این مرد امشب میمیرد پارت ۱۱

 

حرف آذر را نيمه گزاشت انگشت اشاره اش را به علامت سكوتت جلوى بينى اش نگه داشت
_هيييس ادامه نده نياز به توضيح نيست ديگه چيزى واسه درست كردن باقى نمونده كه بخواين با توضيحاتتون درستش كنين
راست ميگفت!!! چيزى باقى نمانده بود
خودكارش را از جيبش در آورد و روى گزارش دكتر شروع به نوشتن كرد بعد هم گزارش را سر جايش گزاشت و از كيف پولش كارت اعتبارى اش را در آورد و رويش گزاشت
ديگر حتى نگاهم هم نكرد كتش را صاف كرد و از اتاق خارج شد!!
رفت! حتى بى سرزنش !! رفت؟!
فرياد زدم نامش را فرياد زدم
اما رفته بود رفته بود…
پرستار سريع خودش را به اتاق رساند با آذر سعى كردند آرامم كنند چشمش كه به گزارش افتاد آن را برداشت و با دقت خواند
_ اوه شوهرت دكتره دختر؟ چه نسخه و گزارش كاملى چرا زودتر نگفتى قرص خاص مصرف ميكنى؟!
شوهرم ؟! شوهرم هميشه فقط ط
بيب من است !!
كجا رفت ؟! ديگر نداشتممش؟
چه قدر دلم يك خداحافظى عميق با دنيا ميخواست!!!
ولى افسوس كه بيهوشى هايم موقت بود
هنوز در بيمارستان بودم مردى در اتاق نگران قدم ميزد
معين است؟ برگشت؟
نه قد معين من بلند تر است ٤ شانه تر است !!
اينقدر غرق نداشتن معين شده ام كه اندام برادرم را نميشناسم
بر ميگردد چشم هايش متورم و سرخ است بينى اش هم كمى سرخ شده است توقع دارم در آغوشم بكشد و دردم را التيام بخشد
اما به گفتن يك خوبى؟ اكتفا ميكند؟
بازهم فقط نگران مردِ رفته ام هستم
_ معين
لبخند تلخى ميزند
_ من جاى تو بودم ديگه بهش فكر نميكردم تموم شد ، تمومش كردى يلدا
با شنيدن صداى آذر متوجه حضورش ميشوم كه در كنار تختم نشسته است
_ خُبه خُبه به درك كه تموم شد مرتيكه غد
عماد روى آقايش حساس است
_ آذر يك كلمه ديگه بگى ميندازمت بيرون ، نابودش كردين بس نبود ؟
باز گريه باز ناله، اما فايده دارد؟
عماد نزديكم ميشود
_ وقتى برگشت شركت بدون اينكه بدونم چى شده فهميدم اين مرد ديگه كمرش صاف نميشه ريز ريز زدى بهش تا به اينجا رسونديش
ولى وقتى عكسهاى تفريحاتتو واسش فرستادن اونجا واسه اولين بار ديدم كه آقام بغض كرد تو مرگ باباش تو خيانت ژاله هيچ وقت بغض و خورد شدنشو نديده بودم
نه واسه اينكه بچه اشو با عياشى و تفريح كشتى ، ميدونى چى گفت؟
گفت حتى واسه آخرين بارم بهم دروغ گفت عماد!!
گفت بهش گفتى تو خيابون زمين خوردى !!!
گفت دم آخر موقع رفتنم هم دروغ گفت
من طعمه انتقام شده بودم ؟! روان گردان !! عكس! خبر دادن به معين!!!
جيغ زدم
_ اردلان كجاست آذر؟
آذر هراسان شد
_ حال تو رو كه ديد حالش بد شد رفت استراحت كنه
_ همه چى زير سر اونه عماد باور كن همه چى زير سر اونه
عماد سر تاسف تكان داد
_ كافيه يلدا، ديگه هيچى نگو هيچ كس نميتونه تو رو به زور به تفريح ببره چند هفته است كه با ميل و اراده خودت شروع به نابودى زندگيت كردى ،حالا لذت ببر از زندگى كه خودت انتخاب كردى
چرا كسى دلش به حال مادرى كه تازه فرزند از دست داده بود نميسوخت؟
من هم زمان عزيزان زندگى ام را باخته بودم برادرم تو ديگر سرزنش نكن!!!
_ عماد بس كن من به اندازه كافى درد دارم اصلا واسه چى اومدى ؟ برو برو تو هم برو
پوزخندى زد و گفت:
_ چندان علاقه اى ندارم شرمم ميشه از هنرنمايى هاى خواهرم حيف كه مجبورم ، مامورم و ماذور
سكوت كرد و ترجيح داد بيرون اتاق تا زمان ترخيصم منتظر بماند
چرا عمه نيامد؟!
آذر رفت!! بى حالى اش را بهانه كرد و رفت !
من ماندم و برادرى كه لايق حرف زدنم هم نميديد!
در طول مسير بازگشت فقط وحشت رويارويى با اهل خانه را داشتم
شرم بر من باد!!!!
ضربه محكم تر ترمز كردن ماشين جلوى در آپارتمان بود ، عماد مرا به خانه نبرد!!!
شكستم ، معين مرا ديگر در خانه نميخواست
وحشت زده و با بغض چشم به عماد دوختم
_ از خونه بيرونم كرد؟
فكر كنم دلش كمى به رحم آمده بود
_ اينجورى واسه تو هم بهتره
_ بهتره؟ بهتره؟؟؟ من اينجا ميميرم عماد منو ببر هتل تو رو خدا
_ چمدوناتو بردن اينجا ، پروين خانم بالا منتظرته برو چند روز ديگه يه آپارتمان ميخرى
چمدانهايم را بسته بودند؟ به همين راحتى؟ عماد فكر خريد يك خانه برايم بود، اين يعنى راه برگشتى نمانده بود؟!
سرم گيج ميرفت لرزشى بدى داشتم كمكم كرد بالا بروم
خدايا عطر معين در اين خانه مرا خواهد كشت!!
عمه چرا سرد است چشمان گريه كرده و متورمش ميگويد كه دوستم دارد ولى چرا مثل هميشه دردم را درمان نميكند
سر تاسف تكان ميدهد
_ چه كردى با خودت و زندگيت يلدا؟؟؟
عماد مانع ميشود
_ ديگه سرزنش كارى رو درست نميكنه ، كمكش كن استراحت كنه و عاقلانه رفتار كنه
قدم هايم سست شده است
اين چه شكنجه اى است؟! معين چرا مرا به اين خانه تبعيد كرده است
تخت خوابمان هنوز مملو از عشق بازى هايمان است
صدايش در آشپزخانه ميپيچد
جلوى تلوزيوىن روى كاناپه مرا بغل كرده است و با هم ذرت بو داده ميخوريم
صداى خنده هايمان گوشهايم را كر كردن است
دستانم را روى گوش هايم ميگزارم!!!
به اتاق ميروم و به بخت بد و حماقتم زار ميزنم
عماد هم ميرود
عمه در سكوت از من نگه دارى ميكند
مهربان است من تنها دارايى اش هستم
توف سر بالا شده ام برايش!!
باز هم من ماندم و عمه و تنهايى
نه مردَم هست نه دختر مو طلايى ام اميد زندگى ام نه برادرم نه خانواده ام
دلم براى خانم جون و شيرين جان هم تنگ شده است
مهرسام ، آوا ، شريفه ، سامى و ساره
دلم براى خشت خشت خانه ام تنگ شده است
خانه و خانواده ام را باختم ، باختم
چند روز اول هنوز در شك و بهت بودم
از آذر خبرى نبود
عماد هر روز يك ساعت دست پر مى آمد و بعد ميرفت
كمى كه به خودم آمدم تصميمم جدى بود وقتش رسيده بود كه بجنگم حتى اگه اين جنگ نتيجه اى نداشت من براى بقاى هويتم بايد ميجنگيدم
نه خودكشى و خودخورى گوشه خانه فايده نداشت من بايد خودم را ميكوبيدم دشمن اصلى من خودم بودم بايد خودم را ثابت ميكر
دم به هر قيمتى
حتى اگه شده بود به پاى معين مى افتادم!!
نبايد مديون دلم ميماندم هرچى كه از من بر مى آمد بايد انجام ميدادم حتى اگر موفق نميشدم
بالاخره موفق شدم با آذر تماس بگيرم
_ يلدا تو كجايى؟ عماد به من آدرستو نميده
_ جايى كه هستم با قبرستون فرقى نداره ، شوهرت كجاست؟
_ رفته پيش زنش آلمان مگه چى شده؟
_ دشمنى اردلان با ما چيه اين مرد كيه
سكوت كرده بود فرياد كشيدم
_ اردلان كيه
_ يلدا به خدا من نميفهمم چى به چيه چرا اينكارو كرده
_ به من قرص داد تحريكمم كرد برم اون بالا و سقوط كنم ! اون به معين خبر داده اون واسه معين عكسامونو فرستاده
_ نميفهمم هيچى نميفهمم قبول نكرد چندر غاز انداخت جلومو رفت
داشت گريه ميكرد؟! اعتراف ميكرد؟
_ يلدا من نميدونم نقشه اش چى بود!! يه روز اومد سراغم و ادعاى عشق كرد !! بعدم شد شوهرم كلا چند ماه بيشتر طول نكشيد بعدم مجبورم كرد بيان سراغ تو عماد نقشه كشيد بگم سرطان دارم ميگفت اينحورى بچه هات بر ميگردن
واى خداى من دروغ بود ؟! همه چيز نقشه بود؟
_ تو با من چى كار كردى اى به اصطلاح مادر
_ يلدا باور كن من گولشو خوردم من ، من .. من نميدونستم من اينقدر بى رحمم كه بخوام بچه تو رو بكشم؟ من فقط بچه هامو در كنارم ميخواستم
دلم ميخواست توان كشتن آذر را داشتم ولى فعلا به او محتاج بودم
_ اسمش واقعا اردلانه؟
_ آره آره اردلان پرتو
پرتو؟!! چه قدر برايم آشنا بود
_ آدرسى ازش دارى؟
_ نه به خدا فقط اسم شركتوش ميدونم
_ بگو
_ پرتو گستر شرق
همه بدنم لرزيد !!! اردلان همان پرتو معروف بود!!! پدر پيمان ؟! دشمن ديرينه خاندان؟؟؟
چرا من ؟! چرا من ؟ چرا بچه من؟ چرا عشق من ؟
و واى و واى از اينكه معين بفهمد قاتل بچه اش كيست!!!
گوشى از دستم زمين افتاد
چه طور نفهميده بودم؟!
روى زمين افتادم
عمه به كمكم شتافت
حتى قدرت گريه هم نداشتم…
***
شبيه آدم مرده اى شده بودم كه از زير خاك بيرون آمده باشم و به زور محكوم به ادامه زندگى باشم!!!
رو به روى آينه ايستادم قرص هايم را با ليوانى آب سر كشيدم شال سياهم را روى سرم كشيدم چشمانم گود و بى فروغ بود لبهايم سفيد شده بود چه قدر در اين چند روز پير شده بودم
عمه خواب بود هنوز١ ساعت تا ساعت بازگشت معين به خانه مانده بود يكراست به خانه رفتم خانه اى كه تا همين هفته پيش خانمش من بودم
روى جدول كنار پياده رو پشت شمشاد ها طورى كه نگهبان مرا نبيند نشستم و زانو هايم را بغل كردم
پنجره هاى ساختمان ما بسته و چراغ هايش خاموش بود
به مسير آمدن معين چشم دوختم حتى توان پلك زدن نداشتم ميترسيدم در عرض يك پلك زدن بيايد
كم كم خسته شدم سرم را روى زانوهايم گزاشتم حس كردم معين آمده و سرم را نوازش ميكند سر كه بلند كردم به خيال و وهم خودم گريستم
چراغ هاى اتومبيل تاريكى كوچه را از بين برد نور چراغ ها اذيتم ميكرد سامى پشت فرمان ليموزين بود اما چون شيشه هاى عقب دودى بود معين را نميديدم مطمئن بودم آنجاست عطرش را حس كرده بودم من از چند فرسخى اين مرد را بو ميكشيدم
در آنى خودم را جلوى ماشين انداختم درب باغ باز شده بود و مانع ورودش شدم سامى وحشت زده از ماشين پياده شد
_ يلدا خانم شما…
صداى جان جانانم دلم را لرزاند
_ سامى كى به تو اجازه داد پياده شى ؟
فرياد زد؟!
نزديك ماشين شدم به شيشه كوبيدم التماس كردم بايد حرف ميزدم
حتى شيشه را پايين نكشيد
قسمش دادم اما باز بى افاقه بود سامى ناچار اطاعت كرد و سوار شد دنبال ماشين دويدم ضجه زدم صدايش كردم …
چه قدر بى رحم شده بود
رفت
در به رويم بسته شد
روى زمين افتادم زانوهايم از برخورد با آسفالت كف زمين خراش برداشت و عجيب سوخت
اما در مقابل خراش و سوزش قلبم هيچ بود
همه تنم ميلرزيد و اشك ميريختم نگهبان با ترحم نگاهم ميكرد چند دقيقه طول كشيد عماد دوان دوان از خانه خارج شد از جايم بلند شدم دستان عماد را گرفتم التماسش كردم
_ عماد فقط ١ دقيقه ببينمش فقط ١ دقيقه باهاش حرف بزنم
كلافه بود
_ اين وقت شب چرا اومدى اينجا؟ الكى خودتو بيشتر از اين تحقير نكن تموم شده ديگه اينجا نيان بيشتر از اين جفتتونو اذيت نكن
جيغ زدم پا كوبيدم
_ اون همه زندگيمه عشقمه تو رو خدا عماد تو رو خدا !!
اعتنا نكرد دستور داد ماشينش را بيرون بياورند و به زور سوارم كرد و به آپارتمان رساند
حالم كه بهتر شد رفت
من در اين خانه ماندنى نبودم !! باران ميباريد !!
عمه جيغ زد التماس كرد نميشنيدم هدفونم را برداشتم و در را بستم و رفتم
از پله ها ميدويدم
٢٠ طبقه مهم نبود!! من در آسانسورى كه هميشه با معين ب*و*سه هاى يواشكى رد و بدل ميكردم تنهايى خفه ميشدم خيابان هاى اين شهر را بلدم اسم هر خيابان را خودم انتخاب كرد
خيابان اولين باران من و معين
خيابان كيك خريدن معين برايم
خيابان ب*و*سه پشت فرمان
خيابان قهر و آشتى
“آينده من و اين خيابان ها بى معين به كجا ميرسيد؟!
موسيقى هم عجب هم نوايى با من داشت!!
بى مهابا اشك ميريختم
همیشه آخر
قصه یکی راهی شده رفته
یکی مبهوت و یاده روزای رفته میوفته
نه اونکه میره میخواد و نه اونکه مونده میخنده
شاید اینجوری قسمت بود
چی میشه بی تو آینده بی تو آینده
چی میشه بی تو روزایی که هر لحظه اش یه دنیا بود
نمیشه بی تو خندیدو نمیشه فکر فردا بود
تموم لحظه هام آهه خیال با تو بودن شد
چه روزایی که پژمردو چه رویایی که پرپر شد
یه عمره با خودم تنهام ولی سخت میشه عادت کرد
نمیشه رفته باشی تو نمیشه اینو باور کرد
خیابونای تاریکو یه از خود بی خود شب گرد
یه مشت رویای تو خالی همه دلتنگتن برگرد
آینده آینده…
چی میشه بی تو روزایی که هر لحظه اش یه دنیا بود
نمیشه بی تو خندیدو نمیشه فکر فردا بود
تموم لحظه هام آهه خیال با تو بودن شد
چه روزایی که پژمردو چه رویایی كه پرپر شد”
چى ميشه بى تو آينده؟!…
آينده من بى معين با اين همه خاطره چه ميشد؟!
وقتى برگشتم عمه آن قدر گريسته بود كه دل من دل سوخته ام برايش سوخت بالاخره بغلم كرد در آغوشش دردهايم كم ميشد
_ عمه امشب پيشم بخواب مثل بچگى هام
_ باشه خوشگلم باشه
نوازشم كرد بيچاره چه قدر شكسته تر شده بود
_ يلدا به خدا توكل كن خدا خيلى بزرگ و بخشنده است
تلخ خنديدم
_ بخشنده است ولى من لياقت بخشش ندارم
_ اين طورى نگو به خودش پناه ببر
كنار هم خوابيديم سرم در آغوش مادرى بود كه قدرش را هميشه دير فهميدم
_ عمه تو تا حالا اصلا گ*ن*ا*ه كردى طعم عذاب وجدانو چشيدى
دستى روى سرم كشيد
_ من كه معصوم نبودم منم گ*ن*ا*ه دارم
_ خيلى حالم بده ديگه نميكشم كم آوردم آخراشم
_ قرصاتو خوردى تب دارى يكم ولى پايين مياد ميدونم چه طورى بايد مواظبت باشم
_ نه هيچ كى جز معين نميدونه ، كاش بميرم كاش تموم شه
هميشه در همه مراحل و مشكلات زندگى عمه يك كتاب جادويى داشت كه ميخواند و آرام ميشد بلند شد و كتاب را آورد را رو به رويم گرفت
_ بخون آروم شى
_ اين چيه؟ كتاب ورد و جادو؟
_ نه كتاب راز و نياز يه بنده خوب با خدا ، صحيفه سجاديه قول ميدم آرومت كنه
اسمش را شنيده بودم در كتابخانه معين ديده بودم
كتاب را گرفتم و ناخودآگاه صفحه اى را باز كردم كه زخم هايم را تسكين بخشيد!
منى كه حتى در همه زندگى ام يك ركعت نماز نخوانده بودم عجيب دلم با خط به خطش آرام گرفت
و گاه خدا براى نجاتت خودش به زمين مى آيد و چاره اى مى انديشد
” خداوندا …
گره های ناگوار، با تو باز می شوند؛
شدت سختی ها، با تو می شکند؛
آنان که دنبال رهایی می گردند،
به تو التماس می کنند.
از قدرتت، سختی های زندگی،
حساب می برند؛
به لطفت،
علت ها و اسباب،
فراهم می شوند؛
با توانایی ات،
سرنوشت، جاری می شود؛
و با اراده ات،
وسایل آماده می شوند.
وقتی که می خواهی،
بی آن که چیزی بگویی،
اسباب، فرمان می برند؛
و وقتی نمی خواهی،
بی آن که چیزی بگویی،
اسباب، از کار می ایستند.
وقت دشواری‌ها،
آن که صدایش می کنند،
تویی
و وقت گرفتاری‌ها، آن که دنبال پناهش می‌گردند،
تویی.
برای من اتفاقی افتاده
که زیر سنگینی اش شکسته ام؛
گرفتاری ای آمده که تحملش را ندارم.
آن چه تو فرستاده ای، کس دیگری برنمی گرداند.
آن چه تو آورده‌ای، کس دیگری نمی برد.
دری را که تو بسته ای، کس دیگری باز نمی کند
و دری را که باز کرده ای، کسی نمی بندد.
پس خودت درِ رهایی را به رویم باز کن.
به توانایی ات،
این هیبت غم را در من بشکن
و کاری کن به همین سختی،
به همین رنجی که دارم
از آن به تو شکایت می کنم، زیبا نگاه کنم.
نیایشی از صحیفه سجادیه “
پايان قسمت ٦٧
يا حق
#٦٨ قسمت ٦٨ اين مرد امشب ميميرد
روزها كه هيچ ساعت ها هم هيچ، براى من ثانيه ها هم با جان كندن ميگذشت با زور قرص و داروهايم سر پا مانده بودم
روحم را شبيه قايق هاى كاغذى كودكى هايم روانه آب روان كرده بودم رفته بود از من چند استخوان كه چهارچوب يك يلداى خالى شده از همه ى هستى باقى مانده بود
در حد نمردن غذا ميخوردم
نور اذيتم ميكرد عمه جرات نميكرد پرده ها را كنار بزند صبح تا شب، شب تا صبح روى تخت زانو بغل ميكردم و با خاطره هايم ذره ذره خودم را زجر كش ميكردم
من هم قاتل بودم و هم مقتول قاضى هم خودم بودم و حكمى كه به خودم داده بودم اشد مجازات بود
عماد اين روزها بيشتر هوايم را داشت ولى من هيچ هوايى جز هوايى كه معين در آن نفس بكشد را نميخواستم
عماد كه خبر آورد خانه اى كه برايم خريده است از حسى كه آن لحظه داشتم خودم هم تعجب كردم
وحشت كردم من به اندك عطر باقى مانده از معين در اين خانه راضى بودم
_ نه عماد من ميخوام همينجا بمونم
با غم و دلسوزى اينبار نگاهم كرد
_ دور سرت بگردم اينجورى بهتره جمع كن بريم
بغض راه گلويم را بست
_ كجا برم تو اين شهر در اندشت اينجا امنيت دارم
_ من كه نمردم ، منم ميام اصلا اسباب اثاثيه اى رو بردم تو يكى از اتاق ها خونه جديد
خيلى آپارتمان لوكس و دلبازيه از اينجا خيلى بهتره قول ميدم عاشقش شى

بى رمق و بى حوصله روى كاناپه نشستم
_ عماد من ميخوام اينجا باشم
كلافه شده بود
_ آقا گفته اينجا رو تحويل بدى
شكستم آنقدر كه لحظه اى احساس كردم كسى سينه ام را شكافت و قلبم را در آورد از بالاترين ارتفاع اين شهر به زمين كوبيد
از اينجا هم بيرونم كرد؟!
تا به اين حد بى ارزش و بى اهميت شده بودم؟
ميدانستم اين ساعت قطعا در شركت است بعد از چند روز جرات كردم از خانه خارج شوم عماد فكر كرد به تنهايى و كمى هواى تازه احتياج دارم نميدانست قصد رفتن به شركت را دارم
وقتى كه رسيدم از احترام و برخورد كارمندان متوجه شدم اينجا كسى از اتفاقات بد زندگى ما خبر ندارد
منشى جديد معين خانم ميانسال با وقارى كه خودم انتخابش كرده بودم با ديدن من به احترامم ايستاد و اعلام كرد رئيس با مهندس ملك جلسه دارند در ذهنم هرچه گشتم مهندس ملك را به خاطر نياوردم ترجيح دادم بى ادبى نكنم و منتظر بمانم از منشى هم خواستم حضورم را اطلاع ندهد
ظاهر آشفته و لباس هاى به هم ريخته ام كنجكاوش كرده بود زير چشمى مرا ميپاييد حدود نيم ساعت بعد در باز شد و مهندس ملك رويت شد
زن جوان و فوق العاده شيكى كه تمام وجودش طنازى بود!!
به خاطر آوردم طناز ملك تنها وارث شركت بين الملمى ملكان !!! اسمش را زياد شنيدن بودم اما فكرش را هم نميكردم معين راضى به همكارى با يك زن شود!!
معين براى بدرقه اش دم در آمد حتى نگاهم هم نكرد اين قدر حقير بودم كه به چشم طناز هم نيامدم
ته ريشش بلند شده بود مثل هميشه آراسته نبود
با بهت و بغض ايستادم و نگاه كردم كه با خوشرويى بدرقه اش كرد و واى و واى از دستى كه مرد من در آخر در دستش فشرد!!!
معين من و فشردن دست زن ديگر؟؟
خدايا اين كاب*و*س است؟!
طناز كه رفت نگاهى حقيرانه خرجم كرد و گفت
_ بيا تو
صدايش را هنوز ميپرستيدم
خودش داخل اتاق شد چند ثانيه بعد با اشك چشم وارد اتاق شدم
در را بست و كمى نزديكم شد
خدايا همينجا جانم را بگير من در كنار نفس و عطر او آرزوى ديگرى نداشتم
_ واسه چى اومدى؟
اشك هايم برايش بى اهميت بود كه اين سوال را ميپرسيد؟
_ معين…
فرياد زد
_ مُرد واسه تو مرد
_ اين زنه كى بود؟
_ به تو مربوط نيست ، كارتو بگو و برو و بيشتر از اين مزاحم زندگيم نشو
_ من هنوز زنتم
نيشخندى زد و گفت:
_ آره هنوز آره البته فقط يه اسمى تو شناسنامه ام اونم به زودى پاك ميشه
چه قدر بى رحم شده بود!!! چه قدر راحت از رفتن و جدايى و پاك شدن حرف ميزد
من با همه عشقم غرور داشتم!!
_ پس قبل تموم شدنش كثافت كاريو شروع كردى؟
يقه مانتويم را با عصبانيت گرفت و كمى بالا كشيد
_ ببين تو ذات من كثافت كارى نيست ذات آدمم قابل تغيير نيست، الانم كارى ندارى زود برو
كنايه بود؟ در ديدش ذات من كثيف بود؟
يقه ام را از دستش گرفتم من با همه عشقم غرور هم داشتم!!
_ اينجا شركت منم هست
اينبار طولانى و با صداى بلند خنديد
_ همه سهمتو حساب ميكنم ميدم عماد
_ نميفروشم . سهمم فروشى نيست ، در ضمن پروژه پرورشگاه رو هم بگو متوقف كنن ، پشيمون شدم ، اون آپارتمان و هرچى كه دارى هم ارزونى طناز ملك
من يك زن بودم و حسادت ميتواند يك زن را شبيه بى رحم ترين قاتل جهان كند
رو برگرداند ميدانستم توقع اين برخورد را نداشت
اما وقتى حلقه ام را در آوردم و روى ميز گذاشتم نگاهش فرق كرد ،فرياد نزد!! فقط نگاه كرد پايان زندگى مان را به نظاره نشست
رفتم اين بار با پاى خودم رفتم باورم شد كه تمام شده است باورم شد اين معينى كه من ديدم با غول چراغ جادوى هميشگى زندگى ام زمين تا آسمان فرق داشت!!
به خانه اى كه عماد خر
يده بود رفتم خانه به نام خودم بود مجبورش كردم از سهمى كه داشتم پول خانه را كسر كند
با خاطراتم و آن خانه خداحافظى كردم يك دل سير گريستم و جلوى آينه ايستادم با رژ لب روى آينه نوشتم
تو را ميسپارم به شب هاى روشن…
چمدان كوچكم را برداشتم و رفتم تنها يادگارى كه از معين برايم ماند اسمش در گردنم و روى سينه ام بود اين گردنبند را نتوانستم رها كنم…
وكيل معين براى انجام مراحل طلاق بامن تماس گرفت مثل مجسمه سكوت كردم تنها گوش سپردم چند ماه ديگر تا تاريخ عقدمان مانده بود
ما هنوز به اولين سالگرد نرسيده به طلاق رسيده بوديم
چند ماه بايد طبق قانون وصيت نامه صبر ميكرديم و بعد راحت طلاق ميگرفتيم
چند ماه اجبارى بايد اسم مرا در شناسنامه اش يدك ميكشيد!!!
چه طور به اينجا رسيده بودم؟ مقصر اصلى اين فاجعه چه كسى بود؟! چرا بايد از گ*ن*ا*هشان ميگذشتم؟
من و بچه بى گ*ن*ا*هم چرا بايد آلت انتقام از معين نامدار ميشديم؟
چرا هميشه من ؟
چون از همه احمق تر بودم؟
حقم بود واگرنه از طريق آوا و عماد شنيده بودم بارها وارد شده اند و موفق نشدند من دربازه بى دربازه بان بودم!
هر وقت معين به من اعتماد كرده بود و پاسبانى و كنترل من را كنار گذاشته بود من بدترين حماقت ممكن را انجام داده بودم
دنبال اردلان گشتم انصافا فهميدم آذر از توطئه هايش بى خبر بود كمكم كرد پيدايش كنم رفته بود و حالا آلمان بود
ولى فكر تازه اى داشتم ، اردلان معين را با نابود كردن فرزندش زمين زد ! من هم همين كار را ميكردم!
پيمان نه! پيمان زرنگ و بى رحم تر از پژمان بود
فرزند كوچكتر عزيز تر هم ميشود !!!
وقتش رسيده بود…
انتقام احمقانه ترين عاقلانه نماىِ بشريت است!!!
وقتى به شركت پرتو گستر رفتم و خودم را به منشى پژمان معرفى كردم توقع هرچيز را داشتم جز اينكه پيمان به جاى پژمان از اتاقش هراسان بيرون بيايد و با چشم هاى خودش يلدا نامدار زن دشمنش را قلمرو خودش ببيند!
پژمان ترسو بى اطلاع اين هيولا آب هم نميخورد
از جايم بلند شدم و سلام دادم
هنور با تعجب به من مينگريست
_ سلام عرض كردم جناب پرتو امكانش هست چند دقيقه وقتتون رو بگيرم
جواب سلامم را داد و من را به سمت اتاقش هدايت كرد
اين اولين بار بود پيمان را دقيق مينگريستم
او هم طور خاصى نگاهم ميكرد
با همه خشونت ذاتى پيمان غم عجيبى در چشمانش موج ميزد
از نگاهش معذب شدم و سر پايين انداختم
_ زن معين اينجا چى كار ميكنه ؟
بايد جواب قانع كننده اى براى پيمان پيدا ميكردم
انگشت بى حلقه ام را جلويش گرفتم و گفتم
_ الان ديگه زنش نيستم بزرگترين دشمنشم
پوزخندى زد و گفت
_ تا اين حد كه با پاى خودت بياى تو دل آتيش؟
_ اومدم اين آتيشو شعله ور تر كنم
_ زنش هم كه نباشى ، دختر عموشى ، معين به كنار تو خواهر اون عماد مغز تيليدى
عماد عزيزم؟! مرا ببخش كه در مقابل توهين اين هيولا سكوت ميكنم !!
باز به خاطر مى آورم كه قاتل عشق و فرزندم حال رو به رويم نشسته است
_ عماد و معين واسم ديگه اهميتى ندارن من از همشون كندم
_ خوب اين به ما چه؟
_ طناز ملك
با حالت خاصى گفت
_ خوب؟
_ اونو جايگزين من كرده، شركتشو ميخوام با هر قيمتى كه شده ، خودم نميتونم اقدام كنم به كمكت احتياج دارم
_ چرا بايد كمكت كنم؟
_ چون منم در ازاش كمكت ميكنم انتقام بگيرى
_ بر عكس بقيه اعضاى خانوادم ديگه فكر ميكنم انتقام راه خوبى نيست چون ژاله رو نميتونه بر گردونه
برگشت ژاله هنوز برايش مهم بود؟!
سرش پايين بود
ولى باز ادامه داد
_ تن صدات شبيه ژاله است ، تو ميدونى كجاست؟
در آنى حس كردم چه قدر ناتوان و عاجز شده است
_ من تا حالا ژاله رو نديدم ولى ميتونم پيداش كنم مطمئنم معين ميدونه كجاست
_ ميدونه اما به هيچ قيمتى حاضر نشد بگه ، حتى وقتى دختر عموش با پژمان فرار كرد راضى شد هر بلايى سر اون دختر بياد ولى جاى ژاله رو به من نگه
تازه متوجه حرفهاى مهرزاد در مورد ناموسش شدم كه معين را مقصر ميدانست!!!
_ من ميتونم! اصلا بيا معامله كنيم ، جاى ژاله در مقابل شركت طناز ملك
خود پژمان بهترين راه حل و بهانه را بى آنكه بداند براى انتقام از خودش به من نشان داد
ژاله!! من با اين اسم ميتوانستم اين مرد را تا مريخ بكشانم
دست همكارى جلويم دراز كرد و مجبور شدم به اين ابليس دست دهم!!
موقع خروج پژمان ترسو را ديدم كه با تعجب نگاهم ميكرد حقير تر از مورد انتقام گرفته شدن بود!! بهتر كه پيمان پا پيش گزاشت
فاتحانه به سمت خانه حركت كردم
درست سر خيابان وحشتناك ترين و عجيب ترين اتفاق ممكن را تجربه كردم
در جايم خشكم زد
هيچ به خاطر نمى آوردم
حتى اسمم
نميدانستم كجا هستم و قرار بوده است به كجا بروم!!
مغزم فلج شده بود خيلى عجيب بود خيابان دور سرم ميچرخيد چه احساس غريبى !!
به سختى خودم را لب جدول رساندم و نشستم سرم را ميان دستانم گرفتم هرچه بيشتر فكر ميكردم گيج تر ميشدم
اينقدر ترسيده بودم كه گريستم
تنها نكته مثبت آن حالت وحشتناك فراموش موقت درده
ا و از دست داده هايم بود!!
دختر نوجوانى به كمكم آمد كنارم نشست و حالم را پرسيد ميان گريه اسم خيابان را پرسيدم ولى وقتى اسم خيابان را هم فهميدم چيزى به خاطر نياوردم
دختر با ناراحتى گفت
_ خانوم موبايل دارى؟
موبايل؟! داشتم ؟
كيفم را جلويش گرفتم با عجله گشت و گوشى ام را پيدا كرد و شروع كرد خواندن اسم مخاطبينم
_ جان جانان كيه ؟ زنگ بزنم بهشون؟ انگار همسرته
جان جانان؟! معينم؟!
اين اسم قدرت معجزه داشت كمتر از يك ثانيه همه چيز را به خاطر آوردم !!
معين و نداشتنش!!!!
كاش به خاطر نمى آوردم كاش آن فراموشى موقت ، دائمى ميشد
با دكتر شمس كه تماس گرفتم وموضوع را مطرح كردم از من خواست سريع خودم را به بيمارستان برسانم
بعد از دوباره كلى عكس و آزمايش قرص هاى جديدى تجويز كرد و از من خواسن حد الامكان تنها جايى نروم، ورزش كنم و شطرنج و حل جدول هم از برنامه هاى هر روزم قرار دهم معين هر روز مجبورم ميكرد جدول حل كنم و با او شطرنج بازى كنم باز به ياد خوبى هايش بغض كردم
ولى حالا وقت مردن و مريضى نبود من بايد سالم و سرحال تا رسيدن به هدف اصلى ام زنده ميماندم
كم كم جرات كردم پرده هاى خانه را كنار بزنم معين ديگر نبود من هرشب خواب دختر مو طلايى ام را ميديدم و ديگر نداشتمش اما زندگى در جريان بود
با بى رحمى تمام پروژه پرورشگاه را متوقف كردم
عماد حسابى از دست من كلافه و دلخور بود
اجازه ندادم خانه و آقايش را ترك كند من ميخواستم مثل قبل همان يلداى تنها و عمه هميشه فداكار با هم و در كنار هم باشند
ولى عماد هر روز به ما سر ميزد
اين روزها دلم براى كودكى و عمه خيلى تنگ ميشد مدام به آغوشش پناه ميبردم آرامم ميكرد برايم قرآن ميخواند و نذر ميكرد ، از خدايى ميگفت كه من شيفته اين خدا ميشدم…
ورزش ميكردم هر روز آنقدر در پارك ميدويدم كه پاهايم بى رمق ميشد
به پيمان وعده دروغ داده بودم كه آدرس ژاله را به دست آوردم
در پى خريد شركت عظيم ملكان بود تمام سهامش را به دست آورد حقا كه دو دشمن در قدرت نابودى ديگرى خيلى شبيه هم بودند
طناز ملك بى خبر از انتقام من !! تمام دارايى اش را به پيمان ميباخت
و پيمان هم دوبرابر مبلغ واقعى سهام ها را به او ميپرداخت تا رسيدن به هدفم خيلى نمانده بود به زودى من صاحب ٨٠ درصد سهام شركت ملكان بزرگ ميشدم
بايد خودم را براى اين منصب آماده ميكردم با بى رغبتى تمام به آرايشگاه رفتم موهايم را شكلاتى با هايلايت شيك و محوى كردم و مدل خاصى آراستمشان
ظاهر جديد يلدا بايد كم از طناز ملك نداشته باشد
وقت خريدن يك اتومبيل در خور بود
چه قدر رانندگى شب هنگام در اتوبان هاى تهى از اتومبيل هاى آدم هاى پر مشغله آرامم ميكرد بى هدف ميراندم و تمام مدت آهنگ گوش ميداد
چه قدر ميگريستم و ميان گريه به بخت بد خود خنده تلخ ميزدم
و واى از آن وقتى كه نم باران هم به اين ضيافت جنون آميز من و صداى بانوى ترانه ملحق ميشد
چه قدر اين سمفونى دردناك بود و وصف حال من !!
با تك تك نت موزيك و كلماتش درد شكستنم را باز حس ميكردم
و شيرين ترين شكنجه دنيا خاطره بازى است
” مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد
حتی باغبون نفهمید … که چه آفتی به من زد
رگ و ریشه هام سیاه شد , تو تنم جوونه خشکید
اما این دل صبورم به غم زمونه خندید
آسمون مست جنونی آسمون تشنه ی خونی
آسمون مست گ*ن*ا*هی آسمون چه رو سیاهی
اگه زندگی عذابه یه حبابه روی آبه
من به گریه ها می خندم می گم این همش یه خوابه
مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد
حتی باغبون نفهمید … که چه آفتی به من زد
آسمون تو ،مرگ عشقو توی یاخته هام نوشتی
این یه غم نامه ی تلخه که تو سر تا پام نوشتی
من به لحظه ی شکستن اگه نزدیک اگه دورم
از ترحم تو بیزار … که خودم سنگ صبورم
آسمون تيشت شکسته من دیگه رو پام می مونم
منو از تنم بگیری تو ترانه هام می مونم
اگه زندگی عذابه یه حبابه روی آبه
من به گریه ها می خندم می گم این همش یه خوابه
مثل باد سرد پاییز غم لعنتی به من زد
حتی باغبون نفهمید … که چه آفتی به من زد
آسمون تیشت شکسته من دیگه رو پام می مونم
منو از تنم بگیری … تو ترانه هام می مونم “
باغبان من كجا بودى وقتى آفت به باغ دلم زدند؟!
***
خدا با من باز قهر كرده بود؟!
خسته ولى با هزار اميد بعد كلى دوندگى به خانه آمدم بوى خورشت قيمه پروين نشان از جارى بودن هنوزِ زندگى داشت
اما به استقبالم نيامد صدايش زدم
_ عمه ، عمه خانم ، عمه جونم
اين روزها بيشتر قدر مرحم زخم هايم را ميدانستم اين زن از كودكى ام تنها همراه و همدلم بود با همه خطاهايم هميشه بخشيد و محبتش را دريغ نميكرد…
چرا جوابم را نميدهد؟! حتما سر نماز است
به اتاقش رفتم حدسم درست بود عمه عزيزم پروين هميشه فداكارم سر سجاده بود اما چرا خوابش برده بود؟
قرآنش چرا روى زمين بود ؟ عمه هيچ وقت قرآن را روى زمين نميگزارد
باز صدايش ميكنم
جواب نميدهد نزديكش ميشوم و كنارش مينشينم
تكانش ميدهم جواب نميدهد
چادر نما
به نام او
#٦٩ قسمت ٦٩ اين مرد امشب ميميرد
دستانت پر است از تهى بودن، لبهايت غالبى ساخته شده فقط به شكل لبخند. من خوب ميدانم كه در پس آن لبخند تصنعى تلخ و آن دستان سرد انباشته از تارهاى تنيده شده از درد چه قدر خسته اى!!! ميدانم در عمق چشمان بى فروغ و فروهشته ات كه ساليانى است كه در آن دگر طلوعى از شادى نميبينم، پر است از راز ،
راز رمزهاى دورانى بس دور ، آن زمان كه تو بودى و همه بودند و همه يك به يك رفتند و در هنگام رفتنشان ديدم كه اينگونه ميخنديدند ، دست ميكوفتند ولى مى رفتند و مى رفتند…
و من از چنين هجرتى آموختم كه واژه درد را از هر سو كه بخوانى درد دارد!!!
چند بار يتيم شدن انصاف نبود!!
من هنوز عزادار مو طلايى از دست رفته ام بودم
من هنوز داغدار عشق باخته ام بودم
من مادر و پدر از دست داده بودم
رفتن تنها همدمم انصاف نبود
توان گريستن نداشتم!!!
من رفتن پروينم را باور نداشتم
دروغ بود يك كاب*و*س طولانى بود كه به زودى با صداى خودش كه بيدارم ميكرد تمام ميشد
چرا مشكى تنم كرده اند؟
دكتر شمس و سيما اينجا چه ميخواهند؟
چه قدر از بوى حلوا متنفرم
آوا چرا بغلم ميكند
اصلا اين جماعت مشكى پوش خانه ما چه ميخواهند
چرا نميتوانم حرف بزنم؟ به سختى پلك ميزنم صداى هيچ كس را نميشنيدم
عماد نگران بغلم ميكند پشت سينه ام را ماساژ ميدهد موهايم را ميب*و*سد شال مشكى ام را كه از سرم روى شانه ام افتاده روى سرم مى اندازد
چه كاب*و*س كند و طولانى !!!
بايد بخوابم اينبار كه بيدار شوم عمه بالاى سرم است
نه ! باز هم تمام نشد !!
حال در قبرستانم!!
چشم دوخته ام به قبر خالى رو به رويم جمعيتى با تابوتى نزديك ميشوند صداى لا اله الله ناگهان گوش هاى كر شده ام را شنوا ميكند
تنم ميلرزد
چند بار پلك ميزنم
معين و عماد نفرات جلو دار زير اين تابوت هستند
سر تا پا مشكى و خاك آلود
چه خبر است ميخواهم از جايم بلند شوم آوا مانع ميشود
مراسم تلقيح انجام ميشود معين در قبر رفته است
سر تا پايش خاكى است
دكتر شمس رو به آوا دستور ميدهد مرا نزديكتر قبر ببرد كفن را كنار ميزنند
بغض ميكنم
كاب*و*س نيست !!
جيغ ميزنم شيون سر ميدهم حال شانه هاى جان جانانم از شدت گريه ميلرزد
او هم باز بى مادر شد
پريمايش را با دستان خودش به خاك ميسپرد روى زانو زمين افتادم شالم را روى صورتم كشيدم مشتى خاك برداشتم و روى سرم ريختم انگار همه منتظر گريه و عزادارى من بودند كسى مانعم نميشد
فرياد ميزدم
_ عمه پاشوووو
بى معرفت كجا ميرى تنها ؟؟؟
خدا را صدا ميزدم
خدايااااااا اين رسمش نبود
خدايا پروينمو برگردوووون
من مرثيه ميخواندم و جمع ميگريست بدنم داغ داغ بود به زور قرص به خوردن ميدادند
هيچ جز قبر پر شده نميديدم
از جايم بلند شدم كارهاى خاك سپارى تمام شده بود حالا بايد خودم را روى مزارس رها ميكردم بيدار ميشد اگر مرا تا اين حد تنها ميديد
يك قدم برداشتم زمين و زمان دور سرم چرخيد
خودم را براى سقوط آماده ميكردم كه دستى قدرتمند زير بغلم را سريع گرفت و مانع افتادنم شد و بالا كشيدم
خدايا چه قدر در اين لحظات به آغوش و عطرش محتاج بودم
چشم هايش پر از غم و اشك بود درآغوشش رها شدم خودش از بطرى آب روى دستش ريخت و دستش را روى صورتم كشيد موهاى پريشانم را از صورتم كنار زد و شالم را كه دور گردنم پيچيده بود كمى شل كرد
چند لحظه خيره نگاهم كرد
اين مرد شوهر من است !!!
عماد را صدا ميزند
كمتر از آنى ميرسد صداى بم گرفته اش جذاب است جذاب!!!
_ عماد بيا مواظب خواهرت باش
من فقط خواهر عماد بودم؟!
مرا به آغوش عماد سپرد و رفت
رفت و مطمئنم نميدانست با هر بار رفتنش چه پتكى بر سر ويرانه از من مانده ميزد
ميدانستم درد از دست دادن پريما امشب با هوار هوار سيگار هم از سينه اين مرد دود نميشود
مراسم تمام شد همه رفتند من ماندم و آوا و عماد
و سيما دلم قدرى تنهايى ميخواست هرچه اصرار كردم نپذيرفتند به خانه كه رفتيم
به اتاق عمه رفتم دلم استشمام عطرش را ميخواست
باورم نميشد مرد من روى تخت عمه عزيزم خوابيده بود و چادر نماز عمه را بغل كرده بود چون يتيم مادر مرده اى خوابيده بود
اما خواب اين مرد سبك است چشمانش را پس از چند ثانيه باز كرد
چه قدر گريسته است كه چشمانش كاسه خون است
نشست و بينى اش را بالا كشيد چشمم به حلقه اش كه هنوز در انگشتش خودنمايى ميكرد خيره ماند
خم شدم و چادر عمه را برداشتم بغل كردم و بوييدم باز روى زانو افتادم و زار زدم
بوى عشق ميداد سالها با اين چادر با خدايش عشق بازى كرده بود
زمزمه كردم
عدالتت كجاست خداى عادل و كريم؟
عجيب بود!!!
كوه غرور در مقابلم زانو زد دقيق رو به رويم بغلم كرد
بالاى كمرم را آرام آرام نوازش كرد
_ كفر نگو دختر كفر نگو
كفر؟!! من در آغوش تو عبد و عبيد ترين مخلوقم!!
لعنت به من كه حالا وقت از هوش رفتن نبود!!!
به هوش آمده بودم اما توان گشودن چشم هايم را نداشتم
صدايش كه سيما را مخاطب قرار داده بو
د و در مورد وضعيت من به او سفارش هايى ميكرد خيالم را راحت كرد كه هنوز اينجاست اما جمله سيما باز مرا به هم ريخت
_ آقا فشار خودتون خيلى بالاست قرص فشارتون رو لطفا الان بخوريد
به فكر همه هست جز خودش
_ شما حواست به نكته هايى كه گفتم باشه

بالاخره موفق ميشوم چشم هايم را باز كنم
متوجه ميشود و نگاهم ميكند پلك طولانى ميزند
باز نداشتم عمه را به خاطر مياورم آوا را صدا ميزند
و اوا هم سريع خودش را ميرساند با مهربانى كنارم مينشيند و نوازشك ميكند معين همانجا ايستاده است
_ اين پسره كجاست؟
آوا سر تكان ميدهد
_گفت كارهام نيمه تمومه بايد برم
_ امروزو نميرفت اون خراب شده چيزى نميشد زنگ بزن بگو سريع كارشو تموم كنه بياد
_ چشم
آوا پس از تماس با عماد رو به من پرسيد
_ بهترى؟ چيزى نياز ندارى؟
چرا نياز دارم!! من پروينم را ميخواستم الان بايد مثل هميشه برايم اسپند دود كند !! و چشم دشمن را باعث و بانى حالم بداند ، پس كجاست؟
ياد آورى اينكه عمه ام را راحت در دل خاك تنها گذاشتم و آمدم جگرم را سوزاند
رو بر گرداندم و باز بناى گريه گذاشتم و ميان گريه با التماس گفتم
_ تو رو خدا منو ببرين پيشش اون تنهاست الان ميترسه
آوا بغض كرده بود
_ يلدا جان خودتو دارى نابود ميكنى
_ به درك من ميخوام پيشش باشم
از جايم بلند شدم دست بردم كه سوزن سرم را از دستم بيرون بكشم كه صداى جان جانانم متوقفم كرد
_ آروم باش
نگاهش كردم حال و روز خوبى نداشت آوا بلند شد و جايش را با معين عوض كرد
مجبورم كرد دوباره دراز بكشم و رو به سيما گفت:
_ آرام بخش بزن توى سرمش
با عصبانيت گفتم
_ نميخوام بخوابم بسه ديگه
_ هيس تا فردا بايد بخوابى بعد هر كارى خواستى بكن
_ عمه از غصه و فكر و خيال من مرد
پنجه لاى خرمن مشكى موهايش كشيد
_ مرگ ما دست يه قدرت برتره ، صلاح اون قدرت اين زما بوده براى رفتن پريما
_ نه من قاتلم من عمه رو كشتم بچه ام رو كشتم
سيما در حال ترزيق آرامبخش داخل سرم بود
معين با اتمام جمله ام سر پايين انداخت با دو انگش شصت و اشاره دست راستش چشم هايش را فشرد و هيچ نگفت و مرا مجبور به حرف زدن كرد
_ نقشه بود واسم دام پهن كردن اما تلافى ميكنم حقمو ميگيرم
فكر كرد هذيان ميگويم
_ هيچى نگو يكم ذهنتو آزاد كن
جدى ام نميگرفت!! باورم نميكرد !! كلافه گفتم
_ برو از اينجا برو
_ ميرم فقط فعلا آروم باش
چگونه به كسى كه همه جانم تمناى ماندنش را داشت گفتم برو؟!
لعنت به من !!
رفته بود صبح كه بيدار شدم كسى جز عماد و سيما در خانه نبود
دلم تنهايى ميخواست اصلا بى معين تنهايى بهترين شريك زندگى ام بود
جيغ زدم تنهايم بگزارند عماد بغلم كرد مشت به سينه اش ميكوبيدم اما محكم تر بغلم ميكرد
_ يلدا من كجا برم آخه چه طور تنهات بزارم؟
_ نميخواام هيچ كسو نميخوام اين زنيكه رو بردار و از اين خونه برو به ترحمتون نياز ندارم
_ جمع كن ميريم خونه ساختمون ما پيش من و خانم جون اينا
با صداى بلند خنديدم
_ آقات اجازه برگشت صادر كرده؟؟ بهش نيازى ندارم ، قصد مردنم ندارم ميخوام تنها باشم فقط تنهااا ديگه هم لازم نيست بياد اينجا تموم شده خودش گفت تموم شده من به ترحم يه غريبه احتياج ندارم
كلافه اش كرده بودم به زور روى تختم پرتم كرد و انگشت اشاره اش را به علامت تهديد جلويم گرفت
_ من برادرتم جايى هم نميرم شده دست و پاتو ببندم فعلا بايد ما رو تحمل كنى پس اينقدر يك دنده نباش
***
تا هفتم عمه فقط در مراسم و خيلى كوتاه مدت ديدمش لاغرتر شده بود و ريشهايش بلندتر شده بود
اما هنوز هم براى من زيباترين مرد كره زمين بود
پيام تسليت پيمان در قالب تاج گلى بزرگ بى نام رسيد و با يك پيام كوتاه اعلام كرد تا كسى جز من متوجه نشود
عمه رفت !! هيچ وقت فكر نميكردم مردن به اين آسانى باشد و تحمل مرگ عزيز تا اين حد سخت باشد!!
بعد از ٤٠ روز رخت عزا را بالاجبار از تنم در آوردند
عماد بعد شركت به خانه مى آمد و راضى نميشد شب ها تنها باشم
بالاخره عذر سيما را خواستم خودم اين روزها بهترين پرستار خودم بودم
بايد هدفم را به پايان ميرساندم من شريك اصلى طناز ملك شده بودم و وقتش بود بداند !
با معرفى خودم و اسمم جا خورد فكر كرد از طرف معين اين نقشه را عملى كرده ام ولى وقتى متوجه شد حالا رو به روى معينم جبهه گرفت حالا چاره اى جز تسليم نداشت
اعتماد پيمان را در اينكه دشمن معينم به دست آوردم نوبت به پياده كردن نقشه دومم رسيد
ميدانستم تجارت اصلى و پنهانى پرتوها قاچاق است از قاچاق اسلحه گرفته تا عتيقه
بايد از موضع خاصى وارد ميشدم
وقتى در جلسه خصوصى با پيمان اعلام كردم بزرگترين محموله ات با دوبرابر قيمت را ميخواهم جا خورد
_ تو چى توى سرته؟
با حالت بدجنسى گفتم
_ انتقام فقط انتقام
راست گفتم !!! قصدم انتقام بود از كل خاندان پرتو اما او فكر كرد انتقام از معين هدف من است
ژست زيركانه اى گرفت و گفت
_ كار سختيه و البته واسه تو محال ، معين مار چموشيه
_ واسه من آس
ونه ميدونى چرا؟ چون نميدونه دشمنشم، اون محموله ميتونه هم آبروشو ببره هم شركتشو نابود كنه و همه عمر مجبورش كنه تو زندان بپوسه
چند لحظه در فكر فرو رفت
_ ژاله هيچ وقت تا اين حد بى رحم نبود
_ شايد چون تا اين حد من زخمى نبود
باز به من چشم دوخت و اين نگاه پر از غمش حكايت از يك حس نافرجام داشت و با ياد آورى اش در ذهنش براى نابودى معين مصمم تر شد
_ سوله اصليش رو ميتونى نشونه بگيرى
_ آره با كلى پرونده سازى فقط بايد بين من و تو بمونه چون ميدونم معين تو دم و دستگاه تو آدم زياد داره
_ خيالت راحت باشه كار ما تميزه!
حق داشت ٤٠ سال اين تجارت كثيف تجارت كل نسلش بود و پليس نتوانسته بود مدركى عليه آن ها به دست بياورد و حالا خبر نداشت انتقام و عشق كور اين قدر احمقند كه تو را تا نابودى پيش خواهند برد!!!
پيمان با خيال نابودى معين محكم قدم بر ميداشت
بالاخره روزى كه انتظارش را ميكشيدم فرا رسيد رويارويى با معين به عنوان مالك شركت ملكان
از قبل از طريق طناز خبر دار شده بود و آماده اين جلسه بود
در كنار طناز پشت ميز جلسه شركت منتظر رسيدن رئيس بزرگ بوديم
رار وقتى به شركت آمده بودم نه از عماد خبرى بود و نه از معين
طناز به سختى مرا به عنوان شريك و سهامدار اصلى در كنارش تحمل ميكرد
واقعا شيك و با وقار بود با وجود اينكه فقط ٤ سال از من بزرگتر بود خيلى خانمانه در وجودش موج ميزد حيف كه بعد از فوت عمه دست و دلم به آرايش نميرفت واگرنه جواب اين رژ مخملى اش را ميدادم
چند دقيقه بعد عماد همراه وكيلش وارد اتاق شد و صميمانه به طناز دست داد
(كى اينقدر صميمى شدن!!!)
مرا با دلخورى نگاه كرد
_ خواهر من واسه رقابت با شريكهاش تو رو انتخاب كرده طناز واگرنه اصلا اهل خواهر شوهر بازى نيست چون خودش اصلا مورد ستم خواهر شوهر واقع نشده اين يك هفته كه فهميديم خريدار اصلى سهامدارها يلدا بوده همه تو شوكيم وكيل معركه اى انتخاب كرده بود
بى حركت مانده بودم!! چه ميشنيدم ؟! بايد خوشحال ميشدم يا دلخور از بى خبرى
_ عماد من نميدونستم…
طناز سرخ شد و ميان حرفم گفت
_ منم نميدونستم
عماد خنديد و گفت:
_ بعد چند ماه مدل خواستگاريم مسخره بود؟!
بغض كرده بودم! چه قدر از عماد عزيزم دور شده بودم كه دلباختنش از نظرم پنهان شده بود
طناز ملك شايسه برادرم بود يك ظاهر فوق جذاب ادغام با سادگى روح و ذات
به هم مى آمدند!!
عماد كى كمر هيولاىِ بدبختى و ماتم را زمين زده بود؟
با صداى گرفته گفتم
_ تبريك ميگم
طناز دستش را روى دستم گزاشت انگار تازه به خودش آمده بود
_ عماد همه رو غافل گير كرد
خواستم بگويم روزهاى طولانى است كه به عماد اجازه حرف زدن نداده ام فرار كرده ام طردش كرده ام
برادرى اش را نخواستم …
به لبخندى اكتفا كردم و گفتم
_ سورپرايز خوبى بود
معين كه وارد اتاق شد همه جز من به احترامش قيام كردند مثل هميشه كه در جلسه رسمى رفتار ميكرد نبود
صندلى اش را كنار كشيد و دوستانه دعوت به نشستنشان كرد
سرم در تبلتم بود و سعى ميكردم نگاهش نكنم
امان از اين صدايشششش!!!!
_ عماد كو حلقه ات؟ قرار بود بود زانو بزنى و درخواست ازدواج كنى
( حتما ميخواد بگه من زودتر از همه خبر داشتم!)
عماد و طناز هر دو سرخ شده بودند
عماد با خجالت گفت:
_ من دوست دارم سنتى بريم خواستگارى با حضور شما آقا و تنها خواهرم
وقت حرف زدن من رسيده بود
_ اين روزها دوره اين مدل خواستگارى تموم شده ٤ تا سفته ازش بگير و ببرش تو محضر كارو تموم كن
هيچ كس جز معين منظورم را نفهميد
متعجب به گستاخى من چشم دوختند
پوزخندى زدم و ادامه دادم
_ طناز ملك شركتت رو به عنوان هديه ازدواج بهت پس ميدم، خوشبخت باشى
از جايم بلند شدم و قصد رفتن كردم
عماد دنبالم دويد
_ يلدا من ناراحتت كردم؟
به شانه اش زدم و گفتم :
_ نه فقط نميتونم اينجا بمونم هواش واسم سنگين شد
سنگينى نگاهش را حس ميكردم ولى خوب معين نامدار بود ديگر استاد ناديده گرفتن طناز را مخاطب قرار داده بود!!
_ خوب عروس خانم هنوز جواب پسرمونو ندادى ؟!
كاش نظر من هم قبل از ازدواج ميپرسيدى!!
عماد تا ماشين همراهى ام كرد نگران رانندگى ام بود ولى ميدانست چه قدر راندن آرامم ميكند
ميدانست من اين روزها تشنه رفتنم…
معين فهميده بود كه تلاش براى خريد شركت طناز فقط يك حسادت و انتقام زنانه است باز هم رو دست خوردم ميخواست احمق بودنم را بار ديگر متذكر شود
به خانه كه رسيدم چراغ ها و اجاق خانه خاموش بود چه قدر تنها بودم!
از امشب عماد را هم در خانه نميپذيرفتم بالاخره او در شرف ازدواج بود و دير يا زود بايد ميرفت ، كليد ساز آوردم و قفل خانه را عوض كردم
شب يك ساعت پشت در حرف زد و كلنجار رفت تا راضى ام كند مرغم يك پا داشت
در حد مرگ عصبانى بود ميدانستم دستش به من برسد سالم نميمانم
خوشبختانه درب ضد سرقت قابل شكستن نبود و الا مطمئنم كه در را ميشكست
آخر هم با اعتراض مدير برج به خاطر سر و صدا مجبور شد برود
يلدا تن
هايى و بى كسى ات از امشب مبارك…
گرچه وقتي بغض مي كنم، خودم ،خودم را در آغوش مي گيرم ، دلداري مي دهم
تنهايي، با تمام دردي كه دارد، مرا “مرد” بار آورده…
آنقدر كه با همه تنهاييم
“مردانه” به خودم تكيه مي كنم…
هنوز تا نيمه شب چند دقيقه باقى است
تلفنم زنگ ميخورد
با ديدن اسم جان جانان روى صفحه گوشى ام دلم كه نه همه تنم ميلرزد
ميخواهم سريع جواب دهم اما حسى مرا منع ميكند
ادامه با مردى كه تنها يك ماه تا تاريخ طلاقتان مانده فقط و فقط تحقير خودم است
گوشى را خاموش ميكنم به اتاق عمه ميروم و روى تختش سعى ميكنم پريشان حالى ام را تسلى بخشم
واى واى واى تنها و تنها حس مرا يك زن يك دختر ميتواند بفهمد !!!
پشت خط عشقت باشد و تو خودت را از داشتن صدايش محروم كنى چون مطمئنى مال تو نيست!!
از همه نعمت هايت چرا تنها گريه نصيب من شد خدايا؟!
قرص هايم را بلعيدن و به زور چند قاشق غذا خوردم فكرم از تماس معين و علتش رها نميشد مثل ديوانه ها در خانه راه ميرفتم
عماد به تلفن خانه زنگ زد و باز خواهش كرد
بى فايده بود من دلم ايستادگى ميخواست چيزى كه نداشتنش مرا به اينجا كشانده بود
آن شب هم مثل همه شب هاى خلا و بيخود زندگى ام گذشت نه از تاريكى ترسيدم و نه از سكوت!!
من اين روزها فقط از ضعيف بودن هراس دارم!!!
***
سرهنگ طلوعى مخالف همكارى ام با پيمان بود و نگران وضعيتم بود اما اگر موفق ميشديم بزرگترين پيروزى سالهاى خدمتش محسوب ميشد
پيمان براى نابودى معين و رسيدن به ژاله به سيم آخر زده بود!!
خودم را به همه ميتوانستم ثابت كنم و انتقام دختر مو طلايى ام را بگيرم
آخرين جلسه ام با پيمان براى بازديد محموله در باغ خصوصى اش بود استرس شديدى داشتم
از تنها بودن با اين هيولا به هم ميريختم
به باغ كه رسيدم به محض پياده شدن از ماشين سرم گيج رفت و براى ١ دقيقه باز دچار همان حالت فراموشى شدم
پيمان و پژمان متعجب بر اندازم ميكردند و بالاخره خودم را جمع و جور كردم استقبال و ميهمانوازى شان بر عكس خودشان عالى بود
دلم تفريح ميخواست حتى با پيمان و پژمان!!
مدت طولانى غم سرزمين وجودم را تسخير كرده بود
پژمان دلقك ترين مرد كره زمين بود
با بساط قليون تا چند ساعت سرگرم بوديم يك شادى كاذب افراطى!!!
پايان قسمت ٦٩
به نام او
#٧٠قسمت ٧٠ اين مرد امشب ميميرد
پيمان كه جام هايمان را پر كرد به خودم قول دادم براى همراهى اش فقط يك جرعه بنوشم
جامش را بالا گرفت و به سلامتى نابودى معين نوشيد و هيچ كس نفهميد من همان يك جرعه را با چه مرثيه اى در دلم نوشيدم

ﺳــــَــــــــــــــــــــﻼﻣَﺘیہ آخرین خداحافظے که توے گلوم خُشک شد
ﺳــــــــــــــــــــــــﻼﻣﺘیہ کسے که طاقت نداشتم ازش خداحافظے کنم فقط تونستم بگم برو ﺳــــــــــــــــــــــــﻼﻣﺘیہ دستامون که دیگه هیچوقت به هم نمیرسه.
ﺳــــــــــــــــــــــــﻼﻣﺘیہ خندهامون
ﺳــــــــــــــــــــــــﻼﻣﺘیہ خاطره ی دیروزمون
لَعنـت به اونے که مانع شد تا ما با هم نباشیم
فرامـــــــــــــــــــــــــــــــــوشت مـــــــــــــــــــــــــــــــــیکنم…!
بــــــــــــــــــــــــــــــــــه مردونگيت قـــــــــــــــــــــــــــــــــسم
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه حافظه ای که تمامش خاطرات توست
بــــــــــــــــــــــــــــــــــه آغوشی که
تمام پیوندهای جز تورا
پـــــــــــــــــــــس میزند
قــــــــــــــــــــــــــــــــسم میخورم
فـــــــــــــــــــــــــــــــــراموشت کنم…”
بايد فراموشت ميكردم عهد كرده بودم روزى كه خودم را ثابت كردم براى هميشه حتى شده به قيمت جان كندن معين را فراموش كنم
نميدانم پيمان بعد از نوشيدن خلاف سايرين چرا بساط غم را پهن كرد
_ هنوز باورم نميشه زن اون معين قالتاق اين طورى بتونه دورش بزنه اون توى هرچى ماهره تو زن گرفتن خيلى ناشيه ، درد اصليت چيه دختر؟
حس كردم هنوز كمى به من شك دارد چون فعلا خبرى از محموله نبود
بايد دست روى نقطه ضعفش ميگزاشتم !!
جواب سوالش را دادم
_ ژاله
حتى با شنيدن اسم ژاله هم چشم هايش شور خاصى ميگرفت
_ چرا ژاله؟
_ معين منو واسه رسيدن به ميراثش فريب داد و تمام مدت فكرش و دلش پيش ژاله بود با هم در ارتباطن
( عجب دروغ بزرگى)
انگار در لحظه اى صندلى پيمان به صندلى شوك برق تبديل شد!!
وحشت كرده بودم از حرفم پشيمان شدم
_ محاله محاله ژاله از اون و ظلمش متنفره
_ ژاله شايد ولى معين عاشقشه
فرياد زد
_ نيست هيچ وقت نبود اون فقط ميخواد ژاله رو از من دور كنه با محبت دروغش ميخواد از من انتقام بگيره
پريشان حال شده بود كنارم نشست خيلى نزديك شده بود
با صداى بلند پژمان را صدا زدم ولى گور به گور شده بود و جواب نميداد
دستش را كه به قصد نوازش سمت صورتم آورد پس زدم
_ پيمان حد خودتو رعايت كن من چيزى واسه باختن ندارم ولى زير قول و قرارمون بزنى بد ميبينى
پوزخندى زد و گفت
_ من بعد ژاله با هيچ كس نبودم فقط ميخواستم واسه يك بارم شده ببينم پوس صورتت مثل عزيز من ابريشميه
واقعا عاشق بود؟ اين هيولاى بى وجدان قدرت عشق داشت؟
چه قدر احمق بودم كه حس ترحمم براى اين موجود هم به قليان مى افتاد
صحنه رقت انگيزى بود مردى با آن هيكل در فراق معشوقه اشك بريزد
دستش را گرفتم
_ عشق حتى تو رو هم از پا در مياره عشق تنها قدرتش نابوديه عشق خيلى بى رحمه

اشك صورتش را با پشت دست زدودم
تلخ خنديد
_ تو حامله بودى؟
با سوالش همه جانم را دوباره لبريز از انتقام كرد
_ آره
_ معين چون عاشقت نبود زياد درد نكشيد واسه از دست دادن بچه اش
_ نميدونم شايد اين طورى باشه كه تو ميگى، ولى من خيلى درد كشيدم
_ ميتونم دركت كنم
_ ميتونى؟!
_ ژاله ميخنديد ميگفت پسر شه اسمشو ميزارم پياله ! پى اول پيمانه ، اله آخر ژاله، ميگفت بايد بدونه اول و آخره بابا ننشه ، با هم واسش لباس خريديم هيچ وقت تو همه زندگيم اندازه اون چند ماه دلم نميخواست آدم خوبى باشم اون فقط يه نطفه حاصل از لذت نبود نتيجه عشق بود دليل زندگى دوباره علت و هدف راه سالم و بى حاشيه… اَح لعنت به من باز احساساتى شدم
( گ*ن*ا*ه بچه من چى بود؟ كه پدرت با بى رحمى تموم كارى كرد بكشمش و يك عمر عذاب وجدان داشته باشم كه بچمو با دستهاى خودم نابود كردم؟! هر بلايى سرت بياد حقته اردلان هم بايد مثل من واسه بچه اش عذاب بكشه)
در حالت مستى پيمان خيلى چيزها فهميدم همكارى اش با مهران دايى معين در اين مدت يكى از بزرگترين دست يافته هايم بود
بعد از يك ساعت سر و كله پژمان پيدا شد
در صورتش رضايت و شادمانى چندشى موج ميزد حس كردم عمدا اتاق را ترك كرده است كه پيمان در حالت سرخوشى به من دست درازى كند ولى نميدانست برادرش با همه كثافت وجودش تا حدى عاشق است كه جز ژاله باخته اش زنى به چشمش نمى آيد
باز تلفنم زنگ خورد و باز اسم جان جانان روى صفحه گوشى ام خود نمايى كرد طورى كه نفهمند رد تماس دادم و باز تلفنم را خاموش كردم
پژمان با كنجكاوى مرا برانداز ميكرد
بالاخره وقت رويت محموله رسيد
واقعا حق با پيمان بود اين محموله بزرگ و وحشتناك بود
خوشحال بود كه كمتر
از ٢٤ ساعت آينده ميتواند معين نامدار را براى هميشه زمين بزند
از ديدن محافظ هاى مسلحش واقعا ترسيده بودم
با وجود اينكه ميدانستم سرهنگ طلوعى و تيمش در نزديكى همين باغ منتظر خبرم هستند
نقشه اى كه براى فردا داشت با قول و نقشه هاى دروغ من حرف نداشت واقعا اگر همكارى ميكردم ميتوانست معين را براى هميشه نابود كند و چه قدر خوشحال بودم كه با اين كار ميتوانستم براى هميشه شرشان را از سر زندگى معين و خانواده ام كم كنم
وقتى از آن باغ خارج شدم حس كردم بزرگترين خطر زندگى ام را پشت سر گذاشتم
غروب شده بود طبق خواسته سرهنگ دوبار پشت سر هم چراغ هاى ماشينم را خاموش و روشن كردم و اين علامت تاييد رويت محموله بود

تمام طول راه در جاده يك نگرانى توام با خوشحالى داشتم
حتما تا الان سرهنگ كار پيمان را تمام كرده است!! كاش شاهد دستگيرى اش بودم !!
به خانه كه رسيدم تلفنم را روشن كردم
پيام ١٧ بار تماس معين مرا به شك انداخت!!
در فكر بودم كه تلفنم زنگ خورد سرهنگ بود
جواب كه دادم تازه متوجه شدم هميشه همه چيز آن طور كه ما ميخواهيم پيش نميرود
پيمان به راحتى فرار كرده بود!! با وجود دستگيرى پژمان سرهنگ نگران بود پيمان براى انتقام به سراغم بيايد
قرار شد چند مامور را براى محافظتم جلوى درب اصلى ساختمان به طور نامحسوس قرار دهد و از من خواست در صورت ديدن هر مورد مشكوك با او تماس بگيرم…
تب داشتم سرگيجه رهايم نميكرد تمام بدنم غرق عرق سرد شده بود
به قول عمه خدا بيامرز انگار توى دلم رخت چنگ ميزدند
ياد زمانى كه تب ميكردم و كارهايى كه معين ميكرد افتادم ، قرصهايم را خوردم و دوش آب سرد گرفتم كيسه يخ روى سرم گذاشتم و پاهايم را در لگن آب و يخ و الكل گذاشتم
موزيك آرامى گذاشتم و سعى كردم خودم را آرام كنم، چه دكتر ماهرى شده بودم
چه قدر غريب بودن در اوج مريضى دردناك تر ميشود
دلتنگش شده بودم
ناگاه همه وجودم نامش را فرياد زد
كارم اين روزها تماشاى عكس هايش بود!!
“مخترع دوربین عکاسی
اگر می دانست
ساعتها حرف زدن با یک عکس بی جان
چه بر سر آدم می آورد
هیچ گاه دست به این چنین اختراعی نمی زد!
البته که عکس هايش جان دارند!
این را حال پریشان من می گوید
وگرنه هیچ دیوانه ای
صفحه ی موبایل را نمی ب*و*سد و در آغوش نمی کشد!”
اين قدر ديوانه ام كه از عكسهايت عطرت را هم استشمام ميكنم!
چه قدر بى تابت بودم هر چه قدر هم انكار كنم اين كه تو ديگر مرا نخواستى آغاز و پايان مرگ من خواهد شد…
يك لحظه نگران شدم كوه غرور ١٧ بار با من تماس گرفته بود و از عماد هم خبرى نبود
نكند اتفاقى براى برادر عزيزم افتاده است !!!
در اوج تب يخ زدم و همه تنم لرزيد
سريع با عماد تماس گرفتم جواب نداد دستم ميرفت كه با معين تماس بگيرم اما ترسيدم جراتش را هنوز نداشتم
طناز!!!
حتما از عماد من خبر دارد ، بعد از چند بوق طولانى جواب داد
صدايش ميلرزيد
_ بله؟
_ سلام طناز خوبى؟
_ سلام عزيزم شما خوبى
_ بد موقع زنگ زدم، عماد كجاست كارش دارم جواب نميده
سكوت كرد صدايش كردم
_ طناز ميگم عماد كجاست؟
_ حتما خوابه
_ خوابه چى؟ عماد تازه الان بايد تو راه خونه باشه
_ يلدا جان اجازه بده ميگم فردا بهت زنگ بزنه
حصابى عصبى شده بودم
_ من خيلى از خر فرض شدن بدم مياد اين جورى نگرانيمو ١٠ برابر كردى
_ آخه… آخه عماد
_ واى عماد چى؟
_ بيمارستانه
قلبم از جا كنده شد
_ چى؟! چش شده كدوم بيمارستان؟
_ عماد خوبه انگار پسر عموش حالش يكم بد شده
پسر عمويش؟! معين من؟!
جهانم بار ديگر تيره و تار شد!!!
نميدانم مسير بيمارستان را چه طور راندم فقط به خاطر دارم كه چند بار تا مرز تصادف رفتم
آسانسور شلوغ بود تمام ٦ طبقه را دويدم اينقدر كه از شدت نفس نفس زدن سينه ام ميسوخت و بوى خون ميداد
هر قدمى كه بر ميداشتم فقط خدا را صدا ميزدم
معينم را از او ميخواستم جلوى درب اتاق عمل شلوغ بود چشمم به عماد كه پيشانى اش را به ديوار تكيه داده بود افتاد
آوايى كه دستانش جلوى چشمانش بود و معلوم بود در حال گريستن است
سامى كه سر تكان ميداد و ميگريست
جلوتر رفتم سامى با ديدن من گريه اش اوج گرفت
_ اومدى يلدا خانم اومدى بابا؟ ديدى آقام از پا در اومد
با شنيدن صداى سامى ديگران هم متوجه حضور من شدند
عماد برگشت و نگاهم كرد نگاه خونينش غرق نفرت بود باورم نميشد برادرم رو به رويم ايستاده است!!!
درمانده نگاهش كردم
_ عماد چى شده
سمتم يورش آورد اگر سامى و آوا و سايرين نگرفته بودنش قطعا مرا ميكشت ميان گريه فرياد ميزد
_ از اينجا گورتو گم كن بى آبرو كشتيش ديگه چى ميخواى؟ اومدى ببينى كارش تموم شده يا نه؟
شروع كرد محكم به سر خودش كوفتن
_ خاك تو سر من ! خاك تو سر من كه تو خواهرمى !كثافتى مثل ژاله ! روى همون زخمش دست گذاشتى ننگ به من بى غيرت
خداى من چه ميشنيدم؟! جان جانان من روى تخت بيمارستان ؟! محال بود
_ تو رو خدا بهم بگين چى شده
عصبى تر شد و از دور موبايل معين را چنان پرت كرد كه ب
ه قفسه سينه ام خورد
_ چى شده؟ باز هم دارى فيلم بازى ميكنه دختره آشغال
چى شده؟ هيچى فقط آقام سكته كرد و الان زير تيغ جراحى ممكنه بميره برو نگاه كن برو لذت ببر از عكسهات كه الان كه تو همه شبكه هاى اينترنت پخش شده و كل غريبه و آشنا فهميدن ناموس نامدار معشوقه پيمان كثافته
همه چيز را فهميدم ناتوان روى زمين افتادم

خدايا خدايا چه طور ثابت كنم؟
خدايا معينم را نجات بده
ديگر هيچ براى خودم نميخواهم حتى معين!!
هرچه التماس كردم نگذاشتن بمانم عماد مرا با حقارت بيرون كرد جمله آخرش را هرگز فراموش نميكنم
_ برو خودتو جورى گم و گور كن كه انگار از روز اول نبودى از زندگيش گمشو بيرون اصلا از اين شهر برو
لعنت به روزى كه اومدى تو زندگيمون!
رفتم روى بيشتر ماندن و نگاه هاى شماتت بار سايرين را نداشتم
همه بى كسى ام را به امامزاده كودكى هايم بردم همانجا كه عمه هميشه برايم شمع روشن ميكرد
شمعى روشن كردم بلكه از تاريكى هاى زندگى ام قدرى بكاهم
خدايا فقط تو ميدونى من اندازه يك نگاه به عشقم خيانت نكردم
خدايا فقط تو ميدونى من چوب حماقت و دلسوزيمو خوردم
خدايا امشب جان من را بگير و جان جانانم را به زندگى برگردان
حق اين مرد اين نيست من همه مردانگى اش را زير سوال بردم
خدايا معين من در تمام اين مدت دورى و جدايى عاشقم بوده است
معين را به خانواده اش ببخش قسم ميخورم ديگر يلدايى نباشد كه عذاب بكشد
گوشى اش را به قلبم چسباندم عطر دستانش را هنوز داشت
هنوز عكس من و باران تصوير زمينه گوشى اش بود
آخرين پيامم را كه شب چهلم عمه برايش فرستاده بودم را نگه داشته بود
برگشته بودی بشکنی من را، شکستی!
این زخم ها جز بانمک درمان نمیشد
ممکن نبود اصلا مرا از نو بسازی
تا این خرابه کاملا ویران نمیشد!
کارش به طغیان میکشد رودی که یک سد
راه وصالش را به دریا بسته باشد
اما اگر دریا نخواهد رود خود را…
اما اگر رود از دویدن خسته باشد…
می ترسم و اصلا برای تو مهم نیست
لعنت به این دلشوره های دخترانه!
حالا کجایی با تعصب پس بگیری
بغض مرا از دیگران شانه به شانه؟!
دیگر حواس پرت من پیش خودم نیست
یادم نمی ماند تمام حرف ها را
هچ كس نمی داند که دلتنگ تو هستم
وقتی نشسته می گذارم ظرف ها را
ازخانه بیرون می زنم در کوچه ها هم
دنبال ردپای تو دربرف هستم
گم می شوم دربین عابرهای این شهر
اینروزها یک دختر کم حرف هستم
هر بار بادی آمد از شهر تو گفتم،
شاید همین از بین موهایش گذشته
تومثل دنیای منی، هرچند دنیا
اینروزها از خیر رویایش گذشته
شاعر شدم تا درخیابان های این شهر
با این جنون لعنتی درگیر باشم
آهو همیشه در پی یک تکیه گاه است
ترجیح دادم درنبودت شیر باشم!
من شير نبودم!! من اداى شير بودن را در مى آوردم من بره اى ناتوان و زخمى بودم كه براى باز ستاندن عشقش و خونهواهى طفلش به گله گرگ ها رفته بود…
از شدت گريه بيهوش شدم چشم باز كردم و خودم را در خانه اى كوچك و قديمى يافتم در خانه خادم امامزاده بودم چه قدر اين خانه امن و آرام بود من كعبه را نديده بودم ولى فكر كنم آن جا كعبه بود زيرا كه من خدا را در آن خانه يافتم خانه خدا به يقين آنجا بود
سيد هاشم و سادات خانم و فرزند معلولشان ميزبانان خوبى براى دردمندى كه سالها خدا را درست نشناخته بود شدند
به منِ غريبه چنان مهر ورزيدند و خدا را نشان دادند كه در آن ثانيه ها مطمئن بودم اينقدر با خدايم رفيقم كه چيزى نيست كه بخواهم و رد كنم
با سادات خانم كه بوى عمه را ميداد نماز صبح را در جوار ضريح امامزاده حسن خوانديم
يادم داد امام زاده را به غريبى اش قسم دهم تا به غريبى ام رحم كند!!
انسان بى اعتقاد چه قدر در هنگام دردمندى پريشان تر و بى پناه تر از كسى است كه حداقل يك امامزاده يك سقاخانه و حتى يك سجاده براى درد دل با خدايش دارد و من اين را آن شب درك كردم
سيد هاشم كه براى آرامش خيال من به بيمارستان رفته بود عصر آن روز خبر آورد خطر از جان جانانم گذشته است و منتظرند به هوش بيايد
با شنيدن اين خبر چنان ميان گريه ميخنديدم كه بى حال شدم و روى سجاده افتادم دلم يك سجده طولانى ميخواست يك شكستن خالص در مقابل خدايم
يك شكر گزارى طولانى…
خداى من حاجت قلبم را اجابت كرد حالا نوبت من بود كه وفاى عهد داشته باشم…
دل كندم از تمام آنچه مرا به اين دنيا پيوند زده بود دل كندم
از تمام آن ارث گذشتم تنها به سقف محقرى در يكى از محله هاى آرام و خوشنام جنوب شهر اكتفا كردم
كارى در ورزشگاه يك كانون اصلاح و تربيت با معرفى سيد هاشم قدرى وجدانم را تسكين ميبخشيد
به يك بيمارستان دولتى رفتم و پرونده پزشكى تشكيل دادم
اوضاع مغزم خيلى وخيم تر از چيزى بود كه معين ميگفت!
تعداد فراموشى هاى كوتاه مدتم در طول روز افزايش پيدا كرده بود
صف هاى طولانى در بيمارستان و گرفتن نوبت كلافه ام ميكرد اما اين زندگى بود كه خودم انتخاب كرده بودم
سيد هاشم خبر سلامت معين و ترخيصش را برايم آورد
چه قدر دل تنگش بودم!
ولى به
خودم قول داده بودم نزديكش نشوم
شماره تلفنم را عوض كردم
قوى شده بودم سختى زندگى از من يلداى ديگرى ساخته بود
بزرگ شده بودم
دلم نميخواست حتى كوچكترين خبرى از معين و خانواده ام داشته باشم
با عكس ها و خاطره هايم زندگى ميكردم
هر شب خواب دختر مو طلايى ام را ميديدم
تنها دعايم سلامتى معين و همه خانواده ام بود
***
“دلـــم کـه میگیرد …
دلتنگـــ که میشــوم …
لابه لای آشفتــگی هــای ذهنــم
آنجـــا که دستــــ نخورده تــرین خاطــراتم
را نگــه داشتــه ام،
میگــردم تــا پیــدا کنم
خوشی لحظــه هایی که زود گذشتـــ …
که سهــم این روزهـــای من،
شده مرور آن روزهـــا…
چه زود این روزهای من شد،
” آن ” روز هـــا ….!!!
ناجى آن روزهايم را ديگر نداشتم من يلداى خالى شده از هرچه داشتم يكه و تنها در غربت اين شهر زير هجوم تمام نا امنى و نامردمى ها صبح را به شب و شب را به صبح ميدوختم
گاهى روزها ميگذشت و من از آينه بى خبر بودم
ميترسيدم، ميترسيدم اين فراموشى هاى ممتد روزى خاطره معين را از ذهنم بدزدد و واى از آن روزى كه من بى خاطره جان جانان و بى ياد آورى تصوير صورت مردانه اش صداى بم و جذابش اخم ها و عاشقانه هايش در اين تنگناى زندگى ساعتى بگذرانم
قطعا كم مى آورم قطعا…
پايان قسمت ٧٠
به نام نامى عشق
#٧١ قسمت ٧١ اين مرد امشب ميميرد
قول داده اَم…
گاهـــی…
هَر اَز گاهـــی…
فانـــوس یادَت را…
میان ایـن کوچه ها بـی چراغ و بـی چلچلـه، روشَـن کنَم…
خیالـت راحـَــت! مَـن هَمان منـــَــم؛
هَنوز هَم دَر این شَبهای بـی خواب و بـی خاطـــِره
میان این کوچـه های تاریك پَرسـه میزَنـَم
اَما بـه هیچ سِتاره‌ی دیگـَری سَلام نَخواهــَـم کَرد…
خیالَت راحَت !
هنوز اسم معين در گردنم بود و اين تنها حامى من در اين غربت خودساخته ام بود
بعد از كلى انتظار در بيمارستان بالاخره نوبت به من رسيد
پرونده ام را به تازگى به اين بيمارستان منتقل كرده بودم
دكتر زن مسن و دقيقى به نظر مى آمد
پرونده ام را با دقت بررسى كرد
_ خانم يلدا موسوى همراه دارين؟
تمام اين مدت از نام خانوادگى سيد هاشم استفاده ميكردم
سرم را به نشانه منفى تكان دادم و پاسخ دادم
_ خير، هرچيه به خودم بگين من چيزى واسه باختن ندارم
دقيق تر نگاهم كرد و بعد از معاينه گفت
_ اين معين كجاست پس؟
جا خوردم يخ كردم رنگم پريد به من من افتادم حالم را كه ديد خنديد و گفت:
_ گردنبندت خيلى خوشگله
تازه متوجه جريان شدم و خيالم راحت شد اما دكتر زند قصد كوتاه آمدن نداشت
_ دفترچه بيمه ندارى؟ مدام بيمارستان و پزشكتو عوض ميكنى، از اين اسمى كه تو گردنته فرار ميكنى؟
دكتر زند جنسش يك زن بود و قطعا ميتوانست جز مغز بيمارم قلب دردمندم را هم درك كند
_ چه اهميتى تو روند درمانم داره؟
_ روند درمان تو بيش از ٥٠ درصدش درمان روحيه و آرامش محض ، اين بيمارى يكى از نادرترين بيماريهاو دنياست ادامه اين راه به تنهايى واست ميسر نيست
_ ولى من تنهام، چاره چيه؟ تهش مرگه ديگه
_ بزار باهات رو راست باشم
_ گفتم كه تفره نرين
_ تهش از مرگ هم شايد سخت تر و دردناك تر باشه، استطاعت مالى دارى؟
چه قدر بى رگ شده بودم حتى رو راستى دكتر هم تاثيرى در وضعيتم نداشت
_ براى چى؟
_ اين بيمارى رو فقط پروفسور شمس روش تحقيقاتى داره كه توى بيمارستان خصوصيه و هزينه هاش…
ميان حرفش دويدم ، محال بود دوباره نزد دكتر شمس بروم ، من از همه گذشته ام دل كنده بودم
_ نه من پول بيمارستان خصوصى ندارم ، فقط دارو بهم بدين كه درد و تبم كنترل شه بتونم كار كنم
دكتر زند عينكش را با كلافگى از صورتش برداشت و دست روى شقيقه اش گذاشت
_ مغزت داره فلج ميشه، پير مغزى زود رس اصطلاح آميانه تَرِش ميشه خشك شدن آب مغز ! آلزايمر از كمترين عوارض بعديه بيماريته
چه قدر خوش باور بود كه فكر ميكرد اين قدر اميد به زندگى دارم كه از شنيدن اين خبر زجر ميكشم

4.7/5 - (3 امتیاز)

Check Also

این مرد امشب میمیرد پارت ۱۳

  _ آروم باش مرد قلبت داره سينه ات رو ميشكافه مرا به حالت رقص …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.