این مرد امشب میمیرد پارت ۵

 

_ كى به تو گفته من ازدواج كردم قبلا؟
_ تو شركت همه ميدونن
_ اشتباه ميدونن اون ١ نامزدى مسخره بود كه عمرش فقط چند ماه بود اينم چون قراره زنم بشى واست توضيح دادم
_ واسم مهم نيست، قرار داد نوشتنو كه خوب بلدى رئيس؟ توى قرار داد جديد من خيلى بندها بايد اضافه كنم
_ به وقتش الان بايد هرچه سريعتر ازدواج كنيم كسى هم جز خودمون خبر دار نميشه تا بعدا ، نامه آزمايشگاه رو هماهنگ كردم قبلا نمونه خونتو داشتم همه چى اوكى شده فردا ميتونين بريم محضر
ازدواج با معين نامدار آرزوى من و هر دخترى است ولى چرا اين ازدواج اينقدر سرد و وحشتناك در حال وقوع است؟!
من عروس خيالات دير پا بدون لباس عروس بدون صداى كل و هلهله چنان بيوه ها در محضر به عقد تنها معشوق زندگى ام در مي آيم كسى كف نميزند كسى حتى سامى و پسرش كه شاهد اين عقدند ميدانند در پسِ اين يكى شدن عشق نيست …
حلقه اى جواهر نشان در انگشت لرزانم جا ميدهد
_ تا وقتى
من شوهرتم اينو از دستت در نيار و بدون تحت تعهد و تاهل به منى ،پس متعهد باش و اهلى
حلقه اسارت مباركت باد يلدا !!!
در ماشين سكوت كرد در رستوران كه با غذايم فقط بازى كردم گره سكوت گشود:
_ بخور دختر
_ بهم بگو
_ چيو
_ ازدواج با من چه كمكى بهت ميكرد؟!
_ فعلا غذاتو بخور راه سختى جلومونه نبايد ضعيف شى امشب وسايل ضروريتو جمع كن ميريم عمارت اونجا ميفهمى
_ امشب ميام ولى ميخوام تو همون آپارتمان زندگى كنم
_ جاى زندگى كردنتو شوهرت مشخص ميكنه
_ عمه تنها ميمونه
_ نگران نباش حلش ميكنم ، غذاتو بخور
_ ميل ندارم
عصبى قاشقش را در بشقابش پرت ميكند حواس همه جلب ما ميشود
_ پس پاشو بريم
بى تفاوت بلند ميشوم و دنبالش راه ميوفتم من هنوز عاشق اين هيكل و اين مرد عب*و*سم؟!
و عشق احمق است يا فداكار؟!
دستور داده است كه عمه امشب بفهمد من در عقد ش هستم
زن بيچاره از حال ميرود به هوش مى آيد نفرين ميكند ناسزا ميگويد حلال نميكند حقش را نميبخشد معينش را كه امانت دار خوبى نبوده است…
شماتتم ميكند اشك ميريزد حتى امشب از خدا هم شاكى است معين در آغوشش ميفشردش و فقط زير لب و پشت سر هم معذرت خواهى ميكند ديگر نميشنوم در گوشش چه نجوا ميكند
عمه ام نگران است وحشت زده است گويا ميترسد مرا بين خاندان نامدار بفرستد ولى مگر ميشود معين كارى را بخواهد و كسى بتواند مانعش شود
لباس هايى كه تايين ميكند را ميپوشم با يك چمدان با عمه تنها خويشاوندم و اين خانه پر خاطره وداع ميكنم دستش را كه براى گرفتن دستم جلو مى آورد بى توجه پس ميزنم و سوار ماشين ميشوم ، نميدانم چه چيز در انتظارم نشسته است ولى جايى از دلم هنوز به وجود اين مرد سنگى قرص است هرچه باداباد
پايان قسمت٣٦
يا حق
#٣٧ قسمت ٣٧ اين مرد امشب ميميرد
خودش هم حال خوشى ندارد باز با دستش روى پايش ضرب گرفته است و مرتب پنجه لاى موهايش ميكشد سامى را مخاطب قرار ميدهد
_ زنگ زدى همه چى هماهنگ بود؟
_ بله آقا ، شريفه گفت طبق دستورتون همه اهل خونه توى سالن جمعن منتظر اوامر شما
_ خوبه پس خيابونها رو دور بزن نميخوام زود برسيم يكم انتظار خوبه واسشون
_ چشم آقا
برگشت و نگاهم كرد كه خيره به خيابان ها، خيالات و آرزوهاى مرده ام را مرور ميكردم
_ تك تك حرفامو كه يادته
باز نيشخند تلخى ميزنم
_ بله رئيس

عصبى ميشود
_ به من نگو رئيس منبعد
_ چى بگم پس؟
_ هرچى جز اين
_ هه باشه منم آقا صدات ميكنم
و كلمه آقا را تا آسمان كشيدم…
_ بهتره يكم به خودت و رفتارت تسلط پيدا كنى من توى اون خونه راحت اشتباهات رو نميبخشم بايد بدونى شبيه اينجا اصلا نيستم
_ تو همه جا و هميشه اشتباهات رو راحت نميبخشى كمترينش هم كمربندته
_ آره خوبه كه يادته اتفاقا هدفم واسه يه همچين روزى بود كه يادت بمونه اون روى معينو ، الانم تا اجازه ندادم حرفم نميزنى حالا كه قبول كردى كمكم كنى پس خرابش نكن
_ من فقط واسه سفته ها اين حماقتو كردم
_ پس تا ته حماقتت برو ، مجبورت نكردم ولى بعد ازدواج مجبورى
_ فقط يه ساله تموم ميشه و تا قيامت ديگه نميخوام ريختتو ببينم
مچ دستم را ميگيرد و با قدرت عجيبش فشار ميدهد
_ آخ آخ
_ اگه الان دندونات تو دهنت خورد نشده واسه اينه كه خوبيت نداره خاندان نامدار عروس كوچولوشونو بار اول كتك خورده ببينن
( بيشعور حداقل سعى نميكنه شرمندگيشو نشون بده)
١ ساعت بعد كه به عمارت ميرسيم تازه ميفهمم معين وارث يك امپراطورى و سلطنت بزرگ است شبيه اين خانه را فقط در فيلم هاى تاريخى زمان قاجار ديده ام!!! در عين قديمى بودن بسيار زيبا و شاهانه است دور تا دور ساختمان عمارت را باغى در برگرفته است كه مطمئنم هر درختش عمرى چند صد ساله دارند
مسير طولانى را طى ميكنيم تا به ساختمان برسيم
شيشه هاى رنگى و كاشى كارى هاى ساختمان خيره كننده است !! بر عكس هميشه معين منتظر ميماند تا سامى در را برايش باز كند و به من هم با اشاره همين دستور را ميدهد
چند تن خدمتكار زن و مرد به استقبالمان آمده اند و معين بر عكس هميشه كه جواب سلام را با كلام ميدهد تنها سرش را تكان ميدهد و به سمت داخل ساختمان حركت ميكند من كه كمى عقب تر مانده ام سعى ميكنم در طول مسير همه چيز را نظاره كنم بر ميگردد و اشاره ميكند كه سريعتر راه بيايم بازويش را نزديكم ميكند و آرام دستور ميدهد كه دستم را دور بازويش حلقه كنم
_ مجبورم اداى زن و شوهرا رو در بيارم اما فقط جلوى خانوادت آقا
فكر كنم اين لفظ آقا از رئيس برايش دردناك تر است
طبق آموزش هايم با وقار و توام با صلابت قدم برداشتم اين قصر و تمام وسايلش متعلق به شوهر قرار دادى من است؟!
به سالن كه رسيديم قبل از ورود ما خدمتكار مسن مردى ورودمان را اعلام كرد
_ آقا تشريف آوردند
و قبل از تمام شدن جمله اش معين با لبخندى كاملا مصنوعى وارد سالن شد در بين آنهمه جمعيت تنها عماد و آوا و شوهر عمه هاى معين را ميشناسم
همه جز تنها پيرزن جمع و پيرمردى كه روى ويلچر نشسته است به احترامش از جا بر ميخيزند چشمهاى از تعجب گرد شده همه جز عماد و آوا كاملا به وضوح مشخص است معين از بين جمعيت تنها سراغ پيرزن ميرود خم ميشود و دستش را با عشق خاصى ميب*و*سد پيرزن كه چهره دل نشين و آرامى دارد دست نوازش بر سر معين كشيد و لحظه اى چشمم به پيرمرد روى ويلچر كه گويا همان اتابك خان معروف است افتاد از شدت خشم نگاهش ترسيدم
معين كه كنارم برگشت رو به همه گفت:
_ چرا نميشينين؟
زن چاق بانمكى كه گويش خاصى داشت گفت:
_ داداش داداش زن گرفتى
و بعد خيلى غير طبيعى كل كشيد كه متوجه شدم حالت طبيعى ندارد و كمى ناخوش احوال است و چنان كودكان رفتار ميكند زن نسبتا ميانسال زيبايى كه كنارش بود دستش را گرفت و با خشم گفت: ساكت شيرين زشته
معين خنده خاصى كرد و گفت: اشكالى نداره ، اين عمه كوچيكه تنها كسيه كه فيلم بازى كردن بلد نيست بزار شاد باشه عمه شهناز عزيزم
صداى پيرمرد كه آمد بى اختيار به معين چسبيدم:
_ اين مسخره بازيا چيه ٢ ساعته ما رو اينجا جمع كردى و منتظر گزاشتى الان با يه دختر اومدى كه چى؟
معين سر برگرداند و نگاهم كرد: آقا بزرگ اين دختر زنمه خواستم با شما هم آشنا بشه
دختر جوانى از جمع با صداى بلندى ناشى از تعجب هيم بلندى كشيد و با نگاه خشم آلود معين سريع سرش را پايين انداخت
پيرمرد عصبى فرياد زد: زنته؟؟ اين جا رو با شهر هرت اشتباه گرفتى پسر جون اين خونه قانون داره هيچ كس اين مدلى تا به حال جرات نكرده زن بگيره
پيرزن مداخله كرد و گفت: آقا اين قدر حرص نخور بزار بچه ام حرفشو بزنه
شهناز پشت چشمى نازك كرد و گفت؛ بالاخره آقاى خونه هم عاشق شد و زد زير همه چى آقا بزرگ اينم از نايبت
معين خنديد و ميان خنده گفت: بهتره ديگه نايب صدام
نكنى
انگار در جمع چيزى به هم ريخته بود همه
مشغول پچ پچ بودند كه با صداى بلند معين در جا ساكت شدند
_ چيه سنگ پا گم كردين؟!
در ميان جمعى كه با نفرت و تعجب نگاهم ميكردند عماد عزيزم ، لبخند همراه با چشمكى تحويلم داد و دلم قرص شد
معين دست دور كمرم انداخت و مرا محكم به خودش چسباند
_ نميخوايد تبريك بگين؟
شوهر عمه بزرگ معين يا همان دايى اش رو به همسرش شهناز گفت: عزيزم برادر زاده ات اونقدر ها هم مادى نبود بالاخره خواهر زاده منه و پاى عشق وسط بياد ميزنه زير همه مال دنيا
معين پوز خند بلندى زد و گفت: دايى يعنى از سر عشق با شهناز ازدواج كردى ؟؟ جوك با نمكى بود
بعد چند سرفه كوتاه كرد و رو به جمع گفت: بهتره ساكت باشين تا جواب همه سوالاتونو بگيرين همسر عقديم يلدا جان اومدن كه با هم آشنا شيم بهتره يكم مودب تر باشيم
دستم را گرفت و به سمت پيرمرد برد و گفت: ايشون آقابزرگ پدر بزرگمونن يلدا جان
سلام دادم و اداى احترام كردم ولى پيرمرد رو برگرداند معين بى توجه پيرزن را نشان داد و گفت: ايشون نور چشم خونه و عزيز دل من خانم جون مادر بزرگمون
و بعد يك به يك ادامه داد
_ دايى بزرگم مهرزاد كه معرف حضورت هستن و اين خانم متشخص عمه بزرگم شهناز دختراشون مينا و مبينا و ايشون دامادشون بهروز همسر مينا جان
نگاه پر خشم مبينا كه دختر زيبا و در عين حال متكبرى بود حس بدى در وجودم زنده كرد
_ دايى مهران و عمه شهبانو و دختراشون
صنم ،بيتا ،يارا ، نينا
دخترها با شيطنت خاصى نگاهم ميكردند
_ عمه شيرين كه شيرينى خونه و ته تقار اتابك خانه
شيرين با ذوق كف ميزد
_ عمه شهرزاد غايبه به لطف آقا بزرگ اجازه ورود به عمارت رو نداره ولى در اسرع وقت ميريم خدمتش خيلى خوشحال ميشه ببينتت
_ خواهر عزيزم مونا و دختر گلش شيلا
مونا نگاه خاصى داشت نميدانم خوشحالى بنامم يا نگرانى ولى با احترام سلام داد و دخترش برايم ب*و*س فرستاد و با لهجه خاصى گفت: زن دايى خوشگل
_ آوا همسر پدرم و برادرم مهرسام كه رو هم كه قبلا ديدى
اون پسره بى عقلى هم كه اونجا ايستاده عماده نامداره كه داره سعى ميكنه عاقل شه
و اما زن عموى عزيزم رو بايد بريم اتاقشون براى عرض احترام چون نميتونن از تختشون بلند شن
نفس راحتى كشيدم و لبخند زدم
_ خوشحالم از آشناييتون
دايى كوچك معين با خنده مسخره اى گفت: معين فكر نميكردم با ازدواج با يه منشيه ساده پشت پا بزنى به همه ميراثت
معين باز خنديد و به پدر بزرگ چشم دوخت:
_ اتابك خان نظر شما چيه ؟ فكر ميكنى ميتونى با مجبور كردن عماد براى ازدواج با دختر ١٥ ساله اى كه دايى خطابش ميكنه و از قضا خواهر زاده منم هست اشتباه نوشتن اون قرار دادو اعتماد به منو جبران كنى؟ لابد خوشحالى كه زدم زير قرار داد و با يه غير نامدار ازدواج كردم وصيت نامه پدرت آقا خان رو زير پام گزاشتم دايى هاى محترمم خوشحال ترن كه من از ارث پدرشون هم محروم شدم و حالا هم ارث پدر رو مالكن و هم پدر زن عزيزشونو
بعد همانطور كه دور اتاق راه ميرفت و تك تك اهل خانه را زير نگاهش له ميكرد ادامه داد:
_ من نوه خودتم اتابك خان من يه نامدارم من وارث اصلى ميراث آقا خان و دو پسرشم منم اندازه خودت پستم !!!
همونقدر پست كه پسرامو مجبور كنم با دختر عموهاشون ازدواج كنن بى عشق حتى اگه زن جهاندار ٥ سال از خودش بزرگتر باشه و دل جهاندار جاى ديگه اى باشه
اونقدر پست كه عروس اولم كه دكتر ممنوع كرده كه ديگه باردارشه رو به جرم زاييدن دختر مجبور كنم بميره ولى پسر بزاد
خيلى پستم اون قدر كه نتونم بپذيرم عروس دومم يكه زاست و از شانس بد اونم فقط دختر زاييده
اينقدر پست كه جهلم زندگى نوه هامو نابود كنه و ژاله رو به طغيان بكشه و ناموس خاندان و معين رو لكه دار كنه
اونقدر كه عماد جنون بگيره مهم نباشه
اونقدر كه پشيمون بشم از قدرت نمايى معين و بخوام عمادو بكشونم بالا جاى من
در بين حرفهايش عماد صحبت ميكند: آقا شرمنده ميون كلامت من بيخود كنم حتى فكرشم كنم تا ابد گفتم و ميگم من نوكرتم تا تهش و آقايى فقط برازنده يه مرد واقعى مثل شماست
معين با سر تشكر ميكند و ادامه ميدهد
_ من خيلى پست تر از توام اتابك خان خيلى از داماد هاى گرگت گرگ ترم كه فكر ميكردن با بيرون كردن ژاله از گود و بى نصيب شدن من از يه زن كه خون نامدار اصيل تو رگش باشه ميدون رو خالى كنم و بسپارم دست آقايون امروز اينجام تا از يه جنايت پنهانت پرده بردارم
اتابك خان دستش را روى ميز كنارش كوبيد
_ معين تمومش كن اين تعزيه خونى مسخره رو
معين ديوانه وار ميخندد:
_ چيه خانِ بزرگ طاقتت سر اومد؟ توقع نداشتى دست پروردت اينى بشه كه روبه روته؟! فكر ميكردى اون روز كه حكم كردى يه نامدار بايد آقاى مردم باشه و نه خدمت رسان رعيت جماعت و ول كن طبيب بازيتو و بچسب به تجارت بزرگ اين خاندان و گفتم چشم ، خر چشم بگوى خوبيم؟؟
نه از بعد گندى كه زدين تو زندگيم اعصاب داغون و لرزش دستام ديگه نزا
شت كار كنم شدم آقاى دفتر دستكت كه حق مادر بدبختمو بگيرم كه از ترس زن دوم نگرفتن شوهرش حامله شد حق آوا كه زنه شوهر خاله اش كه هم سن باباشه به ظلم شما ها شد حق مهرسامى كه قربانى جهل و رسومات مسخرتونه ژاله كه شد بازيچه طمع دوتا دامادت عمااد و خاله بدبختم كه به خواست شما شد زن عموى من و زن مردى كه همه عشقش پروين دختر باغبون عمارت بود حق پروين كه به زور صيغه ٩٩ ساله با خودت خوندى واسش كه زن تو باشه و حروم پسرت امشب ديگه شب تو نيست اتابك خان اما اينا همه قصه تكراريه و همه ميدونين قصه جديدتر اين نيست كه من زن گرفتم و زدم زير قرار داد و محروم شدم از حكومتم نه ! زياد خوشحال نباشين من مار خوردم افعى شدم اين دختر كه از قضا زنه منه دختره جهاندار خدا بيامرزه تمام مدارك پزشكى و شواهدشم وكيل خانواده در اختيارتون قرار ميده
و من فرو ريختم من چون سايرين در جمع مبهوت و وحشت زده به لب هاى معين چشم دوختم
_ چيه تعجب كردين؟ وقتى ژاله به دنيا اومد مادرش ديگه نتونست واسه اتابك خان پسر بياره خوب خيلى افت داشت ممكن بود برادرش نوه پسر بيشترى داشته باشه گشت از عموزاده هاى دورش يه جونور به نام آذر كه خون نامدار توى رگش باش پيدا كرد و بست بيخ ريش عموى بدبخت من و زن بيچاره اش به اين روز افتاد
نگاهم به عماد كه مثل گلوله آتش سرخ بود افتاد چرا نگاهش ديگر مهربان نبود ؟ دستانش را مشت كرده بود و قصد ترك سالن را كرد كه معين با فريادش اورا از رفتن بازداشت
_ كجاااا؟!
_ آقا اين دختر رو واسه چى آوردى تو خونه اى كه مادر من هست؟
_ برگرد سر جات
اين دختر؟! عماد عزيزم برادر تازه پيدا شده ام چرا يكباره غريب شدى ؟
عماد رنگ عوض كرده است!
_ چه قدر ارزش داشت اين ميراث كه با دختر يه ه*ر*ز*ه ازدواج كردى آقا؟!
معين سمتش ميرود يقه اش را ميچسبد و به ديوار ميكوبدش عماد رنگ عوض كرده است؟!
فرياد ميزند آن هم در مقابل آقايش؟!
_ ازدواج با خواهر من بى ناموسى بود چون لكه دار شده بود ؟ ازدواج با دست پرورده يه ه*ر*ز*ه به لجن كشيدنه اسم و رسمته
همه سكوت كرده اند سيلى محكم معين دهان عماد را ميبندد نگرانش ميشوم ميخواهم واسطه شوم كه معين باز همه را شوكه ميكند
_ دفعه آخرته راجب زن من اين مدلى حرف زدى
بيشعور احمق اون ه*ر*ز*ه كه ميگى مادر خودتم هست
عماد متحير چشم به دهان معين دوخت
_ تو رو كه زايييد پول خوبى گرفت و گورشو گم كرد فروختت ولى چند سال بعد باز جهاندار رو از راه به در كرد و حامله شد اومده بود كه بمونه كه ديگه صيغه نباشه و زن رسمى بشه ولى شانس باهاش يار نبود دختر زاييد و اين بار هم البته پول خوبى گرفت تا ببندش به پسر باغبونو بندازنش از خونه بيرون اين بچه همه عمرش بى سر پناه بوده چون آقابزرگت راضى نشد ديگه ريالى به پروين بدبخت واسه سرپرستيش بده و تهديدش كرد
عماد توان حرف زدن نداشت حالش بدتر از من بود
حرفهاى معين و اتابك خان را ديگر نميشنيدم فقط چشم هايم شاهد لب زدنشان بود سالن دور سرم ميچرخد آذر پدرم عماد ژاله جهاندار معين…
پايان قسمت ٣٧
به نام خداوند بخشنده و مهربان
٣٨ قسمت ٣٨ اين مرد امشب ميميرد
زمين در حال بلعيدن همه موجودات است من مانده ام بى هيچ دست آويزى از هر سو كه ميگريزم چاله اى جلوى پايم دهان باز ميكند در اعماقش كه مينگرم مواد مذاب در حال جوشش است عرق كرده ام تمام بدنم داغ شده است تسليم ميشوم سقوط ميكنم …سوزش كوچكى در عضله رانم مرا از سوختن در كاب*و*سم رهايى ميبخشد نميدانم كجا هستم و حتى توان ناله ندارم صداى همهمه عجيبى دورم ميشنوم
_ آقا چشمهاشونو باز كردن
چهره دوست داشتنى مردى رو به روى چشمهايم ظاهر ميشود: هيچى نيست عزيزم
تن صدايش را دوست دارم
_ همه بيرون دورشو خلوت كنيد چيزى لازم داشتم دم دست باشين سريع
صداى بسته شدن و نزديك شدنش…
_ يلدا جان پاشو ١ دوش بگير درجه حرارت بدنت نبايد بره بالا
يلدا؟! من يلدا هستم؟ همان يلداى هميشه بازنده احمق ؟ معين نامدار عمارت پدرم عماد
چنان برق گرفته ها سر جايم مينشينم اتاق بزرگ و باشكوهى است اين اتاق خانه پدرى من است؟!
مشت بر سينه اش ميكوبم
_ آشغال ازت متنفرم
پنجه لاى موهايش ميكشد شانه هاى نحيفم را با دستان قوى اش ميگيرد
_ به خودت فشار نيار حالت بد ميشه
_ چرا بهم نگفتى؟ چرا شارلاتان ؟
_ يلدا آروم باش فشارت پايينه

جيغ ميزنم
_ ازت متنفرم ازت حالم بهم ميخوره تو گولم زدى تو بيخود نيست بهترين سرمايه گزارى تو روى من با ٥٠٠ ميليون يه سرمايه گزارى ميلياردى افسانه اى كردى تو ٥٠٠ خرج من نكردى واسه كمك به من تو فكر منافعت بودى همونم هربه كردى واسه خر كردنم و راضى به اين ازدواج مسخره شدن
ازت طلاق ميگيرم همين فردا طلاقم ميدى از تو از خاندانت از پدرم و پدربزرگت متنفرم
كلافه و نا آرام است
_ خواهش ميكنم نزار با آرام بخش بخوابونمت بخواب فردا كلى حرف باهات دارم
_ يك لحظه ام اينجا نميمونم
سرم گيج ميرود بلند كه ميشوم در حال سقوط معين دستم را ميگيرد و مانع ميشود با صداى كمى بلند تر گفت
_ بچه ميگم حالت خوب نيست لج نكن
مستاصل ميپرسم
_ ميدونست
_ كى؟
_ بابام ، جهاندار؟
_ آره ٦ سال پيش آذر اومد در ازاى كلى پول گفت رازشو خيلى دنبالت گشت ولى پريما كه فكر ميكرده آقا بزرگ دنبالته و ترسيده جاتونو عوض ميكنه و عمر عموم هم كفاف نميده به ادامه راهش
_ تو چه طور پيدام كردى؟
_ وقتى باز داشت شدى عمه ات چاره اى نداشت ميگرده دنبال من تا بتونه كمكت كنه
پوزخندى زدم و گفتم؛
چه قدر ساده بوده كه فكر كرده تو بى چشم داشت كمكم ميكنى
_ يلدا من بايد جلوى اين رسم و رسومات مسخره رو ميگرفتم
_ توكه مهر تاييد زدى روش با ازدواجت با من
_ چون نميخواستم قدرت دست اونا بيوفته و اين راه ادامه پيدا كنه
_ چرا من؟؟؟ چرا يكى از دختر عمه هاتو نگرفتى؟
_ هه اتابك خان راضى نميشد پسرهاى برادرش وارث آخر اين ارث عظيم جدش بشن واسه همين داشت مخه خواهرم رو شست و شو ميداد كه دختر ١٥ سالشو به عقد عماد در بياره
_ دلت واسه خواهر زادت سوخت؟ چرا ؟ اونا هم كه ١٣ سال اختلاف سنى داشتن تازه عماد خيلى از تو رئوف تر و انسان تره
جگرم آتش گرفت وقتى ياد نگاه پر از نفرت عماد افتادم پاره تنم برادرم
_ ١ سال تحملم كن قول ميدم تو هم به حق و حقوقت برسى نصف هرچى كه دارم ماله توئه واسه همين اين مدت تمام مبانى اصلى مديريت شركتو يادت دادم
_ چاره اى هم جز اين دارم؟
_ طلاق بگيرى چى درست ميشه؟ فقط فرار ميكنى از آدم هايى كه يه عمر حقتو خوردن
در فكر فرو رفتم اين بار حق با او بود اما حال مطمئن بودم معين هيچ حسى به من ندارد و تمام اين مدت بازيچه مردى بودم كه شديد عاشقش شدم و چه قدر پشيمان و ناچار بودم
_ يلدا ببين منو ، تو نبايد تب كنى اينقدر خودتو منو عذاب نده ١ دوش بگير بيا بخواب آفرين دختر گل
( هه با زنش مثل يه بچه ٤ ساله حرف ميزنه)
_ برو بيرون
_ ميرم وقتى همه خوابيدن ١ ساعت تحملم كن
كاش قبول نميكرد من از وحشت تنهايى در اين قصر مخوف ميميرم…
معين رفت پتو را روى سرم كشيدم هنوز فشارم پايين بود تمام تنم ميلرزيد ، تمام روزهاى بى مهرى مردى كه پدرم نبود من پدر داشتم جهاندار پدرم بود دنبالم گشته بود شايد دوستم داشته است ! عماد برادرم بود پناهم بود دوستش داشتم هميشه عجيب دوستش داشتم اما حرفهاى امشبش پر از كينه و نفرت بود!!
اتابك خان چه طور به من هم كه چون سايرين نوه ات بودم رحم نكردى؟
مادر بزرگم هم ميدانست؟ چه قدر چشم هايش مهربان بود!!!
عمه اينهمه سال فرار و ترست از تهديد هاى اين پيرمرد ظالم بود؟! عمه واقعى من نبودى و تا اين حد عاشقانه همه جوانى ات را فدايم كردى؟
خدايا امشب كمى با من مدارا كن زخم هايم عجيب درد ميكند يك امشب هم خداى چون منى باش…
با صداى چند ضربه به در بيدار ميشوم چند ثانيه بعد دو خدمتكار با سينى صبحانه كنارم هستند يكى مسن و پخته ديگرى جوان و با لبخند نشاط بر انگيزى
_ سلام خانم جون صبح بخير
زن مسن تر كنارم مينشيند: سلام دخترم من شريفه ام زن سامى حالت بهتره؟
سرم را به نشانه مثبت تكان ميدهم دختر جوان سينى صبحانه را روى ميز كنارم ميچيند
_ خانم جون ميگم نكنه تو راهى دارى
شريفه اخم در هم ميكشد: ساره آقا نگفت باز فضولى كنى تو كار ديگران آدمت ميكنه ؟
ساره لب گاز ميگيرد: شريفه خانم خود آقا گفتن مواظب خانم باشم و ببينم به چى نياز دارن
_ پس كارتو بكن سوال بيجا هم نكن
شريفه دستم را ميان دستانش ميگيرد: خانم بزرگ از ديشب كه حالتون بد شد تا حد سكته نگرانتونه صبحانتونو خوردى بريم اتاقشون؟
_ آقاتون كجاست؟
_ والا اين قدر برزخه كه همه ماستا رو كيسه كردن رفتن سر خونه زندگيشون
_ همه اينجا زندگى ميكنن؟
_ بله اما هر كدوم تو ساختمون خودشون پشت اينجا نه عمارت اصلى
_ ممنون شريفه خانم ولى من هنوز خوابم مياد
_ چشم خانم شما استراحت كن ساره منتظر ميمونه تا بيدار شين
_ لازم نيست كارى ندارم
_ والا حكم آقاست و ما بى تقصير
_ بپا گزاشته واسم؟
سر هر دو پايين بود، شريفه رفت و ساره با لبخند بالا سرم ايستاده بود
_ تو چرا وايسادى خوب برو يه جا بشين
_ خانم چه قدر شما خوشگلى ماشالا
_ ميشه بهم نگى خانم رو مخه اين خانم گفتنت
_ وا پس چى بگم؟
_ يلدا
_ واى خدا مرگم بده آقا زبونمو از حلقومم در مياره كه
_ اينقدر وحشتناكه؟
_ تا وقتى عصبانى نشه نه خيلى هم آرومه ولى خوب اگه كسى خلاف حرفش بره آره خيلى وحشتناك ميشه البته ببخشيدا چون گفتين ميگم
_ عماد كجاست؟
_ آقا عماد؟از ديشب از اتاق مهناز خانم مادرش بيرون نيومده پرستار خانمم راه نداده ، خانم جون بيا صبحونتو بخور آقا منو مقصر ميدونه نخوريا
ناچار گفتم: پس بيار با هم بخوريم
ساره بهت زده نگاهم كرد
_ من تنها نميتونم چيزى بخورم عادت ندارم
با شرم و خجالت همراهى ام كرد صداقت خاص ساده اين دختر را دوست داشتم
روبه روى آينه مبهوت چهره رنگ پريده ام كه حكايت از شب سختى داشت ماندم اما دلى براى آراستن خويش نداشتم
_ ساره منو ببر اتاق خانم بزرگ
دوباره لب گاز گرفت: _ اينجورى خانم؟
_ چه جورى؟
_ آخه شما ببخشيدا لباستون…
_ من كه لباسم مشكلى نداره
_ آخه خانم ميدونى…
_ وا خوب حرف بزن
_ بايد لباس رسمى تر بپوشين مثل ديشب
_ مگه باز مراسم خاصيه؟
_ نه ولى اينجا همه اينجورى لباس ميپوشن
_ من همه نيستم ، نشونم ميدى اتاقو يا خودم برم؟
_ خانم حداقل يه شال سرتون بندازين مرد زياد ميره مياد تو عمارت
_ واى اينقدر به من كار ياد نده پاشو بريم
دخترك هنوز نگران بود ولى اطاعت كرد و هر دو به سمت اتاق خانم جون حركت كرديم اينقدر مسير طولانى بود كه حس كردم اين قصر به يك خط اتوب*و*س واحد نياز دارد وقتى كه رسيديم از ساره خواستم كه برود چند ضربه به در زدم و منتظر ماندم تا صداى مهربان پيرزن آمد
_ بيا تو
وارد كه شدم عصا به دست روى تختش نشسته بود با ديدن من خواست بلند شود كه سريع جلو رفتم و مانع شدم در آغوشم كشيد و صورتم را غرق ب*و*سه كرد صورت چروكيده و مهربانش را كه اشك هايش خيس كرده بود نوازش كردم
_ اومدى جيگر گوشم؟ تو كجا بودى اين همه سال چه طور اينكارو باتو كردن
حس كردم مادرى از جنس و خون خود دارم:
_ شما هم خبر نداشتين
_ نه مادر من مترسك سر جاليزم تو اين خونه از روزى كه شدم زن اتابك تا به امروز يه روز خوش نديدم ، چشمات رنگ چشم هاى جهاندارمه چه قدر تنت بوى ژاله مو ميده ازين خونه كه رفت من مردم اما تو انگار اين آخر عمرى نور آوردى واسه چشمها كم سوم
_ خواهرم كجاست؟
آه عميقى كشيد ى گفت؛
_ اى مادر بچمو تباه كردن نميدونم كجاست كجاى دنياست
_مهناز خانم زن پدرم بودن؟
_آره دخترم
_ چش شده؟
_ از روز اول ناخوش احوال بود اعصابش ضعيف بود نامزدشون كه كرديم جهاندار و پروين فرار كردن حالش خيلى بد شد ولى وقتى برگشتن و اتابك خان پروينو صيغه خودش كرد يكم خيالش راحت شد بهتر شد زايمان كه كرد باز اعصابش به هم ريخت هركارى كرد ديگه باردار نشد به زور كه واسه جهاندار زن گرفتن اين زن ديگه نابود شد اما با وجود عماد جون گرفت و با عشق بزرگش كرد ولى ناغافلى حالش بد شد و از پله ها افتاد و واسه هميشه افتاد روى تخت و بعد فهميديم دوباره آذر اومده سراغ جهاندارو اين زن ديده و اين طور شده ولى هيچ كدوممون نفهميديم آذر باز حامله است تموم اين سالها اين زن عذاب كشيده آخرم كه به هم خوردن نامزدى ژاله و معين و رفتن ژاله
پيرزن در سكوت به صورتم چشم دوخت
_ مادر تو چته چرا از حال رفتى؟ معين زورت كرده واسه ازدواج؟
_ نه يكم فشارم پايينه خوبم
_ دوستش دارى؟
( عاشقشم و اين بزرگترين حماقتمه)
_ نميدونم
_ زن معين بايد ديوانه وار دوسش داشته باشه تا بتونه باهاش دووم بياره مادر اين بچه عصبيه حقم داره يهو خونه رو ميكنه واسه همه جهنم تو رو خدا باهاش مدارا كن مرحم زخمش شو
دلم براى نگرانى هاى مادرانه اش سوخت :
_ چشم خانم جون
باز مرا در آغوش فشرد و من نيز مشتاق تر از قبل براى آغوشش…
ديگر وقت رويارويى با عماد رسيده بود در سالن كه ناگهانى ديدمش
متوجه شدم اين عماد آن عماد عزيز من نيست نگاه مملو از نفرتش را روانه صورتم كرد
_ دارى قصر شوهرتو برانداز ميكنى ببينى چند صاحب شدى؟
_ عماد من مجبور شدم زنش شم من هيچى نميدونستم
تلخ ميخندد
_ تو تربيت شده اون زن خود فروشه پول پرستى اومدى كاسبى
دلم از حرفش هزار تكه ميشود سكوت ميكنم و او ادامه ميدهد
_ اگه دارم تحملت ميكنم فقط به احترامه آقامه تو اين خونه جورى زندگى كن كه انگار من و مادرم نيستيم نزديك ما هم نشو مثل شبح باش واسه ما اين يه هشداره نزديك ما نشوووو
رفت !!! دل شكسته ام را دوباره زير پايش له كرد و رفت…
اين خانه با تمام شكوهش به چشمم نمى آيد با همه بزرگى اش جايى فقط براى من نداشت؟
قيمت يك وجب اين خانه ميتوانست تمام زندگى ام را از فقر نجات دهد روزهايى كه عمه تمام روز سر كار ميرفت و سر ماه منتظر چندر غاز حقوق فقط براى سير كردن شكممان و سقف بالاى سرمان بوديم خاندان من در ثروت محض قوطه ور بودند حق با معين بود من بايد ميماندم و به هرچه كه سهمم بود ميرسيدم وقتى تمام ميراث متعلق به معين شود قطعا نيمى از آن سهم من است و زير وعده اش نميزند سهمم را آنچنان از اسم اين خاندان بيرون ميكشم كه ديگر چيزى براى جنگيدن و اداى رسم و رسومات مسخره شان نداشته باشند نگاه پر نفرت عمه ها و شوهر هايشان را پس خواهم داد!!!
وقتى كه وجودم از حرص و نفرت پر ميشود باز اين سرگيجه لعنتى به سراغم مى آيد دستم را به نرده هاى پله ميگيرم تا زمين نيوفتم ساره مثل جن يكهو ظاهر ميشود
_ اى بابا خانم جون با اين حال و روزت همين اول كارى راه افتادى تو اين خونه درن دشت بدون من نميگى يه چيت شه زبونم لال ، اونوقت جواب آقا رو كى بايد بده؟ ساره بخت برگشته
از مدل حرف زدنش خنده ام گرفت
_ تو چند سالته؟
_ تازه ديپلم گرفتم دارم ميخونم واسه دانشگاه
_ آفرين درسم ميخونى؟
_ نخونم كه آقا با اردنگى شوتم ميكنه كف خيابون دزاشيب
دستم را گرفت و با هم راهى اتاق شديم با علاقه خاصى زل زده بود به من
_ ميگم خانم اين مدل موت شبيهه اون خواننده آمريكايى استا اسمش يادم نمياد خيلى خوشگله مثل شما آقام خوش سليقه استا
_ آقات از مدل موى من متنفره
و بعد پوزخندى به بخت خودم زدم
_ خوب آخه فكر كنم مردا گيسه بلند دوست دارم
نميدانم چرا پرسيدم نميدانم چرا همه وجودم به من حكم كرد كه بپرسم:
_ ژاله موهاش بلند بود؟
ايستاد و لب گزيد
_ والا خانم من خيلى بچه بودم بقيه خدمتكارا بهتر ميدونن البته اينم بگما حرف زدن راجب ژاله خانم تو اين خونه ممنوعه
به اتاق كه رسيديم ساره ناگهان رسمى ايستاد و با استرس سلام داد وقتى برگشتم معين پشت سرم ايستاده بود
_ ساره اتاق آماده نشد مگه
_ دارن آماده ميكنن آقا يكم ديگه كار داره
_ بگو جون بكنن آپولو كه هوا نميخوان كنن
_ چشم آقا
_ ميتونى برى

بى توجه به حضورش وارد اتاق شدم و در را بستم چند ثانيه بعد در را گشود و وارد شد كنار پنجره ايستادم و به باغ چشم دوختم
_ واسه چى با اين حالت راه افتادى دور خونه
_ من خوبم به تو هم ربط نداره اسير كه نيستم
سعى ميكرد جواب بى حرمتى هايم را ندهد كلافه روى تخت نشست و گفت:
_اين خونه امن نيست
با صداى بلند خنديدم و گفتم:
_ مثلا ممكنه ترورم كنن چون زن وارث اول و آخرم
_ از اين جماعت هيچى بعيد نيست
_ پس چرا منو آوردى بينشون؟ نكنه منو سپر بلاى خودت كردى؟
_ بيا اينجا بشين كارت دارم
_ تو كار دارى من بيام؟
از جايش بلند شد و كنارم ايستاد ياد آن روزها كه بى هيچ فكر و ترسى سرم را در سينه اش غرق ميكردم به خير…
پشت دستش را روى پيشانى ام گذاشت و خيره نگاهم كرد
_ اخم ميكنى زشت ميشى
_ من كلا زشتم معين نامدار بزرگ ، الانم اگه مطمئنى حالم خوبه برو ميخوام بخوابم
_ كجا برم دختر؟
_ جهنم ، سر قبر من اصلا. هرجا جز اينجا
_ يكم استراحت كن گوشيتم روشن كن پريما مرد از نگرانى عصر بريم خونه بهش سر بزنيم
_ خودم تنها ميرم
_ خودت تنها برو ولى قبلش استراحت كن
_ با سامى نميرم
_ با سامى نميرى
_ شب اونجا ميمونم
_ شب اونجا نميمونى جاى زن خونه شوهرشه
_ اونجا هم يه قبرستون مثل اينجاست كه ماله توئه
_ هيس استراحت كن حالت خوب باشه ميتونى برى
_ ممنون زندان بان آخ يادم رفت بگم آقاااا
معلوم بود حسابى عصبى است از اتاق كه بيرون رفت دلم برايش تنگ شد از اين اتاق و وسايل سلطنتى اش بيزار بودم و از اينكه مدام مجبور بودم بخوابم بيشتر عذاب ميكشيدم
ظهر بود كه ساره نهارم را آورد و با هم مشغول خوردن شديم تنها همدمم در اين خانه فعلا ساره بود و بس بعد از نهار شريفه خانم و چند خدمت كار ديگر به اتاق آمدند
_ خانم اتاقتون آماده است
با تعجب پرسيدم: كدوم اتاق؟ من همينجا راحتم
شريفه به خدمتكار ها دستور داد از اتاق خارج شوند و خودش با مهربانى كنارم نشست
_ يلدا خانم اينجا اتاقه مهمانه شما خانم اين خونه اى زن آقايى بهترين اتاق بايد مال شما باشه
_ نميخوام من همينجا راحتم
_ من همه چيو ميدونم
مادر ولى همون ديشب كه آقا نصف شبى رفت اتاق مطالعه اهل خونه كلى حرف زدن خوبيت نداره زن و شوهر جدا باشن
_ چى؟! اونم اونجاست
_ خانومم عزيزم ايشون آقاى خونه است سرور ماست اينجورى حداقل جلوى منِ خدمتكار در موردشون حرف نزن به خدا خيلى خاطرتو ميخواد كه تا اين حد كوتاه مياد واست
_ هه كارش لنگه بابا
_ دخترى كه پروين تربيت كرده نبايد اين طورى باشه
_ ميشناسيش؟
_ هم سايه و هم بازى هم بوديم يه عمر ، پاشو دخترم وسايلتو بگو بيارن اتاقت اصلا ببين خوشت نمياد عوضش كنيم
اين زن آنقدر مهربان بود كه نميشد حرفش را زمين زد …
اتاقى كه آماده شده بود جز تخت دو نفره اش همه چيز در آن عالى بود رنگ اتاق تركيبى از بژ و زرشكى بود رنگ مورد علاقه ام كمد پر بود از لباس هاى نو و شيك كه همه سايز خودم بود خدمتكارها كه وسايلم را چيدند از اتاق خارج شدند دل توى دلم نبود كه پيش عمه بروم سريع آماده شدم و قصد خروج كردم جلوى درب ساختمان اصلى خدمتكار كه مرد جوانى بود مانع خروجم شد
_ خانم معذرت ميخوام آقا هماهنگ نكردند كه شما بيرون تشريف ميبرين
با عصبانيت گفتم:
_ آقات در جريانه اين مسخره بازيا چيه مگه اينجا زندانه؟
_ من معذورم خانم
_ چيه لفظ قلم حرف ميزنى بكش كنار ببينم
صداى پيرمرد مجبورم كرد كه برگردم
_ به تو ادب ياد ندادن؟
روى صندلى چرخدار هم اين مرد وحشتناك و قوى بود
_ به سلام پيرى بابا زحمت كشيدى تا اينجا اومدى ميگفتى خودم ميومدم چرختو هل ميدادم
رسما تربيت و كلاس كارى و زحمت مربى ام را به باد دادم
_ حقا كه دختر آذرى ! وقيح و بى هويت
چند قدم به سمتش رفتم دسته هاى صندلى چرخدارش را گرفتم و با تمام نفرتم در چشمهايش خيره شدم
_ من دختر پروينم نه آذر منو پروينى بزرگ كرده كه به حرمت صيغه زورى تو يه عمر زن بودنشو فراموش كرده الانم زن معينم آقاى همتون وارث آقاخان پس سعى كن احترامتو نگه دارى كه عقده ٢٢ سال ظلمتو يهو گوله نكنم همه اين خونه و تو رو به توپ ببندم من از اونى ام كه فكر كنى ديوونه تر و بى كله ترم
_ تو هيچى نميدونى مختو معين شست و شو داده
_ من ٢٢ سال همه چيو با چشمهام رصد كردم ثانيه به ثانيه بدبختيام بوى گند نامردى تو رو ميده اين خونه كه واسه همه جا داشت جز من حالا واسه منه پدربزرگ عزيز
_ مهناز ميمرد خودكشى ميكرد اگه ميفهميد آذر باز از شوهرش بچه دار شده
_ من چى ؟ من مهم نبودم تو اين همه سال نگفتى اين بدبخت نومه مرده يا زنده است
_ من پول خوبى به مادرت دادم كه واسه آيندت سرمايه گزارى كنه به من چه كه به بچه خودشم رحم نكرد الانم عاقل باش بابا ما تازه همو پيدا كرديم نزار معين تو آتيش كينه اش تو رو هم بسوزونه اون پسر عاشق ژاله است هنوز فكر ميكنى واسه چى تو رو گرفته ؟ واسه اين كه چند صباحى هم بستر كسى بشه كه شبيه ژاله است و بعد عين دستمال كاغذى بندازتت دور، من اين چموشو ميشناسم اين به منى كه همه چيمو به پاش ريختم حقه زد و دار و ندارمو بالا كشيد به تو رحم ميكنه آيا؟ بيا زير بال و پر خودم تو بچه منى تازه پيدات كردم
با صداى بلند خنديدم و صندلى چرخدارش را كمى به عقب هل دادم
_ تا الان دختر وقيح آذر بودم الان شدم بچه ات؟! اين بابا بابا گفتنات كجا بود ٢٢ سال
چشمم به معين كه از پله ها هراسان پايين مى آمد افتاد سكوت كردم
بى توجه به اتابك خان دستم را گرفت و با نگرانى گفت: خوبى عزيزم؟
_ خوبم ولى آقابزرگ زياد خوب نيست داره هذيون ميگه
من را به آغوشش چسباند و رو به اتابك خان گفت:
دكترتون مگه ممنوع نكرده از اتاق خارج شدنو؟
_ دكترم يا تو مار دو سر؟
_ بهتره بريد اتاقتون و زياد واسه آزار ديگران انرژى نزاريد
و بعد به خدمتكار اشاره كرد كه اورا به اتاقش ببرند همانطور كه خدمتكار صندلى اش را هل ميداد پيرمرد سر بر ميگرداند و با صداى بلند معين را مورد خطاب قرار ميداد
_ هاى معين من زمين گير و بى مال و منال شدم ولى هنوز اتابك نامدارم آدمت ميكنم نشونت ميدم جنگ با من يعنى چى
معين خيلى ريلكس با صداى بلند گفت: دوز آرام بخشتو ميگم ببرن بالا بيشتر بخوابى حالت بهتر ميشه

اتابك خان كه رفت خودم را سريع از آغوشش بيرون كشيدم
_ اينو من بودم ميبردم ميزاشتم سالمندان
_ هيس تو اين كارا دخالت نكن با كسى هم ديگه دهن به دهن نميشى تو اين خونه، قبل ٩ هم خونه اى
_ پادگانه؟
_ ميخواى ديگه نزارم برى؟
_ جهنم سگ خورد من چند ساعتم تو رو نبينم چند ساعته
_ مواظب خودت باش
جوابش را ندادم با همه توانم دويدم تا هرچه سريعتر از آن قصر مخوف خارج شوم
پايان قسمت ٣٨
يارب
#٣٩قسمت ٣٩ اين مرد امشب ميميرد
به خانه كه رسيدم قبل از ورود چه قدر دلم براى يلدا و معين آن روزها تنگ شد !!! معينى كه در عمارت آنچنان آقايى ميكرد و كج خلقى با خنده و شوخى در اين خانه با ما كله پاچه ميخورد چه قدر در آغوشش امنيت داشتم چه قدر احساسم پاك بود و خالص در حالى كه او فقط مرا براى دستيابى به ارثيه اش ميخواست وبس
حال كه همسر شرعى و قانونى اش هستم چه قدر از آن روزها به او دورترم…
عمه با ديدنم جان دوباره ميگيرد گويا اين يك روز تمام عذاب دنيا را متحمل شده است حال ميداند كه همه چيز را ميدانم خودش را سرزنش ميكند
_ يلدا كاش به معين اعتماد نميكردم كاش نميسپردمت بهش اون خاندان وحشتناكن خون هم رو ميخورن چرا بردت اونجا چرا واسه رسيدن به هدفش تو رو كشيد وسط
_ نميدونم فقط ميدونم پر كينه و حس انتقامه عمه چرا اين همه مدت مخفى كارى كردى؟
_ چه فايده داشت دونستنش جز عذاب ؟ جهاندار كه مرده ديگه جز اون كى توى اون خاندان تو رو ميخواست
_ راست ميگى عمه عماد هم منو ديگه نميخواد
_ اذيتت ميكنن؟
_ نگاهشون حرفاشون آتيشم ميزنه
_ ميدونم عزيز دلم ميدونم كم نكشيدم از دستشون
_ منو به خاطر عشق بابام بزرگ كردى؟
_ امانت دارى كردم نه مادر حسابى داشتى نه داداش بى غيرتم واست پدرى كرد تو امانت جهاندار بودى نور دلم بودى همه اميدم به زندگى بعد مردن بچه ام تو بودى
بچه ؟! عمه مادر بوده است؟
_ تو بچه داشتى؟
_ بعد فرارم با جهاندار به زور اتابك خان صيغش شدم كه تا ابد حتى بعد مرگ اتابك حكم مادر جهاندار رو داشته باشم و حرومش باشم حامله شدم با كلى منت قبول كرد نگهم داره تو خونه و بچه مو بزرگ كنم پا به ماه بودم مهرخ خانومم با من معينو حامله بود بى دليل و سر بهانه مسخره اتابك زير بار كتكم گرفت و بچه ام مرد شير تو سينه هام جمع ميشد ولى بچه اى نبود واسه مكيدنش مهرخ كه به رحمت خدا رفت سر زا، معينو من شير دادم با جون دلم بزرگش كردم
ولى بعد جريان تو ما رو كلا از خونه بيرون كردن اتابك خان تهديد كرده بود كه اگه جهاندار بويي ببره تو رو ميفرسته پرورشگاه يا گم و گورت ميكنه منم كندم از همه و همه چيز واسه تو
اشك ريختم براى دخترى كه عشقش را باخت و هم خوابه پيرمردى ظالم شد مادرى كه فرزندش را قبل از در آغوش كشيدن از دست داد عمه اى كه همه اين سالها جوانى و زندگى اش را فداى من كرد
_ گريه نكن يلداى خوشگلم گريه نكن عزيز دلم
_ عمه با تو چى كار كردن؟ چه طور اينقدر صبور بودى؟؟؟
_ خدا رو داشتم تو رو داشتم به عشق تو زندگى كردم اما نميزارم بلايى سرت بيارن تا زنده ام شده تا آخر دنيا فرارى باشيم باهات ميام
_ كجا بريم آخه ما كجا رو داريم ؟
_ طلاقتو ميگيرم
_ دوسش دارم عمه
چشم هايش غرق بهت و نگرانى شد
_ عمه من اون نامردو دوسش دارم هر كارى ميكنم با همه ظلمى كه در حقم كرده نميتونم يه ذره حتى كمتر عاشقش باشم نميبخمش اما نميتونم عاشقش نباشم
بغضم امانم را بريد
_ من امشب با يادو خاطره اش اينجا دووم نميارم عمه من جايى كه معين نباشه نفسم بند مياد چه زجريه نقش متنفر بودنو واسه كسى كه همه تنت عشقه اونه بازى كنى عمه من بدون اون ميميرم و با اون هم ميميرم
_ يلدا به خدا توكل كن بسپار به خدا كه من ديگه موندم تو حكمتش كه صلاح اين عشق چيه
_ دلم براى افى تنگ شده
_ زنگ زد آدرس جديدشو گفت برو ١ سر بهش بزن دلت باز شه مادر بعدم زود برو خونه
_ تو تنها بدون من …
_ فكر منو نكن من واست نذر ختم قرآن كردم ميشينم ميخونم تا خدا حاجت روام كنه
_ سلام منو به اون خدات برسون
و باز ميشكند بغض اين زن غمزده…
در راه با خواندن اولين نامه جهاندار به عمه كه تنها يادگارى همه اين سالها بود در دل چه قدر به حس و درد عاشقى حسرت خوردم به اينكه عمه هيچ وقت زن جهاندار نشد اما از عشق او مطمئن بود و در همه بدبختى ها با همين اطمينان جان دوباره ميگرفت و خوش ميشد اما من با اينكه به وصال عشقم رسيدم با اينكه به عقدش در آمدم اما تشنه جرعه اى عشق از جانب او بودم و كاش معين هم در عاشقى و نامه نوشتن قدرى شبيه عموى غرق در احساسش بود كه چنين زيبا براى دلبرش نوشته بود:
“تو اى بانوى افسانه تير ماه!
اى پرده نشين حرم خلوت شبهاى تنهايى من !
شبهايى كه پشت هم آمدند و رفتند آنقدر سريع كه ندانستم چگونه رسيد به امروز!
امروز كه بار دگر در مقابل آينه ايستادم و در بهت باور چه سخت و تلخ ،روزگار برايم تراژدى دردبار گذشت عمر را مرثيه كرد و من در اوج باورهاى جوانى چقدر خسته و تكيده باز دلم ميخواهد بسان گذشته هاى دور باز همان پسر بچه شيطانى ميشدم كه روزهايش غرق در افسانه پريوشِ تير ماهى ام ميشد و دل شبهايش در انديشه پريشان گيسوان مشكينت چه ساده پرپر ميشد و بر زمين ميريخت و عطر آن پرپر شدنها و پرپر زدنها تا صبح عجب ديوانه ام ميكرد!
من آميخته در تب عشق و جنون عاشقى در درياى متلاطم چشمانت دست و پا ميزدم تا رفته رفته غرق گردم در جادوى آن امواج سحر ا
نگيز !
امروز دگرباره در مقابل آينه ايستاده و باز عجز خود را در وراى آن قاب محزون تداعى كردم ، دلم براى خودم ميسوزد ، چه ساده از سر آنهمه احساسى كه به ثمر نرسيده ميرود تا در گورستان سرد و خاموش فراموشى مدفون گردد گذشته ام…
من امشب يكبار ديگر به حال خود و به حال دل بيچاره ام سخت خواهم گريست
مگر تا چه حد دشوار بود ؟! كه هرگز نتوانستم واژه عشق را به زير پاهايت به تفسير كشم
مگر تا چه حد دشوار بود؟! كه يكبار فقط يكبار بى هيچ شرمى به عمق چشمان سياهت خيره شوم و بچه گانه يا مردانه نمى دانم! فقط بگويم
عزيزم ، عشق من ، ميدانى؟
دوستت دارم “

***
زمانى كه افى قصه را فهميد از تعجب ازدواج نا به هنگام من چشمهايش از حدقه بيرون زد البته مثل من بدبين نبود و معتقد بود معينى كه او شناخته است بعيد است عاشق نباشد افى برايم از اشكان گفت كه معين چنان گوشمالى اش داده است كه حتى از به زبان آوردن نام من هراس دارد، ولى من از خوش باورى نسبت به اين عشق و احساس دست كشيده بودم ودلم ديگر ه*و*س رويابافى نداشت دلم ميخواست براى چند لحظه هم كه شده تمام اتفاقات و آن خاندان را از ياد ببرم دلم كمى فراموشى ميخواست دلم كمى خوشحالى هرچند موقت و ساختگى ميخواست…
افى دوست خوبى براى اين طور مواقع بود و هميشه در بساطش چيزى براى فراموشى داشت ولى از ترس معين فقط چند جرعه نوشيدم اما همان هم كفايت ميكرد ،هنوز زياد تحت تاثير نوشيدنى نبودم كه دل به دريا زدم و با عماد تماس گرفتم ، بعد دو بوق رد تماس داد و باز وجود مرا رد كرد چه قدر دل تنگ برادرانه هايش بودم ناچار هرچه در دلم بود و عماد گوشى براى شنيدنش نداشت را نوشتم و برايش ايميل كردم مطمئن بودم ايميل ها را در گوشى اس سريع ميخواند..
” ميدونم كه گفتى نزديكت نشم قول ميدم اين آخرين پيام و تماس آشنايى ما باشه نميتونم بگم بهت حق ميدم چون اين اولين باره كه حس ميكنم دركت نميكنم اونقدر بهت نزديك بودم و دل بسته مهرت كه ندونسته از نسبت برادرى ، خواهرانه ميپرستيدمت و هميشه به دلگرمى و پناهگاهى به اسم عماد دلم قرص بود حالا كه رسم زمونه و همين نسبت خواهر و برادرى عمادم رو از من گرفت براى وداع و آخرين حرفها فقط دلم ميخواد ارزش اين رو داشته باشم كه چند دقيقه فقط چند دقيقه به حرفهام فكر كنى، اگه جرم من فرزند آذر بودنه دقيقا گ*ن*ا*همون يكيه تنها فرقمون اينه تموم اين سالها تو هم مهر مادرى چون مهناز رو داشتى و سايه پدرى ولى من زير دست مادرى كه پولى كه در ازاى بدبختى و آوارگى من گرفت رو خرج عياشى و خيانتش به پسر باغبون و شوهر اجبارى اش كرد نا پدرى كه به جرم تباه شدن زندگيش با ازدواج با آذر تمام سالهاى زنده بودنش عذابم داد با بى مهرى و گه گاه كتك هاى بى دريغش ، پس من بيشتر از تو از آذر نام قصه زخم خوردم و متنفرم تمام سالهايى كه من به خاطر پول و ندارى توى رنج بودم تو از بى غمى به عشق فكر ميكردى، من هم زمان با تو فهميدم كه هر دو از يك مادر و پدريم و اگه شدم عروس اجبارى معين نامدار به طمع ميراث نبود اينبار فقط برادرم باش و اين راز خواهرت رو توى سينه ات نگه دار : دردم دردِ عشق مرديه كه منو فقط محض رسيدن به تاج و تخت خواست و من هر روز قربانى همين عشق ميشم
حالا تا آخر دنيا ازم متنفر باش و فاصله ايمنى رو با من رعايت كن بدبختى مسرى است و ممكنه بهت سرايت كنه
شبح زندگيت يلدا”
با كلمه به كلمه اى كه نوشتم اشك ريختم و اين روزها چه قدر راحت چشمانم ابرى ميشود!!!
زمانى به خودم آمدم كه بوى الكل و دود سيگار همه تنم را در برگرفته بود نا اميد از پاسخ عماد بعد از تماس با عمه ، گوشى ام را براى فرار از معين خاموش كردم ميدانستم اينبار كه مرا در اين وضعيت ببيند قطعا آن ته مانده رحمش را هم دور مياندازد و قصد جانم را ميكند و اين اولين بارى بود كه عمه براى فرار و قدرى خوش بودن و فراموشى بدبختى هايم تشويق و حمايتم كرد درد عشق كشيده بود و خوب دركم ميكرد…
از خواب كه بيدا شدم افى نگران بالاى سرم بود تمام شب تب داشتم و پرستارى ام را كرده بود و به لطف او بهتر بودم دوش آب سردى گرفتم و لباسهايم را عوض كردم با ياد شب گذشته و فرارم از معين آنقدر نگران شدم كه جرات رويارويى اش را نداشتم معين به من اطمينان كرده بود و من قول داده بودم برگردم ولى مگر من هم تمام اين مدت به او اعتماد نكرده بودم و او فقط بدقولى كرده بود ؟!
اهميت نداشت دلم براى دوستانم و رها شدن تنگ شده بود نهار تا عصر با آن ها سپرى شد و هركس در مورد حلقه گران قيمت انگشتم پرسيد تنها خنديدم و جواب قانع كننده اى ندادم غروب شده بود با همه وداع كردم ولى جايى و هدفى براى بازگشت نداشتم ، خيابان هاى اين شهر گاهى تنها مامن يك نفر ميشوند و من عاشق خيابان وليعصر !! از ميدان ونك تا ٤ راه وليعصر روى پاهايم راه رفتم و همه اتفاقات گذشته را مرور كردم براى بازگشت پاهايم يارى نداد و سوار اتوب*و*س تند رو شدم
( زن معين نامدار و خ
انم اون عمارت شاهانه سوار اتوب*و*س خنده دار ترين كمدى ساله ولى من هنوز خودمم)
با افكار خودم چنان در اتوب*و*س خنديدم كه به گمانم همه براى ديوانگى دختر جوان افسوس خوردند آنقدر ديوانه شده بودم كه با ديدن پسرك آدامس فروش داخل اتوب*و*س همانطور كه بى مهابا خنديدم، از گريستن هم شرمى نداشته باشم …
آنقدر سر و بى تفاوت شده بودم كه حتى با ديدن ماشين معين جلوى ساختمان جرات كردم و داخل شدم ، هر جهنمى كه برايم بسازد آتشش بيشتر از آتشى كه به دلم انداخته است نميشود !!! وارد خانه كه شدم عمه و معين هم زمان سراسيمه سمت در آمدند از سوييچى كه در دستش بود و كت در تنش فهميدم تازه رسيده است چه قدر از ساعت ٩ آن شب كه وعده بازگشت داده بودم گذشته بود؟!
پايان قسمت ٣٩
د با دیدن میز کوچک که با غذاهای متنوع آراسته شده بود متعجب شدم به زور مجبورم کرد روی یکی از صندلی ها بنشینم و خودش برایم غذا کشید و بالا سرم ایستاد:
– بخور
(میخواد سرمو ببره که قبلش آب و غذا میده؟)
-میل ندارم
– بی جا میکنی بخور گفتم
– مگه زوره؟
– آره زوره از این ثانیه به بعد همه چی زوره
– سیرم خوب
با عصبانیت صندلی آورد و کنار صندلیم گذاشت قاشقی از برنج پر کرد و جلوی دهانم گرفت
– نمیخورم
-میخوری، سریع
کلمه “سریع” را آنقدر با خشم بیان کرد که بی اختیار دهانم از ترس باز شد، هر قاشق را با حرص پر میکرد و در دهانم میگذاشت
-به خدا دیگه جا ندارم میخوای منو بکشی خوب راه بهتری هم هست
قاشق را در ظرف گذاشت و قرصى از جیبش درآورد و باز کرد و جلوی دهانم گرفت
– بخور
– این چیه؟
– زهر ماره بخور حرف نزن
– سیاه نوره؟ خودت بخور همه از دستت راحت شن
در آنی قرص ها را در دهانم جا داد و لیوان آبی پر کرد و جلویم گرفت با حرص لیوان را گرفتم و نوشیدم و با آستینم دور دهانم را خشک کردم میدانستم از این حرکت متنفر است اما انگار قصدم را فهمیده بود که واکنش نشان نداد
– برو بالا تو اتاق بخواب خیلی زود، اومدم بیدار نباشی
– مگه تو هم میای؟
– سمت چپ تخت بخواب، شب بخیر
– من میرم تو اتاق قبلی میخوابم که ریختم اذیتت نکنه تو هم توی اتاقت راحت باش
– اگه یه جمله دیگه دهنتو وا کنی یادم میره به پریما قول دادم امشب تنبیهت نکنم سریع برو بالا
پایم را بر زمین کوبیدم و از سالن به سمت اتاق خارج شدم
لباس هایم را عوض کردم تاپ و شلوار خرسی ام را پوشیدم و از عمد سمت راست تخت دراز کشیدم و پتو را روی سرم کشیدم هر چقدر منتظر ماندم نیامد یک ساعت بیشتر گذشته بود که خیالم راحت شد که امشب با آن اعصاب منهدم شده اش جهنم را به اتاق نمی آورد…
(پایان قسمت ۴۰)
یا حق
#قسمت۴۰
این مرد امشب میمیرد
از شدت خشم از چشمهایش خون میچکید دندان هایش را روی هم فشار میداد و با دستان مشت کرده قدم به قدم به من نزدیک تر میشد، باید اعتراف کنم که ترسیده بودم من از خشم این مرد می ترسیدم مخصوصا زمانی که میدانستم مقصر اصلی بر افروخته شدنش خودم هستم !!
قدم آخر را که به سمتم برداشت عمه جلویم سپر شد و دستانش را باز کرد ، سرش را به حالت کلافگی تکان داد و گفت:
– پریما برو اون طرف لطفا
عمه زبان باز کرده است شجاع شده است
– نمیذارم جان خودت نمیذارم
– گفتم بیا اینور میخوام ببینم با چه جرأتی دو روز منو مسخره خودش کرده و باز برگشته به عصر جاهلیتش
عمه فریاد زد:
– بچه ام کاری نکرده خودم گفتم بره حالش خوب نبود ،حق داره
– این قدر لی لی به لالای این مارمولک بی چشم و رو نذار من اینو الان آدم نکنم پس فردا جلوی عالم و آدم آبرو واسم نمیذاره
– حلالت نمیکنم اون شیری که بی منت بهت دادمو حلالت نمیکنم امشب دست روی این یتیم بلند کنی
سنگرم را همچنان پشت عمه حفظ کرده بودم معین مشتش رو باز کرد و با کف دست به دیوار پشت سرش کوبید:
– یلدا خدا لعنتت کنه که هيچ وقت لياقت احترام نداشتى
نمیدانم چه شد که دوباره جرأت پیدا کردم كه جوابش را بدهم
– احترامت بخوره تو سر کل خاندانت
سمتم یورش آورد:
– نمیزنمش پریما بیا اینور ببینم چی زر زر میکنه
عمه دستش را جلوی دهانم گرفت و با سراسیمگی گفت:
– نمی بینی آتیشیه؟ زبون به دهن بگیر دیگه
هنوز تند تند نفس میکشید و این نشانه اعصاب بهم ریخته محضش بود و بس! نفس عمیقی کشید و گفت:
-جمع کن میریم خونه، اونجا میگی چرا این غلطو کردی
– من نمیام، بیام اونجا که بزنی نفله ام کنی؟
دستش را به حالت اشاره سمتم گرفت
– آخه بچه من الانم قرار به نفله کردنت باشه که کاری واسم نداره بشمار ۳ آماده ای، تو ماشینم حرف دیگه ام نشنوم
بعد از خانه خارج شد و محکم در را پشت سرش بست ؛ عمه مرا در آغوشش کشید و اشک هایم را با حوصله از روی گونه ام پاک کرد
– عمه من نمی رم من نمیخوام برگردم به اون جهنمی که اون بلا رو سر تو آوردن ؛ من برم معین به خاطر این دو روز میکشتم
– فعلا شوهرته مادر چاره ای نیست، نترس خانوم جون و شریفه هواتو دارن تا هرچی شد برو پیش خانوم جون ، معین خیلی احترامشو داره الانم دیدی که قسمش دادم حرمت نشکست، کاریت نداره فقط یه امشب زبون درازی نکن و جوابشو نده بذار آتیشش بخوابه
چاره ای جز پذیرفتن نداشتم ؛ با عمه و خانه ای که روزگاری که تمام خاطرات شیرینم را در خود
جای داده بود وداع کردم و راهی شدم
سرش را روی فرمان گذاشته بود در را که باز کردم برای یه لحظه خیره در نگاهش حس کردم از دو روز قبل که دیده بودمش چقدر شکسته شده است، نگاهش خسته و وامانده بود اما هنوز همان خشم و ابهت خاص خودش را داشت. ماشین را که به حرکت درآورد جمله ای را هجی کرد که میدانستم واقعا حقم است
– دیگه پاتو حق نداری از خونه بیرون بذاری
رویم را برگرداندم و خودم را بی تفاوت جلوه دادم، تمام طول مسیر با اینکه همیشه راننده قانونمندی بود از همه چراغ قرمزها بدون مکث رد شد…
به عمارت که رسیدیم ماشین را متوقف کرد و سوییچش را به یکی از خدمتکارهایش سپرد و رو به من دستور پیاده شدن داد کمی جلوتر در باغ آوا کلافه دنبال مهرسام میدوید و سرش فریاد میزد با دیدن معین ایستاد و سلام داد معین نگاهی به مهرسام بازیگوش انداخت و گفت:
– پسر باز مادرتو اذیت کردی؟!
مهرسام لبهایش را به حالت بغض جمع کرد و پشت مادرش پناه گرفت ( معین تلافی کار من را امشب سر این بچه درنیاورد خدا رحم کرده است؟!)
– الان باید خواب باشی یا اینجا؟ با توام
صدای گریه مهرسام جگرم را سوزاند آوا مداخله کرد:
– داداشش مهرسام پسر خوبیه شیطون گولش زده
معین با نگاه خاصی آوا را شماتت کرد:
– این اراجیف چیه؟ به بچه توجیه کردن یاد نده بذار کار اشتباهشو گردن بگیره و بفهمه ، الانم ببرش تو اتاقش بخوابه تا بیشتر عصبانی نشدم فعلا هم اصلا دوسش ندارم و حق نداره خرگوششو بیاره تو اتاقش تا پسر خوبی نشه، شب بخیر
و میدانستم با گرفتن آن خرگوش از آن طفل بیگ*ن*ا*ه گویی تمام دنیایش را از او گرفته است…
عمارت شلوغ بود به محض ورودم همه جلوی در آمدند شهناز رو به خواهرش با لحن خیلی عذاب آوری گفت:
– قدیم عروس چهل روز از خونه شوهرش بیرون نمیرفت خانم دو روز دو روز میره دَدَر
معین اخم در هم کشید و مداخله کرد:
– امشب یک کلمه نمیخوام صدای هیچ کدومتونو بشنوم سریع همه بريد سر خونه زندگیتون
شیرین از میان جمع خودش را به ما رساند و واقعا شیرین بود:
– داداش، عروستو آوردی می ذاری من نگاش کنم
معین در حالت عصبانیت هم مراعات حال عمه مریضش را میکرد
– شیرین جان عروس امشب خسته است فردا بیا پیشش باشه؟
شیرین با ناراحتی عقب رفت و با لبخند من کمی از ناراحتی اش کم شد
فکر میکردم به اتاق میرویم ولی وقتی معین دستم را سمت سالن کوچک گوشه عمارت کشید و بر
د با دیدن میز کوچک که با غذاهای متنوع آراسته شده بود متعجب شدم به زور مجبورم کرد روی یکی از صندلی ها بنشینم و خودش برایم غذا کشید و بالا سرم ایستاد:
– بخور
(میخواد سرمو ببره که قبلش آب و غذا میده؟)
-میل ندارم
– بی جا میکنی بخور گفتم
– مگه زوره؟
– آره زوره از این ثانیه به بعد همه چی زوره
– سیرم خوب
با عصبانیت صندلی آورد و کنار صندلیم گذاشت قاشقی از برنج پر کرد و جلوی دهانم گرفت
– نمیخورم
-میخوری، سریع
کلمه “سریع” را آنقدر با خشم بیان کرد که بی اختیار دهانم از ترس باز شد، هر قاشق را با حرص پر میکرد و در دهانم میگذاشت
-به خدا دیگه جا ندارم میخوای منو بکشی خوب راه بهتری هم هست
قاشق را در ظرف گذاشت و قرصى از جیبش درآورد و باز کرد و جلوی دهانم گرفت
– بخور
– این چیه؟
– زهر ماره بخور حرف نزن
– سیاه نوره؟ خودت بخور همه از دستت راحت شن
در آنی قرص ها را در دهانم جا داد و لیوان آبی پر کرد و جلویم گرفت با حرص لیوان را گرفتم و نوشیدم و با آستینم دور دهانم را خشک کردم میدانستم از این حرکت متنفر است اما انگار قصدم را فهمیده بود که واکنش نشان نداد
– برو بالا تو اتاق بخواب خیلی زود، اومدم بیدار نباشی
– مگه تو هم میای؟
– سمت چپ تخت بخواب، شب بخیر
– من میرم تو اتاق قبلی میخوابم که ریختم اذیتت نکنه تو هم توی اتاقت راحت باش
– اگه یه جمله دیگه دهنتو وا کنی یادم میره به پریما قول دادم امشب تنبیهت نکنم سریع برو بالا
پایم را بر زمین کوبیدم و از سالن به سمت اتاق خارج شدم
لباس هایم را عوض کردم تاپ و شلوار خرسی ام را پوشیدم و از عمد سمت راست تخت دراز کشیدم و پتو را روی سرم کشیدم هر چقدر منتظر ماندم نیامد یک ساعت بیشتر گذشته بود که خیالم راحت شد که امشب با آن اعصاب منهدم شده اش جهنم را به اتاق نمی آورد…
(پایان قسمت ۴۰)
به نام ايزد يكتا
#٤١ قسمت ٤١ اين مرد امشب ميميرد
هميشه انتظار زجر آورترين حس عالم است مخصوصا اگر براى مردى باشد كه همه وجودت با هر طپش ناموزون قلبت تمناى آمدنش را دارند كاش واقعا چراغ جادو داشتم و دستى بر آن ميكشيدم و غول جذاب زندگى ام ظاهر ميشد كاش توان بخشيدنش را داشتم كاش اين غرور لعنتى دست از سرم بردارد؛ مگر جز داشتنش چيز ديگرى از عالم و خداى عالم ميخواستم ؟! من مالك اين مرد بودم اما فقط قلبش را ميخواستم كه مطمئن بودم طبق گفته خودش جايى براى عشق نه من ، بلكه كل دنيا نداشت!!! عشق يك طرفه سخت تر ميشد اگر ابرازش ميكردم؟ بايد مثل يك نامه مهر و موم شده تا ابد در تاريك ترين نقطه قلبم مدفونش نگه ميداشتم؟ بايد از خواهرم براى تصاحب هميشگى قلب شوهرم متنفر بودم؟! اما نه من حس قريبى به اين خواهر دارم كه نميدانم اسم اين حس را بايد چه به نامم؟!
غرق افكار زنانه ام بودم كه بالاخره شب شكنى ظهور كرد و با صداى باز شدن در چون نورى در ظلمت انتطارم را شكست و من هم چنان در نقش يلداى در خواب فرو رفته عطرش را تا عمق جان استشمام كردم ؛نزديك تر كه شد از بوى سيگارش به اين كه امشب حرصش از من را با سيگار آرام كرده است دلم را به ندامت وا داشتم بى صدا كنارم دراز كشيد با اينكه پشتم به او بود كاملا حسش ميكردم ؛ پتو را كه پس زده بودم رويم كشيد گرماى دستش را روى بازوي سردم حس كردم چند نوازش كوتاه ولى عميق ته ريشش كه گونه ام را نوازش كرد رعشه بر تمام قلبم افكند اما از ب*و*سه خبرى نشد دست پس كشيد و كنار كشيد
( خدايا خدايا خدايا مترجم اين مرد براى تمام ترديد هايم تنها تو ميتوانى باشى و بس…)
نميدانم آن شب هر كداممان در نقش خواب تا كى بى خواب مانديم اما صبح كه طلوع كرد و چشم گشودم ديگر كنارم خبرى از تك شاه شطرنج زندگى ام نبود!!
بى حوصله از جايم بلند شدم آبى به صورتم زدم و از اتاق خارج شدم هنوز پايم را از اولين پله پايين نگذاشته بودم كه صداى شريفه مرا از ادامه مسير بازداشت
_ صبح بخير خانوم ببخشيد ميتونم
جسارت كنم ؟
_ صبح شما هم بخير ، جانم
_ خانم لباس خواب تنتونه هنوز
_ نه اين كه لباس خواب نيست لباس راحتيه منم با اين راحتم
_ ولى به گمونم آقا راحت نباشه خانومش با يه شلوارك يه وجبى نازك توى قلمروش جولان بده كه از قضا پر مرده
_ مشكل آقاته كه قلمروشو با مردها ديگه شريك شده
شريفه كه مشخص بود حسابى از دست من كلافه است كمى جلوتر آمد و با لحن متضرعى گفت:
_ جون پروينت ارواح خاك پدرت اين مرد رو اين طورى خار و ذليل نكن يكبار همه مردونگيش رو خواهرت نابود كرده از صبوريش اينجورى استفاده نكن اين دفعه ميميره اميد همه مارو خانومى كن و نكش
( معين تلخ چه داشت كه حتى خدمتكارهايش و راننده اش چون بت ستايشش ميكردند؟ عشق معين به همه سرايت ميكرد؟ يا حكم پرستشش در اين خانه براى عماد و همه بود؟؟)
بلوز و شلوار ساده اى پوشيدم و طبق گفته شريفه راهى سالن غذا خورى شدم معين، صدر ميز نشسته بود و خانم جون و آوا و مهرسام و شيرين هم دور تا دور ميز نشسته بودند و مشغول صبحانه بودند واقعا گرسنه بودم با ديدن من شيرين دوباره كل كشيد و معين زير چشمى نگاهم كرد و مشغول نوشيدن شد سلام دادم و همه با مهربانى جوابم را دادند آوا چشمكى زد و گفت: _عروس خانم شبو زودتر بخواب كه خواب نمونى آقا دامادمون ١ لقمه از گلوش پايين نرفت اين قدر چشم دوخت به در سالن
معين با چند سرفه كوتاه آوا را خاموش كرد صندلى كنار خانم جون را كنار كشيدم كه خانم جون مانع شد
_ مادر اين طرفم بشين كه كنار شوهرت باشى اين صندلى رو واسه شما خالى نگه داشته اين يكى هم ماله عمادمه ميخوام وسطتون بشينم ذوقتونو كنم
جاى عماد من هم خالى بود … مخصوصا كنارم و در قلبم…
كنار معين نشستم و شروع كردم به شيرين كردن چايم شريفه مدام دورم ميچرخيد و برايم شير ريخت قبل از اينكه حرف بزنم معين ليوان شير را از جلويم برداشت و جلوى خودش گذاشت و گفت:
_ خانم صبح ها شير نميخورن شب ميخورن
با حرص ليوان را برداشتم و تا آخرين قطره نوشيدم با اينكه واقعا حال معده ام صبح با خوردن شير بد ميشد
دهانم را با دستمال پاك كردم معين نگاه عاقل اندر سفيهى روانه صورتم كرد و مشغول خوردن شد ، چه قدر آرام و مبادى آداب ! همه حركاتش با معين شكمو و شيطان خانه خودمان فرق داشت !!!
لقمه اى كه جلوى دهانم گرفت باعث شد جلوى سايرين خجالت زده شوم خانوم جون به پهلويم زد و آرام گفت: اين لقمه رو من جات بودم يادگارى نگه ميداشتم
و بعد ريز خنديد شيرين كه دهن باز محو ما بود با صداى معين تازه به خودش آمد
_ شيرين خانم صبحانه نخورده نميتونى برى بازى كنيا
شيرين در حالى كه تكه نانى گاز ميزد با آن لحن بامزه اش گفت: چرا عروست چايى شيرين ميخوره دعواش نميكنى ولى من نخورم؟
همه خنديدند و معين با لبخندى كه سعى ميكرد بروزش ندهد گفت: الان بزرگترين سوالت همين بود؟
_ اوهوم
_ چون ٢٧ كيلو اضاف
ه وزن نداره، حالا بخور اين قدر هم تو كار ديگران دقت نكن
و بعد رو به مهرسام در حالى كه سرش را تكان ميداد گفت: شما هم اينقدر با صدا چيزى نخور
مهرسام باز شيرين زبانى كرد: اَرگوشو بشخيدى؟
_ اَرگوش مگه كار بدى كرده ؟اون كه پسره خوبيه
_ دختله
_ تا هفته پيش پسر بود كه
_ بشخيدى؟
_ شما رو يا ايشونو؟
_ ببشخ بياد تو اتاقم گنا داره
_ حالا بايد فكرامو كنم
لقمه دوم هم در حالى كه رويش سمت ديگرى بود جلوى دهانم گرفت چه قدر اين جمع دوست داشتنى بودند معين چون پدرى براى همه حتى خانوم جون عزيز و محترم بود آوا از مشكلات درس و دانشگاهش ميگفت و معين با دقت گوش ميكرد و كمكش ميكرد ، صداى عماد كه غم زده صبح بخير را هجى كرد دلم را لرزاند كت به تن آماده رفتن بود معين قبل جواب صبح بخيرش چشم هايش را با همان ژست خودش ريز كرد و گفت: كجا به سلامتى؟
عماد سر پايين در حالى كه با دكمه كتش بازى ميكرد گفت: با اجازت آقا شركت كلى كار دارم
_ صبحانه نخورده؟
_ اونجا ميخورم ديرم ميشه
_ بخور با هم ميريم
_ نه آقا شما بيمارستان كار داريد من بايد برم شركت
_ بشين گفتم با هم ميريم
بشين را اين قدر محكم ادا كرد كه عماد مجبور به اطاعت شد مطمئن بودم كه از هم سفره شدن با من فرار ميكرد ، كمى كه گذشت و خانم جون كلى قربان صدقه اش رفت موقع شكستن تخم مرغ عسلى اش با چشم هايش دنبال نمكدان گشت ميدانستم عادت داشت با نمك تخم مرغش را بخورد بى اختيار نمك دان كه جلويم بود را برداشتم و جلويش گرفتم احتمالا خواهرانه هايم مرا وادار به اين كار كرد، بى توجه تخم مرغش را كنار گذاشت و رو برگرداند دستم روى هوا ماند و سنگ روى يخ شدم معين را ديدم كه زير چشمى شاهد همه چيز بود نمكدان را از دستم گرفت و روى لقمه مربايش پاچيد و اين صحنه خنده دار هم نتوانست غم نداشتن عماد را آرام كند!!! معين چرا به رفتارهايش نسبت به من اعتراض نميكرد ؟! هنگام رفتن هم با همه جز من خداحافظى كرد، معين هم كه قصد رفتن كرد دلم از تنهايى در اين عمارت لرزيد فكرم را خواند
_ يلدا ١ ساعت ديگه آماده باش با سامى بيا شركت امروز با منوچهرى ( وكيلش) جلسه ميزارم
سرم را تكان دادم و در دل از او تشكر كردم..
***
چه قدر دلم براى ميزم و كارهايم تنگ شده بود حتى براى قهوه بردن براى غر شنيدن…
جلوى اتاق عماد ايستادم دلم خنديدن و شوخى هايش را ميخواست پشت ميزم نشستم و به صفحه مانيتورم خيره شدم معين كه حتما توسط دوربين متوجه حضورم شده بود از اتاق بيرون آمد
_ چرا نمياى تو؟’
باز روى برگرداندم و گفتم
_ جام خوبه همينجا راحتم
_ جاى شما ديگه اونجا نيست بيا تو اتاق منوچهرى تو راهه
با لحن خاصى كه خودم از خودم بابت زيادى زنانه بودنش متعجب شدم ايشى گفتم و وارد اتاقش شدم ميزش شلوغ بود و ميدانستم فقط مرتب كردن و سازمان دهى مرا قبول دارد ، روى كاناپه نشستم و سرم را با گوشى ام گرم كردم رو به رويم نشست اما نگاهش نكردم سوت زنان خودم را كاملا متوجه گوشى ام نشان دادم عجيب صبورى ميكرد و آستانه تحملش را بالا برده بود در نهايت هم خودم كم آوردم و سكوت را شكستم
_ ميخوام برگردم سر كار نميخوام توى اون خونه بمونم
_ بر ميگردى
_ منوچهرى چى كارمون داره؟
_ بايد مدارك انتقال سند و اموال رو امضا كنى
_ به اين زودى؟
_ خيلى هم ديره ، در هر صورت حقته
_ بعد واگزارى كامل اموال به من و تو ميتونيم جدا شيم؟
سكوت كرد و نگاهش را مستقيم به چشمانم دوخت
_ حداقل تا يك سال نه ،چون زودتر باشه مهر سورى بودن به ازدواجمون ميخوره
_ اوكى تا يك سال همو تحمل ميكنيم
كلافه از اتاق خارج شد
چه قدر دلم ميخواست سرم فرياد بزند و بگويد محال است طلاقم دهد !!! ولى حكما و نقدا خودش هم دلش چندان ميل ماندن نداشت و فقط نگران اموالش بود چند دقيقه بعد همراه منوچهرى وارد اتاق شد منوچهرى وكيل به نام و موقرى بود با سر صبر و حوصله همه كارها را انجام داد و همه امور را توضيح داد ، با اين كه وارث نيمى از اين ميراث بودم اما هنوز همان حس يلداى ٢٢ سال گذشته را داشتم منوچهرى كه رفت از اتاق خارج شدم به سمت ميزم ، و با ديدن دختر جوان پشت ميزم متعجب ايستادم دختر سريع ايستاد و اداى احترام كرد زيبا بود موهايش از زير روسرى اش مشخص بود بلند تا پايين كمرش
زيبا بود زيبا بود حسود شده بودم؟!
معين كه كنارم ايستاد و منشى جديدش را معرفى كرد حس كردم تخت سلطنتم را باختم!!!
قهوه اش ؟! اموراتش ؟ همه و همه به اين دختر واگزار شد؟!
من صاحب نيمى از ميراث نامدار به اين صندلى و ميز منشى حسادت ميكنم؟!
با حرص به اتاق برگشتم معين متعجب دنبالم آمد و در را بست
_ چى شد؟
_ اينو از كجا آوردى؟
_ از امور ادارى انتقالى گرفته واسه اينجا
_ مگه من نگفتم بر ميگردم سر كارم؟
_ شما رو من تربيت كردم واسه رياست شركت ديگه لازم نيست پشت اون ميز برگردى كارهاى مهم ترى واست هست
_ از اين دختره خوشم نمياد
_ مگه بايد تو خوشت بياد؟
_ مگه منم مدير نيستم خوب نميخ
وام اين منشى ام باشه
_منشى شما نيست تو واسه خودت مختارى هر كسى رو كه ميخواى انتخاب كنى
_ من ميخوام توى اين اتاق كار كنم
_ احتياج به اتاق ديگه و منشى ديگه نيست اصلا ١ ميز بگو بيارن واسم اتاق به اين بزرگى
چشمهايش را ريز كرد و گفت:
_ باشه اين طورى راحت ترى منم حرفى ندارم
واى كه وقتى با من همراه و موافق ميشد چه قدر خواستنى ميشد !!!!
روى كاناپه نشستم و دست به سينه در فكر منشى جديد فرو رفتم ، آن روز عماد وقتى به اتاق معين آمد باز هم مرا ناديده گرفت و رفت براى اولين بار چه قدر دلم ميخواست معين گوشمالى اش دهد و مجبورش كند مرا دوست داشته باشد اما دوست داشتن تنها امرى بود كه اجبار نميپذيرفت…
پايان قسمت ٤١
به نام او٤٢
قسمت٤٢ اين مرد امشب ميميرد
صبح تا عصر در يك اتاق كنار هم بوديم و شب ها هم روى يك تخت ميخوابيديم نزديك بوديم ولى دور…
تمام طول هفته گه گاهى عمه ها و دختر هايشان را ميديدم برخورد سرد و يا طعنه آميزشان را درست شبيه خودشان پاسخ ميدادم براى عماد هم چنان يك روح بودم كه حداكثر سعيش فرار از من بود، طبق رسم و رسومات شب هاى پنج شنبه كل خاندان حتى اتابك خان كه مدام در اتاقش بود شام را در كنار هم بودند با كمك ساره لباس مناسبى انتخاب كردم و كمى آرايش كردم معين كه به اتاق آمد ساره را مرخص كرد و بدون اينكه نگاهم كند سراغ كمدش رفت و مشغول تعويض لباس هايش شد خدا ميداند چه قدر عاشق عضله هاى برجسته اش بودم!!! از سكوت متنفر بودم ترجيح ميدادم جاى سكوت دعوا كنيم
_ ميشه من نيام واسه شام؟
بى تفاوت در حالى كه موهايش را شانه ميزد گفت:
_ پس چرا حاضر شدى ؟
_ گفتم شايد اينم مثل غذا و قرص خوردن هر روز زوريه
_ دوست ندارى نيا
_ واست بد نميشه؟
( از بى تفاوتى هات بيزارم)
_ كارى كه راحت ترى انجام بده
حرصم در آمده بود و وقت تلافى بود
_ راحت ترم از اين جهنم و تو هرچه زودتر خلاص شم
_ ميشى
( عجب خريه ها با آرامشش داره جفتك ميزنه تو اعصابم)
قصد خروج از اتاق را كه كرد برس را برداشتم و كوبيدم به ديوار، با چشمهاى متعجب برگشت و سر تا پايم را نگاه كرد:
_ چته بچه؟
( بچه ؟؟! فقط براش يه بچه ام)
_ حالم ازت بهم ميخوره
بعد بغضم تركيد و روى تخت نشستم و بالشى را جلوى صورتم گرفتم كنارم نشست دستش را روى سرم كشيد و با مهربانى گفت:
_ يلدا چرا خودتو اذيت ميكنى؟
دستش را با حرص پس زدم
_ چون زندانى اين خونه و توى ظالمم
_ من زندانيت كردم؟! تا حالا مانع شدم واسه جايى رفتنت؟
_ فقط پيش عمه ميرم اونم كه دارى ميفرستى مشهد كه اونجا هم نتونم برم
_ دوست داشت بره زيارت فقط ١ هفته است برميگرده راضيش ميكنم بياد اينجا خوبه؟
_ نخير لازم نكرده بياد اينجا ياد جنايتهايى كه در حقش كردن بيوفته
_ خوب تو بگو من چى كار كنم؟
_ منم برم با عمه
كمى اخم هايش در هم گره خورد
_صد دفعه نگفتم جاى زن پيش شوهرشه؟
_ كدوم شوهر؟! انگار خودتم باورت شده واقعيه اين يه سال كه تموم شه ،ميكَنَم كلا از اين كشور ميرم كه حالم بدجورى از همه به هم ميخوره
_ باشه ميرى الان آروم باش
هرچه قدر آرامش به خرج ميداد من بيشتر رم ميكردم نميدانم آن سوال احمقانه براى عصبى كردنش از كجا به ذهنم رسيد؟!!
_ با اشكان چى كار كردى كه ديگه نميخواد اسممو بياره ؟!
عصبى شده بود كاملا مشخص بود
_ بسه يا بيا بريم شاممونو كوفت كنيم يا بخواب
_ چيه جوابمو نميدى اصلا بايد از خود اشكان بپرسم كه…
حرفم تمام نشده بود كه بالاخره موفق شدم روح عصيانگر معين را زنده كنم ولى فكرش را نميكردم تا حد يك سيلى محكم پيشروى كرده باشم !!!
واكنش خودم عجيب تر بود كه از خشمش به سينه خودش پناه بردم و سرم را به سينه اش فشردم گونه ام ميسوخت اما ته دلم از اينكه براى من هم غيرت دارد شاد بود بعد از چند ثانيه سرم را نوازش كرد و ب*و*سه اى روى موهايم گزاشت و من هنوز جرات نگاه كردن به او را نداشتم
_ ديگه هيچ وقت اسم هيچ مرديو جلوى من به زبون نيار
فقط اشك ميريختم
_ تقصير خودت بود نميخواستم بزنمت
نميتوانستم از آغوشش جدا شوم و گريه را سلاح قرار داده بودم نوازشش بيشتر شد
_ هيييش كافيه ديگه گريه نكن عسل كوچولوى من
( در اوج درد و گريه از حرفهايش لذت ميبردم)
_ روز اول كه ديدمت اينقدر كوچولو بودى كه ترسيدم بغلت كنم يه نوزادسفيد مو طلايى وقتى پريما كمكم كرد نترسم و بغلت كنم پرسيدم اسمتو گفت هنوز اسم نداره چشمهاتو كه باز كردى انگار يه شيشه عسل ريخته بودن تو چشمهاى كوچولوى نوزاد خنديدم گفتم اسمشو بزاريد عسل شبيه عسله، ديگه از اون روز نديدمت ولى هميشه از پريما حال عسل كوچولو رو ميپرسيدم تا اينكه واسه هميشه از اينجا رفتن و ديگه نشونى ازش نداشتم اون روزهم كه بازداشت شده بودى هراسون و پريشون اومد شركت نگفت يلدا گفت عسل رو نجات بده تا روزى كه توى بيمارستان چشم هاتو باز كردى مطمئن شدم اين همون عسل كوچولوئه
با شنيدن قصه شيرينش گريه ام تمام شد صورتم را از سينه اش جدا كرد و ب*و*سه اى درست همان جاى سيلى اش نهاد
_ ديگه كارى نكن كه مجبور شم اين قدر بد شم باور كن خودم بيشتر درد ميكشم يكم صبور باش قول ميدم تو خوشبخت ترين زن كره زمين باشى حتى اگه به قيمت جداييمون باشه ولى تو اين مدت هيچ وقت حرفى نزن و كارى نكن كه غيرتم زير سوال بره
( منو دوست نداره فقط واسه غيرتش نگرانه پس)
هيچى نگفتم و روى تخت دراز كشيدم از جايش بلند شد و سمت در رفت
_ ميگم شامتو بيارن همينجا
و باز هيچ نگفتم …

چند دقيقه بعد واقعا حوصله ام سر رفت آبى به صورتم زدم و سعى كردم جاى سيلى و چشم هاى قرمزم را با آرايش مجدد پنهان كنم به سالن غذا خورى كه رسيدم نفس عميقى كشيدم و وارد شدم
اينبار اتابك خان صدر ميز نشسته بود
به نام او٤٢
قسمت٤٢ اين مرد امشب ميميرد
صبح تا عصر در يك اتاق كنار هم بوديم و شب ها هم روى يك تخت ميخوابيديم نزديك بوديم ولى دور…
تمام طول هفته گه گاهى عمه ها و دختر هايشان را ميديدم برخورد سرد و يا طعنه آميزشان را درست شبيه خودشان پاسخ ميدادم براى عماد هم چنان يك روح بودم كه حداكثر سعيش فرار از من بود، طبق رسم و رسومات شب هاى پنج شنبه كل خاندان حتى اتابك خان كه مدام در اتاقش بود شام را در كنار هم بودند با كمك ساره لباس مناسبى انتخاب كردم و كمى آرايش كردم معين كه به اتاق آمد ساره را مرخص كرد و بدون اينكه نگاهم كند سراغ كمدش رفت و مشغول تعويض لباس هايش شد خدا ميداند چه قدر عاشق عضله هاى برجسته اش بودم!!! از سكوت متنفر بودم ترجيح ميدادم جاى سكوت دعوا كنيم
_ ميشه من نيام واسه شام؟
بى تفاوت در حالى كه موهايش را شانه ميزد گفت:
_ پس چرا حاضر شدى ؟
_ گفتم شايد اينم مثل غذا و قرص خوردن هر روز زوريه
_ دوست ندارى نيا
_ واست بد نميشه؟
( از بى تفاوتى هات بيزارم)
_ كارى كه راحت ترى انجام بده
حرصم در آمده بود و وقت تلافى بود
_ راحت ترم از اين جهنم و تو هرچه زودتر خلاص شم
_ ميشى
( عجب خريه ها با آرامشش داره جفتك ميزنه تو اعصابم)
قصد خروج از اتاق را كه كرد برس را برداشتم و كوبيدم به ديوار، با چشمهاى متعجب برگشت و سر تا پايم را نگاه كرد:
_ چته بچه؟
( بچه ؟؟! فقط براش يه بچه ام)
_ حالم ازت بهم ميخوره
بعد بغضم تركيد و روى تخت نشستم و بالشى را جلوى صورتم گرفتم كنارم نشست دستش را روى سرم كشيد و با مهربانى گفت:
_ يلدا چرا خودتو اذيت ميكنى؟
دستش را با حرص پس زدم
_ چون زندانى اين خونه و توى ظالمم
_ من زندانيت كردم؟! تا حالا مانع شدم واسه جايى رفتنت؟
_ فقط پيش عمه ميرم اونم كه دارى ميفرستى مشهد كه اونجا هم نتونم برم
_ دوست داشت بره زيارت فقط ١ هفته است برميگرده راضيش ميكنم بياد اينجا خوبه؟
_ نخير لازم نكرده بياد اينجا ياد جنايتهايى كه در حقش كردن بيوفته
_ خوب تو بگو من چى كار كنم؟
_ منم برم با عمه
كمى اخم هايش در هم گره خورد
_صد دفعه نگفتم جاى زن پيش شوهرشه؟
_ كدوم شوهر؟! انگار خودتم باورت شده واقعيه اين يه سال كه تموم شه ،ميكَنَم كلا از اين كشور ميرم كه حالم بدجورى از همه به هم ميخوره
_ باشه ميرى الان آروم باش
هرچه قدر آرامش به خرج ميداد من بيشتر رم ميكردم نميدانم آن سوال احمقانه براى عصبى كردنش از كجا به ذهنم رسيد؟!!
_ با اشكان چى كار كردى كه ديگه نميخواد اسممو بياره ؟!
عصبى شده بود كاملا مشخص بود
_ بسه يا بيا بريم شاممونو كوفت كنيم يا بخواب
_ چيه جوابمو نميدى اصلا بايد از خود اشكان بپرسم كه…
حرفم تمام نشده بود كه بالاخره موفق شدم روح عصيانگر معين را زنده كنم ولى فكرش را نميكردم تا حد يك سيلى محكم پيشروى كرده باشم !!!
واكنش خودم عجيب تر بود كه از خشمش به سينه خودش پناه بردم و سرم را به سينه اش فشردم گونه ام ميسوخت اما ته دلم از اينكه براى من هم غيرت دارد شاد بود بعد از چند ثانيه سرم را نوازش كرد و ب*و*سه اى روى موهايم گزاشت و من هنوز جرات نگاه كردن به او را نداشتم
_ ديگه هيچ وقت اسم هيچ مرديو جلوى من به زبون نيار
فقط اشك ميريختم
_ تقصير خودت بود نميخواستم بزنمت
نميتوانستم از آغوشش جدا شوم و گريه را سلاح قرار داده بودم نوازشش بيشتر شد
_ هيييش كافيه ديگه گريه نكن عسل كوچولوى من
( در اوج درد و گريه از حرفهايش لذت ميبردم)
_ روز اول كه ديدمت اينقدر كوچولو بودى كه ترسيدم بغلت كنم يه نوزادسفيد مو طلايى وقتى پريما كمكم كرد نترسم و بغلت كنم پرسيدم اسمتو گفت هنوز اسم نداره چشمهاتو كه باز كردى انگار يه شيشه عسل ريخته بودن تو چشمهاى كوچولوى نوزاد خنديدم گفتم اسمشو بزاريد عسل شبيه عسله، ديگه از اون روز نديدمت ولى هميشه از پريما حال عسل كوچولو رو ميپرسيدم تا اينكه واسه هميشه از اينجا رفتن و ديگه نشونى ازش نداشتم اون روزهم كه بازداشت شده بودى هراسون و پريشون اومد شركت نگفت يلدا گفت عسل رو نجات بده تا روزى كه توى بيمارستان چشم هاتو باز كردى مطمئن شدم اين همون عسل كوچولوئه
با شنيدن قصه شيرينش گريه ام تمام شد صورتم را از سينه اش جدا كرد و ب*و*سه اى درست همان جاى سيلى اش نهاد
_ ديگه كارى نكن كه مجبور شم اين قدر بد شم باور كن خودم بيشتر درد ميكشم يكم صبور باش قول ميدم تو خوشبخت ترين زن كره زمين باشى حتى اگه به قيمت جداييمون باشه ولى تو اين مدت هيچ وقت حرفى نزن و كارى نكن كه غيرتم زير سوال بره
( منو دوست نداره فقط واسه غيرتش نگرانه پس)
هيچى نگفتم و روى تخت دراز كشيدم از جايش بلند شد و سمت در رفت
_ ميگم شامتو بيارن همينجا
و باز هيچ نگفتم …

چند دقيقه بعد واقعا حوصله ام سر رفت آبى به صورتم زدم و سعى كردم جاى سيلى و چشم هاى قرمزم را با آرايش مجدد پنهان كنم به سالن غذا خورى كه رسيدم نفس عميقى كشيدم و وارد شدم
اينبار اتابك خان صدر ميز نشسته بود
و عماد و معين در كنارش بودند با صداى بلند سلام دادم و همه با تعجب نگاهم كردند شهبانو پشت چشمى نازك كرد و گفت: رفع كسالت شد كه ما رو قابل دونستى ؟
دختر هاى نوجوانش با شيطنت خاصى خنديدند و مبينا در حالى كه با نفرت نگاهم ميكرد به جاى من جواب داد؛
_ ميبينى كه خاله جون از ما سر حال تره نازش زياده فقط
قبل از اينكه معين حرفى بزند خانم جون چشم غره اى رفت و گفت: غذاتونو بخورين
و بعد رو به من گفت؛ بيا دخترم بشين كنار شوهرت
از انتهاى ميز صندلى كنار كشيدم و گفتم: ممنون من همينجا راحتم عادت به بالا نشينى ندارم
در كمال تعجب ديدم كه معين بشقابش را به دست گرفته و سمت من مى آيد صندلى كنارى ام را عقب كشيد و نشست چشمهاى همه در حال از حدقه بيرون زدن بود داماد شهناز كه حال رو به روى معين نشسته بود تاب نياورد و گفت: آقا جاى ما اين پاييناست
معين بى تفاوت تكه گوشتى با چنگال در دهانش گزاشت و گفت:
_ جاى منم پيش زنمه ، چيه سينما كه نيومدين زل زدين به من شامتونو بخورين
همه اطاعت كردن جز عماد كه زل زده بود به صورتم معنى نگاهش را نفهميدم و سريع سرم را پايين انداختم اينبار قبل از اينكه معين جلوى همه مثل بچه ها غذا دهانم بگزارد خودم مشغول خوردن شدم و خيالش را راحت كردم در حين غذا خوردن گوشى ام زنگ خورد و همه با نگاهشان مرا هدف گرفتند اتابك خان رو به معين كرد و گفت: به زنت ياد بده سر ميز شام تلفنشو خاموش كنه آقاى مقتدر و قانونمند
_ به خانومم چيزهاى مهمترى بايد ياد ميدادم آقا بزرگ
تلفنم را سريع خاموش كردم و از جمع معذرت خواستم بعد از اتمام شام سريع به حياط رفتم تا بتوانم با منوچهرى كه جوابش را نداده بودم تماس بگيرم ، منوچهرى گفت معين درصد زيادى از سود شركت را ماهانه براى درمان كودكان سرطانى در نظر گرفته است و تاييد من هم براى اين امر ضرورى است واقعا از اين كار معين خوشم آمد و سريع موافقتم را اعلام كردم به او در همه امور اداره شركت ايمان داشتم تازه تماسم با منوچهرى تمام شده بود كه حس كردم كسى بازويم را فشار محكمى داد با تعجب برگشتم و معين را ديدم كه اخم در هم كشيده است
_ با كدوم بى ناموسى اين وقت شب زر ميزدى؟
اين معين مهربان دقايقى پيش بود؟
خواستم جوابش را بدهم كه دستم را كشيد و مرا از پله ها به سمت باغ برد وانتهاى باغ در اتاقكى پرتم كرد و در را محكم بست و قفل كرد وحشت كرده بودم و مطمئن بودم ديوانه شده است دستش را به علامت هيس روى بينى اش گزاشت و چشمك زد
بعد كمربندش را در آورد به شروع كرد به ديوار ضربه زدن و زير لب به من گفت: جيغ بزن
بهت زده مانده بودم كه اين ديگر چه نقشه جديدى است ؟! كلافه جلو آمد و آرام گفت: اگه الكى جيغ نزنى مجبورم واقعى بزنمت
_ تو ديوونه اى؟
_ هيس كارى كه ميگمو بكن جان پريما
ضربه بعد را كه به ديوار زد دستم را روى گوشهايم گزاشتم و جيغ زدم
خودش هم دهانش را نزديك در كرد و با صدايى كه سعى ميكرد عصبى جلوه اش دهد شروع كرد
_ يلدا ميكشمت بالاخره ميكشمت نميزارم همون بلا رو اين دفعه تو سرم بيارى
با دست علامت داد كه با صداى بلند تر جيغ بزنم
جيغ آخر را كه زدم چند ضربه به در باعث شد دست بكشد
_ چيه؟
_ آقا ببخشيد ميشه ١ لحظه در رو باز كنيد؟
صداى عمادم بود عماد عزيزم
معين بى صدا خنديد و دست بين موهايش برد و موهايش را به هم ريخت دكمه بالاى پيراهنش را باز كرد
_ تو اينجا چى كار ميكنى عماد؟
_ آقا خواهش ميكنم
در را باز كرد و خودش بيرون رفت و اجاز نداد عماد داخل را ببيند صداى عماد ميلرزيد
_ مادر يكم ناخوشه ميشه بهش سر بزنين؟
_ پرستارش مگه بالا سرش نيست ؟ منم ١ ساعت پيش اونجا بودم حال خاله خوب بود
_ شما حالت خوبه ؟
_ تا اينجا اومدى اينا رو بگى؟
_ آقا بايد حرف بزنيم
_ چه حرفى؟
_ خواهش ميكنم
_ باشه برو تو كتابخونه ميام حرف ميزنيم
صداى عماد التماس آميز بود:
_ همين الان بريم
_ گفتم برو ميام
جمله اش دلم را لرزاند :
_ من شنيدم با منوچهرى داشت حرف ميزد اونجا بودم ، نزنش آقا
و چه قدر حس يك برادر داشتن زيباست…
معين ممنونم ممنونم …
_ به تو چه ربطى داره؟ واسه چى تو زندگى من دخالت ميكنى ؟
_ اون دختر گ*ن*ا*هى نكرده
_ هه دختره آذره هيچى ازش بعيد نيست
عماد صدايش بالا تر از حد معمول رفته است؟!
_ شما دارى تلافى ظلم ژاله رو سر اين بدبخت خالى ميكنى
معين هم كم نمى آورد در بالا بردن صدا
_ گيريم كه اينه به تو چه؟ شوهرشم هر كار بخوام ميكنم تو چه كاره اى؟؟!
نميخواهد حرمت بشكند اما صدايش از خشم ميلرزد
_ آقا من ١ عمر احترامتو نگه داشتم اين رسمش نيست گفتى داداش صدام كن ولى اينقدر واسم آقايى كه جز اين نتونستم بگم و ببينم ، همه گفتن نامدارى و كم ازت نيستم ولى گفتم من تا دنيا دنياست غلامتم و كوچيكت چون به مرديت ايمان داشتم چون من ديدم و فهميدم چيزايى كه هيچ كس ازت نديد ، زخم ديدى دلت پره حقه ، حقه به والله ولى سر اين طفل معصوم خالى ك
ردن حق نيست
معين فرياد ميزند
_ عماد من شوهرشم حق هر كارى دارم تو چه كارشى ؟
دوباره فرياد زد
_ تو چه كارشى؟
سوال دومش تمام نشده است كه صداى فرياد پر از عشق عماد اشك شوق راهى گونه ام ميكند
_ برادرشم
معين سكوت كرده است براى گره گشايى حرف دل عماد عزيزم
_ دست بهش نزن هيچ وقت ، هيچ وقت هيچ كس حق نداره دق و دلى يه جا ديگرو سر خواهر من خالى كنه حتى اگه شوهرش باشه حتى اگه شوهرش آقاى من باشه
دوام نمى آورم درا باز ميكنم صورت عمادم چون من غرق اشك است معين رو برگردانده تا چشمهاى پر بغضش مردانگى اش در مقابل ما كمرنگ نكند
چند ثانيه كوتاه در چشمان هم خيره ميشويم نميدانم من در آغوشش رفتم يا او در آغوشم گرفت فقط ميدانم آنقدر عميق همديگر را ميبوييديم كه گويى سالها منتظر چنين لحظه اى بوديم از آغوشس كمى دورم كرد و با نگرانى نگاهم كرد:
_ خوبى؟
( خوبم امروز به اندازه همه عمرم خوبم)
اينبار معين در حالى كه مارا ترك ميكرد جاى من پاسخ داد:
_ خوبه نگران نباش
چند قدم ديگر رفت و گفت:
_ سرده زود برگردين
دلم ميخواست فرياد بزنم : برادرمو بهت مديونم
ولى باز نتوانستم و ترجيح دادم در آغوش مردى بمانم از پوست و خون خودم…
عماد هنوز از معين دلخور بود نگرانم بود از ازدواجم با او شاكى بود از اينكه عاشقش بودم ميترسيد چشمش از عشق كور ترسيده بود …
بالاخره توانستم از عماد دل بكنم و به اتاق برگردم در آخر هم قول دادم مواظب خودم باشم
معين روى تخت دراز كشيده بود و عينك به چشم مشغول مطالعه بود و من عاشق عينكش بودم باز خودم را كنترل كردم و در سكوت لباس هايم را برداشتم و براى تعويضش داخل حمام رفتم وقتى بيرون آمدم هنوز سرش گرم كتابش بود بالا سرش هم كه ايستادم نگاهم نكرد و فقط گفت:
_ اگه ميخواى بخوابى چراغو خاموش كنم ؟
_ نه فعلا ، ممنون
_ بابته؟
_ عماد
_ آها
كوتاه جواب دادنش را دوست نداشتم
_ از كجا فهميدى تو حياطه؟
_ موقع شام زل زده بود به صورتت وقتى رفتى حياط ديدم اومد دنبالت ولى جورى وانمود كردم كه نديدم
_ تو با اين سياست و زرنگيت بايد رئيس جمهور شى
_ مسواك زدى؟
( بيشعور انگار من بچه ام)
_ نه دوست دارم شب دهنم بو گند بده
از بالاى عينك با نگاه خاصى سرزنشم كرد من هم با حرص كنارش طورى كه پشتم به او باشد دراز كشيدم چند دقيقه بعد چراغ ها را خاموش كرد چه قدر دلم ميخواست ميتوانستم اين فاصله كم را هم در هم بشكنم و در آغوشش محو شوم اما او جلو نمى آمد و غرورم هم اجازه جلو رفتن نميداد سهمم امشب هم از او فقط عطرش است و بس…
تمام طول ساعاتى كه در شركت سپرى ميشد با تمام سكوتى كه بينمان بود همه كارهاى شخصى اش را خودم انجام ميدادم و اگر بر حسب اتفاق منشى بيچاره دخالتى ميكرد آنقدر از دخترك ايراد ميگرفتم و سرزنشش ميكردم كه پشيمان ميشد رابطه ام با عماد كم كم از گذشته هم نزديكتر و بهتر شده بود اما هنوز اجازه ديدن مادرش را نداشتم و در اين مسئله حق را به او ميدادم !!!
آن روز جلسه مهمى در شركت داير بود بهترين لباس هاى رسمى ام را پوشيده بودم جلوى آينه باز شيطان در جانم رسوخ كرد و دستم را سمت رژ زرشكى ام هدايت كرد كارم كه تمام شد حس كردم رژم خيلى تيره شده است ولى حداقل كمى دلم خنك ميشد تا شروع جلسه و ورود همه اعضا خودم را از ديد معين دور نگه داشتم چند دقيقه اى كه از جلسه گذشت در سكوت با صداى تق تق بلند كفشهايم اعلام حضور كردم و وقتى در را گشودم و معين سر بالا آورد حس كردم رنگ چشمانش ناگهان دقيقا رنگ رژم شد !! ولى خوب در مقابل ٤٠ نفر سرمايه دار بزرگ كشور چاره اى جز تحمل نداشت ، روبه رويش كنار عماد نشستم با چشم هايش چنان خط و نشان ميكشيد كه چند دقيقه بعد واقعا از كارم پشيمان شدم حتى موقع اعلام نظرش بر عكس هميشه تبعيت از جمع را اعلام كرد و ميدانستم اين يعنى عدم تمركزش در طول ساعات جلسه !!!
در انتها نيز زمان بدرقه ، مهندس پدرام شوكت صاحب بزرگترين شركت مهندسى سازه هاى عظيم، خشم اژدها را بيشتر تحريك كرد
_ خانم افسرى واقعا فكرشو نميكردم خانمى به جوانى شما تا اين حد صلاحيت داشته باشه واقعا كارتون مثل صورتتون زيباست و البته مسحور كننده
صداى نفس هاى تند معين گواه وجودش در كنارم بود طورى كه فقط خودم بفهمم مچ دستم را گرفت و فشرد ميدانستم براى مهندس شوكت احترام خاصى قائل است
_ جدا جناب نامدار اين دختر رو چه طور كشف كردين ؟
لبخند تصنعى زد و دستم را كه حلقه داشت بالا آورد و با لحنى كه اصلا دوستانه نبود و توقعش را نداشتم گفت: از بعد نامزديمون كشف كردم كسى كه قدرت اداره احساس منو داره قدرت تسلط به اين شركت هم قطعا ميتونه داشته باشه
شوكت كه خيره به انگشترم مانده بود با تعجب گفت: بى سر و صدا ؟
_ سر و صداشم به زودى بلند ميشه حتما شما جز مدعوين درجه اول هستين
بالاخره اتاق خالى و شد و من هم در حال خروج پنهانى بودم كه صدايش ميخكوبم كرد
_ شما وايسا
در اتاق را بست نزديكم
شد منتظر انفجارش بودم نزديك تر شد ، حال نفس هاى داغ و عصبى اش صورتم را ميسوزاند سرم را پايين انداختم چانه ام را گرفت و محكم سرم را بالا آورد لب گزيدم
_ ولم كن ديوونه
سرش را كج كرده بودطورى كه وقتى حرف ميزد نفس هايش به لب هايم ميخورد، شايد كمتر از ٢ سانتى متر فاصله لب هايمان بود
_ نميخواى آدم شى؟
_ من آدم هستم
به چشم هايش خيره شدم هنوز سرخ بود
_ ميدونى اين رنگ رژ مال چه وقتيه؟
_ اَه ول كن
_ جوابمو بده ، ميدونى؟
تن صدايش بالاتر رفته بود حالا دست ديگرش دور سينه ام حلقه شده بود و تمام اعضاى بدنم را به گونه اى محصور كرده بود ، كلافه پاسخش را دادم كه رهايم كند
_ نه نميدون…
هنوز ميم نميدونم را كامل ادا نكرده بودم كه لب هايش لبانم را به يغما برد !! طولانى بود… ترسيده بودم؟ خوشحال بودم؟ تجربه اى نو بود؟ لذت داشت؟
نميدانم فقط ميدانم كه مانعش نشدم وقتى كه كارش با لب هايم تمام شد تازه به خودم آمدم به سينه اش كوبيدم كه از آغوشش فرار كنم اما هنوز اسير بودم كمى از خشم چشم هايش كاسته شده بود اما هنوز تند و عصبى نفس ميكشيد
_ حالا فهميدى اين رنگ مناسب كى و چيه؟ فكر كنم شوكت و همه مردهاى اين سالن هم حس منو داشتن
شرم تمام بدنم را ميسوزاند ، عشق بود يا تنبيه؟ ه*و*س بود يا ميل دل؟ سرم پايين بود و هنوز نگاهش سنگينى ميكرد بر تمام حواس زنانه ام…
پايان قسمت ٤٢
بسم الله الرحمن الرحيم
#٤٣
قسمت ٤٣ اين مرد امشب ميميرد
با صداى چند ضربه به در بالاخره دخترك شكست خورده را رها كرد و با چند سرفه اجازه ورود داد بيرامى( منشى جديد) بود
_ رئيس خانم سوييما تشريف آوردند
( بالاخره اين زنيكه خارجكى رو پس امروز ميبينم)
معين چشم هايش را ريز كرد و گفت: _ الان؟!
چه وقتشه؟ كى گفته بياد؟
( پس وقت داره اومدن خانوم؟!! حتما ميخواسته منو بفرسته برم بعد بگه بياد)
_ گفتن خودتون تماس گرفتين
_ عجب!! اشتباه ميكنه حتما ، بگو من تماس نگرفتم بيشتر دقت كنه
( بيشتر دقت كنه؟ حتما جمله رمزيه يعنى بى احتياطى نكن زنم اينجاست!! ولى اصلا مگه من براش مهمم)
امان از اين شك ها و حسادت هاى زنانه !!! بايد سريع خودى نشان ميدادم بهانه اى جور كردم تا به اتاق برگردم و در مسير ، اتاقك انتظار را نيز بررسى كنم
با ديدن زن تقريبا ٤٠ ساله چشم بادامى كاملا متعجب شدم !! چند قدم به عقب برگشتم زن كه متوجه من شد با لبخندى بلند شد و به حالت سنتى مخصوص كشورش سلام داد
(سوييما اين نيم وجبى چشم بادوميه؟!)
_ سلام خوش آمديد
با لهجه با مزه اش گفت:
_ شما يلدا هست؟
( اسم منم ميدونه ؟ خاك تو سر بى سليقت معين)
با لبخند مسخره اى گفتم بله
_ عكست موبايل عماد ديد
( عمادم ميشناسه؟)
_ ولى من شما رو نشناخت
( اين كه نميفهمن بزار مثل خودش حرف بزنم)
_ سويى هستم
دستم را به عمد جلو بردم و گفتم:
_ نايس تو ميت يو، منم همسره معينم ، وايف !! معينز وايف
( حالا آبرو جفتتون وقتشه بره)
در همين بين عماد وارد شد و با صميميت خاصى با سوييما دست داد و من را معرفى كرد:
_ يلدا خواهرم قهرمان كيك بوكسينگ
_ بله بله عكسش را ديد خيلى خوب ، زيبا
_ من بودم بهت زنگ زدم، اشتباهى متوجه شدى نامدار بزرگ خودش آخه كى شخصا بهت زنگ زده ؟
( اى تو روح اون نامدار بزرگ)
بعد از كمى خوش و بش هر دو راهى اتاق عماد شدند عصبى از اينكه آخر هم نفهميدم اين دو پسر عمو چه كار شخصى با اين زن دارند وارد اتاق شدم چند دقيقه بعد هم معين آمد هنوز خجالت ميكشيدم نگاهش كنم هنوز داغ ب*و*سه اش روى لبانم بود سرم را پايين انداختم خودم را مشغول جلوه دادم ولى مگر ميشد؟! حس ميكردم نفسم تنگ آمده است و اگر كمى بيشتر بمانم اين دورى ٢ مترى را هم تاب نمى آورم و اينبار خودم پيشقدم ميشوم براى ب*و*سه و آغوشش ، بايد كمى هوا به سرم بخورد بلكه سر عقل بيايم
گوشى ام را برداشتم و از اتاق خارج شدم اين روزها دلم براى با صداى بلند ” كجا ” گفتنش عجيب تنگ بود
از شركت كه خارج شدم تلفنم زنگ خورد عماد بود
_ بله عماد
_ جان دل كجا پر زدى
_ تو از كجا ميدونى؟
_بالاسرتو نگاه كن
سرم را بالا بردم ، از پشت پنجره اتاقش برايم دست تكان داد
_ ماساژ نميخواى؟
_ الان؟!
_ آره بيا بالا كارش حرف نداره
به محض اينكه خواستم جوابش را بدهم ضربه اى به سرم احساس كردم و چشم هايم سياه شد
صداى گاز موتور سوار و گوشى كه ديگر دستم نبود !!! موتور سوار گوشى ام را هم زمان با زدن ضربه به سرم قاپيده بود!!!
چند ثانيه بعد نگهبانان شركت دورم جمع شده بودند عماد هراسان ميدويد از جايم بلند شدم و خاك مانتويم را تكاندم عماد سريع بغلم كرد
_ يا ابلفضل يلدا خوبى ؟ بى پدر بى وجدان بد زد
_ هيچى نشد خوبم
_ مردم از ترس
دورم شلوغ شده بود
رئيس بد اخلاق و جذاب شركت هم اينبار در مقابل تمام كارمندانش خودش را به من رساند رنگش پريده بود از حضورش آرامش گرفتم شانه هايم را گرفت و با نگرانى سرم را معاينه كرد
_ كجاش زد با چى زد؟
عماد پاسخش را داد: _ خوبه آقا هيچيش نشد
عصبانى گفت: به سرش خورده؟؟؟؟؟
اينبار خودم پاسخ دادم:
_ آره اما خيلى محكم نبود
بغضم تركيد و ميان گريه گفتم : گوشيمو دزديد
به گمانم دلش سوخته بود سرم را در سينه اش فشار داد و گفت: فدا سرت
سامى را خبر كرد و مجبورم كرد با او به بيمارستان بروم بعد از اتمام عكس بردارى وآزمايشت خيالش راحت شد
_ سرت كه گيج نميره؟
_ نه خوبم
_ به محض اينكه سر گيجه داشتى بهم بگو اوكى؟
_ باشه
دوباره بغلم كرد و سرم را نوازش كرد ، چه قدر آرامش از وجود اين مرد به من منتقل ميشد!!!
در راه دل به دريا زدم
_ اون زنه چشم بادوميه با عماد چى كار داشت
_ سوييما؟
_ آره
_ ماساژوره
اخم در هم كشيدم
_ يه زن؟!
_ نميخوره داداشتو نگران نباش
( لعنتى نگران توام نه اون)
_ چه قدر زشت يعنى ماساژور مرد وجود نداره
_ راز درمان گرفتگى گردن آقا دست همين خانومه انگار
( راز چيه تو دسته اين زنيكه است؟!)
_ من ماساژور خوبيم يادم باشه بهش بگم
( به در گفتم كه ديوار بشنود و اين ديوار انگار نميشنيد)
_ بريم خونه؟
_ شركت كار نداشتى؟
_ نه سرم درد ميكنه بايد بخوابم
_ اوكى منم واسه آخرين امتحانم بايد درس بخونم
دستش را روى چشمش گزاشت و سرش را به عقب تكيه داد براى لحظه اى دوباره در فكر لحظات ب*و*سه داغش افتادم…
فردا صبح كه بعد امتحانم به شركت رفتم جعبه موبايلى دقيقا مدل
گوشى معين روى ميزم بود جعبه را كه گشودم معين هم زمان وارد اتاق شد
_ سلام
_ سلام امتحان چه طور بود؟
_ بد نبود، اين چيه؟
_ رِ آكتورِ آب سنگينه
_ بى مزه
_ گوشيتو مگه ندزديدن ؟ دزده دلش سوخته جاى اون اينو واست فرستاده
_ معلومه خيلى بى سليقه بوده چون از اين مدل اصلا خوشم نمياد
_ دفعه ديگه ميگم حتما قبلش نظر سر كار خانومو بپرسه
( قدرت تشكر از هديه اى كه واقعا خوشحالم كرده بود را نداشتم)
روشنش كه كردم با ديدن عكس پيش زمينه اش كه عكس سلفى من و معين زير باران بود براى لحظاتى هرچند كوتاه ياد خاطرات آن روزها وجودم را در بر گرفت ، معنى اين كارش چه ميتوانست باشد؟
بعد از انتظار دومين حالت منفور براى من ترديد بود و اين روزها عجيب ترديد داشتم معين فاصله ايمنى اش را با من به طرز ماهرانه اى حفظ ميكرد استاد ناديده گرفتن شده بود و من هم به تلافى ناديده گرفتن هايش گه گاهى براى ديدن واكنشى كه به خودم ثابت كنم هنوز برايش مهم هستم روى اعصابش پياده روى ميكردم و اى كاش اينقدر عاقل بودم كه براى جلب توجه و غيرتش كمى زنانه به خرج ميدادم…
شب ها دير تر به اتاق مى آمد كه مطمئن شود خوابم و صبح ها قبل من بيدار ميشد و اتاق را ترك ميكرد احساسم در آن روزها غير قابل توصيف بود !!!!
صبح كلافه از خواب بيدار شدم و ست ورزشى ام را پوشيدم ميدانستم به سالن ورزش ميرود ، ولى وقتى آن جا هم نيافتمش با حرص روى تردميل مشغول دويدن شدم كمى بعد هم عماد آمد دماغم را طبق روال معمول كشيد و سهميه ب*و*سه صبح گاهى ام را روى گونه ام گزاشت
_ شوهرت كجاست؟
شانه بالا انداختم و گفتم:
_ من چيشو ميدونم كه بدونم كجاست
ريز خنديد و گفت؛
_ بى عرضه اى خوب دختر آدم شوهرشو به امان خدا ول نميكنه اونم اون شوهر هلو رو
_ ايش اون زهر ماره تلخه هلو نيست

 

3.6/5 - (7 امتیاز)

Check Also

این مرد امشب میمیرد پارت ۱۳

  _ آروم باش مرد قلبت داره سينه ات رو ميشكافه مرا به حالت رقص …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.