رمان سفر به دیار عشق

رمان سفر به دیار عشق پارت 20

3
(2)

ترس آبروت آلاگل رو ول کردی میخوای من رو خوشبخت کنی… منی رو که هیچوقت یه حرف عاشقونه درست و حسابی بهم نزدی… چه طور باورت کنم… تو به آلاگل همه اون چیزایی رو دادی که من لحظه به لحظه آرزوش رو داشتم… این نشونه ی چی میتونه باشه؟.. هان؟

غمگین نگام میکنه

-اومدی با ازدواج با من از من و خودت یه قربانی بسازی؟… بذار من روشنت کنم آقای راستین… من اون ترنم با آبروی سابق نیستم… از چهار سال قل تا آخر عمر کلی حرف پشت سر من بوده و در آینده هم خواهد بود… میدونی چرا؟… چون کسایی مثل بنفشه و امثال اون همه جا جار زدن که من گناهکارم.. اونقدر این حرف زبون به زبون چرخیده که دیگه آبرویی برای من نمونده.. اگه اومدی با من آبروی از دست رفتت رو به دست بیاری باید بگم مسیرت اشتباهه… بد بودن آما زود پخش میشه ولی وقتی بیگناهی آدما ثابت میشه هیشکی نمیگه ببین بیچاره بیگناه بود بلکه میان رو به روت اظهار دلسوزی میکنند و از پشت بهت خنجر میزنند و میگن حتما یه کثافتکاری ای کرده که کارش به اینجا کشیده…

سروش: تو هر جور باشی میخوامت.. خودم ازت حمایت میکنم.. هیچی برام مهم نیست… میخوام تکیه گاهت باشم

-احتیاجی ندارم.. الان دیگه به تکیه گاه احتیاجی ندارم… میخوای از چی حمایت کنی؟… آبرویی ریخته شده.. دلی شکسته شده… آرزویی به باد رفته.. خونواده ای از هم پاشیده شده… الان که دیگه کار از کار گذشته سینه سپر کردی و حرف از تکیه گاه بودن میزنی؟

شرمنده نگاش رو از من میگیره

-برو دنبال زندگیت پسر… زندگیه تو به من ربطی نداره فقط میگم برو پی دلت من چیزی ندارم که بخوام بهت بدم… حرف چشمام رو نادیده بگیر… من به خیلی چیزا عادت کردم از این بیشتر خارم نکن… با ترحمت بیشتر داغونم میکنی

سروش سرش رو با ناراحتی تکون میده و پشنش رو به من میکنه

سروش: اشتباهات زیادی کردم ترنم ولی همه شون رو جبران میکنم.. بهت ثابت میکنم… دوباره برمیگردم

با تموم شدن حرفش به سرعت از من دور میشه

– با چشمک یک ستاره عاشق شده بود

با ساده ترین اشاره عاشق شده بود

شب رفت و ستاره اش به فردا پیوست

افسوس که او دوباره عاشق شده بود

به دیوار تکیه میدم و رفتنش رو با چشمای بی تابم نگاه میکنم

-سروش رفتنت یه درده و موندنت هزار درد… دارم بین این همه تضاد و ندونستن دیوونه میشم

چشمام رو میبندم تا شاید برای یه لحظه هم که شده مزه ی آرامش رو بچشم

نمیدونم چقدر میگذره که با صدای بوق ماشینی از ترس تکون سختی میخورم و چشمام رو باز میکنم… با دیدن لبهای خندون مهران اخمام تو هم میره

-ترسیدم دیوونه

مهران: بپر بالا که میخوام یه نهار توپ مهمونت کنم

سوار ماشین میشم و میگم:میبینم که داری ناپرهیزی میکنی؟

ماشین رو به حرکت در میاره و میخنده

مهران: چه کنیم که ما مردا فداکار خلق شدیم… از روب دلسوزی هی واسه ی شما زنا ولخرجی کنیم

-برو بابا… تو که صبحونه ام به زور به خورد منه بدبخت میدی

مهران: پس اون همه چیزی که امروز تو شکمت خالی کردی چی بود؟

-یه دو سه تا لقمه نون و پنیر

مهران: یه دو سه تا لقمه نون و پنیر رو داشتی دو لپی میخوردی… تازه از بس پرخوری کرده بودی داشتی خفه هم میشدی

-یه چند تا لقمه نون و پنیر به من دادیا ببین چقدر منت میذاری

مهران: آره جون خودت… غذاهای قبلی رو هنوز باهات حساب نکردم

-پس اون غذاهایی که من درست کردم رو چی میگی؟

مهران: هومم… من که یادم نمیاد

-باشه… پس اگه فردا از غذا خبری نبود اعتراض نداریم

مهران:چـــی؟… من غلط بکنم خبر نداشته باشم… اصلا هر چی تو بگی همونه

-هرچی؟

مهران: اوهوم

-پس باید قبول کنی که شما مردا موجودات مستبد و از خودراضی ای هستین

مهران: کوفت… کی گفته؟

-من

مهران: اصلا هم این طور نیست.. موجودات به این نازنینی……….

-اینجور که معلومه فردا غذا نمیخوای

—–

مهران: کاملا حق با توهه ترنم جان… بنده خیلی بیا میکنم رو حرف شما حرف بزنم

میخندم و میگم: یعنی تا این حد از غذای رسوران فراری هستی؟

مهران: اوف… بیشتر از اینا

-خب برو خونه ی پدریت دستپخت مادرت رو بخور

مهران: حوصله ی غرغرای مادر ارجمند رو ندارم.. تا میرم اونجا یه چیزی کوفت کنم شروع میکنه به غرغر کردن که صد بار بهت گفتم زن بگیر تا از این سرگردونی خلاص بشی… قبل از اومدن تو کم کم داشتم به این فکر میکردم که برم از سوپوریه سر کوچه مون یه زن بگیرم تا از دست غذاهای رستوران خلاص بشم

-فکر نمیکنی اگه یه آشپز بگیری بهتر باشه

مهران با خوشحالی مشتی به فرمون میکوبه و میگه: ایول… آره همینه؟… خب بگو ببینم ماهی چقدر میگیری آشپز من بشی؟

چپ چپ نگاش میکنم

-بچه پررو

مهران: اونجوری نگاه نکن چشات ناجور بیریخت میشه ها

بی توجه به حرفش میگم: امیر کجا بود ندیدمش

مهران: رفت دن

💔سفر به دیار عشق💔, [۱۳.۰۸.۱۶ ۰۱:۱۲]
بال مامان… تا حالا حتما به خونه رسیدن

-مامانت کلید خونت رو داره؟… یه بار سرزده نیاد تو خونت

مهران: نگران نباش نداره… راستی ترنم برای آیندت تصمیمی گرفتی؟

-نه هنوز ولی اولین کاری که باید بکنم پیدا کردن یه کار درست و حسابیه

مهران: این که حله

-چه جوری؟

مهران: ماندانا از خیلی وقت پیش به من و امیر دستور استخدام جنابعالی رو داده بود… نمیخوای درس بخونی؟

-تو این وضعیت؟

مهران: مگه وضعیتت چه طوریه؟

-آخه

مهران: دیگه آخه و اما نداره… با خونه نشستن فقط خودت رو اذیت میکنی… هم درس بخون هم بیا سر کار

-باشه

مهران: آفرین دختر خوب.. دفترچه ی ارشد اومد برات میگیرم… جزوه ها و کتابایی رو هم که لازم داری واست جفت و جور میکنم

-آخه واست زحمت میشه

مهران: ضعیفه باز تو رو حرف من حرف زدی؟

میخندم و هیچی نمیگم

مهران: راستی این جور که از مانی شنیدم یه مدت کوتاه تو شرکت سروش کار میکردی

-اوهوم

مهران: مدارکت همنجاست

-آره

مهران: خودت میری میگیری یا یکی رو بفرستم؟

-نمیدونم… ولی مهران من یه قرارداد با سروش بسته بودم ممکنه نذاره از شرکتش بیرون بیام

مهران: نه بابا… فکر نکنم… نهایتش یه خسارت ازت میگیره که اون رو هم خودم متحمل میشم بعد از حقوقت کم میکنم… البته اگه میخوای همونجا کار کنی من مجبورت نمیکنم به شرکت من و امیر بیای

-نه… خودم هم ترجیح میدم از گذشته ام جدا بشم

با یه لحن جدی که خیلی ازش بعیده میپرسه: چرا؟

با تعجب نگاش میکنم

مهران: چرا میخوای گذشته ات رو فراموش کنی؟

لبخندی میزنم و نگام رو ازش میگیرم

-حرفام رو جدی نگیر مهران… من با همه خواستنم باز هم موفق نمیشم گذشته رو فراموش کنم

مهران: دوستش داری؟

چشمام رو میبندم و لبخند میزنم

-اوهوم… دیوونه وار

مهران: داری ناز میکنی؟

به سرعت چشمام رو از میکنم

-چی؟

مهران: چته بابا؟!… میگم داری ناز میکنی تا منتت رو بکشه

آهی میکشم

-ایکاش همین طور بود ولی این طور نیست مهران… واقعا نمیتونم قبولش کنم

مهران: چرا؟

-چون باورش ندارم… با هر حرفش میرم تو آسمونا سیر میکنم ولی فقط برای چند لحظه… میدونی چرا؟

مهران سرش رو به شونه ی ندونستن تکون میده

-چون فکر میکنم حسش ترحمه و عذاب وجدانه

مهران: شاید اشتباه فکر میکنی

-من مطمئنم مهران

مهران: سروش هم یه مدت به خیانتکار بودن تو اطمینان داشت… هیچوقت این طور با اطمینان حرف نزن… شاید همه چیز اونجور که به نظر میرسه نباشه

زیر لب زمزمه میکنم: آشفته و بی قرارمان کردی عشق، صد حرف و حدیث بارمان کردی عشق،فرجام تمام عاشقان معلوم است، بیهوده امیدوارمان کردی عشق

مهران: یه خورده چشمات رو ببند و استراحت کن… بهش احتیاج داری

-ممنونم مهران… بابت همه چیز

مهران: بخواب بچه… رسیدیم بیدارت میکنم

——–

&& سروش&&

با عصبانیت وارد شرکت میشه…منشی با دیدنش از جاش بلند میشه

منشی: سلام آقای راستین

سری برای منشی تکون میده… با اخمای درهم وارد اتاقش میشه و در رو محکم میبنده

-لعنتی باز هم راضی نشد

با حرص کت اسپرتش رو در میاره و روی مبل پرت میکنه

-خدایا چیکار کنم؟… یه هفته شد دو هفته هنوز نتونستم هیچ غلطی کنم

با حرص پشت میزش میشینه و مشتی به میز میکوبه

-دارم دیوونه میشم.. آخه دختر چرا به حرفام گوش نمیدی… آخه بذار این دهن بی صاحابم باز بشه بعد هی حرف آلاگل رو وسط بکش

با درموندگی ادامه میده: جدیدا هم که اصلا فرصت حرف زدن هم بهم نمیدی… دیگه خودم هم موندم چه غلطی باید بکنم؟

با صدای زنگ تلفن به خودش میاد… با بی حوصلگی جواب میده: بله؟

منشی: آقای راستین از شرکت تابان تماس گرفتن برای اون قرارداد….

-الان نه… بذارش برای یه وقت دیگه… هیچ تماسی رو هم وصل نکن و مزاحم نشو

منشی: اما…………

منتظر حرف منشی نمیشه و گوشی رو با عصبانیت روی تلفن میکوبه

-لعنتی.. لعنتی.. لعنتی.. ایکاش حداقل خیالم از جاش راحت بود

هفته ی پیش که جلوی در خونه ی ماندانا باهاش حرف زد دیگه موفق نشد درست و حسابی باهاش حرف بزنه

-چرا همیشه با اون پسره اینور اونور میره… نکنه منظورش از ساختن زندگیه جدید ازدواجشه

….

-احمق نشو سروش… اون دوستت داره

یه چیزی توی وجودش میگه: مگه تو دوستش نداشتی پس چرا با آلاگل نامزد کردی

-من احمق بودم

«شاید اون هم بخواد جواب حماقتهای تو رو با وارد کرد یه فرد جدید به زندگیش بده»

-اه… خفه شو… اصلا از کجا معلوم ترنم با اون پسره توی خونه تنهاست؟

با کلافگی از پشت میز بلند میشه به آرومی زمزمه میکنه: خدایا خود درگیری پیدا کردم

نگاهی به قراردادهای ترجمه نشده ی روی میز میندازه… اعصابش بیشتر خرد میشه

-این رو کجای دلم بذارم… آخه اشکان الان چه وق

💔سفر به دیار عشق💔, [۱۳.۰۸.۱۶ ۰۱:۱۲]
ت رفتن بود؟

خودش هم از این حرف شرمنده میشه… اشکان تا همین الان هم خیلی کمکش کرده بود… اگه برادرش تصادف نکرده بود هنوز هم تهران کنار سروش بود

-باید یه زنگ بزنم حال برادرش رو بپرسم… امان از دست تو دختر که حواس برام نمیذاری

صبح زود طبق معمول باز رفته بود نزدیک خونه ی مهران تا بتونه توی یه فرصت مناسب با ترنم حرف بزنه اما باز ترنم به همراه مهران سوار ماشین شد و حتی یه گوشه چشم هم بهش ننداخت

با صدای زنگ تلفن به خودش میاد

-اه… باید این دختره رو اخراج کنم… مثله اینکه حرف حساب سرش نمیشه… هر حرف رو باید هزار بار براش تکرار کنم

با حرص گوشی رو برمیداره و هیچی نمیگه

منشی با ترس میگه: آقای راستین شرمنده که دوباره……

با داد میگه: مگه نگفتم مزاحم نشو

منشی: به خدا من بی تقصیرم یه نفر اومده اصرار داره شما رو ببینه

چشماش رو میبنده و نفسش رو با حرص بیرون میده… سعی میکنه آروم باشه

-من بهت چی گفتم؟

منشی: باور کنید بهشون گفتم ولی گوششون بدهکار نیست

-نکنه انتظار داری من بیام پشت میزت بشینم و کارات رو بهت یاد بدم… اگه نمیتونی وظایفت رو درست انجام بدی به سلامت

منشی: نه آقا… فقط………..

-فقط چی؟!

منشی: فقط ایشون قبلا هم اومده بودن واسه ولی شما نبودین مثله اینکه ایشون خیلی عجله دارن

-نه مثله اینکه خیلی دلت میخواد اخراج بشی… همین حالا میری حسابداری

منشی: آقا…

دیگه به حرفای منشی گوش نمیده… میخواد تماس رو قطع کنه که در اتاقش به شدت باز میشه و با وارد شدن دختری به داخل اتاق دهنش از شدت تعجب باز میمونه

منشی: خانوم کجا میرین؟

-ترنم… تو… اینجا

منشی: آقای راستین باور کنید من بهشون گفتم…….

تمام عصبانیتش فروکش میکنه و آرامشی تمام وجودش رو دربرمیگیره

با لبخند میگه: مهم نیست… برو بیرون

منشی بهت زده نگاهی به ترنم و نگاهی به اون میکنه… شونه ای بالا میندازه و از اتاق خارج میشه

ترنم با اخم نگاش میکنه

-بالاخره اومدی؟

اخم ترنم پررنگ تر میشه

ترنم:آره اما نه به خاطر اون چیزی که تو فکر میکنی

-مهم نیست… مهم اینه که بالاخره اومدی؟

دستاش رو تو جیب شلوارش میکنی و آروم آروم به سمت ترنم حرکت میکنه

ترنم: من فقط اومدم که….

اجازه نمیده ترنم حرف بزنه

-ترنم تا کی میخوای به این رفتارت ادامه بدی؟

ترنم: متوجه ی منظورت نمیشم

دقیقا جلوی ترنم وایمیسته… بالاخره بعد از مدتها خود ترنم این فرصت رو به وجود آورد که بتونند باهم خلوت کنند… همیشه یا توی خیابون اون رو میدید یا جلوی خونه ی مهران… دستش به اندازه ی کافی باز نبود که بتونه ترنم رو مجاب کنه که به حرفاش گوش بده

-ببین ترنم مهم نیست چرا اومدی برای هر چیزی که اومدی میخوام یه امروز رو از خیرش بگذری و بذاری ما حرفامون رو با هم بزنیم

ترنم: کدوم حرف… ما حرفامون رو قبلا زدیم

– ترنم نذار بیشتر از این میونمون بهم بخوره.. من دوستت دارم خیلی بیشتر از قبل

————

————-

با کلافگی نگاهی به ترنم میندازه و ترنم بی تفاوت به حال خرابش ادامه میده: من واسه ی این حرفا نیومدم من فقط اومدم مدارکم رو بگیرم و برم

چنان اخماش تو هم میره که حرف تو دهن ترنم میمونه و از ترس یه قدم به عقب میره

– تو چی گفتی؟

ترنم آروم زمزمه میکنه: میخوام برم سرکار به مدارکم احتیاج دارم

اخماش بیشتر تو هم میره

با لحن خشنی میگه: اونوقت کجا؟

ترنم آب دهنش رو قورت میده و میگه: اینش دیگه به خودم مربوطه

یاد حرفهای اشکان میفته…. وقتی اشکان رو برای تحقیق در مورد مهران فرستاد فهمید که مهران و امیر قراره با هم دیگه شرکتی رو تاسیس کنند… نکنه…

ترنم که سکوتش رو میبنه میگه: مدارکم رو میدی دیگه؟

با تمام وجودش ترس از دست دادن ترنم رو تجربه میکنه… چند قدم از ترنم فاصله میگیره و سعی میکنه خونسرد باشه…

-نه

همونجور که داره از ترنم دور میشه زیر لب آهسته طوریکه فقط خودش بشنوه زمزمه میکنه: خودت خواستی کوچولو

پشت میزش میشینه و خودش رو الکی مشغول کار نشون میده

ترنم: چی؟

با جدیت میگه: دلیلی برای تکرار حرفم نمیبینم

ترنم بهت زده بهش زل میزنه… سکوت ترنم که میبینه با تحکم میگه:برو پشت میزت بشین الان به منشی میگم کارات رو بیاره

ترنم:چــــی؟

سرش رو پایین میندازه و دوباره خودش رو مشغول کار نشون میده

-چیز به خصوصی نگفتم… فقط گفتم برو پشت میزت بشین و وظایفت رو انجام بده… مثله اینکه یادت رفته یه قراردادی با من داشتی

ترنم: نه یادم نرفته ولی مثله اینکه تو یادت رفته چه جوری مجبورم کردی اون قرارداد مسخره رو امضا کنم

همونجور که سرش پایینه به زور جلوی لبخندش رو میگیره… خوب یادش میاد از چه ترفندی استفاده کرد فقط پشیمونه که چرا قرارداد رو یکساله کرده ایکاش مدت زم

💔سفر به دیار عشق💔, [۱۳.۰۸.۱۶ ۰۱:۱۲]
انیش رو بیشتر میکرد

-من که یادم نمیاد.. بهتره وقت من رو نگیری و به کارات برسی

ترنم: سروش؟!

دلش میلرزه… سرش رو بالا میاره و ناخودآگاه میگه: جانم؟

ترنم حرفش رو نادیده میگیره و ادامه میده: تمومش کن… این مسخره بازی رو تموم کن… من دوست ندارم اینجا کار کنم

شونه ای بالا میندازه و میگه: ولی مجبوری

ترنم: اصلا هم مجبور نیستم… من خسارتت رو میدم

-متاسفم… من خسارت نمیخوام… تو باید برام کار کنی

ترنم: یه کاری نکن از طریق قانون وارد عمل بشم… همیشه یه راهی واسه ی فسخ معامله هست

-یادت نره خانومی تو اون قرارداد ذکر شده تا یه مترجم درست و حسابی واسه شرکت پیدا نشده حق رفتن نداری… حتی اگه مدت یک ساله ات تموم بشه تا پیدا نشدن یه مترجم باید بمونی… بماند که هنوز یک سال هم نشده که اینجا اومدی

ترنم: حرف مفت نزن… من خودم اشکان رو با تو دیدم… میدونم مترجم داری

با شنیدن این حرف نفس تو سینه اش حبس میشه.. نکنه فهمیده من اشکان رو تو اون شرکت فرستاده بودم

ترنم: این رو هم خوب میدونم آقای رمضانی اشکان رو واسه شرکتت فرستاد… من و اشکان قبلا با هم همکار بودیم

خوشحال از اینکه ترنم در مورد اینکه اشکان دوستشه چیزی نفهمیده دوباره خونسردیش رو به دست میاره و میگه: مترجم اصلیه شرکت تو هستی… در نبود تو موقتا اشکان رو آورده بودم که اون هم یه هفته قبل به خاطر مسائلی شخصی زندگیش مجبور شد بره

ترنم: سروش چرا اذیتم میکنی؟

یکم لحنش رو ملایمتر میکنه: اذیتت نمیکنم عزیزم… تو باید اینجا کار کنی.. پیش خودم

ترنم: بایدی در کار نیست

-خوب میدونی که هست

-بابا نمیخوام.. مگه زوره

دوباره عصبانی میشه: آره زوره… حالا هم برو به کارات برس تا اون روی من بالا نیومده

————–

ترنم با خشم به سمت در میره و میگه : اصلا اون مدارک ارزونیه خودت… مهران و امیر بدون مدرک هم قبولم دارن

با شنیدن این حرف کنترلش رو از دست میده

از بین دندونای کلید شده میگه: پس حدسم درست بود

قبل از اینکه ترنم به در برسه جلوی راهش رو سد میکنه

با صدای تقریبا بلندی میگه: تو چی گفتی؟

ترنم با ترس میگه: چته؟… چرا اینجوری میکنی؟

به بازوهای ترنم چنگ میزنه تا اجازه دور شدن رو بهش نده

-گفتم چی گفتی؟

ترنم با صدایی که سعی میکنه نلرزه اما چندان هم موفق نیست میگه: گفتم اون مدارک ارزونیه خودت

از لحن مظلوم ترنم دلش زیر و رو میشه و ناخواسته اون رو تو بغل خودش میکشه

ترنم: چیکار میکنی؟… دیوونه شدی؟

سر ترنم رو به سینه اش میچسبونه

-آره.. خیلی وقته

تو دلش جمله اش رو ادامه میده: دیوونه ی تو

ترنم با مشت به سینه اش میکوبه

ترنم: ولم کن دیوونه

بی توجه به حرف ترنم سرش رو تو گودی گردن ترنم فرو میکنه و به آرومی عطر تن ترنم رو با همه ی وجودش استشمام میکنه… شال ترنم از این همه تقلا روی شونه هاش میفته

-هیس… آروم بگیر بچه… من بهت اجازه نمیدم هیچ جایی به جز اینجا کار کنی… زور بیخود نزن

ترنم: ولم کن لعنتی

با شیطنت میگه: مگه جات بده؟

ترنم: سروش تو رو خدا ولم کن

نفس عمیقی میکشه و بی توجه به تقلا و سر و صدای ترنم توی دلش میگه: خدایا شکرت که از من نگرفتیش.. نمیدونم واقعا چه جوری میتونستم بی ترنم دووم بیارم.. خیلی سخت بود… دلش برای سیاوش میسوزه

ترنم خسته از تقلا میگه: داری کمرمو میشکونی

بوسه ی آرومی به سر ترنم میزنه و محکم تر از قبل اون رو به خودش میچسبونه

ترنم: سروش با توام

-الان چند تا قرارداد میلیاردی توی دست دارم

ترنم: خب به من چه؟

-اگه نپری تو حرفم ربطش به تو رو هم روشن میکنم

-داشتم میگفتم چند قرارداد چند میلیاردی دارم که اگه جنابعالی مثله یه دختر خوب به وظایفت عمل نکنی من رو متحمل ضرر بزرگی میکنی

ترنم:ولم کن.. اه… وقتی من نبودم چیکار میکردی حالا هم همون کار رو کن

-وقتی تو نبودی یه مدت اشکان بود اما الان که اشکان نیست و تو هم که تو این دو هفته خوب استراحتت رو کردی باید سر کارت برگردی

بعد با شیطنت ادامه میده: نمیخوای که من هم از راه قانون وارد عمل بشم… فکرش رو کن خسارت میلیاردی اون قراردادها رو میخوای چه جوری جور کنی؟

ترنم: داری تهدیدم میکنی؟

میخنده و آروم پوست گردن ترنم رو با انگشتاش لمس میکنه

-نه… فقط دارم با زبون خودت باهات حرف میزنم

ترنم سرش رو عقب میکشه و میگه: اه.. ولم کن

خندش شدیدتر از قبل میشه

-دوستت دارم خیلی زیاد… نمیذارم دست کسی بهت برسه… هر چقدر که دوست داری تقلا کن ولی آخرش مال خودمی

ترنم: تو… تو…. تو…. اه

-حرص نخور خانوم خانوما… زشت میشی اونوقت نمیام بگیرمتا

ترنم: چه بهتر

یه خورده ترنم رو از خودش دور میکنه و محو صورت ترنم میشه… عجیب دلتنگ این دو تا چشم خشمگین بود

ترنم ناامید از رهای

💔سفر به دیار عشق💔, [۱۳.۰۸.۱۶ ۰۱:۱۲]
ی میگه: سروش ولم کن.. اصلا من هیچی نمیخوام بذار برم

-شرط داره؟

ترنم: سروش دیگه داری پررو میشیا

-اون رو که بودم.. یادت نیست؟

ترنم باز شروع به تقلا میکنه از این همه سر و صدایی که ترنم راه انداخته خندش میگیره با یه حرکت سریع دوباره اون رو به خودش میچسبونه

با یه دستش به آرومی چونه ی ترنم رو بالا میاره و به لباش خیره میشه

به یا قدیما لبخندی رو لباش میشینه… ناخودآگاه به یاد گذشته ها کم کم به سمت صورت ترنم خم میشه

ترنم: سروش به خدا اگه…….

هنوز حرف ترنم تموم نشده که لباش رو لبای ترنم میشینه و بعد از مدتها بالاخره موفق به چشیدن طعم آشنای لبای عشقش میشه… بدون اینکه خودش بفهمه چشماش بسته میشن… مشتایی که ترنم به سینه اش میکوبه لحظه به لحظه بیشتر میشن ولی اون با یه دست دستای ترنم رو مهار میکنه و به آرومی به کارش ادامه میده… بدون اینکه بخواد لحظه به لحظه حریص تر میشه و با خشونت بیشتری به کارش ادامه میده… نمیدونه چقدر گذشته ولی به آرومی چشماش رو باز میکنه و با اکراه لباش رو از لبای ترنم جدا میکنه

از نفس نفس زدنای ترنم لبخندی رو لباش میشینه و از اشکایی که صورت عشقش رو خیس کردن دلش میگیره ولی حس میکنه چاره ای نداره… میترسه با کوچیکترین تعللی ترنم رو از دست بده.. باید همه ی سعیش رو برای به دست آوردن دوباره ی بکنه… توی اون پنج سال اون هر وقت میخواست ترنم در دسترسش بود الان نمیتونه اون رو دور از خودش تجسم کنه

همین که ترنم نفسی تازه میکنه با داد میگه: وحشی.. عوضی.. خودخواه… تو پست ترین آدم روی زمینی

چشماش میخندن… بی توجه به داد و بیداد ترنم دوباره خم میشه

ترنم: سروش نکن… من دیگه زنت نیستم لعنتی

-مسئله ای نیست… دوباره زنم میشی

ترنم سعی میکنه ازش فاصله بگیره که اجازه چنین کاری رو بهش نمیده و بوسه ی آرومی به پیشونیش میزنه

-چیکار میکنی؟

ترنم با ناراحتی میگه: چی رو؟

-خودت میمونی یا با زور وارد عمل بشم

ترنم: خیلی خودخواهی

-میدونم… نگفتی چیکار میکنی؟

ترنم: من که میدونم همه ی اینا جز نقشته… میخوای من رو اینجا موندگار کنی

-خب حالا که میدونی پس این رو هم فراموش نکن که من برای به تو رسیدن هر کاری میکنم… من میخوام خیلی چیزا رو بهت ثابت کنم

ترنم: برای من مهم نیست سروش… من به آخر خط رسیدم.. نهایتش اینه که بر علیه من شکایت کنی دیگه

-فکر نکنم راضی بشی بر علیه مهران و امیر هم شکایت کنم.. راضی میشی؟

ترنم: چی؟

-وقتی هنوز قراردادت با شرکت من تموم نشده حق نداری جایی کار کنی… وقتی برادر و شوهر دوستت با دونستن این موضوع بهت کار بدن و باعث ضرر من بشن من میتونم خیلی کارا کنم… نمیتونم؟

ترنم: تو این کارو نمیکنی… هیچ جای دنیا به خاطر این چیزا نمیان بر علیه یه شرکت دیگه شکایت کنند

-اوهوم… نهایتش اینه که اونا تبرئه بشن ولی با شکایت منی که تو این همه سال برای خودم آدمی شدم اعتبار شرکت نوپای اونا زیرسوال میره

ترنم: خیلی پستی

-بعدا هم میتونی از این چیزا نثارم کنی

ترنم: سروش آخه تو چی میخوای؟

-میخوام پیش خودم باشی و زنم بشی

ترنم:خیلی رو داری… خیلی…

شونه ای بالا میندازه و میگه: هر جور دوست داری فکر کن

ترنم: خدایا دارم از دست این دیوونه من هم دیوونه میشم.. حداقل ولم کن

-من راحتم

ترنم: من ناراحتم

بی توجه به حرف ترنم میگه: خب چیکار میکنی؟

ترنم: اول ولم کن

-نشد دیگه خانوم خانوما

ترنم: میمونم بابا… ولم کن…

لبخندی رو لباش میشینه و میگه: آفرین خانوم کوچولوی خو……

هنوز حرفش تموم نشده که در اتاقش باز میشه و منشی وارد اتاق میشه… با ورود ناگهانیه منشی چنان دادی میزنه که ترنم هم از ترس چشماش رو میبنده

-این چه طرز وارد شدنه

ترنم سعی میکنه از آغوشش بیرون بیاد ولی اجازه نمیده

-برو بیرون… اخراجی

منشی بهت زده نگاهش بین ترنم و رئیس بداخلاقش میچرخه

بلندتر از قبل میگه: نشنیدی چی گفتم… بیرون

ترنم ترسیده و متعجب به رفتار سروش نگاه میکنه… هیچوقت سروش رو اینجوری ندیده بود به جز یه بار… اون هم شب نامزدی مهسا… از یادآوری ماجرای ته باغ لرزی تو بدنش میشینه که از چشمای تیزبین سروش دور نمیمونه

با صدای بسته شدن در ترنم به آرومی میگه: میذاری برم؟

-کاریت ندارم عزیزم

ترنم با بغض میگه: میخوام برم

با ملایمت ترنم رو تو آغوشش میگیره و میگه: هیس… از من نترس خانومی.. من که کاریت ندارم

—————-

به آرومی ترنم رو به سمت مبل وسط اتاق هدایت میکنه و مجبورش میکنه بشینه… از دست خودش عصبانیه که جلوی ترنم نتونست خودش رو کنترل کنه و تمام عصبانیتش رو سر منشی خالی کرد

یه لیوان آب میریزه… چند تا قند هم از قندون روی میزش برمیداره و با آب ترکیب میکنه… به سمت ترنم میره و لیوان آب قند رو ج

💔سفر به دیار عشق💔, [۱۳.۰۸.۱۶ ۰۱:۱۲]
لوش میگیره

ترنم: نمیخورم

-بخور

ترنم: چرا زور میگی… دیگه آب قند خوردن که دست خودمه

خندش میگیره ولی جلوی خودش رو میگیره… روی دسته ی مبلی که ترنم روش نشسته میشینه و آب رو جلوی دهنش میگیره

-باید بخوری

وقتی هیچ عکس العملی از ترنم نمیبینه با شیطنت ادامه میده: اصلا دهنت رو باز کن خودم زحمت خوروندن آب قند رو هم میکشم

ترنم با حرص لیوان رو از دستش میگیره که باعث میشه یه خورده از آب قند روی لباس ترنم بریزه اما ترنم بی تفاوت تمام آب قند رو یکسره سر میکشه

-خوبه نمیخواستی بخوریا اگه باز خواستی تعارف نکن

ترنم: لیوان رو روی میز میذاره و بلند میشه

با دستپاچگی از روی دسته مبل بلند میشه

-کجا؟!

ترنم: کجا رو دارم برم؟… خونه دیگه

اخماش تو هم میره

-حالت خوبه ترنم… من این همه حرف زدم که آخرش راهتو بگیری و بری؟… لازمه دوباره حرفامو تکرار کنم؟

ترنم با خشم نگاش میکنه و میگه: نه آقا.. لازم نیست.. من که قبول کردم اینجا کار کنم دیگه از جونم چی میخوای؟

با این حرف ترنم اخماش باز میشه

-خب.. پس اگه قبول کردی باید کارت رو هم از امروز شروع کنی دیگه

ترنم: از امروز؟

-پس از کی؟… تا همین الان هم کلی کارام عقب افتاده… میدونی چند روزه اشکان نیست… یالله برو پشت میزت الان میرم متنا رو بیارم

ترنم:اما…

-دیگه اما و آخه نداره

بدون اینکه به ترنم اجازه حرف زدن بده با خوشحالی از اتاق خارج میشه…

زمزمه وار میگه: پیشی کوچولو فکر کردی میذارم جای دیگه کار کنی؟… فقط همینم مونده با این همه دفتر و دستک عشقم رو بفرستم تو دهن گرگ… مگه اینکه من مرده باشم که اجازه بدم بری تو یه شرکت دیگه

نگاهی به اطراف میندازه.. منشی رو نمیبینه

-باید به فکر یه منشی جدید باشم

کلی متن و قرارداد که برای ماه های آینده هم هست برمیداره و با شیطنت میگه: محاله بذارم از چنگم در بری کوچولو

بعد از اینکه مطمئن شد چیزی جا نمونده به سمت در حرکت میکنه

*****

&&ترنم&&

ته دلم یه جوریه… از یه طرف دلم میخواد تا میتونم از این جا دور شم و از یه طرف هم دوست دارم برای همیشه نزدیک سروش باشم… با دستم به آرومی لبم رو لمس میکنم…

چشمام ناخودآگاه بسته میشن و لبخندی رو لبم میشینه….بعد از مدتها دوباره طعم لباش رو چشیدم… با تمام مقاومتم ولی خوب میدونم بازنده ی واقعی خودم هستم… من در بدترین شرایط هم نتونستم ازش متنفر بشم چه برسه به الان که در چند قدمیه من سروش مهربون گذشته ها رو دارم…کی رو داری گول میزنی ترنم

آهی میکشم و میگم: تو فکر کن خودم رو

تو که میدونی دوستش داری پس این کارات برای چیه

-وقتی باورش ندارم چیکار کنم… دست خودم که نیست… حس میکنم حالا که آلاگل رو از دست داده اومده طرف من… اون هم از روی ترحم و دلسوزی

….

–خدایا دارم دیونه میشم… چرا هیچ چیز اونجوری که من میخوام پیش نمیره

معنای رفتارا و زورگوییهاش رو درک نمیکنم… من خودم به اندازه ی کافی داغون هستم این نزدیکی وقتی آخرش به هیچی ختم میشه داغون ترم میکنه… من میخواستم همه سعیم رو کنم که از گذشته ها فاصله بگیرم اما با وجود کار در شرکت سروش چطور میتونم؟… بماند که هنوز هم نتونستم مهرش رو از دلم بیرون کنم

———-

یاد اذیت و آزارای امروزش که میفتم عجیب از دستش حرصی میشم… تو عمرم از دست هیچکس این همه حرص نخورده بودم

با حرص پام رو تکون میدم و زیر لب رو فحش بارونش میکنم

-بیشعور احمق… باز هم بهم زور میگه… منو بگو که فکر کردم آدم شده ولی اینجور که معلومه اشتباه میکردم.. این آقا همه رو مثله خودش دیوونه میکنه ولی محاله آدم بشه

سروش: واسه خودت چی میگی؟.. یه خورده بلندتر بگو من هم بشنوم

با دیدن سروش و یه عالمه برگه مرگه ی تو دستش دهنم از شدت تعجب باز میمونه

سروش میخنده و میگه: مواظب باش مگس نره تو حلقت

چشم غره ای بهش میرم و میگم:اینا چین؟

سروش نگاهی به برگه ها میندازه و میگه: کارای عقب افتاده ی تو

-چـــی؟

سروش: میدونم زیاده ولی تقصیر خودته باید زودتر میومدی اما از اونجایی که من رئیس مهربونیم خودم بهت کمک میکنم

-تو چی داری میگی؟… این همه متن رو من چه جوری ترجمه کنم؟

ابرویی بالا میندازه و میگه: اضافه کاری عزیزم… با اضافه کاری

اخمام تو هم میره… صورتم رو جمع میکنم و میگم: تو دیوونه شدی سروش.. تو دیونه شدی… هر چی کار عقب افتاده و نیمه تموم از قبل داشتی رو گذاشتی به پای منه بدبخت.. من نهایت نهایتش در روز فقط چند صفحه میتونم ترجمه کنم

سروش: عیبی نداره… الویت بندی کردم… اول مهمترا رو ترجمه میکنی بعد میرسی به بقیه… بعدازظهرا هم خودم میمونم تا به کارت برسی اگه به شب برخوردی خودم میرسونمت

-نه… خوشم میاد که خوب واسه خودت برنامه چیدی… مظلوم گیر آوردی؟…من نم

💔سفر به دیار عشق💔, [۱۳.۰۸.۱۶ ۰۱:۱۲]
یتونم این همه کار رو قبول کنم باید به عرضت برسونم که بنده اصلا نمیتونم واسه ی اضافه کاری بمونم

برگه ها رو روی میز من میذاره و با اخم میگه: اونوقت میتونم بپرسم چرا؟

-نه خیر… به خودم مربوطه

سروش: پس نمیتونم کمکی بهت کنم… به خاطر مرخصیه زیادی که بهت دادم باید کم کاریهات رو جبران کنی

-سروش

دو تا برگه با متن کوتاه واسه خودش برمیداره و به طرف میزش میره

با مسخرگی میگه: خب از اونجایی که خیلی هوات رو دارم من این متنای بلند رو تجربه میکنم بقیه هم ماله تو

-نه بابا… یه بار خسته نشی

سروش: خسته که میشم ولی چه کنم که دلم نمیاد دست تنها به امان خدا ولت کنم

-سروش تو رو خدا تمومش کن… من نمیتونم اضافه کاری کنم

با جدیت میگه: خیلی هم میتونی… رو حرف من حرف نزن

-لعنتی میگم نمیتونم… من این روزا سرم شلوغه

با کنجکاوی میگه: مگه چیکار میکنی؟

وقتی جوابی از جانب من نمیشنوه خودش رو مشغول کار نشون میده و ادامه میده: اگه میخوای هوات رو داشته باشم باید بهم بگی دیگه خودت میدونی؟

آهی میکشم و خسته از این همه کشمکش میگم: من میخوام واسه کنکور ارشد درس بخونم وقت زیادی هم برام نمونده

با تعجب سرش رو بالا میاره

سروش: واقعا؟

-اوهوم

سروش: اینکه خیلی خوبه

ناخودآگاه لبخندی رو لبم میشینه و میگم: آره… مهران کتابا و جزوه های موردنیازم رو برام جمع و جور کرده.. چند روزی میشه که خوندن رو شروع کردم

با شنیدن حرفم چشماش رو ریز میکنه و میگه: مهران؟!

-اوهوم

با لحن خشنی میگه: این جناب مهران کی باشن که اینقدر به فکر جنابعالی هستن

تازه به خودم میام… من اصلا چرا دارم این حرفا رو به سروش میزنم

-تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن

سروش: که اینطور…. باشه کوچولو پس باید بهت بگم که تنها کمکی که میتونم بهت بکنم اینه که دفتر دستک رو بیاری همین جا و تو وقتای بیکاری اینجا درس بخونی

اصلا باورم نمیشه که این سروش همون سروشی باشه که پنج سال باهاش نامزد بودم… دلم میخواد از دستش سرم رو به دیوار بکوبم

بی توجه به سروش با بی حوصلگی پشت میز میشینم و یکی از برگه های بلند بالا رو برمیدارمو شروع به کار میکنم

————–

با صدای زنگ گوشیم به خودم میام… نگام به صفحه ی گوشی میفته… با دیدن اسسم مانی لبخندی رو لبام میشینه

سریع جواب میدم: سلام مانی

ماندانا: سلام و درد.. سلام و زهرمار… این بود از زود اومدنت

اوه… جواب اینو چی بدم

-اوم… ماندانا…….

ماندانا: حرف نزن… که حسابی ازت شاکی ام… فقط بگو کجایی تا مهران رو بفرستم دنبالت

-به اون بدبخت چیکار داری؟… کارم تموم بشه میام

ماندانا: ترنم الان کجایی؟

نگام تو نگاه سروش گره میخوره

ناخودآگاه میگم: شرکت سروش

از این حرف من بخندی رو لبای سروش کیشینه که مصادف میشه با جیغ بلند بالای مانی

ماندانا: چــــی؟… من فرستادمت بری مدرکت رو بگیری… تو هنوز اونجا چه غلطی میکنی؟

صدام رو پایین میارم و خیلی مختصر و با کلی سانسور طوری که سروش نشنوه ماجرا رو برای ماندانا تعریف میکنم… هنوز حرفم تموم نشده که ماندانا میگه: یعنی باید بگم خـــاک… تو خجالت نمیکشی ترنم… اون همه بلا سرت آورده باز داری تو شرکتش کار میکنی

-خب میگی چیکار کنم؟

ماندانا: باید یکی میزدی تو دهنش و میگفتی گم شو آشغال… من بمیرم هم برات کار نمیکنم… پسره ی بیشعوره آشغال تازه تهدیدت هم میکنه.. اصلا گوشی رو بده دستش چند تا فحش بارش کنم دلم خنک شه

-هیس… مانی.. اینقدر بلند حرف نزن.. میشنوه

ماندانا: به جهنم… ترنم بخوای باز خنگ بازی در بیاری من میدونم و توها

آهی میکشم و هیچی نمیگم… صدای امیر رو از پشت خط میشنوم

امیر: ماندانا چی شده؟

ماندانا: هیچی خانوم رو فرستادم بره اون مرتیکه ی یالغوز رو سوسک بکنه… پاش رو تو شرکت نذاشته اون سروش بیشرف موندگارش کرده

امیر: نه بابا

ماندانا: حسابش رو میرسم… الو… ترنم

-چیه؟

ماندانا: همین الان مهران رو میفرستم… تو که عرضه نداری تنهایی حقت رو بگیری ناچارم خودم وارد عمل بشم و برات نیرو بفرستم

خندم میگیره

-مانی… تمومش کن… هنوز که چیزی نشده

ماندانا: چیزی نشده؟… تعارف نکن ترنم جان… هر غلطی دلش میخواست کرد تو هم مثل یه موش ترسو فقط نیگاش کردی… آماده شو مهران میاد دنبالت

یاد حرفای سروش میفتم… نکنه واقعا واسه ی امیر و مهران مشکلی ایجاد کنه… روم هم نشد به ماندانا بگم سروش اینجوری هم تهدیدم کرده

-بیخودی مزاحم مهران نشو ماندانا… فکر نکنم چیزی درست بشه

ماندانا: جنابعالی خفه شو… همه چیز رو بسپر به من… همین مظلوم بازیا رو درآوردی که آخر و عاقبتت اینه دیگه… اگه به تو باشه لابد میری دست سروش رو هم میبوسی و ازش به خاطر اشتباهات نکرده طلب بخشش میکنی

-اما

💔سفر به دیار عشق💔, [۱۳.۰۸.۱۶ ۰۱:۱۲]
آخه مهران…..

اجازه نمیده هیچی بگم

ماندانا: حرف رو حرفم نیار… منتظر تو و مهران میمونم با هم نهار بخوریم

بعد بدون هیچ حرفی تماس رو قطع میکنه… نگام به سمت ساعت کشیده میشه… اوه ساعت یکه

صدای سروش رو میشنوم که با حرص میگه: بیخودی به ساعت نگاه نکن… کلی کار عقب افتاده داری… نهار رو سفارش میدم همینجا غذا میخوریم

چشمام رو از ساعت میگیرم و نگاهی به قیافه ی برزخی سروش میندازم… این یکی رو کجای دلم بذارم

با لحن سردی میگم: لازم نیست… فکر کنم برای امروز دیگه کافی باشه

سروش: اون رو من تشخیص میدم خانوم خانوما… راستی بهت یاد داد ندادن تو محل کار نباید زیاد با تلفن حرف بزنی

با تموم شدن حرفش صدای زنگ گوشیه من دوباره بلند میشه

چپ چپ نگام میکنه… بدون اینکه نگام رو از سروش بگیرم و نگاهی به صفحه ی گوشی بندازم دوباره جواب میدم

-بله؟

مهران: ترنم، ماندانا چی میگه؟

آهی میکشم و میگم: بیخیال مهران

اخمای سروش بیشتر توهم میره… دردش رو میفهمم ولی کاری نمیتونم براش کنم… مهران و امیر و ماندانا خیلی بهم لطف کردن در صورتی که سروش در بحرانی ترین شرایط زندگی تنهام گذاشت… نمیتونم به خاطر کسی که در حال حاضر هیچ نسبتی با من نداره قید بهترین دوستام رو بزنم

مهران: یعنی چی بیخیال… وقتی دلت نمیخواد نمیتونه مجبورت کنه؟

از جام بلند میشمو از مقابل چشمای ریز شده سروش میگذرم… همینکه از اتاق بیرون میرم میگم: مهران من جلوی سروش بودم نمیتونستم راحت حرف بزنم

مهران: که اینطور… خب بگو ببینم چی شده؟

-هیچی… میگه تا قراردادت تموم نشده حق نداری بری

مهران: خب خسارتش رو میدی

-قبول نمیکنه… میگه فعلا مترجم در دسترسم نیست

مهران: خودم میام باهاش صحبت میکنم… الان تو راهم…

-نمیدونم چی بگم ولی فکر نکنم قبول کنه

مهران: تو حرص و جوش نخور من درستش میکنم

میخندم و میگم: ممنون

مهران: قابل شما رو نداره جوجه کوچولو

-از دست تو.. راستی مهران دکتر رفتی؟

مهران: نه بابا.. دکتر چیه؟

اخمام تو هم میره

-مگه نگفتم یه سر برو دکتر… حال و روزت صبح خوب نبود.. همین الان هم صدات گرفته

مهران: یه سرماخوردگیه مختصر که این حرفا رو نداره… من دارم رانندگی میکنم خانومی وقتی دیدمت در مورد این مسئله باهات صحبت میکنم

-باشه

مهران: پس بیا پایین منتظرم باش…. من اومدم سریع میرم با سروش حرف میزنم و بعد میریم

-آخه نمیشه

مهران: چرا؟

-چون گیر داده کلی کار عقب افتاده دارم که باید انجام بدم.. میخواد نهار هم سفارش بده تا تو شرکت بخورم

مهران ریز میخنده

-کوفت

مهران: اینجور که معلومه خیلی ازش میترسیا

-مهران

مهران: چه حسابی هم ازش میبری کوچولو… خب یه خورده هم از منه بدبخت حساب ببر… عقده ای میشما

-اه.. مهران.. الان وقت مسخره بازیه.. من حرص میخورم تو این حرفا رو میزنی

میخنده

-چرا میخندی؟

مهران: بعدا میفهمی کوچولو… برو به کارت برس نزدیک شرکتم

-باشه

با قطع کردن تماس ته دلم یه جوری میشه… نمیدونم چرا تمام عهدام رو با خودم و خدای خودم رو فراموش کردم و دوباره دلم میخواد نزدیک سروش باشم

چشمام رو میبندم و با خودم میگم: تو میتونی ترنم.. تو میتونی

سروش: اگه حرفای مهمتون تموم شد به بنده افتخار بدین و وارد اتاق بشین

با صدای بلند سروش از ترس چشمام رو باز میکنم… دستم رو روی قلبم میذارم و با اخم میگم: این چه وضعه اومدنه… سکته کردم از ترس

با عصبانیت میگه: بهتره بری بقیه ی کارات رو انجام بدی وگرنه محاله حتی اجازه بدم شب هم پات رو از شرکت بیرون بذاری

خسته از این همه هیاهو به اتاق برمیگردم و بقیه کارم رو از سر میگیرم

💔سفر به دیار عشق💔, [۱۴.۰۸.۱۶ ۰۱:۰۷]
نمیدونم چقدر گذشته ولی با شنیدن چند ضربه به در سرم رو بالا میگیرم و به سروش نگاه میکنم… با خونسردیه تمام پشت میزش نشسته و بدون هیچ ابایی به من زل زده… انگار اصلا متوجه ی هیچ کس و هیچ چیز نیست

دوباره چند ضربه به در خورده میشه

با اخم نگاش میکنم و به در اشاره میکنم

سروش: چی؟

-معلومه حواست کجاست؟.. در میزنند

سروش: خب بزنند.. تو چرا حرص میخوری؟

دوباره چند ضربه به در میخوره

سروش: بفرمایید

در باز میشه و بعد از چند لحظه هیکل مهران جلوی در نمایان میشه

سروش با دیدن مهران اخماش تو هم میره.. چنان نگاه تندی به من میندازه که نگام رو ازش میگیرم و به مهران زل میزنم

مهران: میتونم چند لحظه ای وقتت رو بگیرم

سروش فقط سری تکون میده و هیچی نمیگه… حتی از جاش بلند هم نمیشه

مهران سر میچرخونه و با دیدن من با مهربونی لبخند میزنه… از دیدن لبخندش آرامش عجیبی سر تا سر وجودم رو پر میکنه

سروش: اگه دیدزدنتون تموم شد بهتره زودتر بریم سر اصل مطلب

مهران با حرف سروش لبخندش عمیق تر میشه و ابرویی بالا میندازه… بدون تعارف روی یکی از مبلا میشینه و میگه: خب آره.. برای دید زدن به اندازه ی کافی وقت دارم الان برای کاره دیگه ای خدمت رسیدم

از این حرف مهران خشکم میزنه… سروش مثله برج زهرمار نگاش بین من و مهران میچرخه

سروش: پس زودتر حرفت رو بزن و زحمت رو کم کن

مهران: فکر کنم یه آشناییه کوچیکی از قبل با همدیگه داریم

سروش: بعله.. قبلا حضور مبارکتون رو زیارت کردم

مهران بدون اینکه ناراحت بشه میگه:پس الان هم باید خوب بدونی که اومدنم به اینجا بی ربط با ترنم نیست

از این همه جبهه گیری دهنم باز میمونه

سروش: منظورت همون خانوم مهرپروره دیگه

مهران: شاید برای تو و خونوادت خانوم مهرپرور باشه ولی برای من و خونواده ی من ترنمه…گذشته از این حرفا من الان برای چیز دیگه ای اومدم اینجا و اون هم گرفتن مدارک ترنمه

سروش با حرص میگه: چرا این همه زحمت کشیدی.. میگفتی برات بفرستم

مهران طبق معمول با شیطنت میگه: شماره تلفن شرکتت رو نداشتم وگرنه حتما زنگ میزدم

سروش با عصبانیت مشتی به میز میزنه و میگه: من رو مسخره میکنی

مهران با خونسردی ادامه میده:من؟… نه… چرا باید این کار رو کنم؟

با تعجب بهشون نگاه میکنم

سروش: ببین آقا پسر اگه به خاطر این چرت و پرتا اومدی اینجا باید بگم ترنم با من قرارداد بسته و باید به قراردادش پایبند باشه… مدارک ترنم رو وقتی بهش تحویل میدم که قراردادش رو به اتمام باشه

مهران: مثله اینکه یادت رفته همیشه راهی برای فسخ یه قرارداد هم وجود داره

سروش: وقتی دلیل قانع کننده ای واسه ی فسخش ندارین پس من هم دلیلی نمیبینم که قرارداد رو فسخ کنم

مهران: چه دلیلی مهمتر از اینکه ترنم با اینجا بودن اذیت میشه

سروش: این رو یادت باشه که کار ربطی به زدگیه شخصی افراد نداره… پس این دو تا رو از هم جدا بدون و با هم قاطیشون نکن

مهران: مطمئنی که تو با هم قاطیشون نکردی؟

سروش: صد در صد

مهران: ولی من مطمئن نیستم

سروش: اونش دیگه به من ربطی نداره

مهران: سروش داری بد بازی ای رو شروع میکنی… بهتر نیست یه خورده هم به فکر ترنم باشی

سروش: مطمئن باش بیشتر از همه من به فکرشم

———

مهران: اینجوری؟.. به زور و اجبار

سروش: تو از کجا میدونی با زور و اجبار بوده؟

مهران: از تک تک حرفا و حرکاتت معلومه… اون به فرصت احتیاج داره… بذار آیندش رو بسازه… با اجبار نمیتونی به دستش بیاری

از حرف مهران لبخندی مهمون لبهام میشه که از چشمای سروش دور نمیمونه همین امر باعث میشه خشن تر از قبل جواب بده: لازم نکرده تو نگران ترنم باشی… من خودم بهش کمک میکنم که همه چیز رو نه تنها مثل سابق بلکه خیلی بهتر از سابق بسازه

مهران: هنوز خودخواهی ولی این رو یادت باشه ترنم از این به بعد تنها نیست… اجازه نمیدم نه تو نه هیچکس دیگه باعث آزارش بشه

سروش: اونوقت جنابعالی کی باشن؟

مهران: تو فکر کن یه حامی

از این حرف مهران بغضی تو گلوم میشینه.. باورم نمیشه بعد از مدتها یکی این طور از من حمایت کنه

سروش: آقای حامی اگه حرفاتون تموم شد به سلامت

مهران همون طور که داره از جاش بلند میشه و میگه : ترنم بلند شو باید بریم

سروش با اخم ولی در عین حال خونسردی از پشت میزش به طرف مهران میاد و میگه: فکر نکنم هنوز ساعت کاریش تموم شده باشه

مهران: ترنم احتیاجی به اون مدارک نداره من توی شرکتم بدون هیچ ضمانت و مدرکی بهش کار میدم

سروش با داد میگه: اگه جرات داری این کارو کن تا به خاک سیاه بنشونمت

با ترس به سروش نگاه میکنم… زیادی ترسناک به نظر میرسه… من واقعا آدم ترسویی نبودم و نیستم اما خب من سروش رو هیچوقت اینجوری ندیده بودم… سروش درسته در برابر من جدی بود ولی هیچوقت سرم داد نمیزد… امروز برای

💔سفر به دیار عشق💔, [۱۴.۰۸.۱۶ ۰۱:۰۷]
دومین بار با سروشی متفاوت از 4 سال پیش آشنا شدم

مهران پوزخندی میزنه و با اخمایی درهم میگه: هر کاری دوست داری بکن

سروش: بهتره به فکر شرکت تازه تاسیست هم باشی

مهران: داری تهدیدم میکنی؟

سروش: هر جور دوست داری فکر کن من اسمش رو میذارم یه هشدار کوچیک برای محکم کاری

مهران: ترنم چرا هنوز نشستی

نمیدونم چیکار باید کنم… از جام بلند میشم

سروش: کجا؟!… هنوز ساعت کاریت تموم نشده

کلافه نگاشون میکنم…بین دو تا آدم غد گیر افتادم… هم دلم میخواد برم… هم دلم میخواد بمونم… هم به خاطر تهدید سروش به خورده میترسم هم از خونسردیه مهران جونی دوباره میگیرم… هم دلم گیره هم دلم گیر نیست.. حس میکنم دارم دیوونه میشم

مهران که کلافگی من رو میبینه میخواد چیزی بگه که سروش اجازه نمیده و خودش با جدیت میگه: ترنم چند لحظه تنهامون بذار

من با نگرانی و مهران با تعجب نگاش میکنیم.. انگار متوجه ی نگرانیه من میشه چون لبخندی میزنه و میگه: فقط میخوام یه خورده حرف مردونه بزنیم همین

دلم راضی نمیشه تنهاشون بذارم میترسم سروش یه چیزی بگه که شرمنده ی مهران بشم اما مهران با تائید سر مجبورم میکنه که از اتاق خارج بشم

****

با استرس و نگرانی زمین رو متر میکنم… خبری از کارمندا نیست… هر چند تو این ساعت روز اگه کارمندی دیده میشد بعید بود… من موندم سروش با اخلاقش چه جوری این همه کارمند و افراد زیردستش رو اداره میکنه… نگاهی به صندلیه منشی میندازم

-بیچاره

دلم واسش سوخت… یعنی سروش قبلا هم با کارمنداش اینجوری برخورد میکرد… خب من واقعا نمیدونم؟.. هیچوقت تو کارای شرکت سروش دخالت نمیکردم

-اه.. الان چه وقت این حرفاست.. چرا مهران بیرون نمیاد

یه خورده بلندتر هم حرف نمیزنند لااقل من بشنوم چی میگن تا خیالم راحت بشه

روی صندلی منشی میشینم و سرم رو روی میز میذارم تا یه خورده آروم بشم… کم کم پلکام سنگین میشن و روی هم میفتن… توی خواب و بیداری هستم که صدای قدمهای کسی رو میشنوم… با شنیدن صدای خشنش که میگه این چه وضعشه خانوم اینجا که جای خواب نیست تپش قلبم بالا میره… سرم رو بلند میکنم با دیدن من نگاش پر از تعجب و پس از چند لحظه پر از شرمندگی میشه… احساس ضعف میکنم… فکر میکنم اون هم حال و روز بهتری نسبت به من نداره… ناباوری رو تو چشماش میخونم ناباوری از حضور من توی شرکتی که نباید باشم

اشک تو چشام جمع میشه و با بغض میخونم

-از باور هر نگاه من بنویسید

از عشق از اشتباه من بنویسید

او غرق گناه است مجازاتش را

پای دل بی گناه من بنویسید

فقط یه چیز میگه: شرمنده ام ترنم… بابت همه چیز

از پشت میز بلند میشمو پشتم رو بهش میکنم: این روزا زیاد این جمله رو میشنوم… فقط برام جای سواله این شرمندگی ها چی رو درست میکنه که همه تون همین جمله رو تحویل من میدین

————-

———-

سیاوش آهی میکشه و میگه: هیچی

لبخند تلخی مهمون لبم میشه

-خوبه خودت هم میدونی

سیاوش: میخواستم زودتر از اینا بیام دیدنت ولی سروش میگفت هنوز زوده

-مگه الان که رو به رومی حرفی واسه گفتن داری؟

سیاوش زمزمه وار میگه: نه

-پس زود و دیر اومدنت هم فرقی واسه ی من نداشت و نداره

سیاوش: بشین… انگار حال و روزت خوب نیست

بدون تعارف میشینم چون واقعا حالم افتضاحه… تحمل این همه شوک اون هم توی یک روز رو ندارم… اون هم رو به روم میشینه

سیاوش: ترنم؟!

نگاش میکنم

سیاوش: حلالم میکنی؟

زهرخندی میزنم

سیاوش: باور کن تو اون لحظه ها ترسیده بودم… ترسیده بودم که ترانه رو از دست بدم.. فکرم درست و حسابی کار نمیکرد… فکر میکردم همه چیز واقعیه… فقط میخواستم عشق خودم رو به ترانه نشون بدم

بغض تو گلوم میشینه

-مگه من نترسیده بودم؟… مگه سروش عشق من نبود… مگه من ترس از دست دادنش رو نداشتم… تو حق نداشتی بهم شک کنی… کافی بود طرفم رو بگیری تا همه باورم کنند… یادت نیست اون روز با چه حال خرابی راهیه بیمارستان شدم ولی تو بخاطر نجات خودت من رو خرابتر از قبل کردی… نه تنها خودت زودتر از همه منه بدبخت رو متهم کردی باعث شدی بقیه هم من رو به چشم یه گناهکار ببینند… تو شدی آدم خوبه من شدم منفورترین آدم کره ی زمین… مگه من دل نداشتم مگه من عاشق نبودم مگه سروش دنیای من نبود…

سیاوش: از وقتی فهمیدم همه چی دروغ بود یم خواب راحت نداشتم… فقط میتونم بگم که خوشحالم که زنده ای… داشتم از عذاب وجدان نبودنت به جنون میرسیدم

-بستگی داره زنده بودن رو تو چی ببینی… هر چند این رو خوب میدونم که آدمای این دوره زمونه وقتی جسمی رو میکشن عذاب وجدان خفه شون میکنه اما با کشتن روح کسی هیچوقت دچار عذاب وجدان نمیشن ولی من میگم ایکاش جسمم رو میکشتین ولی با روحم این کار رو نمیکردین… تحمل مرگ آرزوها وقتی که زنده ای و نفس میکشی خیل

💔سفر به دیار عشق💔, [۱۴.۰۸.۱۶ ۰۱:۰۷]
ی سخته

سیاوش:اینجوری نگو ترنم… تاوان اشتباهاتم رو پس دادم… واسه ی همیشه ترانه ی عزیزم رو از دست دادم

-من چی؟… من تاوان چی رو پس دادم؟.. تاوان کدوم اشتباه رو.. تاوان کدوم خیانت رو… تاوان کدوم گناه رو… چهار سال شدم قاتل.. شدم خیانتکار.. شدم گناهکار.. پدرم، مونا، برادرام طردم کردن، از ارث محروم شدم، محبت تک تک شون رو از دست دادم.. وقتی همه داشتن تو رو به خاطر از دست دادن ترانه دلداری میدادن من داشتم به خاطر گناه نکرده زیر دست و پای این و اون کتک میخوردم و سرزنش میشدم… وقتی تو داشتی با پول پدرت کار میکردی من مجبور شدم قید ادامه ی تحصیل رو بزنم… دختر کوچولوی خونواده ی مهرپرور که توی ناز و نعمت بزرگ شده بود مجبور بود هر روز زودتر از اهالی خونه بیدار بشه و برای یه لقمه نون سگ دو بزنه… تازه بماند که آخر ماه باز هم یکش گرو دوهش بود… وقتی مادرت برای تو لقمه میگرفت و با ناز و نوازش میگفت پسرم یه چیز بخور داری از پا در میای من داشتم با شکم گرسنه سرم رو روی بالیش میذاشتم بغضم رو قورت میدادم… حالا نمیگم که تا چه حد سخت بود که حتی از یه فرسنگی خونوادم رد نشم چون اشتهاشون با دیدن من کور میشد… وقتی تو داشتی همه جا بیگناهیت رو جار میزدی من داشتم ته باغ با عشقم میجنگیدم که بهم تعرض نکنه

نگاش رو از من میگیره و به زمین زل میزنه

بدون اینکه بخوام لحنم تلخ میشه.. دست خودم نیست

-یادته؟… یادته وقتی اومدی من رو با اون وضع دیدی؟… یادته توی اون لحظه هم با نگاهت داشتی من رو محاکمه میکردی؟… یادته تو اون لحظه هم هیچ کسی رو نداشتم که از من دفاع کنه… حتی طاهر.. حتی طاهری که برای من همه چیز بود باز هم من رو مقصر میدونست… آقای راستین…آقای سیاوش راستین شما فقط عشقتون رو از دست دادین ولی من نه تنها عشقم بلکه همه ی هستیم رو از دست دادم… آبرو، سلامتی، موقعیت اجتماعی و تحصیلی، محبت تک تک خونواده و مهمتر از همه آرزوها و باورهای دخترانه ام رو واسه ی همیشه از دست دادم… وقتی عشق جنابعالی زیر خاک بود و عشق من بغل یکی دیگه نشسته بود و با اون بگو و بخند میکرد… حرفایی رو به اون میزد که من آرزوی شنیدن تک تک اونها رو داشتم… میبینی کسی که تاوان اصلیه این بازیه مسخره رو پس داد تو نبودی من بودم… قضاوت رو میذارم پای خودت، برو فکر کن و ببین کدوممون بیشتر عذاب کشیدیم

هیچی نمیگه

آهی میکشم و سری به نشونه ی تاسف تکون میدم

نگام رو از سیاوش میگیرم چشمم به سروش و مهران میفته… نمیدونم از کی اومدن جلوی در و به حرفای من و سیاوش گوش میدن.. سروش با چشمای سرخ شده نگام میکنه… نگاهش بی نهایت غمگینه… معلومه همه ی سعیش رو کرده که جلوی اشکاش رو بگیره… تو نگاه مهران هم هیچی نمیبینم به جز مهربونی و دلسوزی…

سرم رو روی میز میذارم تا آروم بشم

هیچکس هیچی نمیگه فقط پس از مدتی سنگینیه دست کسی رو روی شونه هام احساس میکنم…

——

با خیال اینکه مهران یا سروشه سرم رو بالا میارم ولی با دیدن پدر سروش هول میشما سریع از جام بلند میشم

-شما؟!

چشمای غمگینش دلم رو به آتیش میکشه

پدر سروش: آره.. من

ناخواسته میگم: چقدر شکسته شدین؟

پدر سروش: ولی نه به اندازه ی تو

نگام رو ازش میگیرم و با انگشتام بازی میکنم

سها: بابا…سیاوش کجا رفتین… خیر سرت رفتی سروش رو بیاری خودت هم موندگار ش…….

با دیدن سها سری به نشونه ی سلام تکون میدم ولی اون اصلا متوجه ی حرکتم نمیشه

سها: ترنـ ـم تو اینجـ ـایـ ـی؟

پدر سروش بدون توجه به حرف سها میگه: خوشحالم که زنده ای

-ممنون

پدر سروش: ازمون دلگیری؟

-بگم نه… دروغ گفتم

پدر سروش: حق داری… در حقت بد کردیم

چیزی واسه ی گفتن ندارم

پدر سروش: باید کمکت میکردم

-فراموش کنید… گفتن این حرفا که دیگه فایده ای نداره

با شرمندگی میگه: ببخش که بیشتر از تو به فکر پسرام بودم

ناخودآکاه لبخندی رو لبام میشینه

-نه پدر… درستش هم همون کاری بود که شما کردین… من ازتون ممنونم که مثل خیلیا خردم نکردین… حتی واسه ی یه بار

پدر سروش: هنوز پدرم

-تا آخر دنیا

پدر سروش: من چه جور پدریم که نمیدونستم زندگیت تا این حد سخت گذشته؟… تازه امروز از بین حرفات فهمیدم

شونه ای بالا میندازم و میگم: با دونستن این موضوع هم چیزی عوض نمیشد

پدر سروش: همه مون بهت بد کردیم

-نه… شما فقط بی طرف موندین

پدر سروش: ولی تو از من کمک خواسته بودی باید کمکت میکردم

-انتظار بیجایی بود… سروش و سیاوش پسراتون بودن

پدر سروش: منی که همیشه ادعای پدری داشتم باید ازت حمایت میکردم

-خودتون رو با این حرفا اذیت نکنید… من از هر کسی کینه ای به دل داشته باشم از شما ندارم

پدر سروش: میتونی از پسرام بگذری؟

-خیلی وقته از همه گذشتم

لبخندی میزنه

پدر سروش: پس این دوری

💔سفر به دیار عشق💔, [۱۴.۰۸.۱۶ ۰۱:۰۷]
ها و بی تفاوتی ها چی هستن؟

-فقط گذشتم… گذشتن دلیل بر موندن نیست

پدر سروش: میدونم خواسته ی زیادیه ولی دلم میخواد برای یه بار دیگه شانس پسرم رو محک بزنم… نمیشه برای بار دوم عروس خونواده ی ما بشی؟

اشک تو چشمام جمع میشن و مثل رودی از چشمای بیرمقم جاری میشن

پدر سروش: این اشکا نشونه ی چی هستن؟

-نشونه ی اینکه خیلی دیره… حتی واسه ی فکر کردن به این موضوع

همونجور که اشکم جاریه ادامه میدم: من به نداشته هام عادت کردم… دوست ندارم دوباره دل ببندم… دل به کسی که هیچوقت مال من نبود

پدر سروش: اشتباهت همینجاست دخترم… اون همیشه مال تو بود.. فقط کافیه به حرفاش گوش بدی

-«خداکنه هیچوقت “هست” های کسی نشه “بود”… بعدش دیگه هیچ چیزی توی دنیا نمیتونه اون بودها رو به هستهای قشنگ گذشته تبدیل کنه »… چیزی که از دست رفت.. رفت پدر… دیگه برنمیگرده

احساس ضعف عجیبی میکنم

انگار همگی متوجه میشن

پدر سروش: حالت خوبه؟

-به این همه توجه عادت ندارم پدر… دوباره بدعادتم نکنید.. من خوبم… فقط اگه اجازه بدین مرخص بشم

با تموم شدن حرفم به سمت مهران برمیگردم… مهران که متوجه ی منظور من میشه میگه: آره دیگه… رفع زحمت میکنیم

سیاوش و پدر و سها با تعجب به مهران نگاه میکنند

پدر سروش: ببخشید شما؟

مهران همونطور که به طرف من میاد میگه: شما فکر کنید یه دوست… با اجازه

با تموم شدن حرفش بازوم رو میگیره و کمکم میکنه که از مقابل چشمای غمگین سروش و قیافه ی بهت زده ی دیگران عبور کنم… یه دنیا تشکر رو تو چشمام میریزم و بهش خیره میشم

با شیطنت میگه: میدونم خوشتیپم ولی جلوت رو نگاه نیفتی

-ممنونم مهران… اگه نبودی حتما کم میاوردم… واقعا نمیدونم چطوری میتونستم از جلوی اونا رد بشم

مهران: میتونستی… مطمئن باش… فقط خوت رو زیادی دست کم گرفتی

-وجود تو اعتماد به نفسم رو بالا میبره

مهران: این رو که میدونم… مگه میشه جنتلمنی مثل من کنار یه نفر باشه و اعتماد به نفسش بالا نره

-پررو

مهران ریز میخنده و میگه: بریم تا ماندانا به قصد کشتن ماها وارد عمل نشده

-آره… راستی سروش چی گفت؟

مهران: حرفای مردونه

-اینجوریه؟

مهران: اوهوم

-باز باید بیام شرکت سروش

یهو جدی میشه و میگه: بعدا در موردش حرف میزنیم

متعجب نگاش میکنم و دیگه هیچی نمیگم

—–

******

سها: داداش حالت خوبه؟

همونجور که طاقباز رو تخت دراز کشیده با بی حوصلگی میگه: خوبم… فقط تنهام بذار

سها: نمیشه… بشین میخوام زخماتو پانسمان کنم

-سها برو بیرون الان حوصله ی خودم رو هم ندارم

سها: حرفشم نزن… من الان از طرف مامان ماموریت دارم که زخماتو پانسمان کنم

-چند تا خراش کوچیک که پانسمان نمیخواد… برو بیرون

سها: من نمیتونم بعدا جواب مامان رو بدم پس حرف اضافه موقوف

نفسش رو با حرص بیرون میده و دیگه هیچی نمیگه… از جاش بلند نمیشه سها هم مجبور میشه همینجوری شروع به کار کنه… زخماش یه خورده میسوزه اما بیشتر از زخماش قلبش میسوزه… یه چیزی بدجور آزارش میده… خوب میدونه چیه ولی به خودش امیدواری میده که هیچی نیست… حرفای مهران در مورد ترنم داره اون رو از پا در میاره

سها: درد داری؟

-نه زیاد

سها: آخه اون چه کاری بود کردی؟

-تو فکر کن غلط اضافی

سها: بابا خیلی از دستت عصبانیه

-میدونم

سها: تا حالا ندیده بودم روی هیچکدوممون دست بلند کنه

-حقم بود… از این موضوع ناراحت نیستم… حال سیاوش چطوره؟

سها: خراب ولی باید قبول کنیم بدتر از اینا حقشه… من اگه جای ترنم بودم تف هم جلوش نمینداختم

-هنوز از دستش دلخوری

سها: اون حق نداشت رو من دست بلند کنه

-چهار سال گذشته

سها: من مثله ترنم نیستم… بذار راحت بهت بگم اگه من به جای ترنم بودم محال بود قبولت کنم

با این حرف همه ی وجودش آتیش گرفت اما جوابی برای سهای بی تفاوت نداشت

سها: خب تموم شد… دیدی چه زود کارمو انجام دادم… حالا برم یه چیز بیارم بخوری تا جون بگیری

-نه سها… برو بخواب

سها: ولی

-اگه همین طور ادامه بدی مجبور میشم برم خونه ی خودم

سها:اوه… چه داداشه عصبانی ای

-سها

سها: باشه داداشی ولی هر وقت گرسنه ات بود برو غذات رو گرم کن و بخور… مامان برات کنار گذاشته

دلش میگیره… از این همه توجه دلش میگیره… یاد حرفای ترنم میفته که تمام اون چهار سال هیچکدوم از این توجه ها و محبتها رو نداشت

فقط سری تکون میده… سها به سمت در میره ولی آخرین لحظه برمیگرده و میگه: داداش

فقط به سها نگاه میکنه

سها: خوشحالم که ترنم زنده هست

لبخندی میزنه

سها: راضیش کن که دوباره زن داداشم بشه… ترنم مثل من نیست اون هنوز دوستت داره… حیفه که از دستت بره…

سرش رو تکون میده و زیرلب زمزمه میکنه: راضیش میکنم… به هر قیمتی

💔سفر به دیار عشق💔, [۱۴.۰۸.۱۶ ۰۱:۰۷]
شده راضیش میکنم

با صدای بسته شدن در متوجه ی رفتن سها میشه

خمیازه ای میکشه که باعث میشه زخم کنار لبش بسوزه… لبخندی رو لبش میشینه و زیر لب زمزمه میکنه

-عجب ضرب شصتی داری بابا

یاد چند ساعت پیش میفته که پدرش ازش پرسید منظور ترنم از تعرض چی بود و اون بالاخره مجبور به اعتراف شد… هیچوقت پدرش رو اینطور عصبانی ندیده بود

—————

زمزمه وار میگه: بیخیال… باید قبول کنی این چند تا سیلی حقت بود تازه برای تویی که این همه ترنم رو آزار دادی کم هم بود

– به ترنم فکر کن سروش.. به ترنم… چه طور باید راضیش کنی

جر و بحث خودش و مهران رو که آخرش هم بی نتیجه موند رو نمیتونه فراموش کنه

«-پات رو از زندگیه من بکش بیرون

مهران: یادم نمیاد تو حریم جنابعالی وارد شده باشم

-پس بهتره خودت رو به یه دکتر نشون بدی… هنوز خیلی جوونی برای آلزایمر گرفتن

مهران: تو نگران جوونی من نباش… حرفت رو بزن

-دور ترنم رو خط بکش… وقتی دور و برش میپلکی یعنی داری به حریم من تجاوز میکنی

مهران: ترنم مال تو نیست که اینجور مالکانه ازش حرف میزنی

-اون یه روزی زن من بود

مهران: خودت داری میگی بود اما الان نیست

-دوباره میشه… مطمئن باش…

مهران: پس این همه حرص خوردن برای چیه؟

-بخاطر سادگیه ترنم… من نگاه همجنس خودم رو خوب میشناسم.. نگاه تو به ترنم برادرانه نیست

مهران: مگه من گفتم به ترنم به چشم خواهر نگاه میکنم؟… من از اول هم گفتم که من برای ترنم یه حامی هستم حرفی از رابطه ی برادر خواهری نزدم

– اما ترنم تو رو به چشم برادرش میبینه

مهران:خب پس مشکل چیه؟… اگه ترنم دوستت داشته باشه هیچوقت کس دیگه ای رو جایگزینت نمیکنه

-مشکل من تویی… محبتهای تو توی این برهه ی زمانی ممکنه اون رو دچار اشتباه کنه… اون به حمایت تو و امثال تو احتیاجی نداره.. من پشتش هستم و حمایتش میکنم

مهران: که این طور… جنابعالی میخوای من رو از ترنم دور کنی؟

-دقیقا… اول و آخر ترنم ماله منه… این رو هم من هم تو خوب میدونیم پس بهتره فکر ترنم رو از سرت بیرون کنی

مهران: خودت هم خوب میدونی تا ترنم نخواد مالکیتی در کار نیست… با این زورگویی ها و اجبار کردنا فقط و فقط خودت رو از ترنم دورتر میکنی… اون یه آدمه احساس داره نفس میکشه حق انتخاب داره خونه و ماشینت نیست که مدام ادعای مالکیتش رو میکنی

-تو به ایناش کار نداشته باش…

مهران: پس تو هم به احساسات بنده کاری نداشته باش… من هر جور دوست داشته باشم با ترنم رفتار میکنم و ترنم هم تا هر وقتی دوست داشته باشه میتونه توی خونه ی من زندگی کنه… حرفای تو و امثال تو هم اصلا برام مهم نیست… تنها چیزی که الان برام مهمه احساسات ترنمه… اگه فکر کردی میذارم به زور اون رو تو شرکتت نگه داری باید بگم کور خوندی؟

-پس این رو هم فراموش نکن که من میتونم بر علیه ی خودش و کارفرمای سابقش شکایت کنم

مهران: با این همه عشقی که تو چشمات میبینم محاله این کار رو کنی

-امتحانش مجانیه… اگه دوست داشتی فردا جلوش رو بگیر و نذار بیاد

——————-

مهران: میخوای چیکار کنی؟

-فقط میخوام نزدیکم باشه و بخاطر این نزدیکی هر کاری میکنم

مهران: با این همه آزار دادن اون به کجا میرسی؟

-میخوام خیلی چیزا رو براش روشن کنم… فقط موندم یه خورده آتیش خشمش خاموش بشه… بهتره این وسط موش ندوونی

مهران: خیلی خودخواهی

-هر تو مختاری هر جور مایلی در مورد من فکر کنی اصلا این چیزا برای من مهم نیستن… فقط از ترنم دور باش

مهران: منتظر دستور جنابعالی بودم

-دستورش رو صادر کردم پس هر چی زودتر اجراش کن

مهران: خیلی رو داری… خیلی… بذار یه چیز رو صاف و پوست کنده بهت بگم اصلا دلم نمیخواد ترنم انتخابت کنه.. دوست دارم با هر کسی ازدواج کنه الا تو… چون تو فقط و فقط به فکر خودتی… ترنم خیلی از سرت زیاده

-حالا بذار من یه چیز بهت بگم… همونجور که انتخاب اول و آخر من ترنمه… من هم انتخاب اول و آخر ترنمم… پس زور بیخود نزن و زودتر گورت رو گم کن… از اونجایی که دلم نمیخواد ترنم ناراحت بشه بهتره در مورد حرفایی که بینمون رد و بدل شد به ترنم چیزی نگی

مهران: اونقدر احمق نیستم که با خزعبلات تو اون بیچاره رو عذاب بدم… اون خودش به اندازه ی کافی مشکل داره

-جنابعالی لازم نیست نگران ترنم باشی من همیشه هواش رو دارم

مهران: بعله.. نمردیم و معنیه هوا داشتن رو هم دیدیم… الان که همه جا امن و امانه حرف از حمایت و پشتیبانی میزنی… اون موقع که محتاج کمکت بود کجا بودی؟

-تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن

مهران: مطمئن باش اگه بهم مربوط بود دخالت نمیکردم ولی چون بهم مربوه تا آخرین لحظه کنار ترنم میمونم.. چه تو باشی چه تو نباشی… بهتره دست از آزار و اذیت ترنم برداری اون حالش زیاد

💔سفر به دیار عشق💔, [۱۴.۰۸.۱۶ ۰۱:۰۷]
خوب نیست

-منظورت چیه؟

مهران: منظور خاصی ندارم فقط دارم بهت یادآوری میکنم که هیچکس نمیتونه از زیر اون همه شکنجه جون سالم به در ببره

-یعـ ـنـ ـی چـ ـی؟

مهران: اگه لازم باشه خود ترنم بهت میگه

-لعنتی تو چی داری میگی؟… ترنم چش شده؟

مهران: وقتی کسی من رو محرم اسرار خودش میدونه من نمیتونم بیام حرفش رو جایی فاش کنم… این رو هم فقط به این خاطر بهت گفتم تا از این بیشتر آزارش ندی»

-ترنم نگرانتم… خیلی زیاد… حرفای مهران بدجور نگرانش کرده… از یه طرف ترس از دست دادن ترنم از یه طرف هم حرفای آخر مهران در مورد سلامتیه ترنم باعث شده وضع روحیش خرابتر از قبل بشه

پهلو به پهلو میشه و میگه: چیکار کنم خدایا؟… هیچ جوری هم نمیتونم ترنم رو از خونه ی مهران بیرون بکشم… فقط شانس آوردم تونستم حرفم رو به کرسی بنشونم و ترنم رو تو شرکت موندگار کنم

-باید هر چه زودتر باهاش حرف بزنم… تعلل بیشتر باعث میشه از من دورتر بشه.. باید بدونه که هیچوقت آلاگل رو دوست نداشتم

دستش به سمت قرص خواب آور کنارتختش میره… یه دونه برمیداره و بدون آب میخوره… یه ترس بدی تو دلش افتاده…

بالاخره چیزی رو که چندین ساعته ذهنش رو مشغول کرده به زبون میاره: خدایا نکنه اون پست فطرتا بهش تجاوز کردن

چشماش رو میبنده و دستاش رو مشت میکنه تا داد نزنه ولی دلش میخواد تو خونه ی خودش بود و یه چیزی رو میشکوند تا شاید آروم بگیره..

*******

از نیمه شب گذشته و هنوز بیدارم… نمیدونم چیکار باید بکنم؟… تو بیراهه های زندگی کم آوردم… هر چی میگردم نمیتونم راه درست رو انتخاب کنم… کتابها و جزوه هام رو دور و برم پخش و پلا کردم تا با درس خوندن حواس خودم رو پرت کنم ولی هیچی از درسا نمیفهمم… همه ی فکر و ذکرم پیشه سروشه… دقیقا حس و حال به دختر 18 ساله رو دارم… ناخواسته دستم رو بالا میارمو لبام رو لمس میکنم… با حرص دستم رو میکشم از وقتی اومدم هزار بار این کار رو کردم

زیر لب با عصبانیت شروع به غر غر میکنم: ترنم آدم باش… چرا مثله این ندید بدیدا رفتار میکنی… خیر سرت 5 سال زنش بودی و هزار بار از طرفش بوسیده شدیا… این کارا یعنی چی؟… اه

نه خوابم میبره نه میتونم درس بخونم… فردا دوباره باید به شرکت سروش برم… مهران گفته حق ندارم کم بیارم… گفته باید قوی باشم و به همه ثابت کنم که میتونم و من هم دلم همین رو میخواد… نه من نه مهران چیزی به ماندانا نگفتیم چون با اون همه حرصی که میخوره میترسم بلایی سر خودش و بچه اش بیاره ولی امیر هم با مهران موافقه.. امیر بهم گفت فرار هیچی رو درست نمیکنه باید بمونی و بجنگی.. من هم تصمیم گرفتم بمونم و بجنگم… میخوام به همه ی اونایی که یه روز من رو تک و تنها تو کوچه پس کوچه های خرابه های زندگیم تنها گذاشتن نشون بدم که من… که من

-که من چی؟… من با کنار سروش بودن میخوام چی رو ثابت کنم

لبخند تلخی رو لبام میشینه… اگه قرار به اثبات بود که تو شرکت مهران اینا هم میتونستمودم رو ثابت کنم

-فقط دارم خودم رو گول میزنم… حتی نمیتونم مثل دخترای دیگه که تو چنین مواردی طرفشون رو تحویل نمیگیرن نسبت به حضور سروش بی تفاوت باشم

یه قطره اشک از گوشه ی چشمم سرازیر میشه

-ایکاش حداقل میتونستم تظاهر کنم که دیگه دوستش ندارم

پوزخندی میزنم

-همه ی عالم و آدم میدونند چه طور دلباخته اش هستم… حتی خودش هم میدونه دیگه تظاهر چه فایده ای داره

خدایا چه طوری کنار سروش دووم بیارم… چه طوری؟… مقاومت در برابر سروش وقتی اینجور عاشق به نظر میاد خیلی سخته

دوباره دستم به سمت لبام حرکت میکنه… با حرص دستم رو وسط راه متوقف میکنم و بلندتر از حد معمول میگم: خاک تو سرت ترنم… با یه بوسه ودت رو باختی

با احساس تشنگی نگام به سمت لیوان آب میره… خالیه خالیه… از جام بلند میشم و با حرص از اتاق خارج میشم… از دست خودم بدجور کفری ام… همینکه چند قدم از اتاقم دور میشم صدای ناله های مهران رو از اتاقش میشنوم.. با تعجب به در اتاقش زل میزنم و با دقت بیشتری به صداهایی که از اتاقش میاد گوش میدم..امشب که زودتر از همیشه برای خواب رفت پس این سر و صداها چیه…به اتاقش نزدیک میشم و چند ضربه به در میزنم ولی جوابی به جز همون ناله نمیشنوم به ناچار در رو باز میکنم و با چهره ی عرق کرده ی مهران رو به رو میشم… برای اولین بار به ناچار وارد اتاقش میشم و آروم صداش میکنم

-مهران.. مهران

چشمای خمارش رو باز میکنه

-حالت خوبه مهران؟

مچ دستم رو میگیره… از شدت داغی دستش چشمام گرد میشن

-تو که داری تو تب میسوزی… با خودت چیکار کردی پسر؟

مهران: مهتاب بالاخره اومدی؟

بغض بدی تو گلوم میشینه.. یاد عشقش میفتم

-مهران دستم رو ول کن تا برم ببینم چه خاکی میتونم تو سرم بریزم

با التماس میگه: مهت

💔سفر به دیار عشق💔, [۱۴.۰۸.۱۶ ۰۱:۰۷]
اب نرو

میدونم هزیون میگه ولی دلم نمیاد ناراحتش کنم

-جایی نمیرم فقط میخوام برم آشپزخونه تا یه چیز بیارم

همونجور که مچ دستم تو دستشه دوباره پلکاش رو هم میفتن.. به زحمت دستم رو از دستاش بیرون میارم و به سمت آشپزخونه میدوم… با گیجی به اطراف نگاه میکنم… چشمم به یه ظرف بزرگ میفته… سریع ظرف رو برمیدارم پر از آب ولرم میکنم و با یه حوله ی کوچیک به اتاق برمیگردم… پتو ر از روش کنار میزنم… بدجور عرق کرده و هنوز هم هزیون میگه… سعی میکنم با پاشویه تبش رو پایین بیارم… نمیدونم چقدر گذشته فقط میدونم تبش پایین اومده ولی قطع نشده… با خستگی زیاد بلند میشم و به دنبال قرص میرم… بعد از کلی گشتن بالاخره قرص تب بر رو پیدا میکنم و با یه لیوان آب پرتقال دوباره به اتاق برمیگردم

-مهران؟!

به زحمت چشماش رو باز میکنه

-این قرص رو باید بخوری

با بی حالی نگام میکنه… قرص رو به دهنش نزدیک میکنم.. آروم دهنش رو باز میکنه و قرص رو میخوره… بهش کمک میکنم یه خورده آب پرتقال بخوره و بعد دوباره آب رو عوض میکنم و پاشویه اش میدم

——–

نگاهی به ساعت میندازم دیگه چیزی به روشن شدن هوا نمونده…از شدت خستگی سرم رو روی تخت میذارم و برای چند لحظه چشمام رو میبندم…… تو عالم خواب و بیداری نوازشهای دستی رو روی سرم احساس میکنم… تکونی میخورم و چشمام رو کم کم باز میکنم… میبینم مهران هنوز خوابه… با تعجب نگاهی به اطراف میندازم پس کی داشت سرمو نوازش میکرد…شونه ای بالا میندازمو از روی زمین بلند میشم

زیرلب زمزمه میکنم: ترنم دیوونه شدی رفت

همه ی بدنم درد میکنه کش و قوسی به بدنم میدم… مثله اینکه نزدیکای صبح همونجور که روی زمین نشسته بودم سرم رو روی تخت گذاشته بودم خوابم برد…

خمیازه ای میکشم و پیشونی مهران رو لمس میکنم

-خب خدا رو شکر تبش هم قطع شده

بدجور خوابم میاد ولی از اونجایی که باید به شرکت برم مجبورم قید خواب بیشتر رو بزنم… نگاهی به ساعت اتاق میندازم هنوز برای رفتن خیلی زوده… به سمت آشپزخونه میرم تا یه چیز برای مهران درست کنم… این سروشی که من دیدم محاله بذاره واسه نهار خونه بیام

****

«یاد آن روزی که یاری داشتیم

این چنین خوار نبودیم ، اعتباری داشتیم

ای که ما را در زمستان دیده ای با پشت خم

این زمستان را نبین ، ما هم بهاری داشتیم»

زمزمه وار برای خودم شعر میخونم و سوپ رو هم میزنم

مهران: به به.. چه بویی راه انداختی؟

با شنیدن صدای مهران سریع به عقب برمیگردم

با اخم میگم: تو اینجا چیکار میکنی؟

با شیطنت میگه: کار خاصی نمیکنم دارم با تو حرف میزنم

-مهران تو حالت خوب نیست برو دراز بکش

مهران: من به این خوبی… کی میگه حالم بده

-دیشب رو به موت بودی.. تازه تبت قطع شده

مهران: بد نیست یه دور از جونی هم به آخر جملت اضافه کنیا

-مهـــران

مهران: چیه خانوم بداخلاق؟

-برو استراحت کن

مهران: تشنمه.. اول یه آبی چیزی بده بخورم بعدش چشم میرم میخوابم

-آب پرتقال میخوری؟

مهران: چرا که نه

یه لیوان آب پرتقال براش میریزم و جلوش میذارم

-دیروز چقدر گفتم برو دکتر.. چرا به حرفم گوش نمیکنی؟

مهران: چقدر قدقد میکنی خانوم مرغه به کارت برس

با اخم نگاش میکنم

مهران: خب چیه؟.. بگم آقا خروسه؟

-تو با این حالت هم دست بر نمیداری؟

مهران: مگه حالم چشه؟

-صدات مثله خروس شده… تبت هم تازه قطع شده… سرماخوردگیت هم کم کم داره عود میکنه

مهران: تو هم دیگه زیادی داری شلوغش میکنی

چشم غره ای بهش میرم و مشغول ادامه ی کارم میشم

بعد از چند لحظه سکوت آروم میگه: ترنم؟!

-هوم؟!

مکثی میکنه و میگه: بابت دیشب خیلی ممنونم

به سمت برمیگردم و میگم: این حرفا چیه… تو بیشتر از اینا بهم کمک کردی… اگه حالت بده امروز شرکت نرم؟

مهران: نه تو رو خدا.. اون مرتیکه عاشق پیشه رو با من در ننداز

-مهـــران

مهران: مگه دروغ میگم؟

حرف رو عوض میکنم و میگم: امروز خوب استراحت کن… شرکت هم نرو

مهران: مگه دیوونه ام… خیالت راحت

-این سوپ هم تقریبا آماده شده… یه ربع دیگه زیر گاز رو خاموش کن

مهران: اون هم به چشم… دیگه چی؟

-سلامتی… فقط مطمئنی به وجود من احتیاجی نیست

مهران: نه دختر.. برو خیالت تخت

-اگه حس کردی دوباره حالت داره بد میشه حتما بهم زنگ بزن

مهران: باشه خانومی

-پس حواست به سوپ باشه… زیاد هم تحرک نکن… من هم دیگه باید آماده بشم و برم

مهران: امروز رو با ماشین من برو من که خونه ام

-نمیخواد… هنوز خسارت ماشین ماندانا و امیر رو ندادم

مهران: دیوونه… بدون ماشین نمیریا

-باشه… حواست به خودت باشه

مهران: هست… برو به سلامت

به سرعت به سمت اتاق میرم و بعد از عوض کردن لباسم وسایلای مورد نیازم رو برمیدارم

-مهران من رفتم.

💔سفر به دیار عشق💔, [۱۴.۰۸.۱۶ ۰۱:۰۷]
.. مواظب خودت باش… کاری هم داشتی باهام تماس بگیر

مهران: باشه خداحافظ

خمیازه ای میکشم و از خونه خارج میشم… نگاهی به اطراف میندازم که چشمم به ماشین مهران میفته… با لبخند به سمت ماشین میرم ولی همینکه میخوام سوار بشم با صدای یه نفر که اسمم رو زمزمه میکنه سر جام خشکم میزنه

——-

با ناباوری سرم رو میچرخونم و نگاهی به عقب میندازم تا مطمئن بشم خیالاتی نشدم… چند بار پلک میزنم تا اما انگار همه چیز واقعیه؟

-شما؟!

پدربزرگ: آره ترنم… خودمم… پدربزرگت…درست میبینی

با چند قدم فاصله عمو و طاها رو هم میبینم

احساس ضعف همه ی بدنم رو پر میکنه… دلم راضی به این دیدار نیست… دست خودم نیست… شاید من هم مثل خودشون بد شدم

عمو هم با چند قدم خودش رو به من میرسونه و میگه: سلام ترنم

نگام بینشون میچرخه… زبونم نمیچرخه که باهاشون حرف بزنم… بارها و بارها تو این مدت فکر کردم و با همه ی وجودم سعی کردم ببخشم ولی نمیدونم چرا نشد… درسته سیاوش و سروش بهم بد کردن ولی خب هر کسی جای اونا بود همین کار رو میکرد… مخصوصا سیاوش که خودش وضع کنونیش از من بدتره اما اینایی که جلوم واستادن یه عمر ادعای شناخت من رو داشتن.. من تو آغوش خودشون بزرگ شده بودم… حق نداشتن با من اون کارا رو کنند… تمام این سالها منتظر بودم همه چی درست بشه و الان که درست شده باز هم توی برزخ دست و پا میزنم… حتی اگه من دختر مونا هم نبودم باز هم فرقی به حال این دو نفر نمیکرد… چون باز من نوه و برادرزاده ی این دو نفر محسوب میشدم…

با ناراحتی سری به نشونه ی سلام تکون میدمو به دیوار رو به رو زل میزنم

پدر بزرگ: ترنم خیلی خوشحالم که دارم دوباره میبینمت

عمو که میبینه جوابی نمیدم ادامه میده: ترنم من و پدر اومدیم تا برت گردونیم

کم کم پوزخندی رو لبام میشینه

پدربزرگ: میدونم در حقت بد کردیم اما تو همیشه دختر خوب فامیل بودی

پوزخندم پررنگتر میشه… تکیه ام رو به ماشین میدم و سرد نگاشون میکنم

-مطمئنید؟

طاها: ترنم ما پشیمونیم… بذار کمکت کنیم.. تو هنوز هم خواهر منی

دستم رو بالا میارم و دعوت به سکوتش میکنم

-طاها خواهشا تو یکی ادعای پشیمونی و برادری نکن که تا عمر دارم باور نمیکنم… خودت هم خوب میدونی که هیچوقت در حقم برادری نکردی تا الان بخوای پشیمون باشی… یادته چند بار به ناحق بهم سیلی زدی.. یادته چند بار گناه خودت رو به گردن من انداختی و من مجبور شدم جوراشتباهات تو رو بکشم

طاها: اشتباه کردم عزیزم… میدونم اشتباه کردم… الان اومدم واسه ی جبران

-دیره برادر من… خیلی دیره… این همه بالا و پایین پریدنت رو برای برگشتن خودم به اون خونه درک نمیکنم…مگه خودت همین رو نمیخواستی؟.. که برم.. که سایه نحسم از زندگیه مادرت پاک بشه… الان که اومدم دیگه چته؟… حتما باید برم با یه پیرمرد بیست سی سال از خودم بزرگتر ازدواج کنم تا خیالت از بابت رفتن من راحت باشه

طاها: ترنم اینجور تلخی نکن

-تو تلخم میکنی… چند بار گفتم من از اون به اصطلاح خونواده ی گرم و صمیمی هیچی نمیخوام… فقط تنهام بذارین… نذار این سایه ی نحس دوباره تو زندگیه مادرت سنگینی کنه

طاها: بی انصافی نکن ترنم… اون مادر تو هم هست… درسته به دنیات نیاورده ولی کمتر از یه مادر در حقت محبت نکرده؟

میخندم… اون هم تلخ

-من و بی انصافی؟…بیخیال رفیق… من هم همین فکر رو میکردم… یادته اون شب… مدام انکار میکردم… مدام مامان مامان میکردم… مدام اشک میرختم…. ولی شماها به بدترین شکل ممکن بهم فهموندین که من از اول یه اجبار بودیم

پدربزرگ: عزیزم باید به مونا حق بدی… اون تو رو قاتل ترانه میدونست

-آقایون مهرپرور بذارین یه چیز رو براتون روشن کنم… من خسته ام… آره من ترنم مهرپرور از این این زندگیه ناخواسته خسته ام… خسته ام از بس به همه حق دادم ولی هیچکس حتی برای یه بار هم بهم حق نداد… دلم زندگی میخواد.. دوست دارم آروم و بی صدا تو یه گوشه ی دنیا زندگی کنم خواسته ی زیادیه؟… چطور وقتی من رو از خوتون روندین بهم حق ندادین بعد امروز حرف از حق و حقوق میزنید.. مگه شماها بخشیدین که من ببخشم

پدربزرگ: ترنم با پدرت این کار رو نکن… برگرد و با وجودت به اون خونه آرامش بده… همه بی صبرانه منتظر تو هستن

زهرخندی میزنم

-بعله با این همه اشتقبال گرمی که از من شد فهمیدم همه چقدر مشتاق دیدارم هستن… باز صد مرحمت به سروش که هزار بار اومد جلوی در خونه ی مهران بست نشست اما اون پدری که ادعای پدر بودنش عالم و آدم رو پر کرده حتی واسه ی یه بار هم نیومد ببینه من زنده ام یا مرده

پدربزرگ: ترنم تو فقط بیا یه بار پدرت رو ببین بعد خودت به همه ی جواب همه سوالات میرسی… تو یکی مثل ما نباش و زود قضاوت نکن

💔سفر به دیار عشق💔, [۱۵.۰۸.۱۶ ۰۰:۴۸]
[Forwarded from Deleted Account]
-من یکی اصلا قضاوت نمیکنم که بخوام مثل شماها باشم

پدربزرگ: برگرد ترنم همه ی ما به وجودت نیاز داریم

آهی میکشم و با لحنی سرد میگم: من هم چهار سال پیش به وجود تک تک تون نیاز داشتم اون روزا شماها کجا بودین؟

-اوه… یادم نبود.. داشتین حیثیت به باد رفته ی خونواده ی مهرپرور رو جمع میکردین

عمو: به خاطر اون عوضیا هنوز خیلیا ازت بد میگن… آینده ی خودت رو خراب نکن….برگرد به همه ثابت کن که تمام این مدت پاک بودی و پاک موندی… ترنم آبروی از دست رفته ی ما رو نه آبروی از دست رفته ی خودت رو به دست بیار

-آبرو؟… اون هم من؟… آبروی من چهار سال پیش با اون فیلما نه با رفتارای شماها از دست رفت و دیگه هیچ جوری هم به دست نمیاد… چیزی که از دست رفت، رفته… از آینده میگین عموجان؟… کدوم آینده؟.. همونی که من رو از اشتنش محروم کردین؟…مگه با اون همه تلاشم شماها باور کردین که الان بخوام بیام خودم رو برای دیگران ثابت کنم

عمو: ما اشتباه کردیم… تو اشتباه ما رو تکرار نکن… زندگی تو خونه ی یه پسر مجرد برای دختری مثله تو حرفای زیادی رو به همراه داره

با تاسف نگاشون میکنم

-واقعا متاسفم… هم واسه ی خودم… هم واسه شماهایی که امروز هم از ترس به باد رفتن آبروتون جلوی در این خونه تجمع کردین

پدربزرگ: ترنم، طاها و عموت منظور بدی نداشتن اونا فقط نگرانت هستن

-نگرانیهای امروز شما دردی رو از من دوا نمیکنه… این نگرانیها در صورتی برام ارزش داشت که چهار سال پیش در حقم ادا میشد… برای منی که همه بد و خوب بودنم رو به یه چوپ میزنند مهم نیست که دیگران در موردم چی میگن.. بذارین بد بگن.. واسه ی من این بدگفتنا یه عادت شده

طاها: ترنم با خودت و ما این کارو نکن

پدربزرگ: اصلا بیا تو خونه باغ… با خودم زندگی کن… به هیچکس هم اجازه نمیدم اذیتت کنه… فقط برگرد

بغضی تو گلوم میشینه… تو چشمای پدربزرگی نگاه میکنم که یه روز جلوی تمام فامیل خارم کرد و من رو از ورود به خونه اش منع کرد

-چرا اینقدر دیر؟

مهربون میگه: برای جبران هیچوقت دیر نیست

لبخند تلخی رو لبام میشینه

-این حرفا واسه ی تو فیلماست… تو زندگیه واقعی بعضی وقتا برای یه نفس کشیدنه دوباره هم دیره

پدربزرگ: اما…

بی توجه به حرف پدربزرگ به ساعت نگاه میکنم… کم کم داره دیرم میشه

-ببخشید من داره دیرم میشه دیگه باید برم

عمو: ترنم تو که اینجوری نبودی؟… چطور میتونی این همه خواهش و التماس رو نادیده بگیری… تو حتی با سروش هم حرف زدی و تو شرکتش رفتی پس این همه سختگیری ر برابر ماها چه معنی ای میتونه داشته باشه

-معنیه خاصی نداره… سروش یه روزی نامزدم بود.. عاشقش بودم و اون هم مثل شما ادعاهای زیادی داشت ولی عشق که معجزه نمیکنه که بیگناهیه آدم رو ثابت کنه… بالاخره مدت موندگاریه سروش به 5 سال میرسید وقتی هم رفت دیگه برنگشت هر روز هزار بار خارم کنه.. در حقم بد کرد ولی نه به اندازه ی خونواده و فامیل… حتی سیاوش هم هیچوقت بهم زخم زبون نزد.. سرد نگام کرد.. ازم متنفر شد ولی خردم نکرد اما شماهایی که تمام اون سالها در کنار من بودین خیلی راحت از من گشتین… طوری گناه نکرده ی من رو تو دهن فامیل انداختین که من خودم از اون همه سرعت عمل در تعجب بودم… انتظاری که من از خونواده و فامیل داشتم رو از سروش نداشتم ولی امروز باید اعتراف کنم و بگم صد مرحمت به سروش اون که غریبه بود برخوردش از شماهایی که همخونم بودین بهتر بود

به تلخی میگم: شرمنده که نمیتونم مثله همیشه مهربون و دوست داشتنی باشم… امیدوارم آخرین دیدارمون باشه… از جانب مهران هم ناراحت نباشین من فقط یه مدت دیگه مهمونش هستم بعد میرم پیش مادرم

پدربزرگ: مادرت؟

-آره… مادرم… مادری که مطمئنم دوستم داره و ازم حمایت میکنه… به زودی به کمک دوستام پیداش میکنم

پشتم رو بهشون میکنم و در ماشین رو باز میکنم

پدربزرگ: ترنم پدرت بدون تو دووم نمیاره

-عادت میکنه… دقیقا مثله من که به خیلی چیزا عادت کردم

بی توجه به هر سه تاشون به زحمت سوار ماشین میشم ولی قبل از اینکه در رو ببندم میگم: طاها

غمگین نگام میکنه

با بغض میگم: سلام منو به طاهر برسون و بگو بی معرفت این رسمش نبود

اشک تو چشماش جمع میشه

در ماشین رو میبندم و ماشین رو روشن میکنم… سنگینی نگاه همشون رو روی خودم احساس میکنم… میدونم یکم دیگه بمونم بغضم میشکنه… به سرعت ماشین رو به حرکت در میارمو زیر لب زمزمه میکنم: زودتر از همه منتظر تو بودم داداشی… پس چرا نیومدی؟… نکنه امیر بهم دروغ گفته و تو هم مثل بقیه فراموشم کردی

همونور که میرونم آروم آروم تو خاطرات گشته ها سیر میکنم… خیسی اشک رو روی گونه ها احساس میکنم ولی برام مهم نیست

با بغض میگم: چه سنگدل شدم

نمیخواستم اینجوری بشه ولی دلم با هیچکدومشون صاف نیست مخصوصا پدر

💔سفر به دیار عشق💔, [۱۵.۰۸.۱۶ ۰۰:۴۸]
[Forwarded from Deleted Account]
م.. پدری که باعث نابودیه زندگیه مادرم شد.. حتی نمیتونم بگم حلال کردم برید.. بخشیدنشون خیلی سخته… خیلی… شاید به همون اندازه ای که نبخشیدن شون سخته

– «گاهی اوقات دلم میخواهد خرمایی بخورم و برای خود فاتحه ای بفرستم ؛ شادیش ارزانی کسانی که رفتنم را لحظه شماری میکردند !»

نمیدونم چه جوری به شرکت رسیدم.. زنده رسیدنم بی شباهت به معجزه نیست.. منی که تمام مسیر رو با سرعت روندم و فقط اشک ریختم این رسیدن رو یه معجزه میدونم… سرم رو روی فرمون ماشین میذارمو سعی میکنم چند تا نفس عمیق بکشم تا آروم بشم…

-تو میتونی دختر… آروم باش… آروم

بعد از چند لحظه که حس میکنم حالم یه خورده بهتر شده از آینه ی ماشین نگاهی به خودم میندازم چشمام باد کردن و نوک دماغم قرمز شده… از اونجایی که هیچ لوازم آرایشی هم برای پوشاندن این قیافه ندارم به ناچار بیخیال ریخت و قیافه میشم و بعد از پیاده شدن راهیه شرکت میشم

———

بی توجه به اطراف به سمت در میرم و میخوام چند ضربه به در بزنم که با صدای یکی که به من میگه خانم کجا به خودم میام… با تعجب به عقب برمیگردم و یه نفر رو سر جای منشی سابق میبینم… چشمام از شدت تعجب گرد میشه… یعنی واقعا سروش اون قبلیه رو اخراج کرد… تازه این دختره رو هم جایگزینش کرد… به قیافش که نمیخوره منشی باشه…آخه با اون همه آرایش مگه میشه سروش استخدامش کنه انگار شرکت رو با سالن مد اشتباه گرفته… البته تا اونجایی که من یادمه سروش هیچوقت به ظاهر آدما نگاه نمیکرد کار افراد براش مهمه… لابد یه چیزی میدونست اینو آورد دیگه… ولی هرجور که نگاه میکنم انگار اون قبلیه خیلی بهتر بوده… حداقل مثل طلبکارا بهم زل نمیزد…شاید هم منشی نباشه دختر… مگه میشه با این سرعت عمل یه منشیه جدید پیدا کرد

-ببخشید شما؟

اخماش تو هم میره و میگه: فکر نمیکنم به شما ربطی داشته باشه

خب راست میگه بدبخت… من چه خلیم که دارم از طرف میپرسم کیه

شونه ای بالا میندازم و میگم: من باید برم داخل… با اجازه

دختر: کجا خانوم؟… من هنوز بهتون اجازه ی ورود ندادم

با بی حوصلگی به عقب برمیگردم و میگم: خب من محل کارم اینجاست… فکر نکنم برای هر دفعه ورود به اجازه احتیاج داشته باشم

دختر: اون اتاق دفتر رئیسه این شرکته خانوم و من هم بیخودس اینجا ننشستم… منشی این شرکتم قبل از ورود هر کس اول باید با رئیس هماهنگ کنم

-خب.. من منتظر میمونم تا هماهنگ کنید

دختر: فعلا برید به کارتون برسید چون رئیس گفتن اجازه ورود کسی رو به داخل ندم… ایشون منتظر کسی هستن

-ولی کار من تو اتاقه

منشی: خانوم مثله اینکه متوجه ی حرف من نمیشین.. اصلا سمت شما چیه؟

-سمت خاصی ندارم.. فقط مترجم شرکتم

چپ چپ نگام میکنه و میگه: واسه همینه یه ساعت وقتم رو گرفتی خب برو تو اتاق خودت به کارت برس دیگه

چند تا کاغذ هم از کشو در میاره و رو میز میذاره

منشی: اینا رو بگیر و ببر ترجمه کن

با تعجب به تعداد کم کاغا نگاه میکنم

-فقط همین؟

این که خیلی کمه… پس سروش دیروز چی میگفت

منشی: پس چی؟

متعجب فقط سری تکون میدمو میگم: هیچی… فقط فکر کردم بیشتر از اینا باید باشه

پوزخندی میزنه و خودش رو با کاغ پاره های رو میزش مشغول میکنه

حالا نمیدونم این اتاق کار من کجاست… یعنی سروش تو این مدت کم هم اتاق کار برام آماده کرد هم مشکل اون هم ترجمه رو حل کرد

منشی: تو که باز اینجا واستادی؟… رئیس بیاد تو رو اینجا ببینی عصبانی میشه ها

-چرا؟

منشی: چون به کارکنان اینجا خیلی حساسه… برو به کارت برس

-ببخشید میشه بگین اتاق من کجاست؟

یه جور بهم نگاه میکنه که انگار با یه دیوونه طرفه

منشی: تو کی استخدام شدی؟

-چند وقتی میشه ولی سروش گفته بود اتاقم آماده نیست

ابرویی بالا میندازه و میگه: سروش

اوه … گند زدم

یه لبخند میزنم و میگم: منظورم آقای مهرپرور بود… حالا میشه بگین اتاقم کدومه؟

با دست به یکی از اتاقا اشاره میکنه و میگه: تا اونجایی که من میدونم قبل از راه اندازیه شعبه های شرکت مهرآسا تمام فاتر و اتاق های کار آماده میشن

متعجب نگاش میکنم

منشی: چیه فکر کردی تازه اومدم چیزی سرم نمیشه؟… بنده قبل از اینجاچندین سال تو شرکت پدر و برادر آقای مهرپرور کار میکردم… پس سعی نکن با این مسخره بازی ها جلب توجه کنی… دخترای امثال تو رو زیاد دیدم اما از من به تو نصیحت هیچوقت لقمه ی بزرگتر از دهنت برندار

این دختره چی داره میگه… لقمه ی بزرگتر از دهنم چیه؟… نگاهی به در اتاق سروش و نگاهی به پوزخند تمسخرآمیز منشی میندازم…پس سروش بهم دروغ گفته بود.. از همون اول میخواست من رو تو اتاق خودش نگه داره

سرم رو به نشونه ی تاسف تکون میدم و زمزمه وار میگم: از دست تو سروش

بدون اینکه نگاهی به منشی بندازم وارد اتاق کارم میشم و شروع به کار م

💔سفر به دیار عشق💔, [۱۵.۰۸.۱۶ ۰۰:۴۸]
[Forwarded from Deleted Account]
یکنم… نمیدونم قدر گذشته که با سر و صدایی دست از کار میکشم و با تعجب از جام بلند میشم… هنوز چند قدمی برنداشتم که در اتاقم باز میشه و سروش وارد اتاق میشه

پشت سرش منشی هم با رنگ و رویی پریده داخل اتاق میاد

با تعجب نگاشون میکنم و میپرسم: چیزی شده؟

سروش بدون اینکه جواب من رو بده به سمت منشی برمیگرده و با لحن خشنی میگه: مگه نگفتم هر وقت خانوم مهرپرور اومد خبرم کن… پس ایشون اینجا چیکار میکنند؟

منشی: آقای راستین من نمیدونستم ایشون خانوم مهرپرور هستن… ایشون خودشون رو معرفی نکردن فقط گفتن مترجم شرکت هستن

سروش: برو بیرون… بعدا به حسابت میرسم

منشی: اما آقای راستین….

سروش چنان نگاهی بهش میندازه که من از ترس یه قدم به عقب برمیدارم دیگه چه برسه به اون بدبخت… بعد از چند لحظه مکث منشی از اتاق خارج میشه و سروش هم محکم در رو پشت سرش میبنده

-هیچ معلومه داری چیکار میکنی؟.. این آبروریزیها چیه راه انداختی؟

به طرفم برمیگرده و با اخم نگام میکنه

سروش: چرا خودت رو معرفی نکردی؟.. میدونی از کی منتظرت هستم؟

-چه فرقی به حال تو داره.. چه تو این اتاق باشم چه تو اون اتاق بالاخره کارم یکیه

سروش: من رئیست هستم یا نه؟

نفسم رو با حرص بیرون میدم

-بعله.. بنده یه غلطی کردم و اون قرارداد رو امضا کردم… حالا مجبورم تا پایان قرارداد جنایعالی رو به عنوان رئیس تحمل کنم ولی یادت نره تو برای من فقط یه رئیسی نه چیزی کمتر نه چیزی بیشتر

صدای نفسهای حرص دارش رو میشنوم

سروش: همین زئیس بهت دستور میده همین الان وسایلت رو جمع و جور کنی و برگردی توی همون اتاقی که دیروز بودی

-این مسخره بازیا چیه در آوردی؟… اون از دیروز که اون دختره ی بیچاره رو بیرون کردی این از امروز که بیخودی داد و بیداد راه انداختی… مشکل تو چیه سروش

با کلافگی نگام میکنه

سروش: میخوای بگی خبر نداری؟

-نه… از کجا باید خبر داشته باشم

سروش: خوب بلدی خودت رو به کوچه ی علی چپ بزنی

-سروش تمومش کن

سروش: باشه بذار بگم مشکل من تویی ترنم… میفهمی.. تو

-من؟

سروش: آره تو… ببین باهام چیکار کردی؟… دارم از دستت دیوونه میشم

-من که کاری به کارت ندارم… چرا هر دومون رو اذیت میکنی

سروش: مشکل همینه که کاری به کارم نداری… من این رو نمیخوام

ته دلم یه چیزی زیر و رو میشه اما سعی میکنم به روی خودم نیارم.. میدونم زیاد موفق نیستم من همیشه در برابر سروش زود بند رو آب میدم

با صدایی که سعی میکنم مثل خودش محکم باشه میگم: اینجا هر کسی باید سر جای خودش کار کنه… دلم نمیخواد فردا پس فردا تو شرکت شایعه های بی اساسی درست بشه

چشماش رو ریز میکنه و میگه: این دختره چیزی بهت گفته؟

-اونش مهم نیست… مهم اینه که میخوام ازت دور باشم تا بیشتر از این اذیت نشم… اینجوری واسه ی هر دو تامون بهتره

سروش: این اجازه رو بهت نمیدم… هیچوقت این اجازه رو بهت نمیدم

-من به اجازه ی تو احتیاجی ندارم

آروم آروم به سمتم میاد و من هم آروم آروم به عقب میرم.. اونقدر که به دیوار میچسبم… در فاصله ی چند قدمیه من وایمیسته

-چیکار میکنی؟.. برو عقب

با دستم میخوام به عقب هلش بدم که مچ دستم رو میگیره و دقیق نگام میکنه… کم کم اخماش تو هم میره

سروش: ترنم؟!

-سروش برو عقب

سروش: چرا چشمات سرخه؟

-چی؟

سروش: تو گریه کردی؟

-دیوونه شدی.. چرا باید گریه کنم؟

با دستش گونه هام رو نوازش میکنه و غمگین میگه: هنوز رد عکس رو صورتت پیداست

-من گریه نکردم… لعنتی برو به کارت برس… مگه تو کار و زندگی نداری که از صبح تا غروب ور دل من میشینی.. اینجا چه جور شرکتیه آخه

سروش: لازم نکرده جنابعالی نگران شرکت من باشی…. بگو ببینم کسی بهت حرفی زده؟… کی ناراحتت کرده

-هیشکی… برو بیرون… فعلا فقط تویی که داری ناراحتم میکنی

سروش: چرا چشمات سرخه

به ناچار میگم: دیشب کاری برام پیش اومد نتونستم بخوابم

با خشونت میگه: چه کاری؟

چپ چپ نگاش میکنم اما با کمال پررویی زل میزنه تو چشمامو منتظر نگام میکنه

-برو بیرون… بذار به کارام برسم… من مثله تو بیکار نیستم

سروش: من بیکارم؟… این تویی که باعث شدی منی که همیشه تابع قوانین بودم الان این طور رفتار کنم… چرا یه فرصت بهم نمیدی تا همه چیز رو ثابت کنم

-چون نمیخوام یه اشتباه رو دوبار تکرار کنم… تو هم بهتره ترحم و دلسوزیهات رو برای یه نفر دیگه نگه داری

————–

———-

با خشم نگام میکنه و میگه: باز گفتی ترحم

مچ دستم رو فشار میده و با لحنی غمگین ادامه میده: خیلی ظلمه احساس منی که تو این چهار سال حتی یه لحظه هم ازت غافل نبودم رو به ترحم نسبت بدی

زهرخندی میزنم

-اصلا شوخیه جالبی نیست سروش.. داری بد بازی ای رو شروع میکنی… از احساسم خبر داری و به خاطر همین راحت

💔سفر به دیار عشق💔, [۱۵.۰۸.۱۶ ۰۰:۴۸]
[Forwarded from Deleted Account]
میتازونی… این خیلی نامردیه.. نکن سروش… این کار رو با من نکن… فکر نمیکنی برای منی که این همه عذاب کشیدم دیگه بس باشه

سعی میکنه صداش رو بلند نکنه… مچ دستم رو ول میکنه و بازوهام رو میگیره

سروش: لعنتی چرا نمیفهمی.. شوخی نیست… دلسوزی نیست.. ترحم نیست.. احساس من به تو فقط و فقط عشقه… به قول خودت تو شمام نگاه کن.. به خدا میفهمی

-من اگه حرفام حرف بود برای شماها اون همه بی معنی تلقی نمیشد

سروش: حرفای تو پر از معنا بود این ماها بودیم که نمیفهمیدیم… ترنم به خدا عاشقتم.. خیلی زیاد

-لابد به خاطر همین عشق زیادت هم بود که رفتی نامزد کردی؟

با صدای نسبتا بلندی میگه:آره… آره.. آره.. از عشق زیادم رفتم نامزد کردم… رفتارام رو میدیدم.. احساساتم رو لحظه به لحظه لمس میکردم.. صدای قلب ناآرومم رو میشنیدم.. با بی تابی هام روزها رو به شب میرسوندم اما نمیخواستم باور کنم… میفهمی؟… نمیخواستم باور کنم که هنوز عاشقم… عاشق کسی که فکر میکردم بهم خیانت کرده… رفتم نامزد کردم… رفتم نامزد کردم تا هم به خودم هم به دیگران نشون بدم که میتونم بدون تو هم ادامه بدم اما……

بغض بدی تو گلوم میشینه… با همه ی وجودم میجنگم که اشکم سرازیر نشه… سروش چی داره میگه خدایا؟… این جا چه خبره؟… من تحمل این حرفا رو نداره.. خدایا من که به نداشتنش عادت کردم این بازیا دیگه چیه… در عین لذت دارم عذاب میکشم.. یه چیزی حد وسط لذت و عذاب… نمیدونم چرا نمیتونم باورش کنم

بعد از مکثی با لحن غمگینی ادامه میده: خیلی زود فهمیدم که نمیتونم

باز تو مبارزه با بغض نشسته تو گلوم من شکست میخورم… بالاخره میشکنه و اشکهام آروم آروم سرازیر میشن

سروش با همون لحن غمگینش به آرومی ادامه میده: میخواستم به تو ثابت کنم که تو زندگیم هیچی نبودی اما به خودم ثابت شد که تو توی زندگیم خیلی بیشتر از همه چیز بودی

یهو لحنش پر از نفرت میشه: حتی یه بار هم نتونستم اون عوضی رو با میل خودم لمسش کنم… هر بار پسش میزدم و بدون اینکه بخوام ترکش میکردم… چون همه وقت و همه جا تو رو میدیدم.. با هر سروشم گفتناش یاد تو برام زنده میشد

از این حرفش آتیش میگیرم… چه سخته یکی عشقم ر اونطور صدا بزنه که همیشه من صداش میزدم… چشمام رو میبندم و به زحمت زمزمه میکنم: میدونم داری دروغ میگی سروش… آتیشم نزن… به خدا اونقدر گناهکار نیستم که داری اینطور مجازاتم میکنی…

به شدت تکونم میده و میگه: نه ترنم… به خدا دروغ نیست…همش حقیقته… لحظه به لحظه باهات بودم… درسته با فاصه ازت میومدم ولی خیلی وقتا بودم… بارها و بارها با کسایی که میخواستن مزاحمت بشن درگیر شدم… یادته اون اوایل که سوار اتوبوس میشدی یه پسره مزاحمت میشد ولی بعد از مدتی یهو غیبش زد…

چشمام رو به شدت باز میکنم

-محاله

چند بار پلک میزنم… نفسام به سختی بالا میان.. اره یادمه… یادمه که حدود یه هفته هر روز صبح توی اتوبوس یه پسر اذیتم میکرد و من هیچکس رو نداشتم که بهش بگم کسی مزاحمم شده

-نگو… که… تو……

سروش: آره.. من باهاش کتک کاری کردم و تهدیدش کردم.. با خودت نگفتی چطور یهو غیبش زد… همیشه ی خدا نزدیکت بودم و همیشه تو رو دور از خودم احساس میکردم… فکر کردی کی پیشنهاد آقای رمضانی رو به بابا داد؟… هان؟

با دهن باز نگاش میکنم

سروش: من دادم.. من به بابا گفتم که شنیدم آقای رمضانی مترجمای با تجربه ای داره تا پیدا شدن یه مترجم خوب بهتره از آقای رمضانی کمک بگیریم… میخواستم دونه دونه مترجماش رو پس بفرستم تا بالاخره آقای رمضانی تو رو بفرسته ولی برای اولین بار شانس با من یار شد و آقای رمضانی اولین نفر تو رو فرستاد

صورتش رو به گوشم نزدیک میکنه و ناله وار میگه: میخواستم ببینی که بی تو چقدر خوشبختم اما همون روز که دیدمت فهمیدم بی تو هیچوقت نمیتونم خوشبخت باشم… توی اون مهمونیه لعنتی برای اولین با آلاگل همراهی کردم تا شکستنت رو ببینم ولی با نگاه خیره ات خودم خرد شدم

همونجور که نفس نفس میزنه میگه: نمیدونی چه عذابی میکشیدم وقتی به جای الاگل تو رو کنار خودم میدیدم و ثانیه به ثانیه حس میکردم دارم بهش خیانت میکنم

با نفرت ادامه میده: در صورتی که اون عوضی کسی بود که عشقم رو از من گرفته بود

-سروش تمومش کن… نمیخوام بشنوم… من دروغات رو باور نمیکنم.. آلاگل همه چیز رو بهم گفته؟

اخماش تو هم میره و با تندی میگه: اون احمق چی بهت گفته؟

پوزخندی میزنم و میگم: حقایق رو… اینکه عاشقش بودی… این که هم روح و هم جسمت رو حتی قبل از ازدواج مال اون کردی… اینکه چه ساده از من گذشتی… اون خیلی چیزا بهم گفته

صداش میلرزه اما به سختی ادامه میده: دروغه ترنم.. به خدا دروغه.. من همیشه پسش میزدم… من هیچوقت آلگل رو دوست نداشتم… نه تنها آلاگل من هیچوقت هیچ دختری رو به جز تو دوس

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3 / 5. شمارش آرا : 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا