رمان تقاص فصل ۸ قسمت ۲

داريوش تا به حال به اين قضيه فکر کردي که مي شه با صبر به خيلي چيزا رسيد.
– منظورت چيه؟
کنارش روي مبلي نشستم و در حالي که سيگار رو از دستش مي گرفتم و ليوان شربت رو ميون انگشتاش جا مي دادم گفتم:
– از کجا معلوم که رزا به اين زودي ها بعد از زدن حرفاي تو بره شوهر کنه؟ شايد اونم به خاطر شکستي که
مي خوره ديگه تن به ازدواج نده.
– خب؟
– اون وقت تو بعد از مدت چند سال شايد بتوني پدرت رو راضي کني و باهاش ازدواج کني.
دوباره پوزخندي زد و گفت:
– روياي خيلي شيرينيه ولي امکان نداره.
– براي چي امکان نداره؟
– براي اينکه با وجود حرفايي که قراره من به رزا بزنم اون ديگه حتي حاضر نمي شه به صورتم نگاه کنه، چه برسه به اينکه يه بار ديگه به درخواستم جواب مثبت بده.
– حالا حتماً واجبه که تو اينقدر شديد با رزا برخورد کني؟
– مجبورم آرمين … من نمي خوام اون حتي يه درصد شک بکنه که من دارم اون حرفا رو الکي مي زنم. نمي خوام بفهمه مجبور به زدن اون حرفا شدم، چون در اين صورت …. نه آرمين نه نمي شه من مجبورم!
– خيلي خب ولي قطعاً رزا اگه يه روزي بفهمه تو براي چي اون حرفا رو بهش زدي به تو حق مي ده و به سمتت برمي گرده.
– يکي از دلايل بابا براي رد رزا، ازدواج من با مريم دختر عموم بوده. حالا مجبورم بعد از جدا شدن از رزا با مريم ازدواج کنم، چون اين خواست اونه.
کلمه جدايي رو چنان آهسته و با بغض ادا کرد و بعد از گفتن اون نفس عميقي براي فرو دادن بغضش کشيد که دلم ريش شد و به باعث و باني جدايي اونا لعنت فرستادم. وسايلو جمع کرديم و به سمت اصفهان راه افتاديم. نزديکاي کرج رسيده بوديم که داريوش يهو گفت:
– آرمين بريم تهران.
با تعجب گفتم:
– هان؟!!
– برو اول تهران. خواهش مي کنم برو تهران.
– واسه چي؟ ما که اونجا کاري نداريم.
– تو برو کاريت نباشه.
به ناچار وارد تهران شدم. داريوش تند تند آدرس مي داد و من نمي دونستم چه قصدي داره. توي يکي از محله هاي بالا شهر جلوي خونه اي که درست شبيه يه قصر بود، گفت:
– وايسا.
ماشينو نگه داشتم و گفتم:
– اينجا کجاس داريوش؟
داريوش چند نفس عميق کشيد و در حالي که هوا رو با تموم وجود مي بلعيد گفت:
– آرمين بو رو حس نمي کني؟
اون روز درست مثل خنگ ها شده بودم. با بي تفاوتي چند بار بو کشيدم و گفتم:
– نه چه بويي؟
– بوي عشقو حس نمي کني؟
يهويي متوجه همه چيز شدم و با چشمايي گشاد شده گفتم:
– داريوش!! تو که نمي خواي بگي اينجا خونه رزا ايناس؟
چشماشو بست و در حالي که بو مي کشيد:
– درسته.
سريع پام رو روي پدال گاز فشار دادم و راه افتادم. داريوش ديگه توي حال خودش نبود. سرشو به گوشه صندلي تکيه داده بود و لباشو لبخند محوي پوشونده بود. با لحني سرزنش بار گفتم:
– آخه پسر خوب نگفتي کسي ممکنه ما رو اينجا ببينه؟ اونوقت چي مي شد؟ نترسيدي بابات بفهمه ما اومديم اينجا و واسه رزا دردسر درست کنه؟
داريوش هيچي نمي گفت و فقط توي فکر بود. با سرعت به سمت اصفهان راندم و چند ساعت بعد توي شهر خودمون بوديم. جلوي در آپارتمانش پياده شد و بي حرف رفت تو. منم به سمت خونه مون رفتم. تو قبول نکردي که به اصفهان بياي و همين باعث شد داريوش که اميد به ديدنت داشت داغون تر بشه. واقعاً ديگه هيچي به زندگي پيوندش نمي داد. تا اينکه يه روز با هيجان باهام تماس گرفت و گفت تو اصفهاني! اينقدر هيجان داشت که درست نمي تونست حرف بزنه. حتي نتونست به من بگه که تو با پدرت اومدي. خيلي راحت آدرس هتلت رو پيدا کرد و به طرفت پر کشيد. سر از پا نمي شناخت و ديوونه وار دور تو مي چرخيد. شب که تو رو به هتل
رسوند تا صبح جلوي در همون هتل کشيکتو کشيد که مبادا کسي آزاري به تو برسونه. از آداماي باباش وحشت داشت. آخرين روزي که اومد دنبالت و با هم رفتين ناژنون رو حتماً يادته. بعد از رسوندنت دم هتل بهم زنگ زد و دوتايي اومديم فرودگاه و از دور بدرقه ات کرديم. وقتي که رفتي و داريوش مطمئن شد که هواپيمات بلند شده سرش افتاد روي شونه ام. دستمو دور شونه اش انداختم و زمزمه کردم:
– محکم باش … اينا همه مشيت الهيه.
همين که اين حرف از دهنم خارج شد بغضش ترکيد. تا ساعت ها توي بغل من هق هق مي کرد. اينقدر اشک ريخت تا رفتنت رو باور کرد. با هم از سالن فرودگاه خارج شديم. پيش خودم فکر مي کردم شايد اگه براي آخرين بار نديده بودت راحت تر مي تونست فراموشت کنه. يه هفته تموم حالت افسردگي شديد داشت و به يه گوشه زل مي زد. چقدر براي غذا خوردن التماسش مي کردم. در روز شايد فقط يه لقمه غذا مي خورد. خاله هم همون زمانها بود که متوجه شد عشق داريوش به تو يه عشق دو روزه نيست. فهميد اين عشق اينقدر تو رگ و پي پسرش ريشه کرده که هيچ جوري از بين نمي ره. من خودم همه قضيه رو براي اون تعريف کردم. از سير تا پياز. از عاشقي داريوش تا زمان جداييتون رو. رزا تو نگاه خاله يه چيز عجيب بود. هم خوشحال بود که اين اتفاق افتاده و تو از پسرش دور شدي و هم از ناراحتي داريوش عذاب مي کشيد. واقعاً سر از احساس عجيب غريب اون در نمي آوردم. سعي مي کرد هر روز به داريوش سر بزنه ولي هر بار که مي ديدش با چشم گريون از پيشش مي رفت. توي اون گير و دار عمو خسرو هم مرتب پيغوم مي فرستاد که داريوش خودشو براي ازدواج با مريم آماده کنه و داريوش هر بار با شنيدن اين پيام حالش بدتر مي شد. من تازه فهميده بودم که توي اون دو سه روز شما دو نفر به هم محرم شده بودين و وقتي به داريوش توپيدم که چرا چنين معامله اي با تو کرده با عجز گفت:
– از زور خودخواهي … به خدا پشيمونم آرمينم. مي خواستم رزامو حس کنم، مي خواستم گرماي دستشو براي هميشه تو تنم ذخيره کنم و بعد از اون به هيچ زني دست نزنم. مي خواستم رزا هم منو هميشه به عنوان اولين مردي که نزديکش شده به ياد بياره … خيلي خودخواهم آرمين خودم مي دونم … اما باور کن دست خودم نبود …
من نگران تو بودم که اين جريان بيشتر باعث آسيبت بشه اما نمي شد هم به داريوش چيزي بگم! توي اون مدت با سپيده در تماس بودم. به اصرار خود داريوش قضيه اصليو بهش نگفتم. فقط گفتم که داريوش پشيمون شده. سپيده چقدر گريه کرد و از من خواست اگه شده داريوشو بزنم تا سر عقل بياد، ولي من بهش گفتم که هيچ کاري از دستم برنمي ياد و حقيقت هم همون بود. يه روز که به سپيده تلفن زدم از حرف زدنش فهميدم که تو اونجايي. داريوش هم پيش من بود. از سپيده خواستم که چيزي به تو نگه تا موقعيتش جور بشه، ولي تو يه دفعه گوشي رو برداشتي. من اينقدر شوکه شده بودم که نمي دونستم بايد چي بگم. صداي تو پر از نگراني بود. مجبور شدم بگم داريوش سرما خورده و حالش خوب نيست تا کمي از نگراني تو کم بشه بعد هم از دهنم در رفت و گفتم شب داريوش به تو زنگ مي زنه.
تو هم با خوشحالي قطع کردي. داريوش با حيرت گفت:
– چرا گفتي شب بهش زنگ مي زنم؟
عصباني شدم و گفتم:
– داريوش بس کن ديگه … خب اگه مي خواي کاري کني ازت متنفر بشه همين امشب اينکارو بکن. اون دختر داره از نگراني پر پر مي زنه. تو خيلي بي انصافي اگه بخواي اين قضيه رو کشش بدي و اونو توي آب نمک نگهش داري.
داريوش از کوره در رفت و گفت:
– من بي انصافم؟ چون دلم نمي ياد به عشقم بگم بازيچه ام بوده بي انصافم؟ چون زبونم نمي گرده که بگم دوسش ندارم بي انصافم؟ چون دارم براش مي ميرم بي انصافم؟
از حرف خودم پشيمان شدم و با ملايمت گفتم:
– خيلي خب خيلي خب باشه. آروم باش، ولي داريوش بهتره ديگه تمومش کني. بذار اونم يه فکري به حال خودش بکنه. به خدا گناه داره!
داريوش سرشو محکم بين دستاش فشار داد و گفت:
– خيلي خب تمومش مي کنم … همين امشب.
سپس از جا برخاست و فرياد کشيد:
– همين امشب!
و بعد به سمت در رفت. گفتم:
– حالا کجا مي ري؟
– بايد اون هم ببينه. بايد ببينه و دست از سر رزاي من برداره.
مي دونستم که منظورش از اون عمو خسروئه. ديگه حرفي نزدم و داريوش از خونه خارج شد.
به اينجا که رسيد بازم آرمين سکوت کرد. از شنيدن اين حرفا احساس مي کردم وزنه اي سنگين روي سينه ام قرار گرفته. باورم نمي شد که همه اينها حقيقت داشته باشه. يعني من در تموم اين سالا اشتباه مي کردم؟ يعني داريوش هميشه عاشق من بوده؟ به خاطر خودم اون حرفها رو زده بود؟ داريوش اينقدر عذاب و رنج رو يک تنه تحمل کرده بود؟ با صداي آقاي آريا نسب دوباره حواسم جمع شد:
– داريوش به من زنگ زد و گفت مي خواد همه چيزو تموم کنه. گفت که حتماً بايد تا قبل از ساعت هشت برم خونه. من هم از اينکه مي ديدم سر عقل اومده خوشحال و راضي قبول کردم و کمي مونده به ساعت هشت به خونه رفتم، ولي با ديدن داريوش حسابي جا خوردم. باورم نمي شد اين پسر همون پسر خودمه که روزي از ديدن قد و هيکل رعناش کيف مي کردم. اين پسري بود در خود فرو رفته و به شدت لاغر و رنجور. درست شبيه معتادها! سعي کردم خودمو نبازم و کنارش نشستم. داريوش بدون توجه به من تلفنو از روي دستگاه برداشت و گفت:
– تا چند لحظه ديگه به آرزوتون مي رسين آقاي آريا نسب.
بي توجه به لحن سردش، لبخند زدم و گفتم:
– بالاخره مي فهمي که من صلاح تو رو مي خوام.
داريوش بدون توجه به حرف من در حالي که دستاش واقعاً مي لرزيد شمارتو گرفت. تو گوشيو برداشتي و داريوش مشغول صحبت با تو شد. از همون لحظه اول صحبت با تو، دستش چنان دسته مبلو فشار مي داد که نزديک بود دسته مبل ميون انگشتاش پودر بشه. با دست ديگه اش هم گوشي رو فشار مي داد. باورم نمي شد که اين قدر بد با تو صحبت کنه. تصور من اين بود که اون با چندتا جمله عاشقونه رابطه رو تموم ميکنه، ولي اينطور نبود. داريوش مي خواست تو رو از خودش متنفر کنه. هر چه بيشتر مي گذشت مي ديدم که رنگ داريوش بيشتر مي پره و لرزش دست و پاش بيشتر مي شه. لباشو چنان روي هم فشار مي داد که من به جاي اون درد رو حس
مي کردم. به آخر که رسيد نمي دونم چي شد که داريوش از جا بلند شد و آروم صدات کرد:
– رزا …
چند لحظه بعد با صداي بلندتري فرياد کشيد:
– رزا… رزا…
ولي مثل اين که تو جواب نمي دادي و داريوش بيشتر فرياد مي کشيد. تا اينکه کسي گوشي رو برداشت و جواب داريوش رو داد و بعداً فهميدم که اون شخص همين سپيده خانم بوده.
به اينجا که رسيد آقاي آريا نسب به سپيده نگاه کرد و لبخند تلخي زد.
سپيده در حالي که بازوهاش رو بين پنجه
هاش مي فشرد گفت:
– اون روز وقتي داريوش تماس گرفت از اتاق رفتم بيرون، ولي پشت در اتاق گوش ايستادم، چون آرمين سفارش اکيد کرده بود که حتي يه لحظه هم تنهات نذارم. علاوه بر اون خودمم نگرانت بودم. پشت در اتاق صداتو
مي شنيدم که به داريوش چي مي گفتي. وقتي گفتي برو بمير، حس کردم مکالمه تموم شده. خواستم در اتاقو باز کنم و بيام تو ولي در قفل بود. خيلي نگرانت شدم. هر چي به در مي زدم گوش نمي کردي. همون لحظه يکي از مستخدم ها داشت از جلوي در رد مي شد. بهش گفتم درو بشکنه. اونم وقتي حال منو ديد با يه حرکت در رو شکست. وارد اتاق شدم و ديدم تلفن روي تخت افتاده. تو هم نبودي! هر چي صدات مي زدم جواب نمي دادي. صداي فرياد داريوش رو مي شنيدم که با التماس از تو مي خواست جواب بدي. هنوز هم عشق رو توي صداش حس مي کردم و اون لحظه بود که فهميدم داريوش هنوز هم تو رو دوست داره، ولي دليل اينکه مي خواست از تو جدا بشه رو نمي فهميدم. گوشي رو برداشتم و گفتم:
– بله؟
داريوش با ترس گفت:
– سپيده تويي؟
– آره منم چي شده داريوش؟
– رزا کو؟ کجا رفت سپيده؟ حالش خوبه؟
– هنوز نمي دونم. فکر کنم رفته توي حموم.
– سپيده مواظبش باش.
– تو بهش چي گفتي داريوش؟
– حالا بعداً از آرمين بپرس. فقط نگو من هنوز هم دوسش دارم. نذار بفهمه. تورو خدا … اين واسه خودش بهتره.
همين طور که داشتم با داريوش حرف مي زدم دنبال تو هم مي گشتم. با ديدن پنجره باز قلبم از حرکت ايستاد. دويدم جلوي پنجره و خم شدم به سمت پايين. ارتفاع زياد نبود، ولي تو خودتو پرت کرده بودي پايين. ديدمت که افتادي روي چمن ها و باغبون ها دورتو گرفتند. ديگه نفهميدم دارم چي کار مي کنم. شروع کردم به جيغ کشيدن. داريوش که ترسيده بود مرتب صدام مي زد:
– سپيده چي شده؟
ميون هق هق گريه گفتم:
– رزا رو کشتي کثافت. نمي بخشمت … نمي بخشمت!
اومدم قطع کنم که صداي فرياد درد آلود داريوش مانعم شد:
– چي شده؟ رزاي من چي شده؟ تو رو خدا سپيده! جون آرمين حرف بزن.
دلم براش سوخت. نمي تونستم بهش بگم چي شده. همينطور که داشتم مي دويدم به سمت باغ، فقط گفتم:
– رزا حالش بهم خورده. ديگه قطع مي کنم تا برسونمش بيمارستان خداحافظ.
وقتي رسيدم توي حياط خاله و رضا هم اومده بودند و آمبولانس هم اومد. همه از من مي پرسيدن چي شده و چرا تو افتادي؟ ولي من واقعاً نمي دونستم. براي همين هم درجوابشون فقط گريه کردم.
آقاي آريا نسب گفت:
– وقتي گوشي رو قطع کرد نشست روي زمين و سرش رو بين دستاش گرفت. تصميم گرفتم هيچ حرفي نزنم تا خودش به حرف بياد. روي زمين دراز کشيد و آرنجش رو مقابل صورتش گذاشت. به جرئت مي تونم بگم يه ساعت تموم به همين صورت باقي مونده بود. کم کم نگرانش مي شدم، چون هيچ صدايي ازش در نمي اومد و همينطور دراز کشيده بود. صداش زدم، ولي جواب نداد. کنارش روي زمين دو زانو نشستم. دستشو گرفتم تا از روي صورتش بردارم. دستش داغ داغ بود، اينقدر داغ که يه لحظه حس کردم سوختم! چشماش بسته بود. هر چي صداش زدم جواب نداد. تکونش دادم فايده اي نداشت. داشت توي تب مي سوخت. سريع به آمبولانس زنگ زدم و داريوش به بيمارستان منتقل شد. اينقدر تبش بالا رفته بود که بيهوش شده بود. سه روز تموم توي بيمارستان بود و تبش حتي ذره اي پايين نيومده بود. دکترها خيلي نگران وضعيتش بودند. داريوش هذيون
مي گفت و فقط تو رو مي خواست. کيميا چند بار بر خلاف ميل من مي خواست با تو تماس بگيره که هر بار فهميدم و نگذاشتم. ديگه پاي جون پسرش وسط بود و احساس خودش براش مهم نبود. دکترها هم همه از من
مي خواستند که تو رو خبر کنم. اونا مي گفتن تا وقتي رزا نياد بالاي سرش وضع همينه چون تبش عصبيه. آرمين رو خبر کردم و آرمين سريع خودشو رسوند. با ديدن آرمين و صحبت هايي که اون آروم آروم در گوشش زمزمه مي کرد کمي بهتر شد و بعد از يک هفته موندن توي بيمارستان بالاخره تبش پايين اومد و مرخص شد، ولي هنوزم مريض بود و يه کمي تب داشت. هفته دوم که توي خونه بود نه چيزي مي خورد و نه حرفي مي زد. مريم به اصرار من اونجا اومده بود. مي خواستم داريوش به حضور اون کم کم عادت کنه. الان که فکر مي کنم مي بينم من واقعاً جهنم رو براي داريوش آورده بودم روي زمين. از تو جداش کرده بودم و تازه کسي رو که توي اون لحظات مطمئناً باعث عذابش بود رو آورده بودم بالاي سرش براي پرستاريش! داريوش حتي کلمه اي از تو حرف نمي زد و فقط به گوشه اي خيره مي شد.
مريم از اون همه افسردگي کلافه شده بود و از من مي پرسيد:
– عمو اين اون داريوشي نيست که من مي شناختم! چرا اين شکلي شده؟
منم بهونه اي الکي آوردم و گفتم:
– عمو، داريوش از بچگيش هميشه بعد از مريضي هاش افسردگي مي گرفت و فکر مي کرد ديگه دنيا به آخر رسيده. حالا هم واسه همينه، تو نگران نباش. خودش خوب مي شه.
و مريم اون روزاي سخت از داريوش پرستاري کرد. يه روز گوشي داريوش زنگ خورد. البته بعد از خيلي وقت که خاموش بود و تازه روشنش کرده بوديم! مريم با ترديد رو به داريوش گفت:
– جواب نمي دي؟
داريوش هيچ عکس العملي نشون نداد. مريم هم خودش به سمت گوشي رفت و جواب داد، ولي هر چي گفت الو کسي جواب نداد. من پرسيدم:
– مريم جون کيه عمو؟
قبل از اينکه مريم جوابي بده شخص پشت خط چيزي گفت و قطع کرد. مريم چند بار الو الو کرد و سپس گوشي رو گذاشت. پرسيدم:
– کي بود؟
مريم که لباشو از تعجب غنچه کرده بود گفت:
– والا نمي دونم … داريوش اين خانومه کي بود که منو مي شناخت؟
با تعجب پرسيدم:
– تو رو مي شناخت؟ مگه چي گفت؟
داريوش هم بعد از اين همه وقت عکس العمل نشون داد و سرش رو به سمت مريم برگردوند. مريم گفت:
– نمي دونم کي بود، ولي صداش خيلي بغض داشت! بعدش هم گفت هيچ وقت نمي بخشمت مريم خانم … مگه من چي کارش کردم؟ اين کي بود داريوش؟
داريوش مثل فنر از جا پريد و گوشي رو از مريم قاپ زد و به شماره خيره شد، ولي لحظه اي بعد صورتش در هم فرو رفت و دوباره روي تخت افتاد. مريم گفت:
– آخه اين کي بود که منو مي شناخت؟ چرا منو نمي بخشه؟
داريوش بعد از مدت ها لب باز کرد و زمزمه وار گفت:
– به زودي مي فهمي!
مريم هم ديگه اصراري نکرد. اون روز گذشت، آرمين مي خواست بره خواستگاري سپيده و قبلش از داريوش اجازه گرفت. انگار داريوش رو عزادار مي دونست و حالا مي خواست براي شادي کردنش از اون اجازه بگيره و بهش احترام بذاره. اون روز که آرمين اومد ديدينش داريوش اومده بود خونه ما براي برداشتن يه سري وسايلش، عادت کرده بود بيشتر وقتش رو توي آپارتمان خودش باشه، وقتي آرمين ازش اجازه گرفت، داريوش با لبخندي تلخ بهش گفت:
– برو خوشحالم که تو به آرزوت مي رسي. من دارم چوب کارايي که کردم رو مي خورم. آه دخترايي که به من وابسته شدن و من ولشون کردم منو گرفته. وگرنه منم به عزيز دلم مي رسيدم. نه اينکه دور از اون مثل تشنه اي دور از آب له له بزنم!
آرمين با قيافه اي گرفته از خونه ما خارج شد. داريوش هم پشت سرش سريع رفت خونه خودش، چند روز بعد از طريق کيميا براي داريوش پيام فرستادم که حاضر باشه ما هم کم کم بريم خواستگاري مريم، ولي داريوش ازم يه کم زمان خواست تا با خودش کنار بياد. چهار ماه از جدايي شما دو تا مي گذشت، ولي داريوش هيچ فرقي نکرده بود. يه روز من و کيميا رفته بوديم خونه داريوش، هفته اي يه بار مي رفتم اونجا سرکشي که مزمئن باشم خبري نيست، همون روز آرمين زنگ زد که داريوش رو براي نامزديش دعوت کنه. من که کلا به داريوش شک داشتم از توي پذيرايي تلفن رو برداشم و يواشکي به حرفاشون گوش کردم. مي خواستم مطمئن بشم تو نيستي … مکالمه شون خوب يادمه:
– داريوش ديگه سفارش نکنم ها حتماً مي ياين.
– آرمين جان اگه نيومدم از دستم ناراحت نشو.
– بيخود مي کني! از دستت ناراحت که مي شم هيچي، ديگه هيچ وقت اسمتو هم نمي يارم.
داريوش با عجز گفت:
– آرمين من روم نمي شه به چشماي رزا نگاه کنم، اونوقت چطور مي تونم بيام؟ جداي از خجالت آخه مگه دلشو دارم که بيام ببينمش؟ مگه مي شه رزا رو ديد و نخواستش؟ مگه مي تونم ببينمش و جلوي خودمو بگيرم که نگم عاشقشم؟ آرمين من از روبرو شدن با رزا وحشت دارم. اينو بفهم!
آرمين لحظاتي سکوت کرد و سپس گفت:
– بالاخره که چي؟ بايد بياي و باهاش روبرو بشي. هر دوتون بايد واقعيت رو قبول کنين.
داريوش با بغض گفت:
– فکر نکنم جرئت اين کارو داشته باشم.
– غلط مي کني!
– خيلي خب ببينم چي مي شه.
– قول بده.
داريوش پوزخندي زد و گفت:
– به قولاي من ديگه اعتباري نيست. يه بار هم به رزا قول دادم که هر طور شده به هم مي رسيم، ولي ديدي که نشد و من بد قول شدم. حالا چطور مي تونم به تو قول بدم؟
– اين دو تا قضيه هيچ ربطي بهم ندارن. تو مجبور شدي رزا رو ول کني، وگرنه مرض که نداشتي.
– خيلي خب آرمين جان اگه اين تو رو راضي مي کنه، چشم قول مي دم که بيام. خوبه؟
– آفرين پس منتظرتم.
– چشم.
– خداحافظ
– خداحافظ
بعد از قطع مکالمه من هم گوشي رو گذاشتم. دلم به حال داريوش مي سوخت، ولي از طرفي نمي خواستم به هيچ وجه اجازه بدم که اون با دختر فرهاد ازدواج کنه. اسم فرهاد و شکيلا برام کابوس بود. از خدا که پنهون نيست از تو چه پنهون چندان بدم هم نمي يومد که داريوش حرفمو جدي نگيره و به طرفت بياد تا داغت رو براي هميشه به دل شکيلا بذارم و کمي آتيش کينه ام رو سرد کنم. واقعاً اون موقع ها چشمام کور شده بود.
شرم توي چشماش بيداد مي کرد وقتي اينا رو مي گفت! نمي دونم چرا ازش بيزار نبودم، بيشتر دلم براش مي سوخت. وقتي آقاي آريا نسب سکوت کرد، آرمين ادامه داد:
– روز نامزدي، داريوش با خاله کيميا اومدن. داريوش يه کم بهتر از آخرين روزي شده بود که ديده بودمش و فهميدم که به خودش رسيده تا تو بويي از قضيه نبري. تو و سپيده رفته بودين آرايشگاه. من اول خبر تصادف الکيم رو به تو دادم و بعد هم به داريوش و ازش خواستم که دنبال شما بياد. داريوش با حيرت و کمي خشمگين گفت:
– زده به سرت پسر؟ من مي گم روم نمي شه توي چشماش نگاه کنم و مي خوام امشب هر طوري که شده خودمو ازش پنهان کنم. اونوقت تو مي گي برم دنبالشون آرايشگاه؟
– داريوش جان باور کن مجبور شدم از تو بخوام. همه گرفتارن. خودم هم که اينجوري شدم. تو رو خدا برو ديگه.
براي اينکه فرصت مخالفت پيدا نکنه سريع خداحافظي کردم و گوشي رو قطع کردم. نمي دونم چرا مي خواستم شما دونفر رو بهم نزديک کنم. شايد به خاطر اصرارهاي سپيده بود. قضيه رو کامل براي سپيده گفته بودم و اون که باورش نمي شد عمو خسرو راست گفته باشه، از من خواست براي بار آخر شانس خودمون رو امتحان کنيم و با روبرو کردن شما دونفر با هم مهر و عشق رو تو دلتون زنده کنيم تا بلکه دوباره به هم جذب بشيد و با نيروي عشق عمو خسرو رو کنار بزنين. منم خام شدم و قبول کردم. ولي با اتفاقايي که بعدش افتاد مثل سگ پشيمون شدم… داريوش دنبال شما اومد و به خونه رسوندتون. وقتي يه کم سرم خلوت تر شد ازش پرسيدم:
– خب چي شد؟ خوردت؟
داريوش با خشم و ناراحتي گفت:
– هيچ وقت نمي بخشمت که منو مجبور به اين کار کردي. زجر آور ترين لحظات عمرم رو سپري کردم!
حقيقت رو از نگاش مي خوندم. فهميدم نقشه من و سپيده نگرفته و برعکس داريوش بدتر شده. از داريوش عذر خواهي کردم و پيش سپيده برگشتم، ولي همه حواسم پيش داريوش بود. وقتي تو با باربد گرم گرفتي و بعد هم رقصيدي، داريوش حتي لحظه اي سرش رو بالا نياورد. چون طاقت ديدن اين صحنه رو نداشت. از خودم براي اون همه اصراري که به اون کرده بودم تا بياد متنفر شدم! اون واقعاً داشت زجر مي کشيد. به تو هم نمي شد خرده بگيريم! آدم بودي تا کي مي تونستي عزادار عشق داريوش بموني؟! بعد اينکه از باربد جدا شدي، ايليا به سمتت اومد و نفهميدم چي شد که با هم به باغ رفتين. ديدم که داريوش سريع پشت سرتون از در خارج شد. نگران شدم و منم پشت پنجره اومدم تا ببينم چي شده که ديدم ايليا با لب و لوچه اي آويزون به داخل برگشت و داريوش مشغول صحبت با توئه. خيلي خوشحال شدم. سپيده رو صدا زدم تا اونم اين صحنه رو ببينه، ولي هنوز سپيده کنار پنجره نيومده بود که تو با صورتي برافروخته برگشتي تو. سپيده با نگراني گفت:
– يعني چي شده؟
خواست کنار تو بياد که نذاشتم و گفتم:
– بذار فعلاً تنها باشه. بعداً ازش بپرس چي شده.
سپيده هم قبول کرد و گفت:
– باشه، ولي اميدوارم به خير گذشته باشه …
هنوز حرف کامل از دهانش خارج نشده بود که صداي جيغ بلند شد. پريدم پشت پنجره و …
اين جا خودم به حرف اومدم و گفتم:
– رضا اون شب به من گفت داريوش سرش درد گرفته و بيهوش شده. يعني يه حمله عصبي بوده.
آرمين با صدايي بغض آلود گفت:
– رضا دروغ گفت!
باز چشمام گرد شد و گفتم:
– چي؟!
– ما ازش خواستيم که واقعيت رو نگه چون … اون شب بعد از حرفاي تو داريوش يه چاقوي بزرگ رو تا دسته توي شکمش فرو مي کنه!
ديگه طاقت نياوردم و با گريه جيغ کشيدم:
– چي؟ دروغ مي گي آرمين! تو رو خدا بگو که دروغ مي گي.
مريم و سپيده درحالي که گريه مي کردند منو محکم گرفتن و دعوت به آرامشم کردن. آرمين در حالي که صداش مي لرزيد گفت:
– اون شب بعد از حرفايي که تو به داريوش مي زني مصمم مي شه تا تصميمش رو عملي کنه. البته اين تصميمو از خيلي وقت قبل گرفته بود. براي همينم تو ازدواج با مريم تعلل مي کرد تا موقعيتش جور بشه و خودش رو از بين ببره، ولي اون شب ديگه تحمل نکرد. به خصوص که ما بهش نگفته بوديم بعد از تلفني که به تو زده دقيقاً چه اتفاقي براي تو افتاده. اما تو اون شب همه چيز رو بهش گفتي. خدا رو شکر که به خاطر لرزش دستش چاقو رو نتونسته بود بکنه توي قلبش! خودش بعداً بهم گفت که قصد داشته قلبشو هدف بگيره. سريع رسونديمش بيمارستان. حالش خيلي وخيم بود، ولي براي اينکه زود رسونديمش بيمارستان خطر رفع شد و زنده موند. خدا شاهده که چقدر از دست خودم عصباني بودم. داريوش تو موقعيت خيلي بدي بود. تو رو از دست داده بود. پدرش مدام براي ازدواج اون پافشاري مي کرد. تو رو با کس ديگه ديده بود. اين همه رنج فيل رو از پا مي انداخت. داريوش باز هم خوب دووم آورده بود. من نبايد يک لحظه هم ازش غفلت مي کردم. بايد بيشتر مراقبش مي موندم. بعد از يک هفته وقتي تونست حرف بزنه فقط به من گفت:
– کارت بي فايده بود. من بازم شانسمو براي مردن امتحان مي کنم.
از دستش عصباني شدم و با فرياد گفتم:
– تو يه آدم ضعيفي تو يه احمقي … اگه … اگه فقط يه ذره جرئت داشتي و آدم بودي دست به اين کار نمي زدي. مي خواي چي رو ثابت کني؟ اين که خيلي عاشقي؟
داريوش تمام لحظه فقط با فک منقبض شده به روبه رو خيره شده و هيچ حرفي نزد. خاله کيميا که از وقتي داريوش تب کرده بود توي جبهه تو اومده بود و مي خواست هر طور شده شما رو به هم برسونه اون شب با خيال اينکه وقتي عمو خسرو بفهمه داريوش دست به خودکشي زده از خر شيطون پياده مي شه و دست از لجاجت بر
مي داره خيلي سريع خبرش کرد. عمو هم فوري خودش رو رسوند و وقتي با چشم خودش وضعيت داريوش رو ديد سکوت کرد و هيچي نگفت. ما همه فکر مي کرديم سکوت کرده تا وقتي داريوش بهوش اومد به خودش بگه که با ازدواج اون و تو موافقه و از همين لحاظ خيلي خوشحال بوديم، ولي واقعاً اشتباه فکر مي کرديم.
ميون حرف آرمين پريدم و در حالي که به شدت مي گريستم، گفتم:
– رضا چي؟ اونم فهميد؟
– آره رضا هم اون شب اومد بيمارستان و وقتي وضعيت داريوش رو ديد از من پرسيد که قضيه از چه قراره؟ من هم به شرط اينکه به تو حرفي نزنه همه چيز رو براش توضيح دادم. رضا اون شب چقدر براي تو و داريوش و عشقي که بينتون بود گريه کرد! اصلاً باورش نمي شد که پدر داريوش چنين حرف هايي زده باشه، ولي من با شناختي که از عمو خسرو داشتم گفتم که اگه حرفي بزنه تا آخر روش مي ايسته. رضا اون شب طرفدار پر و پا قرص داريوش شد و گفت تا وقتي آبها از آسياب بيفته به تو اجازه ازدواج نمي ده و تموم خواستگارهات رو يه جوري دست به سر
مي کنه. اون قسم خورد که تا پاي جونش مي ايسته تا تو و داريوش به هم برسيد، ولي قرار شد که هيچ حرفي به تو نزنه.
تازه رفتاراي رضا برام معني پيدا مي کردن.
سريع پرسيدم:
– خب بعدش چي شد؟
– وقتي داريوش بيدار شد عمو خسرو رفت توي اتاقش. من هم از ترس اينکه اتفاقي بيفته دنبالش رفتم. ديگه برام مهم نبود که عمو از حضور من ناراحت بشه. فقط داريوش برام مهم بود. عمو هم بي توجه به حضور من گفت:
– ببين آقا داريوش اومدم يه چيزي بگم و برگردم اصفهان. پس خوب گوش بده که حرفم رو دوبار نمي زنم. تو به خاطر اون دختره داشتي خودتو به کشتن مي دادي؟ آره؟ حالا فکر کردي من اگه پسرم رو به خاطر دختر فرهاد از دست بدم ساکت مي شينم؟ نمي ذارم حتي يه روز دختر اون بيشتر از تو نفس بکشه. اين ديگه به خاطر سر عقل آوردن تو نيست، به خاطر دل خودمه. اگه تو رو از دست بدم ازشون انتقام مي گيرم! شيرفهم شد يا نه؟
داريوش با چشماي گشاد شده به عمو نگاه مي کرد. واقعاً نمي دونست بايد چي کار کنه، ولي همين که عمو از اتاق خارج شد، داريوش گلدون کنار دستش رو برداشت و پرت کرد به سمت در. گلدون محکم خورد به در و هزار تکه شد. داريوش سرش رو رو به آسمون بلند کرد و نعره کشيد:
– اي خــــــــــدا …
خواست سرمشو از دستش خارج کنه. در همون حال از روي تخت بلند شد. سريع به طرفش رفتم و در حالي که سعي مي کردم نذارم بلند بشه، دستش رو هم گرفتم و زنگ پرستار رو به صدا در آوردم. هم زمان با پرستار، رضا و سپيده و خاله کيميا هم داخل شدند. همه سعي مي کرديم داريوش رو روي تخت نگه داريم، ولي داريوش
بي توجه به ما فقط دست و پا مي زد و تقلا مي کرد که بلند بشه. در همين گير و دار بخيه هاش هم پاره شد و لباسش پر از خون شد. پرستار ترسيد و سريع از اتاق خارج شد. خاله کيميا هم وحشت زده غش کرد و سپيده به سمت اون رفت. من در حالي که اشک مي ريختم، به داريوش التماس مي کردم آروم باشه. دکتر به همراه دو پرستار وارد اتاق شدند. سريع سرنگي زير پوستش فرو کرد که باعث شد دست از تلاش برداره و بي حال روي تخت بيفته. دکتر از ما خواست از اتاق خارج بشيم تا خودش بخيه و پانسمان رو عوض کنه. من و رضا با چشم گريون از اتاق خارج شديم. سپيده هم خاله کيميا رو آورد. رضا پرسيد:
– مگه باباش چي بهش گفت که اينجوري کرد؟
حرف هاي عمو رو مو به مو براي رضا بازگو کردم. رضا با درد چشماش رو بست و گفت:
– اي خدا! آخه اين همه ظلم؟
– اين پوله که بعضي آدما رو به اين تفکر مي اندازه که هر کاري بخوان مي تونن انجام بدن … هر چي مي کشيم از اين پول لعنتيه.
– رزا فقط مي تونه با داريوش خوشبخت بشه چون هيچ کس توي اين دنياي کثيف پيدا نمي شه که بتونه کسي رو اين همه دوست داشته باشه!
داريوش از بيمارستان مرخص شد و با خاله کيميا به اصفهان برگشت. منم چند روزي پيش سپيده موندم و بعدش برگشتم. همين که برگشتم اول از همه با داريوش تماس گرفتم و داريوش خواست که به پاتوق برم. سر همون ميز هميشگي نشسته بود. کنارش نشستم و سلام کردم. سرش رو بالا آورد و با لبخندي معصومانه سلام کرد. سر شونه اش زدم و گفتم:
– حالت چطوره؟ بخيه هات خوبه؟
– آره ديروز کشيدمشون.
– اون وقت اينقدر زود راه افتادي توي کوچه خيابون؟ خب دو روز توي خونه مي خوابيدي تا کامل خوب بشي.
– خوبم. يعني اگه به ايني که من هستم بشه گفت خوب.
– خيلي خب باز دوباره بقچه غم بغل نکن بگو ببينم چته؟ من براي سنگ صبور شدن آماده ام.
– تو هميشه سنگ صبور خوبي بودي و هستي.
– حرفتو بزن داريوش.
لبخندي زد که از هزار بار گريه بدتر بود و گفت:
– اگه بگم خنده ات مي گيره.
– بگو ديگه … اَه
– امشب قراره بريم خواستگاري.
چنان از روي صندلي بلند شدم که صندلي پريد عقب:
– چي؟!
– تعجب کردي؟ خودم هم خنده ام مي گيره، ولي مجبورم … فعلاً که بابا نقطه ضعف گير آورده و هي مي تازونه. باز هم به وسيله رزا تهديدم کرده. همون حرفاي هميشگي.
– مريم؟
– مي خواي بري؟
– مجبورم! فقط به خاطر اينکه بابا کاري به کار رزا نداشته باشه … من ديگه مهم نيستم … من مردم. ايني که جلوي روته فقط جسممه بذار اونم نصيب…
به اينجا که رسيد بغض گلوشو فشار داد و ديگه حرفي نزد. سرم رو بين دستهام گرفتم و گفتم:
– ولي با اينکار تو همه اميدها به آخر مي رسه.
با کلافگي توي موهاش چنگ زد و گفت:
– از اولش هم اميدي نبود. من مي دونستم آخرش هموني مي شه که بابا مي خواد. فقط آرمين تو رو خدايي که
مي پرستي قسمت مي دم حواست به رزا باشه. خيلي هواشو داشته باش. اون امسال کنکور داره….
بي هوا گفتم:
– نگران اون نباش اينطور که رضا مي گفت باربد کمکش مي کنه.
رنگ داريوش سرخ شد و با رگي متورم گفت:
– کي؟!
– چته؟ غيرتي شدي؟ باربد، برادر مهستي، نامزد رضاس.
– همون که شب نامزديت با رزاي من بود؟
– آره همون.
– کثافت! اون لياقت نداره کفشاي رزاي منو واکس بزنه! چه برسه به اينکه توي چشماي نازش نگاه کنه و بخواد بهش درس بده. پسره عوضي!
خنده ام گرفت و گفتم:
– آقا داريوش باربد ايرادي نداره. ايراد از توئه که نمي توني کسي رو کنار رزا تحمل کني … اگه يه روزي بخواد ازدواج کنه چي کار مي کني؟
رنگش پريد. انگار تا به حال به اين قضيه فکر نکرده بود. زير لب زمزمه کرد:
– ازدواج؟
– خب آره … مگه اون حق نداره ازدواج کنه؟
آب دهنش رو قورت داد و گفت:
– مگه رز چند سالشه؟ ازدواج واسه اون خيلي زوده. اون بايد دانشگاه بره. مي خواست دکتر بشه. نه … نه اون حالا حالا ها وقت داره. هيچ نامردي حق نداره رزا رو … نه ….
– خيلي خب حالا جو گير نشو. فعلاً که خبري نيست.
چند لحظه سکوت کرد، بعدش يهو به حرف اومد و با نگراني گفت:
– ببينم رضا هم اونجاهايي که رزا با اين پسره کلاس داره مي ره يا نه؟ ولش مي کنه به امان خدا؟
– نمي دونم، ولي فکر کنم مهستي باشه.
داريوش که منطقش به کل از کار افتاده و افکار بچه گانه ذهنش رو مي جويدند گفت:
– يعني اين رضاي بي غيرت خواهرش رو ول مي کنه پيش يه پسر مجرد؟
– اِ بي غيرت يعني چه؟ اونا به رزا اعتماد دارن!
– به اون پسره چي؟
ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم. با اينکه دلم براي داريوش مي سوخت، زدم زير خنده و گفتم:
– بابا بيخيال! پسره گانگستر که نيست. اتفاقاً پسر خيلي خوبيه. از جون و دل داره براي رزا مايه مي ذاره. با اينکه رشته اش هم با رزا يکي نبوده، ولي داره کمکش مي کنه.
– چرا سام کمکش نمي کنه؟ سام که رشته اش تجربي بوده.
– واي داريوش بس کن بابا من از کجا بدونم؟
يه دفعه داريوش به خودش اومد و در حالي که دوباره موهاشو با کلافگي چنگ مي زد، لبخند تلخي زد و گفت:
– فکر کنم زده به سرم. يکي بگه آخه به تو چه؟ رزا ديگه زندگيش به من ربطي نداره. اون مختاره هر کاري که
مي خواد انجام بده. اين منم که بايد بسوزم.
– لازم نيست بسوزي، شما ديگه بچسب به زندگي خودت که قراره از امشب نسبت به شخص ديگه اي متعهد بشي.
– آرمين دعا کن مريم بگه نه. اگه اون قبول نکنه، من ديگه زير بار زن گرفتن نمي رم.
– فکر نکنم بگه نه. آخه ديگه چي مي خواد؟ تو هم خوشگلي، هم پولداري، هم دکتري … راستي گفتم دکتر، مطبو چي کار کردي؟
– هيچي همينطور مونده. خيلي وقته درشو باز نکردم.
گوشيش زنگ خورد. با ديدن شماره ابروهاش در هم گره خورد و جواب داد:
– بله؟
– …
– باشه مي يام الان.
– …
– چشم .
– …
– خداحافظ.
گوشي رو قطع کرد و پرت کرد روي ميز. پرسيدم:
– کي بود داريوش؟
– بابا بود. مي خواست ببينه کت و شلوارها رو از خشک شوئي گرفتم يا نه.
– پاشو برو تو لباسا رو بگير من هم ديگه برم خونه. مامان نگرانم مي شه.
آه سنگيني از سينه بيرون داد و از جا بلند شد. گفتم:
– مواظب خودتم باش.
– ok کاري نداري؟
– نه برو به سلامت.
همينطور که عينک دوديشو به چشم مي زد گفت:
– خداحافظ
– خداحافظ
از پشت سر که نگاهش کردم واقعاً به قدرت خدا پي بردم. قد بلند و خوش هيکل! با اينکه لاغر شده بود، ولي هنوز هم خيلي خوش هيکل بود. موهاي پريشان طلايي رنگش خودشون رو به رخ خورشيد مي کشيدند. ريش طلايي رنگي هم روي صورتش بود که زيبايي اش رو نه تنها کمتر نمي کرد، بلکه بيشتر هم مي کرد. منم از جا بلند شدم و به سمت خونه رفتم. در حالي که تو دلم به خاطر عشق با شکوه داريوش و رزا خون گريه مي کردم.
آرمين سکوت کرد و مريم گفت:
– فکر مي کنم از اينجا به بعدش نوبت من باشه چون ديگه بقيه اش من همراه داريوش بودم…
سپس رو به آقاي آريا نسب کرد و گفت:
– عمو اگه اجازه بدين مي خوام بقيه رو به تنهايي واسه رزا جان تعريف کنم.
– چرا عمو مگه ما غريبه هستيم؟
– نه عمو اين چه حرفيه، ولي من اينطوري راحت تر هستم.
– خيلي خب هر جور راحتي. مي توني رزا خانومو ببري توي يکي از اتاق هاي بالا.
– نه عمو مي ريم توي زير زمين.
– چي؟! زير زمين؟
– آره عمو توي گالري داريوش.
– ولي در اونجا که هميشه بسته است. کليدش هم دست خود داريوشه. من هم تا حالا نتونستم قدم به اونجا بذارم.
– من کليدش رو دارم عمو و خيلي دوست دارم رزا هم اونجا رو ببينه.
– خيلي خب هر طور دوست داري.
مريم از جا بلند شد و دست منو گرفت و گفت:
– با من بيا.
از جا بلند شدم و با ترديد به سپيده نگاه کردم. مريم که متوجه نگاه من شده بود، رو به سپيده گفت:
– تو هم اگه دوست داشته باشي مي توني با ما بياي.
سپيده خنديد و گفت:
– والا دوست که دارم و اگه دکتر راه رفتن و بالا پايين رفتن از پله رو واسم غدقن نکرده بود، حتماً ميومدم. چون فضوليم بدجوري درد گرفته، ولي شرمنده نمي تونم بيام.
مريم خنده اش گرفت و گفت:
– پس چند دقيقه ما رو ببخشين.
همراه مريم راهي زير زمين شدم. همه بدنم مي لرزيد، چيزايي که شنيده بودم ماواري تصورم بودن و قلبم رو به تلاطم انداخته بودن. راه پله با فشار دادن يک کليد برق نوراني شد و ما به راحتي پايين رفتيم. مريم دست توي جيبش کرد و دسته کليدش رو خارج کرد. با کليد کوچيکي در چوبي خوش رنگ زير زمين رو باز کرد. فکر مي کردم الان بوي نا خفه ام مي کنه. اما همين که در باز شد بوي عطرم به شدت توي دماغم خورد. خيلي تعجب کردم که چرا اين زير زمين بوي منو مي ده! ولي ترجيح دادم هيچي نپرسم! اينقدر چيز عجيب و غريب شنيده بودم که اين توي اونا گم بود. مريم جلوتر از من وارد شد و کليداي برق رو فشار داد. زير زمين غرق در نور شد کف زمين با سراميک هاي مشکي رنگ فرش شده بود. ديوارها با کاغذ ديواري برجسته به رنگ سبز زمردي پوشيده شده بود و برق مي زد. از يک راهروي کوچک گذشتيم و به يک سالن بزرگ رسيديم. هنوز وارد سالن نشده بودم که مريم گفت:
– خودتو آماده کن الان با زيباترين شاهکارهاي خلقت روبرو مي شي.
نفس عميقي کشيدم و با کنجکاوي وارد سالن شدم. باورم نمي شد، ولي حقيقت داشت. حقيقتي شيرين که تاييدکننده تمام حرفايي بود که بالا شنيده بودم! تمام ديوارا با تابلوهايي از چهره من پر شده بود. مريم به سمتم چرخيد و وقتي چشماي گردم رو ديد گفت:
– نمي دونم مي دونستي يا نه! نقاشي داريوش حرف نداره … اينا همه اش کار خودشه، الان چند ساله که جز چهره تو هيچي نکشيده!
بهت زده توي سالن راه افتادم و مشغول تماشاي تابلوها شدم! تاريخ هاي متفاوتي زيرش حک شده بود. تمامي صحنه هاي شمال ،کيش و اصفهان کشيده شده بود. رزا توي هجده سالگي همه جاي اون زير زمين به چشم مي خورد! يکي از تابلوها که بزرگ ترين تابلو هم به حساب مي يومد نقشي از چشمام بود. يک جفت چشم سبز رنگ که زيرچشمي به جلو نگاه مي کرد. فقط يکي از تابلوها بود که نقشي از من و داريوش رو در کنار هم داشت. اونم تداعي کننده اون شب مهموني بود. همون شبي که من با آرمين رقصيدم و بعدش داريوش از خود بيخود جلوي پام زانو زد و ستايشم کرد … مريمم کنارم ايستاد و به اون تابلو خيره شد. زمزمه کرد:
– وقتي اين تابلو رو ديدم تازه فهميدم که همه چيزم رو به تو باختم. همه چيزم رو…
با چشماني مشتاق براي شنيدن ادامه حرف هاش بهش زل زدم.
مريم روي يه صندلي نشست و در حالي که منو هم به نشستن دعوت مي کرد گفت:
– داريوش اومد خواستگاري من. با يک دست کت و شلوار مشکي، پيراهن مشکي و کروات مشکي! سر تا پا مشکي پوش بود، ولي خوب به خاطر زيبايي بيش از اندازه اش کسي توي لباس پوشيدن به اون خرده نمي گرفت. حتي اگه گوني هم مي پوشيد بازم شيک پوش و خوشگل بود. از وقتي که خودم رو مي شناختم اونو دوست داشتم. البته نه فقط من که همه دخترهاي فاميل عاشق و واله اش بودند و من چقدر خوشحال بودم که اون منو براي ازدواج انتخاب کرده. از اول مراسم خواستگاري تا آخرش سرش پايين بود و با ناخناي دستش بازي مي کرد. همه
مي دونستيم که داريوش پسر دختر بازيه، ولي از طرفي بابا مي گفت ذاتش خراب نيست. اگه کمي هم شيطوني
مي کنه وقتي بره سر خونه و زندگي خودش، پسر سر به راه و آرومي مي شه. بزرگترها حرفاي معمولي رو زدند تا اينکه حرف کشيده شد به موضوع اصلي. عمو از من و داريوش خواست که به اتاق من بريم و با هم حرفامونو بزنيم. داريوش از جا بلند شد و من هم بلند شدم و راه افتاديم. توي اتاقم خيلي معذب لب تخت نشست. من هم روي صندلي جلوش نشستم. هر دو سکوت کرده بوديم تا اينکه داريوش به حرف اومد و گفت:
– تو مي گي يا من بگم؟
از اين همه صميمتش توي حرف زدن خوشحال شدم و گفتم:
– تو بگو.
خيلي جدي، با اخماي درهم و بدون يه ذره انعطاف گفت:
– ببين مريم من يه پسري هستم که تا اين سن کلي دوست دختر داشتم… زندگي گذشته ام چندان تعريفي نداره. بعد نگي نگفتي … اصلاً آمادگي ازدواج ندارم، ولي بابا اصرار داره که هر چه زودتر ازدواج کنم. خيلي خب! من هم گفتم چشم. بابا به من اختياري واسه انتخاب همسر نداد و خودش تو رو برام در نظر گرفت …. من تنها چيزي که مي خوام بهت بگم اينه که من مرد خيلي داغي نيستم. اگه توي زندگي طالب مردي هستي که هر دم بهت ابراز علاقه کنه، من اون آدم نيستم. ولي اگه مي توني با سردي و بي تفاوتي من بسازي … خب حرفي نيست.
از اعترافاتش اونم درست شب خواستگاري جا خوردم! هر دختر ديگه اي جاي من بود بلافاصله جواب رد
مي داد و خودشو توي هچل نمي انداخت، ولي من اينقدر دوسش داشتم و از طرفي اينقدر دوست داشتم چشم همه دخترهاي فاميل رو در بيارم که همه حرفاشو قبول کردم و گفتم هيچ انتظاري ازش ندارم. اون شب همه
قرارها گذاشته شد و حتي مهريه هم تعيين شد. قرار عقد و عروسي هم براي دو هفته بعد گذاشته شد. از فرداش با داريوش رفتيم براي آزمايش و خريد عقد، ولي داريوش هر روز از روز قبل سردتر مي شد و هيچ ذوقي براي انجام اين مراسم ها نداشت. با خودم مي گفتم حتماً دليلش اينه که ميل به ازدواج نداشته و دوست داشته آزاد باشه، ولي وقتي وارد زندگي زناشويي بشه و شيرينيشو حس کنه از اين سردي خارج مي شه. خودمو کشتم تا شب عروسي کت شلوار مشکي نپوشه اما بدون اينکه توجهي به خواسته من بکنه بازم مشکي پوشيد. مشکي رو به هر رنگ ديگه اي ترجيح مي داد. درست مثل آدماي عزادار! توي تموم کاراي جشن ما آرمين و سپيده هم بودن. تو نگاهاي آرمين و سپيده و خاله کيميا يه چيز مشترک وجود داشت. چيزي که ازش سر در نمي آوردم و اون لحظه برام مهم هم نبود چون من فقط داريوش رو مي خواستم. فقط و فقط داريوشو! عروسي ما بزرگ ترين عروسي بود که اصفهان به خودش مي ديد. اون روز توي آرايشگاه فقط خدا مي دونه که من چقدر خوشحال بودم و ذوق داشتم. وقتي داريوش با کت و شلوار مشکيش وارد آرايشگاه شد، همه خانما انگشت به دهن مونده بودن. منم دقيقاً همينو مي خواستم! خرامان خرامان و با ناز بهش نزديک شدم. داريوش فقط يه لحظه نگام کرد و سريع سرش رو پايين انداخت. جلوش چرخي زدم و گفتم:
– داريوش جان مثل اينکه بد شدم؟
با صدايي گرفته، بازم بدون اينکه نگام کنه گفت:
– نه خيلي هم خوب شدي.
کاملاً مشخص بود که بي حوصله است. دسته گل رو به سمتم گرفت. گل رو که گرفتم آماده بودم که دستمو بگيره، ولي داريوش بي توجه به من از آرايشگاه رفت بيرون. اگه اخطار فيلمبردار نبود خودش تنها سوار ماشين شده بود، ولي با اخطار اون وايساد و در ماشينو برام باز کرد. خيلي ناراحت شده بودم و بغض گلومو فشار مي داد. واقعاً برام سوال بود که چرا داريوش اونقدر سرد رفتار مي کنه؟ تو تموم طول جشن بيشتر از اينکه کنار من باشه کنار آرمين بود. چند باري سعي کردم خودمو به سپيده نزديک کنم، بلکه بفهمم اوضاع از چه قراره. ولي سپيده به شدت از من دوري مي کرد و من علتش رو نمي فهميدم. جشن که تموم شد با داريوش کنار هم ايستاده بوديم و به مهمونا خوش آمد مي گفتيم. وقتي آرمين و سپيده براي خداحافظي کنارمون اومدن داريوش با صدايي گرفته و جدي گفت:
– ديگه سفارش نکنما!
آرمين دستي به شونه داريوش زد و گفت:
– نترس هواشو داريم. تو هم هواي خودتو داشته باش.
– آرمين … يه موقع پيش خودتون فکر نکنين که من …
سرشو تکون داد و ادامه داد:
– باور کن اگه بابا تهديد نکرده بود، من الان…
آرمين سريع وسط حرفش اومد و گفت:
– بس کن داريوش! به نظر من بهترين کار عمو، تو اين مدت، همين تهديدي بود که در اين مورد کرد. برو زندگيتو بکن پسر ديگه هم به گذشته فکر نکن.
بعد از اون سپيده با داريوش دست داد و گفت:
– اميدوارم لااقل خوشبخت بشي تا يه فکري هم به حال …
آرمين دوباره پريد وسط حرف و گفت:
– سپيده بهتره ديگه بيشتر از اين مريم خانومو سر پا نگه نداريم! بفرمايين اميدواريم خوشبخت بشين.
دلم مي خواست سر آرمين داد بزنم تو يه دقيقه ساکت شو تا من بفهمم قضيه از چه قراره! ولي زبون به کام گرفتم و با گيجي تشکر کردم. بعد از رفتن تموم مهمونا با داريوش سوار ماشين شديم و به سمت آپارتمان داريوش راه افتاديم. داريوش از چيزي رنج مي برد. مرتب دستش رو با کلافگي توي صورتش مي کشيد يا محکم موهاشو با دست عقب مي زد. يه کم از راه رو که رفتيم کلافگي اش بيشتر شد و گره کرواتش رو شل کرد و يقه پيراهنش رو کامل باز کرد. سکوت رو جايز ندونستم و گفتم:
– داريوش جان چيزي شده؟
– نه چيزي نيست.
– پس چرا اينقدر کلافه اي؟
– من کلافه نيستم!
از خشمي که توي صداش بود تعجب کردم و دوباره سکوت کردم. ماشين رو توي پارکينگ پارک کرد و با هم وارد آپارتمان بزرگش شديم. جهاز من مرتب چيده شده بود و جلوه بيشتري به فضا مي داد. داريوش وارد اتاق خواب شد و در رو بست. من همون وسط مونده بودم که بايد چي کار کنم! تجربه اي نداشتم، اصلا بلد نبودم چطور بايد با داريوش حرف بزنم يا چه جوري بايد به سمت خودم جذبش کنم! توي فکراي دخترونه خودم غرق بودم که در اتاق باز شد و داريوش اومد بيرون، لباساش رو عوض کرده بود، يه تي شرت مشکي با يه شلوار گرم کن مشکي پوشيده بود. خيلي بي تفاوت از کنار من رد شد و گفت:
– برو لباستو عوض کن …
حرفشو طور ديگه اي برداشت کردم و سريع رفتم توي اتاق خواب مشترکمون … مامانم برام يه لباس خواب صورتي خيلي باز گذاشته بود روي تخت، خجالت مي کشم اونو بپوشم اما با اين فکر که داريوش شوهرمه و اشکالي نداره پوشيدمش. شرم دخترونه اي صورتم رو قرمز کرده بود. واقعاً که چقدر ساده و احمق بودم! همونجا لب تخت نشستم، ولي هر چي منتظرش شدم، خبري ازش نشد. نگرانش شدم، از جا بلند شدم و به پذيرايي سرک کشيدم، ولي نبود! نور کمرنگي از آشپزخونه بيرون اومده و توي پذيرايي پخش شده بود. شرم و حيا رو کنار گذاشتم، شايد بايد همون شب مي گرفتم مي خوابيدم و توجهي هم به داريوش نمي کردم. اما نگراني به غرور و شرمم غلبه کرد و پاورچين پاورچين به سمت آشپزخونه رفتم. داريوش سر ميز نشسته بود و ليواني قهوه جلوش قرار داشت. اصلاً متوجه من نشد. انگار تو اين دنيا نبود! به جلوش خيره شده و به فکر فرو رفته بود. زمزمه وار گفتم:
– خوابت نمي ياد؟
يهو از جا پريد، سرش رو بالا آورد و با ديدن من گفت:
– تو هنوز نخوابيدي؟
از حرفش تعجب کردم! چطور انتظار داشت بدون اون بخوابم؟! گفتم:
– نه. خودت چرا نخوابيدي؟
– خوابم نمي ياد.
اصلا به من نگاه هم نمي کرد که لباسم رو ببينه! من الکي داشتم از خجالت آب مي شدم. داريوش حتي اگه نگامم مي کرد منو نمي ديد! براي اينکه هم خودمو لوس کنم هم وادارش کنم منو ببينه، جلوش روي ميز نشستم و در حالي که ليوان قهوه اش رو بر مي داشتم گفتم:
– من هم اگه اينهمه قهوه مي خوردم ديگه خوابم نمي برد.
کمي از قهوه رو مزمزه کردم، ولي تلخيش توي ذوقم زد. در حالي که چهره در هم مي کشيدم گفتم:
– اه حالم به هم خورد! داريوش اين که خيلي تلخه تو چطور اين زهرمار رو مي خوري؟
يه دفعه داريوش از اين رو به اون رو شد! عصباني و با خشم غريد:
– لطفاً خفه شو!
اينقدر جا خوردم که ليوان از دستم روي زمين افتاد و شکست. اين تغيير حالت ناگهانيش واقعاً منو ترسونده بود! من که حرفي نزده بودم! داريوش انگار تازه متوجه حرفش شد و گفت:
– اه … متاسفم … من … من عادت ندارم که کسي به علايقم توهين کنه.
بعد هم سرشو زير انداخت و مشغول بازي با ليوان قهوه اش شد … با بغض گفتم:
– ببخشيد من نمي دونستم.
بعدش هم از روي ميز پايين پريدم و حالي که با احتياط قدم برمي داشتم تا شيشه تو پام نره به سمت اتاق خواب رفتم. با اينکه از دستش دلگير بودم، ولي همين که کنارم بود و وجودش رو حس مي کردم، همه کدورت ها رو از دلم پاک مي کرد. سرمو روي بالش گذاشتم و خيلي زود خوابم برد. روز بعد مراسم پاتختي بود. همه خانما جوري نگام مي کردند که دلم مي خواست زمين دهن باز کنه و منو ببلعه. از خودم متنفر بودم که به خاطر کار نکرده بايد خجالت بکشم! بعد از تموم شدن مراسم دوباره من و داريوش تنها شديم. ازش پرسيدم:
– داريوش جان ما نمي خوايم بريم ماه عسل؟
بدون اينکه نگام کنه، با قاطعيت گفت:
– نه
هنوزم از رفتاراش جا مي خوردم:
– اِ ولي آخه چرا؟
– حوصله اين بچه بازيها رو ندارم.
– يعني ماه عسل بچه بازيه؟
– آره آره.
با التماس گفتم:
– خواهش مي کنم داريوش! ما اگه نريم ماه عسل همه برامون حرف در مي يارن.
واقعاً هم همين بود، من داريوش رو از تصاحب کرده بودم و کل دختراي فاميل چشم دوخته بودن به زندگي من. نمي خواستم بازنده باشم! تحت هيچ شرايطي، اما داريوش بي توجه به التماسم گفت:
– ما واسه حرف يه مشت آدم خاله زنک زندگي نمي کنيم. ولي اگه خيلي برات مهمه … خب به همه بگو من کار داشتم.
– يعني چي؟ همه دامادها مرخصي مي گيرن که برن ماه عسل. اونوقت من بگم شوهرم کار داشت؟
داريوش دستش رو بالا آورد و گفت:
– خيلي خب خيلي خب! مي ريم شمال، ولي امروز نه. فردا راه مي افتيم.
خيلي خوشحال شدم و خواستم بپرم توي بغلش که دستشو مثل سدي جلوم قرار داد و گفت:
– باشه … فهميدم خوشحال شدي. خواهش مي کنم، قابل شما رو نداشت.
بيشتر از اينکه از ممانعتش جا بخورم از حلقه اش جا خوردم! حلقه اي که توي دستش بود، اون حلقه اي نبود که من براش خريده بودم. حلقه من پلاتين بود، ولي اين حلقه طلاي زرد و سفيد بود، با نگين هاي ريز و مورب آبي رنگ! با کمي دقت متوجه شدم که حلقه من تو دست راستشه. خيلي بهم برخورد و گفتم:
– اِ داريوش چرا حلقه اتو کردي توي دست راستت؟
نگاهي به حلقه من و بعدش به حلقه دست چپش انداخت و گفت:
– من به اين يکي بيشتر عادت دارم. اين از خيلي وقت پيش توي دست من بوده. نمي تونم جاشو عوض کنم، حالا چه فرقي داره؟
خواستم اعتراض بکنم که بي توجه به من دستش رو برد نزديک لبش، چشماشو بست و با يه لذت عجيبي حلقه دست چپش رو بوسيد! لب ورچيدم و براي اينکه اشکم جلوش سرازير نشه از جا بلند شدم و به آشپزخونه پناه بردم. اون شب هم هر چه منتظر داريوش شدم، براي خواب به اتاق نيومد. خيلي به من بر خورده بود. با خودم فکر مي کردم حتماً ايرادي دارم که شوهرم تمايلي به بودن با من نداره، ولي هر چه فکر
مي کردم به نتيجه اي نمي رسيدم. اون شب هم با بغض توي گلو به زور خوابيدم.
صبح روز بعدش با هم عازم شمال شديم. توي راه داريوش اصلاً حرف نمي زد وکاملاً جدي به جاده چشم دوخته بود. چند باري سعي کردم سر حرفو باز کنم، ولي نشد. به جاده چالوس که رسيديم داريوش کنار يه
قهوه خونه بين راهي نگه داشت. جاي خيلي دنج و با صفايي بود. رودخونه خروشاني هم از کنارش مي گذشت. تو تموم مدت داريوش به فکر فرو رفته بود و به يه نقطه کنار رودخونه زل زده بود. بعدها فهميدم که توي اون قهوه خونه با تو خاطره داشته. يه کمي که گذشت از جا بلند شديم و دوباره راه افتاديم. داريوش مرتب آه مي کشيد و دل منو خون مي کرد.
اون لحظه که چشممو به روي همه نشونه ها بسته بودم و هيچي نمي فهميدم با خودم گفتم لابد به فکر روزاي مجرديش افتاده که از اين جاده با دوستاش گذشته و دلش هواي اون روزا رو کرده. براي همين هم خلوتش رو به هم نزدم. به ويلا که رسيديم هر چي اصرار کردم توي يکي از اتاقاي بالا ساکن بشيم داريوش قبول نکرد و گفت يکي از اتاقاي پايين رو انتخاب کنم، من هم بي تفاوت يکي از همون اتاقاي طبقه پايين رو انتخاب کردم. داريوش ولي در کمال خونسردي وسايلشو تو يکي از اتاقاي بالا جا داد و وقتي اعتراض کردم گفت:
– من هميشه توي اون اتاق بودم و حالا هم مي خوام همون جا باشم.
– خب من هم مي يومدم همون جا پيش تو.
باز عصبي شد و گفت:
– لازم نکرده!
بعدش هم بدون اينکه بهم مهلت حرف زدن بده از ويلا خارج شد. ديگه به اين رفتارش عادت کرده بودم، براي همين هم به دل نگرفتم و با خدمتکار مشغول تدارک شام شديم. اون شب داريوش به زور چند لقمه غذا خورد و براي خواب به اتاق بالا رفت. منم به اتاق خودم رفتم. تصميم گرفته بودم که اگه تا زماني که خواستيم به اصفهان برگرديم داريوش نزديکم نشد، خودم پيش قدم بشم. واقعاً داشتم اعتماد به نفسم رو از دست مي دادم. يه هفته اي که شمال بوديم، من براي خودم بودم و داريوش هم براي خودش! خيلي کم پيش مي اومد که با هم بيرون بريم. مزخرف ترين ماه عسلي بود که تاريخ به خودش ديد. دو نفر که از غريبه هم غريبه تر بودن. بعد از يه هفته وسايل رو جمع کرديم و به اصفهان برگشتيم. داريوش هيچ تغييري نکرده بود و هنوز هم سرد و خشک بود. من تصميم خودم رو گرفتم، مي خواستم با هر ترفندي که شده داريوش رو به خودم جذب کنم. خسته شده بودم از دروغ گفتن به مامانم و اطرافيانم. اگه کسي مي فهميد فکر مي کرد من ايرادي دارم. نياز خودم چندان مهم نبود، مهم اين بود که داريوش رو به دست بيارم و خيالم راحت بشه. همين و بس! اون روز تو خونه موند و سر کار نرفت. شب که شد موهامو درست کردم و لباس تقريباً بازي به تن کردم. آرايش ملايمي هم کردم و ميز شام رو چيدم. داريوش بدون توجه به تغييرات من سر ميز نشست و شامش رو خورد. بعد از صرف شام آماده شد تا طبق معمول براي خواب به اتاق خودش بره. من که از قبل خودمو آماده کرده بودم از جا پريدم و جلوش ايستادم. داريوش با اخم گفت:
– چيزي مي خواي؟
قلبم داشت ديوونه وار توي سينه ام مي کوبيد، آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
– آره
– چي مي خواي؟ اگه پول مي خواي بايد بگم که يه حساب به اسم خودت باز کردم و هر ماه …
شرم و حيا رو کنار گذاشتم و پريدم وسط حرفش:
– پول چيه داريوش؟ حرف من چيز ديگه است … داريوش … من مثلاً زن تو هستم! الان يک هفته و دو روزه که ما با هم ازدواج کرديم. ديگه کسي به چشم قبل به من نگاه نمي کنه، در حالي که من هنوز هم …
خدا مي دونه که زدن اون حرفا چقدر برام سخت بود، ولي بايد مي گفتم. داريوش با همون اخم توي صورت گفت:
– منظورت چيه؟
بغضم و همراه با شرمم قورت دادم و گفتم:
– تو چرا از من فرار مي کني؟ چرا نمي خواي با من باشي؟
داريوش، کلافه شد، دستي توي موهاش کشيد و گفت:
– من که روز خواستگاري براي تو گفتم نبايد از من انتظاري داشته باشي.
راستشو بخواي توي اون مدت بهش يه کم شک کرده باشم که نکنه مشکلي داشته باشه، براي همينم با شک گفتم:
– ببينم نکنه تو اصلاً … نکنه مشکلي داري؟
داريوش سريع منظورم رو گرفت، عصباني شد و گفت:
– ساکت باش!
خواست بره سمت اتاق که دوباره پريدم جلوش و گفتم:
– پس اگه اينطور نيست بگو چرا؟
داريوش که از سماجت من کلافه شده بود، روي يه صندلي نشست و گفت:
– ببين مريم من فقط مي تونم با اسم شوهر کنارت زندگي کنم. همين! هيچ کار ديگه اي نمي تونم انجام بدم. تو اگه مي توني اينجوري با من کنار بياي که هيچي وگرنه مي توني بري.
بهت زده گفتم:
– داريوش!
– چيه؟
– تو مي فهمي داري چي مي گي؟
– آره مي فهمم. اين حرف آخر منه و هيچ وقت هم عوض نمي شه.
– ولي آخه چرا؟
داريوش چند لحظه اي خيره به چشمام نگاه کرد و بعد با بي روح ترين لحني که ازش شنيده بودم، گفت:
– چون جسم و روحم به نام کسي ديگه اس! اول که مي خواستم باهات ازدواج کنم فکر مي کردم که مي تونم جسمم رو به تو بدم و روحم رو بذارم براي اون. ولي حالا مي بينم که نمي تونم. جسمم هم تا دم مرگ متعلق به اونه.
اينو گفت و به اتاقش رفت. اينکه اون شب به من چي گذشت … بماند … کسي که با جون و دل دوست داشتم مال من نبود و کس ديگه اي رو دوست داشت. من باخته بودم! خيلي ناجوانمردانه هم باخته بودم! تا صبح اشک ريختم و به بخت بد خودم لعنت فرستادم. اين کمال بدبختي يه دختره که به زندگي کسي تحميل بشه. تا صبح فکر کردم. مطمئناً تصميم عاقلانه اين بود که ازش جدا بشم، ولي نمي تونستم. هم جدايي از اون برام دشوار بود و هم تحمل ريشخند ديگران رو نداشتم. پس تصميم گرفتم بمونم و تحمل کنم تا وقتي که خودش بخواد. از اون روز به بعد رابطه من و داريوش کمي عوض شد. من ديگه کاري به کار داريوش نداشتم و مهموني ها رو تا جايي که مي تونستم لغو مي کردم. اگه هم نمي شد با کمي حرف داريوش رو متقاعد مي کردم که همراهم بياد. اصلاً تحمل گوشه و کنايه هاي اطرافيان رو نداشتم. يکي دوماه از زندگي مشترکمون مي گذشت که يه روز آرمين با خوشحالي وارد خونه مون شد. داريوش با ديدنش شاد و خندون به سمتش رفت و گفت:
– چي شد؟ آره آرمين؟ آره؟
آرمين قهقهه اي زد و گفت:
– آره داداش من! رتبه دو رقمي باقلوا! پزشکي رو زده تو رگ …
داريوش دستشو جلوي دهنش گرفت و چند لحظه هيچي نگفت. اما بعدش هيجان زده محکم آرمين رو بغل کرد و گفت:
– خيلي چاکرتم آرمين! نمي دوني چقدر خوشحالم کردي.
آرمين با خنده گفت:
– اوه حالا انگار چي شده! خودت که قبول نشدي.
– به خدا وقتي خودم قبول شدم اينهمه ذوق زده نشدم که امروز شدم.
– مي دونم توي اين حرفت که شکي نيست. فردا شب قراره براش جشن بگيرن.
هنوز آرمين کامل حرفش رو نزده بود که تلفن زنگ خورد. خود داريوش به سمت تلفن رفت و جواب داد. چون حسابي کنجکاو بودم تا ملکه داريوش رو بشناسم تموم تلفن هاش رو چک مي کردم. براي همين هم سريع خودم رو به تلفني که توي آشپرخونه قرار داده بودم رسوندم و گوشي رو برداشتم، صداي يه پسر رو شنيدم:
– به به سلام آقا داريوش گل.
– سلام رضا جان خوبي؟
– ممنون با احوالپرسي هاي شما مگه مي شه بد باشيم؟
– شرمنده، ولي من اصلاً نتونستم تماس بگيرم. يعني يه جورايي مي ترسم توي موقعيتي باشي که نتوني جواب بدي.
– آهان خوب راست مي گي. بي خيالش معذرت مي خوام که يادت انداختم.
– نه بابا اين حرفا چيه؟ ايراد از منه. راستي تبريک مي گم!
– اِ خبر به گوش تو هم رسيد؟
– آره آرمين خبرشو همين الان رسوند.
– اي نامرد! مي خواستم خودم زودتر بهت بگم.
– حالا چه فرقي داره؟ مهم اينه که رزاي من قبول شده!
– اصلاً از اين حرفا بگذريم. زنگ زدم واسه فردا شب با خانومت دعوتت کنم.
– واسه چي؟
– جشن رزا ديگه … بابا براش يه جشن توپ گرفته. تو هم بيا.
– رضا جان اين چه حرفيه؟ تو که خودت از وضعيت من خبر داري.
– اِ يعني چي؟ بايد بياي.
– نمي تونم … نمي تونم بيام و رزا رو ببينم. باور کن اگه ببينمش جنون مي گيرم.
– حالا ديگه رزا تو رو ديوونه مي کنه؟
– من از همون روز اولي که خواهر تو رو ديدم ديوونه شدم.
– پس ديگه يه چيز قديمي و پيش پا افتاده اس. جديد نيست که تو ازش بترسي.
– نه رضا نمي تونم بيام. باور کن نمي تونم! هر چي کمتر رزا رو ببينم واسه ام بهتره. رزا … ديگه به من فکر
نمي کنه؟
– چرا هر از گاهي خيلي توي خودش فرو مي ره. البته حالا اين باربد خيلي سرشو گرم کرده، ولي بازم خيلي توي فکرت مي ره. بميرم براش!
– بازم باربد؟!!!
– آره داداش مهستيه … ازم مطمئنم … خيالت راحت باشه پسر خوبيه …
– رضا خيلي هواي رزا رو داشته باش! اون توي سن حساسيه.
– دارم بابا دارم.
– رزا تازه داره بزرگ مي شه. تو رو خدا مواظبش باش!
– اِ انگار داره درباره بچه حرف مي زنه. خب ديگه هواشو دارم. مثل اينکه خواهرمه ها.
– ببخش فکر کنم زيادي حساس شدم.
– مي دونم و درکت مي کنم … خب ديگه برو تا زنت تيکه تيکه ات نکرده. منم برم به بقيه زنگ بزنم. تو کاري نداري؟
– نه از قول من بهش تبريک بگو.
– چشم کاري نداري؟
– سلام برسون.
– سلامت باشي تو هم همينطور خداحافظ.
– خداحافظ.
گوشي رو که قطع کرد منم به آرومي گوشي رو سر جاش قرار دادم و زمزمه وار گفتم:
– پس اسمش رزاس … يعني چي بين اون دوتا بوده که برادر دختره اينقدر راحت زنگ مي زنه و با داريوش در مورد خواهرش صحبت مي کنه؟!
براي من که داريوش رو خيلي دوست داشتم فوق العاده سخت بود که اونو با کس ديگه اي شريک بشم. هر چند که به مرور زمان فهميدم من اونو با کسي شريک نيستم، داريوش به طور کامل به تو تعلق داشت. هم روحاً و هم جسماً! من فقط به عنوان خواهر کنار اون زندگي مي کردم و از وجودش بهره مند مي شدم، ولي براي من همين هم کافي بود. به مرور زمان عشق آتشيني که نسبت بهش داشتم به مهر و دلسوزي خواهرانه تبديل شد. به زور اونو کنارم مي نشوندم و مي خواستم که از تو بگه. ساعت ها با هم درد و دل مي کرديم. داريوش فهميده بود ديگه به چشم شوهر بهش نگاه نمي کنم. براي همينم با من راحت تر بود. ديگه به سردي گذشته رفتار
نمي کرد. بعضي اوقات که دلم براش پر مي کشيد بي اراده محکم بغلش مي کردم. اوايل خيلي تندي مي کرد، ولي کم کم وقتي فهميد با چه نيتي اين کار رو مي کنم ديگه به من خرده نگرفت. با اينحال خيلي زود خودش رو از توي بغلم بيرون مي کشيد. چند وقت بعد از شنيدن خبر قبولي تو توي دانشگاه، يه شب بي مقدمه گفتم:
– داريوش من خيلي دلم مي خواد رزا رو ببينم.
داريوش که تو حال و هواي ديگه اي سير مي کرد جا خورد و گفت:
– اين ديگه چه حرفيه؟ تو که خودت مي دوني ديدن رزا امکان نداره.
– حالا حتماً که نبايد از نزديک ببينمش. عکسي چيزي ازش نداري؟
داريوش چند لحظه اي به فکر فرو رفت و سپس گفت:
– واسه چي مي خواي ببينيش؟
– خب کنجکاو شدم اين محبوب تو رو ببينم.
– خيلي خب پس پاشو.
به دنبال اين حرف خودش بلند شد.
با تعجب فنجون چايي ام رو روي ميز گذاشتم و گفتم:
– کجا؟
– مگه نمي خواي رزاي منو ببيني؟
– چرا مي خوام ببينمش.
– پس پاشو حاضر شو بريم.
ديگه چيزي نپرسيدم و سريع لباسامو پوشيدم. داريوش ماشين رو از توي پارکينگ درآورد و به سمت خونه خودشون راه افتاد. وقتي جلوي در خونه ايستاد و بوق زد با تعجب گفتم:
– داريوش! اينجا اومدي براي چي؟
داريوش فقط انگشت سبابه اش رو به نشانه سکوت روي دماغش گذاشت و چيزي نگفت. دربان در رو باز کرد و وارد شديم. داريوش ماشين رو پارک کرد و سريع به سمت ورودي زير زمين راه افتاد. منم مثل بره اي مطيع دنبالش راه افتادم. اينقدر تند تند مي رفت که من دنبالش مي دويدم. در زير زمين رو باز کرد و گفت:
– ببين مريم هيچ کس تا حالا اينجا نيومده. حتي آرمين هم تا به حال پا به اين زير زمين نگذاشته. از تو مي خوام هر چي ديدي پيش خودمون بمونه خب؟
من که کنجکاو بودم هر چه زودتر اونجا رو ببينم گفتم:
– باشه.
در رو باز کرد و با هم وارد شديم. قبل از هر چيز بوي خوش عطري به مشامم رسيد. با لذت بو کشيدم و گفتم:
– واي داريوش چه بوي خوبي!
بدون توضيح اضافه گفت:
– عطرشه!
– عطر چي؟
– عطر رزا.
با تعجب گفتم:
– مگه رزا تا حالا اومده اينجا که بوي عطرش مونده؟
– من همه جاهايي که يادي از اون داره رو با عطرش پر مي کنم که لااقل بوشو حس کنم.
بغض گلوم رو فشار داد، ولي چيزي نگفتم. وقتي چراغ رو روشن کرد از اون همه نور که يهو همه جا پخش شد چشام درد گرفت و دستم رو جلوي چشمام گرفتم، ولي وقتي چشمامو باز کردم چيزي ديدم که قدرت تکلم رو هم از من گرفت. تموم ديوارا پر بود از عکس دختري چشم سبز تو ژستاي مختلف. اونقدر خوشگل بودي که به داريوش حق دادم ديوونه ات باشد. يکي يکي جلوي تابلوها وايميسادم و محو صورت زيبا و ملوس تو مي شدم. آخرين تابلو، همين تابلوي دونفره تون بود. با ديدنش رنگم پريد. نمي دونم چرا نمي تونستم داريوشو کنار کسي ديگه اونم اينقدر عاشقانه و پاک باخته تحمل کنم. برام خيلي سخت بود! داريوش وقتي ديد از جلوي اين تابلو تکون نمي خورم کنارش ايستاد و در حالي که به آرومي روي اون دست مي کشيد گفت:
– مريم … اون شب رزا فوق العاده شده بود. اينقدر زيبا که به چشمام براي تماشاي چنين تنديسي حسادت
مي کردم. وقتي رفتم خبرش کنم که بياد توي جمع، يک لحظه حس کردم جونم از تنم داره بيرون مي ره و من دارم مي ميرم. داشتم براش مي مردم. براي اون همه زيبايي و غرورش توي اون لباس مشکي رنگ … واقعاً نمي تونم بيشتر از اين توضيح بدم. چون رزا اون شب قابل وصف نبود. وقتي با آرمين هم رقص شد، وقتي ديدم تحمل اينکه دست کسي بهش بخوره رو ندارم و برام از جون دادن سخت تره از هميشه عاجز تر به دست و پاش افتادم … هيچ هم ناراحت نشدم که غرورم رو زير پاش انداختم … اون لايق پرستش من بود! رزا بت من بود! رزا همه زندگي من بود … اونشب از ته دل ستايشش کردم … فقط خدا مي دونه اون شب به من چي گذشت! اميدوارم خدا سر هيچ بنده ايش نياره.
همه اين حرفها رو در حالي مي زد که دستش رو به نرمي روي نقاشي تو مي کشيد. انگار که واقعاً تو جلوش بودي و مثل يک تنديس نوازشت مي کرد. وقتي حرف هاش به اينجا رسيد ديگه نتونست ادامه بده. سرشو گذاشت روي زانوش و سکوت کرد. ديدن عذابي که مي کشيد برايم خيلي سخت بود. جلوي پاش نشستم و سرش رو توي بغلم کشيدم، ولي اون به سرعت خودشو از من جدا کرد و گفت:
– خواهش مي کنم مريم ديگه اينکارو نکن. دفعات قبل هم ازت خواهش کردم!
– داريوش چرا فراموشش نمي کني؟
– فراموشش کنم؟ چطور امکان داره کسي رو که با گوشت و پوست و استخونت عجين شده رو فراموش کني؟ نه امکان نداره! رزا با منه، توي وجود منه، تا وقتي که بميرم.
– داريوش اون بالاخره يه روز ازدواج مي کنه!
داريوش انگار از شنيدن اين واژه هم، رنج مي کشيد، سرش رو محکم توي دستاش فشار داد و گفت:
– مي دونم مي دونم.
دلم رو به دريا زدم و گفتم:
– پس با من باش.
يهو سرشو بالا گرفت، با خشم توي چشمام خيره شد و گفت:
– تو … تو مگه نگفتي ديگه به چشم شوهر به من نگاه نمي کني؟ هان مگه نگفتي؟ ببينم اينم يه ترفند از طرف بابا بوده؟
گند زدم! سريع سعي کردم جمعش کنم و گفتم:
– نه نه داريوش باور کن هيچ نقشه اي تو کار نيست. من فقط مي گم خودتو فداي اون نکن، تو هم زندگيتو بکن.
– مريم يه چيزي مي خواستم بهت بگم. البته خيلي وقت بود مي خواستم بگم، ولي گفتنش سخت بود برام …
زنگاي خطر برام به صدا در اومدن، اما همين که بحث رو عوض کرد خودش برام کلي بود! پس گفتم:
– بگو مي شنوم.
چند لحظه خيره نگام کرد، بعدش بدون مقدمه گفت:
– ازت مي خوام فقط دوسال مثل خواهر با من زندگي کني.
گيج شدم … منظورش رو نفهميدم و پرسيدم:
– دوسال؟ بعدش چي؟ زن و شوهر مي شيم؟
کوبنده گفت:
– نه بعد از دو سال طلاقت مي دم تا بري پي زندگيت. من که به درد تو نمي خورم.
نفسم بند اومد و گفتم:
– چي مي گي؟! داريوش!
از جا بلند شد، پشت به من و رو به تابلوي دوتاييتون ايستاد و گفت:
– همين که شنيدي. مريم من همه فکر و ذکرم رزاس. تو که نباشي خيلي راحت تر مي تونم توي خاطراتم غرق بشم و حداقل توي رويا آزاد باشم، ولي وقتي تو باشي من همه اش عذاب وجدان دارم. انگار يه چيزي مثل خوره وجودم رو مي خوره.
با عجز ناليدم:
– نه … نهداريوش من طلاق نمي گيرم! من تو رو دوست دارم. بعدش هم نمي خوام دشمن به شاد بشم!
چرخيد به طرفم و گفت:
– مريم اذيتم نکن. به خدا من به اندازه کافي خورد هستم، تو ديگه بدترم نکن.
رفتم جلو، کنارش ايستادم و تند تند گفتم:
– خب بذار فقط شناسنامه اي زنت باشم و کنار هم باشيم، ولي کاري به کار من نداشته باش. مثل همين چند وقته. براي منم مهم نيست که تو به کسي ديگه فکر کني. يعني مهم هست، ولي خب …
– نه مريم. نه! من مي خوام آزاد باشم و مي خوام تو رو هم آزاد کنم.
داريوش تصميم خودش رو گرفته بود و من نمي تونستم کاري بکنم. تا همين حدش هم کلي عذاب وجدان بابت پريشوني داريوش داشتم. اگه من نبودم شايد عمو براي ازدواج اون اينقدر سخت نمي گرفت و اون به
خواسته اش مي رسيد. با بغض گفتم:
– خيلي خب قبوله.
لبخند تلخي زد گفت:
– ازت ممنونم!
داشت جونم در مي رفت اما نمي خواستم بشکنم! بايد روي پا مي ايستادم، بغض خفه کننده ام باعث شده بود صدام بم بشه، گفتم:
– بعدش مي خواي چي کار کني؟
– وقتي از هم جدا بشيم حداقلش اينه که بابا ديگه گير نمي ده ازدواج کنم و مي تونم تا آخر عمر مجرد بمونم. ولي من يه تصميم بزرگ تر دارم. مي خوام دوباره شانسمو براي با رزا بودن امتحان مي کنم.
بغضم رو فرو دادم و گفتم:
– اميدوارم خوشبخت بشي.
– ممنونم … مريم … تو خيلي خوبي و با اينهمه خوبي حقت اين نبود که … مي دونم عمرت داره توي خونه من تباه مي شه و از اين بابت خيلي شرمنده ام. ولي باور کن در مورد تو من مقصر نيستم. مقصر بابائه. اون بود که با يه اصرار بيهوده باعث نابود شدن زندگي جفتمون شد.
نمي خواستم عذاب وجدان بابت من هم دردي به درداش اضافه کنه. از اين رو با لبخندي زورکي گفتم:
– مهم نيست. من هنوز خيلي وقت دارم.
داريوش خيلي خوشحال بود از اينکه پيشنهادشو پذيرفتم، ولي من تا دو روز توي تب سوختم. واقعاً جدا شدن از داريوش برام سخت بود و من توانش رو نداشتم، ولي بايد خودم رو آماده مي کردم. بايد خودم رو به خاطر اون ناديده مي گرفتم. بعد از اون من و داريوش با هم مشکلي نداشتيم. به جز وقتايي که دلتنگي بدجوري بهش فشار وارد مي کرد. اون وقتها به من پيله مي کرد و با حرفاش عذابم مي داد. مي گفت که من مسبب بدبختي هاش هستم و هميشه حس مي کرد که توسط من و عمو زير نظره. هر چي قسم مي خوردم و اشک مي ريختم هم
فايده اي نداشت و اون حرف خودشو مي زد. به جز اون زمان ها بقيه اوقات با هم مشکلي نداشتيم و داريوش واقعاً برادرانه به من محبت مي کرد. همه چيز همينطور پيش مي رفت تا اينکه با ازدواج تو قضيه صد و هشتاد درجه تغييير کرد.
مريم چند لحظه اي سکوت کرد و با سکوت به در و ديوار خيره شد. سپس آه بلندي کشيد و گفت:
– هنوزم وقتي ياد اون روزا مي افتم حالم بد مي شه … دو روز قبل از مراسمت آرمين به داريوش خبر داد. البته خودش از خيلي وقت قبل خبردار شده بود، ولي براي اينکه داريوش کمتر عذاب بکشه خيلي ديرتر به اون خبر داد. هيچ وقت يادم نمي ره … سپيده تهران بود. آرمين تنها اومد خونه ما. دايوش هم تازه از سر کار برگشته بود و يه کم سرحال تر از شباي قبل به نظر مي رسيد. آرمين ولي رنگش پريده بود و من حس کردم وقتي حرف مي زنه صداش هم لرزش محسوسي داره. همون لحظه دلم به شور افتاد و توي سالن نشيمن طوري نشستم که هم بتونم ببينمشون و هم حرفاشون رو بشنوم. داريوش که از ظاهر آرمين نگران شده بود، با صدايي بم شده پرسيد:
– آرمين طوري شده؟
آرمين هول شد و با تته پته گفت:
– نه… نه مگه بايد طوري شده باشه؟
– پس چرا اينقدر پريشوني؟
آرمين من من کنون گفت:
– داريوش راستش …
زنگاي خطر براي داريوش به صدا در اومد. ليوان چايي که دستش بود سر خورد و روي زمين افتاد و شکست. آرمين خواست به اون بهونه از حرف اصلي طفره بره. براي همين خم شد روي زمين و گفت:
– اِاِ ببين چي کار کردي! مواظب باش دست و پات نبره.
داريوش بي توجه به حرفاي آرمين، خم شد اونو نشوند سر جاش و با نگراني و کمي ترس گفت:
– آرمين بگو.
آرمين بيچاره سرش رو زير انداخت. واقعاً نمي دونست بايد حرفشو چطوري بگه! توي سکوت به پايين خيره شد. داريوش با کلافگي به بازوش چنگ انداخت و گفت:
– دِ حرف بزن لعنتي! بگو چي شده؟
– داريوش رزا …
همين يه کلمه کافي بود که داريوش رو به مرز نيستي بکشونه! با شنيدن اسمت دستاش شل شد و روي مبل افتاد. ديگه حتي قادر به حرف زدن هم نبود. فقط به زحمت گفت:
– رزاي من چي؟
آرمين بغض کرد و به زور گفت:
– رزا ديگه رزاي تو نيست… اون دو شب ديگه … عروس باربد مي شه.
يه دفعه داريوش انگار جنون گرفته باشه از جا بلند شد و با سرعت به طرف اتاقش دويد. آرمين بي حرف چند لحظه اي سر جاش نشست. ولي بعدش طاقت نياورد از جا بلند شد و پشت در اتاق داريوش رفت. منم که داشتم از نگراني پس مي افتادم، تند تند دنبالش رفتم.
آرمين ضربه اي به در زد و بدون اينکه منتظر جوابي بشه گفت:
– داريوش مي دونم که بهت قول داديم نذاريم ازدواج کنه، ولي باور کن هر کاري از دستمون بر مي يومد انجام داديم. حتي رضا تا مدتها باهاش قهر بود و کم کم با حرفاي ما آروم گرفت. داريوش رزا خودش خواست. انتخاب خودشو کرده بود و ما کاري از دستمون بر نمي يومد.
صداي عربده داريوش بلند شد:
– لعنتي اون فقط بيست سالشه!
آرمين آهي کشيد و گفت:
– حق با توئه … ولي … اون چشماشو روي همه چي بسته. به نظر من که داره از حرص تو اينکارو مي کنه. فهميده که تو ازدواج کردي.
هنوز حرف کامل از دهن آرمين خارج نشده بود که صداي شکستن اشيا داخل اتاق بلند شد. داريوش همينطور که فرياد مي کشيد تموم وسايل اتاق رو در هم کوبيد. اشک از چشماي من و آرمين جاري بود. داريوش اينقدر وسايل رو شکست تا اينکه بالاخره آروم گرفت، شايدم ديگه چيزي براي شکستن توي اتاقش نبود. آرمين که ديگه طاقت موندن نداشت از جا بلند شد و به سمت در رفت. قبل از اينکه بيرون بره به طرف من برگشت و گفت:
– تو دختر خيلي صبوري هستي … ازت مي خوام باهاش مدارا کني تا اين روزاي سخت رو پشت سر بذاره. بذار خودشو تخليه کنه. من بلافاصله بعد از عروسي بر مي گردم و مي يام سراغش. تا اون موقع به تو مي سپارمش.
بعد از اين حرف آروم خداحافظي کرد و رفت. بعد از رفتن اون پشت در اتاق داريوش نشستم. دلم خيلي براش
مي سوخت. مطمئناً خيلي زجر مي کشيد، ولي تصميم گرفتم تنهاش بذارم. به خصوص که مي دونستم اگه توي اين لحظات من جلوي چشمش باشم بيشتر عصباني مي شه و همه چيزو به گردن من مي اندازه. يه کم ديگه اونجا نشستم و وقتي صدايي نيومد خيالم راحت شد که فعلاً آرومه. زير لب زمزمه کردم:
– خدايا بهش صبر بده.
سپس در حالي که توي دلم دعا مي کردم همه چيز به خوبي و خوشي تموم بشه و فکر تو از ذهن داريوش بيرون بره به اتاقم رفتم. بميرم واسش! تازه داشت نقشه مي کشيد براي اينکه دوباره به دستت بياره! همه نقشه هاش نقش بر آب شد … روز بعد داريوش اصلاً از اتاق خارج نشد و حتي لب به غذا نزد. هر از گاهي که براي رفع نگراني جلوي در اتاقش مي رفتم صداي زمزمه عاشقونه اش رو با تو مي شنيدم. البته چون صداش باروني بود متوجه نمي شدم که چي مي گه فقط هر از گاهي اسم تو رو ميون حرفاش مي شنيدم. اون روز هم گذشت و روز دوم رسيد. همون روزي که قرار بود شبش تو عروس بشي. يادآوري اون شب هنوزم برام سخته! … داريوش هنوزم از اتاقش خارج نشده بود و التماساي منم توي اون اثري نداشت. ساعت حدود نه بود که از التماس خسته شدم و خودمو روي کاناپه پذيرايي ولو کردم. دراز کشيده بودم و به تو فکر مي کردم. مطمئن بودم که امشب مثل ستاره اي ميون جمع
مي درخشي. مي دونستم از خوشگلي چشم همه رو خيره کردي. حسابي توي فکر فرو رفته بودم و نفهميدم کي خوابم برد که يهو با صداي بلندي از خواب پريدم. صدا از اتاق داريوش مي يومد. ساعت يک شب بود. سريع خودمو پشت در اتاق رسوندم. صداي برخورد چيزي محکم با ديوار مي يومد و به دنبال اون صداي فرياد داريوش که مي گفت:
– نه… تو رو خدا نه! دست به رزاي من نزن کثافت … رزا نذار بهت نزديک بشه … نه نذار نذار.
مي فهميدم که با مشت محکم به ديوار مي کوبه و فرياد مي کشه. چنان نعره مي زد که همسايه ها در خونه اومدن. با گريه مي خواستم در رو باز کنه، ولي گوش نمي کرد. نمي دونستم دست تنها چي کار کنم! يکي از مرداي همسايه با لگد محکمي در رو شکست. وقتي وارد اتاق شدم نزديک بود غش کنم. صورت داريوش پر از خون بود!! فکر کنم علاوه بر دستش سرش رو هم به ديوار کوبيده بود. مشخص بود که حالش بده ولي بازم نعره مي زد و خودشو به در و ديوار مي کوبيد. وقتي ديد ما وارد اتاق شديم به سمت پنجره اتاق دويد و با مشت محکم به شيشه کوبيد. شيشه خورد شد و توي دستاي داريوش فرو رفت. حالا علاوه بر سرش دستش هم زخمي شده بود. قبل از اينکه بتونه از پنجره پايين بپره، با کمک دو تا از مرداي همسايه به زور نگهش داشتيم و به بيمارستان رسونديمش. حتي اونجا هم فرياد مي کشيد و از باربد مي خواست که به تو دست نزنه. پرستار بخش مجبور شد داروي خواب آور قوي به اون تزريق کنه تا خوابش ببره و اينقدر نعره نکشه. داشت از زور غيرت مي مرد!!! از عمد به عمو خبر ندادم. چون به هيچ وجه نمي خواستم داريوش بازم توي دردسر بيفته يا بخواد حرفاي نيش دار و پر از تهديد عمو رو بشنوه. تا صبح بالاي سرش بيدار موندم و اشک ريختم. سرش هفده تا بخيه خورده و پانسمان شده بود. دستش هم نه تا بخيه خورد. صبح که از خواب بيدار شد ديگه داريوش اون داريوشي نبود که من مي شناختم. اخماش تو هم فرو رفته بود. فقط يه جمله گفت:
– من مي خوام برم. بگو مرخصم کنن.
– ولي آخه داريوش جان!
با خشم غريد:
– همين که گفتم! دکترو صدا کن خودم باهاش حرف مي زنم.
– نه نه لازم نيست. خودم مي گم. تو فقط يه کم منتظر بمون.
دکترش معتقد بود که داريوش حداقل بايد سه روز توي بيمارستان بمونه، ولي خودش نمي خواست و اصرار داشت هرچه زودتر از بيمارستان مرخص بشه. دکتر هم به اجبار حکم مرخصيشو با مسئوليت خودش امضا کرد. داريوش بي توجه به من از بيمارستان خارج شد و هرچي دنبالش دويدم اجازه نداد همراهيش کنم. خيلي نگرانش بودم و نمي تونستم همينطور به امان خدا رهاش کنم. علاوه بر سر و دست زخميش تبش هم به شدت بالا بود. به ناچار تعقيبش کردم و سايه به سايه همراهش رفتم. داريوش اول رفت خونه و ماشينش رو برداشت. با اون وضعش، خودش پشت فرمون نشست و حرکت کرد. جلوي يکي از هتلاي معروف ايستاد و داخل شد جلوي در هتل ايستاده بودم و نمي دونستم چي کار بايد بکنم. چند لحظه بعد از هتل بيرون اومد و سوار ماشينش شد. رفت طرف بيشه ناژوان يا همون ناژنون خودمون و جايي دور افتاده کنار رودخانه ايستاد. لحظاتي طولاني کنار آب ايستاده بود و خيره به اون نگاه مي کرد. کمي که آروم تر شد سوار ماشينش شد و به سمت خونه برگشت. منم سريع زودتر از اون خودم رو به خونه رسوندم. داريوش با اينکه متوجه شده بود تموم مدت تعقيبش مي کردم اصلاً به روي خودش نياورد. به اتاقش رفت و در رو بست. خيلي نگران بودم که بلايي سر خودش بياره! اون ديگه مطمئن بود که تو عروس باربد شدي و مي ترسيدم با اون تصورات عذاب آورش بزنه بلايي سر خودش بياره. براي همينم تموم طول شب رو پشت در اتاقش نشستم، صداي گريه هاش رو مي شنيدم و همين بهم نشون مي داد که خوبه! تا صبح اون اشک ريخت و من پا به پاش با گريه براش دعا کردم. روز بعد صبح خيلي زود آرمين به خونه مون اومد و من همه چيز رو براش گفتم. آرمين هم با کلافگي دستي به سر و صورتش کشيد و گفت:
– حالا چطوره؟
– خوبه يعني اگه بشه به اين وضعيت داريوش گفت خوب! عروسي چه خبر؟
– نمي دونم چي بگم. تو که همه چيزو در مورد رزا مي دوني. آره؟
– آره مي دونم. داريوش واسم گفته.
– رزا و باربد به نظر مي ياد خيلي همديگه رو دوست داشته باشن، رزا ديگه همه چيو فراموش کرده و مي خواد با باربد خوشبختي رو لمس کنه.
– اميدوارم خوشبخت بشه.
– منم اميدوارم. خب ببينم مي تونم داريوش رو ببينم؟
– فکر نکنم درو روت باز کنه. چون منم چند بار رفتم، ولي محل نذاشت.
– بذار منم شانس خودمو امتحان کنم.
به دنبال اين حرف بلند شد و جلوي در اتاق داريوش ايستاد، ولي همونطور که حدس مي زدم داريوش هيچ عکس العملي نشون نداد و در رو هم باز نکرد. آرمين نااميد برگشت و گفت:
– من بايد برم. کلي کار دارم، ولي تو رو خدا مريم خانم حواستون به اين باشه. نزنه بلا ملايي سر خودش بياره ها!
– حواسم بهش هست … فکر نکنم ديگه چنين خيالي داشته باشه.
– چقدر دوست داشتم پريشب رو کنارش باشم! گفتم چقدر دلم شور مي زنه، به خدا همين که مراسم پاتختي تموم شد با وجود دلخوري سپيده راه افتادم و اومدم. چند ساعت پيش رسيدم اصفهان. رفتم خونه دوش گرفتم و منتظر شدم تا شما هم بيدار بشين. بعد سريع خودمو رسوندم اينجا.
– داريوش بايد قدر دوستي مثل شما رو بدونه.
– نظر لطفتونه. ديگه سفارش نمي کنم مواظبش باشين.
– حتماً!
– فعلاً خداحافظ.
– خداحافظ.
آرمين رفت و منم مشغول انجام کاراي روزمره ام شدم. ظهر هر کاري کردم داريوش لب به غذا نزد. عصر بود که شال و کلاه کرده از اتاق زد بيرون. سريع پريدم جلوشو گفتم:
– کجا؟
با خشونت گفت:
– به تو مربوط نمي شه.
– چرا به منم مربوط مي شه. تو شوهر مني و من حق دارم بدونم داري کجا مي ري؟ اونم با اين وضعيت سر و دستت.
داريوش بي طاقت و عصبي داد کشيد:
– من شوهر تو نيستم… اينو بکن تو گوشت! حالا هم برو گمشو اونور مي خوام برم بيرون.
با وجود تندي اون من صلاح نمي دونستم که اجازه بدم تنها بره بيرون.
به خاطر همين با سماجت گفتم:
– خيلي خب منم باهات مي يام.
– غلط مي کني.
با التماس گفتم:
– داريوش خواهش مي کنم بذار منم باهات بيام.
انگار ترسو توي چشمام خوند. حتماً فهميده بود از اين مي ترسم که بلايي سر خودش بياره. براي همين گفت:
– خودت خواستي که بياي … من توي ماشين منتظرم.
سريع پريدم توي اتاقم و لباسامو پوشيدم. از اين مي ترسيدم که داريوش منو به دنبال نخود سياه فرستاده باشه و رفته باشه. براي همين با عجله بيرون پريدم و روسريمو همينطور که از در بيرون مي رفتم، سرم کردم. داريوش همينطور که سرشو روي فرمون گذاشته بود به فکر فرو رفته بود. پليور مشکي رنگي پوشيده بود که
فوق العاده خواستنيش کرده بود. همين که سوار شدم پاشو روي پدال گاز فشار داد. عرق روي پيشوني خوش تراشش سر مي خورد. دستمو جلو بردم و روي دستش که روي دنده بود قرار دادم. داغ داغ بود! داريوش به شدت دستم رو پس زد. گفتم:
– داريوش هوا خيلي سرده! تو هم تب داري عزيز من. حالا کارت اينقدر واجبه که بايد امشب انجامش بدي؟
داريوش هيچي نگفت و سرعتش رو بيشتر کرد. يکي يکي خيابون هاي اصفهان رو طي مي کرد و من
نمي دونستم قصدش از اين کار چيه؟ وقتي خوب چرخيديم حدود ساعت هشت شب، به سمت سي و سه پل رفت. نزديک سي و سه پل که رسيديم ماشينش رو کنار پارک، پارک کرد و زمزمه وار گفت:
– تو نيا پايين.
به حرفش گوش نکردم و از ماشين خارج شدم. اينقدر حالش بد بود که تو راه رفتن تعادل نداشت. با وجود مخالفتاش زير بازوشو گرفتم و کمکش کردم. از پله هاي پل بالا رفتيم و تا وسط پل بردمش. باورت نمي شه رزا که چطور به همه جا نگاه مي کرد و حتي دست مي کشيد! اون شب براي اولين بار باهاش دعوام شد و با قهر ازش فاصله گرفتم، ولي دلم نيومد برم توي ماشين. چون مي ترسيدم خداي نکرده به سرش بزنه و خودش رو پرت کنه پايين. يه گوشه اي مخفي شدم و زير نظرش گرفتم. ديدم خانمي جوون و خوش لباس بهش نزديک شد. يه لحظه ترسيدم و خواستم پيشش برم، ولي با کمي دقت متوجه شدم اون زن تويي! هم تعجب کرده بودم هم گريه ام گرفته بود. فکر مي کردم شما دو نفر باهم قرار داشتين. زندگيم و داريوش رو از دست رفته مي ديدم. بعد از چند لحظه گوش تيز کردم که ببينم شما به هم چي مي گين. از حرفايي که به هم مي زدين خيالم راحت شد که قرار قبلي تو کار نبوده. تو همراه شوهرت براي ماه عسل اومده بودي. همه اش از اين مي ترسيدم که داريوش نتونه جلوي خودشو بگيره و حرفي بزنه که باعث بشه زندگي هر دونفرتون خراب بشه، ولي داريوش خودش رو نگه داشت و چيزي نگفت. وقتي تو رفتي داريوش تقريباً مي شه گفت روي پل ولو شد. توي اون سرما روي زميناي خيس نشسته بود. چند لحظه بعد هم دراز کشيد. دلم براش سوخت. آروم بهش نزديک شدم و گفتم:
– تبريک مي گم داريوش جان.
جوابي نداد و طبق معمول سکوت کرد. کنارش روي زمين نشستم و گفتم:
– داريوش من … تو رو خدا اينقدر خودتو اذيت نکن. تو اگه خودتو زجر بدي و شکنجه کني هيچ چيزي عوض
نمي شه. داريوش …
بازم سکوت کرد.
– امشب چرا اينقدر اصرار داشتي بيرون بياي؟ واسه چي اونقدر تو خيابون دور زدي؟ بعدش هم اومدي اينجا ، نکنه آرمين بهت گفته بود رزا اينا مي يان اينجا؟
بالاخره به حرف اومد و گفت:
– نه.
– پس چرا؟
– امشب سالگرد يکي از بهترين شبهاي من بود.
– چه شبي؟
– برات تعريف کردم … همون روزي که رزا اومد اصفهان و من اصفهان رو بهش نشون دادم. دقيقاً توي چنين شبي آوردمش روي همين پل.
– رزا هم به خاطر همين اومده بود اينجا؟
– فکر نمي کنم رزا يادش مونده باشه.
ديگه چيزي نگفتم. نمي خواستم با حرفام بيشتر اذيتش کنم.
شايد يه ساعتي همونطور اونجا مونديم تا اينکه من خسته شدم و گفتم:
– داريوش جان بهتره برگرديم خونه. هوا داره سردتر مي شه.
– تو برو … با من چي کار داري ؟؟!!
– داريوش خواهش مي کنم لجبازي نکن. تو تب داري. به خدا حالت بدتر ميشه و چند هفته مي افتي توي رخت خواب!
داريوش بر خلاف تصورم از جا بلند شد. کش و قوسي به بدنش داد و گفت:
– تو هم ديديش؟
– آره ديدمش.
– حالا متوجه شدي من عاشق کي شدم؟
– آره حق داري. خيلي نازه!
پوزخندي زد و گفت:
– مي تونم قسم بخورم که رزا اگه خوشگل هم نبود من عاشقش مي شدم. حالا بيشتر از چهره اش درونش واسم قشنگ و دوست داشتنيه. کودک درونش که هميشه زنده اس منو شيفته مي کنه.
– از يه عاشق مثل تو غير از اين نمي شه انتظار داشت.
ايستاد و گفت:
– من امشب و فردا شب نمي يام خونه. مي رم هتل.
باز بهم شوک وارد کرد، با تعجب گفتم:
– هتل؟! براي چي؟ مگه ما خونه نداريم؟
– مريم به من گير نده. مي خوام اين سه شبو همون جايي بخوابم که رزا دو سال پيش اونجا مي خوابيد. تو هم منو دم هتل پياده کن و برو. خواهش مي کنم اين دو روز کاري به کار من نداشته باش. نترس بلايي سر خودم
نمي يارم.
– داريوش حالت خوبه؟!!!
– آره خوبم. همين که ديدمش واسم کافيه. مي دونم که ديگه رزاي من خانم کسي ديگه اس، ولي خب هنوز هم با ديدنش همه وجودم اسمشو فرياد مي کشه.
لجم گرفت! با حرص گفتم:
– ديگه داره حسوديم مي شه.
داريوش ديگه ادامه نداد و به آرومي در حالي که توي راه رفتن کمکش مي کردم به سمت ماشينش رفتيم. نگذاشتم رانندگي کنه و خودم پشت فرمون نشستم. جلوي در هتل ايستادم و تو پياده شدن کمکش کردم. وارد شديم و کليد اتاق رو گرفتيم. اونجا بود که فهميدم داريوش ديروز با پول فراووني که داده از مسئول هتل خواسته تا اتاق تو رو براش خالي و آماده کنن و امشب تحويلش بدن. به تو حسادت مي کردم. به زور همراهش وارد اتاقش شدم و خواستم اجازه بده چند ساعتي پيشش بمونم. به زور اونو به حموم فرستادم تا زير دوش آب گرم سرما رو از وجودش دور کنه. وقتي از حمام بيرون اومد تازه عطسه هاش شروع شد و بعد از اون هم تبش دوباره بالا رفت. اون دو روز که توي هتل بود توي تب سوخت و هذيون گفت و من بالاي سرش بودم. ديگه نتونستم تنهاش بذارم و به خونه برم. خودش هم اونقدر حالش بد بود که نمي تونست مخالفتي بکنه. بعد از اون سه روز با هتل تسويه کرديم و به خونه برگشتيم. آرمين و سپيده هم به خونه اومدن و بهش سر زدن. وقتي حالش خوب شد دوباره زندگي عادي رو از سر گرفت، ولي ديگه هرگز حتي يه لبخند کوچيک هم روي لباش نديدم. توي عروسي آرمين و سپيده تا جايي که تونست خودشو از ديد تو مخفي کرد و نذاشت چشم تو چشم بشيد. به خصوص که باربد لحظه اي از کنار تو تکون نمي خورد و همين بيشتر داريوش رو زجر مي داد. اون که طاقت ديدن تو رو همراه کس ديگه اي نداشت مدام فرار مي کرد و تو جمع نمي موند. منم مدام دنبالش بودم و براي همين تو اون شبم منو نديدي. بعد از ازدواج سپيده و آرمين، همه چيز تقريباً خوب پيش مي رفت و منم عادي زندگي مي کردم و به کسي نمي گفتم که با داريوش چقدر مشکل دارم. دو سال وقت من تموم شده بود، ولي از داريوش خواستم يه کم ديگه هم به من فرصت بده. واقعاً دلم نمي اومد کامل از زندگيش خارج بشم و مي خواستم توي اون مدت خودمو کم کم آماده کنم. داريوش هم مخالفتي نکرد. انگار اونم به زندگي دو نفرمون عادت کرده بود و منو همونطوري به عنوان شريک تنهايي هاش قبول کرده بود. داريوش شبا توي اتاق خوابمون مي خوابيد و ديگه جاشو جدا نمي کرد، ولي با فاصله زياد از من دراز مي کشيد و مراقب بود که هيچ تماسي با من نداشته باشه. واقعاً در تعجب بودم که پسري به سن و سال اون چطور مي تونه جلوي غريزه شو بگيره! ولي داريوش مي تونست و حتي يه بار هم به من نزديک نشد! تا اينکه اون اتفاق افتاد … اتفاقي که من و آرمين و سپيده توي حيرت و تعجب محض فرو رفتيم! اينقدر تعجب کرده بوديم که نمي تونستيم حتي حرف بزنيم. دورادور داريوش توسط سپيده و آرمين از زندگي تو خبر داشت. اينقدر از جزئيات رو مي دونست که شايد باورت نشه! حتي مي دونست که يه بار باربد تولدت رو فراموش کرده و سر اين ماجرا چقدر حرص خورد! داريوش هر شبِ تولد تو که مي رسيد چنان ضيافتي مي داد که من تعجب مي کردم!
به کسي نمي گفت مهموني که گرفته چه مناسبتي داره، ولي من، آرمين و سپيده به خوبي دليلش رو مي دونستيم. داريوش هر سال هديه اي برات گرفته و پنهان کرده تا شايد يه روزي به دست تو برسونه. بگذريم … اون از زندگي تو به خوبي خبر داشت، ولي مي دونست که از زندگيت راضي هستي. براي همين اونم آرامش داشت. وقتي باردار شدي به جرئت مي گم بيشتر از هر کسي روي اين کره خاکي داريوش نگرانت بود. تموم روزاي که نوبت دکتر داشتي رو مي دونست و سپيده رو وادار مي کرد بعدش بهت زنگ بزنه و از وضعيتت سوال کنه! با وجود همه نگراني هاش يه آرامش عجيبي هم داشت … رزا! چيزي که بهت مي گم يه کم قبولش سخته اما واقعيت داره. داريوش کل زندگي تو رو حس مي کرد!!!
با تعجب گفتم:
– يعني چي؟!!!
آهي کشيد و گفت:
– الان برات مي گم … اين قضيه رو ما از شبي فهميديم که تو از باربد سيلي خوردي … حتما خودت يادته! اون شب زودتر از حد معمول خوابيديم. شايد ساعت ده بود که براي خواب رفتيم، چون داريوش خيلي خسته بود و چشماشو به زور باز نگه داشته بود. همون لحظه که سرشو روي بالش گذاشت خوابش برد، ولي درست راس ساعت دوازده از صداي فريادش از خواب پريدم. داريوش نشسته بود و عرق از سر و روش مي ريخت. سر جام نشستم و با نگراني گفتم:
– عزيزم چته؟ خواب ديدي؟
با پريشوني گفت:
– تلفن … تلفن رو بده به من.
– مي خواي به کي زنگ بزني داريوش؟ آخه چي شده؟ خب به من بگو.
– تلفن رو بده فقط همين.
به ناچار از جا بلند شدم و تلفنو دستش دادم. داريوش چنان مي لرزيد که من مي ترسيدم اتفاقي براش بيفته. خوب مي دونستم که هر چي هست به تو مربوط مي شه. چون داريوش فقط براي تو به اين حالت دچار
مي شد. با دستايي لرزون شماره خونه آرمين رو گرفت و چند لحظه بعد که گوشي رو جواب دادند گفت:
– آرمين، سپيده رو بردار بياين اينجا. همين الان!
– …
– هيچي نپرس … فقط هر چه سريع تر خودتو برسون اينجا.
بعد از اون گوشي رو قطع کرد و سرش رو روي زانوهاش گذاشت و هر دو دستش رو توي موهاش فرو کرد. براي دلداري دادن به اون هيچي نمي تونستم بگم. چون اصلا نمي دونستم چرا اينجوري شده؟! نيم ساعت بعد آرمين و سپيده رسيدند. آرمين با ترس گفت:
– چي شده داريوش؟ چته؟
داريوش بي حرف گوشيو به سمت سپيده گرفت و گفت:
– زنگ بزن به رزا!
سپيده که کاملاً گيج شده بود گفت:
– هان؟
– سپيده تورو خدا بگير زنگ بزن به رزا.
– چي شده داريوش؟
– بگير زنگ بزن خودمم نمي دونم.
– خب وقتي خودت هم نمي دوني براي چي اينقدر اصرار داري که زنگ بزنم؟
– سپيده زنگ بزن خودت مي فهمي. تو رو خدا اذيتم نکن!
آرمين دستاي لرزون داريوش رو بين دستاش گرفت و گفت:
– داريوش جان بشين روي اين صندلي و درست بگو چت شده؟ ببينم اتفاقي افتاده که تو اينقدر نگراني؟
– خواب ديدم آرمين.
– چه خوابي؟
دندون قروچه اي کرد و گفت:
– با هم دعواشون شده بود … توي خواب من اون عوضي رز منو زد.
آرمين با کلافگي دست توي موهاش فرو کرد و گفت:
– داريوش اين به خاطر اينه که زياد فکر مي کني. فکرات هم همه آشفته اس. باور کن باربد همچين پسري نيست! اون عاشق رزاست! باور کن …
– خيلي خب اگه اينطوره زنگ بزن به رزا و خيال بي صاحب شده منو راحت کن.
– آخه ساعت داره يک مي شه! الان خوابن. درست نيست اين وقت شب. خب صبح زنگ مي زنيم.
سپيده دخالت کرد و گفت:
– نه … همين الان مي زنم. نمي دونم چرا دل منم به شور افتاد.
– سپيده خوبيت نداره. به خدا باربد شک مي کنه.
– مگه مي خوام چي کار کنم؟ مي خوام حالشو بپرسم. فوقش مي گم خوابتو ديدم.
داريوش با نگاهي پر از قدرداني گوشي تلفنو به سمت سپيده گرفت. سپيده تند تند شماره ها رو پشت سر هم گرفت. بعد از چند بوق، تو گوشيو برداشتي. تلفن روي آيفون بود. از صداي بغض آلود تو بند دل همه مون پاره شد. وقتي با اصرار سپيده تو شروع به تعريف کردن اتفاقي که افتاده بود کردي، من از حيرت روي مبل ولو شدم. خود سپيده هم از خشم و تعجب رنگش سرخ شده بود و با کلافگي دکمه هاي مانتوشو مرتب باز و بسته مي کرد. آرمين هم داريوشو فراموش کرده بود و مرتب زير لب مي گفت:
– واي خدايا!
بعد از چند دقيقه تازه ما متوجه داريوش شديم. به ديوار تکيه داده بود و رنگش چنان کبود شده بود که حس کردم داره خفه مي شه. آرمين کنارش رفت و گفت:
– داريوش … داريوش جان! تو رو خدا يه چيزي بگو. داد بکش تا آروم بشي. داريوش با خودت اينطوري نکن. داريوش خواهش مي کنم!
اينقدر خواهش کرد که يهو داريوش از جا کنده شد و فرياد کشيد:
– مي کشمش!
سپيده تلفنو قطع کرده بود و مات مونده بود به ما. من و آرمين سعي داشتيم داريوشو آروم کنيم، ولي اون
بي توجه به ما لباساشو عوض کرد و سوئيچ ماشينشو برداشت. سپيده تند تند داشت به داريوش مي گفت:
– بابا حالا که چيزي نشده. فقط يه سيلي بهش زده. الان هم رزا از خونه رفت بيرون. فرستادمش بره خونه دوستم. الان به دوستم هم خبر مي دم که رزا رو چند روزي اونجا نگه داره تا باربد آدم بشه.
ولي داريوش گوشش بدهکار نبود و به سرعت به سمت ماشينش مي دويد. وقتي پشت فرمون نشست، آرمين هم در طرف ديگه رو باز کرد و سپيده هم عقب نشست. منم ديدم بهتره همراهشون برم تا خودم مراقب داريوش باشم. براي همين درو باز کردم و کنار سپيده نشستم. داريوش پاشو روي پدال گاز فشار داد و ماشين با صداي مهيبي از جا کنده شد. چنان با سرعت مي رفت که همه به صندلي چسبيده بوديم. آرمين سعي داشت آرامش کنه، ولي گوشش بدهکار نبود. توي اتوبان پيچيد و به سمت تهران راه افتاد. آخر سر آرمين عصباني شد و با فرياد گفت:
– خيلي خب آقاي عاشق غيرتي يه لحظه بزن کنار تا لااقل آروم بشي و بعد دوباره راه بيفت. اين جوري به تهران نرسيده همه مون مي ميريم.
داريوش کمي از سرعتش کم کرد و سپس گفت:
– هر چي زودتر دستم به اون کثافت برسه بهتره.
آرمين کلافه باز داد کشيد:
– داريوش خفه شو و وايسا!
داريوش ماشينو کنار کشيد و بلندتر از آرمين داد زد:
– تو چرا منو درک نمي کني؟ من دارم خفه مي شم! تا وقتي اون کثافت رو نکشم راحت نمي شم. اون روي رزاي من دست بلند کرده! رزايي که از گل لطيف تره رو زده، اون احمق…
آرمين سعي کرد ملايم تر برخورد کنه، دستاشو بالا آورد و گفت:
– خيلي خب باشه. تو الان عصباني هستي. باربد هم کار درستي نکرده، ولي ديگه مستحق مرگ نيست. تو اگه الان بري اونو بکشي چي بهت مي دن؟ فعلاً رزا مهم تره. اونه که روحش آزرده شده. مي ريم اصفهان، ولي نه براي انتقام از باربد، براي دلداري رزا!
داريوش کوبيد روي فرمون و گفت:
– من عقلم کار نمي کنه. وقتي ياد خوابم مي افتم … خداي من وقتي يادم مي ياد اون آشغال …
به اينجا که رسيد ساکت شد و دوباره با مشت روي فرمون کوبيد.
آرمين گفت:
– بس کن داريوش! با اين حالي که تو داري خودت بيشتر نياز به دلداري داري تا رزا! بين زن و شوهر دعوا هميشه پيش مي ياد.
داريوش سرشو روي فرمان گذاشت و گفت:
– به خدا از تصورش هم مو به تنم سيخ مي شه.
آرمين دستشو سر شونه داريوش گذاشت و گفت:
– حالا که چيزي نشده، فقط يه سيلي بوده. از همونا که يه بار هم خودت بهش زدي.
داريوش مثل برق گرفته ها سرشو از روي فرمون برداشت و گفت:
– چي مي گي آرمين؟ من اون لحظه عاشق رزا بودم. اون سيلي رو از زور عشق زيادي که داشتم بهش زدم. بعدش هم هزار بار خودمو سرزنش کردم که چرا همچين غلطي کردم! در ضمن اون روز رزا حامله نبود، بود؟ ولي حالا چي؟ زن من نبود، بود؟ به خدا يه مرد بايد خيلي حيوون باشه که دست روي زنش، اونم زن حامله اش بلند کنه.
– من الان فقط مي تونم بگم حق با توئه. حالا هم بسه ديگه. شما پاشو برو بشين عقب خودم مي شينم پشت فرمون. حداقل خيالمون راحت باشه که سالم مي رسيم تهران.
داريوش که همه انرژيش رو از دست داده بود، بي حرف پياده شد و به سمت در عقب اومد. سپيده پياده شد و جلو سر جاي آرمين نشست. داريوش هم روي صندلي عقب ولو شد. همه سکوت کرده بوديم و ماشين پيش مي رفت. فقط هر از گاهي صداي آهسته داريوش بلند مي شد که با خودش چيزي رو زمزمه مي کرد و بعد دوباره ماشين توي سکوت به پيش مي رفت. حدود ساعت هفت صبح بود که به تهران رسيديم. از روي آدرسي که سپيده داد، جلوي در خونه اي ايستاديم. داريوش صاف نشست و پرسيد:
– اينجا کجاست؟
– اينجا خونه دوست منه. به رزا گفتم بيادش اينجا.
سپس در ماشين رو باز کرد و پياده شد. آرمين سرشو از شيشه بيرون برد و گفت:
– سپيد.
– بله؟
– مي خواي چي کار کني؟
– خب معلومه! مي خوام برم پيشش.
– ساعت هفته صبحه سپيده زشت نيست؟
– نه بابا زشت چيه؟ من با بيتا اين حرفا رو نداريم.
داريوش با اخمايي در هم گفت:
– سپيده … ببرش دکتر، خوب؟
– واسه چي دکتر؟
– اول واسه خودش، بعد هم واسه بچه اش.
– هان باشه. مي برمش.
چشماي داريوش اينقدر بي قرار بود که سپيده دو دل شده بود بره يا بمونه. با صداي آرمين به خودش اومد و به سمت در رفت:
– سپيده برو ديگه. چرا وايسادي؟
سپيده زنگو زد و چند لحظه بعد در باز شد. به سمت ما دستي تکون داد و وارد شد. آرمين نفس عميقي کشيد و گفت:
– خب … فکر کنم بهتره بريم يه هتلي چيزي.
داريوش با صدايي گرفته گفت:
– تو برو مريمو هم ببر من همين جا مي مونم.
آرمين نچي کرد و بعدش گفت:
– آخه پسر خوب معني نداره که تو اينجا بموني! اگه رزا بياد بيرون و ببينتت چي؟
– همين که گفتم! من نمي يام. ولي نيازي نيست شما بمونين.
– يعني تو مي خواي اين چند روز که سپيده پيش رزاس همينجور توي ماشين بشيني؟
– آره.
– زده به سرت؟
– آره.
آرمين با کلافگي نفسشو با صدا از دهن خارج کرد و گفت:
– خيلي خب باشه، قبول. فقط يه دقيقه بيا بريم يه هتل نزديک پيدا کنيم و براي مريم خانوم اتاق بگيريم چون منم پيش تو مي مونم.
مداخله کردم و گفتم:
– نه آقا آرمين اگه قرار باشه شما و داريوش اينجا بمونين منم مي مونم.
– ولي اينجوري خسته مي شين.
– مهم نيست.
– خيلي خب باشه مثل اينکه چاره اي نيست. پس همه اينجا مي مونيم.
در همون حال گوشي آرمين زنگ خورد. آرمين گوشي رو برداشت و گفت:
– جانم بگو …
– …
– خب چي شده؟ حالش چطوره؟
– …
– سپيده عزيزم گريه نکن. حرف بزن بگو ببينم چي شده؟
– …
لحظاتي طولاني آرمين توي سکوت فقط گوش مي کرد. داريوش با چشمايي خشمگين و پر از نگراني به اون خيره شده بود و منتظر بود تا هر آن تماسو قطع کنه و بگه چي شده. وقتي مکالمه اش تموم شد گوشي رو پرت کرد روي صندلي خالي کنار دستش و سرشو روي فرمون گذاشت. داريوش بي طاقت پرسيد:
– آرمين چي شده؟
آرمين که تازه متوجه حضور ما شده بود سرشو بالا آورد و گفت:
– چيزي نشده.
– به من دروغ نگو.
– داريوش باور کن چيزي نشده سپيده خيلي بزرگش مي کنه.
با صدايي که از خشم و ترس دورگه شده بود، گفت:
– بگو سپيده چي گفت.
– فقط گفت رزا خوابه و صورتش هم ورم کرده … مثل اينکه ديشب آرامبخش خورده. همين.
داريوش ديگه چيزي نپرسيد و سرشو محکم بين دستاش گرفت. حدود ساعت دوازده بود که سپيده زنگ زد و گفت مي خواد تو رو به دکتر ببره و از ما خواست ماشينو جايي پارک کنيم که تو متوجه نشي.
آرمين سريع ماشينو طرف ديگه کوچه و با فاصله پارک کرد. چند لحظه اي همون جا پشت فرمون نشست، ولي يهو پياده شد و در عقب رو باز کرد و کنار داريوش نشست. داريوش لبخند تلخي زد و گفت:
– حدست درسته!
وقتي نگاه متعجب منو ديدن آرمين گفت:
– داريوش با ديدن رزا ممکنه نتونه جلوي خودش رو بگيره و بخواد بپره پايين، واسه همين اومدم عقب که جلوشو بگيرم.
حق با اون بود و داريوش توي عشق به جايي رسيده بود که ديگه کاراش از روي اراده نبود. چند لحظه بعد در باز شد و سپيده خارج شد. به دنبال اون تو بيرون اومدي. فاصله اونقدر زياد نبود که نشه ورم و کبودي صورتتو تشخيص داد. با ديدن تو توي اون وضعيت آه از نهادم بر اومد. آرمين هم سري به نشانه تاسف تکون داد و سرشو به صندلي جلويي تکيه داد. اينقدر شوکه شده بوديم که ديگه حواسمون به داريوش نبود. ناگهان با صداي دو رگه شده او به خودمون اومديم:
– نه … نه!
داريوش دستاش رو تا آرنج روي صورتش قرار داده بود و رنگش از زور خشم کبود شده بود. آرمين ناراحتي خودش رو فراموش کرد.
دستاي داريوش رو محکم توي دستاش گرفت و گفت:
– داريوش … آروم باش … رزا که چيزيش نبود. فقط صورتش کبود شده بود، همين. تو مثلاً مردي، بايد محکم تر از اين باشي. بهت که گفتم بين همه زن و شوهرها …
داريوش دستاش رو از دستاي آرمين خارج کرد و با صدايي که از زور خشم به شدت لرزش داشت گفت:
– بين همه زن و شوهرا؟ تو رزاي منو با بقيه مقايسه مي کني؟ رزاي من مثل بقيه اس؟ لياقت اون اين بود؟ دِ لعنتي حرف بزن بگو ببينم به نظر تو لياقت فرشته من اين بود؟ لياقتش اين بود که بره زير دست يه نفهم بيشعور عوضي تا کتکش بزنه؟ رزاي من که آزارش به مورچه هم نمي رسيد، بايد کتک بخوره؟
رگ گردن داريوش برجسته شده بود و من حس مي کردم هر آن منفجر مي شه. آرمين ديگه نتونست حرفي بزنه و بدون حرف از ماشين پياده شد. منم سرمو به پشتي صندلي تکيه دادم و چشمامو بستم. صداي نفساي ملتهب داريوش رو مي شنيدم. داريوش از زور خشم حتي نمي تونست درست نفس بکشه. بعد از دقايقي آرمين برگشت و دوباره کنار داريوش نشست. چند لحظه اي تو سکوت سپري شد تا اينکه آرمين سکوت رو شکست و گفت:
– ببين داريوش جان با غصه خوردن و عصباني شدن ما که کاري درست نمي شه.
داريوش که هنوز خشمش فروکش نکرده بود مثل ديناميت منفجر شد و گفت:
– تو بگو بايد چه غلطي بکنم؟ بگو چي کار کنم تا همه زندگيم از زير دست اون جاني بياد بيرون؟
– داريوش داريوش … چته اينقدر تند مي ري؟ بابا باربد اينقدر ها هم بد نيست. من ديدمش باهاش حرف زدم. يه خورده عصبي هست، ولي ديگه اينجوري هم نيست که تو فکر مي کني.
داريوش پوزخندي زد و گفت:
– يه بار ديگه هم گفتم بازم مي گم. اون آشغال حتي لياقت نداره کفشاي رزاي منو واکس بزنه! چه برسه به اينکه … لا اله الا الله.
– خيلي خب حق با توئه. ما همه مي گفتيم رزا لياقتش بيشتر از باربده، ولي اين چيزي بود که خودش خواست. حالا هم که نمي شه زرتي بهش بگيم طلاق بگير. تو انگار زن ايراني رو نمي شناسي؟ تو که خوب مي دوني زن ايراني تا جايي که بتونه با بدترين اخلاقا سر مي کنه و جيکش در نمي ياد. اون بيدي نيست که با اين بادا بلرزه.
– رزا رو با ديگران مقايسه نکن.
– مي شه بپرسم چه فرقي داره؟
– اون لطيفه، حساسه، از فرشته ها مهربون تر و فرشته تره. اون… اون…
– خيلي خب اينايي که مي گي درست، ولي آيا بقيه زنا اينجوري نيستن؟ داريوش، تنها فرقي که رزا با بقيه داره اينه که يه عاشق مجنون مثل تو داره. رزا واسه تو تکه، واسه تو منحصر به فرده، ولي براي کسايي که به اون هم به چشم بقيه زن ها نگاه مي کنن هيچ فرقي با ديگران نداره.
داريوش سرشو تکون داد و ديگه چيزي نگفت. تا وقتي که تو به همراه سپيده برگشتي، همه سکوت کرده بوديم و حتي کلمه اي حرف نمي زديم. تاکسي زرد رنگي جلوي در خونه آجري ايستاد و شما دونفر پياده شدين. رزا زودتر وارد خونه شد و سپيده به طرف ما نگاه کرد و سرش رو به نشونه اينکه همه چيز مرتبه تکون داد. آرمين سريع با گوشي او تماس گرفت و گفت:
– سلام سپيد جان چي شد؟
-…
بعد از چند لحظه سکوت، صورت آرمين به خنده باز شد و گفت:
– خوب خدا رو شکر. خيلي هواشو داشته باش.
-…
– قربونت برم. خداحافظ.
بعد از قطع ارتباط با نگاهي به چشماي مشتاق داريوش گفت:
– حالش خوب خوبه. نه سرش چيزي شده و نه اتفاقي براي بچه اش افتاده. فقط صورتش حدود يک هفته طول
مي کشه تا خوب بشه.
داريوش لبخند تلخي زد و گفت:
– کاش من جاي اون بودم.
آرمين به شوخي گفت:
– يعني تو هم دوست داري حامله بشي بعد شوهرت بزنه توي گوشت؟
من خنده ام گرفت، ولي داريوش فقط پوزخند زد. ظهر ناهارو همون جا توي ماشين خورديم، ولي براي شام به اصرار آرمين به رستوراني که در همون حوالي قرار داشت رفتيم. داريوش چند قاشق به زور فرو داد و ساز برگشتن زد. آرمين خنديد و گفت:
– بابا چه خبرته بذار غذا از گلومون بره پايين بعد.
– خب زود باش ديگه. چقدر آروم مي خوري؟
– حالا مگه قراره اتفاقي بيفته که تو اينقدر عجله داري؟
داريوش دوباره روي صندلي نشست و گفت:
– نه قرار نيست اتفاقي بيفته، ولي من دوست دارم همونجايي باشم که رزام داره نفس مي کشه.
– خب هوا هوائه ديگه.
– بس کن آرمين! تو اصلاً منو درک نمي کني.
آرمين خنديد و رو به من گفت:
– مريم خانم شما غذاتون رو خوردين؟
با اينکه چيز زيادي نخورده بودم، ولي به خاطر داريوش گفتم:
– بله خوردم مي تونيم بريم.
داريوش سريع از جا برخاست و بعد از حساب کردن پول ميز از رستوران خارج شديم و دوباره به محل قبلي برگشتيم. سپيده هر چند ساعت يه بار زنگ مي زد و ما رو از اوضاع تو آگاه مي کرد و احوالي هم از داريوش
مي پرسيد. ساعت حدود يک بود که خوابيدين. آرمين هم صندلي جلو رو خوابوند و خودش خوابيد. با صداي
آهسته اي گفتم:
– داريوش.
داريوش بي حرف به سمتم چرخيد و نگام کرد. گفتم:
– تو هم برو جلو، اون يکي صندلي رو بخوابون و بخواب.
سري تکون داد و گفت:
– من خوابم نمي ياد.
– آخه اينطور که نمي شه… ديشب هم نخوابيدي.
– مريم خانوم من بچه نيستم هي بهم بگي اينکارو بکن اون کارو نکن.
ترسيدم دوباره عصباني بشه. براي همين گفتم:
– باشه هر طور راحتي.
خودمم همون جا سرمو به پشتي صندلي تکيه دادم و چشمامو بستم، ولي خوابم نمي برد. چون همه حواسم پي داريوش بود که ديوونه وار سيگار مي کشيد. با ته مونده هر سيگار، سيگار بعدي رو روشن مي کرد و من
نمي دونستم اين همه سيگار رو از کجا مياره! چند باري هم از ماشين پياده شد و کمي تو کوچه ها قدم زد. خيلي نگرانش بودم. کلافگي از سر تا پاش مي باريد و راه به حال خودش نمي برد. حتي ديدم چند باري به سمت زنگ خونه هم اومد و دستشو پيش برد که زنگو بزنه. اما هر بار پشيمون شد و برگشت. دلش پيش تو بود و اگه کمي اونو آزاد مي گذاشتن به طرفت پر مي کشيد. تا صبح اوضاع همين بود. صبح با صداي زنگ گوشي، آرمين از خواب بيدار شد و خواب آلود جواب داد. سپيده بود که خبر داد قراره تو با باربد تماس بگيري. داريوش گفت:
– اين چه معني مي ده؟ يعني رزا مي خواد منت کشي کنه؟
– منت کشي چيه؟ به هر حال اون شوهرشه. درست نيست اين همه مدت از رزا بي خبر باشه. اون فقط
مي خواد بهش بگه که خونه دوستشه که باربد نخواد همه جا رو خبر کنه که رزا گم شده. اين واسه خودش بهتره.
– خب بذار همه جا رو پر کنه که رزا از خونه اش رفته. بذار همه بفهمن چه آدم رذليه.
– بله حق با شماست، ولي رزا هم ديگه بچه نيست. صلاح کار خودشو خوب مي دونه.
به دنبال اين حرف ماشين تو سکوت فرو رفت و آرمين از ماشين پياده شد. حدس زدم براي گرفتن صبحونه رفته. چند لحظه بعد که با پاکت کيک و آبميوه برگشت حدسم به يقين مبدل شد. هر کاري کرديم داريوش لب به چيزي نزد. درست يادم نيست چه ساعتي بود که سپيده در خونه رو باز کرد و با چهره اي از خشم برافروخته به سمت ما اومد. آرمين زير لب گفت:
– يا باب الحوائج! نکنه رزا مارو ديده باشه؟
سپيده در جلو رو باز کرد و خودش رو روي صندلي انداخت و گفت:
– راه بيفت آرمين.
آرمين از حالت بهت خارج شد و گفت:
– چي شده سپيد؟
سپيده با خشم فرياد کشيد:
– هيچي نشده. فقط زودتر منو از اينجا ببر وگرنه يا خودمو مي کشم يا اون رزاي احمق رو.
حالا ديگه همه فهميديم موضوع به رزا مربوط مي شه. داريوش پرسيد:
– سپيده مگه چي شده؟ رزا چي کار کرده؟
– هيچ اتفاقي نيفتاده …
– پس مي شه بگي دليل اين همه عصبانيتت چيه؟
سپيده ديگه طاقت نياورد و با فرياد گفت:
– به اين رزاي ديوونه مي گم فقط زنگ بزن به اين مرتيکه و بگو من خونه دوستم هستم، به اين زودي ها هم برنمي گردم تا يه کم بترسه و به غلط کردن بيفته، ولي زنگ زده به باربد مي گه من فردا مي يام خونه.
داريوش لب پايينش رو مکيد و سرش رو بالا برد. سپيده ادامه داد:
– با دوتا دوستت دارم و دلم برات تنگ شده خر شد. اصلاً هم به علامت هايي که من بهش مي دادم توجه
نمي کرد. بعد هم که بهش مي گم چرا اينجوري کردي، مي گه بالاخره اون شوهرمه و من بايد يه روز بر مي گشتم خونه. مي گه باربد تقصيري نداشته، اون لحظه توي شرايط خوبي نبوده!
داريوش محکم دستي به سر و صورتش کشيد و گفت:
– حالا تو چرا اومدي پايين؟
– من چرا اومدم؟ داشتم ديوونه مي شدم! اگه نمي اومدم ممکن بود يه چيزي بهش بگم و لو بدم که شما اينجاييد.
داريوش با لحني پر از تمنا گفت:
– سپيده، رزا به تو احتياج داره!
سپيده دوباره گلوله ي آتيش شد و گفت:
– غلط کرده … اون به هيچ کس احتياج نداره. حتي به خودش زحمت نداد يه مشورت کوچولو با من بکنه!
– به قول آرمين رزا دختر عاقليه. حتماً صلاح رو توي اين ديده که برگرده خونه.
– بس کن داريوش! اون اصلاً هم عاقل نيست. اگه آرمين يه روزي دست روي من بلند کنه، ديگه نگاش هم
نمي کنم.
قبل از اينکه آرمين فرصت کنه حرفي بزنه، داريوش گفت:
– غم هاي زندگي باعث شده رزاي من صبور بشه. صبور و خانوم!
– در هر صورت من پيش اون برنمي گردم.
بغض صداي داريوشو لرزون کرد و گفت:
– تو که رزا رو خيلي دوست داشتي … اون که مثل خواهر تو بود، حالا چي شده؟
– هنوز هم دوسش دارم، ولي برنمي گردم. بايد تنبيه بشه.
يهو داريوش از ماشين پياده شد و در جلو رو باز کرد. روبروي پاي سپيده زانو زد و در حالي که دستاشو توي دستاش مي گرفت، با بغض محسوسش گفت:
– سپيده التماست مي کنم رزاي منو تنها نذاري! … سپيده رزا الان فقط تو رو داره. کسي که از دل اون خبر نداره. فقط تويي که مي دوني چه اتفاقي افتاده. اگه تو اينجوري ترکش کني، رزاي من دق مي کنه.
بغض مجال ادامه حرفو از او گرفتو صورتش رو برگدوند. با ديدن وضعيت داريوش، سپيده و من و آرمين هر سه بغض کرديم و سپيده به گريه افتاد. آرمين گفت:
– عزيزم حرف داريوش رو زمين ننداز.
سپيده دوباره به داريوش و چشماي سرخش نگاه کرد. داريوش آب دهنشو قورت داد و گفت:
– سپيده تو مثل خواهر من مي موني. من فقط مي تونم از تو خواهش کنم … سپيده التماست …
سپيده حرف داريوشو قطع کرد و با گريه گفت:
– بس کن … لازم نيست بيشتر از اين به خاطر اون زبون نفهم غرورت رو له کني. باشه قبوله. من مي رم پيشش.
داريوش با خوشحالي کودکانه مخصوص خودش گفت:
– آه سپيده ازت ممنونم. تو بهترين خواهر دنيايي! من اين لطف تو رو هيچ وقت فراموش نمي کنم. به خدا جبران مي کنم.
سپيده دستشو روي موهاي طلايي داريوش کشيد و گفت:
– به خدا قسم که هيچ کس نمي تونه به اندازه تو اون موجود سرکش رو دوست داشته باشه.
داريوش لبخندي به روي سپيده پاشيد و گفت:
– اون موجود سرکش شيشه عمر منه سپيده، مگه کسي مي تونه شيشه عمرشو دوست نداشته باشه؟
سپيده داريوشو از روي پاهاش بلند کرد و گفت:
– تو ديوونه اي … حالا جسم گنده اتو از روي پاهام بکش اونطرف تا برگردم کنار شيشه عمر جنابعالي.
داريوش خنديد و از جا بلند شد و گفت:
– حالا نرو. صبر کن يه خورده چيز بخرم براش ببري.
– چي مي خواي بخري؟
– يه سري مواد غذايي که براش لازمه.
سپيده خنده اش گرفت و گفت:
– چشم آقاي دکتر!
واقعاً داشتم حسادت مي کردم. داريوش طوري به تو مي رسيد که انگار بچه خودشو تو شکم داشتي. اين بار خودش پشت فرمون نشست و بعد از چند دور توي خيابون ها گشتن، مقدار زيادي مرغ و گوشت و ميوه و لبنيات و تنقلات خريد. اينقدر زياد بود که صداي سپيده در اومد:
– اي بابا حالا کي قراره اينارو بکشه تا توي خونه؟ حالا که خريدي خودت هم زحمتشو بکش و بيارشون تو.
داريوش لبخند تلخي زد و گفت:
– اگه بگم حاضرم همه چيزم رو بدم، ولي بتونم يه لحظه بيام توي اون خونه و رزا رو ببينم غلو نکردم. اما حيف
که …
سپيده وسط حرفش پريد و در حالي که وسايلو از ماشين بيرون مي برد، گفت:
– خيلي خب آقاي عاشق! مي دونم داري پرپر مي زني که ببينيش، ولي اينو بدون که همچين تحفه اي هم نيست.
– هي هي سپيده حواست باشه ها! درمورد رزاي من اين طور حرف نزن.
سپيده صاف ايستاد و بدون توجه به اصل حرف داريوش گفت:
– تو هنوز هم مي گي رزاي من؟ بابا قبول کن که اون شوهر داره.
داريوش سرشو زير انداخت و گفت:
– مي دونم، ولي دست خودم نيست. من رزا رو هميشه واسه خودم مي دونستم. بعضي وقتها از اينکه هنوز هم بهش فکر مي کنم … از اينکه هنوز هم با خاطراتم زندگي مي کنم، احساس عذاب وجدان مي کنم. به خودم روزي هزار بار مي گم که اون شوهر داره. ديگه به کسي ديگه تعلق داره، ولي دست خودم که نيست .. از نظر من رزا تا ابد مال منه!
سپيده که دوباره بغض کرده بود بي حرف پلاستيکا رو برداشت و وارد خونه شد.
شب آخر آرمين که خيلي خسته بود به هتل رفت تا يه کم استراحت کنه. داريوش تا صبح پلک نزد، ولي من که خيلي خسته بودم، خوابم برد. صبح که بيدار شدم متوجه شدم که هنوز بيداره. پرسيدم:
– هنوز نيومده بيرون؟
– نه.
ديگه چيزي نگفتم و سرجام صاف نشستم. آه هايي که داريوش از ته دل مي کشيد دلمو ريش مي کرد. ساعت نه و نيم بود که ماشيني جلوي در خونه ايستاد و بوق زد. زمزمه وار گفتم:
– فکر کنم زنگ زدن به آژانس.
داريوش بدون اينکه حرفي بزنه سيخ نشست و همه وجودش چشم شد. چند دقيقه اي طول کشيد تا در خونه باز شد و تو خارج شدي. دستاي داريوشو ديدم که چطور دور فرمون محکم شد. تو به درو ديوار خونه نگاه
مي کردي و سپيده سر به سرت مي گذاشت. وقتي با اونا خداحافظي کردي و خواستي سوار آژانس بشي نگام به داريوش افتاد.
چنان فرمون رو توي مشت هاش فشار مي داد که بندهاي انگشتاش سفيد شده بود. آروم صداش زدم، ولي اون نفهميد و هيچ عکس العملي نشون نداد. همين که سوار آژانس شدي و در رو بستي ناگهان دست داريوش به سمت دستگيره در رفت. فهميدم که ديگه نمي تونه جلوي خودشو بگيره. براي همين هم سريع دستگيره رو گرفتم و گفتم:
– ديوونه شدي! کجا مي خواي بري؟
داريوش محکم هلم داد و در رو باز کرد، و پياده شد. ولي خدا رو شکر که تو رفته بودي. سپيده و دوستش با چشمايي متعجب به داريوش نگاه مي کردند. داريوش با پاش محکم سنگريزه هاي کف کوچه رو شوت کرد. سريع کنارش رفتم و گفتم:
– داريوش … اون رفت سر خونه زندگيش، تو بايد از اين قضيه خوشحال باشي… اگه تو رو ديده بود همه چيز خراب مي شد.
داريوش بي توجه به حرفاي من برگشت سمت ماشين، کف دستاشو روي صندوق عقب قرار داد و سرشو زير انداخت، نفس هاش عميق و تند بود. دوست سپيده که بعداً فهميدم اسمش بيتاست سريع وارد خونه شد و لحظه اي بعد با ليواني آب قند برگشت و زمزمه وار گفت:
– صبح که سپيده برام ماجرا رو تعريف کرد باورم نشد، ولي حالا …
ليوان آب قند رو به سمت من گرفت که به داريوش بدم و خودش در حالي که بغض کرده بود به خونه رفت. سپيده هم لب پله ها نشسته بود و گريه مي کرد. در همون موقع آرمين رسيد و با ديدن وضعيت ما هول شد و مرتب مي پرسيد:
– چي شده؟ داريوش چته؟ سپيده جان چرا گريه مي کني؟ رزا چيزي شده؟
سپيده ميون هق هق گريه قضيه رو براش تعريف کرد. آرمين در حالي که صورتش از غم تيره شده بود، زير بازوي داريوش رو گرفت و اونو به زور سوار ماشين کرد. سپيده هم بالا رفت و لحظه اي بعد با کيف و وسايلش برگشت. بيتا هم براي خداحافظي اومده بود. همه مون از زير قرآني که آورده بود رد شديم و سوار ماشين شديم. بيتا رو به سپيده گفت:
– فقط اميدوارم صبح رزا حرفاي مارو نشنيده باشه.
– نه نشنيده. ديدي که من چطوري ماست مالي اش کردم.
بيتا با چهره اي گرفته گفت:
– اميدوارم هر دو خوشبخت بشن.
– واسه اين دو نفر جداي از هم خوشبختي وجود نداره.
ديگه کسي چيزي نگفت. بيتا سپيده رو بغل کرد و با هم خداحافظي کردند. وقتي ماشين به راه افتاد، بيتا پشت سرمون ظرفي پر از آب خالي کرد و دستشو به نشونه خداحافظي تکون داد. داريوش هنوزم آشفته بود. پس از چند دقيقه گفت:
– نمي دونم چرا يه حسي به من مي گه رزا الان ناراحته.
حالا همه مي دونستيم که حس داريوش بهش دروغ نمي گه، ولي دليل ناراحتي تو رو نمي فهميديم! سپيده با نگراني گفت:
– نکنه باربد باز دوباره چيزي بهش گفته؟
خواست باهات تماس بگيره که آرمين مانعش شد و گفت:
– سپيده اگه اتفاقي بيفته مطمئن باش رزا به اولين کسي که خبر مي ده خود تويي.
سپيده با اين حرف آروم گرفت و گوشيشو سرجاش گذاشت. به اصفهان که رسيديم اينقدر خسته بودم که چشمام ديگه جايي رو نمي ديد. جلوي در خونه پياده شديم و با خداحافظي کوتاهي داخل خونه رفتيم. بي حرف لباس هامو عوض کردم و خوابيدم.
به اينجاي حرفاش که رسيد صداي کسي هر دونفرمان رو متوجه خودش کرد. سپيده بود که هن هن کنون به طرفمون مي يومد. بلند شدم و در حالي که صورتم از اشک خيس بود، گفتم:
– سپيده، مريم راست مي گه؟
سپيده در حالي که نفس نفس مي زد و با تعجب و حيرت در و ديوار و تابلو ها رو نگاه مي کرد، گفت:
– چيو؟
مريم پيش دستي کرد و گفت:
– قضيه رفتن به تهرانو!
– آهان آره راست مي گه. نمي توني حتي فکرش رو بکني که اون چند روز داريوش چي کشيد!
بعد سوتي زد و گفت:
– دمش گرم! چه نقاشي هاي قشنگي کشيده … باورم نمي شه که اينقدر نقاشيش خوب باشه.
روي مبل نشستم و گريه رو از سر گرفتم. خداي من داريوش مهربون من چي کشيده بود؟ داريوش عزيزم چهار سال تموم وقتي من غرق خوشبختي بودم، زجر کشيده بود و من چقدر احمق بودم که تموم تهمت هاي عالم رو بهش نسبت مي دادم! چطور تونستم يه روز ازش متنفر بشم؟ چرا عشق رو تو نگاهش با ديده ترديد نگاه مي کردم؟ مريم ادامه داد:
– داريوش از اون ماجرا به بعد از قبلش هم بدتر شده بود. بدخلق تر و منزوي تر شده بود و حتي سپيده و آرمين هم نمي تونستند اونو از اون حال و هوا خارج کنند. يکي دوبار در لفافه حرف طلاق رو پيش کشيده بود، ولي هر بار من طفره مي رفتم. جدايي ازش واقعاً برام سخت بود. هر چند که خوشبختيش رو مي خواستم، ولي حالا که تو نبودي دلم نمي خواست به اين راحتي ها از زندگيش بيرون برم. باز داشتم به زندگي عاديمون خو مي گرفتم که يه روز دوباره داريوش ديوونه شد. از شانس خوبم همون روز عصر آرمين و سپيده هم اونجا بودن. جلوي تلويزيون نشسته بوديم و در حالي که قهوه مي خورديم از هر دري حرف مي زديم. اين طور که سپيده تعريف مي کرد تو ديگه مشکلي با شوهرت نداشتي و همين داريوش رو راضي مي کرد. اون شب آرمين جوکي تعريف کرد و همه به خنده افتاديم، وسط خنده هامون و قهقهه هاي بامزه خود آرمين يهو داريوش سرشو چسبيد و چشماشو بست، من با نگراني صداش کردم:
– داريوش جان … خوبي عزيزم؟!
هنوز حرفم تموم نشده بود که يهويي از جا بلند شد و شروع کرد به داد کشيدن. چنان اسم تو رو صدا مي زد که ما سه نفر سر جا خشک شده بوديم. دستاشو روي گوشاش گذاشته بود و نعره مي زد. آرمين زودتر از ما به خودش اومد و سريع به طرفش رفت و سعي کرد آرومش کنه، ولي داريوش فقط تو رو صدا مي زد. با هزار مصيبت روي صندلي نشونديمش و دستاشو هم محکم گرفتيم. داريوش مي لرزيد و بازم داد مي کشيد. من که به گريه افتاده بودم سرش داد کشيدم:
– باز دوباره چي شده؟ حالا هم که اون خوشبخت داره زندگيش رو مي کنه و پا به ماهه تو نمي توني ببيني؟ حسوديت مي شه؟ چت شده باز؟
داريوش بي توجه به حرفاي من فقط داد مي کشيد و تو رو صدا مي زد. اينقدر داد کشيد که صداش گرفت. سپيده که خيلي ترسيده بود، پايين پاي داريوش روي زمين نشست و گفت:
– داريوش بگو چي شده؟ چرا يه دفعه ياد رزا افتادي؟ مرگ رزا بگو چي شده!!!
داريوش که نيم ساعتي فقط فرياد کشيده بود، حالا به گريه افتاد و با هق هق گفت:
– رزا داره مي ميره!
سپيده تقريبا روي زمين ولو شد و با صدايي که از زور نگراني گرفته بود، گفت:
– چي داري مي گي؟ حالت خوبه؟
داريوش سرشو محکم ميون دستاي لرزونش گرفت و گفت:
– به خدا دارم صداي ناله هاشو مي شنوم … اي خدا! … رزا داره …
ديگه نتونست ادامه بده و هق هق زد. سپيده که کمي از اون حالت بهت خارج شده بود، سريع از جا بلند شد و به طرف تلفن يورش برد. همه مي دونستيم احساس داريوش هرگز به اون دروغ نمي گه. سپيده تند تند شماره مي گرفت، ولي بعد از چند لحظه با خشم گوشي رو قطع کرد و گفت:
– لعنتي کسي برنمي داره!
آرمين گفت:
– باز هم بگير.
سپيده دوباره مشغول شماره گيري شد. ولي کسي جواب نداد. داريوش گوشي رو گرفت و خودش شماره رو گرفت، ولي بازم بي فايده بود. با اين حال نااميد نمي شدن و پشت سر هم شماره مي گرفتن. شايد سه ربع تموم زنگ زدن، ولي کسي گوشي رو برنداشت. صداي گرفته داريوش هر لحظه اوج مي گرفت:
– رزاي من داره درد مي کشه. به خدا داره درد مي کشه!
فکري مثل جرقه به ذهنم اومد. از سپيده شنيده بودم که اين روزاي آخر بارداري، مهستي تقريباً هر روز پيش توئه. براي همين گفتم:
– به گوشي مهستي زنگ بزن. اون هر جا که باشه از رزا خبر داره.
چشماي سپيده برقي زد و سريع شماره مهستي رو گرفت. آرمين گوشي رو روي آيفون زد و هر سه با تموم وجود گوش شديم. بعد از چند بوق آزاد صداي مهستي تو گوشي پيچيد:
– الو…
– سلام مهستي جان من سپيده ام.
– به به سلام سپيده جون خوبي؟ آرمين خان خوب هستن؟
– ممنونم اونم خوبه. خودت خوبي؟
– خيلي ممنون. چه عجب يادي از ما کردي؟
– راستش مهستي مي خواستم ببينم تو پيش رزا هستي؟
– رزا؟ نه من تا ساعت پنج عصر پيشش بودم، ولي بعد کاري برام پيش اومدم نتونستم پيشش بمونم.
دوباره تب نگراني به جونمون افتاد. سپيده گفت:
– نمي دوني رزا کجاس؟
– چرا توي خونه اس.
سپيده بي حال شد و روي مبل افتاد:
– نه مهستي جان خونه نيست. هر چي زنگ مي زنم کسي گوشي رو برنمي داره.
مهستي هم تعجب کرد و گفت:
– مگه ممکنه؟
– باور کن! راستش خيلي دلم شور مي زنه.
– شايد با باربد رفتن بيرون به گوشي اون زنگ زدي؟
– نه نزدم، شمارشو نداشتم. ولي به گوشي خود رزا زنگ زدم کسي جواب نداد.
– خيلي خب من الان زنگ مي زنم به باربد. اگه اون هم جواب نداد مي رم خونشون. دل منم شور افتاد. انشالله که با هم رفتن واسه خريدي چيزي …
– ممنونت مي شم مهستي جون. فقط هر طور که شده بود سريع به من خبر بده.
– باشه عزيزم همين الان پي گير مي شم.
بعد از قطع گوشي آرمين زمزمه وار گفت:
– خدايا خودت به خير بگذرون.
سپيده در حالي که رنگش از زور نگراني پريده بود گفت:
– خدا کنه اين بار حدس داريوش غلط باشه.
داريوش در حالي که با عصبانيت قدم مي زد گفت:
– اميدوارم اشتباه کرده باشم، ولي من صداي رزا رو مي شنيدم که کمک مي خواست.
ناگهان ايستاد و گفت:
– چرا اينجوري داريم بال بال مي زنيم؟ من خودم الان راه مي افتم مي رم تهران … نمي خوام دير بشه، نمي خوام بلايي سر رزام بياد. من رفتم آرمين.
به دنبال اين حرف خواست از خونه خارج بشه که آرمين سريع بازوشو گرفت و گفت:
– وايسا ببينم … کجا شال و کلاه کردي؟ تو رو خدا يه کم ديگه صبر کن تا ببينيم چه خبري از مهستي مي رسه؟ بعدش مي ريم. تا ما برسيم کلي طول مي کشه، مهستي زودتر از ما به رزا مي رسه.
داريوش با صدايي که کمي بلند شده بود گفت:
– آرمين من مي ترسم. به خدا مي ترسم! نمي خوام طوريش بشه. نمي خوام يه ثانيه بدون رزا رو حس کنم.
– خيلي خب بابا يه کم ديگه صبر کن اگه تا يه ساعت ديگه خبري نشد خودم راه مي افتم.
داريوش که عقلش به کل از کار افتاده بود و نمي دونست چه کاري درسته و چه کاري غلط سرجاش نشست و ساکت شد. هر چهار نفر سکوت کرده بوديم و با دلهره زير لب دعا مي خونديم که بلايي سر تو نيومده باشه. وقتي يه ساعت گذشت و خبري از مهستي نشد سپيده با کلافگي دوباره شماره اش رو گرفت. ولي اينبار جز بوق آزاد چيزي نشنيديم. داريوش از جا پريد و گفت:
– مي دونم يه چيزي شده … من رفتم آرمين.
آرمين که خودش هم نگران بود گفت:
– بذار با هواپيما بريم. زودتر مي رسيم.
داريوش با کلافگي گفت:
– از کجا معلوم که اين ساعت پرواز به تهران باشه؟
آرمين گوشي رو برداشت و گفت:
– پرسيدنش ضرري نداره.
تند تند چند تا شماره گرفت و بالاخره موفق شد سه تا بليط به مقصد تهران تهيه کنه. وقتي قطع کرد داريوش گفت:
– پرواز کيه؟
– چهل و پنج دقيقه ديگه.
– پس بجنب پسر.
قرار بود سپيده هم بره ولي من خودم تمايلي به رفتن نداشتم. خيلي سريع سوار ماشين شدند و منم با اونا رفتم که ماشين رو برگردونم. هر سه رو به فرودگاه رسوندم و خودم برگشتم خونه. اون هم با حالي نزار! اون لحظه بود که تصميم گرفتم خودم براي طلاق اقدام کنم. وقتي حال داريوش رو مي ديدم مي فهميدم که هيچ اميدي براي اينکه بتونم جايي توي خونه کوچيک قلبش براي خودم باز کنم وجود نداره. پس بهتر بود که من از بازي خارج بشم. حداقلش اين بود که ديگه نمک روي زخمش نبودم. اگه من از زندگيش خارج مي شدم اون کمتر زجر مي کشيد. اون روز ديگه تصميم نهاييم رو گرفتم.
بعد از اين حرف به سپيده نگاه کرد. سپيده درست شبيه کسايي که قصد سخنراني دارن سرفه اي کرد و گفت:
– هر سه اومديم تهران. نمي دونستيم بايد بيايم دم خونه تون يا جاي ديگه دنبالت بگرديم. ولي عقل حکم مي کرد که از خونه تون شروع کنيم. همين که رسيديم سر کوچه تون از صحنه اي که ديديم تن هر سه مون لرزيد. جلوي در ساختمونتون خيلي شلوغ بود و و يه آمبولانس هم ايستاده بود که آرم پزشک قانوني رو داشت. داريوش با ديدن اين صحنه فقط گفت:
– يا ابوالفضل…
و خودش رو تقريباً از تاکسي انداخت بيرون. راننده تاکسي سريع ترمز کرد و گفت:
– هوي آقا چته؟
آرمين که داريوش رو درک مي کرد سريع دستي سر شونه راننده گذاشت و گفت:
– مرسي آقا ما هم پياده مي شيم.
بعد از دادن کرايه ما هم پياده شديم. داريوش انگار پاش پيش نمي رفت. کمي مونده به جمعيت ايستاده بود. آرمين دستش رو سر شونه داريوش گذاشت و از کنارش گذشت. انگار اونم حال درستي نداشت. با ديدن مهستي که کنار در ساختمون روي زمين نشسته و خودش رو مي زد و شيون مي کرد قلبم از کار ايستاد. ديگه مطمئن بودم که تو مُردي. سرم رو بالا گرفتم و از ته دل ضجه زدم:
– خدا …
رضا هم کنار مهستي بود و بي توجه به مهستي فقط اشک مي ريخت. آرمين زانو هاش تا خورد و کنار ديوار نشست. خدايا چي شده بود؟ يعني ما تورو از دست داده بوديم؟ يعني من ديگه دختر خاله نداشتم؟ يعني ديگه رزايي نبود که داريوش به خاطرش ديوونگي کنه؟ صورتم از سيلاب اشکام خيس شد. اصلاً حواسم به داريوش نبود، ولي توي يک لحظه متوجهش شدم که با زانوهايي لرزون ولي استوار به سمت برانکاردي رفت که جسد روش خوابونده شده بود و نزديک در آمبولانس قرار داشت. پليس هايي که اون اطراف چرخ مي زدن نشون مي دادن که قضيه هر چيزي که هست طبيعي نيست! داريوش به نزديک تخت که رسيد ماموري جلوشو گرفت و اجازه نداد نزديک بشه. داريوش که معلوم بود توي حالت عادي نيست دست مامور رو با خشونت پس زد و اونو به سمتي هل داد. اينبار دو مامور به طرفش اومدن. منم سريع بلند شدم و کنارش رفتم. مامور با خشونت گفت:
– آقا اينجا منطقه ممنوعه اس! مي فهمي يا حاليت کنم؟
و به دنبال اين حرف اسلحه اش رو بالا آورد. داريوش که حال خوبي نداشت و هر آن ممکن بود با مامور گلاويز بشه باعث ترسم شد. بايد يه کاري مي کردم، خودم داشتم مي مردم اما مهم تر از من داريوش بود. نگاهي به دور و برم انداختم، باور کن همه جا رو مات مي ديدم. باز نگام روي رضا قفل شد، همينطور که هق هق مي کردم فرياد کشيدم:
– رضا …
رضا سرش رو بالا آورد و ما رو ديد. سريع اشکاشو پاک کرد و به سمت ما اومد. داريوش دوباره داشت به سمت تخت مي رفت و زير لب چيزي مي گفت که نمي شنيدم. رضا که رسيد بي حرف گفتم:
– بهشون بگو بذارن داريوش بره جلو …
رضا مردونه هق هق کرد و ناليد:
– چيو مي خواد ببينه؟ بدبختي خواهرمو؟
ناگهان صداي فرياد مامور بلند شد:
– برو اونور ديگه يارو! من حکم تير دارم مي زنم داغونت مي کنما! دور اين جنازه …
داريوش نعره زد:
– جنازه هفت جد و آبادته … اون جنازه نيست … شيشه عمر منه! بايد مطمئن بشم شکسته تا …
به اينجا که رسيد صداش ضعيف شد و ناليد:
– تا بميرم.
رضا سريع جلو پريد و رو به مامور گفت:
– بذارين ببينتش.
رضا فهميد داريوش اشتباه کرده، ولي خواست خودش متوجه بشه. مامور کنار کشيد و داريوش لرزون جلو رفت. چند بار دستش رو بالا آورد تا ملافه خوني رو پس بزنه ولي هر بار دستش مي افتاد و انگار که قدرت نداشت. دستش رو توي موهاي پريشونش فرو کرد و عربده کشيد:
– يا امام غريب …. تو قدرتشو بهم بده.
اون لحظه اونجا براي من شده بود صحراي کربلا! نمي دوني چي کشيديم رزا! منم عين داريوش فکر ميکردم تو زير اون ملافه خوابيدي. مي دونستم اگه چشمم به جسم بي جونت بيفته همراه داريوش مي ميرم. وقتي ياد اون روز مي افتم بدنم مي لرزه!
سپيده پوفي کرد و بعد از چند ثانيه سکوت ادامه داد:
– به دنبال اين حرف دست لرزونش رو جلو برد و آهسته ملافه رو پس زد. با ديدن باربد با شقيقه سوراخ شده لحظاتي ميخکوب شديم. هم من و هم داريوش. صداي گريه رضا بلندتر شد و داريوش با بهت به اون خيره شد. رضا ميون گريه گفت:
– اشتباه نمي بيني …. اين باربده شوهر خواهرم. ولي ببين نامردا چه بلايي سرش آوردن. هم باربدو کشتن هم بچه اشو.
داريوش که ديگه طاقت اين شوک هايي که بهش وارد مي شد رو نداشت اشک از چشماي خونبارش چکيد و پرسيد:
– رزا …
گريه رضا شدت گرفت و گفت:
– اينقدر از مرگ باربد گيج بودم که نفهميدم بردنش کدوم بيمارستان …
داريوش به زحمت پرسيد:
– زنده اس؟
رضا سري تکون داد و گفت:
– و خدا کنه زنده بمونه … آش و لاش بود. خدايا اين چه بلايي بود که سرمون اومد؟ مگه رزاي من چقدر تحمل داره؟!
هر دو نگامون رفت سمت آسمون، همين که زنده بود جاي شکر داشت! بعدش من با گريه گفتم:
– کدوم نامردي …
گريه امونم نداد و رضا گفت:
– اگه مي دونستم که زنده نمي ذاشتمش … ولي معلوم نيست کار کيه؟! اونا نه دشمن داشتن نه خصومتي با کسي. من نمي دونم کدوم حيووني دلش اومد …. آخ رزاي کوچولوي من. فنچ کوچولوي منو زير پا له کردن.
داريوش به بدنه آمبولانس تکيه داد و با صدايي که به زور از حنجره اش خارج مي شد گفت:
– بپرس بردنش کدوم بيمارستان؟
رضا سري تکون داد و از ما فاصله گرفت. لحظاتي بعد هر پنج نفر سوار بر ماشين رضا به سمت بيمارستان
مي رفتيم. مهستي اينقدر تو بغلم ضجه زد که از حال رفت و حالا رضا مثل جت مي رفت که هم از حال خواهرش خبر بگيره و هم زنشو به بيمارستان برسونه. وقتي فکر مي کردم مي ديدم مهستي حق داره اينجوري بيتابي کنه. از فکر اينکه روزي بلايي سر سام بياد … چنان زبونم رو گاز گرفتم که دهنم پر خون شد. چشمام رو بستم و زير لب شروع به خوندن دعا کردم.
سکوت ماشين رو صداي آرمين شکست:
– تير خورده؟
رضا که هنوز هم گريه اش بند نيومده بود ميون گريه پوزخند زد و گفت:
– نه چوب خورده …
– چوب؟
– آره … دکتري که ديدش مي گفت با يه چوب کلفت زدنش. اونقدر که بچه اش سقط بشه. انگار قصدشون فقط کشتن بچه بوده. چون بيشتر ضربه ها توي ناحيه شکم و پهلو بوده.
داريوش آهي کشيد و لب بالاش رو محکم به داخل دهانش کشيد و با مشت گره شده اش چند بار به بالاي لبش کوبيد. رضا پرسيد:
– شما از کجا خبر دار شدين؟
داريوش تو موقعيتي نبود که جواب بده از اين رو آرمين گفت:
– داريوش يهو نگران رزا شد ما زنگ زديم به مهستي که اون خبري بگيره به ما هم بگه ولي وقتي خبري نشد خودمون اومديم.
براي راضا هم اين حالت داريوش طبيعي بود. فقط گفت:
– کاش رزا چيزيش نشه. به خدا از فکر اينکه ممکنه …
دوباره بغض کرد و بقيه حرفش رو خورد. داريوش سکوتش رو شکست و گفت:
– رزا چيزيش نمي شه. من مطمئنم!
با بغض گفتم:
– از کجا اينقدر مطمئني. يه زن حامله رو با چوب زدن! مگه چقدر طاقت داره؟ چه جوري بايد دووم بياره؟ شوهرشو جلوي چشماش کشتن! واي خدا … از تصورش مو به تنم راست مي شه … رزا که ديده چطور بايد …
داريوش لبخند تلخي زد که توي اون موقعيت عجيب بود. سپس آهسته گفت:
– نگران دختر خاله تي؟ نگران نباش اگه رفت مي رم دنبالش. تنهاش نمي ذارم.
بغضم دوباره به هق هق تبديل شد و گفتم:
– داريوش …
ولي داريوش بي حرف به مناظر بيرون خيره شد. آرامشش يه کم برام عجيب بود! انگار از آينده خبر داشت. شنيده بودم بعضي اوقات عشق زياد آدم رو به درجه اي از معرفت مي رسونه که براي آدماي عادي امکانش نيست. طوري که از همه رفتاراي معشوقه ات با خبري و اونو کامل حس مي کني. شايد داريوش به اونجا رسيده بود! شايد که نه، حتما رسيده بود! رضا ماشين رو جلوي بيمارستان پارک کرد و سريع براي آوردن برانکاردي رفت تا مهستي رو ببره. منم موندم تا اون بياد ولي آرمين و داريوش سريع وارد بيمارستان شدند. بعد از بستري شدن مهستي سريع خودم رو به اونا رسوندم و پرسيدم:
– چي شد؟ حالش چطوره؟
داريوش بي حرف از جا بلند شد و به سمت در رفت. آرمين از پشت دستش رو گرفت و گفت:
– کجا مي ري؟
در يک کلام گفت:
– امام زاده صالح …
دست آرمين از دستش سر خورد و داريوش مثل مه ناپديد شد. چقدر صوفي مسلک شده بود! چقدر کاراش شبيه دراويش بود. به خصوص که موها و ريش هاش هم بلند شده بود. دقيقاً از وقتي که تو رو از دست داد ديگه نه صورت بدون ريششو کسي ديد و نه موهاي کوتاه و مرتبش رو. از اون موقع ديگه بيشتر لباساش مشکي شدن …. بگذريم. دوباره آستين آرمين رو چنگ زدم و گفتم:
– حالش چطور بود آرمين … رزا رو مي گم.
– بد …
بغضم ترکيد و با هق هق روي نيمکت نشستم. آرمين هم کنارم نشست و گفت:
– با گريه کاري درست نمي شه. بايد دعا کنيم. بايد از ته دل براي بهبودش دعا کنيم.
فقط تونستم سرم رو تکون دادم، چون کار ديگه اي از دستم بر نمي يومد. خبر خيلي زودتر از اونچه که فکر مي کرديم پخش شد و همه به بيمارستان اومدن

2.7/5 - (3 امتیاز)

Check Also

رمان تقاص فصل ۷

با وحشت گفتم: – زده به سرت؟!!! اين حرفا چيه؟! طلاق بگيرم بچه مو هم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.