رمان استاد خاص من پارت ۲۵

 

 

با يه عالمه ذوق و البته شبيه نديده ها جعبه رو از دست عماد قاپيدم و بي هيچ رمانتيك بازي اي جعبه رو باز كردم و با ديدن يه سوييچ تازه تو جعبه با دهن باز چند لحظه اي زل زدم به سوييچ و بعد با صداي بلند گفتم:
_بگو كه اين يه خوابه!
و به شدت خركيف شدم كه آوا صداش و تو گلو صاف كرد و با لگد محكم زد بهم كه به خودم بيام:

_شما خودت ماشين داري!
دهن همچنان باز موندم و به سختي بستم و يه لبخند ضايع روبه جمع زدم كه پونه از خنده تركيد:
_منظورت هموت پرايد قشنگست آوا جون؟
و در گوشي با مهران پچ پچ كرد
كه بين خنده همه حالش و گرفتم:

_هرهرهر ،نه كه خودت لامبورگيني زير پاته!
خنده باهاش خداحافظي كرد و مشتي به بازوي مهران زد:
_يا تا هفته بعد برام ماشين ميخري يا ميريم محضر و طلاق!

مهران بيچاره با نگاه مظلومي چند ثانيه زل زد بهش و حرفي نزد كه اين بار آوا شروع كرد:

_توعم همينطور!
رامين جا خورد:
_هوم؟
آوا ادامه داد:

_ماشين و ميزني به اسم من بعدشم يه فكري به حال خودت ميكني وگرنه ديگه من و بچه هام و نميبيني!

رامين هم بدتر از مهران فقط نگاه كرد و چيزي نگفت كه ارغوان با خنده جعبه رو از دست من قاپيد:
_دوستان فكر كنيد اتفاقي نيفتاده اين سوييچم ماله منه عماد جان فقط به يلدا تعارف كرد!

لبام مثل يه خط صاف شد و نگاهم و بين ارغوان و عماد چرخوندم:
_چي دارم ميشنوم
از جايي كه خواهرِ عماد بود و ممكن نبود كم بياره گفت:

_حقيقت و گفتم مگه نه عماد؟
ابرويي بالا انداختم و منتظر جواب عماد موندم كه دستپاچه جواب داد:

_ تو كه ماشين داري اما آره چي بهتر از اينكه ماشين شما دوتا جفت باشه!
و با يه لبخند سعي در جمع كردن ماجراي من و ارغوان داشت كه من شونه اي بالا انداختم:
_پس حتما واسه ارغوان جونم يه ماشين بخر كه هديه قاپي نكنه!
ارغوان با خنده جواب داد:

_اصلا يادم نبود،ماشين تو پاركينگ خونست!
همه منتظر نگاهش كرديم كه عماد ادامه حرفش و همزمان با باز كردن گالري گوشيش و نشون دادن عكس ماشين كه يه ٢٠٧سفيد رنگ بود گفت:

_آره فرصت نشد بهت بگم ماشين فعلا تو پاركينگه بخاطر خودت كه من ميدونم الان نميتوني از من قبولش كني!

 

با لب و لوچه آويزون تا وقتي كه صفحه گوشيش خاموش بشه بي هيچ پلك زدني به عكس ماشين خيره مونده بودم كه ارغوان آروم زد به بازوم و با يه چشمك گفت:
_پس فعلا دستِ منه!
و مستانه خنديد كه ديدم وقت كم آوردن نيست و منم مثل خودش خنديدم:

_آره عزيزم چرا كه نه،وقتي اين كار اينطوري خوشحالت ميكنه من دريغ نميكنم كه شاديت و ازت نگيرم!
و همه رو به خنده انداختم كه عماد خيلي خوب خطر و وخيم بودن اوضاع رو حس كرد و گوشيش و انداخت تو جيبش و بلند شد:

_پاشيد بريم به جز ما و صاحب رستوران هيچكس نمونده!
و اينطوري باعث شد بحث عوض شه و همه قاطي پاتي شيم اما من كه مثل پليس فتا حواسم به همه چي بود

همزمان با پوشيدن كفشام آروم تو گوش عماد گفتم:
_يعني فقط من حس كنم قبل خودم كسي نشسته پشت فرمون اون ماشين!
آب دهنش و سر و صدا دار قورت داد و با حالت مسخره اي جواب داد:

_تو كه ديگه نه زنمي كه طلاق بگيري نه بچم تو شكمته كه بخواي به واسطه اون تهديد كني،برنامت چيه؟

همراهش راه افتادم تا بريم صندوق رستوران واسه حساب كردن پولِ شام و گفتم:
_من سلاحي به مراتب خطرناك تر دارم!

با نگاه گذرا اما متعجبش بهم فهموند كه متوجه منظورم نشده و من ادامه دادم:
_ به غلامي قبولت نميكنم!
همزمان با رسيدن به صندوق رستوران همينطور كه كارت بانكيش و تحويل ميداد نفس عميقي كشيد:

_باشه،قبول نكن ببينم كدوم غلامي اينطوري برات تولد ميگيره و ماشينم بهت كادو ميده!
و سري به نشونه تاسف براي قدر نشناسيم تكون داد كه سرم و كج كردم و گفتم:
_نگاه كن منو

صورتش و برگردوند و ناز كردنش شروع شد كه دوباره گفتم:
_يه دقيقه ببين اينور و
بالاخره سرش و چرخوند سمتم و ‘هوم’ي گفت كه با لبخند جمله اي كه تو ذهنم آماده كرده بودم و به زبون آوردم:

_ تو اين كه تو غلام خوبي هستي هيچ شكي نيست!
اوج شكسته و نابود شدن و تو چشماش ميديدم كه مسئول صندوق گفت:
_آقا رمزتون لطفا
ولي انگار عماد بدجوري زير بار اين شكست لطمه ديده بود كه همينطور داشت من و نگاه ميكرد و چيزي نميشنيد و جوابي نميداد!

مسئول صندوق كه دوباره صداش زد،آروم زدن رو شونش و گفتم:
_عزيزم حواست كجاست؟رمز كارت و بگو!

كه تازه به خودش اومد و رمز كارت و گفت و بعد از تحويل گرفتن فيش جلوتر از من راه افتاد:
_يادت باشه حرفاتو يلدا!

با خنده راه افتادم دنبالش:
_خيالت راحت كلمه به كلمش و يادم ميمونه!

 

نزديك خونه دايي و پشت سر ماشين رامين نگهداشت:
_با اينكه خيلي ازت خوشم نمياد اما چقدر سخته خداحافظي باهات!

مظلومانه نگاهش كردم:
_اين لحظه هايي كه هستم قدرم و نميدوني!
به در ماشين اشاره كرد:
_خب ديگه برو پررو نشو

از ماشين پياده شدم:
_زود برو ويلا ارغوان تنهاست
پر ذوق و شوق نگاهم كرد:

_چه عروسي!
كه چشمكي زدم و در و بستم و همزمان صداي آوا رو كه سرش و از پنجره ماشين بيرون آورده بود شنيدم:

_خانمي كه مثل ماست وايسادي اگه دوست داري تشريف بيار
هول هولكي واسه عماد دست تكون دادم و بدو رفتم سمت آوا اينا:
_انقدر غر نزن اومدم
طلبكارانه نگاهم كرد و بعد از ماشين پياده شدن و خيلي طول نكشيد كه رفتيم داخل خونه دايي و بالاخره من بعد از چند روز مامان بابارو كه امشب رسيده بودن ديدم.

كنار مامان نشسته بودم و راجع به درس و دانشگاه حرف ميزديم كه زندايي اشاره اي به رها كرد و بعد هم رها با يه كم مسخره بازي محكم دوتا دستش و كوبيد بهم:
_بحث درس و دانشگاه بسه،امشب تولد داريم!

با فكر به اينكه قراره الان ساعت ٢نصفه شب دوباره كيك و تولد بازي شروع بشه و مثلا من سوپرايز شم به زور خندم و كنترل كردم و نگاهم و بين آوا و رامين چرخوندم كه آوا زد زير خنده:

_لابد تولد يلداست!
همه گيج نگاهمون كردن كه آوا مثلا قضيه رو پيچوند:
_من و ببخش مامان من نتونستم زبونم و نگهدارم و تولدش و تبريك گفتم!
مامان با خنده جواب داد:

_معذرت خواهي لازم نيست ما به دهن لقي هاي شما عادت داريم
و بين خنده هاي همه من و تو آغوشش كشيد:
_خب تولدت مبارك عزيزم،اگه ناراحت نميشي فردا كيك بخوريم؟!

با خودم فكر كردم كاش مامان ميدونست چقدر كيك خوردم و حالا چقدر خوشحال اين پيشنهادشم كه با لبخند جواب دادم:

_نه عيبي نداره،شماهم خسته ايد استراحت كنيد!
آوا كه كرم ريختناش تمومي نداشت از رو ميل بلند شد و همينطور كه ميخواست مهيار و ببره دستشويي گفت:

_آخي يلدا چند روز اومده اينجا انقدر دختر خوبي شده كه بخاطر خستگي ما از كيك ميگذره!
و با خنده از جلوم رد شد كه رها هم به دنبال حرفش دستش و زير چونش گذاشت:

_آره واقعا براي منم عجيبه و غير قابل باور!
با ديدن خنديدناشون با لب و لوچه آويزوت گفتم:
_اصلا همين الان كيك من و بيارين!
بابا خميازه كشون جواب داد:

_باباجون من كه از خستگي هلاكم اگه بي من كيك از گلوت پايين ميره بساط تولد راه بنداز!

با خنده دستام و به نشونه تسليم شدن بالا آوردم:
_من تسليمم،بمونه همون فردا!
و به همين ترتيب بساط خوابيدن امشب فراهم شد…

 

ساعت حوالي ٢ونيم ظهر بود،
صبح تولد گرفته بوديم و حالا داشتم آماده ميشدم واسه دوتا كلاس بعدظهر كه يكيش با رياحي بود و اونيكي اولين جلسه اش بود.
مقنعم و پوشيدم و از اتاق زدم بيرون كه رهايِ رو مبل ولو شده گفت:

_واي چقدر تو حال داري همه كلاسات و ميري!
شونه اي بالا انداختم كه زندايي جوابش و داد:

_همه كه مثل تو خسته نيستن مامان جان!
و لبخند روي لب همه آورد كه منم فرصت و غنيمت شمردم و خداحافظي كردم و راه افتادم تا از خونه بزنم بيرون كه صداي آوا رو پشت سرم شنيدم:

_سر كلاس قشنگ به حرفاي استاد گوش بده ها!
و آروم خنديد كه نيمرخ صورتم و سمتش چرخوندم:
_چشم!
و بعد هم بدون اينكه بهش محل بيشتري بذارم از خونه زدم بيرون.

آسه آسه قدم برميداشتم سمت خيابون تا با تاكسي سريع خودم و برسونم دانشگاه كه صداي بوق ماشيني و بعد هم توقفش كنارم توجهم و جلب كرد:

_شما اسنپ خواسته بودين؟
با شنيدن اين صداي آشنا به سمتش برگشتم و با ديدن عماد با خنده گفتم:

_خير!من با تاكسي ميرم!
آروم زد رو پيشونيش:
_حالا اين يه بار و با اسنپ برو،ميشه؟
چشمام و تو كاسه چرخوندم و بعد راه افتادم سمت درِ كنار راننده و با خنده نشستم تو ماشين و عماد راه افتاد:

_چيشده اومدي اينجا،من كه دانشگاه دارم
سرش و به نشونه اينكه خودش ميدونه تكون داد و گفت:
_ميخوام برسونمت دانشگاه خب
ابرويي بالا انداختم:

_پس گاز بده كه نميخوام از كلاس رياحي جا بمونم!
و با فكر به استاد رياحي و اتفاقاي باحالي كه هربار سركلاسش ميفتاد لبخندي زدم كه عماد جواب داد:

_ همون استاد آخوندي كه گفتي با توپ كوبيده تو سر و صورتت؟
و بيشتر از من خنديد كه با دلخوري نگاهش كردم:
_خب حالا!
نفسش و عميق بيرون فرستاد:

_باز خوب با اين كاراش همچنان مشتاق رسيدن به كلاسشي،به كلاساي ما كه اشتياقي نبود!
خنديدم و مشتِ آرومي به پاش كوبيدم:
_زبون نريز رانندگيت و كن…

 

جلوي در دانشگاه ماشين و نگهداشت:
_مواظب خودت باش!
چشمكي زدم و خواستم از ماشين پياده بشم كه با ديدن مازراتي قرمزي كه متعلق به استاد رياحي بود و نميدونم چرا اما بچه هاي دانشگاه دور ماشينش وايساده بودن!
اشاره اي به ماشين رياحي كردم و گفتم:
_همون استادست كه گفتما!

نگاهش رنگ تعجب گرفت:
_يه استاد طلبه با مازراتي قرمز!
و شونه اي بالا انداخت:
_تا حالا نديده بودم!

با خنده در ماشين و باز كردم و بعد از خداحافظي پياده شدم كه اين بار همزمان با پياده شدن من استاد رياحي هم از ماشينش پياده شد و حالا فاصله چنداني باهم نداشتيم!

هر دومون باهم رسيديم تو ورودي دانشگاه كه سريع گفتم:
_سلام استاد!

مثل هميشه با لبخند جواب داد:
_سلام خانم معين،دانشجوي منظم اما بدخط ما!
و اشاره اي به جزوه هام كه تو دستش بود كرد!

لبخند رو لبم ماسيد و گفتم:
_يعني انقدر بد خط بود؟
با حالت بامزه اي نفس عميقي كشيد:
_نه خيلي،با يك ساعت فكر سر هر كلمه تونستم يه چيزايي بخونم!
و قبل از اينكه چيزي بگم جزوه مو بالا آورد و گرفت جلوم:

_ممنون بابت جزوتون!
‘خواهش ميكنم’ي گفتم و جزوه رو از دستش گرفتم كه همزمان صداي عماد و پشت سرم شنيدم:
_سلام!
با تعجب برگشتم سمتش كه دستش ى دراز كرد سمت استاد رياحي و باهم دست دادن:
_سلام
و اما اين جواب سلام يه طوري با ترديد و تعجب همراه بود كه عماد بالبخند گفت:
_يلدا جان گوشيت جامونده بود تو ماشين!
و اينطوري به استاد رياحي فهموند با منه…

 

استاد رياحي سري به نشونه تاييد تكون داد:
_من ميرم،قبل از شروع كلاس حاضر باشيد خانم معين!
و بعد هم رفت!

چرخيدم سمت عماد و گفتم:
_خب گوشي و بده من برم
نگاهي به سرتاپام انداخت:

_يه كم اون مقنعت و بكش جلوتر بعد!
گوشيم و از دستش كشيدم:
_عه مگه تو گشت ارشادي؟!

زير لب اوهومي گفت:
_ حالا گشت ارشاد يا هرچيز ديگه اي،بكش جلو!
پوفي كشيدم و يه ذره مقنعم و كشيدم جلو:
_امر ديگه؟!

سرش و به اطراف تكون داد:
_ميتوني بري!
راه افتادم تا وارد دانشگاه بشم كه صداش و پست سرم شنيدم:

_صبر كن!
لبام مثل يه خط صاف شد و سرجام وايسادم كه از من جلو افتاد:

_ميخوام برم با هيات علمي دانشگاه حرف بزنم!
خودم و رسوندم بهش:
_چرا؟!
بدون اينكه نگاهم كنه جواب داد:

_هرچي دارم فكر ميكنم ميبينم من آدمي نيستم كه تو يه شهر ديگه بمونم و تو اينجا باشي!

_يعني چي؟
تو محوطه دانشگاه بوديم كه جواب داد:
_يعني انتقالي ميگبرم ميام تو همين دانشگاه!
از شنيدن اين حرفش هم خوشحال شدم هم جاخوردم كه آروم گفتم:

_واقعا؟
وايساد و جواب داد:
_آره!تو برو سركلاست تا اون يارو نيومده تا بعد ميام باهات حرف ميزنم!

چشم و ابرويي اومدم:
_حالا شد يارو؟!
با اخم گفت:
_حالا مهم شد؟
شونه اي بالا انداختم:

_معلومه كه نه!
و براش دستي تكون دادم:
_فعلا خداحافظ استادِ احتمالي آينده!
و با خداحافظيش ازش دور شدم:
_كلاست كه تموم شد بهم زنگ بزن…

 

امروز نه كلاس رياحي مثل هميشه جون دار بود و نه من حوصله موندن سركلاسش و داشتم،
فقط دلم ميخواست سريع تر كلاس تموم بشه و بي توجه به كلاس بعديم برم پيش عماد!

با صداي خسته نباشيدِ بچه ها استاد رياحي از كلاس بيرون رفت و حالا با ضربه اي كه شيما به شونم زد به خودم اومدم:

_اين چرا كلاسش مثل هميشه نبود؟
شونه اي بالا انداختم:
_قبل كلاس كه خوب بود ،نميدونم چش شد!
با خنده گفت:
_حتما به مازراتيش خط و خش افتاده!
و قبل از اينكه من چيزي بگم ادامه داد:

_ راستي با اون پسره اميد كات كردما!
با تعجب ابرويي بالا انداختم:
_عجيبه!

سريع جواب داد:
_مردتيكه فكر كرده بود چه خبره،ديشب كه تو رفتي بهش زنگ زدم،ميخواست بياد خونم!
با يه لبخند مليح گفتم:

_پسر است ديگر،حالش بد است ديگر!
خنديد:
_الحمدلله كه كات شد
و بالاخره دوتايي از كلاس زديم بيرون.

عماد تو محوطه دانشگاه منتظرم بود و من مجبور بودم سريع با شيما خداحافظي كنم و همراه عماد بزنيم بيرون!

سوار ماشين بوديم كه گفتم:
_خب چيشد؟
با يه كم مكث جواب داد:

_گفتن خبر ميدن!حالا موقع رسوندن بهت توضيح ميدم
با خنده گفتم:

_خب الان داري ميرسوني ديگه!
ابرويي بالا انداحت:
_نه عزيزم،ارغوان ديگه الان برگشته تهران و ويلا در انتظار منو توست!

نفس عميقي كشيدم:
_واسه جمع و جور كردن خونه؟
سرش و به نشونه تاييد تكون داد:
_ و البته جون دادن به مرد خونه!
چپ چپ نگاهش كردم:
_اونوقت چطوري؟!

بدون اينكه از مسير روبه رو چشم برداره جواب داد:
_خيلي ازت توقعي ندارم يه ساعتي تو اتاق طبقه بالا باشيم جون ميگيرم!
و همزمان با شروع فحشاي من از ته دل خنديد…

 

همینکه رسیدیم برخلاف حرفای عماد،انگار ارغوان نرفته بود که ماشینش تو حیاط پارک بود !

عماد یه دونه زد رو پیشونیش:
_ای بخشکی شانس!
با خنده شروع کردم به قر دادن:

_ضایع شدن هم عالمی داره!
چپ چپ نگاهم کرد:
_همون باید مثل کوزت ظرف جمع کنی،ناز و نوازش به تو نیومده!

از ماشین که پیاده شدیم ارغوان اومد تو حیاط:
_من دارم میرم

عماد نزدیکم شد و آروم تو گوشم گفت:
_ منم قر بدم الان؟

طلبکارانه نگاهش کردم:
_یه کاری نکن منم با ارغوان برما!
آروم خندید و حرفی نزد که ارغوان گفت:
_خب کاری ندارید؟

و همین شد که خداحافظی کردیم و بعد از رفتن ارغوان رفتیم تو خونه.
به محض ورود رفتم تو آشپزخونه و گفتم:

_اینجا که مرتبه،ارغوان همه چی و جمع کرده بریم؟
با تعجب ابرویی بالا انداخت:
_کجا؟

نفس عمیقی کشیدم:
_یه چیزایی داشتی میگفتی راجع به یار و آغوش یار و ناز و نواز و…
همینطوری حرف میزدم و آسه آسه میرفتم سمتش که رسیدم بهش و تو یه قدمیش ادامه دادم:
_از این حرفا!

لبخند کجی گوشه لباش نشست:
_خب الان داری میای؟
کش و قوسی به گردنم دادم:
_کجا؟
پشت دستش و رو استخون فکم کشید:

_بغل من!
نفس عمیقی کشیدم و بی هوا محکم بغلش کردم که بعد چند ثانیه از هم جدا شدیم و این بار قبل از اینکه عماد بخواد زل بزنه به لب هام و بعد هم بوسه هاش و آغاز کنه خودم بوسه ی ریزی به لب هاش زدم و بعد با یه خنده دلبرانه گفتم:
_ادامه بدم؟

دستاش دور کمرم حلقه شد:
_من ادامه میدم،تو تا تهش همراهیم کن!
و همزمان با بوسه های عمیق و طولانیش شروع کرد به حرکت دادن دستش روی بدنم…
دستش و نوازشوار روی بدنم حرکت میداد و حالا بعد از پایین کشیدن زیپ بارونیم دستش رفت سمت دکمه شلوارم که سرم و کشیدم عقب و صداش زدم:

_عماد!
بدون اینکه دستش و برداره نزدیکم شد و تو گوشم گفت:
_نترس یلدا من آسیبی بهت نمیزنم…

 

سرم و كه رو سينه ش بود برداشتم و آرنجم و تكيه گاه صورتم كردم و همينطور كه رو شكم خوابيده بودم گفتم:
_نميخواي پاشي؟
دستش و گذاشت رو چشماش:

_خستم ميخوام بخوابم!
باخنده آرومي جواب دادم:
_پس تا الان كه ميگفتي ما كاري نكرديم و فلان و بهمان،حالا كارمون شد در حد خستگي تو؟

دستش و از رو چشماش برداشت:
_كم زبون درازي كن،از ديروز درست حسابي نخوابيدم،فقط چند دقيقه!

بيخيال عماد شدم و نشستم رو لبه تخت و شروع كردم به پوشيدن لباسام كه نيم خيز شد:
_چيكار ميكني؟
همينطور كه تاپم و تنم ميكردم چرخيدم سمتش:

_تا الان كه خوابت ميومد يهو چيشد؟
انگار بهش برخورد كه دوباره دراز كشيد:
_بپوش اصلا به من چه!
قهقهه اي زدم و بعد از پوشيدن لباسم،با تاپ و شلوار لي وايسادم جلو آينه و همينطور كه موهاي بازم و پريشون ميكردم رو شونه هام يه آهنگِ شادم گذاشتم و شروع كردم به قر دادن!

تو عالم خودم ميرقصيدم و با آهنگ همخوني ميكردم و كمر و قر ميدادم كه يه دفعه چرخيدم و چرخيدنم همزمان شد با ديدن عماد كه پايين تنش زير پتو بود و بالا تنه لختش با تموم عضلاتش نمايان بود!

نگاه خيره موندم و از تن و بدن عضلانيش برداشتم و به صورتش نگاه كردم،
سرش و كج كرده بود و با حالت مظلومانه اي داشت نگاهم ميكرد كه گفتم:

_ها؟چيه؟نكنه رقصيدن منم باعث ميشه تو خستگيت درنياد؟
سري به نشونه تاسف برام تكون داد:
_يه كم به اون مغز نخوديت فشار بيار داري نزديك ميشي!

رقصم و متوقف كردم و تكيه دادم به ميز آرايش:
_خب الان كه نميرقصم بخواب!
و منتظر نگاهش كردم كه پوفي كشيد و انگار ميخواست بهم حمله ور شه كه پتو رو كنار زد و مثل ببر پريد پايين و اومد سمتم…

 

آب دهنم و با سر و صدا قورت دادم و همينطور تكيه بر ميز آرايش موندم كه نزديكم شد و همينطور كه لخت بود دست به سينه نگاهم كرد!

انقدر جدي كه نميتونستم متقابلا نگاهش كنم و همينطوري سرم و اينور و اونور ميچرخوندم كه يه دفعه با يه دستش از گلوم گرفت تا ثابت وايسم!

با جيغ گفتم:
_چيكار ميكني ميخواي خفم كني؟
كه بدون هيچ جوابي خم شد روم و يه دفعه صداي آهنگ قطع شد!

گيج شده بودم كه دستش و از رو گردنم برداشت
و دوباره روبه روم وايساد كه ديدم گوشيم تو دستشه و داره باهاش ور ميره:
_اين مزاحم خوابم ميشد!
و بعد از خفه كردن صداي آهنگ با يه لبخند حرص درار گوشي و تحويلم داد:

_ميتوني بي صدا برقصي،منم استراحت كنم!
يه جوري از دستش كلافه بودم و زورم گرفته بود كه حس ميكردم داره از سر دود ميزنه بيرون!

با اين حال فقط نگاهش كردم تا آقا دوباره رفت رو تخت دراز كشيد:
_ادامه بده!
كاري نكردم و جواب دادم:

_مگه رقصيدن من لالاييه؟
با خنده گفت:
_آره چشمام و خمار ميكنه!

نوچي گفتم:
_خمارِ خواب كه نميكنه!
صداي خنده هاش بالاتر رفت:
_مهم خمار شدنشه!

مانتوم و از رو تخت برداشتم و گفتم:
_ديگه علاقه اي به خمار شدنش ندارم واسه امروز!
و شروع كردم به پوشيدن مانتوم:

_انقد بهت بد گذشت؟
با شيطنت جواب دادم:
_اي،ديگه بخاطر تو بايد تحمل ميكردم!

با نفس عميقي گفت:
_اصلا بذار پاشم تورو ببرم بذارم خونه داييت،اينجا ميخواي حال من و بگيري فقط!

موهام و با كش مو جمع كردم و با خوشحالي گفتم:
_آخ جون،يعني قراره از دستت خلاص شم؟
نگاهش و از تو آينه حس ميكردم كه منم تو آينه نگاهش كردم و ادامه دادم:

_مثلا من و برسوني بعدشم بري تهران باز نبينمت يه مدتي،آخ كه چه صفايي دارع عماد
و با صداي بلند قهقهه زدم…

🌸
🌼🌼
🌸🌸🌸
🌼🌼🌼🌼
🌸🌸🌸🌸🌸
🌼🌼🌼🌼🌼🌼

4.3/5 - (10 امتیاز)

Check Also

رمان استاد خاص من پارت ۴۷

  4.2/5 - (13 امتیاز)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.