سه شنبه , فروردین ۲۴ ۱۴۰۰

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۷۴

 

حدسم درست بود که نمیخواست باهاشون بره ، چون آیناز بعد از سوار کردن جورج تو ماشین چند دقیقه ای با راننده صحبت کرد که اونم سر آخر دستشو روی سینه اش به نشونه احترام گذاشت و سوار ماشین شد و رفت

حالا فقط آینازی مونده بود که کیفشو روی دوشش انداخته و منتظر تاکسی نزدیک جاده ایستاده و کنجکاو اطراف رو از نظر میگذروند

با دیدنش تو این حال با عجله به سمت ماشینم رفتم و بعد از اینکه پشت فرمون جای گرفتم خواستم به سمتش برم و هر طوری شده سوارش کنم

ولی یکدفعه از شانس بد تاکسی جلوی پاش ایستاد و اونم بی معطلی سوار شد ، با حرکت تاکسی فرصت رو از دست ندادم و با تموم قدرت پامو روی گاز فشردم و دنبالش رفتم

سایه به سایه دنبالش بودم و حواسم بود تا گمش نکنم که با توقف ماشین پشت چراغ قرمز کلافه شیشه رو پایین کشیدم و نیم نگاهی به تاکسی که تنها چند ماشین باهام فاصله داشت انداختم

آیناز سرش رو به شیشه ماشین تکیه داده بود با دیدنش در ماشین رو نیمه باز کردم تا سراغش برم ولی یکدفعه با دیدن اون همه ماشین که پشت هم منتظر سبز شدن چراغ بودن پشیمون شده ایستادم

مطمعنن نمیتونستم جلوی چشم این همه آدم با خودم ببرمش اونم کی ؟! آینازی که مطمعن بودم به این سادگی ها همراهم نمیاد و مجبورم به زور همراه خودم ببرمش

با صدای بوق آزاد و حرکت آروم آروم ماشین ها که نشون از سبز شدن چراغ راهنما میداد پشیمون شده در رو بستم و دوباره نگاهم رو به تاکسی دوختم تا گمش نکنم

باید موقعیت خوبی گیر میاوردم تا سراغش میرفتم اینطوری توی این شلوغی فایده ای نداشت و به راحتی از دستم در میرفت

فکر میکردم مستقیم به سمت خونه میره ولی از شانس خوب وسطای راه نزدیک یک سوپر بزرگ مواد غذایی از ماشین پیاده شد و با سری پایین افتاده وارد شد

لبخندی گوشه لبم نشست ، با عجله ماشین رو پارک کردم و درحالیکه لبه های کتم رو بالا میدادم کلاهی روی سرم میزاشتم زودی پیاده شدم و دنبالش رفتم

 

تازه داشتم بعد مدت ها از نزدیک میدیدمش با اون لباس و سروضع به قدری خوشکل و توی چشم شده بود که تقریبا هر مردی از کنارش میگذشت

نگاه دقیقی به سر تا پاش مینداخت با هر نگاهی که روش میفتاد دستم بیشتر مشت میشد و اخمام بیشتر گره میخورد و زیرلب حرصی با خودم زمزمه کردم :

_تو چرا حرص میخوری پسر بیخیالش شو

ولی مگه میتونستم بیخیال باشم ؟!
خون داشت خونم رو میخورد و منتظر موقعیتی بودم تا زودی جلو برم

ولی آیناز فارغ از همه جا ، سبد چرخ دستی دستش گرفته و بین قفسه ها میچرخید و چیزهایی که میخواست برمیداشت

یکی نیست بهش بگه با این لباسا و آرایش چرا اومدی خرید ؟! یعنی متوجه ی این همه نگاهی که روشه نمیشه ؟!

بالاخره بعد از اینکه تموم سوپری رو گشت با سبدی که پُر بود به طرف حسابداری رفت و منتظر ایستاد تا براش حساب کنن

دورا دور پشت قفسه ها ایستاده و زیرنظرش داشتم که بالاخره نایلون ها رو گرفت و بیرون رفت ، زودی جعبه توی دستم که اصلا نمیدونستم چیه رو سرجاش گذاشتم و دنبالش رفتم

منتظر تاکسی ایستاده بود ولی چون تقریبا آخرشب بود هیچ ماشینی براش نمیموند و بلاتکلیف کنار جاده ایستاده بود

از دست این دختر الان چه وقت خرید کردن بود ؟! با دقت نگاهی به دستاش انداختم تا انگشترش رو ببینم ولی هیچ چیزی نمیتونستم ببینم

میدونستم این موقع شب ماشینی گیرش نمیاد اونم کجا ؟؟ این جا که تقریبا از جاده اصلی دور بود و تاکسی گیر نمیومد و هرچی بود ماشین شخصی بودن و بس !!

خوب گذاشتم حدود ربع ساعتی که گذشت و وقتی هیچکس حاضر نشد سوارش کنه و چراغ های مغازها یکی یکی داشتن خاموش میشدن و تک و تنها موند

ماشین رو روشن کردم و به سمتش رفتم ، دقیق کنار پاش ایستادم که سرش رو بلند کرد و با دقت سعی کرد نگاهی به داخل ماشین بندازه

از اونجایی که با ماشین جدیدم اومده بودم نمیشناختم ، مخصوصا با اون شیشه های دودی که هرچی تلاش میکرد اصلا نمیتونست یه ذره هم داخل ماشین رو ببینه

درحالیکه قفل درو میزدم کلاهم رو بیشتر توی صورتم کشیدم و یقه های کتم رو بالاتر دادم تا نشناستم اطمینان کنه و سوار شه

ولی شیطون تر از این حرفا بود و به این راحتی ها دم به تله نمیداد تا بیاد سوار شه فقط چند قدم از ماشین فاصله گرفت و پایین تر ایستاد

لعنتی زیرلب زمزمه کردم و عقب عقب رفتم و باز دقیق کنار پاش ایستادم عصبی نیم نگاهی به شیشه ها انداخت و درحالیکه گوشی از جیبش بیرون میکشید بلند خطاب بهم گفت :

_مزاحم نشید آقا سوار نمیشم

ولی من بی اهمیت بهش بدون اینکه ماشین رو کوچکترین تکونی بدم باز همونجا ایستادم

صدای بلند حرف زدنش به گوشم میرسید که میخواست تاکسی براش بفرستن عصبی از اینکه داشت باز از دستم درمیرفت خواستم عکس العملی نشون بدم که صدای حرصیش باعث شد لبخندی گوشه لبم بشینه

_یعنی چی که ماشین ندارید ؟؟ پس من باید چیکار کنم ؟؟

انگار همه چی دست به دست هم داده بود تا همونطوری اینجا بمونه و مجبور بشه با من بیاد ، کم کم داشت همه جا خلوت میشد و خودش تک و تنها میموند

از سرما توی خودش جمع شده
حالا که سوار نمیشه مجبورم طور دیگه ای باهاش برخورد کنم تا به زور مجبور شه بیاد

شیشه شاگرد سمتش رو پایین دادم و جلوی چشمای کنجکاوش صورتم رو به سمتش برگردوندم با دیدنم برای ثانیه ای رنگش پرید و نایلون از بین انگشتای لرزونش پایین افتاده و پخش زمین شد

 

لبهای از سرما کبود شده اش رو به زور تکونی داد و با بهت لب زد :

_ت….و ؟!

بی اهمیت به حرفش انگار توی بهت فرو رفته باشم توی سکوت خیره صورت آرایش کرده اش شدم تا حالا ندیده بودم آرایش کنه و همیشه عادت داشتم صورتش رو به همون حالت بچگونه و ساده ببینم

و الان دیدنش توی این حال ، برام تازگی داشت و به قدری شوکه شده بودم که بی اختیار بدون پلک زدن خیره صورتش شده بودم

یکدفعه انگار جن زده شده باشه چند قدم عقب رفت و با ترس شروع کرد برخلاف جاده دویدن ، با فرارش انگار تازه به خودم اومده باشم تو جام تکونی خوردم و قبل اینکه دیر بشه پیاده شدم

و با تمام قدرتم شروع کردم دنبالش دویدن بدون اینکه برگرده با تموم توانش میدوید عصبی بلند صداش زدم و گفتم :

_آهااای دختر وایسا !!!

یک نفس میرفت و به صدا کردنام توجهی نشون نمیداد ، از شانس خوب کسی اون دور اطراف نبود و بیشتر جاها تعطیل کرده بودن

و از طرفی چون برخلاف جاده داشت فرار میکرد بدون اینکه خودش بفهمه به سمت خارج شهر میرفت و این حرکتش کار رو برای من آسون تر میکرد

نزدیکش که رسیدم از پشت یقه لباسش رو گرفتم و با تموم توان به سمت خودم کشیدمش صدای جر خوردن لباسش و پشت بندش صدای جیغ بلند حاصل از زمین خوردنش توی سکوت فضا پیچید

درحالیکه پخش زمین شده بود هق هق گریه اش بالا گرفت و میون گریه های بلندش جیغ کشید :

_باز چی از جونم میخوای کثافتتتتتت ؟!

با نفس نفس درست عین ببر زخمی بالای سرش کمین کردم و با صدای خش داری لب زدم :

_بلند شوووو !!

به سختی دستای لرزونش رو ستون بدنش کرد و سعی کرد بلند شه

_ول….م کن لعنتی !!

خواستم خشونت به خرج بدم و به زور بلندش کنم ولی نگاهم که به زانوها و کف دستاش که از شدت برخورد با زمین سابیده و خون ازشون جاری بود خورد

برای ثانیه ای نمیدونم چه مرگم شده بود که دلم لرزید و خم شدم و درحالیکه سعی داشتم کمکش کنم بلند شه عصبی خطاب بهش گفتم :

_چرا فرار میکنی تا همچین بلایی سرت بیاد هااا

به شدت دستم رو پس زد و عصبی فریاد کشید :

_دست نجست رو به من نزن

با این حرکتش خشمم اوج گرفت و زیرلب حرصی گفتم :

_دختره چموش به تو خوبی نیومده

حالا که خودش نمیخواست آروم باشم اوکی طوری که لایقشه باهاش رفتار میکنم تا بفهمه با کی طرفه و زیاد غُدبازی درنیاره

زیربغلش رو گرفتم و با یه حرکت به سمت خودم بالا کشیدمش که گریه اش شدت گرفت و با تقلا سعی کرد از دستم فرار کنه

_آخ دستم درد گرفت

_یالله بلند شو بریم تو ماشین

سرش رو بالا گرفت و با تموم توان آب دهنش رو توی صورتم توف کرد و گفت :

_گمشوووو من با تو جهنمم نمیام

با صورتی جمع شده با چندش پشت دستمو به صورتم کشیدم و با حرص از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_لعنتی خودت خواستی

با چشمای به خون نشسته به سمتش رفتم که وحشت زده خودش روی زمین به سمت عقب کشید و سعی کرد ازم فاصله بگیره

 

به سمتش خم شدم که با ترس خواست جیغ بکشه انگشتمو جلو دهنم به نشونه سکوت گذاشتم و با صورتی که از خشم به سرخی میزد و مطمعن بودم الان وحشتناک شده غریدم :

_هیس……به نفعته که آروم باشی

چند ثانیه با رنگ و رویی پریده نگاهش رو بین چشمام چرخوند و یکدفعه انگار نیروی مضاعفی پیدا کرده باشه بلند شد وحشت زده باز خواست فرار کنه

که نزاشتم در بره و با یه حرکت دستمو زیر زانوهاش گذاشتم و روی دوشم بلندش کردم درحالیکه دستمو دور پاهاش محکم میکردم ضربه محکمی روی باسنش کوبیدم و خشن گفتم :

_گفتم آروم باش کم کم داری اون روی منو بالا میاری هااااا

شروع کرد به تقلا کردن تا روی زمین بزارمش‌‌ و با بدنی لرزون نالید :

_تو رو خدا بزارم زمین

_هیس….فعلا باهات کار دارم

هرچی تقلا کرد و زجه زد تا روی زمین بزارمش بی اهمیت بهش توی ماشین انداختمش و تا بخواد پیاده شه و حرکتی بکنه زودی پشت فرمون نشستم و قفل مرکزی رو زدم

با وحشت دستگیر در رو بین دستاش گرفت و شروع کرد به تکون دادنش و سعی کرد در رو باز کنه وقتی دید تلاشش بی فایده اس زد زیر گریه و میون هق هق هاش جیغ کشید :

_بزار برم عوضی !!

از آیینه جلو نیم نگاهی بهش انداختم و بعد از اینکه ماشین روشن کردم پامو روی گاز فشردم و با سرعت توی جاده افتادم

_تا وقتی که من نخوام تو هیچ جایی نمیری این رو توی مغزت فرو کن

سکوت کرد با فکر به اینکه آروم گرفته و دیگه نمیخواد کولی بازی دربیاره دستمو روی دنده گذاشتم ولی همین که میخواستم تکونش بدم با حلقه شدن دستایی از پشت سر دور گردنم چشمام گشاد شد و فرمون بین دستام لغزید

فشار دستاش هر لحظه دور گردنم بیشتر میشد برای ثانیه ای جلوی چشمام سیاهی رفت و نزدیک بود تصادف کنم که به سختی ماشین رو کنترل کردم

با یه دستم فرمون رو گرفتم و با دست آزادم سعی کردم دستاش رو پس بزنم ولی بی فایده بود و انگار زورش چند برابر شده باشه فشار دستاش هر لحظه بیشتر میشد

سرش رو کنار گوشم آورد و با حالت جنون آمیزی کنار گوشم جیغ کشید :

_بمیر کثافت !!

دیگه کنترل کردن ماشین داشت برام سخت میشد فرمون رو به طرف کنار جاده کج کردم و با تموم قدرتی که توی بدنم مونده بود محکم پامو روی ترمز فشردم

ماشین با حالت بدی متوقف شد طوری که باعث شد دستاش دور گردنم شُل بشه و یه کمی ازم فاصله بگیره

فرصت رو از دست ندادم و چنگی توی موهاش زدم و سرش رو به طرف خودم جلو کشیدم که جیغ فرابنفشی کشید و دستاش به کل از دور گردنم باز شد

به سمتش چرخیدم و عصبی فریاد زدم :

_دختره وحشی چرا یه دقیقه آروم نمیگیری هاااا

با صورتی از درد جمع شده به سختی لب زد :

_بزار برم لعنتی

_بزارم کجا بری ؟! نکنه میخوای بری پیش اون جورج عوضی و دلتنگش شدی

_آره آره میخوام برم پیش عشقم

با شنیدن کلمه عشقم از دهنش انگار دیونه شده باشم با پشت دست آنچنان محکم توی دهنش کوبیدم که صدای جیغش توی فضای کوچیک ماشین پیچید و هق هق گریه اش بود که بالا میگرفت

و من حرصی از شنیدن کلمه عشقم بلند توی صورتش فریاد زدم :

_خفه شووووووو !!!

 

 

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت 71

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۷۱

    برای اینکه آرومش کنم با لحن آروم بخشی کنار گوشش لب زدم : …

۵ دیدگاه ها

  1. واقعا که مضخرف ترین رمانیه که تا حالا خوندم بنظرم اخه برای چی باید دختره مث اوسکلا جورج و ول کنه و بچسبه به نیمای عوضی که مث حیوون ها باهاش رفتار میکنه و حتی بهش تجاوز کرده ؟؟؟؟؟؟>
    یه ذره حداقل فقط یه ذره رمان رو به واقعیت نزدیک تر مینوشتید بهتر نبود ؟اخه تو افسانه هام دونفرو اینجوری به هم نمیرسونن . واقعا که من قبلش طرفدار این رمان بودم ***

  2. حالم ب هم خورد ،چطور روت میشه چنین رمانای چرتی بنویسی،کاش ب عنوان ی خواننده بری رمانخ ودتو بخونی و بعد رمانایی مثل همکارم میشی و پوکر و…. رو هم بخونی ببینی اصلا خجالتت میشه از رمانای چرتت یا نه ،هرچند من فکر میکنم رمانایی ک مثال زدم هم اصلا قابل مقایسه با رمان چرت تو نیست

  3. 🧑🏻‍🏫Marziye🧑🏻‍🏫

    یه مشت بچه نویسنده شدن فقط فقط بیان قشرزن بی ارزه نشون بدن اه اه حالم بهم خورد خیلی کلیشه رمان ازاول خوانندش بودم دیگ نمی خونم.اخرش دختره عاشق نیما میشه هه یه مشت بچه فقط میخان نشون بدن چقد زن ها ضعیفن درصورتی دهتره باید میرفت باجورج دلیل نداشت نره.حالم‌بهم خورد واقعا😒

  4. چقدر مضخرف …. واقعا دیگه از این بدتر نمیشه… به اینم میگن رمان ؟!!!!!…..

  5. کاش نیما دست از سر ایناز برمی داشت 😑 انتقامشو گرفت اخه دیگه دنبال چیه 😕

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *