رمان شوگار پارت ۱

 

 

مقدمه:

 

از هر کسی که بپرسید مفهوم “زن” را برایتان شرح دهد ، شاید بگوید ” زن ” یعنی ظرافت…

زن یعنی ناز…نوازش…لطافت…

زن یعنی همان کسی که به بودن یک پشتوانه نیازمند است…پس ” زن ” یعنی نیاز…

 

گاهی میگویند ضعیفه…

همان کسی که در خانه مینشیند…منتظر میماند و اگر خدا شانس بدهد…یک اقبال بلند نصیبش میشود…

اگر نه…خدا در رحمتش را به رویش ببند و خواهان نداشته باشد میشود ” سربار”

میشود منبع حرف و حدیث…

یک نقل شیرین که دهان به دهان میچرخد…

حالا بیوه بودنش را…مطلقه بودنش را تو در نظر نگیر…

از نظر خیلی ها…زن یعنی وسیله ی رفاه یک مرد…

یک انتخاب بین هزاران خوب و بد…

زن یعنی همان کسی که برای دیده شدن تلاش میکند…

همان کسی که شب ها تا سپیده ی صبح ، برای فرزندانش بیداری میکشد و آخر سر ، یک سری انسان نادان بگویند:

پُشت پُشت پدره ، مادر رهگذره….

 

بگذارید در چند کلام خلاصه کنم…:

 

زن ها آفریده شده اند برای دلبری…برای بی رحمی…برای به دام کشیدن…تقاص پس گرفتن و حتی نیرنگ زدن…

 

من برای همین ساخته شده ام…

نیشم را درست در جایی فرو میکنم که مرا زده بودند….

من نه ضعیفه هستم و نه سربار کسی…

مَـــــن ، من هستم…

همین مَنی که یک اردوگاه مرد رزمی حریفش نمیشد….

مـــن برای پس گرفتن حَقٍّم زنانگی میکنم…

 

نیرنگ میزنم و درست سر بزنگاه…خنجرم را در قلبشان فرو میبرم…

زَهری که میزنم ، در رگ و پی شان جولان میدهد و به این میگویند دُچار شدن….

 

مـــــن…هر مردی را به راحتی” دُچار “میکنم…

 

 

 

 

نگاه سُرخش ، روی آن قسمت برهنه ی پوست شکمم دو دو میزند…

مانند همیشه آن بالا باصلابت نشسته است و اینبار رقص دلبرانه ی من را تماشا میکند…

ریز به ریز حرکت اندام هایم را…

فقط من…

دختران دیگر دور ایستاده اند…

این دستور اوست…

اوست که حُکم میکند و من امشب پا روی تمام قوانینم میگذارم…

که برای یک مرد…برقصم…

من با آن نقاب زیبایی که روی صورتم کار گذاشته بودم ، در عمق چشمانش خیرگی میکردم و همراه با نواخته شدن ویالون و چنگ ، کمرم را پیج و تاب میدادم…

 

نگین سُرخ رنگی که روی نافم کار گذاشته بودم جلا دهنده ی لباس رقصم بود…

نیم تنه ی سرخ….و دامنی که پر از چاک بود…

ساق پاها و ران تو پُرم را به خوبی نشانش میداد و میدانستم چگونه بی تابش کنم…

میدانستم چه چیزی او را دیوانه میکند…

 

من دیوانگی مردی را میخواستم که…سه ماه تمام من را در عمارت خودش اسیر کرده و…

تا کنون به کنیزش نزدیک نشده است…

من برای مَردی لَوَندی میکردم که تشنه ی یک نگاه از من بود…

حریص یک لَمس کوچک…

این مرد برای داشتن من دُنیا را به هم میریخت…

 

و چه چیز مهم تر از تَن یک دختر…؟

 

من مُفت باز نبودم…

هیچ وقت نمیخواستم باشم و …دخترانگی ام را مقابل او ، دو دستی چسبیده بودم…

 

شب…شوی رقص عربی من… میتوانست بهانه ی خوبی برای به کرسی نشاندن حرفم باشد…

 

من زن مغروری بودم…

با چشمانم غرورم را به رُخش میکشیدم و میتوانستم بی تابی دیوانه وارش را پُشت آن صلابت مردانه ببینم…

کمرم را نرم میچرخانم و زُل میزنم در چشمهای اَبَر مردی که داشت زندگی زنانه ی من را دستخوش تغییر میکرد..

 

رقص هنوز جای ادامه دارد اما….او به ناگهان دستمال بنفش رنگ را روی زمین می اندازد…

نفسم بند میرود…

حُکم پیروزی من…همان دستمال بنفش بود…

حُکم پیروزی من ، دخترانی بودند که با سرخوردگی، عقب عقب از سالن مخصوص خارج میشدند…

حُکم پیروزی من ، قدم های پُر شتابی بودند که برای در بر گرفتن، تَن من جلو می آمدند….

 

رقصم را ادامه میدهم….

تنم را میلرزانم و در یک ثانیه ، کمر باریک و برهنه ام ، توسط دستهای داغ او به آتش گرفتار میشود…

 

تُند و تیز برمیگرداند تنم را و نقابم را کنار میزند…

چشم در چشم هم…با نفس های پُر شتاب…

او دیوانه ی من است و…امشب…

امشب بعد از مدت ها میخواهد مالک من باشد…

اویی که نفس به گوشم میچسباند و از آن لمس های بی پروا ، صدایش لرز میگیرد:

 

_واسه دیوونه کردن من…این رقص کُشنده نه…همین یه جُفت چشم سیاه کافیه…با من میای…امشب بالاخره به خلوت مَن راه پیدا میکنی….

 

کمرم را با لجبازی بین دستانش تکان میدهم و دستهای سرکش او از چاک دامن لباس رقصم بالا می آید:

 

_ششش…وحشی نشو کبوتر…پات به اون تخت بزرگ باز میشه چون تاوان حسودی کردن همینه…کنار زدن بقیه یعنی جایگزین شدن…. تو روی اون تخت لعنتی میای چون جایگزین زنی شدی که احتمالا پاش به اتاق مَـــــن باز میشد…!

 

 

فلش بک : چهار ماه قبل

 

شیرین:

 

زیر چشمی اطرافم را نگاه میکنم و روی نوک انگشتان پا ، آهسته از اتاق بیرون میروم…

 

اولین لاشه ای که سر راهم هست ، تن پیچ خورده ی جاهد است…

لحاف سنگینی که خانجون رویش انداخته بود را باز هم پس زده و مانند مار ، دور خودش پیچ خورده است…

 

با دقت از کنارش عبور میکنم و حتی نفس هم نمیکشم…

اینجا یک شهر کوچک است…

شهری که بیرون رفتن دختر ، آن هم این وقت شَب ، جُزء ممنوعه ترین کارها به شمار می آید..

 

مخصوصا اگر به دیدار یک مرد برود…

 

آن وقت است که دیگر سرش را گوش تا گوش می بُرند و حتی به خیالشان هم نیست…

ناموسشان را لکه دار کرده است…

حقش ، فقط و فقط مرگ است و لا غیر….

 

اما من…دختری نبودم که از چنین تهدید هایی بترسم…

برای دیدن او هرکاری که لازم بود انجام میدادم…

برای دیدنش همه چیز را به جان میخریدم…

ما نامزد بودیم و حداقلش این بود ، ته بوسه هایی که ممکن بود یواشکی رد و بدل کنیم ، به مرگ ختم نمیشد…

فوقش زودتر خطبه ی عقدمان را میخواندند و خلاص…

 

لب پایینم را گاز میگیرم و آخرین مرحله ، رد شدن از دالان باریک جلوی حیاط است…

اینکه چگونه آن در کوچک و قراضه ی آهنین را ، جوری باز نکنم که صدایش به گوش آقام برسد…

 

پَر روسری بزرگ را روی شانه ام می اندازم و نگاهی به پُشت سرم …

کسی نیست…

آنقدر خسته ی دِرو بودند که فیل هم بیدارشان نمیکرد….

آقام خارج شهر زمین کشاورزی داشت…برای درو کارگر نمیگرفت چون بر این معتقد بود پسر را برای چنین روزهایی پس انداخته…

اصلا مرد به دنیا می آید که برای پدرش دِرو کند…گوسفند به چرا ببرد و خلاصه بشود عصای دست…

حالا باز هم شانس با ما یار بود که اینجا در شهر بودیم و خبری از پیف و پشکل گوسفندان نبود…

نصفه آجر افتاده کنار دیوار را لای درب آهنین میگذارم و با نگاهی به سر و ته کوچه ، او را بالاخره روبه رویم میبینم…

 

خجالتی نبودم اما…کلا با دیدن او رنگ به رنگ میشدم…

آن هم با آن نگاه تُخس و اخمویش که به سرتا پایم زل میزند …

با شیطنت چشمکی حواله اش میکنم و او با سر اشاره میکند که نزدیکش بروم…

 

شانه هایم ریز می لرزند و قلبم تُند میزند…

چقدر دلم برایش تنگ شده بود…

پس کی درسش تمام میشد…؟

کی میتوانستیم سر خانه و زندگیمان برویم…؟

 

 

 

گوشه ی روسری ام از ذوق در دستم مچاله میشود و هوا سرد است…

حتی هیچ لباس اضافه ای به تن ندارم و نمیخواستم کوچکترین خللی در قرارمان ایجاد شود…

با هزار جور جان کندن ، نامه را به دستش رسانه بودم و…

آن جاهد عوضی ، به محض رفتنشان به دِرو تلفن را از برق کشیده و قایمش کرده بود…

 

_بیا اینجا آتیش پاره…بیا که نصف شبی بدجور زابراهمون کردی…!

 

با ناز و هر چه راه و روش دلبری که بلد بودم ، نگاه میگیرم و آهسته سمتش قدم برمیدارم…

این از همان شگردهای همیشگیست که او را تا سر حد دیوانگی ، بی قرار میکند…

ناگهان مُچ دستم را میکشد….

ریز میخندم و پاهایم را محکم روی زمین میچسبانم تا در آغوشش نیُفتم:

 

_ششش…آقام صدامونو میشنوه…!

 

او جلو می آید و من سر و ته کوچه را نگاه میکنم:

_جونم دختر عمو…نصف شبی واسه بوس اومدم ، این بارم دست خالی ردم نکن جان آقات…!

 

لب میگزم و سرم را عقب نگه میدارم…

راه و روش من ، تشنه نگه داشتن بود…وگرنه برای عروسی ، تا سال آینده هم راغب نمیشد:

 

_بوس مجانی نمیدم…نامه رو خوندی…؟؟

 

با مردمک های ریز و شَرش ، زُل میزند در چشمهایم و آهسته و خمار پچ میزند:

 

_نسیه میدی شیرین خانم…؟چی کنم راضی بشی…؟

 

با ناز قری به گردنم میدهم و نگاه میگیرم:

_شرطمو بهت گفتم دیگه…منم با خودت ببر تهرون…!

 

لبخند روی لبهایش جمع میشود…

فشار انگشتهایش روی مُچ دستم هم:

-مغز خر خوردی…؟جدی بودی شیرین…؟

 

مُچم را از دستش بیرون میکشم و سعی میکنم صدایم را پایین نگه دارم:

 

_بخوام زودتر برم سر خونه زندگیم زده به سرم…؟سیاوش ما چند ساله نامزدیم…؟من دیگه هجده سالمه…تو بیست و هفت سالت شده …تو اونجا…من اینجا…چرا هیچ اقدامی واسه این موضوع انجام نمیدی….؟

 

کلا آن شیطنت از چشمهایش پر میکشد…به جایش اخم میکند و نیم قدمی عقب میرود:

 

_من هنوز پولامو جمع نکردم…نمیتونم خونه بگیرم…عروسی کنیم تو میتونی زیر یه سقف با مامانم زندگی کنی…؟به خدا که سر هفته برمیگردی خونه آقات…!

 

سعی میکنم مهربان باشم اما من از مهربان بودن بدم می آید:

 

_من میخوام با تو بیام…یه خونه ی کوچیک اجاره میکنیم.مجبور نیستیم خونه ی گرون قیمت بشینیم…

 

پوزخند میزند و رو به صورتم خم میشود:

 

_من میگم نره تو میگی بدوش…؟آقا پول ندارم…نَـ دا رم….

 

انگار که مزه ی یک نوشیدنی تلخ و بدمزه زیر زبانم حس شود ، باز هم همان آش و همان کاسه…

باز هم در رفتن از عروسی….

 

گامی به عقب برمیدارم و حرف آخرم را میزنم:

 

_سیاوش یا بساط عروسی رو بچین…یا تا وقتی نچیدی اینجا نیا…دیدن من نیا….!

 

بُهت نگاهش…همراه با آن لبخند محو و مسخره …اصلا برایم مهم نیست….

رو میگیرم و همینکه میخواهم بروم ، جدی لب میزند:

 

_حرف آخرته…؟

 

ترسی در دلم خانه میکند…از گوشه ی چشم نگاهش میکنم و…

سر تکان میدهم…

 

_باشه شیرین خانم…باشه…تا وقتی که پولامو جمع نکردم ، دیگه اینجا نمیام…!

 

 

 

از لای در نیمه باز رفتنش را نگاه میکنم…

 

خدا لعنتش کند…

همیشه به من ثابت میکرد ، هر آنقدر که من دوستش دارم ، او علاقه ی کمتری نسبت به من دارد…

 

خب با چه زبانی بگویم…؟

من دیگر تحمل این همه جدایی را نداشتم…

میخواستم خانم خانه ی خودم باشم…

میخواستم لباس های شیک بپوشم و برایش دلبری کنم…

برقصم…

و آزادانه…بدون ترس از کسی لمسش کنم…!

 

در را بعد از ناپدید شدنش ، روی هم چفت میکنم و برمیگردم…

از دالان رد میشوم و همینکه پرده را کنار میزنم ، جاهد را در حالی که زیرپوشش را بالا زده و کمرش را میخارد میبینم….

 

تا به خودم میجُنبم که قایم شوم ، او با یک چشم خواب آلود مرا میبیند و سرجایش میخکوب میشود….

 

پلکهایم را روی هم فشار میدهم…

لعنتی…

حالا میخواست ساعت سه صبح ، با صدای بلند جنجال به پا کند….

 

-شیرین….؟اونجا چه غلطی میکنی…؟

 

سعی میکنم خونسردی خودم را حفظ کنم…

قدمی سمت خانه برمیدارم و بی اعتنا به او که سرجایش خشکش زده بود ، میخواهم از کنارش رد شوم که بازویم را چنگ میزند…

 

برادر نفهم و غیرتی من…که بیست سال دارد…

دوسال از من بزرگتر است ، دائم برایم شر میتراشد…

حتی در مواقعی غیرتش را به بهای سودش ، از یاد میبرد:

 

_واسا ببینم…میگم کجا بودی…؟

 

بازویم را تکان میدهم تا از چنگ او رها شود ، اما محکم تر میفشارد و صدایش از آن حالت آهسته ، کمی بیشتر میشود:

 

_جواب منو بده…کدوم گوری بودی نصف شبی…؟

 

با سرکشی ، در آن هوای نیمه تاریک ، زُل میزنم در چشمایش:

 

_تو رو سننه…؟اومده بودم دسشویی که مثل همیشه آقا پرش کرده بود…!

 

پره های بینی اش را رو به بالا چین میدهد و ابروهایش در هم میروند:

 

_فکر کردی خرم…؟مُستراح اینجاست…تو راهرو چکار میکردی…؟؟؟؟دم در چه غلطی میکردی شیرین…؟؟

 

صدای قدمهایی به گوش میرسد…

خدا لعنتش کند…

حالا اگر جواد هم بیدار شود ، اوضاعم حسابی قاراشمیش میشود…

 

تنم را تکان میدهم و زیر لب ، می غُرَّم:

 

_چی میخوای از من…؟؟بگو و زودتر شرت رو کم کن…!

 

چشمانش برق میزنند…نگاهی به پشت سرم می اندازد و آهسته پچ میزند:

 

_آسیه…یه امانتی دارم ، دستش میرسونی….!

 

لبهایم را روی هم فشار میدهم و دستم را به زور از چنگش درمی آورم:

 

_الهی بمیری که همیشه منو تو مضیقه میزاری …

 

_چه خبرتونه بازم نصف شبی معرکه گرفتین…؟

1.5/5 - (2 امتیاز)

Check Also

رمان ویدیا جلد دوم پارت 46

رمان شوگار پارت ۳۳

شیرین با نگاهی یکه خورده و پوزخندی عیان سر بالا می آورد و داریوش قبل …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.