رمان تقاص فصل ۶

سپيده در حالي که روسري سفيدش رو توي مشتش فشار مي داد، لب تخت نشست و گفت:
– خوب دوست داري چي کار کنيم؟
– نمي دونم حوصله ام سر رفته.
– خوب بيا بريم قدم بزنيم.
– کجا؟
– ساحل رو مي گيريم و مي ريم جلو.
من که خيلي از اين کار خوشم مي يومد با ذوق گفتم:
– آي قربون آدم چيز فهم. پاشو بريم.
– اول برو يه لباس گرم بپوش سرما نخوري بميري.
در حالي که از اتاقش خارج مي شدم، گفتم:
– خوب! تو نمي خواد سر من بترسي. مي دونم خيلي دوسم داري، ولي نمي خواد زيادي نگرانم باشي.
قبل از اينکه سپيده فرصت کنه جوابمو بده در اتاق رو بستم و به اتاق خودم رفتم. مانتوي آبي رنگم رو پوشيدم، باسوئي شرت سورمه اي و روسري سورمه اي و آبي. شلوارمم طبق معمول جين بود، زدم از اتاق بيرون و از پله ها پايين رفتم. سپيده هنوز از اتاقش بيرون نيامده بود. توي سالن منتظر شدم تا اومد و با هم رفتيم بيرون. داريوش و آرمين با چند تايي از دوستاشون قرار گذاشته بودن و قبل از ما رفته بودن گردش. با سپيده ويلا رو دور زديم و به سمت ساحل رفتيم. هيچ کس تو ساحل نبود. همه جا خلوت خلوت بود. بدون اينکه حرفي بزنيم از کنار ساحل راه مي رفتيم. اينقدر رفتيم که هر دو خسته شديم و تصميم گرفتيم برگرديم. همين که برگشتيم شش تا پسر رو ديديم که دارم مي يان به طرفمون … سپيده که مطمئناً قضيه کيش توي نظرش اومده بود ترسيد و محکم بازوي منو چسبيد. نگاهي به دور و برمون کردم. خيلي از ويلا دور شده بوديم. اينبار ديگه حسابمون پاک بود چون اونا شش نفر بودن! داشت گريه ام مي گرفت. اما همين که اون شش نفر به ما رسيدن هر دو نفسي از سر آسودگي کشيديم، چون آرمين و داريوش هم جزو اونا بودن. داريوش با لبخند رو به من گفت:
– کجا راه افتادين اومدين؟ مي دونين ما چقدر دنبالتون گشتيم؟
– اصلاً نفهميديم کي اين همه راهو اومديم. شما اينجا چي کار مي کنين؟
داريوش که تازه متوجه دوستاش شده بود، همه رو يکي يکي به ما معرفي کرد و آخر سر گفت:
– رفتيم با بچه ها توي ويلا دنبال شما که بريم بيرون. مامان اينا گفتن اومدين قدم بزنين. اين بود که ما هم اومديم دنبال شما. حالا ديگه بهتره برگرديم.
با عشوه گفتم:
– خيلي خوب بر مي گرديم.
داريوش خنده اش گرفت و گفت:
– شما بريد جلو. منو بچه ها هم پشت سرتون مي يايم.
باز لجبازيم گل کرد. به خاطر همين گفتم:
– نخير شما بريد جلو. منو سپيده پشت سرتون مي يايم.
داريوش لبخند زد و گفت:
– خيلي خوب ما جلو شما عقب لجباز خانم!
ولي قبل از اينکه راه بيفتند به دوستانش آهسته چيزي گفت که سه نفرشان از جلو راه افتادند و خود داريوش و آرمين و يه نفر ديگه پشت سر ما راه افتادن. داشتن اسکورتمون مي کردن. خنده ام گرفته بود. سمج تر از اين بشر روي کره زمين وجود نداشت! با سپيده راه افتاديم به طرف ويلا. توي اين مدت هيچ کدوم، نه جلويي ها، نه ما و نه داريوش و آرمين و دوستشون که پشت سر ما بودن، سکوت رو نشکستيم و همينطور تا ويلا رفتيم. وقتي به ماشين ها رسيديم، داريوش گفت:
– خوب با همين لباس ها مي ياين؟ يا اينکه مي رين لباس عوض مي کنين؟
چون حسابي توي بارون خيس شده بوديم تصميم گرفتيم که لباسهامون رو عوض کنيم. بعد از تعويض لباس برگشتيم و سوار ماشين داريوش شديم، آرمين هم با ما بود بقيه دوستاش هم قرار بود با يه ماشين ديگه بيان. مي خواستن برن رستوران … يه رستوارن جنگلي که من تا حالا نرفته بودم … ماشين ها رو که پارک کردن خواستيم پياده بشيم اما سپيده غر زد:
– چه گليه اينجا! چه جوري رد بشيم؟!!!
از پارکينگ تا سنگ فرشتي که جلوي در رستوران کشيده بودن دو قدم بلند بود! بايد شيرجه مي زديم، وگرنه کفشامون با گل پر مي شد، اما عمرا اگه مي تونستيم اين فاصله رو بپريم … همين جور نشسته بوديم تو ماشين و غر مي زديم، چکمه هم نپوشيده بوديم که خيالمون راحت باشه، من که به ضخصه يه جفت کفش عروسکي پام کرده بودم. مي دونستم اگه پا بذارم توي اين گلا تموم کفشم پر از گل مي شه … داريوش و آرمين بيخيال پياده شده بودن، هر دو کفشاشون اسپرت بود و مثل ما پاهاشون گلي نمي شد، وقتي ديدن ما مردديم و پياده نمي شيم جلو اومدن و داريوش گفت:
– چي شده؟ چرا نمي رين؟
سپيده گفت:
– نمي شه رد بشيم. بايد بپريم! پر از گله، ما هم که عمران مي تونيم اين فاصله رو بپريم!
داريوش با لبخند گفت:
– مي خواين بغلتون کنم و با هم بپريم؟
مي دونستم شوخي مي کنه، اما لجم گرفت و گفتم:
– هه هه هه خنديدم! بامزه! به جاي خيارشور بازي، بيا يه فکري بکن که ما برسيم به سنگ فرش. وايساده اينجا چرت و پرت مي گه و از آب گل آلود ماهي مي گيره.
آرمين گفت، بايد بريم يه سنگ پيدا کنيم بياريم بذاريم اينجا از روش رد شين. فکر نکنم راه ديگه اي باشه!
داريوش بي توجه به آرمين و نظر منطقيش، لحظه اي فکر کرد و من توي همون مدت کوتاه تونستم خوب نگاش کنم. کت اسپرت و تنگي به رنگ کرم پوشيده بود، با شلوار جين آبي روشن. تي شرتي به رنگ کرم هم به تن داشت که هيکل بي نقصش رو به نمايش مي ذاشت. همينطور که داشتم ديدش مي زدم ديدم، کتش رو در آورد و اومد جلوي در ماشين، با يه حرکت کت رو تا کرد و انداخت وسط قسمت گلي و گفت:
– بفرماييد بانوي من. حالا به راحتي رد بشيد.
آرمين قبل از من که دهنم باز مونده بود و يه بار به داريوش يه بار به کت پهن شده اش وسط گل ها نگاه مي کردم گفت:
– داريـــــوش!!! بابا يه تيکه چوبي سنگي مي انداختم اين وسط ديگه … چه کاري بود؟!!!
چشماي گرد شده ام رو توي چشماي پر از محبت داريوش قفل کردم، دوستاش رسيدن و آرمين داشت براشون جريان رو تعريف مي کرد، بي توجه به اونا ، حتي بي توجه به بغضي که داشت گلومو سوراخ مي کرد گفتم:
– داريوش!
و شنيدم:
– جان داريوش!
– اين چه کاري بود؟ داره بارون مي ياد. ديوونه سرما مي خوري. تازه کتت هم خراب شد. چرا نذاشتي آرمين سنگ بياره؟
– فداي سرت! کاري که آرمين گفت، منطقي بود … عشق که منطق نمي شناسه عزيزم … عشق ديوونگي مي شناسه …
دوستانش از پشت سر متلک بارونمون کرده بودند:
– وي ي ي ببين آقا داريوش چه مي کنه!
– آقا زنگ بزنين اورژانس. يکي اينجا داره از ذليل جون ميده.
– وقتي محلت نمي ذاره واسه چي اينکارا رو مي کني؟
– کوتاه بيا ذي ذي!
– داريوش سرم درد مي کنه. قربونت بيا يه خورده بغلم کن تا خوب بشم!
– ما هم ناز کش مي خوايم.
– خدا شانس بده.
– خوش به حال مردم.
اعصاب من خورد شده بود، ولي داريوش با يه لبخند نگام مي کرد. سپيده هم کنار من لال شده بود. ديگه طاقت نداشتم اين همه له شدن غرور داريوش رو ببينم. براي همينم با صداي بلند فقط براي اينکه لج دوستاش رو در بيارم گفتم:
– عزيز دلم!!!! واسه چي اين کار رو کردي؟!!گور باباي من و کفشم! کتت خراب شد فداي تو بشم من …
بعد هم سريع سرم رو جلو بردم و در گوش داريوش که مبهوت بهم خيره مونده بود، پچ پچ کردم:
– زياد خوشحال نشو. اين کارو کردم که دوستات ماساشونو کيسه کنن.
دوستانش بهت زده به ما دو نفر خيره مونده بودن و در دهن هاشون بسته شده بود. خم شدم، کت داريوش رو از جلوي پام برداشتم و در حالي که با نوک پنجه از روي گل ها رد مي شدم، گفتم:
– کتتو وقتي برگشتيم مي دم خشک شويي.
قبل از اينکه از روي گل ها رد بشم، داريوش خواست جلومو بگيره، اما تا خواست بگه:
– کفشاتو رز …
من رد شده بودم. سپيده ايستاده بود و مردد به من نگاه مي کرد. کفشاي من و نصف پاهام گلي شده بود، اما برام مهم نبود. آرمين سريع يه تيکه چوب پيدا کرد روي گل ها انداخت و خودش و سپيده و بعد هم بقيه رد شدن … داريوش آخر سر اومد، اما کاري که کرد که قلبم براش ضعف رفت. به جاي رد شدن از روي چوب مثل من از وسط گل ها اومد و کفشاش و پايين شلوارش پر از گل شد …
با تکون هاي آروم آروم با اين فکر که زلزله ظده دويدم سمت داريوش و کتش رو چنگ زدم، يه دفه چشمامو باز کردم. روي تخت خوابم بودم، نه خبري از داريوش بود، نه آرمين … نه گل و نه کت و نه کفش خراب شده! رضا کنارم نشسته بود و آروم داشت تکونم مي داد … دوست داشتم سرمو بزنم توي ديوار زا دستش … چرا بيدارم کرد؟!! چه خواب خوبي بود … خوابي که بيانگر يکي از خاطراتم توي شمال بود … روزاي قبل از اعتراف من به داريوش … داريوش بي منطق! داريوش بازيگر! داريوش لعنتي!
دست رضا رو که روي شونه م بود رو پس زدم و نشستم. از خودم متنفر بودم. به کس ديگه اي بله رو گفته بودم، اما اينقدر ذهنم از يه نفر ديگه پر بود، که خوابشو مي ديدم. همه اش تقصر رضا بود که يادم انداخت … صداي رضا بلند شد:
– خوبي رزا؟!!
– خوبم … اينجا اومدي براي چي؟ اومدن؟
سرش رو تکون داد و گفت:
– نه هنوز.
از جا بلند شدم، تنم يخ کرده بود، چون عرق کرده بودم زير لحاف. رفتم سمت کمد لباسام تا يه لباس مناسب در بيارم و گفتم:
– خيلي خوب.
– رزا …
تحت تاثير خوابم حسابي بدخلق بودم، گفتم:
– اگه مي خواي دوباره از اون حرفا بزني، رضا بايد بگم که اصلاً توانايي شنيدنشو ندارم. پس خواهش مي کنم بس کن.
رضا آهي کشيد و گفت:
– خيلي خوب حالا که اينطور مي خواي باشه. من به خاطر خودت مي گم.
سارافون مشکي رنگم رو از توي چوب لباسي در آوردم، توي دستم مشت کردم و گفتم:
– اگه به خاطر منه، بذار کاري رو که دوست دارم بکنم.
پوزخندي زد و گفت:
– من که جلوتو نگرفتم.
بعد از اين حرف با دلخوري از جا بلند شد و رفت کنار پنجره ايستاد و خودش رو سرگرم تماشاي بيرون نشان داد. منم يه رايت رفتم توي حمام اتاقم و لباسم رو عوض کردم و دستي هم توي موهام کشيدم، جلوي آينه حموم ايستادم و به خودم خيره شدم. رضا اونجا تو فکر بود و من اينجا. دودلي بدجوري روي دلم چنبره زده بود. نمي دونستم بايد چي کار کنم؟ اما يه چيز ديگه هم وجود داشت، اون هم لجبازي عجيبي بود که هميشه داشتم بود. هر چي رضا بيشتر اصرار مي کرد که از خير اينکار بگذرم، من سمج تر
مي شدم. آهي کشيدم، شير آب رو باز کردم و مشتي توي صورتم پاشيدم تا خواب رو از صورتم بشورم. با تقه اي که به در خورد به خودم اومدم و رفتم بازش کردم، رضا بدون اينکه نگام کنه ، آروم گفت:
– اومدن.
بعد نگام کرد و دلخور گفت:
– ازت خواهش مي کنم با اونا بهتر از من حرف بزن.
از دلخوريش دلگير بودم. رضا خيلي برام عزيز بود نمي خواستم ناراحت ببينمش، آهي کشيدم و گفتم:
– رضا! من به تو بي احترامي نکردم که اينطور مي گي!
رضا پوزخندي زد و نشست روي مبل اتاقم. چند دقيقه اي طول کشيد تا در اتاق باز شد و سپيده و آرمين با راهنمايي خدمتکار وارد شدن. با لبخند جلو رفتم و سلتم کردم، سپيده با ولع محکم بغلم کرد و گفت:
– الهي فدات بشم. نمي دوني چقدر دلم برات تنگ شده بود!
– منم همينطور بي وفا. رفتي شوهر کردي ما رو هم از ياد بردي؟
سپيده موهامو کشيد و گفت:
– گم شو لوس ننر.
با خنده از هم جدا شديم. با آرمين دست دادم و گفتم:
– سلام خسته نباشي.
– سلام خانم خسته نيستم. هواپيما که خستگي نداره.
رضا دعوتشون کرد و همه روي مبل هاي اتاق نشستيم. من گفتم:
– شرمنده تم آرمين. من نمي دونم چرا اين رضا اينقدر اصرار داشت که حتماً شما هم اينجا باشين. شما رو هم از برمامه هاتون انداخت.
ارمين آهي کشيد و گفت:
– خواهش مي کنم. راستش اگه خبرم نمي کرد از دستش ناراحت مي شدم.
قبل از اينکه من شروع کنم به غر غر زدن رضا گفت:
– خواستم بياي بلکه حرف تو رو راحت تر از من قبول کنه! من که هر چي بهش مي گم قبول نمي کنه. شما بگين که اين آقا باربد لياقتشو نداره!
آرمين و سپيده همزمان با هم گفتند:
– باربد؟!
رضا پوزخندي زد و گفت:
– بله باربد. خانم مي خوان با برادر زن آينده من ازدواج کنن.
انگار وقتي چشمش به دو نفر افتاده بود شير شده بود. آرمين گفت:
– آخه چرا رزا؟ تو خيلي وقت داري. موقعيت هاي خيلي بهتر از اين سراغت مي يان. اين همه عجله براي چيه؟
واي خداي من! مغزم داشت منفجر مي شد! اينا چشون شده بود؟!!! مگه وقتي سپيده يم خواست با آرمين ازدواج کنه کسي جلوشو گرفت؟!! با اينکه آرمين متعلق به يه خونواده متوسط بود و الان بيشتر از يه سال بود عقد کرده مونده بودن و منتظر بودن کار و بار آرمين درست بشه تا بتونن برن سر خونه زندگيشون؟ مگه کسي جلوي رضا رو گرفت که چرا مهستي رو براي ازدواج انتخاب کرده؟!!! باربد بدبخت که نه معتاد بود نه دزد نه قاچاقچي! نه دختر باز نه هرزه! چه مرگشون بود اينا؟ پوفي کردم و گفتم:
– من عجله نمي کنم آرمين، ولي خوب به نظر خودم باربد پسر خيلي خوبيه. مي تونه منو خوشبخت کنه. دستش توي جيب خودشه.
با پوزخند و نفرت اضافه کردم:
– در ضمن مثل دوست شما هوس باز و رياکار و نامرد هم نيست.
آرمين دستش رو بين موهاش فرو برد و رضا هم شروع به جويدن لبهاش کرد. سپيده با مهربوني دستمو گرفت و گفت:
– رزا دوستش داري؟
آهي کشيدم و گفتم:
– سپيد بارو کن تو اولين کسي هستي داري اينو مي پرسي! اصلاً کسي به احساسات من اهميت نمي ده! معلومه که دوسش دارم، اگه نداشتم تصميم نمي گرفتم باهاش ازدواج کنم …
سپيده با کلافگي نفس عميقي کشيد، دست منو ول کرد و بعد دستاشو تو هم پيچ داد و گفت:
– ببين رزا نمي خوام اين حرفو بزنم، ولي مجبورم ببين تو … تو اونو هم به اندازه … داريوش دوست داري؟ خودت خوب مي دوني که خيلي دوستش داشتي. من الان رو نمي گم، پس نمي خواد عصباني بشي. فقط يه سواله! دلم هم مي خواد به من راستشو بگي.
بايد يه جوري اونا رو از سر خودم باز مي کردم، شرم و حيا رو کنار گذاشتم و به دروغ گفتم:
– خيلي هم بيشتر …
رضا کنترلشو از دست داد و داد کشيد:
– داري دروغ مي گي! من نمي دونم اين پسره به تو چي گفته که توي احمق رو وادار به دروغ گفتن هم کرده.
آرمين دست رضا رو گرفت و گفت:
– آروم باش رضا.
بعد رو به من گفت:
– رزا تو موقعيت خيلي خيلي عالي داري. پدرت از سرشناساي تهرانه. خوشگل هستي. داري دکتر هم که مي شي. بهترين پسرا حاضرن به دست و پات بيفتن. داري اشتباه مي کني!
اين بار سپيده به ياريم اومد و گفت:
– شما دو تا حق ندارين که رزا رو منصرف کنين. اون خودش دختر عاقليه. خودش مي دونه که چي کار کنه. پس لطفاً بس کنين!
آرمين با تعجب گفت:
– سپيد …
و سپيده با خشم گفت:
– همين که شنيدي. آرمين، رزا حق انتخاب داره. براي چي مي خواين منصرفش کنين؟ براي اينکه بخواد يه عمر بشينه تا …
بقيه حرفش رو نزد و از اتاق خارج شد. آرمين هم دنبالش رفت. رضا از داخل جيبش سيگاري در آورد و روشن کرد. به اندازه کافي گيج شده بودم، سيگار کشيدن رضا هم مزيد بر علت شد و با حيرت گفتم:
– رضا! از کي تا حالا سيگار مي کشي؟ مي دوني اگه بابا بفهمه…
و سردترين صداي رضا رو من اون روز شنيدم:
– بس کن رزا حوصله ندارم!
از تن صداش مشمئز شدم. باورم نمي شد که اينطور با من رفتار کنه. بغض گلومو گرفت. دود سيگار تو قسمتي که ما نشسته بوديم، پخش شد. چند لحظه بعد سپيده و آرمين هم وارد شدند. قيافه هر دو جدي بود و گرفته. از جا بلند شدم و گفتم:
– فکر نمي کردم که قضيه ازدواج من اينقدر دردسر ساز باشه. من نمي خواستم بين شما دو تا به هم بخوره.
سپيده گفت:
– نه عزيزم. اصلاً اينطور نيست. مي دوني ما سه نفر يه قراري با هم داشتيم، ولي به نظر من ديگه بهتره تمومش کنيم. تو هم مثل هر کس ديگه اي مي توني شوهرتو خودت انتخاب کني و ازدواج کني.
بعد گونه منو بوسيد و گفت:
– اميدوارم خوشبخت بشي!
پسش زدم و گفتم:
– چه قراري سپيده؟ چرا به من چيزي نمي گين؟ چرا منو احمق فرض مي کنين؟ من يم دونم اينجا يه خبري هست! نکنه من قراره بميرم و خودم خبر ندارم؟
سپيده با چهره اي در هم گفت:
– اولا که زبونتو گاز بگير، بعدش هم … خواهش مي کنم نپرس رزا. شايد … شايد يه روزي بهت بگم، ولي حالا نه! نمي تونم!
داد کشيدم:
– رضا هم همينو مي گه … براي چي آزارم مي دين؟ يا حرف نزنين يا کامل بزنين …
سپيده شونه هامو بغل کرد و گفت:
– براي خوشبخت شدن بهترين راه اينه که هيچي ندوني … هيچي … رزا … عزيزم اصرار نکن. هيچ چيز مهمي نيست … هيچ چيز … به زندگيت برس …
مامان بدون فکر گفت:
– من که عاشق اين خونواده ام!
رضا با عصبانيت گفت:
– ولي رزا قرار نيست با خونواده اون ازدواج کنه. قراره باربد بياد خواستگاري!
بابا با لبخندي مردانه گفت:
– خوب من که راضيم مامانت هم که راضيه. مي مونه نظر اين گل پسر. آقا رضا نظر تو چيه؟
رضا هم بي معطلي گفت:
– نخير من راضي نيستم.
بابا با ملايمت گفت:
– براي چي؟ من که بدي توي باربد نديدم. اگه تو چيزي ديدي بگو. بالاخره شماها جوونين بيشتر سر از کاراي همديگه در مي يارين.
رضا يک خورده من من کرد و سپس گفت:
– خوب من چيزي ازش نديدم. فقط يه خورده زياد از حد …
پريدم وسط حرفش و گفتم:
– مغروره نه؟ تو اينو توي اتاق هم به من گفتي. منم جوابتو دادم…
يه دفعه ساکت شدم و تازه فهميدم که چه گفتم! جلوي بابا چه دفاع جانانه اي کردم از باربد! علاوه بر اون خودمو لو دادم که جريان رو از قبل مي دونستم. بابا گفت:
– مگه تو از اين قضيه خبر داشتي که اول به رضا گفتي؟
طوري نبود که بابا بفهمه، اما من خيلي خجالت مي کشيد. سرمو پايين انداختم و به زور گفتم:
– اون امروز با من حرف زد. خوب منم اول اومدم به رضا گفتم.
چند لحظه اي سکوت برقرار شد و بعد صداي خنده بابا سکوت رو شکست. همه با تعجب به بابا نگاه کرديم. چند لحظه اي خنديد و بعد گفت:
– پس معلومه که خودت راضي هستي. از اين جبهه گيريت همه چي معلوم شد.
واي خدايا چرا من آب نمي شم! فقط تونستم سرمو زير بندازم و هيچي نگم. مامان گفت:
– حرف بزن عزيزم. تو خودت راضي هستي؟
مامان چه گيزي دادي! از اين لبو شدنم خودت بفهم ديگه! اه! وقتي ديدم همه تو سکوت منتظر جواب منن، ناچاراً گفتم:
– خوب.. خوب اون پسر خوبيه. تحصيلاتم که داره. وضع ماليش هم که تقريباً خوبه. فکر مي کنم بتونه منو خوشبخت کنه.
قبل از اينکه بابا بتونه حرفي بزند مامان گفت:
– خوب عزيزم بهت تبريک مي گم … ولي راستش من حدسم چيز ديگه اي بود. يعني فکر مي کردم انتخاب تو کس ديگه اي باشه و منتظر بودم که همين روزا بياي و به من بگي.
رضا ديگه معطل نکرد و بلند شد رفت. اينبار بابا هم ديگه چيزي نگفت. بي اراده پرسيدم:
– کي مامان؟
مامان هم خيلي بي خيال گفت:
– داريوش پسر خاله کيميا! آخه مي دوني من از اين همه صميميت شما توي شمال يه حدسايي پيش خودم
مي زدم. به خصوص با اون نگاه هاي شما دوتا به همديگه. من اينقدر که روي قضيه شما مطمئن بودم از عشقي که بين سپيده و آرمين به وجود اومد اطلاعي نداشتم … وقتي هم که برگشتيم چند باري خواستم باهات حرف بزنم، چون خيلي پکر بودي، اما بهم اجازه ندادي، به هر حال ديگه مه نيست که من چي فکر مي کردم. حالا ديگه همه چي گذشته مثل اينکه من اشتباه مي کردم!
با بهت به مامان خيره شدم، دلم مي خواست سرمو به ديوار بکوبم. من هميشه مي ترسيدم اگه يه روزي مامان بفهمه من عاشق داريوشم کلي دري وري بارم کنه، اما انگار اشتباه مي کردم، به زور سوالي رو که خيلي وقت پيش دلم مي خواستم جوابش رو بدونم پرسيدم:
– مامان يعني اگه داريوش مي يومد خواستگاري من شما و بابا مخالفت نمي کردين؟
مامان لبخندي زد و گفت:
– نه واسه چي مخالفت مي کرديم؟ باور کن رزا تو حتي اگه قرار بود با رفتگر محل هم ازدواج کني، من چيزي بهت نمي گفتم. البته اگه عاشقش بودي! چون جلوي هر چي رو که بشه گرفت عشق رو نمي شه. من فقط مي تونستم نصيحتت کنم يا راهنماييت بکنم، ولي جلوتو نمي تونستم بگيرم. مگه نه فرهاد؟
بابا هم لبخندي زد و سرش رو به نشانه تاييد تکان داد و گفت:
– با اين که دوست نداشتم شکيلا و خسرو بار ديگه با هم روبرو بشن، اما به خاطر تو حاضر بودم بيخيال ناراحتي خودم بشم …
واي واي خداي من! حرفايي رو که يه روز آرزوي شنيدنش رو داشتم مي شنيدم، ولي حالا که ديگه داريوشي وجود نداشت. حالا که ديگه داريوش پشت پا زده بود به همه چيز! اينقدر غرق در افکارم بودم که متوجه نگاه معني داري که بين بابا و مامان رد و بدل شد، نشدم. با صداي مامان به خودم اومدم:
– رزا عزيزم… مثل اينکه من زيادم غلط حدس نمي زدم!
يه دفعه هول شدم و گفتم:
– نه نه اصلاً اينطور نيست. خودت خوب مي دوني مامان که چقدر از اون بدم مي يومد. هنوز هم همينطور. اگه
مي بينين رفتم تو فکر دليلش چيز ديگه اس. داشتم به اين فکر مي کردم که بابا و مامانم چه روح بزرگي دارن! شايد هيچ کس به دختر يا پسرش چنين اجازه اي رو نده. مامان، بابا خيلي دوستتون دارم! برام دعا کنيد. دعا کنيد که با باربد بتونم خوشبخت بشم.
بعد از زدن اين حرف بابا و مامان رو بغل کردم و هر سه تو آغوش هم طعم خوب خوشبختي رو مز مزه کرديم.
***
مامان براي روز پنج شنبه با خونواده شفيعي قرار گذاشت. شب پنج شنبه همه دور هم نشسته بوديم و هر کس نظري براي مهموني فردا شب مي داد. اون وسط فقط رضا ساکت بود که البته ديگه براي همه عادي شده بود و همه اينو پاي غيرتش مي ذاشتن. ساعت يک بود که همه براي خواب به اتاقاي خودمون رفتيم. نمي دونم چرا اونشب اينقدر توي فکر داريوش بودم. تو فکر اينکه الآن کجاست؟ چي کار مي کنه؟ خوابه يا بيدار؟ فهميده يا نفهميده؟ ازدواج کرده يا نه هنوز؟ و خلاصه از اينجور افکار. با هزار زحمت و فحش و دري وري نثار خودم کردن خوابم برد.
توي آرايشگاه بودم. باربد با لباس دامادي دنبالم اومد. دسته گلش ربان سياه داشت! از آرايشگاه بيرون اومدم و با هم سوار ماشينش شديم. باربد به طرف خونه ما رفت. تا به خودم بيام جلوي در خونه بوديم … هيچ کس براي استقبال بيرون نيومد. با تعجب متوجه ماشين ديگه اي شدم که جلو در، گل زده پارک شده بود. ماشين گل زده شبيه ماشين خودم بود، فقط رنگش فرق مي کرد. سياه بود! ماشين داريوش بود …دست تو دست باربد وارد باغ خونه شديم. همه جا چراغوني بود و همه نشسته بودند. با وارد شدن ما همه ساکت شدند و به ما نگاه کردند. انتهاي جاده تو جايگاه عروس و داماد، عروس و داماد ديگه اي نشسته بودن. با باربد نزديکشون رفتيم. هر دو بلند شدن. روي صورت عروس تور انداخته بودن و به خاطر همين قيافه اش مشخص نبود، ولي داماد خود داريوش بود. کت و شلوار سياهي به تن داشت با پيراهن سياه و کروات سياه! درست مثل همون روز نامزدي سپيده … چند قدمي جلو اومد و به من نگاه کرد. تو نگاهش هيچ عشق يا تنفري ديده نمي شد. فقط غم بود که به وضوح توي اون دو گوي آبي رنگ بيداد مي کرد. گيج شده بودم، اونجا جشن عروسي من و باربد بود يا داريوش و اون دختر … مي خواستم حرف بزنم ولي صدا نداشتم. داريوش جلوي باربد ايستاد، صورت باربد عين يه گوي يخي بي احساس بود … داريوش دستش رو بالا برد و چنان سيلي محکمي به گوش باربد زد که صداي شکستن فکش رو حس کردم … خون از بيني باربد جاري شد. قبل از اينکه بتونه از خودش دفاعي بکنه، رضا جلو اومد و از پشت دستاشو محکم گرفت. داريوش با مشت محکم به شکمش کوبيد و فرياد زد” نامرد”.
از فرياد داريوش از خواب پريدم! ساعت چهار صبح بود. قطره هاي عرق روي پيشونيم سر مي خورد. نفس نفس مي زدم. نمي دونستم معني اين خواب چيه؟ سرم به شدت درد مي کرد و نبض شقيقه هام مي زد. سرمو بين دستام گرفتم و محکم فشار دادم. دلم مي خواست سرمو از تنم جدا کنم. مثل اين بود که اين سر برام بزرگ است و اصلاً مال من نيست. از بطري آب بغل دستم کمي آب خوردم. خشکي گلوم برطرف شد. دوباره سر جايم دراز کشيدم. بدنم خيلي کوفته بود. درست مثل اين بود که بعد از مدت ها به کوهنوردي رفته باشم. چشمامو بستم. چرا داريوش دست از سرم بر نمي داشت … صداش تو ذهنم مي پيچيد:
– نامرد … نامرد … نامرد …
گوشامو گرفتم و زير لب شروع به خوندن آيت الکرسي کردم. چيزي طول نکشيد که دلم آروم گرفت، ذهنم آزاد شد و خوابم برد.
صبح با صداي مامان بيدار شدم. کنارم نشسته بود و آروم در حالي که با موهام بازي مي کرد، صدام مي زد. بلند شدم، نشستم سر جام. تعجب کردم که مامان اومده صدام بزنه چون سابقه نداشت اين کار رو بکنه. اصولاً مژگان رو مي فرستاد … در حالي که چشمامو مالش مي دادم، پرسيدم:
– مگه ساعت چنده که شما اومديد منو بيدار کنيد؟
مامان لبخندي زد و گفت:
– اول سلام دوم اينکه ساعت يازده اس! ديدم بيدار نشدي، نگران شدم.
با حيرت گفتم:
– يازده؟!
– آره عزيزم ساعت يازده اس. مژگان دوبار اومد بيدارت کنه ولي بيدار نشدي … من موندم که اينا دارن براي کي مي يان خواستگاري؟ براي يه دختري که اينقدر تنبله؟
خواستگاري!!! واي خداي من … در حالي که چيزي نمونده بود گريه ام بگيره، گفتم:
– چرا من بيدار نشدم؟ امروز دانشگاه داشتم.
– اگه هم بيدار مي شدي من نمي ذاشتم بري. مگه الکيه؟ امروز قراره برات خواستگار بياد. بايد خونه باشي کمک کني.
– مامان! من بايد مي رفتم.
مامان از جا بلند شد، پرده هاي اتاقم رو کنار زد و گفت:
– ديگه مامان مامان نداره. حالا که نرفتي پاشو پاشو خودتو لوس نکن. اول يه چيزي بخور که تا دو ساعت ديگه و وقت ناهار دل ضعفه نگيري.
داشتم از تخت پايين مي اومدم که يه دفعه سرم گيج رفت و اگه مامان کنارم نبود، حتماً خورده بودم زمين. مامان در حالي که محکم بازويم رو گرفته بود گفت:
– خدا مرگم بده. چت شد مامان؟ چرا اينطوري شدي؟
خودمم نمي دونستم چه مرگمه. دستمو روي پيشونيم گذاشتم و گفتم:
– نمي دونم.
مامان با اخم گفت:
– بفرما ديگه. اينم عواقب تا ساعت يازده ظهر خوابيدنه. آخه مادر من تو عادت نداري، اينطوري مي شي. اصلاً اتاقت بوي خواب گرفته. بيا بيا برو توي دستشويي دست و صورتت رو بشور.
در حالي که به کمک مامان به طرف دستشويي مي رفتم، گفتم:
– مي رم حموم مامان اينطوري بهتره حالم يه خورده جا مي ياد.
مامان گفت:
– باشه عزيزم هر طور صلاح مي دوني، ولي اينو بدون که هيچ دلم نمي خواد شب پيش مهمونا با سر و روي آشفته و ژوليده حاضر بشي. تو بايد مرتب و منظم باشي و ارزش خودت رو به اونا بفهموني. اگرهم که مي دوني حالت واسه امشب خوب نمي شه، زودتر بگو تا من به اون بنده خدا ها خبر بدم امشب نيان.
در حالي که دمپايي هاي حمام رو پا مي کردم گفتم:
– نه من خوبم لازم نيست قرارو به هم بزنيد. يه دوش بگيرم حالم خوب مي شه.
با زدن اين حرف وارد حمام شدم و در رو بستم. دوش آب گرم کمي حالم رو بهتر کرد و من رو از فکر و خيال بيخود بيرون کشيد. همه اش توي فکر اون خوابي بودم که ديشب ديدم. با خودم مي گفتم:
– واسه چي داريوش بايد بياد به خواب من؟ براي چي بايد اون طور نگام کنه؟ براي چي بايد باربد رو بزنه و براي چي رضا هم بايد طرفدار اون باشه؟! رضايي که يه روز مي خواست بره و به قول خودش حال داريوشو بگيره و خودم جلوشو گرفتم! و اون فرياد داريوش که به باربد گفت نامرد. مگه باربد چه نامردي در حق داريوش کرده بود؟
با خودم گفتم:
– اين فکرا همه الکيه. اين خواب نمي تونه معني درستي داشته باشه! فقط به خاطر اينه که قبل از خواب خيلي بهش فکر مي کردم. به خاطر همون فکراي بيخود بود که اين خواب آشفته رو ديدم. آره به خاطر همينه علت
ديگه اي نمي تونه داشته باشه.
بعد از دوش از حمام بيرون اومدم و مشغول خشک کردن موهام شدم. موهايم حدوداً تا ده سانت زير باسنم مي رسيد و خاصيت جالبي داشت که وقتي خيس مي شد، فر و حالت دار مي شد. اما به محض خشک شدن لخت و صاف مي شد. من از موهاي خيسم بيشتر خوشم مي اومد، ولي مجبور بودم خشکش کنم که سرما نخورم. به خاطر بلندي موهام سشوار کشيدنش سخت شده بود، اما هنوز هم به تنهايي از پس اين کار بر مي يومدم. تند تند موهامو خشک کردم و يه دست بلوز و شلوار نخي راحت تنم کردم. از اتاق خارج شدم که برم پيش رضا. دلم
مي خواست هم ببينم تو چه وضعيتي است، هم از دلش در بيارم. اصلا ميل به صبحونه خوردن نداشتم. ترجيح مي دادم تا ناهار پيش رضا باشم. نمي خواستم از من رنجيده خاطر باشه. درست که من لجباز و يک دنده بودم و به حرفش گوش نمي کردم، ولي خوب اونقدر هم دل نازک بودم که نتونم ببينم با من قهره. به طرف اتاقش رفتم. نفس عميقي کشيدم، لبخند کمرنگي روي لبهام جا گرفت. دستگيره در رو گرفتم و به طرف پايين کشيدم، ولي در قفل بود و باز نمي شد. خنده روي لبهام ماسيد! چند بار ديگه امتحان کردم، ولي باز نمي شد. صداش هم که کردم کسي جواب نداد. رضا هيچ وقت در اتاقش رو قفل نمي کرد، مگه مواقعي که به مسافرت چند روزه مي رفت. با صداي بلند مژگان رو صدا کردم. مژگان خيلي سريع حاضر شد …
بله خانم؟ با من کاري داشتين؟
– آره ببينم مژگان تو مي دوني رضا کجا رفته؟
– راستش نه فقط ديدم که از در رفتن بيرون. ديگه نمي دونم کجا رفتن.
– چيزي همراهش نبود؟ ساکي چمدوني؟
– چرا يه کوله پشتي فقط همراهشون بود. همون کوله پشتي بزرگ مشکي کرمه که واسه کوهنوردي خريده بودن.
آه از نهادم بر اومد. پس حدسم درست بود! رضا رفته بود سفر. اون هم درست روز خواستگاري خواهرش. اون با اينکارش مخالفتش رو نشون داد. مخالفتي که نمي دونستم از کجا سرچشمه مي گيره! با اعصابي خراب مژگان رو مرخص کردم و خودم به اتاقم رفتم. بي معطلي به طرف تلفن رفتم و شماره گوشي رضا رو گرفتم، ولي صدايي ضبط شده هر بار اين جمله رو تکرار مي کرد:
– دستگاه مشترک مورد نظر خاموش مي باشد!
اينقدر عصباني شدم که حد نداشت. اين کارهاي رضا چه معني داشت؟ گوشي رو سر جايش گذاشتم و از اتاق رفتم بيرون. مامان تو سالن پذيرايي مشغول دستور دادن به خدمتکارها بود:
– اون گلدون رو بذار اين طرف. گلاي اون يکي رو عوض کن. چرا اون مبلو اون جوري گذاشتي؟ بکشش اين طرف. روي اون ميز چيزي نذار مال پذيراييه.
با صداي بلندي گفتم:
– مامان!
مامان برگشت به طرفم و گفت:
– چته چرا داد مي زني زهر ترک شدم! اين چه قيافه ايه؟ چرا اين شکلي هاشول شدي؟
– مامان رضا کو؟
مامان دستش رو روي پيشونيش گذاشت و گفت:
– حرف اين پسره رو نزن که اعصابم خورد مي شه! معلوم نيست چه مرگشه؟
– کجا رفته مامان؟
– چه مي دونم! صبح ساعت هفت اومده به من مي گه من دارم با دوستام مي رم بيرون. منم که خواب بودم بهش گفتم برو، ولي براي شب بياي ها، مهمونا که مي يان تو هم بايد باشي.
خنديد و گفت:
– شرمنده من دارم واسه سه روز مي رم ويلاي يکي از بچه ها توي کرج!
يک دفعه خواب از سرم پريد گفتم:
– يعني چه؟ هر جا مي خواي بري برو، ولي امروز نمي شه. ما آبرو داريم. نا سلامتي داره واسه خواهر تو خواستگار مي ياد!
ولي آقا شونه هاشون رو بالا انداختن و گفتن:
– به من چه؟ مگه من گفتم بيان؟ من که گفتم اصلاً ازش خوشم نمي ياد.
اينقدر تعجب کردم که نگو! بهش گفتم:
– چي داري مي گي؟ مثلاً خواهر اون پسر قراره زن تو بشه!
اونم گفت:
– حساب مهستي با باربد جداس. حالا هم به من مربوط نيست! من از خيلي وقت پيش اين برنامه رو ريختم. نمي تونم به هم بزنمش. مي خواين دخترتون رو بدين به اين آقا، بدين. ولي من نيستم.
اينقدر تعجب کرده بودم که نمي تونستم حرف بزنم! رضا هم که ديد چيزي نمي گم، خداحافظي کرد و رفت. تا دو ساعت داشتم از دستش حرص مي خوردم و بالا پايين مي پريدم، ولي چه فايده؟ بابات هم که فهميد فقط گفت:
– ولش کن. اون بايد با خودش کنار بياد. به هر حال پسره غيرت داره!
با تعجب گفتم:
– بابا اين حرفو زد؟
– آره اصلاً نگفت زن تو داري اينجا بال بال مي زني، يه وقت نميري، سکته نکني! انگار نه انگار برگشته به من
مي گه الکي داري جوش مي زني. اينطوري که اون بر نمي گرده. پس ديگه ولش کن. بعدش هم آقا رفتن سر کار.
روي مبلي ولو شدم و گفتم:
– اينجا يه خبري هست. مطمئنم يه چيزي هست که من ازش خبر ندارم.
مامان هم کنارم نشست و گفت:
– آخه مثلاً چي؟
– همين کاراي رضا. قبلاً هميشه مي گفت کي مي شه خانوم کوچولو عروس بشه. حالا پا شده رفته! اونم درست سر قضيه خواستگاري کسي که مي دونه من قبولش کردم.
– ولشون کن. مردا سر و ته يه کرباسن. بيخود نبايد براي اين موجودات حرص و جوش بخوري. چون جز پيري چيزي برات نداره.
خنده ام گرفت. در حالي که مي خنديدم گفتم:
– مامان!
– راست مي گم خوب! نگاه کن اون از بابات، اونم از داداشت. حالا خدا به دادت برسه با شوهر آينده ات.
پشت چشمي نازک کردم و گفتم:
– نخير باربد خيلي هم پسر خوبيه. راستي مامان به بابا بگو يه تحقيق درست و حسابي بکنه، سر از کارش در بياره. به هر حال کار از محکم کاري عيب نمي کنه.
– باشه حتماً. قراره بعد از اين مجلس بابات يکي رو بفرسته واسه تحقيق. خونواده اش که خوبن. انشاالله خود پسره هم خوبه. يعني ما که تا حالا ازش بدي نديديم.
از جا بلند شدم و گفتم:
– معلومه که خوبه! اگه بد بود که من انتخابش نمي کردم.
داشتم به سمت اتاقم مي رفتم که مامان از پشت سر گفت:
– برو سالن غذا خوري وقت ناهاره.
راهم رو به طرف سالن ناهار خوري کج کردم.
کت و دامن سفيد رنگي پوشيدم و موهامو ساده بستم. اصلاً حوصله نداشتم، ولي مجبور بودم براي اينکه کسي به بي حوصلگيم شک نکند يه خورده آرايش کنم. بعد از آرايش مختصر صورتم نگاهي به ساعت کردم. دقيقاً ساعت هفت بود. ديگر کم کم پيداشون مي شد. با صداي در به خودم اومدم. در حالي که صندل هاي راحتي ام رو پا مي کردم، گفتم:
– بفرماييد.
مژگان در رو باز کرد و داخل شد. چرخي زدم و گفتم:
– چطوره؟
لبخندي زد و گفت:
– عاليه! مهموناتون حدود ده دقيقه اس که اومدن. مامانتون گفتن بيام صداتون کنم که بياين بيرون.
– خيلي خوب باشه تو برو منم مي يام.
بعد از رفتن مژگان آخرين نگاه رو تو آينه به خودم انداختم. به دختر درون آينه گفتم:
– تو که اصلاً هول نيستي هان؟
خنده ام گرفت. چيزي که اصلاً حسش نمي کردم، اضطراب بود. با خونسردي از اتاق خارج شدم و با قدماي شمرده وارد پذيرايي شدم. گلنوش خانم اول از همه متوجه من شد و به به چه چه کنون از جا بلند شد. با صداي بلند سلام کردم و به طرف گلنوش خانم رفتم. کت و دامن مشکي رنگي پوشيده بود که روش با منجق کار شده بود و حسابي برق مي زد. بعد از اون با خانم مسني دست و روبوسي کردم و از شباهتش با گلنوش خانم فهميدم که مادر بزرگ باربده. بعد از اون نوبت به مهستي رسيد. در حال بوسيدن گونه ام با ذوق گفت:
– خيلي خوشحالم از اينکه داري زن داداشم مي شي رزا. ديشب تا حالا نتونستم از زور خوشحالي بخوابم.
يکي از نگراني هايي که اين مدت داشتم اين بود که مهستي جريان داريوش رو مي دونست. نگران بودم حرفي به باربد بزنه، همونطور آروم گفتم:
– به باربد که در اون رابطه چيزي نگفتي.
چشمکي زد و گفت:
– مگه ديوونه ام؟
خيالم راحت شد با لبخند ازش جدا شدم و با آقاي شفيعي که توي کت و شلوار مشکي بسيار با وقار و پر ابهت بود دست دادم. بعد از اون هم نوبت به باربد رسيد. کت و شلوار آبي رنگي پوشيده بود با کروات سورمه اي. درست همرنگ آسمون شده بود. زير لب زمزمه کردم:
– لعنتي! درست رنگ چشماي اون عوضي.
دستم رو جلو بردم و آروم گفتم:
– خوش اومدين.
در حالي که دستم رو به گرمي مي فشرد آهسته گفت:
– چقدر ناز شدي.
لبخندي زدم و روي مبلي کنار بابا نشستم. صحبت سر کار و مسائل اقتصادي بود. يه در اين رابطه صحبت کردن و بعدش هم بحث کشيده شد سر جوونها که قصد ازدواج دارن، ولي توقعات بالا مانع ازدواجشونه. مهستي که طرف ديگه من نشسته بود، آروم گفت:
– از رضا خبر نداري؟
به همون آرومي گفتم:
– نه صبح زود رفته. مگه به تو چيزي نگفت؟
– چرا بهم زنگ زد و گفت نمي دونسته امشب قراره ما بيايم خونتون و از قبل با دوستاش برنامه ريختن. رزا، جون من رضا راست گفت؟ يا اينکه با باربد موافق نيست؟
اخم کردم و گفتم:
– مهستي اين زندگي منه و خودم حق دارم در موردش تصميم بگيرم.
بعد به دروغ براي اينکه مهستي ناراحت نشه گفتم:
– ناراحتي رضا بيشتر به خاطر اينه که فکر مي کنه من هنوز به فکر داريوشم. اون نمي خواد من در حالي ازدواج کنم که دلم پيش کس ديگه ايه، ولي خبر نداره که من ديگه حالمم از داريوش بهم مي خوره.
مهستي لبخند شيريني زد و گفت:
– غصه نخور. بالاخره مي فهمه. بعدشم مطمئن باش اگه من مطمئن نشده بودم که ديگه هيچ احساسي نسبت به داريوش نداري، عمراً نمي ذاشتم باربد بهت دل ببنده.
با تعجب گفتم:
– مگه تو مي دونستي؟
خنديد و گفت:
– آره باربد از همون شب اول بهم گفت که از تو خيلي خوشش اومده و کلي در موردت از من سوال کرد. هر بار که تو رو مي ديد پدر منو در مي آورد. هر شب که با هم مي رفتين بيرون بعدش باربد تا چند روز کيفش کوک بود. البته خيلي زودتر از اينها انتظار داشتم که براي خواستگاري از تو اقدام کنه ولي وقتي مي ديدم دست روي دست گذاشته با خودم مي گفتم لابد در مورد علاقه اش به تو اشتباه کردم. تا اينکه چند وقت پيش ازم خواست که ازت خواستگاري کنم. منم بهش گفتم به من مربوط نيست خودت برو بهش بگو. تا چند روز توي خونه موند و بيرون نرفت. توي اتاقش داشت فکر مي کرد که چطوري بهت بگه. بعدشم که اونطوري تصادفي تو رو ديده بود و بهت گفته بود. نمي دوني چه ذوقي مي کرد که تو بهش جواب مثبت دادي. حلقه اي هم که بهت داده رو با هم خريديم، توي داشبورد ماشينش گذاشته بود تا به وقتش بهت بده …
بعد دستمو گرفت توي دستش و گفت:
– کوش؟
– در ا.ردم، نمي خواستم مامان اينا چيزي بفهمن … خيلي بدجنسي که زودتر به من نگفتي!
با صداي سرفه باربد حرفم نا تموم موند. همينطور که ما ساکت شديم بقيه هم ساکت شدند. آقاي شفيعي با خنده گفت:
– باربد جان مثل اينکه حوصله ات سر رفت.
باربد لبخندي شرمنده زد و سرش رو زير انداخت. آقاي شفيعي و بابا زدن زير خنده و آقاي شفيعي رو به بابا گفت:
– آقاي سلطاني اينا جووناي امروزي هستن. صبر و حوصله ندارن که به حرفاي ما گوش کنن. دوست دارن زود کارشون راه بيفته برن پي کارشون. خوب حالا که باربد اينقدر عجله داره، ما هم از اينجا به بعد مي ريم سر اصل مطلب.
بابا هم با لبخند گفت:
– خواهش مي کنم بفرماييد.
– غرض از مزاحمت اين بود که مي خواستم رزاي عزيزمو براي پسرم باربد خواستگاري کنم … راستش من زياد توي اينطور موارد وارد نيستم. خوب راستش بار اوله که مي يايم خواستگاري. فقط مي تونم بگم که اين دو تا جوون خودشون مختارن که زندگي آينده اشون رو هر طور دوست دارن پايه ريزي کنن. من که ريش و قيچي رو به دست اونا مي دم.
بابا هم حرف آقاي شفيعي رو تاييد کرد و گفت:
– من هم کاملاً با شما موافقم.
– خوب پس حالا که اينطوره بهتره اين دو تا جوون برن يه گوشه اي و با همديگه سنگاشون رو وابکنن. شما که مخالف نيستين؟
– خواهش مي کنم … دخترم، رزا آقاي مهندس رو راهنمايي کن.
باربد زودتر از من برخاسته و منتظر بود. لبخندي نثارش کردم و به راه افتادم. قسمت انتهايي سالن اونقدر از اينجا دور بود که صدامون به گوش کسي نمي رسيد. درست تو سه گوشه سالن روي يکي از مبل هاي بزرگ سلطنتي نشستم. باربد هم کنارم نشست و گفت:
– باورم نمي شه!
– که چي؟
– اينکه تو داري زن من مي شي.
خنديدم و گفتم:
– خيلي خوش خيالي آقا! هنوز نه به باره نه به داره، تو خودتو بردي توي جلد دامادي؟
اخمي کرد و گفت:
– تو جواب مثبت رو به من دادي، نمي تونه دبه کني!
– خيلي خوب بابا. چرا ناراحت شدي؟ اگه تو با من مهربون باشي مطمئن باش نظر من عوض نمي شه.
لبخندي زد و گفت:
– خيلي خوب حالا ما بايد در مورد چي حرف بزنيم؟
– راستش نمي دونم معمولاً اينجور وقتا چي بهم مي گن؟
با حساسيتي کاملاً مشخص گفت:
– من از کجا بايد بدونم؟ من که تا حالا خواستگاري نرفتم، ولي تو بايد خوب بدوني. چون اينطور که شنيدم خواستگاراي زيادي داشتي.
از حسادتش خنده ام گرفت و گفتم:
– پس برو خدا رو شکر کن که تو انتخاب شدي.
اونم خنديد و گفت:
– اون که حتماً! بايد به سليقه ات آفرين بگم.
– اُه اُه چه سر خود معطل! اوني که بايد تبريک بگه منم نه تو. کجا بهتر از من گيرت مي يومد؟
با لبخند گفت:
– هر جا که اراده کنم!
از شوخيش دلخور شدم و گفتم:
– پس اينجا اومدي براي چي؟ برو سراغ يکي از همونا.
زد زير خنده و گفت:
– رزاي حسود من …
– نيست که شما حسود نيستي؟
– دارم باهات شوخي مي کنم عزيزم! وگرنه خودم خوب مي دونم که حسود تر از من رو خدا نيافريده!
بهش چشمک زدم و خنديدم، خم شد به طرفم، همزمان از گوشه چشم نگاهي به مامان باباها انداخت که بي توجه به ما مشغول گپ زدن بودن و گفت:
– بذار خانوم خونه م باشي اونوقت نشونت مي دم جواب اين شيطنت هات چيه!
خجالت کشيدم و سرمو زير انداخت، دستمو گرفت و گفت:
– تا کسي حواسش نيست …
بعد آروم روي دستمو بوسيد … بعدش هم با لبخند گفت:
– خوب مي دوني من الان بايد از تو بپرسم خانوم سلطاني شما چه انتظاري از شوهر آينده تون دارين؟
با تک سرفه اي توي قالب جدي فرو رفتم و گفتم:
– خوب آقاي شغيعي توقع زيادي ندارم! فقط مهربون باشه، دوستم داشته باشه، بهم وفادار باشه و از هر لحاظ تامينم کنه.
باربد زد زير خنده و گفت:
– خوبه اولش هم گفتي توقع زيادي نداري!
با دلخوري گفتم:
– زياده؟
دستمو فشار داد و گفت:
– نه عزيزکم. کم هم هست. رزا تو خيلي نازک نارنجي هستي، من با تو شوخي مي کنم، اما تو خيلي زود بهت بر
مي خوره و دلخور مي شي. بهت گفته بودم خوشم نمي ياد از اين اخلاق …
حق با باربد بود. طاقت هيچ گونه ناملايمتي رو از طرف جنس مذکر نداشتم. تا وقتي که بچه بودم رضا و بابا و سام هميشه دور و برم بودن و کمتر از گل به من نمي گفتن، مگر در موارد خيلي خاص و نادر! بعد از اونا هم داريوش بود که مي تونم با جرئت بگم همين او بود که باعث شد لوس و نازک نارنجي بشم. داريوش هميشه کمترين حرفش قربون صدقه بود. حالا دلم مي خواست باربد هم مثل اون باشه! ولي مسلماً اين توقع زيادي بود. چون داريوش محبتش واقعي نبود و نقش بازي مي کرد. با صداي باربد به خودم اومدم:
– حواست کجاس رزا از دست من ناراحت شدي؟
– نه نه ببخشيد حق با توئه. من يه خورده زيادي لوس بازي در مي يارم.
لبخند مهربوني زد و گفت:
– خانوم من کم کم بياد بزرگ بشه …
واي خداي من اين عين جمله اي بود که يه روز داريوش بهم گفت! آهي کشيدم و گفتم:
– فکر مي کنم ديگه بهتره برگرديم پيش بقيه.
– هرچي شما دستور بفرماييد، ولي اين حرف زدن مارو هم بايد توي دفتر رکوردهاي گينس ثبت کنن. حرفامون در مورد همه چيز بود، جز ازدواج!
خنده اي زورکي کردم و همراه باربد به سمت بقيه رفتيم. همه با ديدن ما ساکت شدن و آقاي شفيعي گفت:
– خوب بچه ها به نتيجه رسيدين؟
باربد زودتر از من گفت:
– من و رزا خانم با هم مشکلي نداريم.
صداي پس مبارکه بلند شد و بعد از اون بوسه ها بود که به سمتمون روان شد. دلم خيلي گرفته بود. معمولاً دخترها اينجور وقتها خيلي خوشحالند، ولي من انگار دلم پوسيده بود. خيلي دلم مي خواست رضا هم بود و قبل از همه به من تبريک مي گفت. حتماً يه روز اين کارش رو تلافي مي کردم. اون روز تقريباً همه کارها انجام شد. مهريه من هزار سکه بهار آزادي تعيين شد که البته باربد پيشنهادش رو داد. منم قبول کردم. مراسم عقد و عروسي هم درست براي يک ماه بعد تعيين شد. بعد از صرف شام، وقت رفتنشون باربد گفت:
– کي بيام براي خريد و آزمايش بريم؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
– براي من فرقي نداره.
– پس من فردا صبح اينجام. کلاس که نداري؟
– نه کلاسم بعد از ظهره.
– خيلي خوب باشه تا فردا صبح مواظب خودت باش.
لبخندي زدم و گفتم:
– باشه تو هم همينطور.
– خداحافظ تا فردا.
– خداحافظ.
بعد از رفتنشون مامان و بابا شروع به تعريف و تمجيد کردن و گفتن که خيالشون از بابت من و رضا راحت شده که توي خوب خانواده اي افتاده ايم. با خستگي بسيار گفتم:
– مامان بابا با اجازه تون من برم بخوابم. خيلي خسته ام. صبح هم باربد مي ياد تا براي خريد و آزمايش بريم.
مامان گفت:
– برو عزيزم خيلي خسته شدي.
بابا هم گفت:
– خوب بخوابي عروس کوچولو!
با اعتراض و شرم گفتم:
– بابا!!
صداي خنده مامان و بابا همزمان بلند شد و منم در حالي که لبخند روي لبم بود، به اتاقم رفتم. باز ياد و خاطره داريوش آتيش به جونم زد. نمي دونم چرا اين اتاق منو ياد اون مي انداخت. با اينکه اون حتي يک بار هم اينجا نيومده بود. روي تختم ولو شدم و زير لب گفتم:
– منم خوشبخت مي شم. همه خوشبختي ها رو آقا داريوش قبضه نکرده. اگه اون با مريم جونش خوشبخته منم با باربد خوشبخت مي شم.
بعد با ترديد اضافه کردم:
– البته اميدوارم.
دستم رو روي پريز برق فشار دادم و با خاموش شدن چراغ زير لحاف خزيدم.
* * * * * *
با صداي مهربون و گوشنواز مامان به صبح سلام کردم و چشمام رو با زحمت گشودم:
– رزا رزا عزيزم بيدار شو. باربد خيلي وقته که منتظرته.
خميازه اي کشيدم و گفتم:
-مگه ساعت چنده؟
– ساعت ششه عزيزم.
– چرا اينقدر زود اومده؟
– خوب مادر من تا شما بياين توي اين ترافيک به آزمايشگاه برسين و بعد هم مراکز خريد، دو ساعت طول مي کشه. پاشو پاشو بيخود غر نزن.
از جا که بلند شد صداي مامان در اومد:
– رزا!
با تعجب گفتم:
– بله؟
– با همين لباسها گرفتي خوابيدي؟ چرا عوضشون نکردي؟
– حوصله نداشتم.
– وا چرا؟
– هيچي همينطوري آخه خيلي خسته بودم.
– رزا تو اين روزا يه چيزيت مي شه ها!
بي توجه به حرف مامان، در حال تعويض لباس يه دفعه ياد رضا افتادم و گفتم:
– مامان رضا نيومده؟
نه، زنگ زد و گفت فردا مي ياد.
– نامرد!
– مهم نيست مامان. به دل نگير اون از اين دلخوره که چرا به نظرش اهميت نداديم.
– آخه مامان آينده من دست خودمه! خودم مي دونم چي خوبه چي بد.
– مي فهمم مادر اونم جوونه خودش پشيمون مي شه.
شالمو روي سرم انداختم و گفتم:
– اميدوارم!
با مامان از اتاق خارج شديم و به سالن نشيمن رفتيم. باربد با ديدنم بلند شد و گفت:
– سلام ساعت خواب.
مثل هميشه آراسته و شيک بود، گفتم:
– شرمنده باربد من نمي دونستم تو اينقدر زود مي ياي وگرنه زودتر حاضر مي شدم.
نگاهي به ساعتش کرد و گفت:
– مهم نيست ولي سعي کن ديگه تکرار نکني چون از انتظار کشيدن بيزارم.
اول فکر کردم لحنش شوخه، ولي با نگاهي به صورتش فهميدم که کاملاً جدي حرف مي زنه! دلخور شدم، ولي به روي خودم نياوردم و گفتم:
– خوب من حاضرم بريم.
مامان گفت:
– وا کجا؟ تو هنوز صبحانه نخوردي.
قبل از اينکه فرصت کنم جواب بدم باربد گفت:
– نه خاله جون ، براي آزمايش نبايد چيزي بخوره. بعدش با هم صبحونه مي خوريم …
سپس رو به من گفت:
– بريم؟
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:
– بريم.
در حين رفتن سوئيچ ماشينم رو از جا کليدي برداشتم و رو به باربد گفتم:
– با ماشين من بريم؟
يه دفعه باربد ايستاد و گفت:
– لازم نکرده!
خيلي جا خوردم. اين چه طرز حرف زدن بود؟ آروم گفتم:
– چرا؟
– واسه اينکه من مي گم. مگه من ماشين ندارم؟
بعد سوئيچ رو که تو دستاي خشک شده ام قرار داشت گرفت و سر جاش برگردوند و گفت:
– بريم.
بغض کرده بودم. اون به چه حقي با من اينطور حرف مي زد؟ با ناراحتي دنبالش راه افتادم.
اون روز بعد از آزمايش خون سراغ خريدهامون رفتيم، به جز خريد حلقه اينقدر به من خوش گذشت که همه ناراحتي هام رو از ياد بردم. براي خريد حلقه با هم با توافق نرسيديم، من زمرد دوست داشتم و باربد برليان … آخر مجبور شدم طبق نظر اون خريد کنم. بعد از ظهر حدود ساعت سه بود که به خونه برگشتم. اون روز هم به دانشگاه نرسيدم. جلوي در از هم خداحافظي کرديم، من که داخل شدم باربد هم رفت.
تموم کارا به سرعت انجام شد. لباس عروس رو از يکي از بهترين مزون هاي لباس عروس تهران انتخاب کرديم. اخلاق باربد خيلي خوب بود جز مئاقعي که کاري مي کردم که به غرورش بر مي خورد. مثل جريان ماشين! داشتم روي خودم کار مي کردم که کمتر باعث دلخوريش بشم، اما بازم بعضي وقتا يادم مي رفت. بايد عوض مي شدم، اما اين عوض شدن واقعا برام سخت بود
رضا سه روز بعد از خواستگاري من برگشت. من که باهاش قهر بودم اصلا محل بهش نذاشتم، اما خود رضا اومد سراغم، کلي ازم عذر خواهي کرد و خواست که ببخشمش. اين رفتار ضد و نقيضش پاک منو حيرت زده مي کرد، ولي مهم اين بود که پشيمون شده بود. روز جشن، روز سي ام مهر ماه بود و مصادف با ولادت يکي از امامان. صبح زود به آرايشگاه رفتم. همراهاي من سپيده و مهستي بودند. يکي خوشحال و يکي غمگين. مهستي فوق العاده خوشحال بود و مرتب قربون صدقه من مي رفت، ولي سپيده خوشحال به نظر نمي رسيد.
مي دونستم که اصلاً از باربد خوشش نمي ياد و فقط به احترام منه که چيزي نمي گه. خيلي جالب بود که سپيده و مهستي، هر دو زودتر از من نامزد کرده بودن ولي هيچ کدوم هنوز سر خونه زندگي خودشون نرفته بودن. رضا که منتظر بود درسش تموم بشه، آرمين هم هنوز درگير کارش بود.
قرار بود عقد و عروسي همزمان برگزار بشه. مراسم عقد تو باغ خونه ما بود و عروسي تو باغ خونه باربد اينا. البته باغ اونا خيلي کوچکتر از باغ خونه ما بود، ولي کل خونواده شفيعي اصرار داشتن که رسوم رو زير پا نذاريم و مراسم عروسي توي خانه داماد برگزار بشه. ما هم به ناچار قبول کرديم. ساعت هشت صبح بود که باربد ما سه نفر رو به آرايشگاه برد. از همون اول منو به اتاقي بردن و در رو بستن. موهام طبق معمول بالاي سرم جمع شد و صورتم زير آرايشي غليظ فرو رفت. حدود ساعت دو بعد از ظهر لباس بلند و سنگين عروس رو پوشيدم و جلوي آينه رفتم. از خودم خوشم اومد، خيلي خوشگل شده بودم! وقتي از اتاق خارج شدم، جيغ مهستي و سپيده همزمان در اومد:
– واي خداي من رزا تويي؟
چرخي زدم و گفتم:
– پس مي خواستين کي باشه؟
سپيده گفت:
– خداي من! درست شکل عروسکاي پشت ويترين شدي. باورم نمي شه که واقعي باشي!
مهستي هم گفت:
– الهي فداي زن داداش خوشگل خودم بشم. خدا به داد باربد برسه.
خنديدم و گفت:
– هنوز نيومده؟
– نه هنوز. بهش زنگ زديم تا يه نيم ساعته ديگه پيداش مي شه.
– واي نيم ساعت ديگه؟ من که تا اون موقع مي ميرم از گرما!
سپيده ناخناشو آروم روي صورتش کشيد و با خنده گفت:
– وا خدا مرگم بده! مسي جون مثل اينکه رزا قبل از آقا داداش تو ديوونه شده. وسط پاييز مي گه گرمه!
مهستي غش غش خنديد و گفت:
– خوب حقم داره. توي اين لباس آدم واقعاً گرمش مي شه. تو که خودت مي دوني.
سپيده که توي اون لباس نارنجي و جيغ همراه با اون آرايش نارنجي خيلي ناز و ملوس شده بود، پشت چشمي نازک کرد و گفت:
– خوب آره من تجربه دارم، واقعاً گرم مي شه!
از ادا اطوار سپيده من و مهستي زديم زير خنده. روي کاناپه هاي وسط سالن نشستيم و شروع کرديم به چرت و پرت گفتن و هر هر خنديدن. با اينکه آرايشگر توصيه کرده بود که زياد نخندم، ولي نمي تونستم در برابر اداها و حرفاي سپيده جلوي خودمو بگيرم. در همون حال يکي از شاگردايي که اونجا بود از پنجره نگاهي به بيرون کرد و گفت:
– آقا داماد تشريف آوردن.
سريع شنلم رو روي دوشم انداختم و به طرف در رفتم. سپيده و مهستي هم مانتوهاشون رو پوشيده و همراهم اومدن. باربد به همراه دو فيلمبردار بيرون در منتظرم بودند. با قدم هاي آرام و شمرده نزديکش رفتم. از حالت چهره اش به خنده افتادم. چشماش گشاد شده بود و شايد حدود سي ثانيه بدون پلک زدن فقط نگام کرد و قصد جلو اومدن نداشت. با تشر فيلمبردار با قدماي شمرده جلو اومد و دسته گل رو که از گلاي مريم و زنبق تشکيل شده بود به دستم داد. دسته گل رو گرفتم و آروم گفتم:
– ممنون.
سپس چرخي زدم و گفتم:
– چطوره؟
لبخندي روي لباش ظاهر شد و گفت:
– عاليه! بايد به سليقه خودم آفرين بگم.
خودش هم خيلي خوش تيپ شده بود. کت شلوار مشکي پوشيده بود با پيرهن مشکي و کروات نقره اي … واقعا که باربد بايد مدل مي شد!!! جلو اومد و بازوش رو در اختيارم گذاشت. بازوش رو محکم گرفتم و با هم به طرف ماشين رفتيم. رضا و آرمين هم جلوي در ايستاده بودن. از قيافه هاي گرفته اونا چيزي دستگيرم نمي شد. با به حرکت در اومدن ماشين، اونا هم دنبالمون راه افتادن. باربد گفت:
– ببينم نکنه امشب من و تو رو بکشن؟
– واسه چي؟
چشمکي بهم زد و گفت:
– خوب مي دوني دختر به نازي تو و در موقعيت تو مطمئناً کلي هم خاطر خواه داره ديگه، نداره؟
پشت چشمي نازک کردم و گفتم:
– خوب که چي؟
– خوب اگه امشب يکيشون هوس انتقام کنه و …
خنده ام گرفت و گفتم:
– بس کن باربد!
خنديد وگفت:
– خوب ببخشيد خانم ترسو.
مشتي حواله بازوي محکمش کردم و گفتم:
– اصلاً هم نترسيدم، ولي دوست ندارم بهترين روز زندگيمونو با اين حرفا خراب کنيم.
بازوش رو ماساژ داد و گفت:
– بله حق با شماست.
بقيه راه تو سکوت سپري شد. جلوي باغ که نگه داشت خوابم يادم اومد و سريع اطراف رو نگاه کردم. جمعيت زيادي براي استقبال اومده بودن بيرون، خبري هم از ماشين داريوش نبود. نفس آسوده اي کشيدم و به کمک باربد که در رو برام باز کردم و بود و دستشو به سمتم دراز کرده بود پياده شدم. عکاس تند تند از زاويه هاي مختلف عکس مي گرفت. ميون هل هله و شادي اطرافيان به خصوص بابا و مامان داخل شدم. به کمک باربد به جايگاه عروس و داماد رفتيم.
توري سفيد روي سرمون گرفتن و سپيده شروع به ساييدن قند روي سرمون کرد. باربد دستمو گرفته بود توي دستش و آروم با شست انگشتش نوازشش مي کرد. عاقد شروع به خواندن خطبه کرد. مهريه همون بود که تعيين شده بود. بعد از سه بار خوندن با صدايي که از زور ترس از آينده مي لرزيد، بله را گفتم!
زمان متوقف شد، داريوش کنار رفت … من موندم و باربد … من موندم و اينده اي که قرار بود با باربد بسازم … مرد زندگيم شد باربد … اسمش رفت توي شناسنامه و حلقه اش توي دستم فرو رفت … من زن باربد شدم … فقط باربد! همه شروع به پايکوبي کردن. سپيده و مهستي به طرف ما اومدن و به زور بلندمون کردن. نمي دونم چرا اينقدر حالم بد بود! قلبم بدجور توي سينه بيقراري مي کردو، باربد رو دوست داشتم و مفتخر بودم از داشتنش … اما حال خوبي هم نداشتم و دليلش رو نمي دونستم. بعد از همراهي با اونا تا آخر آهنگ، باربد گفت:
– عزيزم چرا اينقدر رنگت پريده؟ چيزي شده؟
به زور گفتم:
– نه فقط خسته ام. فکر کنم …
– خسته اي؟ چرا؟ حالا که تازه ساعت پنجه. يه ساعت ديگه تازه مراسم عروسي شروع مي شه.
– نمي دونم چمه، ولي اگه يه کم استراحت نکنم به مراسم عروسي نمي کشم و از حال مي رم.
باربد با کلافگي دستش رو داخل موهاش برد و گفت:
– ببين با خودت چي کار مي کنيا! اينا همه اش از استرسه! عزيز من آروم باش، دستت يخ زده! چيزي عوض نشده … من و تو ازدواج کرديم و قراره با هم خوشبخت باشيم … خوب؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
– مي دونم باربد … اما بايد استراحت کنم …
سرشو به نوشنه تفهيم تکون داد و گفت:
– خيلي خوب تو اينجا بشين تا ببينم چي کار مي تونم بکنم.
بعدش از من فاصله گرفت و به سمت رضا رفت. چند دقيقه بعد همراه اون به طرفم اومدن. رضا با نگراني گفت:
– چته رزا؟ چيزي شده؟
به زور لبخندي زدم و گفتم:
– نه نه فقط يه خورده خسته ام. بيشتر به خاطر يک جا نشستن توي آرايشگاست.
رضا لبخندي تلخ زد و گفت:
– پاشو خواهر گلم. پاشو ببرمت توي اتاقت. اونجا از سر و صدا آسوده اي.
به سختي از جا بلند شدم و در حالي که به بازوان قوي رضا و باربد چنگ مي زدم، به سمت اتاقم رفتم. رضا منو روي تخت خوابوند و گفت:
– چند لحظه چشماتو ببند. الان برات يه قرص مسکن هم مي يارم.
به دنبال اين حرف از اتاق خارج شد. باربد دستمو گرفت و گفت:
– از چيزي ناراحتي؟
چشمامو باز کردم، لبخند خسته اي به صورت ناراحتش زدم و گفتم:
– نه از چي؟
– چه مي دونم. نکنه مامان يا مهستي حرفي بهت زدن؟ آره؟
خنده ام گرفت و گفتم:
– نه بابا بنده خداها از گل کمتر به من نگفتن.
دستشو گذاشت روي پيشونيم … آروم نوازشم کرد و گفت:
– پس چت شده عزيزم، تو الان بايد خوشحال باشي و پر از انرژي مثل من که روي پا بند نيستم! چرا اينقدر حالت خرابه!؟ داري نگرانم مي کني!
با کلافگي گفتم:
– گفتم که فقط خسته ام و نياز به آرامش دارم.
باربد از تند حرف زدنم ناراحت شد و گفت:
– خيلي خب! من ديگه هيچي نمي گم ، شما به استراحتت برس …
عصباني شدم و با خشم گفتم:
– باربد تو چرا همه چيزو بد برداشت مي کني؟ واقعاً که خيلي منفي گرايي!
باربد در حالي که چتري هاي بلند را از روي صورتم کنار مي زد، با لبخند گفت:
– من منفي گرا نيستم عزيزم … تو الان اعصابت خيلي متشنجه، بهتره هر دو سکوت کنيم! باشه … فقظ چشماتو ببند …
بعد سرش رو پايين آورد و آروم دو سه بار پشت سر هم لاله گوشم رو بوسيد، همه استرسم پر زد … با بوسه اول شوکه شدم، با بوسه دوم بي اراده ملافه تختم رو چنگ زدم و با بوسه سوم داغ شدم. بوسه چهارم رو که زد خواستم چيزي بگم که در اتاق باز شد و باربد سريع ازم فاصله گرفت … گوش ها و گونه خودش هم سرخ شده بود. نفسم رو فوت کردم و نشستم. رضا با يک ليوان آب و قرص داخل شد و گفت:
– پاشو پاشو ناز نازي خانم که همه دارن سراغتو مي گيرن. پاشو اينو بخور تا بريم بيرون. الان ديگه کم کم بايد بريم خونه باربد اينا.
حسابي بدنم داغ شده بود و اصلا يادم رفته بود حال نداشتم. با اين وجود قرص رو از دست رضا گرفتم و با يه قلوپ آب فرستادمش پايين … نگاه باربد روي من هنوزم پر از عطش خواستن و تمنا و شيطنت بود… سعي کردم نگاش نکنم، وقتي شرمم رو ديد خنده اش گرفت. اما جلوي رضا خودشو کنترل کرد. به کمک رضا و باربد به جشن برگشتم. حالم خيلي بهتر شده بود. باربد حسابي حواسمو پرت کرده بود … ساعت هفت بود که همه به سمت باغ آقاي شفيعي روان شديم. تا آخر شب همه اش رقص بود و رقص بود و رقص … باربد عاشق رقص من شده بود و با اينکه خودش خيلي هم ايراني رقصيدن رو بلد نبود اما مجبورم مي کرد پا به پاش با همه آهنگا برقصم. ساعت دوازده شب بالاخره شام سرو شد. اما بعد از اون بازم جشن ادامه داشت و بزن بکوب تا ساعت دو طول کشيد … نوبت عروس کشون که رسيد بي توجه به اينکه عروسم خودم هم توي ماشين شيطنت مي کردم و داد باربد رو در مي آوردم. اون از ميم خواست سنگين تر رفتار کنم و من سر به سرش مي ذاشتم … مي دونم ديوونگي هامو دوست داره … چون دعوام مي کرد اما توي نگاهش لذت از شيطنت من هم موج مي زد … همه ما رو تا جلوي آپارتمان باربد که تا اون لحظه اجازه نداده بود ببينمش بدرقه کردن.
خيلي زود و سريع همه خداحافظي کردن و به خونه هاشون رفتن … فقط موندن خونواده هامون … بابا و باباي باربد ما رو دست به دست دادن و ما وسط اشک و آه مامانامون و زير دعاي خيرشون وارد دنياي جديد خودمون شديم. خونه باربد بيش از اندازه نقلي و جمع و جور بود و قتي ازش پرسيدم ، گفت کل آپارتمان هشتاد متره … برام خيلي سخت بود توي يه خونه هشتاد متري زندگي کنم! مني که اتاقم بيشتر چهل متر بود! اما به روي خودم نياوردم … زندگي متاهلي خيلي فرقا با زندگي خونه بابا داره … اون لحظه به اين نتيجه رسيدم که اينا همه اش شعاره که مي گن ازدواج مي کنيم که خونه شوهر راحت تر باشيم، وگرنه خونه بابامون مگه چشه؟! حقيقت اکثر مواقع اينطوريه که خونه شوهر چند پله کمتر از خونه باباست … باربد خودش جهيزيه منو ديزاين کرده بود و الحق که گل کاشته بود. محو تماشاي خونه بودم که باربد گفت:
– وقت واسه تماشاي اينجا زياده.
– ولي باربد من تا حالا خونه تو رو نديده بودم. خيلي بدجنسي که نذاشتي زودتر بيام اينجا …
کنارم ايستاد نگاهي به در و دکور لوکس خونه انداخت و گفت:
– اين خونه رو خيلي وقت بود که خريده بودم، ولي مي خواستم که تو اينجا رو براي اولين بار شب عروسيمون ببيني. دوست داشتم سورپرايزت کنم بانوي من …
خنديدم و با چشماي گرد شده دوباره گفتم:
– خيلي بدجنسي!
او هم خنديد و گفت:
– من همين جا روي کاناپه مي شينم، پنج دقيقه وقت داري همه جا رو ديد بزني …
بي حواس گفتم:
– فقط پنج دقيقه؟ چي کارم داري مگه بعدش؟
چشماي باربد پر از شيطنت شد، خنديد و گفت:
– مي خوام واست قصه بگم بخوابونمت …
يهو فهميدم چي گفتم! سرخ شدم و سرمو انداختم زير، باربد هم دستاشو از دو طرف روي پشتي کاناپه دراز کرد، سرشو فرستاد عقب و قهقهه زد … سريع ازش فاصله گرفتم و خودمو مشغول ديد زدن آپارتمان نقلي باربد نشون دادم. آپارتمان توي طبقه هفتم يک مجتمع دوازده طبقه اي قرار داشت. دو خوابه بود و جمع و جور. کوچيک بودنش تو ذوقم زده بود، اما به خودم تلقين کردم که خيلي زود عادت مي کنم و عاشق اونجا مي شم … نمي توانستم انتظار بيشتر از اين از باربد داشته باشم. خيلي ها همين رو هم نداشتن. به سمت اتاق خواباي نقلي رفتم و سرک کشيدم، تخت دونفره و کنسولي که توي اتاق گذاشته بودن اينقدر فضا رو اشغال کرده بود که ديگه جا نبود تکون بخوري … اون يکي اتاق هم متعلق به کار باربد و نقشه کشي بود … يه سرکي هم به آشپزخونه اپن و حموم دستشويي کشيدم … داشتم سر خوش کابينت ها رو يکي يکي باز مي کردم که صداي باربد از جا پروندم:
– بسه ديگه.
با گيجي گفتم:
– چي بسه؟
اومد به طرفم ، جلوم ايستاد … زل زد توي صورتم، آب دهنش رو که قورت داد سيب گلوش بالا پايين شد، آروم گفت:
– من خوابم گرفته.
استرس افتاد به جونم … يه لحظه حس کردم با وجود همه امادگي هايي که مامان و خاله بهم داده بودن، کم آوردم و دارم از ترس پس مي افتم. به زور خودمو زدم به کوچه علي چپ و گفتم:
– خوب … تو برو بخواب … من مي خوام اينجاها رو نگاه کنم.
دست داغش گونه ام رو مي سوزند، لبخندي بهم زد، يه لحظه خم شد و قبل از اينکه بتونم کاري بکنم خودمو روي هوا ديدم، جيغي که نا خوداگاه از دهنم خارج شد باعث خنده باربد شد … قلبم داشت توي دهنم مي کوبيد و دوست داشتم هر طور شده باربد رو متوقف کنم … باربد کمرمو توي دستاش فشار داد و گفت:
– شيطون من! کجاي دنيا ديدي که داماد شب عروسي زودتر از عروس بره بخوابه؟
شرمزده سرمو توي سينه اش قايم کردم و گفتم:
– باربد، جان من …
در اتاق خواب رو با پاش باز کرد، رفت توي اتاق و منو گذاشت لب تخت، در همون حالت گفت:
– باربد بي باربد خانم خجالتي.
نشست کنارم، دستشو کشيد زير چونه م و آروم سرشو خم کرد، بازم لاله گوشم رو بوسيد و باز من داغ شدم ، با هزار زور خجالت رو کنار گذاشته و گفتم:
– مي شه امشب بيخيال بشي؟
باربد سرشو کنار کشيد، لبخند آرامش بخشي که روي لبهاش بود آرومم مي کرد. استرس رو ازم مي گرفت … دستشو آورد جلو و انگشت اشاره اش رو روي لبام گذاشت. دست ديگه اش رو برد سمت کرواتش، گره اش رو شل کرد و آروم گفت:
– امکان نداره عروسکم …
با شرم گفتم:
– باربد … من … من خجالت …
کرواتش رو در اورد و انداخت روي کنسول … خودشو يه کم کشيد به سمت و آغوشش رو به روم باز کرد … بي اراده خزيدم توي بغلش و سرم رو گذاشتم توي سينه خوش بوش … عطر تلخش رو دوست داشتم … بلند نفس کشيدم … شايد حدود دو سه دقيقه به همون حالت مونديم، باربد نرم نرم مشغول باز کردم موهام بود و من سرمو بيشتر به سينه اش فشار مي دادم. کم کم همه موهامو از شر گيره سرها نجات داد و آبشار حنايي رو دورم ريخت … دستي روي سرم کشيد، با دو دست صورتم رو از سينه اش فاصله داد، خم شد روي صوتم و آروم پيشونيمو بوسيد … با لذت چشمامو بستم … بوسه بعدي رو روي گونه ام زد و بعدي رو روي چشمام … با هر بوسه اش براي بعدي مشتاق تر مي شدم … حسابي به آرامش رسيده بودم … باربد خيلي خوب مي دونست چه جوري يه جوجه لرزون رو توي بغلش آروم کنه … وقتي با عطش سرم رو بالا گرفتم فهميد موفق شده و با هيجان ولي نرم اينبار لبهامو نشونه رفت …
* * * * * *
صبح با صداي آب از خواب بيدار شدم. باربد حمام بود و صدا از توي حمام مي يومد. بدنم کاملاً
بي حس بود و حوصله بلند شدن نداشتم. غلتي زدم و پتو رو دور خودم پيچيدم. صداي باربد از توي حمام بلند شد:
– خانمي بيدار شدي يا نه؟
به زور چشمامو باز کردم. خميازه اي کشيدم و نگاهي به ساعتي که روبروم به ديوار نصب شده بود، انداختم. ساعت ده بود. يهو با عجله از جا بلند شدم، کمرم تير کشيد. دستمو به کمرم گرفت و زير لب گفتم:
– آخ …
باز صداي باربد بلند شد:
– عزيزم … بيدار شو نزديک ظهره!
بدون اينکه جوابي بدم با عجله روبدوشامبر ساتن کاهويي رنگم رو تنم کردم و رفتم از اتاق بيرون. تا چند ساعت ديگه کل فاميل براي مراسم پاتختي توي خونه ما جمع مي شدن! يه راست وارد آشپزخونه شدم، صبحونه اي در کار نبود. يعني در اصل خدمتکاري نبود که بخواد تدارک صبحونه ببينه! حسابي غصه ام گرفت. من تا به حال دست به سياه و سفيد نزده بودم. حتي بلد نبودم زير گاز رو روشن کنم. دوباره صداي باربد بلند شد:
– خوابالو بسه ديگه. پاشو الان مهمونا مي يان.
جلوي در حمام رفتم و گفتم:
– من بيدارم باربد جان. فقط لطف کن زودتر بيا بيرون منم مي خوام برم حموم.
– صبح به خير تنبل من … چشم خانمم، تا شما صبحانه رو حاضر کني منم مي يام بيرون.
دو دستي کوبيدم توي سرم خودم! حالا چه خاکي تو سرم مي ريختم؟ اعصابم به کل به هم ريخته بود. الان آبروم جلوي باربد مي رفت. چقدر بد بود که من هيچ کاري بلد نبودم. مشغول حرص خوردن و دور خودم چرخ زدن بودم که زنگ در خونه رو زدند. با ناراحتي اينبار محکم تر، دو دستي توي سرم کوبيدم. الان ديگه واقعاً آبروم مي رفت. حتماً مهمونها اومده بودند. ولي زود بود! مگر براي صبحونه مي خواستن بيان؟ دوباره صداي باربد بلند شد:
– رزا جان لطفاً حوله منو بده.
هول شده بي توجه به صداي باربد، با عجله به سمت آيفون رفتم و با ترس گفتم:
– کيه؟
صداي شاد و سرخوش مامان بلند شد:
– باز کن عروس خانوم که از کت و کول افتادم.
با خوشحالي در رو باز کردم. واقعاً که مامان ميون جونم رسيده بود. اينقدر خوشحال شده بودم که يادم رفت باربد ازم حوله خواسته و رفتم جلوي در منتظر مامان ايستادم …همين طور بي خيال به در تکيه داده بودم و به در آسانسور چشم دوخته بودم که با صداي فرياد باربد از ترس چسبيدم به سقف:
– رزا پس چي شد اين حوله؟ رفتي بسازي؟
دستمو روي قلبم گذاشتم و زير لب گفتم:
– زهرمار! ترسيدم. خوب يادم رفت ديگه چرا داد مي زني؟
خوشم نمي يومد کسي سرم داد بزنهف تا همين امروز من خودم به همه دستور مي دادم. چه حقي داشت با اين لحن به من دستور بده؟!! با آرامش کامل به سمت اتاق رفتم و از داخل کمد حوله اش رو در آوردم و جلوي در حمام رفتم. در زدم و گفتم:
– بيا بگير.
در حالي که اخم کرده بود در رو باز کرد و گفت:
– چرا اينقدر طولش دادي؟
منم مثل خودش اخم کردم و گفتم:
– زنگ زدن رفتم درو باز کنم. حالا مگه چي شد؟
با همون لحن در حالي که در رو مي بست گفت:
– فکر کنم بهت گفته بودم از انتظار کشيدن بيزارم!
بعد هم در رو محکم بهم زد، هم خنده ام گرفته بود، هم گريه. روز اول زندگيمون خيلي قشنگ شروع شده بود. با صداي سرخوش مامان به سمت در رفتم:
– عروس و داماد خونه نيستن؟ کسي نمي خواد بياد پيشواز ما؟
مامان و گلنوش خانوم، مامان باربد، به همراه رضا و مهستي و خاله شيلا و سپيده و آرمين توي پذيرايي بودند. با خوشحالي تک تکشان رو بوسيدم و خوش آمد گفتم که رضا با خنده گفت:
– من اينا رو کجا بذارم عروس کوچولو؟ کتفم کنده شد.
سيني بزرگي تو دستش بود و توي اون صبحانه مفصلي که با تزيين زيبايي درست شده بود، چيده شده بود. با خوشحالي گفتم:
– واي آخ جون صبحونه! ولي مامان جون چرا زحمت کشيدين؟ بالاخره همين جا يه چيزي درست
مي کرديم.
چه تعارفي هم کردم! تا همين الان داشتم تو سرم مي زدم حالا آدم شدم! رضا خنديد و مامان در حالي که به اون چشم غره مي رفت گفت:
– عزيزم اين يه رسمه. صبحونه عروس داماد رو صبح اول زندگيشون خونواده ها آماده مي کنن. چون اونا اصولاً تا دير وقت بيدار بودن و بعد هم تا ظهر خوابن. به خاطر همين ديگه وقت نمي کنن صبحونه درست کنن. اونم با وجود عروس تنبلي مثل تو که مطمئنم حتي بلد نيستي يه چايي دم کني!
صداي قهقهه رضا و مهستي و خاله و مادر جون بلند شد. خود مامان هم مي خنديد. از اين که مامان اينقدر رک حرف مي زد، اونم جلوي بقيه، خيلي خجالت کشيدم و سيني صبحانه رو از دست رضا بيرون کشيدم و به آشپزخونه پناه بردم. معلوم نبود باربد کجا گير کرده که بيرون نمي ياد. خجالتا رو بايد تنها تنها مي کشيدم. مامان و خاله و مادر جون هم وارد آشپزخونه شدن و کمک من شروع به چيدن ميز کردند. مادر جون گفت:
– رزا جون مامان پس باربد کجاس؟
به زور لبخندي زدم و گفتم:
– الان مي رسه خدمتتون. تازه از حموم اومد بيرون.
در همين حين باربد هم همراه سپيده و آرمين وارد آشپزخونه شدن، باربد سلام کرد و بعد از احوالپرسي با همه گفت:
– به به چه ميز رنگ و وارنگي. دست شما درد نکنه. آخ که چقدر گرسنمه.
با زدن اين حرف اول خم شد جلوي همه گونه منو بوسيد و دوباره صبح بخير گفت بعد هم پشت ميز نشست و شروع کرد به خوردن. انگار نه انگار که با هم بحث کرده بوديم! لبخند نشست روي لبم … باربد آدمي نبود که اجازه بده کسي بويي از دلخوري هامون ببره … با تعارف من بقيه هم سر ميز نشستند و مشغول شدن. خودمم نشستم و بعد از خوردن دو لقمه از جا بلند شدم و گفتم:
– با اجازه من مي رم حموم و زود مي يام.
باربد دستمو گرفت، کشيد و گفت:
– صبحونه ات رو کامل بايد بخوري عزيزم …
همون موقع رضا و آرمين هم تشکر کردن و از سر ميز بلند شدن رفتن بيرون از آشپزخونه. مامان بي توجه به حضور بقيه در تاييد حرف باربد گفت:
– آره رزا مامان، اينا رو آوردم که بخوري تقويت بشي … يعني چي که نمي خوري؟!! بخور جون بگيري …
داشتم تو زمين مي رفتم، به ناچار چند لقمه ديگه هم خوردم و با عجز به باربد نگاه کردم. لبخندي بهم زد، خم شد و خيلي آروم گفت:
– خوبي؟ درد نداري؟!! ميخواي الان نري حموم؟
سريع گفتم:
– نه خوبم … مشکلي نيست …
– پس مراقب باش، مشکلي هم بود صدام کن …
سرمو تکون دادم و سه سوته جيم زدم … اول به طرف اتاق رفتم که حوله ام رو بردارم. دلم نمي خواست براي گرفتن حوله از کسي کمک بخوام. هنوز از اتاق بيرون نيامده بودم که باربد وارد اتاق شد. با تعجب نگاش کردم تا ببينم چي کار داره، بي حرف جلو اومد و منو کشيد توي بغلش، صداش کنار گوشم مثل لالايي بود …
– عزيزم متاسفم. من يه خورده زود عصباني مي شم. صبوري رو ياد نگرفتم و زود از کوره در مي رم … ببخش اگه تندي کردم …
باربد مغرور داشت از من عذر خواهي ميکرد و اين خيلي بود!!! اما خودمو لوس کردم و گفتم:
– مهم نيست، ولي راستش انتظار داشتم لااقل تا يک ماه اول خيلي مهربون باشي و بعد برات عادي بشم و بخواي اينطوري باهام برخورد کني.
گونه ام رو با لبش لمس کرد و گفت:
– تو هيچوقت براي من عادي نمي شي. تو سراسر رمز و رازي. منم که عذر خواستم. هيچ دلم نمي خواد جلوي ديگرون کم محلي ام بکني.
پس حدسم درست بود! سرمو توي سينه اش مخفي کردم و سکوت کردم، با دستش به کم کمرم رو ماساژ داد و گفت:
– مطمئني خوبي گل من؟ تو خيلي کوچولويي رزا من نگرانتم … همه اش مي ترسم آسيبي بهت زده باشم …
شرمنده هولش دادم و گفتم:
– اِ باربد!
بعد هم سريع زدم از اتاق بيرون که مبادا بخواد کار دستم بده!
وارد حمام که شدم، با خودم عهد بستم که براي دووم داشتن زندگيمون، با گذشت تر از اين حرفا باشم. آب گرم حالم رو جا آورد. وقتي بيرون رفتم، مامان و بقيه خونه رو طوري چيده بودن که جاي همه باشه. آرمين و رضا و باربد هم جلوي تلويزيون بودن، براي اينکه کسي منو با حوله نبينه سريع به اتاقم رفتم و در رو بستم. از داخل کمد لباس ماکسي بلندي رو که براي امروز در نظر گرفته بودم، بيرون کشيدم و بعد از در آوردن حوله تنم کردم. لباس خيلي ساده و در عين حال خوشگل بود. درست هم رنگ چشمام. آرايشي ملايم هم کردم و آروم از لاي در باربد رو صدا کردم:
– باربد جان چند دقيقه بيا.
باربد که اصلا نفهميده بود من از حموم اومدم بيرون، سريع سرشو چرخوند و با ديدن من لاي در از جا پريد و به سمت اتاق اومد …
از لاي در کنار رفتم و لب تخت نشستم. باربد هم وارد شد و در رو بست. نگاهي کاملاً معمولي به من انداخت و گفت:
– اومدي بيرون عزيزم؟ عافيت باشه! کاري داشتي باهام؟
عادت داشتم که هر بار لباس جديد تنم مي کنم تمجيد بشم! چرا باربد نمي فهميد؟ دوست داشتم الان کلي ازم تعريف کنه! اما خبري نبود، بغض گلومو گرفت همراه با آب دهنم فرو دادم و در حالي که بلند مي شدم گفتم:
– مي خواستم لباسم رو ببيني.
باربد چشماش رو تنگ کرد و دقيق براندازم کرد وگفت:
– تازه خريدي؟
– آره.
دستشو زد زير چونه اش و گفت:
– خوبه. ولي عالي نيست. مي دوني من اون لباسايي رو که قبل مي پوشيدي رو بيشتر دوست دارم. آخه از اين رنگي که تو تن کردي خيلي بدم مي ياد.
به اعتراض گفتم:
– باربد تو بلد نيستي به سليقه من احترام بذاري؟
باربد با تعجب گفت:
– رزا من فقط نظرم رو گفتم! چرا بهت بر خورد؟ خودت پرسيدي؟ تو که مي دوني من رک حرفم رو مي زنم و اگه از چيزي خوشم نياد مي گم نمي ياد. اهل تعريف و تمجيد الکي هم نيستم …
دستمو تو هوا تکون دادم و عصبي گفتم:
– خوبه! هنوز يه روز نگذشته خيلي از خصوصيات خوبت داره نمايان مي شه.
از جا بلند شد و گفت:
– رزاي عزيز … اين يادت باشه که من شوهر تو هستم! هر نظري مي دم به صلاح توئه … تا جايي که من مي دونم زن بايد از مرد اطاعت کنه عزيزم، اينطور نيست؟
– اِ يعني مرد بودن از نظر تو خيلي کار شاقيه؟
پوفي کرد و گفت:
– من عقايدم مال عهد عتيق نيست رزا … اين چه حرفيه؟!! من فقط قانون مملکتمون رو بهت ياداوري کردم …
بي منطق و عصبي بي توجه به حساست باربد صدامو بردم بالا و گفتم:
– چطوره جامون رو عوض کنيم! ببينم يه روز مي توني زن باشي؟!! تو که تو آمريکا بزرگ شدي خير سرت چرا فرهنگ اينورو تو سرم مي زني؟ من نگرانتم باربد! آخه خيلي مشکله که هم بيرون خونه کار کني هم غر بزني هم دستور بدي، تو رو خدا بذار من کارات رو بکنم تو هم بشين توي خونه غذا بپز و خونه داري کن.
باربد که به اندازه کافي جلوي من کوتاه اومده بود عصبي شد و با صدايي که تموم تلاشش رو ميکرد بالا نره گفت:
– اولا که داد نزن رزا! گفتم خوشم نمي ياد کسي به مشکلات ما پي ببره! دوماً خوبه تو توي اين خونه حتي يه بشقابم هنوز جا به جا نکردي. يه صبحونه هم درست نکردي! البته من خوب مي دونم که بزرگ شدن توي اون خونه با اون همه دبدبه و کبکبه لوس و نازپرودت کرده! اما رزا خانوم، زندگي تو اينه! بايد ياد بگيري، بايد …
عصبي پا کوبيدم روي زمين و داد زدم:
– من هيچ کاري نمي کنم. غذا مي خواي خونه تميز مي خواي؟ خوب کلفت بگير.
سرشو به نشونه افسوس تکون داد و گفت:
– حرف زدن با تو هيچ فاديه اي نداره رزا … سعي کن به خودت بياي!
هنوز حرف کامل از دهنش خارج نشده بود که کسي آروم به در زد و سپس در باز شد. سر رضا داخل اومد و با خنده گفت:
– کجا رفتين شما؟ بياين ديگه مهمونا الان ميان.
باربد آشفته اول دستي روي موهاي خودش کشيد، بعد جلو اومد، مقابلم که رسيد سرش رو جلو آورد و در حالي که گونه ام رو مي بوسيد، گفت:
– کم کم بزرگ مي شي عروس بيست ساله من …
بعد لبخندي مصنوعي زد و از اتاق خارج شد، رضا کنارم اومد و آروم گفت:
– رزا خواهر خوشگلم. عزيز دلم نمي خوام سرزنشت کنم، ولي… من همه حرفاتون رو شنيدم. خيلي وقت بود پشت در بودم. اومدم صداتون کنم ولي صداتون مانع شد. رزا همين روز اول دعواتون شد؟!!! عزيز من دل، تو لاي پنبه بزرگ شدي، کسي به تو نازک تر از گل نگفته، تو نميتوني با باربد زندگي کني، من ميدونم! رزا خودت رو عذاب نده. هر وقت نتونستي دووم بياري به من بگو. خودم درستش مي کنم. خوب؟
به زور لبخندي تحويلش دادم و گفتم:
– چي کار مي خواي بکني؟
– فدات بشم. من وکيلاي خوبي سراغ دارم. هر موقع نتونستي…
به ميان حرفش رفتم و کلافه گفتم:
– رضا چي داري مي گي؟ مگه ازدواج عروسکه که هروقت دلمو زد بندازمش دور؟ مهم نيست. درست مي شه. يعني خودم درستش مي کنم. غصه منو نخور.
رضا آهي کشيد و گفت:
– اميدوارم همينطور باشه که تو مي گي. در ضمن اون تابلويي رو هم که خواستي برات آوردم و گذاشتم توي انبارتون.
با خوشحالي گفتم:
– مرسي رضا.
– خواهش مي کنم، ولي رزا اين کار درستي نيست. بهتر بود اون تابلو توي خونه مي موند. اون فقط داغ دلت رو تازه مي کنه.
– رضا! من با اين تابلو زندگي کردم. نمي تونم از خودم دورش کنم. باور کن اگه باربد داريوش رو نمي شناخت تابلو رو مي زدم توي اتاق خوابمون.
رضا عاقل اندرسفيهانه نگام کرد و گفت:
– مي دوني اگه تابلو رو ببينه چه فکرايي در مورد تو مي کنه؟
– هر فکري مي خواد بکنه، بکنه. مهم نيست. من هر جا باشم تابلوم هم همونجاست. بعدش هم مگه تابلو رو روزنامه نپيچيدي؟
– چرا ولي اگه بازش کرد چي؟
– نترس باربد اينقدر وسواسيه که مطمئن باش اصلاً طرف انبار نمي ره. اگه هم بره دست به اون نمي زنه. چون
مي ترسه خاکي بشه.
هر دو زديم زير خنده و رضا گفت:
– منو باش! يعني اومدم تو رو ببرم، خودمم موندگار شدم. بريم تا داد مامان در نيومده.
همراه رضا از اتاق خارج شديم. هنوز مهمون ها نيومده بودند. باربد روي کاناپه لم داده بود و آب پرتغال مي خورد. مامان در حال جا دادن گل توي گلدون ها بود. مهستي و سپيده مشغول آرايش صورتشون جلوي يکي از آينه ها بودند و خاله و مادر جون هم تو آشپزخانه مشغول فراهم کردن وسايل پذيرايي. آرمين هم هنوز جلوي تلويزيون نشسته بود م ثل باربد آب پرتغال مي خورد … خواستم بروم توي آشپزخونه که خاله و گلنوش جون اجازه ندادن و گفتن برم پيش باربد. به ناچار راهمو کج کردم و پيش باربد رفتم. دوست داشتم باهاش قهر کنم، اما الان درست نبود … وقتي ديد پايين کاناپه ايستادم و هيچي نمي گم، خودشو يه کم جمع کرد و منم از خدا خواسته نشستم. اونم صاف نشست و ليوان آب پرغالش رو آورد جلوي صورتم، با دست خواستم پس بزنم که اخمي کرد و گفت:
– هيش! بخور …
مجبور شدم يه قلوپ بخورم. باورم نمي شد بدون هيچ دلخوري باز داشت صبورانه باهام حرف مي زد و تحملم مي کرد! واقعا چه رويي داشتم من … اخماي درهمم رو که ديد گفت:
– چه اخمي کردي!!! چته عزيزم؟
– هيچي! گربه رو دم حجله کشتي!
قهقهه اي زد و گفت:
– آي من قربون اون گربه … اما بايد مي کشتمش تا ياد بگيره خانوم باشه! زندگي بچه بازي نيست عزيز من …
– خوب حالا توام! هي بايد يادآوري کني؟!!
– براي تو بله عزيزم! بايد از عادت هاي قديمت فاصله بگيري …
اعتراض کردم:
– باربد.
– بله؟
نمي دونم چرا دلم مي خواست تا صداش مي زنم بگه جانم! ولي باربد زياد اهل اين حرفا نبود. پوفي کردم و گفتم:
– هيچي …
ليوان آب پرتغال رو دوباره به لبام نزديک کرد و گفت:
– بخور عزيزم … من هنوزم نگرانتم … تو اصلا به فکر خودت نيستي!
ناچارا سکوت کردم و يه جرعه ديگه از آب پرتغالش رو خوردم … وقتي مي ديدم نگرانمه غرق لذت مي شدم و همه ناراحتيم از يادم مي رفت …
همون لحظه صداي زنگ بلند شد، من از جا پريدم و مامان گفت:
– واي خدا مرگم بده مهمونا اومدن. آقايون بفرماييد از خونه بيرون ديگه مهموني داره شروع مي شه.
گلنوش جون در حالي که به سمت آيفون مي رفت، با خنده گفت:
– راست مي گن. زود باشين برين از خونه بيرون. زشته شما اينجا باشين. اين مهموني زنونه اس.
باربد و رضا و آرمين بي حرف کاپشن هاشون برداشتن که برن، قبل از رفتن باربد به سمتم اومد و باز گونه م رو بوسيد … لبخندي تحويلش دادم و چشمکي تحويل گرفتم … همه شون رفتن سمت در خونه، رضا وسط راه برگشت و با خنده در گوش من پچ پچ کرد:
– زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند. الان من همون ابلهه ام.
با خنده به سمت در هلش دادم و اونم همراه باربد و آرمين بيرون رفت. اولين دسته اي که وارد شدند خاله باربد بود، با بچه هايش. همه به پيشواز رفتيم و به داخل دعوتشان کرديم.
***
باربد پيپش رو روشن کرده بود و روي کاناپه دراز کشيده بود. بعد از اينکه با هزار بدبختي ظرف هاي باقي مونده از ريخت و پاش مهمونا رو شستم، از آشپزخونه بيرون رفتمف کنارش نشستم، دست روي پاش گذاشتم و گفتم:
– خوب باربد جان.
نگام کرد و گفت:
– خوب چي عزيزم؟
خودمو تکون تکون دادم و با لوس بازي گفتم:
– هيچي يعني مي گم، ما قلال نيست بليم سفل واسه ماه عسل؟
لبخند زد، روي کاناپه نشست و با هيجان گفت:
– چرا يه جاي خوب هم قراره بريم.
ذوق زده شدم و گفتم:
– اِ چقدر خوب کجا؟ کي؟
– فردا صبح زود راه مي افتيم. چطوره؟
با ذوق گفتم:
– عاليه! حالا کجا قراره بريم؟
خيلي خونسرد گفت:
– اصفهان.
مردمک چشمام خشک شد و دهنم به همون حالت ذوق زدگي باز موند … جاي قحط که مي گن دقيقا همينه! من چطور مي تونست پامو بذارم توي اون شهر در حالي که گوشه گوشه اش برام پر بود از خاطره؟! پر بود از دروغ و عذاب؟!! شهري که توش سه روز محرم عشقم شدم و بعد خيلي راحت از دستش دادم؟!!! خيلي وقت به خاطرات اصفهانم و حماقتهام فکر نکرده بودم، اما حالا باز دوباره داشتن با شدت به مغزم هجوم مي اوردن … روم رو از باربد برگردوندم تا متوجه حال بدم نشه. اما اون خيلي زود متوجه شد و گفت:
– چي شد؟ خوشت نيومد؟
داشتم گند مي زدم، با چند نفس سريع بغضم رو قورت دادم و صورتمو چرخوندم، با لبخندي ساختگي گفتم:
– نه نه خيلي هم خوبه اصفهان شهر قشنگيه.
موشکافانه گفت:
– ولي انگار تو زياد خوشحال نشدي.
باز لبخندي مصنوعي زدم و گفتم:
– چرا باربد خوشحال شدم. صبح ساعت چند مي ريم؟ چرا زودتر نگفتي تا به مامان بگم؟
– يادم نبود. صبح ساعت شش راه مي افتيم. وللي رزا يه چيزيت شدا!
کلا همه چيز يادم رفت، خنديدم و گفتم:
– ديوانه! سيريشيا! چند وقت پيش يه سفر رفتم اصفهان اصلا بهم خوش نگذشت، گفتم ديگه غلط مي کنم پامو بذارم اصفهان! الان واسه همون يه کم ناراحت شدم، اما خوب با تو فرق مي کنه عزيزم … با ماشين خودمون مي ريم؟
بدون توجه به حرفم گفت:
– مي خواي بريم يه جاي ديگه؟ من واسه اينکه خيلي وقت بود دلم م يخواست اصفهان رو ببينم گفتم … وگرنه فرقي هم نداره …
نبايد کاري مي کردم حتي ذره اي بهم شک کنه، گفتم:
– نه نه! همون اصفهان خيلي هم خوبه …
سرشو آورد جلوتر خيره چشمام شد و گفت:
– آره؟!!
سعي کردم حواسشو پرت کنم، چشمک زدم و گفتم:
– آررره …
يه دفعه سرشو اورد جلو و لبامو بوسيد … با غافلگيري کنار کشيدم و گفتم:
– ا باربد!
خنديد و گفت:
– مال خودمه اعتراض وارد نيست …
خنديدم و گفتم:
– نگفتي با چي مي ريم؟ با ماشينت؟
– آره عزيزم …
– خيلي خوب پس من مي رم چمدونا رو ببندم. تو خودت وسايلت رو جمع مي کني يا من برات جمع کنم؟
– تو برام جمع کن. حوله حموم و مسواک و بقيه وسايل شخصيم رو هم بردار.
از جا برخاستم و گفتم:- باشه.
به طرف اتاقمون رفتم، ولي اصلاً رزاي چند دقيقه قبل نبودم. همه فکر و حواسم به دو سال پيش کشيده شده بود. به خاطراتم با داريوش. به سفرم به اصفهان و اون همه خاطره اي که از اون سفر برام باقي مونده بود. قطره هاي درشت اشک از چشمام سرازير بود. نمي دونستم چه مرگمه! وقتي خود داريوش ديگه جايي توي قلبم و احساسم و زندگيم نداشت براي چي خاطراتش اينقدر آزارم مي داد. مي دونستم به محض رسيدن به اصفهان تموم اون خاطرات جلوي چشمم رژه مي رن. واي خدا چه شکنجه اي! از همين لحظه مي دونستم که سفر ماه عسلمون به دهنم زهر مي شه. دلم مي خواست اين سفر کنسل بشه. نمي خواستم برم. نمي خواستم با ديدن مراکز خريد ياد داريوش عوضي بيفتم که چقدر برام هديه خريده بود. چقدر با ديدن هر لباس تو تن من قربون صدقه برام رديف مي کرد و خودشو به غش و ضعف مي زد و من روده بر مي شدم از خنده! هنوزم حس م يکردم يه چيزي توي اين ماجرا مي لنگه … اما نمي فهميدم چي!!! زير لب زمزمه کردم:
– داريوش تو با من چه کردي؟ حالا من يه زن گناهکارم. زني که با وجود داشتن شوهر هنوز به خاطراتش با تو فکر مي کنه. داريوش! درسته تو با احساسات پاک و دخترونه من بازي کردي، ولي توي اون يه سال تو به من عشقي رو چشوندي که شايد هرگز ديگه مزه شو حس نکنم. داريوش نامرد، محبوب دخترا! فکر کردي يادم رفته اون شب رو توي کافي شاپ خيابون خاقاني؟ فکر کردي يادم مي ره که جلوي چشم اون همه دختر چطور اعتراف کردي که عاشقمي؟ چطور مي شه باور کرد اون حرفا دروغ باشه … اصلا … اصلا شايد اين کار کردي که به دوستات نشون بدي يه نفر ديگه هم به رديف عاشقات اضافه شد … شايد واسه ات افتخار بود! شايد دوستات به اين فيلمت عادت داشتن!
يهو به خودم اومدم، نيم ساعت بود نشسته بودم داشتم به يه مرد عوضي زن دار فکر ميکردم در حالي که خودم هم شوهز داشتم. سرم رو محکم به چپ و راست تکون دادم، اين خيانت بود. اصلاً نبايد به ذهن هرز*ه ام اجازه مي دادم که سمت و سوي داريوش بپره! من حالا يک زن شوهر دار بودم که همه حواسم رو بايد معطوف به شوهرم مي کردم. براي اينکه ذهنم رو منحرف کنم، تند تند بقيه لباسا و وسايل رو هم داخل چمدون گذاشتم و زدم از اتاق بيرون … مي خواستم برم کنار باربد که ياد داريوش ديگه به خودش اجازه سرک کشيدن توي ذهنم رو نده … باربد هنوزم مشغول تماشاي تلويزيون بود. با ديدن من لبخندي زد دستاشو به روم باز کرد و گفت:
– تموم شد؟
خودمو توي بغلش جا کردم، زانوهامو کشيدم توي شکمم و گفتم:
– آره تموم شد. همه وسايلتو توي چمدونت گذاشتم.
روي موهام رو بوسيد و گفت:
– مرسي عزيزم.
– خواهش مي کنم. فيلم مي بيني؟
– آره قشنگه. ببيني خوشت مي ياد …
– داستانش چيه؟
– داستان سر يه دختر و پسره که داشتن مي رفتن ماه عسل. توي راه با يه ديوونه تصادف مي کنن و از ترسشون فرار مي کنن، ولي اون ديوونهه حالا دنبالشونه و داره اذيتشون مي کنه. خيلي فيلم توپيه.
همينطور که گوش داده بودم به توضيحات باربد نگام به صفحه تلويزيون بود که يهو يه مردي وارد صحنه شد. اينقدر صحنه آروم و بي سر صدا بود که با وارد شدن مرده تقريباً قلبم از کار ايستاد و جيغ کشيدم. باربد قهقهه اي سر داد و در حالي که منو به خودش فشار مي داد گفت:
– آخي فسقلي من، ترسيدي؟
با غيظ گفتم:
– باربد من از فيلماي ترسناک و دلهره آور بدم مي ياد. اين فيلما رو نگاه نکن.
باربد دوباره خنديد و گفت:
– پس بشين تا برات يه فيلم چندش آور بذارم.
تا سر حد مرگ از اينجور فيلم ها نفرت داشتم. به اعتراض گفتم:
– باربــــد!
خنديد و در همان حال گفت:
– بله؟
– چندش!
– من يا فيلم؟
– فيلم.
– ترسو.
با ناز موهامو از توي صورتم کنار زدم و گفتم:
– من نمي ترسم فقط چندشم مي شه.
– اِاِاِ نمي دونم چرا همه خانما همينو مي گن! يه سوسک مي بينن، از ترس رنگشون مي پره، بعد براي اينکه خودشون رو از تک و تا نندازن مي گن ما که نمي ترسيم فقط چندشمون مي شه!
وقتي ديدم داره غش غش مي خنده با حرص مشتي توي سينه محکمش کوبيدم و گفتم:
– خوب راستشو مي گن. شما مردا طاقت حرف راستو هم ندارين.
باربد همونطور خندون مشتمو گرفت و گفت:
– چرا عزيزم داريم، ولي حرف شما که راست نيست.
با اخم گفتم:
– لوس!
دستش رو دور شونه ام محکم کرد و گفت:
– کوچولوي من. خودت مي دوني اوني که لوسه تويي.
با همون حالت گفتم:
– دست شما درد نکنه که اينقدر به بنده لطف مي فرماييد!
صورتش رو به صورتم چسبوند و گفت:
– واسه اينه که زيادي دوستت دارم.
خنده ام گرفت. جديت باربد باعث مي شد هر وقت يه حرف عاشقونه بهم مي زنه از ته قلبم لذت ببرم. مي دونستم اگه يه ذره ديگه بشينم کار به جاهاي باريک مي کشه، خودمو از بين دستاش بيرون کشيدم و از جا بلند شدم که گفت:
– کجا مي ري؟
– مي رم ميوه بيارم …
لبخندي زد و گفت:
– زود برگرد …
همين که رفتم توي آشپزخونه تلفن زنگ خورد، سريع رفتم سمت تلفن و جواب دادم:
– بله بفرماييد.
صداي سرحال سپيده تو گوشي پيچيد:
– سلام رزاي گلم …
با خنده گفتم:
– بــــه دختر خاله گرام! احوال خانوم؟
– اي بد نيستم … بيشعور دلم برات تنگ شده.
– تو که تازه از اينجا رفتي. دو ساعتم نشده!
– خوب چي کار کنم؟ من هميشه و هر لحظه کنار تو بودم. حالا که تو رفتي قاطي مرغا من هي دلم تنگ مي شه.
– ديوونه! انگار يادت رفته از وقتي عقد کردي سايه ات سنگين شد و چسبيدي به آرمين جونت! حالا من اصلاً يه روزه قاطي مرغا شدم.
اينو گفتم و نگاه به باربد کردم، بيخيال تلويزيون خيره شده بود به من، نگامو که ديد چشمک زد و با شيطنت اشاره به اتاق خواب کرد که خنده ام گرفت. قبل از اينکه بذارم حرفي بزنه گفتم:
– سپيده تو خيال عروسي کردن نداري؟
– چرا به زودي زود منم مي رم خونه بخت.
با ناراحتي گفتم:
– چقدر بد!
– وا چرا بد؟ از نظر تو بده؟ از نظر من خيلي هم خوبه. از نظر آرمين که ديگه نگو!
خنده ام گرفت و گفتم:
– مرده شورتو ببرن که يه عدس احساس نداري.
– چرا اتفاقاً خوبشم دارم. اگه نداشتم الان دو ساعت نمي نشستم با تو چرت و پرت بگم. دلمم اينقدر الکي يهويي برات تنگ نمي شد!
– دوساعت کجاس؟ تازه دو دقيقه اس زنگ زديا!
– حالا همون!
يه دفعه سپيده جدي شد و گفت:
– رزا تو خوشبختي؟!
با تعجب گفتم:
– معلومه! خيلي زياد …
– با باربد مشکلي نداري؟
باز نگام به باربد افتاد، دستاشو زده بود زير چونه اش و داشت با نگاش التماس مي کرد که قطع کنم برم پيشش. با خنده براش چشم و ابرو اومدم و گفتم:
– نه اصلاً اين چه حرفيه سپيد؟ من عاشق باربدم …
باربد با شنيدن اين حرفم از جا بلند شد و اومد به طرفم. منم با خنده بلند شدم و به فکر فرار افتادم ولي توي اونه کوچيک کجا مي تونستم برم!!! سپيده با شيطنت گفت:
– خب خدا رو شکر. ديشب خوش گذشت؟
باربد از پشت بغلم کرد و من هيجان حرکت اونو هم سر سپيده خالي کردم و با خنده و شرم گفتم:
– سپيــــد!!!!!!!!!
قهقهه اي سر داد و گفت:
– چيه؟ خب سوال کردم.
سر باربد توي گردنم فرو رفت و در حالي که سعي مي کردم پسش بزنم گفتم:
– حالا شما رو هم بعداً مي بينم.
– فکر نکنم بعد از عروسي ديگه منو ببيني.
خنده ام گرفت و گفتم:
– خودمم همينطور فکر مي کنم.
باربد بي توجه به تقلاي من خواست منو بکشه سمت اتاق که خودمو کشيدم عقب و با التماس بدون اينکه حرف بزنم با حرکتم لبم گفتم:
– فقط يه دقيقه!
عقب کشيد و به همون سبک خودم گفت:
– فقط يه دقيقه …
سرمو که تکون دادم، رفت سمت دستشويي و از جلوي چشمم محو شد، از سپيده پرسيدم:
– سام چطوره؟ امروزم نيومد بود اينجا …
– تو عروسيت که ديديش … خوبه!
– آره ديدمش، ولي خوب خيلي نشد باهاش گرم بگيرم. مي دوني که الان شرايطم مثل قبل نيست. طفلک اونم فهميد ديگه طرف من نيومد.
– کار درستي کردي. تو که نمي خواي واسه خودت دردسر درست کني. تو و سام يه روزي خيلي صميمي بودين اما الان هم تو مي دوني هم سام درک مي کنه که اين صميميت نمي تونه ادامه داشته باشه!
– آره، ولي امروز چرا نيومد؟ نکنه از دست من دلخوره؟
– نه بابا يه خورده گرفته بود، ولي نه از دست تو.
– پس واسه چي؟
– مي گفت من به رزا به چشم خواهري نگاه مي کنم و دلم مي خواد هميشه باهاش مثل قبل باشم، ولي حالا که شوهر داره ديگه نمي تونم. مي گفت هر چي هم که من بگم رزا خواهر منه، شوهرش قبول نمي کنه. مي گفت دلش براي اون روزا تنگ مي شه.
صدامو پايين آوردم که يه موقع باربد نشنوه بد برداشت بکنه و گفتم:
– الهي بميرم! منم اونو مثل رضا دوست دارم. اينو حتماً بهش بگو، ولي چي کار کنم؟ من هنوز باربد رو خوب نشناختم. نمي دونم چطوري به رابطه من با پسراي فاميل نگاه مي کنه.
سپيده به خنده گفت:
– اين درست، اما بذاري ه چيز جالب تر برات بگم که اگه باد به گوش شوهرت برسونه نمي ذاره ديگه از دو کيلومتري ما هم رد بشي …
با تعجب گفتم:
– چي شده؟
– سام ديشب خيلي عصباني بود. باورت نمي شه اگه بگم چي مي گفت! تا وقتي تو مراسم بوديم، خيلي هم شاد و سرحال بود و هيچيش هم نبود. اعتقاد داشت تو باربد خيلي هم به هم مي ياين! اما همين که شما رو رسونديم دم خونه تون و سوار ماشين شديم که برگرديم از اين رو به اون رو شد … منم کاملا فهميدم سام يه چيزيشه براي همينم به آرمين گفتم من مي رم توي ماشين مامان اينا. مي خواستم سر در بيارم داداشم چشه! اول يه چند لحظه سکوت بود، بعد يه دفعه سام داد زد و گفت:
– اي لعنت به هر چي حس خواهر برادريه!
من که به خودم گرفته بودم با ناراحتي گفتم:
– دست شما درد نکنه!
سام چشم غره اي بهم رفت و گفت:
– کي با تو بود؟
مامان زودتر از من دوزاريش افتاد و با شک گفت:
– منظورت چيه؟
سام گفت:
– منظورم اينه که اگه به رز مثل خواهرم نگاه نمي کردم، عمراً نمي ذاشتم نصيب کسي ديگه بشه. رز با اينهمه خوشگلي حالا بايد بره توي يه قفس زندگي کنه؟
مامان با عصبانيت گفت:
– به تو چه؟ اون خودش خواست.
سام با عصبانيت مشتي روي صندلي کوبيد و گفت:
– اي لعنت به من! چرا نتونستم به اون به چشم ديگه اي نگاه کنم؟
من که مرده بودم از زور تعجب، گفتم:
– چي داري مي گي سام؟ مي دوني اگه به گوش رزا برسه چقدر از دستت دلخور مي شه؟!
– اگه مي تونستم طور ديگه اي بهش نگاه کنم، برام مهم نبود که ناراحت بشه، چون باهاش ازدواج مي کردم و از دلش در مي آوردم.
– چه از خود راضي! کي مي گه که رزا زن تو مي شد؟
– مطمئن باش اگه مي خواستم، سه سوته راضيش مي کردم.
مامان با پوزخند گفت:
– الاه اکبر که بچه هاي اين دوره و زمونه چقدر پر توقع شدن! پسره از خودش آپارتمان و کار و خونه داره! پسر ما مي فرمايند قفس! تو خودت بخواي زن بگيري بابات زور بزنه يه همچين آپارتماني برات بخره … چه خبرته؟!!
سام عصبي گفت:
– مامان!
– مامان و مرض … مي دوني اگه حرفات به گوش خاله ات برسه چقدر دلخور مي شن همه شون؟!!
سام ديگه لال شد، اما باور کن هيچ وقت فکرشم نمي کردم يه روز يه همچين چيزايي از زبونش بشنوم!
با دهن باز گفتم:
– لابد مست بوده!!!
– مست؟!! عمراً! سام هيچ کوفتي کوفت نمي کنه …
با صداي داد خاله سپيده سريع گفت:
– خب ديگه فکر کنم الانه که مامان منو بکشه.
– چرا؟ خاله انگار خيلي شاکيه!
خنديد و گفت:
– آرمين بعد از مراسم تو راه افتاد رفت اصفهان. از همون ساعتي که رفته من نمي ذارم کسي دست به تلفن بزنه که مبادا آرمين بياد پشت خط. حالا خودم اينهمه وقته که دارم با تو حرف مي زنم. حوصله ام سر رفت زنگت زدم …
– خوب کردي … حالا آرمين چرا اينقدر زود رفت؟
سپيده چند لحظه اي سکوت کرد و سپس گفت:
– نمي دونم. ولي فکر کنم يه مشکل کاري براش پيش اومده بود.
همون لحظه باربد از دستشويي بيرون اومد و وقتي ديد هنوز گوشي دستمه به شوخي اخم کرد و خيز گرفت به طرفم، گوشي به دست در رفتم سمت اتاق خواب … تو همون حالت گفتم:
– باشه عزيزم. برو ديگه وقتتو نمي گيرم. يه وقت آرمين مياد پشت خط.
– قربونت برم عزيزم. به باربد سلام برسون.
– سلامت باشي تو هم سلام برسون. هم به سام و خاله و عمو هم به آرمين.
باربد از پشت گرفتم و دستاشو دور شکمم حلقه کرد … صدام داشت تحليل مي رفت …
– چشم حتماً فعلاً خداحافظ.
به زور گفتم:
– خداحافظ عزيزم.
هنوز حرفم کامل تموم نشده بود که باربد گوشي رو از دستم گرفت قعزش کرد و انداختش روي کنسول … با خنده دستمو روي دست پر موي باربد گذاشتم و گفتم:
– نــــکن!
باربد کنار گوشم خنديد که نفساش گردنمو سوزوند و گفت:
– هيشششش …
– باربد بذار برم شام گرم کنم …
باربد گردنم رو بوسيد و دوباره گفت:
– هيششش …
داغي نفسش گردنم رو سوزوند و از خودبيخودم کرد، سريع چرخيدم به سمتش و با عطش بوسيدمش …
* * * * * *
صبح با صداي زنگ ساعت از خواب بيدار شدم. ساعت پنج و نيم بود. باربد گفته بود براي ساعت شش بيدارش کنم، با رخوت و سستي از جا بلند شدم و بعد از شستن دست و صورتم به آشپزخونه رفتم. باز دوباره عزا گرفتم! چطور مي تونستم صبحونه باربد رو درست کنم؟ همينطور که مونده بودم دقيقا بايد چي کار کنم چشمم به چايي ساز خورد و گل از گلم شکفت! کار با چايي ساز رو خوب بلد بودم، سريع زدمش به برق و داخلش آب و چايي ريختم. کار زياد سختي هم نبود. پارچ آب ميوه رو هم روي ميز گذاشتم. شيرقهوه رو که آماده کردم براي صدا زدن باربد به اتاق رفتم. باربد نق مي زد و بيدار نمي شد. با کلي قربون صدقه بيدار شد و با اخماي درهم داخل دستشويي شد. تازه اون لحظه بود که متوجه شدم باربد صبح ها بد اخلاقه. براش چايي ريختم و منتظر شدم تا از دستشويي بيرون بياد. با خارج شدنش هر دو تو سکوت صبحانه مون رو خورديم. سعي مي کردم سکوت رو حفظ کنم که بد خلقي نکنه. بايد همه تلاشم رو مي کردم که آرامش زندگيم رو حفظ کنم. بعد از خوردن صبحونه، سريع لباس عوض کرديم. يه دست لباس اسپرت با کفشاي راحت پوشيدم که معذب نباشم. آرايش هم نکردم. باربد ساک ها رو داخل ماشين گذاشت. ساعت شش و نيم بود که راه افتاديم. تو طول راه بازم هر دو سکوت کرده بوديم. اخماي باربد هنوزم در هم بود و نشون مي داد که هنوزم نميشه حرف بزنم، يه کم خودمو با ضبط ماشين سرگرم کردم تا مسير برام زودتر بگذره و حوصله م سر نره. خنده ام گرفته بود. مثلاً داشتيم مي رفتيم ماه عسل!
بعد از يه ساعت باربد ضبط رو خاموش کرد و گفت:
– خب احوال خانوم خانوما چطوره؟
نگاش کردم، لبخند روي لباش بود، خوشحال شدم و گفتم:
– سلامتي.
– حوصله ات سر رفته ها از چشمات معلومه!
لبامو جمع کرد و گفتم:
– آره آخه عادت ندارم ساکت يه گوشه بشينم.
دستمو گرفت توي دستش و گفت:
– خيلي خب ساکت نشين.
– آخه ديدم تو ساکتي منم چيزي نگفتم.
دستمو فشار داد، انگار خودش هم مي دونست اخلاقش صبحا تعريفي نيست و حالا مي خواست تلافي کنه، با لبخندي مهربون گفت:
– موافقي با هم مشاعره کنيم؟
دستمو از دستش بيرون کشيدم، دو کف دستم رو به هم کوبيدم و گفتم:
– از همين الان مطمئنم که مي بازي.
چشماشو ريز کرد و گفت:
– زياد هم مطمئن نباش!
– خيلي خب پس شروع کن.
– با همون بيت معروفي شروع مي کنم که اکثر مشاعره ها باهاش شروع مي شه.
توانا بود هر که دانا بود ز دانش دل پير برنا بود
سريع توي ذهنم سرچ کردم و گفتم:
– دوش رفتم بدر ميکده خواب آلوده
خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده
ه بده باربد خان.
– هر دم از روي تو نقشي زندم راه خيال
با که گويم که درين پرده چه ها مي بينم
به همين ترتيب حدود يک ساعتي مشاعره کرديم. به خاطر علاقه زيادي که به حافظ و بعد از اون فروغ داشتم، بيشتر شعراشونو حفظ بودم. براي همينم جلوي باربد کم نياوردم و تازه اونجا بود که فهميدم، باربد هم کلي از اشعار حافظ و مولانا رو از حفظه … به قم که رسيديم باربد مشاعره رو قطع کرد و گفت:
– خيلي خب اينطور که پيداس من و تو قصد شکست خوردن نداريم. حالا بهتره ديگه تمومش کنيم. چون واقعاً خسته شدم!!
قهقهه اي زدم و گفتم:
– پس تو کم آوردي؟
دستمو بالا برد، انگشت کوچيکو به دندون گرفت، دردم نگرفت، اما جيغ کشيدم و گفتم:
– آيييي!
با خنده دستمو ول کرد و گفت:
– تا تو باشي تهمت نزني. کم نياوردم، خسته شدم. بعداً که شکستت دادم اونوقت مي فهمي.
قري به سر و گردنم دادم و گفتم:
– مي بينيم و تعريف مي کنيم.
– بله مي بينيم.
براي ناهار کاشان توقف کرديم و بعد از خوردن ديزي خواستيم راه بيفتيم سمت اصفهان که من گفتم:
– باربد جونم …
با لبخند گفت:
– بله خانومم؟
– مي شه يه سر بريم حمام فين؟!!! خيلي دوست دارم از نزديک ببينمش …
– ما که تا اينجا اومديم، اتفاقا بد هم نيست … بزن بريم …
خيلي زود به حمام فين رسيديم، دوربين عکاسيمون رو برداشتيم و بعد از گرفتن بليط وارد شديم … بعد از ورودي وارد يه باغ بزرگ مي شديم که مي گفتن خونه امير کبير بوده و حسابي هم قشنگ بود … آخر باغ هم حمام فين قرار داشت، چند تايي عکس توي محوطه گرفتيم و بعدش يه راست رفتيم سمت حمام فين … وارد که شديم با وحشت بازوي باربد رو چنگ زدم:
– دالان دالان و تقريبا تاريک و خوفناک بود …
باربد بدون اينکه مسخره ام کنه فشاري به دستم داد و گفت:
– مي خواي برگرديم؟
– نه دوست دارم …
انتهاي يکي از دالان ها يه فضاي گردي بود که وسطش يه حوض بود و دور تا دورش اتاقک هاي کوچيک کوچيک … چند تا پسر هم اونجا بودن و داشتن با مسخرگي عکس مي گرفتن!
– علي حواست باشه داري عکس مي گيري امير کبير هم توي کادر باشه ها! کلي پول داده اينجارو ساخته که توش با اينو و اون عکس بگيره.
همه پسرا خنديدن و من زير لبي ايشي گفتم! باربد که محو ديوارها و نوع ساخت حمام شده بود چرخيد به سمت من و گفت:
– بيا عزيزم، لب اين سکو بشين تا عکستو بگيرم.
با خوشحالي به سمت جايي که گفته بود رفتم و گفتم:
– باشه.
نشستم لب سکو و ژست قشنگي گرفتم تا باربد عکسمو بگيره. دستمو زير چونه ام گذاشتم و پاهامو هم روي هم انداختم. درست روبروي اون پسرا نشسته بودم و باربد هم پشتش به اونا و در حال تنظيم کردن دوربين بود که متوجه شدم هر چهارنفر پسرها زل زدن به من. طوري مات بهم نگاه مي کردن که مشخص بود نه متوجه حضور باربد هستن و نه متوجه حلقه اي که توي انگشت دست چپ من برق مي زد. تو زمان مجردي به نگاه هاي اين مدلي اکثر مواقع باعث تفريحم مي شد، ولي حالا که ازدواج کرده بودم نمي دونستم بايد چه طور برخورد کنم و چه کاري صحيحه. باربد بي توجه به اوضاع گفت:
– عزيزم لبخند …
سعي کردم توجهي به اونا نکنم. به باربد لبخند زدم و گفتم:
– خوبه؟
باربد انگشت شست و اشاره اش رو بهم چسبوند و در حالي که تو هوا تکون مي داد گفت:
– عاليه!
و بعد از اون نور فلش چشممو زد. پسرا هنوز هم به من نگاه مي کردن. خيلي ترسيده بودم. اگه باربد متوجه مي شد، معلوم نبود که چه اتفاقي بيفته. نمي دونستم تو اين جور موارد چطوري برخورد مي کنه! براي اينکه اونا رو متوجه موقعيت خودم بکنم، از جا بلند شدم، کنار باربد ايستادم و نزديک گوشش پچ پچ کردم:
– باربد بيا دوربين رو بده اينا تا يه عکس دوتايي ازمون بگيرن.
باربد نگاهي به سمت پسرا کرد و من صورتم را برگرداندم که باربد نفهمد آنها دارند به من نگاه مي کنند. گفت:
– باشه، فکر خوبيه ….
بعدش رو به يکي اونا گفت:
– آقا عذر مي خوام. مي شه يه عکس از من و خانمم بگيرين؟
پسر که انگار تا اون لحظه توي هپروت سير ميکرد يه تکوني خورد و گفت:
– عکس؟ از شما و خانومتون؟
باربد جدي گفت:
– بله … بي زحمت …
بعدش به سمت من اومد و گفت:
– کجا بگيريم عزيزم؟
به حوض وسط اشاره کردم و گفتم:
– اونجا.
باربد دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت:
– همينجا خوبه آقا. لطف کنين از اون زاويه بگيرين.
و دستشو به طرفي ديگه تکون داد. پسره در حالي که کنترل خودشو درست نداشت، به اون سمت رفت و باربد کنار گوش من گفت:
– يارو انگار يه چيزيش مي شه ها!
هم خنده ام گرفته بود هم ترسيده بودم … قبل از اينکه بتونم چيزي بگم پسره گفت:
– حاضرين؟
من و باربد با هم گفتيم:
– بله …
بدون اينکه از يک تا سه رو بشماره، عکس رو گرفت. حالا خوبه ما ژستمون رو گرفته بوديم! باربد تشکر کرد و دوربين رو از پسره گرفت. اومد سمت من، دست گذاشت توي کمرم و گفت:
– عزيزم ديره، بهتره برگرديم …
منم که دنبال بهونه بودم تا زودتر از اونجا برم، گفتم:
– موافقم!
همين که پامون رو از اون قسمت بيرون گذاشتيم، صداي پسره بلند شد:
– واي پسر چه تيکه اي بود!
رنگم خودم که پريد به درک! داشتم دعا مي کردم باربد نشنيده باشه! اما رگ گردن بيرون زده و اخماي درهمش نشون ميداد شنيده! خوبم شنيده!
! قبل از اينکه بتونم جلوش رو بگيرم، دوربين رو با غيظ به من داد و گفت:
– برو توي ماشين تا من بيام.
و برگشت همونجايي که بوديم … نمي تونستم بذارمش به حال خودش، با ترس دنبالش رفتم تو. باربد به سمت پسره رفت. يقه کتشو گرفت و گفت:
– عوضي در مورد زن من اينطور زر زر کردي؟
با ديدن دستاي گره شده باربد دور يقه پسره ترسم تبديل به گلوله هاي اشک شد و گفتم:
– باربد …
ولي باربد کر شده بود، اصلا صداي منو نمي شنيد! پسره که حسابي زرد کرده بود گفت:
– آقا من شرمنده ام شما ببخشيد.
دست باربد رفت بالا که فرود بياد توي صورت پسره اا وسط راه پشيمون شد و غريد:
– حقته به خاطر چشم داشتن به ناموس مردم چشمتو از کاسه در بيارم! اما اين يه بار رو ولت مي کنم … گمشو برو قاطي دوستات … از اين به بعد خواستي دهنتو باز کني بفهم داري چي مي گي!!!
همين که حس کردم خطر رفع شده رفتم جلو، بازوي باربد رو گرفتم و با وحشت گرفتم:
– باربد … بريم .. تو رو خدا …
باربد با ديدن چشماي ترسون و پر از اشک من گفت:
– بريم …
همين که از حموم اومديم بيرون، يکي از دستاشو کشيد روي صورتم و گفت:
– نبينم خانومم گريه مي کنه!
به هق هق افتادم و گفتم:
– باربد من از دعوا خيلي مي ترسم! تو رو خدا دعوا نکن …
ايستاد، هر دو دستش رو آورد بالا براي پاک کردن سيلاب اشکام و گفت:
– اِ اِ اِ نگاش کن ني ني کوچولو رو! چه گريه اي مي کنه! خانومم … عشق من تو ناموس مني! من ازت دفاع نکنم کي ازت دفاع کنه؟!!! نترس کاريش نداشتم که … فقط مي خواستم ديگه حواسشو جمع کنه … از طرفي اين غيرت باد کرده رو هم بايد يه جوري آروم مي کرد …
و با انگشت اشاره اي به رگ گردنش کرد … از حرکتش خنده ام گرفت، فين فين کردم و گفتم:
– ديوونه ..
سرشو خم کرد توي صورتم و گفت:
– تموم شد ديگه؟!!! ديگه گريه نمي کني؟
– نه …
– قول؟
خنديدم و گفتم:
– قول …
دستمو محکم گرفت و گفت:
– پس پيش به سوي اصفهان …
سه ساعت مسير کاشان تا اصفهان رو با باربد اينقدر گفتيم و خنديدم که خاطره بدم از يادم رفت. همين که وارد شهر زيبا و بزرگ اصفهان شديم، دلم گرفت و هواي گرفته و باروني اصفهان هم ضميمه اش شد. باربد جلوي هتلي شيک نگه داشت و بعد از گذاشتن ماشين توي پارکينگ اتاقي گرفتيم و يه راست به اتاقمون رفتيم. هر دو خسته و کوفته بوديم، به خصوص باربد که اونهمه رانندگي کرده بود. به پيشنهاد من وارد حموم شد که دوش بگيره، منم که ديگه کارمو خوب بلد بودم، حوله اش رو حاضر کردم و لب تخت گذاشتم که تا صدام کرد بهش بدم. مي دونستم که حموم هاي باربد طولاني مي شه، به همين خاطر روي تخت دراز کشيدم. خاطرات داريوش باز داشت مثل خوره وجودم رو مي خورد. همين که مي دونستم اونم الان توي همين شهره مور مورم مي شد و بي اراده دستامو مشت مي کردم. چشمامو روي هم گذاشتم تا بلکه خواب تسکيني براي افکار پريشونم باشه.
با حس چيزي بين موهام هراسون چشم باز کردم و ديدم باربد کنارم دراز کشيده و مشغول بازي با موهامه. وقتي ديد چشمامو باز کردم با لبخند خم شد، پيشونيمو بوسيد و گفت:
– ساعت خواب خانوم خوابالو.
همينطور که چشمامو مي ماليدم، خميازه اي کشيدم و گفتم:
– ساعت چنده مگه؟
با همون لبخند روي صورتش گفت:
– ساعت هفت شبه.
با حيرت نشستم و گفتم:
– جدي؟
-آره عزيزم. من هر چي صدات زدم که حوله ام رو بدي جواب ندادي. اومدم بيرون ديدم خوابي و حوله منم لب تخته. خودمو خشک کردم کنارت دراز کشيدم. مي خواستم صدات کنم تا بريم بيرون، ولي ديدم خودمم خسته ام. تصميم گرفتم منم يکم بخوابم. وقتي بيدار شدم ديدم تو هنوز همونطوري خوابي. حتي اين دنده اون دنده هم نشده بودي! داشتم نگات مي کردم که بيدار شدي.
لبخندي زدم و گفتم:
– مرسي که بيدارم نکردي. چون خيلي خسته بودم.
باربد که تا اون لحظه دراز کشيده بود و باهام حرف مي زد نشست و گفت:
– خواهش مي کنم عزيزم، خيلي خوب خانومي حالا پاشو آماده شو مي خوايم بريم بگرديم. براي شام هم توي يه رستوران درجه يک جا رزرو کردم.
– مگه شامو توي هتل نمي خوريم؟
– نه مي خوام همه جا رو ديده باشيم.
– باشه من الان حاضر مي شم.
از جا بلند شدم و بعد از اينکه دست و صورتم رو شستم، آرايش کاملي کردم و لباسم رو هم پوشيدم. باربد با ديدنم بهم نزديک شد، صورت به صورتم ايستاد با ولع توي صورتم خيره شد و زمزمه کرد:
– خانومم روز به روز به چشمم خوشگل تر ميشي …
پشت چشمي نازک کردم و گفتم:
– عاشقي ديگه!
با خنده بغلم کرد و گفت:
– بله … پس چي؟!!!
دوتايي خنديد، خودمو کشيدم کنار و گفتم:
– بريم عزيزم؟!
با ملايمت گفت:
– اگه ازت بخوابم ه کم آرايشت رو کم کني قبول مي کني؟! مي دوني که برام اهميت نداره آرايش کني يا نه، اما بيش از اندازه خوشگل شدي و اصلاً دوست ندارم دوباره درگيري درست بشه.
با اخم گفتم:
– باربد بازم؟
– خوب بعضي وقتا آدم ديگه حال خودشو نمي فهمه. من که سيب زميني نيستم رزا … تو اين ايران کوفتي هم که مردمش کنترل چشماشون رو ندارن، هيچ کس نمي تونه صرفاً براي خاطر خودش زندگي کنه …
حرفشو قبول داشتم، بعضي وقتا حسادت مي کردم به زناي اروپايي که بدون ترس از نگاه هيز مردا هر طور که دوست داشتن لباس مي پوشيدن. بعضي وقتا فکر مي کردم اگه فرهنگ بي حجابي توي ايران هم رواج پيدا کنه تا مردم بيان چشم و دل سير بشن و دست از هرز**ه گري هاشون بردارن سي چهل سالي طول مي کشه و يه نسل اين وسط نابود مي شن! با رضايت، به خاطر آرامش همسرم آرايشم رو پاک کردم. باربد هم سريع حاضر شد، لباس اسپرتي پوشيد و دست تو دست هم از اتاق بيرون رفتيم. نگهبان هتل ماشين رو برامون آورد و جلوي در پارک کرد. سوار شديم و باربد در حالي که ماشين رو به حرکت در مي آورد، گفت:
– خب بريم کجا؟
– نمي دونم.
– نمي دونم که نشد حرف.
لبخندي زدم و گفتم:
– به سليقه تو ايمان دارم عزيزم، هر جا خودت مي دوني بهتره برو …
جواب لبخندم رو داد و دستم رو که هنوز توي دستش بود بوسيد … بعدش گفت:
– من اصفهان زياد با دوستام اومدم. البته زمان مجردي …
بعد چشمکي زد و اضافه کرد:
– حالا هم تصميم دارم ببرمت سي و سه پل. خيلي قشنگه. مطمئناً هيچ وقت فراموشش نمي کني!
با شنيدن اسم سي و سه پل رنگم پريد، ولي سعي کردم خونسرد جلوه کنم و گفتم:
– آخ جون! بريم.
به هيچ عنوان نمي خواستم باربد باز به حساسيت هام شک کنه، بي اعتمادي آفت زندگي زناشويي بود، مي خواستم هر طور که مي تونم از وارد شدن اين آفت به زندگيم جلوگيري کنم. باربد پاشو روي پدال گاز فشرد و ماشين از جا کنده شد. چيزي راه تا سي و سه پل نبود. وقتي به مقصد رسيديم باربد ماشين رو پارک کرد و هر دو پياده شديم، هوا حسابي سوز داشت و براي همين خلوت بود … به کمک باربد قدم بر مي داشتم و باربد برام جوکاي خنده دار تعريف مي کرد و منو مي خنداند. از پله هاي سنگي سي و سه پل بالا رفتيم. باربد با ديدن دهانه هاي نوراني و زيباي پل گفت:
– هر وقت مي يام اينجا توي کار معمارش مي مونم. خداييش محشريه براي خودش!
هيچ از معماري سر در نمي آوردم، به نظر من اون جا هم يه پل بود مثل بقيه پل ها، اما براي اينکه چيزي گفته باشم گفتم:
– آره خيلي قشنگه.
دست توي دست هم داشتيم مي رفتيم و باربد هر ازگاهي چيزي در گوشم مي گفت که منو به خنده مي انداخت. حرفاش به هم ربطي نداشت. يه بار مي گفت دوستت دارم، يک بار مي گفت اين قسمت پل خيلي خوشگل ساخته شده، دفعه بعد مي گفت رزا شما زنا چطوري مي تونين با اين کفشاي پاشنه بلند راه برين؟ و من فقط مي خنديدم و تو جواب حرفاش چيزي نمي گفتم. اونم به همين خنده ها دل خوش بود و لبخند از لبش دور نمي شد. سعي مي کردم به هيچ عنوان به قسمتايي که توشون با داريوش خاطره داشتم نگاه نکنم، به هيچ عنوان نمي خواستم شب خوبم رو با فکر به يه آدم پست فطرت خراب کنم. يه دور کامل تا آخر پل رفتيم و چند تايي هم عکس گرفتيم. داشتيم بر مي گشتيم که يهو صدايي زنونه توجه منو به خودش جلب کرد:
– داريوش تو مطمئني که حالت خوبه؟ اين سرما براي شرايط تو اصلاً مناسب نيست. اصلاً براي چي اومدي اينجا؟ اونم با اين وضعيت بدي که داري!
چند لحظه اي سکوت برقرار شد و بعدش صداي زنونه دوباره بلند شد:
– داريوش جان من برات نگرانم. خب يه حرفي بزن. از توي خونه تا اينجا فقط سکوت کردي. من سردمه عزيزم.
جرئت نداشتم برگردم و به مخاطب اون زن نگاه کنم! داشتم تو دلم خودمو دلداري مي دادم که هر گردي گردو نمي شه! دليل نيست هر داريوشي که توي اصفهان پيدا مي شه همون داريوش باشه که! اما شنيدن صداي مرد همه باورام رو زير سوال برد …
– من به تو گفتم باهام نيا. نمي دونم تو و بابا قراره تا کي به من شک داشته باشين؟ اينجا هم هرچي بهت گفتم نيا از ماشين پايين اومدي. من هوس کردم امشب رو تا صبح اينجا باشم. حالا تو خودت مي دوني. اگه سردته برو خونه.
بدتر سر جام خشک شدم، اصلاً قدرت اينکه برگردم و صاحب صدا رو ببينم نداشتم. صدا از داخل يکي از دالان ها مي يومد. مي ترسيدم نتونم خودداريم رو حفظ کنم. يهويي بدنم شروع به لرزيدن کرد. باربد که داشت کنار گوشم حرف مي زد و من هيچيش رو نشنيده بودم، با ديدن لرزش شديد بدنم نگام کرد و با ترس گفت:
– رزي چته؟!! رنگت پريده!!! داري مي لرزي!
لبخندي بي جون زدم و با صدايي لرزون به زور گفتم:
– من خوبم باربد. اگه مي شه برو ماشين رو بيار. فقط زود. من خيلي سردمه اينجا مي مونم تا تو بياي.
با شک گفت:
– يعني اين لرزش به خاطر سرماست؟!!
شونه بالا انداختم و گفتم:
– آره عزيزم … معلومه که مال سرما نيست! ويبراتور که توي خودم کار نذاشتم …
باربد خنده اش گرفت و گفت:
– ديوونه! خيلي خوب من زود برمي گردم، تو آروم آروم بيا لب خيابون.
بعد از اون با حالت دو از من فاصله گرفت. ديگه نتونستم وزنمو تحمل کنم و لب يکي از سکوها وا رفتم … صداي بگو مگوشون هنوزم مي يومد … شيطون رفته بود توي جلدم و دست بردار هم نبود … دوست داشتم خودمو بهش نشون بدم … مگه نمي خواستم باربد بفهمه من ازدواج کردم؟!! مگه نمي خواستم حرصشو در بيارم؟ خوب الان بهترين موقع بود … از جا بلند شدم، زانوهام مي لرزيد … تو دلم گفتم:
– محکم باش … محکم باش …
بعد با قدمهايي استوار رفتم به سمت همون دالاني که داريوش اونجا بود … دم دهنه دالان طوري که ديده نشم ايستادم و گوش کردم، دختر که ديگه داشت گريه اش مي گرفت گفت:
– داريوش تو هنوز سر و دستت زخميه! هنوز تب داري عزيزم. هوا سرده بدتر مي شي. از توي ماشين تا اينجا به زور کشوندمت. نخواستي بستري بشي براي اينکه بياي اينجا تا بدتر بشي؟
داريوش بي حوصله داد زد:
– مريم خانوم خواهشاً اگه يمخواي با حرف زدن بيخود حوصله منو سر ببري و شبمو خراب کني برگرد توي ماشين.
مريم! مريم!!! پس با زنش بود … زنش … داشتم مي مردم که مريم رو ببينم …
مريم که مشخص بود خيلي خيلي عصباني شده، با جيغ گفت:
– مگه تو شباي منو خراب نمي کني؟ پريشب يکي از اون شباي کوفتي بود که تو به دهنم زهر کردي. بذار يکي از شباي تو هم به دست من خراب بشه.
جواب داريوش فقط سکوت بود، و چند لحظه بعد دختري رو ديدم که پوشيده توي پالتوي خوش دوخت چرمي زرشکي، با بوت هاي پاشنه بلند همرهنگ و هم جنس از دالان خارج شد و به سرعت به سمت آخر پل راه افتاد … لعنتي! اينقدر صورتش رو توي شال پوشونده بود که نتونستم ببينمش! مريم رو نديدم اما فرصت براي زخم زدن به داريوش مهيا بود … ذهنم حسابي درگير دعواي اون دو تا بود! اما قبل از اينکه فرصت از دست بره پيچيدم توي دالان و زل زدم به داريوش، برنگشت منو ببينه … زل زده به خروش آب و سيگار دود مي کرد … مشخص بود صورتش رو مدت هاست که اصلاح نکرده. ريش طلايي و بلندي روي صورت خوش تراشش خود نمايي مي کرد و موهاش هم بلندتر شده بود و تو دست باد بازي مي کرد. يه قدم بهش نزديک تر شدم، صداي پاشنه چکمه هام رو شنيد، اما توجهي نکرد. مطمئن بودم که پيش خودش فکر کرده مريم برگشته … صورتش قد دنيا غمگين و گرفته بود … از تفکراتي که درموردش داشتم خنده ام گرفت. فکر مي کردم که خيلي خوشبخته و داره به ريش من مي خنده، ولي اينطور نبود. اونم مشکلات خاص خودشو داشت. اينطور که فهميدم، با مريم هم سازگاري نداشت. حقش بود! او بايد تاوان شکستن دل دخترها رو مي داد. منم به خروش آب خيره شدم و زمزمه وار گفتم:
– هواي شهرتون خيلي سرده!
مثل برق گرفته ها چرخيد به طرفم. منم با لبخندي کنترل شده با هزار زور براي نلرزيدن بدن و دندونام، صورتمو چرخوندم به سمتش. چشماش بهت زده تر از هميشه روي صورتم ميخ شده بود و سيگار از دستش افتاده بود … دهن باز مي کرد تا حرفي بزند، ولي نمي تونست. خنديدم و گفتم:
– چيه؟ باورت نمي شه که من اينجا باشم نه؟ چرا! خود خودمم. رزام. راستش داشتم رد مي شدم، صداي دعوات رو با مريم جونت شنيدم، … برام يه سوال پيش اومد … اينه که اومدم جلو … اومدم فقط ازت بپرسم چرا؟ چرا با مريم مشکل داري؟ تو که ادعا مي کردي خيلي دوسش داري!
داريوش دستش رو بالا برد و محکم روي صورتش کشيد، بعد دوباره بهم خيره شد… با خنده گفتم:
– خواب نيستي بابا!
بالاخره صدا بلند شد:
– رز … تو … تو اينجا …
کارشو راحت کردم و خونسردانه در حالي که شونه بالا مي انداختم گفتم:
– با شوهرم اومديم ماه عسل … مشکليه؟ البته اگه به من بود که پامو اينجا نمي ذاشتم. اين شهر ياداور حماقت هاي منه! ولي چه کنم که باربد اصرار کرد و منم براي اينکه ناراحتش نکنم نتونستم چيزي بگم.
داريوش بغض کرد، مي شناختمشف وقتي سيب گلوش پايين بالا مي شد معلوم مي شد بغض کرده، داره قورتش مي ده … بعد از چند لحظه سکوت نگاهشو ازم گرفت و گفت:
– اميدوارم خوشبخت بشي! من که نشدم.
با پوزخند گفتم:
– اِ چرا؟
آهي کشيد و گفت:
– نمي دونم. خوشبختي چيزيه که از من فراريه.
سوال ذهنم پريد روي زبونم و نتونستم جلوشو بگيرم:
– مگه دوسش نداري؟
باز خيره شد توي چشمام و آروم طوري که از روي حرکت لباش فهميدم چي مي گه گفت:
– کيو؟
باز شونه بالا انداختم، يه کم چشمامو گرد کردم و گفتم:
– مريمو ديگه.
چند لحظه اي سکوت کرد و بعد از بيرون دادن نفسي عميق از سينه اش گفت:
– چرا، معلومه که دارم … خيلي.
لجم گرفت، از درون يه حس بدي بهم دست داد، اما سري کنترلش کردم و گفتم:
– پس چرا باهاش اونجوري حرف زدي؟
پوزخندي زد و گفت:
– آخه اون هميشه سرماخوردگي هاي جزئيه منو بزرگ مي کنه.
نگاهي به دستها و سر باندپيچي شده اش کردم و گفتم:
– سرما خوردگي؟ پس سر و دستت چي شده؟
– چيزي نيست. يه بي احتياطي کوچيک.
ديگه وقت رفتن بود، نمي خواستم باربد معطل بشه و يه موقع بياد دنبالم و منو با داريوش ببينه … براي همينم گفتم:
– خيلي خب برات دعا مي کنم که خوشبخت بشي. من بايد برم. سلام به خاله کيميا برسون.
يه قدم بيشتر ازش دور نشده بودم که صداشو شنيدم …
– رز …
تنها کسي بود که منو رز صدا مي کرد … و من چقدر از اين لفظ خوشم مي يومد … نفس تو سينه ام حبس شد. با پريشوني فحشي نثار خودم کردم و با صدايي لرزون گفتم:
– بله؟
– تو چي؟ شوهرتو دوست داري؟
خيلي راحت گفتم:
– اگه دوسش نداشتم باهاش ازدواج نمي کردم.
سرش رو رو به آسمون گرفت و نفس عميقي کشيد … چند لحظه اي تو سکوت گذشت تا اينکه خود داريوش سکوت رو شکست:
– رزا مي توني حلالم کني؟
حلاليت! چيزي بود که خيلي بهش فکر کرده بودم! مي تونستم داريوش رو ببخشم؟!! مي تونستم؟!!! آهي کشيدم و گفتم:
– نمي خواستم هيچ وقت ببخشمت، ولي … مي بخشمت. چون نمي تونم از کسي کينه به دل بگيرم.
اگه داريوش خوشبخت بود محال بود ببخشمش … اما الان دلم براش سوخته بود … مرده شور دل منو ببرن که براي همه به رحم مي ياد …
– رزا من نمي خواستم اينطوري بشه. باور کن!
دستمو توي هوا تکون دادم و گفتم:
– خيلي خب حرف گذشته ها رو نزن. چون ديگه هيچي برام مهم نيست. من بايد برم. کاري نداري؟
لبخند تلخي زد و گفت:
– نه مزاحمت نمي شم. حتماً شوهرت منتظره!
– آره خيلي وقته رفته ماشين رو بياره. حالا حتماً کنار خيابون منتظرمه. تو هم برو، چون سرما خوردي و ممکنه بدتر بشي.
نگاهش تا عمق وجودمو سوزوند … صدايي از درون داد زد:
– مگه برات مهمه؟
و من جوابشو اينطوري دادم:
– نه ولي مي دونم براي مريم مهمه. از حرف زدنش معلومه داريوش رو دوست داره …
صداي داريوش از فکر بيرون کشيدم:
– باشه مي رم.
ديگه طاقت موندن نداشتم، گفتم:
– خداحافظ.
و به نرمي افتادن يک دانه برف روي زمين و آب شدنش شنيدم:
– خداحافظ.
بعد از زدن اين حرف پشت بهش کردم و به سرعت از دالان خارج شدم و سمت خيابان راه افتادم. پاهام از درون مي لرزيد و راه رفتن رو برام سخت کرده بود. به خصوص با اون چکمه هاي پاشنه بلند … هيچ وقت فکر نمي کردم دوباره چشمم به اون بيفته و مهم تر از اون اينکه برخوردم با او اينقدر معمولي و عادي باشه. با ديدنش همه ترديد هام دود شد و رفت توي هوا … حالا خوشحال بودم … خوشحال بابت داشتن باربد … داريوش نتونسته بود عشقش رو خوشبخت کنه … اون تنوع طلب بود … اهل زندگي نبود … اگه با منم ازدواج کرده بود خيلي زود مثل الان مريم باهام برخورد مي کرد و اون وقت من طوري له مي شدم که ديگه قابل جبران نبود … همون بهتر که سرنوشت منو به باربد عزيزم رسوند … مرد من! داشتم از پله هاي پل پايين مي رفتم که باربد رو ديدم … داشت از پله ها بالا مي يومد … من ايستادم و اون نزديکم شد و گفت:
– کجايي تو دختر؟ نگرانت شدم. موبايلت هم توي کيفت ، تو ماشين گذاشته بودي نمي شد زنگت بزنم …
تحت تاثير تفکراتم دستش رو محکم گرفتم، خودمو چسبوندم بهش و گفتم:
– داشتم آروم آروم مي يومدم عزيز دلم.
دستاش دور شونه م حلقه شد و گفت:
– بهتري عزيزم؟
– آره يه خورده راه اومدم بهتر شدم.
دستمو کشيد و گفت:
– بيا داخل ماشين تا بهترم بشي.
با هم سوار ماشين شديم. تموم مدت خيره شده بودم به باربد و با لذت نگاش مي کردم. علاقه م بهش دو برابر شده بود … هر موقع باهام تندي مي کرد به خاطر رفتار خطاي خودم بود … داشتم خدا رو توي دلم شکر مي کردم که با ديدن داريوش علاقه ام به شوهرم بيشتر شد … با صداي متعجبش پريدم بالا:
– شاخ در آوردم خانومي؟!!! چرا اينقدر ساکت زل زدي به من؟!
همونطور که نگاش مي کردم بدون لبخند گفتم:
– چيزي نيست. مي خوام گرم بشم.
نگاش چرخيد سمتم، باز عطش توي چشماش بيداد مي کرد، و در کنارش عشق بي رياشو به خوبي مي تونستم حس کنم. پيدا بود لذت برده از اين که اينجوري باهاش حرف زدم … بعد از چند لحظه سکوت که نگاه باربد مدام از شيشه جلو و چشماي من در نوسان بود گفت:
– رزا … نظرت چيه بريم هتل؟
خنده ام گرفت، نگامو ازش دزديدم و گفتم:
– باربد!!!
دستمو گرفت توي دستش و گفت:
– دو ساعت زل مي زني به آدم، پدر آدمو در مي ياري … بعد مي گي باربد؟!!!
خنده ام شدت گرفت و دستشو توي دستم فشار دادم و گفتم:
– بريم عزيزم … وظيفه من تمکينه! پس فقط مي گم چشم …
اخم کرد و گفت:
– تمکين که ميگي فکر مي کنم به زور ….
سريع گفتم:
– اصلا همچين فکري نکنم … باربد … دنياي من توي بغل تو خلاصه مي شه …
باز نگاش گرم شد … رنگ گرفت … بازي کرد … احساسمو قلقلک داد … مسير عوض شد … توي هتل و توي آغوش گرم همسرم بالاخره دنيا رو توي دستام حس کردم و فهميدم يکي از خوشبخت ترين زنهاي روي کره زمينم …
****
صبح زودتر از هميشه بيدار شدم. ساعت هفت بود و باربد کنارم خواب بود. اينقدر معصوم خوابيده بود که بي اراده خم شدم و پيشانيشو بوسيدم. در جا تکوني خورد، ولي بيدار نشد. از جا بلند شدم، حوله ام رو برداشتم و به حمام رفتم و دوش آب گرمي گرفتم. بعد از تن کردن حوله ام، از حموم خارج شدم. باربد هنوز خواب و ساعت هم هفت و نيم بود. دلم نيومد بيدارش کنم. هنوز خيلي زود بود. حتي سشوار رو هم روشن نکردم که مبادا از خواب بيدار بشه. با حوله کوچکي مشغول خشک کردن موهاي بلندم شدم. دلم مي خواست کوتاهشون کنم. چون خيلي خيلي دست و پاگير شده بودن، ولي از طرفي دلم هم نمي يومد. مدت ها دست بهشون نزده بودم تا اينقدر شده بودن. ساعتي طول کشيد تا موهامو با حوله خشک کردم. بعدش حوله رو از تنم در آوردم و لباس راحتي تن کردم. باربد هنوزم معصومانه خواب بود، از ديدن هيکل پر عضله برهنه اش که ملافه تا لبه شکمش رو پوشونده بود دلم براش ضعف رفت … خداييش شوهرم هيچي کم نداشت! همنطور که زل زده بودم بهش و توي دلم قربون صدقه اش مي رفتم، يهو يادم اومد که هنوز به مامان اينها خبر رسيدنمون رو ندادم. با عجله گوشيمو برداشتم، خاموش شده بود! سريع به شارژ زدمش و همين که روشن شد تند تند شماره خونه خودمونو گرفتم. بعد از دوتا بوق صداي مامان توي گوشي پيچيد:
– رزا مامان خوش مي گذره؟!!!
خنده م گرفت و گفتم:
– سلام عرض شد مامان جون.
آمپر مامان چسبيد و گفت:
– چه سلامي دختر؟!!! هيچ معلوم هست شما کجايين؟؟ نبايد يه زنگ به ما بزني؟ گوشي باربد که در دسترس نيست. گوشي توام تا وقتي بوق مي خورد کسي جواب نمي داد بعدم خاموش شد … ديگه امروز يم خواستم يه خبر به کيميا بدم بياد ببينه شما کجايين!!!
انگشت اشاره م رو گاز گرفتم و گفتم:
– واي مامان جون ببخشيد. ما ديروز بعد از ظهر رسيديم. بعدش هم من خوابيدم تا شب. شبم با باربد رفتيم يه دور زديم و بعد از خوردن شام برگشتيم.
باربد سر جا غلتي زد، واي نکنه با صداي من بيدار شده باشه!!! باربد صبح ها بد اخلاقه!!! با نگراني نگاش کردم، چشماش بسته بود. خيالم راحت شدم و گوشمو سگردم به حرفاي مامان:
– بعدش هم خودم مي دونم که چي شده. برگشتين هتل و هر دو خوابيدين. مامان مي خواي چيکار؟!!
داشتم مي گفتم:
– واي مامان جون اين چه حرفيه؟ شما تاج سر مايي! شرمنده تم به خدا.
که حس کردم چيزي کشده شد روي دستم … سريع چرخيدم، باربد همونطور که لاي چشماشو باز کرده بود دستشو گذاشته بود روي دستم و نرم نوازشش مي کرد … من طوري نشسته بودم لب تخت که همه ون بدنم افتاده بود روي دست راستم … باردب هم مشغول نوازش همون دستم بود … از کارش غرق لذت شدم و بهش لبخند زدم … مامان داشت مي گفت:
– دشمنت شرمنده باش دخترم. تو خوش باشي ما هم خوبيم … فقط نگران بوديم … باربد حالش خوبه؟
با لذت به باربد که نشسته بود لب تخت و داشت ملافه رو دور پايين تنه اش گره مي زد تا بره سمت دستشويي خنديدم و گفتم:
– آره مامان جون خوبه … سلام مي رسونه …
– سلامت باشه …. سلام منو بهش برسون.
– سلامت باشين. بزرگيتونو مي رسونم.
مامان با نگراني مادرانه اش گفت:
– ببينم رزا با هم که مشکلي ندارين؟
خنده ام گرفت و گفتم:
– نه مامان جون چه مشکلي؟ باربد خيلي خوبه. منم يه دنيا دوسش دارم.
همون لحظه باربد که از گره زدن ملافه خلاص شده بود خم شد و پشت لاله گوشم رو بوسيد … سرمو کشيدم بالا و گونه خوش بو و صاف و صيقليشو بوسيدم …
– خوب خدا رو شکر. صبحانه خوردين؟
– نه تازه مي خوام زنگ بزنم که برامون بيارن.
– باشه عزيزم … حسابي به خودتون برسين … من مزاحم نمي شم.
– شما مراحمين مامان جون. در ضمن مثل اينکه من زنگ زدما، پس من مزاحم شدم.
– اين چه حرفيه دختر جون؟ تو هر وقت که بخواي مي توني واسه ما ايجاد مزاحمت کني.
بعد از اين حرف خودش زد زير خنده … صداي مسواک زدن باربد رو مي شنيدم، منم خنديدم و گفتم:
– فعلاً با من کاري ندارين مامان؟
– نه مادر برو به شوهرت برس.
– سلام به بابا و رضايي هم برسون.
– سلامت باشي دخترم.
– فعلاً خداحافظ.
– خداحافظ.
بعد از قطع کردن تلفن سفارش صبحانه هم دادم و ولو شدم روي تخت … باربد از دستشويي بيرون اومد و گفت:
– سلام عزيزم … صبحت بخير … تلفنت تموم شد …
اينقدر از خوش اخلاقي باربد خوشحال بودم که حد و حساب نداشت … از جا بلند شدم، خودمو توي بغلش جا کردم، يکي از پاهامو از پشت دادم بالا و گفتم:
– اومممم صبح توام بخير … چه بوي خوبي مي دي باربد ….
دستي روي گونه م کشيد، بينيشو به بينيم زد و گفت:
– بوي افتر شيوه عزيزم …
صورتمو چسبوندم به صورتش و گفتم:
– هرچي که هست دوسش دارم …
نفس عميقي کشيد و سرشو آورد پايين ببوستم که در اتاق رو زدن … باربد با اخم گفت:
– بر خر مگس معرکه لعنت!
من غش غش خنديدم و باربد همونطور با ملافه رفت در رو باز کرد و سيني صبحانه رو تحويل گرفت …
دوتايي با هم مشغول خوردن صبحونه شديم، گاهي اون لقمه توي دهن من مي ذاشت و گاهي من توي دهن اون … خلاصه که حسابي چسبيد و خوشمزه ترين صبحونه زندگيم شد … بعد زا خوردن صبحونه باربد گفت:
– عزيزم اون موقع با مامانت حرف مي زدي؟
– آره يادم رفت ديروز بهشون زنگ بزنم. امروز زنگ زدم. سلامت رسوندن.
– سلامت باشن به مامان من زنگ زدي؟
– نه گذاشتم خودت بزني.
رفت سمت موبايلش و گفت:
– باشه.
چند دقيقه اي با مامانش صحبت کرد و حسابي سفارش و نصيحت شنيد، بعدش گوشي رو به من داد. منم چند دقيقه با گلنوش جون و چند دقيقه هم با مهستي حرف زدم. بنده خداها هنوزم ذوق داشتن که باربد ازدواج کرده و کم مونده بود منو بذارن روي سرشون … با محبتاشون حسابي شرمنده م کردن. بعد از اينکه گوشي رو گذاشتم باربد گفت:
– خب امروز بريم چهلستون و ميدون نقش جهان موافقي؟
سري به نشونه مثبت تکون دادم و گفتم:
– من تابع شمام سرورم …
جوابم يه بوسه داغ و اتشين بود که تا اعماق وجودم رو سوزوند و آتيش زد و خاکستر کرد …
دقيقاً ده روز رو توي شهر زيبا و تاريخي اصفهان مونديم و بعد از اون به سمت تهران راه افتاديم. ماه عسل خيلي خوبي شد. هر چند که من فکر مي کردم خوش نگذره، ولي حسابي خوش گذشت. وقتي برگشتيم براي اينکه گلنوش جون دلخور نشه اول به خونه اونها رفتيم و بعد هم رفتيم خونه ما. قبلش به سپيده خبر داده بودم که بره اونجا. وقتي رسيديم بعد از بوسيدن مامان و بابا و رضا از گردنش آويزون شدم و بوسه بارونش کردم. به شوخي گفت:
– اه اه تفي شدم برو ديگه بسه خفه ام کردي.
اومدم عقب و گفتم:
– واي سپيد نمي دوني چقدر دلم برات تنگ شده بود!
با ناز پشت چشمي نازک کرد و گفت:
– بله کاملاً از اينهمه زنگي که بهم مي زدي مشخص بود.
– ببخشيد ولي باور کن دلم برات يه ذره شده بود.
– خيلي خب نخواي با اينهمه پاچه خواري خرم کني و آخر بگي يادم رفته برات سوغاتي بيارم. من حاليم نميشه. من سوغاتي مي خوام.
– خيلي خب بهت مي دم بذار بِچِکم.
اين اصطلاحو از يه دختر بامزه اصفهاني ياد گرفتم … توي رستوران تولد گرفته بود و دوستاش دورش رو گرفته بودن هي سر به سرش مي ذاشتن که بايد بهشون کيک بده … گويا يادش رفته بود کيکش رو بياره و دوستاش اصرار داشتن بره يکي ديگه بخره …. اونم که تازه رسيده بود با لحن بامزه اي گفت:
– خيلي خوب! بذارين بِچِکم …
و شد سوژه خنده من و باربد ! سپيده هم قهقهه اي زد و گفت:
– نه بابا رفتي اصفهان لهجه اتم برگشته!
باربد و مامان و بابا و رضا هم داشتن مي خنديدن. خودمم خنده ام گرفت و گفتم:
– آدِميزاده س ديگه ! وختي يه ذره يه جا مي مونِد عَوِض مي شِد.
باز همه شون ترکيدن از خنده … اون سفره ده روزه حسابي سر حالم کرده بود، شده بودم عين رزاي گذشته ها … شاد و شنگول و خل و ديوونه!
اونشب با سپيده کلي توي سر و مغز هم زديم و چرت و پرت گفتيم. باربد هم خودشو با بابا مشغول کرده بود، رضا هنوزم تحويلش نمي گرفت، باربد هم به قدري مغرور بود که حتي دنبال دليل هم نمي گشت! فقط سعي مي کرد خيلي دور و برش نره … برام دلايل رضا مهم نبود … مهم اين بودکه من خوشبخت بودم! واقعاً خوشبخت بودم … آخر شب همراه باربد بعد از رسوندن سپيده به خونه خودمون رفتيم و هر دو از زور خستگي بيهوش شديم.
***
ســـــه ســـــال بعـــــــد
– واي سپيده خاک بر سرم شد. کاري نداري؟
سپيده با حيرت گفت:
– چي شده؟
– کيکم سوخت.
قهقهه زد و گفت:
– برو بابا تو آشپز بشو نيستي.
با سپيده سريع خداحافظي کردم و به طرف فر رفتم. بوي سوختگي و دود آشپزخانه رو برداشته بود. کيک کامل سوخته بود و قهوه اي مايل به سياه شده بود! کيک رو درسته داخل سطل آشغال انداختم و هود رو روشن کردم. دلم مي خواست بزنم زير گريه. کيکي رو که با هزار در به دري درست کرده بودم، اينقدر راحت فقط به خاطر حواس پرتي سوزوندم! همونجا کف آشپزخونه نشستم و زدم زير گريه. چقدر براي پختنش سليقه به خرج داده و ذوق مرگ شده بودم. خامه ها و توت فرنگي هام هم هنوز آماده توي يخچال بود و شکلاتم هم آب شده و منتظر بود تا روي کيک بشينه. ولي حيف که با يک سهل انگاري همه چي خراب شد. شايد نيم ساعتي توي همون حالت بودم که تلفن زنگ زد.
با دلخوري از جا بلند شدم و به سمت تلفن رفتم:
– الو.
– سلام عزيزم.
صداي باربد همه غمامو از ذهنم بيرون برد، نشستم روي صندلي و گفتم:
– سلام باربدم.
سريع گفت:
– چرا صدات گرفته؟
عمراً نبايد مي فهميد من گريه کردم، وگرنه تا سر در نمي آورد چي شده ولم نمي کرد! گفتم:
– هيچي همينجوري.
– رزا به من دروغ نگو. گريه کردي؟
مجبور شدم دروغ بگم:
– نه بابا داشتم پياز خورد مي کردم. اشکمو درآورد.
خنده اش گرفت و گفت:
– اين جريمه اته! تو که ميدوني من از پياز بدم مي ياد.
راست مي گفت، اما هيچ وقت هم خبر نداشت اون مرغ هاي خوشمزه اي که براش درست مي کنم يا کل خورش هايي که مي پزم توش پياز هم داره! رنده مي کردم که متوجه نشه، مونده بودم چي بگم که خودش گفت:
– عزيزم … راستش زنگ زدم که بگم امشب يه خورده ديرتر مي يام.
سست شدم و با ناراحتي گفتم:
– واسه چي؟
– کارام خيلي زياده. خودت که مي دوني اين روزا سرم خيلي شلوغه. مجبورم چند ساعتي بيشتر بمونم.
خيلي ناراحت شدم. يعني يادش نبود که امشب سالگرد ازدواجمونه؟ باربد ادامه داد:
– رزي شنيدي چي گفتم عزيزم؟
با بي حالي گفتم:
– آره شنيدم باشه.
– منو ببخش عزيزم. جبران اين مدت رو مي کنم، قول مي دم. حالا کاري نداري؟ من بايد برم.
اينقدر حالم گرفته شده بود که ديگه نمي تونستم باهاش قشنگ حرف بزنم، گفتم:
– نه برو.
– مواظب خودت باش.
– خب، خداحافظ.
پيدا بود خيلي عجله داره وگرنه محال بود بفهمه ناراحتم و به حال خودم ولم کنه … گفت:
– خداحافظ.
گوشي را گذاشتم و سرم را بين دستانم گرفتم. سه سال از ازدواجم با باربد مي گذشت و امروز سالگرد ازدواجمون بود. با هزار زحمت براش کيک درست کردم، درسته که سوخت ولي بالاخره من يادم بود … زير لب گفتم:
– بهتر که سوخت.
تازه سه سال گذشته و فراموش کرده بود. فکر مي کردم بعد از آخرين باري که تولدم رو فراموش کرد و من يه هفته باهاش قهر کردم و کادوهاي رنگ و وارنگش رو نگرفتم ازش ديگه درست شده! اما انگار اشتباه مي کردم … قبول داشتم که مشغله اش زياده و دائم وقتش توي شرکت مي گذره … اما نمي تونستم دلمو راضي کنم که ببخشمش … منم دلم به همين مناسبتا خوش بود! عهد کردم که اگه يادش رفته باشد که امروز چه روزيه اين بار يک ماه قهر کنم و نبخشمش. از فکر خودم خنده ام گرفت و زير لب گفتم:
– نخير رزا خانوم حتي اگه فراموش کرده بود هم وظيفه تو اينه که فقط يادش بياري و بهش بگي که از دستش ناراحتي. قهر يعني چي؟ قهر زياد و الکي زندگي رو سر مي کنه. مبادا کاري بکني که شوهرت از دستت بره ها!
خيلي وقت که از اون رزاي لوس فاصله گرفته بودم و قول مامان پخته شده بودم! از جا بلند شدم و لباسامو عوض کردم. مي خواستم بروم از شيريني فروشي يک کيک تخته اي آماده بخرم و بيارم خودم روشو تزئين کنم. داشتم از خونه مي رفتم بيرون که دوباره تلفن زنگ زد.
گوشي رو برداشتم و با عجله گفتم:
– بله بفرماييد.
صداي شاد و شنگول سپيده توي گوشي پيچيد:
– هوي چته عجله داري؟
– داشتم مي رفتم بيرون سپيد.
– اوقور بخير کجا به سلامتي؟
– کيک بخرم
صداي خنده سرخوش سپيده گوشي رو پر کرد:
– سوخت؟
– آره چي کار کنم خب؟ اينقدر تو منو ميخ حرفات کرده بودي که يادم رفت کيکم توي فره.
– حالا مي خواي بري کيک بخري و به باربد بگي که خودت پختي؟
روي صندلي کنار تلفن ولو شدم و گفتم:
– کو باربد؟
– هان؟
– باربد زنگ زد و گفت که معلوم نيست شب کي بياد و کاراش خيلي زياده.
از دوسال پيش که سپيده عروسي کرده بود و رفته بود اصفهان، منم خيلي راحت باهاش حرفامو مي زدم و اگه هر کدوم از دست شوهرامون مفري مي شديم به اون يکي زنگ مي زديم و درد دل مي کرديم تا خالي بشيم. اينجوري هم پاي خونواده هامون وسط نمي يومد و هم خودمون تخليه روحي مي شديم. چون اگه قرار بود بابا مامانامون درد دل کنيم دو روزه شهر خبردار مي شدن … سپيده گفت:
– وا يعني چي؟ امشب ناسلامتي سالگرد ازدواجتونه ها.
– بار اولش نيست که چيزاي مهم رو فراموش مي کنه. تو که ديگه خوب مي دوني.
– حالا شايد خواسته سر به سرت بذاره و شب خيلي هم زودتر از هميشه مي ياد. تو تدارکات خودتو بچين که فکر نکنه تو فراموش کرده بودي.
– براي همين داشتم مي رفتم کيک بخرم، ولي کاش يادش نرفته باشه. اگه يادش رفته باشه يعني اينکه من براش کمرنگ شدم.
– گمشو! کمرنگي به اين چيزا نيست خانوم … بعضي وقتها گرفتاريها زياده، آرمين هم بعضي وقتا خيلي چيزا رو از ياد مي بره. ولي با اين حال منم اميدوارم که يادش نرفته باشه.
– اوهوم منم همينطور.
– اونو بيخيال. زياد به خاطرش خودتو ناراحت نکن. بحثمونو بگو که نيمه تموم موند … چه خبر از رضا؟
– از وقتي با مهستي عقد کردن زياد نمي بينمش و ازشم خبري ندارم.
– چه صبري داره مهستي! دو سال نامزد موند، دو سال هم عقد … کي عروسي مي کنن پس؟!
– همه اش تقصير رضاست با اين درس خوندنش … عروسي در کار نيست … چون عقدش خيلي مفصل برگزار شد قراره برن ترکيه و بعدم بيان برن سر خونه زندگيشون …
– خوبه … خدا رو شکر! باز خوبه رضا دم لاي تله داد و ازدواج کرد. سام خون مامانو توي شيشه کرده و مي گه نمي خواد ازدواج کنه.
– براي چي؟ اونروز مامان يه چيزايي مي گفت. من که سر در نياوردم.
– چه مي دونم درسش که تموم شد، گفت مي خوام تخصصم رو بگيرم. ما هم گفتيم باشه. الان که امتحان تخصص رو قبول شده ما بهش مي گيم هم زن بگير و هم درستو بخون، مامان بهش مي گه تا درست تموم بشه پير شدي، ولي زير بار نمي ره! مي خنده و مي گه اونجوري نه مي تونم به زنم برسم نه به درسم.
– خب حق داره. زياد توي فشارش نذارين. اون که سني نداره. تازه بيست و شش هفت سالشه. بذارين هر وقت خودش خواست دست به کار بشين.
– آره منم به مامان همينو مي گم…. اما مامانه ديگه! راستي ببينم ناقلا خبري نيست؟
خيلي گيج و منگ گفتم:
– چه خبري؟
– ني ني ؟
خنده ام گرفت و گفتم:
– نه بابا من خودم ني ني ام.
– بيست و سه سالته خانم. ني ني چيه؟ مثل اينکه بايد سنتو مدام بهت يادآوري کنم.
– ببينم نکنه واسه تو خبريه؟
– نه آرمين مي گه حالا خيلي زوده.
– راست مي گه. آرمين حالا حالا ها بايد خود تو رو بزرگ کنه.
– گمشو!
خنديدم و گفتم:
– من که حالا حالا ها به فکر بچه نمي افتم. برو بابا تازه دوران راحتيمه.
– باربد چي؟
– اون هر ازگاهي يه غرهايي مي زنه، ولي من گوش نمي دم.
– پس شما بر عکس مايين.
– هي مچتو گرفتم. پس تو خودت بچه مي خواي!
– آره آخه من اينجا خيلي غريبم. توي اين دوساله نتونستم يه دوست براي خودم پيدا کنم.
با ترديد گفتم:
– چرا… چرا با مريم دوست نمي شي؟
با تعجب گفت:
– مريم؟ مريم کيه ديگه؟
– منظورم همسر داريوشه.
– برو بابا دلت خوشه ها!
– چرا؟
– يه بار به اصرار من رفتيم خونشون …
برام ديگه چندان مهم نبود، اما کنجکاو شدم و گفتم:
– خب خب …
– هيچي مريم که اصلاً تحويل نگرفت. البته عمدي نبود، مشخص بود دلش از جايي ديگه پره. من از اول تا آخر داشتم در و ديوار رو نگاه مي کردم. ولي آرمين و داريوش کلي درد و دل کردن.
از لحنش خنده م گرفت و گفتم:
– حتماً آرمين از دست تو کلي براش ناله کرده.
– نخير خيلي هم دلش بخواد.
دلو به دريا زدم و گفتم:
– من سه سال پيش داريوشو ديدم.
سپيده خبر از جريان ماه عسل نداشت، براي همينم مثل برق گرفته ها گفت:
– هان؟!!! کجا؟ کي؟ پس چرا نگفتي؟
– يادم رفت بهت بگم. همون وقتي که براي ماه عسل با باربد رفتيم اصفهان، روي سي و سه پل ديدمش. با مريم بود، ولي انگار باهم دعواشون شده بود.
چند لحظه اي سکوت خط رو پر کرد، بعدش صداي لرزون سپيده بلند شد که گفت:
– رزي جان من فکر کنم غذام الان مي سوزه. مي رم به دادش برسم. تو هم برو به خريدت برس.
يهو يادم افتاد مي خواستم برم خريد، از جا بلند شدم و گفتم:
– واي … خوب شد گفتي باشه برو.
– به باربد و خاله جون و بقيه سلام برسون.
– بزرگيتو مي رسونم تو هم همينطور.
بعد از گذاشتن گوشي، سوئيچ ۲۰۶ سفيدمو که باربد به تازگي برام خريده بود برداشتم و از خونه زدم بيرون. باربد هيچ وقت اجازه نداد از خونه بابام چيزي با خودم بيارم، و يکي از اون چيزا ماشينم بود. نمي خواست کسي فکر کنه باربد به خاطر پول بابام باهام ازدواج کرده و اين کارش باعث شد علاقه بابا بهش چند برابر بشه! از شيريني فروشي معروفي که نزديک خونه مامان و بابا بود، کيک قلبي شکل ساده اي خريدم و برگشتم خونه. زير لبي با خودم حرف مي زدم:
– تو رو خدا باربد يادت نرفته باشه. بي معرفت من امروز به خاطر تو دانشگاه هم نرفتم.
کيک رو با کسلات هاي آب شده و خامه و توت فرنگي با کلي سليقه تزئين کردم و سه تا شمع کوچيک سفيد رنگ هم توش فرو کردم و توي يخچال گذاشتمش. همون موقع صداي زنگ بلند شد، به سمت آيفون رفتم و با ديدن مرد غريبه، با تعجب جواب دادم:
– بفرماييد.
– خانوم سلطاني؟
نمي دونستم کيه که منو به فاميل خودم صدا مي زنه! گفتم:
– بله بفرماييد.
گفت:
– پستچي هستم خانم يه نامه دارين. لطفاً بياين پايين تحويل بگيرين.
با تعجب گفتم:
– نامه؟!!
– بله … خواهشا سريع بياين تحويلش بگيرين …
حدس زدم از کي باشه، اما براي اطمينان گفتم:
– از کجا؟!!
– از نيويورک …
لبخند نشست روي لبم … ايليا هنوزم روي حرفش بود! پسره سرتق!!! ذهنم کشيده شد به سه سال پيش … سه هفته بعد از برگشتنمون از ماه عسل خبر رسيد که ايليا بي خبر براي هميشه رفته آمريکا … نيويورک … تازه اونجا بود که من يادم افتاد پسر عمويي هم به اسم ايليا داشتم!!! شب عروسي خودم اينقدر که گيج و منگ بودم اصلا متوجه نشدم ايليا نيومده و بعد هم برام سوال نشد که چي به سرش اومده … فقط يهو خبر رسيد که ايليا رفت براي هميشه … يکي دو هفته بعد از رفتنش يه کارت پستال برام فرستاد … وقتي بازش کردم توش نوشته شده بود:
– هر سال روز سالگرد ازدواجت يه کارت تبريک از من مي گيري که بدوني اين روز هيچ وقت از يادم نمي ره … خواستن تو بي اراده بود و داشتنت محال … زوري نمي تونستم به دستت بيارم! اما عشقت ابديه … اين کارت رو بسوزون که هيچ وقت برات دردسر نشه اما از سال آينده درست توي تاريخ سالگرد ازدواجت منتظر من و کارت پستال هام باش دختر عموي عزيزم … خوشبخت باش … ايليا …
اون روز نذاشتم کارت رو ايليا ببينه و همينطور که خودش گفته بود سوزوندمش، اما بعد از اون سر قولش موند … اولين سالگرد ازدواجم کارت رو برام فرستاد و سورپرايزم کرد، دومين سالگرد هم فرستاد، و امسال که سومين بود، بازم از يادش نرفته بود …
به پستچي گفتم:
– اگه مي شه نامه رو بدين به سرايدار، اون امضا مي کنه.
پستچي قبول کرد و چند لحظه بعد صداي زنگ در بلند شد. از داخل کيفم چندتا اسکناس بيرون کشيدم و به طرف در رفتم. نامه رو از سرايدار تحويل گرفتم و انعامش رو دادم. پاکت نامه رو همونجا جلوي در باز کردم. درست مثل دو سال قبل يه کارت تبريک بود واسه تبريک سالگرد ازدواجمون. خنده ام گرفت. ايليا که پسر عموم بود، سالگرد ازدواجم يادش بود و طوري اين کارت رو فرستاده بود که به موقع به دستم برسه! ولي شوهرم يادش رفته بود. تا ساعت هشت شب که موقع برگشت هميشگي باربد بود يه جوري خودمو سرگرم کردم. بعدش از جا بلند شدم، لباسمو عوض کردم و لباس زرد رنگي رو که باربد خيلي دوست داشت پوشيدم. بعدش نشستم همون مدلي که باربد مي پسنديد آرايش کردم و خودمو با عطر خفه کردم. دلم مي خواست کلي شرمنده اش کنم. واي که وقتي مي فهميد چه شبي رو فراموش کرده، چقدر خجالت مي کشيد. ساعت هشت و نيم زير غذا رو خاموش کردم. همان غذاي مورد علاقه اش بود. ميز رو خيلي خيلي خيلي شاعرانه چيدم و دو تا شمع هم روش گذاشتم و منتظر شدم. ساعت نه بود که در کمال حيرتم در باز شد و باربد وارد شد. کت شلوار پوشيده کروات زده با يک دسته گل بزرگ! نمي دونستم بخندم يا تعجب کنم. باربد با ديدن من خنديد و گفت:
– چته خانومم؟ چرا اينجوري نگاهم مي کني؟
وسط خنده هام گفتم:
– باربد تو … تو مگه نگفتي دير مي ياي؟
باربد با خنده آغوششو به روم باز کرد و گفت:
– هان چيه مي خواستي خودت تنهايي جشن بگيري و غذاهاي خوشمزه و کيک خوشگلتو بخوري.
از ته دل پريدم توي بغلش و فقط گفتم:
– باربد …
سرشو توي خرمن موهام فرو کرد و گفت:
– جان باربد؟
– سالگرد ازدواجمون مبارک!
بوسه کوتاهي روي لبام زد و گفت:
– به تو هم مبارک!
از جمله اش خنده ام گرفت و ازش جدا شدم. دوباره به سرتاپاش نگاه کردم. لبخند زد و گفت:
– چيه؟ داماد سه ساله نديدي؟
سوتي زدم و گفتم:
– چه خبره آقا باربد؟! نکنه هوس تجديد فراش کردي؟
دستمو کشيد، دوباره افتادم دوي بغلش ، گردنم رو چند بار پشت سر هم بوسيد و گفت:
– همين تو برام بسي دردونه. بدو حاضر شو وقت گرفتم بريم عکس بگيريم.
با تعجب گفتم:
– عکس؟
– آره عزيزم … آتليه نوبت گرفتم. مي خوام هر سال واسه سالگرد ازدواجمون عکس بگيريم. قبوله؟
کي مي تونست مخالفت کنه؟!!! سري تکون دادم و سريع آماده شدم. دوست داشتم از خوشي داد بزنم!!! باربد ديوونه بود! من عاشق ديوونگي هاش بودم!! عکس گرفتنمون تا ساعت يازده طول کشيد. تازه وقتي برگشتيم جشن دو نفره مون شروع شد. بعد از خوردن کيک باربد هديه اش رو که سرويس طلا سفيد ظريفي بود تقديمم کرد و کلي خوش به حالم شد … منم هديه اش رو دادم. ميز کارش رو عوض کرده و همون ميزي رو گرفته بودم که خيلي وقت بود مي خواست بخره. هر دو از هديه هامون شاد شديم. آخر شب حدود ساعت يک بود، بعد از خوردن شام، هر دو روي تخت ولو شديم. اما خوابمون نمي يومد، دست من ميون دست مردونه باربد قفل شده بود. پرسيدم:
– باربد … چرا صبح گفتي دير مي ياي خونه؟
باربد با صداقت گفت:
– عزيزم راستشو بخواي من امشبو از ياد برده بودم، ولي ساعت هفت بود که يهو يادم افتاد. نمي دونستم بايد چي کار بکنم؟ يه عالمه کار داشتم. خدا مي دونه با چه سرعتي از دفتر اومدم بيرون گل خريدم و نوبت آتليه گرفتم. خدا رو شکر که کت و شلوارم خشک شويي بود. بعد هم رفتم براي خريد هديه. ببخش اگه دوسش نداري ديگه توي اين وقت کم نتونستم چيزي بهتر از اين گير بيارم …
دلم ضعف رفت براي صداقتش …
– باربد …
– جانم عزيزم؟
خيلي وقت بود که وقتي صداش مي کرد جوابم جانم بود! نه يه بله خشک و خالي … از ته دلم گفتم:
– دوستت دارم.
دستمو فشار داد و گفت:
– من بيشتر.
هر چي بيشتر از زندگي مشترکمون مي گذشت بيشتر همو درک مي کرديم. حالا به راحتي اخلاقاي همديگر رو مي شناختيم و سعي مي کرديم باعث ناراحتي طرف مقابلمون نشيم. چقدر از زندگيم راضي بودم. صداي موسيقي ملايمي از استريو به گوش مي رسيد. باريد دستمو به لبش فشرد و گفت:
– رزا …
– جانم؟
– يه چيزي بگم نمي خندي؟
– نه عزيزم چرا بايد بخندم؟
– هوس کردم بريم پارک. شب سالگرد ازدواجمون خودمون دو تا!
چقدر اين ديوونگي ها برام قشنگ بود، سريع نشستم سر جام و گفتم:
– پس معطل چي هستي؟ بريم ديگه …
باربد هم با خنده بلند شد و هر دو آماده شديم. پارک نزديک خونه مون خلوتگاه عشاقي مثل ما بود. هوا خيلي سرد بود و سوز بدي داشت، ولي هنوز خبري از بارش بارون يا برف نبود. دستمو دور بازوي باربد انداختم و اونو تکيه گاه خودم کردم. باربد خنديد و گفت:
– اينجوري که راه مي ياي هر دوتامون مي افتيم ها.
با رخوت از اون هواي تميز شبانگاهي و عشق باربد، گفتم:
– نترس دارمت.
خنديد و دستم رو از دور بازوش باز کرد و به جاش دستش رو پشت کمرم انداخت و منو به خودش چسبوند اينقدر راه رفتيم که هر دو گرم گرم شديم. يهويي از حس خوشبختي اشباع شدم و يه دنيا انرژي رو توي خودم حس کردم. خودمو از آغوش باربد بيرون کشيدم و ديوونه وار شروع به دويدن کردم. باربد هم با خنده پشت سرم مي دويد. فقط خدا رو شکر مي کردم که کسي توي پارک نيست. با ديدن دکه اغذيه فروشي که وسط پارک بود و چراغاي روشنش نشون مي داد بازه ايستادم. باربد هم دکه رو ديد و با خنده گفت:
– اي بابا ما فکر مي کرديم فقط خودمون شب زنده داريم. اين بنده خدا هنوز بازه؟
بي توجه به حرف باربد در حال لوس کردن خودم گفتم:
– باربد واسم به به مي خري؟
خنديد و گفت:
– چي مي خواي عزيزم؟
– لواشک و بستني.
– لواشک چه ربطي داره به بستني؟
– آخه يهو دلم خواست.
کيف پولش رو در آورد و در حالي که با خنده سرش رو تکون مي داد، برام بستني با لواشک خريد. روي يه نيمکت نشستم و در حالي که بستني رو باز مي کردم گفتم:
– تو نمي خواي؟
– نه خانمي توي اين سرما همينم مونده که بستني هم بخورم.
با شيطنت گفتم:
– آره خوب حق داري، من اگه لرز کنم بعدش تو رو دارم که گرمم کني، اما تو که باربد نداري …
بعدش هم بي تفاوت شونه هامو بالا انداختم و شروع کردم به ليس زدن بستني. باربد اومد جلوم ايستاد، دستمو کشيد و بلندم کرد، بدون توجه به اينکه ممکنه بستنيم کاپشن مارکشو کثيف کنه منو کشيد توي بغلش و در گوشم زمزمه کرد:
– آره من باربد ندارم که گرمم کنه … به جاش يه رزا دارم که هرشب و هرشب آتيشم مي زنه … توي کوره داغم مي کنه … جزقاله که شدم دلش برام مي سوزه و خنکم مي کنه …
يادم رفت داشتم بستني مي خوردم، خيره شدم توي چشماش و زمزمه کردم:
– باربد …
دستمو که بستني توش بود بالا آورد، بستني رو کشيد تا نزديک لبم و گفت:
– فعلاً بستنيتو بخور … وقتي رفتيم خونه جواب اون لحن با نازتو مي دم ….
خنده ام گرفت و باربد ازم فاصله گرفت … دوباره ولو شدم روي نيمکت و در حالي که از درون داشتم يم سوختم سعي کردم خودمو کنترل کنم و بستنيمو ليس بزنم … باربد هم براي عوض کردن جو خنديد و گفت:
– نگا خانوم دکتر آينده رو … نشسته بستني ليس مي زنه!
زبونم رو کشيدم رو بستينم و گفتم:
– مگه دکترا دل ندارن؟
– آخه خانوم دکتر يه کم پرستيژ داشته باش.
– نمي خوام دوست دارم بستنيمو اينطوري بخورم.
باربد با خنده فقط سرش رو تکون داد. بعد از اينکه بستنيم رو خوردم لواشک رو باز کردم. ياد بچگيهام افتادم و با خنده لواشک رو دور انگشتم پيچوندم و شروع کردم به خوردن. باربد با حيرت گفت:
– رزا!!!!!!!!
– چيه ؟تو هم مي خواي؟
– اين چه طرز لواشک خوردنه؟
– خب هوس کردم!
– امان از دست تو! يکي ببينه چي مي گه؟
– هر چي مي خواد بگه بگه.
و به خوردن ادامه دادم. باربد هم خنده اش گرفته بود و هم مي خواست منو منصرف کنه که مثل آدم بخورم، ولي وقتي ديد از پس من بر نمي ياد، سرششو جلو اورد انگشتمو گرفت و کامل فرو کرد توي دهنش و با يه حرکت کل لواشک رو از توي انگشتم کشيد بيرون و مشغول خوردنش شد … مثل بچه ها با بغض نگاش کردم و گفتم:
– لواشکم!!!
خنده اش گرفت و گفت:
– فکر نمي کردم يه لواشک پاستوريزه اينقدر خوشمزه باشه …
بعد سرشو آورد جلو و گفت:
– فکر کنم چون خورده بود به انگشت تو اينقدر بهم مزه داد …
دستمو مشت کردم کوبيدم روي سينه اش و گفتم:
– من لواشکمو مي خوام … برو يکي ديگه برام بخر …
خنديد و گفت:
– چشم الان با سر مي رم دو تاشو برات مي خرم، تا باز اينجوري بخوري.
همونجور با لباي آويزون گفتم:
– نه قول مي دم قشنگ بخورم. حسرتش به دلم موند!
از جا بلند شد و تو همون حالت گفت:
– قول داديا!
سريع و ذوق زده سرمو تکون دادم و گفتم:
– باشه.
باربد با خنده رفت و يه لواشک ديگه برام خريد و برگشت. اون يکي رو سعي کردم مثل آدم بخورم ولي اينقدر ولع توي خوردنم بود که باربد بي حرف و با لبخند فقط نگام مي کرد… وقتي خورنم تموم شد از جا بلند شدم و گفتم:
– خب ديگه بريم خونه.
باربد بدون اينکه تکون بخوره، هنوزم با لبخند زل زده بود به من، چشمامو گرد کردم شونه مو بالا انداختم و گفتم:
– چي شده؟ جن ديدي؟
لبخندش عمق گرفت و گفت:
– نه … ولي …
– ولي چي؟
– ديگه دلت لواشک نمي خواد؟ قارا و آلو جنگلي و زغالخته چطور؟
دلم غش و ضعف رفت و گفتم:
– آره مي خوام. مي دوني چقدر وقته از اين چيزا نخوردم؟ بايد قول بدي يه روز بريم دربندي فرحزادي جايي برام بخري … يه عالمه!
يه دفعه باربد اومد اومد به سمتم، دستمو گرفت و با خنده گفت:
– ناقلا بهم نگفته بودي!
با گيجي گفتم:
– اينکه چيزاي ترش خيلي دوست دارم؟
بغلم کرد و گفت:
– نخير اينکه ويار داري.
يه دفعه پي به منظورش بردم و سريع با اعتراض گفتم:
– باربــــــد!!!!!!!
– چيه؟ مگه دروغ مي گم؟
خودمو کشيدم کنار و گفتم:
– اشتباه مي کني.
– مگه ويار اينطوري نيست؟
– من هميشه چيزاي ترش دوست داشتم و دارم و خواهم داشت.
– ولي فکر مي کنم که اين بار فرق مي کنه.
– هيچ فرقي نداره عزيزم. از حالت هاي هورموني خودم بايد بفهمم خبري هست يا نه … براي همينم خودم خوب مي دونم که هنوز خبري نيست. چند بار بگم حالا خيلي زوده؟
باربد که تيرش به سنگ خورده بود با ناراحتي گفت:
– يک ساله که داري همينو مي گي.
کلافه راه افتادم و گفتم:
– اين بحث رو بذار واسه يه روز ديگه.
پيچيد جلوم و گفت:
– منو دوست نداري؟!!
چشمامو گرد کردم و گفتم:
– ديوونه اين چه حرفيه؟!!! خودت خوب يم دوني که خيلي دوستت دارم!
– ازم راضي نيستي؟
– معلومه که راضيم … اينا چيه مي گي باربد؟
– تا حالا چيزي کم داشتي توي زندگيت؟
– نه … باربد جان …
– رزا … پس دليلي براي مخالفت نداري … من و تو عاشق هميم … توي زندگي هيچي کم نداريم … خوشبختيم … وقتشه که يه بچه خوشبختي من و تو رو تکميل کنه … قبول نداري؟!!
با ناراحتي گفتم:
– اينا رو قبول دارم … اما … اما بازم مي گم زوده … مي شه بس کني فعلاً باربد؟
باربد با جديت گفت:
– نه اين بار کوتاه نمي يام. تو چرا به خواسته هاي من توجه نمي کني رزي؟ چرا متوجه نيستي من دلم بچه مي خواد؟
– باربد وقت خوبي رو براي اين بحث انتخاب نکردي.
– اتفاقاً وقت خوبيه. تو داري بي توجه به خواسته من واسه خودت مي تازي و مي ري.
– بذار درسم که تموم شد اونوقت باشه.
– اونوقت ديگه خيلي ديره.
با عجز گفتم:
– باربد يه خورده منو درک کن.
– اين تويي که بايد منو درک کني رزا. من سي و دو سالمه! خب طبيعيه که دلم مي خواد پدر بشم.
سرمو بين دستام گرفتم و گفتم:
– من واقعاً نمي دونم بايد چي بگم.
از گشت منو کشيد توي بغلش و گفت:
– هيچي نگو فقط قبول کن.
ما هم از خلوتي پارک خوب داشتيم سو استفاده مي کرديما!!! گفتم:
– پس درسم چي؟
– قول مي دم واسش پرستار بگيرم.
بازم بهونه گرفتم:
– پس حاملگي چي؟
– عزيزم تا شش ماه اول که مشکلي نداري. بعد از اون هم مرخصي بگير.
– حالا تا ببينم چي مي شه.
محکم فشارم داد و گفت:
– قربونت برم الهي!
ديگه چيزي نگفتم و سکوت کردم. شايد ديگه واقعا وقتش بود! مي دونستم که با اومدن بچه اوضاع زندگيمون خيلي عوض بهتر مي شه، ولي نمي دونم چرا باز راضي به اومدنش نبودم. مي ترسيدم از حامله شدن … از درد زايمان … از مشکلات بارداري … از بلاهايي که بعد از زاميان سر بدنم مي يومد … ريزش مو … چروک شدن پوست … افتادن سينه … خط انداختن و کش اومدم پوست شکم … به قول يکي از اساتيدمون بدترين بلا براي يه زن حامله شدنه … بعدش از درون مي ترکه و هيچ کس نمي فهمه چه به روزش اومده … مي گفت اگه زنا مي فهميدن با هر بار زايمان چقدر تحليل مي رن يه بچه هم به زور به دنيا مي اوردن چه برسه به چند تا!!! ياد اون روزي افتادم که با داريوش سر بچه دار شدن دعوا مي کرديم. بعد از مدت ها داشتم يادش مي کردم ، اما ديگه نه با غصه و اندوه، بلکه به عنوان يه دوستي که حرفاش تو ذهنم مونده بود … اون روز فقط به داشتن بچه فکر مي کردم، ولي حالا مي فهميدم که چه کار سخت و طاقت فرسائيه. واقعاً داريوش پسر خيلي عاقلي بود که مي دونست براي يه دختر توي سن کم چقدر مسئوليت مادر شدن سخته. اينطور که از سپيده شنيده بودم، اونم هنوز بچه دار نشده بود. پس هنوز روي عقيده اش پا برجا بود. واقعاً خوش به حال مريم! يهويي يادم افتاد تو ذهنم چه زري زدم و زبونم رو محکم گاز گرفتم. به من چه که داريوش چطوري بود؟ من زن باربد بودم و باربد رو هم خيلي دوست داشتم. اونم تو خيلي از موارد منو درک مي کرد و باهام مي ساخت. وقتي رسيديم خونه با خودم به نتايج مثبتي رسيده بودم … باربد رو دوست داشتم … اونم منو دوست داشت … اين قانون طبيعت بود … زاد و ولد روي دوش زن گذاشته شده بود و من نمي تونستم ازش فرار کنم … بايد مثل ميليون ها زن ديگه تن به سرنوشتم مي سپردم …
* * * * * *
حس بدي داشتم. از همه چيز بدم مي يومد. از غذا خوردن کلا حالم به هم مي خورد. از باربد متنفر شده بودم و حس مي کردم که بوي بدي مي ده. بدتر از قبل هوس چيزاي ترش مي کردم، ولي همين که
مي خوردم حالم به هم مي خورد. مي دونستم که بالاخره کار دست خودم دادم. بعد از تست بيبي چک مطمئن شدم. نمي دونستم بايد از حاملگيم خوشحال باشم يا ناراحت. اولين نشونه اش درست يک ماه بعد از سالگرد ازدواجم با باربد خودشو نشون داد. با هزار زحمت براش استيک گوشت درست کرده بودم. مشغول درست کردن سسش بودم که اومد. وارد آشپزخونه شد و با ديدن استيک ها توي ظرف مخصوص دست روي دلش گذاشت و گفت:
– واي خدا جون چقدر گشنمه. خانومم چه کرده!!!
با خنده گفتم:
– برو لباستو عوض کن تا يه ربع ديگه حاضره.
گونه مو بوسيد و از آشپزخونه خارج شد. تندتر از قبل به کارم ادامه دادم و غذا رو روي ميز چيدم. با لباس راحتي وارد آشپزخونه شد. دستمو شستم و سر ميز نشستم. باربد مشغول صحبت از اتفاقات روزمره بود، ولي من اصلاً حواسم به اون نبود. دلم بدجور آشوب بود و پيچ مي زد. باربد که متوجه شده بود گفت:
– حالت خوب نيست رزا؟
داشتم مي گفتم:
– نمي دونم چرا حالم مي خواد بهم بخوره…
که يهويي همه محتويات معده ام به بالا هجوم آورد. با سرعت خودمو به دستشويي رسوندم.
باربد هم دنبالم وارد دستشويي شد و گفت: – حالت خوب نيست رزي؟
با دست اشاره کردم خارج بشه و همينطور که آب به صورتم مي زدم، گفتم:
– خوبم باربد تو برو غذاتو بخور.
بي توجه به حرفم جلو اومد و خواست بغلم کنه که يه دفعه اي حس کردم بوي خيلي بدي مي ده. همون عطر تلخ هميشگيش بود، ولي اون شب برام چندش آور بود! سريع با دست پسش زدم و دوباره بالا آوردم. باربد با اخم گفت:
– چت شد يک دفعه؟
با عجز گفتم:
– باربد بو گند مي دي.
خنده اش گرفت و گفت:
– دست شما درد نکنه حالا ما بوگندو هم شديم؟
خودمم خنده ام گرفت، اما بيشتر از اون از تغييراتم متعجب شده بود! گفت:
– مي خواي بريم دکتر؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
– نه خوبم … فکر کنم مسموم شدم …
– خوب بريم يه سرمي امپولي بزن خوب بشي …
– خوبم بابا … بريم استيک ها از دهن افتاد …
ديگه اصراري نکرد و دوتايي برگشتيم توي آشپزخونه و نشستيم پشت ميز … اما با ديدن غذاها دوباره دلم آشوب شد. اين بار به دستشويي هم نرسيدم و تو همون ظرف شويي بالا آوردم. باربد با اخم گفت:
– رزا برو کاراتو بکن ببرمت دکتر. تو يه چيزيت هست.
اون لحظه اصلاً به ياد اين نبودم که ممکنه حامله باشم. با ترس گفتم:
– باربد من که چيزي نخوردم چرا اين جوري شدم؟ نکنه دارم مي ميرم؟!
باربد از لحن من خنده اش گرفت و خواست بياد کنارم که گفتم:
– نه نيا باربد تو رو خدا نيا حالم به هم مي خوره!
باربد اينبار جدي گفت:
– يعني من اينقدر بدم؟
با عجز ناليدم:
– باور کن آره.
باربد هم خنده اش گرفته بود و هم دلخور بود. گفتم:
– ناراحت نشو دست خودم که نيست.
يهويي به ذهنم رسيد که ممکنه حامله شده باشم. با صدايي لرزون گفتم:
– واي باربد نکنه خاک بر سر شده باشم!
چشماش گرد شد و گفت:
– چي شده؟
باز ياد ترس هاي و ناراحتي هام افتادم … بغض کردم و گفتم:
– واي نه باربد من نمي خوام.
از زور ترس، مي خواستم وجودش رو هر طور شده نفي کنم. باربد که حسابي نگران شده بود گفت:
– دِ بگو چي شده؟ فقط بلدي حرف خودتو بزني؟
روي زمين نشستم و با سستي گفتم:
– فکر کنم به آرزوت رسيدي.
متوجه منظورم نشد و گفت:
– به آرزوم؟ کدوم آرزوم…
يهو ساکت شد و گفت:
– يعني؟ رزا… آره؟
سرمو چسبيدم و گفتم:
– حدس مي زنم.
قبل از اينکه بتونم جوشو بگيرم ديدم روي هوام … همينطور که مي چرخوندم سر و صورتم رو بوسه بارون کرد. به زور خودمو يه کم کشيدم کنار و گفتم:
– واي باربد برو تو رو خدا ديگه حال ندارم بالا بيارم. منو بذار زمين برو اون ور بو مي دي.
باربد منو گذاشت زمين، با شادي قهقهه اي زد و گفت:
– شنيده بودم که زن حامله ممکنه از شوهرش بدش بياد، ولي نديده بودم.
– دست خودم که نيست.
– مي دونم عزيزم. تو فقط بگو از چه عطري خوشت مي ياد تا من همونو بزنم. تند باشه، شيرين باشه، تلخ باشه، ملايم باشه، چه جوري باشه؟
– اَه تو لازم نيست عطر بزني. همه اش بو گند مي ده!
ذوق زده گفت:
– الهي قربون اون ويارت برم من. پاشو پاشو بيا غذاتو بخور. تو بايد تقويت بشي.
به زور دستمو گرفت کشيد و نشوندم سر ميز. خنده دار بود، ولي اون لحظه دلم فقط نون و پنير و گردو
مي خواست. باربد خودش برام لقمه مي گرفت و توي دهنم مي گذاشت. از اينکه قرار بود بابا بشه خيلي ذوق زده بود.
فرداي اون روز دانشگاه نرفتم و به جاش رفتم دکتر. بعد از آزمايش مهر تاييد روي حدسم زده شد. نه خوشحال شدم، نه ناراحت. برام زياد مهم نبود. فقط از اينکه باربد رو به خواسته اش مي رسوندم حس خوبي داشتم. دکتر براي پونزده روز ديگه برام نوبت زد و گفت که هر پونزده روز بايد بهش مراجعه کنم تا وضعيت جنين رو چک کنه. از مطب خارج شدم. باربد هم اون روز سر کار نرفته و دنبال من راه افتاده بود. سوار ماشين که شدم گفت:
– خب چي گفت؟ بچه پسره يا دختر؟
زدم زير خنده و گفتم:
– ديوونه جنين هنوز يه ماهش هم نشده! از کجا بايد بفهمه؟ چقدر تو عجولي.
باربد که خنده اش گرفته بود گفت:
– خب چي کار کنم؟ خيلي ذوق دارم …
دستشو با عشق گرفتم و گفتم:
– يه خورده صبور باش جناب پدر.
چشماش رو با لذت بست و گفت:
– واي خدا جون يعني من دارم جدي جدي بابا مي شم؟
– پس چي؟ حالا ببينم دوست داري بچه ات دختر باشه يا پسر؟
خيلي سريع گفت:
– پسر.
با خنده گفتم:
– باربد! مگه تو مال قرون وسطي هستي؟ چه فرقي داره؟
با حسرت گفت:
– هميشه دوست داشتم بچه ام پسر باشه تا اسمشو بذارم داريوش! البته دوست داشتم اسم خودم داريوش باشه … اما خوب حالا که نيست اسم بچه مو مي ذارم!
پوف!!!! بازم داريوش! البته ديگه روي خودش و اسمش خيلي هم حساس نبودم! اما اصلا دوست نداشتم اسم بچه ام رو بذارم داريوش! يهو به گوشش مي خورد فکر مي کرد کجا چه خبره!!!! گفتم:
– وا! باربد اسم قطحه!
– چشه؟ يه اسم اصيل ايرانيه. به اين قشنگي …
– اصلاً هم قشنگ نيست!
– چرا؟!!!
– نمي دونم … خوب خوشم نمي ياد …
باربد با اخم گفت:
– اذيت نکن ديگه رزا … من عاشق اين اسمم … دوست دارم اسم پسرمو بذارم داريوش تا مثل داريوش هخامنشي يه مرد بزرگ و قدرتمند بشه.
دستمو تو هوا تکون دادم و گفتم:
– خب حالا اينهمه اسم پادشاه. چرا داريوش؟
– نه داريوش بهتره. خيلي ابهتش بيشتره.
اي خدا چه گيري کردما! گفتم:
– اصلاً کاش بچه مون دختر بشه.
– دختر هم بشه مهم نيست. فقط شبيه مامانش نشه که کلي دردسر داره.
– چرا؟
– چون اونوقت من بايد همه اش برم دعوا.
خنديدم و گفتم:
– خيلي هم خوبه.
– تو که از دعوا بدت مي يومد.
– هنوزم بدم مي ياد، ولي دختر خيلي دوست دارم.
– حالا تا به دنيا بياد بالاخره به يه نتيجه مي رسيم.
خوشحال شدم که بحث اسم فعلاً منتفي شد و گفتم:
– آره فعلاً برو خونه.
– مي خواي حتماً با تلفن به همه خبر بدي که داري مامان مي شي!
– نه خجالت مي کشم.
باربد ماشين رو راه انداخت و گفت:
– خوب پس بايد بگم که اين زحمت رو از روي دوشت برداشتم. تا توي مطب بودي مامانم زنگ زد، منم بهش گفتم. کلي ذوق کرد و گفت که حالا به همه خبر مي ده.
خون به صورتم دويد و شرمنده با صداي بلند گفتم:
– واي باربد تو چي کار کردي؟ من خجالت مي کشم.
– خجالت نداره عزيزم! بالاخره که همه مي فهميدن.
دستامو تو هم تاب دادم و گفتم:
– جلو رضا و بابا فکر کنم تبخير بشم!!!
خنديد و چشمک زد … همين که در خانه رو باز کردم، تلفن زنگ زد. به باربد نگاه کردم و گفتم:
– خودت جواب بده.
همينطورکه کفشاشو در مي آورد گفت:
– مي دوني که راه نداره. الان هر کي که زنگ بزنه با تو کار داره.
التماس کردم:
– باربد خواهش مي کنم!
يه تاي کفشش رو در اورده و مشغول اون يکي بود … به تلفن اشاره کرد و گفت:
– خواهش مي کنم خواهش نکن. بدو بدو الان قطع مي کنه.
با دلخوري به طرف تلفن رفتم و گوشي رو برداشتم:
– الو …
صداي مامان شاد و شنگول توي تلفن پيچيد:
– سلام رزاي من. قربونت برم. خوبي مامان؟
– سلام. ممنون مامان جان. شما خوبي؟
مامان با صداي هيجان زده اش که معلوم بود هيجانش از کجا آب مي خوره گفت:
– معلومه که خوبم. مگه مي شه اين خبرو بشنوم و خوب نباشم؟
با خجالت گفتم:
– واي مامان!
مامان بهم توپيد:
– چيه؟ مگه بچه دار شدن بده که تو عزا مي گيري؟
– عزا چيه؟!! خيلي هم خوشحالم … فقط يه کم خجالت مي کشم خوب!
– از کي تا حالا خجالتي شدي؟
بي توجه به حرف مامان گفتم:
– بابا هم فهميد؟
– معلومه که فهميد. خودم خبرش کردم. حالا هم زنگ زدم که بگم شب مي خوايم بيايم اونجا. من و بابا رضا و مهستي با خانوم شفيعي و آقاي شفيعي، ولي رزا تو دست به سياه و سفيد نزني ها! خودم زودتر مي يام اونجا کاراتو مي کنم قربونت برم.
گل بود به سبزه نيست آراسته شد! آخه من الان حوصله مهمون داشتم و روم مي شد به کسي نگاه کنم که مامان برام قشون راه انداخته بود؟ با حرص گفتم:
– مامان من روم نمي شه توي چشم کسي نگاه کنم.
دوباره مامان عصباني شد:
– وا چه حرفا! مگه جرم کردي؟
تو اين يه مورد مامان به هيچ عنوان درکم نمي کرد …
– خب نه ولي…
– ولي نداره ديگه. تو برو استراحت کن. شب مي بينمت.
– باشه.
– سلام به باربد برسون. فعلاً خداحافظ.
– به سلامت.
خواستم گوشي رو بذارم که دادش بلند شد:
– رزا …
دوباره گوشي رو به گوشم چسبوندم و گفتم:
– بله …
– اينقدر هولم که يادم رفت ازت بپرسم چند ماهته؟
خنده ام گرفت و گفتم:
– يک ماه …
– بايد برم تو فکر سيسموني برات … اما صبر مي کنم تا جنسيت بچه ات معلوم بشه …
– چه عجله ايه حالا!
– تو در اين موارد دخالت نکن … برو ديگه … سلامم برسون …
– چشم خدافظ
– خدافظ
گوشي رو گذاشتم و به باربد که داشت بهم مي خنديد چپ چپ نگاه کردم. هنوز تلفن رو درست سر جاش نذاشته بودم که دوباره صداي زنگش بلند شد. صداي خنده باربد بلندتر شد و قهقهه زد. پاي راستم رو به زمين کوبيدم و گفتم:
– واي باربد امان از دست تو!
باربد فقط خنديد و چيزي نگفت. دوباره گوشي رو برداشتم. اين بار گلنوش جون بود. اونم بعد از کلي ذوق گفت که زودتر براي کمک مي ياد. دوست داشتم بگم لطف کنين و اصلا نياين! اما مگه مي شد؟!! بعد از قطع تلفن رفتم توي حمام و به باربد گفتم:
– بقيه اش با تو.
باربد هم همينطور که مي رفت سمت اتاق کارش با همون ته مونده خنده روي صورتش گفت:
– خيلي خب تو فرار کن.
– از دست کاراي تو آدم بايد هم فرار کنه.
نيم ساعتي زير دوش موندم. اصلاً باورم نمي شد که يه موجود ديگه بخواد تو بدن من رشد کنه. از فکرش هم مور مورم مي شد هم غرق لذت مي شدم. دستمو روي شکم صافم کشيدم و گفتم:
– قصدت چيه کوچولو؟ مي خواي بياي و مامان رو از درس خوندن بندازي؟ ها؟ خيلي خب بيا. اينطور که پيداس همه براي اومدنت ذوق زده ان. بيا که مطمئنم مي خواي همه عشق مامان و بابا رو متعلق به خودت بکني.
ترسم لحظه به لحظه کمتر مي شد و جاش رو آرامش غريبي مي گرفت. دوش رو بستم و بعد از تن کردن حوله از حمام خارج شدم. باربد تلفن به دست مشغول صحبت بود. وقتي من از حمام خارج شدم، صحبت اونم تموم شد و با خنده گفت:
– اونوقت تا حالا اين نهمين تلفنيه که دارم جواب مي دم.
با بهت گفتم:
– اووَه … کيا بودن؟
– اين آخري سپيده بود. کلي هم بهت دري وري گفت.
– غلط کرده. خودم بعداً زنگش مي زنم جوابشو مي دم. بقيه کي بودن؟
– خاله من، خاله خودت، زن داييت، زن عموهات و ايلناز و صدف و شيدا… خانوم مهران.
– واي خدا جون! همه خبر دار شدن؟
– آره تازه يه خبر بدتر.
– چي؟
– همه اشون امشب مي خوان بيان اينجا.
همونجا که ايستاده بودم سرمو گرفتم و نشستم. باربد باز قهقهه زد و اومد به طرفم، دو زانو نشست کنارم و گفت:
– نترس خانوم عزيزم. غذا از بيرون سفارش مي دم.
– باربد غذا پختن که دردي نداره. من خجالت مي کشم! به خصوص از سام و بابام و رضا.
با شيطنت گفت:
– پس از همه خجالت مي کشي جز از شوهرت؟
– باربد !!!!!!
باز قهقهه اي زد و وارد حمام شد. بعضي وقتها دلم مي خواست بغلش کنم و محکم ببوسمش. چون واقعاً دلم براش ضعف مي رفت! چقدر خوشحال بود! تا حالا نديده بودم اينقد بخنده و شاد باشه! و من چقدر خوشحال بودم که اين شادي رو به شوهرم دادم … يه لحظه پشيمون شدم که چرا زودتر اين کار رو نکردم! يه پيراهن صورتي رنگ ساده به تن کردم و وارد آشپزخونه شدم. بايد براي ناهار خودم و باربد چيزي حاضر مي کردم، ولي واقعاً قدرتش رو نداشتم. به هر غذايي که فکر مي کردم، حالمو بهم مي زد. بازم هوس حاضري کرده بودم، ولي خودم حاضري مي خوردم، با باربد چه کار مي کردم که اينقدر هم هواي شکمش رو داشت؟ به ناچار غذاهايي رو که از قبل مونده بود و توي فريزر گذاشته بودم رو بيرون آوردم و گرم کردم. براي خودمم نون و پنير و سبزي و خيار و گوجه روي ميز گذاشتم. وقتي از حموم بيرون اومد، وارد آشپزخونه شد و گفت:
– واي چرا اينقدر من گشنمه؟
خنديدم و گفتم:
– براي اينکه شکم جونت مي دونه بايد با يخچال در هفته اي که گذشت سر کنه.
لبخندي زد و گفت:
– شکم من سر مي کنه، ولي شکم شما حق نداره با نون و پنير سر کنه. يعني چي رزا؟ اينجوري که تو ضعيف
مي شي. بذار مامانت بياد شکايتت رو مي کنم.
– خب بکن. وقتي دلم مي خواد چي کار کنم؟
– هيچي از فردا به زور تو حلقت مي کنم.
– مي بينيم و تعريف مي کنيم.
با خنده سر ميز نشستيم و غذامون رو خورديم. باربد مهربون تر از هميشه و همين طور دوستداشتني تر شده بود و همين بيشتر دلمو براش مي لرزوند. بعد از ظهر اول مامان و خاله اومدن و بعد از اونم مادر جون و مهستي با هم. با وجود اونا ديگه کاري براي من باقي نمي موند. مهستي و باربد اينقدر سر به سر هم گذاشتن که من خجالتم خودم يادم رفت! مخلفات غذا رو که حاضر کردن، باربد براي گرفتن غذا از خونه خارج شد. کم کم بقيه مهمونا هم از راه رسيدن. خيلي زياد بودن و خونه کوچک! براي همين اکثر خانما توي آشپزخونه جمع شده بودن. همهمه اي به وجود اومده بود تماشايي! با اينکه سختمون بود، ولي خيلي خوش گذشت. ديگه زياد خجالت نمي کشيدم. به خصوص که شيدا هم براي بار دوم حامله بود و جشن ما تکميل شد. بابا همون شب به عنوان هديه به من و باربد سند ويلاي شمال رو بهمون هديه داد، مي دونستم باربد خيلي خوشش نمي ياد اما بابا بعضي وقتا از اين کارا مي کرد. وقتي متوجه ناراحتي باربد شد دستي سر شونه اش زد و گفت:
– هميشه عزت نفست رو ستايش کردم پسرم … اما اين هديه ناقابل رو از من قبول کن … وقتي بچه تون به دنيا اومد بزنين به نام بچه تون …
باربد ناچاراً لبخند زد و خم شد شونه بابا رو بوسيد و بابا با محبت بغلش کرد … يه بار که براي تجديد آرايش وارد اتاقمون شدم رضا هم پشت سرم داخل اومد … ايستادم و بهش خنديدم … جلو اومد و بدون حرف منو کشيد تو بغلش … دستامو دور کمرش حلقه کردم و گفتم:
– داداشي …
پيشونيمو بوسيد و گفت:
– خوشبختي رزاي من؟
با چشمايي که مطمئن بودم برق مي زنه زل زدم توي چشماش و گفتم:
– خيلي رضا! خيلي …
باز منو توي بغلش چلوند و گفت:
– برق چشمات همه واقعيت حرفتو نشون مي ده … منم خيلي خوشحالم که به حرفم گوش نکردي رزا … روز به روز داري شاداب تر مي شي و اين نشون مي ده باربد واقعا خوشبختت کرده … خوشحالم که با وجود اين بچه خوشبختيت تکميل مي شه … هميشه بزرگترين آرزوم اين بود که تو رو غرق در خوشبختي ببينم … نمي دونم چرا مي ترسيدم تو با باربد خوشبخت نشي … اما الان مي بينم اشتباه مي کردم … شايد تنها کسي که مي تونست تو رو بي دردسر خوشبخت کنه باربد بود … خوشحالم که به نظرم احترام نذاشتي … واقعا خوشحالم …
خودمو بيشتر توي بغلش فشردم و گفتم:
– هميشه عذاب وجدان داشتم که چرا حرفت رو گوش نکردم … اما وقتي ياد باربد و مهربونياش مي افتادم يادم مي رفت و مي گفتم توام يه روزي مي فهمي که باربد دنياي خوبي هاست. الان منم خيلي خوشحالم رضا … خوشحالم که به حرف من رسيدي …
پيشونيمو دوباره بوسيد و گفت:
– اون روزا مي خواستم چيزايي رو برات بگم که از ازدواج با باربد منصرف بشي … اما خوب شد نگفتم! تو متعلق به اين زندگي هستي …
– رضا …
– جانم …
– من همون موقع ها مي فهميدم که تو و سپيده و آرمين يه چيزيتون هست … يه چيزايي مي خواستين بگين اما نمي گفتين … الان هم برام نمي گي؟!!
رضا خنديد و گفت:
– اين راز توي اين سالا داشت داغونم مي کرد … اما الان ديگه برام مهم نيست … مطمئنم که براي توام مهم نيست … در مورد داريوش و زندگيش بود و شرايطش …
پوزخندي زدم و گفتم:
– زندگي اون اينقدر مهم بود که تبديل به راز بشه؟!!
– چون تو واردش شده بودي مهم شده بود …
– من فقط يه چيزي رو مي خواستم بدونم … که بعد خودم فهميدم …
– چيو؟
– مي خواستم بدونم ازدواج کرده يا نه!
رضا پوزخندي زد و گفت:
– چند ماهي قبل از تو ازدواج کرد …
خودمو کنار کشيدم، خيره شدم توي چشماي رضا و گفتم:
– ديگه برام هيچي مهم نيست … حتي راز زندگي داريوش …
رضا هم لبخندي زد و گفت:
– همين درسته! تو به زندگي خودت برس و يادت باشه ازت چي خواستم … خوشبخت باش!
سرمو تکون دادم و گفتم:
– هستم … مي مونم …
همون لحظه در اتاق باز شد و باربد اومد تو .. با ديدن ما لبخندي زد و گفت:
– خواهر و برادر خلوت کردين؟ من برم مزاحم نباشم …
رضا سريع دستشو گرفت و گفت:
– مزاحم چيه بابا؟!! داشتيم گپ مي زديم … مي خواستم ببينم اگه اذيتش مي کني بيام گوشتو ببرم …
باربد با علاقه بهم خيره شد و گفت:
– مگه دلم مي ياد؟
وقتي ما غرق نگاه هم شديم رضا آروم از اتاق خارج شد و در رو بست … باربد به سمتم اومد، با مهر رويي صورتم خم شد و لبامو بوسيد … وقتي سرشو کنار کشيد گفتم:
– باربد ازت ممنونم … بابت همه خوشبختي که بهم دادي …
باربد لبخند تلخي زد و گفت:
– خوشبختي ؟ اين خوشبختي رو تو به من دادي رزا … من که براي تو کاري نکردم … لياقت تو بيشتر از اين حرفاست …
– همين که کنار تو آرومم به صدتا دنيا مي ارزه …
با علاقه گونمو بوسيد … دستمو کشيد و گفت:
– داري از راه به درم مي کني … بيا بريم بيرون که الان وقتش نيست …
هر دو با خنده از اتاق بيرون رفتيم … بعد از خوردن شام کم کم همه قصد رفتن کردن … اما قبلش همه خونه رو مثل روز اولش کردن … اينم از مزاياي حامله بودن بود. اون شب من و شيدا فقط خورديم و خنديديم. آخر شب هم باربد و مهران با تشويق همه مشغول ظرف شستن شدن و ما چقدر مسخره شون کرديم و حرصشون رو در آورديم. به خصوص باربد که با اون هيبتش پيشبند هم بسته و دستکش هاي کوچيک منو دستش کرده بود! ساعت دوازده بود که آخرين دسته مهمونا هم از خونه خارج شدن … وقتي در خونه رو بستم خميازه اي کشيدم و گفتم:
– باربد خوابم مي ياد شديد.
باربد سريع بل گرفت و گفت:
– اي داد بيداد ديدي تنبل شدي؟ اين نشون مي ده که بچه دختره.
با خنده گونه اش رو کشيدم و گفتم:
– خدا از زبونت بشنوه.
* * * * * *
از روز بعد ، روز از نو روزي از نو. باربد به سر کارش برگشت و منم به دانشگام و درساي سنگينش مي رسيدم. زندگي روي روال هميشگي اش بود. با اين تفاوت که باربد به قولش عمل کرد و ديگه به من اجازه خوردن حاضري نمي داد. فقط مي تونستم به عنوان عصرونه از نون و پنير استفاده کنم. بقيه وعده ها کباب و جوجه کباب و انواع و اقسام غذاهاي پر گوشت بود که به معده بيچاره من سرازير مي شد. اکثر اوقات حالم به هم مي خورد و همه رو بر مي گردوندم، ولي باربد ول کن نبود.
. ويارم نسبت به خود باربد هم هر چند روز يه بار عود مي کرد و هم خودمو هم باربد رو به خنده مي انداخت. سه نفر بودن که هر روز با من تماس مي گرفتند مامان ، گلنوش جون و سپيده. خيلي نگرانم بودن و دست از سرم بر نمي داشتن. مامان که هر دو روز يه بار به من سر مي زد و ويارونه برام درست مي کرد و دور از چشم باربد کلي برام لقمه نون و پنير مي گرفت. روزگار همينطور طي مي شد و من از زندگي راضي بودم. شبها به اصرار باربد براش پيانو مي زدم. مي گفت اين هم براي بچه تو راه خوبه و هم به آرامش باباي بچه کمک مي کنه. حتي برام معلم خصوصي گرفته بود تا بتونم مهارتم رو تکميل کنم. با اين حال خودمم از پيانو زدن حسابي لذت مي بردم. مامان که طاقت نداشت تا ماه چهارم من و تعيين جنسيت صبر کنه، سيسموني کاملي براي بچه خريد و به خونه مون آورد. مجبور شديم اتاق کار باربد رو براي بچه خالي کنيم و همون موقع بود که باربد تصميم گرفت به زودي خونه رو عوض کنيم و به خونه بزرگتري بريم. چون عادت داشت شبا روي بعضي از نقشه هاش توي خونه کار کنه و اينجوري بايد روي ميز پذيرايي کار مي کرد و سختش مي شد!
با باربد اتاق بچه مون رو چيديم. اينقدر خنديديم و براي لباساي بچه گونه ذوق کرديم که نفهميديم کي کارمون تموم شد! باربد با ديدن لباساي دخترونه حرص مي خورد و من مسخره اش مي کردم. در عوض اونم با لباسهاي پسرانه دورم مي چرخيد و داريوش داريوشم مي کرد و اعصاب منو خورد مي کرد.
گذشت و گذشت تا من چهار ماهه شدم. ويارم کمتر شده بود و مي تونستم غذا درست کنم. اون شب قرمه سبزي پختم و منتظر باربد نشستم. با اينکه گرسنه بودم، ولي مي خواستم که اونم باشه. ديرتر از هميشه به خونه اومد. زياد نگرانش نشده بودم، چون مي دونستم داره روي يک پروژه بزرگ کار مي کنه و بعضي از شبها ديرتر مي ياد. به خصوص اون شب که قرار بود پروژه رو تحويل بده. حدود ساعت يازده و نيم بود که کليد رو توي قفل در چرخوند و وارد شد. با خوشحالي به پيشوازش رفتم و با لحن بچه گونه گفتم:
– سلام بابا باربد.
نگاهي زير چشمي و خمارگونه به من انداخت و پوزخند زد. چشماش سرخ سرخ بودند. نگران شدم و گفتم:
– باربد حالت خوبه؟
با لحني کشدار گفت:
– بهتر از اين نمي شم خانوم خونه.
از طرز حرف زدن و چشماي به خون نشسته اش فهميدم که اوضاع از چه قراره! ولي نمي خواستم باور کنم. ببارد اهل مشروب نبود! اونم تا اين حد که مست کنه! يه قدم عقب رفتم و گفتم:
– باربد!
تلو تلو خوران به سمتم اومد و گفت:
– دست خودم نبود خانوم خونه. اون مرتيکه …
سکسکه اي کرد و ادامه داد:
– گفت که کار من خوب نيست …
دوباره سکسکه کرد و گفت:
– مرتيکه کار چندين ماهه منو … مي گه به درد نمي خوره. اصلاً … به اونا چه که من زن … گرفتم؟ به اونا … چه ربطي داره که … من دارم بچه دار مي شم؟
سر از حرفاي درهم برهمش در نمي آوردم. با ترس گفتم:
– باربد تو … مطمئني حالت خوبه؟
– آره خانوم خونه. باور کن خوبم … و باز سکسکه کرد.
به سمتم اومد و من بازم عقب رفتم. اونقدر عقب رفتم که از پشت به ديوار خوردم. اونم نزديکم اومد و گفت:
– من دوستت دارم … اينو … به اونا هم گفتم.
با تعجب پرسيدم:
– به کي؟
– به اون مرتيکه پالمر و دار و دسته آشغال تر از خودش.
سکسکه کرد و ادامه داد:
– تو چرا از من فرار مي کني؟
باربد ديوونه شده بود. داشت هذيون مي گفت! پالمر کي بود؟ با وحشت گفتم:
– باربد برو عقب … برو کنار.
بي توجه به خواهش هاي من خودشو چسبوند بهم و گفت:
– برام برقص خانوم خونه!
ديگه کم مونده بود سکته کنم، اين باربد رو نمي شناختم!
– باربد برو کنار.
دستمو گرفت و کشيدم وسط سالن. خواستم از دستش فرار کنم و به اتاق پناه ببرم، ولي جلومو گرفت و گفت:
– کجا؟… بايد برقصي!
– باربد حالم خوب نيست.
– خوبي…(سکسکه) خوب ترم مي شي. برقص برقص تا بهتر بشي.
گريه م گرفت و گفتم:
– خجالت بکش باربد. بذار برم توي اتاق.
– مي خواي بري واسم خودتو نقاشي کني؟ آفرين.
مستانه دست زد و گفت:
– آفرين بر تو. برو برو خودتو بساز، ولي دير نکني ها! من همين جا منتظرت مي مونم ….
خواستم به اتاق پناه ببرم و در رو قفل کنم که دنبالم راه افتاد و گفت:
– منم مي خوام ببينم که چي کار مي کني.
– باربد راحتم بذار.
– نچ … نمي شه.
– اگه برقصم ولم مي کني؟
– آره برقص… برقص. (سکسکه)
به ناچار دست به کمر ضبط رو روشن کردم و شروع کردم! چاره اي نداشتم. مي ترسيدم تو اين وضعيت که عقلش به کل زايل شده بود بلايي سر بچه ام بياره. بايد تا صبح يه جوري آرومش مي کردم. نمي خواستم کاري بکنه که بعد پشيموني به بار بياد … اون لحظه براي راحتي از دست باربد حاضر به انجام هر کاري بودم. حالم اصلا خوب نبود، تکون هاي بچه چهار سالمو خيلي خوب حس ميکردم. اونم ترسيده بود، به هيجان افتاده بود. اشک مي ريختم و مي رقصيدم. باربد هم مي خنديد و دست مي زد. اواسط آهنگ وحشيانه به سمتم حمله کرد و خواست بغلم کنه که اجازه ندادم و هلش دادم. مي دونستم اگه امشب خودمو در اختيارش بذارم سند مرگ بچه مو امضا کردم. باربد که تعادل نداشت روي زمين افتاد. براي بلند شدن از پيانو کمک گرفت. دستش رو روي شاستي هاي پيانو قرار داد. صداي ناهنجاري از پيانو بلند شد. با چشمايي دريده به من نزديک شد. حس مي کردم اصلا منو نمي شناسه!! از ترس زبونم بند اومده بود و عقب عقب مي رفتم و زير لب مي گفتم:
– نيا باربد جلو نيا. به من نزديک نشو. تو رو خدا نيا!
چشماي باربد سرخ سرخ بود. با دهني کف کرده گفت:
– منو هل مي دي عوضي؟ حالا ديگه من بد شدم؟ نشونت مي دم.
با يه جهش به سمتم حمله کرد و سيلي محکمي توي گوشم خوابوند که گوشم سوت کشيد. سرم محکم به ديوا پشت سرم برخورد کرد و روي زمين افتادم. يه دستمو روي سرم گذاشتم و دست ديگه مو روي صورتم. جاي سيلي بدجوري مي سوخت و خون از دماغم مي ريخت. سرم هم خيلي درد مي کرد و حس مي کردم که ورم کرده. باربد بيتفاوت خودشو روي کاناپه انداخت و به خواب فرو رفت. اصلاً انگار نه انگار که اتفاقي افتاده! داشتم خدا رو شکر مي کرد که بلا رو سر خودم آورد نه بچه ام! خوبه که خوابش برد ونخواست وحشيانه بهم حمله کنه وگرنه معلوم نبود که چي پيش بياد! مظلومانه اشک مي ريختم و خدا رو صدا مي کردم. به زحمت خودمو به اتاق رسوندم و روي تخت افتادم. صداي هق هق گريه مو تو گلو خفه کردم. نفسم به سختي بالا مي يومد. بچه م هنوزم داشت تکون مي خورد، هنوز تکوناش شديد نبود اما حسش مي کردم. ساعت يک بود که موبايلم زنگ زد. خيلي ترسيدم! يعني کي بود که اين وقت شب زنگ مي زد؟ سريع گوشي رو برداشتم که صداي زنگش باربد رو ديوونه نکنه. با صدايي گرفته که از زور فشار گريه مي لرزيد گفتم:
– بله بفرماييد.
صداي نگران سپيده تو گوشي پيچيد:
– الو رزا خودتي؟
با شنيدن صداش حس کردم خدا دنيا رو بهم داده!!! داشتم خفه مي شدم، مي خواستم براي يکي حرف بزنم و کي بهتر از سپيده؟!! نمي دونستم که چرا دقيقاً همون وقتي که بهش نياز داشتم سر و کله اش پيدا شد. مسلماً براي خودش هم اتفاقي افتاده بود که اين موقع شب به من زنگ زده بود.
به زور جلوي هق هقم رو گرفتم و گفتم:
– سلام خودمم. سپيد چيزي شده؟
– راستش يه خواب بد ديدم نگرانت شدم. زنگ زدم ببينم خوبي يا نه؟ اگه زنگ نمي زدم تا صبح خوابم نمي برد.
عجب تلپاتي!!! غمم بيشتر شد، اما بازم جلوي گريه مو گرفتم و به دروغ براي اينکه نگران ترش نکنم گفتم:
– من خوبم سپيده. بگير بخواب.
يهو صداي دادش بلند شد:
– غلط کردي که خوبي. صدات اينقدر گرفته که هر الاغي مي فهمي دو ساعته داري زار مي زني! رزا چي شده؟
به هر کي مي تونستم راجع به حال و احوالم دروغ بگم به سپيده نمي تونستم! اما بازم سعي کردم بپيچونمش:
– چيزي نيست سپيده. چرا داد مي زني؟
– حرف بزن رزا حرف بزن.
– سپيده آروم حرف بزن الان آرمين رو هم بيدار مي کني.
– آرمين بيدار هست. تو نگران اون نباش. حالا حرف بزن بگو ببينم چي شده؟
ديگه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم و بازبه هق هق افتادم و گفتم:
– از چي حرف بزنم؟ از در به دري خودم؟ از بدبختيم؟ از چي بگم؟
صداي سپيده از زور نگراني بالا نمي يومد انگار:
– رزا چي شده؟
سپيده غمخوار من بود و هميشه ثابت کرده بود راز منو فاش نمي کنه، پس با گريه همه چيز رو براش گفتم. وقتي حرفام تموم شد. سپيده تقريباً نعره زد:
– غلط کرده! مرتيکه لندهور روي تو دست بلند کرده؟ روي زن حامله اش؟ اي خدا دردمو به کي بگم؟ رزا تو اونجا چي کار مي کني؟ بيا بيرون از اون خونه!
هق هق کردم:
– کجا برم سپيده؟ اگه برم خونه که مامان و بابا سکته مي کنن و رضا خون به پا مي کنه. تازه ممکنه زندگي خودش هم به هم بريزه.
فرياد کشيد:
– به درک! کي از تو واجب تره؟
– نه سپيده من نمي رم.
چند لحظه اي سکوت کرد و سپس گفت:
– رزا يه آدرس بهت مي دم، همين الان با آژانس مي ري اونجا. يکي از دوستامه که مال شهرستانه، ولي اونجا درس مي خونه. مي ري پيش اون.
اشکامو پاک کردم، حالا که درد دل کرده بودم آروم تر شده بودم، گفتم:
– سپيده مهم نيست. اينقدر حرص نخور. من که نصف شبي نمي رم خونه مردم.
دوباره دادش بلند شد:
– خفه شو! گفتم کي از تو مهمتره؟ يا همين الان با زبون خوش پا مي شي مي ري اونجا يا من با ماشين راه
مي افتم مي يام تهران. فهميدي چي گفتم يا نه؟
– خيلي خب باشه مي رم، ولي لااقل بذار صبح بشه بعد.
– نخير همين الان مي ري. بذاري صبح بشه که چي بشه؟ مستي از سرش بپره و تازه بفهمه چه ….لا اله الا الله! رزا اون روي سگ منو بالا نيار. برو يه خودکار بيار آدرسو بنويس.
به ناچار ازجا بلند شدم و خودکاري برداشتم. سپيده تند تند آدرس رو گفت و تاکيد کرد که همين الان برم اونجا. چاره اي جز اين نداشتم. خودمم تو فکر اين بودم که يه جوري باربد رو تنبيه کنم، هر چقدر هم که حالش خراب بود حق نداشت مست پا به خونه اي بذاره که زن حامله اش توش زندگي مي کنه و بدتر از اون دست روش بلند کنه! بايد طوري رفتار مي کردم که دفعه اي بعدي در کار نباشه! گوشي رو قطع کردم و با گريه لباسامو پوشيدم. نمي دونم چرا اينقدر دلم براي خودم سوخته بود! آروم ساک کوچيکي بستم و با آژانس تماس گرفتم. پاورچين پاورچين از خونه خارج شدم. پايين مجتمع منتظر موندم تا آژانس اومد. سوار شدم و آدرس رو به دستش دادم. با خودم فکر مي کردم الان راننده کلي مي خواد با ديدن وضعيتم مشکوک بشه و سوال بارونم کنه، اما يارو که يه پسر جووني هم بود حتي نگامم نکرد. شايد براش ديدن اين صحنه ها عادي بود! طرف تا مقصد هيچي نگفت.
خونه دوست سپيده توي يکي از محله هاي متوسط شرق تهران بود. پسر جلوي آپارتماني سه طبقه و رنگ و رو رفته ايستاد و گفت:
– همين جاست.
– خيلي ممنون آقا. چقدر مي شه؟
– خواهش مي کنم بفرماييد. قابل نداره.
با بي حوصلگي گفتم:
– ممنون آقا بفرماييد.
کرايه اش رو گرفت و رفت. با چمدونم روبروي در سبز رنگ آپارتمان ايستادم. دوست سپيده ساکن طبقه اول بود. چراغ خونه روشن بود و مي دونستم که بيداره با دلشوره زنگ رو فشردم. طولي نکشيد که در رو باز کرد. با قدمايي سست وارد شدم. دختر در رو باز کرده و منتظرم بود. دختري لاغر اندام و سبزه رو با چشمايي درشت به رنگ سياه. موهاي صاف و بي حالتش رو با کشي پشت سر جمع کرده بود. چهره اش نمکين بود و به دل
مي نشست. با ديدن من سريع جلو اومد، ساکمو گرفت و خيلي گرم بوسيدم و گفت:
– خوش اومدي. بيا تو غريبي نکن. اينجا جز من کسي نيست. بيا تو.
با شرم گفتم:
– شرمنده مزاحم شما هم شدم.
چمدونم رو به اتاق برد و از همونجا گفت:
– مزاحم چيه؟ اينجا رو مثل خونه خودت بدون. خوشحال شدم.
بدون توجه به حرفاش به اطرافم نگاهي کردم. خونه اي نقلي و مرتب که با ضروري ترين و جزئي ترين وسايل مبله شده بود. يه تلويزيون چهارده اينچ رنگي، فرش لاکي دوازده متري، يک دست مبل ساده به رنگ سرخ و يک ضبط صوت کوچيک، وسايل پذيرايي رو تشکيل مي دادن. دختر از اتاق خارج شد و گفت:
– بشين چرا ايستادي؟ اسم من بيتاس. دوست سپيده هستم. اون بهم خبر داد که مي ياي اينجا.
به دستورش عمل کردم و نشستم و تو همون حالت گفتم:
– باور کنين اگه اصرار سپيده نبود من اين وقت شب نمي يومدم اينجا.
از داخل آشپزخونه گفت:
– پس من يه تشکر به سپيده بدهکارم. چون حسابي بي خوابي به سرم افتاده بود و حس غربت داشت خفه ام
مي کرد!
بنده خدا … گفتم:
– شما شهرستاني هستين؟
– با اجازه اتون بچه اصفهانم.
پوزخند گوشه لبم نشست. زير لب زمزمه کردم، خدايا ديگه دارم شک مي کنم! چرا سرنوشت من به اصفهان گره خورده؟ اون از داريوش! اون از ماه عسلم! حالا اينم از پناه دهنده ام! بيتا که ديد چيزي
نمي گم گفت:
– سپيده برام گفت که چي شده. واقعاً با اينجور مردا سر کردن خيلي سخته. خيلي کار خوبي کردي که اومدي از خونه بيرون. اگه مي موندي فکر مي کرد کار خوبي کرده و به رفتارش ادامه مي داد.
به زور لبخندي زدم و گفتم:
– حق با شماست.
هنوز نمي تونستم باهاش احساس صميميت کنم، با اينکه خيلي دختر خونگرم و مهربوني به نظر مي يومد. بيتا با يه سيني از آشپزخونه بيرون اومد و در همون حال گفت:
– با من راحت باش. شما چيه؟ من تو هستم.
لبخندم بي اراده بود، گفتم:
– خيلي خب باشه.
وقتي نشست با ديدن سيني غذا شرمنده گفتم:
– واي بيتا جون چرا زحمت کشيدي ؟
– پيش خودم گفتم شايد شام نخورده باشي. منم اون چيزي که از سر شب مونده بود واست گرم کردم. شرمنده ديگه.
با ديدن قورمه سبزي خوش آب و رنگش ياد قورمه سبزي که خودم درست کرده بودم افتادم، ياد باربد ، حرفاش … و در اخر کتکي که ازش خوردم … آهي کشيدم و گفتم:
– زحمت کشيدي ولي من سيرم. به اندازه کافي کتک خوردم.
خنديد و با لحن شوخي گفت:
– اون سهم خودت بوده. بيا واسه بچه ات بخور. اين طفل معصوم چه گناهي کرده؟
راست مي گفتف اين بچه چه گناهي کرده بود؟!! دستي روي شکمم کشيدم و ناليدم :
-کوچولوي من!
براي اينکه از اون حال و هوا خارجم کنه سريع گفت:
– بيا بيا جلو بخور.
خيلي گرسنه بودم، ولي غذا از گلوم پايين نمي رفت. به زور آب چند لقمه از قرمه سبزي هاي خوشمزه رو فرو دادم. متوجه نگاه بيتا شدم که روي صورتم خشک شده بود. وقتي فهميد نگاهش ميکنم خودش رو جلو کشيد و کنارم نشست. در همون حال به آرومي دستي روي صورتم کشيد که صداي آخم بلند شد. اشک توي چشمش حلقه زد و گفت:
– واي خداي من! آخه بي انصافي تا چه حد؟ الهي دستش بشکنه. اينقدر نفهمه که حاليش نمي شه تو حامله اي؟
بغض گلوم رو گرفت و اشکهام روي صورتم ريختن. باز دلم براي خودم سوخت. در همان حال گفتم:
– بار اول بود که همچين کاري مي کرد. اصلاً بار اولي بود که توي دوران تاهلش لب به الکل مي زد. امشب مثل حيوونا شده بود! واي خدا جون وقتي کاراش يادم مي افته …
بيتا بغلم کرد و گفت:
– بهش فکر نکن عزيزم. اونم تو حال خودش نبوده نفهميده. خودش بعداً مي فهمه که چه اشتباهي کرده.
اشکامو پاک کردم و به زور لبخند زدم:
– ببخشيد بيتا جون. شب تو رو هم خراب کردم.
– ديگه از اين حرفا نزن. پس دوست به چه دردي مي خوره؟ البته اگه منو به عنوان دوست قبول داشته باشي.
کم کم داشت يخ بينمون شکسته مي شد و اينو مديون رفتار بي تکلف بيتا بودم. دستشو گرفتم و گفتم:
– معلومه که قبولت دارم. تو امشب ناجي من شدي. من بزرگواري تورو هيچ وقت فراموش نمي کنم.
بيتا با خنده وسايل شام رو جمع کرد و با دو چايي و يک کيسه يخ برگشت. وقتي نگاه حيرون منو ديد گفت:
– بايد صورتتو کمپرس يخ کنم، وگرنه فردا ديگه نمي شه نگاهش کرد. سياه سياه مي شه. هر چند که همين حالا هم کبود شده .
خودم اصلا يادم نبود، وقتي يخ رو آروم روي گونه م گذاشت گفتم:
– خيلي ازت ممنونم.
– خواهش مي کنم. حالا صاف بشين و تکون نخور.
به دستورش عمل کردم و اون شروع کرد با کيسه صورتم رو ماساژ دادن. در همون حال گفت:
– کنار شقيقه ات چرا باد کرده؟
با ناراحتي گفتم:
– وقتي زد توي صورتم سرم خورد به ديوار و اينطوري شد.
با تاسف فراوون همراه با نچ نچ سرشو تکون داد و گفت:
– واقعاً آدم تو کار بعضيا مي مونه. ببينم حالا صبح که بيدار شه ببينه تو نيستي چي کار مي کنه؟
– اولا که فکر نکنم يادش بياد چي کار کرده! وقتي مي بينه من نيستم فکر مي کنه رفتم دانشگاه، براي خوردن صبحونه به آشپزخونه نمي ره چون تنهايي خوردن رو دوست نداره. شب که برگرده و ببينه من نيستم، يه گشتي توي خونه مي زنه، اولين جا هم آشپزخونه است، با ديدن قابلمه غذاي دست نخورده و ميز غذاي آماده که ديشب چيده بودم شايد يادش بياد چي کار کرده. يادش هم نياد کلي نگران مي شه و اول زنگ مي زنه خونه مامان اينا و بعد از اون به سپيده زنگ مي زنه که مي دونم سپيده جوابشو نمي ده … بعد خودش راه مي افته دنبالم و هر جا که به ذهنش برسه رو مي گرده … خلاصه که مي دونم شهر رو به هم مي ريزه …
خنديد و گفت:
– چه خوب شناختيش!
– خب بيشتر از سه ساله که دارم باهاش زندگي مي کنم.
– حالا از اون بگذريم. حرف زدن درباره مردا هيچ فايده اي نداره. از خودت بگو رزا جون. چند سالته؟
– مگه سپيده بهت نگفته ؟
– راستشو بخواي من تا همين امشب اصلاً نمي دونستم که سپيده يه دختر خاله داره.
– جدي؟
– باور کن. آخه سپيده دختر تو داريه. منم به خاطر همين خيلي دوسش دارم. حالا خودت بگو.
– من بيست و سه سالمه.
– هم سن خودمي. دانشجويي؟ يا وقتي ازدواج کردي درسو گذاشتي کنار؟
پوزخندي زدم و گفتم:
– نه دانشجوي رشته پزشکيم.
کيسه يخو کنار کشيد، با تعجب نگام کرد و گفت:
– جدي؟
– آره بهم نمي ياد؟
– چرا خيلي.
– پس چرا تعجب کردي؟
– به تو مي ياد، ولي به شوهرت نمي ياد که اجازه داده باشه تو دانشگاه بري. مردي که دست بزن داشته باشه افکارش عهد دقيانوسيه!
خنده ام گرفت ، بيتا هم دوباره مشغول کارش شد. گفتم:
– خود باربد توي قبول شدن من تو دانشگاه نقش زيادي داشت. بعدشم من سال اول بودم که اومد خواستگاريم. ديگه دليلي نداشت که مخالفت کنه.
– واقعاً خودش توي درسا کمکت مي کرد؟
– آره آخه من اون سال افت کرده بودم و به يه کمک احتياج داشتم.
چشمکي زد و گفت:
– پس قضيه عشق و عاشقي بوده!
از قيافه اش خنده ام گرفت. چه فکرا مي کرد، درسته که يه علاقه اي به وجود اومده بود اما نه به اون شدتي که بيتا تو ذهنش ساخته بود … حذفو عوض کردم و گفتم:
– حالا نوبت توئه. تو از خودت بگو.
– منم بيست و سه سالمه. بچه اصفهانم. رشته ام مديريت صنعتيه. کارشناسيمو اصفهان گرفتم اما ارشد تهران قبول شدم و اينه که الان اينجام …
– خيلي خوبه. حسابي موفقيا …
خنديد و گفت:
– دختر وقتي بيکار باشه جز درس خوندن کاري نمي تونه بکنه …
– کجا با سپيده آشنا شدي؟!
– توي اصفهان … رفته بودم خونواده ام ببينم … با سپيده توي پارک آشنا شدم … اومده بود ورزش کنه … نشستيم کنار هم و از هر دري حرف زديم … اينقدر صميمي شديم که با اصرار يه روز دعوتش کردم خونه مون … اونم يه روز منو دعوت کرد … هر بار مي رم اصفهان بهش سر مي زنم … اخلاق خيلي خوبي داره!
وقتي حرفش تموم شد، سيني چايي رو جلو کشيد، کيسه يخ رو کنار گذاشت و گفت:
– خسته نيستي؟
خميازه اي کشيدم و گفتم:
– چرا اتفاقاً خيلي احساس خستگي ميکنم.
– منم خسته شدم. خوابمم گرفته. چاييتو بخور تا بريم لالا …
هر دو توي سکوت چايي خورديم و هر دو توي افکار خودمون غوطه خورديم … بعد از خوردن چايي با راهنمايي بيتا وارد تنها اتاق خونه اش شدم … يک تخت کنار اتاق بود و يک دست رخت خواب هم کف اتاق انداخته شده بود. بيتا که پشت سرم بود، پرسيد:
– لباس راحت همرات هست؟ يا بدم بهت؟
چرخيدم و گفتم:
– نه نيازي نيست … توي ساکم هست …
به دنبال اين حرف به سمت اسکم که کنار اتاق بود رفتم و يه دست بلوز و شلوار راحت بيرون آوردم. بيتا از اتاق بيرون رفت که راحت باشم. لباسم رو که عوض کردم صداش زدم. با يه بطري آب وارد اتاق شد. خواستم به سمت رخت خواب کف اتاق برم که بازومو گرفت و گفت:
– خانمي جاي شما روي تخت خوابه نه اين وسط .
سريع گفتم:
– نه من عمراً جاي تو رو اشغال نمي کنم.
– اشغال چيه؟ تو مهمون مني. بايد اون بالا بخوابي وگرنه دلخور مي شم.
باز خواستم اصرار کنم که به زور دستمو کشيد کنار تخت و نشوندم روي تخت … خنده ام گرفت و گفتم:
– آخه …
– آخه بي آخه. بگير بخواب.
ناچاراً پاهامو روي تخت دراز کردم … ميخواستم بخوابم اما نمي شد. افکار مختلف داشتن مغزمو سوراخ مي کردن، نمي دونستم زندگيم قراره از اين به بعد چه جوري پيش بره؟!! آيا حرمتي که شکسته بود اجازه مي داد بازم مثل قبل با باربد زندگي کنم؟!! اين چيزي بود که آزارم يم داد وگرنه خود سيلي که تا دو سه روز ديگه جاش خوب مي شد … هيچ وقت دوست نداشتم توي زندگيمون حرمتي شکسته بشه … اما باربد به راحتي شکستش … بيتا که منو بلاتکليف ديد همينطور که کش موهاشو باز مي کرد گفت:
– چي مي خواي دختر خوب؟ راحت نيستي؟
مي خواستم ازش چيزي بخوام، ولي خجالت مي کشيدم. نمي خواستم پيش خودش بگه دختر خاله سپيده چقدر پروئه، يه ذره تو روش خنديدم هم جامو گرفت هم دستور صادر مي کنه! ولي اگه نمي گفتم هم تا صبح خوابم نمي برد. بيتا که متوجه دو دليم شده بود، با اخم گفت:
– از قيافه ات پيداست مي خواي تعارف کني … مي زنمتا رزا! حرفتو بزن ديگه …
با من و من گفتم:
– بيتا جون … تو توي خونه ات قرص خواب هم داري؟
با چشم گرد شده گفت:
– قرص خواب واسه چي؟
– اگه نخورم تا صبح خوابم نمي بره و فکراي بيخود مي کنم. بعدش هم کارم به تيمارستان مي کشه.
– خدا نکنه. ولي ديوونه تو بارداري … اين قرصا براي جنينت ضرر داره …
– خوب چي کار کنم! بايد بخوابم … اما خوابم نمي بره …
سرشو تکون داد و گفت:
– من يه عرق گياهي دارم، مخصوص اعصاب و خوابه … مامانم بهم داده که وقتي اعصابم قاراشميش مي شه بخورم راحت بخوابم … معجزه مي کنه! الان براي توام يه استکانشو مي يارم …
برام مهم نبود چي بخورم … فقط مي خواستم بخوابم … بيتا خيلي زود با يه استکان مايع بي رنگ برگشت … گرفتم و بدون اينکه بوش کنم يه نفس خوردم … طعم زهرمار مي داد … بيتا با ديدن قيافه درهمم گفت:
– يه کم تلخه …اما اثرش فوق العاده است … حالا راحت بخواب …
از تشکر کردم و دراز کشيدم … بيتا چراغ اتاق رو خاموش کرد و دراز کشيد. هر دو سکوت کرده به سقف خيره شده بوديم.ياد گوشيم افتادم و اينکه فردا باربد حتما زنگ مي زنه، نيم خيز شدم و از کيفم که کنار پايه تخت بود درش آوردم و خاموشش کردم … بيتا نگام کرد اما بازم چيزي نگفت … چقدر مديونش بودم که سکوت کرده … به اين آرامش نياز داشتم … نيم ساعتي سر جام غلت زدم تا اينکه داروي بيتا اثر کرد خواب مهمون چشمام شد …
* * * * * *
صبح با نوازش دستاي شخصي چشم باز کردم. آفتاب تو اتاق پهن شده بود و چشمم رو مي زد. با کنجکاوي به سمت شخصي که با مهربوني موهامو لمس مي کرد نگاه کردم و با ديدن سپيده يهو خواب از سرم پريد و سيخ نشستم. با فرياد کشيدمش توي بغلم و سر و صورتش رو غرق بوسه کردم. سپيده با خنده اي زورکي گفت:
– هوي دختر پر تفم کردي. ولم کن حالا کبود مي شم.
با خنده ولش کردم و گفتم:
– تو اينجا چي کار مي کني؟
– اومدم که تو رو از خواب خرسيت بيدار کنم.
– دست شما درد نکنه! آرمين رو چي کار کردي؟
– گذاشتمش رو گاز که بپزه تا من برگردم.
از جا بلند شدم و راه افتادم سمت در اتاق و گفتم:
– مثل آدم که بلد نيستي جواب بدي! اما بيشعور من خيلي دلم برات تنگ شده بود.
داد کشيد:
– کجا حالا؟
– دستشويي! آدم از خواب که بيدار مي شه قضاي حاجت داره … توام بيا بيرون.
هر دو با هم از اتاق خارج شديم. بيتا مشغول درس خوندن بود. با ديدن ما سرش رو از روي کتاب بلند کرد و گفت:
– سلام خانوم خوابالو! مي دوني ساعت چنده؟
بي اراده نگاهي به ساعت مچي نقره اي و ظريفم انداختم. ساعت يازده و نيم بود. با حيرت گفتم:
– واي من چقدر خوابيدم!
– با اون معجوني که من ديشب دادم تو خوردي، نبايد بيشتر از اين ازت انتظار داشت. حالا برو دست و صورتت رو بشور و بعد بيا صبحونه ات رو بخور.
وارد دستشويي شدم و دست و صورتم رو شستم. وقتي خودمو تو آينه ديدم، وحشت کردم. طرف راست صورتم کامل کبود شده بود و سبز رنگ مي زد. نيمي از لبم هم متورم و خون مرده شده بود. شقيقه ام هم ورم کرده و سياه شده بود. باورم نمي شد که به اين روز افتاده باشم. فکر مي کردم جاش مثل همون سيلي که از داريوش خوردم خيلي زود برطرف مي شه، ولي اون سيلي کجا و اين کجا؟! که کم از مشتم نبود. نگاه از خودم توي آينه گرفتم و از دستشويي خارج شدم. سپيده با سيني صبحونه از آشپزخونه بيرون اومد و گفت:
– بيا بشين دختر گلم که مي خوام صبحانه توي اون حلقت بکنم.
– واي نه سپيده باور کن اشتها ندارم.
سيني رو گذاشت روي زمين، دستمو کشيد و گفت:
– بيخود! بيا بشين ببينم. تو زندگيت فقط ناز کردنو ياد گرفتي. اگه کشتن گربه دم حجله رو از من ياد گرفته بودي وضع و روزت حالا اين نبود.
به زور منو کنار خودش نشوند و لقمه لقمه صبحانه رو تو دهنم گذاشت. يادم به باربد افتاد، اونم خيلي وقتا خودش لقمه توي دهنم مي ذاشت. دلم براش تنگ شده بود، دلخور بودم اما نه اونقدري که يادم بره چقدر دوسش دارم! ميل به صبحونه نداشتم اما به زور سپيده داشتم ميخوردم، وقتي همه اش رو با زور خوردم يهو سپيده زير گريه زد و منو کشيد تو بغلش. اينقدر حرکتش ناگهاني بود که هم من گريه ام گرفت و هم بيتا کتابشو به طرفي پرت کرد و بغضش ترکيد. سپيده همونطور با گريه گفت:
– عوضي آشغال! رزا … رزا جونم ازش طلاق بگير. به خدا اين باربد آدم نيست. ازش جدا شو بيا پيش خودم، اصفهان. ببين نامرد چيکارت کرده! عوضي مي ره حالشو مي کنه و مستيشو سر تو خالي مي کنه؟
وسط گريه يهو خنده ام گرفت و گفتم:
– خوبي سپيده؟ به خاطر يه سيلي ازش جدا شم؟! اولا که باربد مرد زندگي منهف منم خيلي دوسش دارم اينو ديگه بايد تا الان فهميده باشي، دوما حالا که من ديگه تنها نيستم. اين بچه رو چي کار کنم؟ من که نمي تونم اونو از خودم جدا کنم.
داد سپيده بلند شد:
– بچه چيه ديوونه؟ اين يه جنين چهار ماهه اس! خب سقطش مي کني و بعد هم خلاص مي شي.

4.3/5 - (3 امتیاز)

Check Also

رمان تقاص فصل ۸ قسمت ۱

– يالا ديگه حالا صداي قار و قور شکم آرمين تا بالا هم مي رسه. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.