رمان این مرد امشب میمیرد

این مرد امشب میمیرد پارت 6

5
(3)

 

_ واسه همین تو شرکت نمیزارى پشه ماده هم از ۶ فرسخیش رد شه ؟ ولى خوب میگم که خنگى حواست نیست دورت چه خبره
با تعجب گفتم؛
_ چه خبره؟
موذیانه خندید و گفت:
_ ولش کن نمیخوام بین زن و شوهر باعث اختلاف شم
واقعا کنجکاو شده بودم
_ عماد بهت میگم بگو چه خبره
_ این خانم صبورى هست مشاور ارشد گروه
_ اون دختر دراز زرده؟
_ همون قد بلند بلونده دیگه
_ عماد، جونم در اومد بگو دیگه
_ دیروز که تو زود رفتى ،
بعد مکث کرد
_ بگو دیگه
_ قاطى نکنیا
کم کم ترسیده بودم بغضم گرفته بود
_ تو روخدا بگو بینشون چیزیه از اول شک کرده بودم موهاشم بلنده ، اونو میبینه نیشش تا بناگوشش باز میشه واسه ما فقط عین عمره بیخود نبود منو با سامى فرستاد زود برگردم
_ بابا بزار من حرفمو بزنم
بغضم اجازه حرف زدن درست و حسابى نمیداد
_ نمیخواد دیگه بگى تقصیر خودمه از فردا میرم جیغ میزنم وسط شرکت که من زنشم و…
هنوز حرفم تمام نشده بود که کم مانده بود از تعجب تا مرز سکته برم معین از روى صندلى ماساژ بزرگ چرمى که پشت به من بود در حالى که از بطرى آب مینوشید بلند شد نگاه خاص و سرزنش کننده اى به عماد کرد عمادهم سعى میکرد خنده اش را کنترل کند با اخم شیرینى به او گفت: کم لودگى کن
و بعد سرش را به علامت تاسف تکان داد و از سالن خارج شد به محض خارج شدنش خنده عماد مثل بمب ترکید و من هم که از شرم حرفهایم در حال ذوب شدن بودم هرچه فحش داشتم بارش کردم
_ به تو هم میگن داداش ؟!! پلشت آبرومو بردى
میان قهقهه خنده هایش گفت:
_ من موندم چه طور حجمى به اون گندگى رو ندیدى که دقیقا پشت سرته
_ تو روحت عماد من اصلا حواسم نبود اونجا ولو شده
_ برو دوتا ماچش کن از دلش در بیار
_ تو مرض داشتى اون اراجیفو گفتى ؟
_ میخواستم به آقام نشون بدم خواهرم خیلى متعصبه یهو خطا نکنه
روىِ اینکه به سالن صبحانه بروم را نداشتم ولى خوب چاره اى نبود قبل از هرچیز گونه خانم جون را ب*و*سیدم و بعد لپ مهرسام را کشیدم و با خجالت کنار معین نشستم قدرت تسلط این مرد بر همه چیز عالى بود بى تفاوت و با اشتها صبحانه اش را میخورد
آوا در حالى که لقمه در دهان مهرسام میگذاشت رو به معین گفت: راجب پرستار فکر کردى؟
_ آره ولى طول میکشه تا یه شخص مناسب پیدا کنم دیگه هم بچه رو نفرست ساختمون اونور تربیت اشتباهشون روش تاثیر میزاره
خانم جون لب گزید و گفت: _ مادر اونا هم مهرسامو دوست دارن دلتنگ میشن
_ دلتنگ شدن بیان اینجا ببیننش لزومى نداره این بچه رو ببرن حتما
_ میانم که شما اوقات تلخى میکنى
_ من همینم خانوم جون همین قدر که از این خونه شوتشون نکردم بیرون به احترام شماست واگرنه تحمل یه مشت مفت خور دو رو که همه عمر سعى کردن بهم ضربه بزنن و زدن خیلى واسم سخته
عماد که تازه رسیده بود با خنده به همه سلام داد و شیرین جان را قلقلک داد
_ عمه شیرین من جیگر منه مگه نه؟
شیرین ذوق زده خندید و گفت: تازه شیرین عقل هم هستم
همه سکوت کردند معین جدى پرسید
_ کى اینو گفته بهت؟
شیرین با انگشت هاى دستش شروع به شمردن کرد
_ مبینا و صنم و یارا و اون یکى ها
عماد عزیزم غمزده
نگاهش میکرد و معین کلافه لیوانش را روى میز کوبید:
_ بیا خانم جون اینا به این طفل معصوم رحم ندارن چه برسه به من که سایه امو با تیر میزنن
دلم براى شیرین که مبهوت همه را نگاه میکرد سوخت لبخند مهربانانه اى زدم و گفتم: شیرین جون پایه ١ گردش خانمانه هستى؟
ذوق کرد و آب دهنش را قورت داد:
_ اگه داداشم بزاره بله
عماد سفت بغلش کرد و ب*و*سیدش و گفت
_ اى جان انگار داره بله سر عقد میده
معین که امروز اصلا قصد خنده نداشت گفت: عماد ببر بچه ها رو بیرون امروز
( بچه ها ؟! منم جز بچه ها محسوب میشم؟!!)
_ آقا شما خودت نمیاى؟
_ نه جلسه دارم
از جایش بلند شد و رو به خانم جون گفت:
_ شوهرتو تنها نزار حالا که پاشو کرده تو یه کفش که میخواد بره ویلا لواسون یه مدت شما هم برو من مشکلى با رفتنت ندارم
خانم جون هم از خدا خواسته تشکر کرد، ولى دل من هنوز نگرانه گردش بى معین بود دلم همان شهربازى دو نفره را میخواست زبانم چرخید
_ جلسه امروز واجبه؟
بى تفاوت جواب داد: _ آره
_ خوب پس گردش واسه یه روز دیگه بمونه منم میام جلسه
در حالى که سالن را ترک میکرد گفت: با صبورى جلسه ندارم امروز مرخصیه تولد شوهرشه
( واى که حرفت از صد تا فحش بدتر بود!!!)
با حرص عماد را که هنوز میخندید نگاه کردم….
پایان قسمت ۴٣
یا حق
#۴۴
قسمت ۴۴ این مرد امشب میمیرد
عصر آن روز قبل از اینکه به گردش برویم عماد، خانم جون و اتابک خان را بدرقه کرد به احترام خانم جون تا کنار ماشین رفتم و با اتابک خان هم خداحافظى کردم ولى روى بر گرداند و نیشخند وحشتناکى زد و به راننده اشاره داد تا حرکت کند با حرص به عماد گفتم:
_ پدربزرگت خیلى وحشتناکه
_ پدربزرگ منه فقط آره؟
_ نمیخوام حتى فکر کنم خون این مرد تو رگهامه
عماد در حالى که دست به جیب سمت ماشینش میرفت لبخند تلخى زد و گفت: دقیقا جمله ژاله
وقتش رسیده بود؟! سریع خودم را به او رساندم و دستش را گرفتم؛
_ عماد من دوست دارم عکس خواهرمو ببینم
کلافه کف دستش را روى ته ریشش کشید و یکى از ابروهایش را بالا داد و گفت:
_ خواهرت یا نامزد سابق شوهرت
سرم را پایین انداختم و به کفش هایش خیره شدم
_ دوست دارم ببینم خواهرم چى بوده که شوهرم هنوز عاشقشه
صورتم را نوازش کرد و آه حسرتى کشید
_ ژاله جایى واسه عشق باقى نگذاشت با همه عشقى که بهش داشتم جز شرمندگى از وجودش دیگه هیچ حسى بهش ندارم مطمئنم آقا اگه عاشقش بود با تو ازدواج نمیکرد
سخت بود !!! حتى به زبان آوردنش سخت بود
_ عاشق منم نیست
_ دلش بدجور سریده اینو از من قبول کن
_ نه فقط احساس مسئولیت نسبت بهم داره و مدام در حال فاصله گرفتن
_ میخواد نجنگه متوجه میشم که فاصله میگیره چون تو از کاه کوه میسازى واسه جنگیدن باهاش
ناراحت و دلخور خودم را بالا کشیدم و به چشم هاى قهوه اى روشنش خیره شدم
_ حق ندارم عماد؟! اون واسه رسیدن به ارثیه اش از من پل ساخت
_ وقتى اینهمه تنفر و تردید وجود داره نباید بهش جواب مثبت میدادى
با شرم برگشتم و به درختان باغ خیره شدم
_ تردید دارم اما تنفر نه!!! من عجیب عاشقشم و همه دردم همینه
_ ذات عشق تردید پذیر نیست یه نگاه به من کن یبار عاشق شدم اونم عاشق مزخرف ترین آدم دنیا اشتباه کردم ولى هنوزم مطمئنم اگه با وجود دونستن همه اینا به گذشته برگردم باز هم عاشقش میشم برام مهم نیست عاشقم نبود و نیست مهم نیست منو واسه منافع مادى خواست و سرم کلاه گذاشت تنها چیزى که براى مهمه اینه که من عاشقشم اما بین من و تو یه فرق هست عشق من به اون ، به خودم و اطرافیانم لطمه میزنه اما عشق تو خطرناک نیست سازنده هم هست چون اون مرد قابل اعتماده
حرف هاى عماد را پذیرفته بودم حق داشت باید به حرمت دل خودم هم که شده کوتاه مى آمدم…
گردش دست جمعى آن روز به همه خوش گذشت مخصوصا شیرین جان ولى من هر لحظه دلم یاد معینم را میکرد و با خیره شدن به عکس صفحه گوشى ام کمى آرام میشدم به خانه که رسیدیم مبینا بر عکس همیشه که مسیرش را براى رویا رو نشدن با من تغییر میداد خیلى دوستانه جلو آمد و سلام داد
_ عماد تنها تنها میرید گردش آمار بده ما هم بیایم
عماد با خوشرویى چشم شیرینى گفت و من هم سریع خودم را به اتاقم رساندم معین خواب بود با ژست همیشگى اش که پشت دستش را روى پیشانى اش میزد، میدانستم فشار کارى شرکت چه قدر گاهى اذیتش میکند ، لباس خواب قرمز کوتاهم را پوشیدم و کنارش خوابیدم آنقدر عمیق خوابیده بود که حتى متوجه حضورم نشد غلتى زدم و خیره به صورتش حرفهاى عماد را در ذهنم مرور کردم؛
_ به درک که عاشقم نیستى
به درک که دلت جاى دیگه است
به درک که تو چشمت کوچیک و حقیرم
به درک که منو واسه رسیدن به ارثت خواستى
مهم اینه که من عاشقتم
عاشق این ترکیب جذاب و زاویه دار اجزا صورتم
عاشق این هیکل مردونه
عاشق اخمات
عاشق نفسات
عاشق عطر تنت
عاشق غول چراغ جادوم
من عاشق این مردم !!حتى به قیمت از دست دادن همه چى من عاشق این مردم
تاب نیاوردم قطره که اشکى از گونه ام مسیرى منتهى به لبم را طى میکند را میخورم دستم را روى قلبش میگزارم حداقل بعد این همه مدت اینبار حق این ب*و*سه تنها با من است ب*و*سه اى کوتاه روى لب هایش میگزارم از ترس بیدار شدنش سریع بر میگردم و پتو را روى سرم میکشم و به خیال خودم پنهان میشوم…
بین زمین و هوا معلقم پایین را که مینگرم معین را دست بسته میان یک گله گرگ میبینم هرچه قدر سعى میکنم خودم را به او برسانم و دست و پا میزنم دور تر میشوم چشمهایش را بسته است با خودم میگویم حتما گرگ ها را ندیده است هرچه زور میزم تا متوجهش کنم صدایم در نمى آید گرگى زوزه کشان نزدیکش میشود براى لحظه اى چشمانش را باز میکند و سرش را بالا مى آورد و با لبخند نگاهم میکند گرگ را نمیبیند !!! نمیبیند
اسمش را با صداى بلند که فریاد زدم با فریاد خودم از خواب پریدم و نشستم غرق عرق بودم و نفسم به سختى بالا مى آمد معین هم که بیدار شده بود سریع چراغ خواب را روشن کرد گریه امانم را بریده بود تند تند اسمش را میان نفس هاى بریده بریده ام صدا میکردم بغلم کرد سرم را به سینه اش فشرد و چون کودکى نوازشم کرد:
_ هیسسس تموم شد هیچى نیست خواب بود
هنوز باورم نمیشد که فقط یک خواب بوده !! همه وجودم هجى نامش را میخواست باز هم صدایش کردم و محکم تر بغلم کر
د
_ من اینجام هیچى نیست آروم باش آروم بابایى
دلم تنگ این با مهر بابایى گفتن هایش بود…
با پشت دست اشکهایم را از گونه هایم پاک کرد و باز نگران دستش را به پیشانى ام زد
_ تب دارى عزیزم
آرام شده بودم کمى فاصله گرفتم و آب دهنم را قورت دادم
_ نه الان بهترم
_ پاشو دست و صورتتو با آب خنک بشور بیا
بعد کمکم کرد از جایم بلند شوم جلوى درب دستشویى پرسید: سرت گیج نمیره؟
_ نه اصلا
خودش با حوصله صورتم را خشک کرد موهایم را از پیشانى ام کنار زد و قرصى در دهانم گزاشت و لیوان آب را دستم داد
_ بخور خانومى
اطاعت کردم لیوان خالى را خودش از دستم گرفت و روى میز گزاشت لبخند به لب داشت
_ الان بهتر میشى بعد راحت میتونى بخوابى
هنوز بغض داشتم
_ میترسم
چشم هایش را ریز کرد و خیلى بامزه گفت:
_ میتلسى ؟
_ اوهوم
_ پس چراغا رو خاموش نمیکنم
_ نه نورشو دوست ندارم
هم زمام با خاموش کردن گفت: نورشو دوست نداره
واى که وقتى مهربان و دلسوز میشد و از جلد رئیس خشک و جدى خارج میشد چه قدر خواستنى تر بود
کنارم دراز کشید و پتو را رویم کشید
_ حالا آروم بخواب من اینجام نترس
از خوشحالى اینکه کاب*و*سم واقعى نبوده است به او چسبیدم و یک پایم را روى شکمش انداختم و با دستم سعى کردم هیکل بزرگش را بغل کنم کمکم کرد وخودش با یک حرکت بدنم را بالا آورد و بازویش را زیر سرم گزاشت
_ این چه لباسیه پوشیدى آخه؟
خجالت کشیدم که با خنده این سوال را پرسید
_ لباس خوابه
_ بیشتر شبیه لباس مجلسیه ، اذیتت نمیکنه؟
_ نچ چرا اذیت؟
_ آخه داره منو اذیت میکنه
آن قدر خنگ بودم که معنى حرفش را اول نفهمیدم
_ واسه چى جنسش بده؟
خندید و بینى ام را ب*و*سید
_ نه اتفاقا خیلى نازک و لطیفه
تازه به خودم آمدم اخم کردم و نیشگونش گرفتم
_ با من ازین شوخیا نکن حالا یه امشب بهت احتیاج دارم میخواى سو استفاده کنى ؟
برگشت و نگاه نافذش حتى در آن تاریکى هم جانم را لرزاند پیشانى ام را ب*و*سید و دوباره نوازشم کرد
_ بخواب
با لحن التماس آمیزى گفتم: من نمیام فردا شرکت باشه؟
_ ایرادى نداره
دلم میخواست قدرتش را داشتم تا بگویم( نرو تو هم بمان ) ولى ترجیح دادم سکوت کنم و در آغوشش تلافى این مدت دورى اش را در بیاورم یک شب که هزار شب نمیشد !!
خانه بدون معین کلافه کننده بود ساره آنقدر برایم حرف میزد و درد دل کرده بود حس میکردم مغزم باد کرده است شریفه هم که از رسیدگى به من کم نمیگذاشت و معده من را با معده نهنگ اشتباه گرفته بود
بى حوصله به سالن رفتم آوا کلافه دستانش را قلاب کرده روى پیشانى اش گزاشته بود مهر سامم در حال جیغ زدن و بهانه جویى بود
کنارش نشستم
_ خوبى ؟
_ چه خوبى یلدا این بچه داره دیوونم میکنه
_ خوب بچه است دیگه حرص نخور
_ از الان ١ پا نامداره ، زورگو و خود راى
و بعد با صداى بلند رو به مهرسام گفت:
_ داداشت بیاد تمام کارهاى امروزتو مو به مو میگم حالا هى جیغ بزن و حرفها بدتو تکرار کن
دلم براى آوا واقعا میسوخت اشکش بند نمى آمد
_ امتحان دارم کلى کار داشتم بیرون این بچه فلجم کرده از دست اون پیرمرد که راحت شدم و از صدقه سر تو اون عجوزه ها نمیان اینجا و گیر نمیدن ولى از دست این یه الف بچه راحتى ندارم
_ اینهمه آدم منم بودم که امروز نگهش دارم خوب میزاشتیش پیش یکى میرفتى به کارات میرسیدى
پوف عمیقى کشید و گفت: شوهرتو نشناختى هنوز
و بعد صدایش را کلفت کرد و با اداى معین حرف زد
_ حق ندارى بچه رو به کسى بسپارى
خودش هم خنده اش گرفت
_ یلدا خدا بهت صبر بده با این اخلاق پسر خاله من
مهرسام که ساکت شده بود به سمت ما آمد؛
_ مامى دیگه نمیرى؟
آوا با حرص آمیخته به لبخند خاصى گفت؛
نخیر خیالت راحت باشه شازده
_ پس به داداس نگو
_ اتفاقا همه حرفها بى ادبى و زشتتو میگم
_ منو میزنه ها
متعجب به آوا چشم دوختم و گفتم
_ معین اینو بزنه؟ میمیره واسش که
آوا چشمکى زد و گفت: یه دونه یواش پشتش میزنه یا پشت دستش این به اون میگه زدن واگرنه نمیدونه زدن واقعى معین چیه
_ مگه تو میدونى ؟
خندید و گفت: آره ژاله رو تقریبا مرده از این خونه بردیم بیرون
آهى کشیدم و انگار از حرفش پشیمان شد
_ یلدا ببخشید عزیزم منظورى نداشتم
_ یادته گفتى شبیهشم؟
_ آره خیلى مخصوصا راه رفتنت و اخم کردنت
_ چرا این طورى شد؟
_ عاشق پیمان شد درست بعد نامزدیش با معین
_ همدیگرو دوست داشتن؟
_ آره ولى نمیدونم چى شد که عشق پیمان نابودش کرد
( پس به خاطر ژاله تا اون حد از پیمان متنفره)
در افکار خودم بودم که دستم را گرفت:
یلدا الان ولى مطمئنم تو رو خیلى بیشتر دوست داره
نا امیدانه نگاهش کردم
_ اون تا همیشه تو این خونه و ذهن همه و قلب معین موندگاره
به باغ رفتم احتیاج داشتم کمى قدم بزنم از ساختمان خانه شهناز مبینا برایم دست تکان داد به ناچار لبخند زدم از این تغییر رویه ناگهانى اش اصلا خوشم نمى آمد شیرین جان در باغ مشغول غذا دادن به گربه ها بود با دیدن من ذوق زده یک ب
ه یک گربه هایش را معرفى کرد و بعد ناگهان بغض کرد: هوشنگ هم سیاه و سفید بود پیکو کشتش
_ پیکو کدومشونه؟
_ اون یه هیولائه زشته
_ هیولا وجود نداره شیرین جان
_ داره پیکو هیولاست واسه همینم ١ ماهه تو باغ پشتى زندانى شده داداشمم دیگه دوسش نداره
_ گربه است؟
_ نه یک سگه چشم آبى وحشتناک
عاشق سگ بودم شیرین را سرگرم کردم و به سراغ پیکو رفتم صداى پارس سگ قبلا شنیده بودم اما فکر میکردم صداى سگ نگهبان است حدسم درست بود یک هاسکى بزرگ اصیل با چشمهاى آبى و وحشى هرچه قدر سعى کردم از پشت حصار با هم ارتباط حسى پیدا کنیم فقط پارس کرد و کلافه ام کرد ادایش را در آوردم و زبانم را دراز کردم و خودم از کار خودم خنده ام گرفت و داد زدم
_ هووووى قاتل گربه کش اخلاق سگى صاحبتم مثل خودته
یاد مهربانى دیشبش که افتادم از حرف خودم خجالت کشیدم حوصله ام سر رفته بود شروع کردم عکس گرفتن از خودم واقعا کیفیت گوشى جدیدم عالى بود مدام بیشتر تحریک میشدم براى عکس بعدى پلیورم را در آوردم و با تاپ نارنجى ام جلوه عکس ها دوبرابر شد ناگهان صدایى مرا به خود آورد
_ بهتره تا قبل اومدن آقا لباستو بپوشى
از صداى مرد ترسیدم و نا خودآگاه گارد گرفتم با دیدن شوهر مینا نفس راحتى کشیدم
_ آقا بهروز شمایى
_ بله تصادفا شما رو دیدم
سریع پلیورم را پوشیدم
در حالى که سیگارى روشن میکرد گفت: شرکت نرفتین؟
_ نه امروز ترجیح دادم بمونم خونه، شما چه طور
_ شوهرت نگفته این دامادمون خل و هنریه؟ من گالریم تو باغه و به خاطر همین کارم توى خونه است
_ چه قدر خوب
_ نه وقتى که مدام کار و هنرتو توى سرت بزنن و لقب بى عرضه بهت بدن
_ معین؟!
_ نه اتفاقا تنها حامى کار من ایشون بودن
( اوهوک معینو این حرفا؟!)
_ حرف سایرین چه اهمیتى داره؟
جعبه سیگارش را باز کرد و تعارفم کرد وقتى تردیدم را دید گفت: بین خودمون میمونه ایم دواى طوفان همیشگى این عمارته خوفناکه
دستش را رد نکردم و دل به دریا زدم در طول یک ساعت هم صحبتى ام با بهروز واقعا از او و طرز فکرش خوشم آمد هم ورزشکار بود و هم هنرمند نیمى از دنیا بینى اش شبیه من بود و کلا با این خاندان تفاوت داشت و میدانستم راز نگه دار خوبى است حتى اگر ١ نخ تعارف سیگارش به نصف بسته در یک ساعت تبدیل شود…
مینا و بهروز هم از قربانیان رسم و رسومات مسخره این خاندان بودند بهروز زندگى در عمارت نامدار را جهنم میپنداشت و من از این نظر که مادر زنى چون شهناز داشت به او حق میدادم،
سریع به عمارت برگشتم عماد زودتر برگشته بود میخواستم سریع قبل از بازگشت معین به اتاق بروم و لباس هایم که حتما بوى سیگار میداد را عوض کنم با وجود آرامش این روزهایش هنوز از این غول دوست داشتنى میترسیدم ، سریع سلام دادم و به سمت پله ها رفتم عماد متعجب صدایم زد
_ یلدا کجا؟
دو پله دیگر طى کردم و گفتم: باید برم دستشویى
خندید و گفت: دستشویى که همین بغل پله است کجا میرى؟
_ از دست شویى فرنگى بدم میاد
_ خوب هر دو جور سرویس که هست ، بیا ماچ منو بده قبل اینکه خودتو خیس کنى
کلافه گفتم
_ میام عماد چند دقیقه دیگه
بالاخره او هم یک نامدار بود و باید حدسش را میزدم
_ وایسا ببینم
نزدیکم که شد استرس گرفتم با وجود اینکه قبلا با خودش سیگار کشیده بودم اما میدانستم هر زمان و با هر کس سیگار کشیدن را نمیپسندید
چند پله بالا رفتم و او هم به دنبالم پله به پله آمد دقیق مثل گربه که به دنبال گوشت بو میکشد! براى منحرف کردن ذهنش گفتم
_ چیه ؟ کار دارما
نزدیکم شد و یقه لباسم را آرام گرفت و بو کرد چشمانش کاملا تغییر جبهه دادند اخم به عماد عزیز من نمى آمد
_ چته یلدا؟
صدایش تند بود
_ هیچى
_ مرض و هیچى خودتو توى دود خفه کردى درد چیو دارى خالى میکنى
_ اشتباه میکنى
داد زد و من اصلا توقع نداشتم
_ دست بزن ببین گوشام مخملیه ؟ تمومش میکنى یلدا این ازدواجو تمومش میکنى اگه بلد نیستى درستش کنى ، جاى موندن و عذاب کشیدن بکن و برو
بغض کرده بودم
_ عماد من …
_ تو چى؟ دوستش دارى؟ بیشعور اگه دوستش دارى با اعصابش بازى نکن فقط خدا میدونه روى تو چه قدر حساسه
سرم پایین بود ، برادرم ! چه قدر همه سالها احتیاج داشتم سرم داد بزنى زیر گوشم بزنى مرز برایم تایین کنى چه قدر من محتاج وجودت بودم
_ عماد بغلم میکنى؟
_ نه برو ١ دوش بگیر
بلند نامش را صدا زدم و پا روى زمین کوبیدم
_ عماااااد
در حالى که دور میشد و پشتش به من بود با انگشت اشاره عدد ١ را نشان داد و گفت: ١ ساعت دیگه خونست ١ ساعت وقت دارى
با عجله سمت اتاق رفتم حق با عماد بود لباس هایم عجیب بوى دود میداد پیشبندى جین آبى روشنم را با تاپ دکلته سفید جذبم پوشیدم و دستمال سرم که مدل پرچم کانادا بود سرم کردم شلوار پیشبندى ام ٢٠ سانت بالاى مچ پایم بود و تاتوى پانداى خوشگل کنار ساق پایم خودنمایى میکرد رژ لب صورتى ام تنها آرایش آن شبم بود ، پله ها را یکى در میان طى کردم و وسط سالن عماد را با صداى بلند فراخواندم
شر
یفه هراسان به سالن آمد
_ خانم چیزى شده؟
_ نه عماد کو ؟
نفس راحتى کشید و گفت: آقا پیش شیرین جانن
_ کجان ؟
_ تو سالن میهمانن
لپ شریفه را ب*و*سیدم و گفتم: خیلى بوى پروینو میدى
شریفه لبخند رضایتى زد و من هم به دنبال عماد راهى سالن شدم اسفندیار پیش خدمت اصلى عمارت نگاهى به سر تا پایم کرد و مثل همیشه عصا قورت داده سلام داد میدانستم که از من زیاد خوشش نمى آمد و این موضوع اصلا برایم مهم نبود
عماد در حال رنگ کردن نقاشى هاى شیرین جان بود سریهع خودم را کنارش جا دادم و از گردنش آویزان شدم
_ عماد جون جون جونى عشقت اومد
اخمى کرد و گفت: این چه تیپیه یلدا نامدار وارث بزرگ؟
_ دلم واسه خودم تنگ شده ایقدر لباس رسمى پوشیدم حس میکنم دارم کم کم شبیه شهناز میشم
شیرین دستى به تاتوى پایم کشید و گفت:
_ عماد تو هم زن خوشگل بگیر
عماد خندید و گفت: کجاى این بزغاله خوشگله؟
شیرین بینى اش را بالا کشید و گفت: داداشم گفته خدا تو دنیا هیچ چیز زشتى نیافریده
عماد چشم هایش را متفکرانه ریز کرد و گفت: پس همه خوشگلن ؟حتى مثلا اسفندیار؟!
_ داداشم میگه فقط دروغ زشته مسخره کردن زشته و اینا
معین چه طور درس به این بزرگى که فهمش حتى براى من مشکل بود را در سر این طفل ناتوان جاى داده بود؟!
صداى بلند معین که مشغول حرف زدن با تلفنش بود گواه بر آمدنش داشت از دیشب عجیب دل تنگش بودم به بهانه باز گشت به اتاقم به سالن اصلى رفتم اسفندیار در حال گرفتن کتش بود و معین عصبى در مورد شراکت فسخ شده اش با تلفن حرف میزد و طبق معمول از دو دایى اش شاکى بود با دیدن من چند لحظه خیره ام شد و سلامم را با سر پاسخ داد و به سمت اتاق رفت چند دقیقه بعد هم من رفتم در را که گشودم در حال عوض کردن لباسش بود برگشت و دوباره نگاهم کرد: _ یلدا خانم لطفا حتى وقتى اسفندیار توى خونه است این مدلى لباس نپوش با اینکه خیلى خوشگله
( عجیب شده تغییر رویه داده !! از کلمه لطفا استفاده میکنه؟! به لباس من میگه خوشگل؟؟!)
دورى در اتاق زدم و گفتم:
_ اسفندیارو بیرون کن، یعنى بفرستش یه جا دیگه من دوست دارم تو خونه خودم راحت باشم
خانه خودم؟! این جا خانه من و شوهرم بود؟! واى که بعد چه قدر سریع از گفتن این جمله خجالت کشیدم
_ میفرستم بره لواسون خوبه؟
معین مطیع شده بود
_ بد نیست خوبه
نزدیکم شده و دستم را گرفت ، در مقابلش توان هیچ حرکتى را نداشتم
_ دختر خوبى باشى دنیا رو واست کن فیکون میکنم
و اى کاش خوب بودم…
دستم را کشیدم و گفتم: لازم ندارم دنیاى خودم خوبه پدر بزرگ مهربون
_ میگى شامو آماده کنن پدر بزرگ گشنشه ؟
_ این دختره چه غلطى میکنه اونجا پس؟
_ نمیدونم یه نفر بهش گفته من وسواس دارم کسى واسم چیزى بیاره نمیخورم اونم اطاعت کرده البته منم اون یه نفرو لو ندادم که خالى بسته
بازهم مچم را گرفته بود !!! باید حرف را عوض میکردم
_ این ترم میخوام مرخصى بگیرم حال دانشگاهو ندارم
منتظر واکنش مخالفتش بودم اما لبخند زد و گفت: بالاخره عقلت رسید باید یکم واسه شوهرت وقت بزارى
پشت چشمى نازک کردم و گفتم: کو شوهر ؟
_ به سینه اش زد و گفت: اینجاست مثل شیر
_ ما که جز مجسمه ابولهول هیچى ندیدیم
خیلى جذاب نزدیکم شد و پشتم را به آرامى ماساژ داد و گفت: دوست دارى بیینى؟
و لعنت خدا بر خر مگس معرکه اى به نام ساره که بر در میزد !!!
ناگهان انگار سیم هر دویمان از برق کشیده شد و سریع فاصله را متولد کردیم…
پایان قسمت ۴۴
نام ایزد منّان
#۴۵ قسمت ۴۵ این مرد امشب میمیرد
باورم نمیشد یک مرد ٣۵ ساله از اولین تماس نوع خاصش با همسرش چنین شرمزده و سرخ شود !!!
البته شاید هم از عصبانیت بود، در را باز کرد و با خشم پرسید
_ چیه در رو کندى؟
ساره که ترسیده بود چند قدم عقب رفت و گفت
_ ببخشید آقا آخه خودتون گفتین حمامتونو آماده کنم
_ دیگه نمیخواد فعلا گرسنمه
_ چشم

طفلک که دلیل خشم معین را نمیدانست دو پا داشت و دو پاى دیگر قرض کرد و رفت معین نگاهم نمیکرد با کلافگى جلوى آینه موهایش را مرتب کرد و فهمیدم حالا حالاها قصد اینکه چشم ها و نگاهش را به من بدوزد را ندارد..
بعد از شام تصمیم گرفتیم فیلم جدیدى که عماد مدت ها تعریفش را میکرد همه با هم ببینیم ، معین با اشاره طورى که کسى نفهمد رو به عماد گفت
_ بچه ها بمونن ؟ یا مناسب نیست
مهرسام زودتر از عماد در حالى که شلوار معین را تکان میداد گفت
_ نه بسّه ها بمونن عمه شیرین گنا داله
معین که در حالى که سقف را نگاه میکرد که مهرسام متوجه خنده اش نشود گفت:
_خیلى زشته دخالت و نظر دادن تو کار بزرگترا
مهرسام سریع به آغوش مادرش پناه برد
عماد و شیرین هم انگار با چسب به هم وصل شده بودند عشق عماد به کسانى که برایش مهم بودند غیر قابل توصیف بود
معین روى کاناپ لم داد و من را که کنارش ایستاده بودم کشید سمت خودش و من هم روى کاناپه پخش شدم
هنوز نیمى از فیلم نگذشته بود که مهرسام و شیرین در خواب فرو رفتند عماد و آوا هم چنان غرق فیلم و نقدش بودند که انگار کارشناس اصلى برنامه هفت بودند معین هم از اول فقط مشغول خوردن بود حالا دست از خوردن کشید بود دستش را دور من حلقه کرد اینبار حس جنگ نداشتم و از اعتراف با حرکاتم نمیترسیدم سرم را روى بازویش گذاشتم سر برگرداند و سرش را به سرم تکیه داد ( معینم ! من عاشق بودن، با تو را دوست دارم)
چشم هایم خیره به صفحه تلوزیون بود تمام حواسم در دستان مردى که با همه دلخورى ام عاشقش بودم
چند دقیقه که بى حرکت و در سکوت گذشت خودم را بیشتر روى او لم دادم گونه ام را با پشت دستش به طرز ماهرانه اى نوازش میکرد * دستش را از روى صورتم برداشتم و آرام گفتم: نکن خوابم میگیره
با صداى خیلى آرام تر از من گفت : گربه اى دیگه
_ منظورت بى چشم و روییمه ؟
_ نه لوس بودنت و اداهات
واقعا لوس شده بودم من فقط لوس شدن براى این مرد را دوست داشتم !!!
اینبار شروع به نوازش موهایم کرد
_ واى معین خوابم میگیره یکى اینجورى کنه
_هرکى؟!
انگشتم را در پهلویش فشار دادم
_نخیر
_ سردت نیست؟
_ چرا یکم
پتویى که شریفه آورده بود را رویمان کشید و من به خاطر کوتاه تر بودن از او تا بینى زیر پتو بودم
_ بیشتر بچسب بهم اگه هنوز سردته گرم میشى
_ وا مگه تو ترموستات دارى؟
_ بریم ؟
_ کجا؟
_ اتاقمون
_ فیلم تموم نشده
_ خودم تمومش میکنم
کنترل را برداشت و تلوزیون را خاموش کرد آوا و عماد بهت زده به معینى که حالا ایستاده بود زل زده بودند
_ آقا چى شد؟
_ یلدا خوابش میاد ادامشو فردا شب میبینیم همگى شب بخیر
و بعد آرام شیرین را بیدار کرد و مهرسام را بغل کرد و در حالى که به سمت اتاق مهرسام میرفت روبه من گفت: شما برو منم میام
آوا خندید و گفت: یلدا این شوهرت کى اینقدر زن ذلیل شد ما نفهمیدیم؟؟ خانومش خوابش میاد کلا فیلمو تعطیل کرد جا اینکه بفرستت بخوابى
عماد نگاه پر معنایى به من کرد و گفت : تب دارى جان دلم ؟ چرا اینقدر صورتت سرخه؟
( تب دارم برادرم تب دارم ولى نمیتونم بهت بگم این تب قشنگترین تب دنیاست)
به اتاقم رفتم تا آمدن معین هزار بار قلبم در حال شکاف قفسه سینه ام بود چنان محکم میطپید…
نامى براى آن حس در ضمیرم سراغ ندارم نوعى ترس شیرین…
به تراس اتاق رفتم تا هوایى تازه کنم بهروز در حال سیگار کشیدن در کنار استخر بود سرش را که بالا آورد برایم به روش ژاپنى اداى احترام کرد از این کارش خنده ام گرفت و علامت لایک را با دستم به او نشان دادم ، دلم براى همه تنهایى و اسارتش در این خانه میسوخت …
با صداى درب اتاق به سمت معین برگشتم و خدا را شکر کردم که بهروز هم رفت ، به سمتم ، در تراس آمد و درست پشت سرم ایستاد دستانش را از اطراف من به نرده هاى تراس تکیه داد ، کمرم کاملا به شکم سفت و عضلانى اش چسبیده بود کمى خودم را از او دور و به نرده نزدیک کردم
_ یه چیزیت شده ها امشب آقا
از عمد الف آخر آقا را کشیدم
سرش را خم کرد طورى که گونه اش به گونه ام بچسبد ته ریشش را دوست داشتم همیشه مرتب و خاص بود
_ امشب پنجول نمیکشه گربه خوشگلم
_ حوصلشو ندارم
دروغ میگفتم در واقع خودم بى تاب و دل تنگ آشتى با معین بودم حرفهاى عماد عجیب مرا قانع کرده بود که عاشق از معشوق بى توقع است و من تنها از این مرد آغوشش را میخواستم …
لبخند زد و صورتش را روى گونه ام حرکت داد
_ نکن قلقلکم میاد
_ قلقلکى مگه ؟
_ آره خیلى
با دو دست هر دو پهلویم را گرفت که قلقلک دهد ولى آرام کشید و فشار
داد
_ ورزشو گزاشتى کنار پهلو آوردى کم کم همه میفهمن شوهر کردى
_ نخیر من همیشه خوش هیکل میمونم

گونه ام را ب*و*سید و دستم را آرام گرفت و به سمت اتاق برد لباس هایش را در آورد و فقط لباس زیر به تن روى تخت خوابید
نگاهم کرد
_ شما نمیخوابى
ترسیده بودم؟!
آرام با استرس روى تخت دراز کشیدم حس میکردم تبم به لرز تبدیل شده است باز نفسم سخت بالا مى آمد نگاهش نمیکردم بغلم که کرد براى لحظه اى لرزیدم
ترسیده بودم؟!
موهایم را از پیشانى ام کنار زد و دقیقا همانجا را ب*و*سید
_ منو میبخشى عسلِ معین؟
چه باید میگفتم ؟ میگفتم قلبم بخشیده است قلبم همه دارایى اش را به تو بخشیده است؟!
آرام پلک زدم و چشم هایم را به سقف دوختم
سرم را سمت خودش چرخاند
دستش را که روى کمرم گزاشت حس کردم همه عضلاتم به صورت عصبى منقبض شد و خودم را چون جنینى در آغوشش جمع کردم با نگرانى نگاهم کرد انگشت اشاره اش را روى لبم کشید و گفت:
_ از من میترسى؟!
( تو همه جون منى ، من فقط از همه خلوت مردانه مردهاى عالم از شبى که مادرم زن بودن را برایم با یک اجنبى معنى کرد گریزانم)
هیچ نگفتم بیشتر در آغوشش فشارم داد
_ معین بمیره واست ، اینجا جات امنه به قلبت بگو مثل گنجشک بى تابى نکنه ، آروم باش تا ابد اینجا، بخواب عزیزم
معین گاهى فهمیده ترین و با گذشت ترین مرد عالم میشد ، نوازشم کرد ، ب*و*سیدم ، زیر لب برایم آواز خواند که چون لالایى بود و من در سکوت فقط در امنیتِ آغوشش، خدا را شکر کردم از داشتنش ، حتى اگر عاشق من نبود…
صبح که چشم گشودم از اینکه مثل هر روز تنهایى روز را آغاز نکرده بودم خوشحال شدم من هنوز در آغوش معین بودم با اینکه بیدار بود چشم هاى پف کرده اش دلیل بر تازه بیدار شدنش بود لبخندى زد و گفت: صبح بخیر دختر خوشگل خودم
خودم را کش و قوسى دادم و به شکمش مشتى آرام زدم
_ با من عین بچه ها حرف نزن
فشارم داد و گفت:
_ باز صبح شد اعلان جنگ کردى؟ خسته نشدى اینهمه وقت منو اذیت کردى
_ نخیر مگه تو شدى؟ منو زدى یادت رفته؟ هر موقع هم عصبانى میشى باز میزنى
_ اون یبار لازمت بود زدم که بفهمى عواقب بعضى حماقت ها چیه با اینکه خودم خیلى عذاب کشیدم ، ولى الان خیلى وقته دارى با من میجنگى فکر نمیکنى دیگه کافیم باشه
_ نه تا قیامتم باشه کافیت نیست منو با سفته ها گول زدى زنت شم که به ارثت برسى
آه عمیقى کشید و گفت: اونقدر از خودم داشتم که واسه پول و ثروت نخوام تو رو بازیچه کنم این میراث حقى بود که یه عمر ازت دریغ شده بود تو هم فقط من میتونم کنترل کنم و مواظبت باشم پس باید در کنار خودم از حقت لذت ببرى
( فقط واسه همین؟ حتى نمیگى دوستم داشتى ؟)
رویم را برگرداندم و گفتم:
_ ممنون از این همه لطفت آقا
_ یلدا جان بیا اون پرچم صلح رو یک بار هم شده واسه خودت تکون بده یک عمر جنگیدى با خودت و دنیا و آدم هایى که دوستت داشتن کافى نیست بابایى؟
_ هیچ کس منو دوست نداشته
_ پریما دیوانه وار دوستت داره ، و ما که تازه اومدیم توى زندگیت تو حالا شوهر دارى برادر دارى خانواده دارى اینها کافى نیست واسه خوشبخت بودن؟
( بازم نگفت دوستت دارم)
_ تو که همه اینا رو داشتى چرا خوشبخت نبودى چرا این همه بغض و کینه تو دلت بود؟
دستش را روى سرش گذاشت و گفت: داستان من با تو فرق داره من از بند قنداق تا به امروز همه چیز و همه کسمو به جرم معین نامدار بودن باختم به خاطر این میراث کذایى ، از مادرم شروع شد تا همیشه هم بود
_ از مادرت شروع شد تا ژاله؟
متعجب برگشت و نگاهم کرد بیشتر در آغوشم فشرد
_ یادته اون سیلى که به خاطر آوردن اسم اون پسره توى خلوتمون خوردى؟
جوابى ندادم و خودش ادامه داد
_آوردن اسم یه زنم واسم همون حکمو داره قداست خلوت زن و شوهرو از بین نبر لطفا
_ اون زن خواهرمه
صدایش را کمى بلند تر کرد
_ نیست! عماد که یک عمر باهاش بود پذیرفت که خواهرش نیست تو هم باید بپذیرى ، اون زن هیچ نسبتى با ما نداره
_ چرا؟
کلافه شده بود
_ چون لایق نیست و خودش این راهو انتخاب کرده
دلم براى صداى گرفته معین که حال به سقف چشم دوخته بود عجیب سوخت و ترجیح دادم بحث را با سکوتم تمام کنم…
آن روز بعد از شرکت زودتر به خانه آمدیم معین زیاده روى نمیکرد و من هم صلح کرده بودم، مونا و شیلا قبل ما آمده بودند با وارد شدن ماشین شیلا به سمت ما دوید و بعد در آغوش کشیدن معین سامى را بغل کرد ، او هم چون من این مرد وفادار و مهربان را دوست داشت و بعد با خلوص و مهربانى مرا بغل کرد و ب*و*سید لهجه اش واقعا با نمک بود
_ زن دایى باید بگم؟
معین خندید و گفت: ببین خودش چى راحته که صداش کنى
من هم چشم هایم را گشاد کردم و گفتم: نه زن دایى نه!!! همون یلدا خوبه
بازهم مرا در آغوش کشید و گفت: یلدا جون خوشحالم از آشناییت
به عمارت که وارد شدیم مونا به احتراممان از جاى برخواست همان جذبه و اعتماد به نفس معین از نوع زنانه اش در صورت مونا به چشم میخورد با وقار بود در عین ا
حترام و خوش رویى همیشه حد و مرز رعایت میکرد و با کسى صمیمى نمیشد
برادر را در آغوش کشید و معین هى پیشانى اش را ب*و*سید
_ چه عجب خواهر ما اینجا بدون دعوت و زور قابل دونستن بیان
مونا در حال لبخند مرا ب*و*سید و گفت: اومدم عروسمونو ببینم مخصوصا از وقتى شنیدم سلطان اتابکو تبعید کردى لواسون
_ باور کن خودش اصرار به رفتن داشت و منم مانعش نشدم
دستم هنوز در دست مونا بود رو به من کرد و گفت: حواست باشه معین از هرکى دلخور باشه میفرستتش لواسون خود من هم چند بار تبعید شدم
شیلا با لحن بامزه و با تعجب گفت: مامى تبعید یعنى چه؟
معین و مونا هر دو خندیدند و من جواب شیلا را دادم
_ بهتره من و تو ندونیم به نفعمون نیست
معین و مونا گاه دقایق طولانى به هم خیره میشدند و این خواهر و برادرى چنان مرا بى تاب برادرم کرده بود که به محض رسیدنش خودم را در آغوشش جاى دادم و طبق معمول تند تند ب*و*سیدم و بینى ام را کشید مدل موهاى جدیدش آنقدر مسحور کننده بود که دل و جانم در حال فدا شدن براى این یکدانه برادر شده بود دور موهایش را خالى کرده بود و تکه وسط که بلند مانده بود را کج روى صورتش ریخته بود که بلندى اش تا بینى اش میرسید برادرم زیبا بود مخصوصا چشم هاى قهوه اى روشنش که فوق العاده مظلوم بود آنقدر فشارم میداد و ب*و*سیدم که صداى اعتراض معین بلند شد
_ عماد بسه تمومش کردى
_ آقا شرمندتم زنت خیلى شیرینه آخه
من هم خندیدم و در حال آخرین ب*و*سه از لپ برادرم رو به معین گفتم: پسر عموتم از اون دسته مردهاست که نمیشه ازش گذشت
عماد با احترام و عشق مونا را ب*و*سید و شیلا در آغوش کشید
_ دایى عماد با این مدل موهات شبیه دیوید بکهام شدى
عماد خندید و گفت
_ اون شکل منه دایى جان
دایى خطاب کردن شیلا باز یکبار دیگر همه وجود من را از موجودى به نام اتابک آکنده از نفرت کرد…
پایان قسمت ۴۵
یا حق
#۴۶ قسمت۴۶ این مرد امشب میمیرد
روز خوبى را با مونا و شیلا سپرى کردیم کم کم از اعضاى این خانواده بودن لذت میبردم شیرین زبانى هاى مهرسام , خواهرانه هاى آوا برادرى چون عماد شیرین پاک و مهربان دلسوزى مادرانه و از نوع خاص مونا حتى حمایت همیشگى معین…

دلم براى عمه تنگ شده بود معین قول داده بود چند روز پیشش بمانیم هر چند که هنوز از مشهد دل نکنده بود و بازنگذشته بود
معین در شرکت کم نمیگذاشت واقعا بهترین متد را براى اداره شرکت آموزش میداد در کار جدى و سخت گیر بود و من هم واقعا پیشرفت خوبى داشتم البته ٢ روز در هفته جز جمعه ها به من مرخصى اجبارى داده بود و عقیده داشت نباید زیاد خودم را خسته کنم رابطه مان بهتر شده بود جنگ نمیکردیم اما دیوارى که من پیشتر بینمان ساخته بودم هنوز بود و معین هم به این دیوار احترام میگذاشت دو روز بیکارى در خانه را در گالرى بهروز سپرى میکردم واقعا هنرمند بود و روح هنرى من هم بیدار شده بود دیدش به دنیا خاص و متفاوت بود گاه چنان خیره به اثر هنرى تازه تمام شده اش عمیق مینگریست و سیگار دود میکرد گویى غرق یک حالت عرفانى خاصى میشد از داستان هاى اساطیرى که برایم تعریف میکرد آنچنان دقیق و تاثیر گزار میگفت که حس میکردم خودم شخص اول آن داستانم، البته معین از این هم نشینى و دوست جدیدم اطلاعى نداشت و خودم هم ترجیح میدادم چیزى نفهمد
آن شب معین آنقدر خسته و عصبى به خانه بازگشت که حتى از شام صرف نظر کرد میدانستم پروژه آخرش با کار شکنى رقیب زمین خورده بود و معین نامدار براى اولین بار در میان رقبا شکست خورده به حساب مى آمد
طاقت ناراحتى اش را اصلا نداشتم گل گاو زبان دم کرده مخصوص شریفه را برایش به اتاق کارش بردم کلافه زل زده بود به صفحه مانیتورش و دستانش را به صورت قلاب کرده روى پیشانى اش گزاشته بود با دیدن من پوف عمیقى کشید و انگار منتظر بود عقده دل با کسى بگشاید
_ یلدا شاخص بورسمون به فنا داره میره یه مشت مفت خور بى خاصیت دورم جمع شدن همه رو اخراج میکنم بى عرضه ها
لیوان را جلویش گزاشتم و لب میز نشستم
_ مگه همین یه پروژه رو داریم؟ همیشه ما بردیم یبارم واگزارش کردیم مرگ که نیست سود و ضرر کنار هم هستن
_ مهم سود و ضررش نیست اعتبارم اسمم رسمم واى واى واى
سرخ شده بود باز دستش را روى کتفش گزاشت از حالت چهره اش معلوم بود درد میکشد
_ معین سکته میکنیا فشارت الان رو هزاره فکر کنم ، تو شرکت کم حرص میخورى الانم اومدى چسبیدى به این کامپیوتر ؟!! اصلا به درک اون شرکت که همه فکر و ذکرت شده و همه چیو یادت رفته

همین طور که متعجب نگاهم میکرد گفت:
_ من چیو یادم رفته؟؟
_ یادت رفته مهرسام هرشب به امید دیدن تو توى سالن خوابش میبره شیرین که نقاشیهاشو میاره نشونت بده و بى حوصله ورق میزنى عمادى که یادت رفته جوونه و عین تراکتور ازش کار میکشى و وقتى واسش نمیزارى حتى وقت نمیکنى به خانم جون زنگ بزنى حتى منم یادت رفته
از جایش بلند شد و کنارم ایستاد با انگشت اشاره گونه ام را نوازش کرد
_ من عسلمو هیچ وقت یادم نمیره فقط میخوام به خواسته هات احترام بزارم
_ تو خواسته هاى منو میدونى؟
_ سعى میکنم بدونم
_ نمیدونى
بغض کرده بودم و دلیلش را نمیدانستم
بغلم کرد
_ اینجورى نکن لباتو
بدنش داغ بود قلبش تند میزد
_ طپش قلب دارى دکتر؟
گونه ام را ب*و*سید و گفت: از استرس و هیجانه
_ فشارت بالاست میدونم
خندید و گفت:
_ یعنى خانم کوچولو نگران غول پیر شده؟
_ معین
_ جون معین
_ هیچ وقت دوستم نداشتى؟
سرم را از سینه اش جدا کرد و اخم کرد سرم را سریع پایین انداختم
_ به من نگاه کن
این جمله را جدى گفت ولى دلم نمیخواست نگاهش کنم و امتناع کردم با صداى بلند ترى گفت:
_ به شما گفتم منو نگاه کن
با خجالت سرم را بالا آوردم
_ خوب چیه ؟
_ جواب سوالتو از چشمام نمیفهمى ؟!
( باز هم نگفت دوستم دارد)
میخواستم هرچى سریعتر از این بحث فرار کنم
_ عمه نیومد من دارم دق میکنم
_ میخواى ما بریم پیشش؟
ذوق زده پریدم و گفتم:
_ مگه میشه؟ کى؟ کارا شرکت چى؟
_ نمیتونم آوا رو تنها بفرستم شمال خودمونم به استراحت و یکم ریلکس شدن احتیاج داریم همگى میریم دو روز اونجا بعدم میریم مشهد خوبه؟؟
دست خودم نبود دیگر هیچ کدام از حرکاتم تحت کنترل خودم نبود!! محکم بغلش کردم و گردنش را ب*و*سیدم سینه اش را گاز گرفتم و در صداى خنده هاى جذابش غرق شدم عماد عزیزم حق داشت ” همین که من عاشقش بودم کافى بود”
آنقدر محکم در آغوشم فشرد که حس کردم استخوان هایم در حال شکستن است در میان خنده هایش سکوت کرد و بعد با صدایى که رگه هایى از بغض و غم داشت گفت
_ میدونى چند وقته اینجورى بغلم نکرده بودى؟ از وقتى محرمم شدى داغ این ب*و*سه هاتو به دلم گزاشتى بى معرفت جرم من این قدر سزاش نبود
اشک هایم بى مهابا فرو میریخت و پیراهنش را خیس میکرد
_ همین که عاشقتم کافیه
_ هیس یلدا از عشق نگو من از عشق میترسم به سرت قسم راضى ام
به یه دوست داشتن ساده ولى واقعى
( باز هم نگفت دوستت دارم و من بى توقع شده بودم)
آن شب تا نیمه هاى شب سرم روى شانه اش بود و تمام سالهاى بى پدرى ام را برایم جبران کرد با آن صداى محشرش لالایى خواند
لالایى که جهاندار هرشب براى ژاله و عماد میخوانده است و من از آن محروم بودم و چه قدر صداى این مرد در عین تلخى ناب و خاص بود
http://dl.irmp3.ir/data/song/Reza_Sadeghi-Lallaie-(WWW.IRMP3.IR).mp3
♫♫ سر تو بزار رو شونمو آروم بخواب گل بهار
من پیشتم تا خود صبح چشماتو آروم هم بزار
اونقده بیدار میمونم تا وقتی خوابت ببره
وقتی می خوابی رویا هم ناز نگاتو می خره
کاب*و*س و زندون می کنم خواب بد می سوزونم
مثل یه گنجیشک کوچیک آروم بخواب مهربونم
دستت تو دستای منه عزیز خوب و نازنین
چشماتو آروم هم بزار رو شاپر ابرها بشین
تا صبح برات شعر و غزل ،لالایی عشق می خونم
چشماتو آروم هم بزار من اینجا بیدار می مونم
حافظ خواب تو میشیم من و خدای خوب دل
چشماتو فردا میبینم خوب بخوابی … شبت بخیر
سر تو بزار رو شونمو آروم بخواب گل بهار
من پیشتم تا خود صبح چشماتو آروم هم بزار .
قصه گفت نوازشم کرد بوییدمش سیراب شدم معین فقط براى من بود حتى اگر همین امشب تنها شب سهم من از او باشد…
با اینکه از آن شب به بعد دریافته بودم که معین کوره اى آتشین است از امیال مردانه ولى چه قدر قوى و مقتدرانه زمانى که آغوشش را به رویم گشوده بود تمام مردانه هایش را کنترل میکرد
با خدا آشتى کرده بودم؟! چند روزى بود شاکرش بودم براى مردى که در دید من بهترین مخلوقش بود حتى اگر عاشق من نباشد…
از هیجان مسافرت دست جمعى آخر هفته تمام هفته را شرکت نرفتم با اینکه معین خیلى عصبانى شد و تهدید به توبیخم کرد همه جا مهربان و نرم شده بود جز در مورد شرکت و خوردن داروهایم که اصرار و حساسیت خاصى داشت و و نز علت تجویز قرص ها را فقط ضعف و کمبود ویتامین میدانستم،
وقتى متوجه شدم مینا و بهروز هم با ما همسفر هستند در عین تعجب خوشحال شدم بهروز برایم شبیه غار متروکى بود که فقط خودم کشفش کرده بودم
پایان قسمت ۴۶
یا حق
#۴۶ قسمت۴۶ این مرد امشب میمیرد
روز خوبى را با مونا و شیلا سپرى کردیم کم کم از اعضاى این خانواده بودن لذت میبردم شیرین زبانى هاى مهرسام , خواهرانه هاى آوا برادرى چون عماد شیرین پاک و مهربان دلسوزى مادرانه و از نوع خاص مونا حتى حمایت همیشگى معین…

دلم براى عمه تنگ شده بود معین قول داده بود چند روز پیشش بمانیم هر چند که هنوز از مشهد دل نکنده بود و بازنگذشته بود
معین در شرکت کم نمیگذاشت واقعا بهترین متد را براى اداره شرکت آموزش میداد در کار جدى و سخت گیر بود و من هم واقعا پیشرفت خوبى داشتم البته ٢ روز در هفته جز جمعه ها به من مرخصى اجبارى داده بود و عقیده داشت نباید زیاد خودم را خسته کنم رابطه مان بهتر شده بود جنگ نمیکردیم اما دیوارى که من پیشتر بینمان ساخته بودم هنوز بود و معین هم به این دیوار احترام میگذاشت دو روز بیکارى در خانه را در گالرى بهروز سپرى میکردم واقعا هنرمند بود و روح هنرى من هم بیدار شده بود دیدش به دنیا خاص و متفاوت بود گاه چنان خیره به اثر هنرى تازه تمام شده اش عمیق مینگریست و سیگار دود میکرد گویى غرق یک حالت عرفانى خاصى میشد از داستان هاى اساطیرى که برایم تعریف میکرد آنچنان دقیق و تاثیر گزار میگفت که حس میکردم خودم شخص اول آن داستانم، البته معین از این هم نشینى و دوست جدیدم اطلاعى نداشت و خودم هم ترجیح میدادم چیزى نفهمد
آن شب معین آنقدر خسته و عصبى به خانه بازگشت که حتى از شام صرف نظر کرد میدانستم پروژه آخرش با کار شکنى رقیب زمین خورده بود و معین نامدار براى اولین بار در میان رقبا شکست خورده به حساب مى آمد
طاقت ناراحتى اش را اصلا نداشتم گل گاو زبان دم کرده مخصوص شریفه را برایش به اتاق کارش بردم کلافه زل زده بود به صفحه مانیتورش و دستانش را به صورت قلاب کرده روى پیشانى اش گزاشته بود با دیدن من پوف عمیقى کشید و انگار منتظر بود عقده دل با کسى بگشاید
_ یلدا شاخص بورسمون به فنا داره میره یه مشت مفت خور بى خاصیت دورم جمع شدن همه رو اخراج میکنم بى عرضه ها
لیوان را جلویش گزاشتم و لب میز نشستم
_ مگه همین یه پروژه رو داریم؟ همیشه ما بردیم یبارم واگزارش کردیم مرگ که نیست سود و ضرر کنار هم هستن
_ مهم سود و ضررش نیست اعتبارم اسمم رسمم واى واى واى
سرخ شده بود باز دستش را روى کتفش گزاشت از حالت چهره اش معلوم بود درد میکشد
_ معین سکته میکنیا فشارت الان رو هزاره فکر کنم ، تو شرکت کم حرص میخورى الانم اومدى چسبیدى به این کامپیوتر ؟!! اصلا به درک اون شرکت که همه فکر و ذکرت شده و همه چیو یادت رفته

همین طور که متعجب نگاهم میکرد گفت:
_ من چیو یادم رفته؟؟
_ یادت رفته مهرسام هرشب به امید دیدن تو توى سالن خوابش میبره شیرین که نقاشیهاشو میاره نشونت بده و بى حوصله ورق میزنى عمادى که یادت رفته جوونه و عین تراکتور ازش کار میکشى و وقتى واسش نمیزارى حتى وقت نمیکنى به خانم جون زنگ بزنى حتى منم یادت رفته
از جایش بلند شد و کنارم ایستاد با انگشت اشاره گونه ام را نوازش کرد
_ من عسلمو هیچ وقت یادم نمیره فقط میخوام به خواسته هات احترام بزارم
_ تو خواسته هاى منو میدونى؟
_ سعى میکنم بدونم
_ نمیدونى
بغض کرده بودم و دلیلش را نمیدانستم
بغلم کرد
_ اینجورى نکن لباتو
بدنش داغ بود قلبش تند میزد
_ طپش قلب دارى دکتر؟
گونه ام را ب*و*سید و گفت: از استرس و هیجانه
_ فشارت بالاست میدونم
خندید و گفت:
_ یعنى خانم کوچولو نگران غول پیر شده؟
_ معین
_ جون معین
_ هیچ وقت دوستم نداشتى؟
سرم را از سینه اش جدا کرد و اخم کرد سرم را سریع پایین انداختم
_ به من نگاه کن
این جمله را جدى گفت ولى دلم نمیخواست نگاهش کنم و امتناع کردم با صداى بلند ترى گفت:
_ به شما گفتم منو نگاه کن
با خجالت سرم را بالا آوردم
_ خوب چیه ؟
_ جواب سوالتو از چشمام نمیفهمى ؟!
( باز هم نگفت دوستم دارد)
میخواستم هرچى سریعتر از این بحث فرار کنم
_ عمه نیومد من دارم دق میکنم
_ میخواى ما بریم پیشش؟
ذوق زده پریدم و گفتم:
_ مگه میشه؟ کى؟ کارا شرکت چى؟
_ نمیتونم آوا رو تنها بفرستم شمال خودمونم به استراحت و یکم ریلکس شدن احتیاج داریم همگى میریم دو روز اونجا بعدم میریم مشهد خوبه؟؟
دست خودم نبود دیگر هیچ کدام از حرکاتم تحت کنترل خودم نبود!! محکم بغلش کردم و گردنش را ب*و*سیدم سینه اش را گاز گرفتم و در صداى خنده هاى جذابش غرق شدم عماد عزیزم حق داشت ” همین که من عاشقش بودم کافى بود”
آنقدر محکم در آغوشم فشرد که حس کردم استخوان هایم در حال شکستن است در میان خنده هایش سکوت کرد و بعد با صدایى که رگه هایى از بغض و غم داشت گفت
_ میدونى چند وقته اینجورى بغلم نکرده بودى؟ از وقتى محرمم شدى داغ این ب*و*سه هاتو به دلم گزاشتى بى معرفت جرم من این قدر سزاش نبود
اشک هایم بى مهابا فرو میریخت و پیراهنش را خیس میکرد
_ همین که عاشقتم کافیه
_ هیس یلدا از عشق نگو من از عشق میترسم به سرت قسم راضى ام
به یه دوست داشتن ساده ولى واقعى
( باز هم نگفت دوستت دارم و من بى توقع شده بودم)
آن شب تا نیمه هاى شب سرم روى شانه اش بود و تمام سالهاى بى پدرى ام را برایم جبران کرد با آن صداى محشرش لالایى خواند
لالایى که جهاندار هرشب براى ژاله و عماد میخوانده است و من از آن محروم بودم و چه قدر صداى این مرد در عین تلخى ناب و خاص بود
http://dl.irmp3.ir/data/song/Reza_Sadeghi-Lallaie-(WWW.IRMP3.IR).mp3
♫♫ سر تو بزار رو شونمو آروم بخواب گل بهار
من پیشتم تا خود صبح چشماتو آروم هم بزار
اونقده بیدار میمونم تا وقتی خوابت ببره
وقتی می خوابی رویا هم ناز نگاتو می خره
کاب*و*س و زندون می کنم خواب بد می سوزونم
مثل یه گنجیشک کوچیک آروم بخواب مهربونم
دستت تو دستای منه عزیز خوب و نازنین
چشماتو آروم هم بزار رو شاپر ابرها بشین
تا صبح برات شعر و غزل ،لالایی عشق می خونم
چشماتو آروم هم بزار من اینجا بیدار می مونم
حافظ خواب تو میشیم من و خدای خوب دل
چشماتو فردا میبینم خوب بخوابی … شبت بخیر
سر تو بزار رو شونمو آروم بخواب گل بهار
من پیشتم تا خود صبح چشماتو آروم هم بزار .
قصه گفت نوازشم کرد بوییدمش سیراب شدم معین فقط براى من بود حتى اگر همین امشب تنها شب سهم من از او باشد…
با اینکه از آن شب به بعد دریافته بودم که معین کوره اى آتشین است از امیال مردانه ولى چه قدر قوى و مقتدرانه زمانى که آغوشش را به رویم گشوده بود تمام مردانه هایش را کنترل میکرد
با خدا آشتى کرده بودم؟! چند روزى بود شاکرش بودم براى مردى که در دید من بهترین مخلوقش بود حتى اگر عاشق من نباشد…
از هیجان مسافرت دست جمعى آخر هفته تمام هفته را شرکت نرفتم با اینکه معین خیلى عصبانى شد و تهدید به توبیخم کرد همه جا مهربان و نرم شده بود جز در مورد شرکت و خوردن داروهایم که اصرار و حساسیت خاصى داشت و و نز علت تجویز قرص ها را فقط ضعف و کمبود ویتامین میدانستم،
وقتى متوجه شدم مینا و بهروز هم با ما همسفر هستند در عین تعجب خوشحال شدم بهروز برایم شبیه غار متروکى بود که فقط خودم کشفش کرده بودم
پایان قسمت ۴۶
بسمه تعالى
#۴٧قسمت ۴٧ این مر امشب میمیرد
همراه ساره مشغول بستن چمدان هایمان بودم این اولین سفر مشترک من و معین بود و از هیجان زیاد دوست داشتم همه کمدم را با خودم ببرم ساره با حوصله در عین حال که مدام حرف میزد لباس هایم را مرتب جمع میکرد
_ خانم قضیه سینما رفتنمو واست گفتم؟
_ واى ساره زبونم مو در آورد اینقدر گفتم به من نگو خانوم
_ چشم چشم بزار اینو بگم ، بابام تا زنده بود نزاشت پامو از در بیرون بزارم وقتى ام مرد شریفه همیشه حواسش به من بود ولى تو مدرسه با بچه ها نقشه رفتن کشیدیم جات خالى چه فیلم باحالى هم بود خانومى که شما باشى تا به خودم اومدم دیدم ٨ شب شده دیگه جرات نکردم بیام خونه آواره چرخیدم دیگه که شد ١٢ گفتم فاتحه ام خوندست !! نرم بهتره ! چشمت روز بد نبینه افتادم گیر چند تا معتاد از خدا بى خبر تو همین پارک سر خیابون اصلیه هست رو به رو پمپ بنزین ، همونجا! که آقا سامى خدا خیرش بده از راه رسید و از مهلکه نجاتم داد ولى از دست آقام هیچکى نتونست نجاتم بده شریفه چوقولیمو کرده بود و خودشم از نگرانى حالش خیلى بد شده بود خانم جونم واست بگه چنان کتکى خوردم که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه آقام رو ناموس حساسه خیلى
_ اگه اجازه میگرفتى نمیزاشت برى؟
_ اتفاقا همینو موقع زدنم گفت که اگه میگفتم خودش اجازه میداد ولى من دیگه پشت دستمو داغ کردم واسه هر کار صلاح و مشورت میگیرم آقام که بدمو نمیخواد نگاه به این ترش روییش با ما نکن به خدا کم نزاشته واسمون
حق با ساره بود معین در عین تلخى رفتارش محبتش را دریغ نمیکرد و به فکر همه بود تک تک کارمندان شرکت و همه اعضا خانه حتى خدمت کارها
معین که وارد اتاق شد بالاخره ساره ساکت شد و معین متعجب به چمدان ها خیره شد و گفت:
_ خانوم سفر قندهار مگه داریم میریم؟
ساره قبل از من جواب داد
_ آقا به خدا همش ضروریه
معین چشم هایش را ریز کرد و گفت: ضرورى بودنشو شما تشخیص میدى مادمازل ساره؟
ساره خودش را جمع کرد و با خجالت معذرت خواست
_ برو پى درست دیگه مخ خانومو امروز خوردى مطمئنم
_ نه آقا به خدا فقط تعریف شما رو کردم
معین ریز خندید و گفت:
_ خوب الان خر شدم ، حالا برو سر درس و مشقت
_ دور از جونت آقا سرت سلامت باشه چشم
_ توله سگ فقط بلده چرب زبونى کنه
ساره با لبخند با مزه اى از اتاق خارج شد و معین که انگار منتظر رفتنش بود روى تخت ولو شد و دستم را گرفت و مرا سمت خودش کشید من هم از خدا خواسته روى شکمش نشستم و کمى خم شدم و موهایش را به هم ریختم و بعد شروع کردم با کف دست ته ریشش را نوازش کردن
_ بابایى
_ جون بابایى
_ با سامى میریم یا با ماشین خودت؟
_ دوست دارم تنها باشیم تمام طول راه
_ اوهوم منم دوست دارم ولى تو که رانندگى طولانى مدت رو دوست ندارى اجازه هم نمیدى من رانندگى کنم
باز لب هایم را به حالت قهر جمع کردم میدانستم این حرکتم بى تابش میکند مجبورم کرد کنارش بخوابم و ب*و*سه محکمى روى لبم گزاشت و گفت:
خانوم من نیاز نداره هیچ وقت رانندگى کنه چون راننده داره دیگه دلیل نداره ذهن کوچولوشو درگیر رانندگى تو این خیابون ها بى در و پیکر کنه و آقاش نگرانش شه
_ ولى من خودم دوست دارم
اخم شیرین و خاصى کرد
_ من بد شما رو میخوام؟
_ نه ولى خیلى حساسى مگه من فرقم با بقیه چیه؟
_ عزیزم شما یکم ضعیفى همین ، مدام هر دفعه سر هر مسئله اى مخصوصا وقت داروهات این سوالو تکرار نکن باشه ؟
_ باشه
صدایش کمى تند تر از قبل شده بود
_ نشنیدم ؟!
با حرص گفتم
_ چشمممم
لپم را کشید و گفت: چشم ها خوشگلت بى بلا عسل بانو عسل گیسو عسل چشم
جدیدا تا کمى دعوایم میکرد سریع اینقدر قربان صدقه ام میرفت و شعر برایم میخواند که از دلم در مى آمد و حس میکردم اخم و دعوایش هم برایم ضرورى و عزیز است، بازویش را نشانه گرفتم و یکى از چشم هایم را با بدجنسى جمع کردم و گفتم:
_ گاز میخواااام
خندید و گفت:
_ هایپر اکتیو من باز نیاز داره تخلیه انرژى کنه؟
_ اوهوم اوهوم
_ بگیر عزیزم
بازوهایش اینقدر بزرگ و عضلانى بود که هرکس هم جاى من بود از گاز گرفتنش نمیگذشت، هر چه قدر هم محکم گاز میگرفتم دردش نمیگرفت و فقط میخندید
_ یلدا گاز گفتم بگیر چرا دارى میک میزنى کبود میشه زشته
_ اِ میخوام مهر متعلق به یلدا است هرگز نزدیک نشوید بزنم
_ کى جرات داره با وجود زن قهرمان رزمى کار من نزدیک من شه؟ اصلا کى دلش این پیرمرد بداخلاقو میخواد
کارم که تمام شد محکم جاى اثر هنرى را ب*و*سیدم و گفتم
_ از شانس بد من این پیرمرد بداخلاق زیادى جذابه و همه میخوانش
_ مهم اینه خودش فقط تو رو میخواد
( این نهایت ابراز عشق و علاقه کلامى غول جذاب من بود!!!!)
دقیق نگاهم کرد و گفت:
_ یلدا این سفر مجبوریم اون ٣ نفر رو تحمل کنیم اگه حرفى بهت زدن که باعث ناراحتیت شد فقط به خودم بگو
_ کیا؟
– مینا و شوهرش و مبینا
_ اه مگه مبینا هم میاد؟
_ آره من اونجا قرار یه کمیسیون با پدر بهروز گزاشتم که اصرار داشت بهروز ه
م بیاد بلکه یکم علاقه نشون بده واسه همکارى با پدر و خانوادش به طبع دوست داشته زنش و خواهرشم باشن
_ بهروز و مینا که اوکى هستن راحتم باهاشون تحمل مبینا رو ندارم
یک ابرویش را بالا برد و گفت:
_ اوکى هستن یعنى چى؟! من به شما نگفتم این خاندان عمه ها هیچکدوم اوکى نیستن؟ فاصلتو توى این دو روز رعایت کن متوجه شدى؟!
( واى اگه بفهمى چه فاصله شکنى با بهروز کردم!!!)
_ چشم دیگه چرا دعوا میکنى؟
_ دعوات نکردم عزیز دلم شما اینقدر خانوم و حرف گوش کن هستى که نیاز به دعوا نداشته باشى
( دقیقا مهرسامم همینطورى خر میکنه)
کم کم همه آماده رفتن میشدند و نمیدانم چرا معین بى رحم شده بود و اجازه نمیداد شیرین جان همراهمان بیاید و قرار گزاشته بود او را بفرستد لواسون پیش خانم جون ، طفلک بغض کرده بود و به دیوار تکیه داده بود و هر لحظه آماده گریه بود که معین جاى آرام کردنش باز اخم تحویلش داد
_ شیرین اگه گریه کنى اون روم بالا میادا ، قول و قرارمون همین بود مگه نه؟
شیرین با بغض جوابش را داد
_ من که معذرت خواهى کردم
_ منم که تنبیهت نکردم
آب دهنش که کمى آویزان شده بود را شریفه با دستمال پاک کرد و او را در آغوش فشرد معین باز بیشتر اخم کرد
_ شریفه اینقدر لوسش نکن لطفا بزار متوجه شه هر کار اشتباهى تاوان داره و به خاطر رسیدن به هدف بدش خیلى چیزهاى خوب مثل این مسافرت رو از دست میده
شیرین تاب نیاورد و گریه کنان سمت اتاقش دوید
دلم طاقت نیاورد و مداخله کردم
_ معین این بچه مریضه چرا این طورى باهاش میکنى
_ دلیل نمیشه مریضه بى تربیت بار بیاد که فردا روز تو جامعه باهاش مثل یک حیوون رفتار شه
_ حالا مگه چى کار کرده؟
_ خودش میدونه کافیه عجله کن سوار شو دیر شد
( محترمانه به من گفت؛ به تو چه؟!!!!)
معین گاهى با همه مهربانى اش سنگدل ترین و سخت ترین مرد عالم هستى میشد !!!
ماشین جدید عماد فوق العاده اسپرت و خاص بود عاشق رانندگى پر هیجانش بودم معین که حدس زده بود عماد قرار است با ماشینش کولاک به پا کند قبل حرکت کلى خط و نشان برایش کشید
بهروز و مینا و مبینا با یک ماشین
عماد تنها و آوا و مهرسام همراه سامى و من و غول جذابم سوار باهم، راهى شدیم و طبق دستورش قبل هرچیز کمربندم را بستم معین با تى شرت سفید جذب و شلوار مشکى اسپورت خیلى خواستنى شده بود
در طول مسیر نگاهش را مرتب خرجم میکرد گاه دستم را میگرفت و بالا نزدیک لبش مى آورد و ب*و*سه اى بکر رویش میگذاشت و شرمنده ام میکرد
صدایش که میکردم چند لحظه با عشق نگاهم میکرد و بعد جوابم را میداد
_ معییییین
_ جان معین
_ دلم چرا درد میکنه
با نگرانى گفت : کجاى دلت؟
_ آخه نمیشه بگم
لبم را جمع کردم و گفتم : نمیشه بگم
چشمهایش را ریز کرد و گفت: تا بیستم که خیلى مونده عزیز دلم
منظورش را که فهمیدم از خجالت این که تاریخ دقیق دوره من را میدانست سرخ شدم
_ نخیر منظورم اون نبود بعدم تو از کجا تاریخشو میدونى
_ از اخلاق گندت تو اون تاریخو و زود رنجیت
مشتى به بازویش زدم و گفتم:
_ پس اگه ماله من بیستمه مال تو با این اخلاق دائم الگندت کله ماهه
با صداى بلند خندید و میان خنده گفت:
_ خوب حالا کجاى دلت درد میکرد
دست به سینه با حرص به روبه رو خیره شدم و گفتم : منظورم قلبم بود
با تعجب و نگرانى گفت: یعنى چى؟؟
_ حواستو بده به رانندگیت حالا به کشتنمون ندى تا بگم
_ بفرما بگو
_ قلبم درد میکنه چون اونى که توش جا شده ابعادش زیاده ٢ متر در ٢٠٠
اخم با مزه اى کرد و گفت: کیه اون پدر سوخته؟
_ مگه چند تا غول تو دنیا هست که بتونه بره تو قلب من
_ والا غول تو ابعادش ١٩٧ در ٩٩
_ خوب حالا همون
_ میخواى بیام بیرون درد نکشى حالا مسئله اینه از کجا بیام بیرون؟
باز مشتى به پهلویش زدم و محکم بغلم کرد سرم را روى شانه اش گزاشتم عماد که حال کنارمان بود علامت موفقیت نشانم داد و سبقت گرفت میدانستم که فهمیده است حرفهایش عجیب در رابطه من و معین تاثیر گزار بوده است
قبلا با دوستانم زیاد جاده چالوس را طى کرده بودم اما اینبار کنار او همه چیز زیبا تر شده بود
در مه جاده که فرو رفتیم حس کردم با محبوبم در ابرها غرق شدیم کاش زمان از حرکت مى ایستاد کاش ابعاد خانه و زندگى ما اندازه همین ماشین کوچک میشد همین قدر نزدیک هم و کنار هم فقط و فقط من و او و یک دنیا آرامش !! اسم حس معین را نمیدانستم دیگر مطمئن بودم اگر هم عاشقم نباشد بى شک دوستم دارد ولى از اقرار به دوست داشتن هم فرارى بود و شاید هنوز لایقم نمیدانست ، باران که گرفت هزار بار عاشق تر شدم اصلا انگار باران ، قرص روان گردان عاشقى من شده بود ؛ شیشه ماشین را پایین آوردم ، دستم را از پنجره بیرون بردم و عمیق بوى باران را وارد ریه هایم کردم
دستش را زیر چانه ام گزاشت و آرام زیر چانه ام را نوازش کرد
_ یلدا تو با این همه احساس چرا همه عمرت تمرین و سعى کردى واسه بى احساس بودن ؟
آهى کشیدم و گفتم
_ جوابشو نمیدونى دکتر؟
_ روانشناسى رو زیاد
دوست نداشتم حس میکنم توهین به شعور طرف مقابلته
_ چرا؟؟
_ وقتى بى اجازه سرک کشیدن تو کمد و کیف و موبایل کسى درست نیست پس تجسس افکار دیگران یک نوع جنایت و جسارت به انسانیته البته تا موقعى که خود طرف نخواد
_ ولى توى زندگى من زیاد سرک کشیدى دکتر
_ شما از اون دسته افراد بودى که نیاز به حمایت و کمک داشتى ولى انکارش میکردى من فقط به زندگیت کمک کردم هیچ وقت چیزى از توى ذهنت به زور بیرون نکشیدم و تحمیلم نکردم تو همیشه فکرت آزاده اما مسئله اینه بتونى از این آزادى براى تصمیم بهتر استفاده کنى، حالا جواب سوالمو بده
_ چون دختر آذر بودم
_ تا کى به جرمى که تو مجرمش نیستى میخواى خودتو مجازات کنى عزیزم؟
_ از وقتى متوجه خیانتاش شدم دلم میخواست دختر نباشم همون روز همه عروسکامو انداختم دور
به روبه رو خیره شده بودم تصویر آذر و خنده هاى پر عشوه اش جلوى چشمانم بود
_ حسرت هیچى نباید به دلت بمونه همه روزهاى بچگى و جوونیتو با خودم میگذرونى قول میدم یلدا من بهشتو از آسمون واست میکشم پایین فقط عاقل باش
چه قدر آن روزها به نظر خودم عاقل بودم…
بالاخره رسیدیم . ویلاى معین شبیه قصر سیندرلا بود و من به خاطر رشته ام عاشق معمارى اصولى و متفاوتش شده بودم ، دوستان آوا که قبلا با هم آشنا شده بودیم صبح زودتر از ما رسیده بودند ، عماد با روش خودش که مشت به مشت طرف مقابل میزد به همه سلام داد آوا و معین هم که با این جمع خیلى صمیمى بودند و من هم با الطبع احساس راحتى بیشترى داشتم هوا مه گرفته و محشر بود همه جز معین بارانى به تن داشتند از ماشین سریع کاپشنش را آوردم و دستش دادم
سعید خنده با نمکى کرد و گفت: شما دوتا خیلى سکرت عروسى کردینا یه شامم به ما ندادین
معین دستم را گرفت و گفت: مفصل ترین عروسى شهر شایسته خانوم منه بهار که بیاد متوجه میشین
دلم لرزید من تا به حال به لباس عروس و جشن عروسى فکر نکرده بودم یعنى همیشه فکر میکردم معین نسبت به این جریان راغب نیست
چند دختر مجرد به جمع دوستان آوا اضافه شده بودند که دست از سر عماد بر نمیداشتند عماد هم با شوخى همه را از سر خود باز میکرد و دلم از خنده هاى پر سوز برادرم میگرفت که هیچ دخترى به چشمش نمى آمد در این میان حس میکردم سعید به آوا نگاه خاصى دارد که آوا هم چندان بى میل نیست اما وقتى مسئله را با او مطرح کردم وحشت زده دستم را گرفت:
_ یلدا خواهش میکنم به معین هیچى نگو شر میشه
_ چرا؟! معین اصلا آدم بى منطقى نیست تو جوونى اسیر که نیستى تنها بمونى تا آخر عمر
_ معین جلومو نمیگیره ولى حتما مهرسامو ازم میگیره به نظرت اجازه میده عزیز کردش زیر دست یه مرد دیگه بزرگ شه؟
_ تو مادرشى آوا کسى نمیتونه این حقو ازت دریغ کنه
پوزخندى زد و گفت:
_ معین نامدار میتونه ، میتونه در عین همه عشق و محبتش گاهى خیلى بى رحم شه مخصوصا اگه پاى عزیزاش وسط باشه
حق با آوا بود و من روى دیگر معین را هم دیده بودم زمانى که زیر ضربه هاى کمربندش نزدیک بود جان دهم
دلم براى اسارت حس زنانه آوا سوخت و تصمیمم گرفتم در زمان مناسب با معین این موضوع را مطرح کنم
زمان شام پسرها مشغول درست کردن جوجه شدند عماد هم که فقط سر به سر همه میگذاشت و میخندید معین به دیوار تکیه داده بود و از دور من که در جمع دخترها بودم را در نظر گرفته بود
مبینا تنها کسى بود که خودش را گرفته بود و با فاصله تنها ایستاده بود طرز نگاه این دختر خیلى عجیب بود انگار با همه عالم سر جنگ داشت
بهروز هم با طبع شعرش معرکه گرفته بود و خواهان زیاد داشت
شام که آماده شد معین کنارم آمد و با هم شروع به خوردن کردیم که کمى بعد عماد سیخ به دست به ما پیوست
_ بال کى میخوره؟
با ذوق دستم را جلو بردم که دستش را کشید و خندید
_ نه آبجى واسه شما خوب نیست
با حرص گفتم:
_ عوضى پس واسه تو خوبه؟
معین چپ چپ نگاهم کرد و گفت: مودب باش
_ آخه اذیتم میکنه
رو به عماد کرد و گفت: اینهمه دختر تو این جمعه باید واسه خواهرت فقط دلبرى کنى؟
_ آقا آخه حرص میخوره خیلى بامزه میشه
_ اذیتش نکن
عماد در حالى که بغلم میکرد و بال کباب شده آب دهن راه اندازى در دهانم میگزاشت چشم گفت
نیشگونش گرفتم و گفتم: میدونستى دیوونه اى؟
خندید و گفت: میدونستى عشق منى ؟
چشمکى زد و در گوشم نجوا کرد:
_ اولین باره بعد سالها آقامو آروم میبینم معلومه حاصل در کنار تو بودنه
خوشحال شدم چنان دونده اى که بالاخره توانسته خط عبور را با خوشحالى برنده شدن رد کند !!!
همه چیز خوب پیش میرفت پدر بهروز با معین تماس گرفت و او را براى شب نشینى بزرگان حرفه اش دعوت کرد بهروز سر درد مینا را بهانه کرد و از همراهى با معین فرار کرد ، موقع رفتن به معین گفتم تا نیاید نمیخوابم و او هم قول داد که زود برگردد
١ ساعتى گذشته بود و عجیب دلتنگ بودم شالم را روى دوشم انداختم وبه محوطه کنار دریاى ویلا رفتم دریاى شب را همیشه دوست داشتم روى شن ها در ساحل نشستم و به دریا خیره شدم زند
گى ام درست شبیه دریا متلاطم بود دلم براى عمه تنگ شد و به او زنگ زدم و بعد از کلى درد و دل واقعا حس کردم که چه قدر مادرانه هاى این زن براى بقاى زندگى ام تا به امروز ضرورى بوده است
کمى که گذشت سایه مردى در مهتاب شب روى شن هاى ساحل نمایان شد سریع برگشتم و با دیدن بهروز خیالم راحت شد
_ بانوى دریا امشب چه تصویرى براى خلق یک تابلو نقاشى هستى
خندیدم و گفتم:
_ حال مینا بهتر شد؟
_ حال مینا هیچ وقت خوب نمیشه
_ چرا؟
روى زمین نشست و گفت:
_ چون هنوزم عاشقه کسیه که به جرم بى اسم و رسمیه خاندانش از ازدواج باهاش محروم شد
کنارش نشستم و با تعجب پرسیدم :
_ این ناراحتت نمیکنه؟
_ نه چون هم دردیم و به درد هم احترام میگذاریم
_ تو هم عاشق بودى؟
_ بله ولى سالها پیش تو یه حادثه فوت شد و فقط براى من یک تصویر از الهه عشقم باقى گزاشت
_ چه طورى کنار همین پس؟
_ همونطور که تو و معین نامدار کنار همین
اخم در هم کشیدم و گفتم:
_ من تنها عشق زندگیم معین بوده و بس
_ و تنها عشق اون چى؟
_ واسم مهم نیست
_ حق دارى چون عشق کوره اوایل آشناییم با مینا دقیقا حسمون شبیه الان تو بود ولى با گذر زمان و کنار رفتن شور به هم رسیدن فهمیدیم در اشتباه بودیم
کلافه رو برگرداندم و گفتم:
_ من پشیمون نمیشم هیچ وقت
_ امیدوارم یلدا و برات همین آرزو رو دارم ولى اینم یادت باشه اون مرد همیشه به عشق اولش وفادار باقى خواهد ماند و نزار تو ضربه بخورى زیاد غرق عشقش نشو از زندگیت لذت ببر براى خودت زندگى کن
_ بهروز تو چه قدر ژاله رو میشناختى؟
_ از دور میشناختمش وقتى با مینا ازدواج کردم از معین جدا شده بود ولى شاهد همه غم و رنج جدایى معین بودم اون واقعا یه عاشق شکست خورده است
بغض کرده بودم براى دل شکسته معینم و سهم کمم از دلش
_ خوشگل بود؟
_ بى نهایت زیبا و گیرا و تحصیل کرده !! هم دانشگاهى معین هم بود اتفاقا ، چیزى کم نداشت ولى کسى نفهمید چرا از عشق مرد خاص و آسى چون معین گذشت
سیگارى آتش زد و به حرمت سکوتم او هم ساکت شد و سیگارى که با آتش سیگار خودش روشن کرده بود را مقابلم گرفت اینقدر دلگیر و غرق اندوه بودم که با جان دل پذیرفتم هنوز پوک دوم را نزده بودم که با صداى عماد به سرفه افتادم و من و بهروز هر دو از جا برخواستیم
اخم شدیدى کرده بود و سر تا پاى بهروز را با نفرت نگاه میکرد و حتى جواب سلامش را نداد و روبه من گفت: این وقت شب اینجا دارى چه غلطى میکنى ؟
سیگار را از دستم گرفت و رو به روى بهروز گرفت و با خشم گفت: این کارت بى جواب نمیمونه الانم فقط از جلو چشمم برو
بهروز به حالت تمسخر آمیزى تعظیم کرد و رفت و وقتى عماد مطمئن شد که بهروز به ساختمان رفته است دوباره سمتم برگشت و با نگاهى که از هزار فحش بدتر بود بر اندازم کرد سیگار را زیر پایش فشرد و نزدیکم شد
_ منتظر توضیحتم یلدا نامدار ؟
من من کنان گفتم: عماد من با تو هم قبلا سیگار کشیدم
فریاد زد : منو با این مرتیکه مقایسه میکنى؟ هزار بار نگفتم رو خط قرمزها شوهرت پا نزار وقتى رفتى پاى عقد باید همه اینا رو قبلش چال میکردى ، دردت چیه تا چشمشو دور میبینى ه*و*س دود میکنى ؟ باید در جریانش بزارم این طورى نمیشه
عماد که جدى میشد واقعا از او میترسیدم ولى دوست نداشتم بفهمد
_ عماد تو هیچى به معین نمیگى ، فهمیدى؟
خنده تلخى کرد و گفت : چرا اون وقت نباید بگم ؟ چون تنبیهت میکنه؟
_ آره
_ شاید واست لازم باشه که دیگه سراغ تفریحاتى که دوست نداره نرى
_ بسه دیگه
سیلى که در گوشم فرود آمد بهت زده ام کرد !!! عماد عزیزم!!! برادر مهربانم ؟!!!
هر دو دستم را روى جاى سیلى گزاشتم و با چشم هاى پر از اشک به صورت خشمگین توام با غمش خیره شدم
_ اگه بهش نمیگم به خاطر اینه که نمیخوام سفرتون خراب شه ولى این دلیل نمیشه تو تنبیه نشى و حقتو ادا نکنم اینو زدم که آویزه گوشت کنى دفعه آخریه از این شیطنت ها یواشکى میکنى
بغضم ترکید اما بغلم نکرد و با همان صداى خشن گفت:
_ سریع دنبالم راه میوفتى میاى داخل تا بیشتر عصبانى نشدم
دلخور بودم توقع این سیلى را اصلا از عماد نداشتم ولى کاش جاى فقط یک سیلى آنقدر مرا میزد که به خودم مى آمدم و …
پایان قسمت ۴٧
به نام او
#۴٨ قسمت ۴٨ این مرد امشب میمرد
سریع به اتاق رفتم و در را بستم و به آن تکیه زدم و ادامه گریه ام را در خلوت خودم سر دادم
بهروز در باور من آدم فریبکارى نبود ،حق داشت! غرق شدن در عشق مردى که همه عشقش از آنِ دیگریست فقط ضربه زدن به خودم بود و من دچار لذت از این خود آزارى شده بودم
عماد براى اولین بار دست رویم بلند کرد و جاى سیلى اش عجیب میسوخت کاش درکم میکرد که چه قدر به آن سیگار و هم صحبتى با بهروز احتیاج داشتم من شریک اجبارى زندگى معین بودم حتى این ذره دوست داشتنش هم اثر همین شراکت اجبارى بود ، سرم گیج میرفت باز حس کردم در کاسه سرم چیزى در حال انفجار است
قرص هایم را که معین سفارش کرده بود محض اینکه دردم آرام شود را سریع بلعیدم و خوابیدم منتظر مردى که قرار بود بیاید دیگر نماندم…
چشمانم را که باز کردم سرم روى بازوى معین بود و خودش غرق خواب یادم نمى آمد کى آمده بود هنوز سرگیجه داشتم بغض کردم و محکم بغلش کردم خوابش سبک بود همیشه، با تکان من چشم هایش را به سختى باز کرد و گفت
_ بد خواب شدى؟
_ نه کى اومدى؟
_ دیر اومدم عزیزم ببخشید
( من دیر اومدم کاش قبل ژاله میومدم کاش من قبل ژاله دختر عموت بودم)
سرم را ب*و*سید و گفت:
_ خوب بخوابى خانومى
_ معین
خسته بود حال حرف زدن نداشت براى همین جاى جانم گفت
_ هوم؟
_ سرم گیج میره
سریع چشمانش را باز کرد و در جا نشست و دستش را روى پیشانى ام گذاشت
_ تبم که ندارى از کى اینجورى شدى؟
_ از دیشب، ولى قرصامو که گفتى خوردم خوابم برد
حسابى نگران و کلافه بود از جایش برخاست و چراغ ها را روشن کرد نبضم را گرفت و چشمم را پاییم کشید و معاینه ام کرد
_ عصبى شدى دیر اومدم؟!
با دلخورى سوالش را پرسید و جوابى ندادم نتوانستم بگویم دلیل ناراحتى ام دیر آمدنت نبود و …
_ با شمام !!!
_ یکم
_ دفعه آخرته سر هرچیز کوچیک خودتو اذیت میکنى!!٩ میتونستى بهم زنگ بزنى بگى زود بیام شما وقتى زیاد متشنج میشى این حالت واست پیش میاد و نمیفهمم مسئله به این سادگى این قدر اهمیت داشته که خودتو اذیت کنى؟؟
_ دعوام نکن
_ از دست تو یلدا
_ دعوا نکن دیگه فقط بغلم کن
_ سعى کن تا فردا صبح خوب شى واگرنه میریم تهران بیمارستان تا یاد بگیرى این قدر ضعیف نباشى تو هر مسئله اى
ساکت که میماندم دلش به رحم مى آمد از خودم بابت کار آن شب شرم داشتم براى همین نگاهش نمیکردم،
فرداى آن روز زمان صبحانه عماد خیلى ساکت بود و کسى جز من و بهروز علتش را نمیدانست در اولین فرصت تنها به سراغش رفتم و از پشت بغلش کردم ومحکم به او چسبیدم و قول دادم و کاش آدم وفاى به عهد بودم…
برادرم مهربان تر از این بود که نبخشدم صورتم را ب*و*سید ولى بابت سیلى معذرت نخواست
با معین به ساحل رفتیم برایم بادبادک خرید و همراه بادبادک آنقدر دویدم که حس کردم خودم هم همراهش راهى آسمان شدم سبک شده بودم از ته دل میخندیدم و مرد زندگى ام برایم دست تکان میداد به بازارچه رفتیم و کلاه حصیرى خریدم تمام مدت کلاه به سر بازار را زیر پا گزاشتم ماهى بزرگى برداشتم و کنار خودم و معین که از دستم حرص میخورد عکس سلفى گرفتم
با صداى بلند میخندیدم لواشک با ذوق میخوردم و به زور دهان معین مى گذاشتم معین برایم یک خرس عروسکى پشمالوى خوشگل خرید از جان دل این تدى زیبا را بغل کردم و تمام کودکى ام دوباره جان گرفت
مرد من امروز آمده بود قدرى این تن خسته را شادى ببخشد!!
غروب دوباره کنار ساحل در ویلا جمع شدیم پسرها بساط عیش و طرب و موسیقى را جور کرده بودند هرکى بطرى بر میداشت و با جفتش شریک میشد سعید حتى یه معین تعارف هم نکرد واقعا دلم میخواست من هم لبى میزدم و همراهیشان میکردم حتى عماد و آوا هم اندازه چند جرعه نوشیدند و من فقط خیره به معین که آرام و متین نشسته بود و رقص و شادى جوان تر ها را نظاره میکرد مانده بودم
_ معین
_ جونم
_ میگما تو چرا نمیخورى ؟
_ دلت میخواد ؟
_ بگم آره، میزنیم؟
اخم کرد و گفت: _ چون واست خوب نیست میگم نخور واگرنه عقایدمو دوست ندارم به خورد تو هم به زور بدم ، من فقط کارى که واست ضرر داره رو نمیزارم انجام بدى
_ واسه این ٣٠ نفر ضرر نداره واسه من داره ؟
_ یلدا کافیه قبلا باهم توافق کردیم
_ خودت چرا نمیخورى؟
_ عهدى که توى طوفان با خدا بستمو توى آسایش و شادى فراموش نمیکنم
_ از بُعدِ مذهبیش میگى؟
_ من خدا رو قبول کردم دست رفاقت بهش دادم و یه شب باهاش یه معامله کردم و قرار شد دیگه لب نزنم واسه همین حتى کسى جرات نمیکنه دیگه بهم تعارف کنه
گاهى واقعا به عقاید محکم معین حسرت میخوردم میدانستم نماز میخواند و ایام عزادارى کمک هاى بزرگى به گرسنگان حاشیه نشین شهر میکند در طول سال شاهد کمک ها و حمایت هایش از کودکان مریض و زنان بى سرپرست بودم. معین خاص بود غیر قابل حدس !!! تا با او یکى نمیشدى نمیتوانستى حدسش را هم بزنى چنین عقایدى داشته باشد، در عین حال به عقاید دیگران احترام میگزا
شت و با همه تیپ آدمى برخورد مناسبى داشت اهل ریا و تحمیل کردن عقایدش نبود
عماد و آوا در حال رقص تند به زور اصرار کردند که من هم وسط بروم اما بدون اینکه حتى نظر معین را بپرسم خودم دعوتشان را رد کردم و به مرد سنگین و آرام جمع آن شب چسبیدم سرم را ب*و*سید و گفت: _ دختر شیطون من چرا اینقدر مظلوم شده؟
_ من زنتم اینقدر نگو دخترم
از شرم جمله ام خودم داغ شده بودم حرف دلم را گفته بودم من دلم همه معین را میخواست دلم میخواست به عنوان همسرش لمسش کنم اما از آن شب به بعد خیلى خود دارى میکرد
با تعجب نگاهم کرد و گفت: تو همه کس منى هر وقتم وقتش شد زنمم میشى فعلا خانوممى
بیشتر خجالت کشیدم و خودم را مشغول بازى کردن با لیوان آب پرتغالم کردم , هنوز سنگینى نگاهش را حس میکردم و همین حس به من میگفت این مرد حرفى براى گفتن دارد و نمیگوید …
عماد آن قدر رقصیده بود که از فرط عرق تمام موهایش خیس بود نفس نفس زنان کنارم نشست و باز به شیوه خودش دست مشت شده اش را آرام به مشت دست من زد در حال عقب زدن موهایش بود که روى صورتش ریخته بود که یکى از دختر ها لیوان دیگرى که تقریبا پر بود برایش با کلى طنازى که من هیچ وقت بلد نبودم آورد
_ عماد جونى فقط واسه شما
عماد دستش را رد نکرد و با لبخند تشکر کرد دختر که رفت به عماد گفتم:
_ خوشگل بودا
_ ازین خوشگلا زیادن
_ خوب پس چرا داداش من تنهایى شادى میکنه؟
با این سوال من معین هم برگشت و به عماد که حال خیره به دریا شده بود نگریست عماد آهى کشید و گفت:
_ داداشت عقل اگه داشت اوضاعش این نبود
_ عماد فکر نمیکنى وقتش رسیده یه شروع دوباره رو تجربه کنى؟
شبیه معین حرف میزدم و بالاخره اثرات کمال همنشینى بود
عماد هنوز به دریا خیره شده بود جوابى نمیداد فکر کنم باز غرق گذشته شده بود حال چشمان معین هم نگران بود و به من اشاره کرد بحث را تمام کنم عماد که لیوان در دستش را نزدیک دهانش برد براى بنوشد صداى معین بلند شد:
_ واسه امشب بسه بچه
اطاعت کرد لیوان را زمین گزاشت و لبخند سردى زد به نظرم معین تلاش میکرد مسیر فکرى عماد را عوض کند
_ امشب حتما واسه شام ویلاى صدرى باهام بیا دیشب مدام از تو پرسیدن نمیخوام فکر کنن تو هم مثل بهروز از خانوادت و تجارتمون جدا شدى
_ چشم آقا
بعد با نگرانى به من خیره شد و پرسید
_ یلدا هم با ما میاد؟
میدانستم دلش شور رفتار دیشبم را میزند معین سر تکان داد و گفت: نه همه مردن مدلشونو میدونى که
_ جسارت نباشه آقا بهتر نیست این بهروز بى خاصیت الدنگ رو هم ببریم پس واسه چى دنبال ما راه افتاده اومده؟
_ کى اینقدر بى تربیت بارت آوردم عماد؟؟ حداقل جلوى یلدا راحت این الفاظو در مورد دیگران به کار نبر ، دوست داشته باشه میاد
عماد که عصبى و شرمنده بود سریع معذرت خواست و باز با چشم هایش قولم را به من یاد آور شد ، موقع رفتن معین کلى سفارش کرد که مواظب خودم باشم و راحت تا برگشتش استراحت کنم هنوز هر چند ساعت یکبار سرگیجه مسخره به سراغم مى آمد مخصوصا وقتى که بعد از دقایقى طولانى از جایم برمیخواستم بهروز هم دقایقى بعد آماده رفتن شد و کنار در طورى که کسى نفهمد گفت:
_ تو ساحل روى نیمکت واست یه چیزى گزاشتم حتما برو بردارش
خیلى سریع خودم را کنار کشیدم که کسى متوجه نشود به اتاقم که بر میگشتم در کمال تعجب مبینا صدایم کرد
_ یلدا بیا پیش من و مینا تنهایى
با اینکه اصلا رغبتى به هم نشینى با او نداشتم دلم نمیخواست مرا خودگیر تلقى کند قبول کردم و به تراس رفتیم و روى صندلى هاى حصیرى نشستیم مینا و مبینا در حال قلیان کشیدن بودند عجیب ه*و*س کرده بودم ولى این دو قابل اعتماد نبودند و دلم نمیخواست معین یا عماد بفهمند و ناراحت شوند
مبینا خندید و گفت: اوف معین چه زنه پاستوریزه اى گرفته به قیافت میخورد خفن باشى تو
_ بعد ازدواج باید به سازشون برقصى دیگه
مینا پک عمیقى زد و دود حلقه اى از دهانش بیرون داد و گفت: اوه نه بابا بهروزو اگه به سازش برقصم رو سرم سوار میشه سگ توله
دلم براى بهروز که همسرش چنین پشت سرش خارش میکرد میسوخت
مبینا به حالت خاصى گفت: خوب این که ژاله نیست بتونه تو روى معین واسه
ژاله؟!! همه جا اسمش بود!!!!
سکوت کرده بودم مینا روى شانه ام زد و گفت:
ناراحت شدى یلدا جون؟
_ نه نه
_ ولى خیلى شبیه خواهرتى موهات که بلندتر شه بیشتر شبیه میشین
مبینا میان حرفش گفت: ژاله خیلى مقتدر تر بود یادته چه لفظ قلم با معین توى مجالس حرف میزد و معینو تو رو در واسى وادار به انجام خواسته اش میکرد مینا ؟
_ خوب آره آخه معین خیلى عاشقش بود
این دو خواهر مرا دعوت کرده بودند که در مقابلم در مورد ژاله و معین بحث کنند ؟!
بالاخره موفق شدم عکس خواهرم را در گوشى مینا ببینم !!! زیبا بود خیلى بیشتر از من خانومانه در چهره داشت !! حتى لبخندش هم خاص و جذاب بود چشم هاى کشیده و کمى خشن شبیه معین !! بینى خوش فرم و لبان گوشتى و گیرا

این زن حق داشت مالک اصلى قل
ب شوهر من باشد
در دل براى معینى که چنین عشقى را باخته بود غم ریختم
و عشق احمق است یا فداکار؟!
اگر روزى برگردد خودم را کنار میکشم
و عشق احمق است یا فداکار؟!
خواهرم چرا معین من را عذاب دادى ؟!
و عشق…
دوست نداشتم غمم را این دو خواهر بفهمند لبخند زدم از همان خنده هاى تلخ شاعر که از گریه غم انگیز تر است !! من از ژاله متنفر نبودم !!! حسادت میکردم اما تنفر نه!!!
کاش بود و در ازاى خواهرى اش معین را پیشکشش میکردم معینى که همه عشقم و زندگى ام بود
آن شب براى من شروع احمقانه ترین راه زندگى ام بود…
به ساحل رفتم روى نیمکت بسته بهروز را یافتم سه نخ سیگار که سرش لول شده بودم و مطمئن بودم داخلش توتون نیست به همراه یک نامه در بسته بود
” بانوى زمستانى ! یلدا !!
امیدوارم وسعت غمت چون نامت به درازاى بلندترین شب سال نباشد
تو یک اثر هنرى با شکوه این دنیایى که هر غم روى صورت زیبایت چنان یک پتک براى مخروبى این اثر زیباست
روح هنرى ام هر ثانیه مرا به این وا میدارد که نگران روح سرکشت که در چنگال اسارت خاندان نامدار است باشم چنان که تمام آزادى و آرامشت را به بند کشیده اند
هدیه ناقابلم را بپذیر میدانم چه قدر براى دود کردن دردهایت به مخدرى بى دود نیاز دارى
از دیشب فکر کردم و این را برایت پیدا کردم راحت آتشش بزن نه دود دارد و نه بویى که جز خودت کسى از این خلوت شب نشینى ات خبر دار شود
کسى که دوستانه نگران شادى بر باد رفته توست بهروز”
حشیش را میشناختم این که داخل سیگار بود حشیش نبود گیاه خاصى بود
نمیدانم چرا آتشش زدم و خیره نگاهش کردم بعد از یک پتک عمیق واقعا حس خوبى داشتم
دریا را آرام تر میدیدم دود و بو هم نداشت پک بعدى را آسوده خاطر تر زدم کمى ریه ام سوخت ولى لذت بخش بود انگار تمام غصه ها و حسرت هایم تمام حسادتم به ژاله تمام غمِ کم بودنم براى معین یکجا دود شد
گلویم میسوخت اما سبک شده بودم دوست داشتم روى امواج دریا شنا کنم نامه را پاره کردم و داخل دریا انداختم دو نخ دیگر را براى مباداهایى که میدانستم خواهند آمد در جیبم گزاشتم سنگى داخل دریا پرت کردم با صداى بلند خندیدم میخندیدم ولى علتش را نمیدانستم حسم شبیه مستى نبود هوشیار بودم کاملا!!! اما سبک شده بودم…
به اتاقم برگشتم ،
ژاله جذاب بود من هم میتوانستم قدرى شبیه خواهرم باشم
روبه روى آینه پیراهن خواب مشکى تورى بلندم را میپوشم رژ جگرى لبانم را برجسته تر نشان میدهد کوکو مادمازل را که زیر گردنم مى افشانم تمناى مادمازل شدن واقعى دارم ازین عطر !!!
آهنگ لایتى در گوشى ام پیدا کردم و چنان یک تکه ابر معلق آرام شروع به حرکت و رقصیدن کردم
خالق شادى کاذب جنایت بزرگى در حق بشریت کرده است!!!
(معین میاد معین میاد معین میاد معین میاد)
هزار بار در سرم این جمله را مرور کردم از حرکت زیاد بى حال شده بودم روى زمین نشستم و سرم را روى تخت گزاشتم،
نمیدانم چه قدر گذشته بود که با صداى معین بیدار شدم
_ یلدا اینجا چرا خوابیدى؟
زیر بغلم را گرفت و بلندم کرد چشمانم را که گشودم خیره در جذبه چشمان مشکى اش حس کردم تمام این مرد باید متعلق به من باشد عجب طغیانگرى شده بودم امشب!!!!
_ منتظرت بودم عشقم
لوند حرف میزدم!!! زنانه هایم را عکس ژاله بیدار کرده بود یا سیگار اهدایى بهروز؟!!
معین چشمهایش را به حالت تجسس ریز کرد و گفت: خوبى؟ این چیه باز پوشیدى؟
خودم را از آغوشش دور کردم لبم را غنچه کردم و بند دکلته لباسم را از بازویم کمى به سمت پایین سر دادم و گفتم:
_ دوستش ندارى ؟
دوباره نزدیکم شد بند لباسم را بالا آورد و روى شانه ام مرتبش کرد
_ سرده هوا با این لباس اونم رو زمین خوابیدى! بیا بریم شامتو بدم بخورى ، پایین گفتن واسه شام نیومدى
از این خود دارى مرد زندگى ام حرصم گرفته بود
خودم را به او چسباندم و لبانم را به لبهایش دوختم اما فقط ب*و*سه اى عمیق نصیبم شد
_ یلدا چته دختر؟
_ حالم خوب نیست آقاااا
یک ابرویش را بالا انداخت و گفت:
_ قرصاتو بخورى بهتر میشى
با حرص گفتم
_ مععععین
با آرامش جواب داد
_ جان
_ میخوامت
بهت زده مانده بود و نمیدانست امشب عهد کرده ام همه جان و دارایى ام را به او ببخشم
_ لباستو بپوش بریم پایین
_ نمیام بیا بخوابیم من واسه تو اینا رو پوشیدم تو حتى نگامم نمیکنى
اخم کرد و معنى اخمش را نفهمیدم
_نمیخوام اینجورى پیش بریم نمیخوام مثل پسر بچه ها رفتار کنم عزیزم خواهش میکنم طورى رفتار نکن که من کنترلم رو از دست بدم
با طنازى خاصى گفتم:
_ کنترلت دست منه دکتر
خندید ، خنده اش ناراحتم کرد مسخره ام میکرد نادیده ام میگرفت؟
_ عزیز دلم تو یهو چت شده امشب
با بغض گفتم
_ مگه من زنت نیستم؟
_ خانوممى
_ نخیر تو فقط واسه اون قرار داد با من ازدواج کردى الانم دوست ندارى باهام باشى
***
با عرض پوزش این قسمت کمى حذفیات داشت
به نام او
#۴٩ قسمت ۴٩ این مرد امشب میمیرد
آن شب در فکر خودم مطمئن بودم با این واکنشم معین دیگر مرا به چشم یک زن نگاه نخواهد کرد دلم میخواست بدانم چنین خلوتى با ژاله داشته است ؟!حتما ژاله پر از لطافت و شور و جذابیت بوده است!!! حرکات معین شبیه بى تجربه ها نبود بر عکس خیلى حرفه اى بر خورد میکرد میدانستم بسیار پر حرارت است هزار فکر ناجور به سرم زد که این همه احساس را کجا مهار میکند؟! پاى همخوابه اى وسط بود؟ من حتى عرضه و لیاقت همبسترى اش را نداشتم چه برسد به تصاحب قلبش!!!
با بغض خوابیدم به اتاق که برگشت خودم را به خواب زدم طبق معمول تبم را کنترل کرد و ب*و*سه اى روى پیشانى ام گزاشت و آرام کنارم خوابید
صبح که بیدار شدم کنارم نبود لباس هایم را عوض کردم و به جمع پیوستم باران و مه شدید شده بود براى معین نگران شدم که در این هوا بیرون رفته است مخصوصا وقتى ماشینش را در حیاط ویلا دیدم با نگرانى کنار پنجره منتظرش ماندم ساعتى بعد با لباس ورزشى که تمام وجودش خیس شده بود بازگشت براى مهم نبود در جمعم و معین زیاد دوست ندارد در مقابل دیگران حریم خصوصى امان را افشا کنم بغلش کردم تا میتوانستم ب*و*سیدمش
_ بدون من رفتى بارون بازى نامرد؟؟
لبخند شیکى زد و در حالى که مرا از آغوشش جدا میکرد گفت:
_ وقتى میرفتم بارون نمیومد
لبم را جمع کردم و گفتم: اگه صبحانه بخوریم میشه باهم بریم
_ باهم میریم
عاشق این نوع موافقت اعلام کردن معین بودم هر وقت با حرفم مخالفتى نداشت عین جمله ام را با سبک مخصوص خودش تکرار میکرد
باران بزرگترین هدیه آسمان است خصوصا وقتى کنار آرام جانت به این مرثیه آسمان بپیوندى
کنار ساحل زیر باران قدم زدن در آغوش مردى که خداى زمینى ات شده است بزرگترین موهبت الهى است و من این روزها با خدا آشتى کرده ام که بى اختیار حضور معینم را از او شاکرم من این حضور را با تمام دنیا عوض نخواهم کرد حتى اگر تمام قلبش سهم من نباشد دردم را تسکین میدهم ولى حضورش را شاکردم همیشه و همه جا …
_ بریم که سرما نخورى؟
_ معین
_ جان معین
_ تو خیلى خوبى
خندید خنده اش تمام دل خستگى هایم را آرام کرد چند قدم به جلو برداشت و گفت
_ هیچ آدمى خیلى خوب نیست
_ ولى تو وقتى خوب میشى خیلى خوبى
چشمهایش را به معنى علامت سوال تنگ کرد و گفت
_ وقتى خوب میشم؟! تو هنوز بد شدن منو ندیدى خانم کوچولو

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا : 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا