رمانرمان ارباب سالار

رمان ارباب سالار

5
(4)

رمان ارباب سالار

 

رمان ارباب سالار

نویسنده: Leily
خلاصه:
داستان یه دختره… دختری که همیشه تنها بوده. مثل رمانهای دیگه، دختر قصه سوگلی نیست… ناز پرورده نیست… با داشتنِ پدر، هیچ وقت مهر پدری رو نداشته… همیشه له شده و همین له شدناش هیچ غروری رو برای اون باقی نذاشته… دختر قصه مغرور نیست؛ اتفاقا خیلی هم مهربونه… حتی برای اونایی که بهش بد کردن… اما پسر قصه…تا دلت بخواد غرور داره… خودخواهه و از خود راضی.بالاخره کم کسی نیست که… اربابه…اربــــــــاب… اربــــــــاب ســــــالار…

 

مثل همیشه تو اتاق بیکار نشسته بودم حوصلم خیلی سررفته بود از رو تخت بلند شدم واز اتاق خارج شدم.
بابا اومده بود. بابا رو خیلی دوست داشتم اما هیچ وقت دلیل این همه نامهربونیاش نسبت به خودمو درک نمیکردم!!! قبول داشتم بعضی وقتا عصبانیش میکردم اما بابا همیشه برای من حوصله نداشت و از دستم عصبانی بود!! اقا (بابای بابا) خدابیامرز هم همیشه همین جوری بود تا یادم میاد با من رفتار خوبی نداشت.
از اتاق که خارج شدم بلند سلام کردم بابا مثل همیشه جوابم رو با اخم داد ولی مامان باخوشرویی به سمتم برگشت
مامان:سلام عزیزم بیا ببین بابات چه گوشی قشنگی برا سحر خریده. (سحر خواهر کوچکترم و سوگند خواهر بزرگترم بود)
_مبارکه سحر
سحر:مرسی
سحر و سوگند نه با من بد رفتار بودند نه خوش رفتار. بی تفاوت بودنند که این به نظرم اثر رفتار بابا بود.
نگاهم به گوشی سحر افتاد یه گوشی طلایی رنگ با مدل htc بود. غم عالم تو دلم نشست. بابا هیچ وقت برام چیزی نخریده بود. حتی گوشیی هم که الان داشتم رو خودم با پول خرجیای جمع شدم خریده بودم یه گوشیه ساده ۱۱۰۰.
صدای بابا منو از افکارم بیرون کشید
بابا:من اصلا از حسادت خوشم نمیاد هر کس هر چیزی رو که لایقشه رو میگیره سحر لیاقته گوشی رو داشت.
حرفاش درد داشت. نداشت؟؟ داشت خیلیم داشت حرفش یعنی تو به سحر حسادت میکنی,حرفش یعنی تو لیاقت هیچ چیزی رو نداری.
بخدا من نگاهم از رو حسادت نبود فقط غم داشت غمگین بودم, ناراحت بودم از بابام. بابایی که هیچ وقت دوسم نداشت.
_نه من حسادت نمیکنم من…
بابا:سوگل برو اتاقت من بچه نیستم از چشمات داره حسادت میباره. چرا تو انقدر مایه ی عذابی هاااا, وای که از دست تو اصلا برو تو اتاقت چشمم بهت نیفته برووو
بروی اخر رو با داد گفت که از جام پریدم و سمت اتاقم رفتم اما وسط راه برگشتم
_بابا من حسادت نکردم این اولین باری نیست که میبینم برا سوگند و سحر چیزی میخرید.
بابا با عصبانیت لیوان چای زیر دستش رو برداشت و طرفم گرفت
بابا:سوگل یا میری تو اتاقت یا به ولای علی همینو تو صورتت خورد میکنم
با بغض به بابا نگاه کردم
مامان:خاک تو سرم حمید چه حرفیه مگه سوگل چی گفت؟؟
بابا:پروین ساکت. سوگل برو اتاقت
بدونه هیچ حرفی به اتاقم رفتم بغضه تو گلوم شکست و شروع کردم به گریه کردن. چرا خدا چراااا مگه من چیکار کرده بودم که بابا انقدر باهام بد رفتاری میکرد. خسته شده بودم خیلی خسته شده بودم. بارها خواسته بودم خودکشی کنم اما نتونسته بودم خواسته بودم فرار کنم اما کجا؟ مگه جایی رو هم داشتم؟؟ روی زمین گوشه دیوار نشسته بودم و زانوهامو بغل کرده بودم که سوگند اومد تو اتاق
سوگند:سوگل
فوری اشک هامو پاک کردم
_بله
سوگند:از دست بابا ناراحت نباش عصبانی بود
_چرا همیشه عصبانی که میشه رو من عصبانیتشو خالی میکنه! مگه من اصلا حرفی زدم؟ من حتی به سحر تبریک گفتم
سوگند کنارم نشست
سوگند:میدونم سوگل میدونم اما تو هم نباید موقعی که میرفتی اتاقت برمیگشتی و به بابا جواب پس میدادی
_چه جوابی!!!!من چه جوابی پس دادم هاااا
سوگند:ول کن سوگل بیخیال
از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد. سوگند از روی ترحم اومده بود اتاق و تا وجدانش راحت شد رفت
رفت سوگل رفتتت
صبح که از خواب بیدار شدم کسی تو خونه نبود. سوگند کلاس گیتار می رفت سحرم که مدرسه بود اما نفهمیدم مامان کجاست؟! خودم یه سالی میشد مدرسه رو تموم کرده بودم و خونه بودم.
اشپزخونه که رفتم یه برگه رو یخچال بود:
“سوگل جان من میرم خونه مرضیه خاله(دوست مامان) سوگندم که رفته کلاس سحرم که مدرسس توام اگه خواستی برو خونه دوستات اما خواهشا زود برگرد قبل از اینکه بابات برگرده
مامان”
دوست!! منو دوست!!! کدوم دوست؟ مثل اینکه یادشون رفته بود سوگل همیشه تنهاس و هیچ دوستی نداره…
اخرین دوستم کلاس دوم راهنمایی بود اونم برای اینکه خونه اورده بودمش بابا جلو دختره باهام دعوا کرده بود دختره ام از همون روز به بعد با من قهر کرد و من هم دیگه بعد اون با کسی دوستی نکردم تا اخر و عاقبتش بشه بی ابرویی.
تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد. به صفحش نگاه کردم اسم فرزاد نوشته شده بود. تو دلم از دست خودم ناراحت شدم که انقدر ناشکرم. فرزاد پسر خالم بود و تنها دوست و یار و همدمم. دکمه ی سبز رو زدم وگوشی رو گذاشتم رو گوشم.
فرزاد:سلام به سوگل خودم چطور مطوری؟؟؟
_سلااااام سیا(تازه گیا سولار کرده بود و برا همین بهش میگفتم سیا) خوبم بد نیستم تو چطوری نیستی؟؟؟
فرزاد:من که همیشه هستم توی میمون هیچ وقت نیستی کجایی؟؟
_خونه, میمونم خودتی شامپانزه
فرزاد:زیاد حرف نزن پاشو بیا بیرون بریم عشق و حال که دلم برات لک زده
_واااای فرزاد راست میگی دلم پوسید تو خونه , پوکیدم
فرزاد:فدا دلت بشم که پوسیده نپوس که نیازت دارم زودی حاضر شو اومدم.
تلفنو قطع کردم و به سمت کمد لباسا رفتم.
فرزاد همیشه مدله حرف زدنش با من همین جوری بود. یه مانتو مشکی و شلوار جین ابی و شال مشکی پوشیدم و از خونه اومدم بیرون.
فرزاد جلو پام ترمز کرد.
فرزاد:بهههه سلام سوگل خانم چه خبرا چه کارا؟؟
در ماشین و باز کردمو نشستم
_من خودموکشتم اما به توی بیشعور نتونستم یاد بدم, ادم اول صبر میکنه طرف تو ماشین بشینه بعد مثل یابو سوالشو میپرسه. نفهم بفهم.
فرزاد:عاشق همین سگ سگیاتم اما چی کار کنم این طور معاشرت را میپسندم.
_روانی این معاشرته؟؟؟
فرزاد:بله خودم سازندشم
_مرده شورتورو ببرم

 

 پارت های رمان    https://goo.gl/7vaXzq

 

 

romanman.ir 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا : 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نوشته های مشابه

‫2 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا