رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۲۵

 

_فکر نکن از دستم در رفتی کوچولو ؟!

چندبار متن پیام رو مرور کردم و بی اختیار لرزی به تنم نشست این لعنتی بعد گذشت این همه مدت هم باز ول کن من نبود !؟

مطمعنم این پیام از طرف خودشه وگرنه کی میاد همچین پیامی برای من بفرسته ؟!

اعصابم رو به کل بهم ریخت و به کل شوق و ذوقم بابت گوشی از سرم پرید عصبی گوشی جدیدم روی تخت پرت کردم و دستامو از دو طرف توی موهام چنگ زدم

فکر میکردم میتونم از دستش در برم ولی حالا با دیدن این پیام و اونم بعد از این همه مدت فهمیدم سخت در اشتباه بودم

طرف اینقدر پیگیر من بود که بعد از این همه مدت بازم پیام داده و مطمعن بوده من خطم رو باز میگیرم و قصد عوض کردن شماره ام رو ندارم

بلند شدم و کلافه شروع کردم توی اتاق راه رفتن مدام زیرلب با خودم زمزمه میکردم :

_باید چیکار کنم خدا ؟!

به کل روحیه ام رو باخته بودم و یه جورایی داشتم دور خودم میچرخیدم که این بار صدای زنگ گوشیم بلند شد

سرم رو بلند کردم و از اون فاصله نگاهم رو به صفحه گوشی که مدام روشن خاموش میشد دوختم

انگار یه جورایی میترسیدم برم جلو و ببینم کیه !!

یعنی میترسیدم که نیما باشه ، نمیدونم چقدر به گوشی خیره شدم و زنگ خورد که بالاخره تماس قطع شد نفس راحتی کشیدم و دستمو روی سینه ام که به شدت بالا پایین میشد گذاشتم

ولی هنوز چند دقیقه نگذشته بود که باز صداش بلند شد ، پایین لباسم رو با دستای لرزونم چنگ زدم و نگاه ازش گرفتم و سعی کردم نسبت بهش بی تفاوت باشم

ولی با فکر به اینکه شاید اون نباشه و کسی کار مهمی باهام داره خودم رو قانع کردم و به طرف تخت راه افتادم و بدون اینکه نگاهی به تماس گیرنده بندازم گوشی رو برداشتم

_بله ؟!

_گوشی جدید مبارک !!

 

با شنیدن صدای نیما خشکم زد و بی اختیار دهنم نیمه باز موند ، لعنت به من چرا وسوسه شدم گوشی رو جواب بدم

وقتی دید هیچ حرفی نمیزنم صدام زد و گفت :

_اینقدر من ترسناکم که باعث شده توی زبون دراز لال بشی؟؟

لبه تخت نشستم و با دستای مشت شده غریدم :

_چی میخوای ؟!

سکوت کرد و بعد از چند ثانیه نفسش رو سنگین بیرون فرستاد و آروم گفت :

_هیچی !!

برای ثانیه ای حس کردم اشتباه شنیدم گوشی رو توی دستای عرق کرده ام محکم گرفتم و گیج پرسیدم :

_چی ؟؟

ولی در مقابل منه بُهت زده و گیج گلوش رو با سرفه ای صاف کرد و گفت :

_گفتم که هیچی فقط خواستم بگم بیای کیفت رو از نگهبانی شرکت تحویل بگیری

چی ؟! نیما و مهربونی ؟!
یعنی باید باور کنم دست از اذیت کردن من برداشته ؟!

زبونی روی لبهام کشیدم و گیج لب زدم :

_شرکت ؟!

_آره شرکت !!

_ولی تو چ…..

توی حرفم پرید و با حرفی که زد دیگه باورم شد واقعا سرش به جایی خورده

_نمیتونی بیای شرکت آدرس خونت رو بفرست برات پست کنم

_تو ؟؟؟ اونم پست ؟!

_آره مگه وسایلت رو نمیخواستی !!

_آ….آره

_اوکی پس برات میفرستم

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب من باشه تماس رو قطع کرد و من رو مات و مبهوت سر جای خودم باقی گذاشت نه از اون پیام ترسناکش نه به این حرفاش !!

 

” نیما “

تماس رو قطع کردم و با لبخند گوشه لبم به رو به رو خیره شدم با یادآوری پیامی که دیروز برای خط آیناز فرستاده بودم و امروز اتفاقی دیدم گزارشش دریافتش برام اومده فهمیدم که خطش رو باز پس گرفته پس شماره اش رو با عجله گرفتم

ولی هرچی بوق میخورد برنمیداشت و کم کم داشت کلافه ام میکرد ولی یکدفعه با شنیدن
صدای شاکیش عصبی خواستم باز رو اعصابش برم

ولی با یادآوری اینکه اگه میخوام رامم بشه باید باهاش خوب باشم و قید تهدید و داد و فریاد زدن سرش رو بزنم به سختی خودم رو کنترل کردم

و یه حرفایی زدم که جز چرت و پرت چیز دیگه ای نبودن ، آخه یعنی چی که گفتم وسایلت رو برات پست میکنم !!

دستی به صورتم کشیدم و عصبی زیر لب نالیدم :

_لعنتی !!

حالا واقعا باید براش پست میکردم ؟! خوب میگفتی بیا شرکت وسایلت رو ببر این شِر وِرا چی بودن که بهم بافتی ؟!

داشتم همینجوری زیرلب غُر میزدم که با قرار گرفتن فنجون قهوه جلوم سرم رو بالا گرفتم و نیم نگاهی به امیلی انداختم

_بفرمایید قهوتون قربان !

سری تکون دادم و لب زدم :

_ممنون !

خواهش میکنمی زیرلب گفت و عقب گرد کرد و ازم دور شد ، بی حرف به بخاری که از قهوه بیرون میومد خیره شده بودم که صدای زنگ گوشی بلند شد

گوشی رو بلند کردم ولی با دیدن پیش شماره تماس گیرنده که برای ایران بود اخمام توی هم فرو رفت و گوشی رو توی دستام فشردم چرا بعد این همه مدت بیخیال من نمیشدن

یعنی واقعا نمیدونستن با این کارهاشون فقط دارن من رو آزار میدن !! دودل نیم نگاهی بهش انداختم و یکدفعه عصبی برای اینکه برای جواب دادن وسوسه نشم دکمه قطع تماس رو فشردم

گوشی روی میز پرت کردم و کلافه نالیدم :

_گندت بزنن !!

 

بلند شدم و خواستم به اتاقم پناه ببرم ولی هنوز چند قدمی دور نشده بودم که یکدفعه با شنیدن صدای پیام گوشیم پاهام از حرکت ایستاد و با دست های مشت شده سر جایی که بودم خشکم زد

بعد از چندثانیه بالاخره بعد از تردید فراوان سرمو کج کردم و نیم نگاهی به گوشیم که صفحه اش روشن بود انداختم

معلوم بود خانوادمن حالا که جوابشون ندادم برام پیام فرستادن هنوز دودل به اون سمت خیره بودم که بالاخره تردید رو کنار گذاشتم و با چند قدم بلند خودم رو به گوشی رسوندم

با عجله دستم روی آیکون پیام فشرده شد که باز شد و دیدم که همون شماره چند عکس برام فرستاده ، کنجکاو ابرویی بالا انداختم

و روی مبل نشستم و بی اختیار انگشتم روی دکمه دانلود فشرده شد ولی ای کاش دستم میشکست و این کار رو نمیکردم چون باز شدن اولین عکس باعث شد خشکم بزنه و بدون پلک زدن خیره گوشی شم

باورم نمیشد اینایی که توی عکس دارم میبینم خانوادمن و کسایی هستن که خیلی وقته ازشون دورم و حالا با دیدن عکسشون تازه فهمیدم که چقدر دلتنگشونم !!

آب دهنم رو قورت دادم و دست لرزونم روی عکس دوتایی بابا مامان چرخید یه طورایی انگار میخواستم لمسشون کنم چقدر بیقرار لبخند از ته دل مامان بودم !!

لبخندش جون و عمر من بود و با دیدنش انگار جون تازه ای گرفته باشم زدم روی عکس بعدی ولی این بار با دیدن عکس دست جمعی از بابا و مامان و نورایی که بغلشون نشسته بود و پسربچه سه چهار ساله ای که از ته دل میخندید و دستش دور گردن بابا بود

اخمام توی هم فرو رفت و این بار بدون باز کردن بقیه عکس ها گوشی رو کنارم انداختم و دستام از دو طرف توی موهام چنگ زدم

لعنتی !!

با دیدن نورا کنار بابا مامان انگار باز داغ دلم تازه شده باشه خشم توی وجودم افتاد و حس کردم درست عین کوهی که آماده انفجاره هر لحظه ممکنه منفجر بشم

خشمگین با یه حرکت زیر تموم وسایل روی میز زدم که پخش زمین شدن و صدای خورد شدنشون توی سکوت خونه پیچید !!

دیدن بعد این چند سال انگار دیوونه ام کرده باشه بلند شدم و با فریاد بلندی که کشیدم لگد محکمی به میز کوبیدم که چپه شد

 

حس میکنم نفسم بالا نمیاد و هر لحظه تصویر صورت خندونشون جلوی چشمم نقش میبست ، چطور جرات کردن همچین عکسی برام بفرستن ؟؟

هه …شاید پیش خودشون فکر کردن من از دیدن نورا و اون پسرش خوشحال میشم و قربون صدقشون میرم

دستی به گلوم کشیدم و درحالیکه سرم رو بالا میگرفتم زیرلب لرزون نالیدم :

_لعنت بهت امیرعلی !!

امیرعلی که باعث شده بود گند بخوره به خانواده من و اینطوری از هم بپاشیم ، با یادآوریش دستم مشت شد و عصبی فریاد زدم :

_همونطوری که آتیش انداختی بین من و خانوادم همونطوری آتیشت میزنم امیرعلی فقط بمون و تماشا کن

عصبی شروع کردم به راه رفتن و دور خودم چرخیدن که امیلی با نفس نفس داخل خونه شد و با دیدن چیزای شکسته روی زمین با نگرانی پرسید :

_چی شده ؟!

بدون اینکه جوابی بهش بدم از کنارش گذشتم و با قدمای بلند داخل اتاقم شدم و درو بهم کوبیدم

حوصله حرف زدن با هیچ کسی رو نداشتم و باز اعصاب و روانم بهم ریخته بود ، نمیدونستم باید چیکار کنم و چطوری خودمم رو آروم کنم

که چشمم به بار کوچیک گوشه اتاقم خورد و بیقرار به سمتش قدم تند کردم و بزرگترین بطری مشروب رو بیرون کشیدم و یکدفعه سر کشیدم

حس میکردم چطور اضافه هاش از دور لبم پایین میریزه و گردن و پیراهنم رو خیس میکنه ولی اینقدر عصبی بودم که هیچی جز کم کردن خشمم برام مهم نبود

نفس که کم آوردم بطری رو از لبهام دور کردم و درحالیکه تکیه ام رو به دیوار میدادم آروم سُر خوردم و روی زمین نشستم ، دستی به لبهای خیسم کشیدم

باز بطری رو بالا گرفتم و شروع کردم به خوردن ، اینقدر خوردم و خوردم که دیگه نایی تو تنم نمونده بود و تقریبا نیمه هوشیار بودم ولی بازم نمیخواستم دست از خوردن بردارم

با تموم شدن بطری توی دستم نیم نگاهی بهش انداختم و درحالیکه کناری مینداختمش بلند شدم و با قدمای نامتعادل به سمت بار راه افتادم و خواستم بطری بعدی رو بردارم که از بین دستای لرزونم لیز خورد و روی زمین افتاد و هزار تکه شد

 

_اهههههههه لعنتی !!

بدون اهمیت بهش بطری دیگه ای بیرون کشیدم و خواستم درش رو باز کنم ولی دستام جونی نداشت و مدام از بین دستام سُر میخورد

به هر سختی بود بازش کردم ولی هنوز به سمت دهنم نبرده بودمش که در اتاق باز شد و مهدی با اخمای درهم داخل شد و گفت :

_معلوم هست داری چه غلطی میکنی ؟!

دستم روی هوا به نشونه برو بابا تکونی دادم و بطری رو به سمت لبهام بردم که با چند قدم بلند خودش رو بهم رسوند و بطری رو از بین دستای سست و بی حسم بیرون کشید

چشمای خمار شده ام رو به زور باز نگه داشتم و با صدایی گرفته غریدم :

_بدش به من !!

بطری مشروب رو سرجاش گذاشت و درحالیکه زیر بغلم رو میگرفت به زور کشوندم و به سمت حمام بردم

تقلا کردم که از دستش خلاص بشم ولی زور من مست کجا و دستای پر جون و قدرت اون کجا ؟!

در حمام رو با یه لگد باز کرد و من رو تقریبا توی وان هُل داد و تا به خودم بجنبم و بخوام تقلایی بکنم شیر آب سرد رو باز کرد و روی سروصورتم گرفت

با برخورد آب سرد با بدنم انگار شوک بزرگی بهم وارد شده باشه چشمام تا آخرین درجه گشاد شدن و سرم رو تکونی دادم که عصبی دستش روی پیشونیم گذاشت

به عقب هُلم داد و شیر آب رو بیشتر باز کرد که به خودم لرزیدم و لرزون فریاد زدم :

_بسههههه

بی اهمیت بهم بلند امیلی رو صدا زد و گفت :

_برام حوله بیار !!

پس امیلی بهش زنگ زده و خبردارش کرده بود ، دندونام روی هم میخوردن و کنترل بدنم از دستم خارج شده بود که امیلی نفس نفس زنون وارد شد و گفت :

_حالش چطوره ؟!

مهدی بدون اینکه کوچکترین نگاهی بهش بندازه اخماشو توی هم کشید و خشن گفت :

_خوبه ، حوله رو بزار همین جا و برو بیرون !!

 

امیلی دودل سرجاش تکونی خورد و گفت :

_ولی …..

مهدی یکدفعه انگار دیوونه شده باشه بلند شد و با چند قدم بلند خودش رو بهش رسوند و با یه حرکت حوله رو از دستش بیرون کشید

و بدون اینکه کوچکترین نگاهی سمتش بندازه عصبی گفت :

_گفتم بیرون !!

اشک به چشمای امیلی نشست و با لبهای که میلرزید با بغض لب زد :

_بب….ببخشید !!

با دو از حمام بیرون رفت و درو بهم کوبید ، با بیرون رفتنش مهدی چندثانیه با چشمای سرخ شده سرجاش ایستاد و کلافه دستی به صورتش کشید

به زور دستم رو به لبه های وان گرفتم و سعی کردم بلند شم ولی دستام لرزید و تِلِپ باز کف وان افتادم که آب توی صورتم پاشید و باقی مونده اش کف حمام سرازیر شد

مهدی با تعجب به طرفم چرخید که با دیدن وضعیتم چشماش گرد شد و با عجله به سمتم اومد و گفت :

_ای بابا یه جا آروم بگیر تا بیام دیگه !!

زیر بازوم رو گرفت و درحالیکه سعی میکرد منِ مست و پاتیل رو از وان بیرون بکشه بی حوصله پرسید :

_چرا اینقدر خوردی که این بلا سرت بیاد ها ؟!

به سختی بلند شدم که دستش به سمت دکمه های پیراهنم رفت و با یه حرکت از تنم بیرون کشیدش که با صدای گرفته و خماری نالیدم :

_میخ….میخواستم پرواز کنم که نزاشتی

سرش رو بالا گرفت و عصبی نگاهی بهم انداخت و با تمسخر زیرلب گفت :

_پرواز ؟! واقعا حالت خوب نیست

عین دیوونه ها شروع کردم به خندیدن که دستش به سمت شلوار پام رفت

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

3/5 - (3 امتیاز)

Check Also

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت 94

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۱۲۰

        _باید بر…..   باقی جمله ام با درد بدی که یکدفعه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.