رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۲۰

 

با دیدن آینازی که با بُهت نگاه ازمون نمیبرید خواستم جیغ بزنم که امیر زودتر به خودش اومد و دستشو محکم جلوی دهنم گرفت و با آرامش لب زد :

_آروم باش هیچی نیست باشه ؟؟

نگاه نگرانشو توی چشمام دوخت و منتظر عکس العملی از من بود ، بعد از چند ثانیه آب دهنم رو قورت دادم و سرمو به نشونه تایید حرفاش تکون دادم
آروم دستشو از جلوی دهنم برداشت و عصبی به طرف آینازی که هنوزم همونجا با بُهت و ترس ایستاده بود چرخید .
بلند شد و درحالی که به سمتش میرفت با لحن خشنی گفت :

_مگه این اتاق در نداره که بدون اجازه داخل میشی ؟؟

آیناز انگار تازه به خودش اومده باشه آب دهنش رو به زور قورت داد و با لُکنت بریده بریده گفت :

_دا..داش خواس…

نزاشت حرفشو کامل کنه و چنان عربده ای زد که من از ترس به خودم لرزیرم چه برسه به آیناز

– برام فلسفه نباش ، حالام زود باش از اتاق برو بیرون .

آیناز با لبهایی که از بغض میلرزیدن نیم نگاهی به من انداخت و با صدای خش دار زیر لب آروم ببخشیدی زمزمه کرد و با عجله از اتاق خارج شد .

باورم نمیشد که با خواهر خودشم اینطوری رفتار میکنه ، انگار اصلا دل نداره و به جاش تیکه سنگی گذاشتن .

صدای نفس عمیقی که کشید به گوشم رسید ، بعد از چند ثانیه به خودش اومد و در حالی که کتی که هنوز تنش بود رو از تنش بیرون میکشید با حالی خراب و داغون به طرف پنجره رفت
پرده رو با عصبانیتی مشهود کنار زد و درحالی که گیره پنجره رو باز میکرد زیر لب با خودش زمزمه وار گفت :

_ بازم گند زدی امیر !

ولی من مات و مبهوت دستمو روی شکمم که هنوزم از جای بوسه های امیر میسوخت گذاشتم ، یه طورایی از اینکه ما رو توی این حال دیده بود خجالت میکشیدم و از طرف دیگه دلم به حالش سوخت که امیر اونطوری سرش داد کشید .

حالا چطوری میخواستم پایین برم و چشم تو چشم با آینازی بشم که من رو درحال رابطه با داداشش دیده بود ، وااای خدای من حالا پیش خودش چی فکر میکنه !
سرمو بین دستام گرفته بودم که با حرفی که امیر زد سرم به طرفش چرخید :

_الان داروهاتو میدم ملیحه برات بیاره بخور و بخواب نیازی نیست پایین بیای.

خودمم قصد پایین رفتن نداشتم ، اگه اون نمیگفتم تا زمانی که آیناز اون پایین بود من از داخل این اتاق تکون نمیخوردم

از اتاق بیرون رفت و عصبی در رو بهم کوبید ، دیووونه انگار مقصر منم که اونطوری با خواهرش حرف زده بود .
هنوز چند دقیقه ای از رفتنش نگذشته بود که ملیحه با سینی که توی دستش داخل شد ، با ابروهای بالا رفته نگاهی بهش انداختم که چند نوع قرص مختلف با لیوان آب پرتغالی به طرفم گرفت و گفت :

_آقا گفتن بخورید !

بدون حرف ازش گرفتم و خوردم ، بعد از رفتن ملیحه با خیال راحت توی رخت خوابم دراز کشیدم و چشمامو روی هم گذاشتم و به خواب عمیقی فرو رفتم.

توی تاریکی مطلق فرو رفته بودم و هیچ روشنایی به چشمم نمیخورد ، دستی به چشمام کشیدم و با ترس بابا و مامانم رو صدا زدم ولی هیچ صدایی جز خِش خِش برگ ها و صدای زوزه گرگ ها به گوشم نمیخورد .
با ترس چرخی دور خودم زدم و دنبال راه نجاتی بودم ولی دریغ از کوچکترین چیزی ، از تاریکی میترسیدم که با دیدن بابا میون گریه خندیدم و درحالی که به طرفش میرفتم با صدای لرزون لب زدم:

_بابا !

به طرفم برگشت که با دیدن اخمای گره خورده و صورت عبوسش با تعجب سرجام ایستادم ، یک قدم به سمتش برداشتم که عصبی لب زد :

_من دختری مثل تو ندارم !

با این حرفش با وحشت لب زدم :

_داری چی میگی بابا ؟؟

ولی صورتش رو ازم برگردوند و توی تاریکی گم شد ، با نگرانی شروع به دویدن کردم ولی هرچی بیشتر جلو میرفتم بیشتر توی سیاهی فرو میرفتم
درحالی که تموم وجودم از ترس میلرزید روی زمین نشستم و از ته دل بابا رو صدا زدم ، یکدفعه با تکون های شدیدی کسی از خواب پریدم و با وحشت نگاهمو به اطراف دوختم .
امیر کنار تختم ایستاده بود و با دیدن چشمای بازم با نگرانی گفت :

_چی شده ؟؟ خواب بد میدیدی ؟

با یادآوری بابا با ناراحتی دستی به صورت عرق کرده ام کشیدم و با افسوس لب زدم :

_آره خیلی بد بود !

به تاج تخت تکیه دادم و با افسوس پلکامو روی هم گذاشتم با قرار گرفتن لیوان آبی جلوی دهنم ، کمی آب خوردم و با ناراحتی نفسم رو بیرون فرستادم.
امیر لیوان روی پا تختی گذاشت و بدون اینکه نیم نگاهی به سمتم بندازه بی تفاوت لب زد :

_بگیر بخواب سعی کن به هیچی فکر نکنی !

مگه ساعت چند بود ، با دیدن عقربه های ساعت که ٢ شب رو نشون میداد ابرویی با تعجب بالا انداختم ، چطور برای شام بیدارم نکردن هرچند گرسنمم نبود بعد از رفتن امیر هرچی از این پهلو به اون پهلو شدم خوابم نمیبرد و یه طورایی از خوابیدن و تاریکی اتاق وحشت داشتم .
با ترس بلند شدم و پاورچین پاورچین خودمو به اتاق امیرعلی رسوندم و با دیدنش که خوابیده بود آروم کنارش دراز کشیدم و اینقدر توی تاریک روشن اتاق به صورتش خیره شدم که کم کم پلکام روی هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم

با حس خفگی زیاد از خواب بیدار شدم و آروم چشمامو باز کردم که با دیدن امیری که پاهامو بین پاهاش قفل کرده بود ودستاش و دور کمرم حلقه کرده بود چشمام گشاد شدن ، سرم روی سینه اش بود ، آروم تکونی خوردم تا خودمو از بغلش بیرون بکشم که بدتر دستاشو دور کمرم حلقه کرد

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و سعی کردم بی تحرک بمونم تا بیدارش نکنم ، چون اونطوری که اون من رو محکم بغل گرفته بود معلوم بود ولم نمیکنه و بیخیالم نمیشه.

نمیدونم چطوری باز خوابم برد که با تکون های دست کسی بیدار شدم که نگاهم به چشمای عصبی امیرعلی خورد.
دستی به چشمای پف کرده ام کشیدم و در حالی که روی تخت مینشستم آروم لب زدم :

_صبح بخیر !

عصبی از روی تخت بلند شد و بدون ابنکه جوابی بهم بده به طرف دستشویی رفت ، شونه ای بالا انداختم و خواستم از اتاق بیرون برم که با حوله توی دستش درحالی که صورتش رو خشک میکرد از دستشویی بیرون اومد

_بمون

دستی به موهای ژولیده ام کشیدم و همونطوری که سعی میکردم توی دستم جمعشون کنم منتظر موندم حرفشو بزنه ، رو به روم ایستاد و با اخمای درهم گفت :

_بار آخرت باشه که اینطوری شب میای توی اتاق من !

فکر نمیکردم همچین حرفی بهم بزنه با بُهت لب زدم:

_چی ؟؟

حوله رو عصبی روی تخت پرت کرد و چند قدم بهم نزدیک تر شد ، همونطوری که انگشت اشاره اش روی صورتم میکشید بار دیگه تکرار کرد

_بی اجازه تو اتاق من نمیای فهمیدی ؟؟

با این حرفش عصبی نگاهی به چشماش انداختم و گفتم:

_دیشب خواب بد دیدم که اومدم توی اتاقت خیالات برت نداره !

پوزخند صدا داری بهم زد و انگشت اشاره اش را روی صورتم کشید

_خوب ، خواب بد دیدی باید حتما میومدی توی رختخواب من ؟؟
بگو کوچولو دلت واسم تنگ شده بود میخواستی شب پیش من باشی

حرصی خندیدم و از لجش گفتم:

_فعلا اونی که محتاجه تویی نه من!

انتظار این حرف رو ازم نداشت این رو از چشمای گشاد شده اش فهمیدم ولی بی اهمیت بهش عقب گرد تا ازش فاصله بگیرم ، که با یه حرکت مُچ دستمو گرفت و به طرف خودش برم گردوند ، توی آغوشش فرو رفتم که لبشو نزدیک گوشم آورد و آروم زمزمه کرد :

_مطمعنی اونی که محتاجه منم ؟؟

وقتی دید با تعجب خیرش شدم بلند خندید و ادامه داد :

_اگه یه نگاه به خودت بندازی میفهمی اونی که محتاجه کیه !

عصبی از اینکه داشت بدبختیم رو به روم میاورد دندون هامو روی هم سابیدم و تقلا کردم تا ازش جدا بشم ،با دیدن این حرکتم بلند خندید و گفت :

_چیه از واقعیت فرار میکنی؟؟

واقعیت؟؟ هه واقعیت بدبختی و بیچارگی من بود که اینطوری بهش مبتلا شدم که برده و صیغ..ه مردی بشم که کوچکترین ارزشی برای من قائل نیست و فقط برای وضعیت خودش من رو میخواست همین و بس! لبخند تلخی گوشه لبم نشست و با لحن غمگینی لب زدم :

_نه ، سرنوشتم رو قبول کردم!

نگاهشو توی صورتم چرخوند و نمیدونم چی توی نگاهم دید که یکدفعه دستمو ول کرد ، بدون اینکه نگاهی به صورتش بندازم عقب گرد کردم و با قدم های بلند از اتاق خارج شدم ،دستی به صورت خیس از اشکم کشیدم و در اتاق رو محکم باز کردم و داخل شدم
حالم از خودم بهم میخورد از زندگی که توش گرفتار شده بودم ،نمیدونم چقدر گریه کردم و اشک ریختم که با صدای ملیحه به خودم اومدم

ملیحه _آقا گفتند برای صبحانه بیاین پایین !

دلم نمی خواست چشمم به صورتش بیفته ولی به خاطر اینکه دیشب شام نخورده بودم و به شدت احساس ضعف می کردم به اجبار سری به عنوان تایید تکون دادم ، منتظر بودم بره بیرون ولی ملیحه بر خلاف انتظارم بالای سرم ایستاده بود نگاهی بهش انداختم

_برو الان خودم میام !

گره روسریش رو محکم تر کرد و گفت:

ملیحه _آقا گفتن بمونم کمکتون کنم

حوصله بحث کردن باهاش رو نداشتم پس بی تفاوت از ش رو برگردوندم و با قدم های کوتاه از اتاق خارج شدم بی حوصله از پله پایین رفتم که با دیدن خانواده امیر علی پاهام از حرکت ایستاد

وای خدای من حالا چطور میخواستم بعد از گند دیشب با آیناز روبرو بشم !؟ مردد بالای پله ها ایستاده بودم که خاله چشمش بهم افتاد ، بلند صدام کرد و گفت :

خاله _زود بیا صبحونه بخور ، دیشبم شام نخوردی الان ضعف میکنی

لبخندی بهش زدم و بعد از صبح بخیر کوتاهی کنارشان سر میز نشستم ولی همه سعیمو می کردم که نگاهم به آینازی که با شیطنتم خیرم شده بود نیفته.

با دسته لرزون سعی کردم لیوان شیر محکمتر تو دستام بگیرم که با نشسته امیر کنارم ابروهام با تعجب بالا پریدن ، نگاهم با نگاه آیناز گره خورد که با شیطنت خندید و با چیزی که گفت با شیر تو گلوم پرید و به شدت به سرفه افتادم

‼️ سلام عشقام
اگه میخواید ادامه رمان رو از دست ندید تلگرام طلایی و هاتگرام و طلا گرام حذف کنید و موبوگرام اصلی رو نصب کنید چون امروز ۵هزار از کاربرای رمان که توی این برنامه ها بودن خود به خود از کانال خارج شدن 💯

_مامانم نگفته بودی که نورا کارشو خیلی خوب بلده

خاله لیوان چایش رو کنار گذاشت و با تعجب نگاهی به من انداخت

_چه کاری عزیزم؟

از خجالت ابرویی برای آیناز بالا انداختم اشاره کردم چیزی نگه با دیدن این حرکتم خندید و خطاب به خاله گفت:

_هیچی مامان شوخی کردم

همه با تعجب داشتند به حرفای ما گوش میدادند برای فرار از نگاه های عجیب و غریبشون سرمو پایین انداختم و خودمو مشغول صبحانه خوردن کردم ،بعد از خوردن صبحانه با عجله بلند شدم می خواستم از امیر دور باشم ، وقتی یاد حرفاش میفتادم خشم کل وجودم را فرا میگرفت به یاد آوری خوابی که دیده بودم با ببخشیدی از جمعشون جدا شدم

و با قلبی که تند تند میزد خودمو به اتاقم رسوندم و گوشی رو برداشتم دلم برای خانواده ام تنگ شده بود مخصوصا بابا ! با هیجان شمارشو گرفتم و منتظر موندم بعد از چند دقیقه صدای غمگین و شکست اش به گوشم رسید

_الو دخترم

با هیجان بلند شدم و در حالی که قدم زنان به سمت پنجره اتاق می رفتم لب زدم:

_الو سلام خوبی بابا ؟؟

صدای سرفه های مکررش توی گوشی پیچید که قلبم به درد آورد با نگرانی نالیدم :

_بابا خوبی چی شده؟؟

صدای خفه اش به گوشم رسید

_هیچی دخترم دیشب توی سرما موندم انگار سرما خوردم

آخه سرما چرا ؟؟ تا اونجا که من میدونستم بابا هیچ وقت بی احتیاطی نمی کرد و همیشه به سلامتی اهمیت می‌داد از ترس اینکه اتفاقی افتاده باشه به خودم لرزیدم با صدایی که به زور از گلوم خارج میشد و لب زدم :

_ تورو خدا چی شده بابا اتفاقی افتاده؟؟؟

صدای ناراحتش تو گوشم پیچید

_نه خودتو نگران نکن فقط امروز کمی عصبی شدم چون ردی از اون شریک نامردم پیدا کردم

با خوشحالی گفتم :

_راس میگی بابا پیداش کردی ؟؟

برخلاف انتظارم بابا با ناراحتی ادامه داد:

_نه دخترم از این ناراحتم که باز گمش کردم

کلافه دستی به صورتم کشیدم که با خستگی که توی صداش موج میزد گفت:

_نمیدونم بابا نمیدونم چطوری به این راحتی از دستم فرار کرد

نمیخواستم بیش از این ناراحت باشه
بهش فشار بیاد پس سعی کردم به خودم بیام و یه جورایی خوشحالش کنم تا غمش کمتر شه ، پرده را کنار دادم و همون جوری که نگاهم تو باغ میچرخوندم خطاب به بابا گفتم:

_نگران نباش بالاخره پیداش می کنیم

بابا حرفی نمیزد و سکوت کرده بود ناراحت همونطوری که با انگشتم اشکال نامفهوم روی شیشه می کشیدم ادامه دادم :

_خیلی دلم برات تنگ شده بابا برای همتون کاش میتونستم بیام پیشتون
آخ آخ وقتی یاد غذایی که مامانم مخصوص من درست میکردم میفتم دلم آب میشه .

اینقدر با آب و تاب تعریف کردم و زیر لب اوووومی با لذت گفتم که بلاخره خندید

_دختر شکمو خودمی دیگه!

دلم خون بود ولی واسه اینکه بیشتر از این ناراحت نباشه کاری کردم که خندید و به کلی موضوع را فراموش کرد من میگفتم و اون بلند میخندید میدونستم خنده هاش از ته دلش نیست ولی
این هم که سعی داشت فراموش کنه
برام بس بود

نمیدونم چقدر با بابا صحبت کردم وسعی کردم آرومش کنم که زمان مکان از دستم در رفته بود وقتی به خودم اومدم که دست کسی رو شونه من نشست همانطور که گوشی دستم بود به عقب برگشته و با دیدن امیر علی که حالت خاصی نگام میکرد

دستی به صورت خیس از اشکم کشیدم وهمونطوری که میون گریه می خندیدم سعی کردم بابا متوجه نشه با خدافظی کوتاهی تماس قطع کردم

با صدای امیر به خودم اومدم

_دلیل این گریه چیه؟؟

روی تخت نشستم و همونجوری که حس می کردم نفسم بالا نمیاد میونه هق هقم درست عین بچه های بهونه گیر نالیدم:

_دلم بابامو میخواد

امیر با طرز عجیبی نگاهی بهم انداخت و
درحالی که به سمتم میومد دستی به ته ریشش کشید و سوالی پرسید ؟

_بابا تونست مشکلشو حل کنه؟؟

با یادآوری غم و غصه بابام اشکام با شدت بیشتری پایین اومدن که با دیدن حالم کنارم نشست و عصبی گفت:

_گریه نکن!

با این حرفش اشکام با شدت بیشتری پایین اومدن یک دفعه عصبی فریاد زد:

_با توام بسه

به زور آب دهنمو قورت دادم و از ترس به سکسکه افتادم

_خوب الان بگو دقیق چته چی شده؟؟

با صدای خفه ای که به زور به گوش های خودم میرسید شروع کردم به تعریف کردن بدبختیام ،از بابام گفتم از غم توی صداش از ناراحتی هاش از بغضی که توی گلوم هر لحظه بزرگتر میشد از خانواده ای که نمیدونستم الان توی چه حالم وضعیتی هستند از در به دری و بی کسی خودم از برشکستگی بابام از اینکه چطور رفیق نامردش از اعتمادش سوء استفاده کرده و بابام به خاک سیاه نشونده بود

اینقدر گفتم و زجه زدم که دیگه نایی تو تنم نمونده بودبا دستام صورتم پوشوندم و گریم اوج گرفت

یکدفعه توی آغوش گرمی فرو رفتم نیاز داشتم به اینکه کسی کنارم باشه پس بی اختیار سرمو توی سینه اش پنهون کردم و بوی عطرشو عمیق نفس کشیدم

دستی رو موهام کشید و شروع به نوازشم کرد توی بغلش آروم گرفتم
همونطوریکه دستشو روی کمرم نوازش وار تکون میداد کنار گوشم زمزمه کرد:

_به زودی همه چی حل میشه!

متوجه منظورش نشدم و پرسیدم:

_چطوری ؟؟

_یعنی دیگه گریه نکن و نگران خانوادت نباش

نمیدونم چرا با این حرفش این یه حس امنیت توی وجودم پیچید از اینکه به فکر من و خانوادم بود بی اختیار لبخندی گوشی لبم نشست

توی فکری در هم بر هم خودم غرق بودم که از کنارم بلند شد همونطوری که بیرون می رفت بلند خطاب بهم گفت:

_دست و صورتتو بشور زود بیا پایین

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من باشه درو بست

” امیــــــر علــــے “

از اتاق بیرون رفتم و در حالی که به طرف مامان می رفتم و کنارش مینشستم آروم کنار گوشش زمزمه کردم:

_مامان امروز من نیستم حواست به نورا باشه !

با تیزبینی ابرویی بالا انداخت و در حالی که سرش رو تکون میداد سوالی پرسید:

_چیکار دختره کردی؟؟

پوکر نگامو تو جمع چرخوندمو با خشم گفتم :

_حرفایی میزنید هااا مادر من ، آخه چیکارش دارم ؟؟

دستی به موهای تازه رنگ شده کشید با دلخوری رو ازم برگردوند و گفت :

_توهم پسر همون پدری معلوم نیست چیکار دختر بیچاره کردی!؟

نمیخواستم مامان بویی از جریان ببره برای همینم دیگه چیزی نگفتم و گذاشتم هرچی که میخواد فکر کنه چون هرچی کمتر از این نورا و خانواده‌اش میدونست بهتر بود و به نفع من!

بعد از چند دقیقه نورا در حالی که لباس هاشو عوض کرده بود و به خودش رسیده بود از پله ها پایین اومد ولی هنوزم از دماغ و چشم های قرمز شدش راحت می‌شد فهمید که گریه کرده .

نگاهشو بین جمع چرخوند و معلوم بود دنبال جایی برای نشستن بود خواستم بهش بگم بیاد کنارم بشینی ولی یه چیزی مانع از گفتنم می شد یه حسی ته قلبم می خواست که ازش دوری کنم حداقل جلوی خانواده ام!!

نمیخواستم زمانی که از هم دیگه جدا شدیم خانوادم بهش حساس بشن نسبت به عکس العمل نشون بدن ، چون آخر رابطه ما بالاخره جدایی بود ،نمیدونم چرا وقتی به جدایی فکر میکردم یه حسی باعث می‌شد از ذهنم دورش کنم و یه طورایی نخوام بهش فکر کنم خطش بزنم.

با صدای بابا نگاهم به سمت نورایی برگشت که هنوز مردد وسط سالن ایستاده بود
_بیا اینجا پیش خودم بشین دخترم!!

دیدم چطوری با این حرف بابا اشک به چشماش نشست و به زور بغضشو قورت داد ، با قدم های لرزون به طرف بابا رفت و کنارش نشست

هنوزم خیرش بودم که سرشو بلند کرد
و با دیدن نگاه خیرم لبخندی زد از دیدن لبخندش یه حس خاصی تو وجودم پیچید که بی اختیار لبخندی بهش زدم و نگاهمو ازش گرفتم

با یاد آوری دانشگاه و کلاس هایی که داشتم بلند شدم و همون طوری که بیرون میرفتم خطاب همه گفتم :

_من باید برم دانشگاه امروز کلاس دارم خوش باشید

با این حرفم نورا بلند شد و با صدای آرومی لب زد:

_وایسا منم باهات بیام

سرمو کج کردم و با چشمای گشاد شده بلند پرسیدم:

_چی تو کجا بیای نفهمیدم ؟

با چشمایی که دو دو میزدن متعجب گفت :

_دانشگاه دیگه !

کتمو تنم کردمو با اخمای درهم عصبی غریدم:

_ تو هیچ جایی نمیای فهمیدی؟

خواست حرفی بزنه که بدون توجه بهش عصبی از خونه بیرون زدم ،واقعاً عصبیم میکرد آخه با این حال و روزش باز میخواست کجا بیاد نمیفهمیدم !

اعصابم به هم ریخته بیرون بود وحوصله رانندگی نداشتم ، با اشاره ای به راننده ازش خواستم که سوار شه

سری به تأیید تکون داد و با عجله در ماشین رو برام باز کرد .
بعد از دانشگاه تا نزدیکی نیمه شب توی بیمارستان کار کردم و خسته و کوفته
به خونه اومدم

با وجود مامان و ملیحه از نورا خیالم راحت بود تا رسیدم با دیدن چراغ های خاموش آهسته از پله ها بالا رفتم و خودم به اتاقم رسوندم.

به شدت احساس خستگی می کردم
کتم روی تخت انداختم و بعد از حمام چند دقیقه ای که گرفتم رو تخت دراز کشیدم.

با وجود خستگی زیاد ولی خوابم نمی برد و دلم عجیب نورا رو میخواست.

با فکر بهش یه چیزی ته دلم تکون خورد و وقتی به خودم آمدم که در اتاقش ایستاده بودم.

کلافه چنگی بین موهام زدم با خودم گفتم:

_معلوم هست داری چیکار می کنی امیر؟؟ این دختر تو زندگی تو موقتی نباید وابسته بشی

هرچی خواستم جلوی خودم بگیرم که به طرفش نرم بازم پاهام بی اختیار جلو رفتن و دستگیری درو گرفتم آروم بازش کردم

تو تاریک روشن اتاق را دیدمش که چطور توی تخت مچاله شده بود و معصوم به خواب عمیقی فرو رفته بود

بی اراده لبخندی زدم و با قدم های آروم نزدیک شدم و کنارش روی تخت نشستم
دستم به سمت موهای لختش رفت و آروم موهاشو نوازش کردم.

انگار مغزم از دلم پیروی نمی‌کرد و این طور بی قراری میکرد

سرمو پایین بردم و بوسه روی صورتش نشاندم ، بوی عطرش که تویی بینیم پیچید اختیارمو از دست دادم و دلم میخواست الان دوباره باهاش باشم.

خدای من این دختر چی داشت که اینطوری من بیقراره خودش کرده بود

با نفس نفس لبامو نزدیک لباش بردم و بوسه ای کنار لبش نشوندم توی خواب تکون آرومی خورد و دستی به صورتش کشید

عقب کشیدم تا باعث بیدار شدنش نشم ، ولی نمیتونستم ازش دل بکنم و قلبم مانع از این کار می شد

دلم میخواست حداقل کنارش دراز بکشم بخوابم ولی نمیخواستم که وابسته اش بشم این دختر داشت پا رو تموم خط قرمز های من میزاشت

ولی دلم که این چیزا حالیش نمیشد آروم روش خیمه زدمو دستمو دو طرف سرش روی بالش تکیه دادم

بوی عطر تنش داشت دیوونم میکرد سرمو توی گودی گردنش رو بردم و آروم بوسی خیسی روی گلوش نشوندم توی خواب هومی گفت و سرش رو چرخوند

با حرص بیشتری لبمو روی چونه اش گذاشتم و با عطش خاصی بوسیدم ،یکدفعه چشماشو باز کرد و نگاهشو تو تاریک روشن اتاق چرخوند و گنگ بهم خیره شد .

با دیدنم توی خواب با تعجب نالید :

_امیر علی !

ولی من بدون توجه بهش لبمو نزدیکه لبش بردم و هومی در جوابش گفتم بدون اینکه فرصت عمکس العملی بهش بدم لبشو به دندون گرفتم ،نال..ه ای توی دهنم کرد که بی طاقت ترم کرد .

دستم به سمت پیراهنش رفت و توی تنش آروم آروم بالاش دادم و خشن دستم رو شکمش کشیدم و بالاتر بردم

ولی نورا انگار که هنوزم توی خواب و بیداری سیر کرد بدون هیچ تحرکی همونطور مونده بود بی اختیار گا..ز آرومی از لبش گرفتم که به خودش اومده کم کم دستش دور گردنم حلقه شده و چنگی به موهام زد

با دیدن این حرکتش از خود بیخود شدم به جون لباش افتادم اونم با عطش خاصی همراهیم می کرد .

دیگه بقیشو نفهمیدم که چطوری پیراهنش رو از تنش بیرون آوردم باز به جون تن و بدنش افتادم .

اونم پا به پام میومد و همراهی می‌کرد از این حرکتش خیلی خوشم میومد که هر وقت میخواستمش بدون هیچ چون و چرایی در اختیارم بود.

دیگه زیادی داشتم وابسته این دختر می شدم و این رو نمیخواستم ولی این دلم که این چیزا حالیش نبود و هر لحظه می خواستم کنارش باشه

نمیدونم چقدر توی دنیای دیگه ای بودیم و از هم لذت بریدم که با نفس های بریده کنارش دراز کشیدم و بعد از چند ثانیه عصبی چشمامو روی هم گذاشتم .

حالم خیلی خراب بود ، بازم چیزی که من میخواستم نشده بود و نیمه تموم مونده بود تموم تنم خیس عرق بود ولی به قدری عصبی بودم که توجهی به نورا نکردم

عصبی از روی تخت بلند شدمو با یه حرکت شلوارمو پام کردم ، بدون اینکه نگاهی به نورا بندازم با قدم هایی بلند از اتاق خارج شدم.

نیاز به حمام داشتم با همون حال بد زیر آب سرد موندم و گذاشتم عطش خشمم رو از بین ببره .

نمیدونستم با این بلایی که گرفتارش شدم باید چیکار کنم ، انتظار داشتم با کمک نورا حالم بهتر بشه ولی انگار
همه چیز داشت بر عکس تصوراتم پیش می رفت نمیدونم چقدر زیر دوش موندم که فَکَم از شدت سرما شروع به لرزیدن کرد .

دستمو به دیوار حمام گرفتم و با نفس های بریده و بدنی که به شدت میلرزید حوله ای دور خودم پیچیدم و بیرون اومدم

توی حال و هوای خودم بودم که با صدای نورا با تعجب نگاهی بهش انداختم که روی تختم با ناراحتی نشسته بود

_ببخش منو !

توی سکوت حوله روی موهای خیسم کشیدم که با ناراحتی نگاهی بهم انداخت و با بغض نالید:

_نمیخوای چیزی بگی؟؟

دلیل سکوتم در اصل این بود که خودم میدونستم مقصر اون نیست و مشکل خودمم و هیچ طریقه ای هم درست بشو نبودم.

اون خودش هم با اینکه تجربه اولشه باز داره پا به پای من زجر میکشه ، بیشتر از این عصبی بودم که میدونستم منبع کل مشکلات خودمم.

اون تقصیری نداره ولی من اون رو به خاطر این انتخاب کردم که بتونه منو تحری..ک کنه ،پس باید بیشتر از این تلاش می کرد نه اینکه بمونه تا من کاری کنم چون هیچ کاری از دستم بر نمیاد
با این فکر عصبی حوله رو از روی سرم انداختم و گفتم :

_فعلا حرفی نزن و برو اتاقت!

معلوم بود از صدای دادم ترسیده بلند شد با بغضی که توی صداش موج میزد لرزون گفت:

_من می خوام باهات حرف بزنم همین دلمم نمیخواد اینطوری ببینمت !

ظرفیتم برای امشب پُر بود از یه طرف وضعیتی که توش بودم و اتفاق امشب!

واز طرف دیگه هم خستگی و نخوابیدن امروزم ، همه باعث شده بودند که فشار زیادی روم باشه و به قدری عصبی بشم که به طرفش برگردم و خشن توی صورتش فریاد بزنم :

_یه بار گفتم برو تو اتاقت نمیخوام ببینمت !!

با چشمایی که دو دو می زنند با ترس نگاهی بهم انداخت ، انگار باورش نمیشد من همچین حرفی بهش زده باشم چند ثانیه بی حرکت خیره چشمام شد یه جوری نگاهم کرد و اشک توی چشماش جمع شده بود که کلافه و پشیمون یک قدم به طرفش برداشتم و خواستم چیزی بگم ولی با عجله از اتاق خارج شده و درو هم کوبید

خواستم دنبالش برم ولی پشیمون سر جام ایستادم و کلافه چرخی دور خودم زدم.

در حالی که چنگی به موهای بهم ریخته ام می زدم و با فشار بین انگشتام میکشیدمشون زیر لب با خودم غُرغُر کنان گفتم :

_بسه امیر بزار یاد بگیره توی زندگیت جایگاهش کجاست !

با این فکر آروم گرفتم و روی تخت نشستم ، بعد از تعویض لباسام تا نیمه های شب بیدار موندم و پلک روی هم نذاشتم .

چشم های ناراحت نورا برای ثانیه ای از توی ذهنم پاک نمی شدند ،به پهلو چرخیدم و همونطوری که بالشتو زیر سرم تنظیم می کردم زیر لب با خودم زمزمه کردم :

_لعنت به چشات ای دختر که من رو به این حال و روز انداختن !

صبح با صدای مامان از خواب بیدار شدم و کلافه پتو روی سرم کشیدم

_پاشو عزیزم مگه نباید بری بیمارستان؟؟

بی تفاوت هووومی در جوابش گفتم چشمامو روی هم گذاشتم و خواستم بخوابم که یکدفعه با یاد آوری راشل و قراری که باهاش داشتم با عجله پتو کنار دادم روی تخت نشستم

مامان با تعجب نگاهی بهم انداخت

_چه عجب بیدار شدی !

دستی به چشمه خواب آلودم کشیدمو
و با خنده گفتم:

_یادم افتاد کارام زیادن برای این بیدار شدم

آهانی زمزمه کرد و در حالی که بیرون می‌رفت بلند صدام زد گفت : :

_باش پس زود بیا پایین صبحانه بخور

از عادت بد من خبر داشت و می دونست وقتی که می خوام سرکار برم بدون اینکه چیزی بخورم از خونه بیرون میزنم برای همین زیاد اصرار می کرد چون می دونست من صبحانه بخور نیستم اگه بخورم در حد یکی دو لقمه اس!

بعد از تعویض لباسام حاضر و آماده از پله پایین رفتم که با دیدن خانوادم که کنار هم نشسته بودند و با لذت صبحانه می خوردند و از کارهای که میخواستن انجام بدن حرف می‌زدند احساس خوبی بهم دست داد و با خوشحالی به طرفشون قدم تند کردم

چه خوب میشد اگه همیشه اینجا پیش من زندگی میکردن ،نگاهمو بینشون چرخوندم و با خوشحالی در حالی که کنارشون مینشستم لب زدم :

_سلام صبح همگی بخیر

مامان با مهربونی نگاهی بهم انداخت گفت:

_صبح تو هم بخیر به خیر و خوشی فدات شم

لبخندی بهش زدم که ایناز با حسودی صورتش رو برگردوند و درحالی که قاشق رو محکم توی ظرف مربا می زد
با حالت لوسی گفت:

_فقط چشمش پسرشو میبینه!

معلوم بود از اون شب هنوز ازم دلخوره
این رو از چشمایی که از می دزدید و صورت عصبیش میشد راحت حدس زد
وگرنه آیناز کسی نبود که از این رابطه مادر پسری بخواد ناراحت بشه وحسودی کنه

باید سر فرصت از دلش درمیاوردم چون طاقت دیدن ناراحتیش رو نداشتم مامان چپ چپ نگاهی بهش انداخت و با خنده گفت:

_دختر من که حسود نبود ؟؟

آیناز با دلخوری سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت ، بابا که فهمیده بود این وسط چیزی میلنگه نگاهشو ببین منو آیناز چرخوند و با دلجویی گفت :

_دخترمو اذیت نکنید

با این حرفش آیناز بدون اینکه حتی سرشو بلند کنه به صبحونه خوردنش ادامه داد ،بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و پیش خودم فکر کردم باید سر فرصت از دلش دربیارم

با فکر به راشل بلند شدم تا زودتر به بیمارستان برم نباید میذاشتم زیر دست مکندی عوضی عمل بشه!

تازشم دلم خیلی براش تنگ شده بود
این دختر تقریبا همه چیز من شده بود
وقتی روز اول دیدمش که چطوری واسه بستری شدنش توی بیمارستان گریه میکنه

دلم برای اون گریه های از ته دلش گرفت و بی اختیار بهش نزدیک شدمو کنار پاش زانو زدم

با چشمای درشت آبیش نگاهی بهم انداخت و با تعجب خیرم شد اونروز برای معصومیت تو چشماش دلم لرزید

دلم خواست به هر طریقی شادش کنم
برای اینکه از این حال و هوا در بیاد تقریباً تمام بیمارستان چرخوندمش

باهاش حرف زدم و سرگرمش کردم که تقریبا همه چیز یادش رفت و با محیط بیمارستان خو گرفت و راضی شد که بمونه و گریه و زاری راه نندازه

هر روز که به بیمارستان میومدم شده نیم ساعت از وقتم رو با اون میگذروندم و هر روزی که میگذشت بیشتر وابسته هم میشدیم و وقتی به خودم اومدم که این دختر دنیام شده بود.

وارد بیمارستان شدم و قبل از اینکه وارد دفترم بشم با وجود خستگی وعصبانیت دیروزم با عجله به طرف اتاق راشل رفتم تا ببینمش !

طبق قرارمون که باید چیزی که دوست داشت رو براش میگرفتم با جعبه بستنی تو دستم وارد اتاقش شدم

ولی با دیدن اتاق خالی مات و مبهوت سر جام خشکم زد ،یعنی چی اتفاق افتاده بود سابقه نداشت که راشل از اتاقش خارج بشه

نگران جعبه بستنی رو کنار تختش گذاشتم و به طرف ایستگاه پرستاری قدم تند کردم یعنی این دختر کجا میتونه رفته باشه ؟؟؟

نگران دستمو روی سکوی پرستاری گذاشتم و با اضطراب پرسیدم :

_راشل کجاست ؟؟

پرستار با دیدنم صاف سر جاش ایستاد و با چاپلوسی لب زد :

_سلام آقا دکتر خوب هستید !

من چی از این میپرسیدم اون چی جوابمو میداد ، عصبی چشم غره ای بهش رفتم و دوباره تکرار کردم :

_گفتم راشل کجاست ؟؟

دست پاچه دستی به موهاش کشید و لرزون لب زد :

_راشل ؟؟ فکر کنم با دکتر مکندی رفتن بخش !

با شنیدن چیزی که گفت با نگرانی و چشمای گشاد شده نالیدم :

_چی گفتی ؟؟

تقریبا همه این بیمارستان میدونستن که من تا چه حد روی راشل حساسم و برام مهمه ، پرستارم با دیدن خشمم ترسیده با لبهای لرزون نالید :

_با دکتر مکندی ر….

نزاشتم ادامه جمله اش رو بگه و عصبی به جایی که حدس میزدم راشل رو برده باشه رفتم ، لعنتی دست بردار نبود و حالا سعی داشت از احساسات راشل برای راضی شدن به عمل استفاده کنه
میدونم چه بلایی سرش بیارم ، دکتر احمق !

من پرونده راشل رو به صدتا دکتر نشون داده بودم و در به در دنبال راه نجاتی براش بودم ولی بی فایده بود

کسی حق نداشت برخلاف چیزی که من خواسته بودم عمل کنه ، نمیزارم راشل رو از داشتن روزهای خوب آخر زندگیش محروم کنه و اون رو به موش آزمایشگاهی تبدیل کنه

خشم تمام وجودمو فرا گرفته بود و نمی دونستم باید چیکار کنم ، هر قدمی که برمیداشتم عصبی دندونامو بیشتر روی هم فشار میدادم حالم از مکندی به هم می‌خورد

حاضر بود برای شهرت دست به هرکاری بزنه ،ولی این دفعه با بد کسی طرف شده بود ،نمیذاشتم راشل رو به این راحتی‌ها گول بزنه و هر بلایی که میخواد سرش دربیاره

عصبی در اتاقو باز کردم و داخل شدم با صدای در هر دو به طرفم برگشتن ،راشل با دیدنم لبخندی زد و با عجله به طرفم قدم تند کرد.

بدون توجه به صورت عصبی مکندی خم شدم و دستامو برای به آغوش کشیدنش باز کردم

خودش رو توی آغوشم انداخت و دستاشو محکم دور گردنم حلقه زد ، با دلتنگی دستی روی موهاش کشیده‌ام بوسه روی گونه اش نشوندم آروم کنار گوشش زمزمه کردم:

_ دلم برات تنگ شده بود شیطونکم!

با این حرفم ریز ریز شروع کرد به خندیدن و آروم لب زد :

_منم !

هنوزم توی بغلم بود که با حرف که مکندی زد عصبی سرمو بالا گرفتم و نیم نگاهی به سمتش انداختم

_سلام دکتر!

همان‌طوری که راشل توی بغلم بود بلند شدم ، دستمو پشت سر راشل گذاشتم با قدم های کوتاه به طرف مکندی رفتم
نمی خواستم جلوی راشل حرفی بزنم برای همین همونجوری که با چشم و ابرو به راشل اشاره می‌کردم خطاب به مکندی گفتم:

_من بعدا یه صحبتهای با شما دارم

دستشو روی پاش کشید و با ابروهای بالا رفته با تمسخر پرسید:

_اون وقت چه صحبتی؟؟

دندونام روی هم سابیدم نباید جلوی راشل از بیماریش و دعوای بین خودمون حرف میزدم برای همین به طرفش خم شدم و در حالی که نگاهمو توی صورت زیباش می چرخوندم لب زدم :

_عزیزم برو بیرون منتظرم باش تا بیام

با دلخوری لباشو جلو داد و گفت :

_قول میدی تموم امروزو پیشم باشی؟؟

دستی روی گونه اش کشیدم و با خنده لب زدم:

_آره عزیزم

بوسه روی گونه ام گذاشت و از اتاق خارج شد با رفتنش بلند شدم و همونطوری که دستی به کتم می کشیدم و عصبی لب زدم :

_بار آخرت باشه دور و بر راشل میبینمت وگرنه خیلی گرون برات تموم میشه !

به صندلیش تکیه داد و همان طوری که پاهاشو می‌کشید نیشخندی زد

_فکر نکنم پرونده راشل ربطی به تو داشته باشه یا توی حوزه تجربه تو باشه
داشت !

کنایه این رو به من میزد که پرونده راشل مربوط به تجربه من نبود و من تخصص این رو نداشتم که حرفی درباره بیمارش بزنم

چون تخصصی درباره بیماری راشل نداشتم و رشته تخصصی من نبود ،ولی میدونستم که مکندی کسی نیست که بتونه اون رو درمان کنه و تمام این حرفا و تلاش هایی که میکرد فقط به خاطر این بود که به خواستش برسه و بر روی راشل هر آزمایشی که میخواد انجام بده.

عصبی چند قدم به میزش نزدیک شدمو همونطوریکه سعی میکردم خودمو کنترل کنم با دستهای مشت شده غریدم :

_اگه میخوای شغلت رو از دست ندی
به حرفم گوش کن

داشتم غیرمستقیم به اخراج کردنش از بیمارستان اشاره میکردم اینکه میتونم راحت بیرونش کنم

فکر می کردم مثل دفعه قبل کوتاه میاد ولی این دفعه بر خلاف انتظارم بلند شد و همون طوری که دستاشو روی میز تکیه میداد گفت :

_الان داری منو تهدید می کنی ؟؟

زبونی روی لبهام کشیدم و بی تفاوت شونه ای بالا انداختم وخطاب بهش گفتم :

_هرجوری که میخوای فکر کنی فکر کن ولی بدون راشل برای من خیلی اهمیت داره

با اخمای درهم سری تکون داد و سکوت کرد همونطوری که از اتاق بیرون می رفتم باز تکرار کردم:

_به قول خودت راشل مال منه پس کنار بکش!

نیشخندی بهم زده و با تاسف همانطوری که سری برام تکون میداد لب زد :

_ولی اینو بدون آخر یه روزی میاد که خودت با دستای خودت اون رو به من بدی

پوزخندی بهش زدم و در حالی که سرمو با تاسف تکون میدادم زیر لب با خودم زمزمه کردم:

_مگه تو خواب ببینی که دستت بهش برسه !

از اتاق که خارج شدم با دیدن راشلی که به دیوار روبه رو تکیه داده بود به طرفش رفتم و باز به آغوشش کشیدم

_بریم توی اتاقت که امروز روز توئه!

تموم طول روز همونطوری که توی بیمارستان میچرخیدم و کارهامو انجام میدادم کنار راشل بودم و نمیذاشتم که روزش بد بگذره نیمه های شب با خستگی و کوفتگی زیاد از بیمارستان خارج شدم و به خونه رفتم

طبق معمول همیشه خون توی تاریکی مطلق فرو رفته بود از پله‌ها بالا رفتم و
از کنار اتاق نورا گذشتم که با فکر بهش
پاهام بی اختیار از حرکت ایستادن یک قدم به طرف در اتاقش برداشتم که وسط راه پشیمون شدم و با یاد اتفاقات دیشب کلافه چنگی تو موهای پریشونم زدم

برای هر تصمیمی که میخواستم دربارش بگیرم نیاز به فکر کردن داشتم و باید در رفتارم باهاش تجدید نظر می کردم
با این فکر عقب گرد کردم و داخل اتاقم شدم
🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃

3.8/5 - (18 امتیاز)

Check Also

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۷

  به در خواست نویسنده بقیه پارت ها از سایت برداشته شد  4.5/5 - (48 …

۵ comments

  1. سلام امشب پارت جدید دانشجوی شیطون بلا را نمیزاری؟
    دختر حاج آقا هم که نزاشتید؟؟

  2. سلام خسته نباشید.چه ساعتهایی پارت جدید دانشجوی شیطون بلا رو میزارید.

  3. سلام ادمین جان پارت ۱۲رمان دخترحاج اقاروکی میزارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.