رمان طلا پارت ۸۹

 

 

داریوش با لبخند پلیدی نگاه به هاتف کرد .

 

نقشه های شومی در سرش پیدا میشد .

 

+هاتف

 

-امر بفرما

 

+برین اون سه تا حرومی رو بیارین انبار به عمو احدم بگو بیاد

 

هاتف گیج شده پرسید:

 

– مگه طلا ام دکتر نیست؟

 

+طلا نباید از این موضوع چیزی بدونه کاری هم که می‌خوام انجام بدم اصلا نیازی به طلا نیست

 

-چه کاری؟

 

+حالا تو برو پی کارت میفهمی

 

-چشم

 

هاتف با چند تا از بچه ها رفتند و آن سه نفر را در حالی که بازهم داشتند مصرف می‌کردند گرفتند.

 

اصلا هیچ پیش زمینه ای درباره اینکه جریان چیست نداشتند یکی از آنها که تیر خورده بود لنگ لنگان راه می‌رفت .

 

هاتف پرسید:

 

-پات چه بلایی سرش اومده

 

+یه بی‌ناموسی چند شب پیش تو پارک با تفنگ زد تو پام .

 

 

 

 

 

هاتف سریع فهمید که داریوش بوده یه تو دهنی به پسر زد .

 

– بی ناموس تویی و این دوتا الدنگ

 

یکی دیگر از بچه ها را فرستاده بودند دنبال دکتر احد، دکتری که بخاطر مصرف زیاد از بیمارستان بیرونش انداخته بودند و بعد از ترک هم اورا نخواستند و اجازه ندادند به بیمارستان برگردد.

 

چشم های آن سه نفر را بستند و سمت انبار راه افتادند .

 

التماس هایشان مبنی بر اینکه کجا میخواهند ببرندشان یا اینکه دلیل گرفتنشان چیست بی جواب ماند.

 

یکی از آنها از شدت استرس گریه کرد .

 

هاتف با تعجب نگاهش کرد و با چاقویی که دستش بود یکی توی سرش کوباند .

 

-ببند بابا بزغاله خجالت نمی‌کشی اندازه خرس هیکل داری گریه می‌کنی تو الان باید قمه دستت

باشه

 

یک لحظه نگاهش به دست پسرک افتاد .

دستش را سریع بالا آورد و نگاه کرد.

 

-این چیه زدی رو ناخونات؟

 

پسر همانطور که گریه میکرد جواب داد :

 

 

 

 

+لاک ناخن

 

هاتف به گوش ها و چشم هایش شک کرد .

 

گوشش را نزدیک تر برد .

 

-چی ؟

 

پسر اینبار با من و من جواب داد :

 

+لاک ناخن

 

ماشین ون بود که سه نفر آنها نشسته بودند در صندلی آخر و چهار نفر از بچه های خودشان روی صندلی های جلوتر نشسته بودند.

 

پسر را به عماد که روبروی خودش نشسته بود نشان داد .

 

-حاجی مگه لاک واسه دخترا نبود؟

 

عماد هم با تعجب به دست پسر نگاه کرد و بقیه هم همینطور .

 

+خاک بر سرت مرتیکه اوبی چرا لاک زدی به دستات ؟

 

هاتف دست دو نفر دیگر را هم گرفت و فهمید آنها هم لاک زدند .

 

-آخرالزمانه دیوسا لاک زنونه است چرا آخه مرداد باید بزننش؟ اصلا شما مطمعنین که مردین؟

 

همان اولی با ترس و لرز جواب داد

 

+تبعیض جنسیتی هایی که قائل میشن برای زن و مرد اصلا درست نیست ما در شرایط برابر هستیم مردا میتونن لاک بزنن اگه دلشون خواست لباس زنونه بپوشن ، آرایش کنن

 

 

 

 

 

هاتف و بقیه با دهان باز به حرفهایش گوش میکردند

 

+دخترا هم میتونن هرکاری دلشون میخواد و پسرونه است انجام بدن

 

ساکت که شد هاتف و بچه ها نگاهی به هم کردند در هنگ بودند .

 

-چی زر زر می‌کنی یعنی چی لباس دخترونه بپوشش آرایش کنن؟ مردی گفتن زنی گفتن

 

طرف از شدت مست بودن اصلا متوجه نبود که ربوده شده و الان دارد با گروگانگیر بحث می‌کند.

 

هرچه رفیق کناری اش با شانه به او میزد که بس کند انگار نه انگار..!

 

+الان دیگه اینا عوض شده مثل همین لاک زدن ببین دستامو چه خوشگل کرده توام اگه امتحان کنی مطمئنم خوشت میاد

 

انگار که به هاتف فحش ناموس دادند .

 

چاقو رو از ضامن درآورد و بیخ گلویش گذاشت بچه های دیگر زیر میزی می‌خندیدند .

 

کمی کچاقو را فشار داد و پوست را برید.

 

-مگه من مثل تو بچه کونی ام ؟ دفعه آخرت باشه از این گوه خوریا می‌کنی .

 

 

 

سردی چاقو و سوزی که هنگام بریدن گلویش ایجاد شده بود حالش را کمی سرجایش آورد .

 

+گوه خوردم داداش …گوه خوردم .

 

چاقورا پایین کشید و دستمالی از جیب درآورد و خون روی چاقو را پاک کرد زیر لب زمزمه کرد.

 

-به من میگه برو لاک بزن یهو بگو برو دامن بپوش بشو زن دیگه

 

از حرص باز یکی در صورت پسر کوبید .

 

+من که گفتم گوه خوردم آقا دیگه چرا میزنی ؟

 

-دوست دارم مشکلیه؟

 

میدانست نباید حرف اضافه بزند .

 

+نه داداش هرچقدر دلت میخواد بزن

 

باز یکی دیگر زیر گوشش خواباند.

 

-بنالید ببینم اسماتون چیه ؟

 

کسی که کتک خورده بود زبان باز کرد .

 

+سهراب

 

وسطی هم اسمش را گفت .

 

-محمد

 

و آخری هم زبان بازکرد

 

+شهاب

 

وقتی داخل انبار رفتند یک تخت وسط انبار گذاشته بودند .

 

 

 

4.5/5 - (12 امتیاز)

Check Also

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت 69

رمان طلا پارت ۹۶

      متنفر بودم از آرایش های غلیظی که صورت خود آدم را نمیشد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.