رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت 163

 

 

_هیس… دیگه نمیخوام چیزی بشنوم

 

به دست لباس از توی کمد بیرون کشید و جلوی چشمای مات و متعجبم وارد حمام شد و در رو بهم کوبید

 

چی شد ؟؟

چرا همچین کرد و اصلا نزاشت حرف بزنم

 

گیج و منگ چند دقیقه ای رو توی رختخواب موندم و به حرفایی که زده بودم فکر کردم مگه چی گفته بودم که اینطوری از کوره در رفت و عصبی شد

 

هنوز همونطوری نشسته بودم

که با صورتی گرفته از حمام بیرون زد و تا بخوام حرفی بزنم و واقعیت رو براش بگم

 

با قدمای بلند از اتاق بیرون زد و من رو تنها گذاشت با عجله دنبالش راه افتادم و کلافه شروع کردم به صدا کردنش

 

_وایسا باهات حرف دارم

 

بی اهمیت بهم از پله ها سرازیر شد

 

_ولی من حرفی با تو ندارم برای خودم متاسفم که چطوری باز بهت اعتماد کردم

 

دیگه داشت اون روی من رو بالا میارود

پایین پله ها بودیم که طاقت از کف دادم و مُچ دستش رو گرفتم و مانع از رفتنش شدم

 

_گفتم اشتباه منظورمو متوجه شدی خودم رو کنترل کردم چون برام ارزش داشتی و داری

 

پوزخندی گوشه لبش نشست

 

_فکر میکنی با وجود اون همه بلایی که سرم آوردی باز باورت میکنم هااا

 

با این حرفش دیگه از کوره در رفتم

و بدون اهمیت به اینکه کجاییم و موقعیت چطوریه صدامو بالا بردم و عصبی فریاد کشیدم :

 

_اههههههه چرا نمیخوای دست از شخم زدن اون گذشته شومی که بینمون بوده برداری هااااا ؟؟ کی میخوای منووو و‌ علاقه ام نسبت به خودت رو ببینی ؟؟

 

 

 

اونم عین من صداش رو بالا برد و فریاد کشید :

 

_هیچ وقت !!!

 

همین یه کلمه باعث شد خشکم بزنه

انگار از ارتفاع بلندی به زمین پرتم کرده باشن برای ثانیه ای حس کردم روح از تنم جدا شد و گوشام سوت کشید

 

یعنی هیچ وقت حاضر نبود من رو ببخشه ؟!

همیشه میدونستم درصد اینکه شاید یه روزی ببخشتم و باهام همراه باشه خیلی کمه

 

ولی امید داشتم که شاید یه روزی همه چی همونطوری بشه که من میخوام ولی الان با این حرفش ….. آب پاکی روی دستم ریخته بود

 

نمیدونم چندثانیه یا چند دقیقه خیره دهنش بودم که تکونی خورد و گیج نگاهش رو توی صورتم چرخوند

 

پوزخند تلخی گوشه لبم نشست و زیرلب با خودم حرفش رو زمزمه کردم :

 

_هیچ وقت …..

 

دهن باز کرد که چیزی بگه

که نزاشتم و دستمو به نشونه سکوت جلوی صورتش گرفتم

 

_هیس دیگه نمیخواد چیزی بگه چون قشنگ منظورتو فهمیدم

 

با اینکه برام سخت بود و با تموم وجودم داشتم زجر میکشیدم سری تکون دادم و ادامه دادم :

 

_اوکی از این به بعد همه چی اون طوری میشه که تو میخوای

 

و بدون اینکه کنارش بایستم و باز بحث کنم

از سالن بیرون زدم و خودم رو به حیاط رسوندم و با حس خفگی که بهم دست داده بود شروع کردم پشت سرهم نفس های عمیق کشیدن

 

 

 

داشتم دیوونه میشدم

از اینکه با وجود این همه تلاش یه ذره هم دوستم نداشت و وجودم آزارش میداد داشت به جنون میرسوندم

 

نمیدونم چند دقیقه ای روی نیمکت توی حیاط نشسته بودم که خواهر استیون با سینی کوچیکی توی دستش از در سالن بیرون زد و به سمتم اومد

 

_برات صبحانه آوردم

 

نگاه سردمو به چمن های زیر پام دوختم

 

_نمیخورم ممنونم !!

 

کنارم بدون هیچ فاصله ای نشست و بعد از کلی مِنُ مِن کردن گفت :

 

_بابت یه ساعت پیش که بدون اجازه وارد اتاق شدم متاسفم

 

درمونده نفس عمیقی کشیدم

 

_مهم نیست

 

معلوم بود برای حرفی دودله ولی بالاخره دلش رو به دریا زد و سوالی که فکر میکردم میخواد بپرسه رو پرسید :

 

_میشه بدون اون دختر چه نسبتی باهات داره ؟؟ چرا با خودت آوردیش اینجا

 

چندباری که به اینجا اومده بودم همیشه تنها بودم و متوجه علاقه خواهر استیون به خودم شده بودم ولی اصلا حسش برام مهم نبود

 

دهن باز کردم بگم اون دختر عشقمه یا کسی که دوستش دارمه ولی با یادآوری چند دقیقه پیش و حرفی که بهم زده بود

 

نفسم گرفت و با صدای خَش داری زمزمه کردم :

 

_هیچ نسبتی با من نداره هیچی ….

 

_واقعا !؟!

 

لبخندی گوشه لبهاش جا خوش کرده بود یا من داشتم اشتباه میدیدم ؟؟ سری در تایید حرفش تکونی دادم

 

 

 

” آیناز ”

 

نیم ساعتی بعد از رفتن نیما فهمیدم چی گفتم یه کم ناراحت شدم و میخواستم برم باهاش حرف بزنم ولی همین که قدمی جلو گذاشتم

 

در سالن باز شد و نیما درحالیکه اون دختره نچسب از بازوش آویزون شده بود دیدم و قدمام از حرکت ایستاد

 

بی اختیار نگاهم روی دست حلقه شده اش دور بازوی نیما چرخید و اخمام درهم شد

 

با دیدن نگاه خیرم با ناز خودش رو بیشتر بهش چسبوند ولی نیما انگار نه انگار منی وجود دارم از کنارم گذشت

 

نمیدونم چه مرگم شد که یکدفعه قلبم از درد فشرده شد بی اختیار دستمو روش گذاشتم و گرفته خیره مسیر رفتنشون شدم

 

پشت میز صبحانه نشستن

و بی اهمیت به من شروع کردن به خوردن

با دیدن بی اعتنایی نیما نسبت به خودم بغض به گلوم چنگ زد

 

و میخواستم بدون خوردن صبحانه به اتاق برگردم که استیونی که تازه داشت سر میز میرفت چشمش به من خورد و خطاب بهم بلند گفت :

 

_بفرمایید سر میز

 

پاهام از حرکت ایستاد

دختره نیم نگاهی سمتم انداخت و با چشمایی که از خوشی برق میزدن لیوان آب پرتغالش رو سر کشید

 

ولی نیما هیچ….

انگار نه انگار منی هستم یا وجود دارم

با ابروهای گره خورده و سری پایین به خوردنش ادامه میداد

 

 

قبل از این میخواستم به اتاق برگردم

ولی الان نظرم عوض شده و یه جورایی حرصم گرفته بود

 

پس راه رفته رو برگشتم و با قدمای محکم به سمت میز رفتم و دقیق رو به روی نیما نشستم

 

بازم سرش رو بالا نیاورد

بخاطر تعارف های زیاد استیون مجبور به خوردن شدم

 

ولی تموم مدتی که مشغول بودیم اون دختره خودش رو به بهانه های مختلف به نیما مبچسبوند و من با دیدن حرکاتش حرص میخوردم و عصبی میشدم

 

اینقدر دندونامو روی هم فشرده بودم

که تموم فَکم درد میکرد ولی بازم حاضر نبودم برای لحظه ای نگاهمو ازشون بگیرم

 

استیون که از رفتارای ما متعجب شده بود

نگاهش رو بینمون چرخوند و سوالی پرسید :

 

_چیزی شده ؟!

 

بر حسب اتفاق دوتامون هماهنگ گفتیم :

 

_نه !!

 

ابرویی بالا انداخت و شنیدم زیرلب زمزمه کرد

 

_ولی من اینطور فکر نمیکنم ….

 

نیما بی اهمیت به حرفش با تشکری که زیرلب زمزمه کرد بلند شد و میخواست بره

 

که دختره صداش زد و گفت :

 

_میشه یه درخواستی ازت داشته باشم ؟؟

 

 

 

نیما به سمتش برگشت و منتظر نگاهش کرد

 

_بگو میشنوم ….

 

دختره نیم نگاهی سمت من انداخت

و با حالت خاصی که انگار میخواد لج من رو بالا بیاه خطاب بهش گفت :

 

_باهام بیای بریم یه جایی

 

_کجا ؟؟

 

لبخند دلربایی زد و گفت :

 

_جایی که خیلی ازش خاطره داری و مطمعنم خوشت میاد

 

تموم تنم چشم شده و خیره حرکات نیما بودم

منتظر بود درخواستش رو رد کنه و بگه قبول نمیکنم

 

ولی یکدفعه تموم تصوراتم رو بهم ریخت و با کمال میل گفت :

 

_باشه بریم

 

دختره با شوق و ذوق بلند شد

 

_ممنون یه چند دقیقه صبر کنی آماده میشم

 

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانب نیما باشه از پله ها بالا رفت عصبی و با دست های مشت شده داشتم خودخوری میکردم

 

که دستی روی دستم نشست

سرمو برگردوندم که با نگاه خیره استیون رو به رو شدم

 

_حالت خوبه ؟؟

 

با حس لمس دستم توسطش حالم یه طوری شد ولی همین که میخواستم دستم رو پس بکشم با دیدن نگاه خیره نیما

 

انگار لج کرده باشم و بخوام حرصش بدم هیچ حرکتی نکردم و در عوض با لبخند دلربایی خیره استیون شدم

 

 

در جواب حرفش گفتم :

 

_خوبم ممنونم …

 

_آخه رنگت پریده اگه حالت بده میخوای دکتر خبر کنم

 

زبونی روی لبهای ترک خورده ام کشیدم

 

_نه نیازی نیست

 

درگیر حرف زدن با استیون شدم

ولی میتونستم سنگینی نگاه نیما روی خودم احساس کنم

 

ولی بهش بی توجه بودم و اصلا نگاهش هم نکردم چون دلم ازش گرفته بود و حالا حالا قصد حرف زدن باهاش رو نداشتم

 

_بریم ؟؟

 

با صدای اون دختره مقاومتم رو از دست دادم و به سمتش چرخیدم نیما در جوابش سری تکون داد و به راه افتاد

 

حس بدی تموم وجودم رو در فراگرفت

حسی شبیه به حسادت که داشت وجودم رو به آتیش میکشید

 

از پشت سر خیره رفتنش بودم

که دختره به سمت استیون اومد و با ناز بوسه ای روی گونه اش نشوند

 

_من دیگه برم داداش

 

چی ؟؟ داداش ؟؟

واااای این خواهرشه پس بگو چه راحته و هرکاری دلش میخواد میکنه

 

 

اون وقت من لعنتی فکر میکردم که خدمتکاره

داشتم با بهت نگاهش میکردم که کیف دستیش رو یکطرفه انداخت و با نیش باز دنبال نیما راه افتاد

 

تموم تنم از زور خشم میلرزید

دستی به چشمای کشیدم و سعی کردم به اعصابم مسلط باشم

 

استیون که متوجه حال بدم شده بود

نزدیکم شد و با نگرانی پرسید :

 

_مطمعنی که خو….

 

میدونستم میخواد چی بگه

پس‌ نزاشتم ادامه بده و توی حرفش اومدم

 

_گفتم که خوبم …ببخشید من باید استراحت کنم

 

پشت بند این حرف با عجله از پله ها بالا رفتم

و خودم رو به اتاق رسوندم

 

به خاطر باعجله راه رفتنم پاهام درد میکرد

ولی اینقدر عصبی بودم که هیچ چیزی برام اهمیتی نداشت و فقط به اون دوتا فکر میکردم

 

اون دوتایی که بی اهمیت به من رفته بودن

تا به عشق و حالشون برسن و کیف کنن و خوشحال باشن

 

نمیدونم چندساعت بود که داشتم خودخوری میکردم و از این ور اتاق به اون ور اتاق میرفتم که یکدفعه صدای ماشینی از توی حیاط به گوشم رسید

 

با فکر به اینکه نیماست با عجله و لنگون لنگون بلند شدم و پرده رو کنار زدم ولی با دیدن کسی که از ماشین پیاده میشد پرده توی دستم چنگ شد

 

 

واقعا این آدمی که الان داشت از ماشین لوکسش پیاده میشد رئیس بود یا من داشتم اشتباه میدیدم

 

ناباور یک قدم به عقب برداشتم

اصلا چطور من رو اینجا پیدا کرده بود

 

حس میکردم قلبم توی دهنم میزنه و فشارم داره میفته موهایی که به گردنم چسبیده بودن رو کناری زدم و با نفس های بریده نگاهمو به اطراف چرخوندم

 

حالا باید چیکار میکردم خدایا

نامحسوس پرده رو کنار زدم تا ببینم داره چیکار میکنه و کجاست

 

یکدفعه با دیدن وارد شدنش به عمارت

وااای زیرلب زمزمه کردم و با دو به سمت در اتاق رفتم و بی معطلی قفلش کردم

 

میدونستم دنبال من اومده

سرمو به در چسبوندم تا صداهایی که از پایین میاد رو بشنوم

 

ولی هیچ صدایی به گوشم نمیرسید

لعنتی زیرلب زمزمه کردم بیقرار شروع کردم به دور خودم چرخیدن

 

انگشتمو داخل دهنم فرو بردم

و بیقرار و با استرسی که امونم رو بریده بود شروع کردم به ناخن هام رو خوردن

 

توی حال بدی دست و پا میزدم

که یکدفعه صدای فریادهای بلندی به گوشم رسید و باعث شد خون توی رگهام یخ بزنه

 

_من مطمعنم اون دختر توی همین خونه اس‌

 

_صداتون رو بیارید پایین آقای محترم کسی با این مشخصات توی خونه من نیست

 

_مطمعنی نیست ؟؟

 

 

 

_آره چون سالهاس جز من و خواهرم و این چندتا خدمتکار کسی توی این خونه زندگی نمیکنه

 

_اوکی پس بزارید خونتون رو بگردم

 

معلوم بود دارن از پله ها بالا میان یعنی درست جایی که تموم اتاقا بودن

 

انگار حدسمم درست بود چون صداشون نزدیک و نزدیک تر میشد و تن من رو بیشتر از اینی که بود میلرزوند

 

_من به شما همچین اجازه ای نمیدم

 

_هه پس حدسم درسته و دختره همینجاست

 

_نه ولی ….

 

_ولی چی ؟؟ اگه نیست پس برید کنار و بزارید من کارم رو بکنم

 

پشت بند این حرف صداش رو بالا برد و خطاب به افرادش فریاد کشید :

 

_زود باشید اتاقا رو بگردید

 

وااای خدای من

وحشت سراسر وجودم رو فرا گرفته بود

نگاهمو به دنبال راه فراری به اطراف چرخوندم

 

یکدفعه با دیدن پنجره با فکری که به ذهنم رسید با عجله به سمتش رفتم و پرده رو کناری زدم شاید میتونستم از اینجا پایین برم

 

ولی همین که نگاهم به پایین خورد

با دیدن ارتفاع زیادش نفس توی سینه ام سنگین شد و درمونده اسم خدا رو زیرلب زمزمه کردم

 

داشتن تک تک اتاقا رو میگشتن

این رو از صداهایی که به گوش میرسید راحت میشد تشخیص داد

 

یکدفعه با تکون خوردن دستگیره در اتاقم

و چیزی که به گوشم رسید پاهام لرزید و با زانو روی زمین فرود اومدم

 

_قربان شاید اینجا باشه چون درش قفله

 

 

 

صدای اون رئیس عوضیم به گوشم رسید که بلند گفت :

 

_زود باشید و بازش کنید

 

همین که شروع کردن با در وَر رفتن عرق سردی روی پیشونیم نشست و دستام به لرزه افتادن

 

اگه پیدام میکردن بدبخت میشدم

باید تا دیر نشده یه کاری میکردم آره

 

با استرس بلند شدم و نگاهمو به اطراف چرخوندم با دیدن کمد به سمتش رفتم تا خودم رو داخلش جاسازی کنم

 

ولی لعنتی از شانس بد من اینقدر فضای داخلش کوچیک بود که هرچی تلاش کردم نشد و تنم نصف نیمه بیرون موند

 

فایده نداشت

پس بیرون اومدم و کلافه دور خودم چرخیدم که صدای یکیشون بلند شد

 

_باز نمیشه قربان

 

کورسوی امیدی توی دلم روشن شد

که شاید اصلا نتونن داخل بشن

 

ولی همین که میخواستم کمی راحت باشم و استرس رو از خودم دور کنم لعنتی خطاب بهشون قاطع گفت‌ :

 

_بشکنیدش !!

 

وحشت توی تک تک سلول های تنم پیچید

 

استیون معترض بلند فریاد زد :

 

_یعنی چی ؟؟

شما همچین اجازه ای ندارید برید کنار ببینم

 

_پس بازش کن وگرنه ….

 

_وگرنه چی ؟؟ حرفت رو کامل بزن

 

 

 

_وگرنه مجبورم طور دیگه ای رفتار کنم که اصلا به نفعت نیست

 

استیون بلند خندید

یه خنده عصبی و دیوانه وار

خوب که خنده هاش رو کرد با تمسخر گفت :

 

_خوبه …. بدون اجازه وارد خونه ام شدی و داری همه جا رو بهم میریزی حالا تهدیدمم میکنی ؟!

 

_چیزیه که خودت خواستی

 

صدای شکستن چیزی اومد و‌ پشت بندش صدای فریاد عصبی استیون بود که خونه رو لرزوند

 

_زوددددد گمشید از خونه من بیرون

 

با ترس از جام پریدم

ولی از طرفی هم دلم قرص شد که استیون نمیزاره داخل بیان و داره مجبورشون میکنه تا بیرون برن

 

ولی زهی خیال باطل که این مردک بیخیال من بشه چون بلند افرادش رو صدا زد و گفت :

 

_از سر راهم ببریدش کنار

 

با ترس جلو رفتم و گوشم رو به در چسبوندم

از سر و صداهاشون معلوم بود دور استیون جمع شدن و دارن به زور از اونجا دورش میکنن

 

چون مدام با فریاد چیزی میگفت و سعی داشت از دستشون خلاص بشه

 

لعنتی اینجا چه خبر بود

این آدم چی از جون من میخواست

 

هر چی صدای استیون دور و دورتر میشد

بدتر میترسیدم و رنگم میپرید چون کار خودم رو تموم شده میدیدم

 

مخصوصا وقتی باز به جون در افتادن

اشک از گوشه چشمم سرازیر شد و با بغض زیرلب زمزمه کردم :

 

_خیلی نامردی نیما که من رو اینجا تنها گذاشتی

 

یکدفعه چشمم به تخت خورد

و با چیزی که به فکرم رسید وقت رو تلف نکردم و با عجله سمتش رفتم و تن لرزونم رو زیرش پنهون کردم

 

 

 

در رو با یه ضربه شکستن و وارد اتاق شدن

قلبم عین گنجشگ تند تند میزد توی دلم اسم خدا رو زمزمه کردم

 

چون تنها کسی که میتونست توی این موقعیت به من کمک کنه خودش بود و بس …

 

چشمامو با ترس بسته بودم و دستمو محکم روی دهنم فشار میدادم تا مبادا صدای ازم بیرون بیاد و بفهمن که کجا قایم شدم

 

برای یه ثانیه چشمامو باز کردم که از زیر تخت پاهاشون رو دیدم که با عجله مشغول گشتن اتاقن همین هم باعث شد عرق سردی روی تنم بشینه

 

در تک تک کمدها رو باز کردن

و همین که چیزی دستگیرشون نشد رئیس عصبی صداش رو بالا برد و فریاد کشید :

 

_لعنتی بازم از دستمون در رفت

 

_قربان الان باید چیکار کنیم تنها راه پیدا کردن رُزا خانوم ایشون بودن که باز از دستمون در رفتن

 

پس فکر میکردن من از رُزا باخبرم و میدونم کجاست برای همینم اینطوری بهم گیر داده و در به در دنبالم بودن

 

_یه حسی بهم میگه هنوز توی این خونست پس برید تا دیر نشده همه خونه رو زیر رو کنید

 

این حرف رئیس باعث شد

نفس توی سینه ام حبس بشه و بدنم به لرزه بیفته

 

_چشم قربان !!

 

از اتاق بیرون زدن

همین که میخواستم نفسی تازه کنم

یکدفعه عطسه ام گرفت

 

هرچی میخواستم جلوش رو بگیرم و دستامو جلوی دهنم بیشتر فشار دادم آخرش نشد و پر سر و صدا عطسه کردم

 

لعنتی شانس آوردم از اتاق بیرون رفتن

هنوز این حرف کامل توی ذهنم نگذشته و بخاطر خوش شانسیم خوشحال نشده بودم

 

که یکدفعه کفشایی کنار تخت ایستاد

و صورت مرد خشنی جلوی صورتم ظاهر شد و باعث شد جیغ فرابنفشی بکشم

 

 

با صدای جیغ من فریاد کشید :

 

_پس تموم مدت اینجا بودی موش کوچولو

 

خم شد تا بگیرتم

که وحشت زده خودمو زیر تخت عقب تر کشیدم

 

_بهم دست نزن عوضی

 

بعد از اینکه کلی باهام سر و کله زد و نتونست بیرونم بکشه با نفس نفس صاف ایستاد و‌ بلند فریاد زد :

 

_بچه ها اینجاست زود بیاید کمک

 

طولی نکشید اتاق پر شد از افراد اون مردک پیر طماع ، با ترس توی خودم جمع شده و اشک بود که گوله گوله از چشمام پایین میریخت

 

_با زبون خوش ازت میخوام خودت بیای بیرون

 

_نمیام چی از جونم میخواید لعنتی هاااا ؟!

 

_اوکی خودت خواستی

 

نمیدونم چی شد و داشتن چیکار میکردن

چون دیدی بهشون نداشتم

 

ولی همین که چندتایی دور تخت جمع شدن

فهمیدم میخوان چیکار کنن و جیغ از ته دلم بود که ساختمون عمارت رو لرزوند

 

_نههه نهههههه

 

همین که با کمک هم تخت رو جا به جا کردن

دستای لرزونم رو ستون بدنم کردم و وحشت زده بلند شدم تا فرار کنم

 

 

 

ولی همین که میخواستم حرکتی کنم

بخاطر ضعفی که توی پاهام بود چندباری سکندری خوردم

 

ولی خودم رو نباختم و باز خواستم تلاش خودم رو بکنم که یکدفعه کسی پیراهنم رو از پشت گرفت و آنچنان کشید

 

که صدای بلند جِر خوردتش توی فضای اتاق پیچید و لرز انداخت به تن خسته و درمونده ام

 

_وایسا ببینم کجا میخوای در بری دختر وحشی ؟!

 

بدون اهمیت به لباسی که از پشت جِر خورده بود تکونی به خودم دادم تا باز فرار کنم و‌ در همون حال فریاد کشیدم :

 

_ولم کنید عوضی هااااا

 

هرچی تقلا کردم و جون کندم تا از دستشون در برم بیفایده بود و طولی نکشید دو نفرشون دستام رو از هر دو طرف گرفتن

 

و کشون کشون پیش رئیسی که تموم مدت روی تک مبل توی اتاق نشسته و‌ پیپ میکشید بردن

 

با نفرت نگاهش کردم که اشاره ای به افرادش کرد تا رهام کنن اونام هُلم دادن که با زانو رو زمین دقیق جلوی پاهاش فرود اومدم ، سوزش فجیعی توی پاهام پیچید و جیغم بود که به هوا رفت

 

_آاااااااخ

 

_رُزا کجاست ؟!

 

با شنیدن صداش ، بیخیال پاهام شدم

با چشمای اشکی خیرش شده و با نفرت فریاد کشیدم :

 

_چرا نمیفهمی قبلا صدبار گفتم که من نمیدونم اون دختره کجاست

 

 

 

مشت محکمش روی دسته مبل کوبید و فریاد زد :

 

_من رو بازی ندههههههه بگو کجاست ؟؟

 

_هزار بار دیگه هم این سوال رو ازم بپرسی همین جوابت رو بهت میدم کههههه نمیدونم

 

خودش رو سمتم کشید

و درحالیکه روم خم میشد چونه ام رو بین دستاش گرفت و محکم فشارش داد

 

_از روزی که با تو دوست شد سر ناسازگاری برداشت و اونطوری یکهویی غیبش زد

 

با صورتی که از شدت درد جمع شده بود

غریدم :

 

_مشکل من نیستمممم بخاطر کارهای خودت از دستت فرار کرد

 

محکم به عقب هُلم داد

که با پشت روی زمین افتادم و درد بدی توی تنم پیچید

 

_کارهای من ؟؟

مگه من چیکارش کردم جز اینکه همه جوره حمایتش کردم و از جون و دل براش مایه گذاشتم

 

زهرخندی زدم و کنایه زدم :

 

_مگه ازت خواسته بود که از جون دل براش مایه بزاری ؟؟

اصلا یه بار ازش پرسیدی که راضی به این رابطه هست یا نه ؟؟

 

نگاه ازم دزدید

یکدفعه عصبی بلند فریاد زد :

 

_اون موقع که میخواست بدهی پدرش رو‌ بدم زیادی راضی به این رابطه بود

 

 

نوشته های مشابه

‫2 دیدگاه ها

  1. بچه• دوستان گل
    احتمال زیاد•
    نیما و آیناز بلاخره به هر بدبختی و (ضرب و زورکه شده )
    از دست رئیس مافیا••••] فرار میکنن برمیگردن شهره خودشوون
    و بعدن نیما هم به هر صورتیکه شده آیناز راضی میکنه و به هر بیچارگی که شده خانواده آیناز رو راضی میکنه آخرش هم اینا ازدواج•••• میکنن قصه، داستان ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید،•• پی نوشت؛ از اونجایی که محترمانه بگم من از اون نیما•••• اصلن خوشم نمیاد،😐😕😑🙁🤐😯😲😫🤒🤕😵😳😨😱 (به قول یکی دیگه از بچه ها در قسمت رمانی دیگر ) فکر کنم باید از این رمان خداحافظی بکنم
    ( البته دلم نمیاد•• نصف بیشترش دوستداشتم) اما به گمانم فکرکنم اواخرش ناراحتم بکنه💔😳😵

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا