رمان راز یک سناریو پارت ۱۳

ناهید گردن کشید و در صورت بزرگمهر فریاد زد: زن گرفتنِ تو چه ربطی به بابای من داره؟!
بزرگمهر صاف ایستاد و خیره در چشمان میشی او که درست همرنگ چشمان پدرش بود، گفت: اگه بابای تو اونشب جلوی جمع اونقدر منو تحقیر نمی کرد، کاسه ی صبر منم لبریز نمی شد که از خونه بزنم بیرون و در به در دنبال سبحان بگردم که یه کوفتی بده من بخورم تا یادم بره بابات زندگی رو برام چه جهنمی کرده… بابای جنابعالی ده ساله گُه کشیده به زندگی ما و تو چشماتو بستی… حالا می بینی که بچه دارم… یه بچه از من تو دل شکم اون زنه که میشه یه تو دهنی محکم واسه بابای تو.
ناهید با عصبانیت از جایش بلند و با جیغ گفت: خیلی پستی بزرگمهر که رفتی کثافت بازی اونوقت این وسط بابای من مقصر شده.
بزرگمهر دستش را روی سینه ی ناهید گذاشت و به عقب هل داد که دوباره روی تخت افتاد: اینقدر این کلمه ی کثافت رو به زبون نیار.. پیش پیش حکم نده… مگه نپرسیدی چرا؟! مگه نمی خواستی بدونی چرا؟! پس بشنو.
راه رفت و تعریف کرد. از حقارتی که آن شب تحمل کرده بود. از زجری که کشیده بود. از تعلل برای نجات گلی… از رفتن و برگشتنش… از درگیری اش با مردان… از اینکه قیافه ی یکی از آنها را هم درست ندیده بود… از احتمال مرگشان… همه و همه.
هر دو ساکت کنار هم نشسته بودند. سر بزرگمهر میان دستانش و نگاهش به پارکت نسکافه ای کف و نگاه غمگین ناهید به طلایی پرده ها.
ناهید از جایش بلند شد و دوباره مشغول جمع کردن وسایلش شد: انتظار داری حرفاتو باور کنم؟!
بزرگمهر حرص خورد. ابرو در هم کشید: چرا باید بهت دروغ بگم لعنتی؟!
چند دست لباس زیر داخل چمدان انداخت و خم شد تا زیپش را ببندد: این چیزی که تو تعریف کردی مال تو فیلماست… یه سناریو… منم مسعود کیمیایی نیستم که ازش فیلم بسازم.
بزرگمهر از جایش بلند شد و کنارش ایستاد و با انگشت شست روی سینه اش کوبید: این سناریویی که تو ازش حرف می زنی من توش زجر کشیدم… اون دختر زندگیشو داد.
ناهید کمرش را صاف کرد و ناباورانه گفت: چرا همون شب نگفتی؟ چرا فقط گفتی خفتت کردن؟! چرا این چیزی رو که الآن تعریف کردی و نگفتی؟!
بزرگمهر بازوی راستش را گرفت و تکانی داد: چیو باید بهت می گفتم… چطور می تونستم بهت بگم… به خودم گفتم یه اتفاق بود و تموم… گفتم یه شب بود و تموم… چه می دونستم قراره تمام عمر رو دوشم یدکش بکشم… اصلا از کجا معلوم تو همون موقع ترکم نمی کردی؟! گفتنش اون موقع با فکر اینکه اون جریان فقط مال همون شب بود، اشتباه به نظر می رسید.
ناهید بازویش را کشید و دست به کمر با شک پرسید: اصلا چرا نرفتی شکایت کنی؟!
بزرگمهر خسته و بی حوصله از تکرار آن شب و بحث بی نتیجه اش با ناهید، پلک روی هم نهاد: نرفتم چون نمی خواستم خودمو درگیر کنم… فقط کافی بود جایی درز کنه و به گوش بابات برسه، دنیای رو رو سرم خراب می کرد… یا یه جوری خبر به شرکت می رسید، دیگه چطور باید سرمو بالا می گرفتم… چه می دونستم به اینجا می رسم… چه می دونستم به جایی می رسم که باید اون دخترو صیغه کنمو با آبروم بازی کنم.
کف دستش را جلو آورد و بینی اش را به آن نزدیک کرد: کف دستمو بو نکرده بودم که اون شب وصل میشه به تمام شبای زندگیم.
ناهید دستی در هوا تکان داد: داری دروغ میگی … باید خیلی خوش خیال باشم که همچین قصه ای رو باور کنم… یه مدرک نشونم بده که اون شبی که داری ازش حرف می زنی واقعیت داشته…
بزرگمهر به سینه اش کوبید و با ناراحتی گفت: من برای تو چی ام که حرفم سند نیست پیشت؟! اون شب لعنتی اتفاق افتاد… بچه تو همون شب شکل گرفته … اینو سونوگرافی میگه… اینو دکتر میگه که سن بچه برمیگرده به همون شب.
ناهید به طرف تخت رفت و گیره اش را برداشت و به موهایش بست: اصلا از کجا معلوم اون بچه بچه ی توئه؟!
نگاه بزرگمهر با او می چرخید: بچه ی منه.. پسر من.
دوباره جلوی بزرگمهر ایستاد و خیره در چشمانش گفت: از کجا اینقدر مطمئنی.. ها؟! شاید مال یکی دیگه باشه و بستش به ریش تو.
بزرگمهر نفس عمیقی کشید. او که زنش بود، باورش نداشت. چطور می توانست حقانیت آن شب را برای دیگران اثبات کند؟! کسی درک نمی کرد در آن شب خوفناک چه بر او و گلی گذشت… او با تمام وجود قبول داشت… دختری که او شناخته بود، ریگی در کفشش نداشت: رفتم تحقیق کردم… همه به نجابتش ایمان دارن.. زیر و رو زندگیشو کشیدم بیرون… خود من به پاکیش ایمان دارم.. اون بچه بچه ی منه.
ناهید لباس او را میان مشت هایش فشرد و با غصه گفت: منم به تو ایمان داشتم.. ولی تو به لجن کشیدیش.
بزرگمهر دست روی دست های او گذاشت و با اخمی گفت: همه عشقت این بود؟! همه ی دوست داشتنات این بود؟! که به لجن کشیدمت؟! دارم میگم همه چیز ناخواسته بود… اون دختر ..اون بچه.
دست های ناهید شل شد و آرام آرام روی زمین نشست و بنای گریه گذاشت: اینقدر نگو بچه… بچه… دل منو نسوزون… پس من چی؟! چرا من نباید بچه ی تو رو داشته باشم… چرا من نه؟! منم دلم میخواد یکی بهم بگه مامان… منم یه بچه رو بغل کنمو قربون صدقه اش برم… منم دلم میخواد شکمم جلو بیاد… منم دلم میخواد دست و پاهام ورم کنه، دماغم بزرگ شده… پنگوئنی راه برم… چرا من نه؟! منم دلم میخواد پوشک بچه عوض کنم.
بزرگمهر کنارش زانو زد و سرشانه ایش را گرفت و با مهربانی گفت: عزیز دلم.. اون بچه قراره مال منو تو بشه… به دنیا که بیاد میشه مال منو تو… تو بغلش میکنی و نازش میکنی.
ناهید خروشید: من بچه ی خودمو میخوام… بچه ای از شکم خودم… این حق منه… حق من… من بچه ی کسی دیگه ارو نمی خوام… اگه می خواستم می رفتیم یکی از پرورشگاه می آوردیم.
به طرف چمدانش چرخید و زیپش را بست.
بزرگمهر بیشتر به جلو خم شد و چمدان را از دستش کشید: کجا؟!
ناهید بلند شد و چمدان را هم با خود بلند کرد که دست بزرگمهر افتاد: میرم خونه ی بابام تا تکلیفم مشخص شه.
بزرگمهر هم سرپا شد و فریاد کشید: تکلیفت مشخصه.. میشینی سرخونه زندگیت تا بچه به دنیا بیاد.
ناهید کفری از شنیدن کلمه ی بچه ای که از آن محروم شده بود، به سمت در راه افتاد: من اون بچه ارو نمی خوام… تو به من خیانت کردی می فهمی… درد به جونم ریختی… یه کوه بودی که از هم پاشیدی.
بزرگمهر به دنبال او روان شد و دوباره دسته ی چمدان را کشید که ناهید متوقف شد… دلش نمی خواست ناهید ترکش کند… در بحرانی ترین لحظات عمرش به وجود زنش در کنارش احتیاج داشت، کاری که این روزها از گلی زیاد می دید: از کدوم خیانت حرف می زنی؟! باید می ذاشتم اون دخترو تیکه تیکه کنن.
ناهید برگشت و در صورت بزرگمهر داد کشید: آره می ذاشتی …میذاشتی بکشنش.. اصلا به تو چه که حس سوپر من بودن بهت دست داد و نجاتش دادی.
بزرگمهر چمدان را کناری پرت کرد و دستش را روی گلویش گذاشت: اون وقت تا عمر داشتم عذاب وجدان خِرَمو می چسبید؟!
عذاب وجدان… عذاب وجدان… برای آن دختر عذاب وجدان داشت و برای خیانتی که به او کرده بود پشیمانی نمی دید. عصبانی ازاین همه بحث به سمت چمدان رفت: الآن نداری؟! الآن تا آخر عمرت به خاطر خیانتی که به من کردی عذاب وجدان نداری بزرگمهر؟!
بزرگمهر جلویش ایستاد: من اون دخترو گذاشتم جای ناموس خودم… بی خیالش شدم… سوار ماشین شدمو رفتم ولی وقتی دوتا مرد بالا و پایینش نشستن، به خودم گفتم اگه ناهیدِ من تو این وضعیت بود، چی می شد… نتونستم بگذرم… من چه می دونستم بچه ای این وسط شکل می گیره.
ناهید با حرص هلی به او داد و دسته ی چمدان را چنگ زد و رو به بزرگمهر گفت: خیلی نامردی بزرگمهر.. خیلی … دارم می سوزمو تو دم از بچه ات می زنی… بچه ای که باید مال من باشه..
-فکر میکنی من ناراحت نیستم… فکر میکنی دلم نمی خواست این بچه از تو باشه… دست من نبود و نیست… اتفاقیه که افتاده… بمونو پشتم باش.
ابروهای ناهید از این حرف بالا رفت. از او چه انتظاری داشت؟! بزرگمهر درد او را نمی فهمید؟! بماند و با زن صیغه ای او بسازد؟! با بچه اش؟!
-پشتت باشم؟! وقتی با اون رابطه برقرار کردی، به منم فکر کردی؟! یادت بود که یه زن داری که درحال خیانت کردن بهشی؟! نمی تونم بزرگمهر… نمی تونم تحمل کنم. برو کنار.
بزرگمهر ناامید از این همه کشمکش، سری کج کرد و ملتمس گفت: ناهید جان.. با رفتنت همه چیز بدتر میشه… بمونو کنار بیا.
ناهید هلش داد و از در خارج شد و وارد راهرو اتاق خواب ها شد… بزرگمهر هم وارد راهرو شد و ایستاد. ناامید، کلافه، خسته از زندگی که هیچ وقت با اونساخته بود.
-اون دختر به خاطر من از زندگیش گذشت…از آینده اش گذشت… از خانواده اش گذشت… اونوقت انتظار زیادی دارم که زنم، هم بالینم چشم ببنده و کنارم بمونه؟! خیلی زیاده که باورم کنی؟! توقع خیلی زیادیه که ترکم نکنی؟! چرا اینقدر بین شما دوتا فرق هست؟! چرا؟!
ناهید با غیظ برگشت و داد کشید: داری منو با اون مقایسه میکنی؟! ده ساله باهاتم… ده ساله با همه چیزت ساختم… با همه ی کمبودات… حالا داری منو با اون مقایسه می کنی؟! حاشا به غیرتت.
این بار او بود که به این همه ادعای زنش پوزخند می زد: می دونی چیه؟! بگو تو اون شیرزنی نیستی که بمونی و بجنگی… فرار کن… فرار کن و برو تو جبهه ی بابات… دوباره پشت منو خالی کنو پناه ببر به بابات… ولی اینبار مثل سری های قبل نیست… این بار دیگه تو سری خور بابات نیستم… پس بمونو بساز.
صدای بسته شدن در ورودی را که شنید، فهمید این بار باید به جنگ خسروخان برود… باید خود را برای رویارویی با مرد خبیث زندگی اش آماده کند. دوید و سالن را طی کرد و در را باز کرد… ناهید کنار آسانسور ایستاده بود.
ناهید با دیدن بزرگمهر، بی خیال آسانسور شد و به سمت پله ها رفت با چمدانی در دست. بزرگمهر میان پله ها ایستاد و گفت: تا آخر دنیا مال منی… زمین بره آسمون، آسمون بیاد زمین مال منی… فکر طلاقو نمیکنی…
ناهید پله پله پایین تر می رفت و امید بزرگمهر برای بازگشتش کم سوتر. از کمر خم شد و بلند گفت: حالا که داری میری، برو به بابات بگو که بزرگمهر پدر شده.. بچه دار شده… بگو که معجزه شده و من پسردار شدم… تو برمی گردی و با منو این بچه زندگی می کنی… ببین امروز چه روزیه… فکر طلاقو جدایی رو باید با خودت به گور ببری.
با شنیدن صدای گریه بلند ناهید پیچیده میان راهرو، سکوت کرد.
همانجا کنار نرده ها روی پله نشست و سرش را به آنها تکیه داد. نگفته بود چون می دانست همین اتفاق می افتد… می دانست ناهید ترکش خواهد کرد. نگفته بود تا بیشتر او را داشته باشد… یک ماه بیشتر… یک شب بیشتر.
گوشی اش زنگ خورد و با دیدن اسم حاجی، پیشانی اش را آرام به نرده ها کوبید… کوبید… کوبید.
***
همگی جمع بودند. کسی با دیگری چشم در چشم نمی شد. نگاه ها دوخته شده به کف، دیوار، میز، هر چیز و هر چیز، جز به نگاه دیگری… نگاه ها فراری از هم. تنها صدای آن میان، فین فین ناهید بود و صدای نفس های عصبانی خسروخان. نگین کنار شوهرش نشسته بود و با دندان به جان پوست لبش افتاده بود. شاهرخ روی تک مبلی نشسته و به جنگ قریب الوقوع می اندیشید. بابا و بنفشه خانم هم برای حمایت از پسرشان در عمارت خسروخان جمع شده بودند. زنگ خانه به صدا درآمد. نگاه های ترسیده به هم خیره شد.نگرانی بابا و بنفشه خانم دو چندان. خسروخان خم شده به جلو با دست های گره شده و صورتی سرخ با پره های بینی که از فرط عصبانیت مرتب باز و بسته می شد و صدای هوف هوف می داد، گاو نر خشمگینی را می مانست که منتظر بود، گیت میدان نبرد باز شود و او پاکوبان به زمین، وارد میدان شود.
ربابه خانم خدمتکار جاافتاده و چاق خانه دکمه ی آیفون را فشار داد و دست روی دستش گذاشت و با نگرانی که در صدایش به وضوح شنیده می شد، گفت: بزرگمهر خان اومدن.
پنجه ی پاهای خسروخان روی زمین، پایین تنه اش فاصله گرفته از مبل، آماده ی خیز برداشتن.
همین که قامت بزرگمهر میان سالن نمایان شد، خسروخان دست به میز گرفت و به سمت او یورش برد که صدای جیغ ناهید و بنفشه خانم را به همراه داشت. همگی از جایشان برخاستند و به دنبال او روان شدند. هر کس از هر سو به سمت بزرگمهر می دوید. چشم های خسروخان از عصبانیت از حدقه بیرون زده بود. بزرگمهر ایستاد، ترسیده از یورش پیرمرد ولی محکم. ناهید، لرزان، از جایش بلند شد و بی وقفه اشک می ریخت. قبل از اینکه بابا به پسرش برسد، خسروخان خود را به او رساند و با کف دستش روی سینه ی بزرگمهر کوبید و با داد گفـت: با آبروی من بازی می کنی؟!
بزرگمهر یک قدم به عقب پرت شد ولی نگاهش را از چشم های خشکمین و درشت شده ی خسروخان نگرفت. ضربه ای دیگر به سینه اش و نگاه سخت بزرگمهر به او. دستش بالا رفت که شاهرخ از پشت پدرش را گرفت و بابا خودش را به آنها رساند و میان آن دو قرار گرفت. خسروخان تقلا کنان، برای رهایی از بند پسرش، با دست بابا را به طرفی هل داد و داد کشید: میری با یه زن دیگه می خوابی؟ اونقدر بدبخت شدی که میری با یه انتر می خوابی؟ دختر من دلتو زده؟!
و سکوت بزرگمهر. بابا دوباره جلوی بزرگمهر ایستاد و سعی در ارام کردن مرد روبرویش را داشت: بذار حرف بزنه خسروخان… آروم مرد… آروم… اونم دلایل خودشو داره.
خسرو خان با پشت دست به سینه ی بابا زد و با عصبانیت گفت: از کدوم دلیل حرف می زنی… کثافت بازی دلیل هم می خواد؟ پسرت گند کاشته گند… کلاهتو بنداز بالاتر امیر علی… پسرت رفته زن صیغه کرده.
ابروهای بزرگمهر در هم رفت. حق نداشت با پدرش اینگونه حرف بزند. خونش به جوش آمد. توهین به خودش را تحمل می کرد ولی به پدرش را نه.
از پشت پدرش بیرون آمد و مستقیم با ابروهای گره خورده به خسروخان عصبانی ولی مهارشده در دستان شاهرخ، خیره شد و گفت: ده ساله داری میای و میری و زخم می زنی… اون شب لعنتی هم جلوی اون همه آدم سکه ی یه پولم کردی و باز من به خاطر ناهید هیچی نگفتم… زدم بیرون که حرمت ها حفظ شه… اگه شما زخم نمی زدی و من نمی رفتم هیچ کدوم از این اتفاقا نمی افتاد.
کم مانده بود کف های عصبی از دهان خسروخان بیرون بزند… دوباره خروشید و خودش را به جلو هل داد ولی بزرگمهر تکان نخورد: دِ مردتیکه داری دلیل گندکاریتو به ریش من می بندی؟ رفتی کیفتو کردی و اومدی منو مقصر جلو میدی.
ناهید ایستاده کنار مبل گریه کنان… مامان و بابا کنار بزرگمهر و نگین با دستانی کنار صورتش پشت سر شوهرش.
-من به خود ناهیدم گفتم.
سرش را چرخاند و به ناهید نگاه کرد، متاسف. و دوباره مسیر نگاهش به سمت خسروخان.
-هبچ کیفی در کار نبوده… هر چی بوده اجبار یه گله بی ناموس و بی شرف بوده… من نخواستم یه دختر کشته شه.
خسروخان، شاهرخ را به عقب هل داد: ول پسر.
شاهرخ حلقه دستانش را شل کرد. پیرمرد جلو آمد و صورتش را در یک وجبی صورت بزرگمهر قرار داد، خیره در چشمانش، دست به کمر، مدعی: مدرک داری؟! سند داری؟! بذار کف دستم تا باور کنم آدم بودی و دختررو تو نجات دادی؟!
بزرگمهر لب فشرد. چیزی نداشت تا حقانیت آن شب را ثابت کند، اگر همان شب از ریختن آبرویش نمی ترسید و شکایت می کرد، حالا می توانست به راحتی خود را تبرئه کند. ولی افسوس… حالا او بود و یک صیغه و آبروی ریخته شده اش.
وقتی بزرگمهر جوای نداد، خسروخان دوباره شیر شد و با پوزخندی گفت: اونوقت اومدی به دختر من گفتی پسر داری شدی؟! با انگشت و لحنی تحقیر آمیز به او اشاره کرد: تو؟! توله کیو بسته به نافت فکر کردی مردی داری؟!
بابا محکم گفت: حرمت خودتو نگه دار خسرو.
خسروخان با دستی به کمر و دستی دیگر که طرف بزرگمهر گرفته بود، داد کشید: مگه پسر تو حرمت دختر منو نگه داشته؟! حرمت منو نگه داشته که رفته زنی که از یکی دیگه حامله شده رو صیغه کرده و جلوی ناهید من سینه داده جلو که پدر شدم.
بابا بی معطلی جواب داد: می بینی که شده… کار خدا نشد نداره مرد.
خسروخان دست دیگرش را به کمرش زد و ابروهایش را بالا فرستاد و با لبخندی از سر استهزا و شکی که جلو داده بود، گفت: اِ… چجور ده ساله واسه ناهید من نشده بعد یه شبه همه ی مردیشو جمع کرده و زده یه زنو حامله کرده؟! کیو خر فرض کردید؟!
بزرگمهر خودش را قاطی بحث کرد: من کاری به این حرفا ندارم… راحت میشه ثابت کرد که اون بچه مال منه یا نه… فعلا من اومدم دنبال زنم.
-کدوم زن؟
سرچرخاند و نگاهی دورتا دور سالن انداخت: تو اینجا زنتو می بینی؟
ابروهای بزرگمهر در هم رفت و با غیض گفت: من از ناهید دست نمی کشم… ناهید زنمه و شما هم نمی تونید تا ابد اونو پیش خدتون نگهش دارید.
خسروخان با انگشتانش به پشت گوشش ضربه زد: ببین پشت گوشتو دیدی ناهیدم می بینی…
کف هر دو دستش را با صدا به هم مالید: ناهید تموم شد… از فردا وکیلمو می فرستم دنبال کارای طلاق.
بزرگمهر هم به سینه اش زد: اونی که باید طلاق بده منم که نمی دم… زنمه و باید برگرده سر زندگیش و با من و بچه ام زندگی کنه.
خسروخان دوباره حمله کرد و مشتی روی جناغ سینه ی بزرگمهر کوبید: دِ آشغال کم این تخم حرومتو به رخ ما بکش… آخه دی*وث یه حرومی که دادار دودور نداره دیگه.
و بزرگمهر باقی حرف مرد را نشنید. صدای بلند جروبحث پدر و مادرش را با خسروخان و نگین ندید… درد سینه اش را حس نکرد… او می گفت و گوش های بزرگمهر کر شده بود… حرامی؟! این مرد به پسرش گفت حرامی؟! همانی که ده سال منتظرش بود؟! به لوبیای سحرآمیزش؟! به اکسیرش؟! نگاه بنفشه خانم به مرگ پسرش… نگاه بابا به ویران شدن پسرش… نگاه بزرگمهر به مردی که حرفهایش، زخم هایش تمامی نداشت… ده سال از او به خاطر عقیم بودنش شنیده بود و حالا تمام عمرش باید به برچسب پسرش گوش بدهد؟ به پسرکش گفت حرامی؟! قلبش طاقت نیاورد… ترک خورد… شکست… این حرف برایش تیر خلاص بود… بنگ.
نگاهش به نگاه خیس ناهید گره خورد… حرامی؟! دستهای ناهید روی دهانش و صدای ضجه اش پچیده میان هیاهوی جمع… مرگ را در چشمان مردش می دید… مردی که به او خیانت کرده بود… نگاهش همچنان بند نگاه ناهید… بزرگمهر فرو ریخت… مردی با شانه ای پهن… مردی با ظاهری با صلابت ولی درونی پاشیده، امشب با یک واژه ی خسرو خان طعم نابودی را چشید. صدای گریه بنفشه خانم و ضجه ی ناهید همه را آرام کرد… قدمی عقب گذاشت… عقب تر … و از خانه خارج شد.
دست به نرده ها با پاهایی که انگار هزاران کیلو وزنه ی آهنین به آن وصل بود، پله پله پایین آمد. نفس کشید ولی چیزی روی سینه اش سنگینی می کرد… شاید همان برچسب جدید بود… همانی که باید تا آخر عمر تحملش می کرد. پله ای دیگر با جان کندن… پله ای دیگر… پاهایش را روی زمین می کشید. هر چه کرد نفسش بالا نمی آمد. چند قدم در حیاط بزرگ عمارت پیش رفت. درد پیچیده در سینه اش، امانش را برید. ایستاد. سعی کرد، نفس بکشد ولی نفسش تا گلویش پایین تر نمی رفت و همانجا گیر می کرد. صورتش سرخ شد. دهانش را برای بلعیدن هوا باز و بسته کرد ولی دردِ حرفِ جدیدِ خسروخان بیشتر از این حرف ها بود. پاهایش شل شد و آرام آرام خم گردید. زانوهایش با زمین برخورد کرد. دستی روی سینه اش ، دستی ستون شده به زمین. برچسب پسرش اجازه نمی داد نفسش بالا بیاید. نگاهی به اطراف انداخت. گردی های چراغ های روشن حیاط، در هم ادغام شدند. سفید و زرد در هم آمیخته شدند و خطی صاف گشتند. چشمانش خیس.. رنگش کبود… چیزی در گلویش راه نفسش را بسته بود… مردی در حال جان دادن… تیر به قلبش خورده بود… درست روی دهلیز چپ.
بابا و بنفشه خانم از خانه خارج شدند و به سرعت خود را بالای سر پسرشان رساندند. همین که چشم بنفشه خانم به بزرگمهر افتاد، جیغی کشید و فریاد زد: امیرعلی داره سکته میکنه… امیر علی یه کاری کن.
بابا، نگران، کنار پسرش زانو زد. دستانش را دو طرف صورت بزرگمهر گذاشت. چشم های خیس بزرگمهر به چشم های نگران بابا… بنفشه خانم فریاد کشید: داری چکار میکنی؟! نمی بینی داره می میره؟! امیر علی.
بابا توپید: جیغ نکش… ساکت شو.
دوباره به بزرگمهر نگاه کرد و گفت: بریز بیرون پسر… بریز بیرون.
قهره ای براق از اشک بزرگمهر تکان تکان می خورد.
بابا با تحکم گفت: نریز تو خودت… حرف اون مردکو بریز بیرون… نعره بزن… هوار بکش.
نگاه پدر و پسر به هم.
بزرگمهر دهانش را تکان داد و صدای خفه ای از گلویش بیرون داد.
بابا بلندتر گفت: آفرین پسر… بلندتر… بلندتر.
بزرگمهر تلاشش را کرد و از درون سینه اش ناله کرد.
-بلندتر پسرم… فریاد بکش.
و بلاخره بزرگمهر نعره زد از یک عمر حرف شنیدن و تحمل کردن… رو به آسمان نعره زد از ده سال طعنه شنیدن و یک عمر تحمل برچسب پسرش… نعره زد از نامردی مردمان زمین… از زخم زبان لامروتها که قلب و روحش را چاک چاک کرده بودند.
شاهرخ عصبی از فریاد های دلخراش مرد ویران در حیاط، سوئیچش را برداشت و قصد خروج از خانه را کرد. خسروخان با غرشی گفت: تو کدوم گوری میری؟
شاهرخ جوان با خونسردی جواب داد: گوری که تو توش نباشی .. من بتونم یه نفس راحت بکشم.
چشم های خسروخان از این جواب بیرون زد: بی همه چیز… با پدرت اینجوری حرف می زنی؟!
شاهرخ پوزخندی زد و مستقیم در چشمان پدرش خیره شد و گفت: منم از تخم توام بابا… پس انتظار زیادی ازم نداشته باش.
دهان خسروخان از این جواب بسته شد و شاهرخ خانه را ترک گفت.
لازم نیست دستتو حلقه کنی دور گلوی کسیو فشار بدی تا خفه شه؛
لازم نیست از پشت خنجرتو فرو کنی تو قلبش تا از پا درآد؛
لازم نیست تفنگو بذاری روی شقیقه اش و ماشه رو بکشی تا بمیره؛
تو یه قاتلی… سلاحت زبان توست و گلوله ات از جنس واژه ها… بنگ.
***
وارد سالن که شد، راحله را پارچه به دست دید. سلامی داد و پرسید: مامان کجاست؟
راحله با سر به آشپزخانه اشاره کرد و گفت: آشپزخونه.
محسن که در حال بالا و پایین کردن کانال های تلویزیون بود، سلامی داد و با ابروهای بالا رفته به قیافه ی متفکر برادرش چشم دوخت.
وحید جوابش را داد و سوئیچش را چند سانت بالا انداخت و دوباره کف دستش افتاد و به سمت آشپزخانه راهش را کج کرد. راحله هم پارچه های نبریده و رنگارنگ را روی دسته ی مبل گذاشت و پشت سرش به راه افتاد. وقتی به آشپزخانه رسید، مامانش را دید که با عینکی بر چشم در حال خواندن کتابی بود. عالیه خانم با دیدن پسرش، سرش را بالا آورد و گفت: سلام خسته نباشی.
وحید صندلی بیرون کشید و در حال نشستن گفت: سلام از منه… شما هم خسته نباشی.
مامان تشکری کرد و دوباره خودش را مشغول نشان داد.
راحله نگاهی به برادر و بعد مادرش انداخت و به سمت چای ساز رفت و استکان چای ریخت و روی میز جلوی وحید گذاشت. وحید نگاهی به او کرد و لبخندی تحویلش داد. حبه ای قند از قندان برداشت و کف دستش مشغول قل دادنش شد.
-می خوام چیزی بگم.
عالیه خانم سرش را بلند نکرد و مسیر نگاهش را تغییر نداد. راحله پشت سر مادرش به کانتر تکیه داده بود و شاهد جریان بود.
وحید ریه هایش را از هوا پر و خالی کرد: من دارم یه فکرایی می کنم… یعنی هنوز تصمیمی نگرفتم ولی دارم بهش فکر میکنم… یعنی دارم تصمیمو می گیرم کم کم… دارم به گلی فکر می کنم…
دست ازقل دادن حبه قند برداشت و آن را در مشتش فشرد: نمی تونم ازش دست بکشم… می خوام جا پامو تو زندگیش محکم کنم.
عالیه خانم کتاب را با صدای محکمی بست. چشم وحید به عنوان آن افتاد: برباد رفته.
دوباره به مادرش نگاه کرد که غیض و خشم در چشمانش فوج می زد.
– و حرف من برات یه پول سیاه ارزش نداره؟!
وحید دستش را روی میز گذاشت و با دست دیگرش صندلی را به طرف مادرش کج کرد و خودش را کمی جلوتر کشید: من چی؟! من چقدر واس تو ارزش دارم مامان؟!
عالیه خانم عینکش را درآورد روی کتاب گذاشت و پر اخم گفت: چون برام مهمی میگم اون دختر نه… چون پسرمی میگم گلی نه… گوش بده به حرف.
-یه جوری حرف می زنی انگاری پسر هجده ساله ام… یه پسر احساساتی تازه به بلوغ رسیده.
دست عالیه خانم روی میز مشت شد: اگر با احساست تصمیم نمی گیری پس چرا داری به گلی فکر می کنی؟! اگه عاقل باشی دور اونو یه خط قرمز می کشی…
با دستش یه دایره ی بزرگ کشید.
-نه اینکه چپ بری راست بیای بگی گلی… بکش بیرون اون زنو از زندگیت.
وحید از جایش بلند شد و با پا صندلی را عقب داد: نمی تونم… نمی تونم… من نمی دونم شما نگران چی اید… میگم دارم فکر می کنم پس عقلم هم دخیله تو این تصمیم… به قول شما این همه حسین حسین واس اینه که تصمیم درست بگیرم که نه یه روزی پشیمون شم نه متاسف.
عالیه خانم از جایش بلند شد و انگشت اشاره اش را بالا گرفت و با عصبانیت تکان داد: میشی… دور نیست اون روزی که با این کارت هم خودتو داغون کنی هم اون دخترو… من این دخترو به عنوان زن پسرم نمی خوام… من این دخترو به عنوان عروس بزرگم نمی خوام.
وحید با مشت به لبانش می کوبید و راه می رفت… دو قدم به جلو … یه قدم به عقب.
ایستاد و رو به عالیه خانم گفت: اون دختر کم چیزی نی… خودتم اینو خوب می دونی مامان.
عالیه خانم پوزخندی زد و گفت: به چیش می نازی؟!
دستش را جلوی شکمش از بالا تا پایین دایره وار کشید: به شکم ورقلنبیده اش…
کف یک دستش را بالا گرفت و با دست دیگرش کف آن زد: یا به صیغه نامه اش…
با صدای بلندی به وحید توپید: به کدومشون؟! روت میشه دو روز دیگه دستشو بگیری و تو فامیل بچرخونیشو بگی زنمه ولی ببخشید قبلا زن صیغه ای بوده و یه شکم زاییده.
وحید دستی به صورتش کشید. حرف های مادرش مانند دستانی شدند که قلبش را از هر دو طرف گرفته بود و می کشید و او از درد دور خودش می چرخید و آرام نمی گرفت. مادرش حرف هایش را تمام نمی کرد… می گفت و می گفت… بی رحمانه به قلب و روح او می تاخت. وحید دست به کمر جلوی میز ناهار خوری می چرخید.
-این مشکل منه… مشکل شما چیه مامان؟!
-خجالت میکشم… عارم میاد… نگرفتی نگرفتی الا هم که میخوای بگیری رفتی سراغ یه زن موقت.
درد سینه ی وحید آنقدر زیاد شد که نتوانست داد نکشد: تمومش کن مامان… تمومش کن… من تقریبا تصمیمو گرفتم… خواستم در جریان باشی… دو روز دیگه نگی به بزرگترت احترام نذاشتی و سرخود تصمیم گرفتی.
به سمت پله ها به راه افتاد. عالیه خانم با صدای بلندی گفت: حق نداری گلی رو انتخاب کنی… اگر حق مادری به گردنت دارم نباید گلی رو انتخاب کنی… من این عروسو نمیخوام… مایه آبروریزی منه.
وحید وقتی به سرعت قدم هاش می افزود، گفت: سعی کن باش کنار بیای همون کاری که من دارم می کنم…
دیگر نمی دانست با این درد چه کند؟! چرا همه چیز به هم پیچیده است؟ آن از گلی که دم از رفتن می زد این هم از مادرش که گلی را نمی خواست… این وسط ظاهرا او تنها کسی بود که کم کم به نتیجه می رسید… دلش دیواری خواست تا سرش را در آن بکوبد و خلاص…
محسن داخل سالن، روبروی آشپزخانه ایستاده بود و به مادرش نگاه می کرد.
چشم عالیه که به او افتاد گفت: چیه؟
محسن با بی خیالی گفت: این روتو نشون نداده بودی عالیه خانم… هوار هوار می کنی.
عالیه خانم روی صندلی نشست: یعنی اونقدری حق مادری به گردنش ندارم که حرفمو زمین نندازه… به فکر آبروی منم باشه؟
محسن دستی تکان داد و گفت: والا این داد وبیداد و خط و نشون کشیدن تو از حرف زمین انداختن گذشته … تو داری واسش تعیین تکلیف میکنی… خطو نشون می کشی.
-که چی؟ تو هر وقت زن گرفتی واسه تو لال مونی می گیرم این خوبه؟
محسن راهش را به سمت کاناپه کج کرد: این عشقو عاشقی داداش واسه هفت پشتمون بسه… ما که از هرچی دخترِ گرخیدیم دیگه.
عالیه خانم سرش را روی دستانش گذاشت و راحله متفکر آشپرخانه را ترک کرد.
***
مایه کتلت را کف دستش به شکل دایره درآورد و سطحش را با انگشت دست دیگرش صاف کرد. آرام داخل تابه گذاشتش که صدای جیلیزویلیز آن بلند شد. لبخندی زد و ظرف مایه را برداشت و در سینک گذاشت. شیر آب را باز کرد و با اسکاج مشغول شستن ظرف شد و هر از گاهی نیم نگاهی به کتلت های داخل تابه هم می انداخت. زنگ خانه به صدا درآمد. تعجب کرد. معمولا زنگ خانه اش به صدا درنمی آمد. اگر کسی هم قرار بود به دیدنش بیاید قبلا با او تماس می گرفت. شیرآب را بست و از آشپزخانه خارج شد. گوشی آیفون را برداشت: کیه؟
صدای مردی را شنید: باز کن.
ابروهای گلی درهم رفت: شما؟
مرد با صدای بلندی گفت: مگه زن بزرگمهر نیستی؟! باز کن.
و همزمان صدای زنی را شنید که گفت: بابا… خواهش می کنم آروم تر.
ناهید با پدرش پشت در بودند.نگرانی به سراغش آمد. نمی دانست باید چکار کند. مسلما اتفاق خوشایندی در انتظارش نبود. مرد که تعلل گلی را برای باز کردن در دید، میان کوچه فریاد کشید: باز می کنی یا آبروتو تو کوچه ببرم؟
گلی گوشی را گذاشت و نفس عمیقی کشید. دکمه را فشار داد. دردسر شروع شده بود. به اتاق خواب رفت و چادرش را سر کرد و کنار در خانه ایستاد، منتظر. قلبش می کوبید، می کوبید. چشم از پله ها نمی گرفت.
بلاخره خسروخان وارد پاگرد شد و با گلی چشم در چشم. گلی تکان نخورد. ترسید ولی ضعف نشان نداد. چند ثانیه بعد ناهید با صورتی قرمز و پف کرده در پاگرد نمایان شد. قلب گلی از آن قیافه ی نالان گرفت. تمام این گرفتاری ها از او ریشه می گرفت… کاش مرده بود و چند خانواده را این گونه به هم نمی ریخت. چادر را جلوی شکمش جمع کرد. تعداد ضربان قلبش بیشتر شده بود. خسرو خان با قدم های محکم پله ها را طی کرد و کنار در رسید. چشم هایش از هم دریده بود و تند تند نفس می کشید و نگاه از گلی نمی گرفت. گلی ترسید. قدم به قدم عقب رفت. چادرش را محکم تر گرفت که لبه ی آن از روی سرش پایین افتاد و روی شانه هایش پهن شد. سکوت بود و صدای نفس های تند و عصبانی خسرو خان و ضربان قلب گلی.
مرد با کفش قدمی داخل گذاشت و گلی قدمی عقب. چشم مرد روی شکم گلی لغزید و او لبش را محکم گاز گرفت. نگاه مرد بالا آمد، بالا آمد و به صورت کوچک و ترسیده ی گلی رسید. با چنان سرعتی خودش را به گلی رساند که فرصت هر واکنشی را از او گرفت. چادر گلی را گرفت و محکم کشید. بدن گلی به سمت چپ کج شد و چادرش روی زمین افتاد. گلی چشم بست و مرد به شکم برآمده ی او چشم دوخت. گلی پلک هایش را باز کرد و با نگاه خیس و بارانی ناهید روبرو شد که داخل خانه جلوی در ایستاده بود.
-پس توئه بی پدر مادر گند زدی به زندگی دختر من؟
گلی نگاهش را از دختر گرفت و به پدر داد، با چینی عمیق میان ابروهایش. هر چند به این پدر حق می داد ناراحت زندگی دخترش باشد ولی مسلما حق نداشت به خانواده اش توهین کند. لب فشرد و ترس را پس زد. تا جایی حرمت نگه می داشت که کسی به خانواده اش بی حرمتی نکند. جوابی نداد ولی صاف ایستاد و خیره در چشمان پیرمرد شد.
خسرو خان از آن نگاه مستقیم و بی پروا کمی جا خورد. آب دهانش را قورت داد و سرش را کج، جلو آورد و چشم چپش را جمع کرد که چروک های دور آن عمیق تر شد، درست مانند کسی که بخواهد مچ کسی را بگیرد: بچه ی کیه تو شکمت؟! بچه ی کیو بستی به ناف دوماد من؟ ها؟! اصلا می دونی پدر این بچه کیه؟!
گلی بدون پلک زدن و بی معطلی جواب داد: این بچه ی تو شکم من پدر داره و پدرش بزرگمهر مصطفویه.
دست ناهید روی دهانش جا گرفت و همانجا کنار در روی زمین نشست و از گریه ی بی صدای، شانه هایش لرزید.
از این جواب بی پرده، دماغ خسروخان گشاد شد و نفسش آمیخته با حرص به شدت خارج گردید. نگاهی از پایین تا بالای گلی انداخت و در آخر در چشمانش خیره گشت. عصبی دستی به بینی و دهانش کشید.
گردنش را کمی عقب برد و سیخ نگهش داشت و با طعنه گفت: نه خوب دستتون تو یه کاسه ات… حرفاتونم که یکیه… بد کسی ام صیغه نکرده… هر چقدر خودش خاک توسر و تو سری خوره به جاش تو خوب بلدی از پس خودت بربیای… دِ کثافت چجوره یه شبه تو رو حالمه کرده، اونوقت ده ساله واسه دختر من کاسه چکنم چکنم دستش گرفته؟!
دستش به طرف بازوی گلی رفت که گلی با صدای بلندی گفت: دستت بهم بخوره، زنگ زدم به صد و ده به خاطر مزاحمت.
چشم های خسروخان درشت شد و سفیدی چشمانش بیشتر نمایان. به طرف گلی هجوم برد و بازویش را محکم گرفت و تکان داد: تو نصفِ قد برای من هارتو پورت میکنی؟! می دونی من کی ام نسناس؟!
ناهید از جایش بلند شد و گفت: بابا خواهش می کنم… یه اتفاقی واسه بچه اش می فته.
-به درک… تا این باشه با شوهر تو نریزه رو هم.
گلی با ابروهایی که شدیدا در هم گره خورده بود، با نگاهی که از چشمان خسروخان نمی گرفت، گفت: ببین آقای محترم… من شمارو اونقدر آدم حساب نمی کنم که بخوام حقانیت خودمو و این بچه ارو بهتون ثابت کنم… پس تا زنگ نزدم به پلیس از خونه ی من برید بیرون که اگه اتفاقی واسه منو این بچه بیوفته از هیچ کاری علیه شما کوتاهی نمی کنم.
میان آن هیاهو بزرگمهر نفس زنان وارد پذیرایی شد و دست خسرو خان را بند گلی دید. جلو رفت و بازوی او را بیرون کشید و جلوی او ایستاد.
خسرو خان دستی به کمر زد و با طعنه گفت: به به گل بود به چمن نیز آراسته شد.
به یکباره به طرف ناهید چرخید و غرید: توئه نفهم بهش خبر دادی؟! نه؟! خاک تو سرت کنم که هنوز عاقل نشدی.
بزرگمهر سر چرخاند و به گلی با چهره ای اخم آلود گفت: برو تو اتاق خواب.
قبل از اینکه گلی حرکتی کند، خسرو خان گفت: کجا؟! تشریف داره تا تکلیفش مشخص شه.
بزرگمهر با اخمی گفت: برو تو اتاق می گم.
گلی به طرف اتاق که چرخید، خسرو خان قدم تند کرد تا مانع از رفتنش شود که بزرگمهر تمام قد جلوی او ایستاد، سینه به سینه.
خسرو خان کمی نگاهش کرد و بعد با پوزخندی سرش را به طرف بالا تکان داد: نه! مردی شدی! بچه می کاری! از زنت حمایت می کنی! خوبه واسه مردم شیری و اونوقت واسه خانواده زن سابقت کفتار، نسناس!
بزرگمهربا بهت به ناهید نگاه کرد: سابق؟!
خسرو خان اول به او نگاه کرد و بعد از روی شانه هایش نگاهی به ناهید انداخت: آره … سابق… بهش بگو بابا… بهش بگو که امروز رفتیمو درخواست طلاق دادیم.
بزرگمهر چشم هایش را تنگ کرد و گفت: اون وقت به چه دلیلی؟!
خسروخان با پشت دست روی سینه ی بزرگمهر زد: به جرم کلاشی.. یه جرم اینکه رفتی با یه کثافت تر از خودت خوابیدی و صیغه اش کردی بدون اجازه ی دختر من.
بزرگمهر لب فشرد. باورش نمی شد که ناهید به این سادگی از او بگذرد! به همین راحتی!
مستقیم در چشمان ناهید نگاه کرد و از روی حرص گفت: یه چیزیو یادتون رفته… تو این مملکت زن دوم صیغه ای گرفتن، نیاز به اجازه ی زن اول نداره… زن سوم صیغه ای گرفتن نیاز به اجازه زن اول نداره.
سرش را با هر بار نداره به طرف بالا تکان می داد و با هر جمله و افزایش تعداد زنها قلب ناهید و گلی ترک بیشتری بر می داشت.
-تو این مملکت زن چهارم نیاز به اجازه زن اول نداره… ببین خسرو خان، مرد تو این مملکت هر چند تا که بخواد، می تونه زنای رنگارنگ بگیره و نیازی به اجازه ی زن اولش نداره… پس برو شکایتتو پس بگیر.
خون خسرو خان به خروش آمد و یقه ی بزرگمهر را دو دستی چسبید و به طرف دیوار هلش داد: کثافت… دخترمو به خاک سیاه نشوندی و حالا زبونتم درازه نمک به حروم.
صدای بزرگمهر هم بالا رفت و مچ هر دو دست خسروخان را گرفت و پایین کشید: زنمه… طلاقش نمی دم.. موهاش مثل دندوناش سفید هم بشه من طلاقش نمی دم… میاد سر خونه زندگیش و با منو پسرم زندگی می کنه.
خسرو خان هلی دیگر به بزرگمهرداد و فریاد کشید: نسناس اینقدر اون ولدالزناتو به رخ ما نکش.
گلی در اتاق خواب، دست روی گوش هایش گذاشت و یا حسین گویان نشست. به پسرک چه گفت؟! دست هایش لرزید… قلبش درد گرفت… نگاهش گیج… حرفی را که شنیده بود باور نداشت… قلبش هزار تکه… اشک نیش زد به چشمانش. دست لرزانش را روی سینه اش گذاشت… همان جاییکه که چاقویی در آن فرو کرده بودند… ناله کرد… ضجه زد.
بزرگمهر آن ناله را شنید، آن ضجه را شنید، درک کرد گلی از چه زجر می کشد. او هم چند شب پیش با این حرف مرد تا مرز سکته پیش رفته بود… درد گلی را با تمام وجودش حس کرد… خون خونش را خورد. دیگر بسش بود… دیگر حرف شنیدن کافی بود. دیگر باید این مرد را خفه کرد. صدای ناله ی گلی نیرویی در تنش تزریق کرد که باعث گردید برای اولین بار در زندگی مشترکش جلوی خسروخان بایستاد. دستانش را بالا برد و با تمام وجود با کف آنها به سینه ی مرد مدعی روبرویش کوبید و هوار کشید: دهنتو گل بگیر مردک.
خسروخان دوقدم به عقب پرت شد.
بزرگمهر با صورتی سرخ و چشمانی به خون نشسته خود را به او رساند و دوباره کوبید، محکم: بسه دیگه هر چی گفتی جوابی بهت ندادم…
یقه ی دیپلمات خسروخان را در مشتانش فشرد و بالا کشید: خفه میشی یا خودم همین جا خفه ات کنم… بار آخرت بود همچین صفتی واسه عزیز دردونه ی من بکار بردی.
و به عقب هلش داد که به دیوار برخورد کرد. بزرگمهر کنار دستش را روی لبش کشید و گفت: دیگه تموم شد… دیگه اون بزرگمهر مرد… از این به بعد یکی بگی ده تا میخوری خسروخان.
ناهید وقتی پدر مسخ شده اش را با چشمانی بهت زده و شانه هایی کوبیده شده به دیوار، دید، جلو رفت و دستش را بلند کرد و در صورت بزرگمهر کوبید: اونی که اونجوری کوبیدیش به دیوار بابامه.. فهمیدی؟!
بزرگمهر با عصبانیت از ساعد ناهید گرفت و محکم به طرف خودش کشید که ناهید به سینه ی او برخورد کرد. بزرگمهر در صورت زنش غرید: منم شوهرتم لعنتی شوهرت… میری درخواستتو پس می گیری و مثل آدم بر می گردی سرخونه زندگیت… وگرنه برای من مشکلی نیست که تمام عمر تو راه دادگاه و خونه ی بابات بدوانمت… حالا هم خوش اومدید.
گلی صدای هوار بزرگمهر را شنید و کمرش خم شد… صدای نعره ی بزرگمهر را شنید و دو دست لرزانش را به زمین ستون کرد. صدای داد و بیداد های بزرگمهر را شنید که از پسرش دفاع می کرد و چشم های گلی بارید… چه برچسب سنگینی برای پسرک بود… سکوت و بعد صدای سیلی را شنید و برای اولین بار مردهای آن شب را نفرین کرد… صدای قدم ها را شنید و گلی از خدا خواست پسرک حرف خسروخان را نشنیده باشد. سکوت بود و صدای رعد وبرق قلب گلی و بارش ابر چشمانش.
در باز شد و بزرگمهر در چهارچوب آن نمایان شد و وقتی گلی را در آن حال دید از حرص لب فشرد و سری به تاسف تکان داد. جلو آمد و کنارش زانو زد و دست زیر بغلش گرفت: پاشو… به حرف این پیر خرفت گوش نده… پاشو گلی.
گلی با اشک های روان به بزرگمهر ی خیره شد که یک طرف صورت سفیدش، کمی سرخ شده بود: به این بچه چی گفت؟!
هق زد: به پسرک معصوم چی گفت؟
بزرگمهر دستش را برداشت و همانجا روی زمین نشست و صورتش را با آن پوشاند: ده ساله دارم از زخم زبوناش می کشم… از این به بعد میخواد اینجوری زهرشو بریزه.
شانه های گلی از گریه می لرزید… نفرین کرد…نفرین کرد…
بزرگمهر دستانش را دور شانه های لرزان گلی پیچید و آرام در آغوشش کشید: گریه نکن گلی… گریه نکن… نشنو این حرفارو… این پسر نفس منه… همه چیز باباش… اونقدر محبت خرجش میکنمو به پاش می ریزم که کاسه لیس محبت کسی نشه.
گلی در آغوش نالید: زخمش می زنن بزرگمهر… با این برچسب روحشو نابود میکنن.
بزرگمهر چانه اش را روی سر گلی گذاشت و کمی محکمتر فشردش: نمی ذارم… لازم باشه از این مملکت می برمش… می برمش جایی که دیگه حرف مفت زن نباشه… خیالت راحت.
گلی سر بالا گرفت که باعث شد بزرگمهر سرش را بردارد و به او نگاه کند. گلی هقی زد و گفت: تو که نمیذاری اذیتش کنن… هواشو داری دیگه؟
بزرگمهر با لبخندی گفت: می دونی که نفسم به این پسر بسته است… پس نمیذارم خم به ابروش بیاد.
قلب گلی از این اطمینان کمی آرام گرفت. نگاهی به صورتش انداخت: کی زد؟
بزرگمهر نفس پر دردی کشید: برای اولین بار تو این ده سال جلوی باباش درومدم و تخت سینه اش کوبیدم… اونم دردش اومد از این حرکت منو یه سیلی مهمونم کرد.
سر گلی را روی سینه اش گذاشت و دستش را روی سرش: این وسط فقط می خوام تو آروم باشی… همه ی حرفارو من می شنوم ولی تو یه گوشتو در کنو اون یکیو دروازه… بریز دور هر چیزی که می شنوی.
گلی هنوز هق هق می کرد. صدای قلب بزرگمهر را می شنید که در سینه اش می کوبید.
کمی که گذشت و زن در آغوشش آرام گرفت، دست هایش را از دور گلی گشود و بلند شد و سر گلی با این حرکت بالا آمد.
– من برم… با پیام ناهید نمی دونم چطوری از شرکت زدم بیرون.
به طرف در رفت و گلی هم به سختی از جایش بلند شد و به دنبالش راه افتاد. بزرگمهر جلوی در کفش هایش را پوشید و قبل از خداحافظی گفت: درو به روی کسی باز نکن… هر کی از طرف خانواده ی من هم خواست بیاد اینجا من قبلش بهت خبر می دم… فهمیدی؟!
گلی سری به نشانه ی تایید تکان داد و بزرگمهر چند پله را پایین رفت و دوباره برگشت. به گلی ایستاده جلوی چهارچوب گفت: مراقب باش.
گلی با صورتی گرفته گفت: خیالت راحت… مواظبش هستم.
بزرگمهر لبخندی زد: این بار منظورم خودت بودی نه بچه… مراقب خودت باش.
و از پله ها پایین رفت. گلی با ابروهای بالا رفته ، به جای خالی او خیره بود.
***
راحله از جایش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت. وحید بدون اینکه سرش را بچرخاند با حرکت چشم، او را دنبال کرد. نفس عمیقی کشید. در حالیکه به جلو خم شده بود و آرنج هایش را به زانو تکیه داده بود و انگشتانش را در هم پیچیده بود، رشته ی سخن را در دست گرفت: دفعه ی پیش خیلی حرفا نگفته موند… امروز اومدم که حرف های آخرمو بزنمو حرفهای تو رو بشنفم… اومدم که حرفهامونو بریزیم تو یه کاسه و به یه جاهایی برسیم.
نگاهش را سمت گلی هل داد و به مبل طلایی رنگ پر خاطره تکیه کرد. گلی نشسته روی مبل، سرش را بالا گرفت. چشمانی سیاه، منتظر و دلتنگ نگاه او بود. مژه زد و نگاهش را بند نگاه وحید کرد.
آرام گفت: می شنوم.
لبخندی روی لبهای وحید جا خوش کرد: خوبه… اگه این وقت روز اینجام… پا گذاشتم تو حریمت… تو خونه ات… واس خاطر این بوده که نشون بدم چقدر تو تصمیم مطمئنم… اومدم بگم که هستم… که منتظر می مونم تا این صیغه تموم شه…
چشم ها خیره در هم.
-اومدم بگم تا آخرش باهاتم.
سکوت کرد و چشمانش را از گلی نگرفت. پروانه هایی رنگین پر در قلب گلی بال بال زندند. صورتش با آن گونه های برجسته نمکین شده بود، خواستنی تر. این بار چشم گرفت از زنی که عاشقانه دوستش داشت ولی زن مردی دیگر بود فقط تا چند ماه دیگر. انگشتان دستش را مشت کرد و فشرد.
نگاه گلی از چشم گرفته شده به مشت فشرده شده رسید.
-حالا میخوام بشنفم.
گلی دل از دست مشت شده اش گرفت و به نیمرخش نگریست: چی میخوای بشنوی؟!
وحید کمی سرش را به سمت او حرکت داد: اینکه تو هم هستی… اینکه بعد از تموم شدن صیغه با من می مونی… اینکه واس خاطر بچه منو پس نمی زنی و با اون مرد نمیمونی.
گلی روسری اش را جلو کشید و موهایش را داخل برد که دوباره روی پیشانی اش ریخت و وحید نگاهش را میان تارهای آن سر داد: قبلا هم بهت گفتم اون مرد منو نمیخواد… حتی تو دعواهای زن و شوهریشون و وسط طلاق بازیشون حرفی از بودن من نیست.
این جواب برای وحید کمی ناخوشایند بود. چرا به این فکر می کرد که اسمی از او نیست؟! چین کوچکی بین دوابرویش نمایان شد: و اونوقت تو از این ناراحتی؟!
گلی از اخم و لحن وحید، حسش را فهمید. پس مطمئن جواب داد: نه فقط خواستم بگم من تو زندگی اون مرد جایی ندارم.
وحید در مبل بیشتر به سمت او چرخید: حرف منم اون نی… حرف من بچه اس… اون مرد تو رو نمی خواد منم بچه ارو… پس فکر کنم مشکلی نباشه.
این حرف وزنه ی سنگینی شد و روی قفسه ی سینه گلی نشست. حس کرد توان نفس کشیدن ندارد. چقدر راحت مردهای زندگیش درباره ی او و پسرک حرف می زدند. دردش گرفت از خودخواهی آنها. از اینکه آنها خود را در مقامی می دانستند که برای او تصمیم بگیرند. ببرند و بدوزند و تن او کنند. خواه او بخواهد خواه نخواهد. دلش برای خودش و پسرک سوخت.
از جایش بلند شد با انگشت در ورودی را نشان داد و با صدایی آمیخته با حرص گفت: فکر کنم حرفاتو زدی و منم به اندازه ی کافی شنیدم… می تونی بری.
وحید از این حرکت گلی جا خورد. با چهره ای در هم از جایش بلند شد: چت شد یهو؟!
گلی خروشید. کمی به طرف او خم شد و با صدای تقریبا بلندی جواب داد: چم شد؟! من از دست شما دوتا چکار کنم؟! چرا اینقدر راحت حرف می زنید؟! چرا هر چی شما دوتا می گید من باید بگم چشم؟! چرا اینقدر برای من تعیین تکلیف می کنید؟!
وحید میز را دور زد و درست روبروی او قرار گرفت. ابروهایش گره خورده: نمی فهمم منظورتو؟!
گلی با دست به بیرون اشاره کرد: اون بچه ارو می خواد منو نمی خواد…
و بعد به وحید ایستاده روبرویش اشاره کرد: تو هم میگی منو میخوای بچه ارو نمی خوای… مگه آش رشته است که تو نخود و لوبیاشو سوا کنی و اون رشته هاشو… بابا من آدمم… یه زنم که یه بچه تو شکمش داره.
بغض در گلویش نشست و غصه در چشمانش و قلب وحید را به آتش کشید: چرا هیچ کس مادوتا رو با هم نمی خواد. آخه من چه گناهی کردم به درگاه خدا که این شده قسمتم؟! که مردهای زندگیم فقط خودشونو می خوان.
وحید دست به کمر شد. کنار گلی قدم زد. نگاهش به فرش. خسته از این همه کشمکش: تو فکر می کنی اون مرد بچه ارو به تو میده؟!
گلی مانتویش را چنگ زد: نه نمیده … تو چرا بچه ارو نمیخوای؟!
وحید روبرویش ایستاد. خیره در چشمان گلی، با اخمی گفت: چرا باید بچه ی یکی دیگه ارو بخوام؟! و با سر به در ورودی اشاره کرد.
پوزخندی گوشه ی لب گلی را بالا کشید و نیشی شد روی قلب وحید: نه نیستی … این همه میگی هستم هستم نیستی!
وحید مشت بر لب کوبید، ریز، پی در پی. لحن گلی را دوست نداشت. پوزخندش قلبش را ریش میکرد ولی باید تحمل می کرد: من که دارم می گم هستم… هستم تا آخرش… پس حرف حسابت چیه؟! دیگه چی می خوای؟!
ابروهای گلی از حرف وحید بالا رفت. انگشتش را سمت خودش گرفت و ناباورانه گفت: داری به خاطر اینکه منو میخوای سرم منّت می ذاری؟!
پنجه هایش میان موهایش رفت. قدمی عقب گذاشت. نفسش را طولانی بیرون داد. کلافه بود: از کدوم منّت دم می زنی؟! من که هر چی میگم تو یه چی از توش درمیاری.
گلی از خشم و ناراحتی دستانش را مشت کرده بود و دندان بر هم می فشرد: تو داری منت میذاری… به خاطر اینکه شرایطم اینه و تو باهاش کنار اومدی سرم منت می ذاری… تو اگه منو میخوای برای خودت می خوای… من که اجبارت نکردم… من که بهت گفتم برو… حالا اومدی و به من میگی دیگه چی میخوای؟!
وحید سرش را خم کرد و صورتش را به صورت گلی نزدیکتر. چشمانش را تنگ کرد و گوشه ی آنها را چین داد: من دردتو نمی فهمم گلی؟! حرف من کجاش درد داشت که تو اینجوری آتیش گرفتی؟!
دو چشم خیره به هم. دو عاشق ایستاد روبروی هم. دو دلخور. دو انسان درمانده از شرایط زندگی اشان. دو دلداده پنجه در پنجه ی مشکلاتشان.
-درد من اینه که تو منو تمام و کمال نمی خوای… درد من اینه هنوز اونقدر با خودت کنار نیومدی که بگی گلی رو با هر شرایطی می خوام… میای اینجا و واسه بودنت شرط می ذاری… بازم همون عشق شرایطی… اگه اینجوری باشه و اونجوری نباشه می خوامت.. باهات می مونم… اگه قراره هر اتفاقی بیفته، تو سرم منت بذاری یا شرایطمو تو سرم بکوبی بهتره بری… برو و دیگه برنگرد… من این عشقو این دوست داشتنو نمی خوام… پیش کش خودت.
حرف آخر گلی تیر زهرآگینی بود که از چله رها شد و بر قلب اونشست و در تمام بدنش سرریز شد. تمام وجودش طعم تلخی گرفت. قدمی عقب گذاشت: باشه… میرم.. فقط یادش باشه که من خواستم تو نخواستی… یادت باشه این تو بودی که زدی زیر همه چی… تو بودی که واس خاطر یه حرف که وسط دعوا از دهنم پرید، منو از خونت پرت کردی بیرون… ولی اینو بدون تو هر رابطه ای دعوا هس… وسط دعوا دوتا حرف درشت هم هس… حرفم درست نبود، قبول… ولی یاد بگیر حرف بشنفی و پوست کلفت کنی، نه اینکه آدمو از خونه ات بندازی بیرون… آبجی پاشو بریم.
راحله از آشپزخانه خارج و در را باز کرد و بیرون رفت و وحید هم به دنبالش. گلی گریست از این عشق نافرجام، از این عشق شرایطی. همانجا روی زمین نشست و زار زد.
وحید در را بست و صدای گریه گلی، اجازه نداد که از پله ها پایین برود. همانجا ایستاد، پشت به در، با نگاهی به کف، لبانی فشرده، دستی مشت شده از گریه ی عزیزش. راحله به دیوار تکیه داد و دست به سینه برادرش را نگاه کرد. وحید برگشت و داخل خانه شد و غرید: بس کن… با توام گلی.
گلی پشت دستش را روی دهانش گذاشت و چشمان بارانی اش را به چشمان ناراحت وحید دوخت.
وحید با قدم های بلند خود را به نزدیکی او رساند و با غضب گفت: دِ لا مصب دردت چیه؟! چرا منو نمی فهمی.
چند قدم جلوتر گذاشت و کنار گلی ایستاد، سر گلی بالاتر
– چرا منودرک نمی کنی. چرا نمی فهمی تو چه برزخی دارم دست و پا می زنم… می فهمی دارم بی ناموس بازی درمیارم… می فهمی چه دردی می ریزه تو جونم وقتی می دونم تو زن یکی دیگه ای و من دارم بهت فکر می کنم… گلی دارم از عذاب وجدان دق می کنم… از اون وَرَم می ترسم… می ترسم اگه نیامو نگم از دستم بری… می ترسم نگم میخوامت دلبسته ی مرد دیگه ای شی… بفهم منو گلی بفهم… من واس اولین بار تو زندگیم دار م ریسک می کنم… با موندن با تو دارم رو باقی عمرم ریسک می کنم، باقی عمری که بسته به تصمیم توئه بعد از تولد بچه… من از اون مرد نمی ترسم… این بچه چِسبیده به تک تک لحظه هام… که نکنه گلی واس خاطرش دور منو خط بکشه… نکنه به من بگه برو… من سه ماه دیگه ارو می بینم.
کنار گلی زانو زد: این وسط تو هم بازی درآوردی… تو به من بگو اون بچه ارو بهت میده؟!
گلی گریست، بی جواب، با سری افتاده.
وحید هم سرش را خم کرد و پوفی کشید: منو نیگا… گریه نکن لامصب جواب منو بده… میده؟!
گلی سرش را به طرف بالا تکان داد.
وحید نرمشی در صدایش ریخت و با مهربانی پرسید: تو باش می مونی؟
دوباره تکان سر گلی به بالا.
لبخندی کمرنگ لب های وحید را هلالی شکل کرد: منم که همین حرفو زدم قربونت برم ولی یه جور دیگه… اون وقت تو آش رشته میکشی وسط؟!
او مرد بود درد یک زن را نمی فهمید…درد یک زن باردار را نمی فهمید. دلش می خواست مردی بود و او را تمام و کمال می خواست. هرگونه که بود با هر شرایطی. کسی که چشم بر همه چیز ببندد و بگوید او را همه جوره قبول دارد. از قراردادهایی که با آن دو داشت خبردار بود ولی…
گلی سرش را بالا گرفت و فین فین کنان گفت: هستی؟!
وحید با لبخند و لحنی محکم جواب داد: هستم.
چشم های گلی غمگین: تا آخرش؟
چشم های وحید نوازش گر: تا آخرش.
گلی با بغضی در گلو و لرزشی در صدا پرسید:با بچه؟!
وحید پلک بر هم نهاد و سرش را به طرفین تکان داد: بی بچه.
دوباره گریه گلی شدت گرفت. شانه هایش لرزید. نگاه از وحید گرفت.
وحید زانو زده کنار گلی، دستی به صورتش کشید: نکن اینجوری.
جوابش هق هق بندانگشتی اش بود.
-منو به غلط کردن ننداز… اینجوری زار نزن.
گلی گوش نمی داد.
وحید سرش را پایین تر برد و عاشقانه هایش را آرام زمزمه کرد: گلی خانمم.
از این حرف سینه ی گلی سوخت و صدای گریه اش بلندتر.
زمزمه ی دیگر کنار گوش گلی: عزیز دلم آروم بگیر.
این تمناهای عاشقانه به دردش می افزود. مرد دوست داشتنی اش او را درک نمی کرد. او که زن نبود. او که بچه ای را در شکمش حمل نمی کرد. ضربه ی بچه را حس نمی کرد. بچه که با او نمی خوابید با او بیدار نمی شد. نه… او یک زن نبود…
سرش را بالا گرفت و چشم های شبنم زده اش را به او دوخت: من می دونم که اون بچه ارو به من نمی ده… اینم می دونم که من شرایط بزرگ کردن بچه رو ندارم… از اول هم قرارمون با بزرگمهر همین بود. قرارمونم با تو هم همین بود که باشی و پناهم شی… ولی پشت حرف های تو، پشت سوالای من یه چیزی هست که تو یا می دونی و به روی خودت نمی یاری یا هنوز بهش پی نبردی.
سکوت کرد. از گریه سکسکه ای کرد و به نگاه خیره و منتظر وحید، چشم دوخت.
لب گشود: ترس وحید… ترس… تو می ترسی نکنه یه روز من بچه رو بخوامو بیارم تو زندگی با تو، بعد تو مجبور شی علت حضور بچه ارو به دیگران توضیح بدی… می ترسی بگی که من یه زن مطلقه ام… بگی که یه بچه هم دارم… تو از توضیح وجود اون بچه می ترسی… درست نمی گم؟!
انگشت های وحید یکی یکی جمع شد و مشتی گشت. نگاه گلی آزارش می داد. پایین لبش را از داخل به دندان کشید. حرفی برای گفتن نداشت و سکوتش بغض دوباره ی گلی را ترکاند.
پرحرص از جایش بلند شد و نالید: لعنت به من… لعنت.
به سرعت به طرف در رفت و خانه را ترک کرد. راحله روی پله های رو به پشت بام نشسته بود. وحید خم شد و مشغول پوشیدن کفشش شد: پاشو آبجی برو پیشش… برو آرومش کن… تا آروم نشده نمیای پایین… شده تا شب.
راحله غر زد: تو خراب کردی من باید برم درستش کنم.
وحید کمر صاف کرد و با عصبانیت گفت: والله من تو کار شما زنا موندم حیرون… می زنم تو گوشش میگم برو، تو روم وایمسه و دم از دوست داشتن می زنه.. حالا که قربون صدقه اش میرم صدای گریه اش بلند میشه… من موندم تو پیچیدگی این زندگی… هر لایه که باز میشه هزار لایه ی دیگه تو خودش داره… گند بزنن به این زندگی که هیچ رقمه درست بشو نیست… اینورشو میگیرم اونورش در میره… من تو ماشینم ، آروم شد بیا پایین.
راحله از جایش بلند شدو وارد خانه شد. گلی هنوز همان جا نشسته بود و هق می زد. کنار نشست و از بغل در آغوشش کشید: چی می خوای از جون داداش من؟!
گلی جواب داد: داداشت از جون من چی می خواد؟!
گلی را میان حلقه ی بازوهایش جابه جا کرد و دستانش را بالای شکمش چفت کرد و به طرفین تاب داد: گلی واقعا می خوادت … فقط می ترسه.. می ترسه تنهاش بذاری… می ترسه نتیجه ی صبرش هیچی بشه و تو کنارش بذاری… از همین بچه می ترسه… می ترسه یه روزی بین اون و بچه، بچه ارو انتخاب کنی.
گلی سرش را روی سینه ی راحله گذاشت: بچه مال بزرگمهره … از اول هم همین بوده… ولی وحید هنوز می ترسه. از حرف مردم می ترسه.
با دستش روسری گلی را باز کرد و کناری انداخت و دستی به موهایش کشید: درکش کن… سخته براش… خیلی پیش اومده تا رسیده به اینجا. یه کم باهاش راه بیا.
گلی نفس عمیقی کشید و هقی زد. سرش را روی سینه ی راحله گذاشت: هر کدوم با توجه به شرایط خودشون ما رو تقسیم کردن… خیلی درد داره این کارشون… درسته که قرار نیست من و این بچه با هم باشیم… درسته که احساس خیلی خاصی نسبت بهش ندارم ولی تا حالا هیچ کدوم نیومدن بگن، تو رو هر جور که هستی میخوام. اینجوری دل منم گرم مردیش بشه… گاهی شنیدن یه حرف هر چند می دونی شاید فقط برای دلخوشی تو گفته شده باشه، بهت نیرو میده.
راحله با انگشتانش اشک های صورت گلی را پاک کرد: داداش داره پله پله جلو میره… تا حالا به بودن و نبودن تو فکر میکرد… حالا تصمیمشو درباره ی تو گرفته، بذار یه کم هم درباره بچه فکرکنه ببینیم چی میشه… فعلا که همه چیز داره خوب پیش میره و تو هم بد داری می چزونیش… کم مونده از دست تو سر بذاره بیابون.
گلی لبخند بی جانی زد و سرش را برداشت و با مشت آرام به بازوی راحله کوبید: بی مزه… فعلا که داداش جنابعالی داره منو دق میده با حرفاش… سرم منت میذاره که دوستم داره.
راحله با چشمانی خندان به او نگریست: خوب دوسِت داره مگه دروغه؟ تو نداری؟! دوستش داری یا نه؟!
گلی خندید: خوب معلومه… من واقعا دوستش دارم ولی هنوز سرگردونه… هنوز یه جاهایی لنگ می زنه… ولی تهش داداش غد تو بد با دل بازی میکنه.
راحله هم به خنده افتاد: جفتتون دیوونه اید… می گفت قربون صدقه ات رفته آره؟!
چشم های گلی شرمگین شد. سرش را پایین انداخت و نگاه دزدید.
راحله مصرانه گفت: می خوام بدونم داداش غد من چجوری قربون صدقه ی عشقش میره؟!
گلی دست به زمین گرفت و بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت: چی می خوری برات بیارم؟!
راحله به دنبالش با لبخندی روانه شد: منو می پیچونی؟! بهت نگفت بی شرف که؟! آخه ته عشقش اینه.
صدای خنده گلی در خانه پیچید. غم و شادی با هم مهمان آن خانه بود.
***
دست زیر بالش برد و گوشی را بیرون کشید. دکمه ای را فشار داد و عکسی روی صفحه نمایان شد. انگشت شستش را روی صورت او کشید و قطره ای اشک بیرون غلتید. بغض در گلویش خانه کرد. خودش در آغوش بزرگمهر، ایستاده کنار درختی سرسبز. هر دو با لبخندی عمیق. دلتنگش بود. اشکی دیگر.
غمش به وسعت دنیا. اشکی دیگر. دلتنگ محبت های بی اندازه اش بود و سیل مرواریدهایش.
دردی در تمام وجودش پیچید و او از گریه شانه لرزاند. تصویر خودش و بزرگمهر از پس اشک، مات به نظر می رسید. عاشق بزرگمهر بود. شاید بهتر بود می گفت او را می پرستید ولی همیشه اماهایی وجود داشت. نمی دانست الآن که او در اتاقش تنها و اشک ریزان، لحظات را به خیال او می گذراند، بزرگمهر در چه حالی است. کجاست، چه می کند. از پدرش هم می ترسید. از کودکی از او حساب می برد. پدرش همیشه او را حمایت می کرد و دوست می داشت ولی به او فهمانده بود که حق مخالفت ندارد. حرف حرف اوست. از کودکی تحکم و رفتارهای خشن و پرخاشگرانه اش را با دیگران دیده بود و تا به امروز این ترس ازمیان نرفته بود. تنها یک بار روی حرف پدرش، نه آورده بود و آن دست رد زدن به سینه ی شاهین بود و انتخاب بزرگمهر. انتخابی که کینه ی پدرش را به همراه داشت.
دستی به چشمانش کشید و دوباره چهره ی بزرگمهر شفاف شد. لبخند محزونی بر لبانش نقش بست. لب زد: نفس ناهید… بی تو میمیرم بزرگمهرم… ببخش منو … ببخش.
گوشی را روی قلبش گذاشت که دلتنگ و بی قرار می تپید. از ناعلاجی و بیچارگی خم شد و گریست… گریست.. گریست.
کسی چند ضربه به در زد که سریع اشک هایش را پاک کرد . آب بینی اش را بالا کشید. گوشی را زیر بالش گذاشت و چشم هایش را بست.
-می دونم بیداری.
ناهید نفسش را با آرامش بیرون فرستاد و پلک گشود. نگین کنار او، لبه ی تخت نشست. دستش را دراز کرد و موهای چسبیده به صورت دخترش را جدا کرد و پشت گوشش داد. مشغول نوازشش شد و گفت: اگه مشکل زن و شوهرا با گریه کردن حل میشد آلان دنیا از اشک مردم زیر آب رفته بود.
از این حرف مادر، اشک های ناهید دوباره جاری شد. صورتش سرخ، چشمانش از اشک به خون نشسته، پلک هایش متورم و دردناک.
مادر با انگشت شست، قطرات شبنم دخترش را گرفت.
-این راهش نیست عزیزم.
ناهید با نگاهی خیس و غمگین گفت: مامان.
نگین دست دخترش را در دست گرفت و در چشمانش خیره گشت: اشتباه کردی ناهیدجان… اشتباه.
ناهید لب برچید: باید چکار می کردم؟!
نگین پشت دست دخترش را با سرانگشتانش نوازش کرد: می موندی و با این مسئله کنار می یومدی.
چشمان پف کرده ی ناهید کمی باز شد و با تعجب گفت: مامان تو داری این حرف ومیزنی؟!
نگین سرش را به نشانه ی تایید به طرف پایین تکان داد: آره عزیزم… من دارم میگم.. با اومدن اینجا و گرفتن طلاقت، مشکلی حل میشه؟! طلاقت هم گرفتی.. بعدش چی؟! می تونی بدون بزرگمهر زندگی کنی؟! زندگی بعد از طلاق برای زن چیز جالبی نیست… امروز که طلاق بگیری از فرداش نگاه مردای هرز بهت تغییر می کنه… سگ سرکوچه هم بهت کج نگاه میکنه… دختر آفتاب مهتاب ندیده نیستی که بگی می تونی آینده بهتری داشته باشی… که بهتر از بزرگمهر منتظرتن.
ناهید دستش را از میان دستان مادرش بیرون کشید و روی دهانش گذاشت و گریه را از سر گرفت.
مامان دست پشتش گذاشت و آن را مالید و سرش را به سر دخترش چسباند: گریه نکن فدات شم… با اشکات آتیشم نزن عزیز دل مامان.
صدای گنگ ناهید میان هق هق و از لای انگشتانش شنیده شد: من می میرم… من بی بزرگمهر می میمرم مامان.
نگین سرش را برداشت و بوسه ای روی گونه اش کاشت: پس برگرد و بساز… خودت بهتر از هر کس می دونی که بزرگمهر اهل پا کج گذاشتن نیست.
ناهید دستش را اهرمی کرد و از جایش بلند شد. زانوهایش را در آغوش کشید و چانه اش را روی آن گذاشت: من می ترسم مامان.
و به نگین نگاه کرد. نگین آهی کشید و سرش را بالا گرفت و به سقف خیره شد: اگه زندگیتو دوست داری و بزرگمهرو می خوای، برو و دوباره خشت خشت بذار رو هم و این زندگی فروپاشیده رو یه بار دیگه بساز.
ناهید دستانش را دور زانوهایش محکم تر کرد: ولی مامان تو که…
نگین میان حرفش آمد: برگرد ناهید جان… بابات با من… برو با اون دختر حرف بزن.. بزرگمهر گفته اونو نمی خواد… مگه نگفته بچه ارو قراره شما دوتا بزرگ کنید؟! پس تا جا پاشو تو زندگیه بزرگمهر محکم نکرده ، برو و باهاش اتمام حجت کن.
-مامان اگه…
نگین دست روی لب های ناهید گذاشت و با چینی بین ابروهایش گفت: هیس… هیچی نگو… فقط به حرف من گوش کن… مثل همیشه… بچسب به زندگیت… تا حالا که باهاش بودی و حرف تو سر بوده… تا حالا به خاطر عقیمیش تاج سر بودی… حالا هم برو و با بچه اش بساز و قبولش کن… دیگه تو اون زندگی تویی که پادشاهی می کنی… تا حالا که جلوت دولا راست می شده ببین با قبول بچه اش چه کارا که نمیکنه… دیگه تو اون خونه کسی نمی تونه حرف رو حرفت بیاره… یه کم سیاست داشته باش… شوهرتو تو مشتت بگیر…
و دستش را مشت کرد که نگاه ناهید روی آن ثابت ماند.
-نذار زندگی که می تونی توش بتازونی ، از دستت بره عزیزم.
ناهید نگاه از مادرش گرفت و به روتختی یاسی داد. شاید حق با مادرش باشد.
***
بین مبل ها قدم می زد، دست به کمر. کتش را روی مبل انداخته بود. اگر ناهید بود، تا حالا به جانش غر زده بود که آن را آویزان کند. خسروخان حتی اجازه ی دیدن همدیگر را به آنها نمی داد. روزها بود که ناهید را ندیده بود. تماس هایش یا نادیده انگاشته می شدند یا رد. گرسنه اش بود. نگاهی به ساعت انداخت: یازده شب.
خستگی کار یک طرف، زندگی سوت وکورش طرفی دیگر. زنی در خانه اش نبود تا با او هم صحبت شود. غذای گرمی وجود نداشت. روزی ناهید را داشت و بچه نداشت. امروز بچه دارد و ناهید را ندارد. دنیایش هر جور که می چرخید باز یک جور بود، آن هم ناجور. همیشه چیزی در زندگی اش کم بود. همیشه جایی از زندگی اش لنگ می زد. هنوز درخواست طلاق به دستش نرسیده بود. به آشپرخانه رفت و در یخچال را باز کرد. میوه های کپک زده، غذاهای مانده شده، یخچال بوی گند گرفته بود. درش را محکم به هم کوبید. گرسنگی را می توانست با زنگ زدن به رستورانی حل کند، نبودن ناهید را با چه چیزی پر کند! بی همزبانی اش را چه کند! کم کم عصبانی می شد. سکوت خانه به جانش افتاده بود و به روحش خش می انداخت. زجر آور بود. به اتاق خواب رفت. نگاهی دورتا دور آن انداخت. به جای بوی عطر شیرین ناهید، بوی تلخ تنهایی فضا را پر کرده بود. بوی گند درک نشدن.
در کمد ناهید را باز کرد. لباس هایش در رنگ های مختلف، در سایز های گوناگون با مدل ها متفاوت از رگال آویزان بود. این همه لباس آنجا بود و صاحبش جای دیگری زندگی می کرد. در کمد را به هم کوبید.
با عصبانیت گفت: زنیّتت فقط به عشوه و تخت گرمت بود.
یکی ازشیشه های عطر ناهید را برداشت و به دیوار کوبید و فریاد کشید: من الآن لازمت دارم لعنتی… الآن باید زن باشی و نذاری با سر بخورم زمین.
زنی که درکش نکند بهتر است برود به درک. شیشه ی عطری دیگر و فریادی دیگر: کجایی وقتی واسه یه همزبون دارم له له می زنم؟! کجایی که آرومم کنی؟!
زنی که همیشه دلش به جای اینکه گرم شوهرش باشد گرم پدرش باشد بهتر است برود به درک… دست را روی میز توالت گذاشت و با حرص روی آن کشید و همه ی لوازم آرایش ناهید روی زمین پخش شد.
زنی که باورش نداشته باشد و حرف هایش را مشتی دروغ بداند، بهتر است برود به درک. برس اش را برداشت و محکم در آینه کوبید و ترک هایی روی آن ایجاد شد. حالا در آینه ده ها بزرگمهر عصبانی و خسته دیده می شد. دست هایش را به کمر زد. صورتش برافروخته. چشمانش سرخ. کوبش قلبش بی امان… همه بروند به درک… او فقط کمی آرامش می خواست جایی که او را باور کنند، کسی که حرف هایش را بفهمد و به راحتی درکش کند. پوفی کشید و از اتاق خارج شد. کت و سوئیچش را برداشت و از خانه بیرون زد.
***
گوشی را مرتب میان دستش می چرخاند و راه می رفت. از گریه و دلخوری گلی ناراحت بود. حرف هایی زده بود که گلی به راحتی نیت پشت آنها را خوانده بود. این روزها دغدغه ی فکری او گلی نبود. می خواستش و می دانست این حس دوطرفه است. جوانی خام نبود که دلبسته ی ظاهر طرفش شود و بعد از فروکش کردن تب عشقش خسته و درمانده گردد. در سن بالا دلبسته شده بود و زیاد این عشق را بالا پایین می کرد. شرایط گلی و احساس خودش را مرتب این کاسه و آن کاسه می ریخت. قدم به قدم جلو می رفت. گلی را به خاطر اخلاقش می خواست. حس خوب و آرامشی که به او می داد. ولی اینها همه دلیل واقعی اش نبود. کنار او حس هایی را تجربه می کرد که تا به حال با کسی آنها را لمس نکرده بود.
از طرف بزرگمهر هم خیالش تقریبا راحت بود. می دانست چیزی بین آنها نیست. ترس این روزهایش بچه بود. حتی اگر یک درصد قرار بر این شود که بچه با گلی بماند، نمی دانست می تواند با این بچه کنار بیاید و او را قبول کند؟! نمی دانست حضور پسرک را چون چماقی بر سر گلی نخواهد کوبید؟! حق با گلی بود اگر او را میخواست باید با حضور بچه هم کنار بیاید. خودش را که جای او می گذاشت و بچه ای داشت، از گلی به عنوان دختری مجرد چه می خواست؟! جواب خودش را می دانست: قبول فرزندش.
ولی حرف اصلی او این نبود. دلش نمی خواست وقتی همه چیز خوب پیش می رود و آن دو به جایی می رسند، پسرک بین آنها قرار بگیرد و گلی او را پس بزند. حالا که تصمیمش درباره ی گلی حتمی بود شاید بهتر باشد قدمی جلوتر بگذارد. چرخی دیگر به گوشی داد و صفحه را باز کرد. اسم بند انگشتی را لمس کرد ومنتظر صدای عزیزش شد.
صدای گوشی در فضای خانه پیچید. سشوار کوچک سفیدش را خاموش کرد و از اتاق خواب به پذیرایی رفت. فکر کرد شاید مثل این چند وقت، بنفشه خانم است که زنگ زده تا حالش را بپرسد یا می خواهد بگوید به آنجا می آید تا او را ببیند. گوشی را از روی میز برداشت: قیامت.
پشت گردنش را خاراند. کمی به صفحه خیره شد. این روزها وحید با آمدنش، با تماس هایش، نقشش را در زندگی او پررنگ تر کرده بود.
نفسی گرفت و جواب داد:
-الو.
-سلام.
-سلام.
دلخور بود. وحید این را از جواب دادنش به خوبی می فهمید. لبه تخت نشت و دستی به چانه اش کشید.
.خوبی؟!
گلی موهای نمناکش را پشت سرش فرستاد و روی مبل نشست و پاهایش را از زانو جمع کرد.
-خوبم.
جواب های تک کلمه ای اش لبخندی به لب وحید آورد. چشمان خندانش را به روبرو دوخت.
-آها… خوبه… حالا که حال منو هم پرسیدی، باس بگم عالی ام.
گلی از این شیطنت لبخندی زد ولی چیزی نگفت. انگشت دستش را لای انگشتان پایش فرو کرد و چرخاند. وحید از جایش بلند شد و قدم زد، بی هدف، نامنظم، با دستی که مرتب روی صورتش می کشید… بالا… پایین.
-از من دلخوری؟!
گلی خیره به انگشتان شست پایش که سر آنها را به هم فشار میداد و رها می کرد. لب برچید:
-نباشم؟!
وحید نفس عمیقی کشید. روی تخت نشست و به تاج آن تکیه داد. دست آزادش را زیر بغل برد و به پرده سورمه ای اتاق نگاه کرد.
-نباش… اگه اون حرفارو زدم نشون از یه چیز بود، صداقتم… من باهات صادقم گلی که اگه نبودم راحت بهت می گفتم بچه ات رو چشمم و بعد بامبول درمی آوردم. ولی از اول حرف دلمو زدمو خواستم بدونی چی تو ذهن و قلبم می گذره… خواستم بدونی چی اذیتم می کنه… نخواستم دلخور شی که این یکی تو شرایطی که توش گیر کردیم باس آخرین چیز باشه.
گلی کنار هر دو انگشتش را به هم می مالید. تیک تیک ساعت مهمان سکوت خانه بود.
-ولی بازم من همون گلی ام… از چند روز پیش تا حالا چیزی فرق کرده؟!
وحید لبخندی زد و جواب داد:
-تو که نه… نهایتش چند گرم دیگه اضافه کرده باشی.
حرکات انگشتان پایش متوقف شد. چشم هایش درشت . سیخ نشست. چند ثانیه بعد با صدای بلندی غرید:
-وحید!
غر زدن هایش را هم دوست داشت. لبخند به چشمانش سرایت کرد. کمی سکوت و بعد:
-ولی واس من هر لحظه که می گذره یا یه چیزی کم میشه یا یه چیزی زیاد… این روزا همش دارم کم و زیاد می کنم … از این کاسه تو اون کاسه می ریزم.
گلی خودش را به گوشه ی مبل کشاند و به آن تکیه داد. پاهایش را دراز کرد و دست چپش را روی شکمش گذاشت. پسرک خوشحال شد و ضربه ای به دست مادرش زد.
-خوب؟!
وحید تکیه اش را از تخت گرفت و یک پایش را روی تخت جمع کرد و پای دیگرش را از آن آویزان. با دستش روی پاتختی ضرب گرفت.
-خوب به اینجا رسیدم که بهت زنگ بزنمو بگم بیا دلخوریو بذاریم کنار… دو کلوم حرف بزن با من… من نیاز دارم آروم شم… منم عین تو نیاز دارم از بودنت کنارم مطمئن شم… اینکه بگی تو هر شرایطی من واست تو اولویتم… نفر اولم.
نگاه گلی به سقف: هنوز میگی بچه نه؟!
وحید دستش را لای موهایش برد. لپ هایش را پر و خالی کرد. هر جای جریان را می گرفت باز به بچه ختم می شد.
-به من مهلت بده گلی… همونجور که با قضیه خودمون کنار اومدم ، دارم به این یکی هم فکر میکنم… دروغه بگم تو این دو سه روزه همه چی واسم حل شد… دیگه مشکلی نی… مهلت می خوام ازت… ولی تو هم بهم بگو که تا آخرش با منی… خیالمو راحت کن که بچه نمی تونه فاصله ای شه بین من و تو.. که واس خاطر اون منو پس نمی زنی.
گلی سکوت کرد. می اندیشید. وحید وقتی جوابی نشنید از جایش بلند شد و کلافه قدم زد.
-سکوتتو دوست ندارم گلی… اذیتم میکنه.
گلی اندیشید دلش نمی خواهد این مرد را از دست بدهد. آینده ی او با این مرد رقم خورده است. او سهمش از این ماجراست. بدون شک بزرگمهر بچه را به او نخواهد داد. پس نمی خواست حداقل مردش را از دست دهد.
وحید ایستاد. این همه راه نیامده بود که حالا گلی به او نه بگوید. این همه سختی را تحمل نکرده بود که سکوت زجرآور گلی جوابش باشد.
-گلی جان!
گلی با لبخندی تکیه اش را گرفت و نشست.
-من هنوز رو حرفم هستم.
ابروهای وحید به سمت رستنگاه موهایش میل پیدا کرد. از کدام حرف صحبت می کرد؟! از بودنش یا رفتنش؟! گلی از هر رو حرف زده بود.
-کدوم حرف؟!
گلی انگشت سبابه اش را کنار لبش گذاشت و آرام گفت: همونی که تو املاک بهت گفتم.
نفس راحتی کشید. حرف های املاک درباره ی ماندن بود. وحید از یادآوری حرف های گلی لبخندی زد. چرا دوباره آنها را نشنود؟!
– تو زیاد حرف زدی اون روز… الآن دقیقا کدومشو می گی؟!
گلی کمی قوز کرد و سرش را خم. با خجالت گفت:
-اینکه نمی خوام از دستت بدم… اینکه من تو رو برای آینده می خوام… اینکه هنوز دوستت دارم.
وحید ایستاده وسط اتاق با حس خوبی ریخته شده در جانش. آب دهانش را قورت داد. لبخندی بزرگ روی لبهایش نقش بست. بعد از مدت ها کامش شیرین شد و در تمام وجودش سریز گشت. سرخوش از اعتراف گلی زمزمه کرد: کوچولوی من.
و گلی شنید و طعم عشق دوباره را چشید. حداقل در این ماجرای هزار تو
با هزار گره، تکلیفش با قلبش و مرد دوست داشتنی اش روشن شد.
***
دیگر مثل سابق قبل از ورود به اینکه چراغی روشن باشد یا نه نگاه نمی انداخت. دیگر در آن خانه حس غریبه بودن نداشت. راحت بود. هر کاری دوست داشت انجام می داد و گلی مخالفتی نمی کرد. از پله ها بالا رفت و آرام کلید را داخل قفل کرد و چرخاند. در باز شد. ابروهایش بالا رفت. دخترک خنگ موقع خواب در را قفل نکرده بود! آرام و بی سرو صدا وارد پذیرایی تاریک شد. چشم هایش را تنگ کرد و سرش را کمی خم تا بتواند بهتر ببیند. داخل آشپزخانه شد و چراغش را روشن کرد. کت و سوئیچ را روی میز انداخت. صدای بدی در سکوت خانه پیچید. بی حرکت ایستاد. به طرف پذیرایی کمی گردن کشید. خبری نبود. به سراغ یخچال رفت. داخل آن سرکی کشید. قابلمه یا تابه ای دیده نمی شد. سری کج کرد و آهی کشید. در را بست به سمت اتاق خواب رفت. درون چهارچوب ایستاد. گلی به پهلوی چپ آرام خوابیده بود، با بالشی کوچک میان زانوهایش. شکم گردش بزرگتر شده بود و خودش چاق تر. بچه داشت وارد هفت ماهگی می شد و هیچ چیز سر جای خودش نبود. کنار شقیقه اش را خاراند. گلی آرام چشم گشود و سایه مردی را در چهارچوب دید. دوباره و برای اطمینان پلک زد و جیغ خفیفی کشید. بزرگمهر سریع وارد شد و گفت: نترس منم.
کلید برق را زد و نور در اتاق پخش شد.
گلی دستی به تخت گرفت و با دستی دیگر روی چشمانش از جایش بلند شد: تویی؟! ترسیدم… قلبم اومد تو دهنم.
بزرگمهر به دیوار تکیه داد: آره منم… چرا در باز بود؟!
گلی دستش را انداخت و متعجب گفت: باز بود؟! من قفل کردم.
-باز بود.. حتما قبل از خواب قفل کن.
گلی لب هایش را به جلو کشید: شاید یادم رفته .. هر شب قفل می کنم…
به یکباره انگار چیزی یادش آمده باشد با اخمی گفت: حالا تو این وقت شب اینجا چکار می کنی؟!
بزرگمهر نگاهش کرد: شام.
ابروهای گلی به طرف بالا پرواز کرد: شام؟!
بزرگمهر تکیه از دیوار گرفت و قصد خروج کرد: آره شام… پاشو یه چیزی بده من بخورم.
گلی از جایش تکان نخورد. طلبکار پرسید: خوب چرا اومدی اینجا؟!
بزرگمهر برگشت و پر اخم پرسید: پس کدوم گوری برم؟! از این جا مونده و از اونجا رونده شدم! پاشو دیگه… نشسته منو نگاه میکنه!
گلی از جایش بلند شد: آخه هر چی بود خودم خوردم الآن چیزی تو یخچال نداریم.
صدای بزرگمهر را آشپزخانه شنیده می شد: یه چیزی درست کن.
گلی از اتاق خارج شد و زیر لب غر زد: خوب میرفتی خونه ی مامانت… نصفه شب اومده اینجا واسه شکمش منو زا به راه می کنه.
وارد آشپزخانه که شد سر بزرگمهر را خم شده در یخچال دید. بزرگمهر سه تا گوجه درشت و دوتا تخم مرغ درآورد و روی کانتر گذاشت: بیا املت درست کن برام.
و گلی جلوی در ایستاده بود و بچه ای را نگاه می کرد که آخر شب به سراغ مادرش آمده بود و از گرسنگی شکایت می کرد. گاهی یک زن باید برای مردش مادری کند، حتی برای مردی مانند بزرگمهر. یک زن برای شوهرش باید همسری عشوه گر باشد، مادری نمونه و از جان گذشته، گاهی یک دوست و همراه، روزی به دنیا آوردنده بچه های قد و نیم قدش و … . گاهی زن بودن یعنی فراموش کردن خودت… نصفه شب از خواب بیدار شدن و املت درست کردن برای مردی به نام بزرگمهر.
بزرگمهر برگشت و گلی را همانجا، ایستاده، خیره به خود دید.
چانه ای بالا داد: چیه خشکت زده؟! بیا دیگه.
گلی موهابش را پشت گوش هایش فرستاد و نفسی گرفت. از آبچکان تابه ای برداشت و چاقویی از جاقاشقی استیلش. تخم مرغ ها و گوجه ها را داخل ظرفی گذاشت و میزی عقب کشید و نشست. بزرگمهر هم به تبعیت از او روی میزی طرف دیگر نشست.
گلی در حالیکه مشغول کندن پوست گوجه ها بود، بدون اینکه نگاهی به بزرگمهر بیندازد، پرسید: چرا اومدی اینجا؟! چرا نرفتی خونه ی مامانت اینا؟!
بزرگمهر به انگشت های گلی و حرکت مدور چاقو، کنده شدن پوست و جان دادن گوجه ها نگاه کرد: چیه ناراحتی؟!
دست گلی از حرکت ایستاد و نگاهش را به بزرگمهر شاکی داد: نه… ناراحت نیستم . بیشتر تعجب کردم… آخه رابطه ی تو و مامانت خیلی خوبه.
بزرگمهر دست به سینه ، به صندلی تکیه داد و گلی کندن پوست گوجه ها را از سر گرفت.
-خسرو جریان ما و بچه ارو تو بوق و کرنا کرده و هر جا رسیده گفته که زن صیغه کردمو به قول خودش بچه پس انداختم… حالا هم ملت فضول هر شب خونه مامان اینا پلاسن که جریان چیه… حوصله سوال جوابو ندارم… حوصله ی نگاه مشکوکو ندارم… اگه اون شب شکایت کرده بودیم الآن یه چیزی واسه اثبات حرفمون تو دستمون بود… ولی الآن کسی حرفمونو باور نداره… اون شب منو تو زجر کشیدیم… هر کس و ناکسی شلوارشو درست بالا نکشیده می دوئه خونه ی مامان اینا تا داستان هیجانی بشنوه… ما جون دادیم، اذیت شدیم… اونا یه داستان اکشن می خوان تا ضربان قلبشون بره بالا… با روحمون بازی شد، من قمه خوردم و تو همه چیزتو دادی، اونا میان تا با شنیدن داستانمون، یه چیزی گیرشون بیاد که مصطفویارو بکشن پایین. خسته ام گلی… اون شب لعنتی به زندگیم چسبیده و داره همه چیزمو ازم می گیره.
گلی گوجه هارو حلقه حلقه کرد. امشب باید فقط گوش می داد. امشب نقش سنگ صبور داشت. آرام بود. سرش پایین مشغول شام درست کردن برای مردی دلخور از روزگار.
بزرگمهر انگشتان دودستش را در هم پیچید و پشت سرش گذاشت و نگاهش خیره به ترک های سقف. ترک های کوچک و بزرگ. درست مثل دل خودش، درست مثل زندگی اش.
-چکار کنم که ناهید برگرده؟! تو میگی منو می بخشه؟!
گلی از جایش بلند شد و گوجه ها را داخل تابه ریخت و پشت به بزرگمهر گفت: بهش فرصت بده. سخته براش که شوهرش رو مشترک با کسی دیگه ای بدونه، حالا هر چقدر هم که با اون رابطه ای نداشته باشه.
بزرگمهر سرش را که روی دستانش بود، به طرف گلی چرخاند: درخواست طلاق داده… فرصت چی میخواد؟!
گلی درون تابه روغن ریخت و زیر آن را روشن کرد: بهترین و عاشق ترین زن دنیا هم که باشی، خیانت شوهر بازم یه معنی میده. حالا که وضع تو فرق هم می کنه… صیغه کردی و بچه ای داری که اون می تونسته داشته باشه ولی نداره.
-من مقصرم؟!
گلی کمی کج ایستاد و نگاهش کرد: نه… ولی اون از دنیای خودش داره به این جریان نگاه میکنه و حق داره.
بزرگمهر نگاهش را از گلی نگرفت. لبانش را کمی جلو کشید: ازت تعجب می کنم که اینقدر راحت حقو به اون می دی و از توهین هایی که شنیدی کینه به دل نگرفتی؟!
صدای جز جز گوجه ها در روغن داغ بلند شد. گلی با قاشق چرخی به آنها داد.
-خوب دروغ چرا… دلم می شکنه، اشکم در میاد ولی کاری از دستم برنمیاد… الآن من تو موضع قدرت نیستم… من یه قربانی ام… یه قربانی هم حق صدا بلند کردن نداره… اوایل ناراحت می شدم و زیاد اعتراض می کردم الآن دیگه دارم یاد می گیرم کنار بیام تا این ماههای آخر هم تموم شه و هر کسی بره پی زندگی خودش.
بزرگمهر خیره به او… سکوت جاری… صدای گریه ی گوجه ها در روغن داغ… صدای کوبیدن قاشق در دست گلی بر لبه ی تابه برای سرکوب ناله ی آنها… و پرواز پرنده خیال بزرگمهر به روزهایی که بچه بود و شاید ناهید و این بار گلی نبود. حسی پیچیده در قلبش با ته مایه ی دوگانگی. بودن گلی خوب بود. مواقعی که کم می آورد، مواقعی که هیچ کس دور و برش نبود، گلی بود، گاهی کمرنگ، گاهی پررنگ. گاهی بی کلام، گاهی تیز و برنده. این روزها گلی بود و او. در روزهای سخت زندگی اش همراهی به نام گلی داشت. بودنش بد نبود. شاید بشود اسم یک دوست را روی او گذاشت، یک همراه خوب. کسی که شانه به شانه اش می آمد، نه قدمی پیش نه قدمی پس. درست در کنارش.
تابه که جلویش قرار گرفت، دامن خیالاتش که در حال پهن شدن بود، جمع شد. میز را جلوتر کشید و تکه ای نان برداشت و لقمه ای گرفت و در دهان گذاشت.
صدای هوف هوفش بلند شد. گلی بطری آب را از بخچال بیرون کشید و با تعجب به او نگاه کرد. بزرگمهر با لقمه ای در دهانش در حال بال بال زدن بود.
لقمه را با جان کندن قورت داد و به اعتراض گفت: می گفتی داغه؟!
گلی لبخندی زد و بطری را روی میز گذاشت و نشست: از روی گاز برداشتم و گذاشتم جلوت… تو ظاهرا خیلی گرسنه ای.
بزرگمهر سر حوصله لقمه ای دیگر گرفت و در دهان گذاشت. گلی با انگشت سبابه روی میز کشید و نگاهش را به نارنجی و قرمز داخل تابه داد: بزرگمهر یه سوالی ازت بپرسم؟!
بزرگمهر تکه ای نان جدا کرد: بپرس.
گلی نگاهش را به او داد: این همه راه واسه باردار شدن هست، شما رفتید دنبالش؟!
دهان بزرگمهر از جنبش ایستاد. نگاهش را به گلی دوخت. نگاه گلی به او. لقمه را به گوشه ی دهانش فرستاد: چرا می پرسی؟!
گلی به صندلی تکیه داد: آخه چطور یه مرد نابارور بچه دار میشه؟! با ناهید نرفتید واسه اینجکشن؟!
از این بحث خوشش نمی آمد. لقمه را قورت داد. لقمه ای دیگر گرفت و دستش را طرف گلی دراز کرد. گلی ابتدا به دست و بعد به چشمانش نگاه کرد: گشنه ام نیست.
یزرگمهر دستش را تکانی داد: بخور… اگه خودتم نمی خوای به خاطر بچه بخور.
گلی لقمه را گرفت و در دهانش گذاشت. بزرگمهر هم لقمه ای در دهانش گذاشت: مشکل من چیزی بود که کار به اینجکشن نکشید.
گلی نگاه منتظرش را به دهان او دخت.
-مشکل من کم کاری غدد جنسیه… ازواسپرمی.
گلی چهره در هم کشید و لقمه اش را قورت داد: اینو که خودمم می دونستم… الآن دیگه با اینجکشن حل میشه.
بزرگمهر نان در دستش را روی میز گذاشت و سرش را میان دستانش گرفت و پوفی کشید: یه چیزی در مورد عقیمی من هست که فقط من و ناهید می دونیم… به اون دلیل کار به جاهای دیگه نکشید.
گلی مشکوک پرسید: اون چیه؟!
بزرگمهر سرش را بالا گرفت و به او نگاه کرد. گلی چیزی در چشمان او دید که ترس را حس کرد. قلبش فرو ریخت: اون چیه بزرگمهر؟!
نگاه بزرگمهر از او کنده نمی شد. چیزی شبیه شرم، ترس یا غم در آن گوی های قهوه ای می رقصید و قلب گلی را می لرزاند.
با نگرانی پرسید: بزرگمهر؟! تو چیزی رو از من مخفی کردی؟! آره ؟! مشکل تو چیه؟!
بزرگمهر از جایش بلند شد و با چند قدم خود را به پنجره رساند. ایستاد، پشت به او. گلی هم به سمتش چرخید. سکوت بزرگمهر به میزان نگرانی و اضطرابش می افزود. از جایش بلند شد و سنگین به طرف او رفت.
کنارش ایستاد. بزرگمهر پرده را کنار داده بود و به روشنایی زرد رنگ چراغ کوچه خیره شده بود. گلی دستش را بند دست بزرگمهر کرد و کشید. سر بزرگمهر با کندی به طرف او چرخید.
نگاهش پر از غم. دو نگاه خیره به هم. سکوت و سکوت. لحظه ها پیام آور حزن.
بزرگمهر لبخند محزونی زد و آرام گفت: بچه که به دنیا بیاد بهت می گم.
سرش را به طرفین تکان داد: الآن نه.
دست گلی از ساعدش سر خورد. پایین آمد.. پایین آمد… قبل از اینکه کنارش بیفتد، بزرگمهر آن را میان دستش گرفت و فشرد. دستی کوچک و ظریف میان دستی بزرگ و مردانه. نگاه افتاده ی گلی دوباره خود را بالا کشید، هن هن کنان، ترسیده، نگران.
بزرگمهر آرام گفت: برو بخواب… درد رو بذار برای من… اینجا تو باید آروم باشی… شونه های من بازم اونقدر جا داره که بکشم.
گلی لب زد: تو؟!
بزرگمهر دست او را رها کرد و هر دو دستش را به زیر بغل برد. نگاهش دوباره به چراغ کوچه… شاید روزی چراغی در کوره راه تاریک زندگی او هم تابیده شود… شاید روزی مسیر سنگلاخی زندگی اش هموار شود و او دیگر آنقدر زمین نخورد و درد نکشد.
-برو بخواب گلی… یه روز همه چیزو برات میگم.. الآن نه… بچه به دنیا بیاد اونوقت… الآن گفتنش فایده نداره.
گلی با سری افتاده و دلی محزون و ذهنی درگیر به سمت اتاق خواب رفت.
و بزرگمهر ماند با حرفی در سینه اش … با حرفی که باید می گفت و نهان کرده بود، این بار از گلی… او بچه را با هر شکلی، با هر وضعیتی می خواست… حتی …
***
شانه اش تحمل وزن کیفش را نداشت. کیفش لیز خورد و از آرنجش آویزان شد. در راهرو ایستاد. تا اینجا آمده بود و دیگر توانی برای پیشروی نداشت. بخش کمی شلوغ بود. چند نفر در حال رفت وآمد بودند. آدم هایی عادی یا افرادی با لباس فرم.
صدای بلند کسی را شنید: میلاد برو اتاق عمل مریض تحویل بگیر.
پسر بلند قد به طرف اتاقی رفت و گفت: عمو صفر بیا بریم اتاق عمل… زود باش.
قدمی جلو گذاشت… جلوتر… قلبش در سینه بیداد می کرد و نفس کشیدن را برایش سخت تر.
نمی دانست پدرش تا به حال متوجه نبودش شده بود یا نه! ولی آمده بود تا حرف بزند… اسم بخش را از سبحانِ نشسته دراورژانس گرفته بود… قول داده بود سرو صدا راه نیندازد. مانند زندانی که با پاهایی غل و زنجیر شده به سختی به طرف مسلخ گاه می رود، قدم بر می داشت. قرار بود با زن صیغه ای شوهرش صحبت کند! معامله کند برای زندگی اش! گاهی برای نگه داشتن مردت باید چیزی با ارزش تر از آن را معامله کرد، درست مثل غرور زنانه ات، مثل عزت نفست. گاهی پیش می آید برای نگه داشتن زندگی و مرد دوست داشتنی ات، حضور زنی دیگر را کنار مردت بپذیری… ولی او اینجا آمده بود تا بگوید بزرگمهر فقط و فقط شوهر اوست! عشق اوست… و با کسی به اشتراکش نمی گذارد… درست است… همین درست است … بزرگمهرفقط مال او بود و بس. این حرف های سیال در ذهنش، نیرویی به پاهایش دواند و او پیشتر رفت.
وقتی به استیشن رسید، بی آنکه پرسشی کند نگاهش را چرخاند. نبود. گلی نبود.
کسی پرسید: کدوم بیمار رو می خواید؟!
دخترک نشسته پشت میز بود. نگاهش کرد و گفت: با خانم گلی رضایی کار دارم… فکرکنم از همکاراتونن.
نگاه دختر پرستار به طرف اتاقی کشیده شد و نگاه ناهید را به آن سمت سوق داد. گلی در درگاه نمایان شد. ناهید با دیدن او و شکم برجسته اش بغض کرد. گلی قدمی بیرون گذاشت. نفسی کشید و از استیشن خارج شد.

5/5 - (2 امتیاز)

Check Also

رمان راز یک سناریو پارت ۱۶

و نگران به چشمان جمع شده از دردش نگاه کرد. گلی دستش را پس زد. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.