این مرد امشب میمیرد پارت ۷

 

_ ديدم
_ نه چون من يا صفرم يا صد بد شدنم بالطبع نرمال نيست و خيليه
_پس هميشه خوب بمون خوبِ من باش

دستم را محكم فشرد و اين مرد ابراز علاقه اش اينگونه بود زير سايه بان رفتيم و كمى باران را از خودمان دريغ كرديم با شالم صورت خيسش را كمى خشك كردم عميق نگاهش كردم
تمام قلب تو به من نميرسه
همين كه پيشمى براى من بسه
زير لب كه شعر احسان خواجه اميرى را خواندم نگاهم كرد و گفت: صدات خوبه واسه خوندن
خنديدم و گفتم: نه اندازه تو ، برام ميخونى؟
_ من كه هرشب واست ميخونم دورت بگردم
_ نه از اينا كه چه چه ميزنيا
_ به قيافت نميخوره اهل آهنگ سنتى باشى
_ به قيافم ميخوره زن معين نامدار باشم؟
محكم ب*و*سيدم و گفت: آره چرا نميخوره؟
سرم را پايين انداختم و گفتم: اى بابا من كجا و تو با اون همه اسم و رسم و كلاس و تحصيلات كجا ؟
اخم كرد و گفت: _ وقتى زنم شدى باورم نميشد من با اين سن و سالم با اين دل مرده ام و اين اخلاق وحشتناكم حالا به هر دليلى حتى به خاطر سفته ها لياقت داشتم يكى مثل تو رو داشته باشم
تنم لرزيد خودش بود كه اينگونه نگاهم ميكرد و صحبت ميكرد؟!بغض كرده بودم و فهميده بود كه براى تسكين اين بغض ، صدايش را رها كرد و برايم قطعه اى اسرار آميز با آن صداى طلايى اش خواند
” تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی
ای باد سبک سار مرا بگذر و بگذار مرا بگذر و بگزار
هشدار که آرامش ما را نخراشی
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی”
وقتى كه صدايش اوج ميگرفت گويى بند بند وجودم از هم ميگسست و به پرواز در مى آمد
او ميخواند وتمام خاطرات خوب و بدمان در مقابل چشمانم رژه ميرفت از لحظه اى كه در بيمارستان چشم گشودم و او را ديدم
تمام اخم هايش دعواهايمان چترى كه از سرش قاپيدم و دنبالم دويد
عكس سلفى زير باران
در حمام قايم شدنم
ب*و*سه داغش در شركت
بادبادك بازى كردنم نگاه هاى ناب و خاصش
همه و همه
مثل فيلم لاو استورى …
و چه قدر صداى معين تسلى بخش بود…
وقتى كه تمام شد نميدانم هنوز صورتمان خيس باران بود يا …
تصميم گرفتم سيگارهاى بهروز را همين امروز به دريا بسپارم همين كه گاهى با آغوش و صدايش آرامم ميكند بزرگترين تسكين است…
همه چيز خوب پيش ميرفت قلب من آرام و عاشقانه ميطپيد آن شب باران خيلى شديد شد صداى رعد و برق وحشتناك بود م
هرسام از آغوش معين جدا نميشد و مدام گريه ميكرد عماد ب*و*سيدش و گفت:
_ مهرسام مرد كه گريه نميكنه عمو جون
معين با عشق برادر كوچكش را نگاه كرد و گفت:
_ عماد اين درس اشتباه رو كه از بچگى تا مردى تو مخ ما كردن به اين طفل معصوم هم ياد نده مردى كه نتونه گريه كنه از سنگينى دلش عالم رو به گريه ميندازه
معين من نميتوانست گريه كند؟! و چه قدر حرف بود پشت جمله اش …
مبينا خيره به معين در فكر فرو رفته بود نوع نگاهش را دوست نداشتم
خودم را به معين چسباندم تا مسير نگاهش را تغيير دهم لبخند مسخره اى زد و رويش را برگرداند
برق ها كه ناگهان قطع
شد دخترها جز من شروع به جيغ و فرياد كردند من محكم و قرص به معين تكيه داده بودم

بعد از دقايقى معلوم شد سيستم برق ويلا آتش گرفته است و موتور برق ها هم گم شده اند معين با عصبانيت نگهبان را شماتت كرد سيستم گرمايشى هم از كار افتاده بود كم كم همه چيز وحشتناك ميشد بعد از ساعتى معين رو به جمع گفت
_ جمع كنيد ميريم هتل
سعيد مخالفت كرد و پيشنهاد داد به تهران برگرديم عماد شرايط هوا و جاده را مناسب نميديد هركس نظرى ميداد بهروز كه آرام و متفكرانه نشسته بود بعد از دقايقى رو به عماد گفت: بريم ويلاى آب پرى ؟ نزديكم هست
عماد و معين هم زمان با خشم و تعجب به او خيره شدند و علت سكوت ناگهانى اين جمع را نفهميدم
عماد سعى كرد كه بحث را عوض كند ولى معين مانع شد و متفكرانه در حالى كه به من چشم دوخته بود گفت
_ آره فكر خوبيه ميريم
عماد با تعجب گفت:
_ ولى آقا نميشه شما…
_ من چى عماد؟ حرفتو كامل بزن؟
بعد دستش را دور كمرم حلقه كرد و گفت:
_ الان بهترين دختر دنيا كنارمه و همراه و همسرمه اين طور نيست؟
نگاه جمع به من كه از جمله معين به خودم ميباليدم دوخته شد علامت سوال جديدى در ذهنم شكل گرفت
حالت صورت معين عوض شده بود تمام طول مسير ساكت بود فقط گاهى با نگرانى بر ميگشت ونگاهم ميكرد خودش پشت فرمان ننشست و معنى اش اين بود كه عصبى است سامى هم نگران بود معين سعى ميكرد خودش را بيخيال جلوه دهد وقتى كه رسيديم شكوه رويايى ويلا كه در ارتفاع بود و ميان انبوه درختان مرا به وجد آورد كوچكتر از ويلاى قبلى بود اما جايى خلوت و بكر بود نگهبان ويلا با ديدن معين جا خورده بود و به من من افتاده بود مرد من خيره به ساختمان و در سكوت خودش پيش قدم شد و در را باز كرد و داخل شد
معين حالش خوب نبود
عماد نگران بود آوا لب هايش را با استرس ميجويد مينا و مبينا مدام پچ پچ ميكردند بهروز متفكرانه معين را در نظر گرفته بود و من غرق هزار سوال بى جواب
برگشت و دستهايش را به هم زد و با خنده مصنوعى گفت:
خوب بچه ها اتاق هاى طبقه پايين در اختيارتونه لطفا فقط كسى بالا نره خوش بگذره به همه
بالا؟! طبقه بالا چه خبر بود؟!
چمدان هايمان را به سمت اتاقى برد و من دنبالش دويدم
_ معين چرا نريم بالا؟
_ چون من ميگم
جدى بود مهربان نبود انگار تكه اى از قلبش را كنده بود سكوتش را دوست نداشتم
عماد هنوز نگران نگاهش ميكرد
_ داداش؟
اين اولين بارى بود كه ميديدم معين عمادش را داداش خطاب ميكند
عماد بغض داشت آب دهانش را قورت داد معين دستش را روى شانه عماد گزاشت؛
_ من وقتى اذيت ميشم كه تو دوباره واسه اون جريان خودتو عذاب بدى
عماد بغض دارد: آقا من يه عمر بدهكارتم
_ هيس الان وقتشه به خواهرت خوش بگذره ببرش رازتو نشونش بده
با ترس برگشتم و به معين چسبيدم
_ خودتم بيا
نوازشم كرد و گفت:
_ سرم درد ميكنه
_ خوب ميمونم پيشت
_ نميتونم برم بيرون عزيزم بارون شديده
_ خوب منم كه نميگم برو بيرون ميگم با هم ميمونيم
_يكم تنها باشم بعد بيا
شكستم!!!! رسما مرا مزاحم خلوتش ميدانست بغض كردم اما اعتراض نه!!!
با عماد رفتم دنبال نخود سياهه داستان رفتم كه وجودم آرامشش را برهم نزند رفتم ولى فقط خدا ميداند كه دلم را جا گزاشتم
عماد هم حال و روزش بهتر از من نبود در تمام دقايقى كه خانه درختى كودكى اش را نشانم ميداد ميدانستم حواسش جاى ديگرى است
به اتاق كه برگشتم نبود دلم عجيب شور ميزد اين تو دارى و خود دارى معين عذاب آور بود نگران شده بودم با همه ترسم به حياط و باغ رفتم ولى نبود ميخواستم به ساختمان برگردم كه چراغ روشن يك اتاق در طبقه بالا توجهم را جلب كرد و ياد حرف معين افتادم سريع خودم را به اتاق رساندم درب اتاق نيمه باز بود معين روى صندلى چوبى گهواره اى نشسته بود عصبى و سريع تكان ميخورد طورى كه مرا نبيند پشت در كمين گرفتم صورتش سرخ بود از جايش بلند شد و سيگارى روشن كرد خيلى عميق پك ميزد سيگار بعدى اش را بلافاصله با آتش همان سيگار قبلى روشن كرد بيشتر كه دقت كردم اتاق حالت سنتى خاصى داشت همه وسايل چوبى و قديمى بود جلوى ميز آرايشى ايستاد و در حالى كه دستهايش را عمود كرده بود روى ميز خيره صورتش را سمت آينه برد
حركاتش خيلى عجيب و خاص بود يكهو فاصله گرفت شيشه عطر بلند و قرمز جلوى آينه را برداشت به سمت بينى اش
برد اما انگار پشيمان شد عطر را به سمت آينه پرتاب كرد و در آنى آينه هزار تكه شد
زير لب چيزى زمزمه ميكرد كه نميتوانستم بشنوم سرش را ميان دستانش گرفته بود
دلم ميخواست داخل شوم و آرامش كنم اما ترسيدم ترسيدم ترسيدم…
قصد خروج كه كرد سريع پشت ستون راهرو پنهان شدم عصبى خارج شد و در را محكم كوبيد و پله ها را چند تا يكى طى كرد و رفت تمام حسم مرا به سمت آن اتاق كزايى ميكشاند
تخت دو نفره چوبى مينا كارى زيبا
عروسك خرگوش بزرگ
بوى عطر شيك و خوشبويى كه معين شكسته بود
اين اتاق بوى يك زن ميداد
كمدها را كه باز كردم شكم به يقين تبديل شد
حالم بد شد و سريع در كمد را بستم دستگاه پخش اتاق را روشن كردم تصاويرى كه ميديدم شبيه كاب*و*س هايم بود
زنى به درخشش آفتاب در آغوش مرد من مستانه ميخنديد
مرد من جوان تر بود لاغر تر بى ته ريش …
ميخنديد از ته دل و بى غرور ميخنديد صداى عماد حاكى از اين بود كه فيلم بردار اين تراژدى عاشقانه است
ميخنديدند شاد بودند جاى من خالى نبود معينِ من را صدا ميزد؟!
_ معين بيا تو كادر اينقدر بزرگى جا نميشى
از ته دل براى ژاله ميخندد
طنازى ميكند خواهرم ؟!
اين زن كه مالك عشق من است خواهرم است؟
دوستش دارم؟!
خدايا خدايا من ديگر طاقت ديدن ندارم كافى بود!!
همين كه ميدانستم هنوز يادگارش را چنين بكر نگه داشته است كافى بود كافى بود
حال ميدانم چه قدر و تا ابد عاشقش است
به باغ دويدم آنقدر كه در ميان درختان خودم را كاملا غريب ديدم همان بارانى كه سيگارها را در جيبش جا ساز كرده بودم به تن دارم امشب بايد شاكر بهروز باشم ولى حتى اين دو نخ مخدر هم آرامم نكرد بيشتر ميخواستم بيشتر….
پايان قسمت ٤٩
يا حق
#٥٠ قسمت ٥٠ اين مرد امشب ميمرد
گلويم ميسوخت هر درخت را شبيه يكى از آدم هاى زندگى ام ميديدم
تصوير خواهرم صداى خنده هايش غمگين ترين سكانس زندگى ام بود
وقتى ميخنديد دندان هاى سفيد و يكدستش خودنمايى ميكرد صدايش گيرا بود زن بودن را خوب بلد بود آنقدر كه بتواند حتى بعد رفتن و خيانتش چنين ثابت !!در دل مردى به سختى معين، خانه داشته باشد
من شبيه خواهرم نبودم نه اصلا نبودم ! آوا اشتباه ميكرد من با تمام ٢٤ ساعتى كه در كنار معين هستم اندازه سوزنى در دلش جاى ندارم
كاش امشب محو شوم كاش طورى شود كه انگار اصلا به دنيا نيامده ام كاش…
هوا سرد است اما مگر سردتر از بدن من در اين دقايق جايى هم پيدا ميشود؟!
سرما تا مغز استخوانهايم نفوذ كرده است راستى مگر من با خدا آشتى نكرده بودم؟! رسم رفاقت اين بود؟
نه شايد هم رفيق خوبى است و خواست چشم هايم را به روى حماقتم بگشايد تا بيش از اين اسير خيالبافى هاى مسخره دنياى جديد دخترانه ام نشوم
راه افتادم سريع قدم بر ميداشتم اما بى هدف در كوچك چوبى انتهاى باغ را باز كردم احساس ميكردم اين خانه براى من اندازه يك سلول يك نفره تنگ آمده است ميرفتم فقط ميرفتم
مهم نبود شب بود و خلوت ، سرما هم مهم نبود
امشب من مهم ترينِ زندگى ام را باخته بودم
كنار معين بودن مثل شنا در استخر بدون آب بود هرچه قدر دست و پا ميزدى نميتوانستى مهارت شنايت را نشان دهى …
حس كردم تمام حماقت هاى زندگى ام در تعقيبم هستند شروع كردم به دويدن آن قدر دويدم كه نفس هايم به شماره افتاده بود حال ديگر اگر هم ميخواستم توانى براى دويدن و حتى راه رفتن هم نداشتم سقوط كردم من امشب بار ديگر سقوط كردم …
***
صداى فرياد مردى مرا از خواب عميقى بيدار ميكند اما حتى قدرت چشم گشودن ندارم تمام بدنم سر شده است حتى زبانم !! حس ميكنم فلج شده ام ذهنم يارى ام نميكند هيچ به خاطر نمى آورم جز اينكه من يلدا هستم و عاشق معين
دلم برايش تنگ شده است حتما بيدار كه شوم سرم روى بازوى اوست اما چرا عطرش را حس نميكنم ؟!
به سختى و با همه توانم چشم ميگشايم جايى كه هستم را نميشناسم
اين اتاق عجيب با من غريب است !
به سختى دستم را تكان ميدهم و نميفهمم چه طور ليوانى به زمين مى افتد و ميشكند چند ثانيه بعد كسى صدايم ميكند
يلدا به هوش اومدى؟
صداى معينم نيست اما آشناست نگاهش ميكنم اورا ميشناسم بهروز است
به سختى براى گلوى خشك شده ام آب طلب ميكنم كمكم ميكند بنشينم حس ميكنم وزنم چند برابر شده است و توان حمل خودم را ندارم به سرم دستم نگاه ميكنم
_ بهروز من كجام؟
_ دختر جون حيف اين اثر هنرى نبود داشتى به كشتنش ميدادى؟؟
ليوان آب را جلوى دهانم گرفت جرعه اى نوشيدم
_ معين كجاست؟ چى شده؟
_ بزار يكم نگرانت شه شايد قدر اين شاهكار خلقت رو بدونه و از فكر اون عشق پوسيده اش در بياد
حرفهاى بهروز چنان پتكى بر سرم فرود مى آيد و به ناگاه همه چيز را به ياد مى آورم!!!
بغض ميكنم
صورتم را نوازش ميكند
_ بالاخره عقلت بيدار شد بانو؟شناختى عشقتو؟
_ اينجا كجاست؟ تو چه طور پيدام كردى
_ از وقتى پشت اتاق ژاله بودى حواسم بهت بود ولى نميخواستم به خلوتت بى احترامى شه حس كردم حالت بده تنهات نزاشتم و هرجا رفتى اومدم
حالت بد شد آوردمت ويلاى پدرم و دكتر خبر كردم حس كردم از معين و اون محيط فرار كردى دلم نميخواست به اونجا برگردى و پدرم خيلى عصبانيه تو رو نشناخت فكر ميكنه معشوقمى كه پنهان از مينا در حال خيانتم
تلخ خنديدم اين مرد عينكى با آن چشمان بى حالتش و صورت نه چندان زيبايش چه قدر فهيم تر از معين نامدار است
آمپولى به سرمم تزريق كرد و خنديد
_ حسابى دكتر شدما !!! دكتر گفت بيدار شدى اينو بزنم تو سرمت
حال هم صحبتى با كسى را نداشتم حتى اگر آن شخص دوست خوبى مثل بهروز باشد ولى او اصرار دارد اين سكوت را مدام بشكند
_ يكم كه بهتر شدى برگرديم آب پرى البته بهتره نفهمن من كمكت كردم دوست ندارم فكر ناجورى كنن
_ حتما خيلى نگران شدن
_ عاقل باش يلدا
_ تازه عاقل شدم
_ حقشو بزار كف دستش ، همين جورى ميدونو خالى نكن
_ من هنوز عاشقشم بهروز شايد تركش كنم ولى حتى فكر انتقامم به سرم نميزنه
كنار پنجره رفت و گفت: _ دلت براى خودت و اونهمه حس خالصى كه خرجش كردى نميسوزه ؟ دختر من آوردمتون آب پرى كه چشمت باز شه و معين رو بهتر بشناسى از مينا شنيده بودم اين ويلا خلوتگاهش با ژاله بوده
بغضم را كه فرو ميخورم حس ميكنم به بزرگى يك سيب است
_ ميدونستم از روز اول ميدونستم يعنى خودش بهم گفته دلى ديگه واسه عشق و عاشقى نداره
معين سرم كلاه نگزاشته خودم خودمو خر فرض كردم اون از اول و هميشه با صداقت رفتار كرده اين منم كه هالو بودم
سريع به سمتم آمد و صورتش را نزديكم كرد كمى خودم را عقب كشيدم اصلا از اين حركت او خوشم نيامد
_ خودتو ازش دريغ كن بزار قدرتو بدونه تو هم مثل خودش رفتار كن
_ بهروز ميگم دلم نميخواد انتقام بگيرم اون مقصر نيست ا
شتباه از خودمه، تمام اين مدت جز دلسوزى و محبت ظلمى به من نكرده، دست خودش نيست عاشقه مثل من كه دست خودم نيست و عاشقشم ، ميرم ولى حالا نه بعد قول و قرارى كه بين خودم و خودشه
دليل اصرار و كلافگى بهروز را نميدانستم ولى اين را خوب ميدانستم كه راه سختى در پيش دارم باز بايد دلم را چال كنم و كنار معين باشم و او را براى خودم ممنوعه اعلام كنم بايد حداقل يكسال همراهى اش ميكردم
كمى بعد بهروز رفت و قبل رفتن باز يك بسته ولى اين بار پر از سيگارهاى خاصش به همراه چند قرص به من بخشيد ميگفت ميدانم اين مدت به آن خيلى احتياج پيدا ميكنم و بعد به من ياد آور شد ماشينى منتظرم است و ساعتى بعد مرا به ويلاى آب پرى بر ميگرداند
از پله هايى كه بهروز گفته بود از ويلا خارج شدم و مطمئن بودم آن ويلا پر از آدم است سوار تاكسى سبزى كه راننده اش پيرمردى با لهجه گيلكى بود شدم
حرفهاى پير مرد را ميشنيدم اما نميفهميدم حواسم جاى ديگرى بود…
بالاخره رسيديم
شال و مانتوى اهدايى بهروز خيلى در تنم بى قواره بود
ميدانستم معين حتما تا الان ديوانه شده است
نگرانش بودم نگران مردى كه عاشق ديگرى بود،
و عشق احمق است يا فداكار ؟!
نگهبان با ديدنم سريع جلو آمد
_ خانم كجا بودين شما آخه؟
_ بايد به تو جواب بدم؟
شبيه معين حرف ميزدم!!!
بيچاره معذرت خواست و عقب نشينى كرد
وارد ويلا شدم هيچ ماشينى جز ماشين بهروز در ويلا نبود و اين تعجب بر انگيز بود جلوى ساختمان نفس عميقى كشيدم و در را باز كردم
به محض ورودم آوا بهت زده جلو آمد چشم هايش قرمز بود
_ يلدا تو از ديشب كجايى ؟؟ كجايى دختر ؟
با صداى بلند آوا ، مينا و مبينا هم وارد سالن شدند و كمى بعد بهروز هم آمد اما از كس ديگرى خبرى نشد خيلى بيخيال سمت شومينه رفتم و گفتم ؛ كار داشتم
آوا كه حالا آشكارا اشك ميريخت با حرص جلو آمد ضربه اى به شانه ام زد
_ بدون موبايل و بى خبر از شوهرت اونم نصفه شب؟؟! معين مرد ما رو هم كشت
_ يهويى شد حال دوستم كه مال شهرهاى اين اطرافه بد شده بود نتونستم خبر بدم گفتم تا صبح بر ميگردم هنوز كسى بيدار نشده ، اما همه سحر خيز شدين ماشالا
مبينا با صداى بلند خنديد و مينا با عشوه گفت:
_واى بهروز بعد تو به من ميگى بى قيد و بند زندگى
نگاه پر از خشمى بارش كردم و بهروز با چشم هايش تاييدم كرد در حالى كه به سمت اتاق ميرفتم پرسيدم
_ بقيه كجان؟
اينبار مبينا جوابم را داد
_ شوهرت همه رو راهى تهران كرد كه آبروش نره زنش نصف شبها بى خبر ميره صفا سيتى
ديگر وقتش شده بود جواب اين خاندان را بدهم
_ صنمش به تو چيه ؟ تو فكر آبرو شوهر من نباش فكر به دبه اين هوايى باش كه بو ترشيدگيت عالمو برداشته
همه حرصم را سر اين بدبخت خالى كردم اما حقش بود سمتم هجوم آورد كه آوا و بهروز گرفتنش و مانعش شدن آوا با التماش گفت:
_ يلدا سريع زنگ بزن به عماد يا معين خبر بده با سعيد از صبح رفتن كلانترى و بيمارستانها
در اتاق را باز كردم و گفتم: _ آوا جون خوابم مياد ميخوام بخوابم خودت زحمتشو بكش
و بلافاصله در را بستم
ميدانستم آوا دوست دارد مرا با اين بى خيالى ام خفه كند اما كاش ميدانست چه طوفانى در دلم به پا شده است!!!
خودم را براى يك شبه ِ جنگ جهانى آماده كرده بودم ، معين كه بيايد خانه را سرم خراب ميكند ولى مگر روزگار از اين سياه ترم برايم خواهد شد ؟!
نيم ساعت بعد متوجه آمدنشان شدم هنوز داخل اتاق نشده بودند من آماده هر چيزى بودم!!!
صداى معين ميان حرفهاى آرام كننده آوا بلند به
گوش رسيد
_ كجااااست؟
اين صداى يك مرد طوفانى بود
چند ثانيه بعد در باز شد و همه پشت سر معين داخل شدند ، نشستم!!!
معين و عماد رنگ به صورت نداشتند
معين بى حركت ايستاده بود و نگاهم ميكرد عماد سمتم آمد و گفت: بيشعور كجا بودى؟
معين مانع شد دستش راگرفت
چرا ساكت بود؟!
آوا دل نگران بود:
_ معين خدا رو شكر خانومت صحيح و سالمه به خير گذشت
سعيد هم حرفش را تاييد كرد:
_ خوب خدا رو شكر به خير گذشت ديگه
مبينا و مينا با نگاه هاى خاص و اعصاب خورد كنشان صورتم را نشانه گرفته بودند؟!
بهروز دور تر از همه ايستاده است و ما را نظاره ميكند ،
معين چرا ساكت است؟؟
هر كس حرفى ميزند ولى خيره نگاهم ميكند نگاهش خسته است غمگين است متوقع است ، سرم را پايين مى اندازم ، صداى گريه مهرسام كه مادرش را ميخواند بالاخره طلسم سكوت اين يك دقيقه را كه انگار يك سال طول كشيد ميشكند
_ آوا برو بچه رو آروم كن بقيه هم بريد پى كارتون
عماد انگار كمى برايم نگران شده است:
_ آقا من بمونم؟
_ نه
قاطعانه اين نه را ميگويد
ميترسم ؟! نه مگر وحشتناك تر از ديشب هم وجود دارد!!!
در را كه ميبندد صندلى را از كنار اتاق ، روبه رويم مى گزارد و رويش مينشيند با پاى چپش روى زمين ضرب گرفته است با دست راستش فك و چانه اش را محكم گرفته است و گاه پنجه بين موهايش ميكشد زير چشمى نگاهش ميكند امروز نميتوانم اين مرد را پيش بينى كنم ؟!!!
خود دار شده است و اين اصلا به معين نمى آيد!!!
_ كجا بودى؟
چه جوابى براى اين سوالش داشتم؟!
خيره نگاهم ميكرد
با سردى گفتم
_ خونه دوستم
چانه اش را بيشتر فشار ميدهد از فشار دندانهايش متوجه ميشوم خيلى عصبى است
خود دار شده است؟!
_ كدوم دوستت؟
كمى فكر ميكنم و نامى از خودم در مى آورم كه اصلا وجود خارجى ندارد
_ مريم
_ كى هست؟
_ قديميه
_ چرا رفتى؟
_ حالش بد بود
_ كجاست؟
_ همين اطراف
_ موبايلت؟
_ جا گزاشتم
_ چه طورى رفتى؟
_ با تاكسى
بازجويى عجيبى بود!!!
پوزخندى زد و صورش را نزديكم كرد:
_ چرا بى خبر رفتى اونوقت؟؟
_ مريض بود
از جايش بلند شد و كنار پنجره رفت هنوز عصبانى است
خود دار شده است؟!
_ پاشو حاظر شو با هم ميريم
با تعجب پرسيدم
_ كجا؟؟!
_ خونه دوستت شايد هنوز به كمك احتياج داشته باشه
_ نه ديگه خوب شده
اينبار پوزخندش با صداى بلندترى بود
_ آدرسش؟
بد گير داده است كلافه از جايم بلند ميشوم
_ رفته تهران ديگه
_ ما هم ميريم تهران ديدنش
_ نميخوام بسه ديگه
_ چى بسه؟
نزديكم كه ميشود ميترسم كه بالاخره عصبانيتش را خالى كند اما دست روى پيشانى ام ميگزارد تا تبم را كنترل كند به چشمهايم خيره ميشود
_ آرام بخش از كجا آوردى خوردى؟!
( اگه بدونى ميكشيم)
معين چرا مثل هميشه رفتار نميكند؟ در اين مواقع معينى كه من ميشناسم بايد حداقل مرا بكشد!!!
_ ولم كن معين نميخوام حرف بزنم
دستانش را دو طرف سرم ميگزارد و صورتم را ثابت نگه ميدارد دقيق عمود چشم هايش
نگاهش پر از خستگى است اين مرد از ديشب تا به امروز چه قدر شكسته تر شده است
_ بايد حرف بزنى تو ديگه بايد حرف بزنى كه شبيه من نشى
بغضم كولاك ميكند سرم را در سينه اش فشار ميدهد دستش را كه مشت كرده است را ميبينم و ميفهمم همه نا آرامى اش را در مشتش جمع كرده است
_ كجا بودى يلدا ؟
_ جاى بدى نبودم ولى نياز داشتم اينجا نباشم
_ دارى اشتباه ميكنى همه كسِ من
_ نه تو هيچى نميدونى
دست در جيبش ميكند و من را كمى از آغوشش دور ميكند دستبندم را بيرون مى آورد و روبه رويم ميگيرد
_ اينو تو اتاق بالا جا گزاشتى از دستت باز شده
فهميده است كه من خلوتش را كشف كردم چشمانش مغموم است و دوباره تكرار ميكند!!!!
_ اشتباه ميكنى به خداى احد و واحد اشتباه ميكنى
_نميخوام حرف بزنم
_ ميخواى خودتو نابود كنى ؟ من به خاطر تو اومدم اينجا من …
دستم را جلوى دهانش ميگزارم
_ نگو معين من بهت حق ميدم من از خودم شاكى ام نه تو باور كن
_ اون واسم مرده
اينبار نوبت من است كه پوزخند بزنم ياد حركاتش در اتاق مى افتم ياد يادگارى هاى نگه داشته اش ياد آن فيلم و دلبرى هاى ژاله
_ بسه تو رو جون عزيزات بسه من خودم خودمو قانع كردم الانم آرومم ديگه واسم مهم نيست
_ بهم اعتماد كن
جمله اش را عاجزانه ادا كرد رو بر گرداندم و او در اوج غم هم باز همان معين نامدار است!!!
_ بليطهاى امروز مشهد رو كنسل ميكنم
من به عمه احتياج داشتم !!! با حيرت گفتم:
_ چرا؟!
_ هر چه قدر هم ناراحت باشى حق نداشتى ديشب تا حالا منو تنها بزارى هيچ وقت حق ندارى، اينم تاوان اشتباهت بالاخره هر كارى عواقبى داره
تا وقتى هم نفهمم ديشب كجا بودى اوضاع زياد واست قشنگ نيست
اگر زير مشت و لگد لهم ميكرد دردناكتر از اين تنبيه نبود!!!!
پايان قسمت ٥٠
بسمه تعالى
#٥١ قسمت ٥١ اين مرد امشب ميميرد
ميخواستم اين يكسال فقط و فقط در كنارش باشم خودم را قانع ميكردم كه به عشقى كه در وجودش هست به حرمت عشقى كه نسبت به او دارم احترام بگزارم
تصميم گرفتم هر طور شده خودم را با هر روشى آرام كنم و پايبند اين حمكم زناشويى يكساله باشم
تا عصر از اتاق بيرون نرفتم معين هم كه گويا كل شب بيدار مانده بود مسكنى خورد و خوابيد وقتى هم بيدار شد حكم بازگشت به تهران را براى همه صادر كرد
من هم در سكوت وسايلم را جمع كردم بيرون كه رفتم چشمم به عماد افتاد كه نگران نگاهم ميكرد برادرم را ديشب عذاب داده بودم !!! سمتش رفتم و دستش را گرفتم
كسى حواسش به ما نبود
_ عماد منو ميبخشى؟
او هم حالا دستم را گرفته است و ميفشارد
_اگه اين زندگى داره عذابت ميزه اون مردى كه حاضرم جونمو واسش بدم پاى تو وسط بياد التماسش ميكنم ازت بگذره خودم پشتتم يلدا تا وقتى اين نفسم در مياد نكن اين كارو با خودت نكن
_ نميخوام ازش جدا شم
كلافه است
_ ژاله هيچ وقت براش قد تو مهم نبود
لبخند تلخى ميزنم
_اينقدر مهم بود كه تا الان يادگاراش باشه و جاش تو قلبش محكم باشه
_ دختر از بعد جداييشون آقا اينجا نيومده بود با وجود تو جرات پيدا كرد بياد
_ يادگارى هاى بى جون اونو به منه زنده كه در كنارشم ترجيح داد به من گفت برو كه بره با ياد اون اتاقش
_ اون طورى نيست ژاله با دشمن نامزدش همدست شد و آبرو واسش نزاشت چه طور ميتونه عاشق همچين زنى باشه با وجود تو ؟
_ عشق احمقه عماد ، تو هم هنوز عاشق كسى هستى كه به ٥٠ ميليون فروختت اونم آدم پيمان بود
جوابى برايم نداشت سكوت كرده بود صداى جيغ مهرسام هر دويمان را به سمت حياط كشاند آوا و سعيد زودتر خود را رسانده بودند
موهاى دختر كوچك نگهبان ويلا در چنگالش بود و هم زمان هر دو جيغ ميكشيدند
دختر بچه از شدت گريه نفسش بالا نمى آمد هرچه قدر آوا سعى كرد مشتش را باز نميكرد و موى دخترك را شديد تر ميكشيد
معين كه در اتاق بود وقتى به حياط آمد و مهرسام را صدا زد در ثانيه اى مشتش را باز كرد و به آغوش مادرش پناه برد سعيد دختر كوچك را بغل كرد و سعى كرد آرامش كند حالا نوبت گريه مهرسام بود كه فرياد ميزد و ماشينش را طلب ميكرد كه گويا در جيب دختر بچه بود جنگ خنده دارى بود اما كسى حس و حال خنده نداشت
معين جلو آمد و روبه آوا گفت:
_ بزارش زمين
مهرسام محكم به مادر چسبيده بود
معين خودش اقدام كرد و او را از آغوش آوا جدا كرد
گريه هايش اوج گرفت معين انگشتش را به علامت سكوت جلوى بينى اش گرفت
_ هيس گريه واسه چيه ؟
مهرسام با لحن كودكانه اش ميان گريه گفت:
_ دَيا ماسينمو دزديد
منظورش همان دريا بود
_ حرف بد نزن ، فقط ميخواسته ببينه چه شكليه
_ پَ نميده چرا حالا كه ديد؟
_ شما اول جواب منو بده، واسه چى موهاشو كشيدى
باز گريه اش اوج گرفت
معين آرام پشتش زد و گفت: كار بد كردى درسته؟ الانم گريه ميكنى چون ناراحتى از كارت؟
خودش را در آغوش معين انداخت
_ ببشخى
_ مگه موهاى منو كشيدى؟ اشكاتو پاك كن دريا رو بب*و*س و ازش معذرت بخواه
_ ماسينمو ميده؟
_ تو چندتا از اونا دارى؟
مهرسام همه انگشتان بامزه اش را با هم نشان داد
_ ولى دريا حتى يكى هم نداره معذرت بخواه دوست داشتى هم بگو ماشينو ميتونه واسه خودش نگه داره دوستم نداشتى و دلت خواست خسيس باشى بگو ازش من ميگيرم
درس ترحم به برادرش ميداد؟! همان ترحمى كه نسبت به من داشت؟
نامدار كوچك با وقار معذرت خواست و ماشينش را بخشيد
معين هم موهاى مرا كشيده بود و در ازايش صدقه ارثش را به من داده بود!!!
تمام طول مسيرِ برگشت بر عكس آمدنمان خوابيدم و حتى كلمه اى حرف نزذم حتى براى غذا خوردن در رستوران از ماشين هم پياده نشدم و معين هم اصرار نكرد و خودش هم زودتر از سايرين برگشت و ميدانستم چيزى نخورده است و دوباره راه افتاديم
به خانه كه رسيديم وقتى به حمام رفت ياد داشتى گزاشتم و از خانه خارج شدم
“ميرم بيرون تا يك ساعت ديگه بر ميگردم”
به خانه افى پناه بردم با دوست پسر جديدش تنها بود حس كردم مزاحمم از آنجا هم رفتم حس عجيبى داشتم شبيه حس خلا
در وجودم كمبود چيزى مرا عذاب ميداد
به پارك رفتم دو نخ از سيگارهاى بهروز را كشيدم و از اينكه دود نداشت چه قدر از بهروز در دل تشكر كردم
سبك شدم هرچند ميدانستم اين آرامش كاذب، موقت است
كنار خيابان كه ايستادم اولين بارى بود كه حس كردم در اين شهر به يك مرد در كنارم نياز دارم،
بد عادت شده بودم! به حضورش نياز داشتم…
برگشتم عماد به استقبالم آمد معلوم بود نگران برگشتم بوده است
معين را در اتاق نيافتم حتم داشتم در اتاق كارش باشد خوابيدم و ساعاتى بعد آمد و بى صدا كنارم دراز كشيد پشتم به او بود از پشت بغلم كرد و مرا به خودش نزديك تر كرد
_ بازهم كه تنهام گزاشتى
_ بهت خبر دادم و سر ساعتم برگشتم
_ عزيزم لطفا ديگه شب تنها بيرون نرو من بهم ميريزم
( نگران غيرت و اسم و رسمشه باز)
_ باشه
كمى بيش
تر فشارم داد
_ نميخواى بگى ديشب كجا بودى
_ به يه نفر پناه بردم كه دوست نداره اسمشو بگم به جان عمه جام امن بود بگذر ديگه
كوتاه مى آمد و ميدانستم اين كوتاه آمدن اذيتش ميكند
_ يلدا نميخوام اسيرت كنم ديگه حس ميكنم وقتشه خودت تصميم بگيرى و بزرگ شدى نميخوام با محدود كردنت به شعورت توهين كنم ولى واسم سخته اگه حس كنم هنوز شايسته اين آزادى نيستى
پوزخندى زدم و گفتم
_ ممنون لطف كردى
_ بر نميگردى ببينمت؟
_ نه بخواب لطفا خسته ام شب بخير
ب*و*سه اى پشت شانه ام گزاشت و گفت
_ پريما فردا اينجا پيشته
خوشحال شدم ميدانستم تنبيهش هم حدى دارد ولى خوشحالى ام را بروز ندادم
گردنم را ب*و*سيد اين بار طولانى تر …
ناگهان در وجودم همان حس ممنوعه شروع به طغيان كرد
معين كارش را خوب بلد بود با فكر اينكه همه اين عاشقانه ها را با ژاله گزرانده است حسم را خاموش كردم و سعى كردم مانعش شوم
_ معين من خسته ام نكن
_ كارى نكردم دارم خانوممو ميخوابونم
_ نميخوام
_ لالايى بخونم؟
_ نميخوام
_ قصه بگم؟
از تصور قصه گفتن معين خنده ام گرفت:
_ بلدى؟
_ مادر نداشتم واسم قصه بگه ولى يه قصه رو پريما هرشب واسم تعريف ميكرد وقتى پريما رو هم از دست دادم خودم هر شب براى خودم همين قصه رو ميگفتم و ميخوابيدم
دلم براى مردى كه همه زنهاى عزيز زندگى اش را باخته بود لحظه اى عجيب گرفت
_ قصه چى؟
_ ماهى قرمز تنگ و ماهى دريا
_ بگو
ب*و*سه اى دوباره پشت گردنم گزاشت و در حالى كه موهايم را نوازش ميكرد قصه اش را شروع كرد
_ يكى بود و يكى نبود اصلا هميشه يكى هست و يكى نيست نميدونم چرا نميشه هر دو باهم باشن
يه ماهى قرمز كوچولو بود كه اسير يه تنگ كوچولو شيشه اى بود فكر ميكرد همه دنيا اندازه همون تنگه
تا اينكه يه روز دريا رو ديد و توى دريا يه ماهى بزرگ ديد از اون ثانيه حس كرد قلبش ديگه يه جور ديگه ميزنه ديگه دنياى كوچيكش واسش ديگه قشنگ نبود ديگه تُنگ واسش تَنگ اومده بود
ولى اسير بود راهى نداشت
دلش گرفت بغضش كه شكست اشكهاش سيلاب كرد اين قدر گريه كرد كه تنگ شكست و رسيد به دريا
اول خوشحال بود تند تند شنا كرد رفت سراغ ماهى بزرگه ، پيداش نكرد توى دريا پر بود از ماهى هاى خوشگل با پولك هاى رنگارنگ دلش باز گرفت حس كرد كمه! حس كرد به چشمه ماهى بزرگه هيچ وقت نمياد، نميدونست اون تنها ماهى گلى خوشگل درياست ! با خودش فكر كرد با يه ماهى پولك رنگى حتما رفته به درياهاى بزرگتر حالا ديگه دريا از تنگ كوچيكشم واسش تَنگ تر شده بود اما حتى ديگه اشك هم نداشت نا اميد شده بود دلش ميخواست همونجا بميره ولى چشمش افتاد به يه ماهى ديگه به بزرگى و خوبى ماهى بزرگه نبود قلبشم واسش يه جور ديگه نميزد اما بهتر از تنهايى توى دريا به اون بزرگى بود همراهش شد و رفت و رفت و رفت…
هميشه واسش سوال بود چرا واسه ماهى بزرگه اونهمه گريه كرد تا به دريا برسه
اما هيچ وقت نفهميد ماهى بزرگه هم قلبش واسه اون يه جور ديگه زده بود اونقدر كه دلش ميخواست اين قدر شنا كنه تا به تنگ كوچولوى اون برسه ولى اسير خشكى شد و تو ساحل بى آب جون داد …

قصه كودكى هاى معين شبيه بقيه قصه ها نبود كلاغه به خونش ميرسيد نداشت تهش خوب و خوش ته نميشد معين حتى قصه كودكى هايش هم تلخ بود…
ب*و*سه اى به موهايم وصل كرد گفت: شبت بخير عزيزم
نميدانم چرا ولى اينبار خودم به او نزديك شدم عشق من به اين مرد غير قابل انكار بود

صبح زود بيدار شد و به بيمارستان رفت موقع رفتن صورتم را ب*و*سيد و گفت:
_ كارتمو گزاشتم روى ميز با پريما برو خريد وسايلى كه واسه اتاقش لازم داره، ميدونم سليقه اش با وسايل اين خونه متضاده ميخوام راحت باشه
معين جزئى نگر هميشه به كوچكترين حس افراد حساس بود و فقط اين روز به روز شكستن مرا نميديد…
عمه كه رسيد با آوا و عماد و شريفه به پيشوازش رفتيم به محض ورودش حس كردم اين خانه غبار غم خاطرات را روى صورتش نشاند از آغوشش كه جدا شدم حال نوبت شريفه و عمه بود ، دو دوست قديمى عجيب دلتنگ هم بودند
روبه روى عماد كه ايستاد اشك حلقه زده در چشمانش به وضوح قابل رويت بود عماد ، پسر و يادگار جهاندارش بود شبيه پدر همانقدر آرام و مظلوم !دستانش كه روزگار زبرش كرده بود را روى صورت برادرم كشيد عماد لبخند مهربانى به لب داشت
_ چه قدر بزرگ شدى چه مردى شدى عماد ماشالله ماشالله
عماد پيشانى عمه را ب*و*سيد
_ خوش اومدى پروين جان به خونه خوش اومدى
ممنونم براى همه سالهاى لطفت به يلدا
عمه را بغل كردم من اين زن را با اذيت هايم پير كرده بودم همه اهل اين خانه مديون خانومى اش بودند
عمه به اصرار و جبر معين عمارت آمده بود با نبود اتابك خان كمى خيالش آسوده شد شيرين جان هم عمه را به خوبى ميشناخت اين زن نيامده مادرى هايش براى همه شروع شده بود مهرسام را آنچنان ميب*و*سيد و به حرف دلش گوش ميداد و دستوراتش را انجام ميداد كه مطمئن بودم معين اعتراض خواهد كرد به زور راضى اش كردم و با سامى براى خريد
رفتيم عمه از هرچيز ساده اش را انتخاب ميكرد تمام طول راه رفت و برگشت از حال و وضعيتم ميپرسيد دلم نميخواست براى غمم اينبار هم او را شريك خود كنم خودم را راضى و خوشحال نشان دادم همين كه بود برايم كافى بود با وجود همه خوشحالى ام باز هم همان حس خلا و سر درد سراغم آمدعرق كرده بودم ميدانستم تنها چاره اش سيگار هاى بهروز است صبر كردم تا به خانه برسيم داخل دستشويى رفتم ولى حتى سيگارهم حالم را بهتر نكرد دوتا از قرص ها را هم زمان خوردم
يك لحظه حس كردم تمام سقف دستشويى روى سرم خراب شد و جيغ كشيدم ولى وقتى پلك زدم متوجه توهممم شدم خوابم گرفته بود اثرات جرمم را پاك كردم و مثل يك جنازه به خواب فرو رفتم
و اين روزهاى اول عصيان من بود
چند روزى عمه را بهانه كردم و به شركت نرفتم كارهاى شركت زياد شده بود معين وقت شام به خانه باز ميگشت و من ساعتى قبل قرص ميخوردم و ميخوابيدم هر وقت سعى ميكرد بيدارم كند فرياد ميزدم و بيچاره كوتاه مى آمد آن چند روز حس ميكردم به اندازه چند سال از او دور شده بودم سيگارها و قرص ها تمام شده بود شديد عصبى بودم مخصوصا وقتى معين خبر داد براى افتتاح شركتمان در رم بايد با عماد هر سه به ايتاليا برويم ميدانستم با اين وضعيت اگر بروم آنجا قطعا به وضعيتم پى ميبرد اما هرچه امتناع كردم مرغش يك پا داشت تا اينكه بناى گريه گزاشتم حسابى كلافه بود بغلم كرد
_ بابايى تو چته آخه چند روزه فقط ازم فرار كردى من اينقدر بدم؟
بينى ام را بالا كشيدم و ميان گريه با همان صداى گرفته گفتم:
_ مگه نگفتى نميخواى محدودم كنى ؟ مگه نگفتى زندانى نيستم؟ من دوست ندارم بيام چرا زور ميگى ؟ ميخوام پيش عمه ام باشم
_ پريما رو هم ميبريم
مثل بچه ها پا كوبيدم
_ نه نه نه من ميخوام اينجا بمونم
_ يلدا من نميتونم دو هفته تنهات بزارم
_ چرا ؟ چون اعتماد ندارى ؟
اخم كرد و گفت
_ بحث اعتماد نيست من نميتونم نرم واگرنه واقعا ميديدم دوست ندارى بياى خودمم ميموندم چون نگرانت ميشم
_ ٢٢ سال تو نبودى من مردم؟! بسه اين كنترلها و رفتارهات كه حس ميكنم يه بچه ١٠ ساله مريضم اصلا من احتياج دارم به اين تنهايى به اين مدت جدايى
بلند شد و عصبى دور اتاق راه رفت و باز مدام پنجه لاى موهايش ميكشيد
_ خوبه تو ميتونى به جدايى از من حتى واسه دو هفته هم فكر كنى
حرفش پر از كنايه و غم بود
_ معين من احتياج دارم با خودم كنار بيام من يهو چشممو باز كردم ديدم پاى عقد نامه رو امضا كردم و شدم زن معين نامدار بزرگ ، كم كم حس كردم عاشقتم يعنى نه كم كم نبود شايد از اول بود ولى حالا به يه جايى از زندگى رسيدم كه ترديد دارم اشتباه كردم يا نه
با نگرانى سمتم آمد و شانه هاى ضعيفم را با دست هاى تنومندش گرفت:
_ يلدا تو زن منى تازه ميخواى به اين فكر كنى كه اشتباه كردى ؟!!
_ يادت رفته ازدواجمون يه قرار داد بود؟!
_ حالا كه نيست خودت ميبينى كه چه قدر واسم عزيزى حالا كه اينو فهميدى دارى از اين حسم سو استفاده ميكنى؟
_ من به زمان احتياج دارم
_ بى انصاف زمان ندادم؟ من چيو بعد اين ازدواج بهت تحميل كردم ؟
_ خودتو معين خودتو
عصبى خنديد و رو برگرداند
_ من از بزرگترين حق يه مرد نسبت به زنش گذشتم فقط سعى كردم بهت احترام بزارم اين مدت چشممو رو خيلى از اشتباهاتت بستم جالبه كه اسم اينا ميشه تحميل خودم
گفتن اين حرف ها برايم خيلى سخت بود براى منى كه عاشقانه ميپرستيدمش
_ زندگى با مرديو بهم تحميل كردى كه يه بار يه جا همه احساسشو پاى يه زن باخته و هنوز با عشق و خاطره اون خوشه
مشتى كه به ديوار كوبيد واقعا ترساندم
_ ببين اون زنى كه تو ازش يه چماغ ساختى كه بزنى توى سرم اندازه سر سوزن واسم ارزش نداره نفهم اينو توى اون كله ات فرو كن من اونقدر پست نيستم هم زمان عاشق دو نفر باشم
اين را گفت از خارج شد و چنان محكم در را كوبيد كه ديوار ها لرزيد
لحظه اى يخ كردم بعد داغ شدم خنديدم گريه كردم
گفت؟؟!!!!!
عاشق من بود؟!!!
واى خدا مجبور شد بگه!!!
معين دروغگو نبووووود
خدايا بهشتت مال خودت من ديگر بهتر از بهشت دارم…
پايان قسمت ٥١
به نام خالق زيبا
#٥٢ قسمت ٥٢ اين مرد امشب ميميرد
حرف رفتن که می شود،
هزار چوپان دروغگو پشت چشمانم کمین
می کنند.
هزار نفر به جای من می گویند:
به جهنم که می روی!
بعد هزار نفر در دلم مومن می شوند،
دعا
می کنند
که حرف رفتن،
فقط کار چوپان های دروغگوی چشمانت باشد …
اينبار نوبت من بود براى ناشناس عزيزم كه آشنا ترين زندگى ام بود چند خطى بنويسم و ارسال كنم
بايد براى رفتن آماده ميشدم به گالرى بهروز رفتم ولى او را نيافتم حالم خوش نبود كم كم تمام بدنم گز گز ميكرد مجبور شدم به عمارت ممنوعه عمه ها بروم بايد بهروز را ميافتم شهبانو با ديدنم متعجب خيره ام شد و پرسيد
_ به به عروس خانم راه گم كردى
شهبانو آرام تر از شهناز بود طورى كه ميتوانستم كمى تحملش كنم
ميدانستم بهروز اگر در گالرى نباشد قطعا پيش ميناست سعى كردم مودب باشم
_ سلام مينا هست؟
چشم هايش را تنگ كرد و گفت:
_ من برعكس همه فكر ميكنم اصلا شبيه مادرت نيستى اون حداقل يه زبون چرب و چيل داشت كه به بالا دستيش احترام بزاره
چه قدر يك عمه ميتوانست از برادر زاده اش دور باشد و يا حتى متنفر دختر كوچكش هم كه حال به جمع ما اضافه شده بود با بى ادبى تمام زل زده بود به من
لبخند مسخره اى زدم و گفتم؛ بالا دستى؟! فعلا زنى تو اين خونه جايگاهش اندازه من نيست
با حرص رو برگرداند و در حالى كه پشت سر هم ميگفت: بى تربيت
از پله ها بالا رفت و خوشبختانه بهروز را ديدم كه از اتاق خارج ميشد با ديدن من متعجب شد جلوى دختر شهبانو نميتوانستم حرف بزنم اشاره اى كردم و از خانه خارج شدم و در گالرى منتظرش ماندم
وقتى آمد خيالم راحت شد
_ درود بر بانوى زيباى قصر
مستاصل بودم واقعا از درون حس ميكردم در حال فرو ريختنم
_ بهروز من به اون سيگارا نياز دارم
چشم هايش را گرد كرد و گفت:
_ مگه تموم كردى
با خجالت گفتم
_ آره
_ خيلى بود !!!بانو چه كرده اين معين با تو
_ الان وقت اين حرفها نيست من اول هفته كه داره مياد بايد با معين و عماد برم رم حالم خوب نيست به اونا نياز دارم قرصم ميخوام اونجا نميخوام حال بدم اوضاع رو خراب كنه
_ تو وابسته شدى؟
يك لحظه انگار كسى يقه ام را گرفت و من را از تمام غفلت هايم بيرون كشيد!!! وابسته؟! من وابسته مخدر شده بودم؟! اين يعنى اعتياد؟! نه نه معتادها كه شبيه من نيستن اين فقط قرص آرام بخشه من نياز دارم …
_ بهروز دارى يا نه؟
_ معلومه كه نه دوتا نخ دارم كه واسه مباداى خودم كنار گزاشتم قرصم ميتونم چندتا بهت بدم با اين دوتا نخ ولى بيشتر بخواى بايد صبر كنى تا برام برسه فكر نميكردم زياده روى كنى بهتره اين مسافرتو كنسل كنى تا گندش در نيومده و شوهرت حلق آويزت نكرده
شوهرم !!! واى معين!!! بيشتر از ترس شرم داشتم شرم از سو استفاده از اعتمادش و آزادى ام شرم از حماقت و ضعفم واى خداى من بايد كنار بگزارم بايد تا قبل برگشت معين اين لعنتى را كنار بگزارم
***
چند قرص را باهم بلعيدم بايد اين چند روز خودم را سرپا نگه ميداشتم باز با وسايل آرايش افتادم به جان صورتم تا همه چيز را پنهان كنم
به ساره سپرده بودم به محض بازگشت معين مرا خبردار كند در زد و سريع وارد اتاق شد
_ خانوم خانوم آقا اومد توپشم پره به گمونم باز با اين آقا مهران اينا زدن به تيپ و تاپ هم از در نرسيده بند كرد به كارگرا بعدم سر شيرين خانم داد زد و بعد…
حرفش تمام نشده بود كه در باز شد و معين كلافه و عصبى وارد شد
ساره كه خودش را جمع و جور كرده بود سلام داد و معين با سر جوابش را داد و طفلك اجازه گرفت و سريع اتاق را ترك كرد
نزديكش شدم و با آرامش سلام دادم سلامم را كوتاه پاسخ داد و با همان لباسها خودش را روى تخت انداخت
لبه تخت نشستم و دستش را گرفتم از بس اين چند روز از او فاصله گرفته بودم تعجب كرد
_ معين چى شده ؟
دستش را روى پيشانى اش گزاشت
_ ديگه كافيه هرچى كوتاه اومدم واسه اين جماعت پست و هميشه حقير گفتم وسايلشونو جمع كنن وقتش رسيده گورشونو گم كنن
_ چى شده آخه
_ با يه وكالت نامه قلابى تمام سوله ها و انبارامونو مرتيكه فروخته ميخواد عمادو خراب كنه جلو من ميگه عماد وكالت داده
_ واى كى؟
_ كى به نظرت ؟ جز اون دوتا دايى عتيقه كى همچين خبطى جرات ميكنه بكنه حالا اندازه هفت نسل و جدشون ازم كندن بسشونه بكنن از من و زندگيم ديگه
واقعا حق با معين بود قيمت انبار ها و سوله هاى شركت كم نبود!!!!
_ ميخواى چى كار كنى
_ حالم از اين عمارت به هم ميخوره ميفروشمش با همه جنايت هايى كه توش شده ردش ميكنم ميره اونا هم فكر جا باشن واسه خودشون
_ معين ولى اتابك خان چى ميشه اين عمارت آبا و اجداديشه
خنديد عصبى و متشنج خنديد
_ نگران اون اژدهاى هفت سر نباش رفته لواسون كه راحت تر بتونه حكم و نقشه هاشو واسه اون دامادهاى پفيوسش صادر كنه روزى كه رفت منتظر يه همچين چيزى بودم
_ اونا هم سهم دارن از اين مال از اين خونه
عصبى بلند شد و نشست و خيره نگاهم كرد
_ نه ندارن !!صفر شد
ه بودن !! من حمالى كردم صبح تا شب ، شب تا صبح از گرداب كشيدمشون بيرون من همه چيمو باختم سر اين خاندان و اموالشون به هر كدومم ده برابر حقش تا الان دادم هرچى كه الان به نام من و توئه حقمونه حاصل نابود شدنه همه آرزوها و هدف هاى شوهرته
سرخ شده بود باز كتفش را گرفته بود
_ حرص نخور باشه به درك بده بهشون برن ميريم يه جا جمع و جور تر به سليقه خودمون
نوازشش كردم انگار كمى آرامتر شده بود
_ يلدا چشمهات طبيعى نيست
ترسيدم دست و پايم را گم كردم
دقيق شده بود در چشمهايم نگاه برگرفتم صورتم را با دستش برگرداند
_ چى خوردى؟
_ بگم كه گير بدى ؟
_ بگوووو
_ از همون ديازپامى كه اون شبها كه كاب*و*س ديدم بهم دادى از كيفت برداشتم
( دروغ گفتم)
حالت صورتش عوض شد صدايش را بالا برد
_يلدا اون آرام بخشه قويه من ١ نصفه اونم اون شب كه نياز داشتى مجبور شدم بهت بدم تو چته اين كارها چيه ميكنى ؟؟؟ چندتا خوردى؟
_ غلط كردم ديگه نميخورم تو روخدا سر اينم حرص نخور ٢ تا خوردم آخه خوابيدم مدام كاب*و*س ديدم ولى تب نداشتما خوبم الانم
_ يا خدا يا خدا تو منو آخر به جنون ميكشى تو نبايد سر خود چيزى بخورى قول بده قول بده بدون گفتن به من حتى ١ مسكنم ديگه نخورى باشه؟
جدى بود و وقتى تا اين حد جدى بود ميترسيدم
_ چش چش آقا
لوس شدن تنها راه فرار بود
آنشب خودش مسكن خورد از اتاق بيرون نيامد حتى براى شام ! همه ميدانستند در اين وضعيتِ معين بايد مراعات كنند حتى مهرسام بى صدا بازى ميكرد عماد فقط با غذايش بازى كرد از سادگى و مظلوميتش سو استفاده شده بود دوباره جلوى آقايش شرمنده شده بود آقايى كه حتى شماتتش نكرده بود شريفه و عمه مدام نصيحتم ميكردند كه در اين وضعيت نبايد شوهرم را تنها بگزارم ولى كسى از دردم خبر نداشت حال كه تشنه ى بودنِ با معين بودم بايد دورى را انتخاب ميكردم تا دوباره در مقابل چشمان و باورش همان يلداى بى بند و بار و بى لياقت جلوه نكنم…
وقت جدايى رسيده بود اصرار عماد هم بى فايده بود معين ولى ساكت بود ، ناراحت بود از اين كه شنيده بود جدايى را ترجيح ميدهم حتى براى دو هفته دلخور بود تصميم را به خودم سپرده بود توقع نداشت نيامدن را انتخاب كنم البته قبل رفتن فكر همه چيز را كرده بود آنقدر كه به عمه و شريفه سفارش كرده بود مواظب احوالم باشند خودم شرمزده ميشدم از نكبتى كه به زندگى ام زده بودم و چه قدر دلم به حال اين مرد ميسوخت!
چمدان ها را كه به ماشين ميبردند و ما براى بدرقه ايستاده بوديم معين در سكوت به من چشم دوخته بود دلم طاقت نياورد نزديكش شدم برايم مهم نبود كسى بفهمد چه قدر وابسته معينم دستش را گرفتم ولى خبرى از فشار و گرماى هميشگى دستانش نبود
_ معين قهرى با من؟
سر تكان داد
_ نه قهر مال بچه هاست آدم بزرگها دل ميكنن
قلبم تكان خورد وحشت كردم حرف از دل كندن هم مرا ميترساند صدايم ميلرزيد
_ يعنى دل كندى؟
_ نه ولى هيچ وقت قهر نميكنم
_ پس چرا اينطورى و ساكتى
_ خودت اينو انتخاب كردى دورى و جدايى خواست تو بود
دستش را فشردم
_ نه خواستم اين نبود كه تو باهام سرد شى
_ فقط نگرانم خيلى نگرانتم مغزم فلج شده اولين باره كه نميدونم كار درست چيه دلم رضا نيست برم
صدايش غمگين بود نگاهم نميكرد خدمتكار كه اعلام كرد آماده اند فهميدم كه قلب هر دويمان يك لحظه از حركت ايستاد
دو دستم را حال گرفته بود
_ يلدا من به خواسته ات احترام گزاشتم عاقل باش فقط خواهشم همينه
( عاقل نيستم!!! معين من احمق ترين دوپاى عالمم من بى تو عاقل نيستم)
ميخواستم خيالش راحت شود لبخند زدم
_ خيالت راحت باشه
_ از بيمارستان عصر ١ پرستار سپردم بياد ميترسم حالت بد شه ، مشكلى داشتى بهش حتما بگو
ترسيدم!!! در نبودش برايم مراقب گزاشته بود؟! امكانش داشت كه شك كرده باشد؟! واى نه ممكن نيست
_ من مگه چمه؟ باز نگو كه ضعيفى !!من چند ساله تب ميكنم عمه هم بلده خوبم كنه اون اتفاق بازداشتگاه هم كه ديگه نمى افته
انگشتش را روى لبم گزاشت و گفت: هيس به من اعتماد كن
( اعتماد نكردم !!! خاك تو سرم كه اعتماد نكردم و باورت نكردم و گند زدم به خودم)
ب*و*سيدم و من آغوشش را در آن لحظات چون عبادتگاهى مقدس ميدانستم اشكم را اسير كردم وقتش نبود عمه ميگفت گريه پشت سر مسافر شگون ندارد
عماد هم نگران بود طاقت ٢ هفته دورى از برادر عزيزم را داشتم؟!
نوبت به آغوش او كه رسيد چه قدر بيشتر از خودم خجالت كشيدم
من دختر آذر بودن را ثابت كردم!!!!!
همان قدر سست عنصر و خوشى طلب!!!
جان جانانم رفت!!! معينم رفت آب پشت سرش پاشيدم و كاش كسى هم براى يلداى بر باد رفته آبى بپاشد كه برگردد…
تصميمم را آغاز كردم از همين ثانيه كنار ميگزارم و اينقدر درد ميكشم كه از سرم بپرد و ديگر حتى كمبودش را حس نكنم
پرستارى كه معين فرستاده بود زنى حدودا ٤٠ ساله و دقيق بود كه سيما نام داشت محترم بود ولى من هميشه از نگهبان ها و مراقب ها متنفر بودم هر وقت مراقب امتحان ها شخص
ى با دقت ترى بود من بيشتر به تقلب تحريك ميشدم حتى اگر جواب همه سوال ها را ميدانستم!!
فقط تا شب توانستم روى تصميمم بايستم حالم خوب نبود دلتنگ بودم از وقتى كه معين تماس گرفته بود دل تنگ تر هم شده بودم چه قدر دلم ميخواست كنارش باشم
زياده روى كردم سيگار نداشتم و به قرصها پناه بردم
حس كردم آنقدر كرخت و بى حس شده ام كه ميتوانم تا آمدن معين بخوابم !!! ٢ هفته تمام!!!
نشد اما نشد صبح شد و هنوز ١ روز از اين ١٤ روز لعنتى گذشته بود
درد دل با عمه
خريد و گردش با آوا
بازى با مهرسام و شيرين جان
تلفن زدن به افى
پياده روى خيابان وليعصر
تلفن هاى مدام جان جانان
حتى سيگارهايى كه تازه به دستم رسيده بود
هيچكدام ذره اى از احساس تلخ عذاب وجدان و دلتنگى ام را كم نميكرد…
مدام با سيما دعوا ميكردم و بهانه هاى الكى پيدا ميكردم و به اتاق پناه ميبردم
٦ روز گذشته بود به بدترين حالت ممكن!!!!
باران بناى بارش گزاشته بود باران باشد و معين من نباشد !!! عجب تراژدى وحشتناكى
تنها باشى
روز تعطيل باشد
غروب باشد
باران هم ببارد
احساس ميكنى بلاتكليف ترين آدم دنيا هستى…
شايد باران كمى آرامم كند
زير باران رفتم خيابان هاى تهران اين روزها براى من بدترين شكنجه گر عالم هستند
يك ساعت دو ساعت چند ساعت ؟
نميدانم !!
وقتى برگشتم همه نگران بودند سردم بود ميلرزيدم ولى ميدانستم تنها كسى كه ميتواند گرمم ميكند حال آن سر دنياست…
پايان قسمت ٥٢
يا رب
#٥٣ قسمت ٥٣ اين مرد امشب ميميرد

به اتاقم پناه آوردم روى تخت تمام دلتنگى هايم را هق هق كردم تمام شب هايى كه بود و در آغوشش نگرفتم
تمام نبودنش را باريدم
معين كجا بود ؟ طبيبم كجا بود حال و روز مرا ببيند؟؟!
حالم لحظه به لحظه بدتر ميشد
تلفنم زنگ خورد
من كه كسى جز او ندارم !! با اينكه دلخور و سرد برخورد ميكند اما مدام زنگ ميزند مثل من دريغ كردن بلد نيست!!!
_ الو معين
امان از اين صداى بم جذاب
_ سلامت كو؟
ياد اولين جمله اش در بيمارستان كه سلام نداده بودم افتادم
_ سلام
مگر ميشود معينِ من صداى كسى كه ساعت ها گريسته را تشخيص ندهد؟!
_ دختر !!! گريه كردى چرا؟!
منتظر اين جمله ام تا دوباره ببارم سكوت كرده است
_ معين!!!
_ جان؟
_ برگرد
كم كم تعادل و حواسم كمرنگ ميشود قدرت تسلط بر كلماتم را ندارم
صدايش مضطرب است
_ يلدا!! يلدا جان
فقط هق هق جوابش است
صدايش كم كم ميلرزد
_ خانومم من دارم تو اين غربت از نگرانى ميميرم عزيزم چته
قدرت ندارم حرف بزنم
_ بسه عزيزم چشمهات از بين رفت بس كه گريه كردى
_ يلدا جان الان سكته ميكنما چته ١ چيزى بگو مرگ معين
قسم ميدهد جان جانانم قسم ميدهد
_ دلم تنگ شده برگرد معين برگرد
_ ميام دورت بگردم ميام هر وقت بگى ميام
ميان هق هق فرياد ميزنم
_ منو ببخش غلط كردم غلط كردم
_ آروم باش آروم عزيزم
دلم كمى اعتراف و سبك شدن ميخواهد
_ هرچى شد بدون عاشقت بودم عاشق احمق ميشه
_ يلدا چى دارى ميگى نصف عمر شدم دستم به جايى اينجا بند نيست
ديگر اشكى ندارم بريده بريده ميپرسم
_ عشق احمقه؟
_ يلدا چى ميگى تو آخه
_ بگو ديگه جان من بگو تو همه چيو بهتر از من بلدى، عشق احمقه؟
_ اين يكيو نميدونم نفهميدم ولى قصه اشو شنيدم
_ بگو برام قصه بگو معين آرومم كن
_ عشق شايد تو ديد اونى كه از دور تماشاچيه احمق باشه ولى اونا كه گرفتارشن احمق حسش نميكنن اسم عشق از يه گياه به نام عَشَقه گرفته شده حالا ميدونى رسالت اين گياه چيه وقتى دل ميبنده به يه گل مثل پيچك دورش ميپيچه و ميپيچه اون قدر كه ريشه هاى خودش از خاك در مياد و نميفهمه!! خورشيدو نور و همه چيو از اون گل ميگيره اين قدر محكم گرفتتش ولى نميفهمه فكر ميكنه داره ازش محافظت ميكنه نميفهمه جفتشونو نابود كرده يكى به نظرش عشقه يه علف خودروى احمقه يكى هم اونو اسطوره و نماد عشق ميدونه
_ عاشقم باش معين عاشقم باش حتى اگه قراره جفتمون تلف شيم
_ من به اون حسى اعتقاد دارم كه نابودت نكنه بسازدتت بالا بكشدت بصيرتتو بالا ببره من تو فرهنگ خودم به اين حس ميگم عشق
آرام تر شده ام اين مرد قدرت آرام كردن بالايى دارد فكر كنم فرمول قوى ترين آرامبخش ها را از وجود معين من گرفته اند آرامم حالا حتى ميتوانم آرام بميرم
سقوط ميكنم هبوط من اينبار از جنس ديگرى است
صدايش را ميشنوم كه نامم را فرياد ميزند
چشم كه باز ميكنم مطمئنم در بيمارستانم بالاخره سيما كار دستم داد پرستار جوانى كه بالاسرم است لبخند ميزند
_ خانوم نامدار حالتون خوبه؟
به سختى نام معين را به زبان مى آورم
_ نگران نباشين آقاى دكتر پروازشون چند ساعت ديگه ميشينه
واى خداى من تمام نگرانى ام همين است !!! اينجا براى من آخر خط است حال مطمئنم همه ميدانند چه بلايى سر خودم آورده ام من قدرت رويارويى با معين را ندارم من قدرت ديدن شكستش را ندارم
واى عماد عزيزم!!! اين غم برادرم را نابود ميكند
من همه را نا اميد كردم
به سختى از جايم بلند ميشوم
_ ميخوام برم دستشويى، كى همراهمه؟

_ الان نيمه شبه ، همراهتون رو به زور آرام بخش خوابونديم اجازه بده سيما جان رو صدا كنم
_ نه لازم نيست خودم ميتونم
همه همتم را جمع ميكنم تا وانمود كنم خوب هستم
از تخت پايين مى آيم پرستار نزديكم ميشود
_ كمكت ميكنم سرمت هنوز تموم نشده
سِرم را خودم در دست ميگيرم
_ ميخوام يكم راه برم
_ ولى حالتون مساعد نيست
با همه ناتوانى صدايم را بالا ميبرم
_ خوبم ميگم
از اتاق كه خارج ميشوم با نگرانى ميگويد
_ اتاق دستشويى داره
_ گفتم كه ميخوام يكم راه برم
هنوز سرگيجه دارم ولى بايد قوى باشم در اتاق كنارى عمه بى جان روى تخت افتاده است به اتاق ميروم در آغوشش ميكشم ميدانم با آرام بخش غرق خواب است بيچاره عمه!!! تا كى بايد پاى حماقت هاى من بسوزد ؟! پرستار كه مرا در اتاق عمه ميبند خيالش راحت ميشود
_ خانوم نامدار لطفا چيزى لازم داشتين خبرم كنين
_ فعلا ميخوام اينجا بمونم
يك ساعتى ميگذرد كيف و چادر عمه را بر ميدارم و سِرم را از دستم ميكشد درد وخونش مهم نيست
امان از وقتى كه تمام مغزم فرمان كارى را صادر كند قوى ترين ميشوم !! حال حكم رفتن و نماندن براى من ضرورى ترين است و من كارم را خوب بلدم
آوا و سامى و شريفه را در سالن اصلى بيمارستان ميبينم چادر عمه را بيشتر روى صورتم ميكشم و سر پايين مى اندازم اينجا بيمارستان معين است چه شرمسارى از اين بدتر كه كل پرسنلش بدانند زن رئيس يك معتاد خاك بر سر است!!!
من فر
ار را خوب بلدم من همه زندگى اى از خودم فرار كردم ، اما اينبار كجا را دارم ؟هرجا بروم بهتر از ماندن است !!!
با تاكسى به خانه افى رفتم با ديدن وضعيت من وحشت زده ميشود فاصله سرگيجه هايم كوتاه تر شده بود لباس هايم را عوض كردم كيف عمه و چادرش را به افى سپردم تا به بيمارستان ببرد گوشى عمه را نگه داشتم دلم ميخواست يكبار حتى براى يكبار هم كه شده صداى عزيزانم را بشنوم
مقدارِ پول كيف عمه آنقدر بود كه فقط بتوانم چند روز دوام بياورم و چه قدر منِ وارث ثروت عظيم نامدار ، احمق و بى لياقت هستم …
افى از ماجرا بى خبر است اما از سيگار روشن كردن هاى پياپى من هراسان ميشود
_ يلدا بسه ديگه نكش به خدا اون شوهرت باز قيامت به پا ميكنه خودتم كه شبيه ميت شدى نميگى هم چه مرگته
جوابش تنها يك لبخند سرد است
_يلداى ورزشكار بايد اين باشه حال و وضعش ؟ معين با تو چى كار كرده؟ خودت با خودت چه كردى آخه
_ احمق شدم خيلى احمق شدم اين روزها
افى را كه فرستادم كيف عمه راببرد خانه را ترك كردم مقصدم را نميدانستم تنها چيزى كه ميدانستم اين بود كه ميخواهم جايى باشم كه كسى پيدايم نكند !! به ترمينال رفتم، تلفن عمه مدام زنگ ميخورد و جواب نميدادم ميدانستم ساعتى تا رسيدن معين طبق گفته پرستار مانده است و بى شك او نيست كه تماس ميگيرد!!
به هيچ كوله بارى خيره به بليطم كه مقصد بندر عباس را نشان ميدهد مانده ام حالم ثانيه به ثانيه وخيم تر ميشود زن مسنى كه كنارم نشسته است متوجه وضعيتم ميشود
_ دخترم كمكت كنم؟ حالت خوب نيست
خوب نيستم خوب نيستم ولى كمك نميخواهم هيچ كمكى نميخواهم
دوباره همه تنم قرص ها و سيگارهاى بهروز را طلب ميكند همان ها كه اين وضع را برايم رقم زد!!!
بهروز چه گندى به زندگى ام زدى؟!
كارت تلفنى ميخرم و شماره عمارت را ميگيرم و از پسر جوان شهرستانى ميخواهم كه حرف بزند و بخواهد كه بهروز پشت خط بيايد چند دقيقه طولانى ميگذرد و بهروز با صداى خواب آلود جواب ميدهد با شنيدن قصه ام و حال و روزم قول ميدهد سريع خودش را برساند و ميخواهد كه بيخيال آن بليط شوم!!! و اى كاش يك بليط به سمت جهنم ميگرفتم و هرگز با بهروز راهى نميشدم!!!
منتظر مانده ام ميدانم فاصله عمارت تا اينجا زياد است سرم را به ديوار تكيه داده ام اگر بگويم هر لحظه چشم انتظار مرگ بودم دروغ نگفته بودم
تلفن زنگ خورد معين است !! آرام جانم آمده است من فقط صدايش را براى آخرين بار ميخواستم
اين آخرين سهم من از معين بود با دست لرزان تماس را وصل ميكنم منتظر فرياد هايش ميمانم
نامم را صدا ميزند صدايش عجيب گرفته است
_ يلدا !!! يلدا جواب بده
شرم اجازه ميدهد كلامى بگويم؟ قطعا نه!!
_ لعنتى جواب بده
…..
_ كجايى؟ يلدا به من گوش كن فقط گوش كن
…..
_ من اينجام اومدم مگه ديشب نگفتى بيا ؟! حالا اومدم كه همه چيو درست كنم كجا رفتى؟
صدايش متضرع شده است مرد من شكسته است
_ يلدا تو رو به كى قسم بدم ديگه الان حداقل حماقت نكن ، درستش ميكنم اشتباه كردى اما هنوز چيزى نشده من درستش ميكنم
گريه امانم را بريده است ولى بايد حرف بزنم براى آخرين بار
_ من لياقت عشق و خوشبختى رو نداشتم معين منو ببخش
صدايش قدرى بلندتر شده است
_ نميبخشم اگه برنگردى به روح مادرم به جان خودت نميبخشمت
_ كجا برگردم؟ اين جا واسه من آخر راهه
_ يلدا تو اشتباه كردى ولى حتما من مقصر بودم حتما من كم گزاشتم من بى توجهى كردم كه زنم به اينجا كشيده شده بزار باهم اشتباهمونو جبران كنيم
_ سعى نكن با اين حرفها قانعم كنى خودم وسعت آبروريزى و حال خراب تو رو ميدونم
كلافه است
_ اوضاع زياد وخيم نيست خوب ميشى عزيزم باور كن ولى الان ممكنه هر بلايى سرت بياد با اون حالت رفتى ، سيما امينه منه جز پريما همه فكر ميكنن افت فشار داشتى ، يلدا من كاريت ندارم به والله حتى سرت داد هم نميزنم بگو كجايى فقط كارو سخت تر نكن
دروغ ميگويد كه برگردم؟؟
_ من بر نميگردم
_ پيدات ميكنم هرجا باشى پيدات ميكنم يكم طول ميكشه ولى پيدات ميكنم اون موقع هيچ وقت يادم نميره كه بهت فرصت دادم و نخواستى
_ عاشقتم
_ عشقت بو ميده يلدا اين عشق نيست
ضجه ميزنم و فرياد ميزنم
_ فقط باور كن عاشقتم
گوشى را قطع ميكنم و خاموشش ميكنم من بيشتر از اين طاقت شرمندگى ندارم…
بهروز كه رسيد از ديدن وضعيت من ترسيده بود كمكم كرد سوار ماشين شوم زن جوانى هم در ماشين بود كه بهروز اورا دكتر معرفى كرد به محض ورودم آمپولى به رگ دستم تزريق كرد كه ادعا داشت براى تسكين حالم است
و چه قدر احمق بودم كه به جاى اعتماد به معين به بهروزى كه مرا در اين منجلاب گرفتار كرده بود اعتماد كردم !!
****
باز يك بيدار شدن و درد هنوز زنده بودن !!!
چشم گشودم تمام بدنم سست شده است حالت تهوع شديدى داشتم چند دقيقه فكر ميكنم تا همه چيز را به خاطر بياورم نور آفتاب چشم هايم را ميزند در اتاق تنها هستم به سختى از جايم بلند ميشوم و كنار پنجره ميروم خانه اى
غرق در درخت!! نميدانم كجا هستم سمت در رفتم هرچه قدر دستگيره را چرخاندم در باز نشد در قفل است محكم به در ميكوبم و بهروز را صدا ميزنم دقيقه اى بعد كليدى در قفل در ميچرخد اما به جاى بهروز اتابك خان به همراه اسفنديار وارد اتاق ميشود!!!!
گيچ و گنگ مانده ام پيرمرد سر تا پايم را با تاسف نگاه ميكند
_ باورم نميشه تو يه نامدارى !!
جمله اش را با نفرت بيان ميكند
_ من كجام؟ بهروز كجاست؟ شما اينجا چى كار ميكنين؟
خنده چندش آورى كرد و گفت:
_ نقشه كشوندنتون به ويلا آب پرى شروع كارم بود فكر ميكردم راه طولانى در پيش دارم ولى همون اول راه جواب داد
نقشه؟! همه نقشه بود؟؟ پشت همه اين جنايت ها اتابك نامدار پدر بزرگم بود؟؟؟
بهت زده نگاهش ميكردم اسفنديار هم از طعمه شدن من خوشحال شده بود چه طور ميتوانست به معين خيانت كند ؟! همانطور كه من خيانت كردم به همه اعتمادش!!!
اتابك به صورتم خيره شده بود
_ براى معين متاسفم كه باز هم شكست خورد دفعه قبل مقصر نبود اما اينبار خودش تو رو انتخاب كرد ، چه قدر خار و ذليل كردى نوه ارشد خاندانمو
واى خدايا خدايا كاش زمين مرا يكجا ببلعد كاش ديگر اين طبل رسوايى ام را كسى نشنود روى زانو به زمين افتادم به سختى سرم را كمى بالا آوردم
_ خواهش ميكنم بزار برم با پاى خودم دارم ميرم از زندگى معين
خنديد و خنديد در يك لحظه سكوت كرد و خنده اش به خشم تبديل شد
_ از اول نبايد ميومدى دختر خودت اين بلا رو سر خودت و معين و همه ما آوردى!!
_ از من متنفر باش حق دارى منو نخواى ولى معين حقش اين نيست آبروشو نبر
_ فكر كردى قصدم انتقامه ؟ نه من براى انتقام وقتمو حروم نميكنم همونطور كه اون توسط تو همه چيو تصاحب كرد اينبار نوبت ماست كه تو بهمون كمك كني
_ هركار بگى ميكنم هر چيزى كه به ناممه بر ميگردونم
_ معين ثابت كرد بى لياقته با وجود همچين زنى لياقت ميراث آقاخان رو نداره ولى خوب فعلا قانونا همه چي ماله اونه و به زودى برش ميگردونه تا اون موقع تو مهمون مايى بهتره از الان اون كوفتى رو هم ترك كنى چون اينجا كسى واسه عيش تو كارى نميكنه
باورم نميشد من باز مثل يك موش بدبخت خيابانى اسير تله موش كثيفى شده بودم لعنت به من و همه حماقتم كه از اول زندگى ام به همه چيز با همين حماقت گند زده بودم و واى كه اينبار معين را نابود كردم همه اموالش غرورش آبرويش را به خاطر من ميباخت؟!
نه نميتوانم !!
اتابك رفت و من به تنها چيزى كه فكر ميكردم راهى براى كشتن خودم بودم مردن من تنها راه نجات جان جانانم بود…
پايان قسمت ٥٣
بسمه تعالى
#٥٤ قسمت ٥٤ اين مرد امشب ميميرد

تمام بدنم درد ميكند دردى كه تا مغز استخوانم را در برگرفته است اتاق دور سرم ميچرخد و ديوارها ى اين چهار ديوارى هر ثانيه روى سر من خراب ميشوند گاه تنهايى ، قدرت تخريب همه وجودت را دارد
عذاب وجدان و پشيمانى چه سودى جز حسرت برايم داشت؟! بايد راه چاره پيدا ميكردم پنجره را به سختى با همه ناتوانى ام گشودم ارتفاع اتاق آنچنان هم زياد نبود نهايتش شكستن دست و پا و اسارت دوباره بود
تيزى در اتاق پيدا نميكنم اما ميدانم براى كسى كه قصد مردن دارد هزار راه وجود دارد و فقط چند ثانيه طول ميكشد تا مشتم شيشه پنجره را بدرد
هيچ دردى حس نميكنم تكه شيشه اى بر ميدارم چند ثانيه خيره نگاهش ميكنم اينبار از خدا شاكى نيستم تمام اين سال ها قاتل خوشبختى و عقلم خودم بودم و بس
خدا به من فرصت داده بود ! فرصت عاشقى
خدا چون معينى به من بخشيده بود و من چه راحت چشمانم را روى هر چه داشتم بسته بودم
و اين بار وقتش رسيده بود چشمانم را روى خودم ببندم ، بستم !! تكه شيشه را به رگ دستم نزديك كردم
خداحافظ معين
خداحافظ عزيز ترينم
سوزشى كه ميدانم پوست و گوشت و رگم را هم زمان دريده است..
اين شجاعت است ؟!
انگار تمام بدبختى هايم با خون سرخى كه به سرعت از مچ دستم خارج ميشود از بدنم دور ميشوند
من كه بميرم آبروى معين نميرود مالش را از دست نميدهد
و عشق احمق است يا فداكار؟!
لحظه لحظه مردنم را دوست داشتم زمان كند ميگذشت انرژى پلك زدن هم ديگر نداشتم چشم هايم خشك شده بود در خون خودم غرق ميشدم به ديوار رو به رو خيره ماندم
كاش بتوانم چشم هايم را ببندم هميشه از اينكه چشم باز بميرم متنفر بودم حس ميكردم آدم هايى كه چشم باز ميميرند هنوز چشمشان به دنيا باقى بود و من عجيب از اين دنيا دل كنده بودم…
***
موهايم مثل كودكى ام بلند است و وقتى ميدوم در باد ميرقصد سبكم ، پاهايم را در رودخانه اى زلال فرو ميبرم تمام وجودم حس دلچسبى را لمس ميكند
معين سپيد به تن دارد از آن سوى رود دستش را به سمتم دراز ميكند لبخندش بزرگترين موهبت عشق است ميخواهم دستم را به او بسپارم
كسى صدايم ميزند
_ يلدا
اين صدا را دوست دارم
نگاهش ميكنم اين مرد را ميشناسم عكسش را ديده ام قبلا هم در خواب هايم بوده است شبيه عماد است دوستش دارم به سمتش ميروم اما دور ميشود از دور برايم ب*و*سه اى ميفرستد به معين اشاره ميكند و بلند ميگويد
_ دخترم دستشو محكم بگير
پدر عزيزم جهاندار هميشه عاشق !!!
ميخواهم كنارش باشم و در آغوشش خودم را جاى دهم با مهربانى باز معين را نشانم ميدهد
_ نه حالا وقتش نيست برو عزيزم برو
معين هنوز دستش به سمت من است دستم را به همراه همه وجودم به او ميسپارم
ناگهان حسى عجيب مرا احاطه ميكند نفسم بالا مى آيد چشم هايم باز ميشود مثل يك احيا !!!
صداى جيغ شادمان زنى هوشيار ترم ميكند
_ به هوش اومد به هوش اومد به اتابك خان خبر بدين
باز در همان اتاقم!! زن جوان صورتش را نزديك صورتم مى آورد چشم هايم را معاينه ميكند
_ دختر تو واسه مردن خيلى جوونى
موفق نشدم!!! من حتى لايق مرگ هم نبودم همه نيرويم را جمع ميكنم تقلا ميكنم
دو مرد به زور وادارم ميكنند بى حركت روى تخت بمانم
به مچ دست باند پيچى شده ام خيره ميشوم زن متحير نگاهم ميكند
_ آروم باش چيزى نمونده از اينجا برى حالت خوب نيست
خوب نيستم ميدانم در كوره اى از آتشم ، ديدم تار شده است اما اهميتى ندارد فرياد ميزنم
_ ولم كنيد منو ول كنيد
_ ببين خانوم من نميدونم مريضيت چيه اما ٢٤ ساعته تو تب دارى ميسوزى و هر كار ميكنم تبت پايين نمياد اگه قرص خاصى مصرف ميكنى بگو
كسى كه قصد خودكشى دارد برايش مريضى اش مهم است؟! البته هيچ وقت برايم مهم نبود
در ميان جيغ و فريادهايم اتابك پير با ويلچرش وارد ميشود
_ چه خبرته دختر بى عقل خودتو به كشتن داشتى ميدادى

با نفرت نگاهش كردم
_ واست مهمه كفتار پير؟! مردنه من مهمه؟ تو به اين حال و روز انداختيم
_قضيه اعتيادت جز نقشه من نبود از حماقت خودت بود
_ بزار بميرم تو رو روح پسرات بزار بميرم
لحظه اى سرش را پايين مى اندازد
_ من نميخوام خون از دماغ كسى بياد دختر جون فقط يه گوشماليه كوچيك به نوه امه واسه پس گرفتن اموالم
گريه همان نفس كمرنگ تازه در آمده ام را هم ميبرد حس خفگى دارم صداى زن در كل اتاق ميپيچد
_ اين دختر وضعيتش عادى نيست مرفين ديگه جواب نميده نميدونم چشه داره ميميره
كاش بميرم كاش هرچه سريعتر تمام شود
دوباره به خواب فرو ميروم…
هربار به سختى چشم ميگشايم هنوز سِرُم به دست دارم به زور چند قاشق سوپ در دهانم ميريزند
مردن به اين آسونى ها هم نيست !!!
نميدانم چه قدر گذشته است اما اينبار يكم سبك تر از خواب بيدار شدم اتابك بالا سرم است
_ بيدار شدى ؟ شوهرت پشت خطه
شوهرم؟! معين من !!! مرد من
گوشى را كنار گوشم ميگزارد
_ يلدا يلدا
اين صداى گرفته و لرزانِ غول قوى و جذاب داستان من ا
ست؟
_ بميرم بميرم نباشم روزى كه تو رو واسه خاطر من به اين روز انداختن يلدا يه كلمه حرف بزن
_ ….

_دارم ميميرم يه چيزى بگو
….
_ خوب ميشى دارم ميام تا ١ ساعت ديگه ميام از اونجا ميبرمت قوى باش خانومم يكم ديگه دووم بيار
اسمش را با تمام قلبم صدا ميزنم
_ معين
_ جان ، جانِ معين عمرِ معين
_ نيا تو رو خدا نيا من ارزششو ندارم
اتابك گوشى را از دستم ميقاپد و نزديك گوش خودش ميگيرد
_ معين قرصهايى كه گفتى رو اينجا نتونستن پيدا كنن اگه جون زنت واست مهمه زودتر خودتو برسون اگه هم كسى همراهت باشه قسم ميخورم جلوى چشمات مردنشو ببينى
سريع تماسش را قطع ميكند نگاهش كمى ترحم خرجم ميكند مثل مردى كه موش خيابانى را در تله انداخته و حال به جنازه اش با كمى عذاب وجدان مينگرد…
به زور از جايم بلندم ميكنند پتويى دورم پيچيدند و به سختى پله ها را پايين رفتم در طول مسير اگر زير بغلم را نميگرفتند چند بار زمين مى افتادم كنار جاده فرعى منتهى به باغ توقف كردند اينجا آخر دنيا بود!!!
خلوت و سوت و كور حدود ٢٠ مرد تنومند همراه دايى كوچك معين به ما ملحق شدند اسفنديار هم ويلچر اتابك خان را به سمت ما هدايت ميكرد
زن جوان مدام نگران بود و وضعيت مرا وخيم گزارش ميداد
صداى ماشينى كه از دور ميشنوم با فكر اينكه معين آمده است سر ميكشم تا او را ببينم در كمال ناباورى ماشين كه توقف ميكند منوچهرى وكيل شركت را ميبينم كه پياده ميشود
از رويارويى با من شرمنده ميشود نگران جلو مى آيد
_ باهاش چى كار كردين؟ قرارمون اين نبود اين دختر داره ميميره
با همه قدرتم آب دهانم را روى صورتش ميپاشم
_ بدبخت خود فروش
صورتش را با پشت دست پاك ميكند و كنار اتابك ميرود و اداى احترام ميكند
مهرزاد ساعتش را نگاه ميكند
_ آقا بزرگ اين يل ميدون دير نكرد
_ صبور باشيد مياد با آخرين سرعت داره مياد
روى زمين مى افتم پتو را دور خودم محكم ميپيچم
مهرزاد سمتم مى آيد چنگ بين موهايم انداخت و مرا از جايم بلند كرد نفسم از درد به سختى بالا آمد با صداى نفرت زده اى ميگويد
_ خانوم عمارت پاشو اينجا ديگه جاى نشستن نيست
همانطور كه مرا ميكشد فحش بار معين من ميكند
معين من !!! فرياد ميزنم
_ خفه شو خفه شوووو
ميخندد خنده اش وحشتناك است به صداى اعتراض اتابك توجه نميكند و فرياد ميزند
_ شما منتظر بمونين وقتى رسيد دست بسته بيارينش ته باغ تا زنشو تحويل بگيره
كشان كشان و بى جان به اتاقك سيمانى ٦ مترى كه شبيه لانه سگ است ميرسيم سقف و ٣ ديوار اتاق سيمانى است و ديوار رو به رويش تماما سيم خار دار است حكم صادر ميكند كه همراه دو مرد غول بى شاخ و دم به اتاق بروم ممانعت ميكنم ولى يك حركتشان كافيست تا كف اتاق بيوفتم
چند دقيقه بيشتر نگذشته است كه گله ديگر گرگ ها به جمعشان اضافه ميشوند اتابك هم طليعه دار اين لشكر بى صفت است
خودم را نزديك سيم خار دار ها ميرسانم قلبم جان دوباره گرفته است چه خبر شده است ؟ از بين جمع آن نامردان مردى به چشم ميخورد كه با وجود دست هاى بسته اش تنها مرد اين مهلكه است…
موهايش روى صورتش آشفته و پريشان است
مگر چه قدر گذشته است كه معين من چنين قد خميده و شكسته شده است وقتى چشمش به من مى افتم خيز بر ميدارد و نامم را فرياد ميزند اما اين جماعت گرگ چند نفرى او را ميگيرند دست و پا ميزند
مرد من قوى است اما محال است رهايى از چنگال چند غول بى شاخ و دم!!!
مهرزاد بيرون اتاقت درست پشت به من و رو به روى معين دست به سينه ايستاد طورى كه ديدن معينم سخت شده بود
صداى اتابك خان شروع اين معامله است
_ اميدوارم هنوز اونقدر عاقل باشى كه تنها اومده باشى
صداى معين عجيب گرفته است
_ كارت به جايى رسيده كه گروگان گيرى ميكنى ؟
پيرمرد با صداى بلند ميخندد
_ اسم اينو گروگان گيرى ميزارى؟! من نوه معتادمو آوردم يه جاى خلوت كمكش كنم ترك كنه الانم تو رو دعوت كردم كمكم كنى اينجا نه كسى مسلحه نه قراره اتفاقى بيوفته ميخوايم مثل دوتا مرد معامله كنيم
همين صداى گرفته اش هم پر از خشم است
_ زن منو زندانى كردى دستهاى منم بستى كلى آدم دور خودت جمع كردى واسه جنايتات اين اسمش چيه؟
مهرزاد دخالت ميكند:
_ معين هنوز نطقت بازه كه !! اينجا جاى حرف زدن تو نيست وقت گوش كردنته
_ دريغ از يه جو مردونگى تو وجودت تف به اسم دايى
_ دايى نبودم وقتى حكم كردى از خونه خودمون بندازنمون بيرون؟ اينجا ديگه تو آقايى نميكنى !!!
اتابك بحث را جمع كرد:
_ امضا كن بعد ميتونى زنتو دوا درمون كنى چند روز بعدم كه كاراى ما تموم شد دستشو بگيرى و برى
معين فرياد زد
_ بده امضا ميكنم هر كوفتيو كه ميخواين
_ همه چى ، وكالت همه چيو ميدى به مهرزاد تا بتونه اين چند روز همه رو به پول نقد تبديل كنه
رو به منوچهرى كرد و گفت:
_ سگ اينا شدن چه قدر قيمت داشت؟
منوچهرى سرش را پايين انداخته بود
معين من صدايش ميلرزد:
_ سريع كارو تموم كنين من اون مالى كه واس خاطرش زنم به اين جا كشيده
شه رو توف ميندازم روش!! سگ خورد
بيارين امضا كنم
اتابك با صداى بلند رو به آدم هايش ميگويد
_ دستشو باز كنيد نوه من ميدونه الان وقت رم كردن نيست
كمى خودم را سمت ديگر اتاقك ميكشانم تا بتوانم آرام جانم را راحت تر ببينم
دست هايش را باز كردند اما هنوز چند نفرى اسيرش كرده اند
نگاهمان با هم تلاقى ميكند چشم هايش آنقدر غم دارد كه شرمگين ميشوم و سر پايين مى اندازم فرياد هايش را ميشنوم
_ اون قرصها كه دادمو بهش بدين زنم داره ميميره
مهرزاد كريه ميخندد
_ دكتر اين زن مردنى ات رو وقتى ميتونى نجات بدى كه ديگه مالك و آقاى ميراث آقا خان نباشى
_ مهرزاد ميكشمت قسم ميخورم ميكشمت
_ فعلا كه هيچ گوهى نميتونى بخورى
_ اگه يه مو از سرش كم شه فقط يه مو قسم ميخورم تا آخر دنيا دنبالت ميام و نابودت ميكنم
_ خوبه اون زمان كه بچه من به خاطر چندر غاز اسير شد هيچ حركتى نكردى يادته گفتى چوب حماقت و عياشيشه الانم زنت اينجا داره چوب حماقت و عياشيشو ميخوره
از حرفهاى مهرزاد سر در نمى آوردم !!
معين كلافه فرياد زد؛
_ لعنتى من همه كار كردم دخترت فرار كرده بود اسير نبود!!! آخرم اونى كه پيداش كرد و تحويلت داد كى بود ؟
_ دير شده بود اون روزهايى كه من و مادرش زجر كشيديمو بايد تو هم تجربه كنى
اتابك حرفش را قطع كرد:مهرزاد الان چه وقته اين حرفها صد من يه غازه؟؟
بعد رو به منوچهرى اشاره كرد كه مدارك را براى معين ببرد معين با نفرت خودكار را از دست منوچهرى كشيد و مردك تند تند كاغذها را جلويش گرفت نتوانستم طاقت بيارم با همه شرمم نامش را صدا زدم
_ معين
سرش را بالا آورد، اين نگاه آخر مرا از شرم ذوب خواهد كرد
_ معين تو رو قرآن امضا نكن نزار اينا همه چيو ازت بگيرن معين تو رو روح مادرت امضا نكن من ارزششو ندارم
و بعد فرياد كشيدم: من ارزششو ندارم
يكى از مردهاى داخل اتاقك كتفم را گرفت و به زور بلندم كرد و به خودش چسباند و آرنجش را روى گردنم فشار داد صدايم قطع شد!!
معين ديگر حالت جنون داشت فرياد زد و سمتم دويد باز گرفتنش فرياد ميزد:
_ كثافت دست بهش نزن آشغال ولش كن
مثل كودكى به مادرش التماس ميكند رو به اتابك گفت: مريضه خواهش ميكنم بگو عذابش ندن
كوه غرور من التماس ميكرد؟!! من با اين مرد چه كرده بودم؟؟!
با اشاره اتابك مرد رهايم كرد و به زمين افتادم سرفه امانم را بريده بود
_ يلدا يلدا خوبى؟
دل و جانم فداى اين بزرگوارى و محبتت كه چه احمقانه ناديده اش گرفتم !!!
_ يلدا قوى باش هيچى نگو هيچى نگو تموم ميشه الان ميام پيشت
مهربانى ات چنان شرمنده ام ميكند كه از هزار شكنجه بدتر است كاغذها كه روى زمين افتاده بود را بر ميدارد
_ همه رو امضا ميكنم سووييچ ماشين و بقيه مداركم توى داشبورد ماشينه
مهرزاد كف ميزند
_ پسر خواهر عزيزم عاشق شدى پس بالاخره !!!
همه فكر كرديم اين دختر پاپتى رو واسه رسيدن به اهدافت گرفتى فكر نميكردم تا اينجا پيش بياى گمونم اين بود كه مثل ژاله مايه ننگت ميدونيشو وسط راه ميفرستيش بره خيلى خوشم اومد خيلى خيلى
اتابك كلافه است
_ مهرزاد ساكت باش امضا كنه اين قائله ختم شه
_ هه آقابزرگ يه عمر مجبورم كردى به خواهر زاده ١٥ سال از خودم كوچيكترم بگم چشم !! آقايى كنه و ما رو زير پاهاش له كنه من مثل مهران بى غيرت نيستم بايد علاوه بر اموالش ناموسشم از دست بده
و بعد به مرد داخل اتاقك اشاره اى كرد
مهرزاد ديوانه شده بود ؟!
اتابك فرياد ميزد معين فرياد ميزد مهرزاد بلند ميخنديد هيچ نميفهميدم جز اينكه دست مرد داخل اتاقك به سمت دكمه هاى بلوزم رفت و با خنده چندش آورى سعى كرد مرا بب*و*سد
جان نداشتم قدرت نداشتم فقط دست و پا ميزدم معين را صدا ميكرد و التماس ميكردم
معين را گرفته بودند فقط فرياد ميزد و فحش ميداد
اتابك فرياد ميزد:
_ مهرزاد تو روانى شدى اين توى برنامه ما نبود اون دختر ناموس نامداره زنه خواهر زادته
اتابك پير هم وجدان نداشته اش از تصميم مهرزاد به درد آمده بود!!!
ميخنديد و ميگفت:
_ بزار تماشا كنه بزار زجر تحقير و خورد شدن يه مردو ببينه من هم مالشو ميخوام هم مردونگيشو
اتابك هرچه دستور ميداد كسى اطاعت نميكرد اسفنديار با يكى از آدم هاى مهرزاد درگير شد ولى زير بار مشت و لگد بى هوش روى زمين افتاد
منوچهرى وحشت زده پشت درختى پنهان شده بود
و فقط خدا حال مرا ميدانست زنى كه در مقابل چشم هاى مرد متعصبش براى از دست ندادن ناموس و عفتش تلاش ميكند!!!
معين تقلا ميكرد فرياد ميزد من چنگ ميزدم التماس ميكردم مرد هيولا صفت آرام آرام با لبخند چركش حركت ميكرد كم كم همه دكمه هاى پيراهنم باز شده بود
معين روى زانو به زمين افتاد ديگر فرياد نميزد فحش نميداد شكست مرد من شكست
گريه ميكرد
خدايا جهنم را برايم آماده كن من لايق آتشم !! زنى كه چنين مردى را خار كند لايق آتش است
_ مهرزاد بگو ولش كنه بگو دست بهش نزنه خودم تا آخر عمر ميشم آدمت و غلامت
گريه ميكند!؟!
مرد داخل ا
تاقك لحظه اى صبر ميكند همه بهت زده اند اين كه چنين روى زمين افتاده است و متضرعانه اشك ميريزد و التماس ميكند آقاى پر غرور اين سلطنت ، معين نامدار است؟!!
به سمت سيم خاردا ها ميروم آويزان سيم خاردار ها ميشوم دستانم زخمى ميشود ولى مهم نيست
هق هقمم بند نمى آيد اما قوى شده ام بايد قوى باشم التماس ميكنم
_ معين گريه نكن
فرياد ميكشم : جلوى اينا گريه نكن !!!
سرش را بالا مى آورد مرد من به چه روزى افتاده است!!!
اى مرگ بر من !!!
_ يلدا عاشقتم
آرام و ميان گريه اش اين را مدام تكرار ميكند
خدايا اگر حالا بميرم هم خوشبخت و آرام مرده ام!!!
اتابك مدام فرياد ميزند و مهرزاد را تهديد ميكند من چشم در چشم عشقم دوخته ام …
هيچ نميبينم و انگار در آنى اين فيلم وحشتناك با پايانى خوش تمام ميشود و صفحه سياه اتمام فيلم جلوى چشمم را ميگيرد!!!
آرام روى زمين مى افتم و با لبخند در حال وداع با اين دنيا هستم معين نامم را فرياد ميزند و آخرين چيزى كه شنيدم همين بود…
پايان قسمت ٥٤
به نام او
#٥٥ قسمت ٥٥ اين مرد امشب ميميرد
به دور دست ها خيره ميشوم…
به نقطه اى كور در دل نور مينگرم…
و آن نقطه كور “من” هستم ! تنها من و من و …
در دل اين همه روشنايى ، تاريكى من از كجا نشات گرفته است؟
به يكباره كدامين غارتگر چنين بى رحمانه همه چيز را به تاراج برده است؟!
من چنان بناى سست سالهاست كه فرو ريخته ام و تنها چهارچوب اين من ،به ظاهر در نگاه ِمن هاى چون من پا برجاست…
كسى ويرانى كسى را نخواهد ديد حتى گاه خود در اوج غرور ، غافل از چنين ويرانيهاست…
هجوم بى رحمانه ترس،غفلت،طمع،دروغ و…
چگونه هنوز پا بر جام ؟!
سرزمينى اين من چگونه هنوز از آنِ من است؟
شايد مالك اصلى اين مملوك كس ديگريست !شايد باورِ بودنش است كه هنوز از منِ من در مقابل اين تاريكى ها محافظت كرده است…
حضورش امنيت است در مقابل منيّت!
امنيت…
***
اينبار وقتى چشم ميگشايم شبيه طفلى هستم كه تازه متولد شده ام كوله بارم پر است از تهى!!
سبكبال و آرام
نه دردى نه حس تلخى همراه خودم به اين دنيا مى آورم
نور زيبايى از پنجره اتاق روى صورتم افتاده است تنها يك نگاه كافى است تا متوجه شوم در حريم امن اتاقم هستم
چرا در آن دقايق حتى لحظه اى ياد اتفاقات گذشته نيوفتادم؟!
سر برگرداندم و دنبال معشوق گشتم او را نيافتم اما وجود آرام بخش برادر به خواب رفته ام در كنار تختم لبخند را روى لب هايم مى آورد صورت زيبا و مظلومش در خواب خواستنى تر است
چه قدر دلتنگش بودم…
سعى ميكنم بلند شوم و نوازشش كنم تمام دستانم باند پيچى است!!!
يك لحظه تنها يك لحظه كافى است تا به خاطر بياورم صحنه پشت سيم خاردار ها را !!!!
وحشت تمام وجودم را ميگيرد دستم را ميكشم و تازه متوجه درد وحشتناكى در دستم ميشود كه جاى خالى سوزن سرمى كه كندم ايجاد كرده است
معين ؟!
چه بر سر ما گذشته بود؟!
معينم كجا بود
اسمش را فرياد ميزنم
عمادِ از خواب پريده هراسان نزديكم ميشود سرم را كه چنان ديوانه ها تكان ميدهم را محكم ميان دستانش ميگيرد
_ آروم باش جان دلم آروم باش
برادرم مشكى به تن دارد؟؟!
تازه متوجه اين رنگ نحس ميشوم
زبانم يارى ام نميكند سوالى كه از ذهنم گذشته را هجى كنم
_ معين معينِ من كجاست
_ مياد مياد آبجى خوشگلم تو رو خدا آروم باش من اينجام
دروغ ميگويد؟ محض آرام شدنم دروغ ميگويد؟؟؟
آرام نميشوم و جيغ ميكشم
عماد با صداى بلند نام سيما را فرياد ميزند و محكم بغلم ميكند تا تقلا نكنم هرچه سعى ميكنم زورم به زور مردانه و قوى برادرم نميرسد
_ ولم كن عماد ولم كن
جيغ ميكشم

4.5/5 - (2 امتیاز)

Check Also

این مرد امشب میمیرد پارت ۱۳

  _ آروم باش مرد قلبت داره سينه ات رو ميشكافه مرا به حالت رقص …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.