رمان دیازپام

رمان دیازپام پارت 21

5
(6)

طره ای از موهام که روی صورتم اومده بود رو کنار زدم. نگاهش به حلقه ی توی دستم افتاد.

هول کردم و دستم و پایین آوردم. بی حرف سمت میز نهار رفتیم. همه دور میز نشسته بودن.

سلامی زیر لب دادم و روی صندلی کنار فرانک نشستم.

یهو فرانک سرش و کنار گردنم آورد و یه نفس عمیق کشید. متعجب سمتش برگشتم.

-داری چیکار می کنی؟

-هیسس، این چه بوییه لعنتی؟!

با آرنجم آروم به پهلوش زدم.

-آخ، وحشی شدیا …

ابرویی بالا انداختم و به بقیه اشاره کردم. شونه ای بالا داد.

-خب چیکار کنم … بس که این عطرت خوشبوئه! راستی، یار غار پیام نداده؟

-نه.

با صدای ویهان سمتش برگشتم.

-من برای مدتی نیستم.

زندائی: اما پسرم تو تازه از مسافرت برگشتی!

-کاره دیگه، پیش میاد. باید برم.

از شنیدن اینکه ویهان نیومده دوباره میره حالم گرفته شد. تا آخر نهار فقط با غذام بازی کردم.

ویهان سمت در خروجی رفت. دنبالش راه افتادم. همین که دستش روی دستگیره ی در نشست، سریع بازوش رو کشیدم.

متعجب اول به دستم نگاه کرد بعد سرش بالا اومد و نگاهش توی چشمهام قفل شد.

-چیزی شده؟

فاصله ی بینمون رو کم کردم.

-میخوام بدونم قاتلای مامانم کیا هستن.

سرش و کمی روی صورتم خم کرد.

-بهتره به فکر آینده و همسر ایده آلت باشی.

با حرص گوشه ی لبم رو به دندون کشیدم.

-اگه کمکم نکنی خودم پیگیر میشم.

-بهت خبر میدم … بهتره دردسر تازه ای درست نکنی زنبور کوچولو!

و از سالن بیرون رفت. لبخندی روی لبم نشست و دستم و نرم روی پروانه ی اهداییش کشیدم.

با صدای گوشیم نگاهی بهش انداختم. یه پیام تبلیغاتی و یه پیام از یه شماره ی ناشناس بود.

“وسایلت رو جمع کن، راننده رو می فرستم دنبالت”

ایشش، پسره ی عوضی؛ بهش سلام کردن یاد ندادن! به ناچار راهم رو سمت پله های بالا کج کردم.

میدونستم اون آدمهایی که معلوم نبود از طرف خان هستن یا کس دیگه ای، هنوز هم دنبالمن اما نمیدونستم کی و کجا هستن.

چمدونم رو پایین آوردم و روی تخت گذاشتم. نگاهی به اتاقی که زمانی مال مادرم بود و مدت کوتاهی برای من، انداختم.

معلوم نبود کی دوباره به این اتاق بر می گردم. چند دست لباس توی چمدون گذاشتم.

عکس دو نفره ی خودم و مامان رو برداشتم. بغض به گلوم چنگ زد. دستی روی چهره ی خندون مامان کشیدم.

“بهت قول میدم انتقامتو از تک تک آدمایی که تو رو از من گرفتن بگیرم!”

قاب عکس رو توی چمدون گذاشتم. حتی از پیرمرد متنفر بودم.

اگر مامانو قبول می کرد شاید هیچ کدوم از این اتفاقات نمی افتاد و الان مامان کنارم بود.

مانتوی جلو بازی پوشیدم. دسته ی چمدونم رو کشیدم و از اتاق بیرون اومدم.

خاله و بقیه تو سالن بودن جز ویهان. خاله اومد سمتم.

-لازمه اونجا بری عزیزم؟

لبخندی زدم.

-شاید بودنم کنار آرین بتونه بهش کمک کنه تا زودتر خوب بشه.

خاله در آغوشم کشید.

-مراقب خودت باش. تو میای، ما میایم.

سری تکون دادم و گونه ی خاله رو گرم بوسیدم. از بقیه خداحافظی کردم و سوار ماشینی که آریا فرستاده بود شدم.

ماشین بعد از چند دقیقه وارد ویلای آریا شد. راننده چمدون و دنبالم آورد.

نگاهی به تراس انداختم. آریا توی تراس ایستاده بود. یه دست لباس اسپرت سفید رنگ تنش بود.

از حق نگذریم جذاب بود. وارد سالن شدم. همزمان از تراس وارد سالن شد.

-چمدون خانوم رو بذارید اتاقش.

زنی سر به زیر چشم گفت و چمدون رو سمت دیگه ی سالن برد.

-همراه من بیا.

-علیک سلام!

-سلام از کوچیکاس، بزرگا علیک میگن دختر خانوم!

پشت سرش دهن کجی کردم. آریا در اتاق آرین رو باز کرد. آرین رو به پنجره روی ویلچرش نشسته بود.

با باز شدن در اتاق سرش و کمی سمت ما کج کرد.

با دیدنش دلم ریش شد و سرم رو پایین انداختم.

آریا گفت:

-این خدمتکار جدیدته عزیزم.

با این حرف آریا سریع سرم رو بالا آوردم و اخمی بهش کردم و سمت آرین رفتم.

-سلام عزیزم. من دوست جدیدتم و از این به بعد می خوام با شما زندگی کنم.

بی توجه سرش رو دوباره سمت پنجره برگردوند. همراه آریا از اتاق بیرون اومدیم.

در اتاق رو بست و دست به سینه نگاهی بهم انداخت.

-باعث و بانی حال الان خواهرم رو به روم ایستاده و من هیچ کاری نمی کنم.

پوزخند صداداری زد.

-من نمی خواستم این …

نذاشت حرفم و ادامه بدم. هیکل درشت و تنومندش رو کاملاً روم انداخت.

-خوب گوش کن دختر خانوم، اگر میدونستم این کار و از روی قصد و غرض کردی که کاری می کردم تا هر روز آرزوی مرگ کنی! پس برو خدات رو شکر کن قبول کردم مدت کوتاهی هم خونه ی اجباری بشی.

سکوت کردم. حق داشت ناراحت بشه. حال آرین ناراحت کننده بود.

با حس هرم نفسهای داغش سمت گردنم متعجب نگاهش کردم.

-داری چیکار می کنی؟

کمر راست کرد و با ژست خاصی دست توی جیب شلوارش کرد.

-هیچی، این عطرت خیلی بدبوئه … دیگه نزن.

-مگه من از شما نظر خواستم؟! من هر چی دلم بخواد می زنم.

مرموز ابروئی بالا داد.

-تو یه بار دیگه از این عطر بزن، اون وقت عواقبش با خودته خانوم کوچولو!

تنه ی آرومی بهم زد و از کنارم رد شد. اینم عقلشو از دست داده! وارد اتاقم شدم. یه اتاق بزرگ با پنجره ای بزرگ و نورگیر رو به حیاط.

لباس هامو توی کمد چیدم. باید از روی برنامه پیش می رفتم. دکترش گفته بود محیط باید براش شاد باشه تا بتونه روحیه بگیره.

دفتری برداشتم و تمام کارهایی که شاید جواب میدادن رو توی دفترچه یادداشت نوشتم.

روی تخت دراز کشیدم و نگاهم رو به سقف بالای سرم دوختم.

تا غروب آفتاب از اتاق بیرون نیومدم. با تقه ای که به در خورد چشم از سقف که حالا تاریکی هوا باعث شده بود واضح دیده نشه بگیرم.

-بفرمایید.

در باز شد و زنی میانسال تو چهارچوب در نمایان شد.

-شام آماده است. آقا گفتن تشریف بیارید.

-ممنون، شما برید منم میام.

بعد از رفتن خدمتکار از تخت پایین اومدم و چراغ اتاق رو روشن کردم.

جلوی آینه دستی به موهام کشیدم و از اتاق بیرون اومدم.

سمت چپ سالن با دو پله از سالن اصلی جدا می شد و میشد گفت سالن نشیمن بود.

آریا پشت میز شام نشسته بود. با دیدنم یکی از ابروهای کشیده اش رو بالا داد.

-شنیدم امروز خیلی فعال بودی! اگر هر روز همینطور پیش بری فکر کنم به زودی آرین سلامتیش رو به دست بیاره!

فهمیدم داره کنایه به تمام روز توی اتاق بودنم می زنه. لبخندی زدم و با گامهای موزون و آروم سمت میز رفتم.

نزدیک ترین صندلی بهش رو کنار کشیدم و روی صندلی نشستم. کمی سمتم خم شد.

-داره کم کم باورم میشه که تو فقط به دلیل اینکه به من نزدیک باشی آرین و بهانه کردی و این موضوع اصلاً به مذاقم خوش نمیاد خانوم کوچولو!

تکه نونی برداشتم و از گوشه ی چشم نگاهی بهش انداختم.

-مطمئن باش اولین آدمی هستی که انقدر ازش متنفرم، پس بهتره مثل پسر بچه های بازیگوش این خیال خام و از سرتون بیرون کنین که من بخاطر شما اینجام. به عرضتون برسونم برنامه هامو اوکی کردم و از فردا کارم شروع میشه.

به صندلیش تکیه داد.

-پس باید خدا رو شکر کنم دختری هم پیدا شده که از من متنفره.

با دستمال سفره دور لبشو پاک کرد و از سر میز بلند شد.

-شهلا خانوم میتونی میز و جمع کنی. سالن ورزشم، نمی خوام کسی مزاحم بشه.

همون خانومی که برای شام صدام کرده بود اومد سمت میز.

-چشم آقا.

پسره ی زشت از خود راضی منظورش به من بود. از سر میز بلند شدم.

-ممنون شهلا خانوم.

-تو که چیزی نخوردی دخترم!

-ممنون عالی بود.

از میز فاصله گرفتم.

-به حد کافی حرص خوردم.

ساعت رأس ۸ صبح زنگ خورد. امروز روز پرکاری برام بود. از تخت پایین اومدم و دوش گرفتم.

پیراهن حریر مشکی که تا زیر زانوهام بود پوشیدم. موهام رو شل بافتم و از اتاق بیرون اومدم.

آروم سمت اتاق آرین رفتم و در و باز کردم. با دیدن آرین که سعی داشت توی تخت بشینه لبخندی زدم و کامل وارد اتاقش شدم.

-سلام عزیزم، صبحت بخیر.

پرده ها رو کنار زدم و پنجره رو باز کردم. سمتش رفتم تا کمکش کنم.

بوی عرق تنش باعث شد لحظه ای نفسم و توی سینه حبس کنم.

-خب، امروز چه روزیه؟ … آها … روز حموم رفتنه! نظرت چیه؟

-من حموم نمیرم.

کنارش روی تخت نشستم.

-اما تو باید حموم بری چون قراره با هم بریم بیرون.

-از اتاق من برو بیرون، من نه حموم میرم نه با تو جائی میام.

-اما تو هم حموم میری هم با من میای بیرون.

جیغی کشید. لحظه ای ترسیدم. در اتاق با صدای بدی باز شد و آریا با یه شلوارک و حوله ی دور گردنش نفس زنان وارد اتاق شد.

-چی شد؟

-اینو از اتاقم بیرون کن؛ نمیخوام اینجا باشه.

-اما …

-همراه من بیا.

به ناچار از اتاق بیرون اومدم.

-قرار نیست بیای آسایش خواهرم رو بهم بزنی!

نگاه طلبکارانه ای بهش انداختم.

-اما من نیومدم آرامش خواهرتو بهم بزنم. تو اصلاً میدونی از کیه حموم نرفته؟!

-دوست نداره بره.

-آها، اون وقت توام اجبارش نکردی بره، درسته؟

-هیچ کس حق نداره خواهرمو مجبور به کاری کنه.

پوزخندی زدم.

-تو داری با این محبت های بیجات به خواهرت خیانت می کنی نه محبت. از این به بعدم تو کارهای من دخالت نکن.

بازومو توی دستش گرفت و فشاری بهش داد.

-من مرد این خونه ام و هر چی من بگم …

کمی رو پنجه ی پا بلند شدم تا هم قدش بشم. صورت هامون با فاصله ی کمی رو به روی هم قرار داشت.

-من اینجا مردی نمی بینم.

و بازومو از توی دستش کشیدم و از کنارش رد شدم.

یک هفته ای می شد که من هر چی می خواستم به آرین نزدیک بشم مقاومت می کرد.

برعکس روزهای دیگه آریا زود از خونه رفت. بدون در زدن وارد اتاق آرین شدم.

با دیدنم اخمی کرد و روش و برگردوند. رو به روی تختش دست به سینه ایستادم.

-تا کی میخوای اینطوری ادامه بدی؟ دلت میخواد همه بهت ترحم کنن، آره؟ … نشنیدی دکترت گفت اگه خودت بخوای حالت خوب میشه؟ اما تو خودت دوست داری همه بهت ترحم کنن! باشه، من میرم اما اینو بدون هیچ کس جز خودت نمی تونه به خودت کمک کنه … قبل از این اتفاق تو یه دختر قوی و شاد بودی، الانم میتونی اما خودت نمیخوای؛ پس موندن من اینجا فقط وقت تلف کردنه. کم کم بقیه هم از این که همه اش باید بهت ترحم کنن خسته می شن و تنهات میذارن.

از اتاق بیرون اومدم. خدا کنه نقشه ام بگیره. وارد اتاقم شدم. باید منتظر می موندم.

داشت ظهر می شد اما هیچ خبری ازش نشد. سمت کمد رفتم. میخواستم مایو بردارم تا کمی شنا کنم.

هنوز سر کمد بودم که در اتاق باز شد. نگاهی سمت در کردم. آرین روی ویلچر جلوی در بود.

-میشه نری؟

باورم نمی شد میخواست قبول کنه. شادیمو کنترل کردم و با خونسردی گفتم:

-برای چی نرم؟ با نرفتن من قراره اتفاقی بیوفته؟!

-آره، میخوام کمکم کنی تا بتونم اون آدم قبلی که میگی بشم. من که نمیدونم چطور آدمی بودم!

دلم براش سوخت و از خودم بدم اومد. باعث حال الان آرین من بودم.

با چند قدم سمتش رفتم و جلوش کنار ویلچر زانو زدم. دستهای سردش و توی دستم گرفتم.

-باشه می مونم اما به یه شرط!

#پارت_187

-چی؟

-اینکه هر چی من میگم و گوش کنی و کاری که میگم و بکنی، باشه؟

-باشه، قبول!

-آفرین. الانم میریم برای شنا.

-اما …

-اما نداریم، بریم تا بگم چیکار کنی.

حرفی نزد. دو تا مایو برداشتم. با کمک خدمتکار وارد سالن ورزشی شدیم. به سختی لباسش رو با مایو عوض کردم.

مایوی خودمو پوشیدم و موهامو بالای سرم جمع کردم. نگاهی بهم انداخت.

-هیکل قشنگی داری.

-توام هیکلت بد نیست عزیزم، بلکه عاالی!

توی تیوپ داخل آب گذاشتمش و خودم پریدم توی آب.

-خسته نشدی اینهمه توی اتاقت موندی؟

-داشتم بهش عادت می کردم.

مشتی آب سمتش پرت کردم.

-هیچ وقت به بدبختی و ضعیف بودن عادت نکن وقتی می تونی قوی باشی!

متقابلاً مشتی آب سمتم پرت کرد. هر دو غرق آب بازی بودیم که صدای آریا اومد.

-اینجا چه خبره؟

کامل رفتم زیر آب و فقط سرم بیرون موند.

-تو چرا وقتی میای یالا نمیگی؟!

سمت کمدی رفت.

-چون اینجا جز خواهرم لیدی نمی بینم.

دهن کجی کردم و آرین خندید. بعد از چند دقیقه اومد سمت استخر و شیرجه زد تو آب.

-هوی آقا، فعلاً تایم خانم هاست!

پشت سر آرین قرار گرفت.

-مال خودمه و دوست دارم الان بیام، مگه نه خانوم خوشگله؟

آرین سر تکون داد. آریا به صورتم نگاه کرد.

-آخی، با دیدن هیکل من اعتماد به نفست و از دست دادی؟!

پوزخندی زدم.

-خیلی به خودت اعتماد داری!

ژستی گرفت.

-این هیکل خودش بازگو کننده ی همه چیزه.

-اینو به دوست دخترهات بگو تا بیشتر تحویلت بگیرن نه من.

-اسپاکو جون، با آریا مسابقه بذار.

ابرویی بالا دادم.

-جانم؟ چه مسابقه ای؟!

-از این سر استخر تا اون سر استخر برید … لطفاً!

نگاهی به آریا انداختم. سری تکون داد.

-چیکار کنم دیگه، دستور از طرف یه فرشته است!

آرین دستهاشو محکم بهم زد.

-هورااا اسپاکو، ببینم داداشمو می بری یا نه؟

دستم و رو هوا مشت کردم.

-کجاشو دیدی؟ داداشت از الان بازنده است.

آریا ابرویی بالا داد.

-خواهیم دید خانوم کوچولو …

-من کوچولو نیستم!

-هستی!

-نیستم!

-باشه بعداً قد می گیریم ببینم کوچولو هستی یا نه.

-باشه.

هر دو کنار هم توی آب ایستادیم. با سوتی که آرین زد زیر آب شیرجه زدیم.

تقریباً چند لحظه بعد از آریا به ته استخر رسیدم. آرین سوت زد.

-آریا برنده است.

-قبول نیست، این دستاش بلندتره.

آریا پوزخندی زد.

-خیلی راه داری تا به من برسی!

از آب بیرون رفت. دهن کجی کردم. صدای خنده ی آرین بلند شد.

-بخند اما قول میدم دفعه ی بعد از داداش عزیزت ببرم.

میون خنده شونه ای بالا داد. به هوای اینکه آریا رفته از آب بیرون اومدم.

قدمی سمت اتاقک دوش برداشتم که دستی بازومو چسبید.

به عقب برگشتم و نگاهی به آریا با اون هیکل گنده و بالا تنه ی برهنه انداختم.

-بله؟!

-مگه نمی خواستی قد بگیری ببینی کی گنده تره؟

چرخیدم و کاملاً رو به روش قرار گرفتم. قدم تا روی سینه اش بود.

روی پنجه ی پا بلند شدم تا این تفاوت قدی رو از بین ببرم. سرش روی صورتم خم شد.

-هر چقدر هم رو پاشنه ی پا بلند شی، بازم من بلندترم.

-کی گفته؟

دستم و بالا آوردم. قدمی به عقب رفت. قدمی جلو اومدم که زیر پام سر خورد.

ترسیده دنبال چیزی برای نجات بودم که دستم و روی سینه ی آریا گذاشتم.

تعادلشو از دست داد و مچ دستهام رو گرفت. با هم توی آب پرت شدیم. همه ی اتفاقات توی چند لحظه رخ داد.

نفس زنان روی آب اومدیم. مچ دستهام هنوز اسیر دستهای مردونه اش بود.

فاصله ی بینمون به یه بند انگشت هم نمی رسید. نفسشو توی صورتم فوت کرد. به خودم اومدم.

-میشه دستهامو ول کنی؟

نگاهی به فاصله ی کممون انداخت.

#پارت_189

-نه که تو بدت میاد از این فاصله؟!

با این حرفش حرصی شدم و با اخم نگاهش کردم.

-اونی که انقدر فاصله ی کم رو دوست داره من نیستم، دوست دخترهای عزیزت هستن. حالا ول کن دستمو!

مچ هر دو دستمو تو یه دستش گرفت و دست دیگه اش زیر آب روی کمر برهنه ام نشست. کشیدم سمت خودش.

-به دوست دخترهام حسودی می کنی؟

پوزخندی زدم.

-آخه تو چی داری که بخوام وقت بذارم برای حسودی کردن؟

نگاهش بین چشمهام و لبهام در رفت و آمد بود. با صدایی بم تر از همیشه گفت:

-میخوای امتحان کن، شاید تو هم جذبش شدی!

چشمک ریزی زد.

-نظرت چیه؟

زبونمو با ناز روی لبهام کشیدم. فهمیدم تعجب کرده.

-نظرت چیه تو امتحان کنی؟

گنگ، همونطور که نگاهش هنوز به لبهام بود گفت:

-چیو؟

پامو بالا آوردم و وسط پاش زدم. صدای فریادش بلند شد و ازم فاصله گرفت.

-اینو!

و از آب بیرون اومدم. اصلاً آرین رو فراموش کرده بودم. آریا هم از آب بیرون اومد.

-داداشمو چیکار کردی؟

-هیچی، یه گوشمالیش دادم!

-جواب این کارتو بعداً میدی اسب چموش!

همونطور که به آرین کمک می کردم تن صدامو کمی بردم بالا.

-پس منتظر عواقب بدتر باش!

حوله ی آرین رو تنش کردم و حوله خودمم پوشیدم. آریا با یه حوله که فقط دور کمرش بود از اتاقک بیرون اومدو کنار ویلچر آرین ایستاد.

پشت چشمی براش نازک کردم و اونم سری تکون داد.

-وحشی!

با آرین وارد اتاقش شدیم. لباسهاشو تنش کردم و موهای بلندش رو سشوار کشیدم و بعد از اینکه بافتم، روی یکی از شونه هاش انداختم.

-میرم لباس بپوشم.

لبخندی زد. بالاخره بعد از مدتی سه نفره دور میز نشستیم.

از نگاه آریا معلوم بود از اینکه خواهرش سر میز اومده چقدر خوشحاله.

-خوب برای امشب کافیه! بریم بخوابیم؟

#پارت_190

-یعنی میای اتاقم؟ کنارم؟

-اگر دوست داشته باشی و جات تنگ نشه!

-نمیشه اما به شرطی که برام کتاب بخونی.

-از فردا شب خوبه؟

دستش و مشت کرد و به دستم کوبید.

-عالیه!

-آقای همخونه، شبتون بخیر.

خم شد آرین رو بوسید و برای من سری تکون داد. همراه آرین وارد اتاقش شدیم.

تختش از دو نفره کوچیکتر و از یک نفره بزرگ تر بود. نگاهی به تخت انداختم.

-به نظرت هر دو جا میشیم؟!

-اگه اذیت میشی اصرار نمی کنم.

-الان که فکر می کنم خیلیم عالیه … من برم لباس خوابمو بیارم.

با خوشحالی سری تکون داد. بلوز و شلوار خرسیم رو پوشیدم و سمت اتاق آرین راه افتادم. آرین با دیدنم خنده ای کرد.

-به چی می خندی؟

-آخه توی کمد منم از این لباسا زیاده.

سمت کمد رفتم و درش رو باز کردم. همینطور که سرم تو کمد بود گفتم:

-پس امشب با هم ست می کنیم.

کمک کردم لباسشو پوشید و با کمک خودش روی تخت گذاشتمش و کنارش دراز کشیدم.

اتاق با نور کم ماه که از پشت پرده ی حریر به داخل سرک می کشید روشن شده بود.

-به نظرت حالم خوب میشه؟

-تا خودت باور نداشته باشی هیچ اتفاقی نمی افته. مثلاً ببین … آروم چشمهات رو ببند و اون جایی رو که دوست داری تصور کن مثل یه لاله زار تو فصل بهار؛ هر شب قبل خواب پیش خودت تصور کن که تو می تونی به زودی روی پاهای خودت وایستی حتی بدوئی!

سرش و آروم روی شونه ام گذاشت.

-چه خوبه که موندی … احساس می کنم یه خواهر دارم؛ یه خواهر مهربون.

-از امشب من خواهرتم.

صدای نفس های آرومش نشون می داد که خوابیده. اگر روزی حافظه اش و به دست می آورد و می فهمید باعث حال الانش منم، چیکار می کرد؟

سرم و به بالشت تکیه دادم. یک هفته ای می شد که هر روز برنامه ی تازه ای برای آرین داشتم.

طی این مدت خیلی با هم اخت شده بودیم و بیشتر باهام همکاری می کرد. احساس می کردم آریا هم راضیه.

قرار بود امروز دخترها بیان. از هاویرم خواسته بودم بیاد اما …

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا : 6

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نوشته های مشابه

‫3 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا