رمان دیازپام

رمان دیازپام پارت 10

4.5
(8)

 

گوشه ی لبش کمی بالا رفت. لبه ی تخت نشوندم. صندلی پایه بلند استیل رو کشید و رو به روم روی صندلی نشست.

-تو کلاً تشکر بلد نیستی؟!

-بلدم اما به وقتش؛ الان شما می خواین ازتون تشکر کنم؟

سلیمه وارد اتاق شد. آشو جعبه ی کمکهای اولیه رو ازش گرفت و باند دور دستم رو آروم باز کرد.

لحظه ای با دیدن بخیه ها دلم ریش شد. آشو کمی بتادین زد به دستم.

آخ ریزی گفتم و لبم رو به دندون کشیدم. سر بلند کرد. نگاهش روی لبهام کمی مکث کرد.

-درد داری؟

-کمی.

-طبیعیه … خیلی ازت خون رفته.

-برای چی رگ هر دو دستم رو زدی؟

-فکر کردی اگر رگ یه دستت رو می زدم اجازه میدادن تا توی بیابون ولت کنم؟ هرچند میدونستم زنده موندنت ۵۰-۵۰ هست و ریسکه اما خوب، باید انجامش می دادم.

کارش تموم شد.

-کمی استراحت کن تا غذا آماده بشه.

از اتاق بیرون رفت. آروم روی تخت دراز کشیدم. سلیمه ها داروهام رو داد.

مسکن کار خودش رو کرد و خیلی زود چشمهام بسته شدن.

نمیدونم چقدر گذشته بود که با احساس ضعف بیدار شدم. هرچی صبر کردم کسی سمت اتاق نیومد.

اجباراً به سختی بلند شدم. در و باز کردم. آشو انگار داشت با کسی صحبت می کرد.

هرچی گوش تیز کردم هیچی متوجه نشدم. سلیمه اومد سمتم.

-خدا مرگم؛ خانوم چرا بلند شدین؟ الان آقا ببینه من و دعوا می کنه!

با صدای سلیمه، آشو اومد سمتمون.

-تو چرا بلند شدی؟!

-ضعف دارم.

اومدم از در فاصله بگیرم که چشمهام سیاهی رفت. لحظه ی آخر تو بغل گرمی فرو رفتم

صدای آشو رو می شنیدم که داشت به سلیمه تشر می زد.

-برو براش یه چیزی بیار.

دستی زیر پام رفت و از زمین کنده شدم. گذاشتم روی تخت. آروم چشم باز کردم.

-حالت خوبه؟

-آره … نمیدونم چی شد یک لحظه همه جا تار شد!

-بخاطر ضعفه.

-کی میریم ایران؟

-فعلاً یک هفته ای رو اینجا هستیم بعد اون و فرستادن مدارک میریم.

سلیمه وارد اتاق شد. سینی بزرگی توی دستش بود. آشو سینی رو از دستش گرفت و کنارم روی تخت گذاشت.

-راستی برای فردا شب یه مهمونی تو خونه ام دارم.

لقمه ی بزرگی گرفت سمتم.

-فردا یه نفر و میفرستم تا لباس انتخاب کنی.

-لازمه باشم؟

آشو بی تفاوت شونه ای بالا انداخت.

-نه؛ باشی شاید برای روحیه ی خودت خوب باشه.

-حتماً با این دو دست باندپیچی شده!

بلند شد.

-هرطور میلته.

و از اتاق بیرون رفت. تمام محتویات داخل سینی رو خوردم.

احساس کردم کمی حالم بهتر شد. بعد از خوردن داروهام دوباره خوابیدم.

با تابش نور آفتاب چشم باز کردم. نگاهم به سینی صبحانه ی کنار تخت افتاد.

بلند شدم و آبی به دست و صورتم زدم.سمت پنجره رفتم و پرده رو کنار زدم.

با باز کردن پنجره و دیدن حیاطی که رو به روم بود شگفت زده شدم.

همه چیز رویایی بود. با دیدن استخر دلم خواست شنا کنم. وارد تراس شدم.

آشو توی استخر بود. بعد از چند لحظه از استخر بیرون اومد و روی صندلی کنار استخر دراز کشید.

همه چیز مثل یه زنجیر به هم وصل بود اما هرچی فکر می کردم تا موضوع برام باز بشه انگار پیچیده تر می شد!

وارد اتاق شدم و صبحانه خوردم. سلیمه همراه دختر جوانی وارد اتاق شد.

-سلام، من رمزیه ام.

-خوشبختم.

با فاصله کنارم روی تخت نشست و ژورنال توی دستش رو باز کرد. بی حوصله نگاهی به ژورنال انداختم.

انگار متوجه بی حوصلگیم شد که ژورنال رو بست و با لبخندی بهم نگاه کرد.

-چیزی نپسندیدی؟

دستهام رو بالا آوردم.

-با این دستها رفتن به مهمونی به نظرت مسخره نیست؟

-الان برات یه لباس انتخاب می کنم که مچ بند داشته باشه.

دوباره ژورنال رو باز کرد. به صفحه ی مورد نظرش رسید.

-ببین …

نگاهی به لباس مشکی بلند انداختم. یقه اش قایقی بود و یکی از آستینهاش بلند بود و دیگری مچ بند زیبایی داشت. به نظر لباس زیبایی بود.

-نظرت چیه؟

-قشنگه.

بلند شد.

-پس همین و عصر برات میارم و دستی به صورتت می کشم.

دختر خون گرمی به نظر می رسید. بعد از خداحافظی از اتاق بیرون رفت. ساعتی بعد سلیمه وارد اتاق شد.

-خانوم، آقا خواستن برای صرف نهار بیاین سالن.

-باشه.

با رفتن سلیمه از روی تخت بلند شدم و رو به روی آینه ایستادم.

رنگم هنوز کمی پریده بود. دستی به موهام کشیدم و از اتاق بیرون اومدم.

سالن رو رد کردم و به سالن پذیرایی رفتم. آشو پشت میز نهارخوری نشسته بود.

با نزدیک شدنم به میز، ندیمه صندلی کنار اشو رو بیرون کشید.

روی صندلی نشستم. آشو نگاهی بهم انداخت.

-لباس انتخاب کردی؟

-تقریباً!

-خوبه.

ندیمه برام غذا کشید و هر دو توی سکوت غذامون رو خوردیم

آشو از سر میز بلند شد.

-همراه من بیا.

بلند شدم.

-دو تا قهوه جای همیشگی بیارید.

-چشم آقا.

سالن رو رد کردیم. در شیشه ای رو باز کرد. تراسی نیم دایره با یه ست میز و صندلی راحتی.

روی صندلی رو به روش نشستم. سیگار برگی روشن کرد و نگاهش رو بهم دوخت.

-قبل از این آشنائی فکر می کنم جایی دیدمت اما یادم نمیاد!

میدونستم منظورش به کجاست؛ اون شبی که شربت روی لباسش ریختم.

-برای چی خودت رو جای پسر جا زدی؟

-همینطوری.

پوزخند صداداری زد.

-همینطوری آدم خودش رو به خطر میندازه؟! با بچه طرف نیستی!

کمی روی پاش خم شد.

-من میدونم چرا خودت رو جای پسر جا زدی و وارد دم و دستگاه خان شدی!

نگاهم رو مستقیم بهش دوختم.

-چرا؟

-به موقعه اش خیلی چیزا رو میفهمی … اما اشتباه کردی خودت رو تو دهن شیر انداختی!

-میشه واضح صحبت کنی منم بفهمم؟

خونسرد بلند شد.

-به وقتش! حالام بهتره بری آماده شی، کم کم مهمون ها میان.

از تراس بیرون رفت. نگاهم رو به ساختمون های بلند رو به روم دوختم. منظورش چی بود؟! اصلاً برای چی کمکم کرد؟

بی نتیجه بلند شدم و سمت اتاقم رفتم. با کمک رمزیه آماده شدم.

-خیلی خوشگل شدی!

لبخندی زدم. با رفتن رمزیه نگاهی تو آینه به خودم انداختم و از اتاق بیرون اومدم.

صدای موزیک ملایمی از سالن مهمون به گوش می رسید.

راهم رو به همون سمت کج کردم. تعداد کمی مهمون اومده بود.

آشو کت و شلوار سرمه ای خوش دوختی تنش بود و کنار مردی ایستاده بود.

با دیدنم به مرد چیزی گفت و اومد سمتم. نگاهی به سر تا پام انداخت.

-الان مثل یه بانوی زیبا شدی!

آشو از سر میز بلند شد.

-همراه من بیا.

بلند شدم.

-دو تا قهوه جای همیشگی بیارید.

-چشم آقا.

سالن رو رد کردیم. در شیشه ای رو باز کرد. تراسی نیم دایره با یه ست میز و صندلی راحتی.

روی صندلی رو به روش نشستم. سیگار برگی روشن کرد و نگاهش رو بهم دوخت.

-قبل از این آشنائی فکر می کنم جایی دیدمت اما یادم نمیاد!

میدونستم منظورش به کجاست؛ اون شبی که شربت روی لباسش ریختم.

-برای چی خودت رو جای پسر جا زدی؟

-همینطوری.

پوزخند صداداری زد.

-همینطوری آدم خودش رو به خطر میندازه؟! با بچه طرف نیستی!

کمی روی پاش خم شد.

-من میدونم چرا خودت رو جای پسر جا زدی و وارد دم و دستگاه خان شدی!

نگاهم رو مستقیم بهش دوختم.

-چرا؟

-به موقعه اش خیلی چیزا رو میفهمی … اما اشتباه کردی خودت رو تو دهن شیر انداختی!

-میشه واضح صحبت کنی منم بفهمم؟

خونسرد بلند شد.

-به وقتش! حالام بهتره بری آماده شی، کم کم مهمون ها میان.

از تراس بیرون رفت. نگاهم رو به ساختمون های بلند رو به روم دوختم. منظورش چی بود؟! اصلاً برای چی کمکم کرد؟

بی نتیجه بلند شدم و سمت اتاقم رفتم. با کمک رمزیه آماده شدم.

-خیلی خوشگل شدی!

لبخندی زدم. با رفتن رمزیه نگاهی تو آینه به خودم انداختم و از اتاق بیرون اومدم.

صدای موزیک ملایمی از سالن مهمون به گوش می رسید.

راهم رو به همون سمت کج کردم. تعداد کمی مهمون اومده بود.

آشو کت و شلوار سرمه ای خوش دوختی تنش بود و کنار مردی ایستاده بود.

با دیدنم به مرد چیزی گفت و اومد سمتم. نگاهی به سر تا پام انداخت.

-الان مثل یه بانوی زیبا شدی!

-قبلاً چی بودم؟!

خم شد روی صورتم.

-یه دختر بچه ی تخس!

و چشمکی زد. دستش رو روی کمرم گذاشت.

-بریم به دوستام معرفیت کنم.

تا پاسی از شب سالن شلوغ بود. آشو اومد سمتم.

-یه دور برقصیم؟

از نشستن زیاد خسته شده بودم. دستم و توی دستش گذاشتم و با هم وسط رفتیم.

با فاصله ی کمی رو به روی هم شروع به رقص کردیم. شخصیت آرومی داشت. بالاخره مهمون ها رفتن.

*****

یک هفته هر طوری بود، گذشت و امروز قرار بود به ایران برگردیم.

دلم برای مامان و هاویر تنگ شده بود. با نشستن هواپیما تو فرودگاه تهران لبخندی زدم.

-مشخصه از برگشت خیلی خوشحالی!

-نباشم؟ احساس می کنم از اون دنیا برگشتم؛ مثل کسی که خدا یه فرصت دیگه بهش داده.

-خوبه.

با هم از فرودگاه بیرون اومدیم.

-به راننده گفتم اول تو رو برسونه.

-ممنون بابت این مدت. امیدوارم بتونم جبران کنم.

لبخند مرموزی زد و گفت:

-شاید جبران کردی!

اومدم بپرسم چطوری که سمت ماشین هولم داد. آدرس خونه ی دائی رو دادم. ماشین کنار خونه ی دائی نگهداشت.

پیاده شدم و تا اومدم تعارف کنم ماشین با سرعت از کنارم رد شد. شوکه نگاهم رو به ماشین دوختم و زنگ خونه ی دائی رو فشردم.

لحظه ای نگذشته بود که در باز شد و تو آغوش گرم مامان فرو رفتم.

-خدایا شکرت … خدایا شکرت … خدا تو رو دوباره بهم داد، می فهمی؟ دوباره!

-باورم نمیشه بعد از این همه سال اومدی تهران مامان!

مامان صورتم و توی دستش گرفت.

-بخاطر تو همه کاری می کنم؛ همه کار!

-می بینم که بادمجون بد آفت نداره! تو که هنوز زنده ای!!

از بغل مامان بیرون اومدم.

-دختر دائی عزیز، من تا حلوای تو رو نخورم هیچ کجا نمیرم.

مامان “خدا نکنه” ای گفت. هاویر بغلم کرد.

-خیلی دلم برات تنگ شده بود. این رفتنتم به نفع ما شدا … مامان بالاخره تهران اومد!

بعد از احوالپرسی با دائی و زندائی وارد خونه شدیم. مادر با دیدن مچ دستهام بغضش شکست و محکم بغلم کرد.

-مادر من گریه نداره … ببین، الان حالم خوبه و کنارتم.

هاویر: ولی اسپاکو، واقعا ریسک بوده!

-برای خودمم هنوز شوک برانگیزه؛ انگار یه فیلم بود اون روزها. راستی مامان، کی بر می گردیم روستا؟

-ما روستا برنمی گردیم.

-چی؟!!

-ما روستا برنمی گردیم.

-یعنی چی؟ من هنوز کارم اونجا تموم نشده.

-اصرار نکن اسپاکو، اون روستا رو فراموش کن.

-اما …

-اما چی؟ پسر خان فهمیده تو دختری؛ تو اصلاً میدونی کار خان چیه؟ تو فکر کردی همه چی بچه بازیه؟ بابات نتونست مخالفت کنه، آخرم سرش و زیر آب کردن … بعد تو میخوای کجا بری؟ تو تنها بچه ی منی اسپاکو.

کنار مامان نشستم.

-ببین مامان جون، اصلاً میریم پیش پلیس و همه چیز رو میگیم.

دایی: چی رو میخوای بگی؟ کو مدرک دخترم؟ حرف مادرت رو گوش کن.

-من نمی تونم دائی!

مامان بلند شد و اومد سمتم.

-حتی بخاطر من؟

نگاهم رو به صورت مهربونش دوختم. دستی به صورتم کشید.

-میخوام باهات حرف بزنم؛ مادر و دختری! الان خسته ای، فردا با هم میریم بیرون، باشه؟

با اینکه ناراضی بودم سری تکون دادم. با هاویر وارد اتاقش شدیم.

-تو به مامان گفتی؟

-نه، نه. ولی نمیدونم از کجا فهمید. این چند روز با بابا خیلی مشکوک بودن

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا : 8

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا