رمان دلواپس توام پارت ۶

 

-اون…اون…ميخواست
سيامک-هيشششش…هيچي نگو
موهامو نوازش کرد ،اينقدريکه آروم شدم.
سرمو گذاشت رو بالشت …قرصه داشت اثر ميکرد انگار…چشمام ميسوخت از گريه…
چشمامو بستم و رفتم تو عالم خواب
داشت لباسامو پاره ميکرد…صورت کثيفشو رو تنم حس ميکردم…خنده هاش تو گوشم بود…
با تمام توانم شروع کردم به جيغ زدن.يکي هي داشت دستو پاموميگرفت.
جيغ ميزدم فقط
يهو سيلي محکمي رو صورتم نشست .
چشمام باز شد.
خواب ميديدم انگار…سياوش نفس زنان روبه روم ايستاده بود…باهمون لباس سرشبي اش…
سيامکم با نگراني کمي عقب تر ايستاده بود
از اينکه کابوس ديده بودم بغضم گرفت که سرم کشيده شد تو سينه ي سياوش
همون بوي سردو تلخ ،که امروز داشت عجيب آرومم ميکرد
موهامونوازش ميکرد اما حرف نميزد.
ديگه دلم نميخواست به اين فکر کنم که سياوشو چه به اين کارا…
مهم فقط اين بود که تو بغلش بودم.لباسشو چنگ ميزدمو آروم اشک ميريختم
سيامک-به الهه زنگ بزنيم سياوش؟
سياوش-نه…برو بخواب…من اينجام
سيامکم بعد مکثي بدون حرف رفت
همينکه رفت سياوش با لحن آرومي گفت:طناز…تموم شد…کسي اينجا نميتونه اذيتت کنه…خب؟فقط يه خواب بوده دختر…آروم باش
يقه ي تيشرتشو اينقدر کشيده بودم لبام روي پوست سينه اش بود تقريبا…
من داشتم چه غلطي ميکردم؟اين سياوشه نه سيامک…
سرمو کشيدم عقب
توچشماش خيره شدم.چشماي عسلي و براقش.
اونم نگاهشو تو صورتم ميچرخوند.
لبامو تو دهنم جمع کردمو آروم از تو بغلش بيرون اومدم.
منو به سمت تخت هدايت کرد و باز دراز کشيدم
دست چپش رو برد زير موهامو بلندش کرد.
همينجور که سرمو ميذاشتم روي باشت اونارو آروم گذاشت رو بالشت.
سياوشه واقعا؟
فقط نگاهش ميکردم.کمي روم خم شده بود.
با انگشت اشاره اش چند تارموي تو صورتمو کنار دادو بالحني که عجيب نا آشنا بود برام گفت:بهش فکر نکن خب؟کسي نميخواد بهت صدمه بزنه…تو الان توخونه اي…من اينجا تو اتاقم تا خوابت ببره…
نگاهشو هم گردوند توصورتمو تو يه حرکت باورنکردني …لباشو گذاشت رو پيشوني ام…
خشکم زده بود.
سياوش؟؟؟
با يه نفس صدا دار سرشو برد عقب و از رو تخت بلند شد.
پتو رو تا زير گلوم بالا کشيدو رفت کنار پنجره اتاق ايستاد
حالا مگه من خوابم ميبرد؟
اين همون سياوش بود که نميخواست سربه تنم باشه؟ترحم ميکرد؟فکر ميکرد تقصير اونه عذاب وجدان داشت؟
اينقدر نگاهش کردمو تو دلم سوال پرسيدم که بلاخره خوابم برد.

محدثه-سخت پسند شديها طناز
بي حوصله گفتم:تو اصرار به خريد داشتي…چيزي چشممونميگيره
محدثه-چته؟
خودمم نميدونستم چمه…بعد از اون شب کذايي واتفاقاتي که افتاد يکم بهم ريخته بودم.
دوسه شب اول کمي کابوس ميديدم اما بلاخره باهاش کنار اومدم…اين اتفاق براي خيلي از دختراتواين جامعه پيش مياد…حتي شايد بدترشو…درسته آسيب روحي ديده بودم اما خب شخصيت من جوري نبود که مشکلام بهم غلبه کنن.
امتحانمم که گند خورد توش
با محبت هاي سيامک کم کم ازيادم که نه نرفت…اما باهاش کنار اومدم.
به الهه حرفي نزديم.
راستش هم دوست نداشتم نگرانش کنم هم نه ديگه بحثشو پيش بکشم
ديگه نفهميدم جريان اون مرد چي شد …سيامک ميگفت ،سياوش پيگير شکايتش شده…به چند تا آزارو اذيت ديگه هم اعتراف کرده و الانم براش زندان بريدن.
البته منم به عنوان شاهد تو دادگاه احضار کردن،منتها سياوش خواسته بود خبر جايي درز نکنه
سياوشي که اين روزا عجيب از من دوري ميکرد.
کاملابه صورت واضح ها…
منم نميدونستم بايد چيکار کنم.و همين بهمم ميريخت
-چيزيم نيست…فقط حوصله خريد ندارم
محدثه-يعني چي؟ناسلامتي عيده ها…پارسال عيد منو بيچاره کردي بسکه خريد کردي…امسال حوصله نداري اونوقت
-پيله نکن ديگه
محدثه-تا نگي چته پيله ميکنم
-باورکن چيزيم نيس…فقط امروز حوصله ندارم…بذار براي فردا خب؟
محدثه-من فرداکاردارم…
-خيله خب پس فردا
پوفي کشيدو ديگه حرفي نزد
ازش خداحافظي کردمو برگشتم خونه.
توباغ سياوش و ديدم که داشت با جسي بازي ميکرد
ميگم سياوش چونکه دوباره ته ريش گذاشته بودوميشد تشخيصشون داد.موهاشم بلندتر از سيامک بود
بي اختيار رفتم سمتشون
توپ فسفري رنگ تو دستشو با شدت پرت کرد وجسي هم رفت دنبالش
-سلام…
برگشت سمتم.سري تکون دادو گفت
سياوش-سلام
-خوبي؟
باز کله تکون دادو روشو کرد اونور…مثلا که حواسش به جسيه
حرصم گرفت.
بي حرف رفتم به سمت ساختمون.معلوم نيس چشه اين پسر…يه روز خوبه،يه روز بي محلي ميکنه،يه روز بغلم ميکنه و تا خود صبح تو اتاقم ميمونه يه روز اينقدر دور ميشه که اصلا انگار نميشناستت…
بيخيال طناز…اين پسر کي نرمال بوده؟
وحقيقتا همين بود.سياوش از اولم رفتار خوبي باهام نداشت…حالاچرا بايد ازش توقع داشته باشم؟چون يه شب بهت محبت کرد بايد حالاهمش انتظار داشته باشي بهت محبت کنه؟آخه اون يه بارم از کسي مثل اون بعييد بود…
اه…ولش کن…خل شدم بسکه فکر کردم
لباس راحتي پوشيدمو برگشتم پايين.
رامين و سيامک تخته بازي ميکردن و الهه و سيما بازم مشغول کلاساي قلاب بافي خودشون بودن.
منم تلويزيون رو روشن کردم.به جز کانالهاي آهنگ که الان حوصله اشو نداشتم ،فقط اين سريالهاي ترکي جذبم ميکرد.که اونم يکي در ميون ميديدم.
البته اين سريالو چند روزي بود که مصمم دنبال ميکردم.
داستان يه دختره بود که وارد يه دبيرستان ميشه.وضع ماليشم خوب نبوده و کلاسوژه ي دانشگاش ميکنن.
يه پسره با دوستاش مدام اذيتش ميکردن و دختره هم خيلي از پسره بدش ميومده.
براي خالي نبودن عريضه بشقاب از رو ميز بايه خيار برداشتم
بقيه ميوه ها پوست گرفتنشون حال نميداد.
پوست کندم.البته چه پوست کندني.
از يه خيارگنده قديه مداد مونده بود
همونجور باحرص نگاش ميکردم انگار که تقصير خيارست اينقدر کم شده
سياوش با فاصله زياد کنارم نشست.اين کي اومد تو؟
نگاهش به صفحه ي تلويزيون بود
-ميخوري؟
يه نگاه به منو يه نگاه به خيار لاغر مردني تو دستم کرد
سيامک بلند خنديدو گفت:رامين تقلب بهت ساخته ها
رامينم با لبخند گفت:بروبچه…جفت آووردم ديگه
سيامک-۵ ۴بود نه جفت ۵
رامين-اشتباه ميکني
-سيامک دروغ ميگه…
وخصمانه رامينونگاه کردم
رامين-مگه تو ديدي؟
-نه اما يه بار سرمن تقلب کردي ديگه بهت اعتماد ندارم
بلند خنديد.
سيامک-وقتي طناز خانوم ميگن يعني ديگه جاي حرف نميمونه
بعدم يه نگاه شيطون بهم کرد.
خيار از دستم کشيده شدو رفت تو حلق سياوش
ابروهام رفت بالا.
يه خيار ديگه برداشتمو بهتر از قبلي پوست کندم.تمرين کنم فکر کنم جاي اميد باشه
چشماموگرفتم سمت تلويزيون.
درست تو همين لحظه دختر داستان داشت با گريه اين ديالوگ رو ميگفت:ميگن عشقاي بزرگ و قوي با نفرت شروع ميشه…پس ازت متنفرم کَرَم(پسره)…خيلي ازت متنفرم…ازت بدم مياد
اينارو داشت تو دفترچه خاطراتش مينوشت و هاي هايم گريه ميکرد…
چه عشقي !!!
الهه-شام حاضرههههههه
-اين آبجي مام انگار سر شاليزاره…چه خبره آخه؟
اينارو آروم گفتم و فقط رامين و سيامک و سياوش شنيدن
رامين بي صداخنديدوگفت:ميگم بهشا
يه نگاه بهش کردم.مردک گنده خجالت نميکشه ميخواد حرف ببره؟تو الان وقت بچه دار شدنته مرد
چپ چپ يه نگاه بهش انداختموگفتم:شما بگو ببين من چيکار ميکنم
رامين-تحديد؟
-بله…اونم از نوع خشنش
سيامک-اوه.
-با من نباس در بيفتي گل پسر
بعدم مثل بچه ها لپشو کشيدم.واقعا که شعور حاليم نبود.اين مرد جاي پدرته طناز.خجالت بکش…
بيخيال بابا…چيکارکنم خب…آدمي نيستم که به سن افراد اهميت بدم…ميخواد دختر ۵ساله باشه ميخواد مرد ۳۸ساله باشه…
البته رامين خيلي آقا بود که هيچوقت از دستم ناراحت نميشد.
شامو که خورديم.همگي رفتيم تو تراس.
سيمابراي همه قهوه درست کرده بود
سيامک کنارم نشست و آروم گفت:چه خبرا؟امروز خريد کردين؟
-نچ…
سيامک-چرا؟
-حسش نبود…فردابا الي ميرم
روبه الهه ادامه دادم:الي فردامياي بريم خريد؟
يه نگاه به رامين کردوگفت:باشه…
-سيمي جونم توهم بيا
سيما با خجالت لبخند زدو گفت:نه مادر بريد خوش باشين…
-يعني چي؟
سيما- پادرد دارم دخترم…نميتونم که پا به پاي شماها راه بيام
-نکنه باآقاتون قرار داري که منو ميپيچوني؟
لبشو گاز گرفت و به رامين اشاره کرد يعني زشته نگو
-باشه…حالا من خودم برات خريد ميکنم سليقه ام خوبه
سيما-ولي
-ولي نداره ديگه…بعدم برو خسته شدي ديگه از صبح روپايي…برو يه قهوه ام برا آقاتون ببر
حالا هرکي ندونه فکر ميکنه من صاحاب خونه ام اينقدر دستور ميدم
-اينارم الي جمع ميکنه
الي با ابروهاي بالارفته گفت:آره سيما خانوم…من جمع ميکنم شما بريد
اونم با خجالت شب بخير گفت و رفت
الي-خيلي پررويي طناز
-بي ادب…جاي مادرته
الي-يکي اين حرف و ميزنه که احترام سرش شه
-خب الانم يکي داره اين حرفو ميزنه که احترام سرش ميشه ديگه…ميخواي صداش کنم بگم جمع نميکنييي؟
با حرص لباشو به هم فشار داد.
سيامک آروم خنديدو گفت:بهتره پاشيم بريم تا جنگ نشده
الهه ام فنجونارو جمع کرد.
من که دلم ميخواست بيشتر بمونم سرجام نشستم.
همه به غير رامين رفتن داخل
همينکه تنها شديم لبخند زدوگفت:ممنون وروجک
ابرو بالا انداختموگفتم:چرا؟
نگاهشو دوخت به آسمونو گفت:همينکه قبول کردي اينجا بموني…الهه خيلي خوشحاله…روزاي اول بايد ميديديش…
نگاهشو کشيد سمتمو با لبخند گفت:اوايل فکر ميکردم…ديگه زيادي داره بي تابي ميکنه…يه جوراييم بهت حسوديم ميشد…(تک خنده اي کرد)اما وقتي بيشتر شناختمت بهش حق دادم…
-خب…الهه خيلي احساساتيه ديگه
رامين-همين اخلاقش آدمو در گير خودش ميکنه
با شيطنت گفتم:بسوزه پدر اين درگيري ها
مردونه خنديدو بعد مکثي بازگفت:توحتي سيامک روهم خوشحال ميکني…من…الهه…عجيب نيس اگه بگم سياوش هم
-اونو نبر تو ليست…سايه امو باتير ميزنه
يه نگاه طولاني بهم انداخت و بعد گفت:متوجه ي تغيراتش…نگو که نشدي…تو دختر باهوشي هستي.
آره…اين چيزي بود که ميدونستم
نگاهمو دوختم به نوک موهام که به بازي گرفته بودمش
رامين-در هر صورت…اين تغير که باعث خوشحالي من شده…کي إ که صداش در آد
ابرو بالا انداختموگفتم:صداي چي در آد؟
با لبخند گفت:هيچي…بريم تو ديگه..
وبلند شد.
مونده بودم تو حرف معني دارش و همونجور گيج و ويج شب بخير گفتم رفتم بالا.
هرکاري کردم خوابم نبرد.
از اتاق رفتم بيرون…چراغ اتاق سيامک و سياوش روشن بود
خب….کدومو اذيت کنم؟
در اتاق سيامکو زدم
مدتي بعد گفت:بيا تو
در رو باز کردم.
پشت ميز مطالعه اش نشسته بودو انگار داشت درس ميخوند.
چشمامو مظلوم کردم و در برابر نگاه سواليش گفتم:خوابم نميبره…اينجا باشم؟
با لبخند سر تکون داد.
لبه ي تخت نشستم.دوباره مشغول خوندن شد.زير پوستي ميخوند…هيچ صدايي نداشت.
بي حوصله سرو ته رو تخت دراز کشيدم.يعني کله امو گذاشتم رو لبه ي پايين تخت…موهامو از تخت آويزون کردم.
حالا وارونه ميديدمش
-عکسامو ديدي تو اينستا
با لبخند سرتکون دادو گفت:اوهوم…سبز خيلي بهت مياد
آخه امروز کلي عکس با محدثه انداخته بودم.يه شال سبز خوشرنگم سرم بود
-خودم ميدونم…۱۷۴تا لايک خورد
سيامک-اين همه مخاطبو از کجا مياري دختر
-هستن ديگه…دوستاي دانشگاه…دبيرستان…فيس بوک…بقالاي سرکوچه
با تک خنده ي بلندي گفت:اونام شماره اتو دارن؟
-فکر کنم دارن…محبوبيته ديگه
سيامک-نميخواي بذاري درس بخونم نه؟
-نچ
سيامک-کوئيز دارم
-عيب نداره…نتونستي خوب بدي استادتونو يه ماچ کن از دلش در بيار…من خوابم نميادو توهم بايد حواست به من باشه
سيامک-بله بانو
-خوبه
داشت بي صداميخنديد که در باز شد.
سياوشو وارونه ديدم.چشمام چپ نشه خوبه…اين مدل خوابيدنم ديگه چيه…
سياوش با ديدن من اخمي کردو رو به سيامک گفت:فکر کنم گفتي داري درس ميخوني
سيامک به من اشاره کردوگفت:ميخوندم
انگشتامو به علامت “هاي”تکون دادمو گفتم:اومدم باهاش درس کار کنم….يوخده ضعيف شده
نگاهش رفت روي موهام که از تخت آويزون بود.
انگار ميخواست بره
سريع گفتم:بيا…نرو داريم حرف ميزنيم…توهم خوابت نمياد نه؟
مردد به سيامک نگاه کرد
سيامک-بشين سياوش…منکه اين وروجک نميذاره درس بخونم
-من نميدونم…نصفه شبي قهوه خوردنمون ديگه چيه…اين سيماجونم کارايي ميکنه ها
سياوش رو کاناپه ي سفيد اتاق نشست
-شماها خريد عيد کردين؟
سياوش پوزخند زدو سيامک گفت:من چيزي لازم ندارم
-ميومدين فردا با منو الي…
سيامک-نه بابا…خوش بگذره
-سياوش!؟
نگاهشو گرفت سمتم يعني چيه؟
-لايک نزدي عکساموها…فکر نکن حواسم نيس بهت…از تکنولوژي به دوري…
حرفي نزد
-دانشگاه ميري؟
با کله گفت نه
-تموم کردي؟
باز باکله جواب داد نه
-زبونتو يوزپلنگ وحشي جزاير متفرقه ي آفريقاي شمالي خورده؟
سيامک با خنده گفت:اووووه…
-آخه يه موش معمولي نميتونه زبون اين کروکوديل رو بخوره که…فقط يوزپلنگ وحشي جزاير متفرقه ي آفريقاي شمالي از پسش برمياد…
ديدم جواب نميده با اخم مصنوعي گفتم:دلت بلغور جونتو ميخواد که با شيرين زبوني هاش دلتو ببره؟
سيامک لباشو به هم فشار ميداد نخنده.
سياوش-دقيقا
-إه؟زبونت باز شد درباره ي جوجوت حرف زدم؟
سياوش-بسه
رو به شکم شدم.چي بود بابا مغرم درد گرفت تو اون حالت
-سن ازدواجت داره ميگذره ها…چرا دست به کار نميشي؟کيس هم که داري
سياوش-اين نگرانيت براي سيامک هم شامل ميشه؟آخه تا اونجا که ميدونم ۱۰ دقيقه بزرگتره از من
با ابروهاي بالارفته گفتم:جدا؟بزرگتره؟
سياوش-توقع نداري که باهم به دنيا اومده باشيم
چشممو به سيامک دوختم.با کله تاييد کرد
سياوش-حالا نظرت چيه؟
مونده بودم چي بگم…بگم برادرتو خودم نشون کردم؟
بلند شدمو گفتم:سيامک با تو فرق داره…تازه اون گندمي که من ديدم آتيشش خيلي تنده…فکر کنم يه عروسي بيفتيم امسال
اومدم ديگه برم اتاقم که پام گير کرد به لبه ي فرشو زارت پهن زمين شدم.
سيامک دويد سمتم
سيامک-خوبي طناز؟
آروم بلندم کرد.يکم آرنجم درد ميکرد.محکم خورده بود به سراميک
سياوش رو کاناپه نيم خيز مونده بود.انگار که ميخواسته بلند شه بلند نشده
-خوبم چيزي نيس..
سيامک-درد ميکنه؟
-نه بابا…
نگاهم گرفتم بالا به چشماي نگرانش دوختم…مگه ميشه اين بشرو دوست نداشت.
سياوش از جاش بلند شدوشب بخيري گفت و رفت.
-خيله خب…من اذيت هامو کردم…بشين درستو بخون
نفسي کشيدو گفت:حسش پريد
-ببين خودت نخواستي ها…من دارم ارشادت ميکنم
سيامک-بيشتر مراقب خودت باش بانو
صورتش خيلي نزديک بود.سرخ شدم از هيجان.به سختي باشه و شب بخيري گفتمو مثل فشنگ رفتم از اتاق بيرون.
در اتاق سياوش نيمه باز بود.همينکه اومدم بيرون منو ديد.
از اين صورت سرخم تابلو بود چه خبر شده.
منم سريع رفتم تو اتاقم.
گند زده بودم حسابي ?

بعد از کلي گشت و گذار تونستم خريدامو بکنم…رنگ مد امسال قرمز،آجري بودو منم که رومُددددد…جوگرفتتم و همه وسايلامو همون رنگ خريدم.
براي سيماجونم کلي چيز ميز خريدم
ساعت ۶بعد از ظهر بود که برگشتيم خونه.
مش صفر مشغول آب دهي به درختابودو جسي هم تو باغ فِر ميخورد براي خودش.معمولا هروقت سياوش تو باغ بود اونم باز بود.پس تو باغه الانم.
-مشتيييي….عيالت کجاست؟
با لبخند مهربوني گفت:تو خونه اس خانوم جان…صداش کنم؟
-نه خودم ميرم …الي تو برو من برم خريدارو نشون سيماجون بدم ميام…بيا فقط مال خودتو ببر
پلاستيکار خودشو بهش دادم و رفتم سمت خونه ي مشتي.
از بعد ازدواجشون يکم مجهز تر شده بود.
زن لامصب چيه!زندگي مردو دگرگون ميکنه واقعا
از همون دور تا برسم داد زدم سيمي جونممممم…مهمون داريييي
درو باز کردوگفت:صاحب خونه اي دخترم
وارد خونه شدم.پلاستيکارو گذاشتم رو زمين و دونه دونه همه خريدارو نشونش دادم.از شال گرفته تااااا جورابي که خريده بودم
با ديدن خريد هاي خودش خجالتزده گفت:اين چه کاريه دختر جان.
يه پيرهنم براي مش صفر گرفته بودم.اونم دادم دستشو گفتم:ديدم وقت خريد نداري و همش داري نامزد بازي ميکني …اينه که دست به کار شدم
روي موهامو بوسيدوگفت:بلا نگيري دختر با اين زبونت
-من بلارو نگيرم بلا منو نميگيره…اينو ببين(ست کمربند چرمي رو بهش نشون دادم)اينو براي سيامک خريدم…به نظرت خوشش مياد؟
سيما-آره مادر…چرا خوشش نياد
-اينم(يه دستبندفيروزه و يه کيف پول چرم اصل و گرون…که البته دور از چشم الهه و با پول خودش خريده بودم…خب چيکار کنم؟مگه منبع در آمد داشتم…پس در حقيقت اين کادوهارو الهه ميداد البته از دست من…بيخيال)مال الهه و رامينه…براي شمام نخريدم چون شما باس به من عيدي بديد…چه معني داره؟
خنده ي ريزي کردوگفت چشم …بعدم منتظرنگام کرد.
-خيله خب اونجوري نگاه نکن(تيشرت خوشکل سفيدي که کلي هم سرش سليقه به خرج داده بودم بيرون کشيدم از پلاستيک)اينم براي اون خريدم
لبخند شيريني زدوگفت:فدات بشم عزيزم.
-خدانکنه…ديدم همه لباساش مثل خودش سياه سوخته اس ديگه گفتم اينو بگيرم…من برم لباسامو عوض کنم.فعلا
گونه اشو محکم بوسيدم.
از راه سنگي باغ ميگذشتم…البته درستش اين بود که سينه خيز ميرفتم…همش سکندري ميزدم…اين پام به اون پام ميگفت گو/ه نخور
خلاصه درگيربودم که صداي سياوشو شنيدم:نميتوني درست راه بري؟
برگشتم سمت صداش.
-آدم وقتي يکي رو ميبينه سلام ميکنه…عليک سلام اخوي
کله تکون داد يني سلام…اين اينقدر کله تکون ميده پيچو مهره هاش شل نشدن؟
-اينجارو رامين بايد آسفالت کنه…چيه اين سنگا آخه
پوزخند آرومي زد.
نگاهي به پلاستيکا کردوگفت:خريد کردي؟
-نه پس…دارم آشغالارو ميبرم دم در
گوشه ي لبش بالارفت….
چشمام ۸تاشد…سياوش الان لبخند زد؟
چشماي گردمو که ديد لبشوصاف و صوف کردو با يه اخم الکي گفت:برو تو ساختمون…حوصله جيغ و دادتو ندارم…جيسون بدون قلاده اس
پشت چشمي نازک کردمو گفتم:من که ديدم…
منظورم لبخندش بود.بدون حرف ديگه اي به سمت عمارت رفتم.

الهه-طنااااااززززز….بيا ديگهههه…الان سال تحويل ميشههههه
-اومدم بابا…
اين چند روزآخرسال که من و محدثه دانشگاهو پيچيديم بريم سرعشقو حال، الهه کاملا زهرمارم کرد….جاي نوکر هيچوقت نداشته اش منو حساب کردوکل خونه ارو خونه تکوني کرد.من نميدونم…اين همه شوهرش پولداره اونوقت اين خودشيرين چرا بايد بگه خودمون انجامش ميديم که من بدبخت از کمر درد سه روز بيوفتم؟
خلاصه که محدثه رفت عشقو حال و نامزد بازي با مهراد جونشو من کف زمين ميسابيدم…يعني سيندرلام از من خوشبخت تر بودتو اين زمينه.
مهراد يا همون استاد ضيايي جوري محدثه رو عاشق خودش کرده بود که محدثه راست ميرفت چپ ميرفت ميگفت مهراد مهراد…شانسو ميبيني تروخدا؟من از کيِ که ميخوام عروس شم نميتونم اونوقت اين جوجه اردک زشت تو يه ترم مخ بهترين استاد دانشگاه رو زد…اينا بچه دار ميشن من هنوز هيچ غلطي نکردم…ميگي نه ببين
پلاستيک کادوهارو پشت مبل چپوندمورفتم کنار بقيه.
حسابي کار وِيو موهام طول کشيد اما مي ارزيد…بهم ميومد.
يه لباس کرمي با شلوار لي سفيد پوشيده بودم و يه بتون کاري حسابي ام کرده بودم.
خلاصه که به نظر خودم اگه سيامک عاشقم نميشد يه بُز به تمام معنا بود
رامين با ديدنم يه لبخند پت و پهن زد.
بقيه به جز سياوش که مثل سيرابي رو مبل ولو بودو فقط نگام کرد هم يه لبخند زدن.
دور ميز هفت سين نشسته بوديم.
مش صفرو سيما جونم شيک و پيک کرده بودنو نشسته بودن کنارمون.
منکه از اول تا آخر چشمم پي شکلات و سمنو تو سفره بود.اينقدر هم ناخونک زدممممم تا الهه محکم زد پشت دستم…دستش مثل گرز ميمونه لاکردار
سال تحويل شدو بساط ماچ و بوسه به راه بود.
منم که به تر تيب سن همرو يه ماچ کردم.
اول مش صفرو که اونم پيشونيمو بوسيد.بعدم سيمارو…از گردن رامينم مثل کوآلا آويزون شدمو ماچش کردم.
الهه رو هم چنان سفت بوسيدم يه لگد حواله ام کرد.
با شيطنت گونه ي سيامک روهم بوسيدم.اونم لبخند مهربوني زدو يه بوسه در حد نوک زدن کاشت رو گونه ام.
تنها کسي که از اين آداب به دور بود سياوش بود.از جاش بلند نشده بودوهمچنان سيرابي وار رو مبل ، نشون داده بود از اينکار خوشش نمياد.
منم که کرمم گرفته بود رفتم و از بالا سرش خم شدم سمت صورتش…خيلي ريلکس گونه ي تيز تيزيشو بوسيدم
نگاهشو گرفت سمتم.نه اعتراض کرد نه پوزخند زد.
با شيطنت لبخند گلو گشادي زدموابروهامو بالا پايين کردم.
يه کله تکون دادو روشو گرفت اونور
رامينم اومد سمتشو روي موهاشو بوسيد و آروم گفت عيدت مبارک سياوش جان
اصلا عکس العمل نشون نداد.
موقع عيدي دادن شد.
اين عيدي ميداد اون ميگرفت اون ميداد اون ميگرفت…خلاصه شيرتو شيري شده بود…نزديک بود عيدي هامم قاطي شه…۵نفر آدم نميشد به ترتيب عيدي بدن؟خدا ازشون نگذره اگه اين وسط عيدي اي از مال پايمال شه.
منم کادوهاشونو دادم و همه کلي ذوق کردن.مخصوصا رامين.
کادوي سياوشم دادم که اصلا بازش نکردو گذاشت کنارش.
سيامک برام يه صندل فيروزه اي خوشکل خريده بودو الهه هم يه لباس مجلسي کوتاه دخترونه که ميگفت خودش دوخته رو بهم داد.رامينم چند تا تراول ۱۰۰تومني تا نخورده…لامصب روحمو شاد کرد.
سيماجونم يه پليور بهاري با پاپوش ستش که خودش بافته بودو داد.خيلي جيگر بود
رامين به سيامک و سياوش هم مثل من تراول داد.
تنها کسي که باز هيچ حرکتي نزدسياوش بود.
به محدثه اس دادمو تبريک گفتم.نميدونم سرش به چي گرم بود که جوابمو نداد بي معرفت
سبزي پلو با ماهي معروف عيد رو ميخورديم که رامين گفت:عموکيومرث براي روز سوم عيد دعوتمون کرده ويلاش تو شمال…نظرتون چيه؟بريم؟
چه قدر اين بشر باشعوره…
با ذوق گفتم:آخ جون.
اونم لبخندي زدو گفت:يه موافق اعلام شد…نبود؟
سيامک-منم ميگم بريم
رامين-خوبه
به الهه نگاه کرد
الهه-آره چي از اين بهتر
همه نگاها رفت سمت سياوش.خونسردو آروم غذاشو ميخورد اصلا انگار نه انگار همه معطل اينن
رامين-سياوش جان تو که برنامه اي نداري
سياوش-دارم…
رامين-يعني …نمياي؟
سياوش-شما بريد خوش بگذره
يعني اگه ميگفت ميام آدم بايد به سياوش بودنش شک ميکرد
رامين نفسي کشيدو گفت:باشه…هرطور راحتتري
نميدونم چرا نگاه سيامک به من بود.انگار منم که بايد راضي شم…سياوش نميخواد بياد نه من ها
با ابرو پرسيدم چيه؟
لبخندي زدو آروم لب زد:توبگي مياد
ابرو بالا انداختم يعني نه…همينجور چشمي کار ميکرديم که الهه مارو ديد.يه نگاه به سيامک يه نگاه به من انداخت…شرفم برباد رفت.
سريع رو به سياوش گفتم:داريم همه ميريم توام بيا ديگه
حرفي نزدو همچنان غذاميخورد
-با شمام خوش اخلاق خان
سياوش-برنامه ام جور نيست
-خب جورش کن…
سياوش-خوش بگذره
-خوش که ميگذره مطمئنا…ولي توام بايد بياي…
با اخم نگاهم کردوگفت:بايد؟
يه نگاه کلافه به رامين که با لبخند انگاري فيلم سينمايي ميديد انداختمو گفتم:حالا ببين چقدر ناز مياد…
رامين بي صدا خنديد
الهه-خب حتما برنامه اش اکي نيس طناز …اذيت نکن بذار هرجور راحته باشه
-نچ…
رو بهش گفتم:يا مياي يا به زور ميبرمت
توجهي نکرد.
-برنامه اتو جور کن با ما بيا بعد از اون هردوقوز آبادي خواستي برو
بازم جواب نداد
به رامين نگاه کردموگفتم-سياوش مياد…
سياوشم يه نگاه به رامين کرد وپوفي کشيد.از پشت ميز بلند شدو رفت رو کاناپه.
بعد از خوردن شام دور هم آجيل خورديم
سيماو مش صفر هم که رفتن براي خواب منم ديگه خستگي رو بهونه کردم.کادوهامو زدم زير بغلم و رفتم بالا.
لباس راحتي پوشيدمو .فيگورگرفتم شيرجه بزنم روي تخت که صداي در اومد.
درو باز کردم.سيامک بود.
-جانم
سيامک-خواب که نبودي؟
-نه بابا…چيزي شده؟
سيامک-اومدم واسه ي تشکر
-بابت؟
سيامک-سياوش…
-از داداش تولجبازترم هست؟
نگاهش خيلي مهربون بود
-خواهش ميکنم.
سيامک-شبت بخير
-شب خوش
سري تکون دادو با لبخند رفت سمت اتاقش.در رو بستم.اومدم بپرم که بازدر زدن.
اوووووفففف.سيامکککک
درو باز کردم.ابروهام بالا رفت.سياوش بود
سوالي نگاهش کردم.دندوناشو به هم فشار ميدادو اين ور اونورو نگاه ميکرد
-چيزي شده؟
نفسي کشيدو گفت:نه
-پس اومدي در اتاق من هوا بخوري؟
انگار ميخواست حرفي بزنه اما مردد بود.
نگاهي به اين ور اونورانداختم
-چيزي ميخواي بگي؟
سرشو کمي به سمت پايين خم کردو پوفي کشيد.
چي براش اينقدر سخت بود گفتنش؟
-ميخواي بياي تو؟
سياوش-نه
دِ جونت بالابياد بگو ديگهههه
-اگه کاري نداري برو بذار بخوابم
با يه اخم غليظ دستشو گرفت سمتم.
نگاهم به دست مشت شده اش که آروم باز ميشد،بود
يه جعبه ي کوچيک مچاله شده کف دستش بود.
متعجب نگاهش کردم
-چي هست؟
سياوش-مال توإ
-مال من؟
وبرداشتم.معلوم بود اينقدرتو مشتش فشار داده که چماله شده…يه جعبه ي کوچيک سياه.
آروم بازش کردم.چشمام از اين باز تر نميشد.
زنجيرو با انگشت از تو جعبه در آووردم.
سياوش براي من اينو خريده بود؟کادو؟
زنجيرو جلو چشمم بالا آووردم.يه زنجير ساده و تقريبا بلند که يه پلاک دايره مانند داشت.تو تاريک و روشن راهروبرجستگي هاي عجيب غريبي روش ديده ميشد.
به چشماش نگاه کردم
-براي من کادو خريدي؟
روشو گردوند.هي اين پاو اون پا ميکرد.
در رو بازگذاشتمو رفتم به سمت ميز توالتم.
نميخواستم از کاري که کرده پشيمونش کنم و حس بدي بهش بدم.ولي کارش خيلي عجيب غريب بودخب.
از تو آينه نگاهش کردم.داشت نگاهم ميکرد.
لبخند شيطوني زدمو گفتم:خب …ميشه بياي برام ببنديش؟
نفس پرحرصي کشيدو بعد يه مکث طولاني اومد تو.
پشتم ايستاد.
زنجيرو دادم دستش و موهاموبلند کردم.
منتظر نگاهش کردم که زنجيرو بست.سردي زنجير باعث لرز نامحسوسي تو تنم شد.
دستمو کشيدم رو پلاک و از تو آينه نگاهش کردم.
-روش شکل چيه؟
بعد مکثي گفت:شب خوش
ومثل فشنگ از تو اتاق رفت بيرون.
با ابروي بالارفته روي پلاکو نگاه کردم.يه دايره ي برجسته بود.طرحش معلوم نبود چيه…نقره هم بود.
کادوهاشم عجيب غريبن.

-مياد ديگه؟
سيامک نگاهي به در اتاق سياوش انداخت و گفت:آره…چمدونشو ديدم
-با ماشين تو بريم خب؟
سر تکون داد.
چمدون منو هم اون آوورد پايين.من رسما فقط خودمو حمل ميکردم.همه کلفت نوکرمنن انگار
-من عموتو ديدم؟
سيامک-شايد…باباي گندم
-جدا؟
سيامک-اوهوم
-يعني داريم ميريم ويلاي اونا؟
سيامک-مشکلي داري با اين قضيه؟
-نه…
سيامک-پس چي؟
-هيچي…
ساک هارو توصندق عقب جا داد.مدتي بعد سياوش هم اومد.سرتاسر سياه پوشيده بود.
از بعد جريان کادوخيلي کم باهاش برخورد داشتم.اصلا انگاري در ميرفت ازم
-سلام صبح بخير
ساکو داد دست سيامک و سلام زير لبي اي داد
رفت جلو نشست.منم که قبلا به الهه گفته بودم ،سوار ماشين سيامک شدم.
برخلاف اون دوتا ماشين که ممانعت ميکردن، سيامک فلش منو گذاشت تو دستگاه
ديشب سعي کرده بودم آهنگاي جواديشو پاک کنم و فقط آهنگ شاد جديد داشته باشه
تا ويلا۳ساعتي راه بود.
تا خود امامزاده هاشم با آهنگ تا جايي که ميشد قِر دادمو بلند بلند خوندم.
وقتي ام چيزيو اشتباه ميگفتم سيامک هرهرميخنديد.
سياوشم که کلا سايلنت بود.
بعد خوردن يه صبحونه ي مفصل تو امامزاده هاشم ،دستشويي ام گرفت.
ديدم الهه نمياد به تنهايي رفتم دستشويي.حالا صف داشت از کجا تا کجا..
قيافه ي همه ام اينقدر جدي بود نميشد حرفي بزني…انگار با وزير سفارت انگليس قرار دارن.
سيامک که از دور منو ديده بود ميخنديد فقط.
بلاخره بعد کلي پيچيدن به خودم ،قضاي حاجت کردمو برگشتم
سياوش که تکيه داده بود به در ماشين زودتر از همه سوارشد.
همينکه نشستيم سيامک گفت:قيافه ات ديدني بود طنازها
زبونمو در آووردمو و بعد اينکه ادبمو نشون دادم گفتم:به قيافه داداشت بخند
سياوش با اخم کمي برگشت سمتمو گفت:مطمئنا آدم به چيزي ميخنده که خنده دار باشه
-منم براي همين گفتم که سيامک جان به تو بخنده
سياوش-يه وقت بد نباشه به قيافه ي سيامک جانتون هم توهين ميکنين
راست ميگه ها
ريز خنديدمو گفتم:عيب نداره…سيامک جان خودش ميدونه من براي اون منظوري ندارم
صورتشو جمع کردو روشو برگردوند
سيامک با خنده ي سرخوشي گفت:شما دوتا يه اين صفرو بيخيال شين خواهشا…بذاريد سالم برگرديم بعد هرچي خواستين بزنين سروکله ي هم
-منکه کاري ندارم…داداش توإ که قاطي پاتيه
سياوش يه چپ چپ نگام کردو گفت:مطمئنا از شما سالمترم
-مگه اينکه خودت نظر بدي…من گشنمه هااااا…سوپري اي چيزي ديدي نگه دارسيامک
سيامک-الان صبحونه خوردي دختر
-اونا که گلاب به روت دفع شد…الان گرسنمه
سياوش يه چي زير لب گفت
سرمو کمي کشيدم جلو و گفتم:راس ميگي بلند بگو
نگاهشو چرخوند سمتم.ولي حرفي نزد.منم بيخيال شدم و با ناز نگاهمو گرفتم.
همون نزديکي يه مغازه ي کنار جاده بود.سيامک رفت و يارو يه چند تا چيپس و پفک مونده انداخت بهش
ول کن همينم خوبه
خلاصه خودم فهميده بودم بدجور رو مخم…بسکه آهنگ خوندمو حرف زدمو سربه سر سيامک گذاشتم.
براي همين محض استراحت دادن به خودمم که شده ضبطو کم کردمو سعي کردم بخوابم
که چون از صبح علي الطلوع مشغول آرايش بودم وکم خوابيدم ،زود خوابم برد
با توقف ماشين به زور چشمامو باز کردم.
جلوي در ويلاو پشت سر ماشين رامين اينا بوديم.
-اينجاس؟ بزرگه ويلاشون
از تودر ميشد تا حدودي ويلارو ببيني…خيلي بزرگ بود.شايد به اندازه ي خونه ي رامين اينا
سيامک سري به نشونه ي تاييد تکون داد.
وارد ويلا شديم.از جاده ي سنگي با سرعت کمي گذشتيم.
سيامک-عموکيومرث اونه
نگاهي به مرد مسن و قدبلند کردم.يه پيرهن سفيدو شلوار لي تنش بودو يه لباس آستين بلندم رو شونه هاش گره زده بود…اوهو…چه قرطيه
-چه جيگريه!!!
سيامک با خنده گفت:آره حسابي
با شيطنت رو به سياوش گفتم:پدر خانوم آينده ي بعضيا،زيادي خوشتيپو روپاست
سياوش فقط با اخم نگاه ميکرد
-اي بابا…اگه بخواي همينجوري اخم کني بيشتر اذيت ميکنما
بي توجه از ماشين پياده شد.
پوفي کشيدمو اومدم پايين.
امروز حسابي به خودم رسيده بودم که پوز اون بلغورو بزنم
به عموکيومرث معرفي شديم.طولي نکشيد که يه ايل از ويلا اومدن بيرونو ريختن سرمون.
جمعشون پر پسر دختروتا حدودي هم مسن توشون بود
رامين منو الهه رو به همه معرفي کردو اونارو هم به ما…
البته من اسم هيچکدوم تو مخم نموند…اما همه ي دخترا به جز اون بلغور که انگار عصاقورت داده و تافته ي جدابافته ،خونگرم نشون ميدادن.
زن عموي سيامک هم که اسمش ليلا بود زن خوبي به نظر ميومد.
ولي درکل جمعشون از اين تيتيش ماماني ها بود.
توي اون جمعيت،تنها يه بچه بود
يه پسر بچه که بهش ميخورد ۵ ۶ سالش باشه.صورت گردو چشماي سياه درشتش واقعا خوشکلش نشون ميداد.کنار يه زنو مرد دور از بقيه ايستاده بود.
که بعدا فهميدم برادر گندم ،کامران و زنش عطيه ان
با الهه تو اتاقي که بهمون داده بودن مستقر شديم.
يه بليز سرخابي پوشيدم با همون شلوار ليم.موهامو که حسابي با اتومو لخت کرده بودمو محکم با کش بالاي سرم دم اسبي بستم.
اينجوري ابروهامم که تقريبا مدل شيطوني بود ،بيشتر بهتر ميشد…جمله ارو داشته باش…باس يه کتاب ادبيات اختراع کنم و تمام تجربياتمو توش عنوان کنم…حيفه اين استعدادم تلف شه.
با الهه به سالن رفتيم.رامين رو مبل سه نفره اي نشسته بودو ميوه پوست ميکند براي خودش.
يه طرف من يه طرف الهه نشست.
دختر پسرا حسابي شلوغ ميکردن و تو راس شون هم گندم با بي مزگي تمام حرف ميزد.
سياوش هم کنار عموش رو به شومينه نشسته بود.
فکر کنم عموش رو سياوش ،حساب ديگه اي باز ميکرد.خيلي تحويلش ميگرفت.بله ديگه…داماد آينده اس
با اينکه آدماي بدي به نظر نميرسيدن نميدونم چرا حوصله نداشتم باهاشون فعلا گرم بگيرم.
البته اونام تلاشي نميکردن.اينجور جمعارو بيشتر الهه ميپسنديد
چشمم به پسر بچه اي بود که رو يه مبل خيلي دور از من نشسته بودو با انگشتاش بازي ميکرد.
رو به رامين آروم گفتم:اسم اون پسر بچه هه چيه؟
نگاهي به پسر کردو گفت:برديا…چطور؟
-ميخوام صداش کنم باهاش يکم بازي کنم…تنها افتاده
لبخند محزوني زدوگفت:لاله طفلي
-جدا؟
آهي کشيدو آروم گفت:توي يه تصادف…
-از ترس؟
رامين-اوهوم…يه جورايي…مادرشم تو تصادف از دست داده
-ولي
رامين –کامران دوباره زن گرفت
-آخي….
دلم کباب شد براي بچه.
چشمم بهش بود که سياوش کنارش نشست.
موهاشو چنگ زد و چيزي درگوشش گفت که نفهميدم.
يکي از دخترا که اسمش دريا بودو قيافه ي بانمکي هم داشت منو الهه رو کشوند توجمعشون.
پسراي خيلي شوخي داشتن.هرکي يه چيزي ميگفت و سرمون گرم ميشد.سيامکم اومدو کنارم به جمعمون پيوست
کلا ۵تاپسر به اسماي وحيد و ارميا و محمد و کامياربه اضافه ي کامران بودن که فقط ارميا توشون خوش قيافه بودوبقيه بيشتر با لباساي مارکشون به چشم ميومدن و ۶تا دختر که يکي اشون همون دريا بودو يکي گندم…بقيه هم ساراو مائده و مريم(خواهر بودن)و زن کامران ،عطيه بود
که پدر مادراشون يکي همون عموکيومرث بود که سه تا بچه داشت…کامران و کاميار و گندم…يکي عمه زيبا بود که برعکس اسمش هيولايي بود واسه خودش…گونه و لب و دماغ همه عملي و به طرز بي ريختي ام آرايش کرده بود.مادرارميا بود…حيف اين پسر
يکي ام اون يکي عمه ي سيامک بود به اسم زينب که مادر مريمو مائده اس.
وحيد پسر دوست عموکيومرث بودو پدرمادر رو فرمو با کلاسي داشت.
محمدودريا م پسر اون يکي عمه اشون بود که بي مامان بابا تشريف آوورده بودن
سارام که دختر واقعا خوشکليه ،فهميدم دختر شريک کيومرثه و باباننه ي اونم نيستن توجمع
ايلي بودن براي خودشون
سرگرم حرف زدن با الهه بودم،در مورد دماغ و چشم و چال هرکدوم نظرميدادم واونم فقط گوش ميکرد،که ساراازجمع جداشدو رفت نشست چفت سياوش.ابروهام پريد بالا
آروم به الهه گفتم:اونجاروداشته باش
نگاهي کردوگفت:دختر خوشکليه
-از گندم خيلي بهتره
سيامکم سرشو سمتمون خم کردوگفت:کي از گندم بهتره؟
-گوشاتو تيز کردي تو بحث خواهرانه ي ما؟
ريز خنديدو گفت:فقط همينو شنيدم
چپ چپ نگاهش کردموگفتم:سارارو ميگم…(با اشاره بهشون)رفته تو کار داداشت
نگاهي کردوگفت:آره…چندين ساله رفته
الهه-کجا؟
سيامک-توکار داداش من ديگه
-پس ،بلاخره داداشت ميخواد عروس گندم شه يا سارا؟
با خنده ي بي صدايي گفت:هيچکدوم…
-نوبره
زن عموليلا-همگي بفرماييد ناهار
منم که اينقدر گرسنه ام بود مثل فنر پريدم
الهه آروم درگوشم گفت:آبرومونو نبري ها
پشت چشمي براش نازک کردم
دور ميز نشستيم.سياوش کنار سارادور تر از همه نشست.اما بازم تو ديد من بود.نميدونم چرا حس خوبي نسبت به سارا نداشتم.از يه طرف هم زيادي بي نقص بود.
فقط از اينکه گندم با حرص نگاهشون ميکرد يه کم دلم خنک شد.
سارا خيلي بهتر از گندم بود
ناهار،سعي کردم خيلي کم بخورم.مثلا کلاس بازي و اين حرفا…اما معده ام داد ميزد که بخوووور گشنمه
منم توجهي نکردم البته
چون مثلا خسته سفربوديم ،عموش پيشنهاد داد استراحت کنيم
منم که خسته نبودم تو اتاق قدم رو ميزدم.الهه که خوابيد طاقت نيووردموبه سيامک اس دادم “پاشو بريم تو باغ بگرديم”
ده دقيقه اي گذشت ولي جواب نداد
بيخيالش شدمو از اتاق بيرون رفتم.
انگار اسيرگرفتن که دستورميدن چيکارکنيم چيکارنکنيم.خب شايد يکي بخواد بره براي خودش بگرده.همه به پيشنهاد دستوري کيومرث چپيده بودن تو اتاقاشون.
از کناريه اتاق رد ميشدم که براي يه لحظه اسممو شنيدم
گوش تيز کردم سمت در که واضحتر شد
گندم-خوشم نمياد ازش
دريا-ولي خيلي خوشکله نه؟
گندم-دريا!کجاش خوشکله؟
بيشعورو ببينا
مائده-دريا راس ميگه…خوشکله ديگه
گندم-بايد ذاتشو ببينين
حالانه که ذات خودت خيلي جيگرطلاست!
مائده-به نظرسيامک هم ازش خوشش مياد…همش نگاهش به اون بود
گرد همايي غيبت گذاشتن براي من
دريا-اوهوم…ساراسياوش چرا داشت باهات دعوا ميکرد؟
کمي ساکت شدن
سارا باصداي نازک و پرعشوه اش گفت:نميدونم…هرچي ميگفتم سربالاجواب ميداد…
گندمم با يه لحن حرصي گفت:مگه تو با محمد نيستي؟
سارا-رابطه ي منو محمد دوستانه اس گندم جان
گندم-منو سياوش رابطه ي خيلي خوبي داشتيم تا اينکه اين عجوزه پيداش شد…الان چند وقته تو عمارته و پاتو آپارتمانش نذاشته
مريم-من با سيامک حرف ميزدم تلفني ،گفت که به خاطر سيامک مونده عمارت…بلاخره اونجام خونه اشه ديگه
مريم تلفني حرف زده؟با سيامک؟يعني رابطه اشون خوبه اينقد؟؟؟
گندم-اين دختره هم اونجا لنگر انداخته و با دوتا داداشا داره حال ميکنه…
بي ادب…شيطونه ميگه برم تو اتاق گيساشو بگيرم بکشم ها
دريا-توچرا اينقدر لجي باهاش…تا اونجا که من ديدم سمت سياوش جونت نميره اصلا
صداي خنده اومد.
منم از ترس اينکه يهو يکي اشون بپره بيرونو ضايع شم پيچيدم سمت راه پله و رفتم پايين
فقط رامينو شوهر عمه اش تو سالن بودن و آروم حرف ميزدن.
تا اونجاکه فهميده بودم، اين شوهر عمه اش دکتره،حالادکتر چي چي نميدونم
رامين-چرا نخوابيدي طناز جان؟
-توماشين خوابيده بودم ديگه خوابم نبرد…برم تو باغشون يکم بگردم؟
لبخندي زدوبجاش شوهر عمه اش که سعيد بود اسمش گفت:آره باباجان برو راحت باش…ميخواي دخترا رو صداکنم باهات بيان؟
-نه ممنون…خودم يه گشتي ميزنم
کله تکون داد.منم بي معطلي رفتم بيرون از ويلا
کفشاي خودمو پوشيدم.
باغشون خيلي سرسبز بود اما نه با درختاي ميوه.با اين درخت بيخودا که فقط سبزميکنن همه جارو محصولم ندارن
گرسنه ام بود
به زمينو زمان فوش ميدادم.به الهه که نذاشت خوب بخورم.
نامردم اگه شام قد فيل نخورم…گور باباي کلاس
صداي ضعيف پارس سگي ميومد.حتما از اين گوگولي موگولياست.چشم چشم کردم دنبالش اما نبود.
صداي دريا نشون ميداد خيلي هم از ساحل دورنيستيم…ولي زشت بود تنهايي برم نه؟
همينجور براي خودم آهنگ ميخوندموراه ميرفتم که يه گل خيلي خيلي خوشرنگ تو باغچه ديدم.
يه بوته ي کوچولو که فقط يه گل داده .گلبهي بود
کنارباغچه نشستم .داشتم روش دست ميکشيدم که صداي سياوش اومد.
سرمو چرخوندم سمتش
يه نگاه به پشت سرم انداخت و گفت:حوصله ات سر رفته ؟
يه کله تکون دادمو گفتم:اين چه خوشکله
داشت تقريبا سريع ميومد به سمتم
سياوش-برديا کاشته…
بلندشدم ايستادم.رفتارش عجيب غريب بود.اومدم ببينم پشتم چيه که سريع گفت:برنگرد
اما ديگه دير شده بود.
خشکم زد.
يه سگ،که بلندي قدش به زير گلوي من ميرسيد…سفيد با خالهاي سياه…
همونجور برزخي داشت نگاهم ميکرد.انگار که منتظر واکنش من باشه.منم که زبونم داشت ميرفت براي جيغ کشيدن ،يهو ديدم دستاي سياوش دور کمرم پيچيد.
صداش از نزديکترين حالت ممکنه به گوش ميرسيد
سياوش-آروم باش…آروم…کاريت نداره…ببينه ترسيدي و فرار ميکني رم ميکنه…پس آروم باش
نفسم از ترس تند شده بود
-نخورتمون…چرا اينقدر يوقوره؟
دستشو دورم سفتر کرد و آروم گفت:نترس دختر…نميتونه بخوره…محافظ ويلاست.
-شما فروزشا چه علاقه اي به سگاي بي ريخت دارين من نميدونم
شکمش که روکمرم بود يه کم لرزيد.
سياوشوخنده؟
براي اينکه صحنه ارو از دست ندم سريع سرمو چرخوندم سمتش
اشتباه نميکردم
هنوز رو لبش لبخند بود.
درست مثل سيامک
توچشماش خيره بودم که لبخندشو جمع کردو کمي تکونم دادو گفت:بيا بريم
باهاش راه افتادم.سگ فقط يه پارس کوچيک کردو دويد اونطرف باغ
حالا يکي نبود بگه دستتو نميخواي برداري؟رفت سگه ديگه
ديدم نخير…آقا خوشش اومده.دستمو گذاشتم روي دستاش.
برخلاف هر مرد ديگه اي که تا به حال ديده بودم ،دستاش سرد سرد بود هميشه انگار…اون گرمي معروف رو نداشت
کمي انگشتشو کشيدم که يعني بردار
اونم بدون حرف ،دستشوکشيد
وارد ويلا شديم.
نگاه رامينو سعيد به ما کشيده شد.
خير سرم يکم معذب شدم
به من چه که داداش تو اومد تو باغ؟
طناز!اگه نميومد که الان گوشتت لاي دندوناي اون سگ هار بود
براي اينکه نشون بدم همه چي عاديه و هيچي نيس رفتم يه راست نشستم رو مبل روبه روشون.
رامين-زود برگشتي
-نگفتي باغ سگ داره
چپ چپ هم نگاش کردم
يه نگاه به سياوش که زارتي اومد گَل من نشست کردوگفت:مگه برفي رو باز گذاشتن؟
اونم فقط يه کله تکون دادودستشو بلند کرد گذاشت لبه ي مبل…يعني تقريبا انگاري من تو بغلشم
نگاه سعيده يه جوري بود.
انگار نگاهش از پوست و گوشت آدم ميگذشت
هيز نبود…يه جوري که انگار دنبال چيزي ميگرده…معذبم ميکرد
يه نگاه به رامين کردم
اينا چرا اينجورين؟
-چيزي شده؟
انگار فهميدن منظورم به نگاهشونه.خودشونو جمع کردن
سعيد-نه دخترم…دانشجو هستين ديگه؟
-بله
سعيد-چه سالي؟
-سال آخرم…چيزي نمونده که ليسانسموبگيرم ديگه
سعيد-ايشاله موفق باشي عزيزم…خب…آقا سياوش…چه خبرا،کم پيدايي
سياوشم بي حوصله گفت:سرم شلوغه
چه بي ادبه اينم ها…
سعيد-دانشگاه به کجا رسيده ؟
مگه سياوش دانشگاه ميرفت؟
سرمو گردوندم و متعجب نگاهش کردم.اونم سرشو گردوند سمت من و آروم جواب داد:فکرميکنم رامين بهتون گفته باشه که تمومش کردم
بعدم نگاهشو کشيد سمت سعيد
اونم يه لبخند زدوگفت:آره…تعجب کردم راستش…گفتم باز از خودت بپرسم
-مگه تو درسم ميخوني سياوش؟
يه نگاه طولاني بهم انداخت و گفت:ميخوندم…فوقِ ليسانس نقشه کشي دارم
-نگفته بودي
سياوش- نپرسيده بودي
-خب من از کجا بدونم…توهمش اينور اونوري…گفتم حتما از اين الکي خوش ها باشي
فقط نگاه کرد
رامين با لبخند گفت:کجاي کاري طناز خانوم…اين آقا يکي از بهترين نقشه کشاي شرکت منه…البته اگه قدم رنجه بفرماين به شرکت
ابروهام بالارفت…
-جدا؟
با تاييد سرتکون دادو گفت:منتها اگه اين بيخياليشو بذاره کنار خوب ميشه…
-چرا بي خيالي؟
سياوش-بس کن رامين…قبلا در باره اش حرف زديم
رامين-توحرف زدي نه من…
روبه من گفت:مياد يه مدت شرکت بعد غيبش ميزنه
-وا؟ديوونه اي سياوش؟…مدرک گرفتي قاب کني واسه ديوار خوشکل شه؟
دوباره خيره شد توچشمامو آروم گفت:اين قضيه اينقدر مهمه؟
-خب …وقتي ميپرسم يعني مهمه ديگه
پوزخند آرومي زدوگفت:شما نگران زندگي من نباش…خودم بلدم چي جوري زندگي کنم
با اخم گفتم:معلومه
از جام بلند شدمو گفتم:ميرم پيش الهه
و بدون حرف ديگه اي رفتم بالا.کسي هم حرفي نزد
ديدم الهه خوابه ،نشستم يکم با محدثه اسمس بازي کردم.
يه زنگ به سيماجونم زدم.تنهايي با آقاشون خوش ميگذروندن.
ديگه ديدم بيکار شدم الهه رو به زور بيدار کردم.
اول کمي غر غر کرد ولي بلاخره بلند شد
خودشو مرتب کردو باهم رفتيم پايين
کم و بيش همه بيدار شده بودن.
سيامک هنوز نبود.
به سياوشم که روکاناپه لم داده بودو نگام ميکردتوجهي نکردم
يه راست رفتم نشستم پيش برديا که با انگشتاش ور ميرفت
لال بود کر هم بود؟نه خره…شک شده نميتونه حرف بزنه…ولي ميشنوه ديگه
-سلام
توجهي نکرد.
شايدم بلد نيس حرف بزنه…۶ساله اشه…اگه فرض براين بگيريم که يکي دوسال هم از تصادف بگذره…بايد بلد باشه يکم ديگه نه؟
همونجور نگاهش ميکردم که سيامک کنارم نشست
-اسمس منو ديدي ديگه احيانا؟
لبخندي زدوگفت:ديشب خوب نخوابيده بودم…
آروم در گوشش گفتم:برديا هم حرف نميزنه هم نميشنوه؟
سيامک-چرا ميشنوه…
-پس چرا نگاه نميکنه…سلام کردم بهش
سيامک-يکم دير جوش ميخوره…ولي ميفهمه چي ميگي
يه نگاه بهش کردم.هي انگشتاشو ميشمرد انگار
سيامک دستشو از بالاي مبل گذاشت رو شونه امو فشاري به بازوم داد
سيامک-ميخواي بريم ساحل؟
-آره…بريم
سيامک-لباس بپوش.زود بيا
مثل فنر پريدم بالا.آخ جون…غروبو ساحل و دريا…داشت جور ميشد فضا براي کاراي عشقولانه
به مانتوي نخي صورتي پوشيدم و يه شال همرنگشم انداختم رو سرم
يکم رژ ماليدم به لبامو دِ برو که رفتيم
نميدونم سيامک اصلا به بقيه گفت يا نه…اما کسي چيزي نگفت وقتي ديد داريم ميريم
ساحل نزديک بود.
چند وقتي بود نيومده بودما
پرنده پر نميزد.
منم رودر بايسي رو گذاشتم کنار…پاچه هاي شلوارمو تا زانو تا زدم و دست سيامک و کشيدم سمت دريا…
تا زانو رفتم تو آب
سيامک-ميدونستم اينقدر ذوق ميکني زودتر پيشنهادشو ميدادم
-ميخواستم خودم بيام روم نشد…من عاشق دريام
سيامک-يه حرفي بزن بهت بياد…روم نشد
بعدم هر هر خنديد
منم با حرص دوتا دستامو پر آب کردم و پاشيدم روش
فقط ميخنديد و سعي نميکرد خيسم کنه…
وقتي ديد نخير دارم چلپه آبش ميکنم خيز گرفت سمتمو از پشت بلندم کرد
با هيجان جيغ ميکشيدم
-بذارم زميننننن
انگار پر کاه بلند کرده
يکم برد جلوترو تو عمق بيشتر گذاشتتم پايين.آب تا کمرم ميرسيد
يه جيغ کشيدم
فقط ميخنديد
خواستم دوباره آب بپاچم که صداي کاميار اومد:خوش ميگذره به شما؟
برگشتم ديدم همه دختر پسرا اومدن ساحل…حتي سياوش هم
سيامک با همون خنده گفت:تقصير اين وروجک بود…واِلا منو چه به آب بازي
يه مشت آب ريختم روش و با حرص گفتم:کي منو آوورد تا اينجا؟
دريا با خنده پاچه هاشو داد بالاو اومد تو آب
به غير گندم و سارا و سياوش ،همه اومدن تو آب
حالا مگه ميشد جلوي اينارو بگيري؟
سيامک از آب با خنده رفت بيرون و نشست پيش سياوش اينا…
منم که ديدم گندم داره خيز ميگيره سمت سيامک ،از آب بيرون اومدم و به سمتشون رفتم…
چلپه آب بودم يعني ها…
شالمو گرفتم چلوندم
يه باد زد لرز کردم
-بريم ويلا؟
به سيامک نگاه کردم…
گندم سريع گفت:وا…به سيامک جون چيکار داري؟راهي نيس که…
با اخم يه نگاه بهش کردم که تقريبا لم داده بود به سيامک
-نظرشوپرسيدم…مطمئنا خودشون زبون دارن
سيامک اومد پاشه که گندم دستشو گرفت گفت:بشين سيامک…ميخواي بري ويلا چيکار آخه
سيامک-نه ديگه بهتره بريم
گندم-داشتيم حرف ميزديما سيامک جون
خواست جوابشو بده سياوش بلند شدو گفت:تو بشين من طنازو ميبرم لباساشو عوض کنه ،ميايم
ابروهاي هممون رفت بالا.
سيامک يه نگاه به من کردو کله تکون داد
سياوش که راه افتاد منم باحرص دنبالش راه افتادم
داشتم زير لب غر ميزدم که سرعتشو کم کرد
سياوش-حسودي ميکني؟
لحنش پراز کنايه بود.منم که حسابي ديدم کارام ضايع اس براي همين کتمان نکردم ..ولي بجاش گفتم:اگه شما بچسبي به عشقت اونم نميره سراغ سيامک
اخمي کردوگفت:اين موضوع به من ربطي نداره
-دقيقا به شما ربط داره…اگه اون نخود هر آش و از خودت نرونده بودي نميرفت سراغ سيامک
دندوناشو بهم سابيدو گفت:اينقدر که به سيامک اهميت ميدي به…
حرفشو ادامه نداد.
روشو کرد اونطرف و به سمت ويلا رفت.
ديوونه.
رفتم تو اتاق و لباسامو با يه دست سويي شرت شلوار سرمه اي عوض کردم.
موهامم که اتوش رفته بودو با سشوآر خشک کردم
روي شونه ام شُل بافتم و رفتم پايين.
کنار الهه نشستم…طولي نکشيد که بچه ها مثل موش آب کشيده وارد ويلا شدن.
باشوخي و خنده رفتن تو اتاقاشون.
به سيامک توجهي نکردم.
تقصير خودشم بود اينقدر به گندم رو ميدادکه اينقدر آويزونش شه…نکنه خودشم راضيه؟
حتي فکر به اين موضوع هم ناراحتم ميکرد.
با وجود گرسنگي شام هم يه ذره خوردم.اعصابم بهم ريخته بود.
شب و با فکرو خيال خوابم برد.فکرو خيال به اينکه آخرش چي ميشه…سيامک نميخواد يه قدم برداره؟
هنس فري گذاشتم ،نميدونم چرا دلم ميخواست فيلم سرعينو ببينم.
به خاطر سيامک بود يا سياوش؟
نميدونم

داشتم لباسامو عوض ميکردم که الهه هم بيدار شد.
خابالود سلام کردو نگاهش خيره شد به گردنبندم
الهه-اينوکي خريدي؟ببينم
-کادوإ
الهه- چه عجيب غريبه…کي داده؟
روموکردم اونورو خونسر گفتم:سياوش
ديدم حرفي نزد برگشتم سمتش.بهت زده نگام ميکرد
-چيه خب؟
الهه-کي داد؟
-شب عيد
الهه-انگار قرار نيس اتفاقايي که برات ميوفته رو به من بگي نه؟
-اي بابا…الي…گذارش هفته ميخواي؟
الهه-معلوم نيس داري چيکار ميکني با اين بچه
-بچه؟نزديک سي سالشه ها
الهه-طناز…ميشه به منم از رابطه اتون توضيح بدي؟منو تو قبلا درمورد همه چيز حرف ميزديم…
-رابطه اي نيس که بخوام توضيح بدم…باز با سيامک بگي يه چيزي…دارم سعي ميکنم مخشوبزنم…اما سياوش…فکرشم نکن
الهه-سيامک اگه ميخواست اقدامي کنه ميکرد…تو داري سياوش روسمت خودت ميکشي
با ابروي بالارفته ازتو آينه نگاهش کردموگفتم:الي از خواب پاشدي هنوز مغزت شروع به فعاليت نکرده…من چيکار کردم که سياوش و به سمت خودم کشيدم…کم توهم بزن
الهه-بيشتر دقت کن طناز…(باصداي آرومتري …که انگار باخودش حرف ميزد گفت)انگاري کوره
دستي به موهاش کشيدو رفت بيرون.
منظورش چيه؟
چرا همه اين تغيرات سياوش رو به پاي من مينوشتن؟
نکنه واقعا اينطوره؟
سياوش به من حس داره؟
سوالي تو آينه به خودم نگاه ميکردم که دوتقه به در خورد
-بله؟
مائده-طناز جان…بيا صبحونه تو باغ
-ميام الان
اين همه سعي کردم که سيامک بهم توجه کنه اما حالا سياوش بود که جذب شده بود؟سياوش؟با اون اخلاق قاراشميشش…من عمرا بخوام با يه آدم نامتعادل زندگي کنم…
ولي شايد عوض شه طناز…مگه نميبيني چقدر از اوايل تغيير کرده؟
من چي دارم ميگم؟عوض شه که چي بشه؟مگه دم از دوست داشتن سيامک نميزدم؟مگه ادعا نميکردم ميخوامش؟مگه دلم براي اون نميرفت؟
دلم داشت هرز ميرفت…هرز ميرفت به سمت سياوش…
نه…من اينو نميخوام.
با حرص از اتاق بيرون اومدم.
به همه سلام کردمو نشستم پشت ميز.
گلوم درد ميکرد.فکر کنم سرما خورده بودم.
رامين که کنارم نشسته بود گفت:پکري
-فکر کنم سرما خوردم
دست داغشو رو پيشوني ام گذاشت.نگاهم افتاد به سياوش.با اخم نگاهم ميکرد.
نه نه نه…بهش توجه نکن طناز
سعي ميکردم نگاهمو بگيرم ازش اما نميشد.
رامين-يکم تب داري…رفتيم تو از زن عمويه قرص بگير بدتر نشي
کله تکون دادم.
بازم نتونستم صبحونه ي درست حسابي بخورم.
ارميا که تو اين منطقه بيشتر گشت و گذار کرده بودو به قول دريا،همه سوراخ سنبه هاشو ميشناخت …پيشنهاد داد همگي بريم به رودخونه ي معروف آل کيا سلطان…که البته راه زيادي هم بود تا اونجا
همه به جز مسن هاي جمع که دلشون نميومد ويلارو ترک کنن ،راهي شديم.
منم که ديدم اين دخترا همچين آرايش ميکردن انگار دارن ميرن فشن شو…خواستم کم نيارم.براي همين يه تيپ خوشکل و يه آرايشه بي نقص کردم.
هميشه آرايش هام جوري بود که بيشتر به گريم کردن ميخورد تا آرايش معمولي…براي همينم خيلي قيافه امو بهتر ميکرد…چيه برميدارن سايه خليجي ميزنن بعضي از اين دخترا،از کجا تا کجا.
همينکه رفتيم پايين.ديدم براي اينکه ديگه اينهمه ماشينو نبريم ،همه تو۴تاماشين خودشونوجا کردن.
توماشين کامران،عطيه زنشو…بچه اشو مائده و دريا و مريم نشستن.
توماشين ارميا هم،وحيدوساراو محمد،با کاميار جاگير شدن
همينکه ديدم گندم نشست تو ماشين سيامک حرصم گرفت.
عمرا اگه برم اون جا
براي همين بهترين جا ماشين رامين بود.
الهه-تو رفتي قبلا رامين؟
رامين-يه بار چند سال پيش…بهشتيه براي خودش
-چقدر راهه تا اونجا؟
رامين-فکر کنم نيم ساعت ۴۵ دقيقه
-ميگما…رامين خان چرا اين شوهر عمه گراميتون اينقدر دقيق منو ميپاد؟
رامين-ناراحت نشو…آقا سعيد بنا بر حرفه اش خيلي تو بحر خيلي چيزا ميره
-مگه حرفه اش چيه؟
رامين-روانشناسه…
-اووو…براي همين مثل مولکول کشف نشده نگام ميکنه
با خنده سرتکون داد.
منم ديگه حرفي نزدم و از پنجره بيرونو نگاه کردم.باز خوبه اون افتخاريه خوش صدارو نذاشت.آهنگاي احسان خواجه اميري پخش ميشد.
تقريبا ۴۰دقيقه اي تو راه بوديم که پيچيدن تو جاده ي فرعي
جاده يه راه باريکه بود که تنها يه ماشين معمولي ازش رد ميشد.حتي نه ماشيناي سنگين.
از دوطرف پر درختاي درهم پيچ خورده ي تمشک و بوته هاي گلهاي وحشي…واقعا ديدني بود.
زمين هم اينقدر ناهموار بودکه ماشينا با ۲۰تا سرعت ميرفتن
منم مثل اين شکست خورده هاي عشقي کله امو تکيه داده بودم به پنجره…منتها هي تِپ تِپ کله ام ميخورد به شيشه بسکه چاله چوله بود.خلاصه اينکه بيخيال اين ژست شدم تاضربه مغزي نکردم و گفتم
-رامين نگه دار من پياده ميام
الهه-بشين طناز
-باباسرعتمون که کمه…ميخوام جاده رو نگاه کنم قشنگ
رامين نگه داشت و منم پياده شدم.
درختا پر از تمشک بودن
حالا فين فين منم راه افتاده بودو دستمال به دست راه ميرفتم.
دخترا که ديدن من پياده شدم اوناهم تک و توک اومدن از ماشينا پايين.
منو مريمو دريا با وحيدو کاميار…پياده پشت ماشينا ميرفتيم
کاميار همونجور که تمشکاي سياه و درشت رو با اون قد درازش راحت ميکندوميخورد گفت:شما بار اوله مياين؟
ديدم نگاهش به منه…براي همين گفتم:آره…تا به حال نيومده بودم
قيافه اش معمولي بود اما قدو هيکل خوبي داشت.
کاميار-توي تولد چند بار خواستم باهاتون آشنا بشم موقعيتش پيش نيومد.
مگه اينم بود؟چه کوري بودم اون شب ها…کفران نعمت کردم
لبخندي زورکي زدم.
کاميار-الهه خانوم ميگفتن رشته اتون کامپيوترونرم افزاره
-اوهوم
کاميار-موفق باشين
-مرسي
مريم و درياو وحيد از ماجلو افتاده بودن.يکم قدم تند کردم برسم بهشون…حوصله نداشتم با کاميار حرف بزنم
بااين فين فينام حسابي رو اعصاب بودم
بعد از اينکه يکم خسته شدم دوباره سوارماشين رامين شدم و بقيه هم بعد مدتي سوار شدن.
از اون جاده که گذشتيم ،وارد يه جاده ي خاکي بزرگتر شديم.
اين جاده هم سرسبزبود اما نه به اندازه ي قبلي.خونه هايي هم ديده ميشد که نشون ميداد افراديم اينجا زندگي ميکنن.
خلاصه بعد کلي پيچ و واپيچ تازه وارد بهشت اصلي شديم
رامين از تاريخچه اش ميگفت و من از پنجره به بيرون آويزون بودم،نگاه ميکردم
يه رودخونه ي بکر و تميز…درختاي بلندو عجيب غريب
-حيوونم داره؟

4.7/5 - (4 امتیاز)

Check Also

رمان دلواپس توام پارت ۵

  -طنازم بعد مدتي درو باز کرد.لباس راحتي پوشيده بود. با شيطنت و ناز گفتم:کادوهاتو …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.