رمان باده پارت ۶

اخرم طاقت نیاورد ساعت ۶ که شد بهم گفت زنگ بزنم بهت خودشم شمارتو گرفت زد رو اسپیکر گوشی داد بهم خودتم که شنیدی وقتی گفتی میخوای بری خونه خاله زهرا چه جوری عصبی شد سرت داد زد .
یه لبخند مسخره زدم گفتم :الان امدی اینجا که منو راضی کنی برم پیش پسرت منت کشی اره
عمه لبشو گاز گرفت سرشو تکون داد
پاشدم گفتم: تو هم اگه نیگفتی …نمیومدی خودمم طاقت نمیوردم میرفتم .
عمه پشتم امد از اتاق بیرون گفت: الهی من قوربونت برم که انقدر ماه مهربونی
سرمو تکون دادم گفتم :چه فایده وقتی پسرت قدرمو نمیدونه
خواستم از پلها برم پایین دیدمش نشسته بود رو کاناپه سرشو تکیه داده بود عقب چشماشو بسته بود
پای شکستشم رو میز بود
الهی قوربون این ژستات برم انقدر جذاب
یه فکری زد به سرم سریع برگشتم رفتم تو اتاقم صدا عمه شنیدم گفت : باده کجا رفتی
با جعبه ماژیکم برگشتم
عمه ماژیک دستم دید گفت : این چیه
من : میخوام یه کاری کنم این دوروز که پاش تو گچ از تو خونه تکون نخوره
اروم از پلها رفتم پایین
عمه : باده دوباره عصبیش میکنی
اروم نشستم کنار پاش رو زمین ماژیکمو در اوردم اروم کشیدم رو پاش یه قلب بزرگ کشیدم توش نوشتم عشق من باده
کاریکاتورشم کشیدم
کاریکاتور خودمم کشیدم که امیرعلی داره بهم گل میده منم با ناز رومو برگردوندم
صدا خنده اروم عمه ناهید بالا سرم مشنیدم برگشتم نگاشون کردم داشتن به نقاشی که رو پای امیر کشیدم میخندیدن
یه نگاه به امیرعلی کردم هنوز خواب بود
ناهید : چه قشنگ شد کاریکاتورتون خیلی شبیه خودتونه
بالای کاریکاتورامیرعلی نوشتم دوستت دارم باده
عمه اروم بالا سرم گفت : باده اینبار دیگه خونت حالال
یه امضا خوشگل زدم رو پاش نوشتم کاری از باده مقدم یادم افتاد شدم یزدانی
یه خط کشیدم رو مقدم بالاش نوشتم یزدانی
پاشدم وایسادم
انگشتمو به نشونه پیروزی اوردم بالا نشونه عمه ناهید دادم گفتم : خدا وکیلی ببینید چه نقاشی شد.
عمه : فقط برو که بیدار شد جلو دستو پاش نباشی .
گونشو بوسیدم جعبه ماژیکامو ورداشتم اروم رفتم بالا تو اتاقم
جعبه ماژیکامو گذاشتم رو میز رفتم حموم
تو اینه یه نگاه به خودم کردم تمام صورتم رنگی بود لخت شدم
یه دوش اساسی گرفتم یه نیم ساعتی تو حموم خودمو سرگرم اب بازی کردم
دیگه بدجور گرسنم شده بود
دوش گرفتم حوله پیچیدم دورم یه حوله هم پیچیدم دور موهام
یه نگاه به خودم تو اینه کردم جای دستاش یه رد کمرنگ رو دو طرف گونهام مونده بود .
بیخیال امیرعلی خان اینم میزارم جای اینکه برات مهم …خودمو امیدوارم میکنم که دوستم داری
از حموم رفتم بیرون که دیدمش عصبی با چشمای قرمز داشت نگام میکرد
یه لبخند مسخره بهش زدم گفتم : بیدار شدی
رومو از قیافه ترسناکش گرفتم که وقتی عصبی میشد واقعا” ترسناک میشد
حوله از دورموهام باز کردم همونجور که موهامو خشک میکردم گفتم : امیرعلی میخوام موهامو کوتاه کنم خیلی یه مدل یه نواخت شده از مدلش بلندیش خسته شدم ….
برگشتم دیدمش اینبار عصبانیتش از بین رفته بود بدون عصبانیت بدون اخم داشت نگام میکرد رفتم نزدیکش نشستم رو پاش دستمو حلقه کردم دور گردنش گفتم : یه رنگ خوشگلم میخوام بزارم روش
نصف کافهی چطوره
ابروهاشو انداخت بالا دستشو حلقه کرد دور کمرم یکم رو پاش جابه جام کرد گفت : نه کوتاش میکنی نه رنگ میزنی روش
من : چرا
امیرعلی : همینجوری خوبه مدلش قشنگه
با شیطنت گفتم: پس اعتراف میکنی که خوشگلم
امیرعلی یه لبخند محو زد اخماشو کشید تو هم گفت : این چی رو پای من کشیدی
…من با این پا چه جوری برم بیرون
گونشو محکم بوسیدم گفتم : الهی من قوربونت برم انقدر قشنگ حرفو عوض میکنی
اینو کشیدم که نتونی تو این دوروز از خونه بری بیرون
دستشو کشید روی رون پام که از حوله افتاده بیرون
حالت چشماش عوض شد شد همون چشمای که من میتونستم توش بخونم امیرعلی منو دوست داره …گرم بود نگاهش
گفت : باده در مورد ارزوت …ارزوی که دوست داری براورده بشه …راست گفتی .
سرمو انداختم پایی دستشو که روی رون پام داشت میکشید گرفتم تو دستم گفتم : اره ولی هنوز براورده نشده
امیرعلی خواست چیزی بگه چند بار دهنش باز بسته شد ولی بازم نگفت کلافه دستشو کشید رو موهاش
گوشیش زنگ خورد ناخداگاه اخمام رفت تو هم خواستم از رو پاش بلند شدم نذاشت گوشیشو از جیب شلوارش در اورد یه نگاه به شماره کرد
گوشی گرفت جلوم اسم ارش باعث شد اخمام باز بشه
جواب داد
الو ارش
……………
خونم چطور
…………….
از رو پاش بلند شدم
رفتم طرف کشوم.
امیرعلی نمیتونم بیام
………………
خودت یه کاریش بکن من فعلا” نمیتونم از خونه بیام بیرون
………………
عصبی نگاشو انداخت رو پاش گفت: نمیشه ارش
……………………
ارش گیر نده میگم نمیتونم
گوشی قطع کرد. منم رفتم تو حموم لباسامو پوشیدمن یه تاپ شلوارک صورتی
امدم بیرون امیرعلی یکم نگام کرد عصبی سرشو تکون داد گفت: من فردا چه جوری برم شرکت
نشستم پشت میز توالت گفتم : نرو با این پای شکسته کجا میخوای بری یکم کرم مرطوب کننده زدم به دستو صورتم
موهامو شونه کردم
ریختم دورم یکم رژ صورتی زدم به لبام
پاشدم رفتم پیش امیرعلی گفتم: تو گرسنت نیست
امیرعلی :چرا
من :پاشو بریم یه چی بخوریم من ناهارم نخوردم
امیرعلی با پوزخند گفت : چرا میرفتی میخوردی تو که تا غروب تو خیابونا الاف بودی
من : اره الاف بودم ولی اونوقع عصبی بودم نمیتونستم غذا بخورم .
اخمامو کشیدم تو هم گفتم : خودت گفتی پامو نزارم تو این خونه
امیرعلی عصبی گفت : تو کی به حرف من گوش دادی که اینبار گوش کردی .
اگه یکم دیگه کشش میدادم با زدعوامون میشد
رفتم نزدیکش نشستم کنارش گفتم :بیخیال دیگه بحث الکی نکن
امیرعلی یکم نگام کرد از رو تخت بلند شد گفت : بیا بریم
خودشم از اتاق رفت بیرون
دمپایهامو پوشیدم پشت امیر رفتم از اتاق بیرون
از پلها رفتیم پایین عمه ناهید تو اشپزخونه بودن
عمه هم سر صورتشو شسته بود
امد صندلی بکشم عقب بشینم که دستای امیر زودتر از من نشست رو دسته صندلی صندلی برام کشید عقب بدون اینکه نگام کنه رفت نشست سرجاش
عاقا ذوق مر گ نشدم …..نیشم تا بناگوشم باز نشد …..چشمام برق نزد
عمه با خنده ابروهاشو انداخت بالا
امیرعلی یه نگاه بهم کرد که هنوز سرپا بودم درگیر کار چند ثانیه پیشش
یه لبخند خیلی محو زد گفت : جنبه نداریا ….بشین الان از ذوق سکته میکنی .
سرمو تکون دادم نشستم
گفتم انقدر خشکی … رمانتیک بودن ازت ندیدم
وقتی یه چیز کوچلو میبینم تمام سیستمای بدنم میریزه به هم .
امیرعلی سرشو تکون داد
خودشو مشغول سالاد خوردن کرد

ناهید دیس برنج گذاشت رو میز خودشم نشست پیش عمه
امیرعلی بشقابمو ورداشتم برام برنج کشید
گذاشت جلوم
قاشقمو ورداشتم یکم خورشت ریختم روش تو سکوت غذامون خوردیم
دستمو گذاشتم رو شکمم گفتم :مرسی عمه جونم خیلی خوش مزه بود
عمه : نوش جونت عزیزم
پاشدم از پشت میز رفتم تو سالن نشستم رو کاناپه کنترل تلوزیون ورداشتم زدم ماهوار کانال جم داشت فیلم دیلا خانم میداد فیلمش خیلی قشنگ بود تنها فیلی بود که تو ماهواره میدیم حضور امیرعلی کنارم حس کردم برگشتم دیدمش نشسته بود کنارم
تکیه دادم تغریبا” رفتم تو بغلش دستشو دور شونم حس کردم
با امدن عمه دستشو از دورم ورداشت
من یکم کشیدم کنار عمه نشست رو کاناپه داشتیم فیلم میدیدیم که زنگ خونه زده شد ناهید از تو اشپزخونه رفت طرف ایفون در زد امیرعلی : کی بود ناهید
ناهید : اقا ارش
عمه به ناهید گفت :روسریشو از تو جالباسی بیاره
منم رفتم بالا تا لباسمو عوض کنم
یه بلوز شلوار پوشیدم
موهامو جمع کردم کلیپس زدم شالمو انداختم سرم از پلها رفتم پایین ارش دیدم نگاش به گچ پای امیرعلی بود هر هر داره میخنده امیرعلی هم داره چپ چپ نگاش میکنه
ارش : خداوکیلی زنت استعدادش تو کشیدن نقاشی خیلی زیاده کاریکاتورا خیلی شبیه خودتونه
امیرعلی : ببند ارش
یه سلام بلند کردم ارش برگشت طرفم بلند شد با خنده گفت:سلام خانم نقاش کارتون حرف نداره
با لبخند گفتم :مرسی
عمه با خنده سرشو تکون داد گفت: ارش جان مامان و جناب سرهنگ خوبن
ارش تکیه داد خندشو جمع کرد گفت : خوبن سلام دارن خدمتتون
عمه : سلامت باشن
ارش یکم به امیرعلی نگاه کرد گفت : یه کار مهمی باهات دارم
امیرعلی پاشد گفت بیا تو اتاق
ارشم یه با اجازه ی گفت
پشت امیرعلی رفتن تو همون اتاق طبقه پایین .
منو عمه هم بقیه سریالمون دیدیم
تلفن خونه زنگ خورد پاشدم جواب دادم
الو
صدا یه پسر جون بود گفت : سلام باده خانم خوب هستید
من : ممنونم شما
پسر : رامینم
من : سلام اقا رامین خوب هستید خاله خوبه
رامین : ممنونم سلام دارن خدمتتون ببخشید مزاحم شدم میتونم با ناهید خانم صحبت کنم
من : البته چند لحظه گوشی
پاشدم رفتم تو اشپزخونه ناهید داشت با سینی میومد تو اتاق گفتم: بیا اقا رامین
با گونهای سرخ گفت : باده جان اینارو میبری تو اتاق اقا
من : اره بده من سینی ازش گرفتم گوشی دادم بهش
ناهید با گوشی از اشپز خونه رفت بیرون
رفتم طرف اتاق خواستم در بزنم که اسم خودمو از زبون امیرعلی شنیدم فالگوش وایسادم
صدا امیر شنیدم گفت : ارش همه چی بهش گفتم …ولی عمرا” بتونه با این موضوع کنار بیاد…گوشیم زنگ میخوره نگاه کنجکاو عصبیش میفته روم…..ببین با پام چیکار کرده که این ۲ روز که پام تو گچ از خونه نرم بیرون
امیر علی : خیلی بچس ارش…خیلی
ارش :چرت نگو امیرعلی کجاش بچس اتفاقا” اصلا” بچه نیست …خیلی هم عاقلانه رفتار میکنه …هرکسی جای اون بود انقدر کولی بازی از خودش در میاورد ….ولی زنه تو خیلی خوب منطقی باهاش کنار امده ..چون واقعا” عاشقته …امیرعلی خیلی خوش شناسی کم زنی پیدا میشه اینجوری عاشق وفادر باشن …اونم عاشق تو که مطمعنم چقدر با اون زبون تلخت اذیتش میکنی.
حالا اینارو ولش کن میخوای با نازنین چیکار کنی

صدای خشک جدی امیرعلی شنیدم : کاری که این همه وقت منتظرش بودم باهاش نامزد میکنم قراره پام خوب شد با باباش اشنام کنه
وای خدای من امیرعلی چی مگی دستو پام داشت میلرزید از رو دیوار سر خوردم نشتسم رو زمین
سرگیجه حالت تهوع دوباره برگشت .
ارش : باده چیکار میکنی
امیرعلی : من قضیه نازنین بهش گفتم باید با این موضوع کنار بیاد …اولویت اولم انتقام خون پدرمه ….من که نمیخواستم تا انتقام خون بابامو بگیرم ازدواج کنم این اصرار خودش بود .
ارش : حتی به قیمت از دست دادن باده اره میخوای جلو بری
صدا پوزخندامیرعلی از این جا هم شنیدم گفت : خیالت راحت باده انقدر عاشق دیونه من هست حتی با نازنینم ازدواج کنم بازم کنارم میمونه اون نمیتونه از من جدا بشه
هق هقم تو گلوم خفه کردم تا صدام بلند نشه …خیلی نامردی امیرعلی
ارش : خیلی به خودت مطمعنی
امیرعلی به عشقی که باده بهم داره مطمعنم
ارش : تو چی امیرعلی تو علاقی به باده داری
پاشدم سینی گذاشتم همونجا رو زمین نمیخواستم بشنوم که امیرعلی بگه نه بهش علاقه ندارم
نفسم داشت بند میومد
اروم رفتم بالا تو اتاقم
عمه هم سر گرم سریال بود
در اتاق بستم
نشستم رو زمین از ته دلم زار زدم ….خیلی نامردی امیرعلی …..ولی دیگه نیستم ….دیگه اون باده نمیشم ….بادهی که خودشو بخاطر عشقش کوچیک کرد …خار کرد اشکامو پاک کردم
فردا همه چی تموم میکنم
…فردا برا همیشه از زندگیت میرم بیرون….اشکامو با خشونت پاک کردم گفتم: به ارواح خاک مادرم جمع میکنم …جمع میکنم غرور ریخته شدم …. میشم بادهی که از سرد بودنش نه تنها تو تمام دنیا یخ بزنن….
یه قرص خواب خوردم رفتم دراز شدم رو تخت
خیلی زود قرص اثرشو کرد خوابم برد
صبحه با سر درد از خواب بیدار شدم امیرعلی کنارم خواب بود دستشم دورم
خواستم بیشتر برم تو بغلش حرفای دیشبش که به ارش زد یادم امد …. قولی که به خودم دادم دستشو از دورم ورداشتم از بغلش امدم بیرون
رفتم دستشوی دستو صورتمو شستم امدم بیرون داشتم موهامو شونه میکردم از تو اینه دیدم بیدار شد دستشو کشید رو صورتش پاشد نشست
تو جاش
منم اصلا” برنگشتم شونه کردن موهام تموم شد
موهام جمع کردم رو شونم اروم بافتمشون بی حرف داشت نگام میکرد اخماشم تو هم بود داشت نگام میکرد از پشت میز بلند شدم
بدون این که نگاش کنم رفتم طرف در صدای جدیشو شنیدم گفت : علیک سلام
یه پوزخند به خودم زده…براش عجیب بود چرا نرفتم بغلش بوسش نکردم با لبخند بهش صبح بخیر نگفتم …. خودمو جمع و جور کرد خیلی جدی برگشتم طرفش گفتم: اسمون به زمین نمیاد یبارم تو صبح سلام کنی صبح بخیر بگی.
با تعجب داشت نگام میکرد نگامو ازش گرفتم از اتاق رفتم بیرون
رفتم پایین عمه تو اشپز خونه بود با دیدنم گفت : سلام خانوم صبحت بخیر
من : سلام عمه جونم ناهید کو
عمه : زینب امروز میرسه اقا رامین امد دنبالش رفتن دنبال زینب
اکی : پس یه عروسی افتادیم
عمه : اره اگه خدا بخواد
نشستم پشت میز تند تند صبحونمو خوردم
عمه با تعجب نشست پشت میز گفت : واینمیسی امیرعلی بیاد
لیوان شیرمو خوردم گفتم: نه
بیتوجه به عمه که داشت نگام میکرد از پشت میز بلند شدم
از اشپز خونه زدم بیرون
امیرعلی هم اروم داشت از پله میومد پایین
بی توجه بهش از پلها رفتم بالا تو اتاقم
یکم ارایش کردم
لباسامو پوشیدم
رفتم از اتاق بیرون
از پلها رفتم پایین بلند گفتم: عمه جونم من برم تا یه جای بیام زود میام
سریع کفشامو پوشیدم به صدای امیرعلی توجه نکردم که گفت : کجا میری کله صبح در خونه زدم به هم
رفتم دکمه اسانسور زدم رفتم پایین
سوار ماشین شدم در پارکینگ با ریموت باز کردم از خونه رفتم بیرون
یه پراید سفید پیچید تو کوچه کشیدم کنار از کنارم خواست رد بشه یه بوق زد رامین بود ناهیدم جلو بود خاله زینب نشسته بود پشت
دست تکون دادم ماشین کشیدم کنار از ماشین پیاده شدم ناهید رامین از ماشین پیاده شد بهشون سلام کردم
خاله زینب خواست از ماشین بیاد پایین نذاشتم نشستم رو زانوهام گفتم : سلام خاله جون خوبی
خاله زینب دلا شد پیشونیمو بوسید گفت : مرسی دخترم تو خوبی مبارکت باشه عزیزم شدی عروس امیر
یه لبخند تلخ نشست رو لبام گفتم: اره شدم عروس اون پسر بد اخلاق بد عنق
خاله دستشو کشید رو سرم گفت: نگو باده جان نگو پسرم خیلی خوبه
بد اخلاق بد عنق هست ولی قبلش مهربونه
گونه چروکشو بوسیدم گفتم : این تعریف شماهاس که پروش کرده پاشدم وایسادم گفتم :ظهر میبینمتون
رفتم سوار ماشین شدم شیشه کشیدم پایین
دست براشون تکون دادم
رو به ناهید گفتم :به اقا عباس بگو در پارکینگ بزنه ماشین تا تو پارکینگ ببرید خاله جلو اسانسور پیاده بشه
ناهید : باشه
سوار شد با رامین رفت
منم سوار شدم رفتم طرف دفتر وکالت
وکیل دایی شاهرخ ،کارخونه بود
ماشین پارک کردم رفتم طرف اسانسور دکمه طبقه ۴ زدم
تا اسانسور درش باز شد سوار شدم از اسانسور امد بیرون
رفتم طرف دفتر که بالاش نوشته بود دفتر وکلات دکتر رضا یغمای
رفتم تو
خدارو شکر خلوت بود
روبه منشی که یه دختر ۲۰ ساله بود گفتم :میتونم اقای دکتر ببینم
دختر با خوشروی گفت : وقت قبلی دارید
من : نه مقدم هستم میشناسن لطف میکنید بهشون بگید
دختر البته
گوشی ورداشت دیگه گوش نکردم چی میگه
پشتمو کردم رفتم لبه پنجره نگام به بیرون بود که با صدای دختر برگشتم طرفش گفت : اقای دکتر منتظرتون بفرماید تو
رفتم طرف در اتاق در زدم
رفتم تو
دکتر یغمای با دیدنم از پشت میز بلند شد گفت :خوش امدید خانم مقدم بفرماید نشستم رو کاناپه گفتم: خوب هستید اقای دکتر
اقای دکتر نشست رو به روم گفت: ممنونم
اقا شاهرخ خوب هستن
من : خوبن سلام دارن خدمتتون
دکتر : من درخدمتتونم بفرماید
یه نفس عمیق کشیدم خواستم شروع کنم در اتاق زده شد منشی با یه سینی امد تو فنججون قهوه ی از تو سینی که گرفته بود جلوم ورداشتم گفتم : ممنونم
اقای دکترم ورداشت گفت : ممنون
منشی رفت
فنجون قهومو گذاشتم رو میز گفتم : اقای دکتر میخوام از همسرم جدا بشم
با تعجب نگام کرد دلا شد فنجون قهوشو گذاشت رو میز گفت : شما که تازه ۲هفتس ازدواج کردید
سرمو تکون دادم گفتم : درسته .ولی ازدواجون از اولش اشتباده بود…همسرم به من علاقی نداره …بخاطر مادرش …بخاطر اصرار من که میدونست بهش علاقه دارم راضی به ازدواج شد
الانم واقعا” میبینم تحمل من کنارش واقعا” براش سخته ولی بخاطر مادرش نمیتونی حرفی بزنه
مطمعنم که وقتی درخواست طلاق ببینه هیچ مخالفتی نمیکنه میخواستم اگر میشه تفاهمی ازش جدا بشم .
دکتر یغمای دستشو کشید روی ریش سفیدش که خیلی مرتب رو صورتش خوابیده بود . گفت : همسرتون میدونن که میخواید درخواست طلاق بدید .
نه ولی فکر نمیکنم باهاش مشکلی داشته باشه .
دکتر یغمای : باشه دخترم من کاری طلاق درست میکنم .
ممنونم پاشدم گفتم : جناب دکتر اگه میشه یه خونه برام پیدا کنید زیاد بزرگ نه یه خونه کوچیک برای اجاره ممنون میشم
اقای دکتر : چشم
با یه خداحافظی از مطب زدم بیرون
یه نفس عمیق کشیدم گفتم: اینم از این امیرعلی خان
سوار ماشین شدم
بغضی که پیچیده بود تو گلومو قورت دادم گفت : باده گریه نه …دیگه گریه نه ..
به اندازه کافی اشک ریختی …تحقیرت کرد اشک ریختی ….زد تو گوشت اشک ریختی …..غرورتو خورد کرد اشک ریختی …
الان دیگه نه داری غرور ریخته شدتو جمع میکنی پس گریه نباید بکنی …از الان …از همین روز …از همین ساعت …از همین ثانیه…دیگه برا امیرعلی برا عشقت به امیرعلی اشک نمیریزی.
ماشین روشن کردم
حالا نوبت اینه که یه تغیری تو خودم بدم تا بفهمه دیگه برام ارزشی نداره ….هم از ظاهرم هم از رفتارم باید بفهمه.
جلو ارایشگاه نیگر داشتم پیاده شدم رفتم تو ساختمون ارایشگاه طبقه اول بود بیخیال اسانسور شدم از پلها رفتم بالا
زنگ درو زدم مژگان درو باز کرد با دیدنم لبخند زد رفت کنار گفت :: سلام خانم احوال شما
با لبخند شالمو ورداشتم گفتم :مرسی خوبی
نگام افتاد به عکس بزرگ عروسیم که مژگان به زور ازم گرفت گفت : میخوام به عنوان مدل بزنمش اینجا …امیرعلی خبر نداشت …چقدر تو این عکس خوشگل افتاده بودم خود مژگان روزی که درستم کرده بود ازم انداخته بود از ته دلم داشتم میخندیدم
یاد این افتاد هنوز عکسای عروسیمون اماده نشده ..من دارم از امیر جدا میشم سرمو تکون دادم تا این فکرا از سرم بره بیرون
مژگان وقتی نگامو به عکس دید گفت : چطوره
من : خیلی خوشگله
مژگان : کار دست خودمه
اخمامو کشیدم تو هم گفتم : من زمینشو دارم که کار دسته تو انقدر خوب در امده
مژگان با خنده زد تو سرم گفت: با جو خوشگلیت گرفتت .
با ناز ابروهامو انداختم بالا گفتم : پس چی .
ارایشگاه تغریبا” شلوغ بود رفتم به مرجان مامان مژگان که مدیر ارایشگاه بود سلام کردم مرجان جون با لخند امد طرفم گونمو بوسید گفت : خوش امدی عروس خانم…راحله جون خوبه
کلمه عروس حالمو گرفت ولی سریع خودمو جمع کردم گفتم : ممنونم خوبه سلام داره خدمتتون شما خوبی؟
مرجان جون: مرسی عزیزم
برگشتم طرف مژگان گفتم: میخوام یه مدل خوشگل موهامو کوتاه کنی یه رنگ خوشگلم بزنی روش یه چشمک زدم گفتم :میخوام بدجور خوشگل بزنم
مژگان با خنده گفت : تو همینجوریشم خوشگلی مانتوتو در بیار بیا این جا یه جوری درستت کنم مثل عروسیت همه دهنشون باز بمونه خداوکیلی دیدی برا عروسیت چقدر خوشگل درستت کرده بودم شوهرت تا چند دقیقه هنگت بود
سرمو تکون دادم مانتمو در اوردم اویزون کردم تو دلم گفتم :چه فایده یه بارم اون شب ازم تعریف نکرد …یه کلامم نگفت باده خوشگل شدی
رفتم نشستم رو صندلی
مژگان روپوششو پوشید گفت: کوتاهیش چقدربشه
من: تا روی کمرم خیلی بلند شده دیگه کوتاشون کن
مژگان یه مجله داد دستم گفت :تا من موهاتو کوتاه میکنم تو این رنگ موهارو ببین یکیشو انتخاب کن
.نیم ساعتی کوتاهی موهام طول کشید
مژگان : انتخاب کردی مجله دادم دستش
گفتم: اره یه رنگ نصف کافهی بزار
سرشو تکون داد
رفت تا رنگو درست کنه
موهامو خرد کرده بود تا روی کمرم دستمو کشیدم توش اخیش چه قدر خلوت شده بود
سرم سبک شده بود
با کاسه رنگ امد
شروع کرد به رنگ زدن موهام
گفتم : چقدر سبک شد .
مژگان :اره خیلی موهات پره ولی خوشگله
رنگ رو موهام گذاشت گفت : الهام چطوره
من : خوبه
رنگ موهام تموم شد
گفتمک یکم ابروهامو تمیز کنه
ابروهم پر هشتی بود که برم یکم بردش بالا قدشم کوتاه کرد
یه نگاه به ابروهام کردم
گفتم :مرسی خیلی خوب شده
مژگان : چقدر این مدلی بهت میاد
با ناز یه نگاه دیگه به خودم کردم گفتم: من همچی بهم میاد
یه دونه اروم زد تو کمرم گفت : تا زیادی ذوق مرگ نشدی پاشو موهاتو بشور
پاشدم همنجور که میرفتم طرف دستشوی
گفتم: راستی مژگان ارسلان پسرت کو نمیبینمش
مژگان : رفته خونه مادرشوهرم امروز پسرعموهاش اونجان اونم رفته
سرمو تکون دادم مژگان شیر اب درست کرد سرمو گرفتم زیر اب
موهامو شستم
حوله گرفتم دورش امدم از دستشوی بیرون
نشستم رو صندلی تا موهامو خشک کرد سشوهار موهام تموم شد
گفتم: دستت طلا چه کردی
خیلی موهام خوشگل شده بود به پوستمو رنگ چشمام خیلی میومد
مدل پرم برام سشوهار کشیده بود
مرجان جون امد نزدیکمون گفت : خیلی خوشگل شدی
من :مرسی هنر دخترت
مژگان : خیلی بهت میاد باده
من مرسی مژگان یه ارایش محوم برام بزن صورتم از بیحالی در بیاد
مژگان :برو تو اتاق ارایش تا من بیام
پاشدم رفتم تو اتاق گوشیم زنگ خورد
از تو جیب شلوارم درش اوردم شماره خونه بود
جواب دادم الو
صدا عصبی امیرعلی بلند شد : باده کجای
من : بیرون
امیرعلی : کجا گذاشتی رفتی مگه نگفتم نرو
مژگان امد تو گفت : بیا دراز شو اینجا
صدا امیرعلی بلند شد گفت : باده کجای
من : الان کار دارم بعدن بهت زنگ میزنم گوشی قطع کردم رفتم دراز شدم رو صندلی
مژگان امد نزدیکم گفتم: زیاد تابلو نمیخوام یه ارایش محو خیلی محو
مژگان : باشه
اریش صورتمو شروع کرد یه ربی طول کشید
بعد گفت : پاشو ببین خوبه
پاشدم خودمو تو اینه دیدم ایول
یه سایه کمرنگ طلای که با خط چشم ریمل رو چشمام بود خیلی چشمامو خوشگل کرده بود
یه رژ صورتی ماتم رو لبام بود همین
نگامو از اینه گرفتم گفتم: مرسی عالی شدم
مژگان : خواهش میکنم
رفتم از اتاق بیرون مانتمو پوشیدم موهامو بستم شالمو انداختم رو سرم یه نگاه دیگه به خودم کردم خیلی خوب شده بودم …از اون یه نواختی در امده بودم
رفتم پیش مرجان جون گفتم : چقدر تقدیم کنم
مرجان جون : قابلی نداره عزیزم
من : مرسی
مرجان جون قیمتو گفت:
کارتمو گذاشتم رو میز رمزشو گفتم کشید
باهاشون خداحافظی کردم از ارایشگاه امدم بیرون
رفتم طرف خونه
یه ساعته رسیدم خونه
در پارکینگ زدم رفتم تو ماشین پارک کردم
رفتم طرف اسانسور رفتم بالا
کلیدمو دراوردم از اسانسور امدم بیرون
در خونه باز کردم
کفشامو دراوردم دمپایهام پوشیدم رفتم تو
امیرعلی نشسته بود رو کاناپه موبایلشم دستش بود خاله زینبم عمه هم رو کاناپه بودن امیرعلی هم عصبی داشت پای سالمشو تکون میداد
عمه با دیدنم با ذوق امد طرفم گفت : الهی قوربونت برم چه خوشگل شدی
با تموم شدن حرف عمه امیرعلی برگشت طرفم
با تعجب به نگاه به سرتا پام کرد عمه شالمو از سرم ورداشت کلیپس موهامو باز کرد چنگ زد تو موهام گفت : حیف چرا کوتاشون کردی ولی خوشگل شده خیلی
نگامو از امیرعلی که هنوز با تعجب داشت نگام میکرد گرفتم گفتم :مرسی عمه جونم از بلندیش خسته شده بودم سخت بود شستنش
خاله زینب با لبخند داشت نگام میکرد
ناهید از اشپز خونه با یه سینی چای امد بیرون با دیدنم گفت : مبارک باشه خیلی خوشگل شدی .
من : مرسی
همه بهم تبریک گفتم :به جز امیرعلی که اخماش رفت تو هم نگاشو ازم گرفت .
گوشیش زنگ خورد نگاش نکردم برگشتم طرف عمه گفتم: لباسمو عوض کنم میام
امیرعلی هم پاشد رفت در تراس بازکرد رفت بیرون
منم از پلها رفتم بالا
دختره بود بهش زنگ زد
رفتم تو اتاق درو بستم مانتمو در اوردم گفتم: به درک باده …به جهنم باده…. مثل اینکه یادت رفته داری ازش طلاق میگیری مانتمو انداختم رو تخت نشستم پشت میز توالت گفتم: اره دارم طلاق میگیرم ولی هنوز دوستش دارم . لبمو گاز گرفتم تا اشکام نریزه
عقلم داد زد سرم گفت :حرفای دیشبشو یادت بیاد …بازم دوستش داری
سرمو تکون دادم تا صدا عقلم خفه شه
پاشد از تو کمد یه دست لباس ورداشتم
پوشیدم یه شلوار جین ابی روشن با یه بلوز صورتی
کمربند صورتیمم بستم به کمر شلوارم
یه دست کشیدم تو موهام ریختمشون دورم
یکم عطر زدم به خودم
خواستم از اتاق برم بیرون که در اتاق باز شد امیرعلی عصبی امد تو اتاق در اتاق بست تکیه داد به در با همون اخمای در هم زل زد به هم گفت : مگه نگفتم موهاتو کوتاه نکن ….مگه نگفتم رنگ نکن
نفسمو فرستادم بیرون خیلی جدی زل زدم بهش گفتم : امیرعلی بهتر یکم با هم حرف بزنیم بدون اینکه صدامون بر بالا …بدون اینکه دعوا کنیم ….رومو از چهره متعجبش که داشت نگام میکرد گرفتم رفتم نشستم رو کاناپه برگشتم طرفش گفتم :بیا بشین
امیرعلی تکیشو از در گرفت امد جلو نشست رو کاناپه که روبه روم بود
اروم اب دهنمو قورت دادم بدون این که نگاش کنم گفتم : امیرعلی من خیلی اشتباه کردم … همیشه پیش خودم فکر میکردم انقدر که من امیرعلی دوست دارم …میتونم وقتی باهات ازدواج کردم تو رو هم عاشق خودم کنم …ولی نشد …جز شکستن غرورم …جز تحقیر کردن … هیچی از این عشق نصیبم نشد ..من دیشب تمام حرفاتون شنیدم نمیخواستم فالگوش وایسم ولی وقتی اسم خودمو از زبونت شنیدم وایسادم ..همه رو شنیدم …اینکه میخوای با نازنین نامزد کنی …میخوای با پدرش اشنا بشی….این که اولویت اولت تو زندگی انتقام گرفتن از خون پدرته
اصلا” نگاش نکردم سرمو پایین بود داشتم باهاش حرف میزدم ….
من بچه نیستم امیرعلی…بیش از حد دوستت داشتم … میخوام بدون هیچ مشکلی …بدون این دلخوری این وسط به وجود بیاد بغضمو قورت دادم گفتم : از هم جدا بشیم …من از این جا میرم …تو بدون اینکه چیزی تو دستو پات باشه … عذاب وجدان ناراحتی منو داشته باشی دنبال انتقام خون پدرت باش به هر قیمتی … حتی به قیمت ازدواج کردنت با نازنین
بدون این که نگاش کنم پاشدم رفتم طرف در گفتم : امروز با وکیلم صحبت کردم گفتم تفاهمی میخوایم جدا بشیم …کارای طلاق خودش درست میکنه…از هم جدا میشیم …من برا همیشه از زندگیت میرم بیرون …خیالت از بابت عمه هم راحت باش خودم یه جوری بهش میگم ناراحت نشه . خواستم درو باز کنم دستمو از پشت گرفت کشید برگشتم طرفش عصبی بود چشماش قرمز بود
گفت :تو فکر کردی کی هستی که برا زندگی من تصمیم میگیری ….یه روز میای بهم میگی من دوستت دارم میخوام باهات ازدواج کنم …یه روز میگی میخوام طلاق بگیرم …زندگی من بازیچه دست تو نیست خانوم کوچلو….ازدواج کردیم …پای ازدواجمونم میمونیم …هم من هم تو …بازومو از دستش کشیدم بیرون بغضم گرفته بود نمیخواستم اشکامو ببینه رومو ازش گرفتم
گفتم: باشه میمونیم …ولی من دیگه باده سابق نیستم …اون باده مرد ….دیشب مرد من این بادهم .
بغضمو قورت دادم برگشتم طرفش زل زدم تو چشمای مشکیش گفتم: من این بادهم بادهی که عاشق نیست …بادهی که دیگه امیرعلی براش مهم نیست ….بادهی که غرور داره …میتونی همچین بادهی تحمل کنی . روشو ازم گرفت پشتشو کرد بهم نشست رو تخت کلافه چنگ زد تو موهاش گفت : چرا باده …چرا میخوای عوض بشی.
با تمام بیرحمی زل زدم تو چشماش گفتم :برا اینکه ارزوم براورده شد …دیگه دوستت ندارم …..دیشب وقتی خواستم بخوابم …بدون هیچی عشقی …بدون عشق امیرعلی سرمو گذاشتم رو متکا راحت خوابیدم .دیگه امیرم نیستی
فقط امیرعلی…. همین امیرعلی
وقتی اون نگاه مات مبهوتشو دیدم …خواستم برم بغلش کنم بگم هنوز امیر خودمی…حرفام دروغه ….هنوز عاشقتم …هنوز دوستت دارم ..ولی رومو ازش گرفتم سریع از اتاق زدم بیرون تا دوباره خر نشده بودم برم بغلش کنم سرمو بزارم رو شونه پهنش … خودمو پرت کردم تو اتاق کارم

پنجره باز کردم سرمو گرفتم بیرون خنکی باد نشست تو صورتم بغضمو انقدر قورت داده بودم گلوم درد گرفته بود ….. چشمام داشت میسوخت انقدر باز نیگرش داشتم تا اشکام نریزه .
در اتاق زده شد نگامو از پنجره گرفتم یه نفس عمیق کشیدم گفتم: بله
عمه با لبخند امد تو گفت : خوشگله شب مهمون داریم خاله زهرا اقا رامین شب میان برا خواستگاری ناهید
سرمو تکون دادم گفتم: باشه
عمه: امیر علی امروز باید بره گچ پاشو باز کنه باهاش میری
من : نه شما برو من میخوام پیش ناهیدباشم شاید چیزی لازم داشته باشه
عمه سرشو تکون داد گفت : باده بین تو امیرعلی اتفاقی افتاده باز
من : نه چطوره
عمه : اخه عجیب شدی
از بغلش رد شدم گفتم: من میرم پایین .
رفتم پایین سنگینی نگاه عمه رو خودم حس میکردم تا پایین پلها
ناهید نشسته بود کنار خاله زینب رفتم نشستم پیششون گفتم: چه خبر عروس خانم
ناهید با لپهای سرخ سرشو انداخت پایین
گفت : سلامتی
خاله زینب: باده تو پسره میشناسی پسره خوبیه
من : پسره زیاد نمیشناسم ولی خیالت راحت زیر دست خاله زهرا بزرگ شده خانم حسینی که میشناسی مسول بهشت اون میگم
خاله زینب : اره میشناسمش زن محترم با خدای!
من : پس خیالت راحت
خاله زینب : ایشالاه که خوش بخت بشن من به غیر از خوشبختی ناهید هیچی دیگه نمیخوام خدارو شکر اون دوتا دخترامم سر زندیگیشونن …خدارو شکر زندگی خوبی هم دارن
عمه امیرعلی از پلها امدن پایین نگام افتاد به گچ پای امیرعلی که یه باند قهوه ای کشیده بود دورش
عمه : باده جان بیا دیگه امیرعلی که با این پا نمیتونه رانندگی کنه منم که رانندگی بلد نیستم
اژانسم ماشین نداره
امیرعلی با همون صورت جدی اخمای درهم اروم رفت طرف در
پاشدم گفتم: باشه
عمه : پس ما پایین منتظریم
رفتم بالاتو اتاق پانچوجلوباز مشکیمو از تو کمد ورداشتم پوشیدم موهامم دم اسبی بستم شال ابیمم انداختم رو سرم یکم رژمو پر رنگ کردم
گوشیمو از تو کیفم ورداشتم رفتم از اتاق بیرون
رفتم طرف در ورودی کالژای مشکیمو ورداشتم پوشیدم رفتم از خونه بیرون
در اسانسور باز شد سوار شدم دکمه اسانسور زدم
دکمه پارکینگ زدم طبقه ۱۵ وایساد
در اسانسور باز شد خانم اسدی و پسر گرامشون اقا داریوش سوار شدن
پیش قدم شدم به جفتشون سلام کردم
خانم اسدی با خوشروی جواب سلاممو داد پسرشم خیلی مودبانه جواب سلاممو داد چه خوشتیپم بود …من خر بخاطر امیرعلی چه کیسایو از دست دادم
خانم اسدی : چقدر عوض شدی باده
با لبخند گفتم: خوب شدم یا بد شدم
پارکینگ در اسانسور باز شد خانم اسدی همنجور که میرفت بیرون گفت : خوشگل بودی خوشگل تر شدی پسرش خیلی محترمانه وایساد کنار تا اول منو بیرون امیرعلی عمه جلو ماشین من وایساده بودن
عمه با دیدن خانم اسدی امد جلو به خانم اسدی دست داد پسرشم به امیرعلی
خانم اسدی به امیرعلی گفت : خدا بد نده اقای یزدانی.
امیر علی: ممنونم یه بی احتیاطی کوچیک بود
عمه : هنوز نتونستی پسرتو داماد کنی بجوم دیگه موهاش داره سفید میشه
خانم اسدی یه نگاه به من کرد گفت : شما از من زرنگ تر بودید . هنوز اون کسی که با ب میلش باشه پیدا نکرده
عمه : ایشالا پیدا میکنه
امیرعلی نگاه عصبیش رومن بود که میدونم اونم برا این که روسریم تا نصفحه رفته عقب
داریوش خانم اسدی با یه خداحافظی رفتن
منم رفتم سوار ماشین شدم
از پارک امدم بیرون امیرعلی نشست جلو
عمه هم نشست عقب
در پارکینگ زدم باز شد
از پارکینگ رفتم بیرون زیر چشمی امیرعلی دیدم بدجور عصبی بود با مستش ضرب میزد رو پاش
نگامو ازش گرفتم گفتم عمه : کدوم بیمارستان برم
عمه : بیمارستان ….
پشت چراغ قرمز وایسادم
امیرعلی یه هو عصبی برگشت طرفم گفت : اون لامصب بکش جلو قرار نیست چون رنگش کردی این همه بریزیش بیرون همه ببینن
بتوچه بهش موهامو کردم تو شالم شالمو یکم کشیدمش جلو
نگاش به پشتم افتاد که دم موهامم بیرون بود گفت : بزن کنار
برگشتم طرفش گفتم: برا چی
امیرعلی عصبی گفت: بزن کنار
ماشین کشیدم کنار
امیرعلی : پشت کن
پشتمو کردم بهش دسته موهامو که از پشت بیرون بود گرفت تو دستش انداخت تو مانتوم
بعدم درست نشست سرجاش گفت: برو
میخواستم چهارتا فحش بهش بدم ولی جلو عمه ضایعش نکردم …چون من مثل این نیستم که جلو جمع شخصیت یه نفرو خرد کنم
صاف نشستم سرجام
ماشین روشن کردم راه افتادم تا جلو بیمارستان سکوت بود .
ماشین پارک کردم
گفتم : شما برید من همینجا میمونم
امیرعلی با اخم نگاشو ازم گرفت از ماشین پیدا شد عمه هم پیاده شد
گفت : جای نری ما زود میایم
سرمو تکون دادم رفتن
از ماشین پیاده شدم تکیه دادم به ماشین تا بیام تو حال خودم بود که با صدای
سلام باده خانم برگشتم
از چیزی که میدیم تعجب کردم وای خدای من کیارش بود
با لبخند تکیمو از ماشین گرفتم گفتم: سلام چطوری
کیارش یکم نگام کرد گفت : خوبم تو چطوری چقدر تغییر کردی
حالت صورتش عوض شد غمگین گفت : عروسی کردی
سرمو تکون دادم گفتم: اره
حرفو عوض کردم گفتم: یه هو کجا غیبت زد کیارش بچها گفتن انتقالی گرفتی
امد کنارم تکیه داد به ماشین گفت : رفتم شیراز درسمو تموم کردم برگشتم الانم اینجا اتلیه زدم
خوشبحالت من هنوز درسم تموم نشده یه ترم دیگه دارم
اتلیت کجاس
دست کرد تو جیبش کارتشو در اورد گرفت جلوم که یه دست مردونه امد جلو کارتو از دستش کشید بیرون سرمو بلند کردم یا خدا یه اژدها دیدم
امیرعلی نگاه عصبیش رو من بود.
نگام به پاش افتاد باز کرده بود
عمه امد کنارش وایساد
کیارش برگشتم طرفم گفت : خانم مقدم همسرتون هستن
وای خدای من مرسی چقدر این پسر فهمیدس
برگشتم طرفش یه لبخند زدم گفتم : بله همسرم هستن
کیارش خیلی مودبانه دستشو گرفت جلو امیرعلی گفت : خوشبختم کیارش فرداد هستم هم دانشگاهی خانم مقدم
امیرعلی نگاشو ازم گرفت : دست کیارش که جلوش بود گرفت تو دستش ابروهاشو انداخت بالا گفت : پس اقا کیارش شماید.
وای خدای من امیرعلی میدونست یه پسر تو دانشگاه به اسم کیارش خواستگارمه یعنی مادر کیارش با عمه صحبت کرده بود
کیارش با تعجب گفت : چطور
امیرعلی خیلی خونسرد گفت : هیچی خوشحال شدم از دیدنتون
کیارش : منم همینطور با یه با اجازه از پیشمون رفت .
من موندم نگاه خشمگین امیرعلی عمه که با ترس سرشو تکون داد
امیرعلی برگشت طرف عمه گفت : مامان جان من برا شما یه تاکسی می
گیرم برید .
نگاه عصبیشو انداخت بهم گفت : من با باده کار دارم .
بعدم رفت جلو یه تاکسی دست بلند کرد عمه امد طرفم
برگشتم طرفش گفتم :نرو عمه این منو زنده نمیزاره
عمه خواست چیزی بگه که امیرعلی امد دست عمه گرفت : گفت مامان جان ماشین منتظر شماس.
عمه نگاشو ازم گرفت رفت
امیرعلی هم تا جلو تاکسی باهاش رفت خواستم بشینم پشت فرمون امیرعلی امد طرفم تازه نگام به پاش افتاد یه کوچلو میشلید
خیلی جدی گفت : اونطرف
رفتم اونور نشستم خودشم نشست پشت فرمون موقع نشستن پاشو جمع کرد قیافش رفت تو هم ولی سریع برگشت معلوم بود درد داره تو سکوت داشت رانندگی میکرد جرعت این که بگم کجا داری میری نداشتم . نیم ساعتی تو راه بودیم جلو یه عمارت بزرگ نیگر داشت یه خونه بزرگ ویلای بود تو دربند در حیاطشو با ریموت زد رفت تو
یه ویلا خیلی خوشگل بود که تمام کفش سنگ ریز بود ادمو یاد ویلا های شمال مینداخت
کمربندشو باز کرد گفت : پیاده شو
پیاده شدم

نگام افتاد به استخر بزرگی که وسط حیاط بود رفتم نزدیکش وایسادم
نگامو انداختم به اب زلال که تو استخر
بود برگشتم طرف امیرعلی که تکیه داده بود به ماشین عصبی نگاش بهم بود
گفتم :خونه خوشگلی داری … یه لبخند ملیح زدم
گفتم : نمیدونستم خونه مجردی داری ….اینجا خونه نازنین خانم نه … منظورم این که نازنین میاری اینجا
عصبی چنگ زد به موهاش گفت : خفه شو باده خفه شو
اخمامو کردم تو هم گفتم : بیتربیت رومو برگردوندم
حضورشو پشت سرم حس کردم اروم دستشو انداخت دور شونم کشیدم تو بغلش خواستم از بغلش بیام بیرون محکمتر گرفتم نذاشت . اروم کنار گوشم گفت :یادمه همیشه میگفتی جات اینجاس درست تو بغل من
هر چی زور زدم نذاشت
ناامید گفتم: اون مال قبلنا بود که دوستت داشتم نه الان که دیگه هیچی حسیـ دستشو گذاشت رو لبم گفت : نگو … نگو باده …تومثل من بیفکر حرف نزن .
همونجور که دستش دور شونم بود اروم بردم طرف الاچیق تو حیاط نشوندم رو نیمکت تو الاچیق خودشم از کنارم رفت نشست رو تنه درخت که گوشه الاچیق بود
خیلی جدی داشت نگام میکرد منم بیخیال نگاش کردم گفتم : چیه ..منظورت از این کارا چی …منو برا چی اوردی اینجا
امیرعلی دستشو برد تو موهای بلندش که ریخته بود تو صورتش حلشون داد عقب نگام کرد گفت : منظوری ندارم فقط میخوام دلیل کارای تو رو بدونم .
رومو برگردوندم شالم که از سرم افتاده بودمو درست کردم گفتم : دلیلمو گفتم دیگه دوستت ندارم ….میخوام ازت جدا بشم
امیرعلی با چشمای که از عصبانیت قرمز شده بود نگام کرد گفت : طلاق بگیری که بری با اون پسره … کسی که بدجور عاشقت بود…کسی که وقتی فهمید ازدواج کردی انتقالی گرفت از این شهر رفت …. ازدواج کنی
با تعجب داشتم به این همه اطلاعاتی که داشت گوشی میکردم .
که با صدا جدیش از بهت در امدم گفت : میگم اره
اخمامو کردم تو هم گفتم : نخیر
کیارش عاشق اون باده بود نه این بادهی که الان دست خوردس
پاشدم پشتمو کردم بهش رفتم از الاچیق بیرون
خواستم سوار ماشین بشم که از این عمارت کوفتی بزنم بیرون
که از پشت بازومو گرفت برگردوندم عصبی غرید من هنوز حرفام تموم نشده …بازومو گرفت بردم دوباره تو الاچیق نشوندم رو نیمکت
عصبی چنگشو زد تو موهاش برگشت طرفم گفت : انقدر اینجا تو این الاچیق میمونیم تا این رفتاره مسخره که راه انداختی تموم کنی.
بیتوجه بهش چهارزانو شدم رو نیمکت تکیه دادم گوشیمم از تو جیبم دراورد م شروع کردم بازی کردن با انگیبردم
زیر چشمی دیدمش بدجوری از این بیخیالیم عصبی اینو از چنگ زدن تو موهاش فهمیدم
به جان خودم الان انقدر دلم برا بغلش داره له له میزنه که نگو دلم میخوادم خودمو پرت کنم تو بغلش تا میتونم بوسش کنم خیلی جلو خودمو گرفتم تا وسوسه نشم
با کشیدن گوشی سرمو بلند کردم
دیدمش عصبی گوشیمو گذاشت تو جیبش
نشست جلو پاهام نفس عصبیشو فرستاد بیرون گفت : چته باده
دستامو گرفت تو دستش نگاشو انداخت به لاکای روی ناخنام گفت : باده مگر قول نداده بودی همیشه
تو مهربون باشی …تو شاد باشی …تو پور شور باشی
پس چی شد چرا زدی زیر قولت
دستامو اروم از زیر دستش اوردم بیرون خواستم بکشم رو صورتش که وسط راه منصرف شدم
بغضمو قورت دادم رومو برگردوندم گفتم : اون مال زمانی بود که فکر میکردم فقط من تو زندگیتم …نمیدونستم اولویت اول زندگی کردنت انتقام خون پدرته به هر قیمتی ….نه الان که میدونم یکی دیگه به غیر از من تو زندگیته….
سرمو انداخت پایین تا اشکامو نبینه
امیرعلی دستشو انداخت زیر چونم . سرمو بلند کرد نگاشو انداخت تو چشمای اشکیم گفت : باده من قید انتقام گرفتن میزنم ….من قید نازنین میزنم …ولی به شرطی که بشی همون باده سابق …همون بادهی که هرجا میرفتم بود ….همون بادهی که طاقت قهر کردن با منو نداشت ….بادهی که عشق به من تو چشماش فریاد میزد ….بادهی که با شیطنت رو تخت میپرید وقتی منو میدید با تمام وجودش فریاد میزد دوستت دارم امیرعلی بعد میپرید تو بغلم…من باده بی ریاخودمو میخوام …
من اون باده میخوام …. من بد اخلاقم ..بد عنق …کسل کننده یه لبخند کج زد گفت : من پیرمرد طاقت این که باده بهش کم محلی کنه ندار ساعت توی دستشو نگاه کرد گفت : از ساعت ۸ صبح تا الان که ۷ شب۱۱ساعت میگذره ..
تو این ۱۱ ساعت طاقت این نگاهتو نیاوردم …طاقت این سردیتو نیاوردم .
کم اوردم باده

اشکامو پاک کردم خودمو پرت کردم تو بغلش دستاشو سفت حلقه کرد دور کمرم کنار گوشش گفتم : خوب میمیردی بگی باده من دوستت دارم …
امیرعلی از بغلش اوردم بیرون
زل زد تو چشمام یه لبخند محو زد گفت : کی گفته من دوستت دارم
چشمامو از زور عصبانیت محکم بستم
هلش دادم افتاد وسط الاچیق خودم رفتم نشستم رو شکمش گفتم : منو دیونه نکن امیرعلی اگه دوستم داری مثل بچه ادم بگو دوستم داری
امیرعلی : باده پاشو رو زمینم
من : پا نمیشم بگو دوستم داری
امیرعلی یه پوزخند زد
که بدجور حرصم گرفتم دستامو گذاشتم رو پهلوش قلقکش دادم با جیغ گفتم: خندیدی
خندید برا اولین بار خندشو دیدم دندونای یه دست سفیدش معلوم شد
…وای خدای من امیرعلی وقتی میخنده خیلی خوشگل میشه همون بهتر که نمیخنده
دستشو گذاشت رو دستام گفت : نکن باده تو یه حرکت پاشد مونو انداخت رو زمین خودش دراز شد روم
دلا شد رو صورتم گفت : کی بهت گفت من قلقکیم
با خنده دستامو رو پهلوهاش حرکت دادم یه لبخند بزرگ نشست رو لباش

گفتم : امیر خیلی زشت میشی وقتی میخندی
ابروهاشو انداخت بالا با پوزخند گفت : مثل همون تیشرتم که زشت بود تو تنم …یا عینکم که رو صورتم بیریخت بود
با خنده سرمو تکون دادم دستامو حلقه کردم دور گردنش سرمو بلند کردم گردنشو بوسیدم
گفتم: اره مثل تیشرت عینکت که اصلا” بهت نمیان خیلی بیرختت میکنن
امیرعلی سرشو تکون داد اروم یه بوسه ریز رو لبام زد
از رومو پاشد دراز شد کنارم
دستشو انداخت زیر سرم سرمو بلند کرد گذاشت رو سینش دستشم حلقه شد کنارم اصل دیگه نه برا من مهم بود که رو زمین یخ الاچیقیم نه برا امیرعلی
اروم گفتم : امیرم
امیر : یه نفس عمکیق کشید
گفت :شدم دوباره امیرت
یه لبخند زدم گفتم :همیشه امیرم بودی هستی .
امیرعلی : خوبه خیلی خوبه
زدم تخت سینش گفتم: پرو نشو
امیرعلی : حرفتو بگو
سرمو بلند کردم دمر شدم نگامو انداختم بهش امیرعلی هم داشت نگام میکرد گفتم : .واقعا” میخوای قید نازنین انتقامو بزنی
امیرعلی موهامو از رو صورتم زد کنار گفت : اره تو مگه نمیگی فالگوش وایسادی حرفای منو ارش گوش کردی
مگه نشنیدی گفتم : اگه بخواد تو رو از من بگیره بیخیالش میشم
سرمو تکون دادم گفتم :من اینارو نشنیدم
من تا اون جا شنیدم گفتی من به عشقی که باده بهم داره مطمعنم …بعدم ارش ازم پرسید چه حسی به من داری
دیگه واینستادم بقیه حرفاتون بشنوم
امیرعلی یه نفس عمیق کشید روشو ازم گرفت باید وایمیسادی ادامه حرفامو میشنیدی
با شیطنت گفتم : خوب حالا الان بگو
امیرعلی ابروهاشو انداخت بالا گفت : نخیر خانم کوچلو اینم تنیه این ۱۱ ساعت که با کارات حرفات ازارم دادی
اخمامو کشیدم تو هم گفتم: خیلی بدی امیر
تو ۴ ساله با من همینجوری رفتار میکنی اون وقت من ۱۱ ساعت باهات اینجوری رفتار کردم داری تنبیم میکنی
امیرعلی هم پاشد نشست گفت : باده من فرق میکنم …من مثل تو نمیتونم خیلی راحت از احساساتم بگم ….ولی بی انصافی نکن نگو تو کارام حرکاتم نفهمیدی چقدر برمـ دیگه حرفشو ادامه نداد
ابروهامو انداخت بالا رفتم جلو تر گفتم : چقدر برات چیه
امیرعلی یه لبخند خوشگل زد از کنارم پاشد
لباسشو تکون داد گفت : پاشو بریم دیر شد ..الان مامان نگران میشه
پاشدم مانتمو تکوندم گفتم: امیر چقدر چی
امیرعلی رفت سوار ماشین شد
منم هنوز تو الاچیق بودم دور زد امد جلوم نیگر داشت سوار شدم
امیرم از عمارت زد بیرون
چقدر چی امیر
امیر: گریه نده باده
سرمو برگردوندم گفتم: برو بابا تو هم با خودت درگیریا
به حالت قهر رومو برگردوندم
طرف پنجره
یه هو یاد یه چی افتادم برگشتم طرف امیرعلی
گفتم: امیرم این عمارت مال تو بود
امیرعلی به لبخند کج زد گفت : مگه قهر نبودی
با ناز رومو برگردوندم گفتم: میخوای قهر کنم
امیر علی دستشو دراز کرد دستم از رو پام ورداشت گرفت تو دستش گفت : نه نمیخوام قهر کنی
این خونه اجاره کردم نازنین فکر میکنه من اینجا زندگی میکنم…هروقت میخواست میومد اینجا منو میدید
سرمو تکون دادم تکیه دادم گفتم :پس تو این خونه باهاش تنها هم بودی
دستمو ول کرد گفت : نه هیچ وقت باهاش تنها نبودم …یا با برادرش میومد …یا وقتی میومد ارشم پیشم بود .
یه نفس راحت کشیدم دیگه تا جلو خونه حرفی نزدیم در پارکینگ باز کرد
رفتیم تو ماشین پارک کرد
از ماشین پیاده شدم
رفتم طرف اسانسور امیرعلی هم پشتم امد
رفتیم تو اسانسور
امیرعلی خیلی جدی داشت نگام میکرد
سرمو تکون دادم گفتم : چیه
امیرعلی از اسانسور رفت بیرون
گفت : رنگ موهات خوب شده
پشتش از اسانسور امدم بیرون
گفتم : منظورت اینه که بهم میاد و خوشگل شدم
امیرعلی برگشت با چشمای که بدجور توش خنده موج میزد نگام کرد گفت : خیلی قشنگ حرفای منو به نفع خودت توصیف میکنی
رفتم نزدیکش دستمو انداختم دور بازوش
گفتم :تو که مشکل احساسی داری مجبورم اینجوری حرفای که تو چشماته توصیف کنم
امیرعلی یکم نگام کرد سرشو اورد پایین روی موهام که بیرون ریخته بود بوسید
این بوسش بهترین بوسه عمرم بود ….بوسی که از روی عشق بود مطمعنم …به این اطمینان دارم که امیرعلی هم منو دوست داره…نگامو از چشماش که داشت نگام میکرد گرفتم
اروم بازوشو ول کردم رفتم تو خونه

عمه نشسته بود رو مبل عینکشو در اورد با نگرانی نگام کرد رفتم نزدیکش دستامو حلقه کردم دور گردنش گفتم : پسر پیر مردت تازه داره یاد میگیره چه جوری منت کشی کنه
عمه با خنده لپمو کشید گفت : تو که پسر منو اذیت نکردی
دستمو از دور گردنش باز کردم امدم کنار مانتومودراوردم با شالم گذاشتم رو دسته مبل نشستم گفتم :نه من که مثل پسر تو نامهربون نیستم
امیرعلی امد نشست رو کاناپه
عمه : پات بهتره
امیرعلی پاشو دراز کرد جواربشو در اورد گفت :اره باش راه رفتم بهتر شد
عمه : خدارو شکر
من : خاله زینب کو
عمه : تو اتاق پیش ناهید
عمه : باده لباس چیز داری بدی بهش ..خودش روش نمیشه بهت بگه پاشدم
گفتم: اره الان براش میارم
رفتم طرف اتاق ناهید در زدم
رفتم تو ناهید تازه از حموم امده بود بیرون حوله دورش بود
با لبخند گفت : سلام
من : سلام خاله زینب رو تخت دراز کشیده بود که با دیدنم بلند شد
رفتم نشستم کنارش رو تخت گفتم: دراز شو خاله
خاله تکیه داد گفت : نه راحتم
برگشتم طرف ناهید گفتم : برات لباس بیارم
ناهید با خجالت گفت :خودم یه چیزای دارم ولی خانم میگه خوب نیست
من : برات میارم چیزی دیگی لازم نداری
ناهید :نه ممنونم
پاشدم رفتم نزدیکش گفتم: کاش صورتتو اصلاح میکردی
ناهید : میخواستم ولی مامان نمیزاره
ولش کن
ناهید خوشگل بود ولی چون دست به صورتش نزده خوشگلیشو نشون نمیداد پوست سفیدی داشت که موهای مشکی که رو صورتش بود پوشونده بودنش ابروهای خوشگل پر هشتی مشکی داشت که اصلا” بهش دست نزده بود
چشماشم که مشکی کشیده بود
نگامو ازش گرفتم رفتم طرف در گفتم : اشکال نداره همینجوری هم خوبی
رفتم از اتاق بیرون
عمه داشت میرفت تو اشپز خونه با دیدنم گفت :برو تو هم اماده شو
من: باشه یه نگاه به حال انداختم امیرعلی نبود
رفتم از پلها بالا رفتم تو اتاق
صدای اب میومد امیرعلی رفته بود حموم
در کمد باز کردم یه نگاه به لباسام کردم ناهید هم قد هم هیکل خودم بود فقط من باسنم زیادی برجسته بود ولی ناهید نه معمولی بود
یه بلوز دامن توسی داشتم که شاهرخ پارسال برام از دبی اوردم بود
از کمد اوردمش بیرون
یه نگاه بهش کردم خوب بود
کامل پوشیده بود بلوز ساده استین سرب با یه دامن کلوش تا روی زانو ورداشتم یه شال سفید توسی هم از تو کمد ورداشتم
در حموم باز شد امیرعلی امد بیرون
لباسو گرفتم جلو امیرعلی گفتم: این خوبه بدم ناهید بپوشه
امیرعلی به لباس نگاه کرد گفت : اره خوبه بهش میخوره
من :اره هم وزن منه دیگه
امیرعلی همونجور که موهاشو خشک میکرد از سر تا پامو یه نگاه کرد
امیرعلی: ناهید کجاش مثل تو اون لاغر
با چشمای که از تعجب درشت شده بود نگاش کردم گفتم : من چاقم
یه لبخند کمرنگ زد گفت : چاق نه تو بدن پری داری ناهید استخونیه
نگامو ازش گرفتم گفتم : حالا اینارو بهش میدم شاید خورد در کمد بستم
از اتاق رفتم بیرون
رفتم از پلها پایین در اتاق ناهید زدم
رفتم تو
ناهید نشسته بود رو تخت خاله زینب داشت موهاشو شونه میکرد
لباسارو گذاشتم رو دسته صندلی گفتم : چیز دیگی هم لازم داشتی بگو
ناهید : دستت درد نکنه
در اتاق باز کردم رفتم بیرون گفتم: خواهش میکنم
رفتم تو اشپز خونه
عمه داشت برنج ابکش میکرد
در یخچال باز کردم بدجور گرسنم بود
ظرف سالاد الویه از یخچال در اوردم گذاشتم رو میز
نون باگدم از تو جانونی ورداشتم
برا خود یه لقمه درست کردم گفتم : عمه شام میان
عمه : هرچی گفتم زهرا قبول نکرد بعد از شام
عمه برنج دم انداخت گفت :خودتو سیر نکنی شام الو اسفناج گذاشتم
عاشقش بودم گفتم :خیالت راحت من سیرم باشم از الو اسفناج نمیگذرم
مخصوصا” که با مرغ باشه
عمه : نوش جونت
ساندویجمو درست کردم با یه لیوان نوشابه
رفتم از اشپزخونه بیرون
رفتم بالا تو اتاق
امیرعلی اون عینک خوشگلشو زده بود به چشماش نشسته بود پشت میز کارش داشت نقشه رو میز کامل میکرد
یه گاز به ساندویجم زدم لیوان نوشابمو گذاشتم رو میز
دستم برد کش موهامو باز کردم
چنگ زدم تو موهام سرم درد گرفته بود
امیرعلی : باده نصفحه ساندویجتو بده من
یه گاز دیگه زدم دادم ساندویج بهش
گفت : نصفحشو نه همشو
لقممو قورت دادم گفتم : نمیخورم سیر میشم میخوام شام بخورم
ساندویجو گرفت
خورد یکم نوشابه خوردم لیوان نوشابمم دادم دستش
رفتم طرف حموم سریع یه دوش گرفتم
امدم حوله گرفتم دورم یه حوله هم گرفتم دور موهام
امدم بیرون
امیرعلی یه نگاه بهم کرد
گفت : چرا ابروهاتو نازک کردی
تو اینه یه نگاه به خودم کردم گفتم: نازک نکردم
کشیدتش بالا اینجوری نشون میده از تو اینه نگاش کردم
سرشو به حالت تاسف تکون داد نوشابشو خورد
لب لوچمو مثل بچها جمع کردم گفتم: زشت شدم
لیوان نوشابه گذاشت رو میز عینکشو در اورد خیلی جدی گفت : زشت بودی …زشت تر شدی
با حرص اخمامو کشیدم تو هم
نگامو از چشمای خندوندش گرفتم
کرم مرطوب کننده ورداشتم با حرص زدم به دستو صورتم
گفت : بیا اینجا
حوله از دور موهام ورداشتم گفتم : برو بابا
امیرعلی : بهت میگم بیا
بیخیال رفتم در کمد باز کردم داشتم فکر میکردم چی بپوشم
یه دست مردونه امد جلو
پیراهن گلبهیمو ورداشت گفت : اینو بپوش
برگشتم طرفش دستامو زدم به کمرم اخمامو کشیدم تو هم گفتم :من از تو نظر خواستم
یکم نگام کرد
دستشو انداخت پشت کمرم محکم کشیدم طرف خودش بغلم کرد.
دستشو کشید رو موهای نم دارم گفت : خانم کوچلو تا کی میخوای با این حوله نیم وجبیت جلو من رژ بری
اخمامو کشیدم تو هم همنجور که زور میزدم از بغلش برم بیرون گفتم : من لختم جلو تو بگردم خیالم راحته چون میدونم بخاری از تو بلند نمیشه .
یکم با تعجب نگام کرد بعد گفت : بخاری از من بلند نمیشه
تو یه حرکت دستشو انداخت زیر زانوهام بغلم کرد
دستامو حلقه کردم دور گردنش با ترس گفتم : چیکار میکنی
خوابوندم رو تخت
خوابوندم رو تخت
خودشم نیمخیز شد روم گفت : من بی بخارم
ابروهامو انداختم بالا گفتم : نه این چه حرفیه کی اینو گفتم .
یکم نگام کرد سرشو اورد پایین لبامو کشید تو دهنش بوسیدم ..
نا خداگاه باهاش همراه شدم دستش لا به لای موهام بود
دستش رفت طرف حوله توی تنم دستمو گذاشتم رو دستش سرمو کشیدم عقب گفتم: نه امیر
امیر علی سرشو بلند کرد یکم نگام کرد اخماشو کشید تو هم سریع از روم پاشد
رفت طرف تراس
نفسمو فرستادم بیرون
کلافه دستمو کشیدم تو موهام بهش برخورد … الان فکر میکنه پسش زدم …..خوب الان وقتش نبود
پاشدم خواستم برم پیشش که وسط راه منصرف شدم
گفتم: خاک تو سرت باده اون حرف چی بود بهش زدی که
اینجوری تحریک بشه
پاشدم رفتم طرف کشوم لباس زیرمو ورداشتم پوشیدم
همون لباسی که خودش گفته بود پوشیدم
رفتم جلو اینه یه پیراهن راسته بود تا زیر زانوم
یقه گرد بود با استینای بلند شمشیری خیلی تو تنم خوشگل بود
از تو کشو جوراب شلواری زخیم سفیدمو ورداشتم پوشیدم
نشستم پشت میز توالت یکم ارایش کردم
موهامو شونه کردم
فرق کج زدم دم اسبی بستمش
از تو کمد کفشای اسپر ت صورتیمو پوشیدم به لباسم میومد .
عطرمو خالی کردم رو خودم در تراس باز شد امیرعلی امد تو ولی اصلا” نگام نکرد
گوشیشو از رو میز ورداشت رفت نشست رو تخت
اروم رفتم نزدیکش نشستم کنارش صداش کردم امیرم
بدون این که نگام کنه گفت : هان
اخمامو کشیدم تو هم گفتم: هان چیه …هروقت من صدات میکنم باید بگی جانم
با پوزخند نگام کرد
سرمو تکون دادم
گفتم: اگه بدونی چقدر از این پوزخندت بدم میاد …هیچ وقت نمیزنیش .
بی توجه به نگاهش از کنارش بلند شدم شالمو از رو دسته صندلی ورداشتم از اتاق زدم بیرون
رفتم پایین نشستم رو کاناپه تلوزیون روشن کردم
امیرعلی خان من با شنیدن اون حرفات دوباره خر شدم از بس عاشقتم ولی به خریت سابقم ادمه نمیدم …خودمو جلوت کوچیک نمیکنم ….واینمیسم تا بهم پوزخند بزنی.
با صدا عمه از فکر امدم بیرون با خنده گفت : بازکن اون اخمارو زشت میشی .
برگشتم طرفش نشسته بود کنارم خزیدم تو بغلش گفتم : عمه جونم
عمه روی موهامو بوسید گفت : جونم
من : خیلی دوستت دارم
عمه دلا شد پیشونیمو بوسید گفت : منم دوستت دارم
نگام به پلها افتاد امیرعلی اماده امد پایین یه شلوار جین سورمه ای پوشیده بود با یه تیشرت جذب سفید
وای خدای من این باز تیشرت سفید پوشید …چرا رنگ سفید انقدر بهش میاد
کلافه از تو بغل عمه امدم بیرون
امیرعلی هم نشست رو کاناپه
عمه با دیدنش گفت : شام امادس
بخوریم
امیرعلی : دلا شد کنترل تلوزیون ورداره زودتر ازش دلا شدم ورداشتم
بیخال دستش که همونجور رو میز خشک شده بود
کنترل گرفتم دستم پامو انداختم رو پام کانالارو بالا پایین میکرد م.
نگاه عصبیشو رو خودم حس میکردم ولی اصلا” محل نکردم همینجور کانالا رو بالا پایین میکردم
عمه پاشد گفت: برم شام اماده کنم
عمه رفت صدا امیرعلی بلند شد گفت : پاشو برو کمک مامان ناهید امروز تو مرخصیشه

برگشتم طرفش یه لبخند مهربون زدم گفتم :چشم همسر عزیزم پاشدم
خواستم برم تو اشپز خونه گفت : اون کنترل بده به
من
برگشتم کنترل ورداشتم دادم بهش دستشو دراز کرد بدون این که نگام کنه کنترل گرفت
رفتم از پشت دستامو حلقه کردم دور گردنش گفتم : امیرم نارحت نباش دیگه
امیرعلی : باده برو عقب یه هو مامان میاد
گونشو محکم بوسیدم گفتم: بگو ناراحت نیستی من میرم عقب
صورتش کج کرد یه نگاه بهم کرد که تو ۲ سانتی صورتش بودم فکر کردم میخواد پوزخند بزنه گفتم: پوزخند بزنی میزنم فرم صورتتو میارم پایین
یه لبخند کمرنگ زد سرشو برگردوند
صورتمو چسبوندم به صورت زبرش گفتم:ناراحت نیستی دیگه مگه نه
امیرعلی یه نفس عمیق کشید دستاشو گذاشت رو دستام_ دستامو از دور گردنش باز کرد گفت : برو عقب یکی میاد
اخمامو کشیدم تو هم رفتم عقب گفتم : خوب بیاد مگه چیکار دارم میکنم …خودت روزی هزار بار منو پس میزنی اونوقت من یه بار این کارو کردم اینجور قیافه گرفتی اخماتو کردی تو هم
کلافه سرشو تکون داد دستشو دراز کرد طرفم گفت : بیا اینجا
با حالت مسخره گفتم: نه جناب مهندس یکی میاد مارو کنار هم میبینه بد میشه اخمامو کشیدم تو هم
رومو برگردوندم رفتم طرف اشپز خونه
عمه با دیدنم گفت : باده برو زینبو ناهید صدا کن بیان شام
سرمو تکون دادم رفتم طرف اتاق ناهید
در زدم رفتم تو
خاله زینب سر نماز بود
نگام به ناهید افتاد بود چقدر لباسم تو تنش خوشگل بود
یه لبخند زدم گفتم: چقدر خوشگل شدی
با خجالت گفت : مرسی
من همیشه لباسام تو تنم جذب بودن
ولی الان این لباس تو تن ناهید لخت افتاده بود ناهید مثل من تو پر نبود استخونی بود من چاق نیستم اصلا” شکم ندارم ولی بدنم تو پر…البته هیکلم خیلی خوشگله
گفتم : ارایش نمیکنی

2.5/5 - (2 امتیاز)

Check Also

رمان باده پارت ۱۱

۱ماه گذشت …۱ماه من تو افسردگی به سر میبردم …نمیدونم چم شده بود …خودمم نمیدونستم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.