رمان این مرد امشب میمیرد

این مرد امشب میمیرد پارت 3

5
(3)

زود بر میگردم
عماد نزدیک شد و گفت : _ حالت خوب نیست؟ ببین آقام جوشیه ولى بعد از دلت در میاره مخصوصا وقتى فهمید بى گ*ن*ا*هى
( آقات تو همه دنیا دل من واسش بى اهمیت ترینه)
کم کم همه به دستور عماد متفرق شدن من ماندم و عماد
_ میدونم ناراحتى ولى بزارم برى میترسم عصبى تر شه ببینه نیستى بیا چند دقیقه تو اتاق من
بعد دستم را با مهربانى گرفت واى خدایا این چه حسى بود گرماى این دست چه قدر عزیز بود چه قدر امن بود درست برعکس معین هیچ واهمه اى با عماد بودن در وجودت خانه نمیکرد به دلم نهیب زدم
( بدبخت از بس محبت ندیدى سریع دل میبازى)
من اسم حسم را نفهمیدم ولى دلم میخواست ساعت ها دستم در دستش بماند تنها در این حالت معین برایم اهمیت نداشت و شاید دوست داشتن از عشق برتر است را راست گفته اند؟!
به اتاقش که رسیدیم لیوانى آب جلویم گرفت:
_ بخور اینو
آب را یک نفس بالا کشیدم
_ ١ جا رو میشناسم که دوربین نداره و میشه سیگار کشید پایه اى
( خدایا این چه قدر صمیمى و عزیز بود)
_ چرا سیگار؟
_ اون روز که پماد رو از کیفت در آوردى دیدم که توى کیفت دارى البته ناخواسته بود
لبخند کوتاهى زدم و عماد ادامه داد:
_ بریم پشت بوم؟
و اگر پیشنهاد جهنم را هم میداد این بودنش در کنارم مرا تشنه جهنم میکرد:
_ بریم
پیشنهاد داد که با آسانسور نرویم بطرى آب هم برداشت و با هم پله ها را دوتا یکى طى کردیم و بالاخره رسیدیم

خیلى راحت روى زمین نشست و به دیوار تکیه زد
کنارش نشستم نگاهم کرد نگاهش کردم (چه قدر امنیت در وجودت تعبیه شده است پسر یعنى خواهرت هم این قدر خواستنى است؟! دیگر برایم ژاله و معین مهم نیستند مهم نیستنددددددد)
سیگارى برایم با فندک زیپوى طلایى اش روشن کرد و جلویم گرفت و واقعا به این سیگار چه قدر در این لحظات نیاز داشتم
به سیگار کشیدنش که دقیق شدم فهمیدم حرفه ایست خندید و گفت:
_ خیلى سال نیست که شروع کردم ولى از بس مداوت داشتم امروز فردا تندیس مصرف کننده برتر رو بهم میدن
_ رئیس میدونه؟
_ باهم شروع کردیم فکر کنم
_ آره ولى هیچ وقت ندیدم بکشه فقط بوشو حس کردم
_ کمش کرده آخه ، تو چى؟
_ وابسته نیستم باشه میکشم نباشه هم عذاب نمیکشم جز وقت هایى مثل الان
_ سیگار واسه مرد حکم اشک داره چون همه میگن مرد گریه نمیکنه ،مجبوره سیگار دود کننه
_ چرا باید گریه کنى؟
_ چون مرد هم آدمه دل داره دلم ممکنه بشکنه، بگیره ، تنگ شه یا حتى بمیره
_ مال تو اونوقت کدومشه؟
_ همش ولى رو به موته هنوز نمرده که راحت شم
دلم برایش سوخت کمى نزدیک تر شدم
_ چرا همیشه ١ غمى تو نگاه و صداته؟
_ به همون دلیلى که تو هم همینطورى
_ ببخش فضولى کردم
چند لحظه خیره به روبه رو ماند و بعد بى مقدمه شروع کرد
_ یه روزى حس کردم خوشبخت ترین مرد دنیام اینقدر خوشحال بودم که یادم رفت عمر خوشى کوتاهه دوستش داشتم مطمئن بودم دوستم داره مطمئن بودم !!! پشت کردم به همه چى برام مهم نبود که قبلا ازدواج کرده و یک بچه داره تو روى همه واسادم فقط آقام پشتم در اومد دیگه همه چى داشت درست میشد داشتم با اون زخم ها بدبختى ها زندگیمو درمون میکردم اما ١ زخم عمیق تر زد و رفت قیمت من و عشقم براش فقط ۵٠ میلیون و ١ ماشین و چند تا تیکه جواهر بود نمیدونست که این مبلغ یک هزارم دارایی خاندانمم نیست ١ شب گفت ۵٠ میلیون مادرم لازم داره دادم فرداش غیب شد بعدا فهمیدم نقشه بوده من براش فقط وسیله رسیدن به نداشته هاش بودم ولى اون واسه من همه چى بود رفت و نفهمید
دلم براى بابا گفتناى دخترش تنگ میشه حس میکردم واقعا بچه امو ازم گرفته

به اینجاى حرفش که رسید سکوت کرد شاید هم بغض !!! اشک هایم بند نمى آمد با تعجب نگاهم کرد
_ معلومه خوب روضه خوندم بغضت باز شدا
خندید اما تلخ و غمگین، سیگارمان که تمام شد در کمال ناباورى دیدم خم شد و پشت من که خاکى شده بود را تکاند و این پسر چه قدر خاکى بود و خواستنى!!!!

به اتاقم که برگشتم متوجه شدم معین دوبار از داخلى اش زنگ زده است واقعا دلم نمیخواست با او همکلام شوم دیگر زنگ نزد حتى وقت نهار ، نه خودم چیزى خوردم نه چیزى براى او سفارش دادم
( وقتى زنگ نزده بگه واسه چى خودمو سبک کنم؟)

کارم که تمام شد سرم را روى میز گزاشتم که کمى استراحت کنم یاد آورى میهمانى آن شب مثل جرقه اى در ذهنم بود باید میرفتم باید قدرى سبک میشدم و رها…
بالاخره ساعت رفتن رسید نمیخواستم ببینمش با داخلى اتاقش تماس گرفتم
_ بله؟
صدایش گرفته بود؟! از بس فریاد زده!!!!
_ میتونم برم ؟
سکوت کرد و من معنى سکوت این موجود را نمیفهمیدم
_ رئیس میتونم برم؟
_ آره
و بعد گوشى را قطع کرد مثل همیشه؟!!
از خودم کلافه بودم از احساسم …
از اینکه یک روز به خیال خودم با معین قهر بودیم و یک روز آشتى …
معین مرا در حد قهر و آشتى نمیدید نه قهر میکرد و نه آشتى همیشه یک طور بود
لعنت به من و این قهر که امیدوارم آشتى نداشته باشد!!!
دلم نمیخ
واست به خانه بروم سر راهم یک پیراهن سبز تیره دکلته کوتاه براى میهمانى آن شب خریدم و به خانه افى رفتم
افى تنها زندگى میکرد و آنجا راحت بودم با دیدنم متوجه حالم شد ولى مثل عمه گیر نمیداد با هم حاضر شدیم و آرایش کردیم موبایلم را هم خاموش کردم حوصله عمه را هم نداشتم
وقتى به سالن میهمانى رسیدیم نورهاى رنگى در تاریکى و بوى دود و صداى موزیک کمى اذیتم کرد چرا که یاد آن شب کزایى افتادم ولى با چند نوشیدنى همه چیز را فراموش کردم افى هم مثل همیشه تا خرخره خورد و بعد بالا آورد
دلم براى دنیاى هرچند کثیف خودم تنگ شده بود من که عمرى در کثافت گزراندم کلاس و ابهت آن خانه و شرکت و آن سبک زندگى با مزاجم سازگار نبود
تمام شب بى هیچ فکرى ر*ق*صیدم و پاى کوبیدم در صداى قه قهه مستانه خودم غرق بودم …
افى که زیاد نوشیده بود تعادل و قدرت رانندگى نداشت من هم وضعیتم بهتر از او نبود …
میلاد اصرار کرد که مارا برساند و من ترجیح دادم آن شب را در خانه افى صبح کنم تا عمه خوشى ام را از دماغم بیرون نیاورد جلوى در آپارتمان افى که از ماشین پیاده شدم نور چراغ هاى یک ماشین مستقیم رو به رویم در چشمانم خورد …
پایان قسمت ٢٠
یا رب
(٢١)=> قسمت ٢١ این مرد امشب میمیرد
به ناچار چشمانم را بستم ، ذهنم هوشیار بود اما تعادل راه رفتن و ایستادن را نداشتم و منحرف میشدم میلاد که براى کمک به ما پیاده شده بود فریاد زد:
_ هوى یاروو چراغتو خاموش کن کورمون کردى نصف شبى
من مستم یا هوشیار؟ این که از ماشین پیاده شد معین است؟ این زن که میدود و گریه میکند عمه است؟
در آنى یقه میلاد در دستانش بود و به دیوار چسباندش
نه توهم نبود کاب*و*س نبود …
افى افتاده بود و باز بالا مى آورد
عمه گریه میکرد و به صورتش میزد
_ الهى منو خدا ور داره که از دست تو بلاى جونم راحت شم الهى خیر نبینى تن منو از سر شب لرزوندى اى خدااا تو میدونى من نون حروم ندادم این بخوره پس چرا این جورى چموش شده ؟؟
میلاد التماس میکرد معین که رهایش کرد روى زمین افتاد
_ آقا به خدا من صنمى ندارم با زیدت ؟ من خودم تک پرم دلم سوخت حالش بد بود رسوندمش بد کردم نزاشتم تو مستى گیر آدم بد پیله بیوفته
معین دوباره به سمتش هجوم برد که عمه جلودارش شد
_ بزار بره این بدبخت کاره اى نیست این ذلیل مرده خودش نزده میر*ق*صه
در آنى میلاد پرید داخل ماشین و گازش را گرفت دستم را به دیوار گزاشتم که زمین نیوفتم و اینبار نوبت من بود همان سیلى اول آنقدر قوى بود که نقش زمینم کند خودش خم شد و کتفم را گرفت و بلندم کرد و به سمت ماشین کشید در همین بین با صداى بلند افى را مخاطب قرار داد
_ یکبار دیگه نزدیک خونوادم ببینمت بلایى که سر اشکان اومد سر تو هم میاد
افى هم در بین مستى قه قهه زد
عمه هراسان دنبال ما دوید در صندلى عقب را باز کرد و من را انداخت داخلش و در را بست ، خودش و عمه هم جلو سوار شدند
معین عصبى رانندگى میکرد و باز مدام پنجه بین موهایش میکشید عمه هم نگران نگاهى به او میکرد و نگاهى به من ، انگار تا آن لحظه لال شده بودم ولى یکباره یاد رفتار امروزش در شرکت افتادم و باز افسار گسیختم
_ آهاى منو کجا میبرین؟؟؟ شما دوتا چرا دست از سر من بر نمیدارین ازتون متنفرم زندگى خودمه میخوام حال کنم به شماها چه
ناگهان جورى ترمز کرد که عمه اگر کمربند نبسته بود به گمانم از شیشه جلو مى افتاد چند کیلومتر آن طرف تر !!! وقتى به عقب برگشت از دیدن رگ هاى متورم گردنش کمى عقب نشینى کردم:
_ فعلا زر نزن تا به من چه و حال کردنو نشونت بدم
عمه هم باز به صورتش زد
_ اى لال شى یلدا
هوا پس بود بهتر بود ساکت بمانم به خانه که رسیدیم در پارکینگ دعا میکردم همینجا دنیا تمام شود
در آسانسور نگاهم نمیکرد با پاهایش روى زمین ضرب گرفته بود خیره به شماره طبقات بود به طبقه ١٩ که رسیدیم در آسانسور باز شد و زن چاق جوانى با عشوه جلو آمد
_ سلام معین عزیز جانم امرت خیلى وقته منتظرم
معین سلام کوتاهى داد و روبه عمه گفت ولى به زن گفت: عمه ى خانمم چند ساعت مهمونت باشه اوکى؟
( چى ؟! داره واسه حفظ آبرو جلو همسایه اش منو زنش جا میزنه؟؟!!!!)
زن که از شنیدن کلمه خانمم انگار زیاد خوشحال نبود گفت: چشم قدمشون روى چشم
عمه هراسان به معین چشم دوخت:
نه نه مادر منم میام شما عصبانى …
معین چشمهایش را بست و گفت: برو پرى ما بگو چشم امشب رو اعصاب من نباش میخوام باهاش صحبت کنم
زن هم بازوى عمه را گرفت و گفت: آره حاج خانوم بیا منم تنهام اینام جوونن زن وشوهر بحث میکنن دیگه بهتره بزرگترا دخالت نکنن حالا شما باشى میخواى طرف عروس خانومو بگیرى دلخورى پیش میاد
گیج و منگ مانده بودم عمه رفت!!!! من را باز در دهن شیر گذاشت و رفت
به واحد خودمان که رسیدیم نگاهش آنقدر عجیب بود که میترسیدم قدمى بردارم باز کتفم را گرفت و کشید در را باز کرد و من را به سمت داخل هول داد
( واى بدبخت شدم هیچ کسم نیست به دادم برسه)
ولى خوب من خیلى پر رو بودم
_ چیه همش عین سگ هار به من میپرى تو کى زندگى منى ؟ فضول اصلا برو اون عمه آشمالمو بنداز زندان دیگه به من ربط نداره میرم از اینجا و از تو حالم به هم میخوره
_ تو هیچ جا نمیرى
به سمتم که قدم برداشت نفسم در سینه حبس شد
_ خوب منشى کوچولوى من تو که اینقدر اهل عشق و حالى خوب کى بهتر از رئیست تازه هم حال میکنى هم پول توشه
خداى من این معین بود؟! انگار به یکباره تمام مستى از سرم پرید
در حال باز کردن دکمه هاى پیراهنش بود نفسم به سختى بالا مى آمد نزدیک تر شد بلندم کرد عقب رفتم جلو آمد به دیوار که خوردم ما بین حصار دستهایش که به دیوار زد اسیر شدم لبش با لبم ١ سانتى متر فاصله داشت و من چه قدر حقیر بودم وسیله عشرت شبانه اش که کرایه ام را هم میپردازد
جام نفرتم از ه*و*س هاى مردانه باز لبریز شد در این لحظات از اینکه عاشق چنین موجودى شده بودم از خودم حالم به هم میخورد
_ ولم کن ولم کن برو عقب
نیشخند بلندى زد
_ مگه دوست نداشتى حال کنى؟ خودت گفتى من بهتر از اون مافنگى هاى پارتى نیستم ؟
دستش که به سمت سگک کمربندش رفت همه تنم لرزید بالا تنه اش که عریان بود حتما…
_ نکن
تو رو قرآن نکن تو رو خدا اگه میپرستى نکن
دستم را روى دستش گذاشتم و باز التماس کردم:
_ گوه خوردم ولى اشتباه میکنى من اهلش نیستم من ته خلافم ١ نخ سیگاره و خوردن این زهر مارى
باز زهر خند زد
_ لاى اون همه مرد یعنى خوش نمیگذره؟
_ برو از تک تکشون بپرس با من عین پسرا همه رفتار میکنن همه میدونن اهلش نیستم به خدا کسى جرات نداره دست بهم بزنه
_ زر مفت میزنى
و بعد پرتم کرد روى کاناپه سرم را بین کوسن ها فرو بردم و جیغ کشیدم
_ کثافت آشغال ه*ر*ز*ه ازت متنفرم معین نامدار ازت متنفرممممم
دوباره که دست به کمربندش برد از وحشت و ناتوانى نتوانستم حتى فریاد بزنم باز سرم را میان کوسن ها فرو بردم تا نبینم چه بلایى سرم مى آید زانوانم را در شکمم جمع کردم چون کودک ناتوانى که از سرما به خود جمع شده است
مى لرزیدم تمام تنم آشکار میلرزید فردا خودم را میکشتم اگر به حریمم دست درازى میکرد پس نمیخواستم قبل از مرگم اندام برهنه پر از ه*و*س یک مرد آن هم معینى که روزى عاشقش بودم را ببینم سرم را بیشتر فرو بردم و به هق هق افتادم صداى بمش اینبار لرزان بود:
_ آره همنجورى خوبه ، تکون هم به نفعه خودته نخورى
( خدایا تو کجایىىىىىى ؟صداى ناله دلم را میشنوى؟)
با سوز ضربه اى که به ران پایم خورد از جا پریدم
معین برهنه نبود فقط دکمه هاى پیراهنش باز بود و کمربندش در دستش !!!مات و مبهوت مانده بودم چه اتفاقى در حال وقوع بود
_ مگه نگفتم تکون نمیخورى ؟! نمیخوام جایى بخوره که کسى بفهمه عین ١ بچه باید کتک بخورى تا آدم شى نمیخوام همه بفهمنن حیوونى و زبون سرت نمیشه برگردد د نمیخوام ریختنو ببینم
_ ولى تو…
نگذاشت حرفم تمام شود
_ خدا بهت رحم کرد میخواستم ببینم اگه اهل اینجور کثافت کاریام هستى و تو اون مهمونى این مدلى هم حال کردى استخوناتو خورد کنم به حال خودت بمیرى فکر کردى من با هرکسى میخوابم؟! من با اینکه مردم تنم حرمت داره الانم نه حرف بزن نه با صداى بلند گریه کن
باید خوشحال میبودم که فقط امتحانم کرده بود و یا وحشت زده از کمربند دستش که قرار بود تنم را نوازش دهد؟! پس قدرتم کجا رفته بود فلج شده بودم از ترس چند دقیقه پیش قدرت ایستادن هم نداشتم و فقط خدا میدانست که من در مقابل این مرد چرا ضعیف میشدم؟؟
سرم را باز غرق کوسن ها کردم هر ضربه اى که روى تنم فرود مى آمد پنجه اى به یک کوسن میکشیدم و اگر با ضربه اى تکان میخوردم سرم فریاد میکشید
جایى از تمام پشت بدنم از گردن تا زانوانم از ضربه هاى کمربند چرمى اش در امان نماند کم کم بى حس شده بودم حتى چند ضربه آخر آخ هم نگفتم و جیغ نکشیدم بالاخره دست کشید و کمر بند را پرت کرد باز هم نمیخواستم نگاهش کنم این میهمانى ارزش این همه ترس و بعد اینهمه درد را نداشت
حس کردم پایین کاناپه اى که من رویش در حال جان دادن بودم روى زمین نشست صداى نفس هاى تندش را میشنیدم و نجواى التماس وارش را که اصلا به شخصیتش نمى آمد
_ آدم شو دختر آدم شو تو رو هرکى میپرستى آدم شو
دلم براى شکنجه گرم لحظه اى سوخت …
حق داشت من آن روزها اصلا آدم نبودم…
عمه با التماس به در میکوفت دلش طاقت نیاورده بود و آمده بود ( دیر رسیدى عمه !! یلدایى که دلت نیامد هیچ وقت دست رویش بلند کنى زیر کمربند آقایت داشت جان میداد)
متوجه شدم که معین در را باز کرد عمه که حتما کمربند و مرا در آن حالت دیده بود سمتم دوید و بغلم کرد سرم را بلند کرد و کمک کرد بنشینم وقتى که نشستم از درد جاى کمربند فریاد زدم
معین انگار دلش به رحم آمده بود: _ نمیتونه بشینه کمکش کن بره اتاقش بخوابه
_ آقا بچمو کشتى ؟ دستت درد نکنه
بى تفاوت به جمله عمه گفت
_ مواظب باش روى شکم باید بخوابه لباساشم در بیار
_ آقا این بچه داره میمیره
معین که کلافه شده بود گفت:
_ نه نترس اون قدر نزدم که بمیره اگه دخترمون. چند بار تنبیه میشد الان اینقدر وقیح نبود ببرش تو اتاقش
طورى حرف میزد که انگار در مورد یک بچه ١٠ ساله حرف میزند لنگ لنگان به کمک عمه به اتاق رفتم روى شکم افتادم روى تخت ناله کردم عمه لباس هایم را در آورد ملافه نازک نخى.رویم انداخت ،مدام گریه میکرد
_ ببین با خودت چى کار کردى دختر؟ الهى پروینت بمیره که نبینه درد کشیدنتو
نا نداشتم جوابش را بدهم واگرنه میگفتم خودت خبرش کردى که این بلا را سر بیاورد در دلم فقط به معین فحش میدادم
( خیر سرش دکتره و میزنه یه آدمو لت و پار میکنه؟!! وحشى !!! واى تنبیه اولش بدتر از کمربند بود)
چند ضربه که به در خورد عمه به سمت در دوید
_ پرى ما اینو بده بخوره این پمادم بزن روى رد کمربند که نمونه
( خاک تو سرت !!! زده حالا میخواد رفع اثر جرم کنه)
عمه اطاعت کرد به زور قرص را همراه آب میوه اى که آورده بود بلعیدم و واى از درد وسوزش پماد که تا تمام شدنش هزاربار جیغ کشیدم و خود عمه در حال مالیدن ١٠ لیتر اشک ریخت
پایان قسمت ٢١
به نام حضرت دوست
این مرد امشب میمیرد “قسمت ۲۲”
مادرم برهنه روی تخت لم داده بود و سیگار میکشید، دست کریه و زمخت یک مرد اندام زنانه اش را به صورت چندش آوری نوازش میکرد، من یلدای کوچک ، با آن خرمن بلند موهای خرمایی ام گوشه اتاق ایستاده ام هر دو مرا میبینند ولی سعی میکنند نادیده ام بگیرند میخواهم جیغ بزنم و عمه ام را صدا بزنم ولی هرچه دهانم را باز میکنم صدایی از حنجره خشکم بیرون نمی آید پدرم را میبینم که خون آلود از پشت پنجره اتاق به آن دو می نگرد او هم مرا میبیند ولی نادیده میگیرد، در آنی میشوم همین یلدای کنونى ،بزرگ شده ام با همان موهای کوتاه! من روی تخت جای مادرم دراز کشیدم دست کریه مرد اینبار به سمت من می آید باز هم صدایی برای جیغ زدن ندارم، لب هایش که به صورتم میخورد با صدای جیغ خودم از خواب میپرم، عمه که بالا سرم به خواب رفته هم بیدار میشود. اولین بار است که میبینم معینش را نفرین میکند به زور چند قطره آب در دهانم میچکاند… چند لحظه بعد صدای چند ضربه به در من و عمه را می ترساند، خودم را در آغوش عمه پنهان میکنم
– پری ما چی شده؟
چه شده؟ معین نامدار چه شده؟! تازه میپرسی چه شده؟ تمام هویت و شخصیتم را زیر خشمت نابود کردی….
عمه- هیچی هیچی برو خواهش میکنم یلدا حالش خوب نیست
– میشه بیام داخل؟
عمه با صدای محکم گفت:
– نه لباس تنش نیست شمارو هم ببینه بدتر میشه
دیگر هیچ نگفت و گمان کردم که رفته است. دوباره خوابیدم و با صدای اذان صبح بیدار شدم عمه برای نماز به اتاقش رفته بود ، تشنه بودم گلویم خشک بود به سختی از جایم بلند شدم و پیراهن گشاد و کوتاه نخی ام را تن کردم لنگ لنگان و دست به دیوار از اتاق خارج شدم چیزی که میدیدم باور کردنی نبود معین بر روی زمین نشسته بود و سر به دیوار نهاده بود نمیدانم خواب بود یا بیدار؟ سریع از جایش بلند شد چشمهایش ورم کرده بود و سرخ بود طاقت نگاه کردن به چهره اش را نداشتم، دیگر عاشقش نبودم…
اصلا شاید از اول هم عاشقش نبودم و یه حس گذرای مسخره اشتباه بود !!! رو برگرداندم و به سمت آشپزخانه رفتم. دنبالم می آمد ولی سکوت کرده بود در میان راه نزدیک بود به زمین بیوفتم که زیر بغلم را گرفت، چشمهایم را بستم.
– یلدا؟
و این بار چندم بود که خطابم میکردی ؟ اما دیگر مثل سابق برایم مهم نیست…
جواب نمیدهم
– تو خودت شروع کردی
باز هم سکوت
– یلدا من با اینکه تو خیلی بد کردی نمیخواستم اینطوری بشه
حرفی برای گفتن با تو ندارم معین نامدار…
– من اون آدمی که دیشب دیدی نیستم… یعنی خیلی ساله سعی کردم معینِ این وضع و حالی رو توی وجودم از بین ببرم
برای چه انقدر با من راحت حرف میزنی حالا که دیگر نمیخواهمت؟!
– لعنتی حرف بزن با توام، بهت هشدار داده بودم خودت خواستی، خودت اون روی سگ منو بالا آوردی، من طاقت ندارم کسی که میدونم خیلی ازم ضعیفتره باهام بجنگه و شکستم بده
میدانستی که ضعیفم؟ پس میدانستی و چنین بی رحمانه آتش به خرمن جان دخترک یتیم کشیدی؟!
– با همه اشتباه و بدی که کردی حقت این نبود، این نبود
چنان کودک مستأصل سعی میکرد اشتباهش را توجیه کند
– خدا لعنتم کنه، لعنت به من، لعنت به من
معینی که در این چند دقیقه کنارم ایستاد و صحبت کرد چقدر واقعی تر از آن غول وحشی بود که در این مدت در کنارش زندگی گذرانده بودم
از خانه خارج شد و در راهم بست، دیدم که در سرما تنها با یک پیراهن نازک از خانه خارج شد. دیدم! اما آیا دیگر برایم مهم بود؟ باز باید نگرانش میشدم؟
تا نزدیکی های ظهر خواب بودم وقتی که بیدار شدم هنوز درد داشتم، سوپ عمه کمی حالم را جا آورد، موقع نشستن اذیت میشدم و مجبور بودم مدام دراز بکشم، به فرشید پیام دادم که امشب نمیتوانم به باشگاه بیایم وقتی جویای حالم شد به دروغ گفتم سرما خورده ام
افی که زنگ زد جرأت نکردم جوابش را بدهم معین روانی و وحشی که من دیده بودم قدرت این را داشت که این بیچاره را هم طبق تهدیدش نابود کند. با بغض به او پیام دادم:
به خاطر صلاح جفتمون فعلا به من زنگ نزن!
افی را هم از دست دادم!! و چقدر تنها بودم. عمه چرا برایم فداکاری نمیکرد، چرا نجاتم نمیداد؟ من جای او بودم زندان میرفتم ولی اجازه نمیدادم تنها برادرزاده ام زیر دست این آدم جان دهد…
معین قطعا قابلیت کشتن من را هم داشت!
سیگاری آتش زدم و دلم چقدر هوای عماد را داشت هوای همان درد و دل کردن دو نفره و سیگار کشیدن بی ترس و بی واهمه، بی آلایش و قطعا معین میدانست هرکسی که عماد واقعی را بشناسد به وحشتناک بودن موجودی چون معین پی میبرد، که مرا از او دور میکرد. میدانست او یکبار برای کسی که ارزشش را نداشته است زندگی اش را فدا کرده است و میتواند برای من هم تکیه گاهی محکم باشد، من دلم برای عماد تنگ شده بود و معین را در دلم کشته بودم شماره موبایل عماد را نداشتم به ناچار شماره شرکت را گرفتم منشی عماد که من را شناخت سریع پرسید که چرا من و رییس به شرکت نیامده ایم و من باز
هم سرماخوردگی را بهانه کردم و گفتم از رییس بی خبرم و کار فوری با عماد دارم، منتظر ماندم که تماس به اتاقش وصل شد
– بله یلدا جان
(چقدر صمیمی چقدر خالص چقدر…)
– مزاحم شدم؟
– نه جان دلم، خوبی؟ هنوز ناراحت دیروزی؟
(دیروز؟ اگر بدانی پسرعمویت دیشب چه بلایی سرم آورده است…)
– نه دیروز رو کامل فراموش کردم
– دروغگو صدات خیلی غمگینه
– آره خیلی
– چته؟ چرا نیومدی؟
– دیشب با داداشم دعوام شد کتک کاری کردیم
(دروغ گفتم دروغ)
– چی؟! الان خوبی؟
– نه همه تنم درد میکنه
– میشه بیام ببینمت؟ یا شرایط خونتون این مدلی نیست؟
– نه نمیشه ولی میخوام ببینمت کارت کی تموم میشه؟
-همین الان که شنیدم چی سرت اومده تموم شد
– نه عماد نمیخوام بعداً بیاد بهت گیر بده
– نیومده شرکت، زنگ زده گفته بیرون شهر کار داره، تو به اینا فکر نکن، آدرست کدوم سمته؟
– فرشته
– خوب پس نزدیکه، ۱۰ دقیقه دیگه سر کوچتونم آماده باش آدرس دقیقم واسم بفرست
چقدر آدمها متفاوت بودند چقدر مهم بودن برای چون عمادی برای من که از عالم و آدم خورده و محبت ندیده لذت بخش بود. به سختی مانتوی گشادی پوشیدم و شال پهنم را روی سرم انداختم چهره ام دقیق شبیه روح سرگردان شده بود عمه نتوانست مانع رفتنم شود قسم خوردم که زود برگردم، سر کوچه عمادِ به مازراتی مشکی اش تکیه زده را دیدم، سریع به سمتم آمد:
– وای دختر تو خودتی؟!
(دختر خطاب نکن من را دختر خطاب نکنید…)
لبخند تلخی زدم و نمیدانم چرا بی اختیار زدم زیر گریه، سرم را سینه مردانه اش فشرد و ب*و*سه ای به سرم زد:
– هیش!! عزیزم تموم شد گریه نکن
سرم را که از سینه اش برداشتم اشک هایم پیراهنش را خیس کرده بود در ماشین را برایم باز کرد و سوار شدم و بعد هم خودش سوار شد.
(ما کی و کجا اینقدر بهم نزدیک شده بودیم؟!)
این سوالی بود که جوابی برایش نداشتم….
از درد تنم که میگفتم عماد سریع بغض میکرد و اشک در چشمانش جمع میشد و به برادر خیالی من ناسزا میگفت هرچند که برای پارتی رفتن او هم مرا شماتت کرد ولی این شماتت برایم شیرین بود خیلی شیرین، با هم بستنی خوردیم، سر به سرم گذاشت موهایم را کشید، بازویش را نیشگون گرفتم. دماغم را فشار داد موهایش را بهم ریختم… با همه درد جسم چرا تا این حد با او بودن مرا خوشحال میکرد؟ در آخر هم از پشت چراغ قرمز یک تلِ سر چراغ دار که شبیه گوشهای میکی موس بود برایم خرید و باهم عکس سلفی انداختیم
عماد همه دردهایم را یکجا برداشت و به دریا ریخت
و چقدر آدمها با هم متفاوت بودند و یک زن جز عشق و احترام چه توقعی از دنیای شما مردها داشت؟!
هنگام پیاده شدن بیشتر شگفت زده ام کرد:
– یلدایی بابت امروز ممنون خیلی وقت بود یادم رفته بود من هم از خوشحالی دنیا و خیابونای این شهر سهم دارم
قبل از اینکه تشکر کنم این پسر باز هم مرا شرمنده کرد ب*و*سه ای روی گونه ام نهاد و گفت:
– دیگه گریه نکنیا زشت میشی فنچ کوچولوی خوشگل
من در چشم عماد زشت نبودم و این یعنی…
(پایان قسمت ۲۲)
به نام او
قسمت 23 این مرد امشب میمیرد
به خانه که رسیدم عمه ی نگران با دیدن لبخند بکرم از اعماق وجود شاد شد، هنوز با هر حرکتم همه زخم هایی که معین برایم به یادگار گذاشته بود میسوخت و اما امان از زخم قلبم که مطمئن بودم هیچ علاج و درمانی ندارد، عمه برایم اسپند دود کرد واقعا کجای زندگی من قابل چشم خوردن بود؟ عماد که برایم عکس دو نفریمان را فرستاد حتی با دیدن آن عکس هم تا ساعت ها مشعوف بودم خنده جفتمان رنگ هم بود چشمانی با تن قهوه ای روشن پر از غم ولی لبخند به لب،عکس را سریع در صفحه اینستاگرامم گذاشتم و زیر عکس را با جمله (بهترین روز بدترین روزهای زندگی ام با بهترین) آذین بستم و اولین نفر که لایکش کرد خودش بود…
متوجه شدم چند ساعت قبل هم پیامی از ناشناس همیشگی داشتم ولی اینبار متفاوت تر از همیشه:
مترسک به گندم گفت: به یاد داشته باش که مرا برای ترساندن آفریده اند اما من عاشق آن پرنده ای بودم که همیشه سهم او از من تنها گرسنگی بود…
عجیب بود چند بار خواندم تا کمی معنی ثقیلش را درک کنم. از احوالات عمه مشخص بود که نگران معینش است و سعی میکند در مقابل من خودش را کنترل کند یک لحظه در فکر فرو رفتم( واقعا کجا بود حتما پیش ژاله جانش)
عمه را صدا کردم با تلفن خانه شماره همراه معین را گرفتم و گوشی را کنار گوشش گذاشتم
_بیا از نگرانی داری میمیری و دم نمیزنی
_ خاموشه یلدا از صبح خاموشه نگیرکاش لال شده بودم اون شب که اومد نمیگفتم گم شدی بچه ام جیگر خریده بود با یه دسته گل خوشگل وقتی گفتم گم شدی به هم ریخت یهو انگار جنی شد انگار به کلمه گم شدن حساسیت داشت مثل مرغ پرکنده دور اتاق راه میرفت فکر میکردم اصلا انگار یه آدم دیگه شده بود
-عمه دیگه گذشت فکرشم داغونم میکنه میخوام فراموش کنم حالا دیگه یه دل خوشی و دل گرمی بزرگ دارم اولین روزی بود که واسه یتیم بودنم غصه نخوردم
-ایشالا هیچ وقت دیگه غصه نخوری تنت سلامت باشه مادر
دعا خواند و و روی صورتم فوت کرد و گاهی حس میکردم این زن با همه شکستگی اش هنوز زیبا و گیراست…

دم دم های اذان با صدای ساعت کوک شده اذان گوی عمه بیدار شدم هرچه منتظر ماندم عمه صدایش را قطع نکرد کلافه وارد اتاقش شدم و متوجه شدم باز اول ماه است و نماز صبح به مسجد رفته است ساعت را خاموش کردم و خواستم به اتاقم بروم که نور کمرنگ سبز چراغ خواب اتاق معین از بین در نیمه بازش توجهم را جلب کرد (حتما عمه اینجا بوده است و فراموش کرده چراغو خاموش کنه) در اتاق را که باز کردم قامت به سجده در امده مردی من را وادار به تماشا کرد ؛پشت به من و رو به قبله سر بر مهر نهاده و ذکری را نجوا میکرد و چه قدر با شکوه است با تمام هیبتت در مقابل خالقت به خاک بیفتی باورم نمیشد این که چنین خود شکسته در مقابل حق سجده کرده است، معین پریشاان احوال شب قبل باشد و من به داشتن خدا هم به او حسادت کردم سر از سجده که برداشت از لرزش شانه هایش فهمیدم هق هقش را میسراید دستانش رو به آسمان بلند شد و نفهمیدم از خدایش چه خواست؟!
اگر قدری بیشتر میماندم انقدر شیفته میشدم که بتوانم ببخشمش اما نماندم و از ترس دلم به اتاقم پناه بردم…
سعی کردم بخوابم اما مگر میشد؟!
بعد از آن شب دیگر معین را ندیدم به شرکت نمیرفتم و عماد هم خبر داده بود که معین یک خط در میان به شرکت سر میزند و همه حجم کاری برای عماد دست تنها مانده است، کم کم زخم هایم خوب شد در این یک هفته تنها دل خوشی ام چت های اخر شب دوستانه ام با عماد بود وقتی صدایم میکرد:جان دلم حس میکردم درخت وجودم کم کم شکوفه هایش نمایان میشود و من این جنس دوست داشتن عجیب و خاص را میپرستیدم
آن شب تصمیم گرفتم برای عمه لازانیا درست کنم همیشه میگفت تنها غذاییه که بلدی خیلی خوب درست میکنی و من به این سرگرمی های هرچند کوتاه نیاز داشتم…
عماد که زنگ زد وقتی متوجه شد مشغول آشپزی ام مصر شد که یا باید در خانه بپذیرمش یا سهمش را تا ساعتی دیگر برایش سر کوچه ببرم و با جان دل پذیرفتم حاضر شدم لازانیای با وسواس تزیین شده را همراه خودم سر کوچه بردم. مثل همیشه آرام و خواستنی بود سوار که شدم طبق معمولم بینی ام را کشید و گفت:
-فنچ کوچولو دستپختت خوردن داره ها
– نه بابا این تنها غذاییه که بلدم
لبخند شیرینی زد
-هرچه از دوست رسد نیکوست بدو باز کن بخورم
-عماد اینجا؟
-میخوای بریم خونتون در جوار خانوادت؟ پیش بابا و داداشت؟
از دروغم شرمنده بودم عماد آنقدر عزیز بود که حقش بود همه چیز را بداند خواستم بگویم که یتیمم که باز با شیرین زبانی هایش مانع شد
-بابا نترس نمیااام باز کن مردم از گشنگی دستات تمیزه؟
-اوهوم
-تو دماغت که نکردی
-چرا ولی فقط یکبار
با صدای بلند خندید
-ای جونم که دختر بی افاده و باحال عین تو دیگه پیدا نمیشه میزاری دهنم خودت؟
– وا عماد مگه چلاغ شدی؟
-گشنمه دستامم وقت نکردم بشورم لطفا
با جان دل پذیرفتم لقمه لقمه در دهانش گذاشتم یا چنگال را گاز میگرفت یا ر
وی دستم را .
او میخورد و من جان میگرفتم مثل حس غذا دادن مادر به فرزند یا حسی از همان جنس…

غرق پاکی های رفاقت بینمان بودیم که با صدای چند ضربه به شیشه ماشین به خود آمدیم…
با دیدن لباس فرم مامور باز آن اتفاق لعنتى در ذهنم مرور شد عماد خیلى ریلکس شیشه ماشین را پایین کشید: _ بله؟
مامور که لهجه غلیظ آذرى داشت با لحن تندى گفت:
_ شما خونه زندگى ندارید کثافت کاریاتونو آوردین توى ملا عام ؟؟! خجالت نمیکشین؟

در آنى عماد از ماشین پیاده شد
_ این چه طرز حرف زدنه آقا ؟ مثلا تو نماینده قانونى
مامور ضربه اى به سینه عماد زد و گفت:
_ بچه پولدار بابات این ماشینو انداخته زیر پات واسه همین کثافت کاریا دیگه خانم چه نسبتى باهات داره؟
_ اول درست حرف بزن تا جوابتو بدم
_ تو میدونى من کى ام؟
_ آره یه آدم خیلى بى فرهنگ
مامور دستش را بلند که سیلى به صورت عماد بزند که عماد مچ دستش را در هوا گرفت عصبى رو به من کرد و گفت: هوى دختر تو صاحاب ندارى این وقت شب؟ دخترایى مثل تو رو باید از گیس آویزون کرد و…
هنوز جمله اش تمام نشده بود که عماد با کله توى صورتش کوبید …
یک ساعت بعد دستبند زده در کلانترى بود و من هم بازداشت شده بودم از این فضا و تمام خاطره هایش متنفر بودم باز لرزش و سرگیجه سراغم آمد وضعیت حاد بود وکیل عماد که رسید انگار دلم کمى قرص شد ولى وقتى گفت به معین خبر داده است بند دلم به ناگاه فرو ریخت…

خدا میداند آن چند دقیقه تا آمدن معین بر من چه گذشت در راهرو کنار یک مامور زن نشسته بودم و عماد را داخل اتاق برده بودند و نمیدانستم داخل چه میگذرد ؟!
صداى قدم هاى پایى با گروپ گروپ قلبم هم نوا شد و من صداى صاحب این قدم ها را از همین عجیب نواختن قلب بى عقلم میشناسم که براى هیچ کس چنین نواخته است ، سرم را بالا آوردم معین بود؟! مردى که چنین چشم هایش بى فروغ و گود زده شده بود؟ مردى که صورت همیشه اصلاح شده اش حالا با مخمل ریش هایش مزین شده و خبرى از آراستگى همیشگى موهایش نیست ؟!
اعتراف میکنم باز هم جذاب حتى براى من که ادعاى تنفر از او را داشتم …
همراه دو نفر از زیر دستانش بود به من که رسید ایست کرد رسم ادب نبود جلوى آدم هایش سلام ندهم
_ سلام
توقع داشتم مثل همان شب شرمنده از گ*ن*ا*هش از من دلجویى کند ولى خوب معین است دیگر، بدون جواب سلام ولى با نه با آن غلطت خشم همیشه گفت
_ گفته بودم از عماد فاصله بگیر ، این از جنس مردهاى دیگه که میشناسى نیست واسه دهن تو زیادى لقمه بزرگیه
سرم پایین بود دستش را از جیبش که به قصد پنجه کشیدن بین موهایش در آورد باند سفیدى که تمام روى دست و انگشتاتش را گرفته بود توجهم را جلب کرد!
با اعلام ورود معین افسر نگهبان و رئیس کلانترى با هم به استقبالش آمدند و معین با وجاهت تمام با آنها برخورد کرد
_ آقا شما چرا خودتون تشریف آوردین نیازى نبود وکیلتون که اومدن ما تازه عماد جانو شناختیم باور کنید اول آشنایى نداده و زود عصبى شده
_ بالاخره پیش میاد مهم نیست ، تشکیل پرونده که نشده؟
_ نه نه خیالتون راحت
عماد پریشان که از اتاق بیرون آمد با دیدن معین سر پایین انداخت و بالاخره بعد از کلى خوش و بش سرهنگ نجم با معین از کلانترى خارج شدیم سامى سریع به سمتمان دوید:
_ آقا عماد حالتون خوبه؟
عماد هم سرى به علامت مثبت تکان داد و به شانه سامى زد ، معین به یکى از آدم هایش دستور داد که برود و ماشین عماد را بیاورد سپس بعد از باز کردن در توسط سامى خودش کنار راننده در ماشین نشست و این یعنى کا ما دو نفر عقب بنشینیم
در تمام طول مسیر کسى جرات نکرد کلمه اى حرف بزند فقط خود معین به سامى دستور داد که به رستوران برود متوجه شدم منظورش رستوران خانوادگى اختصاصیشان است که قبلا تعریفش را خیلى شنیده بودم که خارج شهر است ، از استرس تمام پوست کنار ناخن هایم را میکندم و عماد که متوجه شده بود دستش را طورى که کسى متوجه نشود روى دستم گزاشت و سپس مشغول گوشى اش شد که با صداى لرزش گوشى ام فهمیدم به من پیام داده است
_ کوچولوى من نگران نباش با تو کارى نداره
( عماد ساده تو چه میدونى این مرد با من چه کرده)
به رستوران که رسیدیم بعد از گذشتن از باغ نسبتا بزرگش معین به همه جز سامى دستور خروج داد واقعا جاى لوکس و خاصى بود ولى در آن لحظات نمیتوانستم دقیق همه جا را نظاره کنم ،
معین با اشاره دست ما را به سمت داخل هدایت کرد یکى از میزها را انتخاب کرد و گفت بنشینید
عماد سر به زیر عزیزم قبل از اطاعت گفت: آقا من میدونم نباید پام اونجا دیگه باز میشد ولى…
معین خشمگین نگاهش کرد و وادار به سکوتش کرد: ولى چى؟ ولى چى عماد ؟ دلیلت واسه این کار احمقانه ات چیه؟؟
عماد دهن باز کرد : آخه اون داشت به یلدا…
حرف در دهانش با نواى سیلى معین قطع شد ولى سر پایین انداخت و عجیب در مقابل این مرد مطیع و آرام بود باورم نمیشد این همان عمادى است که با سر در صورت مامور کوبید!!!
_
یلدا؟؟؟!!!! از کى منشى من شده یلدا ؟! از کى باهم میرید عیاشى؟ از کى عکس با هم اینور و اونور به نمایش میزارین؟! یادت رفته گندهایى که زدى رو عماد آره؟ حالا اینبار این مدلى میخواى آبرومو به گند بکشى؟ شان و کلاس نام خانوادگى نامدار هیچ وقت برازنده آدم هاى بى لیاقت و قدر نشناس نمیشه
( من پایین مى آوردم شان و کلاس نامدار بودن عماد عزیزم را؟!!)
عماد صدایش در نمى آمد من بغض داشتم نه براى خودم براى عمادى که آن طور صبورى میکرد
معین سر عماد را بالا آورد
_ نمیتونى نگام کنى، نه؟
_ نه آقا من همیشه باعث عذاب همتون بودم ما همیشه اذیتت کردیم
_ مجبورم عماد به خاطر خودت مجبورم
_ قبول آقا هرچى شما صلاح بدونى قبول
_ نمیدونم تا کى ؟ نمیدونم کى میبخشمت نمیدونم کى حس میکنم به اندازه کافى متنبه شدى شاید خیلى طول بکشه دووم میارى؟
_ دفعه پیش نیاوردم ؟
_ این دفعه نمیاى تهران از در اینجا حتى پاتو بیرون نمیزارى
_ چشم آقا
_ مدیرشو فرستادم مرخصى در شانت نیست ولى نمیخوام علاف و به درد نخور باشى اینجا
_ چشم
حالا نوبت من بود:
_ آوردمت ببینى به خاطر خوشگذرونى تو چه چیزى سرش اومد
عماد باز نتوانست سکوت کند:
_ آقا به سرت قسم اون…

میدانم که عماد عزیزم میخواستى بگویى بى تقصیرم
ولى معین اجازه اتمام کلام نمیداد
_ ساکت میمونى عماد
دوباره رو به من کرد و جملاتى به زبان آورد که من میخکوب شدم:
_ فکر نمیکردم ١ بگو مگوى ساده اینقدر مهم باشه که حلقه نامزدیمونو در بیارى
من و عماد هر دو حیرت زده فقط چشم به دهانش دوخته بودیم
( کدام نامزدى؟! کدام حلقه؟!)
_ نگران نباش عماد خودیه دهنشم قرصه فعلا به اهل خونه حرفى نمیزنه تا من نخوام عزیزم
( عزیزم؟!)
عماد من من کنان گفت: مب مبارکه آقا باورم نمیشه
( پس ژاله چى؟! عماد نگران خواهرت نیستى؟!)
_ چرا باورت نمیشه ؟ بعد ژاله توى دنیا قحطیه زن نیومده بود فقط کسى به دلم نمیشست البته تا قبل دیدن یلدا
( یلدا؟!! این چى میگه؟ بگم همش دروغه؟ نه اگه بگم شاید عصبى شه و جفتمونو همینجا زنده به گور کنه)
نمیدانم چرا ولى به هر دلیلى که بود سکوت کردم،
وقت رفتن که شد معین عماد را در آغوش کشید عماد شانه هاى آقایش را میب*و*سید و با چشم دیدم معین چگونه او را نوازش میکرد مردانه و پر عشق !!!
از عماد خجالت میکشیدم معین رفت و صدایم کرد که بروم عماد طورى که صدایش را جز من کسى نشنود گفت: فنچ کوچولوى من قوى باش مطمئنم خیلى دوستت داره فقط مواظب باش رو حساسیتاش پا نزارى
و تو چه میدانى عماد عزیزم که این مرد از دوست داشتن هیچ چیز نمیفهمد…
چند دقیقه در طول مسیر ساکت بوود و بعد به سامى دستور داد توقف کند ، کنار دره سرسبزى بودیم در را باز کرد و گفت: پیاده شو
پیاده شدم یک لحظه که چشم در چشم شدیم با یاد خشم آن شبش باز وحشت به سراغم آمد

_ تو که ه*و*س کتک نکردى باز؟
وجودم پر از نفرت شد
_ عماد مریضه به خاطر تلافى بدى من اونو نابود نکن اون هیچ تلاطمى واسش خوب نیست اگه باید اونجا اسیر شه به خاطر خودخواهیه توئه البته اگه لازم باشه میکشمش ولى نمیزارم تو دوباره بکشیش یکى شبیه تو چند سال پیش این پسرو کشته عماد دو بار خودکشى کرده زود وابسته میشه و دیر دل میکنه زود محبتا رو باور میکنه چندین بار ضربه خورده و عزیز از دست داده به خودم ضربه بزن نه جیگر گوشم
_ من قصدم اینا که گفتى نبود ما فقط باهم خیلى دوستیم باهاش خوشحال بودم
_ ازش فاصله بگیر این به نفع همه است
بعد دست در جیبش کرد و کاغذى را کف دستم گزاشت با کمال تعجب به سفته خیره شدم
_ همیشه که تو نباید جریمه شى اینم جریمه اون شب من حقت اونقدر کتک نبود این اولین سفته اى که پس گرفتى

_ من به این احتیاج ندارم
_ تو نه ولى عمه ات آره پاره اش کن امیدوارم بقیه رو هم بتونى یک به یک ازم بگیرى و پاره کنى فقط باید برگردى سر کارت
به خاطر عمه به خاطر عماد به خاطر خودم سفته را پاره کردم رشته وابستگى ام به عماد هم پاره کردم عماد را هم مثل افى از من گرفت؟!
در حال سوار شدن بود که صدایش کردم
_ معین نامدار بزرگ
توقف کرد:
_ قبول کردم اما نه فراموش میکنم نه میبخشم
_ باشه سوار شو
در راه برگشت چشمانم را بستم و فقط فکر کردم…

به نام تنهاى عاشق
قسمت ٢۴ این مرد امشب میمیرد

به شرکت برگشتم ،عماد در رستوران تبعید شد و من اینجا اسیر ، دلم برایش تنگ شده بود براى حس عجیبم که عشق نبود اما مرا مدام نگرانش میکرد حس میکردم مادر شده ام و فرزندم را از من جدا کرده اند گاهى هم حس میکرد پدرم را از من گرفته اند و باز یتیم شده ام عماد درمان همه بى کسى هایم بود رفیق شفیقم را باخته بودم …
کارهاى عقب افتاده ام را یک به یک انجام دادم و مشغول خواندن جزوه درسى ام شدم که از داخلى معین به تلفنم زنگ خورد
_ بله ؟
_ قهوه
بعد گوشى را قطع کرد
( بیشعور انگار به نوکر خر باباش دستور میده )
قهوه اش را آماده کردم اما نه مثل همیشه با وسواس و عشق حتى از عمد به جاى اسپرسو مورد علاقه اش قهوه ترک درست کردم و نقشه کشیدم اگر پرسید بگویم دستگاه خراب بوده است
به اتاقش که رفتم صندلى اش را چرخانده بود رو به سمت پنجره و پشت به من باران مى آمد و در حال گوش سپردن به قطعه غمگین واقعا زیبایى بود که صداى خواننده اش را دوست داشتم
ای که رفته با خود دلی شکسته بُردی
این چنین به طوفان تن مرا سپُردی
ای که مهر باطل زدی به دفتر من
بعد تو نیامد چه ها که بر سر من
بعد تو نیامد چه ها که بر سر من
ای خدای عالم چگونه باورم شد
آن که روزگاری پناه و یاورم شد
سایه اش نماند همیشه بر سر من
زیر لب بخندد به مرگ و پرپر من
زیر لب بخندد به مرگ و پرپر من
رفتی و ندیدی که بی تو شکسته بال و خسته ام
رفتی و ندیدی که بی تو چگونه پر شکسته ام
رفتی و نهادی چه آسان دل مرا به زیر پا
رفتی و خیالت زمانی نمی کند مرا رها
ای به دل آشنا ، تا که هستم بیا
وای من اگر نیایی ، وای من اگر نیایی….
قهوه اش را روى میزش گذاشتم:
_ امر دیگه اى ندارى
_ بشین یکم این پوشه ها روى اون میزو سر و سامون بده
_ فایل همه رو تو سیستمم دارم
_ اینا رو هم مرتب کن
اطاعت کردم واقعا خودم هم دوست داشتم به آن قطعه گوش فرا دهم تک تک ابیات و صداى خواننده واقعا به جان دل مینشست و معین چرا همین طور خیره به پنجره به چنین آهنگى گوش میدهد؟! واى اگر نیایى؟!!! هنوز منتظر ژاله است ؟ معلومه که هنوز هست این آهنگ را تنها یک عاشق دل شکسته چنین با تمام وجود گوش میدهد ( به من چه اصلا که عاشقشه هنوز!!! به درک این وحشى سنگى ارزونى ژاله !!! اما حق داشته ولش کرده خواهر عماد حتما مثل خودش مهربون و عاطفیه این جانى حتما جون اونم به لبش رسونده بوده)
ولى امان از آن آهنگ و آن چند دقیقه که با هم در گوش سپردن همراه شدیم آهنگ که تمام شد حس کردم گونه هایم خیس شده است و خدا با من بود که معین پشتش به من بود سریع تصمیم گرفتم اتاق را ترک کنم
_ قهوه سرد شد میرم عوض کنم
_ نمیخواد دیگه میل ندارم
( مرض دارى پس میگى بیار؟!)
_ کارم تموم شد
_ میخواى برى؟
چه قدر مظلومانه پرسید!!!!
_ کجا برم؟!
انگار از حرفش پشیمان شده بود دوباره لحنش تلخ شد
_ برى بیرونو به کارات برسى ممنون میشم
( پر رو خودت منو نگه داشتى و حمالى کشیدى حالا میگى برو؟!!)
با اجازه اى گفتم و از اتاق خارج شدم
چند دقیقه اى باز ذهنم مشغول معین و ژاله و آهنگ شد
” بعد تو نیامد چه ها که بر سر من!! “
چى سرت اومده بود بعد رفتنش رئیس؟!
چى به سرش آوردى ژاله که این مرد کینه و نفرت از تو رو سر دیگران خالى میکنه؟!
“زیر لب بخندد به مرگ و پر پر من!! “
ژاله چه طور توانستى چنین روحش را پر پر کنى که دیگر دل و روحى براى محبت و دوست داشتن برایش باقى نمانده است؟؟

” اى به دل آشنا تا که هستم بیا!!!”
رئیس هنوز امیدوارى به آمدنش؟
اى پناه و یاورش برگرد!! ژاله برگرد ، برگرد ، برگرد…
آن شب که بعد از مدت طولانى به باشگاه رفتم همه خوشحال شدند ولى معین آن شب نیامد …
تنها برگشتم عمه هم دلتنگ معین بود و مدام حالش را از من میپرسید سامى مرتب به ما سر میزد و هر دفعه با کوله بارى خرید مى آمد، یخچال و قفسه ها دیگر در حال انفجار بود،
روزها تکرارى و شبها تکرارى تر میگذشت ، قبل از خواب احساس گرماى عجیبى به سراغم آمد که نفس کشیدنم را کمى مشکل کرده بود احساس کردم سنگینى تمرین هاى باشگاه اذیتم کرده است و یا اینکه بعد از دوش گرفتن در باشگاه در هواى سرد بیرون آمده ام سرما خورده ام مسکنى خوردم و سعى کردم بخوابم اما مدام درد در پشت گردنم و گرماى تنم بیشتر میشد کم کم حس کردم که تب دارم ولى خواب مرا با خود به دنیاى دیگرى برد
مادرم روى تخت
کتک هاى پدرم
بى پولى هاى عمه
پارتى
پورشه قرمز
بازداشتگاه
بیمارستان
معین
عمه در زندان
کمربند معین
و در آخر عماد خود به دار آویخته
همه اینها دست به دست هم پشت سر هم کاب*و*س خواب آن شبم میشدند

بیدار شدم اما چشمهایم باز نمیشود شاید هم هنوز خوابم همه بدنم جز پیشانى ام داغ است انگار یک دستمال خیس روى پیشانى ام حس میکنم میخواهم تکان بخورم و
لى توانش را ندارم
_ پرى ما این بالشتو بزار سمت شکمش یکم هم کمکم کن تکونش بدم
چه قدر این صدا را دوست دارم ! او کیست که به یاد نمى آورم ؟!
دستان قدرت مندى در آنى سنگینى بدنم را روى بالش می اندازد
به سختى ناله ضعیفى میکنم
_ هیییش خوب میشى
عماد است؟! چه قدر صدا و لحنش شبیه اوست
حس میکنم شلوارم کمى پایین کشیده میشود میترسم ولى قدرت واکنش ندارم فقط ناله میکنم اینبار ولى با صداى بلند تر…
خیسى و سردى پنبه که روى پوستم کشیده میشود را حس میکنم اینبار زور میزنم تا کمى تکان بخورم اما فقط قدرت یک تکان در حد لرزش را دارم
_ هیییش آروم دختر خوب هیچى نیست نترس عزیزم
عماد !!!چه قدر محتاج مهربانى یک نفر بودم این روزها… خوب کردى آمدى اما تو که نمیدانى من از آمپول متنفرم
_ یلدا یلدا عمه نترس یکم خودتو شل کن حالت بده میمیریا
این صداى عمه است که در کنار عماد است؟! عماد اینجا آمده است؟ تبعیدش تمام شد؟
_ یلدا خانم سوزن میشکنه ها خیلى عضله هاتو منقبض کردى
نا خودآگاه با لحن مهربانش شل میشوم سوزن که فرو میرود آخ کوتاهى میگویم
_ آفرین بابایى تکون نخور آهان …آهان… آفرین دیدى درد نداشت تموم میشه الان حال دختر خوبمونم بهتر میشه
آنقدر با محبت حرف میزد که متوجه در آوردن سوزن نشدم
حرف بزن بیشتر حرف بزن دلم صدایت را میخواهد…
_ پرى ما آبغوره نگیر دیگه خوب میشه
_ بچه ام از اون روزى نه غذا درست میخوره نه خواب حسابى داره
_ ضعیف شده یکم سرما خورده تب هم که میدونى نباید بکنه فقط خدا کنه دیگه زهر مارى نخوره الانم که زود فهمیدیم به خیر گذشت
عماد هم عمه را پرى ما صدا میکرد ؟! کاش جان داشتم تا بغلش کنم حس کردم که از کنارم بلند میشود دستش را با دستان ناتوانم گرفتم من این دست ها را چرا اینقدر دوست داشتم؟! زمزمه کردم: ن.. نر.. نرو
نشست دستم را در دستانش فشرد:
_ میمونم تا بخوابى
دلم قرص شد خوابیدم آرام خوابیدم کاب*و*س هایم یکباره جایش را با رویاى شیرین عوض کرد…
چشمانم را که گشودم نور آفتاب خبر داد که صبح شده است جان گرفته بودم سرم را چرخاندم که عماد را بیابم اما تنها عمه به خواب رفته بالاى سرم بود تکان که خوردم سریع بیدار شد
_ عمه به فداى چشمهاى عسلیت خوبى مادر؟

_ کجاست ؟ رفت؟
من تشنه محبت دیشب بودى هنوز سیراب نشده بودم
_ نه تازه ١ ساعته رفته اتاقش بخوابه همینجا بود
اتاقش ؟! عماد اینجا اتاق داشت ؟؟ …
_ من چم شده عمه؟
_ چرا تو این سرما با لباس کم میرى اینور اونور که سرما بخورى تو زود تب میکنى درجه حرارت بدنت بره بالا زبونم لال مثل اون موقع بیهوش میشى
حوصله نصیحت شنیدن نداشتم حس میکردم سرم اندازه یک کوه بزرگ شده است و گاهى حس میکردم دقیقا تمام مغزم در جمجمه متلاشى شده است و به صورت معجزه هنوز کار میکند ، عمه که رفت برایم صبحانه بیاورد با همان بى حالى ام از جایم بلند شدم دلم لک زده بود براى فرشته مهربان دیشبم
در اتاق عمه نبود اتاق کتابخانه هم خالى بود (حتما در اتاق معین خوابیده حتما اتاق مشترکشان است ، حتما الان همه چیز را فهمیده و میداند یتیمم) به آرامى درب اتاق را باز میکنم و آنچه میبینم مرا به شک مى اندازد اندام این مرد که روى تخت است که شبیه معین است نه عماد !!
هنوز شک دارم پاورچین پاورچین نزدیک میشوم
قلبم دوباره سازش ناکوک مینوازد … واین نشانه یعنى خودش است ، دقیقا بالاى سرش ایستاده ام ، چشمهایم دروغ بگوید قلبم که دروغ نمیگوید؟!
معین بود ؟ کسى که تمام شب با من مهربان بود میتوانست معین باشد؟ اصلا معین نامدار مهربانى هم بلد بود مخصوصا براى چون منى؟ شاید همه ساخته ذهن تب دار توهم پردازم بوده است!!
همین که خواست در جایش غلت بخورد خودم را عقب کشیدم و بى اراده گفتم: هییییم
چشمانش را به زور نیمه باز کرد و چند بار پلک زد تا بتواند درست چشم باز کند
( واى خاک تو سرت یلدا بیدارش کردى)
با صداى خواب آلود و گرفته گفت: خوبى؟
سرم را چند بار تند تند به علامت مثبت تکان دادم ، مچ دستم را گرفت و در یک حرکت وادارم کرد روى تخت بنشینم با همان صداى خواب آلوده گفت: بیا ببینم حال ندارم پا شم

سپس دستش را روى پیشانى ام گذاشت و بعد از چند لحظه مکث گفت:
_ تب ندارى دیگه سریع برو صبحانتو کامل بخور درم ببند خسته ام امروز شرکت نمیرم دفعه بعدم در نزده اینجورى نیا تو اتاق
باز شد همام میر غضب همیشگى
_ منم شرکت نرم؟
_ نه استراحت کن
_ کار دارم آخه
با کلافگى سرش را زیر بالش کرد و بازوهاى بزرگ برهنه اش با رکابى سورمه اى عجیب خودنمایى میکرد !! با صداى بلند ترى گفت:
_خوابم میاد
_ رسید سفارش ها شرکت چینى رو خودمون باید امضا کنیم همین امروز
پوف عمیقى کشید و گفت: بیدار شم میرم خودم تا ظهر !! حالا اگه تموم شد برو
باید اعتراف کنم کن معین خواب آلوى تپل کلافه را نمیشد گاز نگرفت ولى من هنوز او را براى همه بدى هایش نبخشیده بودم…
تمام
ساعاتى که معین مثل یک خرس به خواب زمستانى فرو رفته بود نگران سفارش هاى شرکت بدعهد چینى بودم ساعت ٢ بود و هنوز غرق خواب جرات نمیکردم بیدارش کنم عمه هم که در خانه حکومت نظامى اعلام کرده بود که غول جان راحت بخوابد !!بالاخره نقشه پلیدى به سرم زد !!! به اتاقم رفتم و سیم کارت قدیمى ام را داخل گوشى ام گزاشتم تا شماره ام ناشناس باشد و بعد شماره همراهش را گرفتم ۵ بوق خورد که رد تماس داد سریع سیم کارت را در آوردم و از اتاقم پریدم در آشپزخانه چند ثانیه بعد در اتاقش باز شد
رکابى و شلوارک سورمه اى تنش بود موهایش ژولیده روى صورتش ریخته شده بود چشم هایش هنوز نیمه باز بود این ورژن معین را بار اولى بود که میدیدم به سختى خنده ام را کنترل کردم ،
با آن صداى گرفته و خواب آلودش عمه را صدا زد عمه باز قربان صدقه اش رفت
_ نهار داریم ؟
( کوفت بخورى شرکتو یادش رفته فقط ادعا نظام مندى داره)
عمه از گرسنگى غولش هم ذوق میکرد:
_ کشک بادمجون داریم قیمه هم داریم مادر
_ اى جووووون
( فقط بلده واسه شیکمش ابراز محبتکنه)
نزدیکم که شد نمیدانم چرا بى اختیار ترسیدم و کمى خودم را عقب کشیدم من از آن شب هنوز به این آدم فوبیا داشتم
دوباره دستش را روى پیشانى ام گزاشت :
_ درجه بده خودم تند تند تبمو کنترل میکنم
_ لازم نیست
بعد روى کاناپه ولو شد و باز چشم هایش را بست
_ تا ساعت ۴ باید برید و امضا کنید خودتون دستورشو زدین که بدون کنترل شخصیتون تحویل نگیرن
_ یک نفر قابل اعتماد هم نداریم تو این شرکت کوفتى نداریم
_ داشتیم
منظورم را فهمید اخم در هم کشید
و مى دانستم که دل او هم براى عمادش تنگ شده بود نهار را که خورد با بى میلى حاضر شد که به شرکت برود من هم که خانه نشین شده بودم حسابى عصبانى بودم ولى با دیدن پیام عماد جان دوباره گرفتم و مشغول پیام دادن به هم شدیم
* فنچ کوچولو چه طوره؟
*خوبم ولى مدام نگرانتم
*نگران چى؟! سر و مر گنده دارم از هواى پاک اینجا لذت میبرم
* باز خوبه ١ جاى خوش آب و هوا تبعیدت کرده
* دلم براتون تنگ شده
* دل منم !!! راستى همه کارها شرکت ریخته سرمون بدون تو لنگیم
* عوضش من اینجا مگس میپرونم
* عماد؟!
* جانم
* کى میزاره برگردى؟
* خیلى عصبانى نبود فکر کنم همین روزها عفو شامل حالم شه و به عروسى برسم ، شیطون ، آقا رو میدونستم دلش سریده ولى تو رو نکرده بودى
جالب بود بعد از آن دروغ کزایى که معین در مورد ازدواجمان گفته بود هیچ چیز بین ما و نوع حسمان عوض نشده بود حکم دوست داشتن ما در آسمان ها سند خورده بود جنسش خاص بود پاک بود و علتش را هیچ کدام نمیدانستیم…
پایان قسمت ٢۴
به نام خالق قلب ها
قسمت ٢۵ این مرد امشب میمیرد
آن روزها معین با همه کمى نرم تر شده بود عماد برگشته بود ، غول قصه با من هم بهتر رفتار میکرد ولى من یلدا بودم یلدایى که بد بودن و متنفر بودن را دوست داشت ، یلدایى که بخشیدن را بلد نبود یلدایى که همه عمرش از همه عالم دوست داشت انتقام بگیرد !! من شبیه خودم نبودم من فقط در دلم مهربان بودم من شبیه خودم نبودم…
زخم هاى روى دست معین توجهم را جلب کرده بود آنقدر عمیق بود که بعد از این همه مدت هنوز از بین نرفته بود میخواستم نگرانش شوم ولى من روز به روز با یاد آن شب تلخ تر میشدم مدام جلوى چشمم صحنه حقارت و کتک خوردنم تکرار میشد دوست داشتم هربار با تکرارش خودم را از معین بترسانم و دور کنم هر بار که به خانه مى آمد حتى وقت غذا هم از اتاقم بیرون نمى آمدم در شرکت هم سعى میکردم زیاد نزدیکش نباشم دورى بهترین علاج بود و فکر میکردم معین هم از اینکه جلوى چشمش نیستم راحت تر بود همه چیز آرام بود تا آن جمعه لعنتى…
جمعه که به باشگاه رفتم در لیست اسم معین و عماد را هم دیدم سعى کردم جلب توجه نکنم و به کار خودم بپردازم هنگام تمرین رزمى وقتى یکى از شاگردانم که دختر نوجوانى بود را زمین زدم صداى کف زدن و سوت زدن کسى توجهم را جلب کرد
خبرى از عماد و معین نبود حتما در سالن ماساژ و یا استخر بودند
با دیدن پژمان بیریخت لبخند مصنوعى زدم و حواسم را به کارم پرت کردم اما مگر ول کن بود
_ خانم مربى چند تا جمعه از جمعه مبارزه گذشته ها زدى زیرش
_ من گرفتار بودم این چند وقته واگرنه چرا باید بزنم زیرش؟!
_ گرخیدى چون
با صداى بلند خندیدم و گفتم: از تو؟!!
معلوم بود حسابى حرصش در آمده بود با خشم گفت: نیم ساعت دیگه تو رینگ باش که بدونم نگرخیدى
و بعد رفت ، در مرامم کم آوردن نبود غرورم توسط پژمان تحریک شده بود و کاش…
وقتى که وسط رینگ ادا اطفار در مى آورد شبیه میمون در حال خود نمایى در باغ وحش میشد،
طبق عادت معمولم سرم را زیر آب یخ گرفتم و با موها و صورت خیس از روى طناب پریدم داخل رینگ ، کم کم تعداد آدم هایى که دورمان جمع میشدند بیشتر میشد گارد گرفته بود و منتظر بود حرکت اول را من شروع کنم و در حرکت دومِ پایم به گردنش نقش زمین شد همه برایم جیغ و سوت میکشیدند شاگردانم با ذوق تشویقم میکردند پژمان که حسابى شخصیتش له شده بود به سمتم حمله کرد ضربه دستش بد نبود اما پاهایش مخصوصا شکمش ضعف داشت و بار بعدى که به شکمش زدم هنوز از پیروزى ام شادى نکرده بودم که با ضربه اى مهلک نقش بر زمین شدم پیمان وحشى و درنده !!!! هنوز از شوک ضربه ناگهانى اولش بیرون نیامده بودم که با لگد به شکمم زد قدرت بلند شدن نداشتم رویم نشست و همه وزنش را روى تنم انداخت نا عادلانه ترین نوع مبارزه را شروع کرده بود از چشم هایش آتش انتقام میبارید چرا این قدر با من بى جهت دشمن بود؟! میدانستم ضربه بعدى را جایى و طورى میزند که همینجا بمیرم
همه ترسیده بودند ، سوزان جیغ میکشید
_ فرشید فرشید کشتش بیا کشتش
ولى به گمانم مردى در آن سالن بى معنا بود!!!
نمیدانم چه قدر طول کشید چند ثانیه یا چند سال؟؟
با دو دست از روى من به سمت زمین پرتابش کرد
_ آشغال حرومزاده گفته بودم به قلمروم هیچ وقت نزدیک نشو
معینم بود فرشته نجات همیشگى ام چشمانم تار میدید اما گوش هایم صدایش را مى بلعید و مشامم عطرش را … از دلم که نگویم بهتر است
پیمان هم کخ انصافا قوى بود بلند که شد میدانستم بد تلافى میکند!! در گیر شده بودند معین قدرت برتر بود انگار شیر زخمى ، درنده تر میشود و معین زخم داشت خیلى سال بود که زخم داشت تمام صورت پیمان خونى شده بود من خودم را کشان کشان به گوشه رینگ رساندم نفسم تازه بیرون آمده بود نگران معینم بود معین پشت سر هم بر سر و صورت پیمان میکوبید که پژمان آشغال نقطه ضعفش را نشانه گرفت تا جان برادر را نجات دهد من را از گردن به وسط رینگ کشید و من مرگ را دوباره لمس کردم بعد رهایم کرد و بلندم کرد و به زور با دستش که دور کمرم حلقه کرده بود منِ بى جان را اسیر کرد و دستم را از پشت جورى پیچاند که فریادم معین را منحرف کرد سمت من برگشت و به سویم دوید
_ آشغال ولش کن میکشمت
و واقعا هم قصد کشت پژمان را کرد ولى باز که به زمین افتادم مرا بلند کرد و اینبار خودش مثل سپر جلویم ایستاد پژمان صندلى به سمتش پرتاب میکرد و پیمانِ فرصت طلب حمله میکرد ، شیر من توان ضربه زدنش کاسته شده بود اما هنوز استوار ایستاده بود
پژمان با دهان خونى اش خنده کریهى کرد:
_ خاطرشو میخواى خاطرشو میخواى …بالاخره خاطر خواه شدى بالاخره وقتش رسید
معین عصبى تر میشد و من بیشتر میترسیدم پیمان چنان دیوانه ها رقاصى میکرد و شعر میخواند
_ کوچه تنگه بله عروس قشنگ بله
هیچ کس حتى فرشید جرات نمیکرد به این دو مرد افسار گسیخته نزدیک شود…
_ ببین حیوون رزل گفتم کاریت ندارم تا وقتى کارم نداشته باشى پیمان
لهت میکنم دنیا رو سر تو و بابات خراب میکنم این دفعه شرمنده ناموس نیستم ایندفعه خرخره تو میجوئم
_ معین ناااااامدار اونى که تو از من گرفتى خیلى با ارزشتر از این منشى در و داف و دستمالى شدته
و واى از وقتى که این حرف از دهانش بیرون آمد معین دوباره شارژ شد و سمتش یورش برد پیمان در زیر مشت و لگد با القاب بد مرا خطاب میکرد کم کم از حال میرفتم که صداى نعره هاى مردى که با تمام وجودش سمت ما میدوید نوید یک آشنا را میداد عماد که پیراهن رسمى تنش بود و معلوم بود از بیرون آمده است نعره میکشید و حال مشت بر صورت پیمان نقش بر زمین شده میکوبید که تنها توانسته بود یک ضربه به صورت عماد وارد کند معین هم با یک دست مرا گرفته بود و با دست دیگر پژمان را نابود کرد
پژمان از حال رفته بود و پیمان در حال جان دادن بود همه هراسان فریاد میزدند و فرشید از پشت عماد را گرفت اما عماد پرتش کرد همچنان فریاد میزد
_ تو به آقاى من چى گفتى سگ کثیف ؟؟؟؟ من ازرائیلتم خوب نگام کن من عمادم عماااااد ولى نه اون عماد بى غیرت
هیچ کس جلو دارش نبود تا اینکه معین نامش را فریاد زد
_ عمااااااد
لحظه اى مکث کرد ،
_ آقا بزار کارى که ۵ سال پیش نکردمو بکنم آقا جان مهرسامت بزاررررر
معین جدى تر فریاد زد: بسه میگم این کثافت لیاقت مردن نداره
عماد اطاعت کرد از بینى اش خون مثل آب روان جارى شده بود معین هم لت و پار بود دستم در حد مرگ درد میکرد چه بر ما سه نفر گذشته بود؟
معین خم شد و بازوى عماد را گرفت و از جایش بلند کرد فرشید و چند تن دیگر که براى کمک آمدند
معین مانع شد و فریاد زد :
_ به کمک ١ مشت بزدل احتیاج نداریم
واین را خیلى محکم گفت ، عماد خندید و دلم میخواست فداى این خنده هایش شوم

حالا نوبت من بود معین خم شد و از زانوهایم گرفت و بلندم کرد و بر عکس روى شانه اش انداختم و دستش را روى کمرم که روى شانه چپش بود قفل کرد که نیوفتم و من که حس کردم جایم امن است اعتراضى نکردم که مثل کیسه برنج بلندم کرده است…
دست دیگرش را زیر کتف عماد انداخت و سنگینى عماد را هم روى شانه دیگرش ! عماد که پایش به میله رینگ خورده بود لنگ لنگان راه میرفت معین ما دو نفر را چنان پدرى قوى با شانه هاى استوارش نگه داشته بود و از آن جهنم براى همیشه بیرون برد مطمئنم همه ناظرین میدانستند
” این مرد علاوه بر جسم قوى چه اراده پولادینى دارد… “
خودش از ما بیشتر آسیب دیده بود اما صدایش در نمى آمد تا بیمارستان خودش رانندگى کرد یا نگران خون بینى عماد بود یا دست من
_عماد سرتو بالا نگه دار
_ یلدا قوى باش یکم دیگه میرسیم هیچى نیست نترسیا
و من با داشتن چون تویى چرا باید بترسم؟!
به بیمارستان که رسیدیم بعد از کلى معاینه و دستورات معین دست من را فقط آتل بستند و بینى عماد هم چند دقیقه بعد خوب شد ، مسکنم را هم خودش زد میدانست جز خودش هیچ کس نمیتواند …
نگرانش بودم غرور معنى نداشت:
_ رئیس پلکت پاره شده
_ نه فقط خراشه
_ صندلى خورد توى سرت ١ عکس بگیر
خندید و جان دلم از این خنده صورت زخمى غول مهربانم جانانه شد
_ خانم دکتر شما خودت بهترى؟
اینبار هرسه خندیدیم و میان خنده معین گوش عماد را به شوخى گرفت: پدر سوخته کى قاتل شدى؟
_ از وقتى کسى نگاه چپ به آقام و خانمش کنه
معین اخم بامزه اى کرد و گفت: این بود نتیجه این همه سال تربیت هدفمندم بچه؟
_ برم بمونم دوماه رستوران ؟
و من میان خنده جیغ زدم
_ نه نه تقصیر من بود من میرم انبار شرکت خودمو حبس میکنم

عماد که دماغم را کشید و موهایش را به هم ریختم و قلقلکم داد اولین بار بود که دیدم معین با عشق خاصى ، ما و حرکاتمان را نظاره میکند…
سامى که آمد هرچه عماد اصرار کرد که با ما بیاید و با سامى به خانه نرود معین نپذیرفت و میان خنده گفت:
_ بچه شاید ما میخوایم تنها باشیم
_ آقا حداقل شما با سامى برو من با ماشینت میام حالت خوش نیست نگرانم پشت فرمون بشینى
سامى ِ مهربان هم نگران شده بود و اصرار کرد ولى وقتى معین ساکت شد و اخم کرد هر دو حساب کار دستشان آمد و اطاعت امر کردند،
معین خودش در جلو ماشین را برایم باز کرد و وقتى سوار شدم خودش در را بست
وقتى کنارم پشت فرمان نشست میدانستم که اگر مقصدمان جهنم هم باشد من حس میکنم خوشبخت ترین عالمم !!
خم شد رویم و کمربندم را بست موهایم را از صورتم کنار زد و بار دیگر کوفتگى سرم را معاینه کرد
_ بریم دختر؟
_ بریم رئیس
خندید و ماشین را روشن کرد خوابم مى آمد اما مگر دلم مى آمد بخوابم ؟!
باید حرف میزدم امشب را باید حرف میزدم.
_ رئیس ؟
_ من اسم دارما باور کن
_ بگو الان بله دیگه
_ خوب بله
_ منو میبخشى؟
_ نه
_ اِاِ اصلا میدونى چیو میگم؟؟؟
_ آره همین که این همه وقت گفتم این باشگاه پره مرده و جاى تو نیست و قبول نکردى همین که گفتم پیمان و پژمان هارن ازشون فاصله بگیر ولى لج کردى اینکه گفتم تو سرت فرو کن بد بودن اول به
خودت بعد به دیگران آسیب میزنه گفتم آدم باش
_ تو روخدا دیگه نگو ببخشید دیگه !!!
امروز خیلى بد شد همشم تقصیر منه
_ بعدا راجبش حرف میزنیم
_ چرا بعدا؟؟؟!
چشم هایش را به سبک همیشگى خودش ریز کرد و گفت: چون الان حال ندارم دعوات کنم

با مظلومیت گفتم: یعنى نمیبخشى؟!
_ بدون تنبیه نه
رنگم پرید از اسمش هم میترسیدم متوجه شد و گفت: اونبار از دستم در رفت اونجورى زدمت واگرنه دست رو زن جماعت سعى میکنم بلند نکنم الانم منظورم یه تنبیهه دیگه بود
با شیطنت گفتم: هزار بار بنویسم غلط کردم
_ نه اینا متد ٢٠ سال پیشم بود
_ اوه ساواکى سابقه دار
_ دختر خوبى باش ، باشه؟
جدى گفت لحنش جدى ولى مهربان بود سرم را پایین انداختم و گفتم : چشم
_ چشماى خوشگلت بى بلا
حسم بعد شنیدن اولین تعریفى که از زبان معین راجب خودم شنیدم قابل توصیف نیست من پرنده شدم ؟ نه نه ماهى شدم که در ابرها سبک بال هم شنا میکرد و هم پرواز…
_ خیلى خوابم میاد
دستش را دور گردنم انداخت و من را سمت خودش با یک حرکت کشید و سرم را روى شانه اش قرار داد و چه قدر یک زن محتاج داشتن یک شانه از همین جنس است …
من دیگر در پوست خودم نمیگنجیدم دوست داشتم در آغوشش غرق شوم و آنقدر عطرش را بو بکشم که از حال بروم سرم را نوازش کوتاهى کرد و ب*و*سه اى روى جاى ورم کرده سرم نهاد
_ بخواب برسیم بیدارت میکنم
خوشبختى شاید تنها همین لحظه ایست که من تو را دارم…
پایان قسمت ٢۵
یا رب
#٢۶
قسمت٢۶ این مرد امشب میمیرد

کاش میتوانستم آن لحظات طلایى را جایى براى همیشه انبار کنم براى مبادا !! تا هر وقت تشنه اش شدم جرعه اى از آن بنوشم، کاش میتوانستم عقربه هاى ساعت را در جایشان میخکوب کنم تا از حرکت بایستند و زمان نگذرد کاش در این قسمت از زندگى کسى دکمه استپ را بزند و ما سالها همین طور باقى بمانیم …
* * *
یک ماه گذشته بود دستم کاملا بهبود یافته بود قلبم آرام تر مینواخت ، با اینکه معین همان رئیس مستبد و تلخ همیشه بود گاهى محبت مختض خودش نیز شامل حالم میشد آن روزها به این نتیجه رسیده بودم که من و معین یک وجه مشترک داریم و آن “ترس از خودمان بودن” است فقط تفاوتمان در نوع بد بودنمان بود.

پروژه ویونا از بزرگترین پروژه هاى صنعتى شرکت و البته کشور بود و براى معین از اهمیت خاصى برخوردار بود مخصوصا با کار شکنى هاى دو شوهر عمه اش که از قضا دایى معین هم میشدند، هرچند که عماد و معین زیاد از مسائل خانوادگى اشان حرف نمیزدند ولى از حرف هاى عماد دستگیرم شده بود که ازدواج دختر عمو پسر عمو در خاندان نامدار یک رسم تقریبا اجبارى است ، مادر و پدر معین هم از این قائده مستثنى نبودند ، معین از سمت مادرى تنها نوه پسر خاندان بود چرا که دایى هایش ( شوهر هاى عمه هایش) هر دو فرزند پسر نداشتند و از سمت پدرى نوه ارشد پسرى به حساب مى آمد و تمام ارثیه پدر مادرش بعد از مرگش به او اختصاص یافته بود جز بخش مختصرى که تحت اختیار دایى هایش بود و از سمت پدرى تنها نایب تام الاختیار پدربزرگش بود و این به مزاج دو دایى چندان خوش نمى آمد.
تمام تلاش و تمرکز همه روى پروژه ویونا بود گاها تا نیمه هاى شب معین و عماد و دیگر کارمندان را درگیر میکرد سعى میکردم به بهترین نحو درس بخوانم و تنها جایى که میتوانستم افى را ببینم دانشگاه بود و گاهى ساعت ها در بوفه باهم مشغول صحبت میشدیم .
آن روز بعد از دانشگاه معین اجازه داده بود که به خانه بروم و شرکت نروم من هم از فرصت استفاده کردم و به آرایشگاه و سپس به سالن سولار رفتم بعد مدت ها به خودم رسیدم رنگ موهایم را تیره کردم و ابروهایم را مدل ساده ترى آراستم ناخن هایم دیزاین فوق العاده اى داشت
سر راه هم چند دسته گل نرگس که عاشق بویش بودم خریدم و به خانه رفتم عمه برایم اسپند دود کرد ، تونیک یقه کج سفیدم را با جوراب شلوارى زخیم مشکى تن کردم ، تمام روز جلوى آینه خودم را نگاه میکردم تا کم و کسرى نداشته باشم
آن شب بعد یک هفته معین به خانه مى آمد …
ساعت از ٩ گذشته بود و من کم کم نا امید میشدم
بالاخره دل به دریا زدم با شماره همراهش تماس گرفتم
بعد از چندین بوق بالاخره جواب داد
_ بله یلدا؟
_ سلام
_ سلام جان؟
_ ما منتظریم نگران شدیم گفته بودى میاى
_ بیمارستان کار داشتم الانم تو ترافیک صدرم
_ با سامى؟
_ نه تنهام
_ خیلى ترافیکه؟
_ آخراشه دیگه
_ کاش با سامى بودى اعصابت تو ترافیک خورد میشه رانندگى کنى
خندید و دلم ضعف میرفت براى خنده هاى سالى یکبارش
_ چرا میخندى؟
_ همینجورى، قطع کن تا نیم ساعت دیگه خونه ام ، ببین پرى ما چیزى نمیخواد؟
_ نه همه چى هست
_ خوب پس میبینمت
از این ناگهانى گوشى قطع کردنش متنفر بودم …
از آن شب به بعد همه چیز بین ما عادى پیش رفته بود و دیگر عاشقانه خاصى ندیده بودم و این را به حساب اخلاق خاص معین گزاشته بودم

با این که کلید داشت اکثرا قبل ورود به خانه در میزد وقتى در زد به اتاقم پریدم و عمه در را برایش باز کرد و بعد سلام و ماچ ماچ بازى همیشگى اشان عمه با دلخورى گفت
_ پسرم خیلى دیر کردى
_شرمنده امروز خیلى گرفتار بودم
_ دشمنت گرفتار باشه برو دست و روتو یه آب بزن تا شامو بکشم
_ چشم ، دخترمون کجاست؟
( انگار بابا بزرگمه و من دوسالمه اه اه اه)
_ وا تا الان که همینجا بود
قبل از اینکه عمه صدایم کند از اتاق بیرون آمدم و سلام دادم
جواب سلامم را داد و بر اندازم کرد :
_ همه چى خوب شده بود اگه سولار نمیرفتى فقط
( واى چه تیز!!! از کجا فهمید؟ باز هم ایراد گرفت)
عمه هم تاییدش کرد:
_ آره منم میگم چیه خودتو جزغاله میکنى بدم میاد
معین در حالى که به سمت اتاقش میرفت گفت:
_ دیگه نمیکنه
و این یک دستور و هشدار بود!!
هنوز عمه شام را نکشیده بود که تلفنش زنگ خورد

_ جانم مونا
——
_ نه خونه خودمم
—–
_ با باباش؟
—–
_ نه بیخود کرده بگو دایى گفت خودم میام
—-
_با قهر کردن نباید یاد بگیره حرفشو پیش ببره
—-
_ گشنه اش بشه میخوره خواهر من این قدر لى لى به لالاش نزار بچه که نیست
—–
ناگهان فریاد زد
_ نه!!!! میگم هفته اى ١ بار یعنى ١ بار دیگه بحثى توش نباشه فردا میام خودم ببینم دردش چیه فعلا شب بخیر
گوشى را که قطع کرد معلوم بود حسابى عصبى است
عمه با نگرانى گفت: مونا بود؟
_ آره
_ الهى فداش شم آرزومه ببینمش ، کى اومده؟
_ چند ماهى میشه واسه کارا دخترش اومده
_ عزیز دلم چند سالش
ه؟
_ تازه ١۵ سالش شده
_ بچم خودش همسن دخترش بود شوهرش دادن آره؟
_ آره تقریبا
_ بى انصافا
_ دیگه شرایط اون موقع این طور بود مونا هم که درس خون نبود و خودش هم بدش نمیومد
_ حالا خوشبخته؟
_ ۴ ساله جدا شده و با ١ مرد فرانسوى ازدواج کرده
_ اوا چرا جدا شد؟
_ تفاهم نداشتن یارو میخواست برگرده ایران مونا هم که از ایران و عمارت و آقابزرگ فرارى
_ حالا ایشالا هرجاست خوش باشه
_ امیدوارم
کم کم از زندگى مرموز معین سر در مى آوردم ولى به خودم اجازه سوال نمیدادم

آنقدر خسته بود که شام هم با اشتهاى سابق همیشه نخورد ، جلوى تلوزیون روى کاناپه لم داده بود که برایش چاى بردم و کنارش نشستم دستش را دور گردنم انداخت و مرا کمى سمت خودش کشید و من عاشق این حرکتش بودم
_ دانشگاه چه طورى بود دختر؟
_ من اسم دارما
_ منم اسم دارما ( با لحن خودم گفت)
_ خوبه منم جلوى دیگران بهت بگم پسررررر ؟!
_ نه چون من پسر نیستم پیر مردم دیگه
_ نخیر نخیر خیلى هم جووونى دیگه نگو به من دختر باشه؟
_ تو همیشه دختر خودمى
و بعد بیشتر در آغوشش فشرد
با شیطنت نگاهش کردم و گفتم: رئیس
_ هوم؟
_ به منم بگو جانم خوب
_ نگفتم تا حالا؟
_ گفتى ولى کم
_ چه قدر لوس شدى جدیدا !!! اصلا باور نمیکردم ازین لوس بازیام بلد باشى
_ خوب منم باور نمیکردم ١ روز باهم آشتى باشیمو بغلم کنى
_ دختر خوبى باشى همه کار واست میکنم
_ خوبم دیگه
بعد دستم را گرفت و بالا آورد و به ناخن هایم خیره شد چشم هایش را ریز کرد و گفت:
_ اگه اینا رو مثلا جاى رنگ مشکى صورتى یا آبى میکردى دختر خوب ترى بودى
_ همیشه گیر میدى
_ دوست ندارم تابلو باشى
_ همه همین جوورى میکنن
_ شما همه نیستى
من مهم بودن را دوست داشتم…
آن شب همانجا روى مبل خوابش برد و هرکار کردیم نتوانستیم بیدارش کنیم تا به اتاقش برود پتو که رویش انداختم براى چند ثانیه خیره اش شدم
این مرد تمام ستون زندگى ما و خانه بود.
این مرد حالا همه چیز من بود
فرداى آن روز معین باز هم با دایى هایش مشاجره لفظى شدیدى داشت آن قدر عصبى بود که من و عماد جرات نمیکردیم به اتاقش برویم وقتى در مشاجره شوهر عمه بزرگشان( دایى معین) رو به عماد جلوى جمع گفته بود: تا کى میخواى زیر دست پسر عموت باشى بدبخت تو هم نامدارى تو هم نوه پسرى اتابک خانى تو هم اندازه معین سهم دارى
جواب عماد برایم خیلى تاثیر گزار بود
_ من تا عمر دارم نوکریشو میکنم سایه اش که بالاسرمه ارزشش خیلى بیشتر از اون اموالیه که شماها دارین به خاطرش دست و پا میزنین
و فقط جز عماد شاید من میدانستم سایه کسى چو معین چه قدر قیمتى است…
عماد که عینک میزد شبیه پرفسور ها میشد غرق کارش بود که از پشت بغلش کردم و گونه اش را گاز کوچکى گرفتم طبق معمول دماغم را فشار داد و گیر داد با صداى تو دماغى حرف بزنم و بعد بلند بلند خندید و دماغ خودش را به کمک دستش کشید و رو به بالا برد: _ یلدا دماغت چرا این شکلیه
_ غلط کردى این که تو اداشو در میارى شکل دماغ خوکه نه من
_ آره ها از اون خوک صورتى کوچولوهاى برنامه کودک !! میگم چرا دوستت دارم نگو نوستالژى دارى واسم
فهمید که الان است که به سمتش حمله کنم به سمت در خیز برداشت من هم خودکار را برداشتم و نشانه گرفتم
_ عماد واسا واسا تکون نخور
_ بزنى میام مژه مصنوعیاتو میکنم
_ مژه ها خودمه خنگ خدا
_ دماغتم قبل عمل مثل مژه هات حجیم بوده پس
دیگه کفرى شده بودم تا خودکار را پرت کردم از شانس بدم ناگهان در باز شد خودکار دقیق به قفسه سینه معین خورد !!
_ واى ببخشید رئیس
اخم هایش بد در هم بود
_ باز مثل سگ و گربه افتادین به جون هم؟ خودکار پرت میکنى فکر نمیکنى بخوره تو چشمش ؟
عماد که دلش نمى آمد من تنهایى شماتت شوم مداخله کرد: تقصیر خودم بود آقا
من هم از فرصت استفاده کردم و گفتم:
_همش ادامو در میاره خوب
و دوباره حضور معین را فراموش کردیم
_ کى اول پرید گاز گرفت هان؟!
_ صبح که دستمو گاز گرفتى من چیزى گفتم؟
_ منم کارى نکردم فقط گفتم دماغتو دوست دارم
_ نخیر گفتى شبیه خوکم
_ نه نه خودت به وا ژه خوک اشاره کردى
_ خیلى خرى خیلى
معین که داد زد تازه به خودمان آمدیم
_ ساکت با هر دو ام ، عماد تو بزرگترى این چه مدل حرف زدنه که بهش یاد میدى با الفظ زشت همو صدا کنین خر و گاو و شتر و خوک چیه ؟!!
هر دو ساکت بودیم طورى که معین نبیند دماغش را باز با دست بالا کشید و ادایم را در آورد من هم خواستم جوابش را بدهم و دهن کجى که کردم باز از اقبال بدم معین دید
_ یلدا ایندفعه این بچه بازیا تکرار شه بد میبینى
_ چشم ببخشید
_ جاى شوخى هم اینجا جلو اینهمه کارمند نیست جدى تر باشین
بغض کرده بودم میدانستم باز سر همین مسئله کوچک تا شب تلخ میشود و با من حرف نمیزند یلداى قوى قدیم این روزها با ١ اخم کوچک معینش مثل دختر بچه ها بغض میکرد
معین که براى تذکر چند نکته پروژه به اتاق عماد آمده بود بعد از اتمام کارش در حال رفتن گفت:
_ سرکار خانم تشریف بیارین پشت میزتون دیگه
با مظلومیت دنبالش راه افتادم که عماد دست انداخت گردنم: ببخشید خوب؟ خیلى دوستت دارم باهات شوخى میکنم
معین تبسمى کرد و گفت: دیگه اذیتش کنى نمیزارم بیاد اینجا
_ چشم آقا
من هم خندیدم و گفتم: من اینجا نیام عماد از دوریم دق میکنه

در واقع هر دوى ما اگر یک روز نمیتوانستیم همدیگر را ببینیم قطعا دق میکردیم!
به سمت میزم بر میگشتم که متوجه ورود یک زن جوان حدودا ٣٠ ساله شدم که به صورت خیره کننده اى جذاب و خوش پوش بود و آهو وار راه میرفت پسر بچه کوچکى هم پشت سرش با شیطنت وارد شد و چه قدر صورت این کودک برایم آشنا و خواستنى بود
جلوتر که آمد متوجه غم صورتش شدم
_ جناب نامدار تشریف دارن؟
_ بله
سرش را پایین انداخت که وارد اتاق شود مانع شدم
_ اجازه میدین خبر بدم؟ اسم شریفتون؟
معین که فکر کنم از دوربین متوجه حضورشان شده بود ناگهان در اتاقش را باز کرد و هراسان گفت: اینجا چى کار میکنى؟ چى شده ؟
پسر بچه با دیدن معین سریع به سمتش دوید و با دستهاى کوچکش پاى معین را بغل کرد معین هم خم شد و او را بغل کرد و بالا آورد ، زن جوان در حالى که با دستمال سعى میکرد اشک هنوز سقوط نکرده اش را پاک کند با صداى توام با عجز گفت: معین به اینجام رسیده!!
و بعد اشکش سیلاب کرد و خودش را در سینه معین من غرق کرد!!! معین من!!!
پسر بچه با ترس گفت: مامان مامان باز دستت زخم شد گریه میکنى؟
معین سر زن را از سینه اش جدا کرد و با دست اشکهایش را از صورتش زدود:
_ هییییش آروم باش عزیزم مهرسام میترسه
و بعد مهرسام کوچک را در آغوشش فشرد و وارد اتاق شدند و به من دستور داد که کسى وارد اتاق نشود
یخ کرده بودم بالاخره آمدى ژاله؟! چه قدر زیبا بود؟ چه قدر با وقار و خانمانه رفتار میکرد؟ موهایش بلند بود معلوم بود که بلند است …
میوه عشقشان مهر سام بود؟ مهرسامى که عماد نامش را قسم داده بود؟ مهرسامى که نامش را روى بیمارستانش گزاشته بود ؟!
و چه قدر عمر خوشى کوتاه است…
پایان قسمت ٢۶
به نام او که تو را براى من آفرید
#٢٧
قسمت ٢٧ این مرد امشب میمیرد
معین چرا بذر امید را با داشتن چنین ژاله اى در قلب زنگار بسته من کاشتى؟ معین داستان تو چه بود؟ نگاه مهرسامت چه قدر شبیه خودت بود …

بغض لعنتى اینجا جاى خودنمایى ات نیست باید ببلعمت مثل همه بغض هاى زندگى ام، تلفن که زنگ خورد از شدت لرزش دستهایم به سختى توانستم گوشى را بردارم
_بله رئیس
_ این بچه رو چند دقیقه سرگرم میکنى؟ ١ چیزى هم سفارش بده که بخوره
( حد من همین بود ! من فقط کارمندش بودم فقط..)
_ چشم
_ یلدا
اسمم را صدا نزن دیگر یلدا را اینطور به اوج نبر و به زمین نکوب
_ بله
_ خوبى ؟
_ بله
_ مواظبش باش خیلى شیطونه
در که باز شد تمام مردانگى معین را یکجا در آن یک وجب هیکل ۴، ۵ ساله دیدم حتى اخمش هم از نوع خاص معین بود من از این کودک متنفر نبودم من از حاصل عشقِ عشقم متنفر که نیستم هیچ عاشقشم هستم تو چه گ*ن*ا*هى دارى طفل معصوم؟
به سمتش رفتم
_ جناب مهرسام خان میاى پیش خاله ؟
اخم کرد در هنوز نیمه باز بود جلو نرفتم که تنهایى معین و ژاله را نبینم فقط صداى معین را شنیدم
_ درم ببند پسرر آفرین
پسر!! مثل من صدایش میکرد
مهرسام با بى میلى در را بست و بغ کرده به دیوار تکیه زد و دست به سینه ایستاد ، جلو رفتم موهاى خرمن مشکى اش که شبیه معین بود را نوازش کردم رو برگرداند اخمالوى کوچک شیرین!!!
_ با من دوست ندارى حرف بزنى؟
سرش را به علامت منفى تکان داد
_ باشه حرف نزن ولى من دارم میرم ١ بستنى شکلاتى گنده بخورم گفتم شاید تو هم بیاى
صدایش آنقدر شیرین بود که همه وجودم غرق عشقش شد
_ معین دُفته سرما خورى نخورى
هیکل کوچک تپلش را در آغوشم فشار دادم
_ سرما خورى نه !! سرما خوردى

با استرس بامزه اى این طرف آن طرف را نگاه کرد و گفت:
_ سیفید هم دارى
_ سفیده چى عزیزم؟
_ بَسَنى دیگه
_ اییییم بزار فکر کنم!!! آهان بیا بریم با هم بگردیم
دستم را که جلویش گرفتم لحظه اى مکث کرد اما بعد دست تپل کوچکش را به دستم سپرد و من با عشق این کودک میتوانستم دردم را مرحم بخشم …
بستنى که میخورد دلم برایش ضعف میرفت
_ معین اینژا نیمیاد ؟
_ نه نمیاد بخور جون دلم ، دعوات نمیکنه
اشک در چشمانم حلقه زده بود و خیره اش مانده بودم که با ورود عماد به خودم آمدم
_ اى واى اى واى ببین توله من اینجاست که
مهرسام خودش را سریع بغل عماد انداخت
_ عمو توله حلفِ بده
_ تو توله پدر سوخته عوضى بى شرف منى
چنان مهرسام را در میب*و*سید و میبویید که حسادتم شد
عماد در حالى که مهرسام در آغوشش بود گفت:
_ سختت نیست نگهش دارى؟ آقا صدام کرده برم ببینم درد مامانش باز چیه؟
_ نه نه بدش من برو
محکم مهرسام را ب*و*سید و باز به آغوش من سپرد.
یک ساعت میشد که در اتاق بودند مهرسام که یخش باز شد کم مانده بود اتاق را منفجر کند تمام مدت دنبالش میدویدم. بالاخره در باز شد و هر سه خارج شدند چشم هاى زن از فرط گریه سرخ سرخ بود و عذاب آورترین صحنه دست معین بود که پشت کمر خانوم گذاشته بود زن جوان رو به من گفت: اذیتت کرد؟ ببخشید
_ نه نه ماشالا خیلى شیرینه
معین سمت مهرسام رفت و بلندش کرد و با لحن خودش با او صحبت کرد که من باز حسادت کردم:
_ پسرمون بَسَنى سیفید خوره ؟
_ خاله دُفت دفا نمیکنى
معین خندید و پیشانى اش را به پیشانى مهرسام چسباند غرق عشق بینشان بودم که با صداى مادر مهرسام به خودم آمدم ( واقعا این زن خوشگله همه چیز تمومه انگار عروسک باربى رو از این الهام گرفتن ساختن)
_ جاى خانوم یگانه اومدى؟
( چیه حسودى کردى منشى باباى پسرت ١ دختره؟)
_ بله
_ چه قدر چهره ات برام آشناست
معین بین حرفمان آمد و گفت : ماشیین آوردى؟ یا بگم سامى بیاد؟
_ میشه خودت برسونیمون ؟
_ الان که خیلى گرفتارم بیام خونه باید بمونم حرف بزنم ، شما برو خونه مامانت فعلا شب میام دنبالت
_ برم شر میشه
_ من دارم اجازه میدم برى، دیگه کى میخواد حرف بزنه ؟ خبرو اینقدر هم جلوى بچه ماتم نگیر این طفلى هم لطمه میخوره
عماد و معین بدرقه شان کردند. دلم نمیخواست در چشم هاى معین نگاه کنم سرم را مشغول کارهایم کردم
_ دختر
همین طور که سرم پایین بود جواب دادم: بله
_ منم بستنى میخوام
_ چشم
_ عمادم فکر کنم میخواد
عماد هم خندید و میان خنده گفت:
_ من سیفید نمیخوام فقط جسارتا
معین و عماد که به اتاق رفتندسراغ یخچال رفتم که بستنى را آماده کنم و بعد به اتاقش رفتم و روى میزش گزاشتم با دیدن ٢ ظرف بستنى سریع گفت:
خودت نمیخورى؟
_ نه با مهرسام خوردم
_ کچلت نکرد؟
_ نه خوش گذشت خیلى شبیه خودتونه
_ چون شبیه خودمه خوش گذشت یعنى هر روز اینجا کلى بهت خوش میگذره؟
از آنجایى که اصلا اهل شوخى نبود از این شوخى اش جلوى عماد معذب شدم بالاخره مثلا عماد فکر میکرد ما نامزدیم باید یکم فیلم بازى میکرد
(من نفهمیدم این عماد به خواهرش نمیگه من نامزد معینم یعنى؟! شاید اونم فهمیده خ
الى بسته واى واى از هیچ کار این معین سر در نمیارم)
خواستم بیرون بروم که معین دوباره صدایم کرد:
_ گفتم برى؟
_ نه رئیس ولى کار دارم
_ نمیخواد بشین بعدا انجام میدى
روبه روى عماد نشستم و خودش هم ظرف بستنى اش را برداشت و دقیق کنارم نشست قاشق اول را که خورد دومین قاشق را جلوى دهانم گرفت:
_ بیا بخور
_ دهنى؟
_ آره دهنى رئیسشو آدم باید بخوره
_ یعنى نسرین منشى عماد هر روز قاشق دهنى میخوره؟
عماد خندید ومعین گفت:
_ نه فقط رئیس هاى به جذابى من منظورمه
در یک حرکت بستنى داخل قاشق را بلعیدم و خواستم بگویم از دست تو زهر نوشیدنم برایم شیرین است …
دلم آشوب بود و به قول عمه مثل سیر و سرکه میجوشید نه توان تحمل داشتم نه روى پرسش تا اینکه عماد مثل فرشته نجات بحث را باز کرد:
_ آقا من ١ جسارت بکنم جلوى آوا نتونستم حرف بزنم
( پس این زن ژاله نبود؟!! آوا از کجا پیدایش شده بود؟!!!!؟)
_ بگو میشنوم
_ من فکر میکنم آوا حق داره واسه زندگى خودش حالا که عمو نیست تصمیم بگیره آقا بزرگ شرطش عادلانه نیست
_ واسه خودش حق میدم که تصمیم بگیره ولى واسه مهرسام به تنهایى نمیتونه تصمیم گیرى کنه من با کلیت نظر آقا بزرگ موافقم با طرز برخورد ایشون و اهل خونه با آوا ناراحتم بالاخره اون بچه ١ نامداره، آوا اگه پذیرفته با ما باشه باید سازگار تر باشه حداقل به خاطر بچه اش
_ آقا من کوچیکتم ولى قربونت برم اون زن هنوز جوونه حالا که واسه بچه اش خانومى کرده قبول کرده بمونه خوب چه ایرادى داره یکم از این جوونیش استفاده کنه اصرارم که نمیکنه مهرسام رو ببره چند روز بره یکم روحیه اش عوض شه
_ عماد ١ کاریش میکنم ولى نمیخوام فکر کنه ازین به بعد با گریه و اینجا اومدن میتونه به هرچى میخواد منو راضى کنه
عماد مهربان من همیشه مدافع حقوق دیگران بود و من دیوانه همین خوبى هایش بودم .
_ پس مجبوریم مهرسامو بزاریم یلدا نگه داره چند روز
عماد با لحن شوخى وارى این جمله را گفت و من در جوابش گفتم: با کمال میل من که عاشق جذبه این کوچولو شدم
معین به پهلویم زد و گفت:_ این داداش نیم وجبى ما رو تحویل بگیر عماد جان که از الان مخ زدنش بیسته ….

و احساس کردم همه دنیا براى شادى دلم دعا کرده بودند…
پایان قسمت ٢٧
به نام تک خالق آسمان و زمین
#٢٨ قسمت ٢٨ این مرد امشب میمیرد
مدتى بود که فرشید با همراهم تماس میگرفت و بنا به دستور معین حق جواب دادن نداشتم من یلداى یاقى و نافرمان عجیب مطیع شده بودم
” شاید رسالت عشق این است :شدن آنچه که نیستى”
معین حداقل هفته ای ٢ بار به خانه مى آمد و من آن دوشب تا حد جنون شاد بودم میخندیدیم دعوا میکردیم ولى بعد همه چیز خوب میشد، در این مدت خیلى به هم نزدیک شده بودیم حالا میدانستم مادرش را هرگز ندیده است و به خاطر باردارى خطرناک هنگام زایمان فوت کرده است تنها خواهرش مونا که چند سالى از او بزرگتر است ساکن کشور فرانسه است و مدتى است موقت به ایران بازگشته است ، میدانستم عماد هم پدرش را هم زمان با پدر معین ۵ سال پیش در تصادف از دست داده است و هر دو با به یادآورى آن فاجعه به هم میریزند،و مادر عماد سخت بیمار است ،
پدربزرگ دیکتاتورى دارند که بعد از فوت هر دو پسرش سکته شدید او را روى ویلچر نشانده است و خانه نشین شده است
میدانستم عمارت اتابک خان از بزرگترین عمارت هاى تهران قدیم بوده است و راضى نشده است میراث اجدادش را به هیچ وجهى به سازمان میراث فرهنگى واگزار کند سه دختر اتابک خان در عمارت همخانه هستند و عمه کوچک به علت تبعیت نکردن از پدر و ازدواج با کارمند پدرش طرد شده است ولى زندگى خوب و آرامى دارد من کم کم ندیده همه چیز را فهمیده بودم و میدانستم جز نقطه ابهامى به نام ژاله؟!
هرگز به خودم اجازه تجسس در این مورد را نمیدادم…
تولد عماد نزدیک بود میدانستم معین در تدارک جشن بزرگى است حتى رزرو هتل کیش هم براى مهمان ها خودم انجام داده بودم قراربود بعد جشن در عمارت، همه تا آخر هفته به کیش بروند معین همه دوستان صمیمى عماد را دعوت کرد حتى خیلى از کارمندان نزدیک دعوت بودند همه چیز را از عماد مخفى نگه داشته بودیم تا سورپرایز خوبى باشد معین هفته پیش باز جلوى همه عماد را به طرز فجیحى ترور شخصیتى کرده بود و فکر میکردم با این جشن قصد داشت از دلش در بیاورد روز قبل تولد با ذوق به بهترین بوتیک فرشته رفتم و ١ کت و شلوار مجلسى آبى نفتى خریدم دلم میخواست براى اولین جلسه ملاقات خانواده نامدار سنگین و رسمى باشم

روز تولد وقتى به خانه آمدم سریع آماده شدم و به آرایشگاه رفتم مدل آرایشم لایت و عالى بود و هنر دست آرایشگر آن قدر زیاد بود که با کمک موهاى مصنوعى جورى موهایم را دیزاین کرد و دورم ریخت که محال بود کسى متوجه شود موهاى خودم نیست …
کت و شلوار جدید عماد که سفارش داده بود را به خانه آوردند خودش دیر کرده بود با ذوق از کشوى کراوات هایش کراواتى دقیقا رنگ لباس خودم پیدا کردم کفش هایش را کنترل کردم که تمیز باشد. دکمه سر آستین هایش و ساعتش را هم روى میز گزاشتم حتى جوراب و زیر پیراهنى اش هم آماده کردم عمه به روضه رفته بود و تنها بودم وقتى که رسید با ذوق سمت در دویدم و بعد باز کردن در پشت در پنهان شدم
معین که وارد شد پریدم رو به رویش و جیغ کشیدم : خانووووووم شدم
با لبخند و ذوق خاصى در چشمانش سر تا پایم را نظاره کرد _ماه شدى
چرخى زدم وگفتم: موهام سال دیگه واقعى همین قدر میشه؟
معین دست از نگاه کردن بر نمیداشت
_ خیلى بهت میاد عسل
_ اسمم یلداست
_ کاش عسل بود
_ رئیس بیا
معین عجیب شده بود نگاهش غم داشت با ذوق دستش را کشیدم و به اتاقش بردم
_ ببین اینا رو آماده کردم زود حاضر شو موهاتم همه رو بده بالا بریم
خیره نگاهم کرد نزدیکم شد سرم را میان دستانش گرفت:
_ منو ببخش
_ چیو؟ کمربندو؟ یادم ننداز دیگه
_ یلدا درست نیست تو امشب بیاى
شکستم خرد شدم …
_ قول میدم یه تولد ٣ نفره باهم بگیریم اصلا بعدا با هم کیش هم میریم
هیچ نگفتم چانه ام از شدت بغض میلرزید…
سرم را از میان دستانش بیرون کشیدم و سمت اتاقم دویدم و در را از پشت قفل کردم به در چند ضربه زد و سعى کرد آرامم کند:
_ باید زودتر بهت میگفتم یلدا بیا بیرون باهم حرف بزنیم این طورى نکن
سکوت کرده بودم
_ یلدا با شمام دختر خوشگلم بیا بیرون
جیغ زدم
_ به من نگو دخترم نگووووو من بچه نیستم
گریه میکردم
_ یلدا جان بیا بیرون اصلا هر چى تو بگى

باز میان هق هق جیغ کشیدم:
_ بروو ازت بدم میاد
_ باشه این طورى اعصابم بهم بریزه نگرانت باشم منم نمیرم با هم میمونیم خونه بدون من هم تولد پیش میره
میدانستم حرفى بزند حتما عملى میکند اشک هایم را پاک کردم هدیه ام که ١ شاخه گل نقره بود که با وسواس کادو کرده بودم را برداشتم و در اتاق را باز کردم:
_ برو اینم بهش بده و بب*و*سش ولى نگو منشیا لیاقت اومدن نداشتن بگو مریض بودم
دستش را جلوى دهانم گزاشت و گفت:
_ هییییش یلداى من با ارزش تر از همه عالمه قول بده دختر خوبى باشى تا بیام؟
از سر اجبار گفتم چشم
و چشم هایم را ب*و*سید، خواب را بهانه کردم و باز به اتاق برگشتم موقع خداحافظى هم خودم را به خواب زدم و بدرقه اش نکردم، میدانستم آن شب سخت برایم سحر میش
ود…
پایان قسمت ٢٨
بسمه تعالى
#٢٩ قسمت ٢٩ این مرد امشب میمیرد
شکست ها و نگرانی هایت را رها کن،
خاطراتت را،
نمیگویم دور بریز،
اما قاب نکن به دیوار دلت…
در جاده ی زندگی، نگاهت که به عقب باشد،
زمین میخوری
زخم بر میداری
و درد میکشی
نه از بی مهری کسی دلگیر شو
نه به محبت کسی بیش از حد دلگرم…
به خاطر آنچه که از تو گرفته شده، دلسرد مباش،
تو چه میدانی؟
شاید
روزی
ساعتی
آرزوی نداشتنش را میکردی…
تنها اعتماد کن و خود را به او بسپار …
هیچ کس آنقدر قوی نیست که ساعت ها بر عکس نفس بکشد …
در آینده لبخند بزن
این همان جایی است که باید باشی!
هیج کس ،تو نخواهد شد

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا : 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا