رمان طلا

رمان طلا پارت 145

3.7
(3)

 

 

#part_632

 

————————————————————————-

 

عکسی در واتس‌اپ با شماره ناشناس برایم ارسال شد.

 

عکس را باز کردم .آوا بود.

 

در یک اتاق خراب و نابود که دیوارهایش هم حتی سیمانی بود روی یک صندلی نشسته و از پنجره بیرون را می‌دید.

 

 

اتاق در عکس کاملاً پیدا بود ، جز آن تخت و صندلی چیزی در اتاق نبود.

 

پنجره با چندنرده کاملاً پوشیده و راه هرگونه فرار را بسته بودند.

 

از همین طرفم می‌توانستم حدس بزنم با آن حالت نگاهش به چه می اندیشد .

 

آدمی که حتی یک لحظه روی زمین بند نبود حال چندین روز بود که در آن اتاقک محبوس بود .

 

همین عکس کافی بود تا بغض در گلویم چنبره بزند برای حال آوایم.

 

-خدا لعنتت کنه فرخ

 

صورتش لاغرتر از هر زمانی و بدنش کاملاً تکیده و لاجون بود.

 

لباس یکدست مشکی برتن و موهایش پریشان اطراف صورتش ریخته بود.

 

#رمان_طلا

 

#part_633

 

 

اثری از آن مجودی که فرخ حرفش را می زد در بدن آوا نمی‌دیدم.

 

هنوز خیلی کوچک بود برای خودی نشان دادن.

 

پایین عکس پیامی آمد.

 

+ما از امانتیت خیلی‌خوب مراقبت می‌کنیم نگران نباش

 

قطره‌ای اشک روی صفحه‌ی گوشی نمایان شد.

 

برای حال کداممان ناراحت می بودم.آوایی که این قربانی شده و هیچ تقصیری نداشت .

 

داریوشی که بدون هیچ چشم‌داشتی عشق می‌ورزید و خبر نداشت که مار در آستین پرورش می‌دهد.

 

یا منی که در این بین قرار داشتم.

 

+چیه توی گوشی اون گوشی که اشکتو درآورده

 

صدایش باعث شد سرم را سریع بالا بیاورم و همزمان دستم را روی آیکون خروج از واتس اپ زدم.

 

بینی ام را بالا کشیدم و جوابش را دادم.

 

-داشتم با بچه ها حرف میزدم

 

شانه‌اش را به چارچوب اتاق چسبانده بود تی‌شرت و شلوار راحتی مشکی نیز به تن داشت.

 

#رمان_طلا

 

#part_634

 

 

تکیه اش را از چهارچوب در گرفت و به سمت بری که روی تخت نشسته و به بالش تکیه داده بودم آمد.

 

روی تخت نشست و یک پایش را بالا آورد و پای دیگر را روی زمین گذاشت.

 

دست روی زانویم گذاشت و صورتم را بادقت کنکاش کرد .

 

با دست قطره‌های اشکم را پاک کردم .

 

+با بچه ها حرف زدن گریه داره ؟

 

گوشی را خاموش کردم و کنار م گذاشتم.

 

-نه ولی یاد یه چیزایی افتادیم و ازش حرف زدیم که من گریه‌م گرفت

 

سعی میکردم جوری حرف بزنم انگار عادی ترین اتفاق زندگی ام افتاده.

 

اما نمی داستم در این کار موفقم یا نه .

 

قبلا ثابت کرده بود وقتی دروغ میگویم می فهمد.

 

دستم را پیش بردم دستش را که روی زانویم بود گرفتم بالا بردم و کف دستش را به لب‌هایم چسباندم.

 

– معمولاً زیاد این اتفاق می افته مثه دیوونه ها چند دقیقه می‌خندیم ، چند دقیقه بعد عر میزنیم فازمون معلوم نیست

 

#رمان_طلا

 

#part_635

 

 

با دست چانه ام را کرفت و کمی جلو کشید.

 

قربون دیوونگیاتم میرم

 

بوسه‌ای کوتاه روی لب‌هایم نشاند.

 

با آلارم پیام موبایلش با کمی مکثدل از لب هایم کند.

 

گوشی را از جیبش بیرون کشید و بالا آورد.

 

صفحه کاملا در معرض دیدم بود.هاتف پیام داده بود.

 

-سلام آقا همه‌چی در امن‌وامان اگه اجازه بدین امشب با دو تا ماشین راه بی افتیم

 

یعنی جنس ها را سالم تحویل گرفته بودند و می‌خواستند امشب حرکت کنند؟

 

+مطمئنی؟

 

-بله آقا

 

به آنی دستانم یخ‌زد و فشارم افتاد. مثل این‌که تا شب های شوم راه زیادی باقی نمانده بود.

 

داریوش با کلمه‌ی مواظب با ش جوابش را داد و صفحه گوشی را خاموش کرد.

 

-جنسای جدیدو گرفتین؟

 

فقط خدا می دانست در دلم چه آشوبی به پا بود.

 

#رمان_طلا

 

#part_636

 

 

+آره

 

-هاتف میارشون تهران؟

 

+آره

 

جواب های تک کلمه ایش روی مخ بود. به‌اندازه کافی اضطراب داشتم و در مرز منفجر شدن بودم.

 

-کسی چیزیش نشده این بار؟

 

موضوعی نبود که دلش بخواهد در این مورد بحث کند.

 

+نه نگران نباش

 

– نمی‌تونم نگران نباشم… نمی‌تونم

 

صدایم کمی بالا رفته بود. از فشار عصبی بود ، روی رفتارم کنترلی نداشتم .

 

پای دیگری که روی زمین بود را هم بالا کشید و کامل روبرویم نشست.

 

او سعی کرد با آرامش جوابم را بدهد.

 

+جان دلم؟ چرا اینقد استرس داری

 

منم خودم را جمع‌وجور کردم، روی دو زانو نشستم.

 

– حق ندارم ؟خودت اومدی می‌گی چهار نفر رو کشتن بعد تو هلک هلک می‌خوای اونا رو برداری بیاری اینجا؟

 

#رمان_طلا

 

#part_637

 

+اینجا جاشون امنه ،، اینجا منطقه ی منه کسی از اونا جرات نداره نزدیک اینجا بیاد

 

برای کنترل لرزش دستم آن‌ها را درهم گره زد م.

 

-اونا جرأت ندارن بیان اینجا فرخ چی؟دشمن اصلیه تو اونه

 

ابرو در هم کشیده و کاملا جدی داشت بحث میکرد.

 

+فرخ هیچ اطلاعی نداره که من اینارو کجا میزارم

 

-از کجا میدونی ،نمیدونه

 

+تمام انبارهای قدیمیو خالی کردم ،به ذهنشم نمیرسه جنسا کجان

 

-انبار جدیدتو پیدا میکنه

 

+امکان نداره

 

-جاسوس داشته باشه امکان داره

 

+آدمای مطمئن جاشو میدونن

 

خاک بر سر من ،کاش من تا آن روز بمیرم.

 

-از کجا معلوم پیدا نکنه؟از کجا معلوم ؟اون هزار تا آدم و زیر دست داره

 

اخم هایش را بیشتر در هم کشید.

 

حالت تهوع گرفته بودم از فریب دادن او، از اینکه از راه نگرانی وارد شده بودم.

 

#رمان_طلا

 

#part_638

 

 

+منم از اون کمتر نیستم

 

نا امید در چشمانش زل زدم.

 

-اون خیلی آدم بی‌رحمیه

 

دست دور صورتم قاب کرد و در چشمانم نگاه کرد.

 

+ هیچ‌کاری نمی‌تونه کنه دورت بگردم من …از چی می ترسی این‌قدر وقتی من هنوز اینجا جلو چشتم …، اون حروم‌زاده فقط حرف می‌زنه عملش صفره ،من تا وقتی تورو دارم کنارم دنیا رو حریفم …چرازانوی غم بغل می گیری زندگی؟ خودتو اینقد اذیت نکن

 

دستانش را از صورتم کندم و از روی تخت بلند شدم .

 

-به هاتف بگو نیاره اونارو تهران

 

مانند مرغ سرکنده ازاین سراتاق به آن سر اتاق می‌رفتم.

 

سریع پریدم گوشی خودش را که کنارش بود برداشتم و مقابلش گرفتم.

 

– زنگ بزن بش بگو نیاره این‌جا

 

گوشی را از دستم گرفت و کنارش گذاشت .

 

سعی کرد دستانم را بگیرد ،سریع عقب کشیدم.

 

#رمان_طلا

 

#part_639

 

 

-چرا گوشیو گذاشتی اونور

 

حرف مرا نمی‌فهمید …

 

من نمی‌خواستم به او خیانت کنم، نمی خواستم او را از دست بدهم ،نمی خواستم زندگیه با عشقی که تازه شروع کرده بودم را به این زودی پایان دهم.

 

ازروی تخت بلند شد با قدم‌های بلند اتاق رو طی کرد،به من رسید بازویم را در بر گرفت.

 

دو قدم عقب رفتم و داد زدم.

 

-به من دست نزن

 

بیچاره وار نالید.

 

+عزیز من چرا اینجوری میکنی

 

بلند باتمام وجود داد زدم.

 

– چون نمی‌خوام از دستت بدم…نمی خوام از دستت بدم …نمی خوام از دستت بدم

 

دادهای بلند پی در پی انرژی تنم را به تاراج بردند.

 

سرم را در آغوش گرفت و بوسه باران کرد.

 

+از دست نمیدی

 

#رمان_طلا

 

#part_640

 

آه …او چه می‌دانست …من او را از دست می‌دادم هر طور که شده بود این اتفاق می افتاد.

 

او را به بدترین حالت ممکن از دست می‌دادم .

 

قلبم در حال سوختن بود، حالم را نمی‌توانستم برای او شرح دهم.

 

– می‌میرم بدون تو

 

خم شد روی صورتم بوسه اش روی پیشانی ام این بار هیچ اثری نداشت.

 

داشتم به روز های جهنمی نزدیکتر میشدم.

 

+من پیشتم قربون این بی تابیت از کنارت جم نمیخورم

 

-کجا می برین جنسارو

 

+ خونه یکی از بچه‌ها تو محل

 

– توی همون کوچه ؟

 

+این‌جوری بیشتر می تونیم محافظت کنیم

 

از آغوشش جدا شدم و بدون حرف سمت سرویس بهداشتی رفتم.

 

آب را باز کردم ،به اشک هایم اجازه دادم بی‌محابا سر ریز شوند.

 

#رمان_طلا

 

#part_641

 

 

داشتم خفه می‌شدم از این همه دردی که درونم بود.

 

-چی‌کار کنم؟ چی‌کار کنم خدایا؟یا بکشم یا یه راهی جلو پام بزار

————————————————————————

روی مبل نشسته بودیم ،فیلم بی سر وته و بی هیجانی را نگاه میکردیم.

 

در اصل من به فیلم حتی نگاهم نمیکردم و تمام حواسم در پی داریوش بود.

 

حال می‌دانستم جدایی دریک قدمی ام قرار دارد و شاید این لحظات دیگر هیچ‌وقت تکرار نشوند چرا با یک فیلم حوصله سر براین لحظات ر حرام کنم .

 

کمی تی‌شرتش را بالا زدم و دست روی عضلات شکمش کشیدم.

 

– اینارو چجوری ساختی؟

 

لبخند نامحسوسی زد ، نگاه از تلوزیون گرفت و به من داد.

 

+باز شیطان رجیم شدی؟

 

خودم را بالاتر کشیدم و لب به گوشش چسباندم.

 

– ناراحتی یه بسم‌الله بگو از دستم خلاص شو

 

سریع برگرداند حال لب‌هایمان درست روبروی هم قرار داشت.

 

#رمان_طلا

 

#part_642

 

 

+نچ… از چشم شیطان رجیم بیشتر خوشم میاد

 

کمی زبانم را بیرون آوردم به گوشه‌ی لبش کشیدم. نفس داغش را بیرون فرستاد.

 

– بازم چه تفاهمی شیطان رجیمم از تو خوشش میاد

 

+ پس خدا بخیر کنه

 

-پای خدارو چرا وسط میکشی؟

 

این بار او کارم را تکرار کرد ،گوشه ی لبم را زبان زد.نوک انگشتانم سوزن سوزن شد از این کار .

 

+شاید بیاد یه‌کمی شیطان رجیمو هدایت کنه

 

– به راه راست؟ من دیگه کارم ازین حرف‌ها گذشته

 

و واقعاً هم گذشته بود.

 

– دارم بهشتو می‌فروشم که برم توی جهنم زندگی کنم

 

بهشت کنار او بودن را چوب حراج زده بودم تا در جهنمی زندگی کنم که مجازاتم نبود او بود.

 

-توام میای باهام

 

#رمان_طلا

 

#part_643

 

+من میزارم تنها بری جهنم معلومه که میام

 

 

به‌محض‌این‌که دلیل طرد شدنم از بهشت را می‌فهمیدی خودت مرا به جهنم پرتاب می‌کردی .

 

دست روی رگ گردنش کشیدم سعی کردم بحث را عوض کنم.

 

-برای این رگ گردنت می‌میرم… مخصوصاً وقتایی که عصبی هستی شروع میکنه تندتند نبض زدن

 

جایی بین فک و گونه‌ام را بوسید و لب‌هایش را همانجا نگه داشت.

 

+واسه همینه همش راه میری رو اعصابم

 

-یکی از دلایلش همینه

 

+ دلیلای دیگش چیه

 

-وقتی سفیدی چشمت قرمز می‌شه ،هم می‌ترسم ازت هم دوست دارم و بیشتر نگات کنم

 

کمی بالاتر را بوسید .

 

#رمان_طلا

 

#part_644

 

-جوری نگام می‌کنی که انگار میخوای تارو پودمو بهم گره بزنی اما وقتی بهم میرسی کم‌کم نگات نرم میشه

 

لب‌هایش را سمت لبم حرکت داد و بوسه‌ای کنار لبم کاشت .

 

+دلیل بعدی

 

حرکت لبانش روی پوست صورتم حالتی را ایجاد کرده بودند که انگار مورچه‌ها زیر پوستم راه می‌روند و قلقلکم می‌دهند.ته دلم را هم همین حالت را فرا گرفته بود.

 

– تو اوج عصبانیت ًوقتی‌میخوای سر به تنم نباشه اما دلت نمباد دعوام کنی بیشتر از خودت شاکی میشی تا من

 

لب زیرینم را به ناگاه به دندان گرفت و فشاری به آن وارد کرد.به حدی که مزه‌ی خون را حس کرد م.

 

با این کارش بیشتر از اینکه درد بکشم تنم داغ شد.

 

زبانش را روی لبم کشید و خون روی لبم را بلعید.

 

+ خب؟

 

– وقتی عصبی میشی هیچ کسو هیج چیز برات مهم نیست جز من

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا : 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا