سکوت….چشمانم را بستم. صدایم لرزید.

ـ به زبونم گفته بودم ترک کنه تکرار اسمش رو. سخت بود. خیلی سخت…پشت در اون اتاق اما، قدر تمام این بیست ماه نگفتن اسمش، توی دلم صداش کردم.

ـ غوغا؟

چرخیدم. توی چشمانش زل زدم. توی نگاه شرمنده ی گریزانش.

ـ گفتم بره. رفت….بعد دیدم فقط رفتن اون مهم نیست. انگار اون که رفته، منم باید می رفتم. بیست ماه خودم رو دور کردم از همه چیز تا یه خاطره توی این شهر، تصمیمم و زیر سوال نبره. رفتم….بی خیال تعداد فنجون های چایی سرد شده ی اضافی و درد کشیدنای گوش و قلب و زبونم از این ترک بی موقع!

نگاهم می کرد. همچنان غمگین! لبخندی زدم شبیه گریه ای بلند، در یک نیمه شب تابستانی.

ـ رفتم نه برای این که نشد ببخشمش…نه برای این که سخت بود دوباره قبولش. میعاد من رفتم که حال خوشش کنار من، آیینه ی دق تو نشه.

ـ غوغا؟

ـ تو چیکار کردی میعاد؟

ـ می ذاری توضیح بدم؟

کف هردو دستم را بهم چسباندم. بعد هم جلوی دهانم گذاشتم و تنها نگاهش کردم. دستش را جلو کشید. مچ یکی از دستانم را گرفت و آرام فشرد.

ـ جلسات فیزیوتراپی… مادرش، قبل جلسات من بود… اتفاقی چندماه پیش… هم و دیدیم. مامان که از همه جا… بی خبر بود. رفتار بدی باهاش نداشت… منم جلوش…تظاهر کردم که مشکلی با این آدم ندارم…. و حتی نمی شناسمش.

مادرش…زن سرحال و سالمی بود. فیزیوتراپی برای چه؟ فقط خیره ماندم و خودش ادامه داد.

ـ بعد اون بود که دیگه نخواست بره. هرجلسه می موند…. مادرش رو عماد می برد… و علی می موند پیش من. چندجلسه… جلوی مامان سکوت کردم ….و دست آخر وقتی یکی از جلسات، مامان برای….. کاری از اتاق رفت بیرون….بهش گفتم بره. بره و دیگه سراغم نیاد…که اگه شکایت نکردم….پای غلطم ایستادم… پای حرفام… اما…نرفت….

ـ چرا؟

سرش را تکان داد.

ـ پرسیدم….گفتم…دلت…برام می سوزه… گفت…اونی که دلسوزی نیاز داره….من نیستم، خودشه…گفت این طوری….حالش بهتره…گفت…اجازه بدم که اشتباهش رو….جلوی چشمش ببینه!

اشتباهش، میعاد بود؟ یا شاید من…خواهر میعاد. غم از نگاهم چکه می کرد.

ـ اشتباهش تو بودی؟

سرش چرخید. توی چشمانم زل زد و بعد، انگار بغضش گرفت از گفتن این حقیقت.

ـ وقتی گفت اشتباه…توی چشمام نگاه کرد غوغا.
چشمان میعاد…شبیه ترین عضو بدنش به من بود.
تو آه منی اشتباه منی…چگونه هنوز از تو می گویم.
تو همسفر نیمه راه منی.چگونه هنوز از تو می گویم.”

چطور نگاهش کردم. چطور جان دادم و صدایی از من بلد نشد. چطور چشمانم در یک لحظه آنچنان پر شد که دیگر، نتوانستم صورتش را ببینم. اشتباهش من بودم!
ـ غوغا؟

ـ چرا بهم نگفتی؟

از صدایم، از حزنش…حال بدش…پریشانی اش…دل خودم هم آشوب شد.

ـ می خواستم بگم.

ـ کی؟

بدون این که صدایم بلند شود و فریاد بکشم پرسیدم. آن قدر خسته بودم که صدایم داد نشود.

ـ غوغا؟

ـ کی میعاد؟

سرش پایین افتاد. قلبم سوخت. دردآلود خندیدم. سرم را به سمت آسمان گرفتم و شنیدم که گفت.

ـ امروز، بهت نگفتم هست… تا لحظه ی آخر، چون… می خواستم باهام بیای!

یک ستاره داشت وسط آسمان جان می داد. نوری که از آن کم می شد را با چشم می دیدم. هوا هنوز روشن بود و من ستاره می دیدم. عجیب نبود؟ هیچ دیگر نپرسیدم و خودش ادامه داد.

ـ می خواستم بیای و ببینیش غوغا!

سرم را چرخاندم، چشمانش برقی زد. شبیه همان ستاره ای که داشت می مرد.

ـ می خواستم بفهمی، الکی ادای آدمای فارغ و درمیاری غوغا!

این جمله و جمله ی قبل ترش را بدون مکث یک باره گفته بود. شبیه وقت هایی که سالم بود و من، باز هم نگاهش کردم.

ـ غوغا….دیدیش، مگه نه؟

ـ میعاد؟

با صدای خش دار ملتمسم صدایش کردم تا تمامش کند و او، آرام ادامه داد.

ـ عطرت و شناخت غوغا.

بعد این جمله، بغض مردانه اش آب شد و شانه هایش لرزید. بهت زده، با همان خیسی جمع شده زیر چانه و پلک هایم نگاهش کردم و او، لب زد.

ـ از قصد تا آخر نگفتم…که بیای و ببینیش و بفهمی…داری ظلم می کنی غوغا.

من بودم و یک نگاه. یک حسرت…یک عمر درد.

ـ به خودت ظلم می کنی خواهرم.

ـ تو بخشیدیش؟

با همان صدای غمگین و آهسته پرسیدم و سر میعاد، آهسته بالا آمد. چشمانش…یک طور عجیبی بودند.

ـ غوغا؟

ـ میعاد…تو واقعا بخشیدیش؟

به پایش ضربه ای محکم زد. خسته از ضعفش، نالید.

ـ من و ببین غوغا…بعد ازم بپرس!

ـ پس چی می گی؟

این بار بلند پرسیدم. بلند تا او به خودش بیاید. بلند شدم. از روی تخته سنگی که رویش نشسته بودیم و او، می فهمیدم از نشستن روی آن عذاب می کشید. دور خودم چرخیدم و باز به آسمان خیره شدم.

ـ پس چرا حرف از دیدن و ظلم و عذاب می زنی میعاد؟

ـ چون تو بخشیدیش غوغا.

متحیر، وسط تمام دردی که داشت قفسه ی سینه ام را می سوزاند به چشمانش زل زدم و او، به کمک عصایش ایستاد. جلو آمد، به قدر یک آجر بینمان فاصله بود. باد بدی می آمد و صدایش، گوش هایم را داشت مریض می کرد. به چشمان خیسم زل زد و با همان بغض، لب زد.

ـ آدم، اگه یکی و نبخشه…اون طوری براش زار نمی زنه غوغا.

ـ میعاد!

صدایم خفه بود. او اما این بار بلند حرف زد.

ـ من نمی بخشم… خودم مقصرم…قبول اما بابت این که…فرار کرده و …. به تو نزدیک شده نمی بخشمش….با این حال غوغا…این تصمیم برای منه…. تو من نیستی….من اون و می بینم، هرجلسه ی فیزیوتراپی…با تمام بداخمی هام میاد…با تمام موقعیت اجتماعیش که ممکنه بشناسنش…میاد، می مونه…هرقدم که راه می رم انگار…راحت تر نفس می کشه… کنار اومدم با بودنش…تو چی غوغا؟ کنار اومدی با نبودنش؟

اشک، قطره قطره از چشمم می ریخت و من کنترلی رویش نداشتم. شده بودم غوغای ضعیف و خسته ی سال ها قبل.

ـ من…حالم بده غوغا! از عذاب حالت…از عذاب این که به خاطر من… پا روی دلت گذاشتی.

ـ میعاد؟

با التماس عجیبی صدایش کردم تا تمامش کند. نکرد. شاکی تر جلو آمد و لب زد.

ـ اگه واقعا فراموشش کردی…خب پس بچسب به زندگیت….اما اگه هنوز توی قلبته… داغ عذاب وجدان حال بدت و…روی دل من نذار… من هربار نگاهت می کنم که…ببینم خوبی و خیالم راحت بشه….اما….تو خوب نیستی….با همه ی نقش بازی کردنت…غوغا…تو…کمش داری!

نگاهم مانده بود روی صورت کبود شده ی او. تنم لرزید وقتی جلو آمد و لب زد.

ـ من…حالم بد می شه وقتی هرشب…برق اتاقت تا دم دمای صبح روشن می مونه…من حالم بد می شه وقتی می بینم یهو به جا زل می زنی و وسط جمع…چشمت می چرخه دنبال یکی که….نیست!

نیست را با لحن غم انگیزی گفت. خسته از ایستادن دوباره روی تخت سنگ آوار شد و من، ماندم و حالی که هرگز از او ندیده بودم.

ـ من…نمی بخشمش….اما تو….بخشیدیش غوغا!

غم انگیز این را گفت. انگار هردو ناگهانی خالی شده بودیم. من عمیقا حس می کردم دیگر حرفی برای زدن نیست و زانوانم، تاب و توانم ندارند. وقتی کنارش روی سنگ نشستم…هردو حالا به نقطه ای نامعلوم زل زده بودیم. پر از دردهایی که گفته شده بودند اما ترمیم نه…

ـ خانواده این نیست غوغا…

سرم را سمتش نچرخاندم. هنوز از شنیده هایم منگ بودم!

ـ این نیست که تو…به خاطر بقیه از خودت بگذری.

ـ پس خانواده چیه؟

گلویم سنگ شده بود. می سوخت….صدای او هم انگار داشت وسط آتشی می سوخت.

ـ این که بتونی بقیه رو قانع کنی.

نگاهش کردم. نفهمیده بودم چه می گوید. همین که سرم به سمتش چرخید او هم نگاهم کرد. حالا صورتش دیگر کبود نبود.

ـ به چی؟

ـ به این که…دوست داشتن بعضی اشتباهات، خیلی بد نیست!

مبهوت و شوکه نگاهش کردم. نم زیر پلکش را گرفت و سخت لبخند زد. بعد هم دستش را پیچید دور تن من و سرم، آرام تکیه خورد به بازویش.

ـ یه دل کن خودت و….بذار حتی اگه دیگه نخواستیش…من زجر این که باعثشم…نباشم!

بغضم شکست. آرام و من یک شهر را می توانستم با آن خیس کنم.

ـ میعاد من…

پرید بین حرفم.

ـ دلم می خواد بهت بگم… ازش دور باش غوغا….اما خب وقتی حالت و پشت در اون اتاق دیدم…وقتی عطرت و فهمید… سخت می شه گفتنش.

چشمانم را بستم، سعی کرد با خنده احوالم را تغییر بدهد.

ـ دیدی چطور…دکتر و متوجه اوضاع کردم…تا لو نده چیزی رو.

این که دکتر با ما همکاری کرده بود چیزی بود که اصلا برایم مهم نبود. فقط می خواستم فکر کنم. به خودم و تمام چیزهایی که از سرگذشته بودند.

ـ غوغا!

جوابش را ندادم و او، آرام لب زد.

ـ شنیدم فیلمش…توی یه جشنواره… نامزد شده….خودشم همین طور… اگر خواستی….

 

همچنین ببینید

رمان غرقاب پارت ۶۶

  اوهم حالا داشت متفکر و کلافه نگاهم می کرد. این بدشانسی بزرگی بود که …

۸ دیدگاه ها

  1. هرچندوقت یبار پارت میزارن؟!

  2. هعییی
    علی بیچاره!
    غوغا فاز روشن فکری برداشته واسه من!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan