رمان طلایه دار

رمان طلایه دار پارت ۴۱

آب گلویش را محکم پایین داده و هر دو پایش را چِفت زمین کرد و پچ زد:

– تو اینجا چیکار میکنی؟

تکیه‌اش را از دیوار گرفته و نزدیکِ شاداب ایستاد.
هیبتِ بزرگش روی تنِ دخترک سایه انداخت و گفت:

– اومدم ببینم چی میخوای بخری!

دستِ خودش نبود که به ناگاه طعنه زد:

– الان نباید اینجا باشی، باید پیش نامزدت باشی که داره لباس عروس تن میکنه!

اخم‌هایش در هم فرو رفته و در دل زمزمه کرد:

– گورِ بابای خودشو باباش با هم!

– خانم پسندتون شد؟

با شنیدنِ صدای فروشنده به سمتِ مرد سر چرخانده و مانتو را بالا کشید:

– نه ممنون مدلشو دوست نداشتم!

فروشنده با چاپلوسی نزدیک شده و گفت:

– من واستون یه پیشنهادِ ویژه دارم، بیاین این قسمت مدل مانتوهامونو نگاه کنید!

همزمان نگاهش را روی سر تا پایِ شاداب چرخانده و باعثِ فرو رفتن اخم‌های رسام شد!

ناخوداگاه دست بالا اورده و کمرِ کوچک شاداب را به اسارتِ دست‌هایش در اورد و گفت:

– ممنونم جناب، جنساتون پسندِ همسرم نیست!

علاوه بر فروشنده حتیِ شاداب هم جا خورده و شانه‌هایش اهسته بالا پرید!

رسام او را همسرِ خود خوانده بود؟
دست دور کمرش پیچیده و با صدایی دورگه و رگی که باد کرده بود، لقبِ همسر را به او داده بود؟

مانتو را از دستِ کوچک شاداب بیرون کشیده و به دست فروشنده داد و گفت:

– ممنون!

شاداب را اهسته به سمت بیرون هدایت کرد.

قبل از اینکه کامل از مغازه خارج شوند، کمی خودش را جلو کشیده و خفه پچ زد:

– ولم کن! الان یکی میبینه واسم حرف در میاره.

بی میل کمرش را رها کرد.
هنوز در شوکِ حرف‌ها و رفتارِ رسام به سر می‌برد!

از طرفی حسِ دم دست بودن به دلش چنگ انداخته بود و حالش را متشنج می‌کرد و ابروهایش را بهم نزدیک!

دندان روی هم فشرده و انگشتش را به نشانه‌ی تهدید جلویِ رسام بالا و پایین کرده و گفت:

– دیگه حق نداری نزدیکِ من شی!

رسام اما چونان که متنی طنز شنیده باشد تنها سری به نشانه‌ی تایید تکان داد.
گوشه‌ی لبش که بالا رفت اتشِ دل شاداب شعله کشید و گفت:

– واسه من چشم و ابرو نیا.
دیگه نزدیک من نمیای، این کارا رو هم…نمیکنی دیگه!

خواست فاصله بگیرد که رسام گفت:

– کدوم کارا؟

اب گلویش را قورت داده و گفت:

– همین که هی الکی خودتو بهم میچسبونی! من حوصله‌ی این کارا رو ندارم!
الکی خودتو به من نچسبون.
تو الان…

هر چند ادامه‌ی حرفش سخت بود ولی با این حال به سختی ادامه داد:

– تو الان زن داری!
خوشم نمیاد با این کارات بهم حس یه زنِ خیانت کارو بدی! فهمیدی یا بهت بفهمونم؟

ابرو بالا فرستاد و پیش خود فکر کرد که شاداب حتی در عصبانیت هم بسیار جذاب است!

لباسِ عروس مطابق میلِ فاطمه نبود و همین باعث شد چند ساعت دیگر در پاساژ سپری شود.

هر چند در نهایت هم دست خالی از پاساژ بیرون امدند و مسیر خانه را در پیش گرفتند.

فاطمه روی صندلی جلو نشسته بود و مدام حرف می‌زد.

شاداب هم روی صندلیِ عقب، دستش را زیرِ چانه‌اش زده بود و به بیرون نگاه می‌کرد.

به ترددِ آدم‌هایی که بی فکرِ به دیگری سرگرمِ کار و بارِ زندگی خودشان بودند.

رسام فاطمه و خاله‌اش را جلوی درب خانه پیاده کرده و به رسم ادب خداحافظی کوتاهی کرد.

سپس به سمتِ خانه‌ی بی بی گل به راه افتاد و در راه مدام از آینه به شاداب نگاه می‌کرد.

بدون اینکه چهره‌اش خبری از حال و روزِ درونش به نمایش بگذارد، ساکت و بی حرف خیره‌ی بیرون بود.

تمام مسیر در سکوت طی شد.
نه رسام حرفی زد و نه شاداب.

روبروی درب خانه‌ی بی بی گل ایستاد و به شادابی که کلا از دنیا و آد‌هایش غافل بود گفت:

– رسیدیم، نمیخوای پیاده شی؟

دخترک از فکر بیرون امده و دستِ خشک شده‌اش را از زیرِ چانه‌اش بیرون کشید.

به اطرافِ کوچه‌ نگاه کرد و سپس تنها سری به نشانه‌ی تشکر تکان داده و پیاده شد.

ماشین را دور زد و روبرویِ درب چوبی ایستاد و قبل از اینکه در بزند صدای رسام در گوشش پیچید:

– شاداب؟

سر جایش ایستاد و به سمتش برنگشت.
لب گزید و بی اراده گفت:

– فلفل خانم ؟

حماقتِ محض بود که هنوز با شنیدنِ این لقب از زبان رسام قلبش می‌لرزید.

دستش مشت شد تا مبادا جانیِ که نوک زبانش بود را نثارِ رسام کند و جدی گفت:

– بله؟!

صدایش هر چند جدی ولی لرزشی کوچک به دنبال داشت.
لب گزید و گفت:

– دیگه نمیخواد بیای خرید و این چرت و پرتا! بشین سر درس و مشقت!

لب هایش را روی هم فشرده و پر از حرص گفت:

– منم نیخواستم بیام.
یعنی در واقع هیچ میلی به همراهی کردن آدمایی که کارشون فقط حرص در اوردنه ندارم!
منتها مجبور شدم.

رسام ابرو در هم کشیده و از ماشین پیاده شد.
دست به جیب قدمی به سمت شاداب برداشت و گفت:

– یعنی چی؟

– یعنی چی؟
یعنی فکر کردی من خودمو انداختم جلو که باهاتون بیام؟
نه اتفاقا من…من اصلا دلم نمیخواست حتی نگاهم دوباره به تو بیفته، عمه راضی مجبورم کرد!

لب برچیده و پر از حرص و استیصال دستش را به تخت سینه‌اش کوبید و گفت:

– کلا همتون خانوادگی با من مشکل دارین، فقط میخواین اشک منو در بیارین نه؟!

از تصور اینکه شاداب چقدر موقعِ همراهی آن دو ناراحت شده، اخمش غلیظ تر شد و گفت:

– عمه راضی مجبورت کرد بیای پس؟ به میل خودت نیومدی ؟

با عصبانیت و از روی تمسخر نیشخندی روی لب نشانده و کف هر دو دستش را بهم کوبید:

– نه، آخه میدونی من مریضم خوشم میاد از خودازاری
واسه همین به صورت کاملا خود جوش گفتم میخوام برم خودمو ازار بدم!

از خشمِ نگاه و حالت چهره‌اش هم آزرده شد و هم گوشه‌ی لبش بالا رفت.

باور نمی‌کرد که دخترِ کوچکی که حتی سر و زبانِ حرف زدن را هم نداشت اینگونه زبان درازی کند!

دست پیش برده و به ارامی تارِ مویی که روی صورتش افتاده بود را کنار زد و اهسته پاسخ داد:

– خیله خب، حالا که به اندازه کافی خودتو آزار دادیدی گه این کارو نکن!
خودآزاری امروز واسه چند ماهت بسه.
برو بشین سر درس و مشقت!

حرفش را زده و راه کج کرد!
شادابی که مات و مبهوت مانده بود را پشت سرش جا گذاشته و سوار ماشین شد.

دخترک ماند و یک دنیا سوالِ بی جواب!

سر بالا گرفته و خیره به اسمانی که رو به خاکستری می‌شتافت آهسته پچ زد:

– اونجایی؟

به انتظارِ پاسخ ماند!
گلویش از آماجِ بوسه‌های بغض به خس خس افتاده بود زمانی که گفت:

– من دارم اذیت میشما! حواست بهم هست؟

صدایی از جانبِ کسی که او را به یاری طلبیده بود بلند نشد!
تنها مانده بود، تنهایِ تنها!

حصارِ فلزی پنجره را وا کرده و مقداری ارزن که توی مشتش نگه داشته بود را لبه‌ی پنجره ریخت.

به ثانیه نکشید که کبوترانِ سینه سرخ از رویِ بامِ همسایه کوچ کرده و به شدت به سمتِ لبه ی پنجره شتافتند.

لبخند به لب، تکیه‌اش را به دیوار کوبید و خیره‌یشان شد، برای دانه‌ای ارزن با هم جنگ می کردند!

صدای خوش آمد گویی مهمان ها میانِ صدای بق بقوی کبوتر‌ها کم شده بود و چه بهتر!

خدا خدا می‌کرد که صدایشان را نشنود!
اصلا صدای سلام و احوال پرسی فاطمه و عمه راضی به چه کارش می‌آمد؟

نه تنها دردی از دردش دوا نمی‌کرد، بلکه اتش زیرِ خاکستر وجودش می‌کشید.

پشت میز نشسته و کتابش را برداشت.
هر چند تمام فکر و ذکرش به آن جمع چهارنفره‌ی مفلوک کشیده میشد.

با این حال تنها زمانی خوب بود که فکرش درگیر بود و این درگیر بودن را مدیون کتاب‌هایش بود.

طولی نکشید که تقه‌ای به در کوبیده شد، بی آنکه سر بالا بگیرد تنها یک کلمه گفت:

– بفرمایید!

دربِ اتاق باز شده و عمه راضی دست به سینه وارد اتاق شد و اهسته گفت:

– چرا نمیای پایین؟

کتابِ بیچاره را بالا گرفته و گفت:

– دارم درس میخونم!

عمه راضی خیره و پر حرف نگاهش کرد!
جز به جزِ صورتش را یک دور از نظر گذراند و سپس گفت:

– شیخم همراهشونه، زشته که به استقبال مهمان نیای! بیا پایین بعد دوباره بیا تو اتاقت

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا