رمان تقاص فصل ۳

ا خودم فکر کردم ذکر خير کي بود؟ خاله کيميا؟!! خوبه همين الان داشت مي گفت کاش اون نباشه ها! مامان آب زير کاه موذي! از فکر خودم خنده ام گرفت و به بقيه مکالمه مامان گوش دادم:
– قربونت برم. جدي مي گي؟ خيلي خوشحالم! ببينم هنوز که بهش نگفتي رزا سرش کلاه گذاشته؟
– …
– خوب کردي. حالا چي شده يادي از ما کردي؟
– …
– کيميا جان، گفتم که! ما تازه از مسافرت برگشتيم، دوباره هوس مسافرت کردي؟
– …
– پس کار آرمينه! خوب چندان فرقي هم نداره! اصل اينه که تازه دو سه هفته است از کيش برگشتيم، نمي تونم باز فرهاد رو تنها بذارم.
– …
– اِ کيميا … الو الو …
با خودم گفتم خاله کيميا قطع کرده، حسابي هم کنجکاو بودم ببينم اين مسافرت چيه! رفتم طرف مامان که وقتي قطع کرد سوالامو رگبار کنم طرفش که يهو صاف نشست و گفت:
– سلام آرمين جان … خوبي شما؟
– …
– لطف داري سلام مي رسونن خاله … همه خوبن …
– …
– آخه پسرم من ديروز به خود کيميا هم گفتم، ما تازه از سفر برگشتيم. مسافرت هم هر تابستون يکي کافيه! ديليل نداره …
– …
– چطور؟ نه شاغل نيستم …
– …
– نه بابا از اون نظر مشکلي ندارم …
نمي دونم آرمين چي داشت مي گفت که مامان ساکت شده بود! شش چشمي رفته بودم تو نخ مامان، قيافه اش در هم شده بود، کاملا عکس العملاش رو مي شناختم. الان رفته بود توي يه حالت رودرواسي. مي دونستم الان ديگه نمي تونه مخالفت کنه! همينم شد، چون وقتي سکوتشو شکست گفت:
– خيلي خوب باشه. من با شيلا حرف مي زنم، ببينم چي مي گه.
– …
– باشه خبرشو بهتون تا شب مي دم.
– …
– نه پسرم کاري ندارم سلام برسون.
– …
– به سلامت.
بعد از اين حرف گوشي رو گذاشت و به نقطه اي نامعلوم خيره شد. پيدا بود که مشغول فکر کردنه. ديگه نتونستم ساکت بمونم، داشتم مي ترکيدم از فضولي، پس اولين حدسمو به زبون آوردم و گفتم:
– آرمين بود مامان؟
– آره.
– چي شده؟
مامان که از فکر بيرون اومده بود، نگام کرد و گفت:
– زنگ زده بود بگه بريم شمال.
حدس مي زدم، اما بازم خيلي خوشحال شدم و با هيجان گفتم:
– آخ جون! مي ريم مامان؟
ولي يهو ياد داريوش افتادم و بادم خالي شد. ولو شدم روي کاناپه دوباره و با پام ضرب گرفتم روي زمين. مامان بي توجه به حال من گفت:
– نمي دونم بايد از شيلا بپرسم. راستي … ديروز که کيميا زنگ زده بود، مي دوني چي مي گفت؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
– چي مي گفت؟
– مي گفت ازتون تشکر کنم. مي گفت نمي دونم رزا و سپيده با داريوش چي کار کردن که اينقدر سر به راه شده. ديگه از سر کار مستقيم مي ياد خونه و خيلي بيشتر به من توجه داره. ديگه هم موبايلش دم به ساعت زنگ نمي زنه. خلاصه مي گفت که خيلي عوض شده! اولش هم نمي دونسته شماها کاري کردين، از آرمين دليلشو پرسيده اونم گفت تاثير دختراي دوستاتونه.
ضربان قلبمو حتي از روي لباسم حس مي کردم. دلم مي خواست بپرم مامانو دو تا ماچ آبدار بکنم. چقدر از شنيدن اين خبر خوشحال شدم. داريوش داشت عوض مي شد!!! مگه همينو نمي خواستم؟!! اما يهو ياد گذشته ها افتادم … مامان … سفره عقد … خسرو … مگه مي شه؟!! من و داريوش؟!! محاله! نه باباي اون مي ذاره نه مامان باباي من. رفته بودم تو فکر که صداي مامان از جا پروندم:
– هنوزم نميخواي حرف بزني؟
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
– چه حرفي؟
– راجع به داريوش … مگه همون تابلوت نيست؟! هموني که خيلي دوسش داشتي؟ وقتي ديديش عکس العملات رو زير نظر داشتم. همچين خيلي هم جا نخوردي! در حالي که من حس مي کردم همونجا ورجه وورجه مي کني و با انگشتت داريوش رو نشونم مي دي و مي گي مامان اين همون نقاشي منه ها! اما انگار نه انگار …
لب گزيدم و آب دهنمو قورت دادم. مامان نشست کنارم، دست گذاشت زير چونه مو گفت:
– حرف نمي زني رزاي من؟
داشتم کم کم بغض مي کردم، آب دهنمو چند بار قورت دادم و گفتم:
– چون شب قبلش ديده بوديمش، تو پيست …
مامان با چشماي گرد شده گفت:
– راست مي گي؟!!
– اوهوم …
– خب … هيچي ديگه. يه مشکلي برامون پيش اومد، يعني چيزه …
مي ترسيدم راستشو به مامان بگم، پس گفتم:
– سپيده خورد زمين. اونا کمکون کردن. اونجا بود که ديدمش، اما خوب وقتي فهميدم پسر خاله کيمياست و خاله کيميا هم اونقدر ازش بد گفت ديگه ازش دوري کردم. ديدي که الکي هم بهش گفتم نامزد دارم …
مامان بي مقدمه گفت:
– رزا حست نسبت بهش چيه؟!
با چشماي گرد شده به مامان خيره شدم، سابقه نداشت در اين موراد با هم حرفي بزنيم. وقتي نگاه منو ديد گفت:
– همه مارد دخترا در مورد اينجور چيزا با هم حرف مي زنن …
– خوب … خوب حسي … ندارم … مي دوني که من کلا زياد با پسرا جور نيستم … فقط با سام و رضا … همين … داريوش هم يکي …يکيه … مثل بقيه …
مامان يه کم موشکافانه نگام کرد و من سعي کردم کلي خودمو خونسرد نشون بدم. آهي کشيد از جا بلند شد و گفت:
– اميدوارم همينطور باشه … دوست ندارم اگه قرار شد باز باهاشون همسفر بشيم نگرانت باشم …
رفت سمت تلفن و گفت:
– حالا چرا کيميا مي گه عوضش کردين؟!! چي کار کردين؟!!
دستامو تو هم پيچوندم و عصبي گفتم:
– نمي دونم … لابد کم محلي …
مامان بازم آهي کشيد و زير لب زمزمه کرد:
– نمي خوام تو طعمه باشي رز … نمي خوام …
خودمو زدم به نشنيدن … چرا که نه؟!! شايدم من واقعاً طعمه شده بودم براي خونواده آريا نسب! براي انتقام يه زخم کهنه … خاله شيلا حاضر نشد باهامون بياد در عوضش سپيده رو فرستاد خونه مون که باهامون بياد. مامان با بابا هم مشورت کرد و وقتي بابا مطمئن شد خبري از خسرو شوهر خاله کيميا نيست بالاخره رضايت به رفتنمون داد، به صوص که رضا و سام هم دوباره رفته بودن شمال! اين دختره حسابي رضا رو از راه به در کرده بود که هنوز نيومده دوباره هوايي شده بود! مامان با خاله کيميا تماس گرفت و خبر رفتنمون رو داد. قرار بر اين شد که صبح روز بعد اول جاده چالوس منتظرشون باشيم. صبح با صداي مامان و تکون هاي دست سپيده که شبش اومده بود خونه مون مونده بود، با رخوت از جا بلند شدم. ساعت پنج بود. سپيده حسابي سر حال بود و معلوم نبود از کي بيدار شده که آماده است! ولي من حسابي استرس داشتم و باز دلشوره افتاده بود به جونم. از تصور دوباره ديدن داريوش دست و پام يخ مي زد. همراه سپيده سر ميز صبحونه حاضر شديم و به زور مامان صبحونه مون رو خورديم. بابا هم براي بدرقه ما بيدار شده بود. دلم براي بابا مي سوخت. اصلاً فرصت مسافرت پيدا نکرده بود. با سپيده داشتيم آماده مي شديم که سر مامان از در اتاق تو اومد و گفت:
– بچه ها لباس مجلسي هم بردارين.
همزمان با هم گفتيم:
– چرا؟!!
– کيميا ديشب گفت عروسي پسر يکي از دوستاي مشترکمونه. ساکن شمالن، بردارين محض احتياط …
سپيده سرشو گرفت و گفت:
– من که لباس ندارم!
رفتم سر کمد لباسام و گفتم:
– چرا اتفاقا داري! عروسي مهران رو يادت رفته؟!! بعدش که اومديم خونه مون لباست رو اينجا جا گذاشتي!
سپيده هيجان زده از جا پريد و گفت:
– اِ آره! راست مي گي. پس برام برش دار … خودت چي مي پوشي؟
– منم همون لباس اون شبو بر مي دارم، مشکيه …
سپيده چشمکي زد و گفت:
– کثافت! مي خواي از داريوش دلبري کني!
رفتم سر کمد و با خنده اي موذيانه فقط گفتم:
– خفه شو!
بعد از برداشتن لباسا و جا دادنشون توي ساکامون، وسايلمون رو برداشتيم و زديم از خونه بيرون. مامان و بابا کنار ماشين بابا منتظرمون ايستاده بودن. نگراني رو تو عمق چشماي بابا احساس مي کردم. گونه شو بوسيدم و و خودمو تو بغلش جا کردم، اونم لالاه گوشمو بوسيد و گفت:
– دختر عزيزم! هم مواظب خودت باش، هم مامان و دختر خاله ات!
– چشم بابايي ، شمام همينطور …
بابا براي راحتي بيشترمون سوئيچ بنزشو به مامان داد و خودش سوئيچ اتومبيل مامانو برداشت. همراه سپيده با خوشحالي و ذوق توي ماشين پريديم. من جلو نشستم و سپيده عقب. چند لحظه بعد مامان هم سوار شد و پشت فرمون نشست. بابا سرش رو از شيشه داخل کرد و آخرين توصيه ها رو هم بهمون کرد. وقتي بالاخره دل کند و با خداحافظي برامون دستي تکون داد، مامان در جوابش بوقي زد و راه افتاد. تا کلي وقت بعد از اينکه از خونه خارج شديم به پشت سرم نگاه مي کردم و براي باباي مهربونم دست تکون مي دادم. انگار تازه بابا رو شناخته بودم و هزار برابر بيشتر از قبل عاشقش شده بودم.
دقيقاً ساعت هشت بود که به محل قرارمون رسيديم. اونا هنوز نيومده بودن براي همين هم يه جاي مناسب ماشين رو پارک کرديم و منتظرشون نشستيم، سرمو به ضبط ماشين و کاست هاش گرم کرده بودم که سرم گرم بشه و گذر زمان و استرس شديدم از يادم بره. نسيم خنکي که از شيشه باز به داخل مي يومد روحمو نوازش مي کرد. همه مون توي خلسه و سکوت فرو رفته بوديم، ودم سکوت رو شکستم و با لوس بازي گفتم:
– ماماني … الهي من پيش مرگ چشماي خوشگلت بشم. مي ذاري من توي جاده پشت فرمون بشينم؟
مامان سعي کرد لبخندشو قورت بده و گفت:
– سعي نکن با زبون چرب و نرمت منو گول بزني. نمي شه عزيزم اينجا جاده است شما هم گواهينامه تازه گواهينامه گرفتي.
با ناراحتي گفتم:
– شما که مي دوني من رانندگيم حرف نداره. تو رو خدا بذار، قول مي دم آروم برم.
سپيده هم به طرفداري از من گفت:
– راست مي گه خاله. منم هواشو دارم که تند نره. بذارين ديگه.
مامان با اخم گفت:
– من مي گم نره شما مي گين بدوش؟ جاده چالوس خطرناکه!
کاملاً مشخص بود که مامان نرم شده و با يه کم اصرار ديگه مي تونم راضيش کنم. براي همين گفتم:
– تو رو جون من مامان. به خدا حواسم هست که مشکلي پيش نياد. بار اولم که نيست رضا و بابا هم هميشه ماشينو تو جاده بهم مي دن.
مامان لب هاشو جمع کرد و گفت:
– چي بگم من به تو دختره خيره سر چشم سفيد؟
با شادي از گردنش آويزان شدم، محکم بوسيدمش و گفتم:
– قربون مامان خوشگل خودم برم من الهي.
هنوز مامان چيزي نگفته بود که از صداي بوقي مامانو ول کردم و هر سه به عقب برگشتيم. از شيشه عقب به خوبي مي شد BMW مشکي رنگي که پشت ماشين ايستاده بود رو ديد. و چون سقفش کروکي بود سرنشيناش هم مشخص بودن! مامان با خونسردي گفت: – اِ اومدن!
اينو گفت و رفت پايين. ولي من و سپيده خشک شده بوديم سر جامون. هميشه آرزو داشتم يه همچين ماشيني داشته باشم، ولي اين مدل BMW رو تا حالا توي ايران نديده بودم، حدس زدم از جاي ديگه اي سفارش داده باشه. خود داريوش پشت فرمون ديوونه کننده شده بود، موهاي لختش به دست باد حسابي پريشون شده بود و داشت جواب احوالپرسي مامان رو مي داد، اما نگاهش هي توي ماشين ما چرخ مي خورد. عوضي محشر شده بود! وقتي به رسم ادب براي مامان از ماشين پياده شد تونستم درست تيپشو ببينم، تي شرت سبز رنگ تيره اي پوشيده بود با شلوار جين خاکي رنگ. با ديدنش دوباره آهم بلند شد. تو همون نگاه اول حس کردم رنگ پريده تر شده و يه کم هم لاغرتر شده. آرمينم پياده شده بود و گرم صحبت با مامان بود. صداي سپيده منو از حال و هواي خودم خارج کرد:
– بريم پاين زشته!
به دنبال اين حرف خودش پياده شد و منم ناچاراً با دست لرزون در ماشين رو باز کردم و رفتم پايين. خاله کيميا اومده بود جلو و داشت سپيده رو مي بوسيد، آرمان هم چشم دوخته بود به سپيده. نگامو چرخوندم سمت مامان و داريوش، هر دو خيره بودن به من. ناچاراً سري براي داريوش تکون دادم و بعدش رفتم سمت خاله کيميا که از بوسيدن سپيده فارغ شده بود. با محبت گونه مو بوسيد و گفت:
– عزيزم، هر روز قشنگ تر از ديروز!
آرمين از پشت سر گفت:
– دينگ دينگ! صا ايران!
همه خنديديم، آرمين يه قدم بهم نزديک شد و آروم گفت:
– ديدي دوباره همو ديديم؟
پشت چشمي براش نازک کردم و گفتم:
– هيچي توي اين دنياي کوچيک عجيب نيست.
آرمين اخم ظريفي کرد و گفت:
– بازم که مي گي دنيا کوچيکه!
بالاخره داريوش اومد جلو، کنار آرمين ايستاد و در حالي که چشم از چشمام بر نمي داشت گفت:
– سهم من از تو فقط يه سر تکون دادن بود؟
آرمين چشم غره اي به داريوش رفت و من مثل هميشه با زبون تند و تيزم گفتم:
– همونم زياديت بود!
نمي دونستم تغييرات داريوش در چه حد بوده! هنوز نمي تونستم بهش اعتماد کنم، قيافه داريوش کدر شد و خواست چيزي بگه که آرمين پيش دستي کرد و گفت:
– رزا، خودتون سه نفريد؟!!
يه نگاه به ماشين که زير نور خورشيد برق مي زد انداختم، دومباره چرخيدم به طرفشون و گفتم:
– آره خوب! مگه بايد کس ديگه اي هم باشه؟!!
داريوش پوزخند عجيبي زد که انگار توش پر از نفرت بود و گفت:
– آره خوب! مثلاً نامزدت!
اوف! اصلاً ياد نامزد بازيم نبودم! بي اختيار گفتم:
– تو چه گيري دادي به رضا!
اسم رضا يک دفعه از دهنم در رفت و پشيمون شدم. لبخند زهرآگيني زد و گفت:
– پس اسمش رضاس!
نگام کشيده شد سمت مامان، حسابي مشغول گفتگو با خاله کيميا بودن، راه افتادم سمت ماشين و با بدخلقي گفتم:
– لطف کن اينقدر سر به سر من نذار!
اما از رو نرفت و با لحن پر تمسخري گفت:
– اينبار چرا نيومده؟ چطور دلش مي ياد …
با غيظ حرفشو قطع کردم و گفتم:
– رضا زودتر رفته شمال. يه خورده حوصله کني، مي بينيش.
واقعاً هم همينطور بود، چون طبق قراري که ديشب مامان و رضا گذاشته بودن قرار بود يه سر بريم ويلاي خودمون که را و دوستاش اونجا بودن، بعد بريم ويلاي داريوش اينا. ابروي چپشو بالا انداخت و گفت:
– جدي؟ خيلي دوست دارم ببينمش.
حرفوش باور نکردم. چون يه جوري جمله شو گفت که حس کردم اصلاً چشم نداره رضا رو ببينه.
براي اينکه حرفو عوض کنم گفتم:
– ببخشيد شما شغلتو عوض کردي؟
ابروشو بالا انداخت و گفت:
– نه … چطور؟
– مطمئني نمايشگاه ماشين نداري؟
منظورمو فهميد، خنديد، تا مي خنديد گوشه چشماش چين مي خورد و بامزه مي شد. منم که حس مي کردم توي دلم لباس مي شورن! با همون خنده بامزه اش گفت:
– ماشين من همينه که مي بيني، ماشيني که تو کيش ديدي رو همونجا کرايه کرده بودم خانوم کوچولو.
ضربان قلبم داشت شدت مي گرفت. خوب بسه ديگه مرتيکه چقدر مي خندي! اه اعصابم خورد شد! براي اينکه خودمو کنترل کنم، سمت مامان و خاله چرخيدم و گفتم:
– بهتره نيست بيفتيم و بقيه حرفا رو بذاريم واسه تو راه؟ جاده شلوغ شد!
خودم زودتر از بقيه پشت فرمون نشستم و ماشين رو روشن کردم. از بچه گي رضا که رانندگي بلد بود، به منم ياد داده بود و راننده ماهري شده بودم، براي همينم به محض رفتن توي هجده سالگي سريع تونستم گواهينامه بگيرم. رو به سپيده گفتم:
– سپيده بيا سوار شو ديگه.
سپيده که تا اون لحظه ساکت و صامت يه گوشه ايستاده بود، نگاهي به داريوش و آرمين انداخت، سري براشون تکون داد و راه افتاد سمت ماشين که بياد جلو بشينه کنار من. صداي آرمين متوقفش کرد:
– دوتايي با اون ماشين مي ياين؟ چون گويا خاله ها تصميم دارن با هم باشن!
قبل از اينکه سپيده چيزي بگه مامان و خاله کيميا راه افتادن سمت ماشينمون و مامان گفت:
– نه آرمين جان، من و کيميا هم با رزا اينا مي يايم.
داريوش پريد وسط حرفشون و گفت:
– خاله جان اگه اجازه هست من و آرمين با دخترا بيايم. شما و مامان توي ماشين من باشين.
قيافه مامان درهم شد، قبل از اينکه فرصت کنه چيزي بگه، آرمين قدمي بهش نزديک شد و گفت:
– خاله جون يه لحظه …
مامان ناچاراً قدمي به از خاله کيميا فاصله گرفت و مشغول صحبت با آرمين شد، داشتم مي مردم از فضولي بفهمم اينا چي دارن به هم مي گن. خاله کيميا هم رفته بود سمت داريوش و داشتن حرف مي زدن. چه خبر بود يعني؟! وقتي مامان از آرمين جدا شد و اومد سمت من شيشه رو دادم پايين تا بتونم فضوليمو ارضا کنم. مامان اخماش در هم بود از شيشه خم شد داخل و طوري که سعي مي کرد صداش به بيرون درز پيدا نکنه گفت:
– اين پسره هم خوب ياد گرفته چطور منو تو رودرواسي بندازه! اصرار دارن با شما بيان! رزا من به تو سپيده اعتماد کامل دارم! آرمين هم مي گه رو اسم داريوش قسم مي خوره! نمي دونم از کجا فهميده من روش حساسم! در هر صورت، قرار شد با هم باشين، حواستونو جمع کنين. آروم مي ري رزا، خيلي هم باهاش همکلام نمي شي.
دست و پام داشت مي لرزيد! داريوش و آرمين آب زير کاه! نفس عميقي کشيد و فقط سرمو براي مامان تکون دادم. انگار مامان هم خوب درکم مي کرد، که دستشو جلو آورد و گونه مو نوازش کرد، بعدش سريع عقب گرد کرد و رفت سمت ماشين خاله کيميا. گويا خاله کيميا رانندگي بلد نبود و قرار بود مامان پشت فرمون بشينه. سپيده نزديک در جلو ايستاد و ناچاراً رو به پسرها که مي خواستن عقب بشينن تعارف کرد:
– بفرماييد جلو، من اينجوري معذب مي شم.
آرمين و داريوش نگاهي به هم انداختن و داريوش گفت:
– اشکالي نداره؟
دوست داشتم خم بشم به سمت در بغلو از شيشه برم بيرون از باسن سپيده يه نشگون بگيرم تا زر مفت نزنه! اما ديگه دير شده بود چون سپيده با رويي گشاده گفت:
– نه خواهش مي کنم چه اشکالي؟
و اين شد که داريوش به راحتي آب خوردن کنار من جا گرفت! حالا چطور مي تونستم با وجود اون رانندگي کنم؟ خدايا خودمون رو به تو مي سپارم نذار جووناي مردمو بفرستم ته دره! از داخل داشبورد کاست جديد و جنجالي مورد علاقه ام رو در آوردم و توي ضبط گذاشتم و صداشو تا آخر زياد کردم. چون مامان زودتر راه افتاده بود، جلوي ما بود. از گوشه چشم نگاهي به داريوش کردم، دست راستشو از آرنج تکيه داده بود به شيشه بسته و با ناخنش با پوست لبش ور مي رفت. حسابي توي فکر فرو رفته بود. عصبي از ماشين مامان و خاله سبقت گرفتم و براشون زدم. بعدش هم با سرعت هر چه تموم تر از ماشين هاي ديگه سبقت گرفتم. صداي فريدون توي ماشين مي پيچيد:
– دستامون اگر که دوره دلامون که دور نمي شه دل من جز با دل تو با دلي که جور نمي شهداريوش دستشو جلو آورد و بدون اينکه چيزي به من بگه صداي ضبط رو يه کم کم کرد. چپ چپ نگاش کردم و خواستم يه گنده بارش کنم که گفت:
– رانندگيت خيلي خوبه. تسلط بالايي داري!
تو ميخاي مَرمَرِ قلبت آب شه با گرماي عشقم دلت از سنگِ عزيزم سنگي که صبور نمي شهنفسمو با شتاب فرستادم بيرون و گفتم:
– حالا يعني بايد براي تعريفي که کردي ازت تشکر کنم؟
سرشو به پشت صندلي تکيه داد، پاهاي بلندشو يه کم تو جاش جا به جا کرد و با چشم بسته گفت:
– نه نيازي به تشکر نيست. يه کم باهام مدارا کني کافيه!
فاصــــــــــله ها فاصله ها اونو به من برسونيد فاصــــــــــله ها فاصله ها درد منو نمي دونيدفرمون را دو دستي چسبيدم و کمي از سرعتم کم کردم. مامان بدجور داشت پشت سرم چراغ مي زد و اين يعني تهديد محض!
با صداي آرومي غر غر کردم:
– بسه ديگه زبون نريز.
چند لحطه اي تو سکوت غرق صداي گيتاري شدم که از ضبط پخش مي شد. داريوش بدون اينکه چشماشو باز کنه لبخند کمرنگي زد. از توي آينه نگاه به عقب کردم، سپيده معذب گوشه صندلي نشسته بود و به بيرون خيره شده بود، دستشم زده بود زير چونه اش. تا حالا اينقدر به سر و صدا نديده بودمش، آرمين هم البته دست کمي از اون نداشت و جفتشون غرق مناظر شده بودن. با احساس سنگيني نگاهي دل از آينه کندم، داريوش چشماشو باز کرده بود و بي پروا خيره شده بود بهم، چقدر محتاج اين نگاه بودم فقط خدا مي دونست!
بردن اسم تو از ياد کاريه که خيلي سخته
دل تو نقش يه قلبه که تو آغوش درخته
يه بار با ناز پلک زدم و گفتم:
– خوشگل نديدي؟
بازم لبخند زد ولي هيچي نگفت … يه دفعه دستشو جلو آورد و صداي ضبط رو زياد کرد. حرکت لبهاشو مي ديدم که داره با فريدون زمزمه مي کنه:
تو دلم هميشه جاته هميشه دلم باهاته
ياد من هرجا که باشي مثل سايه پا به پا ته
قلبم داشت مثل چي مي زد … نزن لعنتي نزن! به نفس نفس افتاده بودم و داريوش بي توجه به من غرق آهنگ بود، شايد هم غرق من به آهنگ گوش مي کرد!
فاصــــــــــله ها فاصله ها اونو به من برسونيد
فاصــــــــــله ها فاصله ها درد منو نمي دونيد
همين که آهنگ تموم شد با هول و استرس ضبط رو خاموش کردم، همين يکي حسابي باعث شده بود دست و پامو گم کنم. با اينکه هيچي از احساسات داريوش نمي دونست، هيچ هم سر از کاراش در نمي اوردم اما همين نگاه ها و بعضا تيکه هاي ظريفش ديوونه م مي کرد. تصميم گرفتم يه کم اذيتش کنم، نمي شه که فقط اون منو اذيت کنه! تو آينه به آرمين نگاه کردم و بلند گفتم:
– آرمين تو چطوري با داريوش اينقدر صميمي شدي؟
آرمين چشم از مناظر بيرون گرفت، به چشماي من تو آينه خيره شد و با خنده و گفت:
– خودمم نمي دونم. يک دفعه اي پيش اومد حالا هم پشيمونم.
داريوش که مي دونست آرمين شوخي مي کنه، از طرفي فهميده بود مي خوام کرم بريزم، پوزخندي زد و گفت:
– اتفاقاً آب منم با اين توي يه جوي نمي ره. زيادي بچه مثبته. انگار از مادر فقط شير پاستوريزه خورده.
لجم گرفت و گفتم:
– خوش به حال زنت آرمين! به نظر من که خوشبخت ترين زن دنيا مي شه. تو خيلي پسر خوبي هستي! پسر پاستوريزه اين روزا کيمياست!
بعد قبل از اينکه بفهمم مي خوام چه غلطي بکنم، به عادت هميشگيم گفتم:
– خدا قسمت ما هم بکنه!
آرمين بيچاره از بي پردگي من سرخ شد، اما داريوش سريع نکته حرفمو گرفت و گفت:
– شما فکر نمي کني واسه اينجور دعا يه کم دير شده؟؟ فکر کنم، البته فکر کنم گفتي نامزد داري! نکنه پسر خوبي نيست که داري آرزوي يکي ديگه اشو مي کني؟ يا شايد هم دروغ گفتي!
واي بر من که خودم، خودمو لو دادم! با تته پته گفتم:
– خوب چرا، ولي اون … اونم مثل بقيه اس ديگه … يه خورده سر و گوشش مي جنبه.
اومدم ابروشو درست کنم تازه زدم چشمشم کور کردم! با عجز به سپيده نگاه کردم و ديدم کثافت داره ريز ريز مي خنده! اونم طرفدار اين دو نفر شده بود و ترجيح مي داد من کم بيارم! عوضي! داريوش با پوزخند گفت:
– يعني واقعاً با وجود داشتن تو بازم شيطونه؟ چقدر بي لياقت! واقعاً حيف تو نيست رزا؟
داشتم کم مي اوردم، اعصابم حسابي به هم ريخته بود، مي خواستم هر چه زودتر اون بحث اعصاب خورد کن رو تموم کنم. براي همينم با غيظ گفتم:
– نه پس! تو خوبي! مي خواي بيام زن تو بشم؟!
صورت داريوش پر از بهت شد، آه آرمين هم پشت سرم اونقدر بلند بود که بتونم بشنوم. سپيده هم داشت با چشماي گرد شده نگام مي کرد! خودمو اينقدر رک باور نداشتم! کم کم روي صورت بهت زده داريوش يه لبخند تلخ نشست، تلخ تلخ! اما چيزي نگفت، سعي کردم بحثو جمع کنم و جمعو از اون حالت خارج کنم:
– رضا هر چي که باشه، من خيلي دوسش دارم. پسراي اين دوره زمونه همشون سر و گوششون مي جنبه.
آرمين هم به کمکم اومد و گفت:
– نه رزا. همشون هم اينطوري نيستن. مثلاً من در طول عمرم يه دوست دختر هم نداشتم! حالا من هيچي، هستن خيلي از پسرا که شيطنت مي کنن، اما آدميت از يادشون نرفته! به نظرم اونا واقعاً آدماي قابل اعتمادي هستن. بعدشم هر آدمي تا ازدواج مي کنه، ديگه فقط بايد حواسش به همسرش باشه نه اينکه يه نفرو عقد کنه، صد تا رو … لا اله الا الله!
– منم که مي گم زن تو خيلي خوشبخته.
داريوش با اخماي در هم رو به سپيده گفت:
– سپيده چرا خاله شيلا نيومدن؟
بهد از يه ساعت تازه صداي سپيده رو هم شنيديم! اين دختر يه مرگش شده بود!
– مامان من کار داشت، نمي تونست بياد، ولي برادرم محمودآباده.
آرمين قبل از من و داريوش به حرف اومد و گفت:
– برادرت؟
سپيده از گوشه چشم نگاهي به آرمين انداخت و گفت:
– آره برادرم سام با پسر خاله ام و دوستاشون اونجان.
اينبار داريوش پرسيد:
– پسر خاله ات؟ يعني داداش رزا؟ مگه رزا تک فرزند نيست؟
وا! مگه خودم لالم که از سپيده مي پرسه! اوه اوه! اين چي گفت؟!! من نگفته بودم بهشون داداش دارم. البته نگفته بودمم که تک فرزندم، اما الان لو مي رم! مي مي دونــــــــــم! الان حيثيتم به فنا مي ره! سپيده که هنوز خونسردي خودشو از دست نداده بود گفت:
– نه، هم من ، هم رزا يه داداش بزرگتر داريم. که البته هم سن هم هستن.
داريوش دستي توي موهاش که ريخته بود روي چشماش کشيد، همه شونو با هم داد بالا و با صداي آرومي پرسيد:
– نامزد رزا هم باهاشونه حتماً.
سپيده هم ديگه داشت کم مي اورد، خودش فهميد گاف داده، به زحمت گفت:
– آره … يعني نه! اصلاً نمي دونم.
نگاه داريوش با بدبيني چرخيد سمت من، آرمين هم نگاهش بين من و سپيده و داريوش چرخ مي خورد. با کلافگي گفتم:
– اصلاً چه بحثيه! اَه!
قبل از اينکه کسي فرصت کنه چيزي بگه، صداي موسيقي لايتي توي ماشين پخش شد و داريوش دستشو داخل جيب شلوارش کرد و گوشي موبايلش رو در آورد. آخ چقدر دلم يه دونه موبايل مي خواست. ولي بابا برام نمي خريد، تازه بازار موبايل داشتن گرم شده بود و بابا براي خودش و مامان و رضا خريده بود. به منم گفته بود وقتي رفتي دانشگاه! اوف! بي اختيار گوشامو تيز کردم تا از مکالمه داريوش سر در بيارم، نکنه بازم دوست دختراش …
– باشه، همين جلوتر يه قهوه خونه هست …
– ….
– شما الان دقيقا کجا هستين مگه؟
– ….
– خوب ما يه کم جلو افتاديم، حدوداً پنج دقيقه ديگه ميرسين به ما. اسم قهوه خونه رو برات مسيج مي کنم.
بعد از اين حرف قطع کرد و رو به من گفت:
– مامان اينا بودن، خسته ان … گفتن يه جا وايسيم. بعد از اين پيچ يه قهوه خونه هست، چون کنار رودخونه است فضاي خوبي داره. نگه دار …
بعد از پيچ جايي که گفته بود رو ديدم، راهنما زدم و کنار کشيدم اما هيچي در جواب حرفاش نگفتم. همه از ماشين پياده شديم، ساعت نه و نيم صبح بود. با ديدن رودخونه خروشان، هوس کردم آبي به دست و صورتم بزنم. آرمين و داريوش داشتن با هم پچ پچ مي کردن، قيافه داريوش در هم بود ولي آرمين سعي داشت چيزي رو با هيجان بهش حالي کنه. بي توجه به اونا به سپيده گفتم يم رم لب رودخونه و راه افتادم اون سمت. خيلي هم شلوغ نبود، آب خنک انگار اعصابم رو هم آروم کرد. وقتي برگشتم، مامان اينا هم اومده بودن و همه شون با هم نشسته بودن روي يکي از تختا که از رودخونه يه کم فاصله داشت. رفتم طرفشون و با هيجان گفتم:
– بياين لب آب … اونجا نشستين براي چي؟
مامان بي توجه به حرفم با اخم گفت:
– اين بود آروم رفتنت؟ پا رو مي ذاري روي گاز آ برو که رفتيم؟!!
نشستم لب تخت، خم شد گونه شو صدا دار بوسيدم و گفتم:
– به من مي گن رزا شوماخر! چي فکر کردي؟!! هيش مترس! رانندگي در حد بنز !
مامان چپ چپي نگام کرد و صورتشو چرخوند سمت آرمين، منم چشمام رفت سمت داريوش که داشت با لبخندي محو نگام مي کرد.
– خاله! تو نبايد چيزي بهش مي گفتي؟!! حالا اين بچه اس!
دل از نگاه بازي با داريوش کندم و اعتراض کردم:
– اِ مامان!
آرمين هم به جانبداري از من چون مخاب هم قرار گرفته بود گفت:
– همون اول فقط يه کم تند رفت خاله جان، بعدش خودش زود سرعتشو کم کرد.
– د آخه من دختر خودمو خوب مي شناسم.
اومدن گارسون و آوردن يه سيني چايي به غر غرهاي مامان پايان داد. باز نگام رفت سمت داريوش، برعکس مسافرت کيش که خيلي مي گفت و مي خنديد و ريلکس بود، اين بار خيلي عبوس و غمزده شده بود و هر از گاهي چنان نگام مي کرد که دست و دلم مي لرزيد و حاضر بودم همه چيزمو بدم تا اون نگاه براي هميشه به من تعلق داشته باشه. ولي حيف که اين نگاه تا حالا به خيلي از دختراي ديگه هم دوخته شده بود. مامان استکاني چايي ريخت و به دستم داد. موقع گرفتن استکان باز نگاه بي اراده ام با نگاه داريوش تلاقي کرد و دوباره همون حالت تو من ايجاد شد. طوري که يهو دستم شل شد و فنجون چايي روي پام ريخت. خدا رو شکر خيلي داغ نبود، ولي نمي دونم چرا کولي بازي در آوردم و با فرياد گفتم:
– سوختم. واي سوختم!
مامان و خاله به تکاپو افتادن، ولي داريوش تو يه چشم به هم زدن بلندم کرد و به حالت دو منو کنار رودخونه برد و پامو تو آب خنک رودخونه فرو کرد. سوز شديدي نداشتم، اما پام که خنک شد انگار دلمم خنک شد. يکي از دستاي داريوش محکمدور کمرم پيچيد شده بود و با اون يکي مچ پامو گرفته بود توي دستش. بدنم داشت مور مور مي شد، دستي که بي هوس دور کمرم تاب خورده بود و داريوش نگراني که بي توجه به اطرافيان منو تو آغوشش گرفته بود داشت از خود بيخودم مي کرد.
سرمو بالا آوردم و تو عمق چشماي آبيش خيره شدم، نگاش پر بود از نگراني و به پام خيره شده بود، وقتي نگامو حس کرد، نگاشو سر داد روي نگام، لبمو با زبون تر کردم و از ته دلم گفتم:
– ممنون.
لبخند نشست روي صورتش، لبخندي که جذابيتش رو دوچندان مي کرد، با صداي آروم گفت:
– خواهش مي کنم. پات مي سوزه؟ اگه مي سوزه برگرديم تهران و بريم درمانگاه.
با همه صداقتم گفتم:
– نه خوبه. من الکي داد و هوار راه انداختم، چيزي نشده بود که!
صداي مامان رو از فاصله نزديک شنيدم:
– چي شدي دختر؟ خوبي رزا؟!! پاتو ناقص کردي؟!! بازم سر به هوايي؟!! من چي کار کنم از دست تو؟
مامان درست پشت سرمون بود، داريوش سريع ولم کرد و با فاصله از من ايستاد. با خنده چرخيدم سمت مامان، سپيده هم کنارش بود و با نگراني نگام مي کرد. گفتم:
– خوبم مامان! داريوش نجاتم داد …
مامان براي اولين بار نگاه بي کينه اي به داريوش کرد و گفت:
– ممنون پسرم، لطف کردي. من که هول شده بودم، نمي دونستم چي کار بايد بکنم!
نه تنها من که داريوش هم جا خورد، با اون بغل مغلي که داريوش راه انداخت، گفتم الان مامان جفتمونو تو رودخونه غرق مي کنه. ولي انگار نه! اونم فهميدم داريوش مظلوم شده! داريوش براي اينکه تعجبش پيدا نشه، سرشو زير انداخت و گفت:
– خواهش مي کنم! کاري نکردم …
مامان نشست کنارم، پامو نگاه کرد و گفت:
– خوبي؟!
پامو يه کم تکون دادم و گفتم:
– خوبم مامان، خيلي داغ نبود.
– خوب خدا رو شکر! امانتي فرهاد يه خط بهت بيفته بابات منو سه طلاقه مي کنه!
پشت چشمي نازک کردم و دور از چشم داريوش يواش گفتم:
– آره! هيشکي هم نه و بابا فرهاد! حالا ديگه خوب مي دونم دليل مجنون بازي هاش چيه! بايد يه ذره سر به سرش بذارم …
مامان با چشماي خندونش اعتراض کرد:
– رزا!!!
قبل از اينکه وقت کنم چيزي بگم خاله کيميا از پشت سر گفت:
– همه چي مرتبه؟
مامان برگشت و گفت:
– آره … خوبه!
– خوب پس بيا ماشينتو جا به جا کن! گويا بدجاست مردم ماشينشون گير مي کنه بهش …
مامان سريع از جا پريد و گفت:
– سوئيچ کو رزا؟
– تو کيفمه، روي تخت …
بعد از رفتن مامان سپيده جلو اومد و دم گوشم گفت:
– کثافت! بغل سواري چطور بود؟!!
کم نياوردم و در جوابش گفتم:
– نگاه بازي شما چطور؟ خوردي آرمينو از بس ديدش زدي!
سپيده در جا سرخ شد و جيغ کشيد:
– رزا!!!
– مرض! حرف مي زني اينم جوابته!
از جا بلند شد و در حالي که ازمون دور مي شد گفت:
– همون بهتر که تنهات بذارم، شعور نداري تو!
ريز ريز خنديدم و خونسردانه اون يکي پامو هم فرو کردم توي آب خنک. داريوش دوباره نشست کنارم و گفت:
– واقعاً خوبي يا واسه اينکه ديگرانو نگران نکني گفتي خوبم؟!
– نه اينکه نسوخته باشه ها. يه خورده سوخت ولي الآن …
بدون توجه به حرف من دستشو جلو آورد، مچ پامو گرفت توي دستش و از آب کشيدش بيرون. از حرارت دستش حس کردم سوختم، چشمام بسته شد. اون ولي بي توجه به من گفت:
– تو که درست حرف نمي زني. يه بار مي گي سوخت، يه بار مي گي نه! بذار خودم ببينم.
وقتي سکوت کرد چشمامو باز کردم، خيره به پام نگاه مي کرد. اوه اوه! چه لاک زرشکي هم زده بودم به ناخناي پام! بچه حق داره زل بزنه! دستشو که نوازش گونه کشيد روي پام به خودم اومدم، سريع پامو کنار کشيدم. يه کم از جا پريد، چند لحظه سکوت کرد و بعد سعي کرد يه جوري جو رو عوض کنه، پس با خنده گفت:
– تو از منم سالم تري.
لبمو کج کردم و گفتم:
– دلت مي خواست که يه بلايي سرم بياد؟ نه؟
داريوش نگاهي عميق به چشمام انداخت و با مهربوني گفت:
– اين چه حرفيه؟ تو همه …
بقيه حرفشو خورد، چند لحظه با عجز سکوت کرد، بعد مشتشو کوبيد روي سنگريزه هاي روي زمين و غريد:
– اي خــــــدا!
چنان از ته دل خدا رو صدا زد که بغض تو گلوم نشست. مي خواست با من طور ديگه اي حرف بزنه، ولي
مي دونستم که نامزد داشتن من جلوشو مي گيره و عذابش مي ده. تو همين افکار بودم که صداي آرمين از جا پروندم:
– بريم بچه ها؟ ديره …
داريوش که کنار من زانو زده بود بلند شد و گفت:
– بشين من مي رم کفشاتو بيارم …
کفشام همونجا کنار تخت جا مونده بودن. با رفتن داريوش آرمين جاشو گرفت و گفت:
– چطوري دختر پر دردسر!
اخم کردم و گفتم:
– فحش دادي؟!! جوابتو بدم؟
آرمين غش غش خنديد و گفت:
– من بيجا بکنم! با چه جرئي مي تونم به شما توهين کنم پرنسس؟!!
پشت چشمي نازک کرد و گفتم:
– بله! ديگه تکرار نشه ها!
– حالا نگفتي خوبي؟
– خوبم مي بيني ک! يه چيزي رو هميشه يادت باشه! من تا وقتي که زبونم کار کنه يعني خوبم.
ابرويي بالا انداخت و گفت:
– پس انشالله هميشه زبونت کار کنه خانوم زبون دراز … اما يه ذره کمتر اين داريوش رو اذيت کن … آخه ….
قبل از اينکه فرصت کنه جمله شو تموم کنه داريوش با کفشام برگشت، داشتم مي مردم ببينم آرمين چي مي خواست بگه! اما فايده اي نداشت ديگه چون آرمين همينطور که مي رفت سمت ماشينا گفت:
– زود بياين …
کفشامو از دست داريوش گرفتم و پوشيدم، خواستم بي توجه به داريوش راهمو بکشم و برم، اما صداي داريوش متوقفم کرد:
– رز …
برگشتم و خيره نگاهش شدم. انگار همه آرزوهامو تو نگاه اون جستجو مي کردم. قلبم کم کم داشت باهاش مهربون مي شد. داشتم کم مي آوردم! لحظات کوتاهي بهش خيره موندم تا اينکه اون طاقت نياورد. سرش رو پايين انداخت و بعد از کشيدن نفس عميقي با صداي خيلي خيلي آرومي گفت:
– هيچي …
آب دهنمو قورت دادم و خواستم چيزي بگم که مهلت نداد و به سرعت از کنارم رد شد.
مامان اصرار داشت به خاطر پام پشت فرمون ننشينم، اما من اصرار کردم و بدون توجه به غر غرهاش سوار ماشين شدم. داريوش و آرمين و سپيده هم به شکل قبل سوار شدن. ماشينو روشن کردم. حس و حالم خيلي بهتر از لحظه اولي بود که داريوشو ديده بودم، از درون احساس شعف مي کردم. مامان زودتر از ما راه افتاد، منم خواستم حرکت کنم، که يهو دختري کنار شيشه داريوش اومد و با فرياد، با ته لهجه اصفهاني گفت:
– واي عزيزم تويي؟ دلم برات يه ذره شده بود! تو کجا اين جا کجا؟
با بهت چرخيدم سمت داريوش! رنگش يه درجه سفيد تر شده و به دختره خيره مونده بود ولي هيچي نمي گفت. اين کي بود ديگه خدا؟!! دختر خوشگلي بود، يه قشنگي ذاتي داشت و لوازم آرايش خيلي هم توش دخيل نبود! احساس کردم نفسم به راحتي بالا نمي ياد. دختره دستشو جلوي صورت داريوش تکون داد و گفت:
– داريوش! کجايي؟!!! چرا منگ شدي؟!! خيلي وقته خبري ازت نيست! همه بچه ها دلتنگت شدن. بيشعور داري مي ري شمال صدات در نمياد؟ بيا با اکيپ خودمون! طناز و رويا و ملينا و مريم و احسان و شاهرخ و سعيد و نويد هم هستن. همه ببيننت شاخ در مي يارن. دوستاتم بيار …
اينو که گفت تازه کله شو خم کرد تو ماشين و به من که مثل مجسمه خشک شده بودم و سپيده و آرمين که خبر از حالشون نداشتم سلام کرد. داريوش چرخيد سمت من، همين که حال خرابمو ديد اخماش يهو در هم شد چرخيد سمت دختره و با تندي گفت:
– خانم من ديگه شما رو به جا نمي آرم.
دختر که حرف داريوش رو به مسخرگي برداشت کرده بود، با لوندي خنديد و گفت:
– اي ناقلا! حالا براي من نقش بازي مي کني؟ خيلي خوب. حالا که مي خواي خودمو معرفي مي کنم. من شري هستم. يعني شراره. توي خيابون مير فندرسکي با هم آشنا شديم. اصفهان! يادت اومد؟
داريوش حسابي کلافه شده بود از نگاش و حالاتش مشخص بود! گفت:
– خانم لطفاً مزاحم نشيد. گفتم من شما رو نمي شناسم!
قبل از اينکه دختره حرفي بزنه آرمين به زور گفت:
– رزا لطفاً برو.
داشتم از درون مي لرزيدم. اين چي مي گفت اين وسط؟ کجا برم؟!! خدايا طاقت ندارم! شنيدنش خيلي راحت تر از ديدنشه … واي خدا! داريوش نگام کرد و با چشماش التماس کرد برم، اما نمي تونستم حتي گازو فشار بدم! با طعنه و بغض گفتم:
– نمي رم! بذار آقا به معشوقه وفادارش برسه.
يه دفعه داريوش در ماشين رو باز کرد، فکر کردم خسته شده و مي خواد بره توي اکيپ فدائياش! پوزخند نشست روي لبم مي خواستم به آرمين بگم بياد بشينه پشت فرمون چون داشتم مي مردم! ديگه نمي تونستم رانندگي کنم! صداي داد داريوش نگامو به اون سمت کشيد:
– برو اونور خانوم! خسته ام کردين! با چه زبوني بهتون بگم دست از سرم بردارين؟!!!
دختره سر جا خشک شده با دهن باز به داريوش نگاه مي کرد، قبل از اينکه بتونه خودشو جمع و جور کنه و حرفي بزنه داريوش اومد سمت من. در رو باز کرد، سرمو گرفتم بالا و نگاش کردم، با صداي بلند گفت:
– بيا پايين رزا …
اينقدر تعجب کرده بودم که نمي دونستم دقيقاً بايد چه غلطي بکنم. وقتي ديد بي حرکت نشستم صداشو بالاتر برد و گفت:
– رزا! بهت مي گم بيا پايين …
دست و پاهام ازم اطاعت نمي کردن، وقتي به خودم اومدم که پياده شده بودم. فکر کردم داريوش کاريم داره، اما خيلي خونسرد نشست پشت فرمون و همينطور که در رو مي بشت گفت:
– سوار شو …
سر جا خشک شده نگاش مي کردم، داد کشيد:
– نشنيدي؟!! مي گم سوار شو! زود!
خداي من! اين کي بود ديگه؟!! ناچاراً ماشين رو دور زدم و سوار شدم. دختره هنوز بهت زده سر جاش وايساده بود. يه لحظه دلم براش سوخت! همين که سوار شدم هنوز در رو کامل نبسته بود که با سرعت راه افتاد. چند دقيقه اي توي سکوت گذشت، هيچ کدوم حرف نمي زديم، بعد از حدودا! يه ربع دستشو جلو اورد و ضبط رو روشن کرد. انگار تا اون لحظه هيچ کس نفس هم نمي کشيد، چون همين که ضبط روشن شد آرمين نفس عميقي کشيد و گفت:
– خــــوب! دوستان ديگه چطورين؟
سپيده در جوابش خنديد و گفت:
– فکر کنم خوب باشيم …
داريوش بي توجه به اونا صداي ضبط رو بالاتر برد، مطمئناً قصد صحبت کردن با منو داشت و مي خواست صداش به عقب نرسه. اعصابم حسابي متشنج بود. نمي تونستم اتفاقي که افتاده بود رو قبول کنم. تازه داشتم بدي هاي داريوشو فراموش مي کردم و خودمو راضي مي کردم که داريوش مي تونه لايق عشق پاک من باشه. اما چي شد؟!! درسته که اين قضيه احتمالاً مال گذشته هاست اما نمي دونم چرا ديدنش اينقدر واسم گرون تموم شده بود. سنگيني نگاشو حس مي کردم، اما نمي تونستم نگاش کنم. با صداي آرامي گفت:
– رزا … متاسفم! نمي خواستم اينطور بشه.
کنترلمو از دست دادم، همينطور که روبرو رو نگاه مي کردم، با صدايي که از زور خشم بلند شده بود گفتم:
– نيازي به تاسف تو نيست! براي من اصلاً مهم نيست که چه اتفاقي افتاده! چون از قبل، خودم همه چي رو
مي دونستم.
دستاشو از فرمون جدا کرد، تسلم وار هر دو رو بالا گرفت و گفت:
– خيلي خب تو درست مي گي! ولي باور کن من ديگه دور تموم کارايي رو که قبلاً مي کردم، خط کشيدم. اصلاً نمي دونم اين يه دفعه از کجا پيداش شد. رزا باور کن که اين اتفاق کاملاً ناخواسته بود.
– گفتم که براي من مهم نيست! اصلاً به من چه؟ تو هر کاري که بخواي مي توني بکني. دليلي نداره واسه من توضيح بدي!
با زدن اين حرف براي اينکه از گفتن حرفاي بعدي جلوگيري کنم، صداي ضبط رو تا آخر بلند کردم. شيشه هاي ماشين مي لرزيد، ولي براي ساکت کردن داريوش اين کار لازم بود. سرعت داريوش اوج گرفت اما اينقدر با تسلط رانندگي مي کرد که هيچ کدوم حتي ذره اي نترسيده بوديم. آرمين و سپيده اون پشت مشغول صحبت بودن و اصلا کاري به کار ما دو تا که هر دو با خشم سکوت کرده بوديم نداشتن. بالاخره رسيديم، وقتي وارد محمود آباد شد دست دراز کردم و ضبط رو کم کردم. بايد بهش آدرس ويلامون رو مي دادم. طبق قرار بايد اول به ديدن رضا و سام مي رفتيم. ديگه برام اهميتي نداشت که داريوش پي به دروغم ببره. اون لحظه هيچي برام مهم نبود. صداي ضبط رو که کم کردم داريوش از گوشه چشم نگام کرد، فهميد مي خوام يه چيزي بگم. بازم بدون اينکه نگاش کنم گفتم:
– برو به اين آدرسي که مي گم، بايد اول بريم ويلاي ما پيش داداشم اينا …
سرشو تکون داد و من آدرس رو بهش دادم. جلوي در بزرگ ويلا ايستاد و منتظر نگام کرد. مي خواست نگاش کنم، اما قهر کرده بودم. نمي خواستم نگاش کنم. خم شدم و چند بار پي در پي بوق زدم. سرايدار مسنمون بابا حيدر در رو باز کرد. يه کم به سمت داريوش خم شدم تا بابا حيدر بتونه منو ببينه و در رو باز کنه بلند گفتم:
– سلام بابا حيدر … منم رزا … باز کنين.
دو تا دستشو به نشونه سلام بالا برد و با لهجه شمالي غليظش گفت:
– سلام خانوم جان! خيلي خوش اومدين … بفرماييد …
دو دهنه در رو با چابکي باز کرد و داريوش راه افتاد رفت داخل، از جاده سنگ فرش گذشت و روبروي عمارت چوبي ويلا ايستاد. باز خم شدم روي بوق و چند بار پشت سر هم بوق زدم، صداي پر کنابه داريوش رو شنيدم:
– چه هيجاني هم براي ديدن نامزدت داري!
صاف نشستم و همينطور که در رو باز مي کردم گفتم:
– همينه که هست!
مامان اينا هم بعد از ما رسيده و داشتن ماشينو پارک مي کردن. در ويلا باز شد و پنج پسر و دو دختر روي ايوون اومدن. رضا رو که ديدم بي توجه به داريوش و بقيه دويدم به سمتش. اونم به عادت هميشگي، دستاشو به روم باز کرد. شيرجه زدم توي بغلش و سر و صورتش رو غرق بوسه کردم. پشت سر هم مي گفتم:
– دلم برات يه ذره شده بود رضا!
همه اش يه هفته بود نديده بودمش، اما طاقت دوريشو نداشتم و اقعاً دلم براش تنگ شده بود. رضا هم محکم منو تو بغلش فشار مي داد و روي هوا مي چرخوند. با صداي مامان که داشت اعتراض مي کرد، بالاخره دل کند و منو روي زمين گذاشت. مامان هم بغلش کرد و بوسيدش. وقتي مشغول دست و روبوسي با مامان بود به سمت داريوش و آرمين چرخيدم. آرمين با اخم سرشو زير انداخته بود ولي خبري از داريوش نبود. هر چي چشم چرخوندمش نديدمش! جالب اينجا بود که ماشينش هم نبود!!! حتي واينساده بود به هم معرفيشون کنم تا پي به دروغم ببره!!
سريع دنبال سپيده گشتم، مشغول خوش و بش با سام و رضا بود و متوجه رفتن داريوش نشده بود. اون وسط فقط خاله کيميا بود که با نگراني خودشو به آرمين رسوند تا بفهمه قضيه از چه قراره. مبهوت رفتنش مونده بودم، حتي يادم رفت مي خواستم رضا رو به بقيه معرفي کنم. رضا بعد از خوش و بش با مامان و سپيده اومد سمت من و دست انداخت دور شونه ام و گفت: – فنچ کوچولوي من چطوره؟!!
ضربه اي توي سينه اش کوبيدم و گفتم:
– دوست ندالم! هي منو ول مي کني مي ياي شمال!
با عشق گونه مو بوسيدم و گفت:
– ديوونه من! مهستي هي هواييم مي کنه ، چي کارش کنم؟ برو براش خواهر شوهر بازي در بيار …
با تعجب گفتم:
– مگه اينجاست؟!!
خنديد و گفت:
– نه عزيزم … ويلاي خودشونه، غروب که مي شه همراه داداشش مي يان توي اکيپ ما …بعضي وقتا پدر مادرش هم هستن.
– بابا مامانش مي دونن با و دوسته؟
– چون دوستيمون سالم و هدفداره آره، چرا که نه؟ مامان هم مي دونه ، قراره با بابا هم حرف بزنه …
قيافه ام در هم شد و گفتم:
– انگار قضيه خيلي جديه!
دماغمو کشيد و گفت:
– بيخيال اون فعلاً اين آقايي که باهاتونه کيه؟ معرفي نمي کني؟
چرخيدم به سمت آرمين که داشت با اخماي در هم به من و رضا نگاه مي کرد و بلند گفتم:
– اوا يادم رفت، بيا رضا، بيا مي خوام با آرمين آشنات کنم.
جلو آرمين که رسيديم، آرمين نگاشو يه کم عوض کرد. ديگه خصمانه نگامون نمي کرد، بيشتر نگاش موشکافانه بود، دست رضا که به سمتش دراز شد رو صميمانه فشرد و در جواب خوش امد گويي رضا تشکر کرد. گفتم:
– رضا، خاله کيميا رو که مي شناسي؟ مامان تعريفشو سري قبل برات مي کرد، آرمين دوستِ پسرِ خاله کيمياست.
رضا کمي فکر کرد و گفت:
– پسر خاله کيميا؟ پس خودش کو؟
من موندم چي بگم و آرمين به جاي من آهي کشيد و گفت:
– اومد تا داخل ويلا، اما يهو يه تلفن فوري بهش شد، مجبور شد بره …
يعني راست گفت؟ در هر صورت نفسمو فوت کردم و بالاخره دم به تله دادم و گفتم:
– و آرمين جون، اين گل پسر هم رضاست، داداش عزيز من!
آرمين بهت زده گفت:
– داداشت؟!!
پوزخندي زدم و گفتم:
– آره … فکر کردين نامزدمه؟!!
بعد آهي کشيدم و گفتم:
– نامزدي در کار نبود، فقط خواستم سر به سرتون بذارم.
رضا که تا اون لحظه با تعجب نگاش بين ما تاب ميخورد، غش غش خنديد و گفت:
– پس تو اين دروغ رو به همه مي گي؟ آره فنچ کوچولو؟
با خنده گفتم:
– براي دفاع لازمه.
آرمين بهت زده سر جاش خشک شده بود و بدون اينکه پلک بزنه خيره شده بود به رضا، خواستم يه تيکه بهش بندازم که دستي محکم خورد پس گردنم و پريدم بالا. صداي سام کنار گوشم بلند شد:
– اوي! از رو نريا! يه سلامي، يه عليکي، يه حال و احوالي …
بدون حرف زبونمو براش در اوردم و اونم خيلي ريلکس دستشو برد بالا و دوباره محکم کوبيد پس کله ام! همين کارش باعث شد زبونمو که در اورده بودم رو محکم گاز بگيرم و اشکم در بياد. داد کشيدم:
– هوووي! وحشي زبونم زخم شد!
– آدم باش سلام کن!
– فرشته ام تو رو هم آدم حساب نمي کنم!
رضا بينمون ايستاد و گفت:
– اي بابا! ول کنين همو، مثل سگ و گدا مي پرن به هم! … رز بيا بريم به دوستام معرفيتون کنم.
سام يواش گفت:
– ورپريده! اون زبونتو اخر قيچي مي کنم …
راه افتادم دنبال رضا و گفتم:
– مادر نزاييده!
سام هم دنبالمون اومد و گفت:
– بيست و يه سال پيش ننه من زاييده!
نه اون کم مي اورد نه من، همه داشتن به کل کل ما دو تا مي خنديدن. از گوشه چشم به آرمين نگاه کردم، اينبار موشکافانه داشت به سام نگاه مي کرد. بيچاره چقد شوک بهش وارد شد، حالا خوبه داريوش رفت! همين که رفتيم سمت دوستاي رضا آرمين ازمون فاصله گرفت و گوشيشو از جيبش در آورد گذاشت دم گوشش و رفت سمت باغ ويلا … لاي درختا که گم شد تازه تونستم حواسمو جمع معرفي رضا بکنم …
قرار شد ناهار رو بين دوستاي رضا بخوريم، البته آرمين بينمون نموند و خيلي زود با حالتي پکر و گرفته خداحافظي کرد و رفت. براي ناهار مهستي هم به جمعمون اضافه شد و من براي اولين بار ديدمش، دختر ناز و ملوسي بود و حسابي به دلم نشست. به خصوص که حسابي هم ريزه ميزه بود و اصلا بهش نمي يومد بيست و يه سالش باشه و تقريبا هم سن خودم نشون مي داد! چند ساعتي پيش اونا مونديم، بعد از خودن ناهار بالاخره دل کنديم. خيلي به رضا اصرار کردم که باهامون بياد ويلاي خاله کيميا اينا اما قبول نکرد و گفت که فردا برمي گردن تهران. خداحافظي کرديم و چهار تايي رفتيم سمت ويلاي خاله اينا که فقط يه کم با ويلاي خودمون فاصله داشت. حدس مي زدم که آرمين و داريوش اونجا باشن … شايد هم نه … شايد داريوش رفته بود پيش دوستاش … چرا نبايد مي رفت؟ براي چي بايد پيش ما مي موند؟ با دوستاش بيشتر بهش خوش مي گذشت. سعي کردم به اين چيزا فکر نکنم چون واقعا تصورش هم اذيتم مي کرد. ويلاي خاله اينا خيلي بزرگتر از ويلاي خودمون بود. نماش از سنگ آجري رنگ بود و گرد ساخته شده بود. ماشين داريوش توي پارکينگ جلوي ويلا نبود و معلوم بود حدسم در موردش درست بوده! اون اصلاً ويلا نيومده بود. مامان و خاله وسايل رو برداشتن و رفتن تو، کنار سپيده که محو منظره سرسبز اطراف شده بود رفتم و گفتم:
– دو ساعت هم دووم نياورد! رفت پيش دوست جوناش!
سپيده برگشت به طرفم و با اخم گفت:
– بي انصاف! با اون حالي که داريوش رفت عمراً اگه حوصله خوش گذروني داشته باشه!
– اوهو! با چه حالي؟!!
– تو نديدي، ولي من ديدم. خيلي قيافه اش پکر بود، وقتي تو پريدي بغل رضا داريوش فقط سوئيچو از خاله گرفت و با سرعت رفت. حتي يه لحظه هم نگاتون نکرد …
– که چي؟!!
رفت از پله هاي ويلا بالا و گفت:
– که هيچي، اون چشاتو باز کن فقط … بيا بريم تو ببينم شب بايد کجا بکپيم!
دنبالش راه افتادم و رفتيم تو، داخل ويلا هم بزرگ و شيک بود. مامان و خاله کيميا به همراهي يه خانومي که مستخدم ويلا بود مشغول جا به جا کردن وسيله ها و جا دادنشون توي آشپزخونه بودن. خاله کيميا با ديدن ما گفت:
– دخترا برين هر اتاقي مي خواين براي خودتون بردارين … دو تا اتاق طبقه بالا هست، سه تا هم پايين.
تشکر کرديم و رفتيم سمت در هايي که سمت راست سالن بودن. از برچسب هايي که روي درها چسبونده شده بود مشخص بود اتاقا همونا هستن. سپيده يکي از درا رو باز کرد و گفت:
– به! دکوراسيونش تو حلقم …
دنبالش رفتم توي اتاق، دکوراسيون ياسي رنگ اتاق باب ميل سپيده بود که عاشق رنگ ياسي بود! يه تخت يه نفره و يه کمد لباس کل وسايل اتاق رو تشکيل مي دادن. سپيده ولو شد روي تخت و گفت:
– اينجا مال من!
– بله معلومه! توام که ياسي پرست!
– همينه که هست … برو اتاق بغلو بردار واسه خودت …
– حالا نمي شد همين جا دو تا تخت داشت با هم مي خوابيديم؟
– حال که نداره … گمشو مي خوام استراحت کنم …
رفتم سمت در و گفتم:
– خفه بمير بابا …
در اتاق بغلي رو باز کردم، يه تخت دو نفره داشت و کيف سامسونت آرمين هم روي تخت بود. بعله! تکليف اين اتاق هم معلوم شد! اتاق آرمين و داريوش بود … آرمين کي اومده بود توي ويلا؟ پس الان کجا بود؟! داريوش کجا بود؟!! اَه به من چه؟!! ولي خاک بر سر بي حياشون کنم! شب مي خواستن روي يه تخت بخوابن؟!! بلا به دور! داريوش مي تونه با يه پسر بخوابه رو تخت دو نفره؟ عمراً! آرمينو مي اندازه بيرون و يه حوري مي ياره مي خوابونه کنارش … اخمام در هم شد … رفتم از اتاق بيرون و خواستم برم اتاق بعدي که مامان ازش اومد بيرون … با ديدن من لبخندي زد و گفت:
– اتاقتو انتخاب کردي؟ وسيله هاتو از تو ماشين بيار بذار تو اتاقت …
– نه هنوز … اتاقاي پايين همه پر شده … بايد برم بالا …
– باشه مامان … فرقي نداره که … فقط زود وسايلت رو بچين، شايد شب بخوايم بريم بيرون …
سرمو تکون دادم و رفتم سمت پله هاي مارپيچ چوبي که انتهاي سالن بود و طبقه اول رو متصل مي کرد به طبقه دوم. رفتم بالا و پيش روم يه سالن کوچيک مربع شکل با سه تا در ديدم … رفتم سمت در ها و يکيشو باز کردم … به اتاق بزرگ با دکوراسيون سورمه اي بود، ولي تختش يه نفره بود. تجهيزاتش خيلي بيشتر از اتاقاي پايين بود، ميز کامپيوتر و يه کامپيوتر تر و تميز به همراه يه شبط صوت بزرگ وسايل اتاق رو تشکيل مي دادن. تصميم گرفتم همون اتاق رو بردارم … رفت سمت کمدش تا ببينم چوب لباسي هم داره يا نه که ديدم کمد پر از لباسه … اونم لباساي مردونه!! اينجا ديگه اتاق کي بود؟!! ناخودآگاه سرمو جلو بردم و دماغمو بين لباس ها فرو کردم … به چه بويي! بوي داريوش بود! عطر تند داريوش … پس اينجا هم اتاق داريوشه … اي خدا! انگار بهتره من برم بکپم وسط پذيرايي! چه وضعشه؟!! هر جا مي رم يه نفر از قبل اشغالش کرده؟!! اين يکي که معلومه از خيلي وقت پيش اينجا بوده! چون اين همه لباس و کامپيوتر و اينا رو نمي تونه امروز آورده باشه اينجا! نفسمو فوت کردم و رفتم از اتاقش بيرون، يه در ديگه روبروي در اتاق داريوش قرار داشت، رفتم سمتش و باز کردم که با سرويس بهداشتي روبرو شدم، حموم و دستشويي … بستمش و چرخيدم، در بعدي کنار در اتاق داريوش بود. ديگه اگه خدا بخواد اين بايد اتاق من باشه! درو که باز کردم با ديدن دکوراسيون مشکي و قرمز زير لب گفتم:
– آخيش! بالاخره ما هم اتاقمون رو يافتيم …
يه راست رفتم سمت کمد و درشو باز کردم که خيالم راحت بشه لباساي دوست دختراي داريوش اينجا نيست! با ديدن کمد خالي يه نفس عميق و راحت کشيدم و رفتم از اتاق بيرون تا وسايلم رو بيارم. وارد سالن که شدم با ديدن آرمين و قيافه پکرش و خاله کيميا و اخماي درهمش فهميدم يه طوري شده. آرمين حتي کفشاشو هم در نياورده بود و همونطور کلافه ايستاده بود.
اول از همه آرمين منو ديد و لبخند زد، جواب لبخندشو دادم و خواستم از کنارش رد بشم برم وسايلمو بيارم داخل که صداي خاله کيميا رو شنيدم: – موبايلشو چرا خاموش کرده؟
و جواب آرمين:
– چند بار اول که زنگ بهش زدم روشن بود، اما بعد ديگه خاموشش کرد …
– اي بابا …
نايستادم بقيه حرفاشونو بشنوم. مي دونستم دارن در مورد داريوش حرف مي زنن براي همين هم سعي مي کردم برام مهم نباشه … داريوش پيش دوستاش بود! پس خوش گذروني … بايد قبول مي کردم. وسايلم رو که همه اش يه ساک بود برداشتم و کشون کشون با خودم بردم داخل، آرمين ديد و اومد جلو، خبري از خاله کيميا نبود … دسته ساک سبز آبيمو گرفت و گفت:
– بذار کمکت کنم … سنگينه نمي توني …
دستمو عقب کشيدم و گفتم:
– خدا برات خوب بخواد … عزا گرفته بودم اينو چه طور ببرم بالا …
لبخندي زد ولي هيچي نگفت. دنبالش رفتم بالا و گفتم:
– توي اون اتاق بايد بذاري و به اتاق خودم اشاره کردم …
سرشو تکون داد و گفت:
– مي دونم، اون يکي اتاق مال داريوشه …
پس درست حدس زده بودم … ساک رو داخل اتاق گذاشت و نفس عميقي کشيد. گفتم:
– دستت درد نکنه آرمين … زحمت کشيدي …
خشک گفت:
– خواهش مي کنم …
منتظر بودم تا بره بيرون و بتونم لباسامو بچينم. ولي همونطور وسط اتاق ايستاده بود و به من نگاه مي کرد. با تعجب گفتم:
– چيزي شده؟!!
سرشو تکون داد و يه دفعه بي مقدمه گفت:
– چرا دروغ گفتي که نامزد داري؟! چرا داداشتو جاي نامزد قالب کردي؟ چرا خوشت مي ياد ديگرانو احمق فرض کني و به ريشون بخندي؟
زير رگبار آرمين لال شده بودم … هر چي دهن باز مي کردم يه چيزي بگم باز دهنم بسته مي شد و کم مي اوردم. نمي دونستم چي بگم چون آرمين حق داشت. دروغ مسخره و بچه گونه اي گفته بودم … آرمين آهي کشيد و گفت:
– من از همون اول به اين جريان شک داشت ، اما حيف که نمي تونستم ثابتش کنم. يه کم بزرگ شو رزا …
بدون اينکه پلک بزنم بهش خيره مونده بودم … با صداي داد خاله کيميا بالاخره دست از غر زدن سر من برداشت:
– آرمين ، بيا … داريوش اومد … داره ماشينشو پارک مي کنه …
آرمين با دو از اتاق پريد بيرون و بي اراده منم دنبالش کشيده شدم … سپيده و مامان دم در ايستاده بودن و خاله کيميا رفته بود بيرون … يه جوري رفتار مي کردن انگار داريوش هيچ وقت اهل ددر رفتن نبوده! يا با يه بچه دو ساله طرفن! بابا اين پسر بيست و هشت سالشه! از قيافه خاله کيميا مي شد فهميد که داره غر مي زنه و از قيافه داريوش هم کلافگي مي باريد اما در جواب خاله کيميا هيچي نمي گفت. آرمين که بهشون رسيد، چيزي به خاله کيميا گفت که باعث شد با خشم عقب گرد کنه و برگرده توي ويلا … داريوش هم رفت سمت پشت ويلا ، آرمين هم به دنبالش … خاله کيميا که اومد تو مامان رفت به طرفش و گفت:
– خواهر چرا اينقدر به خودت فشار مي ياري؟ بچه که نيست آخه!
خاله کيميا همينطور که خودشو روي مبل رها مي کرد داد کشيد:
– نيره يه ليوان شربت خنک برا من بيار …
بعد رو به مامان گفت:
– درسته بچه نيست! اما هيچ وقت هم عادت نداره بدون خبر جايي بره … هيچ وقت تا حالا بي خبر کاري نکرده! همين نگرانم مي کنه … چند وقته اين بچه يه چيزيشه! راه به حال خودش نمي بره … نگرانشم …
سپيده براي من چشم و ابرويي اومد و من براش شکلک در اوردم … مامان رفت سمت خاله و نشست کنارش تا آرومش کنه … نيره مستخدم ويلا هم با ليوان شربت از آشپزخونه اومد بيرون ، آروم به سپيده گفتم:
– من مي رم اتاقمو بچينم …
سپيده سرشو تکون داد و گفت:
– منم …
هر دو به سمت اتاقامون رفتيم … يه چيزي ته دلم داشت قلقلک مي داد احساسمو … نکنه داريوش به خاطر من و ديدن من و رضا تو بغل هم اينجوري شده باشه؟!! يعني ممکنه؟!!! رفتم توي اتاق و خواستم برم طر وقت ساکم که تازه متوجه پنجره بالاي تخت شدم! يه راست رفتم به سمتش تا ببينم چه منظره اي پشتشه … اصلا هم به روي خودم نياوردم که بيشتر قصدم ديد زدن پشت ويلا و ديدن داريوش و آرمينه … پرده رو که کنار زدم با ديدن درياي خروشان و آبي پشت پنجره ذوق زده شدم و دو کف دستم رو به هم کوبيدم. چه منظره ي فوق العاده اي!!! همون بهتر که اتاقاي پايين قسمت من نشد و من تونستم اين بالا صاحب چنين منظره اي بشم! اينقدر غرق منظره دريا شده بودم که يادم رفت مي خواستم دنبال داريوش و آرمين بگردم … با صداي باز شدن ناگهاني در از جا پريدم و چرخيدم … داريوش توي چارچوب ايستاده بود و داشت نفس نفس مي زد … با چشماي گرد شده نگاش کردم! اين اينجا چي کار مي کرد؟!!
با ديدن من قدمي جلو اومد، مي خواست حرف بزنه اما اينقدر که نفس نفس مي زد نمي تونست. تنها کاري که کرد در اتاق رو بست و اومد نشست لب تخت خواب … من سر جا خشک شده داشتم نگاش مي کردم و نمي دونستم اينجا چه غلطي مي کنه و چرا اينجوري نفس نفس مي زنه!! چند باز نفس عميق کشيد تا نفسش سر جاش اومد و بعد بالاخره لب گشود و گفت: – رزا …
همين؟! اينقدر با عجله اومده بود که بگه رزا؟!! گيج و منگ گفتم:
– هوم؟!!
با دست به در اشاره کرد و گفت:
– آرمين … آرمين راست مي گه؟!!
چشمام گرد تر شد و گفتم:
– هان؟!!
– آرمين راست مي گه که رضا داداشته؟!!
هان!!! پس بگو اين بچه چشه!!! اوووه! گفتم حالا چي شده! سعي کردم خونسرد باشم ، رفتم سمت ساکم و گفتم:
– خب آره … شباهت من و رضا به هم خيلي زياده! برام عجيب بود که زودتر نفهميدن …
از جا بلند شد اومد به سمتم و و دقيقاً جلوم ايستاد. سعي کردم نگاش نکنم، نمي خواستم جلوي چشماش کم بيارم … نفس عميقي کشيد و گفت:
– چرا رزا؟!!
دست به کمر ايستادم و گفتم:
– چي چرا؟!!!
– چرا دروغ گفتي؟!!
– يعني تو نمي دوني؟!! از بس دنبالم وز وز مي کردي مي خواستم شرتو کم کنم که بازم قربون خدا برم شرت کم نشد! ديگه نمي دونم چه جوري بايد بهت بگم دست از سر من بردار …
لبخند نشست روي لبش … يه دفعه پشتشو کرد به من و جفت دستاشو فرو کرد بين موهاش و باز قلب منو به تلاطم انداخت! رواني خوب نکن با موهات اونجوري! اه! معلوم نيست چه مرگشه! يهو چرخيد به سمتم و گفت:
– نوکرتم به خدا!!
باز چشمام گرد شد و اومدم چيزي بهش بگم که رفت سمت در و لحظه آخر گفت:
– خوشحالم که همسايه ام هم شدي …
بعد از اين حرف رفت از اتاق بيرون و در رو به هم کوبيد … نه خداييش اين يه چيزيش مي شد!! خدا شفا بده!! اينا رو زبوني مي گفتم اما حرف قلب خودم يه چيزي ديگه بود … دوست داشتم بگم منم خوشحال شدم که همسايه تو شدم … خوشحالم که از نامزد نداشتن من دار ذوق مرگ مي شي … خوشحالم که نگاهت معصوم شده … خوشحالم که حسم بهم مي گه دوستم داري و خوشحالم که خودمم دوستت … نه در اين مورد خوشحال نيستم! وقتي براي من و داريوش وصالي وجود نداره پس دوست داشتنش نبايد باعث خوشحالي باشه … آهي کشيدم و دوباره رفتم سمت ساکم تا خودمو مشغول کنم … هنوز نصف بيشتر لباس هام مونده بود که سپيده از طبقه پايين صدام کرد. لباسي که تو دستم بود رو روي ساک انداختم و رفتم سمت در که از اتاق برم بيرون. توي راهرو به سمت پله ها مي رفتم که داريوش مثل جن روبروم ظاهر شد. لباسشو با يه دست گرمکن خاکستري و مشکي عوض کرده بود، خودمو عصبي نشون دادم و گفتم:
– برو اونور مي خوام برم پايين.
با چشمايي که خمارتر شده بود و صدايي گرفته سرشو جلو اورد، تو چند سانتي متري صورتم توقف کرد و گفت:
تو کيستي که من اينگونه بي تو بي تابم
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم
تو چيستي که من از موج هر تبسم تو
بسان قايق، سرگشته، روي گردابم
تو در کدام سحر بر کدام اسب سفيد؟ تو را کدام خدا؟ تو از کدام جهان؟
تو در کدام کرانه؟ تو در کدام صدف؟ تو در کدام چمن؟ همره کدام نسيم؟
تو از کدام سبو؟ من از کجا سر راه تو آمدم نا گاه؟
چه کرد با دل من آن نگاه شيرين آه؟ مدام پيش نگاهي مدام پيش نگاه
کدام نشأه دويده است از تو در سر من؟
که ذره هاي وجودم تو را که مي بينند به رقص مي آيند سرود مي خوانند
چه آرزوي محاليست زيستن با تو مرا همين بگذارند يک سخن با تو
به من بگو که مرا از دهان شير بگير به من بگو برو در دهان شير بمير
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف ستاره ها را از آسمان بيار به زير
تو را به هر چه تو گويي به دوستي سوگند هر آنچه خواهي از من بخواه صبر نخواه
که صبر راه درازيست به مرگ پيوسته است تو آرزوي بلندي و دست من کوتاه
تو دور دست اميدي و پاي من خسته است همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
اينقدر با احساس خوند که نزديک بود بزنم زير گريه و خودمو توي بغلش رها کنم. خودش هم فکر کنم دقيقا يه همچين حسي داشت چون دستاش يه بار اومدن جلو و بعد سريع برشون گردوند سر جاي اولشون. سعي کردم به خودم مسلط شوم. اگه من خودمو مي باختم ديگه هم چي تموم مي شد، به زور گفتم:
– گفتم برو کنار مي خوام برم پايين.
صداي دوباره سپيده فرصت هر گونه جوابي رو ازش گرفت. با قدماي لرزون خودمو به طبقه پايين رسوندم.
سپيده و آرمين لباس پوشيده و اماده بيرون رفتن بودن، هنوز چيزي ازشون نپرسيده بودم که داريوش هم اومد و خيلي خونسرد گفت: – بريم دريا؟
آرمين در جوابش گفت:
– آره داداش بريم، ما که آماده ايم.
يه لحظه همه چيز فراموشم شد و گفتم:
– آخ جون دريا …
لباس عوض کردنم دو دقيقه بيشتر طول نکشيد! وقتي اومدم پايين، داريوش و آرمين و سپيده منتظرم بودن. مامان ها چون هنوز وسايل رو کامل نچيده بودن، ترجيح دادن بمونن. پس خودمون چهار تا رفتيم، منظره دريا از نزديک خيلي زيباتر و دست نيافتني تر بود. دوست داشتم شيرجه برم وسط آبها! دريا موج هاي سنگيني داشت، طوفاني نبود اما آرومم نبود. با ذوق گفتم:
– من مي خوام برم تو آب.
آرمين گفت:
– مگه ديوونه شدي؟ نمي بيني موج ها چقدر بلند و سنگينن.
با سماجت گفتم:
– من مي رم. شما اگه مي ترسين نياين.
با اينکه خودمم از آب مي ترسيدم، نمي دونم چرا اون لحظه اينقدر شجاع شده بودم. شايد مي خواستم حرارتي رو که حرفاي داريوش تو بدنم ايجاد کرده بود، تسکين بدم. حتي نگاه نکردم به سمت داريوش ببينم نظر اون براي توي دريا رفتنم چيه، ترجيح مي دادم کمتر نگاش کنم. سپييده گفت:
– کله شق بازي در نيار رزا … فردا اگه دريا آروم تر شده بود مي يايم دوباره …
راه افتادم سمت دريا و گفتم:
– نچ! الان مي خوام برم …
آروم آروم رفتم توي آب که يک نفر از پشت محکم آستين مانتومو کشيد و تا برگشتم ديدم کسي به جز داريوش نيست … اخم کردم و گفتم:
– ولم کن! مي خوام برم …
– نمي بيني دريا رو؟!! نمي بيني با چه سرعتي موجاشو مي فرسته سمت ساحل … همين يه ذره هم که پاهاتو گذاشتي تو آب خطرناکه … برگرد …
براق شدم توي چشماش و گفتم:
– شماها همه تون ترسوئين! من شنا بلدم!!
– آره ما ترسوئيم! شما هم شنا بلدي … ولي دريا رحم نداره…. خيلي حرفه اي تر از تو ها بودن که دريا بردتشون. تيريپ شجاعت برندار برگرد …
تحکمي تو صداش موج مي زد که لجمو در مي اورد، با حرص گفتم:
– کاري نکن که يه نامزد ديگه واسه خودم دست و پا کنم ها! اصلاً به تو چه!
قهقهه زد و من احساس کردم قلبم الآن از سينه ام بيرون مي پره. وسط خنديدنش گفت:
– ديگه نمي توني! چون دستت واسه من رو شده شيطونک.
يه بار ديگه تلاش کردم آستين مانتومو از توي دتش بکشم بيرون ولي فايده اي نداشت و محکم منو گرفته بود. حتي به سرم زد که مانتومو در بيارم و در برم! اما مي دونستم بي فايده است و داريوش اگه شده بغلم بکنه نمي ذاره من برم توي آب! پس بيخيال شدم و برگشتم … اونم آستينمو ول کرد … آرمين خنديد و گفت:
– سرتق! مگه داريوش از پس تو بر بياد!
ايشي گفتم و رومو برگدوندم. هر چهار تا جايي دور از دريا روي ماسه ها نشستيم و آرمين و داريوش مشغول صحبت کردن شدن. سپيده هم هرازگاهي وسط حرفاشون چيزي مي گفت، ولي من زانومو بغل کرده بودم و توي سکوت به دريا خيره شده بودم. صداي داريوش از فکر خارجم کرد:
– موش موشک! ساکتي چرا؟!! بهت نمي ياد اينقدر مظلوم باشي …
طبونمو براش در اوردم و رومو برگدوندم. با آرمين خنديدن و آرمين گفت:
– بچه ها بهتره برگرديم … هوا داره تاريک شده، وقت شامه …
همه از جا بلند شديم، ماسه ها رو از لباسمون تکونديم و راه افتاديم سمت ويلا … آرمين و داريوش با هم مي يومدن و من و سپيده هم با هم … ولي هر دو عجيب غرق سکوت بوديم آسمون حسابي گرفته بود و معلوم بود که به زودي بارون مي باره. وارد ويلا که شديم از بوي ميرزا قاسمي به حال غش افتادم خيلي گرسنه بودم. رفتم توي اتاقم و مانتو شلوارم رو با شلواري راحتي و نخي گشاد به رنگ آبي آسموني و بلوز آستين سه ربع تنگ کشي به همون رنگ عوض کردم. موهامو دم اسبي پشت سرم بستم که خيلي توي دست و پام نباشه و زدم از اتاق بيرون. ميز حاضر و آماده چيده شده بود و همه پشت ميز بودن. منم نشستم و مشغول خوردن شديم … خاله کيميا داشت از داريوش در مورد مطبش سوال مي پرسيد و داريوش با خونسردي و آرامشي عجيب جواب مي داد … يه دفعه خاله کيميا گفت:
-ديگه وقت زن دادنت رسيده داريوش! باز نخواي بگي نه که دلخور مي شم!
داريوش لبخند زد و گفت:
– باشه مامان جان! ديگه نمي گم نه …
قلبم لرزيد و خاله کيميا با بهت گفت:
– راست مي گي؟
داريوش سرشو تکون داد و گفت:
– آره! دروغم چيه … فقط يه مدت بايد دست نگه دارين …
– ديگه براي چي الهي قربونت برم؟!! من فقط منتظر بودم تو لب تر کني … به محض اينکه برگشتيم زنگ مي زنم به خان عموت …
داريوش زير چشمي به من که دست از خوردن کشيده بودم و محو بحث اون دو نفر شده بودم نگاه کرد و گفت:
– مامان! گفتم فعلاً نه! تا وقتي که خودم گفتم … خواهشاً تمومش کنين.
خاله کيميا رد نگاه داريوش رو گرفت و به من رسيد. سريع شروع کردم به جويدن لقمه خيالي و قاشقم رو توي ظرف ماست فرو کردم که بگم من اصلاً متوجه شما نبودم. اما اعصابم حسابي به هم ريخته بود! تازه يادم اومد که خاله کيميا گفته بود دوست داره پسرش با دختر عموش ازدواج کنه. خداي من!!! عاشق نشديم نشديم، وقتي هم شديم عاشق چه آدمي شديم! ملت فوقش يه رقيب دارن، من بدبخت صد تا رقيب داشتم. به زور چند لقمه ديگه خوردم تا بقيه هم سير بشن و از سر ميز بلند بشن.
بعد از خوردن شام همه روي مبل هاي جلوي تلويزيون ولو شديم و داريوش رفت که دوش بگيره. همه داشتن در مورد فيلمي که پخش مي شد نظر مي دادن ولي من تو هپروت سير مي کردم. داريوش … دختر عموش … اه اصلا به من چه! هـــــــآن؟ به من چه؟!! مشغول هوار زدن سر خودمو دلم بودم که با يه حوله روي شونه اش اومد از پله ها پايين و مستقيم نگاشو دوخت توي چشماي منتظر من. دروغ چرا دوست داشتم نگام کنه! همون موقع نيره با يه سيني قهوه از آشپزخونه بيرون اومد. داريوش بويي کشيد و گفت:
– بــــه! چه بوي قهوه اي مي ياد! نيره خوب مي دوني که من بعد از حموم قهوه مي خورما!
نيره لبخند محجوبي زد و گفت:
– بله آقا، از سري قبل يادم مونده …
داريوش خودشو روي مبل کنار سپيده انداخت و از سيني که نيره جلوش گرفته بود فنجوني قهوه برداشت. بعد از اون نيره سيني رو جلوي بقيه هم گرفت … داريوش همينطور که قهوه اش رو جرعه جرعه و داغ مي خورد گفت:
– داره بارون مي ياد. اونم چه باروني!
فنجون قهوه ام رو روي ميز گذاشتم، هم شير داشت هم شکر! عادت به خوردن قهوه شيرين نداشتم. خوشمزه گي قهوه به تلخيش بود. مي خواستم هر چه زودتر به اتاقم پناه ببرم، اينقدر ذهنمو با افکار چرند خسته کرده بودم که سر درد گرفته بودم و خوابم مي يومد. با رخوت گفتم:
– اگه خوابم نمي يومد تا صبح زير بارون قدم مي زدم، ولي نمي دونم چرا اينقدر بي حال شدم.
مامان با تعجب گفت:
– وا چه وقت خوابه مادر؟ قبلاً ساعت يک هم به زور براي خواب به اتاقت مي رفتي. الان که ساعت تازه دهه.
آرمين گفت:
– شايد خستگي راهه. اگه امشب زود بخوابي از فردا سر حال مي شي و مي توني شبها تا صبح کنار دريا بشيني.
داريوش هم گفت:
– آره آرمين راست مي گه. پشت فرمون بودي خسته شدي. بهتره بري بخوابي. ما هم امشب جايي نمي ريم.
از خدا خواسته با شب به خير از جا بلند شدم و به اتاقم رفتم. قبل از خوابيدن آباژور کنار تخت رو روشن کردم چون دوست نداشتم اتاق توي تاريکي مطلق فرو بره. روي تخت که ولو شدم، چيزي طول نکشيد که به خواب عميقي فرو رفتم.
نمي دونم چه ساعتي بود که از زور تشنگي از خواب بيدار شدم. چند لحظه اي طول کشيد تا يادم اومد کجام و يه دفعه با ديدن تاريکي غلظي که اطرافم رو فرا گرفته بود سيخ نشستم لب تخت! اگه بخوام حالت اون لحظه مو توصيف کنم واژه ترسيدن خيلي مضحک به نظر مي رسه، من وحشت کردم! مطمئن بودم که چراغ خواب رو روشن گذاشتم. با بدبختي و بدني لرزون از جا بلند شدم و کليد چراغ خواب رو که روي ميزي کنار تخت قرار داشت زدم. ولي روشن نشد! ترس از تاريکي در حد مرگ به سراغم اومده بود کم مونده بود از حال برم. با زانوهايي لرزون به سمت کليد چراغ اصلي اتاق رفتم، ولي اونم روشن نشد. حدس زدم که برقا رفته باشه. بد شانسي بدتر از اين؟ داشتم از ترس سکته مي کردم. گريه ام گرفته بود. با بيچارگي در اتاق رو باز کردم و بيرون رفتم. پذيرايي بالا و راه پله و راهرو هم تاريک تاريک بود. ديگه نتونستم وزنم رو کنترل کنم و همون جا کنار در اتاق روي زمين نشستم و زانو هامو بغل کردم. مثل يه جوجه زير بارون مونده مي لرزيدم. صداي رعد و برق و بعد نوري که از پنجره راهرو به داخل اومد، نور علي نور شد نا خوداگاه جيغ کوتاهي کشيدم. سرمو بين پاهام پنهون کردم و زار زدم. مرگ رو پيش چشمم مي ديدم. ترسم از تاريکي يه ترس عادي نبود! مثل ديو دو سر مي ترسيدم و اگه خودمو نجات نمي دادم بيهوش شدنم حتمي بود. بين صداي باد که پنجره رو مي لرزوند و هو هو مي کرد، يه صداي ديگه نزديکم شنيدم:
– رزا… رزي! نترس من اينجام. از چي مي ترسي عزيزم؟ گريه نکن!
سرمو بلند کردم و داريوشو که کنارم روي زمين نشسته بود رو ديدم. دستشو اورد جلو که دستامو بگيره اما وسط راه پشيمون شد و دستشو عقب کشيد. از ديدنش در حد مرگ خوشحال شدم، ولي هنوز هم نمي تونستم جلوي هق هقم رو بگيرم:
– همه … جا … تاريکه … صدا … مي ترسم.
گريه امونم نداد و باز زار زدم. داريوش با صداي فوق العاده مهربوني، گفت:
– از تاريکي مي ترسي عزيز دلم؟ پاشو! پاشو بريم توي اتاق من. فيوز اونجا از بقيه ساختمون جداس.
همين که شنيدم مي تونم برم جايي که تاريک نباشه انرژي گرفتم و از جا بلند شدم و جلوتر از داريوش به سمت اتاقش راه افتادم. چراغ رو روشن کرد و همه جا روشن شد. نفس عميقي کشيدم و ولو شدم لب تختش. از پارچ آب کنار تختش ليواني آب برام ريخت و به دستم داد. ليوانو گرفتم و يه نفس همه شو خوردم. هنوزم هق هق مي کردم و به سکسکه افتاده بودم. چند نفس عميق کشيدم تا يه کم بهتر شدم. داريوش با نگراني وسط اتاق ايستاده بود و نگام مي کرد. هم مي خواست يه چيزي بگه هم انگار نمي دونست چي بايد بگه! ديگه آبروم برام جلوش نمونده بود!
براي رفع و رجوع کردن ترس بچه گونه ام گفتم:
– من از بچگي از تاريکي مي ترسيدم. توي تاريکي همه چي يادم مي ره و بچه مي شم. ببخشيد که بيدارت کردم.
داريوش دستي توي صورتش کشيد و گفت:
– خواهش مي کنم… من خواب نبودم…حالا خوبي؟
با شک نگاش کردم و گفتم:
– من که خوبم! اما چشماي سرخ تو نشون مي ده خواب بودي … چرا الکي دروغ مي گي؟
لبخند تلخي زد، اومد طرفم، يه کم خودمو کشيدم کنار. به روي خودش نياورد و نشست کنارم لب تخت. اهي کشيد و گفت:
– قرمزي چشمام از بي خوابيه … رزا حيف که نمي خواي بشنوي! وگرنه من خيلي حرف براي گفتن دارم …
همينجور خيره نگاش کردم! تو دلم ناليدم:
– بس کن داريوش! من ديگه تحمل ندارم. پسر خوب داري با حرفات ديوونه ام مي کني.
با اين حال خودمو به خنگي زدم و گفتم:
– متوجه منظورت نمي شم! تو قبلاً از اين حرفا نمي زدي.
دستشو توي موهاش فرو کرد و خم شد سمت زانوهاش و سرشو انداخت زير. موهاش سرازير شده بود توي صورتش و اجازه نمي دادن درست چهره اش رو ببينم. بعد از چند لحظه سکوت گفت:
– خيلي وقته که اون چشمات خوابو از من گرفته رزا … داري نابودم مي کني اما خودت خبر نداري!
با بهت ناليدم:
– داريوش …
بدون اينکه سرشو بياره بالا، ادامه داد:
– اگه بهت بگم قول مي دي که نگاهتو از من نگيري يا ازم فرار نکني؟ اون قدر وابسته شدم که … تحمل قهر تو رو ندارم رزا. اين احساس براي خودم هم ناشناخته است! حس مي کنم بيمارم!!! خودمو نمي شناسم! براي خودم هم غريبه شدم!
مي دونستم لحظه اي که از اون مي ترسيدم نزديکه ولي راه فراري نداشتم. با صداي تحليل رفته ام گفتم:
– بس کن داريوش! نميخوام چيزي بشنوم.
انگار مست بود! شايدم واقعا بيمار بود!! چون بي توجه به حرف من گفت:
– در اين دنياي ديوانه هر که را بيني غمي دارد
پوزخندي زد و ادامه داد:
– دل ديوانه شد اما ديوانگي هم عالمي دارد.
قلبم تو سينه ديوونه وار مي کوبيد. ديگه هيچي نمي تونستم بگم، دستمو بردم سمت سينه ام و قلبم رو چنگ زدم. بايد خودمو آماده مي کردم داريوش مي خواست قلبشو جلوم برهنه کنه. بايد خودمو آماده مي کردم که وقتي شنيدم پس نيفتم. بايد آماده مي شدم تا عاقلانه باهاش برخورد کنم. اينقدر نگران بودم که نمي تونستم از حرفاش حتي ذره اي شاد بشم. خدايا اين ديگه چه زجري بود؟!! هم مي خواستم بشنوم حرفاشو هم نمي خواستم! هم مي خواستمش هم نبايد مي خواستمش!
– رزا مي دوني چيه؟
ديگه داشتم طاقتمو از دست مي دادم. فشار بدي روم بود، براي همين هم کنترلم رو از دست دادم و با خشم گفتم:
– من هيچي نمي دونم!
داريوش در حالتي فرو رفته بود که انگار خشم و ترس منو نمي ديد. سرشو آورد بالا، ولي بازم نگام نکرد، چشماشو بست و گفت:
– ميان همه گشتم و عاشق نشدم من تو چه بودي که تو را ديدم و ديوانه شدم من!
لحظه اي مکث کرد و بعد چشماشو باز کرد و با صدايي که هم نواي قلب من مي لرزيد، خيره تو چشمام گفت:
– رزا خيلي دوستت دارم! بدجوري عاشقت شدم! مي فهمي؟ من عاشقت شدم!
همه نيروم تحليل رفت. چقدر براي شنيدن اين جمله از دهن داريوش مشتاق بودم. ولي حالا؟! نمي دونستم چي بگم اگه ساکت مي موندم دليل بر همراهيم بود. اگه هم داد و هوار مي کردم ممکن بود داريوشو براي هميشه از دست بدهم. زمان داشت از دست مي رفت بايد کاري مي کردم. بايد به داد دلم مي رسيدم. داريوش سابقه خوبي نداشت. چشماي شري جلوي صورتم اومد. حرفاي خاله کيميا تو گوشم زنگ زد. آرزوي خونواده اش براي ازدواج اون با دختر عموش … سيلي که بهم زد … حرفاش … نه نگه داشتن داريوش عاقلانه نبود. بايد پسش مي زدم، به هر شکلي که مي شد! اصلاً نفهميدم چي شد که با عصبانيت و با صداي بلند گفتم:
– تو ديوونه اي. ديوونه! مي فهمي داري چي مي گي؟ من ازت متنفرم. آشغال کثافت! مي خواي با منم بازي کني؟ آره؟ حالم ازت به هم مي خوره. حالم از هر چي مرده به هم مي خوره!
چشماش گشاد شدن. انتظار هر برخوردي رو داشت الا اين برخورد. در حالي که سعي مي کرد آرومم کنه، گفت:
– نه رزا نه. يه دقيقه گوش کن! داري اشتباه مي کني. تو داري در مورد من غلط فکر مي کني.
از جا بلند شدم و گفتم:
– من اشتباه نمي کنم. خفه شو کثافت! تو مي خواي با اين حرفا منو گول بزني و بعد از يه مدت مثل شري و امثال اون شوتم کني يه طرف؟ ولي من نمي ذارم. کور خوندي!
داشتم از اتاقش خارج مي شدم که ايستاد توي چارچوب در، دستاشو از دو طرف باز کرد و راهمو بست. چشاش از خشم مي درخشيد. با خشم و عصبانيت گفت:
– بهت ثابت مي کنم که من ديگه اون آشغال گذشته نيستم. عشق تو اينقدر پاک بود که فقط وجود مقدار کمش توي روحم باعث شستشوي آلودگي هام شده. من ديگه اون داريوش نيستم. اون داريوشي که تو توي کيش ديدي مُرد! ايني که جلوي روت ايستاده منم … من … مي فهمي؟ کسي که حاضره با يک اشاره تو بميره. کسي که ديوونه جنگل چشمات شده! حالا هم اين منم که بايد از اينجا برم و تا روزي که منو باور نکني بر نمي گردم. فکر مي کني برام کاري داره همين الآن هر بلايي که دلم مي خواد سرت بيارم؟!! فکر مي کني کاري داره وادارت کنم بيچاره م بشي؟!! اما لعنتي من حتي نمي خوام دستتو بگيرم … چرا نمي فهمي؟!!! مطمئن باش نمي ذارم عشقم تحقير بشه … برام مقدسه … بفهم اينو! عشق من مقدسه! حقت بود که بفهميش … بايد مي دونستي! الان ديگه هيچ ديني به گردنم نيست … پس مي رم … تو راحت باش …
گردنم نيست … پس مي رم … تو راحت باش …
با گفتن اين حرف در اتاقو باز کرد و رفت بيرون. نمي دونم چقدر با حالت بهت وسط اتاق ايستاده بودم و به جاي خاليش نگاه مي کردم. رفت؟!!! جدي رفت؟!!! چي گفت؟! با من بود؟! واي خدايا من چه کردم؟!! عقب عقب رفتم و روي تخت نشستم و سرمو بين دستام گرفتم:
– اي خدا من بايد چي کار کنم؟ چرا اينطوري شد؟ کاش مي تونستم به صدق يا کذب حرفش پي ببرم! کاش اون پسر نجيب و خوبي بود! کاش، گذشته مامان باباهامون اينقدر سياه نبود … کاش …
دمرو روي تخت افتادم و اجازه دادم اشکام صورتمو بشورن.
* * * * * *
از صداي امواج دريا چشمامو باز کردم. اولين چيزي که به ذهنم رسيد اين بود:
– آخ چقدر سرم درد مي کنه!
دستامو روي شقيقه هام گذاشتم و فشار دادم! لعنتي داشت منفجر مي شد. کاش حمله ميگرن نباشه فقط که تا شب درگيرم مي کنه. حالت تهوع کمي داشتم، از جا بلند شدم و با ديدن اتاق سورمه اي تازه ياد ديشب افتادم. داريوش … حرفاش … بغض به گلوم چنگ انداخت … نبض ضقيقه هام بدجوري مي زد. بايد به داد سر دردم مي رسيدم. از در اتاق رفتم بيرون، سکوت ويلا نشون مي داد که همه خوابن … نا خوداگاه پاهام منو کشيدن سمت اتاق خودم … در اتاق بسته بود. حدس زدم که داريوش خواب باشه. با اين که تهديد کرده بود مي ره، اما ته دلم حس مي کردم الان توي اتاق خوابه! پس بيخيال سر زدن بهش شدم و رفتم توي آشپزخونه، نيره مشغول اماده کردن وسايل صبحونه بود. با ديدن من با خوشرويي سلام کردم. سرمو براش تکون دادم و به زور گفتم:
– ميشه يه ليوان شير و يه مسکن به من بدي؟!
با ديدن قيافه ام و دستام که محکم سرمو فشار مي دادم فهميد قضيه چيه … تند تند يه ليوان شير گرم کرد و داد دستم. وقتي ازش مسکن هم خواستم اخمي کرد و گفت:
– اين داروهاي شيميايي رو نريزين تو معده تون خانوم … صبر کنين الان براتون يه دوا درست مي کنم معجزه مي کنه.
حالم از جوشوندني به هم مي خورد. اما براي اينکه دلشو نشکنم چيزي نگفتم و صبر کردم تا دواش اماده بشه. وقتي ليوان جوشوندني تيره رنگ رو به دستم داد قيافه م رو در هم کردم و گفتم:
– اووف! چه بوي بدي مي ده!
خنديد و گفت:
– بوش بده، توش نبات ريختم که شيرين باشه و طعمش اذيتتون نکنه. بو نکنين و يه نفس سر بگشين، مثل آبه روي آتيش. زود سر حال مي شين.
مجبور بودم به حرفش گوش کنم چون سردردم خيلي شديد بود. چشمامو بستم و بدون اينکه نفس بکشم يه نفس همه اون داروي بد مزه رو خوردم. زد زير دلم و نزديک بود همه شو بالا بيارم که با کشيدن چند نفس عميق جلوي خودمو گرفتم و کنترلش کردم. يه دونه خرما سريع داد دستم و گفت:
– اينو هم بخورين …
سريع خرما رو گرفتم و بلعيدم تا دهنم از اون طعم تلخ و گزنده خلاص بشه … تو همون حالت گفتم:
– بقيه بيدار نمي شن؟!!
– ديشب همه تا دير وقت بيدار بودن! خانوم يه بار بيدار شدن و گفتن بساط صبحونه رو آماده کنم، که برين ساحل … اما نگفتن کي!
پوفي کردم و گفتم:
– آهان … باشه … من مي رم لب ساحل … وقتي بيان مي بينمشون … دستت درد نکنه بابت جوشونده …
لبخندي زد و گفت:
– نوش جون …
برگشتم بالا … لباسام توي اتاقي بود که داريوش خوابيده بود … از پنجره راهرو بيرون رو ديد زدم، ماشينش سر جاش بود! پس تو اتاق خواب بود و نمي شد برم توي اتاق … ناچاراً برگشتم پايين رفتم توي اتاق سپيده و يکي از مانتوهاي اونو برداشتم … خودش مثل خرس خواب بود و پتوشو هم محکم بغل زده بود … يه شال همرنگ مانتوش هم برداشتم و از ويلا خارج شدم. بارون شب قبل باعث نشاط گل و گياه ها شده بود. بوي سبزه بارون خورده همه جا پيچيده بود و آدمو مست مي کرد. قطرات درخشان بارون روي برگا و نارنج و پرتغالاي سبز و نارس خودنمايي مي کرد. هوا يه کم سرد شده بود. ولي نه اونقدر که آزار دهنده باشه اتفاقاً باعث نشاط مي شد. به خصوص که جوشونده هه هم داشت اثر مي کرد و ديگه خبري از سر درد شديدم نبود. ويلا رو دور زدم و به سمت دريا رفتم. دريا نسبت به ديروز خيلي آروم بود و ترسي نداشت. کفشامو در اوردم و رفتم نزديک … آب که نزديک مي شد و به پاهام ميخورد قلقلکم مي داد. هيجان زده رفتم جلوتر و خودمو به آب زدم. موجها به پاهام بوسه مي زدن. بي توجه به وسعت و عمق پيش مي رفتم. آب تا کمرم بالا اومده بود که با شنيدن نامم توسط کسي به عقب برگشتم و سپيده و آرمينو ديدم که تو ساحل ايستاده و برام دست تکون مي دادن.
خاله کيميا و مامان هم روي شناي ساحل زير انداز پهن کرده و نشسته بودن. مسير حرکتمو تغيير داده و به طرف ساحل برگشتم. سپيده با ديدنم دست به کمر ايستاد و گفت:
– از کي تا حالا سحر خيز شدي؟ از اون مهم تر از کي تا حالا لباس کش مي ري؟
با خنده گفتم:
– سلام عرض شد خانم حسود. سلام آرمين صبح به خير.
– صبح تو هم به خير! تو از دريا سير نمي شي دختر؟
خنديدم و گفتم:
– خب چي کار کنم که عاشق دريام؟ اگه همه سالو هم اينجا بمونم بازم سير نمي شم. خداييش عظمت دريا واقعاً ديدنيه. قبول نداري آرمين؟
– چرا قبول دارم. به خصوص که امروز هوا صاف صافه و اون دور دورها دريا و آسمون باهم قاطي شدن.
به دور دست خيره شدم و گفتم:
– اوهوم … خيلي محشره!
و تو دلم گفتم:
– درست رنگ چشماي داريوش …
بعد تازه متوجه نبود داريوش شدم و پرسيدم:
– راستي داريوش کو؟ نکنه بيدار نشده؟
آرمين شونه اي بالا انداخت و گفت:
– نمي دونم لابد خوابه ديگه. نرفتم بالا که صداش کنم …
با صداي مامان و خاله که براي صبحونه صدامون مي زدن بحثو تموم کرديم و روي زير انداز نشستيم. تموم فکرم مشغول داريوش و حرفاي ديشبش بود. تا حالا هيچ پسري به اين شکل به من ابراز علاقه نکرده بود. اونم پسري مثل داريوش که هر دختري آرزوشو داشت و منم نسبت بهش بي احساس نبودم. واقعاً چه اراده اي داشتم من که ديشب تو اون فضاي به وجود اومده تونستم داريوشو از خودم برونم. البته حالا براي پس زدن داريوش دو علت داشتم و همين دلايلم باعث مي شد که به شدت ازش دوري کنم و پا بذارم روي دلم و شعله عشقشو تو دلم خاموش و سرد کنم. با ضربه اي که به بازوم خورد از افکارم خارج شدم و با گيجي بازومو گرفتم. سپيده گوجه اي رو که به سمت من پرت کرده بود برداشت و گفت:
– چته؟ تو فکري؟ عاشق شدي؟
با حرفش چشمام گشاد شد. يعني اينقدر تابلو بودم. حالا سپيده که مي دونست ولي نکنه بقيه هم بفهمن؟!! سريع از خودم دفاع کردم:
– نخير، اصلاً هم اينطور نيست.
مامان با شک گفت:
– چرا آرومي خانوم؟ آب تني خسته ات کرده؟
خوشحال از بهونه اي که به دستم افتاد گفتم:
– آره خيلي وقت بود توي آب بودم.
– بعد از اينکه صبحونه ات رو خوردي برو لباست رو عوض کن. اگه سرما بخوري مسافرت به دهنت زهر مي شه.
گونه شو محکم بوسيدم و گفتم:
– چشم الهي من قربونت برم!
سپيده در گوشم وز وز کرد:
– لباساي منو چرا برداشتي؟
نمي شد اون لحظه بگم که اتاقمو با داريوش عوض کردم چون مامان و خاله مي شنيدن و بد مي شد، براي همين گفتم:
– حالا بعد …
اونم ديگه هيچي نگفت و خودش فهميد يه جاي يه خبري هست. بعد از خوردن صبحونه از جا بلند شدم و خواستم برم ويلا لباسامو عوض کنم که خاله کيميا رو به آرمين گفت:
– آرمين خاله پاشو برو داريوشو هم صدا کن بياد صبحانه شو بخوره. نگرانشم خيلي خوابيده.
با خودم گفتم:
– وا! خب من که دارم مي رم چرا به من نگفت؟ درسته که من اين کارو نمي کنم ولي خاله کيميا يه منظوري داشت.
آرمين چشمي گفت و از جا بلند شد. همراه هم وارد ويلا شديم و آرمين براي صدا کردن داريوش بالا رفت. بايد به آرمين مي گفتم که اتاقا جا به جا شده، براي همين هم ناچاراً همينطور که دنبالش مي رفتم گفتم:
– آرمين من و داريوش ديشب اتاقامون رو عوض کرديم.
با تعجب وسط راه ايستاد و گفت:
– چي؟!
شونه هامو بالا انادختم و گفتم:
– هيچي ، مي گم اتاقامون رو عوض کرديم. بايد بري توي اون يکي اتاق بيدارش کني.
– چرا؟
اه اينم چه گيري داده! يه اتاق ناقابل که ديگه اين حرفا رو نداره! مختصر گفتم:
– عادت دارم شبا چراغ خوابو روشن بذارم. خاله هم فيوز ساختمونو از پايين قطع کرده بود فقط اتاق داريوش چون فيوزش جداست برق داشت. اينه که اتاقا رو با هم عوض کرديم.
آرمين نفسشو فوت کرد و بدون اينکه ديگه چيزي بگه بالا رفت. منم براي عوض کردن لباسم، دنبالش راه افتادم. لباسام هنوز توي همون اتاق بود. آرمين ضربه اي به در اتاق زد و درو باز کرد، اول اون رفت تو و به دنلاش من … اما سعي کردم به تخت خواب نگاه نکنم که خدايي نکرده صحنه بالا هجده نبينم! يه راست رفتم سمت ساک لباسام که با صداي بهت زده آرمين در جا پرخيدم:
– اين که نيست!
نگاهم افتاد روي تخت، دقيقا به همون صورت نامرتبي که شب قبل رهاش کردم باقي مونده بود، حتي پتومم که ديشب از تخت افتاد پايين همونجور سر جاش افتاده بود. مونده بودم چي بگم که آرمين گفت: – يعني کجا رفته؟!! ماشينشم که اينجاست …
گوشيشو از جيبش در آورد و تند تند شماره اش رو گرفت. ولي وقتي هر دو صداي موبايلش رو از اتاق بغلي شنيديم آهمون بلند شد. داريوش حتي موبايلش رو هم با خودش نبرده بود. آرمين با کلافگي گفت:
– باز اين کجا ول کرد رفت بي خبر؟!! عادت به صبح زود بيدار شدن نداره! اصلا براي اين عادت کوفتيش مطبشو هم فقط بعد از ظهر به بعد باز مي کرد!
همينطور که اينا رو مي گفت مي رفت پايين … من اما همون بالا ايستاده و حسابي رفته بودم توي فکر. يعني ديشب ول کرده رفته؟!! کجا رفته آخه؟ اونم پاي پياده!!! لباساي خيسم داشتن اذيتم مي کردن، رفتم توي اتاق و تند لباس عوض کردم. وقتي رفتم پايين متوجه شدم که همه برگشتن توي ويلا و از قضيه نبودن داريوش هم مطلع شدن. به به! يه روز ديگه و باز هم بايد دنبال داريوش بگرديم و غر غر هاي خاله کيميا و نگراني هاي آرمين رو تحمل کنيم. چه مسافرتي بشه! آرمين با ديدن من گفت:
– رزا تو صبح نديدي داريوش بره از ويلا بيرون؟!!
چي مي گفتم جلوي جمع؟!! سرمو تکون دادم و گفتم:
– نه … ولي شايد يه جايي همين جاها باشه. توي باغ رو ديدي؟
همينطور که مي رفت سمت در گفت:
– نه، الان مي رم يه گشتي اين اطراف مي زنم. نمي تونه خيلي دور شده باشه …
آرمين در برابر داريوش مثل يه پدر مسئول و نگران بود … دوستيش واقعاً ستودني بود … به داريوش بابت داشتن چنين دوستي حسودي مي کردم. منم دنبالش راه افتادم که با هم بگرديم. تمام ويلا رو در به در دنبال داريوش زير و رو کرديم. آرمين با اينکه نمي دونست داريوش از ديشب رفته نگران بود. وضعيت من که ديگه مشخص بودف نمي دونستم بايد در مورد ديشب حرفي بزنم يا نه. يه کم از آرمين مي ترسيدم پس ترجيح دادم فعلا سکوت کنم. دونستنش دردي رو دوا نمي کرد. دلم ولي بدجوري آشوب بود. داريوش يه قطره آب شده بود رفته بود زير زمين. توي ويلا که نبود، کنار دريا ساحل هم که نبود. باغ اطراف ويلا هم نبود، ولي انگار از اول داريوشي وجود نداشته! خاله حسابي نگران شده بود و لحظه به لحظه بيشتر رنگش مي پريد. با سپيده حتي توي انبار رو هم گشتيم. آرمين زد از ويلا بيرون که اطراف رو پاتوق هايي که مي شناخت رو بگرده. از وقت ناهار هم گذشت و هيچ کس حتي به ذهنش خطور نکرد که گشنشه! همه نشسته بوديم دور و هم و به اين فکر ميکرديم که کجا ممکنه رفته باشه … بگذريم از اون فکرايي که دل ادمو آشوب مي کرد و ذهنو مي کشيد سمت بيمارستانا و بدترين حوادث … طرفاي عصر آرمين پکر برگشت و وقتي خاله کيميا فهميد جستجو هاي اونم به جايي نرسيده، زد زير گريه. آرمين با ناراحتي گفت که هر جا به ذهنش مي رسيده رو گشته، حتي سر وقت شري اينا هم رفته اما خبري نبوده. کم کم منم داشت گريه م مي گرفت مثل خاله کيميا، آرمين نگاه موشکافانه اي به من انداخت و گفت:
– رزا … مي شه با هم حرف بزنيم؟
با تعجب نگاش کردم، نکنه فهميده؟!! خوب بفهمه، مگه من چي کار کردم؟!! مامان داشت شونه هاي خاله کيميا رو مي ماليد و اصلا متوجه من و آرمين نبود، فقط سپيده بود که داشت موشکافانه نگامون مي کرد. از جا بلند شدم و گفتم:
– حتماً …
راه افتاد سمت در و گفت:
– بيا بريم بيرون کنار ساحل، هم قدم مي زنيم و هم حرف مي زنيم.
دوتايي زديم از ويلا بيرون، اون لحظه اينقدر نگران بودم و حال خودم وخيم بود که نمي تونست نگران سپيده هم باشم و نگاه هاي مرموزش! به دريا که رسيديم آرمين بدون مقدمه پيچيد جلوم و گفت:
– رزا … بين تو و داريوش اتفاقي افتاده؟!!
متحير نگاش کردم و خودش ادامه داد:
– داريوش الکي ول نمي کنه بره! مي خوام مطمئن بشم … اگه اتفاقي نيفتاده باشه رفتنش خيلي مرموز مي شه. اونوقت بايد به پليس خبر بديم …
ديگه داشت بغضم مي ترکيد، منتظر يه تلنگر بودم فقط. سکوت رو جايز ندونستم و سرمو به نشونه مثبت تکون دادم. آرمين با ناراحتي گفت:
– چي؟!! خوب چرا زودتر حرف نمي زني؟ بگو ببينم چي شده؟! اصلاً شما دو تا چرا اتاقاتون رو عوض کردين؟
براي جلوگيري از ريزش اشکام چند لحظه به آسمون خيره شدم و بعد از کشيدن چند نفس عميق، همه ماجراي شب قبل رو براش تعريف کردم. آرمين با شنيدن قضيه مثل اسپند روي آتيش شد و گفت:
– واي واي بر من! چرا زودتر نگفتي دختر؟ يعني حالا کجاس؟ ديگه کجا رو بايد برم دنبالش بگردم؟!!
با عذاب وجدان گفتم:
– نمي دونم. آرمين تقصير منه؟ خودم مي دونم ديشب خيلي تند رفتم ولي … ولي مجبور بودم.
آرمين چرخيد به سمتم و يهو داد کشيد:
– آخه تو که چيزي راجع به اون نمي دوني. چرا اينقدر عذابش مي دي؟ اون از کيش به بعد، از اين رو به اون رو شد. رزا يعني تو تا حالا نفهميده بودي که قلب داريوشو به زنجير کشيدي؟ اون دوستت داشت! همش براي ديدنت لحظه شماري مي کرد. کلي نقشه کشيده بود که تو رو از چنگ رضا دربياره. هميشه مي گفت من تازه عشقمو پيدا کردم به اين راحتي ميدون رو براي رقيب باز نمي ذارم، رزا مال منه! مال من…! حالا تو با اين حرفات چه به روزش آوردي؟ رزا داريوشو داغون کردي. کاش يکم از غرور و خودخواهيت کم مي کردي. داريوشو اينطور نگاه نکن رزا. قلبش مثل آينه صافه. نگاه به کاراي گذشته اش نکن من مي شناسمش. داريوش …. مي دونم هر چي هم بگم فايده اي نداره و توي مغز تو فرو نمي ره فقط اينو بدون اگه بلايي سرش بياد من شخصاً از چشم تو مي بينم.
بالاخره تلنگر وارد شد و بغضم ترکيد، به هق هق افتادم و گفتم: – تقصير من چيه؟! اون تا تقي به توقي مي خوره ول مي کنه مي ره! چرا من بايد جواب پس بدم؟!! مگه من حق انتخاب ندارم؟! چون بهش گفتم نه حالا بايد جواب گو باشم؟! چرا اينقدر بي منطقي آخه؟
داد کشيد:
– تقصير توي لعنتي اينه که داريوشو عاشق کردي. اون عشق رو نمي شناخت، اون سردرگمه! خودشو گم کرده! داريوشي که حتي به پدر مادرش علاقه نداشت حالا عاشق شده!!!! يه نفر رو از خودش بيشتر دوست داره. بايد کمکمش مي کردي خودشو پيدا کنه، بعد اگه نمي خواستي کنار ميکشيدي … تو فکر کردي اونم مثل پسراي ديگه است که با آغوش باز از عشقش استقبال کنه؟ نخير … اون از احساسش ميترسه چون براش ناشناخته است … آدم عشقو با مادر مي شناسه … با پدر … داريوش نشناخت … با تو شناخت!!! مي فهمي لعنتي؟!!
گريه ام به هق هق تبديل شده بود. دوسش داشتم، ولي مي ترسيدم. حرفهاي آرمين نمک روي زخمم شده بود. دو زانو افتادم روي زمين، صورتمو بين دستام پوشوندم و زار زدم … آرمين هم بي توجه به حال من، هنوز داشت حرف مي زد. يه دفعه صداي آرمين قطع شد و دنبالش صداي جذاب داريوش توي گوشم پيچيد:
– چي شــــــده رزا؟!!!
به گوشام اعتماد نداشتم. آيا واقعاً خودش بود؟ يا اين فقط توهم ذهن من بود؟ با تعجب دست از روي صورتم برداشتم. يادم رفت داشتم گريه مي کردم. چرخيدم به طرفش و از جا بلند شدم. نه واقعا خودش بود! صورتش، زرد و رنگ پريده شده بود! چشماش طراوت هميشگي رو نداشت. آرمين جلوش ايستاد و در حالي که با نگراني سر تا پاش رو چک مي کرد که مطمئن بشه سالمه، با عصبانيت گفت:
– معلوم هست تو کجايي؟ ما که هزار بار مرديم و زنده شديم.
داريوش بدون توجه به حرفاي آرمين به طرف من اومد و با تعجب گفت:
– چرا گريه مي کني؟
اشکام دوباره به شدت ريختن روي صورتم، اصلاً نمي تونستم جلوشونو بگيرم. اين دفعه اشک شوق بود! داريوش زنده و سالم روبروي من ايستاده بود. هر چند دلخور … هر چند پکر! چرخيد سمت آرمين، با انگشت منو نشون داد و گفت:
– چي بهش مي گفتي؟
آرمين سرشو زير انداخت و چيزي نگفت. داريوش با فرياد گفت:
– مي گم چي بهش گفتي که اينطور داره اشک مي ريزه؟! ديدم داشتي سرش داد مي کشيدي.
آرمين با لکنت گفت:
– من … چيزي نگفتم…. داريوش باور کن فقط داشتيم باهم حرف مي زديم.
يه لحظه بچه شدم. دلم مي خواست به داريوش بفهمونم که آرمين چقدر دعوام کرده. درست عين بچه اي که به پدرش شکايت مي کنه. انگار از حمايت داريوش شير شده بودم. با صداي بلند همينطور که گريه مي کردم، گفتم:
– بفرما آقا آرمين! اينم دوستت. حالا بازم بگو تو باعث گم شدنش بودي. حالا بازم منو مقصر بدون! د داد بزن پس! چرا ساکتي؟
با اين حرف من داريوش جلوي آرمين ايستاد و با تمام قدرت سيلي محکمي توي گوشش زد و گفت:
– عوضي! تو به خاطر من اشکشو در آوردي؟ به خاطر من؟!!! تو خيلي غلط کردي!!! من به خاطر اخلاق گند خودم رفتم. بايد يه چند ساعتي تنهايي سر مي کردم. چطور دلت اومد ناراحتش کني؟
انگار سيلي رو به گوش من زد. چنان شوکه شدم که يه لحظه نفسم بند اومد. باورم نمي شد عکس العملش اين باشه. کاش لال شده بودم! دوباره دستشو بالا برد که سيلي دومو بزنه. آرمين هم بي حرف سرشو زير انداخته بود و ايستاده بود جلوش. سريع جلوي آرمين ايستادم و گفتم:
– ديوونه شدي داريوش؟! بس کن. اون که دروغ نمي گفت، من زيادي حساسم! نمي خوام به خاطر من باهم دعوا کنين. قبل از اومدن من شماها باهم دوست صميمي بودين. نمي خوام بينتون به هم بخوره. بس کنين!
داريوش وقتي چشماي پر از ترس و نگراني منو ديد دستاشو توي جيب پالتوي بلند مشکي رنگش فرو برد و نگاشو به دريا دوخت. اشکامو پاک کردم و گفتم:
– همين جا اختلاف ها و دعواها رو مي ذاريم و بعد مي ريم تو.
آرمين هنوز سر به زير ايستاده بود و دستش روي گونه اش بود. ا زهمون علاقه اي که به داريوش داشت مشخص بود که جوابش رونمي ده. وگرنه صد در صد با هم گلاويز مي شدن. داريوش نگاه عميقي به سمتم انداخت و بعدش به سمت آرمين رفت. جلوش ايستاد و چند لحظه نگاش کرد. آرمين سرشو آورد بالا، همين که نگاشون به هم افتاد يه دفعه تو اغوش هم فرو رفتن. داريوش اهي کشيد، زد سر شونه آرمين و با شرمندگي گفت:
– شرمنده ام آرمين، مي دوني که طاقت ديدن…
آرمين حرفشو قطع کرد و گفت:
– مهم نيست. درکت مي کنم!
سپس خنديد و در حالي که سر شانه داريوش مي زد گفت:
– ولي دست مريزاد داداش. هيچ وقت فکر نمي کردم به خاطر يه دختر غيرتي بشي.
داريوش سرشو پايين انداخت و با صداي آهسته اي گفت:
– هنوز حرفاي من يادته؟!
آرمين که نگاه کنجکاو منو ديد سريع بحثو عوض کرد و گفت:
– من مي رم داخل ويلا. شمام بياين. خبر نمي دم تا براي خاله اينا سورپرايز باشي.
داريوش لبخندي زد و گفت:
– باشه برو.
البته آرمين ميخواست خبر نده که کسي بيرون نياد و ما بتونيم با هم حرف بزنيم. چقدر اين پسر آقا بود! از رفتار خودم واقعا شرمنده شدم! الکي الکي داشتم بين دو تا دوست رو به هم مي زدم! خاک بر سر من!
بعد از رفتن آرمين سريع پرسيدم:
– منظورت چي بود؟ کدوم حرفارو؟
اومد جلوم وايساد، دستشو ميون موهاي پرپشتش فرو کرد و همه شونو داد عقب. انگار فهميده بود اين کار چه تاثيري روي من داره! بعدش گفت:
– اشکاتو پاک کن اول …
تند تند تسمو روي صورتم کشيدم و گفتم:
– خيلي خب بگو …
آهي کشيد و گفت:
– بگذر رزا. اون روزا گفتن نداره.
پامو روي زمين کوفتم و گفتم:
– بگو ديگه.
داريوش از ديدن حرکتم لبخند ملايمي زد و با صدايي پر احساس گفت:
– همين پاکي تو و معصوميت کودکانه ته که منو از همه بدي ها دور مي کنه رز. هر وقت مي خوام يه قدم خلاف بردارم به ياد چشماي معصوم تو مي افتم و همه چيز يادم مي ره. ولي عزيز دلم وقتشه بزرگ بشي تا داريوش برات ديوونه تر بشه.
اولين بار بود که از اين حرف ناراحت نمي شدم. همه از من مي خواستن بزرگ بشم ولي انگار گفتن داريوش با همه برام فرق داشت و بيشتر از همه به دلم نشست. حرفاش منو به عرش مي رسوند. محتاج تک تک کلماتش بودم! صاف سر جام ايستادم و سعي کردم مثل يه خانوم با وقار رفتار کنم. گفتم:
– داريوش مي شه ازت خواهش کنم اون قضيه رو براي من هم توضيح بدي. خيلي کنجکاو شدم که بدونم.
داريوش از ديدن حرکتم از ته دل قهقهه زد و قدمي به سمتم برداشت. سريع يک قدم عقب رفتم و با شيطنت ابرو بالا انداختم. چشماش برق زد و گفت:
– تو فرشته اي! يه فرشته پاک.
– اِ داريوش اينقدر منو خر نکن. بگو ديگه.
اخمي کرد و گفت:
– اِ بلانسب!
– باشه … همون! حالا بگو …
– مي ترسم برداشت بد بکني و ناراحت بشي.
– نمي شــــــــــم.
– خيلي خب خودت خواستي. يه بار با يکي از دوستام که هم جنس خودت بود ولي هيچ شباهتي به تو نداشت داشتم قدم مي زدم که يهو دوست پسر سابقش جلومون سبز شد. يه نگاهي به من کرد و بعدش با بي شرمي دختره رو بغل کرد. يعني مي خواست به من بفهمونه که رابطه شون خيلي صميميه. دختره انتظار داشت من دعوا راه بندازم به خصوص که داشت مثل ابر بهار گريه مي کرد تا پسره ولش کنه. ولي من خيلي بي تفاوت به پسره گفتم فردا بيا محضر تا سندشو به نامت بزنم. اينو گفتم که بهش بفهمونم برام هيچ اهميتي نداره. بعد هم ولشون کردم و رفتم. فرداش که اين قضيه رو براي دوستام تعريف کردم آخرش اضافه کردم هيچ دختري لياقت اينو نداره که بخواي به خاطرش خودت رو به زحمت بندازي. آرمين الان داشت همون حرف منو يادآوري مي کرد.
در سکوت بهش خيره شده بودم. از فکر داريوش در کنار دختري ديگه خون خونمو مي خورد ولي اصلاً دوست نداشتم عکس العملي نشون بدم. چقدر دوست داشتم بفهمم رابطه اش با دختراي ديگه در چه حد بوده! ولي مگه مي شد همچين سوالي رو پرسيد؟!! تو فکر فرو رفته بودم که يه دفعه داريوش جلوم ايستاد و گفت:
– ديشب گفتم تا وقتي که منو باور نکني، بر نمي گردم. ولي نتونستم! طاقت نياوردم رزا … مي فهمي احساسمو؟ مجبور شدم برگردم …
افکار مخربم رو فراموش کردم، لبخندي زدم و با شيطنت گفتم:
– مي دونستم بر مي گردي. هر چي به خاله اينا گفتم، قبول نکردن. مي ترسيدن يه بلايي سرت اومده باشه. داشتن از نگراني دق مي کردن!
با لحن خاصي گفت:
– توام نگرانم بودي؟
به دروغ گفتم:
– خوب نه. براي چي بايد نگران مي شدم؟ تو به من گفته بودي که مي ري.
خنديد و گفت:
– امان از اين غرور تو! درضمن نمي خوام ديگه ببينم که داري گريه مي کني!
يهو ياد جريان گريه و سيلي و اينا افتادم و گفتم:
– گريه کردن من چه ربطي به تو داره که تازه به خاطرش دست روي صميمي ترين دوستت بلند مي کني؟
دوباره به دريا خيره شده و گفت:
– دست خودم نيست رزا. وقتي مي بينم گريه مي کني يه چيزي از وجودم کم مي شه! يه حسي بهم دست مي ده که بدترين حس دنياس. به زنده بودن خودم شک مي کنم. حس مي کنم توي يه قفسم و قادر به نفس کشيدن هم نيستم. نمي دونم تونستم منظورم رو بهت بفهمونم يا نه؟ ولي در هر حال هر چي که هست خيلي بده و منو حسابي کلافه مي کنه. پس هيچوقت گريه نکن. هيچوقت!
برگشت به سمتم، نگام کرد و گفت:
– من خودمم سر از احساسم در نمي يارم، چطور مي خواي واست توصيفش کنم آخه؟
فقط نگاش کردم. چقدر خوب بود، کسي اينطور عاشق آدم بشه! و مهم تر از اون اينکه حرفاشو اينقدر قشنگ بزنه. هر دو داشتيم خيره به هم نگاه مي کرديم، ديگه داشت کار خطرناک مي شد که گفتم:
– بهتره بريم تو ، مامانت خيلي نگران شده بنده خدا!
سرشو تکون داد و گفت:
– باشه … بريم …
وقتي رفتيم داخل، خاله و مامان و سپيده با ديدن داريوش هم خوشحال شدند و هم کلي نصيحت و دعوايش کردن. خاله کيميا که اينقدر داد کشيد حنجره اش خش برداشت! ولي داريوش در کمال خونسردي فقط مي گفت:
– ببخشيد! کار مهمي پيش اومد، بايد مي رفتم.
آخر سر همبراي فيصله دادن به هوارهاي خاله کيميا که داشت ديگه از حال مي رفت گفت:
– مامان جان بيخيال ديگه! اصلاً براي اينکه همه از دلخوري در بياين، براي همه تون قهوه مي يارم. چطوره؟
اينو گفت و بلند شد رفت توي آشپزخونه. ناخوداگاه منم بلند شدم و دنبالش رفتم. کسي که حواسش به ما نبود، مامان باز داشت شونه هاي خاله کيميا رو مي ماليد! کلا فکر کنم مامان به عنوان ماساژور اومده بود سفر! هي اين از حال مي رفت مامان دلداريش مي داد. اما کلا از برخورداي خاله کيميا مي شد به عصبي بودن و اعصاب ضعيفش پي برد. همين که پامو گذاشتم توي آشپزخونه چرخيد به سمتم و با لحن بامزه اي گفت:
– برم به مامانم بگم دليل گم شدن پسرت اين خانوم خانوماست که زل ميزنه تو چشمام و چشمشو به روي احساسم مي بنده!
رفتم سر کابينت تا فنجون بردارم و گفتم:
– اتفاقا بد هم نمي شه! فقط مامانت هم منو هم تورو مي ندازه از ويلا بيرون! البته قول نمي دم که مامان من هم حلق آويزت نکنه!
خنديد و گفت:
– هم مامان من بايد دلش بخواد ، هم مامان تو!!!
قهوه جوش رو از دستش گرفتم، مشغول ريختن قهوه ها توي فنجون ها شدم و گفتم:
– تا حالا کسي بهت گفته اعتماد به نفست تو سقفه؟!!
خم شد توي صورتم و گفت:
– آره … تو …
سيني رو برداشتم و گفتم:
– اوف! چه شخصيت مهمي!!!
خنديدم و نفس داغش پخش صورتم شد، سريع سيني رو برداشتم که برم بيرون. وقتي مي خواستم از در آشپزخونه خارج بشم، سرشو نزديک گوشم آورد و با لحن خنده داري گفت:
– عاشقتم ديوونه من!
نمي تونستم منکر قندي بشم که با حرفاش تو دلم آب مي شد. با خنده گفتم:
– هي آقا، متلک مي ندازي وايسا جواب بگير!
با خنده ايستاد و به طرفم برگشت. گفتم:
– تو اصلاً مي دوني عشق يعني چه؟
يه تاي کمون ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:
– سوال جالبي پرسيدي! الآن بهت مي گم. بيا بيرون.
همراهش از آشپزخونه خارج شدم. مونده بودم چي ميخواد بهم بگه که تو آشپزخونه نمي شد. مي ترسيدم جلوي جمع حرفي بزنه. سيني قهوه رو روي ميز گذاشتم و به داريوش خيره شدم. در کمال حيرت من يه راست رفت سمت پيانوي کنار سالن. با تعجب نگاش مي کردم. روي مبل کنار سپيده ولو شدم و سپيده کنار گوشم گفت:
– بلده؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
– من چه مي دونم!
نگاه کنجکاومو به آرمين انداختم و اون که از نگاهم پي به ترديدم برده بود، با پلک زدن تأييدش کرد. صداي زيباي پيانو تو سالن پيچيد. نگاه خاله کيميا به داريوش غرق افتخار و لذت شد و اصلا يادش رفت داشته از حال مي رفته! آهنگي که مي زد آشنا بود! بعد از لحظاتي صداي زيباي داريوش تو سالن پيچيد و تازه فهميدم اهنگ داستان عشق رو مي زنه. باورم نمي شد که اينقدر زيبا بخونه. واقعاً که صداي محشري داشت:
– Where do I begin از کجا آغاز کنم To tell the story Of how great a love can beگفتن ماجرايي را که يک عشق چقدر مي تواند بزرگ باشد
The sweet love story that is older than the sea ماجراي عاشقانه شيريني را که از دريا کهن سال تر است
The simple truth about the love She brings to me حقيقتي ساده درباره عشقي که او به مي بخشد Where do I start از کجا آغاز کنم ؟
with her first hello با اولين سلامش She gave a meaningTo this empty world of mine. به دنياي خاليم معنا داد There is never be another love عشق ديگري دوباره نخواهد بود Another timeShe came into my lifeAnd made the living fineزماني ديگر او به زندگيم آمد و زندگي را زيبا کرد
She fills my heart او قلبم را پر مي کند ! With very special things او قلبم را با چيزهاي خاص پر مي کند With angel songsWith wild imagining با آوازهاي فرشتگان ، با تصورات وحشي She fills my soulWith so much Love او قلبم را با عشقي بزرگ پر مي کند That everywhere I goI am never lonely که هر جا مي روم با عشق او هيچوقت تنها نيستم With her along.Who could be lonely چه کسي مي تواند تنها باشد ؟
I reach for her hand It’s always there به سوي دست هايش دست دراز مي کنم ، او هميشه حاضر است
How long does it last چقدر طول خواهد کشيد ؟
can love be measure by the hours in a day آيا مي توان عشق را با ساعات يک روز اندازه گرفت
I have no answers now But this much I can say اکنون جوابي ندارم ولي مي توانم بگويم که I know I ll need her Till the stars.All burn away مي دانم به او نياز دارم تا زماني که ستارگان همه خاموش شوند And she be there و او باقي خواهد بود . How long does it last چقدر طول خواهد کشيد ؟ Can be love measureby the hours in a day آيا مي توان عشق را با ساعات يک روز اندازه گرفت I have no answersNow But this much I can say اکنون جوابي ندارم ولي مي توانم بگويم کهI know I ll need her Till the’til the stars all burn away مي دانم به او نياز دارم تا زماني که ستارگان همه خاموش شوند And S he’ll be there و او باقي خواهد بود .خدا رو شکر زبانم اينقد خوب بود که بفهمم چي خوند! بعدش هم عاشق اين فيلم و متن آهنگش بودم. اينقدر قشنگ جواب سوالمو داد که جاي هيچ بحثي باقي نذاشت. اما بازم دليل نمي شد به عشقش جواب بدم. من گذشته رو پيش روم داشتم. که شايد اون ازش حتي خبر هم نداشت. شايد اگه يه روزي مي فهميد مامان من چه به روز باباي بيچاره اش آورده ازم دل مي بريد و مي رفت. شايد هم براش مهم نبود! نمي دونم!
شامو روي تراس خورديم. منظره دريا در حالي که عکس ماه روي آب افتاده بود اشتهامو زياد کرده بود. به خصوص که ناهار هم نخورده بودم! بعد از خوردن شام و دسر، مامان و خاله کيميا به بهونه سردي هوا به داخل ويلا رفتن ولي ما همون جا نشستيم. نور ماه توي دريا واقعاً غوغا مي کرد. داريوش با صداي گرفته اي گفت: – نظرت چيه؟
چنان محو دريا و زيبايي ها و عظمتش شده بودم که متوجه منظور داريوش نشدم و با لحني شيفته گفتم:
– خيلي قشنگه! امشب دريا نقره اي شده. واقعاً محشره!
آهي کشيد و گفت:
– منظورم به خودم بود!
تازه متوجه شدم و با تعجب پرسيدم:
– خودت؟!
– آره. نظرت در مورد من چيه؟
چند لحظه اي مکث کردم و سپس گفتم:
– همون که بود!
چيز ديگه اي نمي تونستم بهش بگم. به سمتم چرخيد و گفت:
– آخه چرا؟ من بايد چي کار کنم که تو گذشته منو فراموش کني؟! رزا آدم بايد توي زندگيش بخشش داشته باشه. تو بايد به من يه فرصت ديگه بدي. عزيزم من توي خودم پتانسيل اينو مي بينم که تو رو خوشبخت ترين زن روي کره زمين کنم! قسم مي خورم! تو ديگه چي مي خواي؟!! من حتي ازت عشق هم نمي خوام، چون … چون رزا تو رو بايد پرستيد! بدون اينکه ازت انتظاري داشته باشم! دوست داشتن وظيفه منه و خانومي کردن وظيفه تو … رز من! انسان جايزالخطاست اينو قبول نداري؟
قلبم داشت ديوونه م مي کرد! تا جايي که دوست داشتم درش بيارم پرتش کنم اونطرف! نمي ذاشت عقلم تمرکز کنه و همه اش دخالت بيجا مي کرد. گفتم:
– چرا قبول دارم.
– خب پس چي مي گي؟ رز …
نفس عميقي کشيد و گفت:
– من تصميممو گرفتم، مي خوام بيام خواستگاريت!
براي يه لحظه از ته دلم خوشحال شدم. ولي اين شادي زياد طول نکشيد. چون بازم گذشته جلوم سرک کشيد! مثل يه سد بلند و غير قابل نفوذ! من و داريوش براي هم ساخته نشده بوديم. حالا هر چقدر هم که ديوونه هم باشيم! به زور گفتم:
– جوابت از همين الآن معلومه.
اخم کرد و گفت:
– چيه؟!
مشغول بازي با انگشتام شدم و گفتم:
– منفي …
با خشم دستشو روي ميز کوبيد و گفت:
– آخه چرا؟! بابا رحم و مروت هم بد چيزي نيست به خدا.
داريوش بايد مي فهميد، بايد همه چيز رو مي فهميد تا دليل مخالفت هاي منو هم بفهمه. اگه مي خواست پس بکشه همين الان بهترين فرصت بود. پس گفتم:
– داريوش مگه تو قضيه بابا و مامانت و بابا مامان منو نمي دوني؟
با حيرت صاف نشست و گفت:
– نه! مگه چي شده؟
خيلي خلاصه برايش تعريف کردم. تا جايي که به اون مربوط بود رو گفتم، با اينکه سخت بود ولي همه اش رو گفتم. وقتي حرفام تموم شد گفتم:
– به همين علت، نه باباي تو راضي مي شه، نه مامان و باباي من.
با بهت هر دو دستش رو روي ميز گذاشت و گفت:
– پس اون زن مامان توئه!!!
پلک زدم و گفتم:
– اِ مي دونستي؟!!
پوزخند نشست گوشه لباش، زمزمه کرد:
– من از همه زندگي بابام خبر دارم! باورم نمي شه! اون زن چشم سبزي که بعضي وقتا بابا ازش ياد مي کرد مامان توئه! پس سرنوشت … از سر نوشت!
اينبار نوبت من بود که بهت زده نگاش کنم، هنوز پوزخند گوشه لبش بود و نگام نمي کرد. زمزمه کرد:
– باباي من ، با يه نگاه دلشو به يه دختر چشم زمردي باخت! من مسخره اش مي کردم، مي گفتم برو بابا ممکن نيست! هوس بوده! همون بهتر که رفت! اما حالا … منو ببين رز …
نگاش کردم، به خودش اشاره کرد و گفت:
– من ، آيينه جووني هاي بابام! مو نمي زنم باهاش … و تو … خيلي شبيه مامانتي … خيلي! حاضرم قسم بخورم که مامانت وقتي هم سن تو بوده دقيقاً چهره تو رو داشته … درسته؟!!
سرمو تکون دادم…
لبخند تلخي زد و گفت: – پسر کو ندارد نشان از پدر؟!! دقيقاً با يه نگاه دل به دختري …
آهي کشيد و گفت:
– اما يه فرقي بين عشق من و بابام هست …
– چه فرقي؟
– اگه اون شبي که بهت شماره دادم گرفته بودي، هيچ عشقي شکل نمي گرفت رزا! هيچ عشقي … تو با مخالفتت منو به بند کشيدي. اما سرعت رشد اين عشق … همه اش توي گذشته است. توي ژن منه! بابا حتي ژن عشقشو هم به من داد. چون عشق مامانت با خونش عجين شده بود!
آه عميقي کشيد و سرشو گذاشت روي ميز. انگار واقعاً سردرگم شده بود. تو همون حالت با غم گفت:
– واقعاً تو کار خدا موندم. اين همه سنگ بايد جلوي پاي من باشه؟!!
بعدش سکوت کرد. نيازي نداشت که از من جوابي دريافت کنه چون من جوابي نداشتم که بهش بدم. آرمين و سپده لب نرده هاي تراس ايستاده بودن و غرق حرف زدن بودن. اصلاً متوجه ما دو تا و دلاي پر از غممون هم نبودن! زل زده بودم به ماه نيمه تموم تو آسمون که يهو داريوش سرشو بالا آورد، خيره به من نگاه کرد و گفت:
– تو منو مي خواي يا نه رزا؟
حسابي جا خوردم و گفتم:
– اين ديگه چه سواليه؟
با هيجان گفت:
– ببين رزا! اگه بدونم تو هم منو دوست داري، براي به دست آوردنت هر کاري مي کنم! هيچي هم برام مهم نيست. حتي اگه شده از خونواده هامون هم مي گذريم.
دلم غنج مي رفت از اينکه مي ديدم با اين حرارت صحبت مي کنه و بي رحمي مامان من اصلاً براش مهم نيست و ازدواج با من براش از هر چيزي مهم تره. ولي با اين حال با خنده گفتم:
– اينقدر به شکمت صابون نزن کف بالا مي ياري. من به هيچ وجه خانوادمو به خاطر تو ول نمي کنم.
انگار هيجانش ته کشيد. بنده خدا هنوز به زبون مثل نيش مار من عادت نکرده بود! با دلخوري نگام کرد و بعدش دوباره سرشو روي ميز گذاشت. بيچاره! نمي دونست تو ذهنش به راضي کردن من فکر کنه يا راضي کردن باباش يا راضي کردن خونواده من! دلش براش کباب بود!!! خودمم از اين که اينطور باهاش حرف مي زدم، ناراحت بودم. ولي دست خودم نبود. چاره اي جز اين نداشتيم. من و داريوش دو خط موازي بوديم و من نمي خواستم هيچ کدوم به خاطر اون يکي بشکنيم. آرمين و سپيده تازه حواسشون جمع ما شد و آرمين با ديدن وضعيت داريوش با ناراحتي گفت:
– چي شده؟ شما دوتا که باز غمبرک زدين! دوباره پريدين به همديگه؟
داريوش بدون اينکه سرشو برداره، با لحن بامزه اي گفت:
– آرمين اين دختر براي من اعصاب نذاشته. ديگه دارم خل مي شم. يهو هم ديدي افتادم مردم. اگه مردم حلالم کن.
آرمين که از حرفاي داريوش خنده اش گرفته بود خنديد و گفت:
– خدا بيامرزدت! به سلامتي کي؟
داريوش سرشو بلند کرد، جدي شد و با اخم گفت:
– وقت گل ني! واقعاً هيچ کس به فکر من نيست.
ميخواستم هر چه زودتر اون بحث رو فيصله بدم. حوصله نداشتم، براي همينم با عصبانيت ساختگي گفتم:
– مي بيني سپيده! ما امسال دو تا مسافرت رفتيم به دهنمون زهر مار شد. اون از کيش و اينم از شمال.
داريوش که منظورمو به خوبي فهميده بود گفت:
– اِ اينجورياست؟ خيلي خوب ديگه من حرف نمي زنم تا بهت خوش بگذره. برو لذت ببر!
با زدن اين حرف سرشو به پشتي صندلي تکيه داد و چشماشو بست. سپيده به من چشم غره اي رفت که يعني خيلي دارم زياده روي مي کنم. آرمين به سمت در تراس رفت و رو به سپيده گفت:
– بيا من و تو بريم يه خورده کنار ساحل راه بريم. اين دو تا هم تنها باشن بيشتر جر و بحث کنن بلکه به نتيجه برسن.
سپيده با لبخند همراه آرمين به راه افتاد. داريوش طبق قولي که داد، ديگه حرف نزد. حدود يه ساعت ديگه من نشسته بودم به دريا و سياهيش نگاه مي کردم و داريوش هم چشماشو بسته بود و فقط از نوع نفس کشيدنش مي شد فهميد که بيداره و هوشيار. اون شب فقط به سپيده و آرمين خوش گذشت. وقتي به داخل ويلا برگشتند، منم تازه قصد کرده بودم برم بخوابم. اينقدر داريوش هيچي نگفت که حوصله ام سر رفت و خوابم گرفت. براي همينم بي توجه بهش از جا بلند شدم و رفتم تو.
سپيده با چشمايي که از زور شادي ستاره باران شده بود و لبهايي که پر از لبخند بود دستمو گرفت وکشيدم توي اتاقش. در اتاق رو بست و گفت:
– رزا رزا رزا يه خبر داغ.
اينقدر با خودم درگيري فکري داشتم که حس مي کردم همه مغزم کوفته است. از اين رو با بي حوصلگي گفتم:
– نمي خواد بگي چون نه حالشو دارم و نه حوصلشو.
نيمي از هيجانش پريد و گفت:
– مرض بگيري که فقط بلدي ضد حال بزني! خوب مثل آدم بپرس چه خبري؟ من که در هر صورت حرفم رو
مي زنم، پس آدم باش.
داشتم از زور سر درد مي مردم. با کلافگي گفتم:
– تو که فقط به خودت فکر مي کني، خوب بگو خبر مزخرفت چيه؟
بدون مقدمه و کوبنده گفت:
– آرمين امشب ازم خواستگاري کرد.
اونقدر تعجب کردم که نتونستم جلوي فريادمو بگيرم. با صداي بلندي گفتم:
– چي؟
با ترس يکي از دستاشو جلوي دهن من گذاشت و انگشت اشاره دست ديگه شو جلوي بينيش گرفت و گفت:
– اِ چه مرگته چرا داد مي زني؟ الان همه مي فهمن. هيچي … آرمين گفت که از من خوشش اومده و ازم خواستگاري کرد.
نزديک بود از زور حيرت پس بيفتم. فهميده بودم از هم خوششون اومده! ولي نه ديگه تا اين حد!!! دستشو پس زدم و با صداي جيغ مانندي که سعي داشتم بالا نرود، گفتم:
– تو چي گفتي؟
شوک بعدي رو وارد کرد و گفت:
– قبول کردم.
حيرتم چند برابر شد. تقريباً داد زدم و گفتم:
– قبول کردي؟! يعني چه؟ بدون مشورت با پدر و مادرت قبول کردي؟ بدون هيچ ناز و نوزي؟
با خونسردي لب تخت نشست و در حاليکه با ناخن هاي بلندش بازي مي کرد گفت:
– آره چون مي دونم اونام قبولش مي کنن. آرمين پسر خوبيه. از همون روز اول ازش خوشم اومد. توام لطف کن اينقد هوار نزن! به خدا آرمين اتاق بغليه! الان مي گه دختره چه هوله! همه رو خبر کرد!
ديگه نزديک بود غش کنم، نفس عميقي کشيدم و رفتم سمت در اتاق و گفتم:
– شما دو تا که خودتون بريدين و دوختين. اگه آينده پشيمون شدي چي؟
– پشيمون بشم؟! محاله! آرمين پسر فوق العاده ايه. من واقعاً شانس آوردم که اونم از من خوشش اومد. باورت
نمي شه رزا من همون کيش از آرمين خوشم اومد، ولي خجالت مي کشيدم بهت بگم. حالا که ازم خواستگاري کرده تازه حس مي کنم قلبم آروم گرفته.
درو باز کردم و گفتم:
– باورم نمي شه سپيده! تو اينقدر خودسر نبودي که.
چون درو باز کردم صداشو پايين تر اورد و با چشماي گرد شده گفت:
– خودسر يعني چه؟ من از آرمين خوشم اومده. چرا بايد کاري کنم که از دستش بدم؟ مطمئنم که بابا و مامان هم مخالفتي ندارن.
گفتم:
– خوب بسه ديگه. بکپ تا منو سکته ندادي! خدا آخر عاقبت ما رو با اين کاراي تو بخير کنه.
دراز کشيد روي تخت و براي اينکه لج منو در بياره، گفت:
– اميدوارم به زودي شيريني عروسي تو و داريوش رو بخوريم!
دلم مي خواست از ته دل بگم « انشالله». ولي به جايش گفتم:
– بهت گفتم کپه مرگتو بذار سپيده. تو چي کار داري به من؟ واسه خودت از اين آرزوها بکن.
و قبل از اينکه بتونه بازم حرفي بزنه از اتاقش بيرون رفتم و رفتم سمت پله ها . به فکر فرو رفته بودم که اي کاش داريوش هم به پاکي آرمين بود! کاش گذشته اي توي زندگيمون نبود. اونوقت با سر قبولش مي کردم و منتش رو هم داشتم. ولي افسوس…!
بازم تا چشم باز کردم اول از همه بيدار شده بودم. جالب بود که هواي شمال به جاي اينکه بي حالم کنه، تازه سر حالم کرده بود. حوصله بيرون رفتن از ويلا رو نداشتم. چون دوباره داشت بارون مي باريد. يه کم سر جام غلت زدم تا بقيه هم بيدار شدن، ولي رخت خوابم اينقدر گرم بود که حال از جا بلند شدن رو نداشتم. در اصل داشتم به اين فکر ميکردم که بيدار بشم چي کار کنم! مشغول عشق بازي با رخت خوابم بودم که صداي داريوش رو شنيدم. از پشت در مي گفت:
– من بيدارش مي کنم خاله جان.
حدس زدم که قصد داخل شدن داره. سريع چشمامو بستم تا فکر کنه هنوز خوابم. در اتاق به آرومي باز شد و به دنبالش بوي عطر داريوش تو اتاق پيچيد. چه بوي خوبي بود! اگه کسي روزي از من مي پرسيد عشق چه بويي مي ده بي شک عطر داريوشو معرفي مي کردم. از صداي خش خش لباس هاش حدس زدم که جلو مي ياد. لب تخت نشست، اينو از فرو رفتن تشک فهميدم. بعد هم از سنگين شدن موهام که روي بالش پخش بود فهميدم که دستش رو به آرومي روي موهام مي کشه. منتظر بودم هر آن صدام کنه. ولي چيزي نمي گفت و تو سکوت به من خيره شده بود. به راحتي سنگيني نگاشو احساس مي کردم. کم مونده بود خنده ام بگيره. زير نگاش هيچ کاري نمي تونست بکنم. چند دقيقه اي گذشت که گفت:
– چشم هايت را به رويم باز کن لحظه عشق مرا آغاز کن
بعدش هم سرشو نزديک گوشم آورد و گفت:
– رزا جان … بيداري خانومي؟
جوابي ندادم و همون طور چشم هامو بسته نگه داشتم. گفت:
– بيدار شو ديگه رزا خانوم. امروز خيلي کار داريم. اگه دست من بود، مي ذاشتم تا هر وقت که دوست داري بخوابي عزيزم. ولي دستور دادن که بيدار بشي!
با صدايي تقريباً خواب آلود زمزمه کردم:
– ولم کن. خوابم مي ياد.
داريوش که پيدا بود بود از حالت من خنده اش گرفته گفت:
– نگاه نگاه … عين بچه کوچولو ها مي موني به خدا. الهي قربونت برم! مي دونم عزيزم. ديشب تا دير وقت بيدار بودي، ولي سعي کن خستگي رو از خودت دور کني و بيدار بشي. کلي کار داريم خانوم …
بعد يه دفعه لحنش عوض شد و گفت:
– بي انصاف دلم واسه چشمات تنگ شده! جون من چشماتو باز کن. خوب؟
خنده ام گرفت و براي اينکه اذيتش کنم، پشتمو بهش کردم و همونطور با چشم بسته گفتم:
– برو بيرون. مي خوام بخوابم.
خنديد و گفت:
– عزيز دلم داري اذيت مي کني؟ باشه، مي خواي بخوابي بخواب. فقط يه لحظه چشماتو باز کن.
سعي کردم خنده مو قورت بدم. به طرفش برگشتم و چشمامو کامل باز کردم و گفتم:
– بيا! حالا لطف کن شرتو کم کن، مي خوام بخوابم.
داريوش با لحني کشيده و صدايي آروم و احساس آلود، به شکلي که قلبمو ديوونه وار به قفسه سينه ام
مي کوبوند گفت:
– فداي اون چشات بشم! چشم، تو بگو برو بمير! من رفتم. به خاله هم مي گم، عشق من خوابش مي ياد. تا هر وقت که مي خواي بخواب عشق کوچولوي من.
داشتم پر پر مي زدم براي اينکه بپرم تو بغلش! داريوش آهي کشيد و راه افتاد سمت در. براي اينکه خيلي توي خيالات غرق نشم، با خنده از تخت پريدم بيرون و گفتم:
– وايسا منم اومدم.
داريوش سر جاش وايساد و همينطور که چپ چپ نگام مي کرد، خنديد و گفت:
– اي ناقلا! من نمي دونم چرا هميشه گول تو رو مي خورم!
– واسه اينکه همونطور که قبلاً هم گفتم خيلي ساده اي! البته فقط در مقابل من.
انتظار داشتم که جواب دندون شکني ازش بشنوم، ولي در کمال حيرت من با خنده گفت:
– بر منکرش لعنت خانوم گل! چون فقط عاشق توام.
شونه هامو بالا انداختم و با هم از اتاق خارج شديم. داريوش اصلاً کينه نداشت. با برخوردي که ديشب باهاش داشتم گفتم حتماً تا چند روز با من سر و سنگين رفتار مي کنه. ولي اون طوري رفتار مي کرد انگار هيچ اتفاقي نيفتاده! جديداً ترجيح مي دادم زياد باهاش تنها نشم چون ممکن بود کنترلم رو از دست بدهم و اتفاقي بيفته که نبايد. مگه من چقدر توان و تجربه داشتم! هجده سالم که بيشتر نبود سر تا پام نياز بود! درسته که کمبود محبت نداشتم، اما هيچ وقت هم محبتي از جنس محبت داريوش توي زندگيم نداشتم! داريوش داشت ذره ذره خودش رو توي خونم تزريق مي کرد و الحق که راه راضي کردنم رو خيلي خوب بلد بود. هر چقدر هم که دست و پا مي زدم بالاخره يه جا کم مي اوردم.
به دستشويي رفتم و بعد از شستن دست و صورتم راهي آشپزخانه شدم و صبحونه مفصلي خوردم. خاله مرتب به داريوش و آرمين دستور مي داد و اون دو نفر هم انجام مي دادند. بنده خدا نيره هم همه اش در حال بدو بدو بود! بريز و بپاشي درست شده بود تماشايي! با تعجب از سپيده پرسيدم:
– سپيده اينجا چه خبره؟ چرا اينا اينقدر به تکاپو افتادن؟
– شب قراره مهمون بياد.
– چه مهموني؟
– يه عالمه از دوستاي خاله کيميا و چند تايي هم از دوستاي آرمين و داريوش.
سري تکون دادم و گفتم:
– پس شب اينجا خيلي شلوغ مي شه!
– آره. پاشو بريم توي اتاق من لباستو هم بيار تا کم کم حاضر بشيم.
چشمامو گرد کردم و گفتم:
– حالت خوبه سپيد؟ حالا که خيلي زوده!
– خوب چي کار کنم؟ حوصله ام سر رفته!
– مي ياي بريم جنگل؟
اين بار نوبت اون بود که تعجب کنه:
– دو تايي؟
– نه با آرمين و داريوش. – اون دوتا که کار دارن، نمي تونن بيان.
– کاري نداره که به بهونه يه کاري مي زنيم بيرون. تو برو به آرمين بگو.
– نمي تونم. خجالت مي کشم!
– وا! ناسلامتي در آينده قراره شوهرت بشه.
– براي همين خجالت مي کشم. خودت بگو.
– خاک تو گورت کنم! توي بي حيا با حيا بشي براي من نوبره والا! من که به آرمين نمي گم، ولي مي تونم مخ داريوشو بزنم.
بعد از اين حرف چرخيدم سمت داريوش و آرمين که مشغول جا به جا کردن يه کاناپه بودن. اصلا هم حواسشو به ما نبود اينقدر نگاه به داريوش ردم تا سنگيني نگامو حس کرد و چرخيد به سمتم. همين که نگامون تو هم قفل شد لبخندي زد و چشمک زد. لبخند زدم و سرمو کج کردم، گيج شد و خيره بهم موند. آرمين تشر زد:
– حواست کجاست داريوش؟!!
داريوش يهو به خودش اومد، نگاشو از من گرفت و گفت:
– هان چيه؟
– چرا وايسادي؟!! بيا ديگه!
داريوش مبل رو تکون داد و باز خيره شد بهم، دوباره کله مو کج کردم و اينبار دو سه بار پلک زدم و لبامو هم غنچه کردم. يهو مبلو ول کرد و اومد سمت من، آرمين داد کشيد:
– داريـــــوش! رواني پامو شل کردي!
اما داريوش حتي برنگشت ببينه چه به روزه آرمين آورده ، اومد جلوم ايستاد و بي توجه به سپيده که کنارم نشسته بود دستاشو بالاي مبلي که روش نشسته بودم گذاشت و کامل خم شد روي صورتم. با ترس به آشپزخونه نگاه کردم. مامان اينا غرق کار بودن، خدا رو شکر حواسشون به ما نبود. اينقدر نزديکم بود که نياز هاي شديد دوران نوجوونيم داشتن خودشونو يکي يکي به رخ مي کشيدن، نفس بريده گفتم:
– داريوش …
چشماشو ريز کرد و با لذت گفت:
– جانم!؟ چته دختر؟! چرا مي خواي ديوونه کني؟
دلم يه جوري مي شد، خواستم زودتر حرفمو بزنم که بره و اينجوري خرابم نکنه! گفتم:
– داريوش حوصله ام سر رفته. مي شه بريم بيرون؟
اخمي کرد و گفت:
– خانومي آخه با مامان چي کار کنم؟ نمي بيني اينهمه کار ريخته سرمون؟
زبون نفهم شدم و گفتم:
– داريوش من مي خوام برم جنگل!
اخمش غليظ شد و گفت:
– تنهـــــــا؟!
– نخير تو رو صدا کردم که ازت بخوام با هم بريم.
لبخندي شيرين زد و گفت:
– ممنونم که واسه همراهيت منو انتخاب کردي، ولي مامان و خاله تنهايي از پس کارا بر نمي يان. درک کن رزاي من.
«رزاي من»! چه حرفي! چه حرف شيريني. پس داريوش نسبت به من حس تملک داشت. واي خدايا! چقدر اين حس شيرين بود! سعي کردم خونسرد بمونم و گفتم:
– شما مگه خريدارو نکردين؟
– چرا، ولي کاراي ديگه مونده.
با لجبازي گفتم:
– خوب زود مي يايم. مهمونا تا اون موقع که هنوز نيومدن.
مي ديدم که از دست من کلافه مي شه. انگار قدرت نه گفتن قاطع رو به من نداشت و دوست داشت خودم پشيمون بشم.
– چي بگم من از دست تو؟
باز ناز کردم، چند بار چشمامو باز و بسته کردم و با ناز گفتم:
– داريوش! به خاطر من!
باز از خود بيخود شد، باز همه چي يادش رفت! خودم خوب مي دونستم که اين کار تير خلاص داريوشه. نقطه ضعفش خوب دستم اومده بود. تا اين کار رو کردم بيشتر روي صورتم خم شد و با جديت گفت:
– به خاطر تو هر کاري مي کنم! اين که سهله. پاشو حاضر شو.
از اينکه نقشه ام گرفت خيلي ذوق زده شدم دو کف دستم رو به هم کوبيدم. داريوش با لبخندي محو کنار رفت و من از جا پريدم، به سپيده اشاره کردم و هر دو به سمت اتاق هامون دويديم. يک دست لباس سبز، درست رنگ چشمام پوشيدم. از اتاق که بيرون اومدم، مامان که تازه از بيرون رفتن ما با خبر شده بود با اخم گفت:
– امروز روز بيرون رفتن نبود رزا! زود بر مي گردين ها و گرنه من مي دونم و تو.
طبق معمول از در محبت وارد شدم. گونه شو بوسيدم و گفتم:
– الهي اين رزا روزي صد بار فداي تو بشه! چشم زود بر مي گرديم.
نگاه خاله کيميا در نظرم کمي عجيب بود. انگار با نگراني و ترس به من نگاه مي کرد. بهش نزديک شدم و بعد از بوسيدن گونه اش گفتم:
– زود بر مي گرديم خاله جون. نگران نباشين.
خاله هم گونه ام رو بوسيد ولي سردي بوسه اش کاملاً محسوس بود. وقتي داريوش با سر خوشي از پله ها پايين اومد خاله کيميا سريع به طرفش رفت و دستش رو کشيد. داريوش با تعجب به مادرش نگاه کرد و گفت:
– چي شده مامان؟
خاله کيميا به سردي گفت:
– بيا اين طرف کارت دارم.
با کمي فاصله از ما ايستادن و مي ديدم که چطور خاله با عصبانيت قصد داره چيزي رو به داريوش بفهمونه. داريوش هم کم کم داشت عصبي مي شد. جالب اينجا بود که مامانم با ديدن اون حرکت خاله کيميا عصبي شد و چيزي زير لب گفت که نفهميدم. سر از کار اونا در نمي ياوردم انگار اون اداها مخصوص دنياي بزرگترا بود که من درکش نمي کردم. بي خيال شونه اي بالا انداختم و از ويلا خارج شدم. سپيده و آرمين هم بي خيال تر از من کنار ماشين حاضر و آماده ايستاده بودن. آرمين با ديدن من پرسيد:
– داريوش هنوز حاضر نشده؟
– چرا اونم داره مي ياد خاله کيميا کارش داشت.
همون لحظه صداي داريوش از پشت سرم بلند شد:
– منم اومدم مي تونيم بريم.
قرار شد با ماشين بابا برويم و من خودم پشت فرمون نشستم. سپيده و آرمين هم عقب نشستن و حرفاشون از همون اول کار شروع شد. داريوش نگاهي به اونا انداخت و گفت:
– خوش به حالشون! چه دنيايي براي خودشون ساختن. کاش منم يه ذره از اقبال آرمين رو داشتم.
با شيطنت گفتم:
– يعني تو هم سپيده رو مي خواستي؟ چرا زودتر نگفتي؟
با اخم گفت:
– ديگه از اين شوخيا با من نکن! خوشم نمي ياد. تو که مي دوني درد من چيه، ديگه اين حرف چيه که مي زني؟
با اينکه حرفي که مي خواستم بزنم هيچ خنده اي نداشت، ولي براي گمراه کردن اون خنديدم و گفتم:
– بهتره فکر منو از سرت بيرون کني. چون من هيچ وقت مال تو نمي شم!
نگاهي به سمتم انداخت که گوياي همه احساس درونش بود. احساس داريوش واقعي بود! هوس نبود. عشق دو روزه نبود. تب تند هم نبود. يه عشق واقعي بود. عشقي که هر دو با هم حسش کرده بوديم و اولين بار بود که طعم چون شهد شيرينش رو مي چشيديم. زمزمه کرد:
– تو از من خيلي دوري رزا خيلي دور. ولي من اگه شده همه عمرم رو پاي پياده دنبالت بدوم اينکارو مي کنم. و مطمئنم که بهت مي رسم.
دوباره الکي مثل ديوونه ها خنديدم و گفتم:
– داريوش مي دونستي که ديوونه اي؟
خنده هاي من مصداق اين حرف بود « خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است » مي خنديدم تا اشکم سرازير نشه و داد نکشم عاشقشم! داريوش که اصلاً به فکر قلب بي قرار و روح نا آروم من نبود با صدايي آهسته طوري که به زحمت شنيدم، گفت:
– آره… ديوونه اون دوتا زمرد توي صورت توام!
بازم خنديدم و چيزي نگفتم، ولي اين بار اينقدر خنده ام تلخ بود که داريوش هم حس کرد و گفت:
– با خودت روراست باش رز. هيچ وقت سعي نکن خودت رو گول بزني و آدمي باشي که نيستي. به من نه … به خودت رحم کن. رز …
از ته دل ناليدم:
– بسه ديگه. بس کن داريوش!
داريوش سکوت کرد و ديگه حرفي نزد، ولي با کمي دقت مي شد ضربان قلباي هر دو نفرمون رو به خوبي حس کرد. به جاده خاکي و سر بالا که رسيديم داريوش گفت:
– اگه سختته بزن کنار، من بشينم.
– نه خودم مي رم.
جاده پر پيچ و خم بود. اطراف رو کوه هاي سر به فلک کشيده احاطه کرده بود و همه جا سبز بود. آرمين و سپيده اينقدر در هم غرق شده بودن که متوجه اطراف نبودن. لحظاتي تو سکوت گذشت. کم کم سکوت داشت پنجه تو گلوم مي انداخت تا خفه ام کنه. براي همين گفتم:
– خاله داشت دعوات مي کرد اون موقع؟
از لحن من خنده اش گرفت و گفت:
– دعوا؟! نه خانوم کوچولو مي خواست يه چيزي رو يادم بياره. چيزي که اصلاً براي من اهميتي نداره. انگار اونم فهميده اين روزا پسرش حال عادي نداره. فهميده که هميشه تب دارم.
منظورش رو از يادآوري نفهميدم ولي بقيه اش رو متوجه شدم و گونه هام رنگ گرفت. وقتي سکوتم رو ديد آهي کشيد و دوباره سکوت کرد. کنار يه قهوه خانه با صفا که تو دل جنگل بود نگه داشتم و همه پياده شديم. مه همه جا رو گرفته بود و بارون به شدت مي باريد! سپيده و آرمين به داخل قهوه خونه دويدند. ولي من زير بارون ايستادم و دستامو از دو طرف باز کردم. قطرات خنک بارون روي صورتم سر مي خوردن و حرارت قلب و روحم رو مي کاهيدن. صداي داريوش که نزديکم ايستاده بود بلند شد:
– به اندازه قطره هاي باروني که روي صورتت مي ريزه …
وقتي ساکت شد، سرم رو پايين آوردم و حرفشو ادامه دادم و گفتم:
– دوستت دارم.
اين بار نوبت داريوش بود. چشماشو بست و سرش رو رو به آسمون گرفت و گفت:
– دوباره بگو.
تازه به خودم اومدم و فهميدم چي گفتم. با شرم سريع به سمت قهوه خونه دويدم. داريوش هم لحظاتي بعد پشت سرم وارد شد. آرمين با ديدنمون لبخند زد، ولي چيزي نگفت. انگار از صورت هاي گلگون و خيسمون
مي فهميد که بينمون چي گذشته. سپيده هم چشمکي زد و به داريوش اشاره کرد که سر به زير نشسته بود و حرف نمي زد. آرمين سفارش چاي و قليون داد و سعي کرد يخ بينمون رو آب کنه. سپيده هم به ياريش شتافت و کم کم من و داريوش هم دوباره به حالت طبيعي برگشتيم. داريوش نگاهي به بيرون انداخت و گفت:
– بارون داره شدت مي گيره. بهتره زودتر برگرديم.
دوباره تو قالب يخي خودم فرو رفتم و گفتم:
– بارون چه ربطي به برگشتن ما داره؟
داريوش بدون نگاه کردن به من گفت:
– مسير سرازيره. وقتي بارون زياد بشه گل مي شه و ليز. ممکنه ماشين سر بخوره.
پک عميقي به قليون زدم و گفتم:
– نمي خواد بترسي. دنيا دو روزه. فوقش از اين بالا تا اون پايين ليز مي خوريم و مي ريم. خيلي هم کيف مي ده!
سپيده و آرمين خنديدند و داريوش با لبخند کمرنگي گفت: – تو به من مي گي ديوونه؟ خودت که از من ديوونه تري!
بعد از خوردن چايي و کشيدن قليون، داريوش سفارش جوجه کباب داد و همگي يک دل سير جوجه کباب خورديم. ساعت سه بود که براي برگشتن بلند شديم. بارون کم تر شده بود، ولي براي اينکه نگراني داريوش رو از بين ببرم، سوئيچ رو به طرفش انداختم وگفتم:
– تو بشين.
داريوش سوئيچ رو تو هوا قاپيد و پشت فرمون نشست. کاملاً با احتياط رانندگي مي کرد. از ترسش خنده ام گرفته بود. گفتم:
– نترس بابا! تو رو خدا يه کم تند برو، حوصله ام سر رفت.
– اگه جاده ليز نبود، خودم اين کارو مي کردم! نيازي به گفتن تو نبود سر کار خانم. اگه هم حوصله ات سر مي ره بهتره يه خورده با من حرف بزني تا منم سر گرم بشم. البته نه حرفي که بيشتر اعصابم رو به هم بريزه ها.
خنديدم و چيزي نگفتم. سرم رو به پشتي صندلي تکيه دادم و چشمامو بستم، از يادآوري ساعتي قبل عرق شرم به کمرم مي نشست. کاش داريوش حرفم رو جدي نگرفته باشه. من اينقدر از خود بيخود شده بودم که
بي اراده اون حرف از دهنم در رفت. ياد اين جمله افتادم: « خدايا تو مي داني که انسان بودن و ماندن چه دشوار است. چه رنجي مي کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است» مگه من چقدر طاقت داشتم؟ من يه دختر بودم. دختري ايروني که از احساس سرشاره. مگه چقدر مي تونستم دووم بيارم؟ بارون و مه و هواي پر از حس. وقتي حرفا و نگاه ها و احساس داريوش هم با اون مخلوط شد اراده من در هم فرو ريخت و منم شدم رزاي عاشق. نبايد ديگه مي ذاشتم اون اتفاق بيفته. ديگه نبايد اجازه بدم اون لحظات عاشقانه تکرار بشه. من دووم مي يآرم. من جلوي عشق ديوونه کننده داريوش استقامت مي کنم. با صداي بوق ماشين چشم باز کردم و ديدم جلوي در ويلا ايستاديم. مش باقر باغبون ويلا، در رو باز کرد و ما وارد شديم. داريوش ماشين رو پارک کرد و همه پياده شديم و به طرف ويلا رفتيم. داريوش که پشت سرم مي يومد گفت:
– رزا اگه خوابت مي ياد برو بخواب. خودتو اذيت نکن.
بدون اينکه نگاش کنم گفتم:
– نه ديگه خوابم نمي ياد. تو ماشين يه خورده خوابيدم.
– رز …
قلبم تو سينه از تپيدن ايستاد. عاشق اين مدل صدا زدنش بودم. ايستادم ولي برنگشتم. سپيده و آرمين سريع وارد شدن تا داريوش راحت حرفش رو بزنه. داريوش نزديک تر اومد و اينو از صداي قدماش حس کردم. زمزمه وار گفت:
– ببخش اگه تو حال خودم نبودم و نتونستم کاري بکنم که بهت خوش بگذره. من هنوزم حس مي کنم دارم روي ابرها راه مي رم. هنوز زانوهام داره مي لرزه. درکم کن رزا … قلب من گنجايش حرفي رو که زدي نداشت. همين که از کار نيفتاد خودش خيليه.
سريع برگشتم و گفتم:
– ولي من از حرفم منظوري نداشتم. من ادامه حرف تورو گفتم. تو نبايد برداشت ديگه اي …
شتاب زده دستشو به نشونه سکوت بالا آورد و گفت:
– خراب نکن روياهاي منو رزا. من خودم فهميدم حرف دلتو نزدي، ولي بذار با دنياي خيالي خودم خوش باشم.
به دنبال اين حرف سرشو زير انداخت و وارد ويلا شد. بغضمو همراه آب دهانم قورت دادم و با قدم هايي سست وارد شدم.
سپيده و آرمين کنار شومينه مشغول گرم کردن خودشون بودن. منم کنارشون نشستم تا يه کم گرم بشم. خبري از داريوش نبود. مامان و خاله و نيره هم هنوز تو آشپزخانه بودند. آرمين گفت:
– بچه ها مثل اينکه همه کارا رو کردن. بهتره بريم حاضر بشيم که تا دو ساعت ديگه مهمونا پيداشون مي شه.
موافقت کرديم و هر کس به طرف اتاق خودش رفت. لباسم رو از داخل کمد در آوردم و روي تخت انداختم. همون لباس سياه رنگ که خيلي دوستش داشتم. هموني که مي خواستم براي عروسي پسر دوست مامان بپوشم! چون همين يه دونه لباسو آورده بودم مجبور بودم هم براي مهموني امشب بپوشمش هم براي عروسي. وارد حموم شدم و دوش آب گرمي گرفتم. وقتي بيرون اومدم، مشغول سشوار کردن موهام شدم. موهامو رو به بالا حلقه حلقه حالت دادم. شبيه جنگلاي طوفان زده شده بود. ولي اين مدل پريشون خيلي به صورت کشيده و گونه هاي برجسته ام مي يومد. گل رز قرمز طبيعي هم کنار گوشم زدم. کاش موهامم مشکي بود! چقدر به تيپم مي يومد! حيف … بعدز او موهام مشغول آرايش صورتم شدم. تجربه ثابت کرده بود که وقتي از چيزي سردرگمم فقط با آرايش کردن و رسيدن به خودم آروم مي شم. اون روز هم همينطور شد. بعد از اينکه کارم تموم شد، آروم شده بودم. سپيده رو صدا زدم. سپيده هم حاضر شده بود و همون لباس ياسي رنگش رو پوشيده بود. تا نگاش به من افتاد به شوخي اخم کرد و گفت:
– ببين مي توني با اين کارا آرمين رو از چنگ من در بياري يا نه؟
خنده ام گرفت و گفتم:
– نترس. تحفه ات مال خودته. فعلاً که چشمش فقط تو رو مي بينه.
سري تکون داد و پرسيد:
– ببينم چرا رنگ قرمز آرايش کردي؟
– اول اينکه قرمز و مشکي خيلي با هم ست مي شه.
براي شوخي اضافه کردم:
– دوم هم اينکه رنگ قرمز محرک خيلي قويه.
مشتي حواله شونه ام کرد و گفت:
– تو يه شيطون تموم عياري!
زدم زير خنده و گفتم:
– به من چه؟ خب کسي نگاه نکنه. ببينم مهمونا اومدن؟
– يکي از دوستاشون اومده. يه پسر دارن همسن سام و رضا و يه دختر کوچيک حدوداً دوازده ساله.
– خيلي خوب بذار لباسمو بپوشم، بريم پايين.
با کمک اون لباسم رو پوشيدم و تو آينه خودمو نگاه کردم. حرف نداشت! سپيده زودتر از اتاق بيرون رفت و گفت:
– من بيرون منتظرتم. کارت تموم شده؟
– آره ديگه منم الآن مي يام.
بعد از رفتن سپيده، نگاه ديگه اي به خودم کردم و از اين همه زيبايي براي هزارمين بار خدا رو شکر کردم. لباسم خيلي قشنگ بود اما لختي کمرش يه کم توي ذوقم مي زد. هيچ وقت عادت نداشتم لباس خيلي باز جلوي چشم مرداي غريبه بپوشم! شب عروسي مهران هم چون عروسي جدا بود اين لباس رو پوشيدم، مونده بودم چي کار کنم که ياد شال حرير مشکيم افتادم. سريع از توي کمد درش آوردم و انداختمش روي شونه ام. حالا بهتر شد. هم مي تونستم يقه باز لباس رو باهاش بپوشونم و هم لختي کمرم رو … وقتي از هر لحاظ از خودم مطمئن شدم، دل از آينه کندم و بيرون رفتم.
رفتم سمت پله ها که در اتاق داريوش باز شد، منتظر بودم داريوش بياد بيرون ولي در کمال تعجبم سپيده اومد بيرون. متعجب گفتم: – اونجا چي کار داشتي؟
خونسرد شونه بالا انداخت و گفت:
– آرمين اينجا بود.
– اِ؟
– بله مگه چيه؟
– اونجا که اتاق داريوشه!
– به تو چه؟ خوب دوست داشته بره توي اتاق دوستش!
خوب راست مي گفت! ديگه چيزي نگفتم و با هم به سالن پذيرايي رفتيم. دوست خاله که شکوه نام داشت به همراه شوهر و بچه هاش به احترام ما ايستادن. با همه شون دست داديم و روي يکي از صندلي ها نشستيم. به سپيده گفتم:
– پس چرا نمي يان؟
– کيا؟ مهمونا؟
با اينکه منظورم رو فهميده بود، ولي دوست داشت اذيتم کنه. گفتم:
– اِ داريوش و آرمين رو مي گم.
– الآن مي يان. رزا نمي دوني داريوش چقدر جذاب شده بود!
اخم کردم و گفتم:
– تو فقط بايد به آرمين نگاه کني دختره هيز چشم دريده!
– پس دوسش داري؟ وگرنه به تو چه ربطي داره که من به کي نگاه مي کنم؟
از ترس رسوا شدن سريع گفتم:
– نخير دوسش ندارم. من عشق داريوش رو توي قلبم کشتم! اين هميشه يادت باشه! بعدش هم من دلم براي آرمين مي سوزه که دل به چه الاغي بسته.
– اي بابا! واقعاً برام عجيبه ها تو وقتي کيش بوديم با تمام وجودت عاشق داريوش بودي و ازش فرار مي کردي که نکنه به دام بيفتي. منم تشويقت مي کردم ولي حالا که خودم دارم بهت مي گم داريوش عوض شده تو ادعا
مي کني که ديگه هيچ حسي نسبت بهش نداري؟
هنوز جوابي نداده بودم که آرمين و داريوش با هم وارد شدن. اينقدر جذاب شده بودن که زبونم بند اومده بود. داريوش کت و شلوار مشکي با پيراهن مشکي پوشيده و کروات قرمز زده بود. از اين که چه جالب با من ست شده بود تعجب کردم! آرمين هم کت و شلوار مشکي پوشيده بود با پيراهن ياسي و کروات مشکي. اونم خيلي خوشگل شده بود، ولي داريوش يه چيز ديگه بود! مي دونستم جريان ست شدنش با من زير سر سپيده است. اون به داريوش خبر داده بود! به سپيده چپ چپ نگاه کردم و اونم در حالي که مي خنديد، چشمک زد و شونه بالا انداخت. ضربان قلبم شدت گرفته بود! براي اينکه رسوا نشم از جا بلند شدم و به دستشويي پناه بردم. اول از همه شال روي شونه ام برداشتم، چون از زور گرما داشتم هلاک ميشدم و بعد دستمو زير آب سرد گرفتم تا يه کم از حرارتم کم بشه! دلم مي خواست مشتي آب سرد به صورتم بزنم، ولي اگه اين کار رو مي کردم آرايشم خراب مي شد. چند نفس عميق کشيدم تا هيجانم فروکش کرد. چند دقيقه بعد با ضرباتي که به در خورد، شير آب رو بستم، شال رو از روي جا حوله اي برداشتمو بدون اينکه روي شونه ام بندازم در رو باز کردم. انتظار ديدن هر کسي رو داشتم الا داريوش! هر دو با ديدن هم جا خورديم. من انتظار ديدن اونو پشت در نداشتم و اون انتظار ديدن منو با اين لباس و آرايش. با ديدنم چند دقيقه اي با حيرت و دهاني باز نگام کرد. بعد با درد چشماشو بست و گفت:
– خدايا چه بلايي قراره سر دل من بياد؟ دل بيچاره من!
من خشک شده فقط زل زده بودم بهش! اينهمه جذابيت توي يه نفر واقعاً عجيب بود!!! بعد از چند ثانيه چشماشو باز کرد و گفت:
– بايد امشب همه حواسم به تو باشه. نمي خوام هيچ کس تورو ازم بگيره. نبود تو مساوي با مرگ منه.
با اينکه قلبم ديوونه وار تو قفسه سينه ام مي کوبيد، گفتم:
– اومدي جلوي در دستشويي اين حرفا رو بهم بزني؟ جا قحطه آقاي شاعر؟!
سري تکان داد و گفت:
– مي خواستم بگم چند تايي از مهمونا اومدن، بهتره بياي بيرون. اما با ديدنت … خودمم يادم رفت چه برسه به مهمونا!
شالم رو روي شونه ام انداختم و خواستم رد شوم که از پشت شالم رو گرفت. مجبور شدم وايسم. دست و پام مي لرزيد. از گوشه چشم نگاش کردم، نگاش پر از آتيش بود که همه وجودمو مي سوزوند. لحظاتي تو نگاه هم غرق شديم تا اينکه من بالاخره خودمو کنترل کردم و با صدايي که انگار از ته چاه بالا مي اومد گفتم:
– شالمو ول کن بذار برم …
همينطور که خيره خيره و با حالتي عجيب نگام مي کرد چشماشو بست و شال رو به لبش نزديک کرد. سه بار پشت سر هم لبش رو رو شال چسبوند و علاوه بر بوسيدنش عميق بو کشيد! دلم مي خواست قدرتش رو داشتم و از اون و نگاهش و حرفاش و کاراش فرار مي کردم. ولي حقيقت اين بود که پاهام توان نداشتن. شالو کشيد عقب، خودمم دنبال شال کشيده شدم، سرشو توي گوشم فرو کرد و بين نفس نفس زدن احساسش گفت:
– خيلي دوستت دارم! عاشقتم! ديوونتم! يه ديوونه رواني!
از حس داغي نفسش توي گردنم، چنان حالتي به من دست داد که قابل بيان نيست! اصلاً نتونستم باهاش حتي تندي کنم. زود از کنارم رد شد و رفت. اين بار اون از من فرار کرد. ديگه حتي نمي تونستم راه بروم! دستمو روي گوش و گردنم که هنوزم از داغي نفسش مي سوخت گذاشتم و به زور ميون جمع رفتم.
———-

3.3/5 - (3 امتیاز)

Check Also

رمان تقاص فصل ۸ قسمت ۱

– يالا ديگه حالا صداي قار و قور شکم آرمين تا بالا هم مي رسه. …

۲ comments

  1. یکی از بهترین رمانهایی که خوندم هیچ وقت از خوندن مجددش سیر نمیشم

  2. رمان سطح پایینیه و پیش پا افتاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.