دوشنبه , شهریور ۲۹ ۱۴۰۰

رمان عابر بی سایه

نام رمان : عابر بی سایه
نویسنده : زینب ایلخانی

خيابان هاى اين شهر مرا بى تو نميخواهند…
خاطره هايم امشب به يقين جنايت كار ترين قاتل زمانه خواهند شد…
به من كه نه!
به زنى كه زمانى دوستش داشتى رحمى بكن و قدرى از خودت را برايم باقى بگذار
و چه قدر امروز معنى اين چند سطر توصيف از جنسيتم را خوب ميفهمم
“زنانگی یعنی اینکه
گوشی تلفن را برداری
و برای جایی رفتن از کسی اجازه بگیری…
نه که عهد قجر باشد،
نه که اجازه ات دست خودت نباشد،
یک وقت هایی
آدم دلش می خواهد اجازه اش را بدهد دست کسی
تا دلش قرص شود که مهم است برای کسی!
این روزها که بی اجازه و با اختیار می زنم بیرون
انگار بی کَس ترین زن عالمم…”
چه قدر متنفرم از عابران دست در دست هم گره خورده!
از دختركانى كه شانه اى مردانه در كنارشان دارند…
من امروز ،حتى از منى ،كه تو را ندارم
متنفرم…
خورشيد بى رحمانه به صورتم ميتازد
و من در مرداد آتشين تابستان ،شاهد انجماد
يكباره تمام احساست بودم…
در ايستگاه اتوب*و*س نشستم و خيره به مردم اين شهر
هنوز تو را جست و جو ميكردم!
ميبينى هنوز چه قدر ديوانه ام ؟؟ كه به يافتن كسى كه حتى لباسش شبيه تو باشد و ثانيه اى مرا اميدوار كند كه تو هنوز در اين شهرى دل بسته ام؟!
اين اشك ها آبرو سرشان نميشود !
نگاه ترحم انگيز منتظران اتوب*و*س خط واحد برايم مهم نيست…
راستى ايستگاه آخر كجاست؟!
ايستگاهى كه من اورا پيدا كنم چه نام دارد؟!
سرم را به ديوار شيشه اى ايستگاه تكيه ميدهم
چشم هايم را كه ميبندم؛
گوش هايم كر ميشود از صداى بوق ماشين ها و هياهوى خيابان؛

 

 

به درخواست نویسنده همه پارت های رمان عابر بی سایه برداشته شد 

 

 

romanman.ir

 

همچنین ببینید

پارت ۱۴ رمان عابر بی سایه

  به درخواست نویسنده همه پارت های رمان عابر بی سایه برداشته شد 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *