این مرد امشب میمیرد پارت ۱۲

 

نميدانست من خيلى وقت است مغز و احساسم پير شده است …
من از مردن و بدترين دردها هراس نداشتم تنها وحشت من فراموشى معينم بود…
كار در كانون اصلاح و تربيت ميان دختر هاى نوجوانى كه شرايط سخت زندگى آنها را به سمت بِزِه كشيده بود گاهى مرا عجيب ياد نوجوانى ام مى انداخت در وجود من هم هميشه يك شجاعت احمقانه كه از انجام همه نبايد ها لذت ميبرد وجود داشت كه قطعا اگر عمه در زندگى ام نبود بدترين ها را مرتكب ميشدم!!
دختركانى از دامان خانواده هاى از هم گسيخته و يا زاده اعتياد و فقر و هرگونه جرمى
بعضى از آن ها با جرم و اعتياد متولد شده بودند
تعدادى پرخاشگر و تعدادى گوشه گير
همه غم ها و بدبختى هايم را در كنارشان ناچيز ميديدم
دخترى كه مورد تجاوز پدرش قرار گرفته بود او را كشته بود
دختر ١٥ ساله اى كه به زور ازدواج كرده بود و شوهر معتادش او را مجبور به خود فروشى كرده بود و چون امتناع كرده بود تمام بدنش را داغ گذاشته بود و بالاخره از او يك ساقى مواد حرفه اى ساخته بود

در زندگى هيچكدام نه معجزه اى مثل عمه وجود داشت نه ناجى نهيب زن عاشقى چون معين من…
حال جسمى ام خوب نبود سادات خانم مجبورم كرد چند وقتى پيشش بمانم
تقريبا هرشب تب ميكردم دكتر زند همچنام مصر بود كه جز پرفسور شمس كسى نميتواند اين بيمارى را متوقف كند حق داشت آن پير مرد در حرفه خودش بى نظير بود
در اين هشت ماه دورى و جدايى و فرار با سخت ترين شرايط زندگى با اين بيمارى كنار آمده بودم
با چادر نماز عمه
فيلم هاى عماد و خانواده ام
با خاطره بازى جان جانانم…
كاب*و*س ها هم بودند اما آن شب ، در گيرى پيمان و معين و تن خون آلود معينم بدترينش بود
از خواب كه بريدم نامش را صدا زدم يادم نبود ١٠ ماه بيشتر است كه شبها تنها ميخوابم !!!
چه نياز ضرورى است بودن ” او” در كنارت،آن زمان كه وحشت زده با گونه هاى خيس از كاب*و*س بيدار ميشوى و تن تبدارت را در آغوش ميفشارد و زمزمه ميكند:
فقط يك خواب بود نترس من هميشه كنارتم…
***
تبم ممتد شده بود از شب قبل هر كار كرديم پايين نمى آمد سادات خانم با نگرانى با تلفن شخصى دكتر زند تماس گرفت و نيمه شب مرا به بيمارستان بردند اصلا توقعش را نداشتم كه فداكارى يك پزشك باعث بر ملا شدن راز من شود
دكتر زند كه فكر ميكرد مشكل مالى دليل سرباز زدن م
ن براى مراجعه به دكتر شمس است با وساطت و معرفى من دكتر را شبانه به اين بيمارستان آورده بود
دكتر شمس كه با هدف كمك به يك زن تنها و فقير آمده بود با ديدن من شوكه شد اينقدر حالم بد بود كه نتوانستم التماسش كنم به معين خبر ندهد از حال رفته بودم…
وقتى كه به هوش آمدم از اينكه تنها سادات خانم كنارم بود خوشحال شدم
_ حالت بهتره دخترم؟
_ چند ساعته اينجام؟
صورتم را نوازش كرد
_ هنوز يك ساعتم نشده، دست اين دكتر شفاست تبت بند اومده

هراسان گفتم:
_ دكتر شمس كجاست بايد ببينمش
_ الان صداش ميكنم مادر
سادات خانم كه رفت خودم سوزن سرمم را از دستم كشيدم خونش شديد بود اما اهميتى نداشت ماندنم جايز نبود قطعا به معين خبر داده بود هنوز سست بودم و سرگيجه داشتم پرستار كه وارد شد و من را در آن وضعيت ديد شروع به غر غر كرد اما نتوانست مانعم شود همه توانم را جمع كرده بودم كه از آن بيمارستان بروم
در راهرو با دكتر شمس و سادات خانم مواجه شدم
دكتر با تعجب نگاهم كرد
_ يلدا هنوز ميخواى فرار كنى؟
_ شما دكتر منى و محرم اصرار مريضتون اميدوارم به معين خبر نداده باشين
لبخند موجهى زد و گفت:
_ ١ دكتر ميتونه واسه پيشرفت درمان با همكارش مشورت كنه خانم نامدار
معنى حرفش را تا آخر خواندم
_ واقعا كه !! توجيه مسخره اى بود همكارتون تخصصش قلبه نه مغز
باز از همان نوع لبخند تحويلم داد
_ اتفاقا مشكل اصلى تو وقتى حل ميشه كه وقتيه كه قلبت درمان بشه وقتى درد قلبت التيام پيدا كنه مانع پيشرفت اين بيمارى ميشه اين نتيجه ٣٣ سال تحقيقاتمه، الانم فكر نكنم بيشتر از نيم ساعت بتونى سرپا بمونى واسه ثابت شدن وضعيتت حداقل ٢٤ ساعت بايد از مغزت كار اضافه نكشى راه رفتن احتياج به كنترل و دستور اندام هاى حركتى توسط مغز داره بهتره ثابت باشى
نه محال بود بى حركت بمانم تا معين برسد ٨ ماه با خودم و احساسم نجنگيده بودم كه حالا راحت تسليم شوم من اگر بعد ٨ ماه ببينمش چه جوابى براى آن عكس ها جز شرمندگى دارم؟! هرچه قدر هم سرهنگ طلوعى توضيح داده باشد باز هم من شرم دارم…
رو بر گرداندم بايد ميرفتم دكتر با صداى بلندترى گفت
_ دارى خودكشى ميكنى؟ ميتونم دستور بدم مانعت شن
سادات خانم دلش طاقت نياورد قسمم داد
_ يلدا تو رو ارواح خاك عزيزات نرو مادر حالت خوب نيست
_ ميريم ١ بيمارستان ديگه تو رو خدا كمكم كن
با مهربانى و مثل هميشه زير بغلم را گرفت دكتر شمس ديگر حرفى براى گفتن نداشت
در آسانسور باز شد و به طبقه هم كف رسيديم
ديدمش!! معين من بود!!!
خودم را ميان جمعيت پنهان كردم
نفس نفس زنان وارد بيمارستان شد هراسان بود ٢ نفر از كارمند هايش هم همراهش بودند
چه قدر عوض شده بود!!!
خيلى لاغرتر و شكسته شده بود
تا به حال با آن هجم ريش نديده بودمش!!
مثل اكثر اوقات سر تا پا مشكى پوشيده بود
نگاهش پر از غم و درگير يك جست و جو بود
جمعيت كه متفرق شد پشت ديوارى پنهان شدم و دست سادات خانم را كشيدم
_ از در پشتى بيمارستان بايد بريم
بيچاره هرچه ميگفتم انجام ميداد زير بغلم را گرفته بود و كمكم ميكرد حتى راه رفتن قدرى برايم مشكل شده بود
بالاخره به در خروج رسيديم سادات خانم گفت _همينجا بنشين تا ماشين بگيرم بيام همينجا سوارت كنيم
واقعا نا نداشتم روى يك پله نشستم و سرم كه شديد گيج ميرفت را ميان دستانم گرفتم قلبم از وقتى ديده بودمش ريتميك مينواخت لعنت به من كه معين را با حماقتم تا مرز مرگ و سكته بردم مرد من خيلى شكسته شده بود…
من محو گذشته شدم! چه قدر همان چند ثانيه ديدنش مرا به جنون كشيده بود طور ديگرى نفس ميكشيدم
چرا اگر سرنوشتم جدايى بود بايد چنين ديوانه وار عاشق اين مرد ميبودم؟ خدايا سادات خانوم هميشه ميگه هيچ كاريت بى حكمت نيست هيچ رنجى به اجر نيست
حكمت اين عشق چيه؟
وقتى به معين فكر ميكردم و تجسمش ميكردم ارتباطم با دنياى بيرون كاملا قطع ميشد
عطرش همه جانم را تسخير ميكرد اين عطر چه قدر ارزشمند و منحصر به خود معين بود تلخ و خواستنى
چشم هايم را بسته بودم و در گذشته و خاطراتم غرق بودم
سرم را ميان دستانم محكم ميفشردم
عطرش !!
سرش را كه روى پايم ميگذارد چشمانم ناخودآگاه باز ميشود
اين معين است كه روى زمين زانو زده است چون كودكى سرش را روى پاى من گذاشته است؟!
شانه هايش ميلرزد
خدايا باور كردنى نيست خشكم زده است
توان انجام كوچكترين حركتى را ندارم
رويا ميبينم؟!
همه زمان و جهان متوقف شده است انگار فقط ما در اين دنيا هستيم و بس!!
خدايا اين صداى بم و مردانه توام با گريه مرا به جنون ميكشاند
_ اى بى معرفت ، بى معرفت
مرا بى معرفت ميخواند؟!
منى كه همه معرفتم را خرج جدايى كردم تا با وجودم دليل عذابش نباشم
من توان حرف زدن ندارم لال شده ام و اين مرد چه قدر ضعيف شده است
_ تو كه منو كشتى يلدا تو منو كشتى ٢٤٧ هر روزه حتى يك ثانيه آرامش نداشتم
تو منو كشتى بى معرفت

دلم ميخواهد خرمن مشكى موهايش را نوازش كنم
چرا سرش را بالا نمى آورد ؟
سادات خانم رو به رويم ايستاده است چادرش را روى صورتش گرفته است و ميگريد
بغض ٨ ماهه ام خيال دريا شدن دارد
شروع ميشود بى مهابا گريه ميكنم سرش را در آغوش ميگيرم و سرم را روى سرش ميگزارم
حال هر دو از شدت گريه ميلرزيم
چه كار كردم با غرور و هيبت اين مرد چه كردم؟
سرش را بلند ميكند
نگاهش دريايى است براى خودش
توان نگاه كردنش را ندارم
دستانم را ميگيرد و جلوى صورتش ميبرد و ب*و*سه بارانش ميكند
اشك من هنوز تمام نشده است…
سرم پايين است
با پشت دست اشكهايم را پاك ميكند
_ گريه نكن تو رو خدا تو ديگه گريه نكن عزيز من
مرا بخشيده بود؟
همه توانم را براى گفتن اين جمله جمع كردم
_ از اينجا برو معين
نگاهش سر تا سر غم و عجز و تمنا شد
_ نگو ديگه نگو، من كجا برم ؟ كجا برم آخه بى انصاف
من با خدايم عهد كرده بودم، زير عهد زدن كار من نبود من بايد از معين دور ميشدم
مجبور بودم نقش بى عشقى بازى كنم
_ دوستت ندارم از ،
زندگيم برو داشتم راحت زندگى ميكردم
با بى رحمى از جايم بلند شدم
با استرس بلند شد
كوه من هنوز قرص و استوار بود و محكم ترين تكيه گاه عالم…
كاش ميشد براى آخرين بار در آغوشش بكشم
ولى بايد ميرفت قدم اول را كه برداشتم شانه هايم را محكم گرفت
_ يلدا خواهش ميكنم خواهش ميكنم
بايد محكم ميبودم قدم بعدى را برداشتم ولى توانم تنها همان يك قدم بود دنيا باز تيره شد و من در آغوشش سقوط كه نه صعود كردم…
***
به هوش كه آمدم همه تنم جز دست چپم يخ بود
چشمانم را گشودم دستم را ميان دستانش گرفته بود و به من چشم دوخته بود
اين نگاه چه قدر حرف داشت
صدايش پر بغض بود
_ عشقم خوبى؟
چه قدر حض ميكردم از شنيدن عشقم گفتنش
بر خلاف ميل باطنى ام رو بر گرداندم
از پنجره اتاق فهميدم در بيمارستان خود معين هستم
_ واسه چى منو اينجا آوردى؟
_ چون بايد خوب شى ، چه كردى با خودت آخه تو دختر ؟
_ من بدون تو هم ميتونم خوب شم البته اگه نباشى خيلى بهترم ، قرار بود طلاق بگيريم چى شد؟
ب*و*سه اى روى پيشانى ام گذاشت
_ هيس استراحت كن به هيچ چى جز خوب شدنت فكر نكن
_ تا وقتى كه تو باشى نميتونم
خدا ميداند من براى تا اين حد بى رحم بودن چه قدر زجر ميكشيدم…
_ ميرم فقط آروم باش امشب رو بگذرونى خطر رفع ميشه
از جايش كه بلند شد نميدانم چرا حريف خواهرانه هايم نشدم
_ عماد كجاست؟
كنجكاو بودم كه چرا برادر عزيزم اينجا نيست؟
پنجه بين موهايش كشيد
_ حق نداره بهت نزديك شه نميزارم با حماقت هاش باز اذيتت كنه
چه كسى ميداند كه يك خواهر هيچ وقت نميتواند از برادرش كينه به دل بگيرد…
سمت سيستم صوتى اتاق رفت و آهنگ بى كلامى را پلى كرد
بى صدا و شكسته اتاق را ترك كرد و من ماندم آرامش آهنگى كه مثل همه انتخاب هايش عالى بود
پشت گريه اينبارم موجى از آرامش و سبك شدن نهفته بود…
شايد بعد از اين ١٠ ماه اين اولين خواب آرام من بود
بيدار كه شدم دلم ميخواست مثل قبل كنار تختم باشد
اما نبود…
حتما به خاطر حرفهايم سعى كرده بود نباشد
هوا تاريك بود و ساعت اتاق نيمه شب را نشان ميداد
وقت رفتن بود ؟
حالم خيلى بهتر شده بود
ميدانستم عطر و حضور معين تنها داروى اين بيمارستان ولى چاره اى نداشتم بايد ميرفتم
لباس هايم را از داخل كمد برداشتم و آرام و پاورچين درب اتاق را باز كردم
باور كردنى نبود معين روى صندلى دقيقا كنار درب اتاق سرش را به ديوار تكيه داده بود و به خواب رفته بود چه قدر معصومانه و خسته به خواب رفته بود
دلم ميخواست گونه اش را ميب*و*سيدم و نوازشش ميكردم
خواب مرد من سبك بود
چشم هايش را كه گشود دست و پايم را گم كردم
هراسان از جايش بلند شد
_ چرا از جات بلند شدى ؟ چى شده؟ چيزى احتياج دارى؟
چه قدر مسترس بود
_ چرا منو ول نميكنى؟
_چرا بايد زنمو ول كنم؟
پوزخندى زدم و گفتم
_ اون چند ماه زنت نبودم؟ قرار بود اين اسم نحس رو از شناسنامه ات پاك كنى كه چى شد؟
_ حتى اگه خواستم زنم نباشى هيچ وقت فكرشم نكردم عشقم نباشى و ازم دور باشى و ولت كنم
جمله آخرش را با بغض تلخى گفت
_ يادته بهم گفتى عشق و دل كندن با هم نميخونه!! اون روزها تو دل كندى الان من !!
_ محاله من و تو دل بكنيم
دستش كه براى نوازش صورتم جلو آمد را پس زدم انگشت اشاره ام را به علامت تهديد بالا آوردم
_ دل كندم معين نامدار ، نه واسه بدى تو، واسه حماقت هاى خودم واسه اينكه جفتمون آروم بشيم دل كندم واسه اينكه جدايى بدى در راه نباشه دل كندم ، بيا باور كنيم راه من و تو جداست از اولش اشتباه بود

_ اينا همه هذيونه !! چرندياته ، واسه ما راه و گريزى جز همديگه وجود نداره ، حداقل واسه من كه اين طوره
_ چيه باز ميخواى زور بگى؟ هر وقت دلت خواست زنت باشم و هر وقت دلت نخواست بندازيم از خونت بيرونو بگى هرى ، من زندگى جديدمو دوست دارم اگه يه ذره واسم حرمت قائلى دست از سرم بردار قول ميدم نميرم و عذاب وجدان نگيرى
صدايش را طورى بالا برد كه همه پرستارها
سمت ما سرك كشيدند
_ بس كن يلدا بس كن
قدرى صدايش را پايين آورد و درمانده روى صندلى نشست
_ چرا نميفهمى بدون تو نميتونم
بى رحم شده بودم
_ من ميتونم تو هم سعى كن بتونى، اگه درد و نگرانيت مرضه منه قول ميدم بيام بيمارستان تحت نظر دكتر شمس باشم فقط دست از سرم بردار
معين مطيع شده بود درمانده و مطيع !!
_ كجا ميخواى برى اين وقت شب؟
_ خونم
_خونت؟
_ آره به شكوه قصر تو نيست اما حداقلش آرامشه كه با تو و توى زندگى تو نداشتم
بغض كرد شكست اما هيچ جز اين نگفت
_ ميرسونمت
اينبار نوبت اطاعت من بود
در ماشين را برايم باز كرد خودش در سكوت ولى با حالت عصبى پشت فرمان نشست
خم شد طبق عادت هميشه كمربندم را ببندد كه مانع شدم و خودم كمربند را بستم
چند ثانيه خيره نگاهم كرد و بعد شروع به راندن كرد با دست چپش فرمان را هدايت ميكرد و دست راستش هم به پنجره تكيه داده بود و انگشتش را محكم روى شقيقه اش فشار ميداد هر ١ دقيقه حداقل چند بار به من خيره ميشد
اما نگاه من به ظاهر سرد و خشك فقط به روبه رو و خيابان ممتدى كه ميرفت مرا به جدايى دوباره بكشد مانده بود!!
امان از باران اسفند ماه كه بى گدار به آب ميزد و اين جشن غم انگيز جدايى را محزون تر مى آراست…
من و بغض
معينى كه ميدانست عاشقم بارانم
و آهنگ سياوش كه انتخاب بى نظير معين در آن لحظات بارانى و خلوت بكر و دونفره مان در ماشين بود
بارونى دوست دارم هنوز
چون تو رو یادم میاره
حس میکنم پیش منی
وقتی که بارون میباره
بارونو دوست دارم هنوز
بدون چتر و سرپناه
وقتی که حرفای دلم
جا میگیرند تویِ یه آه
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
شونه به شونه میرفتیم
من و تو، تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
بارونو دوست داشتی یه روز
تو خلوت پیاده رو
پرسه پاییزی ما
مرداد داغ دست تو
بارونو دوست داشتی یه روز
عزیز هم پرسه ی من
بیا دوباره پا به پام
تو کوچه ها قدم بزن
شونه به شونه میرفتیم
من وتو، تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون
صدايش ميلرزيد نگاهم كرد نگاهش كردم
_ هنوزم بارونو دوست دارى؟
( بارون زيبا ترين عاشقانه است براى من و تو)
_ من هرچى كه تو رو يادم بندازرو ديگه دوست ندارم…
سخت است انكار عشق وقتى وجودت را با اسم و عطرش بند زده اى
پايان قسمت ٧١
به نام ايزد بخشنده
#٧٢ قسمت ٧٢ اين مرد امشب ميميرد
نزديك خانه كه رسيديم با صداى آرام گفتم
_ همينجاست نگه دار
با تعجب خيابان را نگاه كرد و گفت:
_ وسط ميدون آزادى؟!
_ ببين ارباب زاده تو محله اى كه من زندگى ميكنم با اين ماشين اومدن درست نيست خيلى ها حسرت داشتن يه موتور گازى واسشون اونجا شده يه آرزوى له شده و ممنوعه اگه سرمايه كل محله رو هم روى هم بزاريم قيمت نصف اين رخشت نميشه
كلافه گفت:
_ اين وقت شب بزارم تنها برى؟
پوزخندى زدم و گفتم:
_ تنهايى رو خوب ياد گرفتم، در ثانى اون اتوب*و*س گنده قرمزها رو نگاه كن اسمش اتوب*و*س تندرو شبانه روزيه من با اون ميرم هم از ماشين تو بزرگتره هم حسرت سوار شدنش به دل كسى نميمونه
متلك هايم را نشنيده ميگرفت ماشين را كنار خيابان متوقف كرد و كاپشنش را از صندلى عقب برداشت و قبل من پياده شد با تعجب پياده شدم و پرسيدم كجا؟
در حالى كه نزديكم ميشد گفت
_ ميخوام حسرت سوار شدن اتوب*و*س تندرو به دل كسى نمونه منم جز كسى حساب ميشم ديگه!!
كاپشنش را روى دوشم انداخت و يقه اش را محكم كرد و قنداق پيچم كرد
_ مسخره بازى در نيار برگرد
دستم را گرفت و به سمت ايستگاه برد اتوب*و*س كه رسيد و سوار شديم در آن لحظات جدى خنده دار ترين پلان زندگى ام رقم خورد
معين نامدار سوار بر اتوب*و*س بى آر تى !!!
اما سعى كردم خود دار باشم پشتم را به او كردم در قسمت زنانه نشستم اما او همانجا كنار پنجره ايستاده بود و به من زل زده بود
عجيب خواستنى و دوست داشتنى بود قلبم در كنارش چنان دختر بچه هاى دبيرستانى هنوز بى تاب ميشد
وقتى كه رسيديم و پياده شدم از نگاهش خواندم كه باورش نميشد زن رسمى اش اينجا ساكن باشد
بى صدا تا خانه همراهى ام كرد جلوى در كه رسيديم خانه را با تعجب نظاره كرد
_ ٣ طبقه است؟
_ آره
_ همسايه هات كى ان؟
_ صاحب خون يه بيوه زنه طبقه بالا هم پسر و عروسش ميشينن ، تموم شد؟
_ چى؟
_ باز جوييات ، اگه آره برو كه واسم بده ببيننت
با پاهايش روى زمين ضرب گرفته بود انگار حرفى در گلويش جا مانده بود
_ شماره تلفنتو بهم بده
_ كه هر لحظه زنگ بزنى چكم كنى؟
_ نه فقط ميخوام حال زنمو بپرسم
_ ميشه اينقدر زنم زنم نكنى
_ پس شماره رو بده
_ برو بهت زنگ ميزنم
_ اون خانومه كه همراهت بود نميشه پيشت بمونه؟
_ نه چون خودش شوهر و بچه ى زندگى داره منم خيلى وقته تنهام مشكلى داشته باشم صاحب خونه هست ، حالا چه طورى ميخواى برگردى؟
نگرانش بودم و بالاخره در حرفهايم نگرانى را لو دادم
خنديد خوشحال شده بود چه قدر دل تنگ اين خنده هايش بودم
_ اتوب*و*س قرمز تندرو شبانه روزى !!
خنده ام را خوردم و كليد را در قفل چرخاندم
چند قدم رفت و برگشت و صدايم زد
_ يلدا
كلافه گفتم
_ بله ؟؟؟
_ اگه تا ١ ساعت ديگه بهم زنگ نزنى ميام زنگ خونه رو ميزنم ، قرصاتو بخور و بخواب خيلى مواظب خودت باش
رفتارهايش شبيه پسر هاى نوجوانى شده بود كه جلوى در مدرسه دخترانه جولان ميدهند
سر تكان دادم و وارد خانه شدم و در را بستم
ميدانستم امشب از هميشه دل تنگ تر خواهم شد
ميدانستم…
وقتى كه رفت تازه يادم افتاد كاپشنش را ندادم هوا سرد بود سريع در را باز كردم اما دير شده بود رفته بود
خدايا جان جانم قلبش مريض است
امروز فهميدم سخت نفس ميكشد
خدايا به تو سپردمش سرما نخورد…
ميدانستم اگر زنگ نزنم حتما به حرفش عمل ميكند و برميگردد اما به پيام كوتاهى اكتفا كردم
” اين شمارمه
يلدا”
چند ثانيه بيشتر طول نكشيد كه جواب پيامم را داد
“شاهرگم قید توست ، بزنم میمیرم …”
دلم چنان لرزيد كه احساس كردم همين يك جمله اش ميتواند بارها و بارها مرا هزار برابر قبل به جنون عشقش بيارايد!!
امشب در اوج دلتنگى و بى تابى آرامش خاصى خواهم داشت…
***
صبح براى رفتن به كانون آماده شدم سر كوچه در حال گرفتن تاكسى معين سر راهم سبز شد پياده بود
با لبخند صبح بخير گفت كلافه گفتم
_ قراره هميشه و همه جا باشى از اين بعد اسيرم باز؟
چه قدر عوض شده بود عاشقى رام نشده بود كه حال رام شده بود
_ داروهاى جديدتو آوردم، بعدم حقمه بدونم زنم كجا كار ميكنه
_ معين باز كنترل كردناتو شروع كردى؟ رابطه ما تموم شده كى ميخواى اينو درك كنى
در حالى كه به تاكسى اشاره كرد توقف كند گفت:
_ هيس زشته سوار شو
كلافه سوار شدم و در تمام طول مسير با حرص فقط از پنجره خيابان را نگريستم
از ديدن محل كارم هم تعجب كرد ولى تحسينم كرد و بعد از بدرقه ام رفت و باز دل تنگ ترم كرد ، نميدانست براى كسى كه سالها تنهايى و بى كسى سهمش بوده است همين چند جرعه محبت بد عادتى به بار مى آورد؟!
تمام ساعات كارى حواسم مثل يك كفتر جلد باز سمت بوم معين پريده بود
در باشگاه بودم كه نظافتچى وارد شد و جلوى بچه ها گفت:
خانم شوهرتون دم در منتظرتونن
چشم هاى بهت زده دختركانى كه نميدانستند ازدواج كرده ام به من دوخته شده بود و بعدم دست جمعى به سمت پنجره هجوم بردند و هرچه سوت زدم بى فايده بود فقط ميتوانستم جمل
اتشان را بشنوم
_ اوه له له اين آدمه؟ عجب تيكه ايه
_ چه قد و هيكل خوف و رديفى داره
_ اووووف يلدا جون نگفته بودى شوهر دارى چون ميترسيدى اين خداى جذابيتو ما در به داغونا قُرِش بزنيم؟
_ طرف مايه داره ها ماشين و تيپش تابلوئه
_ جون عينك دوديتو بردار فيض ببريم چشمارو هم
با تعجب سمت پنجره ديگر رفتم به محض رفتنم پشت پنجره سرش را بالا آورد حسش قوى بود با يك اتومبيل فوق العاده ساده آمده بود و دلم براو دختركانى كه حتى همين ماشين را هم در خواب نميديدند عجيب سوخت
سرش را برايم تكان داد و براى حفظ آبرو مجبور شدم لبخند بزنم، به ساعتش اشاره كرد و گفت منتظر است
دخترها برايش كف همراه جيغ و سوت زدند و با لبخند و تكان دادن سر مهربانانه از آن ها تشكرد كرد
مجبور شدم وسايلم را جمع كنم و زير نگاه تيزبين همكارها و دخترها سوار ماشينش شوم در را كه بستم با لبخند گفت
_ به سلام و خدا قوت خدمت خانم مربى قوى
با حرص نگاهش كردم و گفتم
_ول كن نيستى نه؟
خيلى ريلكس ماشين را به حركت در آورد و گفت
_ نه
_ چرا باز مياى تو زندگيم و منو به خوبى و محبت عادت ميدى وقتى تهش جداييه
_ اين انتها رو تو خودت تنهايى انتخاب كردى
_ تو هم يبار همينو انتخاب كردى و من به انتخابت احترام گذاشتم
_ يلدا دوتا اتفاق متفاوت واسه مقايسه مناسب نيستن اون زمان تو به من ثابت كردى از زندگى با من فقط پنهان كارى و دروغ رو ياد گرفتى ثابت كردى با من خوش نيستى كه دنبال خوشى پنهانى با ديگرانى من فكر كردم ازدواج اجبارى تهش همين ميشه حتى اگه عاشق هم باشيم
اون زمان من بچه ام رو از دست داده بودم همراه اعتماد مادرشو
اما هيچ وقت نخواستم پشتتو خالى كنم هميشه دورادور هواتو داشتم
_ من نميتونم الانم باهات ادامه بدم الكى دارى كشش ميدى دلايلمم كاملا قانع كننده است و خصوصى
فقط اينو بدون اينجورى واسه جفتمون بهتره ما خيلى وقته از روى هم رد شديم دنده عقب گرفتن هم نميتونه باعثه به هم رسيدنمون بشه فقط باعث ميشه يبار ديگه اينبار بدتر از روى هم رد شيم
كلافه شده بود اما سعى ميكرد آرام باشد
_ ميخوام سعى خودمو بكنم به خودم فرصت بدم
_ بعد جريان اون عكسها و بلايى كه سرت آوردم چرا دنبال اين فرصت با منى؟
آه عميقى كشيد و به رو به رو خيره شد
_ توقع هر چيزى ازت داشتم جز اين آخرى اما به همه لحظات خوبمون قسم اندازه يك لحظه ام حس نكردم بهم خيانت كردى من از حماقتت ترسيدم حتى گفتم به درك كه همه ديدن الان وقت نجاتشه ولى دستم به هيچ جا بند نبود شده بودم يه آدم دست و پا غل و زنجير شده و لال شده كه عزيزشو با ترفند و حقه ميخوان پر پر كنن اما نميتونه حتى آگاهش كنه وضع قلبم هم دوماهى بود خراب بود و بالاخره كار دستم داد اما وقتى بهوش اومدم تنها جمله اى كه گفتم اين بود كه دنبالت بگردن و مطمئن شن سالمى كه بعد قضايا رو فهميدم همه اين ٨ ماه نگران بوديم پيمان بلايى سرت آورده باشه عماد روزى نيست كه آواره و با بغض دنبالت نگرده و شرمنده و حال خراب و بى شام نره بخوابه ، داغون شده بچه
هنوز چون پدر دلسوز نگران عمادش بود و من هم دلتنگش
_ بهش گفتى پيدام كردى؟
_ من ٨ ماهه باهاش حرف هم نميزنم ولى خبر دار كه شد حكم كردم حق نداره بخواد ببينتت
_ تو با عماد حرف نزنى ميميره
_ اينهمه سال واسش زحمت كشيدم تا ياد بگيره ناموس يعنى چى، تكيه گاه بودنو يادش دادم ، نه اينكه ناموس منو كه ادعا مريديمو داره برونه و آواره كنه بين هزار تا گرگ اين شهر ، ميتونست اون شب زير گوشت ميزد ولى حق نداشت جا من حكم كنه و ٨ ماه نگرانى واسه ما و آوارگى واسه تو رقم بزنه
عصبى شده بود رنگ صورتش كاملا سرخ بود نگران شدم سعى كردم سكوت كنم جلوى يك بستتنى فروشى توقف كرد و با يك بستنى قيقى رنگى نيم مترى برگشت واقعا از ديدن بستنى هميشه شاد ميشدم دلم نميخواست باز بد قلقى كنم بستى را كه ميخوردم تمام مدت با نگاه خاصى زل زده بود به من
و آخر با بغض گفت
_ چه قدر دلتنگ همه كارات بودم
اين بار چندمى بود كه امروز بى هوا پيشانى ام را ميب*و*سيد
به خانه كه رساندم اينقدر خداحافظى اش تلخ بود كه سريع به خانه پناه بردم تا اشك هايم مانع رفتنش نشود
تازه دوران عاشقى كردن شروع شده بود
در فراق طعم عشق دو چندان وصال ميشود …
تا شب هر يك دقيقه يكبار چشمم به گوشى بود و بى تاب شده بودم چند بار به خودم نهيب زدم!!
تكليفم با خودم روشن نبود
تنها چيزى كه يقين داشتم اين بود كه محال بود دست از عشق بردارم
بالاخره صداى گوشى ام در آمد چنان از آشپزخانه پريدم كه كم مانده بود زمين بخورم
خودش بود
جان جانان بود
چند سرفه كردم و صدايم را صاف كردم و بعد از چند زنگ پاسخ دادم
_ بله؟
_ سلام خانومى
_ سلام چه عجب گير نميدى كه كوچكتر بايد به بزرگتر سلام بده
خنده كوتاهى كرد و گفت
_ بگم و عمل نكنى ؟
_ ميخواى بگى به هرچى گفتى عمل نميكردم
_ نه عزيزم نميخوام از اين فعل هاى ماضى اصلا ديگه استفاده كنم ، خوبى؟
_ م
منون
_ منم خوبم
خنده ام گرفت چه قدر شور عشق گمشده در اين ٨ ماه معين را عوض كرده بود مثل قبل خشك و عصا قورت داده نبود
_ ديوونه
شروع كرد با يك ريتم شاد خواندن
_ مجنون نبودُم مجنونُم كردى از شهرِ خودُم بيرونُم كردى…
ديگر نتوانستم با صداى بلند نخندم اما معين سكوت كرده بود بعد چند ثانيه صداى توان با بغضش گوشم را نوازش كرد.
_ اى جون دلم ، بخند عشقم بخند
شرمزده صدايش زدم
_ معين
_ جون معين عمر معين
_ من نذر كردم
_چه نذرى خانم
_ اون شب كه تو اتاق عمل بودى نذر كردم خوب شى ديگه نيام تو زندگيتو اذيتت نكنم
با يك مكث كوتاه گفت
_ به نظرت نذر كدوممون درسته؟
_ چى؟
_ منم با خدا عهد كردم اگه سالم از اون جهنم بيرون بياى تا قيامت ولت نكنم
حرفى براى گفتن نداشتم
_ من خيلى در حق جفتمون
ظلم كردم، اينبار خودم خودمو نبخشيدم
_ منم كم بعدش اذيتت نكردم، تنبيه شدى ديگه ، ولى يلدا من اين چند روز تازه دارم از اين ديوونه بازى هايى كه از سن و سالم گذشته لذت ميبرم ميدونى من هيچ وقت واسه به دست آوردن چيزى تو زندگيم تلاش نكردم سختى نكشيدم
اصلا من هيچ وقت مثل هم سنام حتى تو اوج كم سن و سالى جوونى نكردم واسه همين بى نهايت عاشق شدم بدون اينكه رسم عاشقى رو بلد باشم
حرفهاى معين تازه بود از دل مى آمد و به دل مينشست ولى هرچه اصرار ميكرد بى فايده بود من خيلى محتاط شده بودم توان بازگشت نداشتم قدرت رويارويى با عزيزانم هم نداشتم حتى قدرت سر مزار عمه رفتن…
***
آن روز مرخصى گرفتم و خانواده سيد هاشم را براى شام دعوت كردم
پسر معلولشان جواد عاشق مهمانى رفتن بود ولى در اين شهر آشنا و فاميلى نداشتند
اين مدت آشپز ماهرى شده بودم خورشت قيمه درست كردم و مشغول سرخ كردن سيب زمينى كنارش بودم كه زنگ خانه به صدا در آمد با تعجب آيفون را جواب دادم و يك صداى عجيب بامزه گفت
_ خانِم بيا پايين بسته دارى
شالم را سرم كشيدم و از پله ها پايين رفتم در را كه گشودم با ديدن قفس بزرگى در مقابلم شوكه شدم
طوطى بزرگ رنگارنگى داخل قفس بود معين پشت قفس ظاهر شد و با تصور صداى بامزه اى كه در آورده بود خنده ام گرفت
_ سلام برو اونور پسرمونو بيارم تو
قفس را سمتم هول داد و مجبورم كرد عقب بروم
_ واى اين چيه؟؟ زشته الان يكى ميبينه
تيپش با آن سويى شرت طوسى و شلوار لى و كلاه نقاب دار واقعا سنش را خيلى كمتر نشان ميداد
_ هيس اينقدر حرف نزنى كسى نميفهمه برو بالا تا اينو بيارم
غر غركنان جلوتر بالا رفتم و در خانه را باز كردم تا قفس راحت تر وارد شود
قفس را كه زمين گذاشت دستهايش را به هم ساييد و با همان صداى بامزه و لهجه دار گفت
_ خانِم اين مژدَگانى ما رِ بده
بعد بى معطلى پريد و ب*و*سم كرد
اين پسر بچه شر و شيطان همان رئيس بزرگ معين نامدار بود؟!
صداى طوطى توجهم را جلب كرد كه خيلى بامزه سلام ميداد
_ سلااام عزيزم سلااام
بى اختيار جوابش را دادم من عاشق حيوانات مخصوصا اين نژاد طوطى بودم
_ سلام به رو ماهت خوشگل من
بعد رو به معين گفتم
_ اينو از كجا آوردى آخه
_ والا خودمو كه راه نميدى گفتم نايب و پسرمو بزارم مواظب مامانش باشه
_ جونم پسره؟ اسمش چيه؟
_ معينچه
_ چى؟!
_ معينچه ديگه خودم انتخاب كردم
_ اينم آخه شد اسم؟
_ آره ديگه پسر كو ندارد نشان از پدر تو بيگانه خوانش نخوانش پسر
معينچه اينقدر تند تند و با نمك حرف ميزد كه از غذا قافل شدم معين كنجكاوانه خانه را وارسى ميكرد ميدانستم چه قدر از اين همه سادگى و خلوتى خانه ناراحت است اما به روى خودش نمى آود نفس عميقى كشيد و با ذوق گفت
_ به به چه بوهاى خوشمزه اى مياد
تازه ياد غذايم افتادم و از معينچه دل كندم و سمت آشپزخانه دويدم
_ واى غذام سوخت
در حال در آوردن سيب زمينى ها از روغن بودم كه دنبالم به آشپزخانه آمد و به كابينت كنار گاز تكيه زد و شروع كرد به سيب زمينى ها ناخنك زدن
روى دستش زدم و گفتم
_ نكن واسه شامه مهموناست
_ زنم پخته به تو چه !!
چه قدر اين روزها اين واژه زن را با ميم مالكيت با هر بهانه اى تكرار ميكرد…
دلم نيامد بگويم برو با ذوق در تدارك مهمانى كمكم كرد تى شرت جذب طوسى صورتى اش با نمايش گذاشتن آن عضله ها هر لحظه مرا به سمت آغوشش ميكشاند اما خود دارى ميكردم
در كمال احترام و صميميت از خانواده سيد هاشم پذيرايى كرد
سفره را روى زمين پهن كرديم و معين با حوصله سفره را چيد بعد از غذا سيد هاشم دعا خواند و معين چشم هايش را بست و آمين گفت و بعد دست هايش كه براى اجابت دعا باز بود را روى صورتش كشيد
چه قدر اين حالتش را دوست داشتم ذره اى تكبر در وجودش نبود
با سيد هاشم همان اندازه دنياى كوچكش بحث سياسى ميكرد و جواد طفلك مريض كه با عشق تمام مدت معين را نظاره ميكرد برايش كف ميزد و معين كنارش نشست و با او هم يك ساعت تمام با اشتياق بحث فوتبالى كرد و پا به پايش اوج گرفت
در حال ريختن چاى بودم كه سادات خانم يواشكى در گوشم زمزمه كرد
_ مادر اين شوهرت خيلى آقاس
ت ، تو رو خدا از خر شيطون بيا پايين آقا سيد چشمش اين قدر زلال و بى گ*ن*ا*ه تو نگاه اول ذات هركسو ميفهمه الان بهم گفت اين آقا معين خيلى آدمه خوبيه
آه كشيدم و گفتم
_ همين خوب بودنش خيلى خوب بودنش ، بديه مشكل ماست اين معينى كه الان ميبينى نميتونه توى زندگى بيرون از اينجا توى قصرش و شركتش خودش باشه مثل الانش باشه ، مجبوره معين نامدار باشه سادات خانم
ميدانم حرفهايم را نفهميد ولى سعى كرد دركم كند
شب خوبى بود شبى به دور از اسم و رسم و تعلقاتمان وقت رفتن كه شد معين زودتر ازميهمانها آماده شد كه برسانتشان و هرچه تعارف كردند قبول نكرد وقتى طورى كه ديگران متوجه نشوند مرا ب*و*سيد و از من هم خداحافظى كرد دلم را غم برداشت دلم نميخواست برود حداقل اميد داشتم برگردد ولى سعى ميكرد به خواسته ام احترام بگذارد…
تنهايى ام را با طوطى پرحرفم قسمت ميكردم
بد عادت شده بودم زود به زود دلم تنگ ميشد دلم شديد هواى عماد عزيزم را ميكرد
حال جسمى ام بى نهايت بهتر شده بود هنوز فراموشى هاى ١ دقيقه اى به سراغم مى آمد و اما تمرين ها و قرص هاى جديد و آرامش وجود معين حالم را خيلى بهتر كرده بود
جلوى تلوزيون بى حوصله كانال عوض ميكردم كه تلفنم زنگ خورد
تنها كسى كه اين روزها با من تماس ميگرفت جان جانانم بود
_ بله؟
_ بيدارى عسل بانو؟
_ اوهوم
_ پس چرا چراغت خاموشه؟
از جايم پريدم
_ دم درى؟
_ ميشه بياى دم پنجره؟
_ وا اينجا چى كار ميكنى؟
_ هر كار كردم خوابم نبرد بى انصاف
دلم برايش سوخت در آينه كه اين روزها برايم مهم شده بود خودم را بر انداز كردم و كنار پنجره رفتم به ديوار رو به رو تكيه داده بود و با ديدنم دست تكان داد سيگار دستش بود
_ باز دارى سيگار ميكشى كه
_ زنم نيست كه هوامو داشته باشه نزاره بكشم
_ چه قدر هم كه من حريف كارهاى تو ميشدم
_ بى معرفت تا حالا ازم خواسته بودى نكشم؟ تا حالا بهم اصلا گير داده بودى؟
به خودم آمدم حق داشت!! من كم گذاشته بودم
رعد و برق كه زد دلم لرزيد
_ بيا بالا
اين يك دعوت نبود يك تمناى عاشقانه بود
_ نه مزاحمت نميشم ميرم چند دقيقه ديگه
_ داره بارون ميگيره بيا بند اومد ميرى
_ شايد تا صبح بند نياد
شيطون شده بود
_ خوب صبح ميرى
گوشى را قطع كرد و كمتر از يك دقيقه طول كشيد تا كنارم باشد…
تماشاى فيلم دو نفره حتى با تلوزين كهنه ١٤ اينچى هم صفايى داشت
خوابم گرفته بود قرص هايم را برايم آورد و بعد از خوردنش دستش را دور كمرم حلقه كرد و مرا به خودش نزديكتر كرد
_ نكن معين تو رو خدا اين قدر خوب نباش
_ تو هم تو رو خدا اين قدر نترس و منتظر جدايى نباش
آهى كشيدم و گفتم
_ من هر وقت يكم زندگى روى خوش بهم نشون داده بعدش از دماغم در اومده
_ هيسس يلدا اين افكار منفى رو از خودت دور كن باور كن به هرچى فكر كنى همون ميشه من ديگه نميزارم اتفاق بدى بيوفته
بغض كرده بودم چه قدر دل تنگ مردانه هايش بودم
_ هنوزم ميخواى تكيه گاه منِ بى لياقت باشى ؟
_ راجب زن من، عشق من ، خانوم من اين طورى حرف نزن من آرزومه بتونم تكيه گاهت باشم
ويلاى شمال يه باغبون داشت كه پيرمرد خاصى بود هر وقت ميديمش دلم ميخواست كلى باهاش حرف بزنم و يه جورايى آرومم ميكرد چند ماه پيش رفتم ديدنش باهاش درد و دل كردم خيلى پير شده بود و با عصا ديگه راه ميرفت
يه نگاه به عصاش كرد و چند بار به زمين زدش. و بهم گفت: مثل عصا باش
هزار بار زمین بخور
اما اجازه نده اونی که
بهت تکیه داده حتی یه بار هم
زمین بخوره!!
ديگه اجازه نميدم زمين بخورى…
اعتماد كردم من به همه حرفهايش اعتماد داشتم اصلا قابل اعتماد ترين آدم كره زمين بود
بى اختيار سرم را روى شانه اش گذاشتم
_ واسم همه كار ميكنى
_ همه كار ميكنم
_ الان پس واسم بخون
_ فقط همين؟
_ خيلى وقته صداتو نشنيدم
مرا بيشتر به خودش فشرد و با صداى پر بغضى شروع كرد
کوه و میزارم رو دوشم – رخت هر جنگ و میپوشم
موج و از دریا میگیرم – شیره ی سنگ ومیدوشم
میارم ماه و تو خونه – می گیرم باد و نشونه
همه ی خاک زمین و – میشمرم دونه به دونه
اگه چشمات بگن آره – هیچکدوم کاری نداره
دنیا رو کولم میگیرم – روزی صد دفعه میمیرم
می کَنَم ستاره ها رو – جلوی چشات میگیرم
چشات حرمت زمینه – یه قشنگ نازنینه
تو اگه میخوای نذارم – هیچکسی تو رو ببینه
اگه چشمات بگن آره – هیچکدوم کاری نداره
چشم ماه و در میارم – یه نوردبون میارم
عکس چشمت رو میگیرم – جای چشم اون میزارم
آفتاب رو برش میدارم – برای چشمات در میزارم
از چشام آینه میسازم – با خودم برات میارم
اگه چشمات بگن آره – هیچکدوم کاری نداره
ب*و*سه اى روى چشم هاى ترم گذاشت و در گوشم زمزمه كرد
_ اين چشمهات توان ويرونى و از نو ساختنمو داره …
عطرش را با جان دل در سينه ميبلعيدم صدايش قوى ترين مسكن عالم بود
ميدانستم هر شب قبل خواب عادت دارد دوش بگيرد
حمام را برايش گرم كردم دوده آب گرم كن به بينى ام ماليده شده بود با ديدنم خ
نديد و محكم ب*و*سيدم
_ چى كار دارى ميكنى خانوم؟
_ حمام رو واست گرم كردم
_ چرا زحمت كشيدى عزيزم
_ هرشب دوش ميگيرى
_ ديگه خيلى عادت هاى گذشته ام فرق كرده ، بدون تو زنده بودم فقط ، زندگى نميكردم
سرم را در سينه اش فشرد
_ تا گرمه برو دوش بگير
_ شما هم مياى؟
_ نه من نميتونم
_ به اين زودى ؟
_ بعد ١٠ ماه تاريخ خيلى چيزها فرق كرده
_ پس چرا لوس و بداخلاق نشدى؟
_ تو تنهايى واسه كى لوس و بداخلاق ميشدم؟
بيشتر فشردم
_ نگو عزيزم نگو بيشتر از اين آتيشم نزن
ب*و*سيدم و تى شرتش را كه در آورد جاى زخم سينه و بخيه هايش جگرم را سوزاند حوله را بهانه كردم و سريع به اتاق رفتم تا اشك هايم را نبيند
بعد از مدت ها شبم در حريم امن مردَم صبح ميشد اين زيباترين روياى عمرم بود
مطمئنم اولين شبى بود كه مجبور بود روى زمين بخوابد ولى آن قدر صبورانه و گرم برخورد ميكرد كه انگار سالها زمين ميخوابيده است
با ديدن بالشتم كه كنار بالشتش قرار دادم تعجب كرد شايد هم شگفت زده شده بود چشم هايش برق ميزد
_ من برم دو ركعت نماز شكر بخونم امشب پيش زنم ميخوابم
_ يه شب هزار شب نميشه مهمونمى و احترام مهمون واجب
خنده شيطنت آميزى كرد و گفت
_ رسم احترام پيش هم خوابيدنه شما واسه همه مهمونات اينجورى رختخواب پهن ميكنى
شانه بالا انداختم و گفتم
_ نميدونم شايد
بالشت را سمتم پرت كرد و ميان خنده گفت:
_ تو غلط كردى با مهمونت
_ هنوزم همونقدر خودخواهى
_ په ن په زنمو با همه شِير كنم ، بيا بگير بخواب
كنارش دراز كشيدم دستش را زير سرم گذاشت لبش را به لبم دوخت
_ اين لبها ديگه نبايد به من دروغ بگن ، اين قدر دله نيستم تا وقتى خودت نخواى بخواب به حريمت دست درازى كنم با اينكه حق شرعى و قانونيمى ، لازم نبود بهم دروغ بگى همين كه كنارمى واسم دنيا دنيا ارزش داره بكن دندون لق دروغ رو يلداى من …
حق داشت مدت ها بود بايد اين دندان لق را ميكندم
پايان قسمت ٧٢
يا حق
#٧٣ قسمت ٧٣ اين مرد امشب ميميرد
صبح زودتر از معين بيدار شدم هنوز بازويش زير سرم بود زل زدم به صورت مردانه در خوابش !
چه قدر تشنه اين لحظات بودم
چه قدر نوع رابطه مان فرق كرده بود اين دورى عشقمان را عميق تر كرده بود
ولى هنوز ميترسيدم راستش از خودم ميترسيدم
باز چشمم به جاى بخيه روى سينه اش افتاد چانه ام لرزيد بغضم فقط چند ثانيه دوام آورد اشك هايم مثل دانه هاى درشت باران بر كوير گونه هايم ميزد
چشم هايش را كه باز كرد سريع اشكم را پاك كردم
چرخيد و پيشانى اش را به پيشانى ام چسباند من عاشق صداى خواب آلودش بودم كه با وجود گرفتگى هزار برابر جذاب تر ميشد
_ ١٠ ماه گريه بس نبوده واسه اين دوتا چشم عسلى؟
بينى ام را بالا كشيدم
_ همه زندگيم گريه بوده بس نشده، خسته ام از اين همه مشكل هميشگى خسته ام معين
_ مشڪل داشتن کجاش ایراد دارد؟!!
تنها کسايى كه مشکل ندارن که توى قبرن
مشکلات نشونه زندگيه
مشکلات نشونه اینه كه تو داری تلاش می کنی.
مشکلات یعنی دنبال تغییر زندگیت هستی.
مشکلات یعنی تو میخوای که عوض بشی.
اصلا ما زير سایه مشکلاته كه رشد میکنیم…
و قویتر میشویم.
مشکل داشتن نشونه زنده بودنته
یادت باشد مشڪلاٺ همیشگي نیستند.
تاریخ انقضا دارند…
همه حل میشن
چه قدر زيبا و صريح با حرفهايش ميتوانست قانعت كند!!
دلم قرص ميشد هرچيز كوچكى ديگر دلم را نميلرزاند

آن روز برايم از حال و روز اهل خانه گفت از ازدواج كنسل شده عماد و پريشان حالى طنازى كه در دل گرو برادرم داشت
خودم را مقصر ميدانستم دلم ميخواست با معين براى به هم رسيدنشان كارى كنيم
مرا به كانون رساند و رفت و قرار شد عصر با هم به بيمارستان برويم
دست خودم نبود كوتاه مى آمدم چون دلم اين را حكم ميكرد…
عصر كارم زودتر تمام شد تصميم گرفتم به خانه بروم و تا وقت رفتن به بيمارستان كمى استراحت كنم
هنوز ١ ساعت از خوابم نگذشته بود كه با صداى داد و هوار وحشت زده از خواب پريدم
سمت پنجره دويدم و با ديدن معين كه جمعيتى جلويش را گرفته بودند كه مانع يورشش شوند شوكه شدم بى اختيار پايين دويدم
در را باز كردم و اسمش را كه با صداى بلند گفتم در همان حالت عصبى چپ چپ نگاهم كرد و گفت
_ برو تو
با ديدن خون گوشه لبش نگران گفتم
_ چى شده آخه؟
با تشر بدى اينبار گفت
_ ميگم برو تو
چاره اى جز تسليم شدن
نداشتم
اصلا سر در نمى آوردم با وساطت و صلوات فرستادن چند پيرمرد معركه ختم به خير شد اما صداى تهديد معين هنوز مى آمد صاحب خانه و عروسش در پله ها با كنجاوى نگاهم ميكردند معين هنوز عصبى بود با خشم در را باز كرد و گفت
_ حاليت نيست با لباس تو خونه ميپرى تو خيابون؟
تازه متوجه لباس هايم شدم
_ من ترسيده بودم ، چى شده ؟ از لبت داره خون مياد
_ برو جمع كن بريم
با تعجب گفتم
_ كجا؟
داد زد
_ سر قبر منِ بى غيرت
_ چته باز؟
_ بهت گفتم برو وسايلتو جمع كن
صاحب خانه دخالت كرد و گفت
_ يلدا خانم ، آقا برادرتونن؟
به جاى من معين جواب داد
_ نخير شوهرشم
دهان زن و عروسش از تعجب باز مانده بود
از پله ها بالا دويدم كه سريع
دنبالم آمد
با حرص پايم را در خانه به زمين كوبيدم
_ اومدى جار بزنى شوهرمى روانى؟
_ نه اومدم واسم جلو در خونه زنم ببينم ٤ تا الدنگ خونه زنمو دارن ديد ميزنن و بحث هيكلش و تنهاييش نقل محفلشونه و بين خودشون تعارفش ميكنن كه مال كى باشه كى اول پا جلو بزاره
يخ كردم خجالت كشيدم دلم براى مردانگى اش سوخت ولى نميخواستم متوجه شود
_ خوب اين به من چه ؟ واسه چى سر من داد ميزنى؟
_ با اين لباسا ديدمت بهم ريختم ، معذرت ميخوام ، لطفا جمع كن بريم
پوزخندى زدم و گفتم
_ كجا بريم؟ اينجا خونمه
_ دِ بس كن يلدا بس كن خونمه خونمه
_ بس نميكنم هيچ جا هم نميام
_ باشه نيا من همينجا ميمونم پس
_ خونه رو به يه نفر كرايه داده
_ سه برابر پول خونشو ميدم كلا خونه رو ميخرم
_ آره تو فقط بلدى با پول كارتو پيش ببرى منم به پولت احتياجى ندارم
عصبى بود
_ از خر شيطوت نمياى پايين ؟
_ من ميخوام رو پاى خودم باشم
_ تو زن منى بفهم اينوووووو
جيغ كشيدم
_ واى واى واى باز زنم زنم راه انداخت كو زن كو شوهر ؟ كو زندگى؟
نزديكم كه شد خون در چشمانش ميدويد
_ بهت نشون ميدم كه كو زن كو شوهرا
اين يك تهديد بود؟!
بى اختيار خنده ام گرفت
معلوم بود حسابى كفرش در آمده است
_ خنده داره؟
_ معين برو عقب ديوونه ياد حريم مريم و احترام پحترامى كه ديشب گفتى بيوفت
_ خيلى پر رويى يلدا
_ بزار اول زخمتو تميز كنم بعد حرف ميزنيم
نزديكم شد با همان لب خونى لبش را به لبم دوخت و چنان با ولع از چشمه لبم نوشيد كه طعم خون را زير زبانم حس كردم
گاهى واقعا در ابراز محبتش جنون آميز رفتار ميكرد…
بعد از سيراب شدنش خنديد و گفت:
_ حالا زخمم تميز شد
_ تو ديوونه اى ديووووووونه
_ سر به سر اين ديوونه پس بيشتر از اين نزار ، چايى دارى؟
چه قدر عوض شده بود عصبانيتش زود فروكش ميشد
و نرم تر شده بود
چاى را كه با هم نوشيديم براى رفتن به بيمارستان آماده شديم
معاينات دكتر شمس اينبار با هر بار متفاوت بود حس خوبى نداشتم
حال معين هم دست كمى از من نداشت تعداد داروهاى تجويزى دكتر شمس خيلى بيشتر از قبل بود
در راه برگشت معين سكوت كرده بود و عجيب در فكر فرو رفته بود ميدانستم اين حالتش علامت خوبى نيست
كنار خيابان توقف كرد و بعد از يك نگاه نسبتا طولانى گفت
_ ميشه بريم هتل ١ مدت اگه نميخواى برگردى خونه؟
بدون مكث جوابش را دادم
_ من خونه دارم ، اينو چند بار بايد بگم
پنجه بين موهايش كشيد و گفت
_ ميخوام به خواسته ات تا هر وقت كه بخواى احترام بزارم ولى ديدى كه دكتر گفت نبايد تنها باشى
_ من تو هتل راحت نيستم
_ خوب تو بگو كجا بريم
_ چند وقت بهم فرصت بده ، با خودم كنار بيام شايد اومدم پيش خانم جون اينا
_ امشب ميشه برى خونه سيد هاشم؟
_ تو نمياى پيشم؟؟!
اين چه سوالى بود؟! با دست پس ميزدم و با پا پيش ميكشيدم!!
_ جايى كار دارم فردا ميام
_كجا؟
_ فردا ميام
به حالت قهر رو برگرداندم
_ باشه نگو اصلا به من چه
_ خواهش ميكنم يلدا جان
حالش دگرگون بود و مراعات حالش را كردم طبق خواسته اش آن شب را در خانه سيد هاشم گزراندم برعكس اين شب ها زنگ نزد و تنها به يك پيام بسنده كرد كه همان پيام هم براى چون منى با ارزش ترين بود
” تمام آرزوى من با تو تمام ميشود تمامم نكن…”
خدا ميداند تا آمدن فردايى كه وعده بودانتطارش قدرِ چند شب روز براى من گذشت
خانه را تميز كرده بودم عطر غذا و اود و اسپند خبر از عشق يك زن براى ادامه زندگى با مردى كه با همه وجودش در آميخته بود ميداد…
معين آمد با يك دسته گل بزرگ اما لبخندش روى صورتش ماسيده بود
چشم هايش شعر بى خوابى را ميسرود
تمام مدت به من با يك نگاه عجيبى خيره ميشد
بعد چند ساعت دلم تاب نياورد كلافه و با بغض گفتم
_ معين من دارم ميميرم؟
با تعجب و شوك سرش را بالا آورد
_ اين چه مزخرف جديديه؟
_ از ديروز بعد بيمارستان يه چيزيت شد به من نميگى
كلافه بود ميفهميدم
_ بعدا حرف ميزنيم
_ اين بعدا كى مياد؟ حقمه بدونم چى قراره سرم بياد ؟
_ شمس بر خلاف من عقيده داره بايد مسير درمان رو عوض كنيم ميگه تو حيطه كاريش بيخود دارم ورود ميكنم
_ خوب تو كه قبولش داشتى الان مشكل چيه
_ با خيلى از پژوهشگرا و متخصص هاى مطرح دنيا مشورت كردم دقيقا رسيدم به گزينه پنجاه پنجاه يعنى نظرات متفاوته

دستش را روى شقيقه اش گذاشت و چشم هايش را بست
_ چه اشكالى داره از شيوه درمان ديگه هم استفاده كنيم
شنيدم كه زير لب خدا را صدا زد قلبم بد تپيد و وجودم آشوب شد
_ نميزارم يلدا
بغض داشت؟
_ چرا بهم نميگى؟
_ وقتى قرار نيست بزارم اتفاق بيوفته چرا بايد بگم فكرتو مشغول كنم؟
_ جون من بگو
سرش پايين بود نگاهم نميكرد معين هميشه قوى من چه قدر در اين لحظات ضعيف شده بود
_ شوك الكتريكى
با همه وحشتى كه از اين واژه در وجودم جمع شد قدرت عشق اين قدر قوى بود كه براى تسكين نگرانى مرد مضطربم همه ترسم را سركوب كنم
_ اگه موثره چرا نميزارى؟
با تعجب به چشم هايم خيره شد
_ بهتره اصلا بيخيالش شيم
_ اگه درمان ميشم چرا امتحان نكنيم
_ چون من نميخوام
اينقدر در جمله اش نگرانى حس كردم كه ترجيح دادم سكوت كنم
خودم را در آشپزخانه با بهانه هاى بيخود مشغول كرده بودم واقعا از شوك الكتريكى جز ١ اسم وحشتناك چيزى نميدانستم گوشى ام را برداشتم و طورى كه معين متوجه نشود شروع به سرچ در اينترنت كردم

درمان با شوک الکتریکی یا «شوک درمانی» نامیده می‌شود. در این شیوه درمان، از دستگاه شوک درمانی (ECT machine) استفاده می شود و این دستگاه می تواند برق از نوع مستقیم DC تولید کند و بسته به نوع دستگاه، نیاز و کاربرد، جریانی بین ۲۰۰ میلی آمپر (۰/۲ آمپر) تا ۱۶۰۰ میلی آمپر (۱/۶ آمپر)، ولتاژی از ۷۰ ولت تا ۴۵۰ ولت، و بمدت ۱ تا ۶ ثانیه، استفاده می شود که از طریق دو الکترودی که بر روی پوست سر نصب می‌شود این جریان عبور می‌کند. این جریان الکتریکی که معمولا کم‌تر از یک ثانیه وصل می‌شود، موجب شلیک گسترده‌ای در یاخته‌های عصبی مغز می‌شود و حالتی شبیه به حمله‌های صرعی ایجاد می‌کند. پس از گذشت چند دقیقه و بازگشت هشیاری، بیمار نسبت به وقایعی که بلافاصله قبل از شوک اتفاق افتاده‌اند، یادزدودگیمی‌کند و معمولاً یک ساعت بعد یا بیش تر، حالت گیجی دارد. ادامهٔ درمان به مدت سه تا پنج بار در هفته، بیمار را دچار گم‌گشتگی می‌کند، حالتی که معمولاً پس از قطع درمان به تدریج بهبود خواهد یافت”
معين حق داشت درمان وحشتناك و دردناكى بود بى اختيار روى زمين نشستم و زانوى غم بغل كردم
اما حالا نوبت من بود كه قدرى قوى باشم
دلم ميخواست قبل رويارويى دوباره با خانواده ام سلامتى ام را به دست بياورم
معين هر روز به تلافى اين چند ماه مرا بر سر مزار عمه ميبرد ساعت ها بى صدا كنار قبر مينشستيم و شمع روشن ميكرديم و در
دل چه قدر برايش حرف داشتيم حرف نميزديم اما سبك ميشديم
مادرى كه حتى سنگ مزارش هم براى ما دو يتيم مظهر آرامش بود
از معين شنيدم آذر از ايران رفته است و حتى يكبار هم به سراغم نيامده است حتى برايم اندازه ذره اى ديگر نبودنش و نخواستنش اهميت نداشت
من حالا كسى را داشتم كه با بودنش همه نبودن ها بى اهميت بود…
آن روز در را برگشت خانه باز دچار فراموشى شدم اما اينبار از هربار خيلى طولانى تر بود
بغض كرده بودم هر بار اين حالت به من دست ميداد وحشت سر تا پايم را احاطه ميكرد حسى كه تا كسى تجربه نكند قابل توضيح نيست
بى هدف و مقصد ميدويدم مدام حس ميكردم در حال گريزم روى زمين افتادم چانه ام به شدت روى آسفالت زمين خورد پوست كف دستانم ساييده شد
گريه امانم را بريده بود مثل طفل مادر گم كرده بى توجه به عابرينِ كنجكاو ، شده بودم .كمى بعد از اينكه حافظه ام برگشت معين تماس گرفت چند ثانيه شنيدن صدايم برايش كافى بود تا متوجه گريه و حال خرابم شود
همانجا تا رسيدنش منتظر ماندم
به محض ديدنش در آغوشش خودم را غرق كردم حال او هم دست كمى از من نداشت با ديدن زخم چانه ام وحشت كرده بود
آن قدر زير لب خدا را صدا ميزد كه با آن حال وخيمم دلم بيشتر به حال او ميسوخت
زخمم نياز به بخيه داشت
وقتى بخيه ميزد به وضوح اشك چشمان مردى را ديدم كه روزى در دنيايم قوى ترين بود
التماسش كردم
_ معين من ميترسم يه روز همه چى يادم بره من از اين مدل زندگى ميترسم تو رو عشقمون قسم بزار اون درمانم امتحان كنيم من آمادگيشو دارم
قسمش داده بود به بزرگترين دارايى اش و تنها سرمايه خودم ” عشقمان”
راضى شد ولى جاى ما عوض شده بود قبل از اولين جلسه من دلدارى اش ميدادم اين مرد مضطرب كه هرلحظه بغض ميكند رئيس بزرگ معين نامدار است ؟!
دكتر شمس مخالف حضورش در طول جلسه درمان بود اما مگر كسى مانعش ميشد؟!
دلم نميخواهد حتى سطرى از آن دقايق رقت انگيز و وحشتناك درمان بنويسم
درد وحشتناك
لمس كامل مرگ
فلج شدن به يكباره همه اعضا و ادراكت
حالت خلا وحشتناكى كه خودت را در خوف و فراموشى شناور ميديدى
حتى براى پلك زدن و بستن چشم هايت انرژى ندارى
نه نه اصلا محال است در قالب جملات توصيفش كرد!!!
فقط لحظه اى را به خاطر آوردم كه در خانه برايم رختخواب پهن كرده بود كنارم به ديوار تكيه زده بود
ناتوان صدايش زدم
_ معين
صدايش در نمى آمد با صداى بى نهايت گرفته اى گفت
_ جونم عزيزم
با سختى چشمانم را جمع كردم تا واضح تر ببينمش صورتش خيس بود و چشمانش كاسه خون
براى معين هم كه شده بايد قوى ميبودم
_ من خوبم
تلخ خنديد و چند ثانيه بعد ميان خنده چنان گريست كه از بهت همه تنم يخ زد
_ خدا نبايد تاوان گ*ن*ا*هاى منو با عذاب تو بهم پس بده ، نبايد
همه نيرويم را جمع كردم بلند شدم و سرش را روى شانه ام گزاشتم
_ معين نكن اينجورى من ميميرم اشك تو رو ببينم
_ بى انصاف تو اشك منو ببينى ميميرى من چه طور تا الان زنده ام كه زجر كشيدنتو ديدم
_ خوب ميشم به خدا زشته مرده گنده چرا اين قدر لوس شدى
_ اين يكى رو نميتونم اينبار زمين ميخورم اينبار ديگه نميگم خدايا حكمتت رو تخم چشم اينبار نميگم شكر اينبار ديگه با خدا بهم ميزنم
بعيد بود شنيدن اين جملات از كوه قرص و محكمم بعيد بود
حالش هر لحظه بدتر ميشد
سيما كه رسيد با ديدن حال معين بيشتر نگران شد
فشارش بالا بود به زور ما قرص خورد
هزاربار عرض و طول اتاق را طى ميكرد خدا را صدا ميزد
بيشتر از من عذاب كشيده بود ديدن من در آن وضعيت برايش خيلى سخت گذشته بود…
نيمه شب بود كه متوجه شدم از خانه خارج شد نگران شدم سيما مانع شد دنبالش بروم
حق با سيما بود قدم زدن براى اين مرد امشب ميتوانست كمى آرامش بخش باشد
ظهر كه از خواب بلند شدم با ديدن معينى كه روى زمين حتى بى بالشت خوابيده جگرم آتش گرفت كنارش كه نشستم بوى دود توام با الكل مشامم را آزرد، باور كردنى نبود!!!
معين من ديشب براى آرامشش به الكل پناه برده بود؟!
حال دل اين مرد وخيم بود …
برايش رختخواب پهن كردم كمكش كردم و لباس هايش را در آوردم هنوز حالش طبيعى نبود اما حتى در اين حالت هم غم در وجودش فرياد ميزد
سيما هم آنچه را كه ميديد باور نميكرد
_ يلدا ببخش دخالت ميكنم بايد بيشتر حواست به آقا باشه ، جز تو به حرف كسى گوش نميده اصلا به فكر سلامتيش نيست
_ كاش ديروز راضى ميشد و باهام نميومد داغون شده
_ مطمئنم وجودش در كنارت خيلى به وضعيتت كمك ميكنه
آهى كشيدم و گفتم
_ كمكم كنه كه خودش به اين وضع بيوفته؟!
كاش پيدايم نميكرد!!! نبود من برايش يك درد بود بودنم هزار درد…
كاش توان دوباره رفتن داشتم…
به سختى سيما را راضى كردم برود و بعدا بيايد دلم نميخواست معين كه بيدار شد كسى جز خودمان در خانه باشد
برايش سوپ درست كردم
بيدار كه شد سريع اسمم را صدا زد
بايد قوى ميبودم
قاشق به دست از آشپزخانه پريدم بيرون
_ به به آقا ! ساعت خواب؟!
از جايش
بلند شد و بى هيچ حرفى سمتم آمد و محكم بغلم كرد و ب*و*سه بارانم كرد بغض داشت سرم را نوازش ميكرد
_ درد دارى؟
_ نه خوبه خوبم
_ ببخش ديشب تنهات گذاشتم
_ نميبخشم اگه خودتو عذاب بدى
ضعيف شده بود ستون محكمم اين روزها سست شده بود اما با اين وجود تمام كارهاى خانه را انجام داد و اجازه نداد كارى كنم
به خاطر تاثير قرص ها اكثر ساعات روز را در خواب سپرى ميكردم و هر وقت چشم ميگشودم معين را در كنارم ميديدم همه زندگى اش را وقف من كرده بود

جلسه دوم كه فرا رسيد از شب قبل اين قدر متشنج بود كه مجبورش كردم آرام بخش بخورد
فكر ميكردم جلسه دوم هر دو كمتر درد ميكشيم
شايد براى كمى راحت تر شده بود اما معين بيشتر نابود ميشد
خودخورى ميكرد و حالت هاى عصبى شديدى داشت
بعدا كه به حال و هوش آمدم از سيما شنيدم كه در اينبار بى اختيار يقه دكتر شمس را گرفته است و تمام عقده هايش را سر اين پيرمرد خالى كرده است
معين حالش عادى نبود و اين كاملا واضح بود
آن شب هم نيمه شب از خانه بيرون زد و …

پايان قسمت ٧٣
يا حق
#٧٤ قسمت ٧٤ اين مرد امشب ميميرد
چند روز بيشتر تا شروع سال جديد باقى نمانده بود
سال پيش هرگز فكرش را نميكردم كه امروز اينجاى زندگى باشم
معين رفته بود دل نگران بودم شالم را روى شانه ام انداختم و به تراس كوچك و كهنه رفتم و به انتهاى خيابان چشم دوختم
تا هزار بشمارم مى آيى؟
من نبودنت را با همه تمرين نبودنت هنوز ياد نگرفته ام…ایســــــتــــاده ام …بگـــذار ســـرنوشـــت راهـــشرا بـــرود … ! مـــن ، همیــن جا ، کنار قـــول هـایت ، درســــت روبــروی دوســـت داشتـــنت و در عمــــق نبـــودنت ،محـــــکم ایــستاده ام !!…
از اينكه سيما در خواب عميق بود و نميتوانست مانعم شود خرسند بودم كف زمين نشستم و صورتم را به نرده ها چسباندم و باز خيره به اين شهر منتظرش ماندم
سرد بود اما ميدانستم بيايد گرماى وجودش آنقدر هست كه همه عمر گرم بمانم
نميدانم چند ساعت گذشت نگران بودم لعنت به انتظار!!!
نيامد !
سپيده سر زد و دل من همچنان تاريك ماند
تلفنش را جواب نميداد
خدايا تحمل اين را نداشتم
همه درد هاى عالم را به جان ميخرم فقط درد نگرانى براى جان جانانم را از من بگير
بار چندمى بود كه با تلفنش تماس ميگرفتم كه متوجه شدم تماس وصل شده است با خوشحالى گفتم
_ الو معين ، معين جان كجايى ؟
سكوت !! مطمئنم آن سوى خط كسى است كه نميتواند صحبت كند يا شايد هم نميخواهد
_ الو الو ميشه جواب بدين لطفا
صدايش فرياد يك حامى بزرگ است كه خيلى وقت است باختمش
_ جان دلم
عماد !! عماد عزيزم ، برادرى كه هميشه عاشقش بودم اصلا عاشقى خصلت هر خواهرى است مگر ميشود از تك برادر اصلا كينه به دل گرفت؟!
_ عماد؟!
_ يلدا خودمم بگو عزيزم
بغض در صداى هر دوى ما لرزه افكنده بايد خود دار باشم
_ معين كجاست
_ خونه ، خوابه، تو خوبى؟
_ تو چرا گوشيشو جواب دادى
_ ديدم چند بار زنگ زدى گفتم حتما نگرانى، يلدا كجايى ؟ ميشه ببينمت؟
دلم ميخواست فرياد بزنم و بگويم بيا كه دلم عجيب برايت تنگ است
_ معين بيدار شد بگو بهم زنگ بزنه
_ فكر نكنم حالا حالاها بيدار شه تا ظهر اگه زنگ نزد نگران نشو
_ مسته؟
سعى ميكرد پنهان كند و از اينكه ميدانستم يكه خورد
_ خيلى
( لعنت به من ! معين قصد نابودى خودش را كرده بود؟!)

_ مواظبش باش
گوشى را بى معطلى قطع كردم آنقدر گريستم كه بى حال شدم سيما آمپولم را كه زد حتى توان آخ گفتن هم نداشتم…
بيدار كه شدم باورم نميشد اين قدر خوابيده باشم هوا تاريك شده بود
گيجى از كمترين اثرات درمان جديدم بود ولى قدرت اينكه مرا از ياد معين عافل كند را نداشت
چراغ را كه روشن كردم با ديدن حجم زيادى از موهايم كه روى بالشم ريخته بود وحشت كردم ريشه موهايم بر اثر شوك الكتريكى سست شده بود و با كوچترين حركتى ميريخت اما اينبار خيلى بيشتر از هميشه بود
اهميت نداشت!! تنها چيزى كه الان برايم مهم بود جان جانانم بود
با همان حالت گيجى دنبال تلفنم گشتم از اينكه هنوز زنگ نزده بود مضطرب شدم
مجدد تماس گرفتم و با اولين بوق صداى ويبره شديد گوشى حس كردم
و در كمال تعجب گوشى اش را روى ميزم ديدم
كى آمده بود؟!
چند ثانيه بيشتر نگذشت كه در چهار چوب اتاق خواب ظاهر شد
چه قدر آشفته به نظر ميرسيد
_ سلام بيدار شدى عزيزم؟
تازه به خودم آمدم كه تمام ديشب چه قدر عذاب كشيدم . اخم كردم و گفتم
_ ميخواى خود كشى كنى؟ تو خجالت نميكشى ؟
ميدانستم منظورم را خوب فهميده است روى تشك من نشست از پنجره به بيرون خيره شد و گفت
_ گفتم سيما بره امشب خودم هستم
پوزخندى زدم و گفتم
_ خيلى لطف ميكنى ميدونم تو فقط شب هاى لعنتى كه ميريم واسه درمان بيمارستان و بيشتر از هميشه بهت احتياج دارم نيستى
بر عكس من اصلا عصبانيت در كلامش نبود
_ ديگه نميرى
شوكه شده بودم
_ چى؟!
_ ديگه لازم نيست
_ ولى ما فقط دو جلسه امتحان كرديم
_ همون دو جلسه واسه نابودى روح و روان من بس بود
_ معين خيلى خودخواهى تو كه اينقدر ضعيفى مجبور نيستى همراهم بياى
نميدانم چه شد كه در ثانيه اى درجه حرارتش روى هزار رفت و اوج گرفت چنگ انداخت و موهاى روى بالشت را برداشت و روبه رويم گرفت صدايش با اينكه فرياد گونه بود اما ميلرزيد
_ اينا رو نگاه كن !! هر يه تارش يه تيكه از جون منه
تو فقط اولش درد ميكشى و ميرى توى اغما اما من ثانيه به ثانيه ميميرم و محكوممم به سكوت
نميزارم ديگه نميزارم همين كه زنده باشى و نفس بكشى واسم بسه به درك كه فراموش كنى اصلا چى توى اين دنيا ارزش ياد آورى و مرور داره؟

نميخوام درد كشيدنتو فقط تماشا كنم
تا من زنده تو بدون درد بايد زندگى كنى
_ معين چى دارى ميگى؟ ديوونه شدى؟ تب و سرگيجه رو با قرص و دارو كنترل كنى براى بقيه اش جز اين درمان راهى نيست
_تا الان كه نتيجه نداده فقط يه ريسكه كه دارن روى تو آزمايش ميكنن من فكرامو كردم تموم شد ديگه هم بحث نكن
نميفهميدمش و اين زجرم ميداد
_ اصلا زندگى خودمه پس خودم تصميم ميگيرم من راهم
و انتخاب كردم به من چه كه تو ترسويى و ضعيف من نميخوام كم بيارم اينبار نميخوام ضعيف باشم من نميخوام خاطره هامو يادم بره نميخوام عزيزامو فراموش كنم من با همين خاطره ها زنده ام
_ بعضى چيزها توى قلب آدم ته نشين ميشن
حتى اگه مغزت و سرت خالى شه اونا رو حس ميكنى چون توى قلبته
_ معين اگه كم آوردى ميخواى مانعم شى همين الان برو من راهمو انتخاب كردم
_ برم ميميرم تو اينو ميخواى؟
انگشت اشاره اش را به حالت اشاره به شقيقه اش فشرد و گفت
_ تموم شده ظرفيت اينجا تموم شده

اشك در چشمان مردانه اش شروع به رقصيدن كرد صدايش فرياد عجز بود
_ يلدا كاش منو بكشى كاش تير خلاصو بزنى كم آوردم به والله كم آوردم از وقتى خودمو شناختم محكوم بودم به قوى بودن سرپناه بودن تكيه گاه بودن براى ديگران بودن ! ولى ديگه نميكشم
مغزم ديگه ارور ميده ديگه نميتونم درست تصميم بگيرم
به هم ريختم انگار كسى قلبم را چنگ ميزد
بى اختيار سمتش رفتم و خودم را در آغوشش گم كردم دقايقى طولانى تن همديگر را بو كشيديم و كاويديم، چرا هميشه تشنه آغوش بوديم؟ حتى اشكهايمان سيرابمان نميكرد؟!
***
كم حرف شده بود اين روزها با نگاه هاى غمزده طولانى اش فقط حرف ميزد با هر بهانه اى سعى ميكردم حال و هوايش را عوض كنم همه كارهاى خانه حتى آشپزى را خودش انجام ميداد
در آشپزخانه بود كه صداى افتادن چيزى روى زمين شوكه ام كرد
به سمت آشپزخانه دويدم
دستانش را روى كابينت تكيه كرده بود پشتش به من بود و سرش پايين بود و تند تند نفس ميكشيد
تخته و چاقو و تكه هاى گوشت روى زمين افتاده بود ميدانستم اينقدر فكر و خيال كرده است كه عصبى همه چيز را پرت كرده است
آرام جلو رفتم و خم شدم و مشغول جمع كردن شدم
سريع خم شد و خودش هم مشغول شد
_ ببخشيد ، برو خودم جمع ميكنم
سعى كردم به روى خودم نياورم خنديدم
_ رئيس بزرگ آشپزى كنه همين ميشه ديگه
نميخنديد اصلا نميتوانست حتى مصنوعى هم بخندد
_ برو استراحت كن يلدا زنگ ميزنم بچه ها غدا بيارن
_ وا خودم يه چيزى درست ميكنم
_ نه نميخوام ، ميخوام فقط بغلت كنم از كنارم تكون نخورى
_ شرط داره
_ چه شرطى زندگى من؟
چرا اين حد بغض داشت؟
_ ٣ تا شرط
_ ٣ تا شرط
من عاشق اين مدل تاييدش بودم
_ اول اينكه واسم قصه بگى
دوم اينكه بزارى عماد رو ببينم
سوم اينكه اين قدر تو لك نباشى
_ اولى چشم رو دومى فكر ميكنم سومى هم همه سعيم رو ميكنم
خدايا امن تر از آغوش اين مرد هم آفريدى اون به بالشت تكيه داده بوو يك دستش زير سرش بود و سر من هم روى سينه اش بود و روى سينه اش با انگشت نقش ميكشيدم مثل هميشه با شوق منتظر شنيدن داستانش بودم و به رسم هميشه اول ب*و*سيدم و شروع كرد با اينكه صدايش اينبار خيلى ضعيف و شكسته شده بود
“يكى بود و اون يكى هم بود زير سقف آسمون جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات.
روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.
اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.
در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”
ثروت جواب داد:
“نه نمی توانم، مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست، من هیچ جایی برای تو ندارم.”
عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
“غرور لطفاً به من کمک کن.”
“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
“غم لطفاً مرا با خود ببر.”
“آه عشق. آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدایی شنید:
“بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”
صدای یک بزرگتر بود. عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
” چه کسی به من کمک کرد؟”
دانش جواب داد: “او زمان بود.”
“زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟”
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:
“چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”
هر دو ،هم زمان آه كشيديم ، تنها زمان وسعت و شدت عشق ما را درك ميكرد وبس…
سرم را بالا آورد و ب*و*سه روى لبش كاشتم و شكارچى ماهر قبل از پر زدن اين پرنده به دامم انداخت
اما اينبار نوبت من بود كه نگزارم اين شاهين تيزپر از دامم بپرد
من امشب شوهرم را با تمام حواس مردانه اش ميخواستم شايد ميتوانستم با همين تن تبدار و مريض قدرى تنها قدرى نگرانى و دردش را التيام بخش
م
رهايش نكردم من هم براى تسكين به او احتياج داشتم
حتى يك كلمه ، يك كلمه هم بين ما رد بدل نشد اصلا زبان عشق را چه نياز به سخن؟
صداى نفس هاى تندش و ناله هاى خفيفم موسيقى متن اين عاشقانه كوتاه شد
اراده ما دست نيروى برترى به نام عشق بود
در هم تنيده بوديم اصلا يكى شده بوديم
زمان ما را با خود برده بود و تمام تلخى ها و درد ها و نگرانى هايمان را جا گزاشته بود
هر دو غرق عرق بوديم و در دل تاريكى با نور چشم هاى يكدگر عشق بازى را به تماشا نشسته بودم
خيلى طول كشيد تا بى رمق ولى با شور كنار هم و در آغوش هم به خواب برويم
بالاخره جلسه سوم درمان هم فرا رسيد معين هنوز هم راضى نبود
حسابى به هم ريخته و عصبى بود اما من از اعماق وجود خواهان درمانم بودم من بايد خوب ميشدم
من ذهنم را با تمام خاطراتش يكجا و دست نخورده ميخواستم
در بيمارستان در اتاق شخصى معين منتظر آمدن دكتر شمس كه در ترافيك مانده بود نشسته بوديم اين قدر عصبى راه رفته بود كه سر گيجه گرفته بودم بالاخره كنار پنجره توقف كرد چند دقيقه ساكت به تماشاى خيابان ايستاد بايد به آرامش هر دويمان كمك ميكردم گوشى ام را برداشتم و موسيقى بى كلامى را پِلى كردم
چشمانم را بستم و سعى كردم به همه خاطرات خوبم فكر كنم
ناگهان صداى بم و جذابش در آرامش و با نت خاصى روحم را نوازش داد
حافظه شعر معين خيلى قوى بود و هميشه برايم از شعراى مختلف شعرهاى طولانى ميخواند تا آرام شوم
ولى اينبار فرق ميكرد معين براى سبك شدن و آرامش خودش اين شعر را زمزمه ميكرد
مجنونم و خونابِ جگر آوردم
مجنونم و خون در دهنم می رقصد
دستان جنون در دهنم می رقصد
مجنون تو هستم که فقط گوش کنی
بگذاری ام و باز فراموش کنی
دیوانه تر از من چه کسی هست،؟کجاست
یک عاشق ِ این گونه از این دست کجاست
تا اخم کنی دست به خنجر بزند
پلکی بزنی به سیم آخر بزند
تا بغض کنی،درهم و بیچاره شود
تا آه کِشی،بندِ دلش پاره شود
آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست
این شعر ِ پُر از داغ ِ تو آتش زدنی ست
ابیاتِ روانی شده را دور بریز
این دردِ جهانی شده را دور بریز
من را بگذار ، عشق ، زمین گیر کند
این زخمِ سراسیمه مرا پیر کند
این پِچ پِچه ها چیست،رهایم بکنید
مردم خبری نیست،رهایم بکنید
من را بگذارید که پامال شود
بازیچه ی اطفالِ کهنسال شود
من را بگذارید به پایان برسد
شاید لَت و پارَم به خیابان برسد
من را بگذارید بمیرد،به درَک
اصلا برود درد بگیرد،به درَک
من شاهدِ نابودی دنیای منم
باید بروم دست به کاری بزنم
حرفت همه جا هست،چه باید بکنم
با این همه بن بست چه باید بکنم
بانو تو ندیدی که چه با من کردند
مردم چه بلاها به سَرم آوردند
من عشق شدم،مرا نمی فهمیدند
در شهرِ خودم مرا نمی فهمیدند
این دغدغه را تاب نمی آوردند
گاهی همگی مسخره ام می کردند
بعد از تو به دنیای دلم خندیدند
مردم به سراپای دلم خندیدند
در وادیِ من چشم چرانی کردند
در صحن ِ حَرم تکه پرانی کردند
در خانه ی من عشق ،خدایی می کرد
بانوی هنر، هنرنمایی می کرد
من زیستنم قصه ی مردم شده است
یک ” تو”وسط زندگیم گم شده است
اوضاع خراب است،مراعات کنید
ته مانده ی آب است،مراعات کنید
از خاطره ها شکر گذارم، بروید
مالِ خودتان دار و ندارم، بروید
من از به جهان آمدنم دلگیرم
آماده کنید جوخه را، می میرم
در آینه یک مردِ شکسته ست هنوز
مرد است که از پا ننشسته ست هنوز
یک مرد که از چشم تو افتاد و شکست
مرد است ولی خانه ات آباد، شکست
در جاده ی خود یک سگِ پاسوخته بود
لب بر لب و دندان به زبان دوخته بود
بر مسندِ آوار اگر جغد منم
باید که در این فاجعه پرپر بزنم
اما اگر این جغد به جایی برسد
دیوانه اگر به کدخدایی برسد
این خاطره ی پیر به هم می ریزد
آرامش تصویر به هم می ریزد
ای روح ! مرا تا به کجا می بری ام
دیوانه ی این سرابِ خاکستری ام
می سوزم و می میرم و جان می گیرم
با این همه هر بار زبان می گیرم
در خانه ی من پنجره ها می میرند
بر زیر و بم باغ، قلم می گیرند
این پنجره تصویر خیالی دارد
در خانه ی من مرگ توالی دارد
در خانه ی من سقف فرو ریختنی ست
آغاز نکن،این اَلَک آویختنی ست
بعد از تو جهانِ دگری ساخته ام
آتش به دهانِ خانه انداخته ام
بعد از تو خدا ، خانه نشینم نکند!!
دستانِ دعا بدتر از اینم نکند!!
من پای بدی های خودم می مانم!!!
من پای بدی های تو هم می مانم!!
آواره ی آن چشم ِ خمارت شده ام
بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام
هر بار مرا می نگری می میرم
از کوچه ی ما می گذری، می میرم
سوسو بزنی، شهر چراغان شده است
چرخی بزنی،آینه بندان شده است
لب باز کنی،آتشی افروخته ای
حرفی بزنی،دهکده را سوخته ای
بد نیست شبی سر به جنونم بزنی
گاهی سَرکی به آسمانم بزنی
من را به گ*ن*ا*هِ بی گ*ن*ا*هی کشتی
بانوی شکار، اشتباهی کشتی
بانوی شکار،دست کمم می گیری
من جان دهم آهسته، تو هم می میری!!
ا
ز مرگِ تو جز درد مگر می ماند؟!!!
جز واژه ی برگرد مگر می ماند
این ها همه کم لطفی ِ دنیاست عزیز
این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز
دیوانه ام،از دست خودم سیر شدم
با هر کسِ همنام ِ تو درگیر شدم
ای تُف به جهانِ تا ابد غم بودن
ای مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن
دست از شب و روز گریه بردار گلم
با پای خودم می روم این بار گلم
با صداى پرستار كه آمدن دكتر شمس را اعلام كرد هر دو گونه هاى باران زده مان را پاك كرديم
معين نزديكم شد و دستانش را دور كمرم حلقه كرد
صورتش قرمز بود و خيلى سخت و با فاصله نفس ميكشيد پيشانى ام را محكم ب*و*سيد
_ بهم قول بده تا ابد يلداى زندگى من باشى مثل يلدا طولانى ترين
_ طولانى ترين ها هم تموم ميشن جاودان نيستن
_ شده تبديلت كنم به يه خون آشام جاودانت ميكنم
سرم را در سينه اش محكم فشردم

5/5 - (1 امتیاز)

Check Also

این مرد امشب میمیرد پارت ۱۳

  _ آروم باش مرد قلبت داره سينه ات رو ميشكافه مرا به حالت رقص …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.