رمان ارباب سالار پارت ۸

 

به نظرم اخم کردناشم شیرین بود!!!!!

داشتم اتاقو تمیز میکردم که از حموم اومد بیرون و نشست رو صندلی تا موهاشو سشوار بکشم.
دستگاه رو روشن کردم و شروع کردم به سشوار کشیدن. بعد از تموم شدنه کارم خواستم برم تا بقیه کارا رو انجام بدم که ارباب مانعم شد.

ارباب:تعریف کن.

با تعجب:چی رو ارباب.

ارباب برگشت طرفم و با اخم نگاهم کرد.

ارباب:دیشبو… اون ساعت تو حیاط چه غلطی میکردی؟؟؟

_ ارباب بخدا…

ارباب:نگفتم التماس کن گفتم بگو دیشب تو حیاط چیکار میکردی؟؟

_ دیشب کارا زیاد بود منم خسته شده بودم، از بی بی اجازه گرفتم تا چند دقیقه برم استراحت کنم که بی بی هم اجازه داد. منم رفتم حیاط و چون حیاط یکمی شلوغ بود رفتم جایی که خلوت تر باشه، تازه رفته بودم یه جای خلوت که این پسره اومد، نیت بدی داشت ارباب، منم از دستش فرار کردم و بقیشو هم که خودتون میدونین.

ارباب از جاش بلند شد. منم یکمی رفتم عقب تر.

ارباب:از کی تا حالا اجازه ی ورود و خروج‌و خاتون میده؟؟!!!!

_ نه ارباب، من اصلا به بی بی نگفتم که میخوام برم حیاط.

ارباب:دیگه بدتر بدون اجازه رفتی حیاااط.

_ ارباب عذر میخوام.

ارباب اخماشو بیشتر کشید توهم.

ارباب:میدونی هیچ کدوم از خدمتکارام نه به اندازه ی تو اشتباه داشتن نه به اندازه ی تو تنبیه شدن. بازم دلت فلک میخواد؟؟؟

با ترس سرمو اوردم بالا

_ نه ارباب، فلک نه.

ارباب:رو حرف من حرف میزنی؟؟؟!!!!

_ من غلط میکنم ارباب.

و به یاد درد فلک با بغض گفتم.

_ ارباب شمایین هر کاری صلاح میدونین انجام بدین.

ارباب:روسری‌تو بردار.

رو سریمو در بیارم!!!!

_ چرا ارباب؟؟؟

ارباب:میگم دربیار دربیار

خدایا دوباره می خواد چی کار کنه؟

با دو دلی و استرس رو سری رو در اوردم ارباب یه چیزی رو از کشو برداشت اومد سمتم به دستش نگاه کردم قیچی بود.

قیچی!!!!

قیچی رو می خواست چی کار کنه!!!

ارباب موهامو از لباسم در اورد بیرون و کشه موهامو در اورد

ارباب:با موهات خداحافظی کن، موهای بلندی داری اما حیف

_ نه….. نه….. ارباب….. موهام نه

ارباب:موهات که نه, فلک که نه….. پس چی…… واسا ببینم اصلا مگه تو باید انتخاب کنی که چطور تنبیه میشی؟؟؟

چشمامو بستم

موهامو خیلی وقت بود که کوتاه نکرده بودم خیلی دوسشون داشتم. اینم ارباب میخواست ازم بگیره!!!

ارباب:چشماتو باز کن

چشمامو باز کردم کل موهام دسته ارباب بود

ارباب:کوتاهشون که کنم همیشه جلو چشماته و اینو میفهمی که نباید بدون اجازه ی من جایی بری

_ ارباب به جون خودم …… به خدا دیگه بدون اجازه ی شما ابم نمیخورم چه برسه به این که بخوام جایی برم، خواهش میکنم کوتاه نکنین ارباب.

ارباب:اینا رو که هر روز میشنوم اما عملی نمیبینم، بخشندگیم حدی داره. بخشندگی زیاد مال خداست و بس.

تو کی در مورد من بخشندگی کردی اخه؟!!!!

_ ارباب تورو خدا… جون ارام خانم این دفعه رو هم ببخشین… قول میدم… قول میدم دیگه بدون اجازه ی شما کاری نکنم.

ارباب اون دستشو که ازاد بود و گذاشت رو گلوم و محکم فشار داد.

ارباب:بار اخرته راجع به ارام داری حرف میزنیاااا.

_ چشم

دستشو از رو گلوم برداشت و موهامو ول کرد، اما هنوز یه تیکه از موهام که کم بود دستش بود.

با استرس به ارباب نگاه کردم. اما ارباب خیلی راحت قیچی رو گذاشت رو اون یه تیکه موم و از ته قیچی کرد.

ارباب:همین که ترسیدی برام کافیه، دفعه ی بعد کل موهات میپره،نه فقط یه تیکش.

نفس راحتی کشیدم و از ارباب فاصله گرفتم. دست زدم به موهام خدارو شکر که فقط یه تیکشو قیچی کرده بود. اگه همه رو قیچی کرده بود دق میکردم.

ارباب سرش رو تکون داد و رفت جلو در و قبل از این که از در بره بیرون گفت.

ارباب:یه دختر چقدر میتونه احمق باشه که بخاطر یه تیکه مو التماس و گریه کنه؟!!!!! واقعا نمیفهمم!!!!!

وقتی کاملا از اتاق رفت بیرون نشستم رو زمین.

_ تو چی میفهمی که بخوای اینو بفهمی؟؟؟؟؟

اون یه تیکه مومو برداشتم و بوسیدمش، عیب نداره دوباره در میاد.

خواستم موهامو بریزم سطله اشغال که یه فکری به سرم زد.
نشستم رو تخت و شروع کردم اون یه تیکه مو رو بافتم و از کشو یه نخ برداشتم و بستمش. انداختم دوره دستم.
به دستم بزرگ بود اما جالب شده بود.

از دسته خودم عصبانی شده بودم. عصبی از اینکه کار ارباب زیاد ناراحتم نکرده بود.

لعنت به من که با دیدن این همه ظلم بازم حسم از بین نمیره.

لباسای کثیف اربابو جمع کردم و بردم شستم و پهن کردم تا خشک بشه.

امروز از صبح ارباب رفته بود بیرون و گفته بود تا اخر شب برمیگرده. از صبح تا حالا نبود که به جونم غر بزنه دلم برای غر زدناشم تنگ شده بود!!!!

تو فکر ارباب بودم که یه دفعه ارام پرید جلوم.

ارام:پخخخخخخخخخ

از ترس نزدیک بود غش کنم. دستمو گذاشتم رو قلبم

_ ارام خانم شمایین ترسیدم.

ارام:ارام خانمو زهرمار سوگل تو چرا عادت نمیکنی به من بگی ارام؟!!!!!

_ ببخشید ارام جون همش یادم میره.

ارام:یادت میره یا از داداش ارباب میترسی؟؟؟!!!!

خندیدم.

_ از ارباب که میترسم اما به شما یادم میره ارامِ خالی بگم.

ارام:با من راحت باش. شما و این حرفا رو هم بذار کنار مثل زهرا با من برخورد کن.

_چششششم.

ارام:بی بلا. راستی سوگل یه چیزی خیلی ذهنمو مشغول کرده.

_ چی ارام جون؟؟؟

ارام:فکر میکنم داری از من فرار میکنی.

_ من؟؟؟ نه

ارام:نگو نه که خر نیستم، دارم میبینم دیگه هر وقت منو میبینی راهتو کج میکنی.

_ ارام جون، من فقط یه خدمتکارم و به اندازه ی یه خدمتکار باهات ارتباط دارم یعنی بیشتر از این اجازه ندارم.

ارام:اهااااان همینو بگو داداش ارباب ترسوندتت.

_ نه من کی این حرفو زدم؟!!!!!

ارام:تو این حرفو نزدی ولی من خودم فهمیدم بچه که نیستم، از اون شبی که ازت طرفداری کردم نه دیگه با من حرف میزنی، نه نزدیکم میشی.

_ ارام، پس حالا که خودت میدونی خواهش میکنم از من دور باش من خودم هر روز یه مدلی تنبیه میشم، اگه ارباب بفهمه که با شما حرف زدم، یا چیزِ دیگه ای خیلی برام بد میشه.

ارام:نگران نباش بابا، من از داداش ارباب اجازه گرفتم تا از این به بعد با هم دوست بشیم و اونم قبول کرد.

_ باور کنم!!!!!!!!!!!!؟؟؟

ارام:وا دروغم چیه؟!؟! حتی ازش اجازه گرفتم امروز با هم بریم روستا اونم قبول کرد.

دیگه داشتم شاخ درمیاوردم یا ارام داشت دروغ میگفت با ارباب امروز یه طوریش شده بود

ارام:چه حرف غیر قابل باوری گفتم که قیافتو اونجوری کردی؟؟؟!!!!

_ از این تعجب کردم که ارباب حتی اجازه نمیده من تو روز عادی پامو از در عمارت تو حیاط بذارم؛ اما حالا دارم میشنوم که تو میگی اجازه گرفتم ازش بریم روستا اونم منو تو که ارباب حتی ممنوع کرده بود باهات حرف بزنم!!!!!

ارام:منو دسته کم گرفتیااااا من ارامم خواهرش.

_ بله.

ارام:خب، حالاکه متقاعد شدی نیم ساعت دیگه حاضر باش، جلو در ورودی عمارت منتظرم.

_ باشه.

ارام رفت و منم رفتم تا حاضرشم. باورم نمیشد که ارباب همچین اجازه ای داده باشه، اما همین که یاد اویزوون بازیای ارام میوفتم میفهمیدم که چرا ارباب اجازه داده.

داشتم میرفتم تو اتاقم که بی بی دیدتم.

بی بی:کجا دخترم؟؟؟

_ داریم میریم با ارام تو روستا یه دوری بزنیم.

بی بی محکم کوبید تو صورتش .

بی بی:کجا؟؟؟ روستا؟؟!!! دختر مگه ارباب نگفت از عمارت پاتو نذار بیرون؟؟؟ از جونت سیر شدی یا دوباره دلت فلک میخواد؟؟؟!!!!

_ نه بی بی اشتباه فکر میکنی، ارباب خودش اجازه داده با ارام برم.

بی بی هم مثل من تعجب کرد.

بی بی:مطمئنی؟؟؟؟

_ اره بی بی جونم یعنی ارام اینجوری میگفت.

بی بی:خیله خب پس برو حاضر شو و بیشتر از این ارامو منتظر نذار.

فوری رفتم تو اتاق و حاظر شدم و رفتم ورودی عمارت، ارام اونجا منتظرم بود.

ارام:کجایی پس بیا دیگه.

_ ببخشید.

ارام:اشکال نداره بیا بریم.

رفتیم جلو درو خواستیم بریم بیرون که یکی از محافظا جلومونو گرفت.

محافظ:کجاااااا؟؟؟

ارام:هوووو درست حرف بزن، بفهم داری با کی حرف میزنی.

محافظ:ببخشید، کجا تشریف میبرین؟؟؟

ارام:روستا.

محافظ:روستا!!!! ارباب به من چیزی نگفتن.

ارام:کی باشی بخواد چیزی بهت بگه؟؟!!!! برو کنار تا رد شم.

محافظ:من دستوری ندارم که بتونم اینکارو بکنم.

ارام:باشه، نذار الان زنگ میزنم داداش ارباب تا حسابتو بذاره کف دستت که دیگه برای من بلبل زبونی نکنی.

و گوشی رو از کیفش دراورد و شروع کرد به شماره گرفتن.

محافظ:دست نگه دارین خانم، شاید من اشتباه کردم، شما ببخشین.

ارام گوشی رو گذاشت تو کیفش و گفت بار اخرت باشه و از در رفتیم بیرون.

از در بیرونم خیلی راحت خارج شدیم انگار از تو هماهنگ شده بود و رفتیم روستا.

تو روستا ادم یه حس دیگه ای داشت. دلم برای بیرون و هوای بیرون از عمارت تنگ شده بود.

ارام:دلم برای روستا تنگ شده بود. خیلی جای قشنگیه، ادمای خیلی خوب و مهربونی داره مثل اونوریا سرد و بی احساس نیستن.

_ اره، خیلی مردمای خوبی داره، روستای خیلی قشنگ و سرسبزیم هست.

ارام:اره، خیلی قشنگه من عاشق اینجا و ارامششم، خداروشکر که داداش ارباب صاحب اینجاس. زمان بابا اردلان اینجا اینجوری نبود، سرسبز بود اما خرابه بود، سنم کم بود اما خوب یادمه. همه…

یه دفعه ساکت شد و برگشت سمتم و خندید.

ارام:بیخیال گذشته ها الانو عشقه. راستی تو چن سالته؟؟ از کی اینجا کار میکنی؟؟؟

_ من ۲۰ سالمه، یک سالی هم هست که اینجا کار میکنم.

ارام:پس همچین جدیدم نیستی.

_ نه، خیلی جدید نیستم.

ارام:چه جالب منو تو فقط یه سال باهم تفاوت سنی داریم من ۲۱سالمه.

_ خووووووبه.

ارام:معلومه که خوبه، سوگل اینجا یه رودخونه هست خیلی قشنگه میای بریم؟؟؟؟

_اوهوم بریم.

ارام دستمو گرفت و با خوشحالی کشید سمت چپ.

بعد از یه ربع رسیدیم رودخونه واقعا خیلی قشنگی بود انگار بهشت بود.
یه رودخونه بود که ابش از بین دو تا کوه سرازیر میشد و پایین کوه جمع میشد. اطرافشم پر از درخت بود.

ارام نفس عمیقی کشید.

ارام:خیلی جای قشنگیه مگه نه؟؟؟

_ قشنگ چیه تو یه کلمه معرکس معرکه!!!!خیلی جای قشنگیه.

ارام:هم قشنگه هم ساکت.

_ اره واقعا، یه سری با زهرا اومده بودیم روستا اما اینجا نیومده بودیم.

ارام:عیب نداره از این به بعد با هم میایم اینجا.

بعد رفت سمت رودخونه و پاچه های شلوارشو زد بالا و نشست روی سنگ و پاشو کرد تو اب.

ارام:سوگل بیا دیگه.

منم پاچه های شلوارمو دادم بالا و پامو گذاشتم تو اب.

ابه خیلی خنکی بود .

_ واااای چقدر ابش خنکهههههه.

ارامم از رو سنگ بلند شد و اومد سمتم .

ارام:اره خیییلی.

بعد خم شد و بهم اب پاشید.

_ واااای ارام نپاش خیلی یخه.

ارام:چراااا خوش میگذره.

و بعد دوباره پاشید.

حدود یه ساعت اب بازی کردیم و با خستگی از اب در اومدیم و رفتیم زیر افتاب تا خشک بشیم.

_ خییییلی خوش گذشت. دست ارباب درد نکنه که اجازه داد باهات بیام.

خنده از رو صورت ارام رفت.

ارام:اره دستش درد نکنه واقعا.

بعد از اینکه خشک شدیم رفتیم یکم دیگه هم روستا رو گشتیم و برگشتیم عمارت… که ای کاش برنمیگشتیم.

ساعت هشت شب بود که رسیدیم عمارت. داخل عمارت که شدیم با کیان روبرو شدیم.

کیان با تعجب نگامون کرد.

کیان:جایی تشریف داشتین ارام خانم؟؟!!!!!

ارام با استرس و پرخاشگری که اولین بار بود میدیدم با کیان همچین برخوردیو داشت.

ارام:نمیدونستم از شما باید اجازه بگیرم، اونی که باید اجازه بده داده .

کیان:ارباب اجازه داده؟؟!!!!

ارام:بله

و دست منو کشید و رفتیم عمارت.

کاراش برام تعجب برانگیز بود، مشکوک رفتار میکرد همش فکر میکردم ارباب از این بیرون رفتن خبری نداره اما بعد به خودم میگفتم این امکان نداره از ارباب نمیتونه پنهانی کاری انجام بده.

رفتم تو اتاق و دراز کشیدم. از خستگی داشت چشمام رو هم میوفتاد که زهرا اومد تو اتاق.

زهرا؛هووو سوگل خانم حالا با ارام جور شدی و بدون من میری روستا؟!!!!

_ زهرا، بیخیال حالا بذار بخوابم بلند شدم برات تعریف میکنم چی شد من الان دارم از خواب بیهوش میشم.

زهرا:غلط کردی زود بگو ببینم.

_ ای تو روحت زهرا که تا نگم ول نمیکنی.

زهرا:زووووود.

با خوابالودگی همه چی رو برای زهرا تعریف کردم حتی برخوردِ ارام با کیانو.

زهرا:خب، به نظرم بی تقصیر میای، صبر کن حساب ارامم میرسم. حالا هم کار دارم میرم اخرِ شب برمیگردم تا رفتارِ ارامو تحلیل و بررسی کنیم به نظرم یه کاسه ای زیر نیم کاسشه.

_ بی خیال بابا رییس جمهور که نیس.

زهرا:زیاد حرف نزن، من رفتم…

و بعد از اتاق رفت بیروم.

بعد از رفتن زهرا تقریبا از خستگی بیهوش شده بودم.
سه ساعتی بود خوابیده بودم که زهرا بیدارم کرد.

زهرا:سوگل هووووو

_ هاااااا

زهرا:پاشو… سوگل… با توام

_ زهرا جون هر کی رو دوست داری بیخیال این تحلیل و بررسی شو فردا تحلیل میکنیم.

زهرا:پاشو بابا دنیا رو اب ببره تو رو خواب میبره، چه تحلیلی، گوشی داره زنگ میخوره.

_ زهرا، چرت نگو بگیر بخواب من گوشیم کجا بود؟؟؟!!!!!

زهرا:عجب گیجیه هاااا، بابا گوشیی رو که ارباب وقتی کارت داره رو میگم.

با شنیدن اسم ارباب مثل فنز از جام پریدم.

_ خو بمیری زود تر بگو.

به ساعت نگاه کردم نزدیک ۱۲ بود.

_ حتما برای ماساژ صدام میکنه.

زهرا:نه پس دلش برات تنگ شده.

لباسایی رو که در اورده بودم و کوبیدم تو سرش و رفتم بالا.

پشت در اتاق بودم یه کوچولوام استرس داشتم اخه از صبح ندیده بودمش. دلمو زدم به دریا و درو زدم.

ارباب:بیا تو.

رفتم تو کیان و ارامم تو بودن. تعجب کردم!!!!!!!!!!

ارباب:چه عجب بالاخره تشریف فرما شدین.

_ ببخشید ارباب خواب بودم.

ارباب:اهاااا!!! خیلی عذر میخوام که از خواب نازتون بیدارتون کردم.

ارام:داداش ارباب…

ارباب:حرف نزن ارام.
و بعد اومد سمتم.

ارباب:خب البته اگه منم بودم بعد از یه گشت و گذار الان حتما میخوابیدم.

ارام:داداش ارباب بذار توضیح بدم.

ارباب داد زد.

ارباب:گفتم حرف نزن، بدون اجازه ی من از عمارت رفتی بیرون و شب برگشتی. میدونی چه غلطی کردی؟؟؟ اگه یه اتفاقی برات میفتاد چیکار میکردم هاااا.

ارام:داداش میدونم اشتباه کردم…

ارباب:تو اشتباه کردی؟؟؟؟؟؟ تو اشتباه کردی یا باز دوباره سوگل غلط اضافه کرده!؟!؟

اومد سمتم

ارباب:مگه نگفته بودم از ارام دور باش

ترس برم داشته بود.

_ گفتین ارباب بخدا ارام خانم خودشون…

از بازوم گرفت و کوبید به دیوار.

ارباب:دروغ نگو، گفته بودم نزدیکش بشی کاری میکنم که از به دنیا اومدنت پشیمون بشی.

ارام:داداش تو رو خدا ولش کن، به خدا من گفتم بریم.

ارباب:همه بیرون.

بهم نگاه کرد

ارباب:تو میمونی.

ارام:داداش…

ارباب:ارام میری اتاقتو تا ۳ روز از اتاقت بیرون نمیای

ارام:…………

ارباب:گفتم بیرون.

به دقیقه نکشید که ارام و کیان رفتن بیرون و من موندم تو اتاق.

خیلی ترسیده بودم. ارباب فقط زل زده بود تو چشمامو هیچ حرفی نمیزد.

_ ارباب به خدا ارام خانم خودشون گفتن شما اجازه دادین من باهاش برم.

ارباب دوباره نگام کرد.

شروع کردم تند تند حرف زدن.

_ من حتی با ایشون حرفم نمیزدم، هر وقت میدیدمش راهمو جدا میکردم که نکنه یه وقت مجبور شم بهشون سلام بدم‌. خودشونم امروز ازم سوال کردن و گفتن چرا ازشون فرار میکنم که منم چیزی نگفتم اما …

ارباب اروم فقط لب زد.

ارباب:بسه.

لال شدم و دیگه چیزی نگفتم.

ارباب:باهات چیکار کنم، چیکار کنم انقدر عصبانیم نکنی؟؟؟ میزنمت نمیشه، فلکت میکنم نمیشه، میترسونمت اینم نمیشه، بهت گفتم انقدر عصبانیم نکن زیادی که عصبانیم کنی خییییییلی بد میشم خیلی سنگ میشم خیییییلی.

کل بدنم داشت از ترس میلرزید، میدونستم این ارامش قبل از طوفانه.

ارباب گره ی روسریمو باز کرد. یه قطره اشک از چشمام چکید پایین. میخواست موهامو بزنه.

_ ارباب میدونم از دستم عصبانی هستین اما باور کنین این سری من واقعا تقصیری نداشتم، حتی به ارام خانمم گفتم که ارباب این اجازه رو نمیده اما خودشون گفتن شما اجازه دادین. من اگه میدونستم شما اجازه ندادین پاهامو قلم میکردم اما نمیرفتم، باور کنین ارباب.

ارباب پوزخند زد.

ارباب:باور کردم سوگل …باور کردم.

دروغ میگفت. اصلا به حرفام گوش نمیداد. روسریمو در اورد و موهامو باز کرد و همه رو از سمت چپم جمع کرد ریخت سمت راستم.

ارباب:نترس موهاتو قیچی نمیکنم، قیچیم بکنم در میاد، فلکت نمیکنم زخمات خوب میشه، کارِ زیادم نمیگم انجام بدی بالاخره تموم میشه.

_ ارباب خواهش میکنم

با ترس نگاش کردم.

ارباب:یه چی رو میگیرم که دیگه نه برمیگرده نه خوب میشه.

با گیجی نگاش کردم.

ارباب:مطمئن باش زیاد درد نداره.

دستش رفت سمت پیشبندمو بازش کرد.

تازه فهمیدم میخواد چیکار کنه افتادم به هول و ولا و خودمو کشیدم عقب.

_ ارباب چیکار میکنین؟؟؟

ارباب:با دنیای دخترونت خداحافظی کن.

_ نه… نه… نه اربا…

ارباب لباشو گذاشت رو لبام.
دوباره لال شدم، دوباره یخ کردم، دوباره نفسم قطع شد.

رفته رفته شدت بوسیدنشو بیشتر میکرد، بین دستاش قفل شده بودم و نمیتونستم کاری بکنم. یکی از دستاشو از پشت کمرم برداشت و شروع کرد به باز کردن دکمه های لباسم.
چون دستم ازاد شده بود با همه ی توانم هولش دادم .
بالاخره لبامو ول کرد.

نفس نفس میزدم

ارباب:اون شب که تونستی در بری مست بودم، امشب نمیتونی.

همون فاصله رو هم پر کرد و لباس تنمو پاره کرد و پرتم کرد رو تخت.

ارباب:ساکت باشی کمتر درد میکشی.

خواستم از رو تخت فرار کنم و برم سمت مخالف ارباب که از پام گرفت و کشید سمت خودش.

ارباب:امشب کارِ نیمه تمومو تموم میکنم.

اومد رو تخت و به زور خوابوندتم و اومد روم و سرشو برد زیرِ گردنم……..

التماس میکردم، خواهش میکردم، اما ارباب گوشش بدهکار نبود، به خواهشا و التماسام گوش نمیداد.

_ ارباب تو رو خدااااااا

ارباب با چشمای سرخ سرشو از رو بدنم بلند کرد.

ارباب:ساکت میشی یا وحشی تر شم.

وحشی تر؟!!!!! مگه دیگه بیشتر از اینم میشد وحشی باشه!!!!!!

چنگ مینداختم، لگد میزدم، گاز میگرفتم، اما کاری نتونستم بکنم… نشد…

ارباب به هدفش رسید.

چشمام هنوز بسته بود اما خواب نبودم، بیدار شده بودم. واااااای چقدر سرم درد میکرد. انگار تریلی از روم رد شده، انگار از خواب اصحاب کهف بیدار شدم، چقدر سرم سنگینه!!!!

دلم درد میکرد. زیر دلم ذوق ذوق میکرد. چم شده؟!!!!

اروم خواستم پامو جابجا کنم که از درد لگن و دلم مررردم.

ناله وار اه کشیدم.

_ اه ه ه

این چیه؟؟؟ چرا انقدر لگن و دلم درد میکنه؟!!! مگه چیکار کردم؟؟؟!!!!

دیشب از وقتی که با ارام برگشتیم خونه خوابیدم. اخه پس چرا انقدر درد دارم!!!!

چشمامو باز کردمو دوباره بستم.

_ وااااا اتاق چرا این رنگیه؟؟؟؟

دوباره چشمامو باز کردم اما این سری نبستم و خوب به اتاق نگاه کردم.

_ ای… این… اینجا که اتاق ارباببه!!! من تو اتاق ارباب چیکار میکنم؟… خاک بر سرم چرا رو تختش خوابیدم؟ بفهمه کشتتم.

خواستم بچرخم که دوباره دلم درد گرفت.

_ وااااای… مردم از دل درد، چرا انقدر درد میکنه من که الان وقتم نیست!!!!!!

همین جوری داشتم با خودم حرف میزدم که با شنیدن صدای ارباب خشک شدم.

ارباب:اگه غر غر کردن و اه و ناله هات تموم شد پاشو برو حمومو حاضر کن میخوام برم حموم.

سه متر از جام پریدم بالا و رو تخت نشستم. دلم داشت از درد میترکید. خواستم برگردم سمت ارباب که تا وضعیتمو دیدم داغ کردم.

هیچی تنم نبود……..

تازه داشت یادم میومد.

دیشب … ارباب… کیان… ارام… تنبیه… یه تنبیه جبران ناپذیر… تجاوز…

اشک تو چشمام جمع شده بود، تو حال خودم نبودم، همه چیزمو از دست داده بودم، ارباب همه چیزمو ازم گرفته بود.

پریدم رو ارباب و شروع کردم به زدنش.

عین دیوونه ها شده بودم جیغ میزدم، داد میزدم، چنگ مینداختم، فحش میدادم…

_ عووووضی… کثافت… اشغاااال… حیووون … بی ناموووووس… بی…

که یکی محکم زد در گوشم و پرتم کرد گوشه ی تخت و اومد روم.

ارباب: خفه شو دختره ی خدمتکار، خفه شو…

صدام از جیغایی که زده بودم دورگه شده بود.

با گریه:
_ خفه شم؟؟!!! چرااا خفه شم؟ تو بیچارم کردی، بدبختم کردی، بازم میگی خفه شم؟؟؟!!! خفه نمیشم، اما تو رو خفه میکنم.

شروع کردم به چنگ انداختن و زدنش، برام مهم نبود ارباب بود، برام مهم نبود همه زندگیم دستش بود، برام مهم نبود دوسش داشتم، دیگه برام هیچی مهم نبود، هیچی…

ارباب جفت دستامو گرفت و برد بالای سرم و داد زد.

ارباب:گفتم خفه شو، حرف بزنی کشتمت. از این به بعد همینه که هست هر وقت دلم بخواد هر کاری دلم بخواد میکنم، هر وقت دلم بخواد میای تو تخت خوابم فهمیییدی؟؟؟ تو چاره ای جز اطاعت نداری مجبوری اطاعت کنی مجبوووور. خونوادتو که یادت نرفته؟ ها!!!

از روم بلند شد و رفت کنار.

ارباب: اطاعت کنی اسیبی نمیبینی اما وااااای بحالت اگه اطاعت نکنی……

مثل یه تیکه چوب خشک افتاده بودم رو تخت.
راست میگفت، خونوادم، اگه اطاعت نمیکردم همه رو میکشت….. همه رو

بجز گریه کاری نمیتونستم بکنم هیچ کاری….

_ باشه اطاعت میکنم، تو میدونی هیچ چاره ای جز اطاعت ندارم.

چیزی نگفت.

بهش نگاه کردم.

_ خیلی پستی ارباب، خیلیییییی.

دوباره اومد سمتم و از موهام گرفت و کشید.

ارباب:زبونتو کوتاه کن که اگه نکنی خودم بد کوتاهش میکنم.

موهام درد گرفته بود اما پیش درد قلبم چیزی نبود، هیچی…

ارباب رفته بود حموم و من هنوز رو تخت نشسته بودم و داشتم گریه میکردم.

دلم خیلی درد میکرد، اما با اون حال خودمو تکون میدادم و گریه میکردم.

_ ای کاش هیچ وقت نمیومدم اینجا، ای کاش جرعت اینو داشتم که خودمو بکشم…..

اما اینا همشون ای کاش بود…

چشمم به کناره میز LED افتاد.

قلبم میخواست از شدت سوزش و درد از جاش دربیاد.

ملافه ای که دیشب رو تخت بود مچاله شده کنار میز بود و چند تا هم لکه ی خون روش بود.

گریم بیشتر و بیشتر شد.

زدم تو سرم.

_ خاک بر سرم… خاک بر سرم… خاک بر سرررم… خاک بر سرررررررم…

همین جوری داشتم میکوبیدم تو سرم و جیغ میزدم که ارباب از حموم دراومد.

ارباب:اه… بسه دیگه… چقدر گریه میکنی؟!!! خستم کردی تمومش کن من حوصله ندارم. پاشو خودتو جمع کن بابا

_ شما چیزی رو از دست ندادین که بفهمین چی میکشم.

ارباب:سوگل ببین چی میگم. از این به بعد اشک و اه و این مسخره بازیا رو در نمیاری، میدونی که من همیشه انقدر مهربون نیستم. حالا هم این بند و بساط و جمع کن تا بیشتر از این عصبانی نشدم و پاشو سر کارت.

با بغض نگاش کردم که رفت نشست رو صندلی.

ارباب:فقط دو دقیقه وقت داری تا لباساتو بپوشی و بیای موهامو سشوار بکشی… از همین الان دو دقیقت شروع شد.

از جام باند شدم و شروع کردم لباسامو پوشیدن دکمه های پیرهنم تمام کنده شده بود و یکمی هم پاره شده بود، اما پیش بندو که بستم چیزی معلوم نمیشد.

خواستم موهامو ببندم که صدای ارباب دراومد.

ارباب: دو دقیقه تموم شد بیا.

رفتم سمتشو شروع کردم به سشوار کشیدن. بعد از تموم شدن بلند شد و حاضر شد که بره بیرون.

ارباب:اتاق و قشنگ جمع میکنی و اون ملافه رو هم خوب میشوری دوس ندارم هیچ لکی روش باشه.

سرمو تکون دادم.

ارباب:نشنیدم.

_ چشم ارباب.

ارباب پوزخندی زد و از اتاق رفت بیرون.

سست و بیحال نشیتم رو تخت، ناامید بودم، خسته بودم، سیر بودم، سیر بودم از این زندگی و نمیتونستم کاری بکنم. از خودم بدم میومد، ارباب دیشب بدون اجازه صاحب تن و روحم شده بود. دیشب بهم تجاوز کرده بود، بهم دست درازی کرده بود.

اما به گفته خودش از این به بعد همینه که هست، ینی بازم گناه، بازم زنا، بازم تجاوز…..

خدایا خودت کمکم کن…..

از جام بلند شدم و با اشک اتاقو جمع کردم. داشتم از کنار اینه رد میشدم که چشمم افتاد به خودم.

صورتم داغون بود، گوشه لبم کبود بود، زیر چشمام از گریه زیاد قرمز شده بود و به کبودی میزد.

روی گردن و زیره چونمم یا کبود یا جای گاز بود، موقعی که لباس تنم میکردمم بدنم هم کبود بود.

_ چیکار کردی ارباب… من دوست داشتم… دوست داشتم…

از جلوی اینه رفتم کنار تا کمتر درد بکشم و به اتاق تمیز نگاه کردم، اما همین که چشمم به ملافه ی خونی افتاد دوباره غم عالم پر شد تو دلم……

این خیلی نامردی بود که ملافه رو بخوام خودم بشورم، خییییییلی……..

دیگه نمیتونستم خودمو تحمل کنم روسریمو سر کردم جوری که کبودی ها رو بپوشونه با کبودی لبم هم نمیتونستم کاری بکنم

با بغض ملافه رو برداشتم و از اتاق ارباب اومدم بیرون و یه راست رفتم تو اتاق خودم خدا رو شکر که زهرا نبود نشستم رو تخت و ملافه رو هم انداختم جلو پامو دوباره گریه کردم. چی کار میکردم؟ مگه بجز گریه هم میتونستم کاری بکنم؟!!!!

یه ربعی بود که تو اتاق بودم و زانوی غم بغل گرفته بودم و گریه میکردم که زهرا درو باز کرد و اومد تو اول که دیدتم با تعجب نگاهم کرد

زهرا:واااای……چی شده چرا داری گریه میکنی؟؟؟باز ارباب چی کار کرده؟؟؟

چیزی نگفتم که اومد نشست کنارم

زهرا:سوگل…..سوگلم نگام نمیکنی؟؟نگام کن…… بگو چی شده اخه؟؟

سرمو گرفتم بالا و گفتم

_ چیزی نیست

چی میگفتم؟؟؟؟

زهرا:الهی بگم خدا ارباب و چیکارش کنه…….گوشه ی لبت چی شده؟؟؟ چرا کبوده؟؟ کار اربابه؟؟ بازم زدتت؟؟؟

پوزخند زدم

_ ای کاش میزدتم

زهرا:وااااا…… خدا شفات بده…… راضی به زدنتی…..

که یه دفعه ساکت شد و نگاهش به گردنم افتاد

زهرا:سوگل بنال ببینم چی شده؟؟؟ چرا گردنت کبوده؟؟ اینا جای چیه؟؟؟

دیگه نمیتونستم تحمل کنم رفتم تو بغلش زدم زیر گریه

_ زهرا……. بدبخت شدم……. ارباب بی حیثیتم کرد …… بی ابروم کرد…….. بیچارم کرد

زهرا:خدا نکنه…..درست بگو ببینم چی شده؟؟

_ ارباب…….. ارباب……. بهم…… تجاوز کرد

زهرا ولم کرد عین این خشک شده ها نگام کرد

زهرا:چی؟؟؟؟

هیچی نگفتم و دوباره گریه کردم

زهرا:چرا چرت میگی؟؟؟

_ چرت میگم؟؟؟؟ کوری نمیبینی؟؟ گردنمو نگاه….

به ملافه اشاره کردم

_ این بی صاحب رو باز کن و نگاه کن

زهرا:ارباب سالار اینکار و نمیکنه

خودمو جمع کردم رو تخت

_ زهرا تمومش کن به اندازه کافی نابود هستم

زهرا چند دقیقه چیزی نگفت ولی بعد که از حالت بهت و تعجب در اومد بغلم کرد

زهرا:الهی بمیرم, درد داری؟؟

بیشتر گریه کردم

_ زهرا…..درد برای یه لحضشه…. دارم اتیش میگیرم دارم میمیرم……. دل درد دارم اما درد قلبم از همه چی بیشتره

دستمو گذاشتم رو قلبم

_ دارم میمیرم زهرا دارم میسوزم

زهرا سرمو گذاشت رو سینش

زهرا:نمیدونم چی بگم…… نمیدونم چی بگم که دردتو کم کنه

_ هیچی دردمو کم نمیکنه…….. زهرا من بهش التماس کردم قسمش دادم…… جیغ زدم…… داد زدم…… فحش دادم…… اما نشد…… زهرا نشد…… نتونستم از خودم دفاع کنم

زهرا چیزی نمیگفت و فقط به حرفام گوش میداد.

بعد از کلی گریه بلند شدم و رفتم حموم. حموم هم هر چقدر که دلم خواست گریه کردم و ملافه رو شستم و اومدم بیرون زهرا هنوز تو اتاق بود

زهرا:خوبی؟؟؟؟

_ تا خوب از چه نظری باشه….. عذاب وجدان دارم….. این کار یه گناه کبیرس…… ارباب نامحرمه…… درسته قبلا بهش دست میزدم ماساژ میدادم اما این کار…… زهرا ارباب همه دنیامو گرفت هم اون دنیا هم این دنیا

زهرا یکمی من من من کرد و گفت

زهرا:تو زن اربابی

_ چی؟؟؟؟

ارباب سالار, [۰۵.۰۸.۱۷ ۱۹:۰۷]
زهرا میفهمی چی میگی؟!!! الان وقت شوخی کردنه؟!!!! نمیببنی تو چه حال و روزیم؟؟

زهرا:سوگل دیگه انقدر نفهم نیستم که الان شوخی کنم

_ پس چی میگی تو زن اربابی یعنی چی؟؟؟ من کی زن ارباب شدم و خودم خبر ندارم؟؟!!!!!

زهرا:سوگل میگم اما جون زهرا به کسی نگو که میدونی چون از این موضوع تو این عمارت فقط منو کیان خبر داریم و اگر ارباب بفهمه که تو میدونی میفهمه من بهت گفتم و ….

_ خیله خب زهرا نمیگم بگو

زهرا:باشه بشین تا بهت بگم

_ نشستم بگو

زهرا:بابات از ارباب شکایت میکنه و همه ی ماجرا رو به قاضی میگه و نمیدونم چی میشه که حق با بابات میشه این و که همه میدونن

_ زهرا اینو که منم میدونم

زهرا:یه روز این وکیل ارباب، عمادی اومد تو عمارت منم رفته بودم برای پذیرایی داشتم پذیرایی میکردم که عمادی گفت اون برگه رضایت نامه قانونی به حساب نمیاد و مجبورید سوگلو برگردونید ارباب قاطی کرد و داد و بیداد کرد خلاصه عمادی میگفت هیچ راهی نیست مگه این که سوگل زنت بشه من تا همینجاها شنیدم و دیگه اومدم بیرون فکر نمیکردم ارباب تو رو عقد کنه تا اینکه همون شب کیان اومد تو اتاق وقتی که تو خواب بودی منو بیدار کرد…….

به اینجا که رسید ساکت شد

_ خب بقیش…….

زهرا با شرمندگی گفت

زهرا:بخدا نمیخواستم قبول کنم ولی کیان خیلی تهدیدم کرد مجبور شدم……

_ زهرا حرف بزن ببینم چی شده خب

زهرا:کیان یه دارویی بهم داد گفت بریزم تو لیوانت و بدون اینکه بفهمی به خوردت بدم و گفت که خطری نداره. اول اعتماد نکردم اما وقتی گفت تو این کارو نکنی من انجام میدم مجبور شدم تا انجامش بدم فردای اون روز ارباب به یه بهونه ای رفت بیرون و تو گفتی سرم درد میکنه و منم یه قرص و اب برات اوردم یادته؟؟؟

_ اره

زهرا:بعد از اینکه اب‌و خوردی یکمی گیج میزدی که رفتم کیان و صدا زدم تا برگردم دیدم تو خوابیدی کیانم تو رو برداشت و برد اتاق ارباب خیلی دلهره داشتم منم رفتم طبقه سوم خودمو جایی قایم کردم تا ببینم باهات چی کار میکنن تعجب کرده بودم تو بیهوش بودی و هر کاری و که کیان میگفت و انجام میدادی چون داشتی حرف میزدی فهمیدم بهوشی بعد از چند دقیقه ارباب اومد با یه مرد که وقتی رفتن از صداهاشون فهمیدم مرده عاقده تو حال خودت نبودی گفتم که هر کاری بهت میگفتن انجام میدادی عاقد داشت جمله های عربی میگفت و همه ساکت بودن و بعد از چند دقیقه صدای بله گفتن تو و ارباب و شنیدم بخدا سوگل اگه میدونستم قراره عقدت کنن من هیچ وقت این کارو نمیکردم……..

دیگه حرفای زهرا رو نمیشنیدم. زهرا چی کار کرده بود…….. اینا با من چی کار کرده بودن………

زهرا:سوگل……

_ زهرا نمیخوام چیزی بشنوم

از اتاق اومدم بیرون

ازاتاق رفتم بیرون، اما جایی برای رفتن نداشتم. کجا میرفتم؟؟ کجا میرفتم تا از دست ارباب راحت میشدم؟؟؟ مگه جایی رو داشتم بجز خونوادم؟؟ اصلا مگه میتونستم برم؟؟!!! دیده بودم ارباب با نافرمانا چیکار میکنه، خودم هیچی زندگی خودم تباه شده بود نمیخواستم زندگی خونوادم نابود شه. مجبور به موندن بودم مجبووووور…..

گوشه ی پله ها نشسته بودم و داشتم اشک میریختم، برای دخترونه هایی که یه زمانی داشتم و الان دیگه نداشتمشون اشک میریختم، برای تنهایی و بی کسیم اشک میریختم، برای همه چی اشک میریختم، برای همه چی…..

وقتی لحظه های دیشب و کاری که ارباب باهام کرد و یادم میومد میخواستم از بی پناهی و مظلومیت دیشب جیغ بزنم و خودمو تیکه تیکه کنم …
جیغ بزنم و به همه بگم این اربابی که تا دیشب دوسش داشتم، این اربابی که برای همتون ارباب بود، اقا بود، اسطوره بود، نجات دهنده ی این روستا ی به لجن نشسته بود، دیشب با حیوونیت تموم به یه دختر ۲۰ ساله ی بی پناه تجاوز کرد.

میخواستم داد بزنم و بگم ای مردم شما بیاید قضاوت کنین که ایا این عادلانس که بخاطر اشتباه بابام من باید تاوان بدم؟!!!!!

اره درسته من قبول کردم خدمتکار شم اما قبول نکرده بودم انقدر خوار بشم، قبول نکرده بودم تو این عمارت همه چیزمو از دست بدم به یگانگی خدا من اینا رو قبول نکرده بودم.

هر چقدر گریه میکردم خالی نمیشدم، درد داشتم، قلبم میسوخت، حالا حالا ها اروم نمیشدم.

خودمو جمع کرده بودم و بی صدا اشک میریختم که بی بی اومد پایین.

بی بی:وااا سوگل چرا اینجا نشستی مادر؟؟؟؟!!!! این چه سر و وضعیه؟!!!!

واااای بی بی بود اگه کبودیا رو میدید حتما میفهمید.

بی بی:سوگل… چیشده؟؟؟

نشست رو پله ها و دستشو گذاشت زیر چونمو سرم اورد بالا.

بی بی: نگام کن ببینم. بی بی فدات بشه چرا انقدر گریه میکنی؟؟؟

تا به صورتم نگاه کرد اخماش رفت تو هم.

بی بی: لبت چی شده؟؟؟؟!!!!

چیزی نگفتم که نگاش افتاد به گردنم.

بی بی:سوگل اینا جای چیه ؟؟؟!! حرف بزن ببینم.

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیره گریه.

بی بی بغلم کرد.

بی بی:کارِ سالاره؟؟؟ بازم کتکت زده؟؟؟ الهی بی بی بمیره برات.

بی بی دوباره بهم نگاه کرد و سرم و نوازش کرد اما یه دفعه دستش از حرکت وایساد.

بی بی:سوگل این کبودیای رو گردنت کار زدن نیس که….

از چیزی که میترسیدم و خجالت میکشیدم سرم اومد. بی بی فهمید…….

ارباب سالار, [۰۵.۰۸.۱۷ ۱۹:۰۷]
بی بی:سوگل با توام اینا جای کتک نیس جای چیه؟؟

اشکامو پاک کردم

_ بی بی میخواد جای چی باشه؟ حرف ارباب و گوش ندادم اربابم عصبانی شد و…..

بی بی:شاید با این اراجیفا بتونی زهرا رو گول بزنی ولی من بچه نیستم , سوگل دارم جای گاز و رو گردنت میبینم رو بازوی راستتم جای کبودی هست بگو چی شده

دردِ خودم کم بود بی بی هم با این گیر دادنش بدتر میکرد خدایا چرا جونمو نمیگیری راحتم کنی؟

بی بی:سوگل با توام

جیغ زدم داد زدم

_ ارباب بهم تجاوز کرده خوب شد؟؟ حالا فهمیدی بی بی

دوباره زدم زیر گریه بی بی عین مسخ شده ها نگام میکرد. حرفی که زده بودمو باور نمیکرد. بایدم باور نکنه بالاخره ارباب نوه اش بود عزیز کردش بود اقاش بود حالا بخواد متجاوز باشه!!!! باید باور نکردنی باشه اما بود ارباب یه متجاوز بود

بی بی:حقیقت نداره!!!!!!

_ ای کاش نداشت بی بی ای کاش همش یه کابوس بود ای کاش که صبح که از خواب بلند میشدم میدیدم همه اینا یه خواب بوده

اشک تو چشمای بی بی جمع شد اما نبارید

بی بی:راجع به این اتفاق به کسی چیزی نمیگی به هیچ کس انگار نه انگار که اتفاقی افتاده اینجوری هم برای سالار بهتره هم برای تو

با این حرفاش انگار یه سطل اب یخ ریختن روم باورم نمیشد بی بی این حرفا رو زده باشه بی بی که همیشه هوامو داشت میگفت سکوت کنم میخواست تنهام بذاره. بی بی از جاش بلند شد

بی بی:بهتره به حرفام گوش کنی و به کسی چیزی نگی چون کسی حرفاتو باور نمیکنه هر چی باشه تو یه رعیتی و سالار ارباب

اینو گفت و منو با یه دنیا بهت تنها گذاشت. تو یه شب مردم هر چی داشتمو از دست دادم دخترونه هامو، بی بی رو، زهرای پنهون کارو، همه رو… حالا تنها بودم مثل همیشه تنها سوگل تنها…… از جام بلند شدم اما مثل همیشه نه کمرم خم شده بود افسرده بودم و تنها, دیگه سوگل قبل نمیشدم دیگه نمیشدم…….. رفتم تو اتاق زهرا هنوز تو اتاق بود

زهرا:امروز ارباب و ملوک رفتن بیرون و ارام خانمم تو اتاقشه بیرون نمیاد تو عمارتم کاری نیست منم که بیکار بیا بریم تو عمارت…….

حرفشو بریدم

_ از من دور باش زهرا دیگه نمیخوام نزدیکم باشی

زهرا:اخه چرا سوگل؟؟!!!من که…..

_ نمیخوام چیزی بشنوم

زهرا:سوگل تو رو خدا اینجوری…….

داد زدم

_ خفه شو زهرا ازت حالم بهم میخوره حالم از همه تون بهم میخوره دیگه با من حرف نزن

زهرا ساکت شد و دیگه چیزی نگفت لباسامو عوض کردم و ملافه رو که شسته بودمو برداشتم و بردم که پهن کنم دلم هنوزم درد میکرد ملافه رو پهن کردم و رفتم اشپزخونه و یه قرص برداشتم و خوردم تا دردمو اروم کنه درد دلم شاید اروم بشه اما قلبم نه، روحم هیچ وقت اروم نمیشه، هیچ وقت…………

تو اتاق ارباب بودم این اتاق برام اتاق عذاب بود, عذاب…. تمام صحنه های اون شب میومد جلو چشمم اون صحنه ها حتی بعد از یک هفته، یک لحظه هم از جلو چشمم نمیرفت. چیز اسونی نبود که فراموش کردنشم اسون باشه!!! نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به جمع و جور کردن اتاق. تو این هفته با زهرا اصلا حرف نمیزدم بی بی هم انقدر باهام سر سنگین برخورد میکرد که انگاری تقصیر من بوده!!!! دیگه با هیچ کدوم کاری نداشتم نه زهرا نه بی بی زهرا خیلی اصرار میکرد که باهاش حرف بزنم اما دیگه برام زهرای سابق نبود دیگه مورد اعتماد نبود…… ارام بعد ۳ روز از اتاق اومد بیرون اما هنوز باهام رو به رو نشده تو این یه هفته روز به روز افسرده تر و نحیف تر شده بودم حوصله ی هیچ چیز رو نداشتم ارباب برام نفرت انگیز ترین موجود دنیا بود اربابی که یه زمانی دوسش داشتم !!!! احمق بودم …….. احمق.

داشتم میز LED رو دستمال میکشیدم که چشمم به چیزی مثل شناسنامه افتاد از رو میز برش داشتم و بازش کردم شناسنامه ی ارباب بود خواستم ببندمش یاد حرف زهرا افتادم که گفته بود عقدت کرده زهرخنده ای زدم و زدم صفحه ی بعد تا این اسم نحسمو تو صفحه ی بعد ببینم اما در کمال تعجب صفحه خالی بود!!!

خالیه!!!! یعنی چی؟؟ زهرا خودش گفت شنیده عقدم کردن پس اون کلمه های عربی بله گفتن من چی بوده؟؟

داشتم به شناسنامه نگاه میکردم و با خودم حرف میزدم که در باز شد و ارباب اومد تو برای پنهون کردن شناسنامه دیر شده بود چون ارباب دستم و دیده بود.

ارباب با اخم گفت

ارباب:شناسنامم دست تو چی کار میکنه؟؟

_ رو میز بود داشتم میز رو تمیز میکردم برش داشتم تا میز و تمیز کنم

ارباب:حتما میخواستی تو شناسنامه رو هم تمیز کنی که بازش کردی؟؟

_ خیر ارباب میدونم که شناسنامه تمیز شدنی نیست

ارباب اومد جلو و شناسنامه رو از دستم گرفت

ارباب:بلبل شدی دلت تنبیه میخواد؟؟

چیزی نگفتم دیگه برام چیزی مهم نبود، هیچی …….

ارباب پشتشو برگردوند و خواست بره که یه دفعه وایساد و برگشت سمتم

ارباب:به کیان گفته بودم زهرا مورد اعتماد نیست، وارد ماجراش نکن، اما کیان قبول نکرد و میگفت معتمده!!!!! دیده بودم پشت در اتاق وایساد و داره فالگوشی میکنه اما تا منو دید پنهون شد، پس همه چی رو بهت گفته.

اومد جلو و شناسنامه رو دو بار زد به شقیقم.

ارباب:اما احمق جون، تو در حدی نیستی که بخوای زن عقدی و دائمی من بشی، برای بسته شدن دهن بابای بی همه چیزت مجبور شدم توی رعیتو دو سال صیغه کنم.

دیگه چیزی نمیشنیدم، انگار از بالای یه کوه خیلی بلند پرتم کردن پایین، قلبم میسوخت خیلی میسوخت، چرااااا!!! من مگه چن سالم بود که باید این همه درد میکشیدم؟؟!!!!!!

من صیغه بودم، صیغههههه….

نشستم جلو پای ارباب، قلبم تیر میکشید… بد تیر میکشید

_ چرا نمیمیرم تا از این همه حقارت خلاص شم؟؟؟!!!!

ارباب:نگران نباش اونم به موقع‌اش.

دیگه چیزی نمونده بود که سرم نیاد.

خدمتکاری، فلک، تجاوز، حالام صیغه…

منتظر بودم ببینم بدتر از این دیگه میخواد چی سرم بیاره!!

به حال و روز خودم پوزخند زدم. واقعا پوزخند زدنیم بود.

نسبت به همه چی سرد شده بودم، بی حس شده بودم، از همه دوری میکردم، با کسی حرف نمیزدم، از صبح تا شب فقط کار میکردم، میخواستم خودمو تو کار غرق کنم تا همه چی از یادم بره، اما زهی خیال باطل هیچی از یادم نمیرفت همه چیز جلو چشمم بود، شبا کابوس میدیدم، روزام که همه چیز جلو چشمام رژه میرفت. خسته شده بودم دلم میخواست برم بلندترین نقطه ی عمارت و خودمو پرت کنم پایین… اما انقدر سست و ضعیف بودم که جرعتشو نداشتم. فقط به این امید زندگی میکردم که خدا یه روز نفسمو ببره.

تو اشپزخونه بیکار نشسته بودم که گوشی زنگ خورد. از جام بلند شدم و بی حال رفتم اتاق ارباب. در زدم و بعد از اجازه ی ارباب رفتم تو اتاق. ملوک السلطنه و ارامم تو اتاق بودن.

_ امری داشتین ارباب؟؟؟؟

قبل از اینکه ارباب حرفی برنه ملوک السلطنه گفت

ملوک السلطنه:سلام کردن بلد نیستی بی پدر؟؟؟؟!!!

دیگه بریده بودم به من هرچی دوست داشتن میتونستن بگن اما به بابام نه.

_ خانم، دستور اربابه موقع وارد شدن فقط طرف صحبت کردنم ارباب باشه نه کس دیگه، شما میتونین به خودم هر چی خواستین بگین اما به پدرم نه.

ملوک السلطنه از جاش بلند شد و اومد از بازوم گرفت.

ملوک السلطنه:دختره ی پتیاره، به من جواب برمیگردونی؟!!!! توی رعیت برای من بلبلی میکنی؟؟؟ بدم اعدامت کنن؟!!!!

_ اگه این کارو کنین که یه عمر دعاگوتون میشم خانم.

ملوک السلطنه دستمو ول کرد و یکی محکم زد درِ گوشم.

ساکت موندن برام سخت بود خیلی سخت.

_بیشتر از اینم از شماها انتظار نمیره، تو عمرم از شماها ظالم تر ندیدم، به بزرگی خدا که ندیدم.

برگشتم از اتاق برم بیرون که بازوم از پشت کشیده شد.
برگشتم، بازوم تو دستای ارباب بود.

بغض داشتم، اما نمیخواستم جلوی این ظالما سر باز کنه.

ارباب:از ملوک عذر خواهی کن.

ملوک السلطنه:زود باش.

با بغض گفتم:

_ من کاری نکردم که عذر خواهی کنم.

ملوک السلطنه:دیگه داری عصبانیم میکنی. ارباب لطفا زنگ بزن کیان تا فلکو اماده کنه.

ارباب:به فلک نیازی نیست شکنجه ای رو بلدم که همون قدر که به من لذت میده اینو عذاب میده.

بعد سرشو اورد پایین.

ارباب:یه ماه پیش رو تخت جای بلبل زبونی التماس میکردی، مثل اینکه یادت رفته؛ میخوام یاد اوری کنم

تنم لرزید انقدر بد لرزید که اربابم فهمید.

ارباب:چیه، یادت اومد؟؟؟!! داری میلرزی؟؟؟

ارام داد زد.

ارام:بسه دیگه، از این بدبخت چی میخواین؟؟؟!!! من جای این خسته شدم، همش تنبیه، همش تحقیر، یه نگاهیم به این بدبخت بکنین… خب اینم ادمه، اینم انسانه، دل داره سری قبل که با من اومده بود روستا جیگرم براش کباب شد، انقدر با ذوق به اینور و اونور نگاه میکرد که از داشتن خونواده ای به این ظالمی شرمم شد. شما حتی اجازه نمیدین زندگی عادی مثل همه ی خدمتکارا رو داشته باشه. معلوم نیست از اون شب تا حالا باهاش چیکار کردی که اصلا با کسی حرف نمیزنه، بعضی وقتا واقعا نمیفهمم که چرا برگشتم تو این خراب شده!!!!!!

دستم هنوز تو دست ارباب بود. ارام دقیقا حرفای دل منو میزد، میخواستم محکم برم از رو لپاش ببوسم اما نمیشد.

ارباب:کسی برای برگشتنت دعوت نامه نفرستاده بود ارام، حالا هم برای برگشتن دیر نیست میتونی برگردی.

4.7/5 - (8 امتیاز)

Check Also

رمان ارباب سالار پارت ۱۲

  حسام:میدونم که متاهل نیستین. پس میدونست که به خودش از این جرعتا میداد. حسام:مقدمه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.