رمان دیازپام پارت ۳

 

با دیدن شمشادی نزدیک پنجره، خوشحال از تنه اش بالا رفتم. پرده کمی کنار رفته بود و به داخل سالن دید داشت.

سرم رو به پنجره چسبوندم تا داخل رو کامل ببینم. تعدادی وسط در حال رقص بودن و عده ای نشسته بودن.

نگاهم به گرشا افتاد. روی مبلی نشسته بود و یه دختر نیمه برهنه روی پاهاش و یکی هم کنارش نشسته بودن.

لیوانی دستش بود. مردی کت و شلواری اومد سمتش و چیزی بهش گفت که باعث خنده اش شد و دستش سمت بدن برهنه ی دختر روی پاش رفت.

پس پسر خان اینجا برای خوشگذرونی اومده بود!

شنیده بودم مردم روستای ستارخان بیش از حد آزاد و بی بند و بار هستن اما تا حالا به چشم ندیده بودم.

یک ساعتی گذشت و نور چراغها کم شد و کم کم همه به جون هم افتادن. تا حالا پارتی این مدلی ندیده بودم.

با دیدن چاقوی کوچک توی دست گرشا تعجب کردم. چاقو رو بالای سینه ی دختره گذاشت و برش کوچیکی زد.

با دیدن خون، زبونش رو روش کشید. از دیدن این صحنه حالت تهوع بهم دست داد و کمی ترسیدم.

چون آدمهای داخل بیشتر به حیوانات درنده شبیه بودن تا انسان!

از درخت پایین اومدم و به جای قبلیم برگشتم اما صحنه های جلوی چشمهام هر لحظه پررنگ تر می شدن.

نمیدونم چقدر گذشته بود که در باز شد. سریع بلند شدم.

مردی زیر بازوی گرشا رو گرفته بود. مست بود!

-بیا ببریمش تو ماشین.

زیر بازوش رو گرفتم و به سختی تا در ماشین بردمش. گذاشتم تو ماشین و در و بستم.

چرخیدم که سینه به سینه ی کسی شدم. سرم رو بالا آوردم. چقدر چهره اش آشنا بود … کجا دیده بودمش؟!

 

-حواست باشه امشب رو کامل از ذهنت بیرون می کنی، فهمیدی؟

باورم نمی شد … این همون مردی بود که اون شب تو پارتی ای که با هاویر رفته بودم دیدمش!

اون اینجا چیکار می کرد؟ اگر من رو می شناخت چی؟

سری تکون دادم و سریع سوار شدم. قلبم با ترس به سینه ام می کوبید.

نیم نگاهی به گرشا انداختم. انقدر خورده بود که هیچی حالیش نبود.

با چند تا بوق در عمارت باز شد. وارد حیاط شدم. حیدر اومد جلو.

-بیا کمک … آقا مسته!

حیدر سریع اومد جلو. معلوم بود همه خوابن چون عمارت توی سکوت فرو رفته بود.

با کمک حیدر پله ها رو بالا رفتیم. در اتاق رو باز کردم. حیدر کمر راست کرد.

-بقیه اش رو خودت ببر؛ کمرم گرفت.

به سختی سمت تخت کشیدمش و روش انداختمش. اومدم کمر راست کنم که مچ دستم رو گرفت. پرت شدم روش.

دستم و روی سینه اش گذاشتم تا ازش فاصله بگیرم. زیر لب چیزی گفت و دوباره بیهوش شد. لحاف و روش کشیدم.

کمرم درد گرفته بود. از اتاق بیرون اومدم. راهروی کوچیکی بود که بعدش به پله های طبقه ی بالا متصل می شد.

هنوز پام و روی تولین پله نذاشته بودم که دستم کشیده شد. پرت شدم تو یکی از اتاقها.

تا اومدم جیغ بزنم دستی روی دهنم گذاشته شد. اتاق نیمه تاریک بود. به دیوار سرد اتاق چسبونده شدم.

چشمهام از ترس دو دو می زد. صداش کنار گوشم بلند شد.

-نگو که فراموشم کردی!

مگه می شد این صدا رو فراموش کنم؟ تنها مردی که فهمیده بود من دخترم!

-دستمو از رو دهنت بر میدارم، صدات در بیاد به ضرر خودت تموم میشه … میدونی که؟

سری تکون دادم. دستش رو دو طرفم روی دیوار گذاشت.

 

تو تاریکی اتاق فقط سایه اش مشخص بود.

-چی میخوای ازم؟

سرش رو آورد جلو.

-باید فکر کنم … آها، فکر نمی کنی اگر خان بفهمه از دستورش سرپیچی کردی و به اون روستای ممنوعه رفتی، حکمت مرگه؟!

-از چی داری حرف میزنی؟ من نمی فهمم!

دستش اومد سمت صورتم و نرمی لاله ی گوشم رو توی دستش گرفت. سرم رو عقب کشیدم که محکم تر گرفت.

-آ آ … درسته دختر زرنگی هستی اما نه در برابر من!
-دست از سرم بردار.

-دستم روی سرت نیست! … بهتره حواست رو جمع کنی. اینو برای خودت میگم.

ازم فاصله گرفت.

-میتونی بری.

نفسم رو سنگین بیرون دادم و سریع از اتاق بیرون اومدم. داغی دستش رو هنوز روی گوشم احساس می کردم.

یک ماهی از اومدن گرشا، پسر خان، می گذشت و بعد از اون شب دیگه اون مرد نفرت انگیز رو ندیده بودم.

فصل جمع آوری شالیزار بود.

هر سال اول جمع آوری شالیزار جشنی توی روستا برگزار می شد و خان های اطراف هم دعوت می شدن.

هر سال خان، ستار خان رو بخاطر سیاستش که به خان های اطراف ثابت کنه هیچ دشمنی نداره، دعوت می کرد.

همه در تکاپوی مراسم بودن. دخترها لباس های پولک دوزی شده شون رو آماده می کردن و پسرها بهترین لباسهای محلیشون رو.

چون توی اون شب اگر پسری از دختری خوشش می اومد و جواب دختر مثبت بود، خان عروسی اون دو تا رو به عهده می گرفت.

مادر در حال دوخت لباس پسرانه ای بود که بتونم توی اون شب بپوشم.

 

با صدای ماشین که پشت در حیاط خاموش شد تعجب کردم چون کسی به خونه ی ما نمی اومد!

با صدای بلند شدن در حیاط، مادر دست از دوختن کشید.

-کیه؟!

شونه ای بالا دادم و خواستم برم که مادر جلوم رو گرفت.

-تو صبر کن بذار من میرم.

و به سمت حیاط رفت. پرده رو کنار زدم. در حیاط باز شد. لحظه ای نگذشته بود که دائی و زندائی همراه هاویر وارد حیاط شدن.

باورم نمی شد. سریع از خونه بیرون اومدم. هاویر مثل یوزپلنگ پرید بغلم.

-چه بی خبر اومدین!! اصلاً چی شد که اومدین؟؟

هاویر سری تکون داد.

-قصه اش مفصله!

با دائی و زندائی روبوسی کردم. همه وارد خونه شدیم. کنار هاویر نشستم.

-حالا بگو.

-تهران حوصله ام سر رفته بود. اونقدر تو گوش بابا خوندم تا قبول کرد بیایم اینجا. واای اسپاکو، چقدر این ده کوره قشنگه!!

مادر و دائی از خاطرات گذشتشون می گفتن. از اینکه پدرشون رئیس کولی ها بود.

هاویر: میگم چرا بابا و عمه دیگه اصلاً به اقوامشون سر نزدن؟ با اینکه حتماً خواهر و برادر و هم قبیله ای زیاد دارن.

-مامان هیچ وقت هیچی راجع به گذشته نمیگه. تنها چیزی که میدونم اینه که خان این ده قاتل پدر منه، همین!

-ولی اسپاکو، من میگم این وسط یه چیزهایی هست که ما ازش اطلاع نداریم.

سری تکون دادم.

تو دو روزی که دائی بود تقریباً تمام ده رو به هاویر نشون دادم. روی تپه ای که نزدیکی یه چشمه بود نشستیم.

-مردم اینجا حتی عمه یه ته لهجه ی خاصی دارن.

-کردهای اینجا و کردهای مرزی عراق هم لهجه هستن و رابطه ی خیلی خوبی با هم دارن. از اینجا تا شهر مرزی عراق که همه شون کردنشین هستن با ماشین یکساعت بیشتر راه نیست.

-دوست دارم بابا زیاد بیاد اینجا اما نمیدونم چرا برعکس، از اینجا فراریه؟! انگار از گذشته اش فراریه.

-مثل مامان، هر دو از یه چیزی دارن فرار می کنن!

 

سه روز بیشتر تا مراسم نمونده بود. هر چی اصرار کردم دائی برای مراسم بمونه اما قبول نکرد. نگاهی به مادر انداختم.

-مامان شما یه چیزی بگو!

-آره عمه، من دلم میخواد این مراسم رو شرکت کنم … دوست دارم ببینم.

-اسپاکو اصرار نکن، حتماً دائیت تهران کار داره که نمیتونه بمونه.

-یعنی چی مامان؟ این سه روز موندن حالا که امشب مراسمه میخوان برن!

نمیدونم چرا مادر دوست نداشت دائی بمونه. هاویر ناراحت سوار ماشین شد.

دائی و زندائی بعد از خداحافظی رفتن. در و محکم بستم.

-چرا اصرار نکردی دائی بمونه؟!

مادر برگشت و نگاهی بهم انداخت.

-چون لازم نبود بمونن.

-شما دارین یه چیزی رو از من پنهون می کنین؟

-چیزی برای پنهان کاری نیست دخترم. بهتره سریع تر آماده بشی … مگه قرار نیست بری خونه ی خان؟

لباسهام رو پوشیدم. مراسم قرار بود قسمت بالای شالیزار که محوطه ی بازی بود برگزار بشه.

وارد حیاط عمارت شدم. دختر خان و دو تا دختر دیگه روی تاب زیر درخت بید نشسته بودن و در حال بگو بخند بودن.

با دیدنم اشاره کرد تا به سمتش برم. اون دو دختر نگاهی به هم انداختن. یکیشون رو کرد سمت دختر خان.

-واای سوتیام، این برای پسر بودن یکم زیادی خوشگله!

پس اسم دختر خان سوتیام بود. (سوتیام یعنی نور چشم، یکی از اسم های کردی است)

از روی تاب بلند شد و اومد سمتم. نگاهی به سر تا پام انداخت. می ترسیدم بفهمه دخترم.

-ببینم، تو مال خود این روستائی؟

-نـ … نه خاااا … خانوم.

-اوه، حیفه این همه زیبائی که نمیتونه حرف بزنه!

 

سوتیام اخمی کرد به دوستش.

-اسمت چیه؟

-ا‌.. اسـ … اسپاکو.

سری تکون داد. با صدای گرشا سر برگردوندم.

-میبینم بادیگارد خوشگل منو به حرف گرفتین دخترا!!

هر دو دختر سریع بلند شدن.

-به مردانگی و ابهت شما که نمیرسه سرورم!

گرشا قهقهه ای زد و گفت:

-خوشحالم که توی مردهای اینجا به زیبائی من هنوز کسی نیست.

پوزخندی زدم که از چشم سوتیام دور نموند. گرشا سرش رو خم کرد و با تن صدای آرومی گفت:

-منم عاشق دخترهای باکره هستم!

لحظه ای از این حرفش هر سه تعجب کردیم اما یکی از اون دو دختر لبخندی زد.

-شوخی کردم دخترها … شب می بینمتون. تو، همراه من بیا.

سری برای دخترها خم کردم و دنبالش راه افتادم.

-سر شب میخوام تا جائی برم، حواست باشه کسی متوجه نشه. واای به حالت کسی متوجه بشه، اون وقت خودم همون زبون نصفه نیمه ات رو از حلقومت میکشم بیرون تا دیگه همین نیمچه حرفم نتونی بزنی، فهمیدی؟

-بـ … بله آقا.

-آفرین، حالا برو پی کارت.

ازش جدا شدم. “من که می فهمم تو چیکار میخوای بکنی پسر خان، اون وقت ببینم باز مثل الان غرور برت میداره”!

خورشید کم کم داشت غروب می کرد. صدای ساز و دهل بلند شده بود و مردم روستا دسته دسته سمت محوطه ای که جشن قرار بود برگزار بشه راه افتاده بودن.

چندین دیگ بزرگ غذا رو بار بود و بره هایی که کامل به سیخ کشیده شده بودن.

ماشین و پایین تر از عمارت پارک کردم. گرشا اومد و سوار شد.

-حرکت کن سمت بیابونی که به مرز میرن.

 

میدونستم کوچکترین کنجکاوی باعث میشه تا نفهمم داره چیکار می کنه.

بعد از طی مسافتی زیر کوهی که چند کیلومتر جلوتر میرسه به شهر مرزی عراق نگهداشتم.

-همینجا بمون تا برگردم.

از ماشین پیاده شد. کمی که از ماشین دور شد سریع به دنبالش راه افتادم.

ماشینی دو بار چراغ زد. پشت تپه ی سنگی قایم شدم. هوا تاریک شده بود و چهره شون مشخص نبود.

هر چی گوش تیز کردم چیزی متوجه نشدم. فقط از تو حرف هاشون فهمیدم که گرشا گفت “امشب ۳ تا آماده دارم” اما نفهمیدم چی آماده داره؟

راه رفته رو برگشتم. تا خواستم سوار ماشین بشم صدای گرشا رعشه به تنم انداخت.

-چرا از ماشین پیاده شدی؟

نمیدونستم چی بگم. اولین چیزی که به ذهنم رسید رو گفتم.

-دسـ … دستشوئی داشتم آ … آقا.

-دفعه ی بعد حتی اگر دستشوئیت بالا رفت هم حق پیاده شدن از ماشین رو نداری! فهمیدی؟

-چـ … چشـ … چشم آقا.

به روستا برگشتیم. جایگاهی برای خان ها درست کرده بودن. همهمه ای بین مردم بلند شد.

“ستارخان اومد … ستارخان اومد. “

تا حالا ستارخان رو ندیده بودم. مردی با قدی متوسط و کمی چاق و دو تا زن که فقط چشمهاشون پیدا بود و لباسهای بلند حریر پوشیده بودن.

دو طرف لباس تا بالای رون چاک داشت و با هر قدمی که بر می داشتن خلخالهایی که به مچ پاشون بسته بودن صدای گوش نوازی ایجاد می کرد.

زردی لباسهاشون با سیاهی شب تضاد عجیبی درست کرده بود.

چند تا مرد اسلحه به دست پشت سرشون بودن. ستارخان سمت زانیار خان رفت و …

 

با هم دست دادن. با اومدن ستارخان، مجلس شلوغ تر شد. ستارخان با صدای بلندی گفت:

-میخوام این دو دختری که آوردم هنرنمائی کنند.

و هر دو دختر رفتن وسط. با هر پایی که روی زمین می کوبیدن صدای خلخالهای توی پاشون دل پسرهای جوون روستا رو به لرزه در می آورد.

نگاههای خیره شون رو احساس می کردم اما میدونستم کسی جرأت نداره به دخترهای ستارخان نزدیک بشه.

کوهی از کاه رو روی هم ریختن و زیرش کبریت زدن. شعله های آتیش زبانه کشیدن.

چند تا پسر با لباسهای محلی دور آتیش شروع به رقص چوب کردن.

دسته دسته دخترها بهشون اضافه شدن. همه در حال جشن و شادی بودن.

نگاهم به گرشا افتاد که از جمع فاصله گرفت. کنجکاو شدم بدونم جشن و ول کرده کجا میره اما هر چی نگاه کردم نبود.

احساس کردم صدایی به گوشم خورد اما همه جا تاریک بود و چیزی مشخص نبود.

با نشستن دستی روی دهنم و دستی که از پشت روی شکمم حلقه شد خواستم از خودم دفاع کنم که فهمید و هر دو دستم رو روی شکمم محکم گرفت.

-می بینم دختر فضولی هم هستی!

خودش بود؛ همون مرد لعنتی که تا حالا نتونسته بودم صورتش رو ببینم.

-مراقب باش این فضولی کار دستت نده.

دستش هنوز روی دهنم بود. گازی از انگشتش گرفتم که دستش و از روی دهنم برداشت اما میلی متری ازم جدا نشد.

-دختره ی سرتق!

-چی از جونم میخوای که مثل سایه دنبالمی؟

هرم نفسهاش رو گردنم نشست.

-از کجا معلوم، شاید جونت رو میخوام … بهتره انقدر کنجکاوی نکنی!

و ازم فاصله گرفت و دوباره پشت بهم تو تاریکی محو شد.

 

عصبی لگدی به سنگ جلوی پام زدم و دست از پا درازتر به جشن برگشتم. چند دقیقه بعد گرشا هم اومد.

در حال شام خوردن بودن که یکی از روستائی ها با گریه اومد سمت زانیار خان.

-خان، دستم به دامنت … دخترم نیست!

زانیار: یعنی چی نیست؟!

-به خدا، خان نیست … همه جا رو گشتم.

-برو زن … حتماً با یکی از این پسرها رفته برای خوش گذرونی … برو جشن رو خراب نکن.

زن با گریه از خان دور شد. نگاهم به دختر خان افتاد که انگار پریشون بود.

وقتی متوجه نگاهم شد اشاره کرد تا سمتش برم. سمت درختی رفت که کمتر مورد توجه باشه.

-تو اون دو تا دختری که صبح تو حیاط کنارم بودن رو ندیدی؟

سری تکون دادم.

-نه!

-وای خدا، کجا رفتن؟ همین نیم ساعت پیش کنارم بودن … می تونی بری.

سری خم کردم. رفت سمت خان و چیزی در گوشش گفت.

لحظه ای رنگ خان پرید. به بردین اشاره کرد. فهمیدم که داشت موضوع اون دو دختر رو می گفت.

لحظه ای نگذشته بود که غلغله ای بین مردم به پا شد و مردها چراغ به دست توی روستا پراکنده شدن.

اولین بار بود این اتفاق توی روستا می افتاد که سه دختر توی یک شب گم بشن!

تمام شب زن و مرد توی روستا و اطراف اون رو گشتن اما هیچ اثری ازشون نبود. انگار اصلا از اول وجود نداشتن!

سه شبانه روز خان دست از تلاش برنداشت اما بالاخره اون هم ناامید شد.

هیچ کس نمی دونست اون سه دختر توی اون شب کجا رفتن.

**

گرشا: میخوام برم چشمه برای آبتنی … بیا پشتم رو کیسه بکش.

به دنبالش راه افتادم. لباسهاش رو درآورد و وارد آب شد. سرم رو پایین انداخته بودم تا نگاهم به بدن برهنه اش نیوفته.

-برای چی وایستادی … زود باش لباس هاتو دربیار.

 

-چـ … چی؟

-مگه کری؟ … میگم لباس هات رو دربیار بیا پشتم رو ماساژ بده.

امکان نداشت! تو چه شرایط بدی گیر کرده بودم …

-برای چی مثل مترسک اونجا وایستادی؟

-آ … آقا … مـ … من بدنـ … بدنم تمیییز نیست … خجا … لت می کشم.

نگاهی به سر تا پام انداخت.

-پسره ی دهاتی … نکنه تا الان حتی یه ژیلت به بدنت نزدی؟!

چیزی نگفتم. اما این بار خدا بهم رحم کرده بود که از دستش قسر در رفتم.

حوله رو دورش گرفت و از چشمه بیرون اومد.

-بهتره بگم برات یه دست کت و شلوار بدوزن چون قراره به یکی از مهمونی های بزرگ دعوت بشم و تو اونجا به عنوان بادیگاردم باید همراهم باشی.

اگر خیاط مخصوص عمارت می اومد و اندازه ام رو می گرفت، می فهمید که پسر نیستم!

اعصابم بهم ریخته بود. سمت برکه رفتم و روی یه تیکه سنگ نشستم.

امشب رو باید تو عمارت میموندم. با صدایی، ترسیده از روی سنگ بلند شدم.

-چطوری دختر پسرنما؟

لعنتی زیر لب گفتم. بازم اون شبح!

-شما عادت داری تو شب یهو ظاهر بشی؟

دقیقا پشت به نور ماه ایستاده بود و باعث شده بود صورتش مشخص نباشه. فقط موهاش یه طرف صورتش ریخته بود.

-از خیره شدن به من چیزی دستگیرت نمیشه … بهتره به فکر این باشی که فردا چطور خیاط رو از سرت باز کنی. دلت نمیخواد که به جرم دختر بودن اعدامت کنن؟

-اگر فکری به سرم می رسید اینجا نبودم.

-خب، تعداد کمک کردنهام بهت داره زیاد میشه و شرطی که قرار بود بگم رو هنوز نگفتم؛ پس خیلی بهم بدهکاری!

-نیازی به کمکت ندارم.

-در این که چقدر لجبازی شکی نیست اما الان جای لجبازی کردن نیست.

 

3.5/5 - (13 امتیاز)

Check Also

رمان دیازپام پارت ۵۳

-یادم رفته بود که شما عزیز کرده ی آقاجونتون هستین! سر برگردوند و نگاهش و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.