رمان استاد خاص من

رمان استاد خاص من پارت 26

4.3
(6)

 

 

سر کوچه دایی اینا نگهداشته بود و خیره تو چشمام داشت حرف میزد:

_این آخرین باری بود که قایمکی اومدم دیدنت،حالا برو!
ابرویی بالا انداختم:
_یعنی دفعه بعد میخوای بابام و در جریان بذاری؟
و آروم خندیدم که سرش و به نشونه آره تکون داد:

_برسم تهران بابارو میفرستم واسه دوباره صحبت کردن با آقا سهراب،بالاخره اونم الان دلش نرم شده و قبول میکنه
نفس عمیقی کشیدم:

_به نظرم اگه شما اصرار کنید و بابل بدونه منم دلم باهاته قبول میکنه!
تو چشماش برق خئشحالی درخشید:

_عه که دلت باهامه!
چشم ازش گرفتم:
_نه پس از سر تنفر زیاد الان کنارت نشستم!
صدای خنده هاش به گوشم رسید و بعد جواب داد:

_پس یلدا هم من و دوست داره!
جدی برگشتم سمتش:
_مگه کسی هم جز یلدا دوستداره؟

چشماش و تو کاسه چرخوند:
_نه به اون حد!
با اخم زل زدم بهش:
_پس بابات و بفرست سراغ همونا!

و در ماشین و باز کردم تا پیاده شم که دستم و کشید:
_یلدا
میدونستم باز یه حرف الکی زده و حالا میخواد دلم و به دست بیاره پس دکمه ناز کنم و فعال کردم و لوس جواب دادم:
_یلدا بی یلدا!

صورتم و چرخوند سمت خودش:
_برو ولی حرفم و یادت باشه،همین روزا همه چی و درست میکنم!

ته دلم بدجوری خوشحال این حرفاش بودم که به شوخی گفتم:
_باشه فقط مامان اینا الان اینجان،یکی دو روز دیگه برمیگردنا!

تک خنده ای کرد:
_عجول،منظورم اینه که به زودی مال هم میشیم!حالا میتونی بری!

شونه ای بالا انداختم و از ماشین پیاده شدم اما قبل از بستن در با صدای آرومی گفتم:
_زودتر درستش کنا!
منتظر نگاهم کرد که در و بستم و از پشت شیشه با صدای آرومی ادامه دادم:

_یعنی یه کاری کن زودتر مال هم بشیم!
انقدر آروم گفتم که مطمئن بودم اگه نتونه لب خونی کنه عمرا صدام و نمیشنوه و انگار همینطور هم شده بود که شیشه رو داد پایین:

_نفهمیدم چی گفتی؟
من من کردم و بالاخره جواب دادم:
_میگم مواظب خودت باش داری برمیگردی!
زیر لب ‘چشم’ی گفت و ادامه داد:

_ولی در جواب اون حرفت باید بهت بگم که منم دوستدارم و میخوام زودتر مال هم شیم!

لپام از خجالت گل انداخت:
_پس فهمیدی؟!
_لب خونی کردم!

نفسم و عمیق بیرون فرستادم:
_یه لحظه اومد رو زبونم و گفتم!
خندید:
_ولی من خیلی وقته که دوستدارم،از همون شب که لب استخر بوسیدمت!
متقابلا خندیدم:
_اونشب جایی واسه دوست داشتن نذاشتی که من دوستداشته باشم اما الان دوستدارم!

چند ثانیه ای نگاهم کرد که همزمان با وزیدن یه باد سرد دستام و کردم تو جیبام و گفتم:
_نشستی تو جای گرم و نرم فاز عاشقی برداشتی منم تو این سرما وایسادم جواب میدم،برو آقا من سرما بخورم کی میخواد جواب بده؟

خنده هامون به قهقهه تبدیل شد:
_سرماخوردگی به کنار الان بابا و داییت و ببینیم کی میخواد جواب بده!
نگاهی به اطراف انداختم و هول جواب دادم:
_بیچاره شدیم عماد،اون داییمه
و به آدمی که داشت نزدیکمون میشد اشاره کردم…

 

عماد که بدجوری هول شده بود و میخواست فلنگ رو ببنده در صدد روشن کردن ماشین اشتباهی برف پاککن هارو کار انداخت و همینطور زیر لب غر زد:

_ای لعنت به این شانس!
و همزمان با رسیدن اون آقا که من میدونستم دایی نیست بالاخره موفق شد ماشین و روشن کنه و میخواست دنده عقب بگیره که دست هام و گذاشتم رو زانوهام و همینطور که از شدت خنده خم شده بودم،

فقط خندیدم که یارو با تعجب از کنارمون رد شد و ماشین هم خاموش شد!

خنده هام هیچ جوره بند نمیومدن که قامت عماد جلوم نقش بست و بعد هم صداش به گوشم رسید:

_رو آب بخندی زن!
تو همین لحظه صدام خفه شد و صاف وایسادم که ادامه داد:

_من و میذاری سرکار؟
پوزخند زدم:
_توام که داشتی فرار میکردی!
نوچی گفت:

_من بخاطر تو داشتم میرفتم که برات بد نشه!
سرم و به بالا و پایین تکون دادم:

_همینطوری هم میخوای به همین زودیا همه چی و درس کنی!
سریع جواب داد:

_مسائل و باهم قاطی نکن،اون قضیه با بابات بود تو الان پای داییت و کشیدی وسط!

شونه ای بالا انداختم:
_جوجه رو آخر پاییز میشمرن!
با خنده گفت:

_آره تا شب یلدا تو مال منی!
دو تا قدم رفتم جلو:
_پس فعلا تا شب یلدا!

و براش دست تکون دادم که تکیه داد به ماشین:
_اصلا همین امشب که برسم با بابام حرف میزنم!

میخندیدم و ازش دور میشدم:
_پس خبر از شما!
دستی برام تکون داد و سوار ماشین شد:
_منتظر خبرای خوب باش…

 

یک ماه بعد

صبحم رو با شنیدن زنگ موبایل گوشیم شروع کردم
و به سختی چشم باز کردم و گوشیم و از رو میزِ کنار تخت برداشتم،
شیما پشت خط بود

تو دلم دوتا فحش آبدار بابت سر صبح زنگ زدنش دادم و بعد جواب دادم:
_جونم خروس بی محل
صدای پر نشاطش توی گوشی پیچید:

_سلام تو هنوز خوابی؟!
خمیازه کشون جواب دادم:
_سر صبح میخوابن معمولا!
خندید:
_زنگ زدم یه خبر بهت بدم اما حالا که میخوای بخوابی خب اوکی بیخیال

نشستم تو جام و در حالی که خوابم پریده بود گفت :
_بگو ببینم چیشده؟
با یه کم مکث جواب داد:

_اومدم دانشگاه،بچه ها میگن دم ظهر قراره لب دریا والیبال بازی کنیم با حاج آقا!

چشمام و محکم رو هم فشار دادم و گفتم:
_یعنی تو بخاطر همچین خبر تکراری ای من و بیدار کردی؟!

دوباره خندید:
_والا خود استاد ریاحی اصرار داره که خانم معین هم باشن!
پوفی کشیدم:

_حتما میخواد دوباره توپش و بکوبه تو صورت من!
صدای خنده هاش هنوزم به راه بود:
_دیگه از اونش اطلاعی ندارم فقط به من گفتن که به خانم معین اطلاع بدم،پاشو واسه دوساعت دیگه بیا اون ساحلی که چند باری رفتیم.

بعد از خداحافظی گوشی و قطع کردم و هاش هنوزم به راه بود:
_دیگه از اونش اطلاعی ندارم فقط به من گفتن که به خانم معین اطلاع بدم،پاشو واسه دوساعت دیگه بیا اون ساحلی که چند باری رفتیم.

بعد از خداحافظی گوشی و قطع کردم و
کج و کوله راه افتادم سمت آینه تو اتاق.
با اینکه دلم میخواست بخوابم اما به نظرم امروز روز خاصی بود!

از طرفی عماد دیشب باهام تماس گرفته بود و وعده یه خبر خوب واسه امروز و بهم داده بود و از طرف دیگه نمیتونستم قید تفریح و سرگرمی لب ساحل با بچه ها و استاد به اون باحالی و بزنم و بیخیال همه چی بخوابم!

 

لب ساحل راه میرفتم و منتظر بودم تا بقیه بیان اما فعلا خبری از کسی نبود و تنها مونده بودم.

حوصلم که سر رفت دوتا عکس سلفی انداختم و اینطوری خودم و سرگرم کردم که یهو دیدم تو صفحه گوشی یه کله دیگه هم پیداست و بعد هم صداش و شنیدم:

_بگیر دیگه!
گوشی و آوردن پایین و چرخیدم سمتش:
_تو کی اومدی؟پس بچه ها و ریاحی کجان؟
شونه ای بالا انداخت و سرخوش جواب داد:

_دارن میان!
و لبخند مرموزی تحویلم داد
نشستم رو زمین و گفتم:
_پس از دریا لذت میبرم تا بیان!
با خنده کنارم نشست:

_فاز گرفتیا!
چپ چپ نگاهش کردم که کنارم نشست و ادامه داد:

_ولی الان نه غروبه نه تو کنار یاری!
ادای خندیدنش و درآوردم:
_یار میخوام چیکار،خودم به تنهایی از فضا لذت میبرم!

سریع جواب داد:
_یعنی اصلا دلت نمیخواست الان کنار عماد بشینی به جای من؟
سرم و چند باری به بالا و پایین تکون دادم و گفتم:

_خب چرا!الان حتی دلم میخواست با نچسب ترین آدم زندگیم اینجا باشم ولی با تو نه!

نفسش و حرصی بیرون فرستاد و زیر لب چند بار تکرار کرد:
_باشه خانم!باشه!

از ته دل خندیدم و خواستم جوابش و بدم که با شنیدن صدای شلوغیایی که از همین حوالی بود سرش و چرخوند سمت عقب و گفت:

_اومدن!
و بلند شد سرپا که منم پاشدم و خیره به بچه های دانشگاه و استاد ریاحی که اولِ همه داشت میومد دست به سینه وایسادم تا بالاخره همه رسیدن.
با خوشحالی به استاد سلامی دادم و رفتم پیشش:
_این دفعه دیگه من و شیما تو تیم شما باشیم که اتفاقی واسمون نیفته استاد!

با خنده دستی توی ریشاش کشید و جواب داد:
_اما به نظر من شما تو تیم حریف باشی بهتره!
گیج نگاهش کردم:

_ولی اونقدر ها هم بد بازی نمیکنم که پاسم بدید به تیم حریف!
همچنان میخندید:
_اونکه صد البته اما من فکر میکنم استاد جدید دانشگاه که از امروز اومدن دانشگاه ما دلشون میخواد با شما هم تیمی باشن!

چیزی از حرف هاش نمیفهمیدم که صدای آشنایی گوشم و پر کرد:
_خانم معین،تیم ماهم تیم خوبیه!

ناباورانه به سمت صدا که از پشت سرم می اومد برگشتم و با دیدن عماد که توپ به دست کنار شیما وایساده بود بریده بریده صداش زدم:

_عماد…تو…استاد جدیدِ دانشگاه؟
چشمکی زد و توپ و پرت کرد سمتم:
_وقت و تلف نکن خانم،میخوایم بازی و شروع کنیم…

 

توپ و برداشتم و بدو رفتم کنارش:
_الان باور کنم که اینجایی؟

با یه اخم ساختگی جواب داد:
_الان باور کنم که خوشحالی؟
سرم و به نشونه آره تکون دادم که شیما توپ و از دستم کشید :

_ما چه گناهی کردیم که باید به پای حرفای عشقولانه شما بسوزیم و بسازیم؟
و رفت کنار باقی بچه ها:
_شروع کنیم؟
و اینطوری باعث شد تا همه جمع شیم و حرفام با عماد نصفه نیمه بمونه و بازی و شروع کنیم.

انقدر خوشحالِ اومدن عماد بودم که اصلا نفهمیدم چطور گذشت و حالا لب دریا کنار عماد نشسته بودم:

_پس خبر خوبت این بود؟
با یه چوب داشت رو شن ها طرح و نقش میکشید که یهو سرش و آورد بالا و جواب داد:

_خبر خوبی نبود؟
شونه ای بالا انداختم:
_خب من منتظر یه خبری فراتر از این خبر بودم!

با خنده من و کشید تو آغوشش تا سرم و بذارم رو شونش و گفت:
_نگران نباش،میام میگیرمت بالاخره!

بدون خجالت سرم و از رو شونش برداشتم و غرغر کنان گفتم:
_کِی؟خب خسته شدم بابا!

با تعجب ابرویی بالا انداخت و بعد زد زیر خنده:
_فردا شب خوبه؟

مشت آرومی به بازوش کوبیدم:
_برو خودت و مسخره کن!
دستم و رو بازوش گرفت و این بار کاملا جدی گفت:

_خب امشب که نمیرسیم، میرسیم؟
وقتی دیدم کم نمیاره و میخواد همینطوری به مسخره بازیاش ادامه بده بلند شدم و گفتم:

_من میرم خونه توهم بشین اینجا به مسخره بازیات ادامه بده!
بلند شد و گفت:
_بابا چه مسخره بازی ای؟!
لب دریا قدم برداشتم:
_همین امشب و فرداشب کردنات

صدای خنده های سرخوشانش به گوشم میرسید:
_به جون یلدا دارم راست میگم!

چرخیدم سمتش و گفتم:
_جونمم که الکی قسم میخوری!
نفس عمیقی کشید و اومد سمتم:
_به جون یلدا فرداشب قراره خواستگاریه!

چند بار پشت سرهم پلک زدم و بالاخره گفتم:
_داری راست میگی دیگه؟
روبه روم وایساد:
_خودم به آوا سپردم که نذاره مامان اینات بهت خبر بدن تا خودم این خبر رو برات بیارم!

نفسم و عمیق بیرون فرستادم و با خوشحالی گفتم:
_یعنی بابام اینا راضی شدن؟
دستاش و گذاشت تو جیبای شلوارش و خیره به دریا جواب داد:

_البته اگه عروس خانم راضی باشن!
بی اراده یهو از پشت محکم بغلش کردم:
_راضیه!

 

تا رسیدن به ماشین دستم و گرفته بود و غرق در رویا باهام از فرداشب حرف میزد:
_به نظرت بازم میگن من و تو بریم یه گوشه ای باهم سنگامون و وا بکنیم؟

با خنده جواب دادم:
_مگه حرفیم داریم ما باهم؟
سریع جوابم و داد:

_نه ولی اگه بگن من واسش برنامه ها دارم!
همینطور که قدم برمیداشتیم سمت ماشین منتظر نگاهش کردم که ادامه داد:

_بالاخره نباید زمان و از دست داد،میشه یه سری شیطنت به یاد ماندنی انجام داد!

با رسیدن به ماشین منتظر موندم تا در رو باز کنه و گفتم:
_دیگه واسه ما از شیطونی گذشته فقط امیدوارم قبل از ابنکه بریم سر خونه زندگیمون حامله نشم!

و قهقهه زدم که سری به نشونه تاسف واسم تکون داد:
_سوار شو دختره ی بی حیا!

لبخند رو لبم ماسید و بی هیچ حرفی سوار ماشین شدم و پشت سر من هم عماد سوار شد و ماشین و به حرکت درآورد.

مثل دخترای خوب و البته ضایع شده نشستم سرجام و هیچ حرفی نزدم که بعد چند دقیقه گفت:
_الان ناراحت شدی؟

نوچی گفتم و ادامه دادم:
_نه من یه دختر بی حیام که ناراحت نمیشه!
آروم خندید:

_خب حالا گفتی بیا بگیر منو اومدم،حالا هم دوست داری تو دوران نامزدی حامله شی؟
و با یه کن مکث ادامه جملش و گفت:

_اونم به روی چشم،شما فقط بگو چی دوست داری بسازم برات ؟دختر یا پسر؟

ادای خندیدنش و درآوردم و بعد همینطور که آرنجم و به دسته ی در تکیه داده بودم و صورتم و گذاشته بودم روش و به روبه رو نگاه میکردم جواب دادم:

_اگه اون ماه که اومدی اونقدر بهت رو نمیدادم که اون غلطا رو کنی الان اینطوری نمیشد،تقصیر خودمه!

صدای خنده هاش بالاتر رفت:
_اول و آخرش که مال من بود حالا چه یه ذره شو تو این دوران میدیدم و اصل کاری و میذاشتیم برای شب ازدواجمون چه همش و برای اون شب نگه میداشتیم!

میگفت و میخندید که نیمرخ صورتم و چرخوندم سمتش و نفس عمیقی کشیدم:
_رو که رو نیست!سنگ پای قزوینه!

 

وسایلام و جمع و جور کردم و بعد از خداحافظی با خانواده دایی با آژانس راهی تهران شدم.

خیلی دلم میخواست با عماد برگردم اما از جایی که بعد از تماس مامان اینا من باید امشب برمیگشتم تا یه کمی حرف بزنیم و عماد فردا تو دانشگاه کار داشت و همون فردا هم میخواست راه بیفته و بیاد ناچارا با آژانس اومدم تهران.

دم عصر بود که رسیدم.

حالا بعد از یکی دوماه برگشته بودم تهران و این برگشتن با همه برگشن ها فرق داشت،حداقل برای من!

کلید انداختم تو قفل و بعد وارد خونه شدم،اواسط دی ماه بود و برخلاف دفعه آخری که از حیاط رد شده بودم خبری از برگ های زرد و نارنجی نبود و تقریبا درخت های تو حیاط خالی از هر برگ و سر سبزی ای بودن!

در ورود به داخل خونه رو که باز کردم مهیار بدو بدو اومد بیرون:
_عه خاله یلدا اومده!

با خنده خم شدم و یه بوس از لپش کردم:
_بازم که شما اینجایین خاله!
آوا و مامان اومدن پیشواز و البته آوا قبل از سلام و احوالپرسی جواب داد:

_ببخشید که نمیتونم دوتا بچه رو نگهدارم!
و همین حرفش همزمان شد با بلند شدن صدای گریه ی بچه تو خونه!

از ته دل خندیدم و با عجله رفتم تو خونه:
_وای این قند من کجاست؟

و در جست و جوی بچه تازه به خانواده ملحق شدمون تو خونه قدم برمیداشتم که آوا با خنده گفت:

_از نحس بودن قدمت تا رسیدی بچه از خواب و خوراک افتاد و زد زیر گریه!
بدون توجه به حرف آوا و غر غرای مامان که داشت دعواش میکرد نوزاد کوچولومون و تو بغلم گرفتم و محکم بوسیدمش:

_وای خدا از عکسشم زشت تره!
با لب و لوچه آویزون کنارم نشست و بچه رو از تو بغلم کشید:
_دختر به این خوشگلی زاییدم که این و بگی؟
و شروع کرد تکون دادن بچه واسه خوابیدنش که شونه ای بالا انداختم و بلند شدم:

_الان که زشته ولی امیدت به خدا باشه انشاالله میکشه به خالش یه دافی میشه واسه خودش!

چپ چپ نگاهم کرد و حرفی نزد که مامان گفت:
_اگه جر و بحثاتون تموم شد ما یه کم با عروس خانم حرف بزنیم،میدونی فرداشب خانواده جاوید میخوان بیان؟

آوا زد زیر خنده و همینطور که در تلاش واسه شیر دادن به بچه بود گفت:
_ساده ایا مامان من!اینا خودشون واسه فرداشب هماهنگ کردن بعد به شما گفتن!
و با این حرفش من و نابود کرد و مامان و به خنده انداخت:

_پس فکر کنم یه عروسی افتادیم ها؟
انگار حجب و حیا به صورت کامل از یادم رفته بود که با شادی پریدم بالا و گفتم:
_اونم چه عروسی ای!من و عماد…
و زدم زیر خنده که آوا نفس عمیقی کشید:
_دخترم دخترای قدیم!

 

همه چی به سرعت برق و باد میگذشت.
بابا شب کلی باهام حرف زد که بدونه تکلیفه خواستگاری فرداشب چیه و حالا روز موعود فرا رسیده بود!

جلو آینه وایساده بودم و به خودم میرسیدم،هوا تاریک شده بود و دیگه کم کم باید عماد و خانوادش که واسه شام می اومدن اینجا،میرسیدن.

روسریم و یه طرفه گره زدم و تو آینه واسه خودم بوس پرت کردم که آوا در و باز کرد و با دیدن من با پوزخند گفت:
_یه دوتا دیگه نوشابه واسه خودت باز کن!

قشنگ زده بود تو ذوقم که از تو آینه واسش چشم و ابرو اومدم:
_ برو بیرون بچت و بخوابون مغز مهمونای من و نخوره!
چند ثانیه ای زل زد بهم ولی تا اومد چیزی بگه صدای زنگ آیفون دراومد و جفتمون رفتیم تو سالن!

بابا در و باز کرد و همراه مامان جلوی در خونه منتظر اومدنشون شد و من و آوا و رامین هم سر پا تو خونه وایساده بودیم تا تشریف بیارن و بالاخره این انتظار به پایان رسید با کلی سلام و احوال پرسی و بگو بخند عماد و خانوادش وارد خونه شدن.

با دیدن عماد تو کت و شلوار کرم رنگ خوش دوختش انگار قند تو دلم آب شد که زیر زیرکی نگاهش کردم و بعد از سلام و احوالپرسی با خودش و خانوادش به ناچار چشم ازش گرفتم و رو مبل کنار مامان نشستم.

قشنگ خاطرات خواستگاری قبلی داشت برام تکرار میشد و فقط تو فکر اون شب بودم که با بلند شدن صدای خنده همه تازه به خودم اومدم و پدر عماد گفت:

_والا دیگه الان نمیدونیم بگیم عروس خانم چای بیارن یا بگیم عروس داماد برن حرفاشون و بزنن!

با عماد همدیگه رو نگاه کردیم و پوکیدیم از خنده که ارغوان گفت:
_البته اگه حرفی مونده باشه!

عماد با چشم و ابرو بهش اشاره کرد که ساکت شه و بعد بابا جواب داد:
_اول یه چای بخوریم بعد به حرف زدنشونم میرسیم!

مامان در ادامه حرف بابا پر محبت نگاهم کرد و گفت:
_شکلاتم بیار…

 

با ذوق مسیر سالن پذیرایی تا آشپزخونه رو پرواز کردم تا چای بیارم.
سینی و برداشتم و استکان هارو چیدم توش و رفتم سمت سماور که آوا اومد تو آشپزخونه و گفت:

_بده من بریزم آبرومون نره
لبام مثل یه خط صاف شد و گفتم:
_اومدن خواستگاری من یا تو؟

سرش و به دو طرف تکون داد:
_تو بلد نیستی!الان یا کمرنگ میریزی یا پررنگ پا میشن میرن باز میمونی رو دستمون!

به مسخره خندیدم و جواب دادم:
_من حتی اگه آب جوشم ببرم باز عماد میاد خواستگاریم!

و شروع کردم به چای ریختن که نفس عمیقی کشید:
_شکلاتاهم تو اون کابینته،یادت نره!
و با یه نگاه چپ چپ از آشپزخونه زد بیرون که منم سریع جم و جور کردم و سینی چای به دست از آشپزخونه رفتم بیرون.
نوشیدن چای که تموم شد آقا بهزاد با خنده گفت:
_ما که چایمونم خوردیم،حالا عماد و یلدا خانم برن یه کمی خلوت کنن تا ماهم تاریخ عقد و عروسی رو مشخص کنیم!

با این حرف پدر عماد،زیر چشمی به عماد نگاه کردم،
برق شادی و قشنگ تو چشماش میدیدم!
بابا نگاهم کرد و گفت :

_عزیزم،آقا عماد و به اتاقت راهنمایی کن
تو دلم به این حرف بابا که خیال میکرد عماد به راهنمایی نیاز داره خندیدم و جلو تر از عماد راه افتادم سمت اتاقم.

وارد اتاق که شدم عماد پشت سرم اومد تو و در رو بست.
رفتم جلو میز آرایش م همینطور که خودم و نگاه میکردم گفتم:

_بابای خوش خیال من!فکر میکنه فقط یه بار اومدی اینجا و لازمه راهنماییت کنم،خبر نداره لیوان مخصوص خودتم داری!
و زدم زیر خنده که عمادم خندید و اومد پشت سرم،
چشم از خودم برداشتم و تو آینه به عماد خیره شدم:

_چه خوشتیپم کردی امشب آقای دوماد!

 

بهم نزدیک تر شد و ابرویی بالا انداخت:
_توعم بدجوری خوشگل کردی!
و اشاره ای به آرایش و لباسام کرد که با ذوق چرخیدم سمتش:
_جدی؟!
نگاهش رو لباسم خیره موند و جواب داد:
_این چه لباسیه پوشیدی آخه؟

تموم ذوق و شوقم سرکوب شد و با خودم فکر کردم یعنی لباسم انقدر بد و ضایعست که یهو ادامه داد:

_یه کم به منم فکر میکردی!
و دستش و کشید رو برجستگی های بالا تنم که دستش و گرفتم و گفتم:

_یعنی چی؟
با چشماش به برجستگی های بالا تنم اشاره کرد و گفت:
_اینا اذیتت نمیکنه؟

سرم و خم کردم و نگاهی بهشون انداختم:
_نه چطور؟
سنگین پلک زد و جواب داد:

_ولی پدر من و درآورد امشب!
با یه لبخند ملیح روسریم و بیشتر کشیدم روشون و گفتم:

_بس که هیزی!
سریع روسریم و کنار زد و گفت:
_خوبه بذار بمونه

سری به نشونه تاسف واسش تکون دادم و خواستم برم سمت تختم تا بشینم که دستم و گرفت:
_کجا؟!
بدون مکث جواب دادم:

_بشینم،یه کم حرف بزنیم راجع به آیندمون!
نوچی گفت و ادامه داد:
_نمیخواد ما که حرفی نداریم
و دوباره دستش رفت رو لباسم که چشمام و محکم بستم و گفتم:

_عماد!من میخوام باهات حرف بزنم!
شروع کرد به باز کردن دکمه های بافتی که تنم بود:
_خب مشکلی نیست،بذار من کارم و بکنم توعم حرفات و بزن!

یه جوری حرصم گرفت با این حرفش که نتونستم خودم و کنترل کنم و یه دونه محکم زدم پسِ سرش که سرش و آورد بالا و عین بچه ها گفت:

_به جون خودت گوشم با توعه!
و دوباره مشغول باز کردن دکمه ها شد که تکیه دادم به میز آرایش و گفتم:
_غذای مورد علاقت چیه؟

با باز کردن آخرین دکمه لباسم با لبخند رضایت بخشی نگاهی بهم انداخت و جوابی نداد که دو طرف لباس و گرفتم تو دستم و گفتم:
_اینطوری گوشت با منه؟
و ادامه دادم:
_برو مثل بچه آدم بشین رو اون صندلی میخوایم حرف بزنیم!

خودش و به مظلومیت زد و با صدای آرومی گفت:
_هر غذایی که تو بلد باشی من دوست دارم!
شونه ای بالا انداختم:

_من هیچی بلد نیستم!
دوباره نزدیکم شد و دستاش و دور کمرم حلقه کرد و بی هوا لب هاش و رو لب هام گذاشت و اینطوری یه بوسه رو لبام کاشت!

بعد از چند ثانیه سرش و بلند کرد و گفت:
_فدای سرت!
و دستاش از رو کمرم به سمت بالا حرکت کرد:
_سوال بعدی؟

دستم و نوازشوار تو موهاش کشیدم و با خنده گفتم:
_هدفت از ازدواج با من چیه؟
هنوز خیلی دست به کار نشده بود که سریع جواب داد:
_تولید مثل و بقای نسل!
و زد زیر خنده که باشه ای گفتم و هولش دادم عقب:
_گم میشی بیرون یا جیغ بزنم؟

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا : 6

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا