رمان تقاص فصل ۸ قسمت ۱

– يالا ديگه حالا صداي قار و قور شکم آرمين تا بالا هم مي رسه.
با اينکه حوصله نداشتم با کسي روبرو بشم، ولي درستش نبود که پايين نرم. بلند شدم و بعد از مرتب کردن موهام بازم بدون اينکه خيلي به در و ديوار اتاق خيره بشم، همراه سپيده از اتاق خارج شدم. همه سر ميز شام منتظر من بودند. خاله با ديدنم لبخند کمرنگي زد و گفت:
– خوبي خاله؟ اگه سرت هنوز درد مي کنه تا يه قرص واست بيارم.
به نشونه تشکر لبخند زدم و گفتم:
– نه خاله همون يه کوچولو خواب حالم رو خوب کرد، ديگه درد نمي کنه.
– خب خدارو شکر.
سر ميز نشستم و با بقيه مشغول خوردن غذا شدم. هر از گاهي که سرم رو بلند مي کردم، نگاه آبي داريوش رو روي خودم مي ديدم، ولي وقتي متوجه مي شد نگاش مي کنم سريع نگاشو مي دزديد. همين نگاه ها باعث شده بود همون يه ذره اشتهامو هم به کل از دست بدم. آخرين بار وقتي نگاهمون توي هم گره خورد، انگار داريوش اصلاً تو اين دنيا نبود. چون نگاشو ندزديد و همونطور خيره خيره نگام کرد. چيزي توي چشماش موج مي زد که منو مي ترسوند. يه عشق کهنه و قديمي! باورم نمي شد، ولي حقيقت داشت. نگاه داريوش همون نگاه گذشته بود. همون نگاهي که يه روزي حاضر بودم جونمو فداش کنم. ديدن اين نگاه تنمو به لرزه انداخت و باعث شد غذا توي گلوم بپره. وقتي به سرفه افتادم، داريوش به خودش اومد و سريع ليوان آبي به دستم داد. سپيده هم که کنارم نشسته بود شروع کرد به ضربه زدن توي کمرم، وقتي حس کردم نفسم بالا اومده ليوان آب رو گرفتم و به زور تشکر کردم، ولي ديگه توي حال خودم نبودم. نگاه داريوش مثل مار روي خيال آشفته ام چنبره زده بود. با تشکر کوتاهي از خاله از جا بلند شدم. همه با نگاهشون دنبالم کردن. بي اراده دوباره به داريوش نگاه کردم و ديدم که تو چشماش نوعي ترس و نگراني موج مي زنه. واقعاً چرا داريوش اين طوري بود؟! چرا نگاش هميشه در حال تغيير بود و ثبات نداشت؟ يه روزي پر از عشق و تمنا. يه روزي پر از کينه و نفرت و يه روز هم پر از دودلي و ترديد، ولي نه! نگاه داريوش هيچ وقت رنگ نفرت به خودش نگرفت. حرفاش چرا، ولي نگاش هيچ وقت کينه اش رو نشون نداد. بي توجه به اون خودمو روي کاناپه انداختم و مشغول تماشاي تلويزيون شدم. اما اگه کسي ازم مي پرسيد به چي نگاه مي کنم
نمي تونستم جواب درستي بهش بدم. چند لحظه بعد سپيده و آرمين و داريوش هم پيش من اومدن. همه توي ظاهر مشغول تماشاي تلويزيون بوديم، ولي هر کسي توي عالم خودش سير مي کرد. لحظاتي توي سکوت گذشت تا اينکه سپيده آروم در گوشم زمزمه کرد:
– تولد داريوش که مي ياي؟
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
– نمي دونم.
– نه ديگه اينطوري که نمي شه. يا بگو مي يام يا بگو نمي يام تا من بدونم باهات چطوري حرف بزنم.
– با من؟
– آره ديگه. اگه بگي مي يام که توي پوشيدن لباس کمکت مي کنم و مي گم کدوم لباستو بپوشي و چه مدلي موهاتو درست کني و …
وسط حرفش رفتم و گفتم:
– و اگه گفتم نمي يام چي؟
– چنان پس گردني بهت بزنم که تو طول عمرت نخورده باشي.
خنده ام گرفت و گفتم:
– خيلي خب مي يام. خودم هم به اين مهموني نياز دارم، چون خيلي وقته مهموني نرفتم. فکر کنم واسه روحيه ام خوب باشه.
– چه عجب تو آدم شدي!
– بودم. نياز به چشم بصيرت داشت.
سپيده محکم بغلم کرد و گفت:
– کاش هميشه همينطور بلبل زبوني کني.
– از اين خبرا نيست. حالا ولم کن که هم منو له کردي هم بچه اتو.
خنديد و از من جدا شد. دوباره گفتم:
– راستي سپيد يادم رفت بپرسم از سام چه خبر داري؟
– اونم خوبه. مامان اين روزا ديوونه اش کرده. از وقتي که حرف تو رو زد، مامان هم ديگه ولش نکرد و در به در داره براش دنبال دختر مي گرده. بيچاره سام به شکر خوردن افتاده.
– تو رو خدا به خاله بگو اذيتش نکنه. سام موقعيتشو نداره. بذاريد خودش يکي رو پيدا کنه.
سپيده پشت چشمي نازک کرد و گفت:
– چه فايده؟ اوني که پيدا کرد دست رد به سينه اش زد.
گوش سپيده رو کشيدم و گفتم:
– بدجنس! خودت هم خوب مي دوني که من و تو براي سام فرقي نداريم. مگه يه پسر مي تونه با خواهرش ازدواج کنه؟
سپيده همينطور که توي کيفش دنبال چيزي مي گشت گفت:
– منم همينو مي گفتم، ولي اين سام گور به گور شده يه جوري حرف مي زد که من فکر کردم واسه تو ديگه داره جونش در مي ياد.
خنديدم و گفتم:
– پس چرا خواهر شوهر بازي در نياوردي؟
– چون مي دونم تو رو خدا زده، ديگه نيازي نيست منم بزنمت.
– سپيده قضيه سام رو تو به داريوش گفته بودي؟
سپيده دست از گشتن کيفش برداشت و با تعجب نگام کرد و گفت:
– نه …
– پس از کجا مي دونست؟ تازه فکر مي کردن که من و سام ازدواج کرديم.
يهو حال سپيده منقلب شد، اشک توي چشماش حلقه زد و گفت:
– جدي مي گي؟
مات و مبهوت گفتم:
– چت شد يهو تو؟!!
تند تند اشکاشو پاک کرد و گفت:
– نه نه چيزي نيست. فکر کنم آرمين دهن لق گفته …
به دنبال اين حرف به آرمين چپ چپ نگاه کرد. آرمين متوجه نگاه سپيده شد و با لبخند گفت:
– چيه عزيزم؟
سپيده با غيض گفت:
– هيچي عزيزم بعداً حالتو مي گيرم.
– مگه چي شده؟
– باشه واسه بعد.
سري تکون داد و گفت:
– هر جور صلاح مي دوني.
سپيده دوباره با کلافگي مشغول گشتن کيفش شد. من هنوزم مبهوت تغيير حالت ناگهاني سپيده بودم، مي خواستم بازم بپيچم به دست و پاش که آرمين با کنجکاوي پرسيد:
– داري دنبال چي مي گردي؟
سپيده که از جستجوي بيهوده کلافه شده بود، گفت:
– دارم دنبال قره قوروت هام مي گردم، ولي نيستن.
سوالم يادم رفت و با خنده گفتم:
– پس بچه شما پسر تشريف دارن!
– از کجا مي گي؟
– چون ويار چيز ترش داري.
– من ويار ندارم فقط دلم مي خواد.
از جواب سپيده هر چهار نفر خنديدم. آرمين کيف سپيده رو گرفت و جعبه قره قوروت رو بيرون کشيد و گفت:
– بيا خانمي. من نمي دونم تو چرا چشمات ضعيف شده.
– مال اينه که دارم هر روز تو رو مي بينم.
– دست شما درد نکنه.
– خواهش مي کنم.
سپيده و آرمين سر به سر هم مي ذاشتن و من و داريوش مي خنديديم. آخر شب مامان بلند شد و گفت:
– خب ديگه ما اينبار واقعاً رفع زحمت مي کنيم. رزا جان مامان پاشو حاضر شو.
داريوش زودتر از بقيه دنبال مامان از جا بلند شد و گفت:
– خاله جان حالا کجا مي خواين برين؟ بمونين صبح برين.
مامان خنديد و گفت:
– نه خاله اگه قرار باشه اينطوري پيش بره ما تا يک ماه ديگه هم از اين در بيرون نمي ريم.
آرمين و سپيده هم بلند شدن که صداي داريوش در اومد و گفت:
– شما دو تا ديگه کجا مي رين؟
سپيده پيش دستي کرد و گفت:
– مي ريم ويلاي خاله ام اينا.
– مگه اينجا بد مي گذره؟
– نه بابا ولي نمي خوام اين رزا رو تنها بذارم. اين تنها بمونه کاراي بد بد مي کنه.
– اِ سپيده!
سپيده خنديد و گفت:
– خب اينم يه دليل بود ديگه.
خاله خنديد و گفت:
– بگو بهانه سپيد جون.
– خب حالا همون خاله جون.
با خاله و داريوش خداحافظي کرديم. داريوش لحظه آخر آروم گفت:
– پنج شنبه يادت نره بياي. منتظرم.
– ببينم چي مي شه.
– رزا بيا … خواهش مي کنم!
چنان با عجز خواهش کرد که دلم براش سوخت و گفتم:
– خيلي خب مي يام.
چهره اش پر از نشاط شد و گفت:
– ازت ممنونم.
در جوابش فقط لبخند زدم. با مامان سوار ماشين آرمين شديم و به سمت ويلا رفتيم.
***
تو چشم به هم زدني پنجشنبه شد. توي اين يه هفته مامان چند بار به ديدن خاله کيميا رفته بود، ولي من نرفتم. چون اصلاً حوصله ديدن هيچ کدومشون رو نداشتم، نه محبتاي اغراق آميز و عجيب غريب خاله کيميا رو و نه نگاه هاي دزدکي داريوشو. به خودم نمي تونستم دروغ بگم، بازم با نگاهاش دلم لرز بر مي داشت و همين کلافه م مي کرد. داريوش پست فطرتي که يه بار به بدترين شکل از روي من و شخصيتم رد شد ديگه حق ورود به قلب منو نداشت. از اون گذشته، نمي خواستم به ياد باربد خيانت کنم. به اندازه کافي از اين فکر که باربد با شک به من از دنيا رفته عذاب مي کشيدم. ديگه نمي خواستم صورت واقعي به خودش بگيره. سپيده به زور لباسي برام خريده بود که لباساي گذشته رو نپوشم. لباسي از ساتن صورتي که بلندي اش تا کمي پايين تر از زانو هام مي رسيد و کمري چسبون و تنگ داشت. يقه اش هفت بود و دورش مرواريد سفيد کار شده بود. خيلي خوشگل بود، ولي نه براي من که معمولاً ترجيح مي دادم رنگاي تيره بپوشم!
هر چي هم مخالفت کردم مخالفتم راه به جايي نبرد و سپيده طبق معمول حرف و خواسته اش رو به کرسي نشوند و من لال شدم. درد اجبار لباس رو پوشيدم و خودمو به دست سپيده سپردم. آرايش فوق العاده کمرنگي به رنگ صورتي روي صورتم جا خوش کرد. خيلي عوض شده بودم. صندل تختي به رنگ سفيد به پا کردم و موهام رو بالاي سرم جمع کردم. سپيده به اصرار غنچه رز صورتي کنار گوشم جا داد و گفت:
– حالا ديگه يه فرشته ناز شدي. بچه من به داشتن چنين خاله اي افتخار مي کنه!
پوزخندي زدم و گفتم:
– حالا همه فکر مي کنن من دارم دنبال شوهر مي گردم.
– همه غلط مي کنن. در ضمن تو نياز نداري دنبال شوهر بگردي. همه پسرا حسرت يه نگاه تو رو مي خورن.
پوزخندم غليظ تر شد و گفتم:
– بله مشخصه!
حدود ساعت پنج بود که به ويلاي خاله رفتيم. ويلا رو خيلي بامزه تزئين کرده بودند. کف سالن بزرگش رو با بادکنک هاي مشکي و قرمز پر کرده بودند. دو رنگ مورد علاقه من! اين قدر قشنگ شده بود که انگشت به دهن مونديم. آرمين از صبح براي کمک به داريوش اومده بود و همه اونا حاصل زحمتاي خودشون دو نفر بود. اولين کسي که براي خوش آمد گويي جلو اومد داريوش بود. کت و شلوار طوسي رنگي پوشيده بود، همراه با پيراهن و کروات آبي رنگ که خيلي به چشماش مي يومد. تو دلم اعتراف کردم که خيلي جذاب شده … با لبخند دوست داشتني و منحصر به فرد خودش، که به نظر من فقط به درد خر کردن دخترها مي خورد، گفت:
– خيلي خوش اومدي رزا. باور نمي کردم که واقعاً بياي!
با پوزخند کج کنج لبم با تمسخر گفتم:
– اوه من چقدر مهم بودم و خودم خبر نداشتم.
آروم سرشو جلو آورد و کنار گوشم گفت:
– بيشتر از اونچه که فکرش رو بکني!
احساس کردم ضربان قلبم چندين برابر شد. لعنت به تو که هنوزم مي توني قلب خاک بر سر و هرجايي منو بلرزوني! دوست داشتم اينقدر به قلبم فحش بدم تا آروم بشم. با دستي لرزون دست گل رز سفيدي رو که براش گرفته بوديم و دست من بود، به سمتش گرفتم و گفتم:
– تولدت مبارک.
دستش رو جلو آورد و دسته گل رو گرفت، لبخند زد و گفت:
– ممنون …
بي توجه خواستمو راهمو بکشم و برم، مي خواستم هر چه سريع تر ازش فاصله بگيرم. اما هنوز يه قدم هم دور نشده بودم که صداشو شنيدم:
– راستي …
چرخيدم به سمتش، کاش مي تونستم بي توجه برم، اما پاهام به فرمان من نبودن. کمي مکث کرد و ادامه داد:
– خيلي ناز شدي.
بعد از اين حرف سريع از من فاصله گرفت و رفت. منم خشک شده سر جام موندم، بار اول نبود بهم اينو مي گفت، اما اينبار جور ديگه اي به دلم نشسته بود که باز دوست داشتم دلمو فحش کش کنم! سپيده آهسته دم گوشم زمزمه کرد:
– مثل اينکه اينبار واقعاً خودشو باخته!
سريع جبهه گرفتم، شايدم نصف حرفايي که به سپيده زدم براي آروم کردن دل خودم بود.
– غلط کرده! نخير سپيده خانم امثال اين آقا فقط براي خوش گذروني و جلوگيري از سر رفتن حوصله اشون اين اداها رو در مي يارن.
سپيده با قيافه اي در هم رفته گفت:
– نه رزا تو داري اشتباه مي کني و اين يه روز بهت ثابت مي شه.
ديگه جوابشو نداشتم، چون کل کل کردن توي اين موراد همه انرژيمو مي گرفت. نگاهي به دور تا دور سالن بزرگ ويلا انداختم … کسي هنوز از مهمونا نيومده بودند، به جز دو تا از دوستاي خود داريوش که از قرار معلوم با آرمين هم آشنايي داشتند و هر دو مجرد بودند. يه لحظه حس کردم وسط سالن دارم خودمو آرمين رو مي بينم که سالسا مي رقصيم و داريوش با چشمايي خونبار نگامون مي کنه. سرمو تکون دادم، لعنتي افکار گذشته دست از سرم بر نمي داشتن. با سپيده وارد يکي از اتاقا شديم و مانتو هامون رو در آورديم و آويزون کرديم
سپيده چشمکي زد و گفت:
– امشب اگه کمتر از ده تا خواستگار واست پيدا شد من اسممو عوض مي کنم. اولياش هم همين دو تا پسر بودن که با نگاهشون مي خواستن قورتت بدن.
با منگي گفتم:
– منو؟
– نه پس منو! تازه داريوش هم هر چي بهشون چشم غره رفت فايده اي نداشت و هر دو ميخ تو شده بودن.
– غلط مي کنن!
سپيده خنديد و گفت:
– پس از قرار معلوم هر کسي که تو رو بخواد غلط مي کنه. اون از داريوش … اينم از اين بنده هاي خدا!
– دقيقاً.
بعد از اين بحث فرسايشي، هر دو با هم از اتاق خارج شديم. يه خانم و آقا همراه با دختر جوونشون هم اومده بودن. بدون هيچ شناختي با اونا سلام و احوالپرسي کرديم و نشستيم. باز نگام دور سالن چرخيد، خاله کيميا رو هنوز نديده بودم، مامان هم نبود. فقط داريوش و آرمين و دوستاشون بودن که مشغول چيدن باقي مونده وسايل پذيرايي بودن … مشغول بازي با انگشتام شدم و گفتم:
– سپيده … مي گما …
سپيده همينطور که بشقاب ميوه روي پاش بود، و پرتقال پوست مي کند گفت:
– هان؟
– چقدر امروز شبيه اونروزه.
سپيده با قيافه اي خنده دار گفت:
– خيلي ممنونم که اينقدر دقيق و همه جانبه حرف مي زني. الان قشنگ فهميدم منظورت چيه.
خودمم خنده ام گرفت و گفتم:
– ديوانه! منظورم اون روزه ديگه … شش سال پيش … مهموني که خاله کيميا توي اين ويلا داد.
سپيده شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
– يادم نمي ياد.
اعصابمو خورد کرده بود، به ناچار گفتم:
– همون شبي که من با آرمين سالسا رقصيدم. همون شبي که داريوش لباسش رو با من ست کرده بود.
سپيده با موذماري خنديد و گفت:
– خيلي خب کافيه يادم اومد. آره حق با توئه خيلي بهم شبيهه.
مي دونستم که الکي نقش بازي مي کنه و از اولش هم منظورم رو فهميده بود، ولي نمي دونستم چه اصراري داره که من اون روزا و شبها رو کامل به ياد بيارم و يادآوري کنم. با اومدن عده اي ديگه مهموني تقريباً شروع شد و دختر و پسرها دوباره تحرکشون رو شروع کردن. سپيده و آرمين هم بلند شدن. با اينکه سپيده زياد نبايد تحرک مي کرد، ولي نتونست از رقص بگذره و بلند شد. مشغول تماشاي بقيه بودم که کسي کنارم نشست. وقتي سرم رو بلند کردم متوجه شدم يکي از دوستاي داريوشه. بي تفاوت روم رو برگردوندم که پسر گفت:
– عذر مي خوام که جاي دختر خاله تون رو اشغال کردم.
ناچار گفتم:
– خواهش مي کنم ايرادي نداره.
– ببخشيد شما هميشه اينقدر ساکت هستين؟
نمي دونم چرا ياد باربد افتادم. حرکات اين پسر و صحبت هاش شبيه به باربد بود. البته از لحاظ ظاهري هيچ شباهتي به اون نداشت. وقتي مي خواستم جوابش رو بدم صدام مي لرزيد، گفتم:
– بله من دليلي براي شلوغ کردن نمي بينم.
خنديد و گفت:
– اوه بله. از خانم متشخصي مثل شما غير از اين هم انتظاري نبايد داشت.
– خيلي ممنونم.
– ببخشيد مي تونم از شما دعوت کنم با اين آهنگ منو همراهي کنيد؟
خداي من چرا اين پسر قصد داشت منو ياد باربد بندازه؟ با اخم گفتم:
– نخير.
– اه…. ولي چرا؟
– من اهلش نيستم.
– مطمئنيد؟ آخه از طرز راه رفتنتون حس کردم که بايد توي رقص هم خيلي بي نقص باشين.
با غيظ گفتم:
– اشتباه متوجه شدين.
– مثل اينکه من مزاحم شدم؟
خواستم جواب بدم که داريوش بالاي سرمون ظاهر شد و گفت:
– رسول جان، متين کارت داره.
پسر که حالا فهميده بودم اسمش رسوله از جا بلند شد و با بي ميلي عذر خواهي کرد و رفت. داريوش سر جاش نشست و گفت:
– اذيتت که نکرد؟
اذيت نکرده بودم، ولي خاطرات خودم داشت اذيتم مي کرد، آهي کشيدم و گفتم:
– نه بابا بنده خدا چيزي نگفت.
– پس چرا اينقدر سرخ شده بودي؟
نمي خواستم به داريوش راستشو بگم پس سرمو پايين انداختم و چيزي نگفتم. داريوش گفت:
– مثل اينکه امشب اصلاً به تو خوش نگذشته.
– نه… چرا اينطور فکر مي کني؟ اتفاقاً خيلي هم خوب بوده. ايراد از منه که يه خورده بي حوصله ام.
– مي خواي بري توي اتاق من استراحت کني؟
– نه فکر نکنم چيز زيادي از جشن مونده باشه. مي تونم تحمل کنم.
با صداي خاله کيميا که داريوش رو صدا مي زد گفت:
– در هر صورت اگه ديدي داري اذيت مي شي برو توي يکي از اتاق هاي طبقه بالا. اونجا جز صداي دريا هيچ صدايي نمي ياد. مي دوني که …
لبخندي زدم و سرم رو به نشونه تشکر تکون دادم. داريوش اينقدر مهربون و خوب برخورد مي کرد که شرمنده مي شدم اگه مي خواستم باهاش بد برخورد کنم. با رفتن داريوش سپيده سر جاش برگشت. ساعتي بعد کيک بريده شد و کادوها باز شد. مامان براش يه سکه خريده بود، ولي من به ياد اون روزا يه ديوان فريدون مشيري براش گرفته بودم که داريوش با ديدن اون فقط نگام کرد و چيزي نگفت، ولي توي چشماش رازي نهفته بود که مو به تنم راست مي کرد. بعد از کادوها شام سرو شد که لازانيا بود! از اينکه همه چيز طبق علايق من بود خيلي تعجب کرده بودم، ولي به خودم تشر مي زدم که همه اينا اتفاقيه و عمدي در کار نبوده. بعد از خوردن شام که خيلي هم چسبيد همه يک صدا از داريوش در خواست کردند که با پيانو آهنگي بزنه و بخونه. داريوش قبول کرد و از جا بلند شد، ولي همين که جلوي من رسيد وايساد … چند لحظه نگام کرد که نه تنها من توجه همه رو جلب کرد. با نگام ازش پرسيدم چته؟! لبخندي زد و يه دفعه با صداي بلند گفت:
– امشب که شب تولد منه دوست دارم به عنوان يه هديه از رزا خانم خواهش کنم که يه آهنگ طبق سليقه خودشون برامون با پيانو بزنه.
از درخواست غير مترقبه اش حيرت کردم. اصلاً داريوش از کجا مي دونست که من پيانو زدن رو دنبال کردم؟!!! همه داشتن دست مي زدن ومن با نگاه بهت زده نگاش کردم. شونه بالا اندخت و گفت:
– پاشو ديگه!
با غيظ آروم گفتم:
– داريوش زده به سرت؟
سرش رو خم کرد و در حالي که به بقيه لبخند مي زد مثل خودم آروم گفت:
– نه ولي فکر نمي کنم درخواست خيلي بزرگي ازت کرده باشم.
______________
خواستم درخواستش رو رد کنم که همه يکنوا شروع کردن به خوندن:
– ما آهنگ مي خوايم يالا … ما آهنگ مي خوايم يالا …
داريوش با لبخند شونه هايش رو بالا انداخت. بعد از مرگ باربد دستم به کلاويه هاي پيانو نخورده بود. جرات اين کار رو پيدا نکرده بودم. باربد عاشق پيانو زدن من بود. حالا در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته و به ناچار از جا بلند شدم و پشت پيانو نشستم. ديگه صدا از کسي در نمي يومد. با کمي تفکر نت ها توي ذهنم شروع به رقصيدن کردن. انگشتام روي کليدها شروع به حرکت کرد. همه سحر آهنگ زيبايي شده بودن که مي زدم. حس کردم باربد کنارم نشسته و ب لبخند به دستام خيره شده … کم مونده بود اشکم در بياد اما به عشق باربد با احساس تر نواختم. آهنگي که مي زدم حرفاي دلم به داريوش بود اما همه فکرام متعلق به باربد بود! چه به روزم اومده بود؟ بعد از چند لحظه داريوش که پشت سره ايستاده بود شروع کرد به خوندن اون آهنگ زيبا … اينقدر قشنگ مي خوند که ديگه کسي حتي نفس هم نمي کشيد. بعد از چند لحظه همه با او هم صدا شدند:
– تو اون شام مهتاب كنارم نشستي
عجب شاخه گلوار به پايم شكستي
خاطرات باربد داشت جاشو مي داد به خاطرات داريوش … ياد اون شبي افتادم که مهتاب توي آسمون بيداد مي کرد … همون شبي که براي داريوش رقصيدم و داريوش مجنون وار هزار بار جلوم شکست … ياد اون شبي که ماه کامل بود و نقاشيشو کشيدم … هر بار با يه اتفاق مهم توي زندگيم مهتاب هم منو همراهي کرده بود …
قلم زد نگاهت به نقشآفريني
كه صورتگري را نبود اين چنيني
پريزاد عشق رو مه آسا كشيدي
خدا را به شور تماشا كشيدي
بعد يادم افتاد به دورغاي داريوش … لعنتي … چطور تونست اينقدر راحت با احساسم بازي کنه و اينقدر منو بکشنه که توي زندگي با باربد هم هميشه حس کنم اعتماد به نفسم کمه؟!!! اين بلا رو داريوش با شکستنم سرم آورد … و من چوب سادگي و بچگيم رو خوردم … بدم خوردم …
تو دونسته بودي چه خوشباورم من
شكفتي و گفتي از عشق پرپرم من
تا گفتم كي هستي تو گفتي يه بي تاب
تا گفتم دلت كو تو گفتي كه در ياب
ياد اون روزي افتادم که منو برد بين دوستاش … که منو به همه نشون داد و گفت که عاشقمه … که بهم ثابت کرد جز من کسي براش مهم نيست … اما …
قسم خوردي بر ماه كه عاشق تريني
تو يك جمع عاشق تو صادق تريني
همون لحظه ابري رخ ماه رو آشفت
به خود گفتم اي واي مبادا دروغ گفت
آره داريوش دروغ گفت و من توي وقت خودش نفهميدم … بچگي کردم و چوبشو هم خيلي بد خوردم … خيلي بد!
گذشت روزگاري از اون لحظه ناب
كه معراج دل بود به درگاه مهتاب
يه دفعه داريوش نسيت کنارم … نگاشو روي صورتم حس مي کردم و لرزش صداشو که انگار داشت خطاب به خود خود من مي خوند …
در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به يادت شكستم
تو از اين شكستن خبر داري يا نه
هنوز شور عشق رو به سر داري يا نه
بيت آخر رو بي اراده باهاش همراهي کردم …
هنوز هم تو شبهات اگه ماه رو داري
من اون ماه رو دادم به تو يادگاري
بعد از تموم شدن آهنگ صداي دست و سوت از هر طرف بلند شد. پاهام خشک شده روي پدال پيانو مونده بود … بازم حس خيانت به باربد داشت آزارم مي داد …
بازم زيادي به داريوش و خاطراتش فکر کرده بودم و باربدم از ياد برده بودم … چشم از داريوش که زل زده بود توي چشمام و از هيجان قفسه سينه اش بالا و پايين مي شد گرفتم، خواستم از پشت پيانو بلند شم که همه يک صدا گفتند:
– دوباره دوباره.
با عجز به داريوش خيره شدم … من ديگه طاقتش رو نداشتم! اما داريوش خنديد و گفت:
– يه بار ديگه زحمتشو بکش.
ديگه واقعاً در توانم نبود. خسته شده و اعصابم بهم ريخته بود. دلم مي خواست سر همه جيغ بکشم. دوست داشتم داريوش رو بکشم که منو مجبور کرده دوباره دستم به پيانو بخورد و بدتر از اون دوباره ياد خاطرات قديمم بيفتم. اما همه اين فکرا در حد فکر باقي موند و من دوباره پشت پيانو نشستم و همون آهنگ رو دوباره زدم. اينبار از همون ابتدا همه شروع به خوندن کردن. بي اراده همراه با صداي جمعيت پشت سرم اشک مي ريختم، يه بار که سرم رو بالا آوردم و به ديوار روبروم نگاه کردم باربد رو ديدم … خيلي واقعي به ديوار روبرويم تکيه داده و با لبخند به من نگاه مي کرد. دستام لرزيد، بغض گلوم رو فشرد و سرعت ريزش اشکم بيشتر شد. خدا مي دونه با چه زوري جلوي شکستن هق هقم رو مي گرفتم که آبرو ريزي نشه. باربدم اخم کرد و يهو از جلوي چشمام رفت … مي خواستم بلند شم برم دنبالش … ديگه من نبودم که پيانو مي زدم … دستام بي اختيار مي زدن … وهمه مي خوندن. آهنگ مورد علاقه باربدم رو مي خوندن … داريوش خواننده مورد علاقه باربدم بود … با احساس دستي روي کليد هاي پيانو اونم يه اکتاو اونطرف تر متوجه قصد داريوش شدم و سريع از جا بلند شدم و جامو به داريوش دادم … اخماي داريوش حسابي در هم بود و مشخص بود حال من رو ديده و فهميده. به قدري ماهرانه آهنگ رو ادامه داد که هيچکس نفهميد جاي ما عوض شده. واقعاً داريوش از قدرت درک بالايي برخوردار بود و خيلي راحت متوجه حال دگرگونم شده بود! تند تند اشک هامو پاک کردم و با چشم دنبال سپيده گشتم. اونو ديدم که روي يکي از پله ها نشسته و با لبخند به من نگاه مي کنه. به آرومي از ميان جمعي که همه تو حال خودشون بودن راهي براي خودم باز کردم و کنار سپيده رفتم. آهسته گفت:
– عالي بود!
بي روح گفتم:
– مرسي.
چشماش رو ريز کرد و موشکافانه پرسيد:
– گريه کردي؟
سکوت کردم. دروغ فايده اي نداشت. دوباره پرسيد:
– چرا؟
– جاي خالي باربد خيلي عذابم مي ده.
چشماي سپيده همزمان با چشماي من پر از اشک شد. بغلم کرد و سرم رو به شونه اش تکيه داد. چند لحظه تو همون حالت مونديم تا به خودم تسلط پيدا کردم و ازش فاصله گرفتم. سپيده براي عوض کردن حال و هوام چشمکي زد و گفت:
– اگه بدوني رسول وقتي داشتي پيانو مي زدي چطوري نگات مي کرد.
همه آرامش پر زد و با اخم گفتم:
– اه سپيده جون هر کسي که دوست داري شب منو با اين حرفا خراب نکن.
ريز ريز خنديد و گفت:
– همه دخترا آرزو دارن که يکي بهشون از اين حرفا بزنه.
– دخترا بله، ولي من که ديگه دختر خونه بابام نيستم. من يه زن بيوه ام که اين حرفا اذيتم مي کنه.
ضربه محکم و بي رحمانه اي پشت گردنم زد و گفت:
– خفه شو! اينا افکاريه که تو خودت داري.
من که حوصله بحث نداشتم ديگه چيزي نگفتم و به نواي زيباي پيانو گوش سپردم. آهنگ عوض شده بود و داريوش آهنگ ديگه اي رو مي زد. سپيده همين طور که آروم آروم با آهنگ زمزمه مي کرد از بازوم نيشگوني گرفت و گفت:
– تازه داريوش هم هنوز تو رو دوست داره.
از کوره در رفتم و گفتم:
– سپيده تو نمي خواي بس کني؟ اين حرفا چه دردي از من دوا مي کنه؟ اصلاً با نمک پاشيدن روي زخم من چه دردي از خودت دوا مي شه؟
سپيده لب برچيد و گفت:
– اِ چرا عصباني شدي؟ من اون چيزي که ديدم رو گفتم.
– سپيده خانم خوب گوش کن ببين چي مي گم! داريوش هيچ وقت منو دوست نداشت و تو هم اينو خوب مي دوني. پس الکي نگو هنوز هم منو دوست داره. در ضمن اوني رو که دوست داشت، مثل تفاله پرت کرد يه گوشه ديگه. چه برسه به من!
سپيده با چشماي گشاد گفت:
– اين چه حرفيه که مي زني؟ تو از کجا مي دوني اون زنشو پرت کرده يه گوشه؟
– خب حدس مي زنم. همين که از هم جدا شدن خودش نشون مي ده که داريوش خان از اونم سير شده.
– بس کن رزا! بس کن و در مورد چيزي که نمي دوني الکي قضاوت نکن.
– خب شما که مي دوني بهم بگو تا منم بر مبناي واقعيت قضاوت کنم.
از جا بلند شد و با ناراحتي گفت:
– به زودي زود بهت مي گم فقط منتظر باش.
بعد هم از من فاصله گرفت و پيش آرمين رفت. واقعاً گيج شده بودم. فقط مي دونستم چيزي هست که من نمي دونم. همون راز …. يه راز تو زندگي داريوش!
* * * * * *
سپيده و آرمين سه روز بعد از تولد داريوش برگشتن، ولي از لب و لوچه هر دو نفر مي شد فهميد که به هدفي که داشتند نرسيدن. نمي دونستم براي چي شمال اومده بودن، اما مطمئناً هدف مهمتري از تولد داريوش داشتن. بعد از رفتن اونا ديگهه تاب نياوردم و يه هفته بعد از اونا ما هم به تهران برگشتيم. روحيه ام خيلي بهتر از قبل شده بود و ديگه بيخود پاچه کسي رو نمي گرفتم. زياد هم خودمو توي اتاق حبس نمي کردم و کمي بيرون توي حياط يا پيش مامان و بابا توي هال مي نشستم. هم بابا و هم مامان از اين تغييرات من خوشحال بودند. مهستي و رضا و سام هم منو به حال خودم رها نمي کردن. در اين بين همه اونا اصرار مي کردند که به درسم ادامه بدم و به دانشگاه برگردم. دانشگاهي که بيشتر از يه سال بود قيدش رو زده بودم. اصلاً فکرش رو هم نکرده بودم و به هيچ وجه حوصله اش رو نداشتم. از اونا اصرار و از من انکار. تقريباً هر شب با بابا و مامان و رضا و گاهي سام اين بحث رو داشتيم. دست آخر که نا اميد شدن کامران رو به سراغم فرستادند و بازم من در برابر زبان منطقي کامران کم آوردم و قبول کردم. به کمک يکي از دوستاي بابا کارم دوباره توي دانشگاه درست شد و به سر کلاس برگشتم. اوايل زياد دل به درس نمي دادم ولي کم کم محيط دانشگاه باعث شد که به خودم بيام و به کتاب هام بچسبم. کتابهام تسکيني بودن براي دردم و من با فرو رفتن و غرق شدن توي اونا دردامو از ياد مي بردم. سه ماه گذشته بود و من دوباره يکي از بهترين دانشجوهاي دانشگاه شده بودم. يه روز که مشغول يک سري آزمايشات توي آزمايشگاه بودم گفتند کسي براي ملاقات با من اومده. واقعاً تعجب کردم! کي مي تونست باشه؟ لباسم رو عوض کردم و به محوطه رفتم. مردي حدود چهل ساله با موهايي که کمي جو گندمي شده بود انتظارم رو مي کشيد. با ديدنم جلو اومد و گفت:
– خانم رزا سلطاني؟
با حيرت گفتم:
– خودم هستم آقا بفرماييد؟
با لبخندي دوستانه گفت:
– من اميري هستم. هوشنگ اميري.
با حيرت يک تاي ابرويم بالا پريد و گفتم:
– بايد بشناسم؟
خنديد و گفت:
– اوه حق با شماست. بايد خودم رو معرفي مي کردم. من مباشر آقاي خسرو آريا نسب هستم.
با شنيدن اسم باباي داريوش اخمام در هم رفت و گفتم:
– با من چي کار داريد؟
– راستش آقاي آريا نسب مايلند که هر چي زودتر شما رو ملاقات کنند.
چشمام گرد شد و گفتم:
– منو؟
– بله شما رو.
با ناراحتي و با حالتي عصبي گفتم:
– براي چي؟ با من چي کار دارن؟ کم از دست پسرشون کشيدم که حالا نوبت خودشونه؟
خونسرد گفت:
– نه خانم سلطاني. يک سري مسائلي هست که شما از اون بي خبر هستيد و آقاي آريا نسب قصد دارند همه رو براي شما بازگو کنند.
– در مورد چي؟
– در مورد زندگي پسرشون.
پوزخندي زدم و گفتم:
– زندگي داريوش به من ربطي نداره! اگه خيلي مايل بود چيزي در اون رابطه بدونم خودش بهم گفته بود.
– خانم سلطاني خواهش مي کنم روي منو زمين نندازين. من اگه بدون شما برگردم آقاي آريا نسب دوباره سکته مي کنن.
پوزخندي زدم و گفتم:
– يعني من اينقدر مهم هستم؟
خيلي جدي گفت:
– خيلي زياد.
– چطور مي تونم به شما اعتماد کنم؟
گوشي موبايلش رو از جيب خارج کرد و گفت:
– چند لحظه صبر کنين…
بعدش تند تند شماره گرفت. چند لحظه نگذشته بود که گفت:
– الو سلام اسد گوشي رو بده به آقا.
– …
– الو سلام آقا من الان پيش خانم سلطاني هستم، ولي ايشون قبول نمي کنن که بيان. يعني خب به من اعتماد ندارن. البته حق هم دارن. حالا شما مي گيد چي کار کنم؟
– …
– بله.
– …
– بله پس من گوشي رو مي دم به خودشون.
گوشي رو به سمت من گرفت و گفت:
– کسي هست که مي خواد با شما صحبت کنه.
با ترديد گوشي رو گرفتم و همينطور که چشم از آقاي اميري بر نمي داشتم گفتم:
– الو
به جاي اينکه صداي يه مرد رو بشنوم، صداي پر از خنده سپيده توي گوشي پيچيد :
– الو رزا.
با تعجب گفتم:
– سپيده تويي؟!
– آره خودمم … چته ناز مي کني؟
با حيرت و چشماي گرد شده چشم از آقا اميري گرفتم و گفتم:
– تو اونجا چي کار مي کني؟ اينجا چه خبره؟!!!
– به تو چه! تو فقط به حرف گوش کن و بلند شو بيا اينجا.
– چي شده سپيده؟
– مي خوام تموم چيزايي رو که يه روزي مي خواستم واست بگم، ولي نمي تونستم رو بگم. پاشو بيا که قراره چيزاي جالبي بشنوي.
– من که کاملاً گيج شدم.
– پاشو بيا اينجا از گيجي درت بياريم.
– بيام اصفهان؟
– آره عمو برات بليط رزرو کرده. بجنب که تا يک ساعته ديگه بايد توي فرودگاه باشي.
نفسم از زور حيرت سنگين شده بود … به زور گفتم:
– اين همه عجله واسه چيه سپيد؟
– بيا خودت مي فهمي.
– دونستن يه راز اينقدر اهميت داره؟!! من اگه نخوام بدونم بايد کيو ببينم؟
داد سپيده در اومد:
– تو غلط مي کني … همين الان مي ياي اينجا! فهميدي؟!!! وگرنه خودم مي يام کت بسته مي يارمت …
آهي کشيدم و گفتم:
– خيلي خوب با اين وضعيتت نمي خواد حرص بخوري! من الان مي يام.
گوشي رو قطع کردم و رو به آقاي اميري گفتم:
– حالا بايد چي کار کنم؟
– من شما رو با ماشين خودم به فرودگاه مي رسونم، فقط عجله کنين.
– من بايد به خونه اطلاع بدم. تازه يک سري وسايل هم لازم دارم که بايد حتماً از خونه بردارم.
– خيلي خوب پس اول مي ريم خونه شما و بعد مي ريم فرودگاه فقط بجنبين.
سريع وسايلم رو جمع و جور کردم و با آقاي اميري به خونه رفتم. به مامان گفتم قراره از طرف دانشگاه براي يک تحقيق خيلي مهم به اصفهان برويم و تا فردا هم برمي گرديم. مامان هم بدون شک قبول کرد. کيفم رو به همراه يک سري لوازم ضروري برداشتم و راه افتاديم. توي فرودگاه آقاي اميري کارت پروازم رو گرفت و گفت:
– مواظب خودتون باشين. توي فرودگاه اصفهان راننده آقاي آريا نسب دنبالتون مياد.
همينطور که به سمت سالن پرواز مي رفتم، گفتم:
– از کجا بايد بشناسم؟
– اسم شما رو روي پلاکارد نوشته. بريد خودتون متوجه مي شيد.
سريع خداحافظي کردم. وارد سالن شدم و بعد از انجام يک سري کارهاي تشريفاتي سوار هواپيما شدم. اينقدر شوکه شده بودم که مغزم به من دستوري نمي داد. اصلاً قادر به تفکر نبودم و فقط منتظر نشسته بودم که ببينم بعد چي پيش مي ياد. سه ربع بعد توي فرودگاه اصفهان بودم. کيفم رو برداشتم و از هواپيما خارج شدم. چون هيچ چمدوني نداشتم زياد معطل نشدم. کنار در خروجي مردي مسن ايستاده بود و روي پلاکارد دستش نوشته شده بود سلطاني. به سمتش رفتم و گفتم:
– آقا من سلطاني هستم. شما از طرف آقاي آريا نسب هستين؟
پيرمرد لبخندي زد و گفت:
– بله خانم بفرماييد بريم که آقا منتظر شما هستن.
همراه پيرمرد به سمت اتومبيل بنز مشکي رنگي رفتيم که تو پارکينگ پارک شده بود. چقدر تشريفات! سوار ماشين شديم و راه افتاديم. مشاعرم به درستي کار نمي کرد و درست نمي فهميدم کجا مي ريم. چشمام رو بستم تا شايد بتونم کمي آروم بگيرم. نمي دونم چقدر تو راه بوديم که مرد وارد خيابون ملاصدرا شد. چند لحظه بعد جلوي در مشکي رنگ بزرگي ايستاد و چند بار بوق زد. پسر نسبتاً جووني در رو باز کرد و سري تکون داد. پيرمرد بوقي زد و وارد خونه شد. حياط خونه خيلي بزرگ بود و مثل تموم خونه هاي ويلايي که تا اون روز ديده بودم، چمن کاري شده و استخر بزرگي جلوش خودنمايي مي کرد. از نظر بزرگي تقريباً مثل خونه خودمون بود. عمارت وسط باغ سه طبقه و مدور بود. پنجره هاي فراووني که داشت به زيبايي اون افزوده بود. چيزي که نظر هر کسي رو جلب مي کرد و باعث حيرت من نيز شده بود، جنس خونه بود از دور درست مثل چوب بود، ولي از نزديک متوجه مي شدي که با سنگ ساخته شده با طرح چوب. پيرمرد کنار ساختمون توقف کرد و با مهربوني گفت:
– بفرماييد خانم.
آب دهنم رو قورت دادم و پياده شدم. اصلاً نمي دونستم چه اتفاقي در شرف وقوعه. در عمارت باز شد و زني از اون خارج شد. با ديدن من لبخندي زد و گفت:
– سلام خانم خوش اومدين.
گيج و ويج جواب دادم:
– سلام ممنون.
– بفرماييد بريم تو. من شما رو راهنمايي مي کنم.
همراه زن راه افتادم. خنده ام گرفته بود که يکي يکي از دست اين، به دست اون شوت مي شم. وارد عمارت که شديم تازه معناي جلال و شکوه رو فهميدم. هميشه خونه خودمون رو مجلل ترين خونه تصور مي کردم،
ولي اين … از چندين سالن و راهروي بزرگ عبور کرديم تا زن جلوي دري ايستاد و گفت:
– اينجا اتاق آقاي آريا نسبه. چون کمي کسالت داشتن خواستن مهمون هاشون رو توي اتاقشون ملاقات کنن.
به نشونه تفهيم حرفاش سرم رو تکون دادم و زن منو به حال خودم رها کرد و رفت. کمي جلوي در مکث کردم، اما ديگه طاقت نداشتم. بايد مي فهميدم اوضاع از چه قراره. دستم رو بالا آوردم و سه ضربه کوتاه به در زدم. صداي مردي اومد:
– بفرماييد داخل.
با ترس در رو باز کردم و داخل شدم. اتاق خيلي بزرگي بود. ديوارها سرتا سر پر از تابلو هاي نقاشي بود. و اين چيزي بود که تو لحظه ورود حسابي جلب توجه مي کرد. يک دست مبل چرمي توي مجاورت تخت خواب دو نفره بزرگ قرار داشت. مردي روي تخت به صورت نصفه نيمه جلوس کرده و سه نفر هم روي مبل هاي کنار تخت نشسته بودن. فقط تونستم چهره يکي از اونا رو ببينم که دختري در حدود بيست و پنج- شش ساله بود. دو نفر ديگه پشتشون به من بود. گيج و گم جلوي در ايستاده بودم و نمي دونستم چه خاکي بايد تو سرم کنم که مرد روي تتخت پيش دستي کرد و با لبخند گفت:
– سلام دخترم چرا ايستادي؟ بيا جلو.
تازه به خودم اومدم و با صداي لرزان گفتم:
– سلام.
همون موقع اون سه نفر از روي مبل ها بلند شدن و نگاهشون به سمت من چرخيد. تازه متوجه شدم که اون دو نفر ديگه همون سپيده و آرمين هستن. پس همه چي واقعي بود و سپيده اينجا بود! خواستم باز سوالم رو بپرسم …
– شما اينجا …
وسط کار نفس کم آوردم اون همه حيرت براي من زياد بود! وقتي ديگه نتونستم ادامه بدم، مرد کمي به سمتم خم شد و گفت:
– دخترم تعجب نکن. بيا جلو خودت به زودي همه چيز رو مي فهمي.
با قدماي سست جلو رفتم. تا اون لحظه به چهره آقاي آريا نسب دقت نکرده بودم. تازه اون موقع بود که درست نگاش کردم و از چيزي که ديدم به خودم لرزيدم. دقيقاً مي شه گفت که او همون داريوش بود توي چند سال آينده! از اون همه شباهت جا خوردم. چهره اش خيلي کمتر از سن واقعيش مي زد. در اون لحظه شايد پنجاه و پنج سالي داشت، ولي چهل ساله مي زد! آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
– شما چقدر به داريوش شبيه هستين!
همه خنديدند و آقاي آريا نسب گفت:
– به هر حال پدرش هستم.
خودم از حرف نسنجيده ام خجالت کشيدم و کنار سپيده روي مبل نشستم. حتي يادم رفته بود سپيده رو بغل کنم و توي اون شرايط کسي هم از من چنين انتظاري نداشت. صداي آقاي آريانسب يه جور خاصي غمگين بود:
– توام به شکل عجيبي شبيه شکيلا هستي … عين يه سيب که از وسط نصف شده باشه!
طوري صميمي اسم مامانو گفت که حس کردم داره در مورد صميمي ترين شخص زندگيش حرف مي زنه. با حسرت دستي روي صورتش کشيد و سکوت کرد … اون دختر غريبه که ناشنخاته ترين فرد اون جمع براي من بود، با صداي ظريفي گفت:
– شما خيلي از عکستون خوشگل ترين.
اينبار با تعجب به اون دختر خيره شدم! اين ديگه کي بود؟!!! از طرز نگاه من آقاي آريا نسب خنده اش گرفت و گفت:
– ببخشيد که معرفي نکردم. ايشون مريم هستن، دختر عزيز برادر من.
احساس کردم کسي چيزي تيز رو روي تيغه کمرم گذاشت و به سمت پايين کشيد. عرق سرد روي تنم نشست، با خشم از جا بلند شدم و گفتم:
– گفتين من بيام اينجا تا تحقيرم کنين؟ سپيده از تو انتظار نداشتم!
خواستم از اتاق برم بيرون که سپيده و مريم هر دو به سمتم پريدن و قبل از سپيده مريم با بغض گفت:
– تو رو خدا صبر کن. آخه تو که چيزي نمي دوني!
سپيده هم با حالي بدتر از اون گفت:
– رزي… جون من، جون رضا نرو! وايسا ببين ما چي مي گيم. خيلي چيزا هست که تو نمي دوني. چيزايي که مطمئناً يه روز خيلي علاقه به شنيدنشون داشتي.
زل زدم توي چشماش، انگار داشت با نگاهش التماس مي کرد که بمونم، بازومو از توي دستش خارج کردم، اخمامو کشيدم توي هم و برگشتم سر جام. بايد يک بار براي هميشه مي شنيدم و اين قضيه رو تموم مي کردم. برام مهم نبود که چي قراره بشنوم، فقط مي خواستم از شر مرموز بازي هاي سپيده و آرمين و داريوش خلاص بشم. همين که نشستم روي مبل آقاي آريا نسب که سر جاش نيم خيز شده بود با رنگي پريده گفت:
– رزا جان اگه اينجا خيلي هم بهت بد مي گذره تحمل کن. چون حرف سر زندگي پسرمه. حرف سر اينه که من آرامش ندارم و با گفتن يک سري حرف ها به تو به آرامش مي رسم.
آرمين هم که بلاتکليف ايستاده بود، گفت:
– علاوه بر عمو خسرو، داريوش هم به آرامش مي رسه.
کاملاً گيج شده بودم. به مريم نگاه کردم و نگاه خيره اونو متوجه خودم ديدم. لبخندي زد و چشماش رو به نشونه تاييد يه بار آروم باز و بسته کرد. اون لحظه انگار براي بار اول داشتم مريم رو مي ديدم! چقدر خوشگل بود اين دختر!!! صورت گردي داشت با چشماي درشت و مورب مشکي. مژه هاي بلند و برگشته. ابروهاي کموني و کشيده تا نزديک شقيقه. بيني اش عروسکي، لباش مث يک غنچه گل رز صورتي، پوستش هم به سفيدي مهتاب بود و خلاصه که از خوشگلي هيچي کم نداشت! آدم دوست نداشت چشم ازش برداره. با اينکه توي ناخود آگاهم اونو به چشم رقيب خودم مي ديدم ازش خوشم اومد و مهرش به دلم افتاد. زير لب فحشي نثار داريوش کردم که زن به اين خوشگليش رو طلاق داده. شايد اگه همون موقع که تازه از داريوش جدا شده بودم مريم رو مي ديدم از حسودي دق مي کردم، اما الان برام چندان مهم نبود. مريمو يه بار هم توي ماه عسلم به اصفهان ديده بودم، ولي اون روز صورتش مشخص نبود. سپيده سر شونه ام زد و گفت:
– آماده اي؟
با حواس پرتي نگاش کردم گفتم:
– براي چي؟
لبخند تلخي زد و گفت:
– براي تموم چيزايي که قراره زندگيت رو از اين رو به اون رو بکنه.
شقيه هامو فشردم و گفتم:
– با اين حرفاتون بيشتر دارين گيجم مي کنين …
آقاي آريا نسب وارد بحث شد و گفت:
– الان متوجه مي شي. بيشتر از اين منتظرت نمي ذاريم دخترم، آرمين جان پسرم شروع کن.
آرمين نگاهي به من کرد و گفت:
– رزا شايد اين چيزايي که الان مي خوام واست بگم توي ذوقت بزنه و فکر کني همه اش دروغه، ولي به خدا اينطور نيست. من هر چي که مي گم حقيقت محضه و براي اينکه تو باور کني …
خم شد و قرآن کوچيکي از روي ميز برداشت و ادامه داد:
– دست روي قرآن مي ذارم که جز واقعيت چيزي رو براي تو نگم.
با پوزخند گفتم:
– مگه اينجا دادگاهه؟
آقاي آريا نسب گفت:
– کم از دادگاه هم نيست!
آرمين بي توجه به حرفاي ما قرآن رو بوسيد و سر جاش گذاشت، بعد از کشيدم نفس عميقي حرفاشو اينطور شروع کرد:
– سال اول راهنمايي بودم که با داريوش آشنا شديم. از همون روز اول ما با هم دوست شديم و اين دوستي چنان ريشه دار شد که قسم خورديم تا وقتي که زنده ايم با هم باشيم. داريوش همه چيزش خوب بود، جز يه چيزش و اونم حسي بود که نسبت به جنس مخالف داشت. از سال سوم راهنمايي کثافت کارياش شروع شد.
من خيلي باهاش جر و بحث مي کردم و ازش مي خواستم دست از اين کار برداره، ولي اون مي خنديد و مي گفت:
– دنيا دو روزه. بعدش هم خدا دخترو آفريده واسه اين که ازش لذت ببري و سر کارش بذاري!
خيلي از دستش حرص مي خوردم. حتي يه بار به مدت سه ماه باهاش قطع رابطه کردم، ولي بعد اين من بودم که دوباره به طرفش رفتم. داريوش مثل برادرم بود نمي تونستم از دوستي باهاش بگذرم. همه چيز به همين سبک پيش مي رفت و مي گذشت. کم کم ما بزرگ شديم. آمار دوست دختراي داريوش حسابي بالا رفته بود. فقط سه ماه اين کاراشو براي کنکور تعطيل کرد و نشست به درس خوندن. به خاطر اينکه دو کلاس هم جهشي خونده بود خيلي زودتر از من دانشگاه قبول شد و رفت دانشگاه. اونم رشته دندون پزشکي! هوش فوق العاده اي داشت. در عرض شش سال دندون پزشک حاذقي شد. هيچ کس باورش نمي شد، ولي داريوش با اراده و پشت کاري که داشت اينکارو کرد. خيلي خنده داره، ولي اکثر مريضاي جنس مونثش دوست دختراش بودن. البته اين رو هم بايد اضافه کنم که دوستي هاش يه دوستي ساده بود. بدون هيچ رابطه نامشروعي. من براي همين کنارش دووم آورده بودم. داريوش تو زندگيش هيچ کسي رو دوست نداشت. نه مادرشو، نه پدرشو، نه دوست دخترهاشو و نه دوست پسرهاشو. دلش نمي خواست به هيچ کس وابسته بشه. حتي گاهي يادش مي رفت يه روز با هم پيمان برادري بستيم و حس مي کردم بود و نبود منم براش مهم نيست. تا اينکه بالاخره ورق برگشت! خيلي وقت بود که دست به دامن خدا شده بودم تا داريوش دلشو ببازه و دست از اين کاراش برداره. دوست نداشتم يه روز به خودش بياد ببينه همه چيشو باخته!
حالا که خوب فکر مي کنم مي بينم همه چيز از اون شب شروع شد. شبي که من براي خواب خونه عمو اينا موندم و با داريوش روي تراس خوابيديم. من خيلي زود خوابم برد، ولي نيمه هاي شب از صداي داد و فرياد داريوش بيدار شدم. خيلي ترسيدم و از خواب پريدم، داشت خواب مي ديد. سريع بيدارش کردم، همين که دستم بهش خورد سراسيمه از خواب پريد و نشست سر جاش … عرق کرده بود و نفس نفس مي زد. چشماش گرد شده بود و معلوم بود حسابي حالش خرابه … سريع شونه هاشو گرفتم و گفتم:
– چي شده داريوش؟ چت شده؟
سرشو بين دستاش گرفت و بعد از چند لحظه سکوت گفت:
– خواب ديدم.
دستشو گرفتم و گفتم:
– خيره انشالله. چه خوابي ديدي؟
با کلافگي چشماشو بست، سرشو به چپ و راست تکون داد و گفت:
– نمي دونم نمي دونم آرمين. يادم نيست!
– چرا داد کشيدي آخه؟
دستاشو جلوي صورتش باز کرد و گفت:
– نمي دونم … فقط يه چيز سبز يادم مونده. نمي دونم چي بود؟ فقط يادمه توي خوابم يه چيز سبز وجود داشت.
خنديدم و گفتم:
– لابد امامي چيزي اومده بخوابت … برادر شفاعت ما رو هم مي کردي …
داريوش بي توجه به شوخي من مثل بيد مي لرزيد. براش يه ليوان آب ريختم و به دستش دادم. يه کمي آروم تر شد و دراز کشيد. وقتي خوابيد منم خوابيدم. صبح که بيدار شديم، حالش خيلي بهتر بود. هيچ اشاره هم به شب قبل و حال و هواش نکرد. دوتايي صبحونه مون رو خورديم و مي خواستيم از خونه خارج بشيم که داريوش گفت:
– ولي خودمونيم آرمين سبز هم رنگ قشنگيه ها!
با تعجب نگاش کردم، داريوش هم فقط خنديد و چيزي نگفت. بعداً تازه دو زاريم اتفاد منظورش به خوابش بوده اما ديگه چيزي به روش نياوردم. دو روز بعد از ديدن اون خواب داريوش يه دفعه هوس کيش کرد و گفت:
– آرمين مي خوام برم کيش. تو هم مي ياي؟ يا تنها برم؟
با تعجب گفتم:
– کيش؟
– آره. نمي دونم چرا يه دفعه هوس کردم برم اونجا.
– توي اين گرما؟!!!
مثل هميشه بي تفاوت به نظر من گفت:
– خب گرم باشه. من که مي رم. تو هم اگه دوست داري مي توني با من بياي.
چون خيلي وقت بود مي ديدم که داريوش رابطه خوبي با مامانش نداره و هميشه غم بزرگي رو توي چشماي خاله مي ديدم گفتم:
– باهات مي يام، ولي يه خواهشي ازت دارم.
داريوش اخم کرد و گفت:
– هر چي مي خواي بگو. فقط تو رو خدا دوباره مثل پدربزرگا منو نصيحت نکن که دنبال دوست دختر نرم و از اين حرفا.
با اخم گفتم:
– نخير کار شما ديگه از اين حرفا گذشته!
– پس چيه؟
– داريوش مادرتو هم بيار. گناه داره به خدا صبح تا شب توي خونه تنهاس.
با تعجب گفت:
– ديگه چي؟ حالا کارم به جايي رسيده که مثل بچه ها بايد با مامانم برم مسافرت؟
– چه ربطي داره؟ تو پسرشي. براي يه بار هم که شده يه کم عاطفه به خرج بده!
– حالا تو چرا گير دادي به مادر ما؟
بي توجه به لحن پر از تمسخرش گفتم:
– واسه اينکه مثل مامان خودم دوسش دارم و از اينکه تو اينقدر نسبت بهش بي اعتنايي حرصم مي گيره.
– خيلي خب بابا! به اندازه کافي از نصايحتون فيض بردم. حالا بذار ببينم چي کار مي کنم.
فرداي اون روز داريوش سه تا بليط براي کيش گرفت. ما براي دو هفته توي کيش برنامه ريخته بوديم. تا پنج شش شب اول من از دست داريوش بيچاره شدم، البته تقصيري هم نداشت، اونم که نمي خواست بره سمت دخترا دخترا ولش نمي کردن. هر جه که پا مي ذاشتيم يه عده بهش نخ مي دادن و داريوش هم نخو مي گرفت ول نمي کرد! تا اينکه شب ششم ورق برگشت … شب ششمي که اونجا بوديم وقتي داشتيم توي ساحل با هم پياده روي مي کرديم، يه دفعه صداي جيغ شنيديم. صداي جيغ يه دختر بود. خيلي دور بود، ولي به قدري تکون دهنده بود که مو به تن من و داريوش سيخ شد. دليل جيغ هر چيزي مي تونست باشه اما ذهن من و داريوش فقط به سمت افکار بد و منفي کشيده شد و يه دفعه دوتايي شروع کرديم دويدن به اون سمت. وقتي نزديک شديم ديديم بله حدسمون درست از آب دراومده و سه تا پسر تنه لش مزاحم دو تا دختر شدن. خون جلوي چشممونو گرفت و افتاديم روي سرشون تا مي خوردن زديمشون. اونا هم پا به فرار گذاشتند. تازه متوجه اون دو تا دختر شديم که نشسته بودن روي زمين و معصومانه اشک مي ريختن. اينقدر از ديدن اين صحنه منقلب شدم که کم مونده بود برم دوباره پسرا رو بگيرم بزنم. داريوش زودتر از من به خودش اومد و در حالي که کنار اون دو تا دختر زانو مي زد گفت:
– خانوما شما حالتون خوبه؟
و اون لحظه بود که شما دو نفر سرتون رو بالا آوردين. من و داريوش از اين همه جذابيت و گيرايي که تو وجود جفتتون بود مبهوت مونده بوديم. زيبايي چيزي نبود که براي داريوش عجيب غريب باشه، توي دست و بالش پر بود از دختراي فوق العاده خوشگل! اما معصوميت بچه گونه اي که کنار خوشگلي شما دو تا بود داريوش رو زمين زد! به خصوص چشماي رزا که شبيه چشماي بچه ها گربه هاي کوچولو بود … داريوش زل زده بود به تو … با خودم گفتم همين الان دست به جيب مي شه، براي شماره. به خصوص با اون علاقه اي که بعد از خوابش به رنگ سبز پيدا کرده بود. اما بر خلاف تصورم داريوش چيزي نگفت، کمکتون کرديم تا از جا بلند شدين. مي ديدم که داريوش چطور بهت نگاه مي کنه. باور کن نگاهش خيلي خاص بود! يه جوري که تا به حال به هيچ دختري نگاه نکرده بود و همين باعث تعجبم شده بود. عکس العمل تو هم برام عجيب بود. اول که با ديدن داريوش حسابي جا خوردي و جا خوردنت طبيعي بود. اصولا همه با ديدن داريوش چند لحظه اي رو ميخش مي شدن، پس چيز تعجب بر انگيزي نبود اما اينکه بعد از اون بهت اوليه در اومدي و توي پوسته خودت فرو رفتي برام عجيب شدي. نه اثري از ناز و عشوه دخترونه براي جلب توجه بيشتر بود، نه تمايلي به همراهي بيشتر با داريوش … وقتي جلوي هتل داريوش بي طاقت شماره شو بهت داد و تو انداختيش دور هر دومون جا خورديم. به جرئت مي گم اولين کسي بودي که اين کار رو کردي! اصلا اولين دختري بودي که داريوش خودش اومد سمت تو قبل از اينکه ازت نخ بگيره، و تو دست رد به سينه اش زدي. اون لحظه بود که فهميدم با همه فرق داري. وقتي ازتون جدا شديم داريوش نفسشو با صدا بيرون داد و گفت:
– اوف … پسر عجب چيزي بود!
– خجالت بکش داريوش! تو کي مي خواي آدم شي؟
– از اين يکي نمي تونم بگذرم.
– مي تونم بپرسم چرا؟
– رنگ چشماش آدمو ديوونه مي کنه.
– بس کن داريوش. کم دوست دختر چشم رنگي داري؟! اون دختر اهل اين حرفا نيست. ديدي که محلت نذاشت.
لبخند مرموزانه اي زد و گفت:
– ناز مي کنه، ولي بالاخره رامش مي کنم!
– اِ يه طوري حرف مي زني که اگه کسي ندونه فکر مي کنه داري در مورد يه حيوون حرف مي زني.
– خب درست فکر مي کنه، چون اون يه پيشي ملوس بود.
خواستم اعتراض کنم که گفت:
– آرمين غر نزن پسر حوصله ندارم اصلا! بذار به پيشي ملوسم فکر کنم … دارم تصور مي کنم روزي رو که مي برمش کافي شاپ کارن و بچه هاي اونجا کيش و مات مي شن!
با پوزخند گفتم:
– همه دختراي اون جا خوشگلن …
– آره … اما اين يکي فرق مي کنه.
به نظر منم تو خوشگل بودي اما نه اونقدر که داريوش داشت خودشو به آب و آتيش مي زد. باور کن دختراي کافي شاپ کارن محشرترين دختراي اصفهان بودن … اون موقع کم کم به اين نتيجه رسيدم که داريوش کلا چشمش تو رو گرفته! براي همينم به چشمش از همه سرتر مي يومدي … با اطمينان بهش گفتم:
– اوني که من ديدم دم لا تله نمي ده.
– مي ده. مطمئن باش که مي ده. غير ممکنه من چيزي رو بخوام و به دستش نيارم. بعدش هم مگه يه دختر چي مي خواد؟ خوشگلي مي خواد که من دارم. پول مي خواد که من دارم. تيپ مي خواد که من دارم. شخصيت و تحصيلات و خونواده …
پريدم وسط حرفش و گفتم:
– اوهو… کي مي ره اين همه راهو؟
با اعتماد به نفس سرشو بالا داد و گفت:
– دروغ مي گم؟
– نه دروغ نمي گي، ولي واسه يه خانم نجيب اين چيزايي که تو گفتي اهميتي نداره. چون نجابتش رو بيشتر دوست داره.
– ول کن آرمين تو رو خدا بيخيال شو و با اين حرفات مخمون رو نخور. من چي کار با نجابتش دارم؟! بره دو دستي تقديم شوهرش کنه.
ديگه حرفي نزدم و با هم وارد اتاق شديم. خاله کيميا نبود و فقط يادداشتي گذاشته و نوشته بود که دو تا از دوستاشو پيدا کرده و شب رو توي اتاق اونا مي خوابه. اون لحظه اين قضيه برامون هيچ اهميتي نداشت در حالي که نمي دونستيم بعداً چقدر اهميت پيدا مي کنه! مي دوني رزا؟! يه حس اطميناني به من مي گفت تو به درخواست داريوش جواب رد مي دي و به داريوش ثابت مي کني که حرفاي من همه درسته. نسبت به تو يه حس خاصي داشتم. قبلاً با هر کدوم از دوستاي داريوش که روبرو مي شدم از شخصيتشون منزجر مي شدم ولي تو انگار با همه فرق داشتي. انگار مطمئن بودم که اومدي تا همه چيز رو تغيير بدي. اونم يه تغيير اساسي. صبح که از خواب بيدار شدم داريوشو نديدم. فکر کردم پايين رفته تا يه دوري بزنه. از جا بلند شدم و رفتم دستشويي. وقتي از دستشويي خارج شدم ديدم داريوش روي تخت نشسته و يه سيني صبحونه هم جلوشه. خيلي تعجب کردم، چون اون اصولاً اهل اين کارا نبود. وقتي چشماي پر از سوال منو ديد گفت:
– تعجب نکن. رفته بودم خود شيريني.
– خود شيريني؟
– آره يه سيني صبحونه بردم دم در اتاق رزا اينا. خودش درو باز کرد.
بعد يه دفعه صورتش عين بچه ها شد و هيجان زده گفت:
– آرمين … اينقدر ناز شده بود که نگو! هميشه فکر مي کردم دخترا رو اول صبح نمي شه نگاه کرد و خيلي ترسناک مي شن، ولي اين با بقيه فرق داشت. توي لباس راحتي عروسکي با موهاي آشفته که بيشترش توي صورتش ريخته بود. بدون ذره اي رنگ و روغن اينقدر خوشگل شده بود که نگو!
خنده ام گرفت و گفتم:
– خل شدي؟ قربون غيرتت برم! اينا رو براي من مي گي؟!!! يهو مي رم برش مي زنما …
لبخند مرموزانه اي زد و گفت:
– ناز مي کنه، ولي بالاخره رامش مي کنم!
– اِ يه طوري حرف مي زني که اگه کسي ندونه فکر مي کنه داري در مورد يه حيوون حرف مي زني.
– خب درست فکر مي کنه، چون اون يه پيشي ملوس بود.
خواستم اعتراض کنم که گفت:
– آرمين غر نزن پسر حوصله ندارم اصلا! بذار به پيشي ملوسم فکر کنم … دارم تصور مي کنم روزي رو که مي برمش کافي شاپ کارن و بچه هاي اونجا کيش و مات مي شن!
با پوزخند گفتم:
– همه دختراي اون جا خوشگلن …
– آره … اما اين يکي فرق مي کنه.
به نظر منم تو خوشگل بودي اما نه اونقدر که داريوش داشت خودشو به آب و آتيش مي زد. باور کن دختراي کافي شاپ کارن محشرترين دختراي اصفهان بودن … اون موقع کم کم به اين نتيجه رسيدم که داريوش کلا چشمش تو رو گرفته! براي همينم به چشمش از همه سرتر مي يومدي … با اطمينان بهش گفتم:
– اوني که من ديدم دم لا تله نمي ده.
– مي ده. مطمئن باش که مي ده. غير ممکنه من چيزي رو بخوام و به دستش نيارم. بعدش هم مگه يه دختر چي مي خواد؟ خوشگلي مي خواد که من دارم. پول مي خواد که من دارم. تيپ مي خواد که من دارم. شخصيت و تحصيلات و خونواده …
پريدم وسط حرفش و گفتم:
– اوهو… کي مي ره اين همه راهو؟
با اعتماد به نفس سرشو بالا داد و گفت:
– دروغ مي گم؟
– نه دروغ نمي گي، ولي واسه يه خانم نجيب اين چيزايي که تو گفتي اهميتي نداره. چون نجابتش رو بيشتر دوست داره.
– ول کن آرمين تو رو خدا بيخيال شو و با اين حرفات مخمون رو نخور. من چي کار با نجابتش دارم؟! بره دو دستي تقديم شوهرش کنه.
ديگه حرفي نزدم و با هم وارد اتاق شديم. خاله کيميا نبود و فقط يادداشتي گذاشته و نوشته بود که دو تا از دوستاشو پيدا کرده و شب رو توي اتاق اونا مي خوابه. اون لحظه اين قضيه برامون هيچ اهميتي نداشت در حالي که نمي دونستيم بعداً چقدر اهميت پيدا مي کنه! مي دوني رزا؟! يه حس اطميناني به من مي گفت تو به درخواست داريوش جواب رد مي دي و به داريوش ثابت مي کني که حرفاي من همه درسته. نسبت به تو يه حس خاصي داشتم. قبلاً با هر کدوم از دوستاي داريوش که روبرو مي شدم از شخصيتشون منزجر مي شدم ولي تو انگار با همه فرق داشتي. انگار مطمئن بودم که اومدي تا همه چيز رو تغيير بدي. اونم يه تغيير اساسي. صبح که از خواب بيدار شدم داريوشو نديدم. فکر کردم پايين رفته تا يه دوري بزنه. از جا بلند شدم و رفتم دستشويي. وقتي از دستشويي خارج شدم ديدم داريوش روي تخت نشسته و يه سيني صبحونه هم جلوشه. خيلي تعجب کردم، چون اون اصولاً اهل اين کارا نبود. وقتي چشماي پر از سوال منو ديد گفت:
– تعجب نکن. رفته بودم خود شيريني.
– خود شيريني؟
– آره يه سيني صبحونه بردم دم در اتاق رزا اينا. خودش درو باز کرد.
بعد يه دفعه صورتش عين بچه ها شد و هيجان زده گفت:
– آرمين … اينقدر ناز شده بود که نگو! هميشه فکر مي کردم دخترا رو اول صبح نمي شه نگاه کرد و خيلي ترسناک مي شن، ولي اين با بقيه فرق داشت. توي لباس راحتي عروسکي با موهاي آشفته که بيشترش توي صورتش ريخته بود. بدون ذره اي رنگ و روغن اينقدر خوشگل شده بود که نگو!
خنده ام گرفت و گفتم:
– خل شدي؟ قربون غيرتت برم! اينا رو براي من مي گي؟!!! يهو مي رم برش مي زنما …
اخماشو در هم کشيد و گفت:
– غيرت؟!!! کيلويي چند؟!! برو بابا دلت خوشه … اگه اينقدر احمقه که منو ول کنه به تو پا بده بذار بده! خلايق هر چه لايق!
به اين حرفاش عادت داشت، داريوش کوه غرور بود براي همينم از دستش ناراحت نشدم. نشستم کنار سيني صبحونه و گفتم:
– فعلا صبحونه آقا داريوشو عشق است …
همينطور که دوتايي سبحونه مي خورديم حواسم به اونم بود که کلا توي هپروت سير مي کرد و بعضي وقتا لقمه اش يه دقيقه ميون زمين و هوا مي موند. براي اينکه از فکر خارجش کنم گفتم:
– امروز برنامه چيه؟
– خودمم هنوز نمي دونم. ولي پسر کاش مي دونستيم رزا اينا کجا مي رن ما هم مي رفتيم دنبالشون.
– بي خيال پسر … از شخصيت من و تو که دکتر مهندس اين مملکتيم بعيده بخوايم بيفتيم دنبال دو تا دختر.
داريوش بازم سکوت کرد و به خوردنش ادامه داد. يا حرف نمي زد يا اگه هم مي زد تو هم توي حرفاش سرک مي کشيدي.
تازه آماده شده بوديم از اتاق خارج بشيم که خاله کيميا زنگ زد و قرار پارک آهوان رو گذاشت. با ديدن شما همراه دوستاي خاله دنيا رو به من و داريوش دادن. چقدر از اينکه آشنا در اومده و مي تونستيم آزادانه کنار شما باشيم خوشحال شديم. آخه از تو چه پنهان خودمم از سپيده خيلي خوشم اومده بود. اولين دختري بود که توجه منو به خودش جلب مي کرد. با نمک و خوشگل بود و از چشماش شيطنت مي باريد … بگذريم. ولي يه چيزي عوض شده بود. اونم نگاه تو و سپيده به من و داريوش بود. انگار به قاتلاي باباتون نگاه مي کردين. در يه فرصت مناسب داريوش هم که متوجه اين قضيه شده بود در گوش من گفت:
– غلط نکنم مامان، اينا رو شستشوي مغزي داده.
– اوهوم منم همينطور فکر مي کنم.
– کارم خيلي سخت شد آرمين. حالا ديگه بايد خيلي براي به دست آوردن دلش تلاش کنم.
– داريوش بيخيال رزا شو … بابا اين آشناست. درستش نيست. بذار همينطور دوست خونوادگي بمونين.
با کلافگي سرشو تکون داد و گفت:
– نمي شه … يعني نمي تونم.
– دردسر مي شه ها.
– نه نمي ذارم اتفاق بدي بيفته. تو هنوز منو نشناختي؟
– من ديگه نمي دونم بايد بهت چي بگم. ولي مطمئن باش اجازه نمي دم اذيتش کني.
داريوش زمزمه کرد:
– کي دلش مي ياد؟
يه لحظه به گوشام شک کردم و دوباره پرسيدم. ولي هر چي اصرار کردم از گفتن دوباره سرباز زد. منم بيخيال شدم با اينکه مطمئن بودم تغيير و تحولاتي توي اون در حال شکل گيريه. اولين تغييرش هم اين بود که خيلي سر به زير شده بود و نگاش فقط به تو دوخته مي شد نه به هيچ کس ديگه. برعکس گذشته اش.
روز بعد داريوش طبق معمول دير از خواب بيدار شد و با هم به محوطه هتل رفتيم تا چرخي بزنيم. از دور شما رو ديدم که روي يه نيمکت نشستين و صداي خنده تون بلنده. داريوش با خوشحالي دستمو کشيد و گفت:
– به به بيا بريم که امروز انگار شانس با منه.
چون خودمم مشتاق ديدن سپيده بودم، قبول کردم و با هم به سمت شما اومديم. مي ديدم که داريوش چقدر در برابر متلکاي تو جوش مياره و خوشحال مي شدم از اينکه کسي پيدا شده تا حساب داريوش رو کف دستش بذاره، ولي وقتي گفتي نامزد داري هر دو حسابي جا خورديم. به خصوص با اون عکس ديگه کم مونده بود پس بيفتيم. چون اون عکس حاکي از صميمت شما بود. وقتي از شما دور شديم داريوش رنگ به صورتش نداشت. از ديدن اون حالتش وحشت کردم و گفتم:
– داريوش حالت خوبه؟
انگار نمي شنيد و بي روح به روبروش خيره شده بود، دوباره صداش کردم:
– داريوش …
بازم هيچ عکس العملي نشون نداد. ترسيدم و سرش داد کشيدم:
– داريوش!!
به خودش اومد و تکوني خورد. گفتم:
– معلوم هست حواست کجاس؟
با نگاهي خيره و مسخ شده نگام کرد و گفت:
– فکر مي کني راست گفت؟
از سوالش دلم لرزيد، داريوش رو اينقدر مظلوم نديده بودم تا حالا!!!! کوه غرورش داشت ذوب مي شد، باور کن منم به اندازه داريوش از خبري که تو دادي ناراحت بودم. چون واقعاً روي رابطه تو و داريوش جور ديگه اي حساب باز کرده بودم و حالا همه تصوراتم خراب شده بود. بايد به داريوش مي قبولوندم که اين قضيه حقيقت داره تا بيخيال بشه، پس گفتم:
– خب آره چه دليلي داشت که بخواد دروغ بگه؟
– ولي اون که سني نداره!
– ديدي که خودش گفت براي چي.
– من باورم نمي شه.
– اون عکس هم نتونست بهت ثابت کنه.
با کلافگي دست توي موهاش فرو کرد و گفت:
– نمي دونم.
– حالا تو چرا اينقدر کلافه اي؟ مگه واسه تو فرقي هم مي کنه؟
يه لحظه جا خورد. چند لحظه مکث کرد و بعد گفت:
– من ؟ نه … نه! منو کلافگي؟! اصلاً به من چه؟ گور پدرش! خيلي هم بهش لطف کردم که خواستم باهاش دوست بشم.
با اينکه مطمئن بودم دروغ مي گه، گفتم:
– خب پس ديگه چه مرگته؟
– هيچي … من چيزيم نيست.
آرزوم اين بود که حرفاش حقيقت باشه اما نبود. چشماش سرخ سرخ شده بود و مثل اين بود که چيزي از درون بهش فشار مياره، با اين حال ترجيح دادم ديگه حرفي نزنم.
اون روز که جلوي در هتل با داريوش بحثتون شد و شما رفتين رو يادته؟!! جريان سيلي رو مي گم! بعد از رفتنتون با عصبانيت به طرفش رفتم و گفتم:
– داريوش خيلي بيشعور شدي! مي دونم حتي به اندازه يه يک ريالي براي حرفاي من ارزش قائل نيستي. ولي شازده پسر کاري که کردي ديوونگي محض بود!
داريوش لب يه سکو نشسته و سرشو بين دستاش گرفته بود. گونه اش سرخ سرخ شده بود و رد انگشتاي تو کاملاً مشخص بود. کنارش نشستم و گفتم:
– چرا نتونستي جلوي خودتو بگيري؟ تو که تا امروز همچين کاري نکرده بودي.
سرشو که بالا آورد از چيزي که ديدم نزديک بود پس بيفتم! چشماي داريوش لبالب پر از اشک بود و آماده باريدن. با بغض گفت:
– نمي دونم چي شد … آرمين من … من چي کار کردم؟
اينقدر از اون حالت داريوش تعجب کرده بود که سرزنش فراموشم شد و گفتم:
– حالا اشکالي نداره، ولي بايد از دلش در بياري.
داريوش براي جلوگيري از ريزش اشکاش سرش رو بالا گرفت و به آسمون نگاه کرد. بعدش چند بار نفس عميق کشيد و گفت:
– من نمي تونم! مي دوني که راهشو بلد نيستم.
خواستم جوابشو بدم که از جا بلند شد و گفت:
– من مي خوام برم يه خورده راه برم.
قبل از اينکه بتونم جلوش رو بگيرم رفت. وقتي چند ساعتي گذشت و خبري ازش نشد خيلي نگرانش شدم. بلند شدم و از هتل زدم بيرون، توي محوطه هر چي دنبالش گشتم نبود. دور و اطراف هتل هم چرخ زدم، ولي پيداش نکردم. يادم اومد که داريوش به کشتي يوناني علاقه خيلي زيادي داره.
براي همين هم سريع سوار ماشين شدم و رفتم طرف کشتي يوناني. حدسم درست بود. داريوش خيلي گرفته روي يکي از صندلي ها نشسته بود و به دريا خيره شده بود. بي سر و صدا بهش نزديک شدم و کنارش نشستم. با ديدنم جا خورد و گفت:
– تو اينجا چي کار مي کني؟
– خودت اينجا چي کار مي کني؟
مثل اينکه هول شد و گفت:
– هيچي هيچي همينطوري اومدم.
با عصبانيت گفتم:
– داريوش تو چه مرگته؟ چرا مخفي مي کني؟ از چي داري فرار مي کني؟
– هيچي بابا هيچي! من چيزيم نيست.
– خودتو رنگ کن.
عصبي شد و گفت:
– يعني من نمي تونم يه روز تنها باشم؟!!!
– چرا مي توني، ولي اگه عاشق شدي مرد باش و بگو عاشق شدم!
چنان زد زير خنده که همه اون دور و اطراف به سمتمون برگشتن. داريوش همينطور که مي خنديد گفت:
– من و عاشقي؟ شوخيت گرفته؟ من حتي کسي رو دوست ندارم، چه برسه به عاشقي!
– آره تو گفتي منم باور کردم. تو داري از خودت هم پنهون مي کني؟ با من که نه … حداقل با خودت يه رنگ باش.
يه دفعه خنده داريوش قطع شد و به فکر فرو رفت. ديگه موندن رو جايز ندونستم. از جا بلند شدم و همينطور که ازش فاصله مي گرفتم گفتم:
– زود برگرد هتل تا خاله نگرانت نشده.
بعد سريع ازش دور شدم و به هتل برگشتم. داريوش وضعيت اسفباري داشت، اول اينکه تا به حال عاشق نشده بود و اين احساس براش به شدت عجيب غريب و ترسناک بود!!! من واقعاً درکش مي کردم، کسي که تا اون روز هيچ کس رو حتي دوست نداشت حالا به يه نفر تا حد مرگ وابسته شده بود و اين مي ترسوندش. از طرفي جريان نامزد داشتن تو هم شده بود قوز بالا قوز و کلي آزارش مي داد. اون روز تا شب ديگه داريوش رو نديدم. حدود ساعت يک بود که برگشت و خيلي داغون تر از ظهر بود. منم ديگه چيزي نگفتم. نمي خواستم زياد به پر و پاش بپيچم. روز بعد براي خريدن لباس رفتيم. داريوش خيلي ساکت شده بود. بيشتر توي خودش بود. يه لحظه ديدم داريوش نيست، تو هم نبودي. سراغش رو از سپيده گرفتم و سپيده در حالي که لبخند مي زد دستش رو روي دماغش گذاشت و گفت:
– هيس! بيا گوش کن.
پيش سپيده ايستادم و هر دو گوش ايستاديم. داريوش از تو عذر خواهي مي کرد و حرفايي به تو مي زد که من تا حالا ازش نشنيده بودم، ولي تو عذر خواهيش رو قبول نکردي. داريوش زودتر از تو از اتاق خارج شد و
بي توجه به حضور من و سپيده از کنارمون گذشت. بعد از اون نوبت تو بود. من که از ديدن شونه هاي فرو افتاده داريوش و حالتش منقلب شده بودم بي اراده دنبالش کشيده شدم. با ديدن من ايستاد و با لبخند تلخي گفت:
– نشد.
با لبخند دستم رو سر شونه اش گذاشتم و گفتم:
– باز هم سعيتو بکن.
برخلاف انتظارم گفت:
– حتماً اينکارو مي کنم. فقط اميدوارم تا قبل از رفتنشون قضيه حل بشه.
– مطمئن باش مي بخشتت. هر چي باشه به هر حال اونم دل داره، احساس داره، دلش از سنگ که نيست!
با نااميدي گفت:
– اميدوارم!
فرداي اون روز داريوش خيلي کلافه بود و اصلاً راه به حالش نمي برد. يه لحظه مي رفت بيرون، يه لحظه توي اتاق از اين طرف مي رفت اون طرف. وقتي براي خداحافظي پيش ما اومدين، داريوش حالش خيلي بد بود و آشفتگيش به اوج رسيده بود! اينو من به خوبي مي فهميدم. به خاطر دل اون بود که گفتم کاري مي کنم تا بازم همديگر رو ببينيم. البته دل خودم هم بدجوري گير سپيده بود. از من بعيد بود که به اين سرعت عاشق کسي بشم. اونم سپيده!
دختري که فقط هجده سالش بود، ولي همينطور که داريوش عاشق شده بود و دلش رو از کف داده بود من هم عاشق شده بودم.
به اينجا که رسيد ديگه طاقت نياوردم، مثل بمب منفجر شدم و گفتم:
– بس کن آرمين چرا دروغ مي گي؟ خودت هم خوب مي دوني که اونا همه اش بازي بود. همه اش فيلم بود! فيلمي که براي از بين بردن احساس پاک يه دختر …
آرمين دستاش رو به نشونه سکوت بالا آورد و گفت:
– صبر کن … صبر کن رزا بذار حرفمو تموم کنم. بذار وقتي حرفاي همه رو شنيدي اون وقت قضاوت کن.
به ناچار دوباره ساکت سر جام نشستم و به دهن آرمين چشم دوختم. ميزان کنجکاويم خيلي بيشتر از خشمم بود:
– دو روزي که بعد از رفتن شما ما هنوز توي کيش بوديم، داريوش ديگه داريوش قبل نبود. اصولاً مي رفتيم کنار اسکله و اون ساعت ها به آب خيره مي شد. بدون اينکه يه کلمه حرف بزنه، دو روز وقتمون هم تموم شد و برگشتيم اصفهان، ولي داريوش ديگه اون داريوش قبل نشد. گوشيش هميشه خاموش بود و به تلفن کسي جواب نمي داد. مطب رو به زور باز مي کرد و بلافاصله بعد از تموم شدن کارش برمي گشت خونه. حوصله کسي رو نداشت و حتي حاضر نبود ساعتي از وقتش رو با من باشه. يه شب به زور بردمش کنار رودخونه. گفتم شايد حالش يه کم جا بياد، ولي تازه بدتر شد. چهره اش اينقدر در هم و گرفته بود که دلم واقعاً براش سوخت. جلوش ايستادم و با تحکم گفتم:
– يا مي گي چه مرگته يا من مي دونم و تو!
اخم کرد و گفت:
– من چيزيم نيست. باز دوباره گير دادي آرمين ؟
– من گير ندادم، ولي اگه لازم بشه گير هم مي دم.
– چرا اصرار داري بدوني من چمه؟
– چون من دوستت هستم.
– دوست؟
– باور نداري؟ پسر من از اول راهنمايي تا حالا با تو هستم. چرا اينجوري شدي؟
چند لحظه توي چشمام زل زد و بعد يه دفعه بغلم کرد. خيلي تعجب کردم تا اون روز اين اولين بار بود که همچين کاري مي کرد. بدون اينکه حرفي بزنم بغلش کردم. چند لحظه تو سکوت سپري شد تا اينکه با صدايي بغض آلود گفت:
– آرمين من عاشق شدم … باورت مي شه؟ من! … داريوش … همون داريوش مغرور که عشق رو پوچ ترين واژه
مي دونست … حالا عاشق شده!
مي دونستم پس تعجب نکردم. خودشو که کنار کشيد دستم رو روي شونه اش گذاشتم گفتم:
– چقدر دير فهميدي! من از همون اول متوجه اين احساس توي تو شدم.
با کلافگي دست توي صورتش کشيد، زل زد به خروش آب و گفت:
– نمي خواستم قبول کنم آرمين. آخه منو چه به عاشقي! من … احساسم برام خيلي عجيبه. هنوزم باورش برام سخته.
– عاشقي که بد نيست داريوش.
بلند شد ايستاد، رفت لب آب و با غيظ گفت:
– بد نيست؟… من قبل از ديدن اون يه عوضي واقعي بودم. بدتر از اون اينکه …
لگد محکمي به سنگاي جلوي پاش زد و غريد:
– لا مصب اون نامزد داره!
بعد چرخيد به طرفم، هر دو دستش رو فرو کرد توي موهاش و گفت:
– حالا من چه خاکي توي سرم کنم؟!!
دلم براش کباب شد، ولي سعي کردم از در دلداري وارد بشم:
– درسته حق با توئه، ولي همه عشق ها که نبايد به وصال ختم بشه. اگه بهش نرسي عشقت تا ابد پايدار مي مونه.
قيافه شو با نفرت جمع کرد و گفت:
– شعار نده آرمين! من اگه بهش نرسم زنده نمي مونم. من توي اين چند روز به اين نتيجه رسيدم که بدون اون هيچي نيستم. آخ که چشاش…
بغض راه گلوشو بست و ديگه نتونست چيزي بگه. فقط دوباره نشست لب سکو. منم نمي دونستم بايد به اون چي بگم. خب حق داشت. تو نامزد داشتي و شانس داريوش براي دستيابي به تو خيلي کم بود. حتي در حد صفر. گفتم:
– داريوش جان خودتو ناراحت نکن. هر طور که خدا بخواد همون مي شه. از کجا معلوم؟ شايد رزا قسمت تو باشه. شايد هم قسمتت نباشه. با قسمت نمي شه جنگيد.
يه دفعه داد کشيد:
– من به اين قسمت لعنتي اعتقاد ندارم! من فقط اينو مي دونم که مي خوامش. ديوونه وار مي خوامش!
بعد از اون ديگه نموند و از جا بلند شد و با سرعت از من دور شد. روي نيمکت ولو شدم و زير لب براش دعا کردم که يا فراموشت کنه و يا راه براش هموار بشه و موانع از سر راهش کنار برن. رو به آسمون از خدا گله کردم:
– خدايا حالا هم که اين پسر بعد از عمري دلشو باخت بايد اينطور بشه؟ يعني داره تقاص پس مي ده؟ خدايا اگه اين تقاصه خودت بايد صبرشو هم بهش بدي. داريوش راه و رسم عشق رو نمي شناسه. نمي دونه که در ره منزل ليلي که خطرهاست در آن شرط اول قدم آنست که مجنون باشي! خدايا معجزه تو هم به چشم ديدم پس خودت کمکش کن. مگه نه اينکه عاشقي داريوش يه معجزه است؟
تو چند روز بعد دلتنگي باعث شده بود که بزنه به سيم آخر. بعضي وقتا چنان سرم داد مي کشيد که گوشم سوت مي کشيد. آخر سرم دلم براش سوخت و تصميم گرفتم برنامه مسافرت به شمال رو بريزم. البته مطمئن نبودم که شما قبول کنيد. چون هنوز چيزي از مسافرت کيش نگذشته بود، ولي وقتي خاله گفت که قبول کردين، نزديک بود از خوشحالي پس بيفتم. هم دلم براي سپيده تنگ شده بود و هم از ديدار تو با داريوش خوشحال بودم. بالاخره روز موعود رسيد. داريوش سر از پا نمي شناخت. اينقدر جلوي آينه ايستاد و به خودش ور رفت که صداي خاله در اومد. آخرش هم به زور از جلوي آينه کشيدمش اينطرف و راه افتاديم. خدايي بود سالم رسيديم به شما نمي دوني با چه سرعتي رانندگي ميکرد!! اصفهان تا تهران رو چهار ساعته اومد!!!
آهي کشيد و ادامه داد:
– وقتي رسيديم به شما با چشمش نبال تو مي گشت و وقتي ديدت، فقط ديدم زير لب آروم زمزمه کرد:
– خداي من!
بعدم دستش رو روي قلبش گذاشت … اينا رو من ديدم، من ديدم و به عمق عشق داريوش پي بردم و بيشتر نگرانش شدم. مي ترسيدم ا زاينکه داريوش به تو نرسه و نابود بشه، براي برادرم واقعاً نگران بودم! همين که گفتي نامزدت رو مي بينيم دلشوره من صد برابر شد. نمي دونستم داريوش چطور مي تونه همچين چيزي رو قبول کنه و بپذيره. توي اصفهان بارها و بارها در مورد نامزدت حرف زده بود، اينقدر ديوونه شده بود که اگه ولش مي کردم باهاش قرار دوئل ميذاشت!!! با اتفاقاتي که توي راه شمال افتاد کاري ندارم، خودت شاهد همه اش بودي و شيدايي داريوش رو خيلي خوب حس کردي … من چيزايي رو برات مي گم که تو نديدي!
وقتي به ويلاي رضا و دوستاش رفتيم و تو اونطور رفتي توي بغلش و شروع کردين همديگه رو ببوسين، با نگراني به داريوش نگاه کردم، ولي داريوش نبود!!!! چرخيدم ديدم با چشماس سرخ شده و اخماي درهم و وضعيت اسفبار پشت فرمون نشسته و قبل از اينکه بتونم جلوشو بگيرم رفت … خاله کيميا هم کم کم داشت يه بوهايي مي برد، نگران داريوش و حالات عجيب غريبش بود، علتش رو از من مي پرسيد اما تا وقتي خود داريوش لب باز نمي کرد منم نمي تونستم حرفي بزنم. وقتي با رضا اومدين سمتم دوست داشتم فحشت بدم رزا! دست خودمم نبود، بدجور نگران داريوش بودم … تازه وقتي فهميدم تو دروغ گفتي و رضا برادرته نمي دونستم خوشحال باشم يا ناراحت!!!!
با اومدن خدمتکار آرمين حرفشو نيمه تموم گذاشت. خدمتکار جلوي همه قهوه گرفت. وقتي جلوي من خم شد، مريم گفت:
– اگه مي شه قهوه رزا جون رو تلخ تلخ بيار. بدون شير و شکر.
خدمتکار چشمي گفت و خارج شد. همه با تعجب به مريم نگاه مي کرديم. من زودتر از بقيه به خودم اومدم و گفتم:
– شما از کجا مي دونين که من قهوه رو تلخ مي خورم؟
لبخند ناز اما تلخي زد و گفت:
– برات مي گم عجله نکن.
بعد از خوردن قهوه کنجکاوانه رو به آرمين گفتم:
– خيلي خب بقيه اش.
آرمين سرفه اي کرد و گفت:
– داريوش گم شده بود، من مي خواستم خبر رو بهش بدم تا بيشتر عذاب نکشه! اما جوابمو نمي داد، چند ساعتي طول کشيد تا برگشت ويلا و من بي صبرانه وايسادم جلوش، تو چشماش خيره شدم و چيزايي که ديده بودم رو گفتم. هر جمله اي که از دهن من خارج مي شد چشماي داريوش گردتر مي شد و نگاهش مشتاق تر … هنوز حرفام کامل نشده بود که منو هول داد کنار و با سرعت نور پريد توي ويلا … مي خواست شاديشو با تو قسمت کنه نه با من! و من بهش حق مي دادم …
آهي کشيد و گفت:
– ديگه بقيه اش رو کم و بيش مي دوني … داريوش روز به روز عاشق تر مي شد. با ديدن تو توي لباس شب مشکي رنگت چنان شيفته شد که تا ساعت ها مثل افراد احمق راه به حال خودش نمي برد! تو با اون تندي مي کردي، ولي براش مهم نبود. همين که نگاش مي کردي براش به اندازه دنيا ارزش داشت. وقتي از علاقه من به سپيده مطلع شد و فهميد من با سپيده صحبت کردم و اونم قبول کرده چنان به هم ريخت که مبهوت موندم و پرسيدم:
– داريوش چته؟ مگه من حرف بدي زدم؟ يعني تو ناراحتي از اينکه من به سپيده علاقمند شدم؟
سعي کرد بخنده و گفت:
– نه ديوونه خيلي هم خوشحالم که به عشقت مي رسي. من از دست خودم کلافه ام. اگه من مثل احمق ها با دست خودم پرونده خودم رو سياه نکرده بودم حالا با دست پر مي رفتم جلو، ولي چي کار کنم که تا مي يام حرف بزنم رزا گذشته رو پيش مي کشه؟ حق هم داره. منم هيچ وقت حاضر نمي شم با کسي ازدواج کنم که …
وسط حرفش رفتم و گفتم:
– خيلي خب بسه ديگه. تو مثلاً مردي ها. اين کارا چيه؟ برو سر عشقت بجنگ و مبارزه کن. مي گن دل به دل راه داره. مطمئن باش اونم تو رو دوست داره، ولي نمي دونم چرا نمي خواد قبول کنه.
سري تکون داد و گفت:
– هرچند که مطمئن نيستم که به من علاقه داشته باشه، ولي يکي از دلايل مخالفتشو مي دونم.
– دليلش چيه؟
– مشکل سر خونواده هامونه.
گيج و منگ ازش خواستم جريان رو برام بگه و اون جريان عمو خسرو و مامان تو رو برام تعريف کرد …
به اينجا که رسيد همه مون به آقاي آريانسب خيره شديم، لبخند تلخي زد، آهي کشيد و گفت:
– ادامه بده پسرم …
آرمين بازم آه کشيد و گفت:
– وقتي جريان رو فهميدم يه جورايي به کل از اين جريان نا اميد شدم! تو که به هيچ عنوان راضي نمي شدي، بعد از تو هم سد عمو خسرو بزرگتر بود … اما نمي شد اون لحظه نا اميدش کنم پس فقط دعوتش کردم به صبوري بيشتر … داريوش مثلاً قبول کرد، ولي کار سختي بود. صبح روز بعد از اون مهموني، شما دو تا توي ويلا تنها موندين و ما رفتيم بيرون. بعد از ظهر بود که زنگ زدم به گوشي داريوش، ولي جواب نداد. زنگ زدم به تلفن ويلا، ولي بازم کسي جواب نداد. خيلي ترسيدم و با سپيده برگشتيم ويلا. کسي توي ويلا نبود. دوباره شماره موبايل داريوشو گرفتم که اينبار يه خانم جواب داد. خيلي تعجب کردم و گفتم با داريوش کار دارم. خانومه گفت اين گوشي متعلق به آقاييه که خانومي رو رسونده بيمارستان، ولي بعد حال خودش هم بد شده و بستري شده. ديگه نفهميدم چي مي گه، فقط اسم بيمارستان رو پرسيدم و سريع رفتيم بيمارستان. اونجا بود که توسط يه پرستار فهميديم تو نزديک بوده غرق بشي، ولي داريوش سريع تو رو رسونده بيمارستان. پرستار گفت که زياد اميدي نيست. وقتي اينو گفت من و سپيده وا رفتيم و سپيده زد زير گريه. چنان اشک مي ريخت که همه متاثر شدن. من فقط تونستم از همون پرستار بپرسم:
– داريوش چي؟
پرستار گفت:
– منظورتون همون آقاييه که اون خانومو رسوند بيمارستان؟ همون آقايي که چشماشون آبيه؟
– بله بله خودشه.
– اون آقا حالشون به هم خورده و توي اتاق سيصد و سيزده بستري هستن.
بي اراده زمزمه کردم:
– يا ابوالفضل!
و سريع خودم رو به داريوش رسوندم. روي تخت افتاده بود و به دستش سرم وصل بود. وقتي وارد اتاق شدم با ديدنم بغض آلود گفت:
– آرمين تو رو خدا بگو بذارن برم.
– کجا مي خواي بري قربونت برم؟
– مي خوام بميرم. بذار من پيش مرگش بشم آرمين. من طاقت ندارم تو رو خدا.
دستشو گرفتم و گفتم:
– داريوش اين حرفا چيه که مي زني؟
– آرمين آخه تو که نمي دوني چي شد، واي آرمين دلم مي خواد بميرم. مي خوام بميرم!
بعد از اين حرف شروع کرد مشت کوبيدن توي پيشونيش. دستش رو گرفتم و گفتم:
– بس کن داريوش! تو رو خدا آروم باش. با اينکاراي تو که رزا خوب نمي شه.
همين که اسم تو رو آوردم، بغض داريوش ترکيد و در حالي که مثل ابر بهار گريه مي کرد گفت:
– واي رزا الهي قربون اسمت برم. رزاي من، عشق من، تو رو خدا چشماتو باز کن. تو رو خدا منو تنها نذار. رزا نرو! داريوشتو تنها نذار عزيزم.
بعد به سمت من برگشت و گفت:
– آرمين رزا دوستم داره. خودش گفت که دوستم داره. اون به خاطر من اومد توي دريا. اومد که نذاره بلايي سر من بياد. نگرانم شده بود. اومد دنبالم نذاشت برم جلوتر. گفت که اونم دوستم داره! مي خواستم دستشو بگيرم، ولي يک دفعه رزاي من رفت زير آب.
به اينجا که رسيد شروع کرد به فرياد زدن. چنان فرياد مي کشيد که شيشه ها مي لرزيد:
– خــــــــدا … من رزامو از تو مي خــــــــوام … خـــدا آخه چرا حالا که داشت همه چيز درست مي شـــد؟ چــــــرا؟ خــــــدا … اي خدا صدامو مي شنــــــوي؟ خدا…خدا…خدا…
شيشه ها که هيچ، تن منم از فرياد استمداد داريوش به لرزه دراومد. چند تا پرستار دويدن توي اتاق و يکي از اونا به زور سرنگي رو توي دست داريوش فرو کرد. داريوش هنوزم داد مي کشيد:
– مي خواين منو بخوابونين؟ من نمي خوام بخوابم مي خوام بميرم. مگه مي تونم بمونم و رفتن رزامو به چشم ببينم؟ منو بکشين، اگه من براتون ارزش دارم بکشينم!
بعد از اون کم کم بي حال شد و خوابش برد. سپيده توي چارچوب در اشک مي ريخت و من در حالي که سرم رو روي دستش گذاشته بودم زار مي زدم. واقعاً غير قابل تحمل بود. داريوش واقعاً عاشق بود. يه عاشق واقعي!
وقتي خاله ها به بيمارستان اومدن، قضيه پيچيده تر شد. خاله کيميا همه چيز رو فهميد. منظورم قضيه عاشقيه داريوشه. با اينکه قبلاً هم مي دونست ولي به شدتش پي نبرده بود. من که فکر مي کردم با ديدن حالت داريوش از سختگيريش کم مي کنه کاملاً نااميد شدم. چون خاله چهار چشمي مراقب داريوش بود که مبادا به سراغ تو بياد. خود خاله هم فقط مواقعي که داريوش به زور داروي آرام بخش مي خوابيد به ملاقات تو مي اومد. مادرت اما يه شبه پير شد. تصور از دست دادن تو براي همه ما سخت بود چه برسه به خاله شکيلا که مامانت بود و تو نور چشمش بودي. باورت نمي شه با چه بدبختي وقتايي که مامانت به ملاقات داريوش مي رفت اونو ساکت
مي کردم که حرفي نزنه و طبيعي باشه. اصلاً رفتارش دست خودش نبود. ولي هر طور که بود نذاشتم مامانت چيزي بفهمه که مبادا براي تو دردسر بشه. درد داريوش توي اون سه روز واقعاً نگفتنيه. ببين چه عذابي مي کشيد که اشکش در اومده بود! اين وسط قضيه تو بغرنج تر از همه چيز بود. مامانت فهميده بود حال تو خيلي بده و
مي خواست زنگ بزنه به پدر و برادرت که خودشون رو برسونن، ولي درست همون روزي که مي خواست زنگ بزنه تو به هوش اومدي! هيچ کدوم باورمون نمي شد. درست شبيه يه معجزه بود! اول از همه با خوشحالي رفتم توي اتاق داريوش تا خبرش کنم. دوست داشتم خبر خوش رو خودم بهش بدم. رزا اگه گفتي چي ديدم؟ داريوش کف اتاق نشسته بود و در حالي که سجاده اي جلوش پهن بود داشت با خدا راز و نياز مي کرد. پرستاري که براي مواظبت از اون اونجا بود، چشماش از زور گريه باز نمي شد. آروم به سمت من اومد و گفت:
– به خدا تا حالا کسي به عاشقي اون نديدم. اون يه مجنونه معاصره.
بعد از اون به هق هق افتاد و از اتاق خارج شد. داريوش چنان توي مناجاتش غرق شده بود که متوجه حضور من نشد. آروم سر شونه اش زدم و گفتم:
– دعاهات مستجاب شد.
با چشمايي اشک آلود برگشت و گفت:
– چي گفتي آرمين؟
– رزا بهوش اومده.
يهو از جا پريد و گفت:
– چي مي گي؟
– به خدا بهوش اومده.
دستشو جلوي دهنش گرفت و دوباره روي زمين نشست. اشک مثل بارون از چشماش فرو مي چکيد و دل منو به درد مي آورد. روي زمين سجده کرد و چند لحظه به همون حالت باقي موند.
بعدش سر از سجده برداشت، هر دو تا دستش رو گرفت رو به آسمون و با صداي لرزونش ناليد:
– خدايا شکرت.
بي طاقت به طرفش رفتم و محکم بغلش کردم، توي بغلم همينطور که هق هق مي کرد گفت:
– چطوره؟ حالش چطوره آرمين؟
پا به پاش اشک مي ريختم، گفتم:
– بس کن داريوش! خودتو مي کشي ها به خدا حالش خوب خوبه.
– مي خوام ببينمش.
بعد قبل از اينکه من حرفي بزنم سرم رو از دستش بيرون کشيد. چنان با شدت اين کارو کرد که خون از جاي سرم بيرون اومد. با عصبانيت دستشو گرفتم و گفتم:
– چي کار کردي ديوونه؟ اگه لازم بود پرستار سرم رو در آورده بود.
بي توجه به دستش گفت:
– من ديگه طاقت ندارم آرمين. منو ببر پيشش. تو رو خدا منو ببر پيشش.
– مي برمت، ولي شرط داره. شرطش هم اينه که جلوي خاله شکيلا جلوي خودتو بگيري. وگرنه همه متوجه
مي شن. مامانت هم الان رفته دستشويي، برگرده تو رو اينجوري ببينه نمي ذاره بري، مي شناسي که مامانتو.
– نمي تونم آرمين ديگه نمي تونم جلوي خودمو بگيرم. من ديگه طاقت خودداري ندارم.
– پس بايد صبر کني. چند دقيقه ديگه وقت ملاقات تموم مي شه. من خاله ها رو مي برم ويلا و مي يام دنبال تو. اونوقت راحت برو پيشش و باهاش حرف بزن. مي دوني که خودت هم جلوي مامانت راحت نيستي.
داريوش سرشو بين دستاش گرفت و گفت:
– شونه هاي من ديگه تحمل ناراحتي رو ندارن. مامان برام شده قوز بالا قوز! باشه آرمين برو ولي زود برگرد. دل بيچاره ام ديگه تحمل نداره. زود بيا تا از تپيدن نايستاده.
حالشو درک مي کردم. براي همين ديگه موندن رو جايز ندونستم و از اتاقش خارج شدم. وقتي داريوش رو بالاي سر تو آوردم و اون اونطوري با تو صحبت کرد تازه فهميدم عشق يعني چه! از اون به بعد ديگه همه اش عشق بود و عشق. داريوش سر از پا نمي شناخت. فقط منتظر بود تا برگرديم و از تو خواستگاري کنه. اگه من جلوشو
نمي گرفتم که همون شمال تو رو از مادرت خواستگاري کرده بود. داريوش واقعاً ديگر صبر نداشت و از طرفي دلش بدجوري شور مي زد. مرتب مي گفت يه حسي به من مي گه اگه نجنبم رزا رو از دست مي دم. عذاب آور ترين چيز براش توي اون دوره سخت گيري هاي خاله کيميا بود. براي منم ديگه عجيب شده بود. خاله خيلي به داريوش سخت مي گرفت مدام مراقب بود که شما دو نفر جايي با هم تنها نمونين. و وقتي خودش مجبور مي شد بره اين مسئوليت رو به من واگذار مي کرد. نمي دونست که منم طرفدار شماهام. با اين حال داريوش معتقد بود که اگه بتونه پدرشو راضي کنه راضي کردن مامانش کاري نداره. مي دوني بزرگ ترين غصه داريوش چي بود؟ البته اون موقع! بزرگ ترين ناراحتيش اين بود که مي گفت رزا حق داره عروس خانواده اي بشه که خاک پاشو سرمه چشمشون کنن نه خونواده اي که هيچ کدوم چشم ديدنش رو ندارن! مي گفت اگه بابا و مامان ذره اي بهش
بي احترامي بکنن هيچ وقت خودم رو نمي بخشم. بيچاره خبر نداشت که قراره چه بلاهايي سرش بياد. بلاهايي که باعث شد همه اين غصه هاي کوچيکشو فراموش کنه.
وقتي شما رفتين، ما هم حرکت کرديم. داريوش اعصاب رانندگي نداشت و خودم پشت فرمون نشستم. داريوش خيلي نگران بود و مدام منتظر تماس تو بود. وقتي به اصفهان رسيديم خودم هم دلم به شور افتاد. واقعاً چرا اينقدر توي تماس تاخير داشتي؟ جلوي خونه که ايستادم داريوش سريع از ماشين پياده شد و به سمت خونه رفت. درست نديدم که توي اون شرايط تنهاش بذارم. براي همين ماشين رو پارک کردم و همراه خاله کيميا که حسابي هم عصبي بود وارد خونه شديم. يکي از خدمتکارا جلو اومد و مشغول صحبت با خاله شد ولي من بي توجه از پله ها بالا رفتم. داريوش در اتاقش لب تختش نشسته بود. کنارش نشستم و گفتم:
– نگران نباش.. حتماً اتفاقي افتاده که نتونسته تماس بگيره.
سرش رو بالا آورد و لحظاتي بي حرف توي نگاهم خيره موند سپس نفس عميقي کشيد و گفت:
– مثلاً چه اتفاقي؟
– مثلاً خونواده اش دور و برش بودن يا … يا رفتن بيرون و دسترسي به تلفن نداره.
دستش رو توي موهاي آشفته اش کشيد و گفت:
– اميدوارم همينطور باشه.
– قصدت چيه داريوش؟ مي خواي با خونواده ات صحبت کني؟
سري تکون داد و گفت:
– آره همين کارو مي خوام بکنم. بابا که هنوز از سر کار نيومده. وقتي اومد اول با اون حرف مي زنم بعد هم با مامانم… ولي آرمين من يه کم نگرانم. به نظرت عکس العمل بابا چيه؟
– به دلت بد راه نده. انشالله که طوري نمي شه.
– راه خيلي سختي پيش رومه. فقط اميدوارم جلوي رزا شرمنده …
هنوز حرفش کامل نشده بود که در اتاق باز شد و خاله کيميا وارد اتاق شد. داريوش بقيه حرفش رو خورد و دستش رو محکم توي صورتش کشيد. خاله کيميا با تحکم گفت:
– داريوش اگه خسته اي کمي استراحت کن چون امشب خونه خان عموت دعوت داريم.
داريوش چشماش رو ريز کرد و گفت:
– چي؟
– نشنيدي چي گفتم؟
– مادر من … ما تازه رسيديم. من خسته ام!
– منم که مي گم استراحت کن.
– چه ساعتي مي خواين برين؟
– ساعت نه.
– خيلي خوب من شما رو مي رسونم خودم بر مي گردم.
خاله کيميا با عصبانيت گفت:
– يعني چي داريوش؟ خان عموت به خاطر تو دعوتمون کرده!
– به خاطر من؟ از کي تا حالا من اينقدر مهم شدم؟
خاله کيميا بدون جواب دادن گفت:
– در هر صورت امشب مي ريم و تو هم مي ياي. بايد بياي!
داريوش دندون قروچه اي کرد و گفت:
– بابا کي مي ياد؟
– بابات نيست.
– مي دونم نيست پرسيدم کي مي ياد؟
– کاراي باباتو نمي دوني؟ بدون اينکه يه خبر به ما بده ديروز رفته امارات معلوم هم نيست کي برگرده ولي گفته زودتر از پنج روز بر نمي گرده.
داريوش با بهت گفت:
– چي؟
– بله ديگه … پدر و پسر عين هم مي مونين. هر کاري دوست دارين مي کنين.
داريوش بدون حرف لب تخت نشست. خاله کيميا هم بعد از سفارش دوباره براي اون شب از اتاق خارج شد. داريوش با عجز نگام کرد و گفت:
– آرمين … با اين يکي ديگه چي کار کنم؟!
با جديت گفتم:
– داريوش اين چه حرفيه؟ حالا چند روز دير و زود که به جايي بر نمي خوره.
– آرمين مي فهمي چي مي گي؟ پنج روز! شايدم بيشتر! با دل تنگيم چه جوري کنار بيام؟ همين الان کلافه ام و حس مي کنم يه چيزي گم کردم. حس مي کنم نفسم سنگينه.
با خونسردي گفتم:
– رسم عاشقي اينه. عاشقي که زجر نکشه که عاشق نيست.
انگار حرفم تکونش داد. لبخندي گوشه لبش نشست. خودش رو روي تخت انداخت و چشماش رو بست. از جا بلند شدم. ديگه وقت رفتن بود. گفتم:
– داريوش اگه رزا بهت زنگ زد يه خبر هم به من بده.
همونطور که چشماش بسته بود گفت:
– باشه … اگه تا يه ساعت ديگه زنگ نزد مي رم تهران.
– چي؟!
جواب نداد. مي دونستم حرفش يه کلامه. با اين حال کنارش نشستم و گفتم:
– خل نشيا! تازه ساعت هفته. صبر کن اگه امشب زنگ نزد فردا صبح با هم مي ريم. امشب برو با مامانت خونه عموت. اگه نري بهونه دست خاله مي ديا.
– نمي تونم آرمين. نگراني مثل خوره داره وجودم رو مي خوره.
– بهت قول مي دم خودم فردا صبح هر طور که شده ازشون خبر به دست بيارم. انگار يادت رفته که من هم نگران سپيده ام.
– نمي دونم واقعاً نمي دونم چي بگم؟ عقلم کلاً از کار افتاده.
– تو فقط صبر کن.
– کم کم دارم به اين نتيجه مي رسم که صبر و عشق مکمل همديگه هستن … برو آرمين بذار يه کم تنها باشم و با خيال رزام خوش باشم. ممنونم که اومدي و با حرفات آرومم کردي ولي الان نياز به تنهايي دارم.
بي حرف سوئيچم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم.
بالاخره عمو خسرو بعد از يه هفته از دوبي برگشت. شبي که قرار بود برسه به داريوش زنگ زدم و پرسيدم
مي خواد چي کار کنه و داريوش بعد از لحظه اي تفکر گفت:
– وقتي که رسيد اگه خسته نبود باهاش صحبت مي کنم. آرمين ديگه تحملم تموم شده. مي خوام هر چه زودتر تکليف اين ماجرا رو روشن کنم. رزا تا وقتي خانوم خونه من نشه من همه اش استرس دارم.
با نگراني گفتم:
– مي خواي منم بيام؟ شايد به کمک هم بهتر بتونيم عمو رو راضي کنيم.
– نه لازم نيست. اگه تنها باشم راحت ترم. مامان رو هم امشب مي فرستم بره خونه يکي از دوستاش.
– خيلي خب پس منو بي خبر نذار.
– باشه هر طور که شد خبرت مي کنم.
– خيلي خب کاري نداري؟
– قربانت.
وقتي گوشي رو قطع کردم بدجوري دلم به شور افتاد. از اين مي ترسيدم که بينشون درگيري به وجود بياد. خاله هم خونه نبود و کسي مطلع نمي شد. تصميم گرفتم برم اونجا. همين که حاضر شدم پشيمون شدم. داريوش گفته بود مي خواد تنها باشه. رفتن من جز ناراحت کردنش فايده ديگه اي نداشت. سر جام نشستم و منتظر تلفن داريوش موندم. به سپيده هم گفتم که قراره داريوش با باباش صحبت بکنه، ولي ازش خواستم که چيزي به تو نگه. تا ساعت دو نصف شب منتظر تماس داريوش نشستم، ولي هر چي منتظر شدم خبري نشد. دلم به شور افتاد و خودم با گوشي داريوش تماس گرفتم، ولي هر چي بوق خورد کسي جواب نداد. بدجور نگرانش بودم. به ناچار با
خونشون تماس گرفتم که خدمتکارشون برداشت. بيچاره از خواب بيدار شده بود. عذر خواهي کردم و سراغ داريوش رو گرفتم. اونم با صدايي گرفته و خواب آلود گفت:
– داريوش خان توي اتاقشون خواب هستن. اگه کار واجبي دارين صداشون کنم.
وقتي گفت داريوش خوابه يه کمي آروم گرفتم. چون حتماً خيالش راحت شده بود که خوابيده بود و اتفاق خاصي هم نيفتاده بود. منم با خيالي آسوده گوشي رو قطع کردم و خوابيدم. صبح وقتي بيدار شدم سريع شماره اش رو گرفتم تا بفهمم چي شده. با صدايي گرفته گوشي رو جواب داد:
– بله؟
– سلام پسر پس چرا زنگ نزدي خوش قول؟
– آرمين تويي؟
– نه من رزام! خب آرمينم ديگه.
– آرمين…
اينقدر صداش گرفته بود که نگران شدم و گفتم:
– داريوش چي شده؟
– بيا پاتوق.
نزديک خونه شون يه کافي شاپ بود که ما بهش مي گفتيم پاتوق، چون هميشه با داريوش مي رفتيم اونجا. با نگراني گفتم:
– من ده دقيقه ديگه اونجام.
سريع حاضر شدم و رفتم. به ده دقيقه نکشيد که رسيدم. داريوش سر يکي از ميزها نشسته بود و به
گوشه اي زل زده بود. همينطور که بهش نزديک مي شدم گفتم:
– نبينم دوست من اينقدر غم زده باشه.
سرش رو بالا آورد و با ديدن من لبخند غمگيني زد. جلوش نشستم و در حالي که سفارش کاپوچينو مي دادم، گفتم:
– چته پسر؟ چرا اينجوري شدي؟ به بابات گفتي؟ جوابش چي شد؟
دستاشو به صورت قائم روي ميز گذاشت و سرشو به دستاش تکيه داد. از منقبض شدن صورتش فهميدم که اصلاً حال خوشي نداره. با نگراني دستشو گرفتم و گفتم:
– چي شده؟
سرش رو بالا آورد و گفت:
– به بابا گفتم.
– خب؟
– وقتي اومد توي خونه خيلي سر حال بود. منم گفتم حتماً حالا که سرحاله به حرفم گوش مي کنه. رفتم توي اتاقش و خيلي آروم آروم و با کلي مقدمه چيني قضيه رو براش گفتم. ولي اون …
– اه … داريوش درست تعريف کن ببينم … بعدش چي شده؟
– چنان فريادهايي کشيد که گفتم الان خونه خراب مي شه! آرمين اون مخالفه! مخالف صد در صد و هيچ راهي هم وجود نداره که بتونم راضيش کنم.
نفس عميقي کشيدم و گفتم:
– از کجا مي دوني؟
– من بابام رو مي شناسم. وقتي بگه نه يعني نه! به خصوص که …
– که چي؟
– صبح دوباره باهاش حرف زدم ولي اون تهديدم کرد … انگار ديشب خوب فکراشو کرده بود و به اين نتيجه رسيده بود که فقط از راه تهديد مي تونه منو منصرف کنه.
– به چي تهديدت کرد؟
– مامان رو طلاق مي ده.
سرم رو بين دستام گرفتم و ناليدم:
– واي خداي من!
– ديشب اينقدر عصباني شده بود که داشت سکته مي کرد. صبح هم همينطور… مي دونم وقتي يه چيزي بگه روش مي ايسته.
– نه ديگه تا اين حد داريوش … کدوم مردي حاضر مي شه به اين راحتي همسرشو طلاق بده؟
– باباي من از اول هم علاقه اي به مامانم نداشت.
واقعاً نمي دونستم بايد چي بهش بگم؟ توي اون لحظه خودم نياز به کسي داشتم تا دلداريم بده. دو هفته ديگه هم گذشت و داريوش هنوز هم درگير با پدرش بود که راضيش کنه. به انواع و اقسام راه ها متوسل شد، ولي افاقه نکرد. دست آخر يه روز به من گفت:
– آرمين تصميم خودم رو گرفتم.
– چه تصميمي؟
– من تا همين جاش هم خيلي با بابا راه اومدم. ديگه خسته شدم. شاهدي که از هر راهي مي تونستم وارد شدم ولي به بن بست خوردم. مي رم رک و پوست کنده بهش مي گم با رزا ازدواج مي کنم. اونم اگه مي خواد مامانو طلاق بده. مامان بدون اون هم مي تونه زندگي کنه. از لحاظ مالي هم خودم همه جوره نوکرشم. نيازي به اون نداريم. بره توي تنهايي خودش بسوزه.
– مطمئني داريوش؟
– ديگه راهي جز اين برام باقي نمونده. خدا شاهده که هيچ وقت نمي خواستم تو روي بابا وايسم ولي ديگه
چاره اي ندارم. ديگه نمي تونم کاري بکنم. من نيازي به پدر ندارم.
مي دونستم که واقعا اين راه آخر داريوشه! و اينو هم مي دونستم که به هيچ عنوان نمي تونه بيخيال تو بشه پس گفتم:
– هر طور که خودت مي دوني، ولي با ملايمت حرفتو بزن.
داريوش قبول کرد و از پيش من به شرکت پدرش رفت تا با اون حرف آخرشو بزنه، ولي …
به اينجا که رسيد آرمين سکوت کرد. با کنجکاوي چشم به دهن اون دوخته بودم، ولي حرفي نمي زد. گفتم:
– خب بعدش؟
آرمين سرش رو بين دستاش گرفت و چيزي نگفت. هر چي منتظر شدم کسي حرفي نزد. سکوت مرگباري بينمون حاکم شده بود. شايد يک ربعي هر کسي توي سکوت به چيزي فکر مي کرد. دست آخر عصبي شدم و گفت:
– آرمين بقيه اشو بگو!
آقاي آريا نسب با قيافه درهم و ناراحتش گفت:
– از اين جا به بعدش رو من بايد بگم دخترم. من بايد از حماقت خودم واست بگم.
– چي؟!
آهي کشيد و با صدايي گرفته گفت:
– داريوش اون روز اومد شرکت … من توي اتاقم جلسه داشتم و از منشي خواسته بودم هيچ کسو راه نده، ولي يه دفعه ديدم در باز شد و داريوش اومد تو. خيلي دوستش داشتم، ولي توي اون لحظه اصلاً حوصله شنيدن حرفاشو نداشتم. چون مي دونستم بازم مي خواد خواهش کنه و دليل و برهان برام بياره. براي همين با فرياد منشي رو صدا کردم:
– خانم اميني خانم اميني!
بيچاره منشي با رنگي پريده توي اتاق حاضر شد و گفت:
– بله جناب رئيس با من امري داشتين؟
– مگه نگفتم کسي رو توي اتاق راه نده؟
منشي به تته پته افتاده بود:
– بله… ولي خب آقاي آريا نسب ايشون پسرتون …
– هر کسي که مي خواد باشه باشه! نخست وزيرم که بياد وقتي من جلسه دارم در اين اتاق نبايد باز بشه. شيرفهم شد؟
– بله آقاي رئيس. ديگه تکرار نمي شه.
– بفرما بيرون.
منشي که رفت داريوش جلو اومد و بدون توجه به من رو به دو تا از مهم ترين کارخونه داراي کشور که اون روز مهمون من بودند، گفت:
– خواهش مي کنم منو با بابا تنها بذارين. يه کار خصوصي با ايشون دارم.
تا خواستم اعتراضي بکنم داريوش با خشم نگاهم کرد. تو نگاهش چيزي بود که هفت گوشه بدنم لرزيد. تو نگاهش نفرت موج مي زد و من اينو نمي خواستم. من اينقدر داريوشو دوست داشتم که براي نگه داشتنش پيش خودم به هر راهي متوسل مي شدم. وقتي آقايون از اتاق من خارج شدند داريوش با صدايي دورگه گفت:
– بشينين بابا!
رو به روش روي مبلي نشستم و گفتم:
– اميدوارم نيومده باشي حرفاي قبل رو تکرار کني.
داريوش سرشو بالا گرفت و در حالي که خيره به چشمام نگاه مي کرد گفت:
– من اومدم حرف آخرم رو بزنم بابا. من از شما خواهش کردم کينه ها رو کنار بذارين و اجازه بدين پسرتون با کسي که بيشتر از جونش دوستش داره ازدواج کنه. ازتون خواهش کردم اجازه بديد پسرتون به تنها آرزوش برسه. ازتون خواستم همينطور که تا حالا پشتيبانش بودين و از تمام جنبه هاي مادي حمايتش کردين از جنبه معنوي هم حمايتش کنين، ولي شما چي کار کردين؟ شما منو خورد کردين. شما عشق منو خورد کردين. شما در کمال بي رحمي منو تهديد کردين که مامانو طلاق مي ديد. من خوب مي دونم که شما علاقه اي به مامان ندارين، ولي اين هم رسمش نبود که شما چنين حرفي رو حتي به زبون بيارين. حالا که گفتين … منم اومدم که حرف آخر رو بزنم بابا … من رزا رو دوست دارم! اينقدر دوسش دارم که نمي تونم …
به اينجا که رسيد بغض گلوشو فشار داد. ليواني آب ريخت و لاجرعه سرکشيد. بعد از کشيدن چند نفس عميق گفت:
– بابا من بدون رزا هيچي نيستم! مي تونم از شما بگذرم، ولي از رزا نه … نمي تونم … مي خواستم هر دوتون رو داشته باشم، ولي شما نخواستين. منم مجبور به انتخاب شدم. من رزا رو انتخاب کردم بابا … من با رزا ازدواج
مي کنم حتي اگه شما نخواين … اميدوارم تصميمتون رو در مورد مامان عملي نکنين چون اصلاً عقلاني نيست ولي اگه تصميمتون هنوز هم جديه … ما همين امشب از خونه شما مي ريم. براي هميشه!
بعد از زدن اين حرف بلند شد که از اتاق بيرون بره. من که خيلي وقت بود خودمو براي اين روز حاضر کرده بودم اصلاً شوکه نشدم. مي دونستم اگه داريوش تو عاشقي به پدرش رفته باشه، مطمئناً همين کارو مي کنه. براي همين هم نقشه هاي خودمو کامل از قبل کشيده بودم. صداش زدم:
– داريوش!
داريوش به گمان اينکه لحن خونسرد من از رضايتم نشات مي گيره، با خوشحالي به جانبم برگشت و گفت:
– بله بابا؟
– بيا بشين منم باهات حرف دارم.
داريوش مطيعانه اومد و سر جاي قبليش نشست. سيگاري براي خودم آتيش زدم و گفتم:
– خب پسرم مي بينم که … تصميم خودتو گرفتي. پس معلومه خيلي دوسش داري!
لبخند معصومي صورت داريوش رو پوشوند و گفت:
– خيلي زياد … خيلي!
مثل بچگي هاش شده بود. انگار نه انگار که بيست و هشت سال سن داشت. پک عميقي به سيگارم زدم و در کمال خونسردي گفتم:
– اگه بميره چي کار مي کني؟
رنگ از روي داريوش پريد. حس کردم ضربه خيلي کاري بهش وارد کردم، ولي چاره اي نداشتم. گفت:
– بابا منظورتون چيه؟
در کمال خونسردي سوالم رو تکرار کردم:
– جواب منو بده. پرسيدم اگه بميره چي کار مي کني؟
بدون لحظه اي درنگ گفت:
– مي ميرم.
– اگه همينطوري بميره واست راحت تره يا اينکه بدوني به خاطر تو مرده؟
داريوش فرياد کشيد:
– بابـــــا!!!!
– جواب بده داريوش مي خوام بدونم.
– من راضي نيستم رزا به خاطر من حتي اشک به چشمش بياد، اون وقت شما …
– خيلي خب! رفتي سر اصل مطلب … ببين پسر اگه دوسش داري بايد بيخيالش بشي، وگرنه …
داريوش داشت به وضوح مي لرزيد:
– بابا چي مي خواي بگي؟
– خودت مي دوني وقتي يه حرفي بزنم روش مي ايستم. حتي اگه سرم بره.
طاقتش رو از دست داد و با فرياد گفت:
– که چي؟
– اگه پسر خوبي باشي و خيلي راحت بي خيال اون دختر بشي که هيچي، وگرنه وقتي باهاش ازدواج کردي ترتيبي مي دم که توي بغل خودت جون بکنه. اونوقت بايد تا آخر عمر حسرت اينو بخوري که اگه بيخيالش شده بودي اونم الان داشت زندگيش رو مي کرد و توي جووني پرپر نمي شد.
با بيرون اومدن اين حرف از دهن من داريوش ديوونه شد. از جا بلند شد و با فرياد شروع کرد به بهم ريختن اتاق. چنان فرياد مي کشيد که براي اولين بار ازش ترسيدم. تمام اتاق رو بهم ريخت. همه شيشه ها رو شکست و دست آخر گوشه اتاق چمباتمه زد.
سرش رو روي پاش گذاشت و شروع کرد به گريه کردن! باورم نمي شد که واقعاً گريه کنه، ولي داشت گريه مي کرد. تا اونجايي که يادم بود داريوش حتي توي بچگي هم خيلي آروم بود و کمتر گريه مي کرد. تنها باري که اونو در حال گريه ديده بودم روز مرگ بابام بود. اونم فقط در حد جمع شدن اشک تو چشماش و سرازير شدن يه قطره کوچيک. بعد از اون هرگز داريوش رو تو اين حالت نديده بودم. هميشه اونو يه مرد واقعي مي ديدم، ولي حالا جلوم نشسته بود و زار زار گريه مي کرد! به سمتش رفتم و بازوهاشو گرفتم. با خشونت هر چه تموم تر دستمو پس زد و فرياد کشيد:
– به من دست نزن. تو آدم نيستي. تو … تو! چطور دلت مي ياد؟ بي رحم!
حرف زدن رو بيهوده ديدم پس دوباره روي مبل نشستم و اجازه دادم خوب خودشو تخليه کنه. وقتي کمي آروم تر شد گفتم:
– در هر صورت از من گفتن بود. تو هم بهتره عاقل باشي، وگرنه باعث مرگ يه دختر بي گناه مي شي.
داريوش نعره کشيد:
– بس کن ديگه!
از جا بلند شد و با قدماي سريع خودشو به در رسوند. لحظه آخر به سمتم برگشت و گفت:
– تو هيچ کاري نمي توني بکني. من دارم مي رم که براي هميشه با دنياي تجردم خداحافظي کنم.
سيگار ديگه اي آتيش زدم و گفتم:
– امتحانش ضرر نداره.
با غيظ هر چي تموم تر دندان قروچه اي کرد و از اتاق خارج شد. زنگ زدم و دستور دادم بيان و اتاقو تميز و تعمير کنن. خودمم از شرکت خارج شدم. مطمئن بودم که به کاري که گفتم عمل مي کنم. مي دوني اين نقشه اي بود که خيلي سال بود تو ذهنم داشتم. البته در مورد رضا! من هيچ وقت دست از سر مامانت و خونواده اش برنداشت. بايد هر طور که بود ازشون انتقام سالاي از دست رفته جوونيم رو مي گرفتم. طعمه من رضا بود. مي خواستم به شکل کاملاً اتفاقي بکشمش تا مامان و بابات براي هميشه کمرشون بشکنه! حالا پسرم عاشق دختر اون خونواده شده بود. تو رو هم بارها ديده بودم، شباهتت به شکيلا ديوونه کننده بود. اوايل نقشه هام بيشتر حول تو مي چرخيد. مي گفتم مي يام طرفت، به خودم ايمان داشتم. با وجود سنم هنوزم جذاب بودم و دختراي جوون بدجور شيفته ام مي شدن. تصميم مي گرفتم بيام از راه به درت کنم و باهات ازدواج کنم، اونوقت شکيلا و فرهاد يه عمر مجبور بودن منو عين آينه دق تحمل کنن. منم به عشق جوونيم مي رسيدم، اما ديدم در توانم نيست عاشقي کردن. در توانم نبود ديدن مدام مامان و بابات با همديگه. پس بيخيالش شدم. نقشه م رو بردم حول رضا و نقشه قتلش رو کشيدم، بعضي وقتا مي زد به سرم داريوش رو هم راضي کنم بياد به سمتت عاشقت کنه و بعد ولت کنه! اينجوري هم رضا هم تو تقاص عمل مامانتون رو پس مي دادين. قبل از اينکه من فرصت کنم اينو از داريوش بخوام اون خودش عاشق تو شد! عاشقت کرد! اما واقعي! و من اينو نمي خواستم … با اتفاقي که افتاد به کل بيخيال رضا شدم. تصميم نهايي رو گرفتم، اگه داريوش رو از دست مي دادم مي کشتمت. اگه هم نه با پس گرفتن داريوش از تو احساست رو مي کشتم و يه عمر داغدار عشق پسرم مي کردمت. همين برام بس بود! پس مصر بودم داريوش رو از اومدن و موندن پيش تو منصرف کنم. دو نفر از کارکنان خيلي قلچماقم رو مامور کردم که دنبال داريوش برن و هر کاري که مي کنه به گوش من برسونند.
به اينجا که رسيد آقاي آريا نسب سکوت کرد. باورم نمي شد! اين مرد براي من و خونواده ام چه نقشه هايي که نداشت!!!! از فکر مرگ رضا مو به تنم راست شد!!! يه لحظه از ته دل خدا رو شکر کردم که من عاشق شدم، که من شکست خوردم، که من نابود شدم، اما بلايي سر رضا نيومده! اي خدا حکمتت رو شکر! سکوت خيلي هم دووم نياورد و آرمين گفت:
– اون روز داريوش اومد پيش من. اينقدر به هم ريخته بود که فکر کردم خداي نکرده اتفاقي براي تو افتاده. براش يه ليوان آب قند درست کردم و به زور به خوردش دادم و پرسيدم قضيه از چه قراره. اولين جمله اي که گفت اين بود:
– بليط بگير.
با تعجب گفتم:
– هان؟!!
– واسه تهران بليط بگير. مي خوام برم.
– داريوش با بابات حرف زدي؟ چي شد؟
سرش رو با عصبانيت تکون داد. انگار افکار عذاب آوري توي ذهنش داشت که مي خواست اونا رو بيرون بريزه. بعد از اون زمزمه کرد:
– حرفاي من و اون مهم نيست. ديگه مهم نيست. کاري رو که گفتم بکن.
بهش گفتم:
– يعني چي؟ مثل آدم بگو بابات چي گفت؟
– يه مشت چرت و پرت. حرفايي که مفت نمي ارزه. من تصميم خودم رو گرفتم آرمين. بليط بگير برم تهران.
مي دونستم که اصرار بي فايده است. از اين رو گفتم:
– باشه پس دوتا مي گيرم منم دلم براي سپيده تنگ شده.
– خيلي خب فقط زود باش در ضمن …
– چيه؟
– از اختلافهاي من و بابام هيچي به رزا نگو. يعني منظورم اينه که به سپيده نگو که به گوش رزا نرسه. نمي خوام بيخود نگران بشه.
– باشه چيزي نمي گم، ولي داريوش…
– ولي چي؟
– اگه خونواده رزا مخالفت کنن اونوقت چي کار مي کني؟ ديگه راه برگشت هم نداري.
با اخم گفت:
– اينقدر پشت در خونشون مي شينم تا دلشون به حالم بسوزه و قبول کنن. اگر هم که نکردن …
چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت:
– مي دزدمش!
بعد از اين حرف سريع از اتاقم خارج شد و رفت و من مي دونستم که اين کار رو واقعاً مي کنه. واقعاً زده بود به سيم آخر.
دوباره آرمين ساکت شد و آقاي آريا نسب شروع به صحبت کرد:
– دو نفر مامور من خبر اين ملاقاتو به گوش من رسوندن. حتي تاريخ بليطايي که آرمين گرفته بود رو هم فهميدم. منم معطلش نکردم. به يکي از بچه ها که توي تهران بود گفتم بياد جلوي مدرسه تو و با سرعت با ماشينش طوري بياد طرفت که انگار مي خواد زيرت بگيره، ولي اينکار رو نکنه. يه نفر ديگرو هم مامور کردم که فيلم بگيره.
به اينجا که رسيد، من که کامل خودم رو باخته بودم و از شنيدن حرفاي جديدي که نمي دونستم بايد باور کنم يا نه سردرد گرفته بودم، با بغض گفتم:
– پس کار شما بود؟! اون روز نزديک بود من بميرم … نه به خاطر تصادف، بلکه از ترس … شما چطور دلتون اومد؟
آقاي آريا نسب با شرمندگي سرش رو زير انداخت و گفت:
– دخترم منو ببخش. من خيلي در حق شما ظلم کردم. هم در حق تو، هم داريوش و هم مريم.
چند لحظه اي سکوت اتاق رو در برگرفت تا اينکه دوباره شروع به تعريف کردن کرد:
– فيلمو دادم به يکي از همون بچه ها که تعقيبش مي کردن تا به دستش برسونن. محمود يعني هموني که فيلمو بهش داده بود تعريف مي کرد که داريوشو سوار ماشينش مي کنه و مي گه از طرف رزا براش پيغامي داره. داريوش هم از ترس اينکه اتفاقي افتاده باشه سوار مي شه. محمود فيلمو براش مي ذاره و مي گه اين فيلمو رزا برات فرستاده. داريوش از همه جا بيخبر هم مشغول تماشا مي شه. مي بينه که تو از مدرسه اومدي بيرون و مي خواي از خيابون رد بشي که يه دفعه يه ماشين با سرعت به طرفت مي آد. محمود مي گفت به اينجا که رسيده داريوش درست مثل اينکه اون لحظه رو داره به طور زنده جلوش مي بينه، فرياد مي کشه:
– رزا مواظب باش!
و بعد مي بينه که ماشين از کنار تو رد مي شه و تو حالت بد مي شه و دوستات دورت رو مي گيرن. داريوش صورتشو با دست مي پوشونه و شروع مي کنه به ناله کردن. محمود مي گفت چنان از ته دل گريه مي کرده و
مي ناليده که حتي دل اون غول بي شاخ و دم هم به رحم اومده بود. بعد از آروم تر شدن داريوش، محمود پيغام من رو به گوشش مي رسونه، که اگه بخواد بره تهران جلوي چشمش اين بلا سر رزا مي ياد. داريوش فقط با نفرت به محمود نگاه مي کنه و مي گه:
– به آقاي آريا نسب بگو تو بردي، ولي … يه روزي بايد تقاص پس بدي. بهش بگو ديگه ادعاي پدري نداشته باشه. چون يه پدر هيچ وقت نمي تونه با دستاي خودش بچه اشو به ته يه دره پر از زجر پرت کنه. بهش بگو خوشي واقعي از الان براي پسرت مرد. ديگه هيچ وقت خنده واقعي اونو نمي بيني.
بعد از اون از ماشين پياده مي شه و مي ره. وقتي محمود پيغام داريوش رو به من گفت در کمال خوش باوري فکر مي کردم وقتي ببينه چه خوشبختي براش تدارک ديدم، رزا و رزاها از يادش مي ره و مي چسبه به زندگيش. تموم غصه هاش و حرفاش يادش مي ره، ولي اينطور نشد و داريوش بدتر شد. مجنون تر شد …
دوباره آرمين کلاف سردرگم اون رازهاي سر به مهر رو به دست گرفت و گفت:
– داريوش فقط يه زنگ به من زد و گفت:
– آرمين تو برو من نمي تونم بيام.
خيلي تعجب کردم و گفتم:
– داريوش زده به سرت؟ اون دختر منتظرته.
چند لحظه ساکت شد و دوباره با صداي لرزون گفت:
– برو آرمين. برو و نپرس چرا نمي تونم بيام.
بعد از اونم ارتباط قطع شد و من هر چي با داريوش تماس گرفتم، گوشيش خاموش بود. من به ناچار به تهران اومدم. وقتي بي قراري تو رو مي ديدم، بيش از پيش به فکر فرو مي رفتم که يعني چرا داريوش موندن رو به اومدن ترجيح داده و به هيچ نتيجه اي نمي رسيدم. وقتي به تهران برگشتم رفتم دم خونه شون، ولي نبود. از خاله کيميا که سراغش رو گرفتم گفت دايوش با حالي نزار خداحافظي کرده و رفته شمال. بي معطلي به سمت محمودآباد رفتم. ماشين داريوش توي محوطه ويلا پارک بود. با خوشحالي به همراه نگراني وارد ويلا شدم و بي درنگ به سمت طبقه بالا رفتم. مطمئن بودم که تو اتاقشه. همون اتاقي که روزي به تو داده بود. وقتي در اتاقو باز کردم چيزي ديدم که تا آخر عمر از يادم نمي ره. قبل از هر چيز دودي که تو اتاق پخش بود مانع از ديدن مي شد. اينقدر سيگار کشيده بود که خودش داشت توي دود خودش خفه مي شد. داريوش تا اون روز حتي دستش سيگار رو لمس نکرده بود چه برسه به اينکه اينطور خودش رو با اون خفه کنه! يه کم که چشمم عادت کرد اون رو ديدم که دمر روي تخت خواب خوابيده و سيگاري بين انگشتاي دستش خودنمايي مي کرد. کنار پايه تخت سه شيشه خالي ويسکي و يه شيشه نصفه قرار داشت! اختيارمو از دست دادم، رفتم جلو و با داد گفتم:
– داريوش! احمق ديوونه! مي خواي خودتو بکشي؟
نگاه بي رمقش به سمتم چرخيد. انگار منو نمي شناخت. بدون توجه دوباره نگاهشو از من برگردوند و به روبرو خيره شد. با قدم هايي سريع خودم رو بهش رسوندم و سيگار رو از بين انگشتاش بيرون کشيدم و توي زير سيگاري له کردم. دستش رو کشيدم و خواستم از روي تخت بلندش کنم. داريوش که يه روزي هشتاد کيلو وزنش بود، حالا پوست و استخون شده بود. اشک از چشمام جاري شد و گفتم:
– ديوونه چرا با خودت اينکارو کردي؟ داريوش چي شده؟ چرا حرف نمي زني؟
داريوش فقط نگاه مي کرد و هيچ حرفي نمي زد. سريع از اتاق خارجش کردم و لباساشو از تنش بيرون کشيدم. هولش دادم توي حموم، هيچ تعادلي نداشت و هي توي در و ديوار مي خورد. دوش آب سرد رو باز کردم و گرفتمش زير دوش. اينقدر مست بود که هيچي نمي فهميد! دوش آب سرد يه کم حالشو جا آورد. حوله اشو تنش کردم و روي کاناپه نشوندمش. هنوز حرفي نزده بودم که دست کرد و از زير ميز وسط پذيرايي يه سي دي بيرون کشيد و گفت:
– ببين.
گفتم:
– چيه؟
هيچ حرفي نزد. در عوض سرشو به پشتي کاناپه تکيه داد و هق هق گريه اش فضا رو شکافت. با کنجکاوي و ترس سي دي رو توي دستگاه گذاشتم و مشغول تماشا شدم. با ديدن اون صحنه قلبم تير کشيد. با چشماي گشاد شده گفتم:
– اين چيه پسر؟
داريوش از زورگريه نمي تونست حرف بزنه. کنارش نشستم و گفتم:
– تو رو خدا حرف بزن. حرف بزن داريوش اين فيلم چيه؟ رزا که چيزيش نبود! من تازه از تهران اومدم. نکنه اتفاقي افتاده؟
به زور جلوي ريزش سيل اشکاشو گرفت و گفت:
– يادته اونروز رفتم شرکت بابا که همه چيزو تموم کنم؟… اون لعنتي تهديد دومش رو هم رو کرد … بهم گفت رزا رو مي کشه! ولي من باورم نشد. اينقدر عصبي شدم که همه چيزو بهم ريختم. گفتم کار خودم رو مي کنم اونم هيچ کاري نمي تونه بکنه. بعدش به تو گفتم بليط بگيري، ولي نمي دونم بابا از کجا فهميد من مي خوام برم تهران
که …. آرمين! اونا براي نمايش و ترسوندن من اينکارو با عشقم کردن. اونا رزاي منو تا سر حد مرگ ترسوندن براي اينکه منو بترسونن! بابا تهديدم کرد که اگه پام به تهران برسه ترتيبي مي ده که اين اتفاق، البته واقعيش جلوي چشماي کور شده من بيفته! آرمين، وقتي دلش اومد که با گل لطيف من به صورت نمايشي چنين معامله اي بکنه، لابد مي تونه واقعاً اينکارو بکنه. آرمين من طاقتشو ندارم. از رزاي عزيزم مي گذرم، فقط به خاطر اينکه زندگيشو بکنه و آسيبي بهش نرسه. فقط همين! به خدا فقط همين!
دوباره به گريه افتاد. چنان معصومانه اشک مي ريخت که دلم به حالش کباب مي شد. پا به پاش اشک ريختم.
طاقت اينهمه نامردي رو نداشتم و از طرفي مي دونستم داريوش بدون تو هيچه. وقتي خوب گريه کرديم و تخليه شديم، گفتم:
– ولي داريوش تو که خوب مي دوني رزا به اين راحتي ها کنار نمي کشه. حتي اگه بفهمه جونش در خطره باز هم با تو مي مونه. خودت هم خوب مي دوني.
با مشت محکم روي ميز کوبيد و گفت:
– مي دونم، مي دونم و براي همينم مجبورم کاري رو بکنم که انجامش برام از جون دادن هم سخت تره.
– چه کاري؟
– بايد جوري باهاش حرف بزنم که راحت تر بتونه فراموشم کنه. چاره اش همينه.
تو اون لحظه دلم براي تو هم کباب بود. گفتم:
– داريوش رزا گناه داره. اون براي خودش يه عشق ساخته. يه عشق بزرگ. اينکارو نکن.
– مي گي چي کار کنم؟ به خاطر خودخواهي خودم اونو به کشتن بدم؟ نه آرمين من اينکارو نمي کنم. حاضرم از دوريش بميرم، ولي اون چيزيش نشه.
بازم نمي دونستم در جواب اونهمه عشق داريوش چي بايد بگم. سکوت کردم و به آينده اين فکر کردم که تو آينده قراره چي بشه؟!! روز بعد فکريو که به ذهنم خطور کرده بود رو بيان کردم:
– داريوش تو دلت نمي خواد براي آخرين بار رزا رو ببيني بعد اون کارو بکني؟
چشماي داريوش برقي از خوشحالي داشت:
– مي دوني که ديدن رزا آرزوي بزرگ منه. ولي من زير نظرم به نظر تو چه کاري از دستم بر مي ياد؟
– زنگ بزن رزا بياد اصفهان.
چشماي داريوش گشاد شد و گفت:
– چي؟ رزا بياد اصفهان؟ اونم تنها؟
– آره مطمئن باش اونقدر دوستت داره که به خاطر تو بياد.
– آخه به چه اطميناني بهش بگم پاشه بياد؟ اونم تنها! نه. امنيت نداره. بعدش هم اگه بابا اينجا بلايي سرش بياره چي؟
– خب به بابات بگو. بگو به حرفش گوش مي دي. بگو مي خواي ازش جدا بشي، ولي اجازه بده براي آخرين بار ببينيش.
با نفرت گفت:
– نمي خوام ديگه قيافه اشو ببينم، چطور برم باهاش حرف بزنم؟
– اِ داريوش به خاطر رزا اينکارو بکن.
داريوش سکوت کرد و حرفي نزد. دوباره اصرار کردم:
– خواهش مي کنم داريوش! اگه به فکر خودت نيستي به اون دختر فکر کن. بذار براي آخرين بار تو رو ببينه.
بذار …
– ولي با وجود حرفايي که مي خوام بهش بزنم اين ديدار خيلي مضحک به نظر مي رسه.
– خيلي خب حالا که خودت نمي خواي ببينيش حرفي نيست. پس زودتر بهش زنگ بزن و لااقل از اون دلواپسي و نگراني درش بيار.
داريوش بي حرف به فکر فرو رفت و بعد از حدود نيم ساعت گفت:
– آرمين بدجوري ذهنمو مشغول کردي …
– چيه تصميم خودتو گرفتي؟
– آره مي خوام ببينمش. با بابا حرف مي زنم. فقط به خاطر اينکه يه بار ديگه رزا رو ببينم و دستاي نازشو لمس کنم. مي خوام تا آخر عمر گرماشو توي وجودم حفظ کنم.
از جا بلند شدم و با خوشحالي گفتم:
– خيلي خوبه ولي بايد يه کاري بکني.
– ديگه چيه؟
– بايد يه چند روزي حسابي به خودت برسي. تو اصلاً شبيه اون داريوشي نيستي که رزا مي شناخت. اينقدر لاغر شدي که من اول باورم نمي شد که خودت باشي.
پوزخندي زد و گفت:
– تو فکر مي کني من خودم دوست دارم عين قحطي زده هاي اتيوپي باشم؟ يا فکر مي کني دارم ادا در مي يارم که مي گم نمي تونم چيزي بخورم؟ من که با خودم قهر نکردم باور کن چيزي از گلوم پايين نمي ره.
دستي سر شونه اش زدم و گفتم:
– به رزا فکر کن و اينکه به زودي قراره ببينيش. اشتهات باز مي شه.
لبخند تلخي زد و حرفي نزد.
چند روز بعد بالاخره دلش رو راضي کرد و با پدرش تماس گرفت و اونو از کاري که قصد انجامشو داشت آگاه کرد. نمي دونم چرا، ولي عمو به راحتي قبول کرد که تو توي اصفهان با داريوش ملاقات داشته باشي. اما چند بار اين موضوع رو ذکر کرد که اگه داريوش فکري به سرش بزنه عمو سريع مطلع مي شه و جلوشو به بدترين شکل
مي گيره. وقتي گوشيو قطع کرد اونو محکم توي ديوار کوبيد که من گفتم به هزار تکه تبديل شد. بعد از اون سرشو بين دستاش گرفت و روي صندلي ولو شد. براي اينکه خلوتش رو بهم نزنم به آشپزخونه رفتم تا يه ليوان شربت براش ببرم بلکه اعصابش آروم بشه. ليوان شربت رو برداشتم و از آشپزخونه خارج شدم. طبق معمول اين چند روز سيگاري لاي انگشتاش بود و نگاهش خيره به سقف. با عصبانيت جلو رفتم و گفتم:
– داريوش!! هر چي من رشته مي کنم تو پنبه کن. پسر خوب چرا مي خواي خودتو با سيگار خفه کني؟
پوزخندي زد و گفت:
– چون ديگه زندگي برام معنا و مفهومي نداره.
– داريوش تا به حال به اين قضيه فکر کردي که مي شه با صبر به خيلي چيزا رسيد.

3.8/5 - (6 امتیاز)

Check Also

رمان تقاص فصل ۷

با وحشت گفتم: – زده به سرت؟!!! اين حرفا چيه؟! طلاق بگيرم بچه مو هم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.