رمان دلواپس توام پارت ۳

 

پشت سر رامين حرکت کرديم
-اين ماشين ضبط نداره؟
حتي از تو آينه هم نگام نميکرد.
سيامک بالبخند ضبطو روشن کرد.يه آهنگ خارجي پخش شد.
به خاطر رشته ام بايد زبانمو فول ميکردم براي همين ميفهميدم خواننده چي بلغور ميکنه اما کلا با آهنگ خارجي حال نميکردم
-آهنگ ايراني بذار سيامک
بلاخره از تو آينه با اخم نگام کردو گفت:ميخواي تا خود اونجا يه ريز حرف بزني؟
مثل دختر بچه هاي سرتق ۵ ۶ ساله زبونمو در آووردمو گفتم:آره مشکلي داري؟
سيامک آروم خنديدوگفت:بده گوشيتو وصل کنم به ماشين
۵۰تا رمز گوشيمو باز کردمو دادم دستش.
با کابل وصل کرد به ماشين و اولين آهنگو پلي کرد.
اونم چه آهنگي.
آهنگ برو ديگه نيگام نکن عباس قادري…
جفتشون ابروهاشون رفت بالا.
منم يه لبخند زدم که ۳۲تا دندونام معلوم بود.
آدم پنچري قطار بگيره جلو سياوش ضايع نشه.خيلي بد بود
براي اينکه نخواد دستم بگيره زدم تو کانال پررويي و بلند بلند همخوني کردم
سيامک سرخ شده بود از خنده.سياوشم همچنان اخم کرده بود.
خلاصه يه يک ساعتي آهنگاي ضدو نقيض منو گوش کرديم.
يه آهنگ جواديساري ميخوند يه بابک جهانبخش…جوني جونوم ليلا فروهر پخش ميشدبعدش عباس قادري…کلا بگم که اينا فهميدن من چه آدم داغوني هستم تو زمينه آهنگ…خب چيکار کنم آهنگ سليقه ايه ديگه…چيه اين غمگينا همش احساس شکست عشقي به آدما ميده

ماشينا توقف کردن دم رستوران سنتي بين راهي که صبحونه بخوريم.
منم که پرواز کردم.بسکه گرسنه ام بود
رامين سه تا املتو…يه کشک بادمجونو کلي مخلفات ديگه سفارش داد
الهه-اوه…کي ميخوره اين همه؟
به جاي رامين جواب دادم:منننن
سياوش لبه ي تخت نشسته بودو اينور اونور ديد ميزد.سيامکم کنار من نشست.
همينکه ميديدم لبخندميزنه بهتر ميتونستم اخلاق گندِ قولش رو تحمل کنم.
آروم کنار گوشش و با اشاره اي به سياوش گفتم:فکر کنم خيلي خوشحاله که من توماشينش بودم نه؟
لبخندشو کش دادو همونجور آروم گفت:آره خيلي
رامين يه نگاه به سيامک و يه نگاه به من کرد.ابرو بالا انداخت و گفت:شما دوتا چي ميگين به هم؟
نگاه الهه ،حتي سياوشم اومد سمت ما
-مگه شما در گوش آبجي من حرف ميزني من حرفي ميزنم؟
تک خنده اي کردو سر تکون داد.الهه چشم غره اي رفت و گفت:طناززز…
-اي بابا الي سخت نگير ديگه…خود رامين جان فهميده من اخلاقم چجوريه…ناراحتم نميشه…تو غصه نخور
رامين-راست ميگه الهه خانوم…يه طناز که بيشتر نداريم…من با اين رفتارش ،راحتترم تا کتابي حرف زدن
-بيا…
الهه باز چشم غره رفت منم به رو خودم نيووردم.
همينکه سفارشارو آووردن همه چيرو فراموش کردم و تا اونجا که ميشد خوردم

بعد حساب کردن و اينا رفتيم باز سوار شديم.
همينکه کمر بندمو ميبستم گفتم:چند کيلومتر راهههه؟
سيامک نگاهي به سياوش کرد يعني تو بگو
اونم جواب نداد
کله امو از بين دوتا صندلي جلو بردمو گفتم:باشما بودم اَخوي
نگاه گذرايي به صورتم کردو گفت:۵ ۶ساعت
-اووووووه…ميپکيم که…يه کله ميريم؟
جوابي نداد
سرمو چرخوندم سمت سيامکو گفتم:
اين آقا لاله شما جواب بده
گونه اش که چال افتاددلم ميخواست محکم ماچش کنم.
دوباره کله امو چرخوندم سمت سياوشو با دقت به صورتش گفتم:اخوي بينم بلدي بخندي؟
جواب نداد
-ميخوام ببينم از اين چال ها براي توام ميفته يا نه
حتي نگاهم نکرد.
رو به سيامک گفتم:هووم؟داره؟
سيامک-آره…
بازم لبخند زد.
-منم شايد برم عمل کنم برام چال بذارن…خيلي دوس دارم
و انگشتمو يکم فرو کردم تو لپش.
بي حرف ميخنديد
باز رومو گردوندم سمت سياوش
-ولي تو نخند…ميترسم ذهنيتم در باره ي چال عوض شه…تو همون اخم کني بهتره
سيامک سرخ شده بود.سعي ميکرد صداي خنده اش بلند نشه
سياوش يه نگاه به سيامک کردو گفت:خيلي خنده داره؟
-جلوتو نگاه کن من جونمو دوست دارم
سياوش-بشين سرجات…
کله امو کشيدم عقب.حقيقتا اين کمر بنده خيلي اذيت ميکرد.دل و روده ام اومد بالا.
-من خوابم مياد…جاده خوشکل شد بيدارم کن سيامک
سيامک-باشه
-اون آهنگ در پيت خارجي ارو هم بذار…
ضبطو روشن کرد.آروم با هم حرف ميزدن.اينقدر خوابم ميومد بيخيال فضولي شدم و خوابيدم.
فکر کنم يه ۲ساعتي فيت خوابيدم…
نور آفتاب خيلي رو مخ بود.
به زور چشم باز کردم
ساکت بودن.
جاده کوهستاني بود.
صاف نشستمو دستامو از هم کشيدم خستگيم در بره.
-وايييي…چه خوابيدما
سيامک کله اشو گردوند به عقب
سيامک-خوابت سنگينه ها
-اوهوم
يه نگاه به سياوش کردم
-بابا يه توقف کنيم من خشک شدم
از تو آينه نگاه کردو گفت:تا الان که خواب بودي
-خواب يا بيدار نشسته ام ديگه…توخودت خسته نشدي؟
ديدم جواب نداد پنجره رو کشيدم پايين و کله امو کردم بيرون
با صداي عصبي اي گفت:بيارتو سرتو
-کجان رامين اينا؟
سيامک-دوسه تا ماشين جلوترن
کمربندمو باز کردم،نيم خيز شدم و از بين دوصندلي دستمو کشوندم سمت اَهرم نور بالا و چند با تکونش دادم
سياوش با همون عصبانيت گفت:اه،بشين سرجات طناز
متعجب گردنمو چرخوندم سمتش…اولين بار بود صدام ميکرد
چه قاطيه اين.
نشستم سرجام.تقريبا داد زد:اين مسخره بازيا چيه آخه؟توکه جنبه سفر نداري بيخود برنامه ميچيني
-سرمن داد نزن…ميگم خشک شدم زورت مياد يه توقف ۱۰دقيقه اي کني؟قراره رسيديم کارت بزني؟
جواب نداد.
سيامک-سياوش نگه دار خودتم يکم استراحت کن
اصلاعکس العمل نشون نداد.
سرشو گردوند عقب و با لبخند زورکي اي آروم گفت:يکم ديگه تحمل کن.
کاپشنمو گوله کردم يه طرفم و دراز کشيدم سرمم گذاشتم روش.
حالا که ميخواست لج کنه منم بلد بود م چيکار کنم.
با صداي بلندي شروع کردم به خوندن هرچي آهنگ به ذهنم ميرسيد
-تو اون کوه بلندييييييي که سر تا پا غرورهههه
کشيده سربه خورشيددددد
غريب و بي عبوره…
تو تنها تکيه گاهيييي،براي خستگي هاااام
توميدوني چي ميگممممم توگوش ميدي به فرداااام…حرفاااام
به چشم منننننننننننن(صدام خيلي تو مخي و بلند بود خودم حتي اينوميدونستم)
به چشم منننننننننننننن،تو اون کوهيي اي اي اي
پر غروري ،بي نيازي باشکوهي…
طعم بارون رنگ دريا رنگ کوهييييي(البته قسمتاييش هم بلد نبودم هرچي به دهنم ميومد ميگفتم مثل اين قسمت)
هم صداي خوبم بخون تا بخووووونم…عمر من تو هستي بمون تا بمونممممم
يه جا ابر آسمون يه جا پر از ستارهههه
يه جا آفتابيه آسمون يه جا مهتابيههههه
بي تو اما همه جا غمگين و خاک گرفته اسسسسس
همه آسمون يه ريزه بارونم ندارههههه
من اگه باشمممم…ابرا ميبارن…کويراي خشکو خالي ،پرگل ميشنننن
(همونجور داد ميزدم براي خودم.دهنم خشک شده بود اما از رو نرفتم)
منووووو تنها نذاررررر
رو قلبم پا نذاررررر
به ديدن دلممم،فقط بيا يه بار
قربونم بريييييي فقط پاشو بياااااا
سيامک با خنده برگشت سمتمو گفت:چي ميخوني؟
-نميدونممممممممممم فقط پاشو بياااااا
رو به سياوش گفت:بابانگه دار اين همينجور يه نفس ميخونه تلف ميشه
اونم اصلا انگار نه انگار
يکم همونجور دراز کشيدم.چون کامل خوابيده بودم ديگه خوابم نميبرد.
بلند شدم.شيشه رو دادم پايين.
هوا خيلي خنک بود ،حتي با اون آفتاب
از تو آينه نگاهي به سيامک کردمو گفتم:کي ميرسيمممم؟
با لبخند،لب زد:ديوونه
-من اين عقب ديدم خوب نيست…بيا جاهامونو عوض کنيم…(سرمو چرخوندم سمت سياوشو گفتم)نگه نميداري مثل جيمز باند درو باز کنمو برم جلو
يعني از ديوار يه صدا در مياد از اين نه.
سيامک صندليشو رو به عقب تا ته خوابوندو تو يه حرکت اومد عقب
نيشم باز شد.اصلا ديگه نميخواستم برم جلو ولي خيلي ضايع بود.
با اکراه بلند شدمو رفتم رو صندلي جلو
از پشت صندليرو برگردوند سرجاش و گفت:اتفاقا بهتر شد …من يکم استراحت کنم اين پشت
ديدم چشماش خمار شده.حرفي نزدم.
سرشو گذاشت رو کاپشنمو پاهاي بلندشو جمع و جور کرد .يه آرنجشم گذاشت رو چشماش
جوري نشستم که روم به سياوش بود.يه کمر بندم بستم واسه اينکه بهونه ندم دستش.
گوشيمو از تو جيبم بيرون آووردمو دوربينشو روشن کردم
همينکه صداي تيک ضبط شدنش بلند شد ،با همون قيافه جهنمي يه نگاه گذرا کرد
-اوووم…يوها ها…منم ملکه ي عذاب اين گند دماق…
سياوش-خاموش کن اونو
-نميکنم…حالا اگه خواهش کني شايد
سعي کرد با دست آزادش بگيره اما من از اون زرنگترم.
چسبيده بودم به در و ريز ريز ميخنديدم.
-دارم از طبيعت پشتت ميگيرم به تو چيکار دارم؟
سياوش-توکه راس ميگي
-پس نه…ميگما…يه نمه بخند ببينم قيافه ات همينجور باباقوري ميمونه يانه بهتر ميشه
سياوش-من نه علاقه به اين شوخي هاي مسخره ات دارم نه حوصله اشو
کمي چرخيدم ،کمربند و از رو سرم رد کردم
کمرمو تکيه دادم به داشتبرد ماشين.
حالا تقريبا رو به روش بودم.
انگار هرچي بيشتر نيش ميزد بيشتر دلم ميخواست اذيتش کنم.
همونجور که دور بينو رو صورتش نگه داشته بودم گفتم:حالا يه آزمايشي بخند…لبخندم قبوله
پوزخند صداداري زد.
خيلي تخسه.
آروم خنديدمو و دوربينو گرفتم سمت خودم:اينجا جاده ي نميدونم چي چيه…منو عُنق خان در حال يه گفت و گوي کاملا دوستانه هستيم ببينين از قيافه اش کاملا مشخصه(دوربينو يه لحظه بردم سمت سياوش و برگردوندم)ديدين راس ميگم…الان در حال انجام آزمايشات اوليه خنده درماني هستيم…يکم روانش قاطي پاتيه
سياوش-بده من اون بي صاحابو
به زور دستمو دور کردم نتونه بگيره
-منتها من اميد دارم که خوب ميشه…تا آزمايشات بعديييي…خدا يارو نگه دارتون
قطع کردم.
چقدر اخم ميکنه
نگام افتاد به سيامک که بي صدا ميخنديد.
لب زدم و سرجام نشستم
هي وول ميخوردم از اين ور به اون ور…پنجره رو ميبستم باز ميکردم…کله و دستمو ميبردم بيرون صدا در ميووردم
خلاصه اينقدر رو مخ بودم که سياوش عصبي براي رامين چراغ زد که توقف کنن
مثل مرغ از قفس پريدم
الهه با خنده گفت:مخشونو خوردي نه؟
نگاهي به پشت سرم کردم.هر دوپياده شده بودن
با شيطنت گفتم:مطمئنا سياوش ميخواد از رو زمين محوم کنه
رامين دستشو گذاشت پشت کمرمو گفت:بيا تو ماشين ما
-نچ…راحتم…فقط گرسنمه…کي ميرسيم؟
تکيه داد به صندق عقب ماشين
رامين –بخوايم يه کله بريم ۲ ۳ ساعتي ميشه تا آستارا
-اوووووووه…من نميخوام…بريم همين کنارا يکم اطراق کنيم بعدا راه ميفتيم
الهه-اينجا که همش کوهه
-من نميدونم…
سري تکون دادو رو به رامين گفت:چيکار کنيم؟
رامين رو به سياوش گفت:سوار شيم بريم اولين رودخونه اي چيزي پيدا کرديم توقف کنيم براي استراحت
اونم يه کله تکون داد.
دوباره سوار ماشينا شديمو راه افتاديم.
از شانسم حالا مگه رودخونه پيدا ميشد؟
خلاصه بعد نيم ساعت يه آب باريکه پيداکرديمو زديم بغل
الهه براي همه چايي ريخت.
منم هي ميرفتم کنار هرکدومشون چيليک چيليک عکس مينداختم
به سياوش که رسيدم ديدم لبه ي زير انداز دستاشو ستون تنش کرده و بي حرف دارو درختارو ديد ميزنه.با فاصله ازش نشستمو گفتم:عکس نميندازي ؟
اصلا تکون نخورد.
يکم خودمو کشوندم سمتشو با شيطنت گفتم:پيشت…با تواما…
ديدم جواب نميده .رو به سيامک که چايي ميخورد گفتم:سيامک بيا با اين قول دربو داغونت يه عکس بندازم ازت
با لبخند رو زير انداز نشست و گفت:سربه سرش نذار بانو…ميخواي به کشتنمون بدي؟
-پس پاشو از من عکس بگير
کله تکون دادو چاييشو نصفه ول کرد.
رفتيم کنار اون به اصطلاح رودخونه و هر ژستي به ذهنم ميرسيد تو عکسا پياده کردم.سياوشم با پوزخند فقط نگاه ميکرد
يکي دوتام عکس کله اي با سيامک انداختم(فقط سرامون تو عکس بود يعني)
بيشرف ميخنديد اصلا هوش و حواسمو ميبرد.
همينکه عکس انداختن تموم شد با صداي آرومي گفت:يکم کمتر اذيتش کن باهات لج نکنه…
شونه بالاانداختمو گفتم:باشه…فقط خواستم اخمشو بذاره کنار بهمون خوش بگذره
چشماش تو اون آفتاب از عسل هم خوشرنگتر بود.
لبخند محزوني زدوگفت:ميدونم بانو…تو خوش قلبي شما شکي نيس
قبم لرزيد.
نکنه دارم عاشقش ميشم؟
احساس ميکردم گونه هام داغ شدن
سرمو انداختم پايين و از کنارش رد شدم.
يه ،يه ربعي استراحت کرديم.تخمه زديم بر بدن و دوباره رفتيم سوار ماشينا بشيم
پشت سر سياوش راه افتادم.چون سيامک گفته بود نخواستم سر به سرش بذارم ديگه
براي همين با يه لحن مهربون گفتم:اگه مغازه ديديم نگه داريم تنقلات بخريم خب؟
سرشو گردوند سمتمو با يه اخم وحشتناک آروم اما با حرص گفت:شما که از دلتنگي زياد واسه خواهرت ساقدوشش شدي اومدي پيشش زندگي کني چرا الانم نميري تو ماشين پيشش ؟
خشکم زد.
لرزش قلبمو حس ميکردم.
بهت زده چند بار پلک زدم.
نگاهشو گرفت و رفت سوار ماشين شد.
از داخل ماشين نگاهم ميکرد
سيامکم نشست
رامين با الهه زير اندازو جمع ميکردن
سيامک-پس چرا نمياي دختر؟
سعي کردم از هنگ در بيام…با صداي لرزون و دورگه از بغضي گفتم:من…من با رامين اينا ميام…
وپريدم تو ماشين رامين
الهه متعجب يه نگاه بهم انداخت ولي حرفي نزد.
به خاطر همين حرفا دلم نميخواست توخونه ي رامين بمونم…اينکه بخواد به شخصيتم بي احترامي بشه داغونم ميکرد
رامين با لبخند از تو آينه نگام کردو گفت:افتخار دادين طناز خانوم
لبخند زورکي اي زدمو گفتم:ديگه بلاخره خرس وسط شدم ديگه
اونم آروم خنديد.
سعي کردم به اون اهنگ بي سروته افتخاري توجه نکنم و کوه و بيابونو نگاه کنم.
گه گداريم حرف ميزدم که الهه پيچ نشه بگه چي شده و اينا
اون خوب ميدونست من ساکت نميمونم

بعد از خوردن نهار تو يه رستوران جاده اي باکلاس( که البته من اونقدر که دلم ميخواست غذانخوردم)نزديک آستارا…به سمت اردبيل حرکت کرديم.
رامين گفت ديگه چيزي نمونده اما خب تو ترافيک مونديم.
جاده خيلي شلوغ بود.انگار خيلي ها به سرعين و اردبيل سفر کرده بودن
جاده اش بي نهايت زيبا بود.
جاده اي کوهستاني و سر سبز که چشم هر بيننده اي رو خيره ميکردوانصافااسم مناسبي هم روش بود”گردنه حيران”…
رامين توقف کوتاهي کردو از منظره استفاده کرديم.
منم کلي عکس از خودمو الهه انداختم.
بيشتر هم سعي ميکردم نگاهم به سياوش نيوفته.البته اونم مشتاق نگاه من نبود
واسه خودش چرخ ميزد.
ساعت ۴بعد از ظهر بود که به اردبيل رسيديم.
به اصرار الهه که در مورد درياچه ي شورابيل يه چيزايي شنيده بود،رامين مارو برد دم در ياچه…که انصافا هم بي نظير بود منظره اش.
منم بيخيال حرفاي اون زرافه شدم
مجتمع تفريحي قشنگي هم کنار در ياچه ساخته بودن.تنها کسي که دور ايستاده بود سياوش بود.
ما همگي ميگفتيم ميخنديديم عکس مينداختيم اما اون همچون بُزغروب آفتاب تماشا ميکرد.
اصلا براي چي اومده بود نميدونم.
کمي کنار درياچه مونديم.تخمه شکستيمو بعد به سمت سرعين راه افتاديم.
تقريبا نيم ساعتي تو راه بوديم.
سرعين شهر کوچيکو کوهستاني ايه اما به خاطر چشمه هاي آب گرمش تبديل شده به يه شهر توريستي.
رامينو سيامک براي پيداکردن ويلا براي اقامت رفتن و منم با الهه تو ماشين مشغول ميوه خوري شدم
الهه-به نظرم ناراحتي طناز…چيزي شده؟
-مهم نيس…از اين پسره سياوش زياد خوشم نمياد
برگشت کمي به سمتم عقب و گفت:چرا؟حرفي زده؟
-بيخيال
آهي کشيدو گفت:با رامين در موردش حرف زدم…پرسيدم چرا اخلاقش يه جوريه…
-خب؟!
دوباره اه کشيدوگفت:رامين ميگه سياوش يکم تو گذشته ضربه خورده
-عشقي؟
الهه-نه…فقط طناز حواست باشه سوتي ندي ها…ايني که بهت ميگم بين خودمون بمونه
-باشه بابا بگو مردم از فضولي
الهه-راستش رامين فقط اينو گفت که سياوش خيلي وابسته ي مادرش بوده…روزي که باباش خودکشي ميکنه…
-هييييي…خودکشي؟چرااااااا؟
الهه-راستش نخواستم بپرسم چرا…ديدم رامين خيلي ناراحت شد منم نپرسيدم
-خب؟!!!!
الهه-هيچي ديگه…اون موقع سياوش ۸سالش بوده…باباش جلوش خودکشي ميکنه…
-جلوي سياوش؟
الهه-آره..
-اي واي
الهه-مامانشم ميذاره ميره بعد اون قضيه…ميره آلمان…
سري تکون دادو گفت:رامين ميگه از اون موقع سياوش اخلاقش برگشت…
بهت زده بودم
چقدر سخت بوده واقعا…پس بگو چرا اينقدر گند دماغه
-سيامک چي؟
الهه-نه نه…اون تو اون صحنه نبود…
-چه درب و داغونن ها…
الهه-نه که خودمون خيلي خانواده ي درست حسابي اي داريم؟
-اينم حرفيه
الهه-هيس هيچي نگو دارن ميان
حسابي رفتم توفکر
رفتاراي عجيبش…پس به خاطر اين ذهنيتش از زندگي گذشته اش بود.
حالا نميدونستم از حرفي که بهم زده بود ناراحت باشم يا براش دل بسوزونم.

رامين اينا ويلايي اجاره کرده بودن.
تا ويلا راه زيادي نبود.
يه ويلاي نسبتا بزرگ با يه حياط بزرگ.مرغ و اردک بود که از اينور به اونور ميرفت.
خيلي هيجان زده بودم.تو فکرم تصور ميکردم رامين قصد داره يه ويلاي اشرافي بگيره…اينجا هم بزرگ و وسايلاو مبل مان ها فانتزي و نو بود وخيلي خيلي به دل مينشست.
سه تا اتاق داشت.
يکي اشو پسرامستقر شدن.يکي اشو من، يکي ام الهه و رامين
يه تخت چوبي ساده و يه کمد ديواري فقط تو اتاق بود.
چمدونمو گوشه اي انداختموکمي دراز کشيدم
بعد يکم استراحت رفتم تو اتاق الهه که هماهنگ کنم براي حموم اينا.
ساختمون يه حموم پايين داشت و يه حموم بالا.
اول من و بعدم الهه به حموم رفتيم.
يه دست سويي شرت شلوار قرمز پوشيدمو موهامو با حوله قشنگ خشک کردم.
يه ته آرايشي ام کردم.
قرار شده بود امشب استراحت کنيمو فردابريم آب گرم اينا
به سالن پايين رفتم.
رامين براي خريد رفته بود بيرون و از پسرام خبري نبود.يه چرخي تو حياط زدمو چون هوا تاريک شده بود کمي ترسيدم برگشتم تو
نميدونم سياوش يا سيامک بود که داشت تلويزيون ميديد
بي توجه به اون رفتم بالا.
الهه از حموم اومده بود و داشت موهاشو شونه ميزد
به محض ديدنم اخماشو توهم کردو گفت:محض رضاي خدا طناز…موهات کرک خاليه…شونه اشون کن
شونه بالاانداختمو گفتم:باشه بعدا
با حرص بُرس ارو پرت کرد تو سينه ام و گفت:بدو ببينم
منم که حوصله ي جنجال با الهه نداشتم افتادم به جون موهام.
از ريشه سرم کشيده ميشد وقتي شونه ميکردم
همونجور رفتم پايين.
هردو پسرا مشغول فيلم ديدن بودن.
مطمئنا اوني که تيشرت سياه تنشه اخم کرده سياوشه
براي همين رفتم يه کم نزديک به سيامک نشستم.
نگاهشو گردوند سمتموگفت:کشتي ميگيري؟
-کم از کشتي نيس
سيامک-همروکندي که
-کرکه
سيامک-ميخواي بده من
نيشم باز شد.چقدر فهميده است اين پسر
برس رو بهش دادم و بدون حرف رفتم پايين پاش رو زمين نشستم
نگام گره خورد توچشماي سياوش.
اصلا انگار ديگه از دستش ناراحت نبودم.
همش تصور ميکردم…اگه من بابامو تو اون حالت ميديدم و مامانم ميذاشت ميرفت چيکار ميکردم؟همينجوري شرو شيطون ميشدم يا يکي مثل سياوش؟
قطعا شرو شيطون نميشدم
ديگه اون اخمش انگاري به چشمم نميومد.
با صداي الهه از هپروت اومدم بيرون
الهه-توچرا سيامک جان…بذار خودش شونه کنه اون جنگلو ياد بگيره
سيامک-ايرادي نداره
-شونه ميکنه ديگه…چه فرقي داره!
اونم باچشم غره رفت سرو ساموني به آشپزخونه بده
بازبه سياوش نگاه کردم که خيره تلويزين بود
حالا ناراحت باشم يا باز شوخي کنم؟
بهتر بود حداقل يه امشبرو سربه سرش نذارم
سيامک که انگار داشت دونه دونه موهامو از هم باز ميکرد.غر زدم:
-داره خوابم ميگيره سيامک
خنده آرومي کردوگفت:دارم از هم بازشون ميکنم
-نميخواد يه شونه الکي کن بره
حرفي نزد
پاهامو جمع کردم تو شکممو چونه امو گذاشتم رو زانوم.
هر کاري ميکردم آخر نگاهم ميرفت سمت سياوش
کلافه شده بودم از دست خودم…چم شده حالا .
سيامک-موهات خيلي بلنده ها
-اوهوم…دلم نمياد کوتاهشم کنم
دستي روي موهام کشيدم.تا انتهاي کمرم ميرسيد.همرو جمع کردم روي يه شونه امو بلند شدم کنارش نشستم
بازوم به بازوش چسبيده بود.کنارش بودن يه حس خوب ميداد.
زير چشمي ديدم کمي قلبشو ماساژميده.
آروم دم گوشش گفتم:حالت خوبه؟
سيامک-اوهوم…
نگاه هردومون کشيد به سياوش که بلند شد رفت از ويلا بيرون.
-چشه باز؟
سيامک-حرفي بهت زد که از ماشين رفتي؟
نگاهي به چشماي خيره اش کردمو گفتم:چيز خاصي نگفت…نخواستم الهه غر بزنه که تو سفر همراهيش نکردم
سرشو تکيه داد به پشتي مبل و گفت:اميدوارم فقط همين باشه…چون خود سياوش هم يه جورايي ناراحت بود براي همين حدث زدم که مثل هميشه يه حرفي زده پشيمون شده
-نه بابا…نگران نباش…من پوست کلفت تر از اين حرفام…اصلا ميخواي الان ميرم کشون کشون ميارمش تو باهاش يه دست تخته ميزنم
سيامک-شايد رفته بيرون
بلند شدمو گفتم:حالا اگه رفته بود که هيچي
سر تکون داد
اي بابا چه غلطي کردما…
لبخند زورکي اي زدمو از در بيرون رفتم.
تاريک بود اما ميشد ديد که داره بين درختا راه ميره.
دمپايي پاره پوره جلو درو پوشيدمو به سمتش رفتم.
متوجه ي لِخ لِخ دمپايي شدو سرشو گردوند سمتم.
چشماش برق ميزدن تو اون تاريکي
-چرا اومدي بيرون؟
سياوش-نميدونستم بايد با شما هماهنگ کنم
-خب حالا که ميدوني …بيا بريم تو
روشو گردوندو بدون جواب دادن راهشو رفت.
نفسي حرصي کشدمو رفتم نزديکترش
-من نميدونم چرا اينقدر لجبازي تو…بيا ديگه
با اخم نگام کردو گفت:نميتوني اينقدر به پرو پام نپيچي؟۲تا ۲تا رودل نميکني؟
صورتمو کمي بردم جلو و گفتم:مطمئن باش به خاطر خودم نيومدم دنبالت
سکوت کرد
-سيامک نگرانت شد گفتم من ميام دنبالت
سياوش-اين همه خوش خدمتي محض رضاي خداست؟
يه آدم چقدرميتونه نگاهش سرد باشه،لحنش تلخ باشه!
-ميشه بدونم چي از من ديدي که اينقدر ازم بدت مياد؟
سياوش-هه…نيازي به ديدن نبود…از جنست کلا خوشم نمياد
-خيله خب…خوشت نياد…منم اصرار ندارم…با برادرت خوب باش همين
سرشو جلوتر آوورد.تو اون هواي سرد.اين نفساي گرمش بدجور حس ميشد
سياوش-اگه فکر کردي اين توري که پهن کردي توش ماهي گير ميکنه سخت در اشتباهي…امثال تورو خوب ميشناسم…چشمتون به مالو ثروت ميفته حاضرين خيلي کارا کنين…خيلي کارا
تند تند نفس ميکشيدم.
قلبم تو دهنم ميزد انگار
-توچي داري که اينقدر بهش مينازي؟پول؟خونه؟ماشين؟زمين؟باغ؟…شعورم داري؟احساس چي؟اونم داري؟(ضربه اي رو سينه اش زدمو گفتم)قلبم داري؟…مطمئنا اگه داشتي اينقدر راحت دل يه نفرو نميشکستي …اينکه برادرت به من توجه کنه يا نکنه ميل خودشه…اما اينومطمئن باش.اينقدر عزت نفس دارم که به خاطر پول امثال تو،اون خيلي کارايي که منظورته رو نکنم…
با دست تقريبا هلش دادم و به حالت دو برگشتم تو ويلا.
از سيامک خبري نبود.
خوبه که نميخواستم با دروغ بپيچمش.
مدتي بعد رامين اومد.
خودمو سرگرم کار کردم تا چشمم به چشم سياوش نيوفته
ميدونين…حس خاصي داشتم.انگار که با برادرو خواهرت بحث ميکني…ناراحتش ميکني و ناراحت هم ميشي…اما باز ته دلت نميخواي کامل ازش دوري کني.
انگار واقعا منو جوگرفته بودو برادر شوهرم محسوبش ميکردم.
منو الهه اينقدر از خودي،خورده بوديم که هر رابطه ي دوري برامون حکم غنيمت و داشت.حتي اين برادرايي که حالا فهميده بودم واقعا چيزي ازشون نميدونم.
زندگي مرموزو پيچيده اشون آدمو در گير ميکرد.
جوري که احساس مسئوليت ميکني.
مثلا همينکه سيامک ناراحتي قلبي داشت…احساس مسئوليت به آدم ميدادتا نذاري کسي ناراحتش کنه…يا سياوش با اون خاطره ي بد بچگيش…هرچقدرم که اخلاقش زننده بود نميشد بهش خورده بگيري…يا حتي رامين که مجبور بود برادراشو بدون مادرشون سامون بده…ازشون مراقبت کنه…کار سختي بود…
ماها يادگرفته بوديم در قبال همه جزخودمون مسئول باشيم.

ساعت حدود ۱۰صبح بود که به زور الهه بيدار شدم.قرار بود همگي بريم آب گرم.
مايووهامونو برداشتيموهمگي با ماشين سياوش رفتيم
منو سيامکو الهه عقب نشستيمو رامينم کنار دست سياوش.
از ديشب ديگه حرفي بينمون ردو بدل نشده بود
منم سعي ميکردم مثل قبل شوخي کنم تا کسي شک نکنه.
به اب گرم معروف “گاوميش گلي”رسيديم.منو الي به يه طرف و مردام از يه طرف ديگه.
کلي تو آب ،آب بازي کرديم.
آبش اينقدر گوگرد داشت نارنجي شده بود تقريبا.
ولي درکل حسابي حال داد.
تازه يه خواستگارم پيداکردم.
بسکه اين الهه توجمع پير پاتالا ميرفت و حرف ميزد يکي از زنا چشمش منوگرفت و براي پسرش کانديد کرد…
همون مونده بيام زن پسر اين شم.پيرزنه قد يه بشکه بود،اينقدر هم تند تند حرف ميزد نصف حرفاشو نميفهميدي…من عروس اين شم تيمارستان رو شاخشه
زنه که دلشم خوش بود تازه شماره ي الهه رو به زور گرفت تا بعدا مزاحم شه واسه امر خير
مردا زودتر از ما رسيده بودن به ماشين.
همينکه نشستيم رامين گفت:خوش گذشت؟
الهه با شيطنت گفت:چه جورممممم
رامين با يه نگاه متعجب فقط لبخند زد
الهه-ايشاله يه عروسي افتاديم
-الههههه
سيامک گردشو چرخوند سمت منو گفت:عروسي؟
-هيچي بابا با يه دختره که نزديک عروسيش بوده آش…
الهه-نخير…واسه طناز خواستگار پيداشد
چشم غره رفتم بهش.نه اينکه خواستگار داشتن بد باشه ها…تازه کلي هم کلاس داشت.اما نه اين خواستگار داغون…
رامين-جدا؟
روبه من گفت:آره طناز؟
کله تکون دادم به معني آره.
رامين ام شيطون خنديدوگفت:دختر دم بخت داشتن هم خوبه ها…بدم نمياد خواستگاري اومدن خواهر زنمو تجربه کنم
-ايشاله خودت يه دختر مياري تجربه ميکني…من الان موقعيتشو ندارم پسرم
سرخوش خنديد.نگاهم و چرخوندم که افتاد تو نگاه سياوش
از آينه داشت نگام ميکرد
اخم کرده بود.بي اختيار زبونمو آووردم بيرون و گفتم:چيه نگا داره؟
بعد مکثي نگاهشو گرفت
الهه-چته طناز؟
وهر هر خنديد.رو آب بخندي که همه اينا تقصير توا
خلاصه تا ويلا سوژه اشون شده بودم.
ناهار،رامين تو منقل حياط بال کباب کرد.
الهه رو تخت چوبي گوشه حياط سفره چيدو سياوش تو اتاقش بود
سيامک هم يه گوشه نشسته بود به دنبال بازي منو مرغ و جوجه ها ميخنديد
الهه-کشتي اين بدبختارو…همه گوشت تنشون آب شد بسکه دوييدن…ولشون کن ديگه
نفس نفس زنون گفتم:خيلي فرزن …نميشه گرفتشون
رامين-محلي ان ديگه…
شربت پرتقال سيامکو يه نفس سر کشيدمو گفتم:کي آماده ميشهههههه…
رامين-آخراشه…صبر کن
الهه-برو بگو سياوشم بياد
خودمو زدم به اون راه مثلا نشنيدم.
الهه-با توام طناز
-هان؟
الهه-سياوش رفته بالا برو صداش کن
-از همينجا صداش کن ميشنوه
الهه-برو ببينم…هنجرمو پاره کنم که چي بشه؟
-خيله خب
يه نگاه به سيامک کردم که مشغول سيخونک زدن بود.
انگار چاره اي نيست
از پله ها بالا رفتمو يه راست سمت اتاقشون
دوتقه به در زدم.خواستم بگم بيا ناهارو در برم که در سريع باز شد.
چه سرعت عملي
خيره به چشماش شدم.
سياوش-بله
همچين طلبکارانه گفت ميخواستم بگم بله و بلا
لبامو کمي به هم فشار دادموبعد گفتم:ناهار
فقط نگاه کرد…چيه؟نيگا دارم؟اينقدر نگام کن تاچشات در اد
روموگرفتم که برم گفت:
نميخورم
کلا استعداد داشت تو خراب کردن حال همه
تو دلم يه به درکککک غليظ گفتم
ديدم هنوز واستاده گفتم يه نيشش بزنم بعد برم
-خيلي خوب کاري ميکني…اينجوري منم اشتهاي کافي رو دارم که سهمتم بخورم
نگاهشو تو صورتم چرخوند
خواستم يه قدم بردارم بازومو گرفت و کشيد سمت خودش.
اين حرکتا چيه؟نکنه ميخواد کار خاکبرسري کنه؟
عضله هاي فکمو آماده کرده بودم براي جيغ که گفت:نبايد با سيامک بازي کني
بازي؟چه بازي اي؟دنبال بازي تو حياطو ميگفت؟مگه ديده؟
مثل منگلا نگاش کردم که کلافه گفت:اون پسر ساده ايه زود دل ميبنده
خب ببنده به تو چه؟
سياوش-نميخوام زندگيشو به خاطر توخراب کنه…
-ازچي حرف ميزني؟
سياوش-خودت ميدوني منظورمو…اون خواستگاري خيالي براي جلب توجه…اين همه نازو عشوه…زيادي از حد تابلويي
قلبم کمي تند ميزد.
اينقدر عطر زده بود مشامم پرشده بود از بوي سرو تلخش…اينم شد عطر آخه؟
حالا از اين فاصله که دقت ميکنم ميبينم چشماش خيلي با سيامک فرق ميکنه…يه جورايي خمار تره…يه رگه ي نازک سبز هم داره…چرا تا حالا متوجه نشده بودم؟
بلاخره دست از هيزي کشيدم
حالا خوبه اونم چيزي نگفت
-يادبگير…تو زندگي کسي دخالت نکن…اگه داداشت و من برنامه اي داشته باشيم به خودمون مربوطه…اصلا اين حس برادرانه اتو چرا نميري به خودش نشون بدي؟برو بهش بگو اين دختره بده به دردت نميخوره…هوم؟بهتر نيس؟
بازومو فشار دادو سرشو نزديکتر کرد
سياوش-از اين بلبل زبوني ات حالم بهم ميخوره
-دل به دل راه داره…
رامين-طناااااز…کجاموندي دختر؟
آب دهنمو قورت دادمو بلند گفتم:دارم ميام…
-ول کن دستمو
اول فشار داد بعد ول کرد
منم مثل فشنگ پريدم و رفتم
اومدم به همه اعلام کنم سياوش نمياد ديدم اومد…
اينم کلاتخته اش کمه انگار
انگاري تو ي يه عهد نانوشته ،قول داده بوديم رومخ اون يکي باشيم
زارت هم نشست روبه روم.
بي توجه به اون در حال خوردن بودم که سيامک گفت:ناهارو خورديم بريم بازارشم ببينيم هوم؟
الهه-واي نه …من حوصله شلوغي بازار رو ندارم
رامين-شما بريد مام ميريم يه جاي ديگه
با دهن پر گفتم:الي بيا ديگه…
سياوش با ديدن من صورتش جمع شد
بروبابا…عادتمه…
توجهي نکردم
الهه-توکه ميدوني طناز…شبش سر درد ميگيرم
رامين-شماسه تا برين ما هم ميريم چيز ميزاي خوردني رو ميخريم
متعجب يه نگاه به سيامک و يه نگاه به سياوش کردم.
با اين دوتا؟عمرااااااااناش
اومدم مخالفت کنم سيامک با ذوق گفت:خيله خب ناهارو بخورين يکم استراحت کنيم بعد بريم
خب من اگه قراره تو اين مصافرت تورو عاشق خودم کنم،سر خر اووردنت ديگه چيه…پس من کي مختو بزنمممممم؟
يه چپ چپ سياوشو نگاه کردم اونم با اخم چشم غره رفت

روبه رو آينه ي دستشويي موهامو ميبستمو ذهنم درگير بود.
تقه اي به در خورد
-اِهِم
سياوش-بيا بيرون ديگه…يه ساعت معطليم
-دارم موهامو ميبندممم
حالا بسته هم نميشد خدايي.از وقتي سيامک شونه اشون کرده بود سخت تر شده بود بستنش.
درو باز کردم. هردوشون نزديک راه پله ايستاده بودن.
سياوش-اين همه اون تو موندي آخرم نبستي؟
من نميدونم…کدوم بي عقلي گفت اين ساکته کار به کسي نداره ،منزويه؟
والا اين هرچي هس الا اينا
-الههههههه…بيا موهامو ببند
الهه از اتاق بيرون اومدو به سختي موهامو بست
-برسم تهران همرو ميزنم …گور باباش
الهه-حيفه
-حيف منم
سيامک-بريم؟
-آره
دستمو انداختم دور بازوش
يه تيشرت آبي آسماني پوشيده بودو سياوشم همون لباس ديروزيه تنش بود
سوار ماشين سياوش شديم
گردنمو رو لبه ي صندلي سيامک گذاشتموگفتم:رفتين شما قبلا؟
سيامک-نه ولي سياوش ميدونه کجاس
مدتي گذشت که ماشينو جلو يه مغازه پارک کرد.خيلي شلوغ بود.
مردم مثل مورو ملخ تو بازار ريخته بودن
من با اين دوقولوهاي افسانه اي به ظاهر خوشتيپ حسابي تابلو بودم
اينا که بي ذوق بودن واسه خريد فقط نگاه ميکردن
از يه صندل خيلي خوشم اومد
دست سيامکو کشيدم بريم تو مغازه
-بيااااا
سيامک-خيله خب دختر دستمو کندي
فروشنده اش سه تا دختر بودن.
البته پير دختربهتر بود براي توصيفشون
-خانوم اون صندل قرمزه(با اشاره به صندله)رو سايز۳۸ اشو ميارين؟
نگاهشون به سيامک بود
يکي اشون که موهاش شرابي بود با عشوه گفت:باشه عزيزم
سياوش نيومده بود توو دست به جيب ايستاده بود رو به ويترين مغازه…اما نگاه دخترا به اون هم بود
خيلي طول کشيد تا بياره.
کلافه شده بودم از اون نگاه هيزشون.
بلند شدمو نزديک سيامک ايستادم.بازوشوگرفتم و با ناز آروم گفتم:رفت بسازه
سيامکم آروم خنديد.
نخند بابا اينا هيزن.چشمت ميکنن
-چي شد خانوممممم ندارين؟
صدايي نيومد.شيطونه ميگفت برما
نگاه سيامک به من بود.مدتي منم بيخيال اينکه کجاييم زل زدم بهش.
با لبخند دلنشيني گفت:ممنونم طناز
-براي؟
سيامک-اونشب تو حياط…صداتونوشنيدم ازپنجره اتاق…ميدونم به خاطر منه که رفتاراو توهيناي سياوشو تحمل ميکني…طناز…سياوش فقط برادرم نيست…همه کس من محسوب ميشه…من نميتونم و نميخوام حتي يه لحظه ناراحتيشو ببينم…کم سختي نکشيده،کم مشکل نداره
خشکم زد.
شنيده بود؟هييييي…
پس شنيده بود بود داشتم براي داشتنش با برادرش دعوا ميکردم
دختر مغازه دار-خانوم…بفرماييييد
به زور نگاهمو کشيدم ازش.
يعني منظورش اين بود که به خاطر برادرشم شده منو نميخواد؟
گندت بزنن سياوش که اينقدر روش تاثير داري
کفشو تقريبا از تو دست زنه کشيدمو با حرص پام کردم.
همينکه ديدم اندازه است در آووردمشو گفتم :ممنون …چقدر ميشه؟
همينکه مبلغشو گفت اومدم چونه بزنم سيامک حساب کرد.
منم نخواستم ضايع بازي در بيارم جلو اينا
پلاستيکو سيامک برداشت منم از مغازه پريدم بيرون.ديگه داشتم اون تو خفه ميشدم
به درک که به خاطر داداشش از من دوري ميکنه…بره اصلا همون داداششو عقد کنه تا آخر عمر وبال گردن هم باشن
ديگه نه دستشو گرفتم.نه حوصله خريد داشتم.حتي ويترينارو هم نگاه نميکردم.
طوري که سياوشم فهميده بود يه چيزي شده و تعجب کرده بود
دوبار سيامک سعي کرد باهام حرف بزنه من پيچيدم.
برگشتيم سمت ماشين.سيامک به خواست سياوش پشت رل رفت بشينه.پلاستيک صندلو داد به سياوش که بده من
سياوشم با يه پوزخندصندلو تقريبا محکم پرت کرد تو سينه امو گفت:نمرديم معني عزت نفس هم فهميديم
قلبم ريخت
ديده بود سيامک پولشو حساب کرده بود. و موافقت منم مبني بر پول کندن گذاشته بود.
آخه اين صندل ۵۰تومني اينقدر ارزش داشت؟
سيامک بهت زده گفت:سياوش!!!
تند تند پلک ميزدم اشکم پايين نياد.امروز بيشتر از هميشه داشتم خورد ميشدم.سر يه عشق کوفتي مسخره.
آروم سوار ماشين شدم.
نفسام سنگين شده بود.سيامک شرمزده نگام کردو گفت:طناز
سياوشم نشست رو صندلي.
فضاي سنگيني بود.
ديد جوابشو نميدم نگاهي شماتت بار به سياوش خونسرد انداخت و ماشينو روشن کرد.
مونده بودم.بايد چه تصميمي ميگرفتم؟دادو بيدادو فوش کاري…يا جواب ابلهان خاموشيست؟
به کي حق ميدادم؟
به سيامک که با وجود درداي خودش نميخواست حتي ذره اي دل سياوشو بشکنه…
به سياوش؟که تموم کاراشو حرفاش همه از يه خاطره ي بد بود؟حالاچون لحظه ي مرگ پدرشو ديده حق داره هرچي دلش ميخواد به من بگه؟
انصافت کجا رفته طناز؟مگه کم چيزيه؟اونم براي يه بچه ۸ ساله
به خودم بايد حق ميدادم؟
يعني آدم با آفتابه سَد خالي کنه جاي من نباشه
همينکه رسيديم خواستم پياده شم ديدم درا قفل شد
سيامک سرشو گردوند عقب.
نگاه محزوني کردو آروم گفت:طناز…خواهش ميکنم…من اصلا نميخوام رابطه ي بينمون خراب شه…سياوش قصدش توهين نبود
پس داشت جک ميگفت بخنديم؟
دستشو نامحسوس کشيد رو قلبش
سياوش-باز کن درو
سيامک-بس کن سياوش…بهت حق نميدم بخواي به شخصيت يه نفر توهين کني
صداش تُناژ عصبانيت داشت.
سياوش-من فقط خواستم ياد آوري کنم حرفاي خودشو
سيامک-اين موضوع بين منو طنازه
آي آقا خيطي ماليات دارههههه
از يه طرف دلم خنک شد از يه طرف دلم به حال قيافه ي مظلوم سيامک سوخت.همينکه سياوشو جلوي من ضايع کرده بود کافي بود براي من
سياوش-به خاطر اين دختر اين حرفارو به من ميزني؟
سيامک-بس کن سياوش
سياوش-يعني اين ارزششو داره؟
مگه درختم؟؟؟بي ادب…اسم دارما
رسما داشتن دعوا ميکردن
-بس کنين…سيامک درو باز کن بريم تو
سيامک-ميخوام اين موضوع حل بشه طناز
-اين موضوع حل شده…تونميخواد نگران من و سياوش باشي…ايشون يکي بگه دوتا ميشنوه…من از پس خودم برميام…
کمي قلبشو ماساژ دادوگفت:طناز…تو همونطور که خواهر زن برادرمي…دوست منم محسوب ميشي..من نميخوام که
-نگران اين موضوع هم نباش…قرار نيست اخلاق من تغيير کنه…من اينقدر از دوست و آشنا خوردم که اين حرفاي پيش پا افتاده چيزي محصوب نميشه…
روشو گردوند.
قفل در که باز شد.پريدم پايين.اونام همينطور
ديدم همينجوري خشک و خالي نميشه
همينکه سياوش پياده شد…خيلي سريع لگد محکمي به پاش زدم
از درددلا شد
موهامو از صورتم کنار زدمو گفتم: زدم يادت بمونه من اسم دارم هي اين اين نکني
باقيافه ي برزخي اي گفت:فقط واستا تا منم يه ياد آوري برات دارم
همينکه جهش گرفت سمتم با جيغ دويدم سمت ويلا
چنان دويدم پشت مبلي که رامين نشسته بود قهوه ميخورد که رامين از هول قهوه ريخت روش
لباسشو از تنش جداکرد.بيچاره کباب شد
رامين-چي شده طناز؟
-داداشت هار شده
اومد سوال بپرسه که سياوش پريد تو سالن.
از درد يا عصبانيت نميدونم اما قرمز شده بود
سياوش-دختره ي…
الهه-چيشده سياوش؟
چنگي به موهاش زدو رو به من با تحديدگفت:تلافيشو سرت در ميارم
-برو بابا
با عصبانيت رفت بالا
الهه-چي کار کردي طناز؟
ديدم رفت بالا جرات گرفتم
-هيچي بابا ديوونه است…هر دردو مرضي داره فکر ميکنه زير سر منه
الهه-يعني چي؟
-يعني من گرسنه ام نيس شب بخير
الهه-ميگي يا …
رامين-ولش کن چيکارش داري الهه…بين خودشونه موضوع
سيامکم اومد
لبخند کش داري زدمو گفتم:حساب بي حساب شديم…شب خوش
دويدم تو اتاقمو درم قفل کردم.از اون زنجيري بعييد نبود خفتم کنه

با صداي در اتاق به زور بلند شدم
همونجورچشم بسته قفل درو باز کردم
يه ذره لاي چشممو باز کردم
سيامک بود با همون لباس ديروزي
سيامک-صبح بخير بانو
-اوهوم…بخير
تک خنده ي آرومي کرد.سرمو چسبوندم به چهار چوب در
سيامک-لباس بپوش ميخوايم بريم کوه…اسکي
-هوم؟کجا؟
سيامک-کوه کوه…اسکي بکنيم…
-برف اومده مگه؟
سيامک-سبلان هميشه روش برفه…
-من اسکي بلد نيستم…پس خوش بگذره
خواستم درو ببندم که سريع گفت:طناز…چشماتو باز کن…(لاي يه چشممو باز کردم)عيب نداره لباس بپوش مجتمع تفريحي داره…ميموني اونجا
-رو تختم راحتم…خوش بگذره
آروم بازومو گفت تو دستش…خوابم پريد
سيامک-بدون تو خوش نميگذره بانو…حاضر شو ديگه…منتظرم
چشمامو به زور باز کردم.
يه کله تکون دادم يعني باشه.
سيامک-زود بيا
ورفت.
صورتمو رفتم شستم و کلي لباس پوشيدم …تا ميتونستمم بتونه مالي و نقاشي کردم صورتمو
خلاصه حسابي تو دل برو شده بودم
البته از نظر خودماااا

سياوش حتي بهم سلام هم نکردو مجسمه وار رانندگي کرد
پيست اسکي الوارس سبلان تو ۱۲کيلومتري روستاي الوارس و ۲۴ کيلومتري از سرعين دور بود
سيامک ميگفت ۸ماه سال اين کوه برف داره و بساط اسکي به راهه
همه کسايي که ميديديم اکثرا مجهز بودن به وسايل اسکي و اينا…
کلي هم از همون پايين چليک چليک عکس مينداختتتتتن تا بالا
دوتا دوتا سوار تله سي شديم مسير رفت رو.
منو الهه با هم رفتيم
اون پايين پيست مخصوص آموزش اسکي ومهمانسرا و رستوران پر بود
حالا من مونده بودم رفتن من چه فايده داشت آخه؟من که بلد نبودم…همين پايين ولم ميکردن تو يکي از اين رستورانا ميرفتن ميذاشتن منم خوش باشم ديگه
-الهه ما ميريم واسه چي؟مگه بلدي؟
الهه-پس چي که بلدم…من چند بار تو توچال اسکي رفتم
-إإه؟نگفته بودي
الهه-نپرسيده بودي
-خب حالا…چه عشوه ايم مياد…پس من چيکار کنم؟من راه رفتن معموليمم بلد نيستم
الهه-حالا فوقش با تله سي برميگردي ديگه
-اون بالا رستوران داره؟
الهه-آره فکر کنم
ديگه حرفي نزدم و به زير پام نگاه کردم.نميشد بگي از ارتفاع ميترسم…اما خيليم خوشم نميومد
مدتي بعد رسيديم بالا
به فاصله ي چند دقيقه رامين و سيامک ،بعدم سياوش رسيدن
رامين-خب…
-من بلد نيستم رامينننن…منو ميذاشتين همون پايين ديگه…الکي اومدم
رامين-اصلا بلد نيستي؟
-نچ
سيامک-شماها برين منو طناز ميريم تو اون رستوران.
-نميخواد جانفشاني کني…شمام برو…منم يه صبحونه تپل ميزنم و با تله سي ميام پايين ميبينيم همو
سيامک-امکان نداره بانو…شما برين داداش…طناز بامن
منم ديگه مخالفت نکردمواونام رفتن
سفارش چايي و کيک داديم وبه همراه سياوش پشت ميز دونفره اي نشستيم
-ميرفتي توام ديگه…بچه که نيستم
لبخندگرمي زدو گفت:اسکي رفتن اونقدرام جذاب نيس
-پس ديوونه اي کله صبح بلندمون کردي؟
به پشتي صندلي تکيه دادو گفت:طناز …من به خاطر ديشب متاسفم
-ول کن بابا…گذشت ديگه
دستمالي کندو باهاش شروع کرد به ور رفتن
سيامک-سياوش …راستش اون…نميتونه…يعني نميدونه چطوري با اطرافيانش خوب رفتار کنه…دست خودش نيس…مطمئن باش اينطورکه نشون ميده آدم بدي نيس.
-من برام مهم نيس ديگه اين چيزا سيامک…ديگه ام کاريش ندارم…بهت که گفتم من…
سيامک-اينکه بهش بي محلي کني بدتر ميشه
-پس ازگردنش آويزون شم ماچش کنم بگم دستت درد نکنه تحقيرم ميکني بازم بکن؟
سرشو پايين انداخت.
سکوت طولاني اي بينمون بود.
سفارشارو آووردن.از پنجره زل زد به بيرون و گفت:توچيزي در مورد گذشته اش نميدوني…براي همين نميتوني درکش کني
-اينکه خودکشي پدرشو به چشم ديده و مامانتونم ترکتون کرده؟
نفس صدا داري کشيدوگفت:اينا همه ي اون اتفاق نيستن…خيلي چيزاي ديگه ام بوده…
-خب!
سيامک-قابل گفتن نيس
باز سکوت شد.کمي از چاييشو خورد
سيامک-طناز…مطمئنا اگه بشناسيش و درکش کني مثل من،دليل رفتاراش برات واضح ميشه…نميگم باهاش دوست شو يا هرچي،من ميگم ازش دوري نکن…نذار احساس تنهايي کنه…سياوش به رفتار هر دختري واکنش نشون نميده…شايد باورت نشه اگه بگم سياوش با خود من هم قبلا اينقدر حرف نميزد..اين مدته…بيشتر از قبل حرف ميزنه،توجه ميکنه
اي بابا…من اومدم مخ اينو بزنم،اونوقت داره ميگه به داداشش پا بدم؟
يه درصد فکر کن من با اون گند دماغ …ووويييي…چندش
سيامک-طناز!…درک ميکني چي ميگم؟سياوش از ايني که ميبيني بدتر بوده…خيلي بدتر…من از اينکه داره واکنش نشون ميده خوشحالم…از اينکه ديگه ساکت نميشينه و حتي شده دو کلمه حرف ميزنه خوشحالم
ميخوام نباشي…به من چه برادر عقب مونده ات نطقش باز شده…شايد صبح به صبح تخم کفتر ميزنه.
دستاشو کشيد سمت دستم و گرفت بين دستاش
چشمام گرد شد
چشماي عسليشو بهم دوخت و گفت:من ممکنه زمان زيادي نتونم کنارش باشم…ميشه کمکم کني؟
ازچي حرف ميزد؟
-چه …کمکي؟
سيامک-همونجور که سربه سرش ميذاشتي…مثل قبل ادامه بده،بهش نزديکتر شو…بذار کمکش کنيم از اون خاطرات کذايي دور شه…بتونه زندگي کنه
ميخواست منو بکنه عروسک داداشش؟بابا من تورو ميخوام چيکار اون دارم آخه؟
سيامک-ميتوني؟
چشماتو اونجوري نکن دلم قيلي بيلي ميره…
نفسي کشيدمو گفتم:اگه باز بخواد تحقيرم کنه چي؟
لبخند محزوني زد
-پس اگه زدم ناکارش کردم نگي چرا ها!…
کله تکون داد يعني باشه
-من نميتونم زياد باهاش کنار بيام چون اصلا خوشم نمياد ازش…اما مثل قبل باهاش رفتار ميکنم…به خاطر تو ام که شده بيشتر کوتاه ميام…اما اگه بخواد واقعا اذيتم کنه يه کاري ميکنم تا عمر داره نتونه راه بره…جفت پاهاشو ميشکنم…
با لبخند تاييد کرد
-دستاشم ميشکنم
خنده ي آرومي کردو گفت:ميخواي بکشيش اصلا؟
-نخير…ارزش زندان رفتن نداره…همون دستو پاش کفايت ميکنه
سيامک-هرچي تو بخواي
من تورو ميخوام…بيا منو بگير گور باباي داداش چلقوزت
-شماره اتم بده
ابروهاشو انداخت بالا
تکه ي بزرگي از کيک انداختم تو حلقم
-لازم ميشه
گفت و منم سيو کردم
رفت پول سفارش هارو بده منم زودتر زدم بيرون
کمي اون ور تر يه پسره واستاده بود نگام ميکرد.چپ چپ نگاهي کردم بهشو رومو کردم اونور.
سيامک اومد.تا تله سي کلي عکس انداخيم عين اين تازه به دوران رسيده هاي نديد بديد…
خب تهران که برف نمي بينيم ديگه کهههه
يکي از عکسامون که خوب شده بودو گذاشتم رو شماره ي سيامک
خيلي دلم ميخواست “عشقم “سيوش کنم…اما خب يکي ميديد ضايع بود
سوار تله سي شديم و تا پايين من کلي براش آهنگاي هردمبيل از خودم در کردم
اونم فقط با لبخند نگام ميکرد.
کنار ماشين که رسيديم ازشون خبري نبود.
سيامک-ميرم تو اون رستوران ببينم هستن يا نه…همينجا واستا
کله تکون دادم فقط
عکساي بيخودمونو داشتم از تو گوشي پاک ميکردم که صداي پسري از نزديکي ام اومد
پسر- سلام خانوم
نگاهي به دورو بر کردم.خانومي جز من نبود.
برگشتم سمتش…همون پسره بود دم رستوران بالا
منتظر نگاهش کردم
پسر-من احمدم…
خوشا به سعادتت.خب چيکار کنم؟
احمد-قصد جسارت نداشتم…راستش…راستش ازتون خوشم اومد …گفتم که…
حالا نگاه من به وجناتش بود.يه نموره تپل ميزد…اما قيافه اش خوشکل بود
-گفتين که چي؟
کارتي سمتم گرفت و گفت:اين…شماره ي منه…ميخواستم اگه امکان داره …باهام تماس بگيرين
-برو جَوون…برو من اهلش نيستم
احمد-کاملا مشخصه …منم نيتم بد نيست…اجازه بدين بيشتر آشنا ميشيم
-نچ…
نگاهي به دورو بر انداخت و گفت:بهش نميخورد دوست پسرتون باشه…
با اخم گفتم:فضوليش به کسي نيومده
لبخندي زد.
احمد-پشيمون نميشي…بگير کارتو…(دزد گيرشو زد…کمي اونورتر يه سانتافه چراغاش خاموش روشن شد…مثلا خواست نشون بده پولدارههههه)
منم که از اين حرکتش حرصم گرفته بود عصباني گفتم:ميري گمشي يا نه؟
يه نگاه با لذت به سر تا پام کرد.واقعا که اين موجود پسر هفت خطه به تمام معناست…تا دو دقيقه پيش چه کتابي حرف ميزد و حالا…إ إ إ…بچه پررو
صداي سيامک باعث شد نگاه اخمالودمو ازش بگيرم
سيامک-مشکلي پيش اومده آقا؟
يه اخم وحشتناکم کرد.پسره اما خونسرد گفت :خير…خصوصيه
سيامک-خصوصي؟
-برو بابا…من چه کار خصوصي اي دارم با تو…
احمد-بعدا صحبت ميکنيم عزيزم
چشمام ۸ تا شد.اومدم حرف بزنم که مشت سيامک خوابيد تو صورت احمد.
يکي اين ميزد يکي اون
هرچي جيغو داد کردم همو ول کنن فايده نداشت.
دورمون شلوغ داشت ميشد.
کسيم نميرفت جداشون کنه که…حالا يه کثافتي هم واستاده بود فيلم ميگرفت
يهو از بين جمعيت سياوش اومد بيرونو سيامکو کشيد کنار…
از بيني جفتشون خون ميومد.احمد تا سياوش ولش کرد يه فوش بد دادو فلنگو بست.
سياوش عصباني گفت:آروم بگير سيامک…چته تو!
سيامک نفس نفس زنون خون بيني اشو با دست پاک کرد
سياوش چشمش افتاد به اوني که فيلم ميگرفت…پريد سمتشو داد زد:بدش من تا نشکوندمش
بعدم زد فيلمو پاک کرد
با ترسو لرز خودمو رسوندم به سيامک
فکرشم نميکردم سيامک هميشه آروم تا اين حد عصباني بشه و با يه علاف دعوا کنه
سياوش يه داد ديگه زد-نمايش تموم شد بريد ببينم
منم ميتونستم در ميرفتم…بسکه عصباني بود.از سيامکم بيشتر
همينکه همرو فراري داد اومد سمتمون
قلبم افتاد تو شلوارم
با اخم به سياوش نگاه کردو گفت:چته سيا؟تو از اين کارا ميکردي؟
يه نگاه برزخي ام به من کرد.
به من چههههههه؟؟؟؟؟
سيامک-مهم نيس…چيزي نشده
کمي شروع کرد به ماساژ سينه اش
سياوش-حتما باس بميري تا يه چيزي شه؟دعوا واسه چي بود؟
سيامک-بريم سياوش…رامين کجاس؟
اخمي کردو روشو کرد اونور.
البته نيازيم نبودجواب بده…چون داشتن ميومدن به سمتمون
همينکه الهه وضع سيامکو ديد زد تو صورت خودشو پرسيد چي شده؟
سيامکم مختصر گفت با يه بي سروپا بحثش شده
اونام حدث زدن قضيه چيه…الهه به من چشم غره رفت
حالا يکي ديگه دعوا کرده من بايد شماتت شم؟
خاکبرسرت طناز…به خاطر تو بود هاااا…اگه يکم سنگين تر رفتار کني کسي بهت گير نميده…
رفتيم سوار ماشين شديم.
از جا دستمالي ۵ ۶ تا دستمال کندموکله امو از وسط صندلي بردم جلو و با نگراني گفتم:چرا بند نمياد خونش؟سرتو بگير بالا
سيامک-بند مياد
رو به سياوش شدم
-بريم در مانگاهي چيزي؟
يه نگاه گذرا بهم کردو با همون اخم گفت:سرشو بالا بگيره بند مياد
آروم گفتم:حالش بد نشه
جواب نداد.
مدتي همونجور سيامکو نگاه کردم
لبخندي زورکي زدو گفت:هيچي نيس دختر…
گوشي سياوش زنگ خورد.
-فشار بده دستمالو
سياوش-بله…باشه…فرقي نميکنه…
قطع کرد.
ظاهرا خون بيني اش بند اومده بود.منم خيالم راحت شد تا حدودي…البته بيشتر ناراحت قلبش بودم…
بعد مدتي جلوي يه رستوران توقف کردن
الهه باز حال سيامکو پرسيد و بعدم سيامک رفت صورتشو يه آب بزنه
سياوش همچنان مثل قاتلا به من نگاه ميکرد
خلاصه ناهارو زهر مارم کرد.

همه رفته بودن براي استراحت.منم که حوصله ي خواب نداشتم تو حياط ول چرخيدم.
روي تخت نشستم.آهنگ شادي از گوشيم گذاشتم
نگاهم به مرغ محلي تپلي افتاد.بي اختيار بلند شدم افتادم دنبالش.لا مصب با اون هيکل همچين ميدوييد که نگو
با هزار دنگوفنگ گرفتمش.
توچشماش نگاه کردمو گفتم:امشب کبابت ميکنم
گوشيم زنگ خورد.محدثه بود.مرغو زدم زير بغلمو تماسو وصل کردم
محدثه-عليک سلام بي معرفت
-سلام گوله ي معرفت
محدثه-چه خبرا؟
-خبر که زياده …
محدثه-اوضاعت چطوره؟
-يکم قاراش ميشه.
محدثه-چرا دختر؟
-هيچي…گير کردم.از يه طرف ميخوام با سيامک رابطه برقرار کنم،از يه طرف سياوش باهام افتاده دنده ي لج…نميذاره به هدف برسم.
محدثه-خب حتما يه کاري کردي ديگه
-نه…کلا از من خوشش نمياد
محدثه-خب شايد دوس نداره با سيامک باشي…خودش ميخوادت
-چيييي؟بروبابا…يه درصد فکر کن
محدثه-احتمالش هست(هر هرم خنديد)
-مرض…توچه خبر؟
محدثه-نيومده برام خواستگار پيداشده…پسرخاله ام امير.
-اوهو…
محدثه-توخواستگار شانس نيووردم
-زنش شو بابا…شوهر غنيمته تو اين زمونه
محدثه-خودت بيا زنش شو
-از من خواستگاري ميکرد حتما ميشدم…تورو ميخواد
محدثه-گمشو
سياوش از ساختمون ويلا خارج شد.ابروهام رفت بالا…هيييي…
-شمر اومد
محدثه-سياوش؟
-آره
محدثه-برزخيه؟
با اخم داشت نگام ميکرد.انگار ميخواست بره بيرون.واسه رفتن بايد از جلو من رد ميشد.
-گمونم
محدثه-ميخواي يه جيغ بزن…کار از محکم کاري عيب نميکنه
يعني من مُرده ي سليقه ام تو اين انتخاب دوستامم…
-از همين راه کارا استفاده کردي پسرخاله ات عاشقت شده؟
خنديد
محدثه-آره…مال منکه جواب داد…
سياوش به سمتم ميومد.نگاهش به مرغ زير بغلم بود و پوزخندشم به راه
-فکر نميکنم واسه من جواب بده…
محدثه-خب پس از در نازو عشوه وارد شو…يه چند تا پلک بزن براش دلش بره
-ميترسم از يه ور ديگه اش دلش بزنه بيرون
سياوش تقريبا روبه روم بود
محدثه-من چميدونم…هر کاري کردي به من گزارش بده ها…ميميرم از فضولي
-باشه خداحافظ
محدثه-فعلا
همينکه گوشيرو قطع کردم سياوش گفت:اين چيه دستت گرفتي؟
-مرغه…قد قد کن عمو ببينه
مرغو تکون دادم غُدغد کنه…صداش درومد.
سياوش-کور نيستم…منظورم اينه چرا گرفتي دستت؟
نگاهش کردم.چه معمولي حرف ميزد.سابغه نداشت ها…
صداي سيامک توگوشم بود…( نميدونه چطوري با اطرافيانش خوب رفتار کنه…دست خودش نيس…مطمئن باش اينطورکه نشون ميده آدم بدي نيس.)
شايد حق با سيامک بود…
-ميخوام باهاش مرغ شکم پر بپزم…تپل مپله
ابروهاي گره کرده اش از تعجب بالا رفت
-اگه حرفي باهاش داري بزن ميخوام ببرمش
سياوش-بندازش بره…مال صاحبخونه اس
-پولشو ميديم خب…بکشيم بخوريمش …معلومه خوشمزه اس،نگاهش کن…همش گوشته
نگاهشو تو صورتم چرخوند
رو گردوندم که برم
سياوش-ميگم بندازش بره
-نميخوام،به توچه آخه…
سياوش-لج ميکني؟
-هرکاري دلم بخواد ميکنم…اصلا…
مچ دستمو کشيد،مرغ از دستم پهن زمين شد اما سريع خودشو جمع و جور کردو مثل موشک دور شد
-إإإإه…سياوش
نگاه عسليش ميخ چشمام بود.
مدتي مکث کرد بعداخمشو بيشتر کردو گفت:اين به اون در که سيامکو آشو لاش کردي
پشت چشم نازک کردمو با لحني که سعي کردم با عشوه باشه گفتم:به من مربوط نبود
سياوش-آخه نه که داداش من لات محله اس و روزي ۵ ۶ بار بازداشتگاس…اينه که راس ميگي
-بله که راس ميگم،ول کن مچمو خورد شد غول تشن
سياوش-فکر ميکنم اگه نميومدي مصافرت بهتري داشتم
نگاهمو ميخ چشماي عسليش کردم…
-چه جالب…آخه منم همين فکرو ميکنم…چه تفاهمي،حالا ول کن دستمو
مچمو بيشتر فشار داد
-آآآييييي…
سياوش-نميدونم چي داري که سيامک به خاطرت داره کارايي ميکنه که هيچوقت نميکرد…بحث با من…دعوا…
قند تو دلم آب شد.
-حتما يه چيزي دارم ديگه،تو زياد فکر نکن همين دوتا شيويد موتم ميريزه
سياوش-بعييد ميدونم
-بعييد ميدوني چي؟که موهات بريزه؟
سياوش-بعييد ميدونم چيزي داشته باشي
-اصلا مگه تو نميخواستي بري جايي؟برو ديگه…بابا دستم لِه شد
باز نگاهشو تو صورتم چرخوندو با يه فشار ديگه مچمو ول کرد.
با اون يکي دستم جاي انگشتاشو ماليدم و با حرص گفتم:ايشاله دستت قلم شه…
سياوش-به حرف بعضي ها بارون نمياد
از کنارم رد شد.
-بري برنگردي
جوابي نداد.
انگاري واقعا شدم اسباب بازي اش…تروخدا زندگي مارو نگاه
بيخيال مرغه شدم و رفتم تو ويلا
آب جوش براي چايي گذاشتم و نشستم پاي تي وي…ماهواره نداشت و از ۵تا کانال ۴ تاشو آخوند داشت حرف ميزد.يکي اشونم تکرار کشتي گذاشته بود.
بهتر از هيچيه.
نيم ساعتي گذشت که الهه با قيافه ي پف کرده اومد.
الهه-نخوابيدي؟
-نچ
الهه-من موندم انرژي از کجا مياري اينقدر
-اگه غذاي بدي از غذا انرژي ميگيرم…يکي از مرغارو به زور گرفتم،گفتم شب مرغ شکم پر بزنيم…سياوش ولش داد رفت
الهه-خجالت نميکشي به همه چي به عنوان غذا نگاه ميکني؟
-ببخشيد نميدونستم گياه خوار تشريف دارين
الهه-ديگه از اين کارا نکني ها…آبرو واسه آدم نميذاري
-غر نزن
الهه-اينقدر دهن به دهن سياوشم نکن
-نميتونم
الهه- از دستت آخر رواني ميشم
آروم گفتم:هستي
الهه-برو ببين سيامک خوبه حالش…چي شد که دعوا شد
-خودم ميخواستم برم گفتم بيدارش نکنم…هيچي بابا يه پسره علاف پيچ شده بود…سيامکم درگير شد
الهه-برو ببين اگه بيداره حالشو بپرس
از پله ها بالا رفتم و يه راست اتاق مشترک سيامکو سياوش
در نيمه باز بود.وارد اتاق شدم و تقه ي آرومي ام به در زدم…راستشو بخواين ميخواستم صحنه خاکبرسري ببينم…اما لا کردار با لباساي پوشيده خوابيده بود.چشماشم بسته
يه تخت دونفره ي بزرگ بود تو اتاق.
اتاق ساده اما دلباز
چقدر تو خواب معصوم ميشد…تو بيداري هم بود.
لبه ي تخت آروم نشستم.
چقدر دلم ميخواست دست بکشم رو صورتش.به نظر نرم ميومد.
نميدونم از تکون تخت بود يا سنگيني نگاهم يا کلا بيدار بود که چشماش باز شد
-بيدارت کردم؟
لبخندشيريني زد
سيامک-سياوش رفت بيدار شدم
-خوبي؟
سيامک-آره…چيز مهمي نبود اينقدر درگيرش نشو
-آخه نه که به قول سياوش لاتو لوتي و هر روز پاسگاه…اينه که نباس زياد بزرگش کنم نه؟
خنده ي آرومي کردوگفت:حرفي زد؟
شونه بالا انداختم:نزنه که ديگه سياوش نيس…مرغ شکم پُرمو فراري داد
سيامک-مرغ؟
-آره از اين مرغاي محلي تو حياط بعد يه ساعت دويدن يکي اشونو گرفتم براي شام…
با خنده نگاهشو تو صورتم چرخوند.
سيامک-از دست تو …آروم نميتوني بموني نه؟
-مامانمم هميشه همين جمله ارو ميگفت
دستشو بلند کردو روي دستم که رو تخت بود گذاشت
سيامک-خدابيامرزتش
-اوهوم…اونم مثل الهه بود،هميشه دنبال خرابکاريهام ميفتاد…آخه ريا نباشه تو شيراز مثل يه قاتل فراري معروف بودم
ريز خنديد.
-فقط بابام بودکه…هيچوقت بهم حرفي نميزد
سيامک-با قسمت نميشه جنگيد
-آره خب…اونا جاشون خوبه…ماها بدجايي گير کرديم
سيامک-از اين حرفام بلدي بزني؟
با ناز گفتم:بنده خيلي چيزا بلدم
داشت ميخنديد که در باز شدو سياوش اومد.
باز اين اومد لگد بزنه
نگاهي اخم آلود به منو سياوش کردو بي حرف رفت سر کمد.
خواستم رومو بگيرم يهو تيشرتشو در آوورد.
چشمام ۸ تاشد…خجالت نميکشيد يعني جلو من لخت ميشه؟وووويييي…
يعني سيامکم اينقد خوش هيکلههههه؟؟؟؟
به زور نگاه خيره امو گرفتموسرم و به سمت مخالف چرخوندم، با صداي جيغ مانند گفتم:من اينجامااااا
سيامک نيم خيز شد…از خنده سرخ شده بود
سياوش-توقع نداري که تو راهرو عوض کنم
قلبم تند تند ميزد.نه که تا به حال نديده باشم…اما خب بلاخره دخترم ديگه
-من برم
سياوش- بودي حالا
يه پوزخندم زد.اومد تو ديدم.لباس تنش بود.بالشت کنار سيامکو محکم پرت کردم سمتي که بودو از اتاق بيرون رفتم
زير لب روح پر فتوح جدشونو مورد عنايت قرار دادم.
پايين که رفتم رامين هم بيدار شده بود
داشت همون کشتي تکراري ارو ميديد.
براي اينکه تن لخت سياوش از يادم بره تخته ارو برداشتم تا با رامين بازي کنم
لا مصب يا بازي اون خيلي خوب بود يا من داشتم گيج ميزدم.
همش ۵به صفر ميباختم بهش.(هر دستي ۵تايي بود)
خلاصه خيلي بازيم خوب بود،سياوشم اومد پايين نشست رو مبل روبه روم.
احساس گرماو عرق تو صورتم ميکردم
يه بارم که نگام افتاد بهش با اخم ديدم داره نگام ميکنه…منم کلي زور زدم ديگه نگاهش نکنم.
الهه با يه ظرف ميوه کنار سياوش نشست.
ميوه پوست گرفت و بهش تعارف کرد.دقيقا فهميدين نگاهمو گرفتم منظورم چيه؟
سيامکم اومد
رامين-خوبي سيامک؟
با لبخند سر تکون دادو نشست پيش الهه.ميوه اي که به سياوش تعارف کرده بودو اونم نخورده بود رو برداشت
الهه وسط دوتاشون بود
-براي مام پوست بگيري راه دوري نميره
الهه با لبخند گفت:خودت بيا پوست بگير،بسه زياد بردي
-چيشششش…شانس مياره…واِلا بازيم حرف نداره
الهه-آره خب…اينو نگي چي بگي
-نخواستم بابا
رامين-طناز اگه اين دست و بردم بايد برام ميوه پوست بگيري
-إإإإه؟باشه…اما اگه من بردم تو بايد پوست بگيريا
الهه-طناااااززز!!!
-چيه؟شرط بنديه ديگه
رامين-باشه قبول
خيلي سعي کردم.لامصب خيلي خوش تاس بود.
الهه و سيامکم اومدن بالاسرمون.سيامک منو تشويق ميکرد الهه رامينو…
آخراي بازي بوديم.داشتم ميبردم.زودتر از اون داشتم مهره هامو ميخوردم.
سياوش براي لحظه اي اومد بالاسرمون ايستاد.
الکي هول کرده بودم.داشتم ميباختم…اصلا نفهميدم چطور ازم جلو افتاده بود.خواستم بهش بگم بره بتمرگه سرجاش.همينکه سرمو بالا گرفتم پوزخندي زدو خودش رفت.
بي تر بيت.
بيخيالش شدمو بازيمو کردم.
باختم
لب و لوچه ام آويزون شد.اصلا ميوه پوست کندنو دوس نداشتم.
رامين با شيطنت خنديدو يه ظرف پر ميوه داد دستم
الهه ميخنديدو من حرص ميخوردم
با غر غررفتم نشستم رو مبل و شروع به پوست کندن کردم.
پرتقال نگو آب پرتقال.
اينقدر چلوندمش تا پوستشو بکنم که آبش در اومده بود.
يه نگاه به پرتقال کردمو با چندش گفتم:خدايي دلت ميگيره اينو بخوري رامين؟
رامين با خنده از دستم کشيدتشو نصف کرد،نصفه اشو کرد تو حلقش
سيامک-با يه تير دوتا نشون زدي
زبونمو در آووردم براش
سياوش با اخم دور از همه نشسته بود.
خلاصه همه ميوه هارو براش پوست گرفتم.
الهه-خريد داريم،کي ميره؟
سيامک-بنويس چي لازم داري من ميرم زن داداش
الهه ليستي نوشت و داد دستش.سيامک که رفت الهه ام رامينو صداکرد بره اون يکي شوفاژاتاقشونوهم روشن کنه
خواستم بلند شم برم دستامو بشورم که سياوش باز يه پوزخند زد.
با حرص گفتم:چيه؟
فقط نگاه ميکرد.خواستم بي خيال شم که گفت:حواست به چي بود نفهميدي داره تقلب ميکنه؟
ابروهام رفت بالا

5/5 - (2 امتیاز)

Check Also

رمان دلواپس توام پارت ۶

  -اون…اون…ميخواست سيامک-هيشششش…هيچي نگو موهامو نوازش کرد ،اينقدريکه آروم شدم. سرمو گذاشت رو بالشت …قرصه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.