رمان دلواپس توام پارت آخر

 

-چرا هي حرف عوض ميکني سياوش؟
سياوش-من چند ساله که اينجا زندگي ميکنم…خيلي عجيبه که برگشتم سر خونه زندگيم؟
صدامو کمي بالاتر بردمو با عصبانيت گفتم:عجيب اينه که قرار بود اونجا بموني…اما يه دفعه غيبت ميزنه ،ميرم ميام ميبينم نيستي…در رفتي
سياوش-کار داشتم
پلک زدم که اشکم نياد پايين.باحرص سر تکون دادمو نفسي کشيدم
-خيله خب…باشه…اشتباه کردم که اومدم…به کارت برس
بلند شدمو به سرعت به سمت در رفتم.داشتم کفش ميپوشيدم که دستمو محکم کشيد سمت خودش.
اشکم بلاخره ريخت
-ولم کن…گفتم که…اشتباه کردم اومدم…اشتباه کردم که دلم برات تنگ شد…
دستامو از پشت گرفت.اشک توچشمام نميذاشت ببينم صورتشو واضح
بلاخره چشمامو از اشک خالي کردم…نگاه اونم درمونده بود
سياوش-آروم باش
-چيجوري آروم باشم سياوش؟تو يه دفعه به خاطر هيچي گذاشتي رفتي…چند روزه خواب به چشمم نيومده…پيغامموميبني اما توجهي نميکني
باعصبانيت تقريبا داد زد:به خاطر هيچي نبود لعنتي…هروقت ميام به اين فکر کنم که دارمت و مال مني حقيقت آوار ميشه روسرم…اينکه داداشم هروقت بخوادت بايد دودستي تورو بهش تحويل بدم…انگار که امانت اون دستمه…نميتونم بهت نزديک شم…تمام سهمم شده تو تنهايي داشتنت…به خاطر هيچي نبود طناز…(باصداي تحليل رفته تري گفت)وقتي افتادي دلم ميخواست بيام جلو…بغلت کنم…بگم که هستم…اما حقيقت اينه که حقشو ندارم…اوني که هروقت تورو بخواد دارتت سيامکه نه من…نه تو نه من هيچکدوم نميتونيم اين قضيه رو پنهون کنيم…توقع داري روبه روي برادرم واستامو بگم تومال مني؟که دلشو بشکونم براي احساس لعنتي خودم؟اگه قلبش نتونه اين دردو تحمل کنه و من از دستش بدم چي؟ميتونم تا آخر عمر خوشحال کنارت بمونم؟
چشماش برق ميزد.انگار که بخواد اشک جمع شه.
حقيقت محض هميني بود که ازش ميترسيدم.
بدون فکرسرمو بردم جلو و بوسيدمش
بعد مدتي ، سرشو بين گردن و شونه ام گذاشت و نفس بلندي کشيد
باصداي بمودورگه اي آروم کنار گوشم گفت:داري ديوونه ام ميکني طناز
-توهم
بعد مکثي سرشو بلند کردو با چشماي سرخش نگام کرد.
بعد مدتي به سختي کمي ازم فاصله گرفت
شالم روکه پرت کرده بود يه ور…دکمه هاي بالاي مانتوم پاره شده بود
کمي خودمو صافو صوف کردم.آب دهنمو قورت دادموگفتم:يه ليوان آب ميدي بهم؟
فقط ميخواستم يه ثانيه نگام نکنه بتونم نفس بکشم
رفت و مدت طولاني اي گذشت تا بياد.
ليوان آب و يه نفس خوردم.
رفتم سمت کاناپه و روش نشستم
چنگي محکم به موهاش زدوگفت:سرم درد ميکنه…ميرم يکم بخوابم
با کله تاييد کردم يعني برو
همينکه رفت مانتومو در آووردم.يه تيشرت صورتي تنم بود
نگاهي به در اتاقي که رفته بود کردم.
بلند شدمو يکم اينور اونور خونه اشو ديد زدم
يه آشپزخونه ي مجهزداشت…مشخص بود رنگ غذارو به خودش نديده.همه چي مرتب و تميز بود
يخچالشم که مگس ام توش پرنميزدو فقط بطريهاي آب بود داشت
سالنش مرتب اما يکم وسايلاش خاک گرفته بود
به غير اون اتاق که سيامک توش بود يه اتاق ديگه ام بود که توش يه ميز بزرگ نقشه کشي و کتابخونه و يه دست کاناپه سياه بود
کلا خونه اش خيلي ساده و سياه سوخته بود
يه در باز کردم…دستشويي بود
رفتم توش و تو آينه يه نگاه به خودم کردم.
رژ لبم يکم دور لبم ماليده بود.لبمم يه خورده ورم داشت.
دستي به موهام کشيدم.بازشون کردم .
از دستشويي بيرون اومدمو به سمت اتاق خوابش رفتم.
آروم درو باز کردم.با همون لباسا طاق باز خوابيده و آرنجشم رو چشماش گذاشته بود
به سمت تخت رفتم.سينه اش آروم بالا پايين ميشد
ميگن کرم از درخته راس گفتن.
هي دلم ميخواست انگولکش کنم…آخرم يه بلايي سرم ميوورد.البته خب اينجوري ديگه مجبور بود بي چون و چرا منو بگيره…بد هم نبودا…
خاک توسر منحرفت طناز…آدم نميشي
موهامو جمع کردم رو يه شونه امو لبه ي تخت نشستم
دستشو که رو سينه اش بود بلند کردم
مشخص بود که بيداره
آروم دراز کشيدمو سرمو روي سينه اش گذاشتم.روي قلبش
دستمم انداختم دور تنش
تکوني خورد اما حرفي نزد
سرمو کمي بلند کردمو به صورتش نگاه کردم
-خوابي؟
سياوش-نه…
-دستتو برميداري؟
بعد مکثي دستشو از رو صورتش برداشت …اما همچنان چشماش بسته بود.
کمي خودمو بالا تر کشيدمو چونه امو رو سينه اش گذاشتم
اينطوري بهتر تو ديد بود
-برميگردي عمارت؟
سياوش- نميدونم
-برگرد،خب؟
جوابي نداد.باز خودمو يکم بالاتر کشيدم.صورتمو روبه روي صورتش نگه داشتم
-خب؟
جواب نداد.منم با شيطنت چونه اشو بوسيدم.عکس العملي نشون نداد
يکم جابجا شدمو گونه اشو بوسيدم…اصلا تکون نميخورد پسره ي سرتق
ريز خنديدمو اونور صورتشو بوسيدم،نوک بيني…پيشوني…چشماش…گلوش
يکم لاي چشماي سرخشو باز کرد.
نگاهش خيلي خسته بود
-باشه باشه بخواب…اذيت نميکنم
سرمو روي سينه اش گذاشتم.دستشو بلند کردو گذاشت روموهام
حرکت آروم دستش روي موهام همه چيرو از ذهنم پاک کردو چشماموگرم
باتک ويبره ي موبايلم که توجيبم بود بيدار شدم
سرمو بلند کردم.چشماي سياوش هنوز بسته بود.
نگاهي به ساعت رو ديوار کردم…۲ساعتي بود که خوابيده بوديم.
اومدم آروم بلندشم مثلا که بيدار نشه ،اماگوشيم شروع کرد به زنگ زدن.
حالا شلوارمم لي…مگه درميومد از توجيبم
چشماي پف کرده ي سياوشم باز شد
محدثه بود
-الو…الان چه وقت زنگ زدنه؟
محدثه-مگه وقتش چشه؟…چيکار ميکردي که وقت مناسبي نبود؟
-داشتيم صحبت ميکرديم
محدثه-کاملا از صداي گرفته ات معلومه…حالا نتيجه ي مذاکرات خوب بود؟خبر ندادي نگران شدم
به سياوش که نيم خيز شده بودودستاشو از پشت ستون بدنش کرده بود نگاه کردم
-آره…مشکلي نيس
محدثه-خيلي خب…فقط مراقب باش زياد گرم صحبت نشين…
-ساکت ببينم
محدثه-فعلا
-خداحافظ
گوشيرو قطع کردم
-ببخش بيدارت کردم
چنگي به موهاش زدوگفت:به اندازه ي کافي خوابيدم
بلند شدموگفتم:بايد برم…الهه نگران ميشه
به سالن رفتمو مانتومو از رو دسته کاناپه برداشتم.تنم کردم
اومد نشست رو کاناپه…
-نگران بشه ۵۰بار زنگ ميزنه…
رفتم سراغ کيفم.موهامو بستم .همينجور به اين ور اونور رفتنم نگاه ميکرد.
شالمو طوري انداختم که جاي دکمه هاي پاره ام مشخص نباشه…حالا دکمه ها کجا پرت شده بود خداميدونه
-سياوش…مياي ديگه
پوفي کشيد.
-بهم زنگ بزن باشه؟
کله تکون داد.آروم گونه اشو بوسيدمو به سمت در رفتم
دنبالم اومد
-اگه باز به تلفنام جواب ندي باهات برخورد جدي ميکنم فهميدي؟
پوزخند آرومي زد.
سياوش-واسه من دم در آووردي؟
-نخير داشتم…من رفتم …خداحافظ
نفسي کشيدوآروم گفت:خداحافظ

از دربونشونم يه خداحافظي مشت کردم.رفتم سرخيابون و يه دربست گرفتم تا خونه…بدبخت الهه پيرشد با اين خرج و مخارج من
تحديدم کارساز بودو سياوش وقتي بهش اس دادم گرچند تک و توک اما جواب ميداد.
به الهه هم يواشکي گفتم که قضيه حله.

از صبح دارم به درو ديوار نگاه ميکنم…سياوش تنها يه کلمه گفته بود که”امروز ميام”اما الان ساعت ۵بعداز ظهره و هنوزم نيومده.
الهه هم مزون بودو سيامک هم کلاس.حسابي حوصله ام سر رفته بود
هي زارتو زورت تو اينستا و فيس بوک عکس از خودم ميذاشتم تا وقت بگذرونم
ديگه از بس چرت و پرت هم گفته بودم سيما سرسام گرفت و رفت استراحت کنه.
منم که ديدم ديگه هم صحبت ندارم رفتم بالاتو اتاقم.
موهامومحکم بالاسرم بستم.جلو آينه عين مشنگ ها براي خودم قِرميدادم که صداي ماشين اومد
پريدم جلوي پنجره.ماشين سياوشو که ديدم يه جيغ کنترل شده کشيدم.
از ماشين پياده شدوبه سمت ساختمون اومد.
بذار نرم استقبالش کنف شه.
براي خودم از خوشحالي باز قِر دادم.
يه نيم ساعتي گذشت.از در بيرون رفتم.يه نگاه به پايين انداختم از راه پله…کسي نبود
آروم دوتقه به درش زدم.جواب نداد.نکنه توهم زدم؟
درو باز کردم.نبود.خواستم برم پايينوبگردم که صداي شير آب از حموم ،دستشويي اتاقش اومد.
دوتقه به درش زدم.آب رو بست و درو باز کرد.
صورتش کف مالي بود.داشت ريششو ميزد انگار
با لبخند گفتم:سلام عليکم
دروتا ته باز گذاشت و رفت روبه آينه ايستاد.ژيلتشو گرفت دستش.
سياوش-سلام
ديدم دمپايي اضافه نداره براي همين توچهارچوب ايستادم وگفتم:عجبه دلت اومد بزنيشون
ژيلتو رو صورتش کشيدواز تو آينه نگام کرد.
برگشت سمتمو مثل عروسک از کمرم بلند کرد گذاشت رو سنگ بزرگ روشويي و در رو بست.حالاقشنگ روبه روش بودم
دوباره ژيلتوگرفت دستش
يه رکابي سرمه اي پوشيده بود با شلوار ورزشي
همينجوري داشتم ديدش ميزدم که گفت:به چي نگاه ميکني؟
-هيچي
سياوش-اوهوم…قبلاچشم پاک تر بودي
پشت چشم نازک کردموگفتم:الانم هستم بي ادب
سياوش-مشخصه
-تا اونجام که يادم مياد به اين نگاها عادت داري…محض اطلاع استخرو ميگم توشمال
سياوش-اوني که بايد نگاه ميکرد نگاه نميکرد.
به چشماش که عجيب شيطون شده بود خيره شدم.
نگاهشو گرفت و صورتشو با آب شست
حوله کشيد رو صورتش
-خب فقط تو نبودي که نگاه کنم…کلي پسر بي عفت اونجا جولون ميدادن
تو يه حرکت رکابي اشو در آووردو اومد روبه روم.دوتا دستاشودوطرفم رو سنگ گذاشت وگفت:خب!
-چرادر آووردي ديوونه؟
به در نگاه کردم
سياوش-مگه نميخواستي ببيني…ببين خب
آب دهنمو قورت دادم.حالا مگه ميتونستم اون چشماي کوفتيمو ازش بگيرم؟
بيشتر بهم نزديک شدو با صداي آرومي گفت:چيه؟موش شدي…تا ۲دقيقه پيش خوب حرف ميزدي که
واقعا هم موش شده بودم.
صداي سيما جون باعث شد کله ي هردومون به سمت در بچرخه
سيما-مادر سياوش…اينجايي؟
سياوش صاف ايستادو از در بيرون رفت و باز دروبست.
صداشون ميومد
سياوش-سلام
سيما-خوبي مادر؟ماشينتو توحياط ديدم ذوق کردم که برگشتي…خوب کاري کردي مادر…ميموني ديگه
سياوش جوابي نداد
سيما-فدات شم پسرم…من ميرم مزاحمت نميشم…شام غذايي که دوس داريو درست ميکنم برات
سياوش-ممنون
صداي در اومد يعني رفت.درو باز کردمو از رو سنگ پريدم رو پاگردو اومدم بيرون
خاک به سرم…بدون پيرهن جلو سيما جولون داده؟
حالا عيب نداره…سيما جاي مادرشه
با اين حال گفتم
-يه چي تنت ميکردي…زشته جلوسيم…
ديدم داره نزديک ميشه…يه قدم عقب رفتم
-جلوي سيما جون…نبايد(يه قدم عقب تر)اينجوري بگردي
آب دهنمو قورت دادم.قلبم تو دهنم ميزد.يه نگاه به در کردم و دويدم سمتش.
از پشت منو گرفت.وووي…
لبشو نزديک گوشم آووردو آروم گفت:اينقدر واسه يه شيرگرسنه دلبري نکن…بدميبيني
دستشو که شل کرد مثل فشنگ پريدم از اتاق بيرون.يه راست تو اتاق خودم
قلبم رو هزار ميزد…
صداي خنده ي الهه و رامين که بلند شدمنم از سنگرم اومدم بيرون
ازپله ها پايين رفتم
سيامک و سياوش کنارهم نشسته بودن.
ازطرزنشستنش شناختم کدوم سياوشه
مثل سيرابي پخش مبل ميشد.
آخه آدم کسي رو که دوسش داره سيرابي صداميکنه؟دوست داشتنمم به درد خودم ميخوره
رامين-به…رسيدن بخير
همه نگاها اومد سمت من
-ديگه ديدم گلتون کمه نخواستم احساس کمبود بکنين
رامين-بله بله
اومد کنارمو دست انداخت دورشونه ام.هيچوقت نميشدبگي رامين هيزو دله است…حتي اون روزا که زياد ازش خوشم نميومد و بهش ميگفتم قاچاقچي دزد…واقعا حکم برادر و برام داشت
رامين-بيابشين يه ميوه برام پوست بگير عزيزم
ازتو بغلش بيرون اومدم گفتم:ديگه چي؟من براي خودمم از اينکارا نميکنم
رامين خنديدو نشست رو مبل
رامين-خب ميخواي سرش تخته بزنيم
-حنات ديگه رنگي نداره
الهه –بيا خودم برات ميوه پوست ميگيرم رامين…اينو ولش کن
-اين به درخت ميگن
روبه روي پسرها نشستم.انگشتامو تکون دادم به نشونه ي “سلام”
سيامک لبخندي زد اما سياوش فقط نگاه کرد بچه پررو
الهه-چيشد بلاخره…عروسي محدثه ۴شنبه اس؟
واي خدا…کاش نميگفت…من خودم هنوز ميخواستم يه جورايي بپيچم…بدموقعيتي بود.اگه الهه و رامين ميومدن خوب بود …اما رامين گفته بود نميتونه بيادو الهه هم کارو وسط هفته بودن و بهونه کرده بود
حالامن با کي برم؟
-آره…
الهه-خب خوش بگذره…
نفس صدا داري کشيدم
رامين-بايکي از بچه ها برو تنها نباشي
نگاهم به پسرا افتاد…واي خداي من…قسمت سختش
سياوش با اخم روشو کرد اون طرف و گفت:من کار دارم…ميتوني با سيامک بري
سيامک-۴شنبه اس؟
-اوهوم…ولي…ولي من فاميلاشونو نميشناسم…شايد نرم
سيامک-عروسي بهترين دوستته دختر…مگه ميشه نري؟
قلبم تند ميزد.چرا باز سياوش پاسم داده بود؟
لبمو گاز ميگرفتم و تو دلم به الهه فوش ميدادم
سيامک-توهم برنامه اتو رديف کن بيا سياوش…سه نفري ميريم…اونطوري منم تنها نيستم…
الهه-آره…سه تايي برين.
سياوش-باشه براي بعد…سيما من شام نميخورم…شب خوش
واز پله ها بالا رفت.
اصلا از لج توهم که شده با سيامک دوتايي ميريم که بسوزي…پسره ي سرتق
سيامک درباره ي دامادو اينکه ميشناسمش اينا سوال ميکرد.منم باخونسردي جوابشو ميدادم
وقتي الهه اينا خواستن برن بالا منم شب بخيري گفتم و رفتم اتاقم.
بدون اينکه حتي به گوشيم نگاه کنم تاوسوسه نشم…يه راست رفتم زير پتو
به زور هم خودمو خوابوندم

کل صبحونه تمام سعيم اين بود به سياوش نگاه نکنم و مخاطبم بقيه باشن…اما نگاه سنگينش روحس ميکردم.
به محدثه زنگ زدم.درگير تدارکات عروسي هل هلکي اش بود.
مهراد اصرار داشت زودتر عروسي بگيرن بيان تهران که اينقدر تو رفت وآمد نباشن.مادر پدراشونم قبول کردن.
باباش چون خودش دبير بازنشسته اس،تا فهميد مهراد دکترا داره و استاد دانشگاس…عاشقش شد.خدايي هم مرد محترمي بود.براي همين بود که اينقدر راحت دخترشو داد.يه چيز ديگه ام اين بود که خانواده ي محدثه خيلي سنتي بودن…به عقدو نامزدي اعتقاد نداشتن.وقتي ام ديدن مهراد ۱سال و نيمه با محدثه آشناييت داره تو دانشگاه…يه راست گفتن عقدو عروسي باهم.
اونروز با الهه به مزونش رفتم تا يه لباس از همونجا برام تدارک ببينه…اگه خودش ميدوخت خيلي کمتر برامون درميومد.
بين رگالهاي پيشنهاديش پيرهن کله اردکي رنگي رو انتخاب کردم.
طرحش خيلي ضريف و دخترونه و صد البته پوشيده بود.
از لباساي لختي خوشم نميومد.حالا مهمونيشون مثل ما ها قاطي نبودا.
سالن زن و مرد جدا بود.
بعد الگوزدنش همونجا موندم تابعد از ظهر به قول خانوم توکل آتيش سوزوندم.
يکي از لب تابا شونم ايراد داشت درستش کردم.
تروخدا ببين.اينهمه درس خوندم تا تعميراتي بزنم واسه اينا
وقتي رسيديم هوا تاريک بودوبقيه هم خونه.
سياوشو سيامک تخته بازي ميکردن و رامين فيلم ميديد
رفتم سريع لباسامو عوض کردم و نشستم کنار رامين.طرح لباسمو براش توضيح دادم.
سيامک عروسي تهرانه ديگه؟
-اوهوم…يه درصد فکر کن شهر محدثه اينا باشه…منکه نميرفتم اين همه راهو
سيامک-کجايين؟
-اصفهاني…
سيامک-اوووم…مردم خوبي داره
-آره…لهجه هاشون بانمکه
سياوش-تاسو بده
روموکردم سمت تلويزيون…هيچي بيشتر از بي محلي مردو حرص نميداد
از من به بقيه نصيحت…بي محلي کنين آدم ميشن
بعد از خوردن شام و يکم شب نشيني رفتيم بالا.
از سياوش ۲تا پيام باز نکرده داشتم
موهامو باز کردمونشستم روي تخت.
اولي”داري لج ميکني نه؟”
دومي”اعصاب منو بهم نريز طناز”
مال نيم ساعت پيش بود.
جواب دادم”اعصابت بهم ريخته هس…نياز به تلاش من نيس”
سياوش-ميشه بگي چرا ناراحتي؟
-يعني تو نميدوني!
سياوش-آهان از اينکه گفتم ميتوني باسيامک بري؟که تصميم گيريو برات راحت کردم؟مگه نمونده بودي تواينکه چيکار کني؟
جواب ندادم.
سياوش-بهتره موضوع رو کش نديم…
-من ميخواستم تو باهام بياي
سياوش-مسخره اس سه نفري پاشيم بريم
-مسخره نيس…مردونه زنونه جداست اما من ميخوام توهم باشي
سياوش-بيا اتاقم
-اگه يهو يکي بياد چي؟
سياوش-قبلا هم اينقدر ملاحضه کار بودي؟
منظورش به اتاق رفتناي سيامک بود.بابا من اونموقع ميرفتم سيامک کاري به کارم نداشت.نه توکه همش نزديکمي
-اينقدر تيکه ننداز…اصلا نميام حالاکه اينطور شد
سياوش-نمياي ديگه؟
-نچ
ديگه جواب نداد.
اي باباااااااااااااا

بلندشدمو پاورچين به سمت اتاقش رفتم.
آروم درو باز کردم.اتاق تاريک تاريک بود.
چراغ اتاقو يه بار خاموش روشن کردم ببينم موقعيت چي به چيه…دمر خوابيده بودو با روشن شدن چراغ نيم خيز شد
چراغوکه خاموش کردم به سمت تختش رفتم
سياوش-حداقل روحرفت ميموندي
چراغ آباژور رو روشن کردموبراش زبون در آووردم
-بکش کنار ببينم
با اخم لنگ و پاچه ي پهن شده اشو جمع و جور کرد.
نشستم و تکيه دادم به بالاي تخت
رو بازوي چپشو رو به من خوابيد.يعني نيم رخش روتخت بود
-خب!؟
سياوش-خب چي؟
-چرا گفتي بيام؟
جوابي نداد.
يه رشته از موم رو دور انگشتم پيچيدمو گفتم:نمياي ديگه؟
سياوش-ميام
به چشماش خيره شدم
-ميدونستم اومدنم اينقدر تاثير داره قبل اونهمه نطق ميومدم
سياوش-قبل اونم ميخواستم بيام
-پس …
يه مشت محکم به بازوي سفتش زدم
سياوش-الان مثلا فکر کردي خيلي محکم زدي؟
-نره غول
توچشمام خيره شدوگفت:اگه مجبور بودي بايکي امون بري با کدوم ميرفتي؟
-تو
سياوش-حتي اگه مهموني رو زهر مارت کنم؟که اخم کنم؟بداخلاق باشم؟
-اوهوم…حتي اگه باز بداخلاق بشي
سياوش-ازته دلت حرف ميزني ديگه؟
-ازته تهش
يکم نيم خيز شدو خيره شد تو چشمام
سياوش-طناز!
-جانم
سياوش-بدون تو نميتونم زندگي کنم ميفهمي؟
-اوهوم
سياوش-اگه روزي خواستي ولم کني…بري…
-هيسسسس…هيچي نگو.
ساکت شد.
-نزديک صبحه
بوسه ي کوتاهي روگونه اش زدم و بلند شدم
شب بخير گفتم.طاق باز دراز کشيدوکف دستاشو گذاشت روچشماش
منم منتظر جواب نموندم و اومدم بيرون

موهامو باحوله خشک کردموصورتمو کرم زدم.
سرميز نهار خيلي سعي کردم که نگاهام به سياوش تابلو نباشه…اما نميشد.همش نگاهم بهش بود.اونم خودش متوجه شده بودوچند بار ابرو انداخت بالاوچشماشوتنگ کرد.
ولي مگه ميشد من دست از چشم چروني بردارم؟آخرم رفتم چپيدم تو حموم و تا يه ساعت خودمو مشغول کردم
لباسامو که پوشيدم .گوشواره هاي حلقه اي ساده امو هم انداختم.گردنبند سياوشم که مدتها بود به گردنم بودوجزئي از وجودم شده بود روي لباس انداختم
همه چي تکميل شده بود.
موهامو خودم با سنجاق يه مدل بازو بسته پيچيده بودم.جلوي موهامو پف داده بودم به سمت بالا و يه آرايش سبز تيره.
مانتوي ريون بلندمو برداشتموبا شال سبزوکيف دستي ام از اتاق بيرون رفتم
داشتم از پله ها پايين ميرفتم که سياوش از اتاقش بيرون اومد.
يه کت و شلوارخوش دوخت نوک مدادي و پيرهن سرمه ايو يه کروات شُل
واقعا خوشتيپ شده بود
يه نگاه “اسکني”به سرتاپام انداخت و به چهارچوب اتاقش تکيه داد.
منم با ناز ابرو بالا انداختمو لبخند شيطوني زدم.
چشماشو تنگ کردو يه قدم برداشت که منم از هولم تند تند پله هارو پايين رفتم
رامين که منو ديد ابروانداخت بالاوگفت:اوهو…چه پرنسس زيبايي!
گوشه ي لباسمو گرفتم بالاو دلاشدم.
-پرنسسي از خودتونه آقا
آروم خنديد.
سياوش و پشت سرش سيامک هم اومدن پايين
سيامک يه کت و شلوار سياه باپيرهن آبي و کروات آبي تنش بود.
جالبه يه نفرو تو دوحالت ببيني ها
خلاصه همه به جز سياوش حسابي ازم تعريف کردن…که اگه تعريف ميکرد جاي تعجب داشت.
سوار ماشين سياوش شديمو رفتيم.
هرچي من غر زدم با ماشين سيامک بريم نميتونم با اين لباس راحت سوار شم آقا گوش نکرد که نکرد…کلا شترمرغش يه پا داره
همينکه وارد سالن شدمو محدثه رو ديدم کلي ذوق کردم.
آتيش پاره تيکه اي شده بود.
چقدر رقصيم و خداميدونه.فکر کنم مهراد پشيمون شد عاشق من نشد بسکه جلوش قردادم…
بلاخره نيمه شب شدو عروسي هم تموم.با اينکه قرار نبود از هم دور شيم اما بغضم گرفت.کلي بغلش کردمو بي توجه به خواهرشوهرش که هي زر ميزد آرايش عروس خراب شد آرايش عروس خرا شد،هي ماچش کردم.
-به درک که خراب شد.ما قصدمون انداختن محدثه به داداشت بود که به حمدالله به نيتمون جامه ي عمل پوشونديم
اون نشنيد اما محدثه فقط ميخنديدو فوشم ميداد.
کلي هم پشت سر عروس ،سياوشو مجبورکردم بوق بوق کنه…حالاخودم سرسام گرفتم ها…ولي همچنان مصمم ميخواستم بوق بزنه.
آخرم يه بشين سرجات با اخم گفت منم ساکت شدم
به خونه رسيديم.
ليوان آبي از آب سرد کن خوردم
سيامک با لبخند گفت:شب خوبي بود…
-اوهوم…
سر تکون دادو آروم شب بخيري گفت.چشمم به قدمهاي آرومش بودو خواستم به سياوش حرفي بزنم که با افتادن سيامک رو سراميک خشکم زد

پرستار-همراهاي بيمار شمايين؟
رامين-بله…
پرستار-بردنش سي سي يو…اقدامات لازم روشون انجام شده…الان بيهوشه وتاوضعيتش نرمال نشه از ما کاري برنمياد.
رامين-يعني…يعني…
پرستار-فقط ميتونم بگم براش دعا کنين همين
ورفت.
رو صندلي تقريبا ولو شدم.الهه آروم اشک ميريخت و رامين هم باوجود خودداري هاش از ديشب…آرومو مردونه اشک ميريخت.
منم از پف چشم زيادچشمام باز نميشد بسکه گريه کرده بودم
سياوش اما ساکت وبدون حرف تکيه داده بود به ديوار
رگاي روپيشونيش باد کرده بودو چشماش سرخ…حتي يه قطره ام اشک نريخته بود.انگار هنوز از ديشب تو شوک بود.
هيچکس دلش نميخواست بره.
نميدونم چند ساعت گذشت و چند تا پرستار بهمون اخطار دادن بريم خونه و خودشون خبر ميدادن…خلاصه همچنان پشت در سي سي يو نشسته بوديم
که مردي با روپوش سفيد اومدوگفت:بيمار بهوش اومد…منتها…
رامين-منتها چي دکتر؟
مکثي کردو سرتکون داد
دکتر-کاري از دست ما برنمياد…طناز کدومتونه(به منو الهه نگاه کردومنم به خودم اشاره کردم)…بيمار خواستن بگم بريد داخل
رامين-يعني چي دکتر…من هرکاري لازم باشه براي برادرم انجام ميدم…خارج…بهترين دکترها
دکتر دستشوروشونه ي رامين گذاشت و گفت:تصميم با خودتونه…اما …وقت چنداني نداره…ضربان قلبش هر لحظه کند ترو دريچه قلبش بسته تر ميشه…ريسک عمل اينقدر بالاست که…من اصلا پيشنهاد نميکنم
رامين-يعني صبرکنم و مردن برادرمو تماشا کنم؟
دکتر-برادر شما به صورت معجزه آسايي تونسته با اين وضعيت دووم بياره…نظر من اينه که رفتن رو براش سخت نکنين
شونه هاي رامين از گريه ميلرزيد
دکتر روبه من گفت:شمام بهتره بريد داخل
به کمک همون پرستار لباسهايي که بهم دادوپوشيدم.
اشکم مثل رود سرازير بود.حال هيچکس به پاي سياوش نميرسيد.
ديدمش.روي تخت باکلي دم و دستگاه دورش…لوله از بيني و سرم از دستش آويزون بود.
رنگ پريده.
هق هقم بيشتر شد.
آروم لاي پلکاشو باز کرد
به زور لبخند زد.
سيامک-گريه نکن بانو…اين چه کاريه با چشمات کردي؟
دستشو گرفتم و آروم اشک ريختم
اومدم حرف بزنم که آروم گفت:ميشه به حرفم گوش بدي؟ميدونم خيلي وقت ندارم….تا الانم خيلي خدابهم وقت داده
-اين حرفو نزن
سيامک-چند روزي بود که …داشتم درد ميکشيدم
-پس…پس چرا…
سيامک-ديگه بس بود…خسته شده بودم …طناز…ميشه به حرفم گوش بدي؟(کله تکون دادم…نفسي کشيدوگفت)بهم قول بده کنار سياوش ميموني…ميدونم با نبودن من خيلي عذاب ميکشه و… اين حقش نيس…منتها تو اينکارو برام آسون کردي…رفتنو برام …راحت کردي…حالاکه تو کنارشي…ميدونم ميتونه تحمل کنه…ديگه …دلواپسش نيستم…ميدونم از پسش برمياي
-سيامک…
سيامک-هيشش…فقط …گوش کن طناز…از وقتي ديدمت…تو عروسي…فهميدم يه ورق جديدي تو زندگيم باز شده…فکر ميکردم ميتونم…باهات زندگي کنم…آخه مگه ميشه …تورو ديدودوست نداشت…که تورونخواست…توهمه ي اون چيزي بودي که ميخواستم…اما رفته رفته متوجه شدم…خيلي طاقت نميارم…به خودم قبولوندم…که تو برام فقط يه دوست بموني…يه…دوست خوب…من…از نگاهاي سياوش فهميدم …که بعد از اين همه سال…اون هم دلش لرزيده…کاراش…حرفاش…اينا باعث ميشد بيشتر …روي دوست بودنت تمرکز کنم…سياوش خيلي سختي کشيده طناز…باتو روح گرفت…بعد سالها داره عشق و دوس داشتنو تجربه ميکنه…حقش نبود اين عشقو ازش بگيرم…من بارها خودمو سرزنش کردم…که چرا اونشب…به سياوش اصرارکردم…بره و خودنويسي که باباقولشو بهش داده بود براي من بياره…اگه من ازش نميخواستم بره…شايد اينطوري نميشد…اين همه سال عذاب وجدان دردمو بيشتر ميکرد
-تقصير تو نبوده سيامک
سيامک-اما من توي اون جريان …من باعث شدم يه عمر کابوس شبهاي سياوش گريبانگيرش بشه…خودمو نميبخشم…ولي حالا يکم خيالم راحتتره…چون اون تورو داره(لبخند محزوني زد)تو براي اون ارزش بالايي داري…پس کمکش کن…کمک کن کنار بياد
هق هقم بلند شد…نفس بلندي کشيدوگفت:نميخوام بگم بقيه هم بيان و منو تو اين وضع ببينن….اما دلم طاقت نمياره…ميشه به رامين هم بگي بياد؟
با سر تاييد کردمو بوسه ي محکمي رو پيشونيش زدم.لبخند زدوخداحافظي آرومي کرد
به سختي نگاهمو گرفتمو زير لب خداحافظ گفتم…
بعد از من رامين و الهه و بعد هم سياوش…
سياوش با رنگي پريده و چشماي پراز اشکش بهمون فهموند که همه چيز تموم شده.

سخت ترين کار دنيا رو دوشم بود…کنار اومدن با مرگ سيامک براي همه امون دشوار بود و براي سيامک از همه بدتر…
چه شبهايي که بي صدا فقط اشک ميريخت ومن فقط ميتونستم بغلش کنم …نه حرفي نه چيزي…ياد گرفته بود توخودش بريزه…اينم يه خصلت بي نهايت بد سياوش بود.

***
۹ماه بعد

تقريبا همه امون با مرگ سيامک کنار اومده بوديم.گرچند براي همه سخت بود…اما خب …
مرگ حق بود…حقي که به گردن همه هست.
رامين اون عمارت رو فروخت و عمارتي بزرگتر خريد.
اونجا پر از خاطرات سيامک بودو براي همه سخت ميگذشت.
يه عمارت بزرگتر و بي در و پيکر تر…
الهه ۲ماهه حامله بود
اين شايد تنها خبري بود که بعد از مدتها خوشحالمون کرد.
وظيفه ي من يه جورايي سخت تر از همه بود.با وجود درداي خودم بايد روحيه ي همه رو بهشون برميگردوندم و سخت تر از همه سياوش بود.
انگار بايد از اول شروع ميکردم.
اما خب شنيدين که ميگن عشق معجزه ميکنه؟
تونستم بلاخره با کلي مهرو محبت غمشو کمرنگتر کنم

***
سياوش-طنااااااززززز
از دادي که زد برق از سه فازم پريد.فهميدم شيرين کاريمو ديده…
خدانکشه منو با اين راهکارام…الان قيمه قيمه ام ميکنه…
همينکه صداي قدمهاي محکمش روپله ها اومد ازجام پريدموبه سمت باغ جيغ کشون رفتم
همينکه مش صفرو ديدم با جيغ گفتم:مش صفر بگيييييييرششششش
نيازي به توضيح بيشتر نبود.
همينکه مش صفر منو در حال فرار ميديد ميفهميد که باز يه کرمي ريختم
صداي داد عصبي سياوش عمارت و ميلرزوند
سياوش-مگه اينکه نگيرمت طناااااازززز…ببين با لباسام چيکار کردييييي؟
با خنده اي که از کنترلم خارج بود بلند گفتم:مشکي دوست ندارررررممممم
سياوش-فقط وايسا
-مگه ديوونه ام
دور استخر ميچرخيديم
سياوش لباس پاره پورشو بالاگرفت و گفت:اين چيه؟يه دونه لباس هم نذاشتي دختره ي …
-آ آ آ…فوش نديها…
سياوش-فقط …وايسا…
سيما- مادر سياوش آروم باش الان سکته ميکني
سياوش-به درک…اين دختر هر روز يه بلا سرمن در مياره…يه روز نقشه هامو ميکنه دفتر نقاشيش…يه روزقراراي کاريمو کنسل ميکنه…يه روز روصورتم با ماژيک نقاشي ميکشه… صبح بلند ميشم ميبينم مو ندارم…وسط سرم يه جاده باز کرده
-خب ميخواستم ببينم کچلي بهت مياد يانه…تازه توخيلي حرصم دادي والا اينکارو نميکردم
سياوش-اين لباسا چييييي؟
-هي بهت ميگم سياه نپوش گوش نميدي خب
من ميخنديدم اون داد ميکشيد.بدون لباس يه شلوار ورزشي پوشيده بودو دور استخر ميچرخيد…بي حيا
سياوش-فقط دعا کن دستم بهت نرسه
-ايشاله دستت قلم شه اگه بخواي منو بزني…ميرم پزشک قانوني شکايت ميکنم پوستتو بکنن
سياوش-جرات داشتي حتما اين کارو بکن
-ميکنم
سياوش-وايسا تا خودم بهت نشون بدم پزشک قانوني کدوم طرفه
-خودم بلدم برم…سياوش باورکن يه تارموم کم شه…ميرم صيغه نامه ارو باطل ميکنم
سياوش-توبيخود ميکني
همچيني داد زد که از ترس پاهام جفت شد.
سيما-سياوش جان تروخداکوتاه بيا…پس ميوفتي مادر
-سيمي جون اين هفتا جون داره نگران نباش
سياوش همچين خيز گرفت سمتم يه همانند يوزپلنگ دويدم سمت اتاقک سيما اينا ته باغ…
توي اين باغ هم خونه سرايداريش شده بود خونه ي مشتي و سيما جون
درو باز کردم و رفتم تو.هنوز درو نبسته بودم که سياوش از اون طرف هول داد.
فقط جيغ ميکشيدم.
اينقدر خر زور بود پرت شدم رو زمين.
قيافه اش بدجور برزخي بود.
اصلا نتونستم بلند بشم…رو زمين کشون کشون عقب ميرفتم.حالاخنده امم گرفته بود
منکه ميدونستم سياوش فقط دادو بيداد ميکنه…حتي يه بارم منو وشگون نگرفته چه برسه کتک
اومدم به اتاق کوچيکه در برم مچ پامو گرفت کشيد.با خنده جيغ کشيدم.
از وقتي با موزر کچلش کرده بودم موهاش خيلي بلند شده بود.
بچم سه هفته ي تمام کلاه ميذاشت سرش…تا يه سانت رشد کرد
-سياوش تروخدا
سياوش-تروخداچي؟
خنديدم
بدن سنگينشوانداخت روم که نتونم حرکت کنم.
-نکن سياوش…بلند شو…اين چه جور تنبيهيه
سياوش-براي تو فقط اين جواب ميده
شيطون توچشماي عسليش نگاه کردمو گفتم:ديگه چي؟
سياوش-که صيغه ارو فسخ ميکني آره؟
-غلط کردم…
دوتا مچ دستاموبا يه دست بالاي سرم گرفت
سياوش-پزشم قانوني ام ميخواي بري هوم؟
-نه نه …تروخدا…دارم له ميشم
سياوش-عادت ميکني
جيغي کشيدمو گفتم-پاشو گنده بک
سياوش-ميخوام تا قبل از اينکه بتوني صيغه نامرو فسخ کني يه اقداماتي انجام بدم
چشمامو گردکردمو باخنده گفتم:خاک به سرم
سياوش-ببينم جرات کدوم يکي از اون کارارو داري
شروع کرد به بوسيدنم.
همينکه يکم سرشو فاصله داد سريع گفتم:پاشو سياوش…سيما جفتمونو ميکشه
سياوش-هيشششش
دوباره بوسيد.
دست انداخت زير لباسم که سيما هراسون درو باز کرد
سيما-مادر چيکارش کر…
همينکه مارو ديد خشک شد.
از خنده و خجالت سرمو بردم تو سينه ي سياوش.
سيما-خاک به سرم
صداي لخ لخ دمپايي اش نشون ميداد که دويدو رفت
توچشماي هم نگاه کرديم.مثل کسايي که دارن فکرميکنن لباشو يکم جلو دادو بعد مکثي گفت:
سياوش-به نظرت تو روحيه اش تاثير گذاشتيم
-سياااااوش….ميکشمت…آبرومو بردي
سياوش-ساکت…بذار به کارم برسم
شروع کرد به بوسيدن گردنم
-پاشوووو….همين مونده تو دوران نامزدي برات بچه هم بيارم
سرشو آوورد بالاو با يه لبخند کمرنگ گفت
سياوش-اتفاقا بد هم نيس…فکر ميکني به کي بره بچه امون
-مسلما به من ميره
سياوش-چرا اونوقت؟
-خب من مادرش ميشم
سياوش-به نظرت من عمه اش ميشم؟
با خنده گفتم:بايد به من بره …
سياوش-بعدا در موردش بحث ميکنيم…فعلا بذار به کارم برسم
-وايسا…اگه به سيماجون بره چي؟
ابرو بالاانداخت و گفت:چرا سيما؟
-آخه…اولين کسي که ديديم اون بود….اينجام که خونه ي اونه…يعني بچه ام شکل سيماجون ميشه؟
لبهاشو بهم فشرد که خدايي نکرده،بلا به دور…چشمم اون روزونبيته…يه وقت نخنده
سياوش-همچين بدم نيس…تپل مپل سفيد
-هيييي…به مشتي ميگم عيالشو به چشم خريدار نگاه ميکني
سياوش-من فقط به عيال خودم نگاه ميکنم…
لبمو گاز گرفتم
سياوش-حالا ميذاري به کارم برسم يا نه
-من ميگم بريم تواتاق خودمون…اينجوري شکل خودمون ميشه…هوم؟
يکم از روم کنار رفت که سريع از زيرش بلند شدمو فرار کردم.صداي خنده ام مهار نشدني بود
پرحرص طناز گفتنش نشون ميداد که الانه باز بياد دنبالم…
خداپشت و پناهم باشه
پايان.

4.2/5 - (12 امتیاز)

Check Also

رمان دلواپس توام پارت ۵

  -طنازم بعد مدتي درو باز کرد.لباس راحتي پوشيده بود. با شيطنت و ناز گفتم:کادوهاتو …

۲ comments

  1. 😥😥😥 یعنی تموم شد 😭😭😭

    خیلی خیلی قشنگ بود نویسنده جان

    امیدوارم موفق باشی

  2. واقعا خدا پشت و پناهش یاشه🤣

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.