سه شنبه , فروردین ۲۴ ۱۴۰۰

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۶۸

 

روی تخت کنارش نشستم و درحالیکه به آرومی صداش میزدم گفتم :

_ببخشید نباید سرت دا…..

توی حرفم پرید و لرزون گفت :

_خسته ام میخوام بخوابم

حق داشت ازم ناراحت باشه ، خجالت زده دستی به صورتم کشیدم و از کنارش بلند شدم که بی حال روی تخت دراز کشید و بدون اینکه پتو یا ملافه ای روی خودش بندازه توی خودش جمع شد و با بدنی لرزون چشماش روی هم گذاشت

با فکر به اینکه بهتره تنهاش بزارم خواستم از اتاق خارج بشم ولی پاهام باهام یاری نمیکردن دودل سرجام ایستادم و درحالیکه کلافه دستی پشت گردنم میکشیدم به سمتش چرخیدم

_میشه کنارت باشم فکر بد نکن فقط با فاصله کنارت دراز میکشم

با همون چشمای بسته با صدای گرفته از بغضی گفت :

_اوکی !!

با خوشحالی از اینکه پسم نزده به طرفش قدمی برداشتم و کنارش روی تخت دراز کشیدم

همونطوری که از پشت سر خیره اش بودم فکرم مشغول این بود فردا که نیما رو دیدم باید چطوری خودم رو آروم و خونسرد نشون بدم و همون لحظه به جونش نیفتم

نمیدونم چقدر خیره اش بودم و به نفس های منظمش گوش دادم که کم کم پلکام سنگین شد و توی دنیای بی خبری فرو رفتم

نیمه های شب با صدای ناله هایی از خواب بیدار شدم گیج پلکی زدم که چشمم خورد به آینازی که توی خواب بدنش خیس عرق بود و با گریه و ناله خودش رو تکون میداد و زیرلب چیزایی هزیون وار زمزمه میکرد

وحشت زده روی تخت نشستم و درحالیکه دستمو روی پیشونیش میزاشتم صداش زدم که از خواب پرید وحشت زده جیغ کوتاهی کشید

خودمو به سمتش کشیدم و درحالیکه با دستام صورتش رو قاب میگرفتم آروم خطاب بهش گفتم :

_هیس منم جورج آروم باش

 

با نفس نفس نگاه لرزونش رو توی صورتم چرخوند و یکدفعه خودش رو توی آغوشم انداخت و هق هق گریه هاش بودن که بالا گرفت

درست شبیه دختربچه ها توی آغوشم جمع شده بود و میلرزید ، میدونستم خوابش بی ربط به اتفاقایی که امروز براش افتادن نیست کثافتی زیرلب خطاب به نیمای عوضی گفتم

بوسه ای روی موهاش نشوندم و درحالیکه دستامو بیشتر دور کمرش حلقه میکردم با لحن آرومی کنار گوشش زمزمه کردم :

_هیس آروم باش عزیزم

همونطوری که توی بغلم بود آروم روی تختخواب دراز کشیدم و پتو روی تن هردومون کشیدم

سرش روی بازوم جا به جا کرد و فین فین کنان درحالیکه خودش رو جایی بین سینه ام قایم میکرد توی بغلم جمع شد هنوزم میلرزید

نمیدونم چقدر موهاش رو نوازش کردم و کنار گوشش حرف زدم که کم کم نفس هاش منظم شد و به سختی خوابش برد

توی تاریک روشن اتاق نیم نگاهی به صورتش که رد اشک روش خودنمایی میکرد انداختم و همنطوری که دندونامو با خشم روی هم میفشردم زیرلب زمزمه کردم :

_خدا به دادت برسه نیما

با دیدن حال و روز بد آیناز به قدری اعصاب و روانم بهم ریخته بود که تا خود صبح پلک روی هم نزاشتم و به صورتش که حتی توی خوابم گرفته بود خیره شدم و توی ذهنم برای نیما نقشه میکشیدم

با برخورد نور خورشید که از لا به لای پنجره های اتاق به صورتم میخورد به خودم اومدم و آروم از کنار آیناز بلند شدم که توی خواب غلتی خورد و بالشتمو به آغوش کشید

با دیدن این حرکتش لبخندی زدم و به طرف کمد لباسی راه افتادم ، لباس اینجا داشتم چون مواقعی که مستقیم از شرکت به اینجا میومدم ممکن بود چند روزی هم وقت نکنم به خونه برگردم

و بخاطر حجم زیاد کارها اینجا میموندم پس باید هنوز چند دست لباس اینجا داشته باشم و حدسمم درست بود بعد از دوش کوتاهی که گرفتم زودی لباسمو عوض کردم

 

همونطوری که به سمت آشپزخونه راه میفتادم با متیو تماس گرفتم تا در جریان کارها باشم ، به دو بوق نکشیده جواب داد و صدای سرحالش به گوشم رسید

_نترس دارم کارها رو میکنم و تا چند دقیقه دیگه با مأمور توی شرکتشیم

از اینکه مثل همیشه دقیق و حساس بود خوشحال شدم و خطاب بهش گفتم :

_اوکی پس بمون تا منم بیام

_چی ؟؟ میدونی که چی داری میگی اینا که منتظر تو نمیمونن

_همین که گفتم منتظرم میمونی چون با اون همه چیز کار دارم

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانبش باشم تماس رو قطع کردم از خونه بیرون زدم و با سرعت توی جاده افتادم تموم وجودم خشم بود و دیرم بود که برسم

با رسیدن به محل ، متیو با اخمای درهم به سمتم اومد و جدی گفت :

_نمیشد حالا تو نیای و ما اینقدر معطل تو نشیم ؟؟

دستی به یقه کتم کشیدم و خشمگین غریدم :

_خودم باید حسابمو باهاش تسویه کنم نه تو !!

عصبی به سمت مامورا رفتم و موقعیت رو براشون توضیح دادم که ماشین های پلیس راه افتادن

به طرف متیو رفتم و بلند گفتم :

_میخوای سوار شو چون منتظرت نمیمونم

پشت فرمون جای گرفتم و همین که متیو کنارم جای گرفت پامو روی گاز فشردم که ماشین با سرعت از جاش کنده شد

متیو با ترس در سمتش رو بست وحشت زده گفت :

_چته آروم باش

بی توجه به حرفش تموم حواسم رو به جاده دادم تا ماشینای پلیس رو گم نکنم هرچی بیشتر به شرکتش نزدیکتر میشدم دستام بیشتر دور فرمون محکم میشد و ابروهام بیشتر گره میخورد

دوست داشتم زودتر قیافه اش رو موقعی که دستبند میخوره ببینم اونم چطور ؟؟

توی شرکت و جلوی کارمنداش چون هدفم تخریب شخصیتش بود و بس !!

پس چه بهتر که این اتفاق توی شرکتش میفتاد پوزخندی گوشه لبم نشست

هه خوب آتویی دستم داده بود تا روزگارش رو سیاه کنم چون حق نداشت به کسی که مال منه نظر داشته باشه چه برسه به آزار و اذیتش !!

با رسیدن به شرکت پشت سر مأمورا وارد شدیم و درحالیکه رو به روی منشی می ایستادم با لحن خشنی بلند پرسیدم :

_ریئست هست ؟؟

منشی که با دیدن پلیس ها ترسیده بود دستپاچه بلند شد و گفت :

_چی شده ؟؟ اتفاقی افتاده ؟؟

این بار یکی از مأمورای پلیس جلو اومد و جدی پرسید :

_هستن یا نه ؟؟ شما این سوال رو جواب بده

نگاه لرزونش رو بینمون چرخوند و گفت :

_بله بله هستن

گوشی رو برداشت که بهش اطلاع بده که عصبی پوزخندی زدم و زیرلب غریدم :

_هه این رو باش

بی اهمیت به منشی در اتاق نیما رو با ضرب باز کردم

پشت میزش مشغول نوشتن چیزی بود که با دیدنم خودکار توی دستش روی میز پرت کرد و شاکی بلند فریاد زد :

_بله ؟؟ کی بهت اجازه داده سرت رو بندازی پایین و بیای داخل ؟؟

قدمی داخل اتاق گذاشتم و خشمگین غریدم :

_اومدم اینجا تا بهت نشون بدم وقتی پاتو از گلیمت درازتر میکنی یعنی چی ؟؟ و حدت رو بهت نشون بدم

عصبی از پشت میزش بلند شد

_هه تو ؟؟ از کی تا حالا برای من دُم درآوردی و آ…..

باقی حرفش با داخل شدن مأمورای پلیس نصفه نیمه موند ، با تعجب نگاهشو بینشون چرخوند و گفت :

_بله ؟؟ چیزی شده

یکی از مأمورا جلو اومد و درحالیکه سرتا پای نیما رو از نظر میگذروند سوالی پرسید :

_جناب نیما احمدی ؟؟

نیما اخماش توی هم کشید و انگار به چیزی شک کرده باشه نیم نگاهی سمت من انداخت و در جواب حرف مأمور آروم لب زد :

_بله خودم هستم امرتون ؟؟

مأمور اشاره ای به سربازا کرد که اونا جلو اومدن و درحالیکه دو طرف نیما قرار میگرفتن دستبندی از جیبشون بیرون آوردن که خطاب به نیما گفت :

_شما به جرم ضرب و شتم و تجاوز به حریم شخصی شرکت هاوارد بازداشت هستید

خواستن دستبند روی دستش ببنده که با چشمای گرد شده تکونی به خودش داد و شاکی گفت :

_اصلا اینطوری نیست دروغ محضه !!!

جلو رفتم و با خشمی که درونم زبونه میکشید یقه اش رو گرفتم و به طرف خودم کشیدم

_کدومش دروغه هاااا ؟؟ زدن کارمندام یا دست درازیت به دوست دخترم

با پوزخند عصبی به عقب هُلش دادم و تمسخرآمیز بلند گفتم :

_هه فکر نمیکردم تا این حد نادون باشی که دوربین های شرکت رو نادیده بگیری و بخوای همچین آتویی دستم بدی ولی اصلا بد نشد میدونی چرا ؟؟ چون آنچنان بلایی سرت میارم که یادت نره عواقب قلدری برای زنی که من عاشقشم یعنی چی

انگار خیلی بهش فشار اومده باشه عصبی به سمتم حمله ور شد و بلند فریاد کشید :

_خفه شووو اون دختر مال منه حق منه !!!

سربازا به طرفش اومدن و سعی کردن جلوشو بگیرن ولی من وقتی اسم آیناز رو اونطوری با مالکیت بیان کرد آنچنان خشمم اوج گرفت

که بدون اینکه بفهمم دارم چیکار میکنم مشت محکمی توی صورتش کوبیدم که صورتش از درد توی هم فرو رفت و صدای داد بلندش بود که توی اتاق پیچید

همه به طرفمون اومدن و سعی داشتن از همدیگه جدامون کنن ولی من با مشتی که از شدت ضربه به گزگز افتاده بود بلند غریدم :

_خفه شووو بار دیگه ام دور و بر آیناز ببینمت اینطوری آروم نمیمونم این رو یادت نره !!

به هر سختی که بود دستبند رو به دستاش زدن ولی اون با وجود خونی که از دهنش فواره میزد نگاه آتشینش رو با تمسخر به من دوخته بود

مهدی دوست نیما وحشت زده وارد اتاق شد و با دیدن وضعیت پیش اومده به سمت نیما رفت و با نگرانی پرسید :

_واای خدای من چی شده ؟؟

همین که دست مهدی به سمت لمس صورتش جلو رفت سرش رو عقب کشید و خشمگین گفت :

_بیخیال این چیزا شو فقط هرچی زودتر وکیلم رو خبر کن

سربازا بازورش رو گرفتن از اتاق بیرون بردن ، از صدای داد و بیدادمون تموم کارمندای شرکتش توی سالن جمع شده و با بهت و ناباوری به ریئسشون که با سروصورتی خونی هنوز برای من شاخ و شونه میکشید چشم دوختن

با دیدن این وضعیتش به اولین هدفم که بی آبرو و بی اعتبار کردن توی محیط کارش بود رسیده بودم بعدش نوبت بی اعتبار کردنش پیش شرکت ها و رقبای کاری بود طوری که دیگه نتونه کمر راست کنه

میون همهمه و جمعیتی که دورمون جمع شده به سختی از شرکت بیرون زدیم و مأمورا نیما رو به طرف ماشین پلیس راهنمایی کردن و اون از پشت شیشه های ماشین با اخمای درهم و چشمای به خون نشسته نگاهش رو تا زمانی که ماشین حرکت کنه به من دوخته بود

پوزخندی بهش زدم و درحالیکه به طرف ماشینم میرفتم خطاب به متیو که گوشه ای ایستاده بود بلند گفتم :

_من باید برگردم خونه تو برو دنبالش بقیه کارها رو بکن نزار قِسِر در بره

دنبالم راه افتاد و بی معطلی گفت :

_اوکی تو برو حواسم به همه چی هست !!

دستی روی هوا براش تکون دادم و سوار ماشین شدم و با سرعت به سمت خونه روندم چون نمیخواستم آیناز رو برای لحظه ای هم تنها بزارم

مطمعن نبودم تا الان بیدار شده یا نه !!
چون میدونستم از ترس اتفاقی که دیروز براش افتاده بود تا الان هم بدنش بی جونه و حتی نای اینکه یک قدمم برداره رو نداره این دختر زیادی شکننده و حساس بود

بعد از پارک کردن ماشین با عجله وارد خونه شدم و با قدمای بلند به سمت اتاق راه افتادم همین که درو باز کردم با دیدن آینازی که هنوز همونجوری روی تخت خواب بود

با آرامش نفسم رو بیرون فرستاد و به سمتش رفتم و کنارش روی تخت نشستم ، بالشت منو سفت توی بغلش گرفته بود حتما به خاطر اثر داروهایی که دیروز بهش تزریق شده که هنوزم خوابه !!

موهاش آشفته دورش ریخته بودن آروم دستمو جلو بردم و موهای ریخته شده روی صورتش رو کنار زدم که پلکاش تکونی خوردن و خوابالو سرش رو بیشتر توی بالشت فرو کرد

با دیدن این کارش لبخندی گوشه لبم سبز شد و بی اختیار خم شدم و بوسه آرومی روی گونه اش نشوندم

نمیدونم چه مرگم شده بود دلم نمیومد ازش جدا بشم و انگار عقلم رو از دست داده باشم همونطوری که لبام روی گونه اش بود بی حرکت مونده بودم

و عطر تنش رو عمیق نفس میکشیدم که تکونی خورد و با شنیدن صدای خوابالودش از اون حال بیرون اومدم

_چیکار میکنی ؟!

سرمو کمی عقب کشیدم و درحالیکه توی فاصله چندسانتی از صورتش مونده بودم نگاهمو بین چشمای قشنگش چرخوندم و به سختی لب زدم :

_هیچی عزیزم فقط خیلی زیبا شده بودی دلم خواست ببوسمت

 

با این حرفم انگار تازه هشیار شده و به خودش اومده باشه چشماش تا آخرین درجه باز شدن با دیدن گردی چشماش و صورت بامزه اش تو گلو خندیدم

درحالیکه ازش فاصله میگرفتم خطاب بهش گفتم :

_بلند شو صبحانه بخور

با لحن لوسی پتو روی سرش کشید

_نههههه خوابم میاد

_بلند شو دیگه نزدیک ظهره ضعف میکنی هااا ؟؟

از اتاق بیرون رفتم و سعی کردم تموم مهارتم رو به کار ببرم تا یه صبحونه درست حسابی براش درست کنم چون میدونستم از رختخواب دل نمیکنه

به هر سختی سینی رو پر از وسایل صبحانه کردم و به طرف اتاق راه افتادم طبق انتظارم خواب خواب بود

کنارش لبه تخت نشستم و درحالیکه سینی روی پاهام میزاشتم خطاب بهش گفتم :

_بلند شو ببین چیکار کردم برات به به !!!

تکونی به خودش داد و با اخمای درهم پتو رو کنار زد و نشست

_بدنم خیلی درد میکنه

این حرف رو درحالیکه پاهاش رو ماساژ میداد گفت ، با یادآوری اتفاقی که دیروز براش افتاده بود اعصابم باز بهم ریخت و سینی روی پاتختی گذاشتم و به سمتش چرخیدم خدا لعنتت کنه نیما !!

_پاتو بده برات ماساژ بدم

همین که دستم به سمت پاش رفت دستپاچه خودش رو عقب کشید و خواست از روی تخت بلند بشه

_نه نه نمیخواد یه کم بگذره بهتر میشم

ولی هنوز یه قدمم برنداشته بود پاش لرزید و نزدیک بود زمین بخوره که بی معطلی از پشت بغلش کردم

_چی شدی ؟!!

_هیچی بدنم یه کم کوفته شده

عصبی دندونامو روی هم فشردم

_باشه بزار کمکت کنم تا دستشویی بری

_باشه

تا در دستشویی لنگون لنگون کمکش کردم و درو به روش بستم تا راحت باشه و خودم با اعصابی خراب لبه تخت نشستم و سرمو بین دستام گرفتم و زیرلب زمزمه وار غریدم :

_بد تلافیش رو سرت درمیارم نیما !!

با فکری که به ذهنم رسید گوشی از جیبم بیرون کشیدم شماره متیو رو گرفتم به دو بوق نکشیده تلفن رو برداشت و با سروصدای زیادی که پیشش میومد به سختی شنیدم که گفت :

_دارم کارها رو میکنم پس نمیخواد نگران باشی و هی زنگ بزنی

_دل رحمی براش نکنی هاااا تاکید میکنم آنچنان پرونده اش رو براش پُر ببند که حالا حالا اون تو بمونه

_اوکی تموم سعی ام رو میکنم ولی احتمال زیاد با قرار وثیقه آزاد شه !!

با حرص شروع کردم به تند تند نفس کشیدن و بلند غریدم :

_چی ؟؟ مگه الکیه هاااا ؟؟

صدای نفسی که کلافه بیرون فرستاد توی گوشم پیچید

_احتمالش کمه پس نمیخواد حالا هیچی نشده این همه داد و قال راه بندازی

دستم مشت شد و عصبی گفتم :

_نیما پاشو از توی اون خراب شده بیرون بزاره من تو رو مقصر میدونم فهمیدی متیو ؟؟

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانبش باشم تماس قطع کردم و گوشی رو کناری انداختم

متیو دوست چندین و چندساله من بود و میدونست وقتی اینطوری تهدیدش میکنم یعنی چی و چه معنی میده و منافع خودش در خطر میفتن و باید تموم تلاشش رو بکنه قبل از اینکه من درست مثل کوه آتشفشانی فوران کنم و همه چی رو نابود کنم

هنوز با نفس نفس به زمین خیره و توی فکر بودم که با صدای گرفته آیناز به خودم اومدم

_چیکار نیما کردی بلاخره ؟؟

سرمو بلند کردم و با دیدنش توی قاب در که با رنگی پریده و لبهای لرزون نگاهم میکرد آب دهنم رو صدادار قورت دادم

لعنتی چطور یادم رفته بود که آیناز توی دستشوییه و ممکنه صدای منو بشنوه و باز یاد اتفاقای دیروز بیفته و روح روانش بهم بریزه

 

 

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت 72

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۷۲

    بعد از مدت ها لبخند بزرگی کل صورتم رو در برگرفت _عالی شدم …

یک دیدگاه

  1. مرسیییییی جورج توبهترینی.نویسنده خسته نشیا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *