این مرد امشب میمیرد پارت ۱۴

 

با چاقوى ميوه خورى به طناز حمله كرده بود
مونا جيغ ميزد
خانم جان از حال رفته بود
از بازوى طناز خون جارى بود
خانم ملك وحشت زده حال نزديك به سكته داشت
چاقو را رها نميكرد
همه وحشت كرده بودند
قدرتم تمام شده بود
نفسم بالا نمى آمد قلبم تير كشيد به ديوار تكيه زدم كه زمين نيوفتم
عماد به يلدا التماس ميكرد قربان صدقه اش ميرفت
چاقو را سمت خودش گرفته بود
يا حضرت عباس خودت به دادم برس!!
صدايم زد با ناله
_ معين

صدايى نداشتم براى جواب دادن
سرم را با ناله تكان دادم
_ ميخواى زن بگيرى؟
سوختم قبلم بيشتر سوخت!!
دردناك ترين علامت مثبت آغاز حسادت يلدا بود!!!
اهورا واقعا از شنيدن اين خبر شوكه و شگفت زده شده بود!!
طناز آسيب جدى نديد
تنها كسى كه غريبانه هميشه آسيب ميديد عماد بود!!!
مادر طناز با ازدواجشان اعلام مخالفت كرد
شرط گذاشته بود كه در خانه ديگر زندگى كنند و عماد با تمام اصرارهاى من عاجزانه درخواست كرد وادارش به جدايى از خواهرش نكنم!!!
عشق طناز قدرت اين را داشت كه مادرش را راضى كند اما زمان نياز بود
پايان قسمت ٧٩
بسمه تعالى
#٨٠ قسمت ٨٠ اين مرد امشب ميميرد

” همیشه حسرتِ دوستت دارم شنیدن ها ، نیست که به دل ادم می مونه !
بعضی وقتا حسرت اینکه بپرسه
دوستم داری ؟ ادمو پیر میکنه
دلم میخواد یه بار ديگه بپرسه
تا بهش بگم :
وقتى که جوونی ، قشنگی ، جذابی ، خوش صدایی
همه دوستت دارن !
من وقتی که چروک زیر چشمت بیفته هم دوستت دارم
وقتی سرعتت تو راه رفتن کم بشه
وقتی غروبا چشم منتظرتو به در میدوزی تا بهت سر بزنن
وقتی دستت بلرزه و لیوان اب از دستت بیفته هم دوستت دارم
من اونجا كه همه چى رو باختى هم دوستت دارم
تو اوج خوب نبودنت هم دوستت دارم
وقتى مريضى
وقتى خسته اى …
اصلا من
ادم دوستت داشتن تو روزای تنهایی و سختیتم !
اما نپرسید !
هیچ وقت !
و من غمگین ترین شعر دنیا هستم که سروده نشد . . . “
با اينكه بر سر مزار پروين هيچ واكنشى نشان نداد
و شمس هنوز روى نظرش مقاومت ميكند كه يلداى من حافظه اش را كامل باخته است

با اينكه هنوز گاهى به شدت تب ميكند
ولى من ايمان دارم اين طرز نگاه يك حافظه مرده نيست!!
مهم نيست در ثانيه اى همه چيز را در خانه ميشكند و به هم ميريزد
پاره كردن عكس هاى عروسى
آتش زدن مدارك و اسنادم
من فقط به همين ١ جرعه ته مانده خاطره هايش راضى بودم
***
آنقدر عصبى بودم كه سعى ميكردم حداقل چند متر فاصله ام را با عماد حفظ كنم
عقد پنهانى اش براى در عمل انجام شده قرار دادن مادر طناز به نظرم توهين آميز ترين جنايت در حق يك مادر بود

هر دو سر به زير و مضطرب رو به رويم ايستاده بودند
_ هر دو حماقت كردين به شان خودتون و خانوادتون توهين كردين هرچيزى راهى داره اون مادر بيچاره قطعا با شنيدن اين خبر واقعا ازتون نا اميد ميشه
و اين اخطارم بدم تا راضى نشدن خانم ملك وضعيت مثل سابقه به اين معنى كه طناز خونه مادرش ميمونه
بيخود خوشحال نباشين كه با اين كارتون به اهدافتون ميرسين
مرحله اول رضايته مادر همسرته عماد نامدار
_ آقا ميشه ؟
شما پادر ميونى كنين با ايشون صحبت كنين
هميشه سخت ترين كار برايم نه گفتن به اين پسر چشم كهربايى و معصوم بود !!
_ نه نميشه، اون قدر جنم و مردونگى از خودت نشون بده كه اين اشتباهتونو ببخشه ، بعدم تو فكر ١ مراسم عروسى آبرومند در شان هر دو خانواده باش

سر به زير انداخت و خودش را مشغول بازى با دكمه كتش كرد
اين عادت از كودكى به يادگار داشت
ميدانستم هر دو چه قدر تشنه و بى تاب هم هستند
چند بار شاهد خلوت و جيك جيكشان كه چون دو مرغ عشق كوچك به هم پناه مى آوردند بودم
عماد نياز به اين مرهم و آرامش داشت
در دل خوشحال بودم كه فهميده بود عمق بعضى از دوست داشتن ها اين قدر عميق و ماندگار و مطمئن هست كه از عشق برتر باشد
و اما طناز! ديوانه وار عاشق اين مرد تماما احساس و مملو از بى آلايشى بود
خوشبختى را از صميم قلب براى هر دو آرزو ميكنم…
بعد از بازگشت آوا اين بار نوبت مورد حسادت قرار گرفتن به آوا رسيده بود!
كافى بود خانه نباشم تا يلدا نقشه جديدى براى نابودى آوا بكشد
زن بيچاره تمام مدت استرس داشت و خودش را در ساختمان اسير ميكرد
امروز صبرم تمام شد
با وجود اينكه به محض رسيدنم پيچ گوشتى كه براى تهديد آوا رو به رويش گرفته بود را زمين انداخت
ولى سرش را ميان دستانش گرفت و پياپى پشت سر هم جيغ ميكشيد
صداى غر زدنهاى مونا و گريه هاى مهرسام هم در مغزم مثل مته فرو ميرفت
سرش فرياد زدم!
لعنت به من !
_ بسه بسه بسه
همه در كمال تعجب به صبر سر آمده من چشم دوختند
سكوت كامل
يلدا ديگر جيغ نميكشيد
_ چه مرگته آخه لعنتى تو كه دارى منو ميكشى ؟
از جايش بلند شد و نزديكم شد
لب هايش را از بغض برچيده بود
به سختى نفس ميكشيدم
_ معين ببخشيد
براى چند ثانيه همان يلداى هميشه شد !
خبرى از جنون نبود!!!
از شنيدن جمله اش جز سكوت چيزى نداشتم
دستش را روى صورتم كشيد
_ از اينجا بريم
توان حرف زدن نداشتم با بى رمقى گفتم
_ كجا بريم آخه ؟ چرا اين قدر اذيتم ميكنى؟
_ بريم پيش عمه اون تنهاست تو آپارتمان اونجا مگه خونمون نيست؟
خدايا خدايا خدايا بهاى معجزه ات اگر جانم باشد باكى ندارم حتى اگر همين الان بستانى
اين خبر براى شمس و اهورا يك شوك بزرگ بود
يلدا قسمتى از گذشته را كامل و بى نقص به ياد داشت
اما افسوس كه تمام خاطرات تلخ را يكجا به ياد مى آورد
يك روز براى پريما شيون سر ميداد و رخت عزا ميپوشيد
روز ديگر خودش را به در و ديوار ميكوبيد همه را قاتل دختر مو طلايى اش ميخواند
روزى هزار بار سرش را روى قلبم ميگزاشت و شب ها بيدارم ميكرد تا مطمئن شود زنده ام
همه زن هاى كره خاكى رقيب عشقى اش بودند
و شك وجودش را در برگرفته بود
كم كم از حالت هاى يك دختر بچه مخرب به يك همسر حساس و دائم مشكوك تبديل شده بود
و بر عكس دلخورى من از اين ماجرا اهورا نظرش بر مثبت بودن اين واقعه بود
و مدام اصرار داشت با يلدا مثل گذشته چنان يك زن و شوهر واقعى و عادى رفتار كنم و نگرانى و وسواسم را نشان ندهم
ولى واقعا برايم امرى غير ممكن بود !! يلدا براى من چنان عروسك چينى شكستنى بود كه به خودم اجازه نميدادم هرگز حتى ذره اى براى اميال خودم موجب تشويش شوم
***
” هر ثانیه که می‌گذرد
چیزی از تو را باخود می‌برد
زمان؛غارتگر غریبی است!
همه چیز را بی اجازه می‌برد
و تنها یک چیز را
همیشه فراموش می‌کند
حس دوست داشتن تو را…”
يلداى من اين روزها به محض پيدا كردن تكه كاغذى مينويسد! هرچند كوتاه امت زيبا
انگار در همين چند خط به جاى اين چندين ماه سكوتش حرف ميزند
پيشانى اش را ميب*و*سم خودكارى كه تمام دست هايش را جوهرى كرده را از دستش ميگيرم
_ خانم من خيلى قشنگ مينويسه
با همان دست هاى جوهرى با بازوهايم طبق عادت هميشگى مشغول بازى ميشود
_ دفترمو با خودش برد؟
كاش فقط همين تكه آن شب كزايى از حافظه اش پاك ميشد!
_ نه عزيزم، ميخواى بدم بنويسى؟
رو بر ميگرداند
_ نه نميخوام ديگه نميخوام بدم مياد بدم مياد از همش بدم مياد
_ باشه باشه عزيزم آروم باش فقط
ب*و*سه بى هوا و محكمش روى لب هايم چنان آدم برق گرفته اى مرا وادار به ترك اتاق ميكند
نه! وقتش نيست معين وقتش نيست
مثل پسر بچه اى مملو از شورِ بى تجربگى تمام شب را در هراس گزراندم
و لعنت به اين حس عذاب وجدان و گ*ن*ا*ه كه مانعم ميشد
جلسات مشاوره يلدا رضايت بخش بود حداقل ٥٠ درصد رفتارش بهبود يافته بود و من به همين مقدار راضى بودم
هرچند كه ميدانستم شايد تا ابد مثل سابق نشود…
١٠ دقيقه اى ميشد كه در اتاق شركت طناز روبه رويم نشسته بود و ميگريست و حرف نميزد
كلافه بودم و سعى ميكردم صبور باشم
عماد از صبح از شركت خارج شده بود و تلفن همراهش خاموش بود
_ طناز من دارم كم كم نگران ميشم اين پسره چه گندى زده؟ دعواتون شده؟
نميدانم چرا گريه اش اوج ميگيرد
از پشت ميزم بلند ميشوم و كنارش مينشينم دستش را كه گرفتم كاملا سرد بود
_ چته؟ فشارت پايينه ، گوش عمادو بايد بپيچونم خانومشو اذيت ميكنه
با دستمال اشك هايش را پاك كرد
_ داداش كمكمون كن
_ دارى نگرانم ميكنى ، خوب بگو چى شده كه كمكتون كنم
_ عماد داره ميميره مطمئنم حالا حالا ها نمياد باهاتون رو به رو شه
خدايا طاقت يك مصيبت جديد را نداشتم
_ چى كار كرده كه پشت تو قايم شده
_ اون نميدونه من اومدم اينجا
_ اگه جمله بعديت توضيح اين وضع نباشه اتاقو ترك ميكنى طناز
هول شد سر پايين انداخت
_ من نميتونم بگم شرم دارم
همين يك جمله كافى بود تا همه چيز را متوجه شوم
_ چند وقته؟
از جايم بلند شوم كه بيشتر از اين خجالت زده نشود
_ ٦ هفته
نفهميدم چرا من در آن لحظات بيشتر از همه حس شرم داشتم
_ ميتونى برى، استرس و گريه هم تعطيل ، اون الدنگو هر طور شده بگو بياد بايد ببينمش
نگاهش نكردم وقتى كه رفت دلم ميخواست
ميز را به سقف بكوبم
واقعا من جاى عماد از خانم ملك شرم داشتم؟!
بعد سه روز بالاخره آفتابى شد
حتى روى سلام كردن هم نداشت
_ اگه نميزنم زير گوشت فقط به خاطر اينه كه قراره پدر يه بچه بشى
مرتيكه الاغ سه روزه زن بيچاره رو توى اون وضع گذاشتى كدوم گورى رفتى؟
سكوت و سكوت و سكوت
_ واقعا از وجودت شرم ميكنم عماد!! گندى كه زدى رو اگه جمع نكنى باهات بد معامله اى ميكنم
زبانش باز شد
_ نميزارم به دنيا بياد
وحشت كردم!
ژاله!
اشتباه!!
واى خداى من
اينبار مثل قبل بعد از سيلى دلم نسوخت
واقعا مستحقش بود
_ بى هويت اون بچته اونم زنته تو چه طور ميتونى راجب كشتن بچه ات حتى فكر كنى
دستش را روى جاى سيلى ام گذاشته است
_ آقا وقتش نيست
_ اون موقع كه گند زدى بايد فكر وقتش بودى الان مثل يه مرد پاى زنت و بچه ات وا ميسى ١ هفته وقت دارى عماد فقط ١ هفته تا راضو كردن مادر زنت و آماده كردن مراسم عروسى
واى به حالت زن حامله ١ قطره اشك بريزه
عماد پاى قول و قرارمان ماند
خانه اى در خور براى آنها آماده كردم
ميدانستم با شرايط يلدا ماندن پش ما جايز نيست
مراسم عروسى بى عيب و نقص برگزار شد

براى ديدن اين لباس در تن پسرى كه حكم فرزند نداشته ام را داشت روزهاى زيادى منتظر مانده بودم
حال خوشى نداشتم
يلدا با فهميدن باردارى طناز بى تابى كرد و اينقدر جيغ كشيد و دختر مو طلايى اش را طلب كرد كه مجبور شدم براى مخفى ماندن اين جريان باردارى و حفظ آبرو
با زور تزريق خواب آور آرامش كنم
هنوز از آمپول هراس بدى دارد آنقدر گريه ميكند و التماس ميكند كه هربار واقعا نيمى از جانم را از دست ميدهم
من با هر اخمى كه به عزيز ترين زندگى اى ميكنم هزار بار ميميرم
چه قدر دردناك بود كه يلدا نميتوانست برادرش را در لباس دامادى ببيند…
گذشت
عماد بغض داشت
دلتنگ بود دقيقه اى نبود كه نام يلدا را نياورد
ميخنديدم
با هر لبخند
تيزى بر قلب فرتوتم ميزدم…
امشب وقت بغض نبود امشب را بى خيال اين بغض شو پسرم
من تمام عمرم بغض كرده ام
تمام نداشته هايم و باخته هايم را در ميان همين بغض چندين ساله پيچيده ام…
مراسم تمام شد
به خانه ب
خت رفتنتد
نه فرزند باختند و نه پيمان غارتگر لحظه به لحظه خوشبختى شان شد
خدا را شكر
باز هم شكر
و لعنت به زبان ناشكر
يلدا كه بيدار ميشود از هميشه اين مدت عاقل تر است
_ معين داداشم خوشگل شده بود؟
اشك هايم را هميشه در دل باريدم
_ داداشت هميشه خوشگله ، منو ببخش يلدا
تلخ ميخندد بغلش ميكنم
_ جاى آمپولت درد ميكنه ؟
دستش را روى قلبش ميگزارد
_ نه اينجام درد ميكنه
سرم را روى قلبش ميفشرم
_ معينت بميره
_ تو بميرى هيچ كس مواظبم نيست ،
چند لحظه سكوت ميكند و سپس ميگويد
_ معين؟! مين ديوونه ام ؟!
چه جوابى بدهم؟! اصلا قدرت جواب دادن دارم؟
ميب*و*سمش
_ تو ديوونه منى منم ديوونه تو
_ واسم ميخونى؟
كنارش ميخوابم اينبار چنان گذشته در آغوش هم گره ميخوريم
خدايا صدايم را يارى ده

‎دیوانگی زین بیشتر ؟ زین بیشتر ، دیوانه جان
‎با ما ، سر دیوانگی داری اگر ، دیوانه جان
‎در اولین دیدار هم بوی جنون آمد ز تو
‎وقتی نشستی اندکی نزدیک تر دیوانه جان
‎چون می نشستی پیش من گفتم که اینک خویش من
‎ای آشنا در چشم من با یک نظر دیوانه جان
‎گفتیم تا پایان بریم این عشق را با یک سفر
‎عشقی که هم آغاز شد با یک سفر دیوانه جان
‎کِى داشته است اما جنون در کار خویش از چند و چون
‎قید سفر دیوانه جان ! قید حضر دیوانه جان
‎ما وصل را با واژه هایی تازه معنا می کنیم
‎روزی بیامیزیم اگر با یکدگر دیوانه جان
‎تا چاربند عقل را ویران کنی اینگونه شو
‎دیوانه خو ،دیوانه دل ، دیوانه سر، دیوانه جان
‎ای حاصل ضرب جنون در جانِ جانِ جانِ من
‎دیوانه در دیوانگی دیوانه در دیوانه جان
‎هم عشق از آنسوی دگر سوی جنونت می کشد
‎گیرم که عاقل هم شدی زین رهگذر دیوانه جان
‎یا عقل را نابود کن یا با جنون خود بمیر
‎در عشق هم یا با سپر یا بر سپر دیوانه جان

هر دو اشك را با لبخندمان آميختيم و همديگر را ب*و*سيديم
ديوانه من امشب مرا در جنون محض به اوج عشق ميرساند
و من بعد از ٧ ماه همسرم را مديون لطف و كرم پروردگارم هستم
پايان قسمت ٨٠
يا حق
٨١ قسمت ٨١ اين مرد امشب ميميرد

‎چيزي كه آدم رو پير مي كنه، گذر زمان نيست، حرف نزدنه.
‎مگه آدم چقدر مي تونه حرف رو حرف بذاره و بريزه ي توي خودش؟ كلمه روي كلمه بچينه و شهر و كوچه هاش رو بالا پايين كنه؟ آدم هر چقدر صبور، هر چقدر توو دار، هرچه قدر مغرور و قوى و خود دار ، يه جايي بالاخره كم مياره.
‎يه جايي مي بيني خسته اي از اين خودت و خودت بودن، از اين بي شنونده بودن.
‎مثل آدم در حال سقوط، دست ميندازي كه فقط پيداش كني.. در حد دو كلمه.. در يه سلام و خداحافظي ساده، در حد اينكه فقط به خودت قوت قلب بدي كه آروم باش، يكي هست.
‎اينكه مثل اسپند روي آتيشي، اينكه آدم به آدم خيابونها رو مي گردي تا پيداش كني.. يعني حرف داري،حرف…
‎ تووي زندگي هر آدمي، بايد كسي باشه تا ،حرفهايي كه دلت نمي خواد ديگران بدونن رو بهش بگي.. كسي كه خيلي مهم نباشه كيه و كجاس. فقطِ فقط بودنش مهم باشه…. بايد كسي باشه كه بهش بگي ، يه لحظه صبر كن، منو ببين.. هيچي نگو عزيزم ، هيچي.. فقط گوش كن. حرف دارم.. حرف.
‎حرف نزدن، آدم رو پير ميكنه
اين روزها استاد سكوت شده ام
برعكس يلدا بيشتر از هميشه حرف دارد
درد هايش كم نميشود غصه هايش ته نميكشد
عماد شبى نيست كه به ديدن خواهر نيايد
آخر هفته ها كه دور هم جمع ميشويم نگاه پر حسرت يلدا به شكم طناز و بعد بغض و سوال هاى كودكانه اش غم زده مان ميكند
_ حسش ميكنى؟ دختره؟ اسمش چيه؟ تكوم ميخوره؟ دوسش دارى؟ عماد دوسش داره؟
حسادت ميكند اما زخم نميزند و خيلى افراطى مواظب طناز و برادر زاده اش است
سرش را روى شكم طناز ميگزارد و معصومانه درد و دلش را بيان ميكند
مدام از جنين قول ميخواهد و تمنا ميكند
_ قول بده ميمونى، قول بده تو نميميرى، قول باده هميشه هستى قول بده دوستم دارى
حتى خرس پشمالوى وصله جانش را هم مى آورد و به طناز ميسپرد كه به برادر زاده اش تقديم كند
چه كسى اندازه من وسعت رنج همسرم را درك ميكند؟!
وقتى پيراهن ميپوشد و كوسن را داخل لباس فرو ميبرد تا قدرى در خيالات خودش شبيه طناز مادر باشد
كاش ميتوانستم! كاش حالت آنقدر خوب بود كه بتوانم حسرت مادرى را از دلت بزدايم
با وجود اين قرصهاى آرام بخش و اعصاب متشنجت ظلم بزرگى است باردارى…
***
غارتگر خوشبختى ام
امروز با وقاحت تمام با من تماس گرفت
بر عكس هميشه هر دو چه قدر خسته و وامانده بوديم خسته از يك عمر جنگ بى برنده!!
جنگى كه فقط هر دو ميباختيم …
_ معين!
_ پيمان؟!
_ خودمم!
_ چه كردى با من بى وجدان؟
_ فقط ميخواستم ژاله رو بهم برگردونى
_ به قيمت كشتن زنم ؟
_ نميخواستم بكشمش ميخواستم فقط دردمو بفهمى ميخواستم بلكه به خاطر زنت تمومش كنى من نميخواستم من از اول قاطى بازى بابام نبودم
چه قدر عوض شده بوديم!!!
شايد اگر سال پيش بود از پشت تلفن همديگر را ميدريديم !
كم آوردن را با تك تك سلول هايمان چشيده بوديم
_ بچه ام رو كشتين آبرومو نه ١ بار دوبار بردى
با دايى هام هم دست شدى واسه ضربه زدن بهم
پاره تنمو نابود كردى
_ از اول ميخواستمش
از همون موقع كه خيلى كوچيك بودم و بابام تو رو چماغ ميكرد ميزد تو سرم
از همون موقع كه تو كله ام فرو كرد دشمن نامدارها باشم
من هميشه ازت عقب بودم معين
تو درس خون بودى موفق بودى
جذاب بودى
هر كارى كردم به پاى تو نرسيدم
_ تو اگه ميخواستى چيزى از من كم نداشتى
_ چرا كم داشتم من عشق ژاله رو كم داشتم تو اونو ازم گرفتى
_ زور و اجبارى به ازدواج در كار نبود مرد!!! اينو تو كله ات فرو كن
_ خودش خواست زنت شه ولى خودش نخواست از من جدا شه خودش نخواست ببرى گم و گورش كنى تا دستم بهش نرسه
معين من وجب به وجب اين شهرو گشتم
ژاله كجاى دنياست
_ با چه رويى سراغ زنى كه با بى شرمى تمام از من گرفتيشو دارى از من ميگيرى
_ تو هم اينو تو كله ات فرو كن من قاطى بازى بابام و پژمان نبودم من دنبال انتقام نبودم
همه اين سالها فقط ژاله رو ميخواستم
_ به قيمت نابود كردن خواهرش؟
_ من دستم به زنت نزدم تو هيچ موقعيتى نميخواستم اين كارو كنم تو هنوز اونو هر طوريه كنارت دارى عشقتو دارى
معين اين اولين باريه كه بهت التماس ميكنم
ژاله رو بهم برگردون
_ منم آخرين باريه كه ميگم حتى ديگه پيدا كردنشم واست سودى نداره تمومش كن سمت من و خانوادم نيا بازى ما تموم شد
گوشى را قطع كردم
حتى عصبى هم نبودم
يلدا به من درس بخشش داده بود
پيمان لياقت نفرت هم نداشت
موجودى با اين حجم حقارت و خودباختگى لايق هيچ نبود
كارهاى شركت سبك تر شده بود عماد يك تنه براى همه شركت كافى بود
اين روزها ميدانست اين منم كه به حمايتش احتياج دارم
طبق پيشنهاد اهورا تصميم گرفتم مدتى ايران را ترك كنيم و براى بهتر شدن روحيه يلدا از اين شهر و آدم هايى كه همه تدايى كننده خاطرات تلخش بودند براى مدتى دور باشيم
همه كارهاى سفر را هماهنگ كردم
ويلاى استانبول جاى دنج خوش آب و هوايى بود
اما به محض اينكه يلدا متوجه اين
امر شد بناى ناسازگارى گذاشت
دقيقا مثل كسى كه قرار است به مسلخ برود خودش را به زمين ميكوبيد
جيغ ميكشيد
مشت به سينه ام ميزد
فحش ميداد
محال بود ! با اين وضعيت نگران شدم باز حالش به وخامت سابق برگردد
حتى حاضر نبود قدمى از خانه مان دور شود
تعصب شديدى روى خانه و تك تك وسايلش داشت
فشار كارى و خستگى مفرط از سر و كله زدن با يلدا طورى خواب را بر من غالب كرد كه براى ساعاتى شبيه مرده ها روى تخت افتاده بودم
با صداى جيغ و فريادش كه اسمم را صدا ميزد از خواب پريدم
اينقدر هراسان بودم كه يادم رفت با لباس خواب از اتاق بيرون نروم
يلدا با دستان خونى گوشه سالن نشسته بود و جيغ ميكشيد و اسمم را صدا ميزد
خدايا خودت رحم كن
وحشت بر من مستولى گشت
سمتش دويدم بغلش كردم
دستانش مرا هم خونين كرد
كمتر از ٣٠ ثانيه باغبان هراسان وارد ساختمان شد و سايرين به دنبالش!!
يلدا سالم بود
اين خون ها چه بود؟!
شيرين جان گريه ميكرد و نفرين ميكرد
مهرسام وحشت زده جيغ ميكشيد

گوشهايم كر شده بود
فقط يلدايم را محكم در آغوش ميفشردم
فقط حركت لبهايشان را ميديدم
هيچ نميشنيدم
خرگوش تكه تكه شده مهرسام!!!
روزهاى بعد جسم بى جان خودش كه از خون آلود از حمام بيرون كشيديم
تهديد ساره به مرگ!!
نميفهميدم! يلدا با ياد آورى خاطراتش آسيب پذير تر و خشن تر شده بود بر عكس من جريان براى اهورا كاملا عادى و قابل حدس بود
_ برگشت حافظه اش تضمينى براى سلامت اعصاب و روانش نيست
يلدا روزهاى سختى داشته
ضربه شديدى به مغزش وارد شده
هجوم اين حجم ياد آورى اتفاق بد شايد واسه آدم هاى عادى هم مسئله ساز باشه
بايد واقع بين باشيم ! اون به يك درمان اساسى و طولانى نياز داره نه تو خونه اونم جايى كه نه بتونه به خودش نه به ديگران آسيب بزنه
كسى كه قلبش ناراحتى حاد داره رو ميتونى تو خونه جراحى و درمان كنى؟
قطعا نه!
روان يلدا داره رو به وخامت ميره خواهش ميكنم مقاومت نكن بزار كمكش كنيم
محال بود ! محال!!! مشتم را به ميز كوبيدم
_ ٧ ماه داشتى چه غلطى ميكردى كه آخر به اين بست رسيدى كه زنم رو بايد ببرم تيمارستان
كنارم آمد و دست روى شانه ام گذاشت
_ آروم باش ، اونجا بهترين و مجهز ترين آسايشگاهه اصلا شبيه بيمارستان روانى نيست
_ آروم باشم؟ آسايشگاه ؟ ببين اونجا اگه ميتونه يلدا رو درمان كنه لنگه همونو توى همين خونه بساز با هر تجهيزات و نيرويى كه لازمه
_ اين خونه يكى از دلايل خوب نشدنشه!
اول بايد پذيرش روح و روانش درمان شه بعد به اين خونه برگرده تا بتونه هضم كنه همه رخداد هاى خوب و بد رو
حرفى نداشتم جز مخالفت!
يلدا هم اگر راضى به رفتن ميشد اين من بودم كه ميمردم
من روزهايى كه بى او شب شود را ديگر قاتل جانم ميدانستم
نشد كه بشه! نشد!
دست روزگار گاه قوى تر از هرچيزى است به فكرش را بكنى
يلداى من بيش از حد غير قابل كنترل شد
به حدى كه با ياد آورى آن شب كزايى و حمله پيمان چنان دوباره غرق آن جريان شد كه سقوط را انتخاب كرد!
فقط بزرگترين كمك خدا و لطفش به من سقوط از طبقه دوم روى چمن باغ خانه بود و تنها منجر به شكستن دستش شد …
چاره اى نداشتم
نوشتن و ياد آورى مجدد آن ساعات هم دردناك است
پاره تنم را از خودم و خانه راندم
آسايشگاه واقعا شبيه تيمارستان نبود ولى يلدا هرجاى دنيا بدون من و خانه اش بى تاب ميشد
خودش را روى زمين ميكشيد
جيغ ميزد التماس ميكرد
معذرت ميخواست عروسكم فكر ميكرد اينجا آوردنش تنبيه كارهاى اخيرش است
سكوت كرده بودم سرم پايين بود
ناتوان ترين مرد كره خاكى در آن لحظات من بودم
بردنش!
بازويش را يواش بگيريد ضعيف است …
گريختم از مسلخ گاه عشقم گريختم
در طول مسير رسيدن به قبرستان چند بار تا مرز تصادف رفتم
سر خاك پريما عقده دل خالى كردم
_ شرمنده ام امانتدار خوبى نبودم پريما شرمنده ام
هرچه قدر ميگريستم سبك نميشدم
اين درد سنگين تر از توان من بود!
نميدانم از كجا حدس زده است كه من را ميتواند اينجا پيدا كند كنارم مينشيند اين بار شانه هاى او براى درد هاى من تسكين ميشود
عماد هم وضعيتش بهتر از من نيست
وضعيت يلدا روى زندگى همه ما پارچه سياهى انداخته است كه هيچ نورى را لمس نميكنيم…
***
اوايل هربار كه به ديدنش ميرفتم التماس ميكرد كه به خانه برگردد
بعد ها قهر كرد رو بر ميگرداند و حرف نميزد
اهورا از روند بهبودش راضى
بود
اما زندگى من بى يلدا دست كمى از جهنم نداشت
به شدت كاهش وزن پيدا كرده بودم
اين روزها هر لقمه بى بانوى مهتابم از گلويم به سختى فرو ميرفت
در خانه و شركت كسى اجازه نداشت كلامى با من حرف بزند
شب ها با عماد در يك كافه باغ ساعت ها بى كلام مينشستيم و با سوزاندن سيگار قدرى آرام ميشديم
امشب شب تولد بانوى من است!
شب يلدا!
يلداى من غم ها و دردهايش چون نامش يلداى عمرش بود
واى خداى من حتى نخواست مرا ببيند
كيك و هديه ام را پس زد
دكترش گفت براى ماندن اصرار نكنم
فردا دوباره به ديدنش ميروم
التماسش ميكنم …
دل آسمان هم براى من به درد آمده است
مردى كه تمام انبوه دل تنگى اش را قدم زده است
خيابان به خيابان
باران باشد و تو دلباخته بارا نباشى؟!
باران باشد و من تنها باشم؟
‎هی پرسه میزنم تو این خیابونا”
‎هی زجه میزنم میخوامت از خدا
‎عجب هواییه بارون داره میاد
‎نیستی ندارمت دلم تو رو میخواد نیستی کنار من ببندی چترتو
‎دوتایی خیس بشیم بپیچه عطر تو نیستی حالم بده لعنت به این هوا
‎من بی تو ناخوشم بارون میخوام چی کار
‎بارون میخوام چیکار
‎آی نبودنت امونمو دیگه برید آی یه کاری کن جونم دیگه به لب رسید
‎آی زخمه دلم مرهمه دستاتو میخواد آی نبودنت زندگیمو داده به باد
‎آی نبودنت امونمو دیگه برید
‎آی یه کاری کن جونم دیگه به لب رسید
‎آی زخمه دلم مرهمه دستاتو میخواد
‎آی نبودنت زندگیمو داده به باد
‎بارون میخوام چیکار نیستی حالم بده
‎لعنت به این هوا
‎نمیدونم چمه آخه چه مرگمه
‎سخته نفس برام اینجا هوا کمه
‎تو تب میسوزمو بازم صدات میاد
‎کاب*و*سه رفتنت دلم تو رو میخواد
‎نمیدونم چمه درد نبودنت
‎رحمی کنو بیا من بی تو سردمه
‎هی گریه میکنم هی غصه میخورم من دل نمیکنم از تو نمیبرم
‎سخته بدونه تو سخته برام گلم بد تا نکن باهام من کم تحملم
‎آی نبودنت امونمو دیگه برید آی یه کاری کن جونم دیگه به لب رسید
‎آی زخمه دلم مرهمه دستاتو میخواد آی نبودنت زندگیمو داده به باد
‎آی نبودنت امونمو دیگه برید
‎آی یه کاری کن جونم دیگه به لب رسید
‎آی زخمه دلم مرهمه دستاتو میخواد
‎آی نبودنت زندگیمو داده به باد”
ماه ها گذشته است!
اهورا معتقد است يلدا به يك ثبات فكرى مثبت رسيده است
امروز حاضر شد دقايقى رو به رويم بنشيند
نگاهش خسته و ضعيف است
به صورتم چشم دوخته است مچ چشمانم در مقابلش باز ميشود
_ تو گريه كردى؟
سعى ميكنم نگاهم را از او بدزدم سرم را پايين مى اندازم و زمزمه ميكنم
_مردها اصلا گریه نمی کنند!فقط گاهی تنها با دیدن یک عکس یا به یاد آوردن یک خاطره لبخندی تلخ می زنند و بی صدا می شکنند یا در خود مچاله می شوند و میمیرند
مردها هميشع بعد از مردن ،گریه می کنند !
قطره اشكى از چشمانش متولد شد و روى گونه هايش زيست و روى زمين جان داد
بار ديگر قلبم را لرزاند
_بچه عماد به دنيا اومد؟
_ ١ ماه مونده از اينجا كه بريم به دنيا مياد
_ دلم واسش تنگ شده
_ خودت نخواستى ببينيش
_ بايد خوب شم بايد لايق خانوادم باشم
_ تو خوب شدى يلدا
_ هنوز همون كاب*و*سها بعضى شبها مياد سراغم، هنوز گاهى دلم مرگ ميخواد و وجودم پر سوال و نفرته
_ همه ما بعضى روزها اير شرايطو داريم
دستم را جلو ميبرم تا دستش را بگيرم سريع دستش را كنار ميكشد
_ ماه ديگه بيا دنبالم
راهش را ميگيرد و بدون اينكه نگاهم كند ميرود…
١ ماهى اندازه سالها به من سخت گذشت بالاخره گذشت!!
همه خانواده به استقبالش رفتيم
دقايق طولانى در آغوش عماد ميماند
دسته گل را به سردى از من ميگيرد
نه آغوشى و نه لبخند اميد بخشى!!!
قرصهايى كه برايش تجويز شده خيلى كمتر و دوز پايين تر است و اين علامت خوبى است
تمام مدت لحظه اى از آغوش عماد جدا نميشود
شكم طناز را ميب*و*سد و نوازش ميكند
با اينكه برخوردش كاملا منطقى شده است اما عجيب غريبى ميكند با من!!
با منى كه همه اين ماه ها براى بازگشت سلامتى اش جانم را وسط گزاشتم…
در خانه بعد از ساعاتى در جمع ماندن از جمع عذر خواهى كرد و به اتاقش رفت
وقت داروهايش بود
خودم به آشپزخانه رفتم و از شريفه ليوانى آب ميوه گرفتم و من نيز به اتاق رفتم
قرص هايش را يك به يك با آب ميوه اش بلعيد و در كمال تعجب دراز كشيد و گفت
_ امشب آمپول دارم
نه مقاومت كرد نه حتى يك آخ كوچك گفت
بعد از تزريق نوازشش كردم و گفتم
_ خانم شجاع شدن
تلخ خنديد تلخ !!!
_ روزى چند بار به زور آمپول زدن هر كسى رو شجاع ميكنه مخصوصا كسى كه عادت داشته تا قبلش با هزار ناز و محبت آمپول بزنه ، اون ٤ ديوارى آدمو كلا شجاع ميكنه ، اگه ميدونستم قدرت اسارت اينقدر بالاست همون ٣ سال پيش بابت دلارا تو زندان ميموندم
چه قدر حرف روى دلش مانده بود!
_ يلدا جان قرار شد مثبت فكر كنى ميدونم منو مقصر ميدونى ولى من به خاطر خودت…
ميان حرفم دويد
_ آره به خاطر خودم
به خاطر خودم اون همه مدت تو شركت تحقيرم كردى تا ادب شم
به خاطر خودم طردم ميكردى كه از عشقت لطمه نخورم
به خاطر خودم تا حد مرگ كتكم زدى
به خاطر خودم عشقتو قايم كردى و ارثيه رو واسه ازدواج بهونه كردى
به خاطر خودم اون قدر بهم سخت گرفتى
به خاطر خودم ميخواستى طلاقم بدى
به خاطر خودم مست كردى و گزاشتى پيمان اون بلا رو سرم بياره
اصلا يك عمر غرور و كينه و جنگت با پيمان به خاطر منه
به خاطره منه كه دشمنى تو باعث شد بچه من بميره
به خاطر من عمه ام دق كرد
به خاطر خودم ولم كردى تو آسايشگاه
به خاطر منه كه تو آرزوى پدر شدنتو دارى پنهان ميكنى
معين لطفا اين بارم به خاطر خودم بزار تنها از پس خودم بر بيام
به عشق و حماي
تت ديگه نياز ندارم
من مستحق تا اين حد بى رحمى اش نبودم
صدايم لرزيد
_ خيلى بى انصافى يلدا
و من از امشب نيز محكوم به نداشتنش ميشدم
پايان قسمت ٨١
بسمه تعالى
#٨٢ قسمت ٨٢ اين مرد امشب ميميرد
نميخواستم و نميتوانستم علت پريشان احوالى مجدد يلدايم باشم
بايد به او حق ميدادم
حس كردم از صميم قلب از من خواست تنهايش بگزارم
اهورا مخالف تصميمم بود
عقيده داشت يلدا فقط نياز به عقده دل خالى كردن دارد
اما من ميترسيدم نگران بودم …
وسايلم را كه به اتاق ديگرى بردم مطمئن شدم يلدا از تصميمم راضى بود
نميخواستم حضورم باعث شود در اين خانه معذب باشد
بايد به او وقت ميدادم
شايد هم به خودم…
عماد و طناز به خانه برگشته بودند چند روزى تا تاريخ زايمان مانده بود
اما طفل بى گ*ن*ا*ه براى آمدن به اين دنيا عجله داشت
بى خبر بود كه اين دنياى نامرد چه قدر بى ارزش است
صورت طناز كبود شده بود و به سختى ميان ناله و فرياد نفس ميكشيد
عماد مستاصل دستهاى همسرش را ماساژ ميداد
همه هراسان بودند
طبقه پايين كه رسيدم
يلدا سمتم دويد دستم را گرفت و سما طناز كشيد
_ معين معين بيا كمكش كن تا آمبولانس بياد دكترش گفته نبايد طبيعى زايمان كنه
نگران بودم كنار زن بيچاره نشستم و سعى كردم با كمك و راهنمايى حداقل تنفسش را تنظيم كنم
عماد اين قدر نگران بود كه توان حرف زدن نداشت
يلدا بيشتر از همه متشنج بود شانه ام را تكان داد
_ بچه رو به دنيا بيار ديگه
عرق شرم روى همه تنم نشست
_ يكم ديگه آمبولانس ميرسه

بى فايده بود يلدا اصلا متوجه حرف هايش نبود
_ تو چه دكترى هستى ميگم دكتر گفته بچه طبيعى به دنيا بياد خطرناكه
كلافه با صداى بلندترى گفتم
_ اينجا جاى عمل سزارينه؟ من تا حالا سزارينم انجام دادم ؟ تخصصم اينه؟ در ضمن اگه بچه چرخيده باشه چاره اى جز زايمان طبيعى نيست
با حرص رو برگرداند ،
تا آمدن آمبولانس و رسيدن به بيمارستان كلامى حرف نزد
سعى ميكردم عماد را آرام كنم فقط با چشم هاى معصومش با كلى نگرانى نگاهم ميكرد دستم را دور شانه اش انداختم
_ قوى باش مرد تو ديگه دارى پدر ميشى
_ آقا اگه اتفاقى واسه طناز و بچه بيوفته چى
سعى كردم بخندم تا كمى آرام شود
_ اون وقت من بايد در اين بيمارستانو تخته كنم
خدا بار ديگر لطفش را به خانواده من نشان داد
دختر كوچولوى سفيد و لپ گلى كچل عماد شور و حيات را به قلب تك تكمان باز گرداند
يلدا بار نخست با ديدن برادر زاده اش بغض كرد ميدانستم چه قدر دل تنگ فرزند از دست رفته اش است
اما بعد چنان عاشقانه بغلش كرد و بوييدش كه گويى فرزند خويش بود
عماد اينقدر نگران طناز بود كه لحظه اى از كنارش تكان نميخورد
نوزاد را كه جلويش گرفت
در ميان خنده اشك ريخت
_ اين دختر منه؟
با ترس در آغوشش گرفت و شروع به ب*و*سيدنش كرد
سريع مانع شدم
_ چه خبره؟ آدم كه نوزادو ب*و*س نميكنه اين بچه هنوز سيستم ايمنى بدنش خيلى ضعيفه
عماد طناز و دخترش را هم زمان در آغوش كشيده بود و پيشانى همسرش را ميب*و*سيد و اين بار از ابراز عشق در مقابل جمع بر عكس هميشه شرم نداشت
به خودم كه آمدم يلدا در اتاق نبود
آوا گفت كه به حياط رفته است
گوشه حياط بيمارستان نشسته بود و خيره به حوض وسط حياط اشك ميريخت
با وجود فاصله اين چند روز كنارش نشستم
و به خودم نزديكش كردم
مقاومت نكرد انگار منتظرم بود
_ الان وقت گريه است يلدا خانومى؟
نگاهش ذوبم كرد
_ تقصير من بود كه تو بابا نشدى
_ تو ناراحت بابا نشدن منى قربونت برم؟ من چند ساله خودم ١ دختر زشت سرتق دارم
مشتى به سينه ام كوبيد
_ جدى باش من ميدونم تو چه قدر دلت ميخواست الان ما هم بچه داشته باشيم
_ نه ديگه دلم نميخواد از وقتى فهميدم چه قدر دلت ازم پره و مقصر همه بدبختى ها من بودم ديگه دلم جز اينكه تو ببخشيم هيچى نميخواد
_ من بچه ميخوام معين
وقتش نبود! نه! يلدا از روى هيجان و احساس تصميم گرفته بود هنوز كامل درمان نشده بود تب و تشنج و حمله هاى عصبى از يك طرف داروهايش از طرف ديگر …
_ وقتش نيست
بلند شد و با حرص روبه رويم ايستاد
_ كى وقتشه؟
_ شما دارو مصرف ميكنى
_ ديگه نميكنم
_ فكر نكرده باز حرف زدى؟ باز ميخواى برگردى به اون روزها
باز گريست و ميان گريه مرا سوزاند
_ اتاقتو كه جدا كردى برو يه زن سالم بگير بتونه واست بچه بياره نه ١ ديوونه مريض مثل من
سعى كردم خودم را كنترل كنم
_ يلدا حقته دهنتو پر خون كنم ، اين اراجيف چيه ميبافى؟ خودت بهم گفتى تنهات بزارم
جيغ كشيد
_ خيلى احمقى معين خيلى كه هنوز نفهميدى وقتى يه زن ميگه تنهام بزار يعنى بيشتر از هميشه به توجه و ناز كشيدنت احتياج داره
سمت ساختمان كه دويد بعد چند ثانيه مكث دنبالش دويدم
_ يلدا واسا ، واسا ميگم
_ ميخوام تنها باشم
خنده ام گرفت
_ باشه باشه شب انشالله
تازه به خودم آمدم كه وسط حيلط بيمارستان حداقل ٤٠٠ جفت چشم مبهوتم شده اند
***
همه چيز خوب بود يلدا در آغوشم و در اتاق خودمان به آرامش رسيده بود
همه چيز تا زمانى خوب بود كه يلدا بحث بچه را پيش نميكشيد
بحث هر شبمان همين بود
قهر ميكرد بالش به سمتم پرتاب ميكرد گريه ميكرد و مجبور بودم ساعت ها حرف بزنم و
نازش را بكشم تا كمى آرام شود
هنوز بعضى از برخوردهايش حاكى از حضور بيمارى اش بود
اهورا اين رفتار و اصرار يلدا را دليل اين ميدانست كه همسر من دنبال يك هدف و يك مسئوليت براى ادامه زندگى است
حس مادرى هر زنى يك روز فوران ميكند
ميهمانى تولد دختر عماد خيلى با شكوه برگزار شد
يلدا با آن لباس سفيد حرير شبيه فرشته ها شده بود
مراسم انتخاب نام واقعا برايم سخت بود
طناز و عماد اصرار داشتند من نام فرزندشان را انتخاب كنم هرچه امتناع كردم قبول نكردند
همه به دهان من چشم دوخته بودند
نوزاد را كه در آغوش گرفتم
حس كردم چشم هايش خيلى شبيه يلداست كامل مشخص بود كه دختر عماد است همان معصوميت كودكى عماد در صورت گرد كوچكش موج ميزد
چه قدر عماد با داشتن اين فرشته خوشبخت بود…
دختر من…
مهم نيست
همين كه يلدا در كنارم است كافى است…
يلدا دستش را دور بازويم حلقه كرد و صورت نوزاد را با دستش مچاله كرد
_ عمه فدات شه كچلو
اخمى كردم و گفتم
_ عمه بد چرا با بچه اين طورى ميكنى
_ دوست دارم مال خودمه ، زود باش اسمشو بگو واگرنه تا ابد اسمش كچلو ميمونه
هميشه با خودم فكر ميكردم اسم هر آدم در شكل گيرى هويت و سرنوشتش تاثير چشم گيرى دارد
خوشبختى و اين فرشته را تا ابد و ماندگاو براى عماد آرزو كردم
مانا!
اين عروسك زيبا بايد مانا ميشد
ماندگار و جاويد
_ مانا
عماد لبخند زد
_ چه اسم خوبى
طناز خوشحال پرسيد
_ معنى اين اسم قشنگ دقيق چى ميشه داداش؟
يلداى من با بغض جواب داد
_ يعنى هميشگى و پايدار چون به عمه اش قول داده بود بمونه تا هميشه بمونه
سرش را به بازويم فشرد از خيسى بازويم فهميدم كه در حال گريستن است
به عماد اشارخ كردم حرفى نزند مانا را به آغوش مادرش سپردم
و يلدا را بغل كردم
_ بريم استراحت كنيم خانوم خوشگلى خسته شدى
سرش را با مظلوميت كه به علامت مثبت تكان داد خم شدم و بلندش كردم
كه جيغ كشيد و همه خنديدند
مثل كودكى ضعيف بغلش كرده بودم
وهرچه دست و پا ميزد و مشت به سينه ام ميكوبيد بى فايده بود…
***
وحشتناك بود !
ديشب با تب شديد يلدا متوجه شدم ١ هفته است كه هيچ قرصى مصرف نكرده است
حتى قرص هاى جلوگيرى از باردارى
وقتى از تزريق آمپول امتناع كرد مجبور شد اعتراف كند
كلافه فرياد ميكشيدم
شريفه و خانم جان به اتاق آمدند
روى اينكه دليل عصبانيتم را توضيح بدم هم نداشتم!!!
گوشه اتاق كز كرده بود و مظلومانه به من نگاه ميكرد
_ دروغ گو تو به من باز دروغ گفتى يلدا تو منو فريب دادى
اين قدرت سريع گريه كردنش بزرگترين سلاحش در مقابلم بود
_ من … من… فقط ميخواستم…
حرفى نداشت ! محكم با مشت به سر خودش كوبيد
_ خاك تو سرم خاك تو سرم

ترسيدم كه دچار حمله عصبى شود سمتش رفت و دستش را محكم گرفتم و با همان عصبانيت گفتم
_ دفعه آخرته زدى تو سر خودتها دختره ى…
وسط حرفم پريد
_ روانى؟ احمق؟ آره حقمه بگو بگو
اشكش را پاك كرد و ميان هق هق گفت:
_ اگه حامله باشم بچه ام مونگول ميشه؟
خدايا به من صبر بده اين خشم را در خودم فرو ريزم
انگشت اشاره ام را سمت صورتش گرفتم
_ هيچى نگو يلدا ديگه هيچى نگو فعلا نميخوام حرف بزنى
از خانه كه خارج شدم حس كردم نياز دارم تا آخر دنيا روى پاهايم بدوم آن قدر بدوم تا خسته و ناتوان از حجم اين مقدار خشم و نگرانى خلاص شوم
***
بى بى چك را روى ميز كنار تخت گذاشتم
_ برو دستشويى اينو امتحان كن
همينطورى زل زده بود به من
_ چى كارش كنم؟!
_ تست بارداريه
خنديد
_ جيش كنم روش؟
كلافه شده بودم
_ يلدا جدى باش برو سريع ببينم
_ نميشه تو جاى من جيش كنى؟ از جيش باباى بچه مشخص نميشه؟
_ بچه بچه نكن برو تا عصبانى ترم نكردى حقه باز
مثل يك گربه ملوس نزديكم شد و در آغوشم خزيد
_ دكتر جووون تو بهترين و جذاب ترين باباى دنيايى
_ يلدا بى فكرى كردى بى فكرى ،باردارى واسه تو و بچه خطرناكه خدا كنه بچه اى در كار نباشه
چيزى نگفت انگار تازه به خودش آمده بود
مدت زيادى طول كشيد تا از دستشويى بيرون بيايد
چهره اش گواه همه چيز بود پيشانى ام رازبه ديوار تكيه زدم
كنارم آمد و دستم را گرفت
باز بناى گريه گذاشته بود
_ فكر ميكردم خوشحال ميشى مثل دفعه پيش
نگران بودم وسعت نگرانى ام را درك نميكرد
ممكن بود سختى حاملگى و فشار زايمان بيمارى اش را تشديد كند
اصلا معلوم نبود سر بچه چه قرار بود بيايد؟!
با چه رويى به سايرين ميگفتم زنم در اين وضعيت حاد باردار است
قطعا همه مرا خودخواه ميخواندند
كسى از جريان دروغ يلدا خبر نداشت
روى زمين نشست و سرش را روى زانوانش گذاشت
دلم تاب نياورد كنارش نشستم و بغلش كردم
_ من اشتباه كردم معين مثل هميشه، خيلى ميترسم
وقت سرزنش نبود بايد همه چيز را در خودم حل ميكردم
سرش را ب*و*سيدم
_ نگرانتم فقط همين
_ هنوزم بد اخلاقى
دستم را گرفت و روى شكمش گذاشت
_ اين جاست ببينش
اين روزها چه قدر زود بغض ميكردم
اينبار احتياج داشتم من سرم را روى پايش بگزارم و عقده دل بگشاي
م
_ معين تو دارى گريه ميكنى؟ ناراحتى؟
_ دردم اينه كه نميدونم ناراحتم يا خوشحال
نميدونم خوشحالى درسته يا غم حقه
دردم اينه هيچى زندگيم سر وقت خودش رخ نميده
يلدا ميتوانست بهترين مادر دنيا شود
اين را از نوازشش هايش در آن لحظات فهميدم…
كميسيون پزشكى در خصوص وضعيت يلدا چند ساعتى طول كشيد
اهورا فقط به جريان مثبت نگاه ميكرد
با همكارى تيم پزشكى و نظارت هر روز در اين ٩ ماه تضمين داده شد كه مادر و فرزند در صحت كامل ميمانند
همسر بى گ*ن*ا*هم با تمام درد و فشار از خوردن قرص آرام بخش اجتناب ميكرد
اينقدر نگران فرزندش بود كه راضى نميشد از خانه خارج شود
قبل از خوردن هر چيزى با من مشورت ميكرد
همه نگرانى ام معطوف يلدا بود
آن قدر كه هنوز به دنيا نيامده طفل معصوم را تهديد ميكردم كه اگر باعث اتفاقى براى همسرم شود هرگز او را نميبخشم
مانا روز به روز شيرين تر و به پدر شبيه تر ميشد
عماد پدرى قابل و محشر بود
اين دوماه با همه سختى اش خوب گذشت
كم كم از شدت نگرانى هاى من كاسته ميشد
با وجود مانا و كودك در راه شور و نشاط به خانه مان برگرشته بود
اما عفريت نگونبختى هميشه و همه جا در كمين زندگى ما نشسته بود
پايان قسمت ٨٢
يا رب
٨٣ قسمت ٨٣ اين مرد امشب ميميرد
ثبت مانا در آغوش پدر شايد جز زيباترين تابلوهاى نقاشى عصر معاصر ميشد
در پنج ماهگى چنان ميدرخشيد كه حتم داشتم در ٢٥ سالگى مجبور ميشويم دور تا دورش را يك حصار امنيتى براى حفاظت در مقابل مردان بكشيم
چه قدر به افكار خودم در آن لحظات خنديدم
مانا با وجود پدرى چون عماد كه در اوج خستگى ناشى از كار روزانه ساعت ها در باغ با دخترش خلوت ميكرد
نيازى به حفاظت نداشت
متوجه حضور من نبود
چنان با دخترش صحبت ميكرد كه گويى با يك دختر جوان صحبت ميكند
دخترش را روى قلبش ميفشرد و ميب*و*سيد
كاش آن تصوير زيبا را جايى ثبت ميكردم…
شكم قلبمه يلداى من اين روزها بزرگترين اميد زندگى ماست
هر دو توافق كرديم تا به دنيا آمدنش منتظر فهميدن جنسيتش بمانيم !
من هم اين انتظار و هيجان را دوست داشتم
به نظرم پيشرفت تكنولوژى در بعضى از موارد بيهوده بود و جز ماشينى كردن حتى احساس آدمها سودى نداشت
شرايط ما سخت بود اما در عين حال شيرين!
يلدا تب ميكرد عصبى ميشد و كنترل حرفهايش را از دست ميداد جيغ ميكشيد
اما قرص نميخورد و بهترين دكتر براى فرزندمان خودش بود
مقاومت ميكرد و آرام ميشد
من نيز با شنيدن صداى قلب كوچك ناجى زندگى مان با غرور حس ميكردم خوشبخت ترين مرد دنيا هستم
يك به يك از اعضا تيم پزشكى از وضعيت يلدا راضى بودند
و در هر جلسه هر دو آرام تر ميشديم
بعد از بازگشت از بيمارستان براى صرف نهار به رستوران رفتيم
منتظر آماده شدن سفارشمان بوديم
كه يلدا دست روى شكمش گزاشت و گفت؛
_ جوجو ميدونى اينجا كجاست؟
ميدانستم قرار است چه بگويد
چپ چپ نگاهش كردم اما ادامه داد
_ اينجا جاييه كه بابات ازم خواستگارى كرده نه زانو زد نه حلقه واسم خريد البته باباتو كه ميشناسى معينه نامداره ، تو اگه يه شازده نامدارى بهت گفته باشم كه از زن آرزوهات اين مدلى خواستگارى نكن
_ كى بود قول داد خاطره ها بد رو به خاطر بچه فراموش كنه؟!
توقعش را نداشتم ! جيغ كشيد و گفت
_ بد نيست بد نيست بد نيست
كل رستوران به سمت ما برگشتند
دستش را محكم فشردم
_ آروم عزيزم، آره بد نيست من تمام اون لحظه ها اينجا عاشقت بودم
بغض كرده بود
_ بعضى چيزها رو هر كار ميكنم نميتونم دور بندازم معين
نه فقط از تو
از بچگيم از ظلم اتابك خان
از نامردى مادرم
از بى مهرى نا پدريم
حتى اون پسره…
نه محال بود در هر وضعيتى اجازه دهم همسرم نام مردى جز مرا به زبان بياورد
_ هيس اون آخرى ارزش فكر كردن هم نداره
خنديد
_قربون اون غيرتت بشم حسود
لپش را كشيدم
_ خانومم سعى كن فقط سعى كن اين روزها كمتر به گذشته ها برى
_ خوبه حداقل ميگى كمتر ! مثل اهورا نميگى اصلا
واسه همينه ميگم تو بايد روانپزشك ميشدى
ميدونى معين بعضى زخم ها خوب نميشه
_”زخمی اگر بر قلبت بنشیند؛ تـــو،
نه می توانی زخم را از قلبت وا بکنی،
و نه می توانی قلبت را دور بیندازی،
زخم تـکه ای از قلب توست.
زخم اگر نباشد، قلبت هم نیست.
زخم اگر نخواهی باشد، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی.
قلبت را چگونه دور می اندازی؟
“زخم و قلبت یکی هستند.”
***
به خانه كه رسيديم طبق روال اين روزهد عماد با مانايش سرگرم بود
يلدل ذوق زده طفل را از دست پدر ربود و آنقدر فشردش تا گريه دخترك مظلوم در آمد
طناز مثل هميشه باوقار و مهربان كنار عماد دست همسرش را با عشق ميفشرد
در كنار هم آرامش محضى داشتند
عشق و زندگى شان قابل ستايش بود
هيچ وقت نديده بودم حتى با صداى كمى بلند با هم صحبت كنند
عماد عاشق خانواده كوچكش بود
مرد شده بود آنقدر كه خيالم راحت بود ميتوانم در همه امور به او اعتماد كنم
يلدا وقتى مانا را براى خوردن شير به مادرش سپرد سمت برادرش رفت
عماد پيشانى خواهر را با عشق ب*و*سيد
و حال خواهر زاده اش را جويا شد
يلدا صورت برادر را نوازش كرد
_ عماد ميدونستى من خيلى دوستت دارم داداشى
اين روزها راحت و مدام احساسش را نسبت به سايرين بيان ميكرد
ولى اينبار متفاوت تر از هميشه بود
يلدا واقعا از داشتن چنين خانواده اى مسرور بود…
امشب در اوج سرمستى از باده عشق همسرم و يگانه عشق همه روزهاى زنده بودنم شكمش را ميب*و*سم و با فرزندم دقايقى طولانى صحبت ميكنم
پاهاى همسرم كه ورم باردارى آزرده اش كرده اس را ماساژ ميدهم ب*و*سه روى ساق پاهايش ميگزارم
موهايم را نوازش ميكند
_ تو جذاب ترين غول چراغ جادوى دنيايى
_ دختر!!!
ميخندد
جانم جان ميگيرد با هر خنده اش

در آغوشم آرام به خواب رفته است
خوشبختم…
خوشبخت
پايان فصل دوم
بسمه تعالى
فصل سوم
#٨٤ قسمت ٨٤ اين مرد امشب ميميرد
بگزار و بگذر، اى روزگار! كه ساليانى است بس دور ، همچنان متوالى آمدى و رفتى ، نه آمدنت خبر از خود داشت و نه رفتنت اثر از خود، فقط ميدانم آن قدر شتابان، به قدر يك پلك بر هم گذاشتن و يا نفسى كوتاه آمدى و رفتى و من زمانى به خود آمدم كه ديدم در گورستان خاطراتِ ايام دور نشسته وگذر زمان و مكان را در دست نوشته هاى آنان كه رفتند ،خط به خط خواندم ، زمان را در عقربه هاى فرسوده هنگام كه دگر دير زمانيست صداى تيك تاك از آن بر نمى خيزد، كم كم به بوته فراموشى سپرده و در تدفين خاطرات دور گذشته سوگوارانه به ماتم نشسته ام …
مثل همه چيز…
مثل همه كس…
مثل هميشه…
در راهرو كه قدم بر ميدارم احساسى غريب و در عين حال نزديك، قدم هاى سستم را يارى ميبخشد تا هرچه سريعتر و با آخرين توان سوىِ درد آواى نعره هاى توام با ناله و فغان آن شيرِ زخمى آشنا حركت كنم
او اينجاست…
در چند قدمى من
حتى قبل از ديدن عكس پاسپورتش عطرش حضورش را فرياد ميزند
عطرى كه ساليانى دور تنها من ميشناختم و من از فاصله چند ميلى مترى استشمامش كرده بودم!
زمين گرد است، درست!!
اما خيلى بعيد و عجيب است بعد از هشت سال دورى و فرار بعد از آن همه اتفاق تلخ و عهد محكم، حال كه آرامش و خوشبختى محض زندگى ام را تنها زير سايه گذشت و مردانگى او يافتم، حال كه بعد از تولد فرزندم مغز و قلبم ميرفت كه فراموش كند يك مطرود خاطى از تمام عزيزان و خاندانم هستم
حال كه طعم نوازش و ب*و*سه هاى همسرم برايم بهترين طعم دنياست
چرا بايد در دورترين نقطه دنيا در دهكده اى كوچك از سرزمينى غريب او اينجا باشد؟؟
آمده بود كه وجودش دوباره و دوباره شرمزده ام كند از خودم از حماقت و نامردى ام؟!
مگر غير از اين بود كه گفت من بزرگترين لكه ننگ اين خاندان و حافظه اش خواهم ماند؟!
مگر خودش نخواسته بود حتى گورم را هم در دورترين جاى هستى گم گنم تا رد و نشانى در تاريخ از من باقى نماند؟!
من تمام راهرو بيمارستان را ميدويدم و خاطره هايم به دنبالم ميدويد…
به اتاق كه رسيدم نتوانستم صورتش را ببينم تا زمانى كه بعد از تزريق آرام بخش پرستارها و دكتر از اطرافش متفرق شدند و حال او ديگر در سكوت به خواب فرو رفته بود
نزديكش شدم اما قلبم حكم ايست صادر كرد و پاهايم بى توجه به اين فرمان ميرفت تا در نزديكترين جاى ممكن پس از سالها غربت و دورى عزيز ترين هم خون خود را لمس كنم
با وجود هنرنمايى تعداد زيادى موى سپيد تنيده در هم ميان آن حجم مشكى خوش حالت هنوز چنان گذشته جذاب ترين موجود كره زمين بود براى منى كه تمام كودكى و جوانى ام با عشق او گذشت و تك تك اجزا صورت عموزاده ام را به بهترين شكل ممكن از بحر بودم
لى لى، قايم موشك، آب بازى ، دوچرخه سوارى ، اخم هايش ، لب خندهايش ، بى توجهى و تلخى هايش ، غرور و جذبه خاص و منحصر به فردش ..
من عجيب معين را بلد بودم
چرا كه لحظه به لحظه زندگى ام را به وجودش بند زده بودم و چه قدر در همه اين سال ها از تخم نفرت كاشته در دلم نسبت به او شرمسار و نادم بودم…
چه قدر به او بدهكار بودم…
من هرچيزى كه امروز دارم را به اين شير زخمى خفته مديونم…
بى توجه به نگاه بهت زده پرستارهاى بخش و منشى ام دستانش را در دست ميگيرم
اين دستان روزگارى همه دارايى من بود
درست! من با اين زخم ها عميق ترين زخم هاى جسمم را در آن شب مخوف تجربه كردم آن زمان كه لياقتم مرگ بود …
وباز عاشقانه مردانگى اش را در پس حُرم اين دستان ميپرستم…
برق حلقه انگشت سمت چپش عجيب چشمانم را ميزند
اين ركاب ساده و ظريف با حلقه جواهر نشان آن روزها كه در انگشتش جاى كردم قابل مقايسه نيست
اما چه قدر چشم گير تر و پرنور تر است
سكانس ديگرى از زندگى ام در مغزم در حال اكران ميباشد
خواندن صيغه محرميت و كِل كشيدن خاله و خان باجى هاى فاميل،
حلقه هايى كه رد و بدل شد
بى توجه به نگاه جمع حاضر لبش را به نزديك ترين جاى ممكن به لاله گوشم ميرساند و با آن صداى خس دار و مردانه تهديدش را چنان زمزمه ميكند كه من باز ديوانه وار حتى عاشق تهديدش ميشوم
_ ژاله معنى اين يك تكه آهن توى انگشتت ميدونى چيه ؟!
و سه بار پشت سر هم تكرار ميكند
_ تعهد تعهد تعهد الان هم متعهدى و هم متاهل
و من چه ساده پشت پا زدم به تعهدم و به لجن كشيدم تاهلم را…
اما در زير سايه همين مرد كه خودم و خودش و همه عالم ميدانستند عاشقم نيست و نخواهد شد آنقدر مرد بود كه حال همه دارايى ام را مديونش هستم
_ دكتر ژاله اين مرد از اقوام شما هستند؟
به سمت صاحب سوال برميگردم و به صورت با نمك دختر جوان خيره ميمانم
اقوام؟!
اين مرد روزگارى همه كس من بود و در شبى بارانى سايه سرم شد
و من احمق راحت او را باختم
من همه آرزوى كودكى ام را در ازاى خوشى پوچ با فريب رنگين و در هجوم يك شك و لجبازى مسخره باخته بودم!!!
اما تنها جوابم به پرستار جوان يك بله به زبان خودش بود و بس
و او منتظر شنيدن اين جواب مثبت من براى گفتن هر آنچه كه ميدانست بود:
_ فكر كنم ديوانه يا الكلى باشع ديشب جلوى پاركينگ بيمارستان بيهوش پيداش كردن از وقتى كه بهوش آمده فقط فرياد زده و متاسفانه ما زبانش رو نميفهميم
تمام بخش براى ديدن اين مرد جذاب شرقى كه فقط فرياد ميزنه اين جا جمع شدن از هتل هاى محلى هم تحقيق كرديم جايى اقامت نداره جز ساك دستيش و مداركش و يك دفترچه چيز خاصى همراهش نبوده
خداى من! اين ديگر چه نوع از بازى سرنوشت بود؟!
به اين مرد چه گذشته است كه چنين به مرد جنون و طغيان كشيده شده است؟!
زخم هاى دور مچ دستانش از چه شكنجه او حكايت دارد؟؟
دلم ميخواهد زودتر بيدار شود تا برايم بگويد هر آنچه كه لازم است براى آرام كردن اين همه علامت سوال …
ولى ميدانم كه تا شب قدرت بيدارى ندارد
تلفن را برميدارم و از پرستار پسرم ميخواهم تا بازگشت همسرم در خانه همراه او بماند
من امروز قدرت ترك اين بيمارستان را ندارم ، دقيقه هاى طولانى خيره در صورت معين خاطرت بازى ميكنم
گاه لبخند به لب مى آورم ، گاه اشك ميريزم و گاه عرق شرم به تمام وجودم مينشيند
مردى كه امروز چنين ساكت و صامت و بى جان در خواب عميق فرو رفته روزگارى تنها دليل نفس كشيدنم بود
هدف همه زندگى ام
همه تصميمات مهم زندگى ام بر مبناى نزديك شدن و هم سو شدن با او اخذ ميشد حتى رشته تحصيلى ام!!
من معين را ميخواستم
از لحظه اى احساس كرده بودم يك دختر نياز دارد كسى را بخواهد من او را خواسته بودم…
ميهمانى هاى مجلل آخر هفته عمارت پدر بزرگ تنها به اميد چند ساعت با او بودن ميگذشت
به دانشگاه ميرفتم كه حداقل بتوانم دقايقى او را شكار كنم
مهم نبود كه من نا مهم ترين عنصر زندگى اين مرد سنگى بودم
من معين نامدار نوه ارشد خاندان نامدار را با تمام تلخى هايش براى خودم ميخواستم و بس…
اين قدر ميخواستمش كه حتى چشم بر دختر بازى هاى گاه به گاهش ميبستم و خودم را هربار آرام ميكردم كه جوان است و جوانى لازم
اصلا معين نامدار را چه به اين دخترك هاى پر رنگ لعاب آويزان دو زارى؟!
اين ها تنها وسيله سرگرمى و عشرت پسر عمو جان هستند
مگر شان نوه اتابك خان نامدار كسى جز يك نامدار واقعى است؟!
معين قول داده است كه پزشك شدن هيچ لطمه و خدشه اى به نيابت تام او براى ثروت خاندان وارد نكند
معين است و قولش ..
ژاله قصه اميد دارد كه روزى در چشم اين شاهزاده بدرخشد
اما ناگهان عروس فرنگى از راه ميرسد
زيباست خيلى زيبا!!
با تمام دخترهاى زندگى معين فرق دارد
اين يك رقيب واقعى است
اما قبل از اين كه بفهمد رقيبى به نام ژاله دارد اتابك خان او را از زمين مبارزه تنها با يك حركت بيرون ميراند
قرار خواستگارى گذاشته ميشود
من يك جنگ شروع نشده را برده ام
در اوج بهت و ناباورى بايد باور كنم و خوشحال باشم كه همسر مردى ميشوم كه نه تنها آرزوى من بلكه آرزوى تمام دختركان فاميل و خيلى هاى ديگر است…
خوشحالم اما ميترسم ، ميترسم از اين اتفاق سريع ، از شروع يك زندگى بدون يك آغاز عاشقانه!
نگرانم!
عروس فرنگى با يك حركت پدر بزرگ كيش و مات شد پس معين قطعا مرا به حكم همين پيرمرد مستبد و ديكتاتور و اسم و رسم پرست پذيرفته بود؟!
نه بعيد بود چرا كه خود او هم دقيقا به همان ديكتاتورى بود خودراى و مغرور
مطمئن بودم اگر به كارى راضى نباش. حتى زور اتابك خان هم به او نميرسد درست مثل ١٣ سالگى اش كه زير ضربه تركه نزديك بود جان دهد اما نپذيرفت از عمه شهناز بابت درشت گويى اش معذرت بخواهد!
مثل ١٥ سالگى اش كه دو روز در اصطبل باغ حبس شد اما زبان نگشود كه شكستن چراغ هاى ماشين همسايه كار عماد برادر من است و خودش همه چيز را گردن گرفت
آن روزها با اين كه هنوز سنى نداشت اما هم درس ميخواند و هم در تجارت خاندان خود هميشه و هميشه حرف اول و آخر را ميزد ، معين ديوارى استوار بود حتى براى كوهى چون اتابك خان
صيغه محرميت خوانده شد
آزمايش ها انجام شد
خريد بازار
تمام رسم و رسوم كهنه پا بر جا بود
تقريبا هر روز با هم بوديم
اما هنوز نه از فشار عاشقانه دستى خبرى بود نه از ب*و*سه اى عاشقانه كه گونه هاى نو عروس خاندان نامدار را گرم كند
سردى اين مرد رابطه ميانمان را كم كم منجمد ميكرد
سرش يا در كتاب و مقاله هايش بود يا غرق حساب و كتاب
در واقع وقتى براى نامزد بازى نداشت
هنوز فقط همان پسر عمو و دوست و همبازى كودكى ام بود و بس…
٢ ماه از نامزديمان ميگذشت تز معين در جامعه پزشكى مثل بمب صدا كرده بود
جوان ترين جراح قلب توانسته بود نظرات بزرگترين متخصص هاى دنيا را جلب كند
پدر بزرگ چندان از شنيدن اين خبر خوشحال نشد
بيشتر دلش ميخواست معين بهترين تاجر دنيا باشد
ماه ديگر قرار بود براى چند ماه از ايران برود
دلشوره عجيبى داشتم
طاقت دورى اش برايم محال بود
من عادت داشتم روز را با معين و شب را با عشق ديدن دو باره اش بگزرانم
بايد طلسم اين سكوت و اعتراض نكردن را ميشكستم
بعد از كنفرانس خارق العا
ده اش در دانشگاه وقتى به اتاقش رفت از ميان حاضرين جمع خودم را پس از دقايقى به اتاقش رساندم
باز هم مشغول مطالعه بود
حتى سرش را بالا هم نياور
_ ژاله خوب شد اومدى ميتونى نامه تشكرم براى پرفسور اشنايدر رو ايميل كنى اصلا وقت ندارم ؟
_ كارت دارم
_ بزار واسه شب
حرصم در آمده بود جلو رفتم و برگه هاى مقابلش را از زير دستش كنار كشيدم
عصبانى شد و تازه نگاهم كرد
_ چى كار ميكنى؟؟ بايد تا ١ ساعت ديگه اينا رو واسه كنفرانس دانشگاه تهران ارائه بدم
_ بسه معين جان اين روزها يا خودتو از پا در ميارى يا منو دق ميدى
نيشخندى كه دلم را به درد آورد تحويلم داد
_ آدمى كه نگرانه دق كردنه دل و دماغ رژ صورتى جيغ زدن و چشم هاشو شبيه چشمهاى گاو كردن نداره
_ خوبه حداقل اينا باعث شد يكم به چهره زنت توجه كنى
كلافه از جايش بلند شد
_ چته چند روزه ژو ژو
ژو ژو نهايت ابزار عشقش بود
بغض كردم با همه غرور لعنتى ام اينبار گريه مرا شكست داد
معين كه كمتر گريه هايم را ديده بود
با نگرانى بغلم كرد
_ چى دختر عموى قوى و با اراده منو اين طور ناراحت كرده؟
مهربان بود دست خودش نبود با همه تلخى هايش طاقت ناراحتو دشمنش را هم نداشت
بازويش را فشردم
_ دختر عموت حالا زنته ، كسى هم جز خودت ناراحتش نكرده
_ من بميرم كه اين قدر بدم
_ خدا نكنه
_ ژاله جان ميشه شام بريم با هم بيرون اونجا صحبت كنيم؟
ميدانستم در اين وضعيت هم نگران كنفرانسش است
_ كجا بريم؟
_ هرجا تو بگى
_ هرجا؟!
عينكش را به حالت فيلسوفانه بالا زد و گفت
_ آب پرى؟!
ويلاى آب پرى هديه عقد عمو جان بود ويلايى كه از كودكى بهترين خاطراتمان را در خود جاى داده بود
_ چند روز كاراتو سبك كن بريم ، چند روز فقط مال من باش اين ١ ماه قبل رفتنت كم نزار ، خواسته بزرگيه؟!
قبول كرد !! و خدا ميدانست چه قدر از اين موافقتش مشعوف شدم
تمام طول راه به موسيقى كه هر دو عاشقش بوديم بارها و بارها گوش سپرديم
معين اگر در همه چيز تخصص و علم بالايى داشت در رفتار با يك زن مردود بود
بدترين صفت من در آن روزها غرور و خود دارى بيش از حدم بود
ما زياد شبيه هم بوديم
به قول خانم جان شبيه هم بودن زن و شوهر خانمان سوز ميشه گاهى
براى هم كاملا تعريف شده بوديم
نقطه ابهام وجود نداشت
ندانسته اى نبود كه با يافتنش چنان فاتح اورست حس پيروزى داشته باشيم
شايد مشكل اينجا بود كه ما قبل از محرم شدن
از كودكى با تمام زواياى صورت هم آشنا بوديم
خنده دار است؟!
نه اين حاصل هشت سال فكر و سوال هر روزِ من بود…
كجاى كار ما اشتباه بود؟!
سعى ميكرد آن چند روز از كامپيوتر و موبايلش دور باشد
ولى تلاش هر دو بى فايده بود
معين حتى ب*و*سه و آغوش هايش هم شبيه همان پسر عموى كودكى ام بود…
اصرار كردم كه به جنگل برويم

3/5 - (2 امتیاز)

Check Also

این مرد امشب میمیرد پارت ۱۲

  نميدانست من خيلى وقت است مغز و احساسم پير شده است … من از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.