رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۲۹

 

اینطوری فایده نداشت دیگه زیادی داشت دور برمیداشت ، با دیدن چشمای سرد و یخیش باورم نمیشد نورا باشه که اینطوری با من رفتار میکنه که انگار نمیشناستم و غریبه ام!

نمیدونم چقدر بی هدف توی خیابونا روندم که با تاریکی هوا به خودم اومدم و بی اختیار ماشین رو به طرف خونه ای که نورا توش زندگی میکرد حرکت دادم

جلوی خونش ماشین رو پارک کردم ونگاهمو به پنجره اتاقش دوختم که با دیدن چراغ خاموشش صورتم درهم شد یعنی این موقع شب کجاس؟ خواب که نمیتونه باشه

گوشی بیرون آوردم که باهاش تماس بگیرم ولی جلوی خودم رو گرفتم و عصبی گوشی رو جلوی ماشین پرت کردم دستی به صورتم کشیدم معلوم نیست کجا رفته نصف شبی دختره گستاخ !

همینجوری داشتم حرص میخوردم و هراز گاهی نگاهی به ساعت مینداختم ولی دیگه تحملم تموم شده باشه باز گوشی رو برداشتم و شماره خونش رو گرفتم

هر چی بوق میخورد برنمیداشت پس حدسم درست بود و خانم معلوم نبود کجا رفته !

از ماشین پیاده شدم و درحالیکه گوشی دستم بود عصبی شروع کردم به راه رفتن برنمیداشت ، لعنتی زیر لب گفتم و دستی به صورتم کشیدم

امیر لعنتی تو مگه قرار نبود کاری باهاش نداشته باشی پس الان دقیقا چه مرگته!؟ عصبی چنگی به موهام زدم و لبه خیابون نشستم و زیر لب با خودم زمزمه کردم:

_نمیتونم نمیتونم

با صدای نزدیک شدن ماشینی سرم رو بلند کردم چون خیابون خلوتی بود و پرنده پر نمیزد کوچکترین صدایی راحت پخش میشد

دستم رو جلوی صورتم گرفتم و با چشمای ریز شده سعی کردم داخل ماشین رو ببینم ولی بی فایده بود

چون تقریبا ماشین جلوم بود و من پشتش نشسته بودم کسی دیدی به من نداشت ، با توقف ماشین جلوی خونه نورا باعجله درحالیکه خاک احتمالی پشت شلوارم رو میتکوندم بلند شدم

ولی با دیدن کسایی که از ماشین پیاده میشدن دستم رو به بدنه ماشین گرفتم و ناباور خشکم زد

نورا درحال بگو و بخند از ماشین جان پیاده شد و نمیدونم چی بهش گفت که قهقه اش بالا گرفت و من به این فکر میکردم که تا حالا چندبار پیش من اینطوری خندیده ولی هیچی بخاطرم نمیومد

یک قدم به سمتشون برداشتم ولی با یادآوری اینکه پیش من همیشه ناراحت بود و یک بارم خنده از ته دلش رو ندیدم پاهام از حرکت ایستاد

با دستای مشت شده و چشمای غمگین نمیدونم چقدر خیرشون بودم که با دیدن جان که از ماشین پیاده میشد متعجب شدم

برای چی اون داره پیاده میشه؟؟
داشتم خودخوری میکردم که جلو نرم و چیزی بهشون نگم

نورا در خونه رو باز کرد و جان کنارش ایستاده بود ، قلبم تند تند میزد میترسیدم از اینکه داخل بشه و بخواد توی خونه تنها باشن

بی اراده یک قدم به طرفشون برداشتم که جان سوار ماشین شد ، خودم رو پشت درختا پنهون کردم و نفسم رو با فشار بیرون فرستادم

از اینکه اینطوری ضعیف باشم حالم داشت از خودم بهم میخورد ، ولی نمیتونستم نورا رو با کسی ببینم و دست خودم نبود

کلافه چنگی به موهام زدم که ماشین جان به سرعت از کنارم گذشت و رفت ،باید با نورا حرف بزنیم اصلا خوشم از این پسره نمیومد

با قدم های بلند به طرف نورایی که داشت داخل خونه میشد رفتم ، با شنیدن صدای قدمام به طرفم برگشت که با دیدنم با عجله خواست در رو ببنده

دستم روی در گذاشتم و مانع از رفتنش شدم که به طرفم چرخید و عصبی گفت:

_چیه ؟؟ چی از جونم میخوای

از این لحن سردش در رو بین دستام فشردم ، سرم در حال انفجار بود و صدای بلند تپش های قلبم رو میشنیدم باورم نمیشد این نوراس !

به خودم مسلط شدم ،آب دهنم رو قورت دادم و با لُکنت لب زدم :

_تا این ساعت کجا بودی؟؟

با کف دست محکم تخت سینم زد ، بخاطر حرکت ناگهانیش یک قدم عقب رفتم

_به توچه هاااا ؟؟ به توچه

به زور خودم رو کنترل کردم که سرش داد نزنم ، ولی خودش نمیزاشت عصبی مشت محکمی به دیوار کنار سرش کوبیدم که از ترس جیغ کوتاهی کشید

به طرفش چرخیدم و چونه اش رو توی دستم گرفتم سرم رو نزدیک بردم و با لحن ترسناکی کنار گوشش غریدم :

_همه چی تو به من مربوطه فهمیدی؟؟ همه چیت

پوزخند صدا داری زد و درحالیکه نگاهش توی چشمام میچرخوند عصبی گفت:

_اگه بخاطر اون صیغه اینطوری میگی اصلا برام ارزشی نداره فردام میای بریم باطلش کنی

از اینکه به راحتی از جدایی با من حرف میزد حرص تموم وجودم رو فرا گرفت ، یکدفعه با تموم خشم توی وجودم لبم روی لبش گذاشتم و بدون توجه به چشمای گشاد شده اش به شدت شروع کردم به بوسیدنش

لباش رو بین لبام گرفتم و با عطش میبوسیدم ، خیلی وقت بود که طعم لباش رو نچشیده بودم شیرین بودن درست عین شکلات !

دستام روی پهلوهاش گذاشتم و به خودم چسبوندمش، توی بغلم قفلش کردم ،دیدم چطور بدنش سست و بی حس شد و اگه من نبودم نقش زمین میشد

دلم به قدری براش تنگ شده بود که بی اراده دستمو روی بدنش میکشیدم و بوی عطرش رو عمیق نفس میکشیدم

دستش توی موهام نشست و منتظر بودم مثل همیشه باهام همکاری کنه ولی برخلاف انتظارم سعی کرد به عقب هُلم بده و از خودش جدام کنه

با حرص عجیبی لبش رو بین لبام گرفتم و کشیدم که آخ آرومی توی دهنم گفت ، ازش جدا شدم ،پیشونیم به پیشونیش تکیه دادم

_تو مال منی فهمیدی؟

پوزخندی به چشمای خمارم زد

_خواب دیدی خیر باشه آقا

دستاش تخت سینم زد و به عقب هُلم داد و ادامه داد :

_بار آخرت باشه من رو میبوسی

از حرص بوسه ریزی روی لباش زدم

_من هروقت اراده کنم میبوسمت پس به من امر و نهی نکن

با خشم پشت دستش رو به لباش کشید و با حرفی که زد حس کردم برای ثانیه ای قلبم نزد و یخ زدم

_از همه چیت حالم بهم میخوره !

ناباور نگاش کردم ،یعنی از من متنفر بود تا این حد که حتی دوست نداشت نزدیکش بشم ، انگشت اشاره اش رو جلوی صورتم تکون داد و عصبی ادامه داد:

_هرچی بین من و تو بوده تموم شده این رو آویزه گوشت کن و دیگه بهم نزدیک نشو

من مات و مبهوت رو کنار زد و داخل خونه شد در رو محکم بهم کوبید ، بازم گند زده بودم ولی نورا از این رو به اون رو شده بود طوری که حس میکردم نمیشناسمش

از حرفاش حس بدی بهم دست داد و بلاتکلیف به دیوار تکیه دادم و چشمام بستم ! نمیدونم چه مرگم بود مگه خودم نمیخواستم ازم جدا شه پس حال الانم چی بود !

کلافه از رفتارهایی که جدیدا از نورا سر میزد سوار ماشین شدم و به طرف جایی که این وقتا میتونست آرومم کنه روندم

با رسیدن از ماشین پیاده شدم نگهبان ها با دیدنم به نشونه احترام دستشون روی سینشون گذاشتن و خم شدن

بی تفاوت سری براشون تکون دادم و داخل شدم ، روی صندلی بار نشستم خطاب به گارسون لب زدم:

_بریز !

سری تکون داد و لیوان جلوم رو پُر کرد ، اینقدر خوردم و به کسایی که میرقصیدن نگاه کردم که مست مست شدم و توی حال خوشی فرو رفتم.

با نشستن کسی کنارم سرم بلند کردم که با دیدن ماریا ابرویی بالا انداختم و با صدایی کشدار گفتم :

_اووووه مادمازل چه عجب !

با عشوه لباش رو بهم مالید و طره ای از موهاش توی دستش گرفت

_چطوری ؟ خیلی وقته سراغ من و دخترام نمیای

لیوان مشروب سر کشیدم و بی اختیار خندیدم و با یادآوری نورا زیرلب زمزمه کردم

_یه بهترشو داشتم

اووووه آرومی زیرلب زمزمه کرد و با بهت گفت :

-برای اولین بار میبینم تو خوشت از کسی اومده

پوووف کلافه ای کشیدم و توی مستی با ناراحتی گفتم:

_دیگه ندارمش !

دستی روی شونم زد و با لحن خاصی کنار گوشم زمزمه کرد :

_بگم یکی از دخترام بیاد پیشت؟؟

توی مستی سری براش تکون دادم که با چشمایی که برق میزدند از کنارم بلند شد

پیکا رو میزدم بالا و بیشتر توی عالم بیخیالی خودم غرق میشدم ، سرم رو که گیج میزد روی میز گذاشتم بی اختیار عوقی زدم و زدم زیر خنده

کسی کنارم نشست و دستش رو نوازش وار روی صورتم کشید سرم بالا گرفتم و با دیدن دختری لوندی که کنارم نشسته بود و معلوم بود از دخترای ماریاس سری براش تکون دادم نزدیکم شد آروم کنار گوشم زمزمه کرد :

_من یادت هست؟؟

توی مستی با بدخُلقی کنارش زدم

_نه !

انگشتش روی لبم کشید و با چشمای خمار شده لب زد :

_ولی من هنوز اون شب خاطر انگیز یادم نرفته امیرعلی!

بی توجه به حرفاش و اینکه اسم از کجا میدونه دستمو برای گارسون تکون دادم و ازش خواستم برام مشروب بریزه ، حرفا و رفتار نورا مدام توی سرم چرخ میخوردن و سرم به دوران افتاده بود

خودشو بهم چسبوند بالحن اغواکننده ای کنارگوشم زمزمه کرد :

_تنت چقدر داغه !

پیشونیم رو دست کشیدم و یقه ام رو کشیدم با دستای لرزون سعی کردم دکمه های بالایی پیرهنم رو باز کنم حال روحیم خیلی بد بود و کنترلی روی اعصابم نداشتم

دمای بدنم بالا زده بود و دلم شدید کسی رو میخواست که الان معلوم نبود چیکار میکرد و توی چه حالی بود

با یادآوری حرفاش و حرکاتش شیشه مشروب رو از روی میز بلند کردم و یک نفس سر کشیدم

از کنار لبام پایین میریخت و لباسم رو خیس میکرد ولی حالم رو خوب میکرد لااقل نورا رو توی ذهنم کمرنگ میکرد ،شیشه روی میز کوبیدم و با حالی خراب پشت دستمو به دهنم کشیدم

سرم رو به صندلی تکیه دادم و توی اون شلوغی و سروصدا گیج و منگ چشمام بستم که با خیس شدن لبام لای پلکام رو باز کردم

با دیدن اون دختره که چشماش رو بسته بود و لبام رو به شدت میبوسید پلکی زدم وعصبی با صدای خماری نالیدم:

_برووووو کنار

دستاش دور گردنم حلقه کرد و با صدای آرومی کنار گوشم زمزمه کرد:

_یه امشب به هیچ چیزی فکر نکن و خودت رو رها کن!

با این حرفش دستام سست و بی حس شدن و دست از تقلا کردن برداشتم با دیدن سکوتم لباش رو باز روی لبام گذاشت ،چشمام بستم و با نفس عمیقی که کشیدم سعی کردم برگردم به گذشته ای که داشتم !

گذشته ای که نه اسمی از نورا توش بود و نه فکر و خیالی که اینطوری منو بهم بریزه ، چشمام بستم و با چنگ زدن به موهاش شروع کردم به همکاری

با دیدن همکاریم نا…له ای توی دهنم کرد و با اشتیاق به طرفم خم شد و تقریبا روی پام نشست و خودش رو بهم چسبوند توی اون شلوغی و سروصدا کسی حواسش به ما نبود و تازه این بوسه ها و رابطه ها عادی بود و برای کسی اهمیتی نداشت با نفس نفس آروم لبش رو برداشت و درحالیکه نگاهش رو توی صورتم میچرخوند حریص لب زد :

_بریم یه جایی که بتونیم تنها باشیم

چشمای خمارم روی هم گذاشتم که از بغلم بیرون اومد و دستم رو گرفت دنبال خودش کشیدم ، از بین دخترپسرای مست که خنده و شادیشون به راه بود گذشتیم

به ته سالن که ماریا قسمتی رو برای دختراش و مشتری ها درست کرده بود رفتیم در یکی از اتاق ها رو درحالیکه نگاهش به من بود باز کرد و داخل شدیم

دستم رو به دیوار گرفتم تا تعادلم رو حفظ کنم که وسط اتاق ایستاد و جلوی چشمام با لوندی شروع کرد به درآوردن لباساش

یه طوری با عشوه اینکارو میکرد و با خودش وَر میرفت تا آدم رو تشنه خودش کنه ! این روش کار دخترای ماریا بود که مردای ثروتمند رو اسیر و رام خودشون بکنن ،به طوری که دفعه بعدم بخاطرشون تا اینجا بیان ، اونا آموزش های خاصی رو دیده بودن و روش کارشون اینطوری بود

با بدنی برهنه که هیچی جز لباس زیر تنش نبود به طرفم اومد و دستاش روی شونه ام گذاشت ، لبش رو گاز گرفت و درحالیکه نگاهش روی لبهام میچرخید گفت:

_گرمت نیست ؟؟

توی مستی سری براش تکون دادم که با عشوه خندید و دونه دونه کمه های پیراهنم رو باز کرد ،دست سردش روی سینم کشید و به طرف پایین برد

_عاشق این داغ و ها…ت بودنتم

چیزی نگفتم که پیراهنم رو از سرشونه هام پایین داد و درحالیکه سرش توی گودی گردنم فرو برد و بوسه خیسی روش نشوند و آروم آروم تا روی چونه ام ادامه داد

_وااای بوی بدنت چه مست کنندس !

سرم رو کج کردم ،کارهاش هیچ حسی رو در من ایجاد نمیکرد هیچ حسی رو ! اصلا تمایلی نسبت بهش در خودم نمیدیدم که بخوام باهاش همکاری کنم

برعکس نورایی که همه وجودش برام پُر بود از حس های ناشناخته و جدید ،چیزهایی که اولین بار بود که توی زندگیم داشتم حسشون میکردم

چشمام بستم و سعی کردم نورا رو از ذهنم دور کنم ، اون دیگه توی زندگی من جایی نداره!

با این فکر دستم توی موهای دختر لوندی که توی بغلم بود نشست و چنگشون زدم که آ..هی تو گلو کشید و لباش روی گردنم گذاشت سرش رو بلند کرد که لباشو به دندون گرفتم و کشیدم

با چشمای بسته و از فکر به نورا به دیوار تکیه اش دادم و با شدت بیشتری لباش رو به بازی گرفتم و دستم روی برجستگی های تنش میکشیدم ، یه جورایی به اجبار داشتم این کارا رو انجام میدادم

میخواستم خودم رو گول بزنم و تموم تلاشم رو بکنم تا نادیده بگیرمش که دستش روی شلوارم نشست و از روی لباس میخواست تحر…یکم کنه

به هر سختی که بود کمربندم رو باز کرد و دستش رو داخل شلوارم فرو برد و زبونی روی لبهام کشید

از اینکه هیچ حسی نداشتم حرصم گرفت و با یه حرکت دستم رو دور کمرش حلقه کردم و تا به خودش بیاد روی تخت پرتش کردم و روش خیمه زدم

باید این حس به وجود میومد ، از خودم خسته شده بودم از اینکه فقط دلم نورا رو میخواست و با اون تا حدودی آروم میگرفتم و اینطور راحت از دستش دادم

باقی مونده لباساش رو از تنش بیرون کشیدم وحشیانه به جون تن و بدنش افتادم اونم انگار لذت میبرد که اونطوری آ…ه و نا…له اش هوا بود

از شنیدن صداش به جا اینکه خوشم بیاد بدتر عصبی شدم و گاز محکمی از بلاتنه اش گرفتم که جیغ با لذتی کشید

خسته روی تخت کنارش دراز کشیدم نمیدونم چقدر زمان گذشته بود ولی وقتی به خودم اومدم که تموم بدنش رو عصبی کبود کرده بودم و با این وجود هیچ لذتی نبرده بودم و فقط عذاب بود و بس ! با حالت خماری کنار گوشم لب زد :

_چرا کارتو تموم نمیکنی؟؟ تموم تنم داره تو رو صدا میزنه

خواست روم خیمه بزنه که عصبی کنارش دادم و از روی تخت بلند شدم ، یه کلام نمیتونستم !

با اینکه اونقدر خورده بودم ولی بازم حالم سرجاش بود که بدونم دارم چیکار میکنم ! حالم خوش نبود و فقط دلم رابطه نمیخواست دلم آرامش میخواست و بس !
چیزی که اینجا پیدا نمیشد

بلند شدم و تلو تلو خوران شروع کردم به عوض کردن لباسام ، دختری که هنوزم اسمش رو نمیدونستم با بهت خیرم شد و ناباور لب زد :

_داری چیکار میکنی؟؟

بدون اینکه جوابی بهش بدم شلوارمو بالا کشیدم و با چشمای که به زور باز نگه داشته بودم پیراهنم رو از روی زمین چنگ زدم و با قدم های نامتعادل از اتاق خارج شدم

از بین جمعیتی که مست بالا پایین میپریدن و شادی میکردن به زور رد شدم و خودم رو بیرون رسوندم ، نگبهبان با دیدنم خودش رو بهم رسوند

_قربان حالتون خوبه؟؟

بی رمق سری براش تکون دادم و زیر لب کشیده اسم تاکسی رو زمزمه کردم ، با شنیدن حرفم باشه قربانی زیر لب زمزمه کرد .

همونطوری که زیربغلم رو گرفته بود دستش رو برای اولین تاکسی بلند کرد با ایستادن تاکسی کنارم کمکم کرد سوارشم چشمام رو بستم و سرم رو به شیشه ماشین تکیه داد

نیمه هشیار بودم که با صدا کردن اسمم آروم چشمام باز کردم که با دیدن نگهبان خونه که سعی داشت بیدارم کنه هووووم آرومی زیرلب زمزمه کردم .

دوتاشون زیر بغلم رو گرفتن و داخل بردنم روی تخت دراز کشیدم و مست خطاب به خدمتکارایی که دورم جمع شده بودن فریاد زدم:

_برید بیرون

یکیشون جلو اومد و نگران لب زد :

_ولی قربان حالتون…..

ملافه تخت روی خودم کشیدم و عصبی داد زدم :

_گفتم بیرون !

صدای پاشون نشون از بیرون رفتنشون میداد ، چشمای خستم روی هم گذاشتم و نمیدونم کی بیهوش شدم و به خواب عمیقی فرو رفتم.

” نـــــــــورا “
با صدای تلفن ، دفتر جلوم رو بستم و کلافه نگاهمو به گوشی دوختم نمیدونم از صبح تا حالا چقدر زنگ خورده ، گوشی رو برداشتم

_دفتر آقای میلر بفرمایید؟!

صدای نازک دختری تو گوشی پیچید که با لوندی گفت :

_با جان کار دارم زود وصل کن!

ابروهام جفت بالا پرید این دیگه کی بود ، درحالیکه نگاهم رو به کامپیوتر رو به روم میدوختم بی تفاوت لب زدم:

_بگم کی باهاشون کار داره ؟؟

پوووف کلافه ای کشید و عصبی گفت :

_کارم به جایی رسیده که باید به توام جواب پس بدم ؟

دختره پررو ببین چطوری جواب میده با حرص گوشیو رو به روم قرار دادم و زبونی براش بیرون کشیدم و روی دستگاه کوبیدمش ، تا اون باشه یاد بگیره درست حرف بزنه !

چندبار دیگه ام گوشی زنگ خورد ولی با دیدن شماره اون دختره برنداشتم و گذاشتم خوب زنگ بخوره تا حرص بخوره

چند روزی بود کارم رو شروع کرده بودم و تونستم کرایه خونه رو بدم ، هرچند روزای اول برام سخت بود ولی کم کم عادت کردم و کاملا راضی بودم و نظرمم نسبت به جان داشت تغییر میکرد چون به کل با آدم گذشته که میشناختم فرق میکرد

دستم رو زیر چونه ام زده بودم و فکرم درگیر این چند وقت که به سختی گذشته بود که با تکون خوردن دستی جلوی صورتم به خودم اومدم و نگاهمو به جانی که با شیطنت خیرم شده بود دوختم‌

_حواست کجاس دختر؟؟

نگاه ازش دزدیدم و با خجالت لبم رو با دندون کشیدم

_ببخشید یه لحظه حواسم پرت شد کاری داشتید؟؟

با پرستیژ خاصی دستاش رو توی جیب شلوارش فرو برد و تکیه اش رو به دیوار داد

_آره کارم با توعه!

منتظر بودم حرفش رو بزنه که با چیزی که گفت متعجب و دهنی باز خیره اش شدم

_بریم رستوران دعوت من !

ناباور با انگشت به خودم اشاره کردم و سوالی لب زدم :

_با منید ؟؟

چشماشو تو حدقه چرخوند و با تعجب گفت :

_مگه جز تو کسی دیگه ای هم اینجا هست؟؟

_آخه الان تایم کاریمه !

به طرفم اومد و درحالیکه رو به روم می ایستاد ابروی بالا انداخت و با شیطنت گفت:

_اگه من رییس توام بهت مرخصی میدم دیگه حرفت چیه هووووم؟؟

نمیدونستم چه جوابی بهش بدم ، یه طورایی از اینکه زیادی باهاش صمیمی بشم واهمه داشتم لبم به دندون کشیدم و مردد با استرس نگاهمو بهش دوختم که گفت :

_چیه ؟؟ نظرت

به شدت گرسنم بود ولی دلم نمیخواست با مرد دیگه ای رابطه برقرار کنم ،سرم رو پایین انداختم و درحالیکه خودم رو مشغول نشون میدادم گفتم:

_نه ممنون!

فکر کردم ببخیال میشه و میره ولی برخلاف تصورم کنار میزم ایستاد وبه طرفم خم شد

_نورا اگه بخاطر……

توی حرفش پریدم و بی تفاوت گفتم :

_نه گرسنم نیست و تازه بعدشم باید زود برم خونه درس بخونم !

آهان آرومی زیرلب زمزمه کرد و بدون اینکه چیزی بگه با قدم های عصبی به طرف اتاقش رفت و درو محکم بهم کوبید ، با صدای در از جا پریدم

این یعنی بدش اومد ؟؟
شونه ای بالا انداختم و بی تفاوت باز سرم پایین انداختم بقیه کارهام تند تند انجام دادم تا زودتر برم خونه و بتونم درس بخونم ‌چون نزدیک امتحانا بودیم و من تقریبا هیچی بلد نبودم

بعد از پایان ساعت کاری بلند شدم و باعجله قبل از اینکه مجبور شم با جان برم ، بیرون رفتم و منتظر تاکسی موندم ولی دریغ از یه دونه ماشین !

کلافه نگاهم رو به اطراف چرخوندم نه خبری نبود ، کلا این منطقه عبور و مرورش کم بود و دیر ماشین گیر میومد شروع کردم به راه رفتن تا بلکه سر خیابون اصلی ماشین گیرم بیاد

ولی یکدفعه با پیچیدن یک ماشین جلوی پام با ترس یک قدم عقب رفتم و دهن باز کردم که هرچی میدونم بارش کنم ولی با دیدن کسی که پشت فرمون نشسته بود دندونامو با حرص روی هم سابیدم

این دست بردار نبود ، لعنتی زیر لب زمزمه کردم و سعی کردم ناراحتی خودم رو نشون ندم ، شیشه ماشین پایین کشید و گفت:

_بیا برسونمت!

دستمو دور بند کیفم محکم تر کردم و درحالیکه نگاهمو به اطراف میچرخوندم و در به در دنبال تاکسی بودم خطاب بهش گفتم:

_نه ممنون مزاحمت نمیشم !

فکر کردم بیخیال میشه و مثل شرکت که ناراحت شد و رفت بازم میره ولی با دیدنش که از ماشین پیاده شد و عصبی داشت به سمتم میومد دستی به موهام کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم رو به روم ایستاد دستی پشت گردنش کشید و با درموندگی نالید :

_دلیل این رفتارات چیه نورا؟؟

لبم با زبون خیس کردم و سوالی لب زدم :

_چه رفتاری؟؟

کلافگی از سرو روش میبارید خسته نگاهش توی چشمام دوخت گفت:

_این دوری کردنات این فاصله گرفتنات دلیلش چیه؟؟

یک قدم ازش فاصله گرفتم و درحالیکه دستم رو برای تاکسی که از دور میومد بلند میکردم بی تفاوت لب زدم :

_اشتباه میکنی!

سرم برگردوندم و توی چشماش خیره شدم و ادامه دادم :

_در ثانی فکر نکنم دلیل خاصی داشته باشه که ما بیشتر از این نزدیک هم بشیم

اخماش توی هم فرو رفت ، با اینکه خیلی بهم کمک کرده بود و اینطور حقش نبود باهاش حرف بزنم ولی با حرکاتی که جدیدا از جان میدیدم دوست نداشتم به چیزی امیدوار بشه با چشمای به خون نشسته فَکِش روی هم سابید

_این حرفا از کجا میاد ؟ مگه تو پیش من کار نمیکنی پس این نزدیک شدن عادیه مگه نه!

من منظورم از توجه بیش از حدش توی محیط کار نسبت بهم بود ،از این که همه جا من رو مرکز توجه نشون میداد کم کم داشتم عصبی میشدم تاکسی کنار پام ایستاد برای اینکه بیشتر از این بحث رو کش نده و تمومش کنه به طرف تاکسی قدم تند کردم و گفتم:

_باشه جان فعلا حوصله بحث ندارم

با اینکه معلوم بود ناراضیه و عصبیه ولی لباش رو با حرص روی هم فشرد و چیزی نگفت ، سوار شدم و دستم رو به نشونه خدافظ براش تکون دادم فقط سرش رو تکون داد و سکوت کرد ، ماشین با سرعت از کنارش گذشت و اون همونجا با اخمای درهم ایستاد و خیره من که ازش دورتر میشدم شد !

کلافه دستم توی موهام فرو کردم و کنارشون زدم ، از اینکه اینطور باهاش حرف زدم یه حس بدی بهم دست داده بود

با خستگی کیفم رو از دوشم پایین کشیدم و کلیدو به طرف قفل در بردم که با نشستن دست کسی روی شونه ام کلید توی دستم فشردم و به عقب چرخیدم

با دیدن جولیایی که دست به سینه پشت سرم ایستاده بود اخمام توی هم کشیدم و کلیدو توی قفل چرخوندم و با عجله داخل شدم خواستم درو ببندم که پاشو لای در گذاشت و ناراحت لب زد :

_داری از دست من فرار میکنی؟؟

بدون اینکه جوابی بهش بدم درو باز گذاشتم و با عجله از پله ها بالا رفتم ، صدا پاهاش که تند تند پشت سرم برمیداشت به گوشم میرسید

ته دلم هنوزم ازش دلگیر بودم و نمیخواستم باهاش رو در رو شم ، نیاز داشتم یه مدت تنها باشم تا با خودم کنار بیام و بتونم ببخشمش

داخل خونه شدم و خواستم در روش ببندم که با حرفی که زد لبم به دندون کشیدم و عصبی درو باز کردم
🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

4.3/5 - (10 امتیاز)

Check Also

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۷

  به در خواست نویسنده بقیه پارت ها از سایت برداشته شد  4.5/5 - (48 …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.