این مرد امشب میمیرد پارت ۱

 

نام رمان : این مرد امشب میمیرد
نویسنده : زینب ایلخانی 

هیچ وقت دلم ه*و*س نوشتن روزمرگى هايم را نكرد و نداشت چرا كه چيز جالبى در روزها و ماه ها و سال هاى زندگى ام رخ نداده بود هر آنچه كه بود مزه اى جز تلخى و يا گس نداشت من همه زندگى ام مملو از آنچه بود كه نبايد ميبود و تكرار و ثبتش چه سودى داشت جز تشديد احساس درد در تك تك سلول هاى مغرم…
ولى گاهى به جايى از زندگى ميرسى كه احساس ميكنى نياز دارى هر چه كه جرات به زبان آوردنش براى احدى را ندارى جايى بازگو كنى ،بنويسى بايد حداقل كاغد و قلم بدانند آنچه كه ديگران و آينه از تو ديده اند و ميشناسند تو نيستى بايد خودت را جايى ثبت كنى ، شايد مديون اين منِ دروغين از خود ساخته بمانى بايد اعتراف كنى …
و من امروزها عجيب دلم ه*و*س نگاشتن ثانيه به ثانيه اى كه بر من ميگذرد را دارم ، شايد زمانى،جايى، كسى بخواند خط خطى هاى دل دخترى كه هرگز خودش نبود…
******
اولين پك به سيگارم با لبخندى تلخ آغاز شد ياد اولين روز آشنايى در پارك ، بعدى ها را با مرور تك تك قرار هايمان ،آخرين پك هم با لبخندى تلخ تر با بغضى سنگين و قورت داده از يادآورى حرف آخرش:
_ هر تفريحى يك روز تموم ميشه يك تفريح بود كه تموم شد واسه جفتمون

من ٨ ماه تفريح پسرك تازه به دوران رسيده اى بودم كه شايد عاشقش نبودم اما همه باورِ همه تنهايي هايم بود و چه راحت با شروع يك تفريح جديد تر من را پس زد، تمام شد ! تمام ته مانده احساسم ، همين چند قطره اعتماد و باورم به دنيا و آدمهايش زير سايه اشكان به لجن تبديل شد آخرين پك را زده ام اين سيگار تنها يادگارى از پسرك تفريح طلب زندگى ام است اولين بار او سيگار كشيدن را يادم داد و باز دم معرفتش گرم كه حداقل يك مسكن براى زخم كاشته اش برايم تعبيه ديده بود ، از جايم بلند شدم ته مانده سيگار را زير پايم با تمام نفرتم له كردم ، اشكان دفترت را بستم تمام خاطرات و حتى اسمت را مثل همين سيگار زير پايم له كردم و تو بغضِ لعنتى ! با تواَم ! خيال دريا شدن نداشته باش حرام باشد قطره اشكى براى موجودى چون اشكان…
سوت زنان كليد را در قفل ميچرخانم و اين يعنى اعلام حضور براى عمه هميشه خسته و نالان ، وارد خانه كه شدم باز مثل هميشه بوى خوب غذا و برق عجيب وسايل خانه ، اين زن تنها دلخوشى اش حمالى در اين خانه اجاره ايست
وارد كه شدم صداى جيغش باز در مغرم فرو رفت
_صدبار گفتم با كفش نيا تو ذليل مرده
_باز افتادى به جون خونه و غر آخرشو گذاشتى واسه من !!؟؟؟؟
روبه رويم كه ايستاد باز نتوانست مهربان نباشد و مثل خودم بجنگد نگران دستش را روى پيشانى متورمم گذاشت و پرسيد
_ يلدا چى شده سرت باز با اون پسره احمق رفتى موتور سوارى؟ آخر سر يه روز اون بنگى تو رو به كشتن ميده .
و خدا ميدانست كه عمه پروين چه قدر از اشكان بيزار بود لبخند بى روحى زدم و در حالى كه روى كاناپه زوار در رفته ولو ميشدم برايش توضيح مختصرى دادم كه ميدانم تا چه حد خوشحال شد
_ نگران نباش سرم امروز به سنگ خورده سنگ كه نبود ولى با دسته كليدم جورى زدم تو سر خودم كه ديگه به يك بنگى اينقدر رو ندم كه راحت فيتيله پيچم كنه، پرى جون خوشحال باش اشكان قهوه ايم كرد امروز، جورى كه حالا حالاها بو گند بدم بعدم رفت با يك خر تر از من رو هم ريخت آخه ميتونى ديگه تفريح پارتى و دود و آب شنگولى بهش حال نميداد زده بود تو كار كمر به پايين كه من اهلش نبودم و اين دخى جديده بود

چشم هاى عمه از خوشحالى و تعجب مثل تيله گرد شده بود
_ الهى شكر عمه فدات شه بالاخره دعام گرفت پسره رو خودت شناختى ديدى گفتم اين دنبال فقط كثافت كاريه حيف تو دختر خوشگل من نيست با اين جور آدم ها اصلا برو و بيا داشته باشه؟
و باز نطق عمت باز شد و ادامه داد و ادامه داد:
_ به خدا اون دفعه كه دانشگاه تعهد دادى نذر امامزاده عباس كردم كه اين پسره بره بزار تو حد اقل يه پخى واسه خودت بشى ، هر شب كه دير ميومدى جون به لب ميشدم تيپ و قيافه اى كه اون واست ساخته والا تو خيابون همه توف و لعنتت ميكردن خدا صدامو شنيد
_ وايسا وايسا تند نرو چى دارى به هم ور ميكنى گفتم اشكان تموم شد نگفتم ميشم دختر گوشه خون چادر به سر خاله قزى قصه هاى تو!!! بسه ديگه ياسين خوندن نهار چى داريم؟
با عصبانيت و رو برگرداند و غر غر كنان سمت آشپزخانه رفت
ميدانستم اين زن چه قدر همه سالهاى بى مادرى ام برايم نگران بود اما دست خودم نبود انگار عمه پروين تنها بازمانده متهمين پرونده زندگى مسخره و همه بدبختى هايم بود او را به خاطر خواهر مردى فلك زده مقصر ميدانستم مردى كه آه در بساط نداشت و ازدواج كرد و حاصلش فرزندى به بدبختى و حقارت من بود از مادرم از همه عالم بيشتر متنفر بودم اينقدر كه اين تهوع باعث شد آن زن خوشگذران و فارغ از احساس مادرى را روزى براى هميشه بالا بياورم ديگر احساسم به او سِر شده بود ديگر حتى شايسته نفرت نبود واين تنها حس مشترك من و عمه بود هرچند كه علت
خشم و كينه عمه چيز ديگرى بود …
عمه مقصر بود چون بعد مرگ پدرم هميشه بار بدبختى مرا به دوش كشيد مقصر بود چون هميشه نگران بود چون هيچ وقت زندگى نميكرد چون خيلى سال بود كه يادش رفته بود تمام زنانگى اش را ، از او به خاطر اينكه هميشه خدايى كه جز بدبختى نعمتى به او نداده است را شاكر بود دلخور بودم ، او زيادى براى دنيا و آدم هايش خوب بود انگار آفريده شده بود براى گذشت و خدمت به همه …
***
دستمال آرايش پاك كن را كه به صورتم كشيدم احساس كردم چند كيلو وزنم كم شد خيره به دستمال استفاده شده كه حال رنگارنگ شده بود ياد حرف عمه راجع به ظاهرم افتادم و چه كسى ميدانست يلدا خودش را زير خروار ها آرايش پنهان كرده است كه كسى نفهمد اين دختر چه قدر بدبخت و ضعيف است من بد بودن را عجيب دوست داشتم ، تنها راه انتقام از روزگار همين است، آن شب براى خودم هم عجيب بود كه خيلى راحت خوابيدم شايد واقعا براى من هم تنها يك تفريح بود كه بى تاب بودنش نبودم و شايد من هم شبيه مادرم راحت ميتوانستم از مردهاى زندگى ام بگذرم، روز بعد هم مثل روزهاى عادى زندگى ام سپرى شد دانشگاه و بعد هم به قول عمه عياش گرى هاى روزانه و شبانه ام ، دوستانم كه از خودم بى قيد و بند تر بودن برايم به مناسبت اتمام رابطه ام با اشكان يك كات پارتى ترتيب داده بودند، همه خانه ميلاد جمع بوديم بساط هر نوع تفريح نا سالمى هم جور بود ، بار دهم بود كه شماره عمه روى صفحه گوشى ام خودنمايى ميكرد با بى ميلى پاسخ دادم
– بله پرى خانم
صداى ملتمس و نگرانش براى لحظه اى دلم را لرزاند
_ كجايى دخترم ؟ حالت بده ؟ مديونى اگه واسه اون بنگى بلايى سر خودت بيارى
از ته دل خنديدم
_ واى اين حرفها چيه باز زده به سرت؟ اون دو زارى ارزش ماتم گرفتن داره؟ من اومدم به مناسبت گم كردن گورش از زندگيم جشن گرفتم تو هم بگير بخواب كه دير ميام
اجازه ندادم حرف بزند و گوشى را قطع كردم، من مصيبت هاى بدتر از رفتن اشكان را در زندگى ام چشيده بودم من به نخواستن به ترد شدن خو گرفته بودم من مرد زندگى خودم تنها خودم بودم و بس چه نيازى بود به چون اشكانى؟
خيره به جمع دخترك هاى شاد جمع جرعه اى از نوشيدنى ام را با خيال اينكه بى خيال همه دنيا شوم نوشيدم اما هنوز هوشيار بودم آن قدر هوشيار بودم كه گرمى منزجر كننده دستى روى ران پايم را احساس كنم
_يلدا خوشگله اسم اشكى كه ازت برداشته شد گفتم اين دفعه ديگه از دستت نميدم
در چشمان هيزش چيزى جز ه*و*س نيست ، خنديدم و خنديم آن قدر كه بهت زده شد
_خيلى خوردى؟ مستى ؟
_ چى ازم ميخواى پسر جون؟
نيشش تا بناگوشش باز شد
_ هيچى يكم خوش بگذرونيم
_ ميدونى اشكى چرا ولم كرد؟
_ لياقتتو نداشت ناناز آخه تو با اين هيكل و تيپ آس و با جذبه چيت به اون تى تيش خشتك آويزون ميخورد؟
سكوت كردم كه ادامه دهد..
_ به جون خودت دختر هميشه تو كفت بودم هميشه به ميلاد ميگفتم شك ندارم اين دختر با اين همه تمرين و اين هيكل ميتونه قهرمان فيتنس پرورش اندام باشه ، ميدونى چيه يلدا تو عين اورستى با دخترا ديگه فرق دارى آدم دوست داره فتحت كنه محكمى و قوى، لوس نيستى، من عاشق همين موهاى كوتاهتم همين تيپ پسرونت عاشق اون اخم و خنده ها بلندتم
انگشتمو به علامت هيس نزديك لباش بردم
_ هييييش آقا پسر ادامه نده پس نميدونى چرا اون ولم كرد؟ چون اهل همين خوشگذرونى كه تو ازم ميخواى نبودم چون اين اورست فتح نشدنيه چون حالم از همه ه*و*سهاى مردونه به هم ميخوره چون نه ظريفم نه ضعيف كه محتاج آغوش و بغل يكى از خودم قوى تر باشم ، تفريح ؟ اوكى هستم هر نوعشو تا تهش هستم ولى اونى كه تو مغزه توئه تو سيستم مغز من تعريف نشده است رو مدل و استايل و شكل بدنم هم ارور ميده
ساكت نگاهم ميكرد ولى همين قدر كه حرمت نگه داشت و اصرار نكرد قابل تحسين بود ، يادم افتاد كه فردا از صبح باشگاه شاگرد دارم و بعد هم ٢ تا كلاس سخت و امتحان دانشگاه ، تفريح تا همين حد كافى بود بايد به خانه بر ميگشتم ،با اِفى (افتخار) دوست صميميم كه ماشين داشت به خانه برگشتم عمه بيدار بودغر زد و نفرين كرد هدفونم را گزاشتم و صداى آهنگم را به بلند ترين حد ممكن رساندم اين طورى هم او خالى ميشد و هم من مجبور به تحمل حرفهاى تكرارى اش نبودم …
به خاطر سر درد ناشى از نوشيدنى ديشب تمام ساعات باشگاه عصبى و بى حوصله بودم چند بار سر شاگردانم به خاطر حركات اشتباه فرياد زده بودم و يكبار هم با مسئول آن شيفت باشگاه مشاجره كردم، بعد از تمام شدن كلاسم طبق روال هميشه مشغول كار با دستگاه شدم براى حفظ اندامم هر روز ورزش ميكردم . عضلاتم را دوست داشتم از ظرافت هيكلم خوشم نمى آمد دوست داشتم ظاهرم حداقل قوى باشد و خشن ولى در كل استخوان بندى زنانه اى داشتم. اين قدر غرق حركات بودم كه متوجه حضور افى نشدم ، ظاهرش مثل هميشه عجيب و تابلو بود اين دختر از ٢٤ ساعت شبانه روز ١٢ ساعت را جلوى آينه ميگزراند.
_ سلام يلدا جونى خودم آخ با اين هيكلت دل
م ميخواد بخورمت دختر
خنده ام گرفت و لپ تپلشو كشيدم
_ كم كم دارى شبيه بادكنك ميشى يكم ورزش واست اصلا بد نيستا
_ اييييييش من دو تا دمبل بزنم ٢ روز بدن درد ميگيرم بعدم آقامون ميگه دختر تپلش قشنگه
_ كله بابا اون آقات ، احمق اون جفنگ چى حاليشه آخه
_اِ اِ اِ يلدا جونى نداشتيمااا به پيشى من فحش نده
واقعا از عشق مسخره آرمين و افى چندشم ميشد ولى خوب اين دختر تنها دوستم بود و سعى ميكردم زياد ناراحتش نكنم ميدانستم ناشيانه و عميق عاشق آرمين شده است، آرمينى كه ميدانستم بدتر از اشكان نباشد بهتر نيست و خدا ميداند از احساسات اين دختر تا چه حد سو استفاده كرده بود براى رسيدن به اهداف مالى و جنسى اش…
بعد از دريافت حقوق آن ماه با افى از باشگاه خارج شديم ميدانست ذهنم باز درگير همين چندر غاز است
_ ميگم دختر خدايى بيا و اين باشگاه رو ول كن بريم ١ باشگاه خفن بالاى شهر ١ پول خوب در بيا ر بابا اين خيلى كم بهت ميده
_ اونوقت هرچى در ميارم بايد خرج كرايه تاكسى بدم تا خونه بعدم حوصله اين بچه مايه دارا لوسو ندارم
_ آخه اين همه سال زحمت كشيدى و خرج كردى اون مدرك كوفتى رو بگيرى كه بياى اينجا واسه چندتا بد هيكل تر از من خرجش كنى اون مدرك اون مدال و مقامات حيف نيست؟
_ نه ميدونى كه حقوق بابا و بانشستگى عمه هم هست من آدم مستمر و پيگير سر كار رفتن نيستم همين جا هم عادت به زور كردم كه ميام
_ معلوم نيست توى اون مخت چيه يلدا كه همه كارات بر عكسه همه عالمه

خنده ام گرفت راست ميگفت من افكارم و عمل كردن شبيه هيچ كدام از ٢٢ساله هاى عالم نبود چون سر تا سر زندگى ام شبيه هيچ كس نبود.
پدرى كه تا ياد دارم بدبخت بود حتى اين بدبخت هم مرا به عنوان فرزند هيچگاه نه نوازش كرد و نه دوست داشت. مادرى كه هر بار در آغوش يك مرد جولان ميداد و در آخر هم عشقش را با يك الدنگ به وجود دخترش ترجيح داد و من را از دور فقط به عنوان فرزند پذيرفت من از اول ابتدايى تا به امروز كه در هر جمع هم سن و يا هم جنس هاى خودم بودم كسى به حقارت و مطرودى خودم نديده بودم من هميشه از بى كسى و بى پدر مادر بودنم شرم داشتم …
به دانشگاه كه رسيديم هنوز غرق در فكر خودم ودنيايم بودم تمام ساعات كلاس و امتحانم باز خبر از حضور فكر و تمركزم نبود .
آن شب هم به ١ ميهمانى دعوت شدم براى دور شدن از افكارم پذيرفتم اين مهمانى ها جز برنامه تكرارى زندگى ام به حساب مي آمد و چه كسى ميدانست شبى در يكى از همين مهمانى ها سرنوشت زندگى ام براى هميشه عوض شود.
زمان بازگشت به خانه از بوى دودى كه همه لباس هايم را با خود درگير كرده بود مشامم آزرده شد و با خود فكر كردم عمه امشب حتما جورى نفرينم ميكند كه صبح در جا خشك شوم ولى خدا را شكر كردم كه وقتى رسيدم خواب بود، موقع عوض كردن لباسهايم جلوى آينه براى يك لحظه حس كردم خودم را نميشناسم
دخترى با موهاى بِلوندِ كوتاه پسرانه كه سمت چپش را كامل با ماشين كوتاه كرده بود صورت غرق در آرايش بينى تراشيده هنر دست جراح زيبايى كه با يك نگين در سمت راستش مزين شده بود ابروهاى كوتاه و بور رو به بالا يا به قول عمه شيطانى ، تنها عضو واقعى صورتم و بازمانده از همه معصوميت و چهره اصيلم رنگ چشمانم بود قهوه اى روشن روشن كه در آفتاب و نور عسلى ميشد ، حتى رنگ پوست سفيدم هم چند سالى بود با كمك سولار كاملا برنز شده بود من يك يلداى فيك از خودم ساخته بودم كه گاه عجيب دلم را ميزد…
هنگام صبحانه متوجه شدم عمه چند دقيقه ايست به صورتم خيره شده است چنگال را رو ب رويش به حالت گارد گرفتم كه يكهو ترسيد
_ چيه پرى ور نپرى زل زدى به من
_ ديوونه اين كارا چيه ميكنى يهو
_ گفتم ار فكر درت بيارم بيرون
صندلى اش را كمى نزديكم كرد و به حالت مادرانه اى موهايم را نوازش كرد
_ دخترم چرا اينقدر زير چشمات گود افتاده ؟ نكنه جز سيگار اون پسره چيز ديگه هم داده بهت خداى نكرده…
نگذاشتم حرفش تمام شود ابروهايى در هم گره خورد و ميان حرفش پريدم
_ نه معتاد نيستم من هرچيزى رو تفريحى امتحان كردم اما راستش پول اعتياد ندارم پس قطعا سراغش نميرم واگرنه واسه فراموشى اين زندگى نكبت بهترين راهه.
نگاهش پر از غم بود پر از افسوس براى برادرزاده اس كه در ابتداى دومين دهه زندگى اش اينقدر خسته و مغموم از اين زندگى بود، باز هم موهايم را نوازش كرد دستش را با مهربانى روى گونه ام گزاشت
_ كفر نگو يلداى عمه ،شاكى نباش اينقدر ،هرچى كه از دست دادى تو كل زندگيت خيلى بى ارزش تر از اين بوده كه واسش غصه بخورى اينقدر با خودت و من و زندگى لج نكن و نجنگ
پوزخندى به حرفهايش زدم اما سكوت كردم حتى حوصله بحث نداشتم حرفهايش حق يا نا حق هرچه كه بود در سر من نميرفت من از زندگى يك زندگى طلبكار بودم و عمه پروين هميشه راضى مصر بود كه طلبم را ببخشم و مثل او و مثل هميشه ى او حلال كنم ، عشقش را به مادرم بخشيد و همه جوانى اش را به برادر زاده جوانش همه زندگى اش متعلق به ديگران بود .
٢ ماه از جدايى ام با اشكان ميگذشت نديدت بودمش اما بى خبر نبودم با عشق جديدش مدام در سفر و ميهمانى ها جولان ميداد، واقعا اصلا برايم مهم نبود حتى ذره اى از حس حسادتم را قلقلك نميداد، چند روز به شروع امتحان ها باقى مانده بود و زندگى طبق روال هميشه ميگذشت ، آخر آن هفته تولد افى بود و آرمين برايش يك مهمانى ترتيب داده بود ، با همه حقوق آن ماه برايش يك ساعت فيك توانستم بخرم با مقدار سهمم از ماهيانه حقوق پدرم كه آن هم بعد كسر اجاره خانه و خرج خانه مقدار چشم گيرى نبود براى خودم ١ تاپ و شلوار جين خريدم ، بعد از دو ساعت درگيرى با لوازم آرايش و موهايم بالاخره آماده شدم ، آن شب با ميلاد و دوست دخترش به مراسم رفتم در طول راه صنم دوست دختر ميلاد مدام زير گوشم وز وز كرد كه برادر آرمين چندتا از همكلاسى هاى مايه دارش را به مراسم دعوت كرده است و خلاصه دخترك نديد بديد همى بسيار از رويارويى با آنها مشعوف بود ، و كاش هيچ وقت نه من نه آن ها به اين تولد دعوت نشده بودند…
سالن غرق نورهاى رنگارنگ و دود بود افى كاملا مست بود و مدام سيگار روشن ميكرد هيچ كس حال طبيعى نداشت جز گروه تازه وارد ما، صنم با ديدن يكى از آن بچه پولدار هاى مجلس به طور كامل ميلاد بدبخت را فراموش كرد پسرك كل هيكلش به لعنت خدا نمي ارزيد بوى گند فخر از چند فرسخى اش به مشام ميرسيد از لحظه اول كه چشمم به او خورد احساس كردم نشناخته از او متنفرم ، حسى مرا از او ميترساند ، بعد از كلى عشق بازى با صنم و دست مالى كردنش هيكل منحوسش به من نزديك كرد نفس هايش به صورتم ميخورد
_ دخى تو خيلى دافى اوووووف چه هيكلى !!
و باز من حالم از تمام ه*و*س هاى مردانه به هم خورد
_ اون دخى كه تا الان داشتى باهاش لاس ميزدى داف تر نبود يارو؟!
لبخند چرك و چندشى زد و دندان هاى اسبى اش را به نمايش گزاشت و در دل فقط سوالى در ذهنم نقش بست( اين يارو اين همه پول خرج تيپش كرده چرا يك فكرى به حال اين دندون ها بيريختش نميكنه؟؟!) و بعد خودم از فكر خودم خنده ام گرفت و او هم كه بى خبر از سوال ذهن من بود خنده ام را به حساب خوشبختى از آشنايي اش گزاشت
_ آمارتو دارم يلدا كمربند مشكى ، رو تخت كمر بندت چه رنگيه؟
و من اينبار چنان حالم به هم خورد كه رويم را برگرداندم كه صحنه عق زدنم را نبيند.
_ آمارمو اشتباه دارى جوجه فكلى ، اگه درست بود ميدونستى من آشغالا مثل تو رو نگاهم نميكنم
نگاهش مملو از خشم شد انگار شعله هاى ه*و*سش به ناگاه در هوا منجمد شد.
_ بالاخره يك بدبخت جنوب شهرى واسه گزروندن امورات زندگى گاهى اضافه كارى بره ديگه
_ هه ، اين بدبخت جنوب شهرى زمينا رو طى بكشه بهتره كه بو گند تو رو با اون تركيب دندونات تحمل كنه ، راستى رو دكتر دندونپزشكت ١ تجديد نظر كن خرِ شِرِك عزيز
نميفهمممم
نيشخند معنا دارى ميزند و صفحه مانيتورش را سمت من ميچرخاند ، فيلمى كه نمايش داده ميشود صحنه به صحنه خارج شدن من با آن ماشين لعنتى است از سكوتم استفاده ميكند
_ هنوزم نفهميدى اين دختر توى فيلم دوربين هاى امنيتى كيه ؟ خوب بزار بيشتر كمكت كنم
و بعد از داخل يك كيسه پلاستيكى كيف و مداركم را در مي آورد و جلويم مى اندازد ، چه چيزى براى گفتن دارم؟
_ اگه كافى نيست نگهبانم هست كه شهادت بده؟ البته چند تا از دوستاتم هستن كه حرفها جالبى دارن ، الانم جرم خودتو سنگين تر نكن اسم و آدرس همكاراتو بده و بگو دلار ها كجاست؟
_ دلار ؟!! آقا من به همكاراتونم گفتم نميدونم راجب چى حرف ميزنين
_ دختر به من ميخوره احمق باشم ؟! ماشينو كه ل*خ*ت كردين و ازش ١ لاشه كه فقط به درد اسقاطى ميخوره باقى نزاشتين اون همه دلار رو كجا بردى؟
_ به خدا فقط ١ شوخى بود من دست به چيزى نزدم اصلا زنگ بزنيد آرمين اون ميدونه اون شاهده
_ آرمين اولادى؟
_ بله بله
_ آدرس شما رو ايشون در اختيارمون گذاشتن و شاهد خارج شدن ناگهانى شما از ميهمانى بودند
جا خورده بودم ميدانستم آرمين آدم درستى نيست ولى تا اين حدش را باور نميكردم اين چه بازى بود؟! چه اتفاقى در حال وقوع بود هر ثانيه همه چيز بدتر ميشد
_ خانم افسرى متاسفانه يا خوشبختانه شما دزد ناشى هستين متوجه نشدين كيف پولتون داخل اتومبيل افتاده ، البته از كسى كه مواد مصرف ميكنه بيشتر از اين نميشه انتظار داشت

مواد؟! اين مرد چه ميگفت؟!
_ بايد اضافه كنم كه اون بسته كوكايين داخل كيف پولتون هم به جرمتون اضافه ميشه پس بهتره هرچه سريعتر همكاراتون رو معرفى كنين
خيلى عصبى و مشوش بودم موقع حرف زدن لكنت ميگرفتم بايد حرف ميزدم من بد بودم اما نه تا اين حد؟! حق من اين نبود
_ آقا اينا همش توطئه است من فقط با صاحب اون ماشين ١ مشاجره لفظى داشتم به خدا به جون خودم فقط ميخواستم حالشو بگيرم دنبال ماشينش بگرده اصلا اينا همش نقشه آرمين بود
_ صاحب ماشين ادعا ميكنند شما رو اصلا نميشناسن فقط توى مهمونى از دور ديدنتون

صدايم را بى اختيار كمى بالا بردم
_ دروغ ميگه مرتيكه عقده اى اينا همش نقشه اشه اون آرمين آدم فروش هم خريده
_ بهتره آروم بشينى سر جات اينجا جاى صدا بلند كردن نيست اونم واسه متهمى مثل شما
بعد رو به سرباز جلوى در گفت كه صاحب اتومبيل را به داخل اتاق هدايت كند، خودم را آماده كرده بودم يك سيلى حواله صورت بدتركيب شروين كنم مشتم را گره كرده بودم ناخن هاى بلندم در كف دستم بدجور فرو ميرفت در كه باز شد از جايم بلند شدم ، جوانى آراسته ولى عصبى وارد اتاق شد .
_ بفرماييد آقاى طلوعى اينم سارق اتومبيلتون
از تعجب چشمانم توان پلك زدن نداشت ،
_ خانم ادعا دارن با شما مشاجره لغظى داشتن و شما براشون نقشه كشيدين كه تلافى كنين

نه! نه! من اين پسر را نه ديده بودم نه ميشناختم ، مرد جوان خيره به من با نفرت گفت:
_من با اين پاپتى هم كلام نشدم تا اين لحظه
پاپتى؟؟؟! به چه حقى اينگونه شخصيت و هويتم را لگدمال ميكرد ولى بايد خود دار ميبودم
_ نه من اين آقا رو نگفتم شروين ، شروينِ ، نميدونم فاميليش چيه من اونو ميگم ماشين ماله اون بود
مرد عصبى سمتم يورش آورد
_ ببين دختره ى عوضى ماشينمو كه نابود كردى اون كيف و دلاراش از اموال پدر زنمه مطمئن باش نابودت ميكنه اگه ظرف ٢٤ ساعت پسش ندى
نميدانم آن نيشخند مسخره ام و آن جمله لعنتى در آن لحظات چگونه وارد ماجرا شد؟!
_ پدر زنت ميدونه با ماشين و پولاش ميرى مهمونى آنچنانى لاى كلى دختر پاپتى مثل من ؟!
كم مانده بود كه دندانهايم را در دهانم خورد كند كه صداى بازپرس جفتمان را به سكوت و سكون وا داشت.
_ تمومش كنين حداقل اينجا خجالت بكشيد و از كثافت كارياتون با افتخار حرف نزنيد
(٣)=>
نميدانم چه قدر صحبت ها و سوال هاى مكررشان ادامه پيدا كرد ديگر نه گوش هايم ميشنيد نه زبانم يارى دفاع از خود را ميديد من قربانى انتقام كثيف شروين و طمع آرمين بى همه چيز شده بودم ، آوارى كه بر سرم خراب شده بود نفس كشيدن را برايم سخت كرده بود ، حكم بازداشتم مرا دستبند به دست راهى بازداشتگاه ميكرد عمه در راهرو ضجه ميزد نفرينم ميكرد و در عين حال به مامورها التماس ميكرد ، ميدانستم قطعا اين اتفاق او را دق خواهد داد لحظه اى ايستادم و نگاهش كردم با صدايى بى جان با همه قدرتم صدايش كردم:
_ عمه !!!!!
نزديكم شد ،
_ به امام رضايى كه شفاتو ازش گرفتم و تا حالا قسم نخوردم قسم من بى گ*ن*ا*هم همش دروغه من دزد نيستم ،
باز نگاهش شد همان پرى مهربان قصه شانه هايم را با دو دست گرفت زل زد در چشمانم،
_ منم به چشمات قسم ميخورم نميزارم اينجا بمونى تا من زنده ام نميزارم يلدامو تباه كنن مطمئن باش قوى باش همه كس و همه اميدم
عمه قسم خورد ولى مغزم فرياد ميزد از دست يك زن تنها و بى پناه چه كارى براى نجات من از اين گرداب بر مى آيد؟!!
بى هيچ اعتراضى راهى بازداشتگاه شدم تاريك و نمور ، جمعى از چند دختر جوان زنهاى معتاد و خلافكار با ظاهر هاى منزجر كننده از من استقبال كردند،
در كه بسته شد روى زانو جسمم به زمين افتاد
واى خدايا خدايا خداياااااااا !!
اين اولين بار بود بعد از ديدن مادرم در آغوش برهنه آن الدنگ خدا را صدا ميزدم ، حق من اين نبود اين همه سال بدبختى بس نبود؟؟ تحمل اين يكى از توان يلدا خارج بود
بى توجه به جمع اتاقك بغضم سرباز كرد انگار تازه فهميده بودم چه بلايى سر خودم آورده بودم
_ آى خدااااا خدااااا جز تو به كى بگم بى گ*ن*ا*هم كه باور كنه ؟؟؟؟؟؟ خدايا من بدم من ظلم كردم اما فقط به خودم و با خودم من دزد نبودم آى خدا كجايى ؟؟؟ چرا اينقدر ازم دورى؟؟؟؟ خدايا جنگ من و تو كى شروع شد كه ١ ضرب دارى تو اين زندگى بهم ميزنى ؟؟؟؟؟ تو كجاااايى كجاست اون عادل راحم رائف؟؟! راحتم كن امشب تمامش كن

تمام بدنم غرق عرق سرد بود گلويم ميسوخت دستانم ميلرزيد گاه گُر ميگرفتم و گاه از سرما لرز به جانم مى افتاد و دندانهايم روى هم ضرب ميگرفتند سرم و واى از سرم كه چون كوه آتشفشان فوران كرده بود و تمام وجودم را نابود ميكرد چشمانم به زور باز ميشد كم كم احساس ميكردم تمام مشاعيرم از كار مى افتادند.
من در باغ گيلاس كودكى بودم كه چونان يك بچه غزال خرامان خرامان ميدويدم سبك بودم ناگهان زمين باز ميشد و قصد بلعيدنم را داشت آسمان تيره ميشد و درخت هاى گيلاس جاى خود را با خار بوته عوض ميكردند و در لحظه ى سقوط دستى مرا از پشت ميگرفت و…
من در دنياى ديگرى بودم نميدانم چند ساعت و چند روز در آن شرايط به سر بردم . نميدانستم اين شوك آنقدر بزرگ است كه چنين مرا تا مرز مرگ پيش برده است،
***
چشمانم را به سختى باز ميكنم نور سفيدى مجبورم ميكند كه دوباره چشم بر هم بگزارم ، خدايا كاب*و*س بود ؟! نه مطمئنم دوباره كه چشم باز كنم اسير آن بازى كثيف ميشوم نه نميخواهم چشمانم باز سقف بازداشتگاه را ببيند پس چرا نمردم؟ خدا حتى من را لايق مردن هم نميدانست؟!
با ترس و استرس گوشه چشمم را كمى باز ميكنم گوشهايم كمى هشيار تر از ساير اعضاى بدنم شده اند
_ دكتر به هوش داره مياد انگار
صداى بم مردى را ميشنوم
_ اتاقو خلوت كنين همه بيرون
جز نور سفيد چيزى نميبينم و دوباره سعى ميكنم تار ميبينم ، هيبت مردى مشكى پوش درست رو به رويم مرا وادار به تلاش و تلاش ميكند كم كم تصوير واضح تر ميشود ، اين غول زيباى جذاب عزرائيل است؟! تنها چيزى كه از تصويرش در ذهنم ماند هيبت و زيبايى است ، باز ناخود آگاه چشمانم بسته ميشود
باز همان صداى بم
_ پرى خانم بيا عزيزم بيا بس كن گريه و ماتممو چشم هاى عسلى دوباره باز شد برات
صداى هياهو و خدا و خدا كردن زنى را ميشنوم خودش است عمه پروينم تنها كسِ دلِ بى كسم …
قربان صدقه ميرود به پرستارها التماس ميكند نوازشم ميكند دلم ميخواست قدرت داشتم در آغوشش بكشم پيشانيم را ميب*و*سد
_ تو كه منو كشتى مردم اين ١ هفته مردم خدايا شكرت خدايا هزار مرتبه شكر

پر از سوالم و ناتوان از پرسيدن براى دلخوشى اش لبخندى كمرنگ ميزنم و چشمانم را به سختى كمى باز ميكنم …
(٤)=>
كاملا كه به هوش آمدم و هوشيار شدم احساس سنگينى در دستم دارم. واى خداى من حتما دستم را با دستبند به تخت وصل كرده اند حتما چون حالم بد شده از بازداشتگاه به بيمارستان منتقل شدم سرم را به سمت دستم چرخاندم خبرى از دستبند نبود و در عوض سوزن سرم را رو دستم ديدم ولى باز هم از فكر و عذاب راحت نشدم
_ منو كى ميبرن عمه ؟
عرق پيشانى ام را با دستمال پاك ميكند
_ كجا عزيزم؟
_ بازداشتگاه
لبش را گزيد دستم را ميان دستانش گرفت
_ ديگه بهش فكر نكن تموم شد فكر كن يه خواب بد بود كه تموم شده
_ قول ميدم ديگه حالم بد نشه بهم بگو ، بگو ديگه پذيرفتم كه قدرت مردنم ندارم و بايد زنده بمونم و درد بكشم
چشمانش پر از اشك شد
_ قسم خوردم كه نزارم تباهت كنن پاى قسمم وايسادم خدا باز هم به ما لطف كرد به منه بنده گ*ن*ا*هكار يلدامو بخشيد و معجزه كرد
از حرفهايش سر در نمى آوردم هرچه بيشتر ميگفت گيج تر ميشدم فهميدم كه از تب بالا بعد از تشنج به كما رفته بودم و در طول اون روزها توسط يك وكيلِ قَدَر تبرئه شده بودم حتى كار به دادگاه هم نكشيده بود، واقعا يك معجزه بود اما پشت اين معجزه داستان ها و اتفاق هاى بسيارى پنهان شده بود…
عمه با برگه ترخيص وارد اتاق ميشود خنده به لب دارد: پاشو تنبل خانم وقتشه بريم سر خونه زندگيمون
و من هنوز منتظر يك خبر بد و بازگشتم به اتاقك اسارت هستم با نگرانى از جايم بلند شدم عمه كمكم كرد حاضر شوم.
_ عمه ،جون من بگو اون وكيل رو از كجا پيدا كردى ؟ جريان چيه ؟ نكنه يه مريضى لا علاج دارم و دم مرگم ، كه دلشون سوخت و آزادم كردن
_ واى دور از جونت دختر يكم صبر كن دندون رو جيگر بزار ميفهمى

به ناچار تسليم شدم و اطاعت كردم درست همانند كودكى هايم كه هميشه مثل جوجه اردك دنبالش راه مى افتادم ، جلوى درب بيمارستان كه رسيديم عمه با چهره اى بشاش توقف كرد ودر آنى هيبت عزرائيل زيباى من دوباره ظاهر شد، حتما اين دفعه آمده بود كه كارم را تمام كند نزديك تر كه شد حال دقيق تر قابل بررسى بود چشمهايم را باز و بسته كردم كه دقيق تر ببينم خودش بود همان مرد سياه پوش كه در لحظه به هوش آمدن ديده بودم باز هم سرتاسر مشكى پوشيده بود ، هيكل بسيار قوى و ورزيده اى داشت واقعا همان تشبيه غول مناسب قد و بالايش بود پوستى گندمى با موهاى پر و كمى حالت دار مشكى صورتش در عين معمولى بودن اجزا گيرايى و جديت خاصى داشت لبخند موقر و پر ابهتى هم لبهايش را زيبا تر نشان ميداد ، باز همان صداى بم و جذاب مردانه در گوشم طنين انداز شد ولى مخاطبش عمه بود نه من:
_ خيالت راحت شد ؟ اينم دخترت صحيح و سالم ، ديگه بريم خونه ؟
نميدانم چرا عمه تا اين حد با عشق او را نگاه ميكند ته نگاهش شبيه همان نگاهى است كه هميشه به من دارد:
_ الهى خير ببينى مادر الهى خدا جواب اين همه محبت و زحمت اين چندوقتتو بده كه خوده خدا ميدونه من عاجزم از جبرانش

اخم ميكند و سر تكان ميدهد
_ شما جبران كردين اين حرفها رو ديگه نشنوما
و بعد در آنى نگاه مهربان و لبخندش از چهره اش رخت ميبندد و به من چشم ميدوزد
_ سلام دادن خيلى انرژى ازت ميگيره؟
و من هنوز گيج و گنگ مانده سلامى به آرامى ميدهم و با چشمانى غرق در علامت سوال به عمه چشم ميدوزم عمه هم كه با عشق فقط قد و بالاى غول جذاب را رصد ميكند و بالاخره نيم نگاهى به من هم مي اندازد و ميفهمد كه وقت معرفى است
_ يلدا جون ايشون آقاى نامدار هستند كسى كه وكيل برات گرفت و همه كار واسه تموم شدن اون جريان كرد خيلى بهشون مديونيم
خيلى سرد رو به نامدار ميپرسم : چرا به ما لطف كردى ؟ اصلا كى هستى؟
عمه به پهلويم ميزند و لبش را گاز ميگيرد و نامدار هم كه اصلا انگار حرف مرا نشنيده است بى توجه رو به عمه ميكند و او را به سمت اتومبيلش هدايت ميكند با ديدن ماشينش كه درست شبيه خودش غول است جا ميخورم در دل ميگويم اين ماشينه يا كشتى؟!! دست كم يك ميلياردى ميرزه
صحبت هاى بين عمه و نامدار برايم مهم نيست و نميشنوم من فقط درگير علامت سوال هايم هستم،
درب عقب ماشين را براى من و عمه باز كرد وقتى سوار شديم متوجه شدم مرد ميانسالى با لباس رسمى پشت فرمان است كه هول ميشود و از نامدار به خاطر پياده نشدن عذر ميخواهد و نامدار با علامت دست به او دستور ميدهد كه پياده نشود و سپس خودش در كنار راننده نشست و درب را به آرامى بست ، طبق عادت هميشگى ام در صندلى ولو ميشوم و پاهايم را از زانو به پشت صندلى جلويى ام كه صندلى راننده است تكيه ميدهم ،حتى اينبار كه سوار همچين ماشين گران قيمتى شده ام اين عادت مسخره را فراموش نميكنم، شال مشكى نازكم را روى صورتم انداختم وقتى آرايش نداشتم حس بدى داشتم از ديده شدن صورت بى رنگ و لعابم و افشاى ضعيف بودنم، از زير شال چون نازك بود همه چيز را ميديدم
نامدار كمى متمايل به صندلى عقب هيكل گنده اش را تكان داد و به من با يك نگاه متعجب توام با تاسف و تحقير خيره شد
عمه هم حتما متوجه
نگاهش شد كه دوباره به پهلويم زد
_ يلدا ، يلدا جان پاشو درست بشين اگه حالت خوب نيست سرتو بزار رو پاى من
و باز صداى نامدار بهت زده ام ميكند:
_پروين جان فعلا كارى نداشته باش بزار راحت باشه تازه مرخص شده وقتش نيست
وقت چى؟! از چه چيزى اين ناشناس گنده حرف ميزد؟ بعد هم پروين جان را از كجا آورد؟؟ چه قدر صميمى حرف ميزد ، خدايا چرا كسى به من نميگويد اين مرد وسط زندگى من از كدام چراغ جادو ظاهر شده است؟!
_ آخه آقا من ميدونم شما حساسى رو اين قضايا
_ گفتم كه الان زوده كم كم درست ميشه يعنى بايد درست بشه
منظورش از درست شدن من بودم ؟! حيف كه هنوز بى حال و رمق بودم واگرنه حقش بود بگويم تو رو سنَنَه يارو ؟! عمت خرابه بايد درست شه، ولى ترجيح دادم خودم را به خواب بزنم تا شايد حداقل چيزى دستگيرم شود ولى از شانس بسيار خوب هميشگى ام هر دو سكوت را اينبار انتخاب ميكنند حدود نيم ساعت بعد ماشين متوقف ميشود اينبار در را راننده براى ما باز ميكند ولى نامدار خودش زودتر پياده ميشود، جلوى درب خانه خودمان بوديم و من براى اولين بار حس ميكنم عاشق اين خانه ام …
راننده سريع از صندوق ماشين كيسه هاى مواد غذايى را خارج ميكند و ازعمه كليد را ميگيرد كه آن ها را داخل ببرد عمه شرمزده رو به نامدار تشكر ميكند:
_ اى بابا پسرم اين كار ها رو چرا ميكنى
نامدار باز اخم ميكند و سر تكان ميدهد
_ داروها رو حتما طبق دستور بهش بدين ، فعلا هم اينجا باشين تا كارا رو درست كنم ديگه سفارش نميكنم پروين جان چون خيالم ازت راحته
_ چشم چشم ، نهار نمياى پيشم باشى؟؟
يا خدا عمه چه گرم گرفته بود !!! اگر سرى قبل پسرم خطابش نميكرد يقين نميكردم كه دوست پسرش است
غول محترم لبخند شيرينى زد و گفت: امروز خيلى كار دارم فردا حتما ميام دلم لك زده واسه فسنجونات
عمه هم كه ضعف كرد براى شيرين زبانى گنده بك مذكور و خلاصه دل از هم كندن و بعد از روب*و*سى و در آغوش كشيدن هم نامدار عزم رفتن كرد دوباره چند ثانيه با آن نگاه شماتت بار به من خيره شد انگشت اشاره اش را به علامت هشدار به سمتم گرفت و خيلى جدى و محكم گفت: _تووووووووو ،
عمه را جانم و شما خطاب ميكرد و من فقط تو بودم؟!!
و بعد از آن توى غليظى كه نثارم كرد كمى آرام تر ولى با همان جديت ادامه داد:
_ آدم باش
و بعد سوار شد و در را بست حرصم گرفته بود خواستم فرياد بزنم حيوون باباته كه آدم شه ولى باباشم مثل عمه اش بخشيدم و باز نميدانم چرا در مقابلش كوتاه آمدم ؟!
نامدار رفت و كوهى نگفته براى من جا گزاشت عمه هم كه تا شب يا فرار كرد يا دو پهلو حرف زد حسابى كلافه شده بودم فقط اين دستگيرم شده بود كه افى شهادت داده است كه مواد را آرمين در كيفم گزاشته است ، و اينكه عمه از نوزادى پرستار معين نامدار يا همان غول جذاب بوده است…
(٥)=>

فرداى آن روز هنوز سر درد داشتم و بدنم سست بود، افى كه از عمه شنيده بودم به خاطر مريضى مادرش مجبور شده به شهرستان برگردد مدام زنگ ميزد و جواب نميدادم ،نميدانم چرا از عالم و آدم شاكى بودم حتى از خودم و حماقتم …
عمه از صبح در آشپزخانه مشغول بود و سر و صدا راه انداخته بود سر ساعت هم داروهايم را مى آورد و سريع ميرفت كه سوال پيچش نكنم ،
بالاخره از جايم بلند شدم و جرأت پيدا كردم يلداى احمق را در آينه ببينم همان دختر بچه دبيرستانى چند سال پيش شده بودم ساده ساده …
بدبختى و ضعف در چهره ام فرياد ميزد و من از اين يلداى واقعى ميترسيدم اما اصلا آن روز دست و دلم به آرايش كردن نميرفت…
لباسم را عوض كردم يك نيم تنه و لگ اسپورت طوسى پوشيدم و موهايم را شانه زدم و نيمه بلندش را روى صورتم ريختم حداقل يكى از چشمانم زير موهايم پنهان ميشد ، چشمانم را اصلا دوست نداشتم نه رنگ چشمان مادرم بود نه پدرم ولى عمه عجيب عاشق چشمانم بود ،جلوى آينه چند تا عكس گرفتم كه در صفحه اينستاگرامم بگزارم كه همه بفهمند حالم خوب است و خلاص شدم نميخواستم دشمن شاد شوم ، بعد از تماشاى عكسها خودم دلم براى خودم سوخت در اين يك هفته انگار نصف شده بودم،
صداى زنگ خانه كه بلند شد جيغ عمه هم روى هوا رفت
_ اومد اومد
عمه ديوانه شده بود؟! كى قرار بود بيايد؟ واى يكدفعه همه چيز در ذهنم با هم جرقه زد ، نهارامروز و فسنجان!!!!!!!! غول جذاب !!!
چرا يادم نبود؟! واى من اصلا حوصله اين آدم و نگاه تحقير آميزش را نداشتم ،
غرق در همين افكار بودم كه صدايش را شنيدم كه با عمه سلام و احوال پرسى ميكرد سريع پريدم رو ى تختم و پتو را روى سرم كشيدم و گوش هايم را تيز كردم
_ آقا از صبح همش صداى بچه گيت كه تند تند صدام ميكردى پرى ما پرى ما تو گوشمه
با صداى نسبتا بلندى خنديد
_ اى جونم پرى مامى خودم
اه اه كم كم حالت تهوع از ابراز عشق اين دو نفر داشت بهم دست ميداد
_ محال بود فسنجون درست كنم و يادت نكنم
_ بى معرفت تو بدون من چه طورى دلت ميومد اصلا فسنجون درست كنى؟
_ اى مادر آخه يلدا هم عاشق فسنجونه خودشم كه آشپزى بلد نيست
_ همين كارا رو كردى اين دختر اينقدر بد و وقيحه
مردتيكه بى چاك و دهن !!!وقيح اون يكى عمه اته نكبت از ديروز داره هرچى لايقه خاندانشه بار من ميكنه
_ كجاست حالا؟
دلم ميخواست جاى عمه جواب بدم كه سر قبر باباتم به تو چه من كجام ؟!!!
عمه جواب داد:
_ از صبح بيرون نيومده خيلى لاجون و بى حاله داروها و صبحونشم به زور خورد
_ خوب ميشه يكم طول ميكشه
_ نميدونم خدا بايد بخواد اين دختر خيلى بدقلقه شانسم كه نداشته از اول زندگيش ، با همه جنگ داره حتى با خودش و سرنوشتش ميترسم اين اتفاق …
_ از هيچى ديگه نترس باشه؟
يكى نبود به عمه بگويد به چه حقى در مورد من و سرنوشتم با اين غول مشورت ميكنى؟! به درك كه قبلا پرستارش بودى به درك كه كمكم كرده خلاص شوم ، كلا آدم قدر دانى نبودم چون قدرى نداشتم در تمام عمرم كه قدر دان باشم ، من مهم بودن را بلد نبودم من فقط براى عمه تنها و زحمت كشم مهم بودم ، روزى كه مادرم را كنار يك مرد ديدم كه پدرم نبود فهميدم مهم نيستم روزى كه مرا گزاشت و رفت ، تمام روزهايى كه پدر بدبختم انتقام همه بدبختى و زن خيانتكارش را با بى مهرى و فحش و كتك از من ميگرفت فهميدم …
واى يلدا باز عزاى بدبختى ات را گرفتى ؟! تمامش كن يك هفته پيش نزديك بود همه عمرت را در زندان بگزرانى !! از اينكه نجات پيدا كرده بودم نفس راحتى كشيدم و دلم خواست خدا را مثل عمه شكر كنم ولى مگر با خدا قهر نبودم؟!
درب اتاق كه باز شد مطمئن بودم عمه براى بيرون آوردنم از اتاق آمده است فتواييه صادر كند چشمانم را محكم تر بستم و خودم را در نقش خواب عميق غرق كردم
_ يلدا خانم يلداى عمه پاشو آقا نامدار اومده
در دل جوابش را دادم : بره به درك به من چه كه اومده
ولى آدم در خواب كه جواب نميدهد
_ دخترم كسل ميشى همش بخوابيا
باز هم جوابى نشنيد ، حس كردم نزديك ميشود كنارم روى تخت نشست و پتو را به آرامى از صورتم كنار زد و صورتم را نوازش كرد
_ بيدار نميشى ؟
از اصرارش حسابى كلافه بودم ، بوى عطر تلخ و خاصى ناگهان مشامم را نوازش كرد و عمه كمكم كرد كه بفهمم اين بوى دلنواز از كجاست
_ آقا چرا بيدار نميشه نكنه دوباره بيهوش شده ؟
( واى عجب غول پر رويى تو اتاق من چى كار داره؟؟)
_ نگران نباش بيهوش نيست ، كسى كه ١٠ دقيقه پيش عكس توى اينستاگرامش شِير كرده نميتونه خيلى هم خوابش عميق باشه
( اى لعنت توى روحت اينو از كجا ميدونست؟؟!! عمه عمه عمه آمار همه چيمو به اين دادى)
باز هم ادامه داد:
_ كسى كه خودشو به خواب زده رو نميشه بيدار كرد بزار فعلا بخوابه بالاخره ميفهمه بايد از خواب خرگوشى كل زندگيش دل بكنه
( اين چرا همش با متلك هاى تحقير آميز منو به توپ ميبنده ؟! بالاخره نفهميدم اين با اين طرز فكرش در مورد من چرا ك
مكم كرده؟؟؟؟)
عمه كه نا اميد شده بود از كنارم بلند شد چند دقيقه بعد حس كردم از اتاق خارج شدند مطمئن كه شدم از جايم بلند شدم و سريع گوشى ام را از زير بالش بيرون كشيدم و صفحه اينستاگرامم را چك كردم زير عكسم پر بود از پيغام كه همه از دوستان و آشنايان فضاى مجازى و واقعى زندگى ام بودند تنها يك پيام توجهم را جلب كرد كه مربوط به يك صفحه قفل شده بود كه عكس صفحه اش هم نام خدا بود.
_ و چه قدر دير ميفهميم كه “زندگى” همين روزهاييست كه منتظر “گذشتنش “هستيم
اولين پيام فلسفى و معنا دار صفحه ام تا به حال بود و برايم جالب بود كه چه كسى با چه هدفى اين پيام را گزاشته است؟!
هرچه گشتم صفحه غول جذاب را پيدا نكردم ، اما مطمئن بودم اين پيام نميتواند از طرف او باشد صفحه من كه قفل نبود فكر كردم حتما فقط يك نگاه به صفحه ام ، انداخته است كم كم احساس ضعف همراه با سرگيجه به سراغم آمده بود هنوز حال جسميم درست و ميزان نبود ، از اتاق ماندن هم كلافه شده بودم بايد دستشويى ميرفتم با خودم فكر كردم كه چرا بايد در خانه خودم راحت نباشم؟!
دل به دريا زدم و از اتاق خارج شدم و سعى كردم كاملا سرد و عادى برخورد كنم
عمه در آشپزخانه بود و نامدار روى كاناپه هم زمان كه سرش در لب تاپش بود قهوه اش را مينوشيد با اينكه مطمئن بودم متوجه حضورم شده است حتى به خودش زحمت نداد سرش را بالا بياورد روبه رويش ايستادم با صداى رسا سلام دادم باز هم نگاهم نكرد و به يك سلام سرد اكتفا كرد ، ( اين ديگه عجب آدميه وقتشه مثل خودش رفتار كنم)
_ سر بلند كردن و نگاه كردن به كسى كه احترام بهتون گزاشته اين قدر انرژى ازت ميگيره؟

باز هم بى اعتنا زل زد به صفحه مانيتور و جرعه ديگر از فنجانش نوشيد،
_ لباس مناسب تر بپوش وقتى من اينجام لطفا
( اوهوك امل خاك تو سر فقط مونده بودم تو نظر بدى چى بپوشم)
دقيقا مثل خودش بى تفاوت از شنيدن حرفش سوت زنان سمت آشپزخانه رفتم ، عمه با ديدن من شبيه برق گرفته ها به صورت خودش زد و گفت:
_ خاك به سرم اين چيه پوشيدى؟
_ لباسه عمه خانم لباااااس
_ اين ١ تيكه پارچه لباسه؟!
_ مگه هميشه جز اين ميپوشيدم؟!
_ هميشه با الان فرق نداره ؟ معين اينجاست
با صداى بلند خنديدم
_ مگه من هميشه جلو مرد جماعت چادر سفيد گل گلى سر ميكردم؟
_ ميدونى معين نامدار كيه دختر؟!
_ هركى هست واسم مهم نيست فقط ميخوام بدونم جريان حضور يهوييش تو زندگى ما و خونمون چيه؟؟
عمه در حالى كه ميوه ها را در ظرف ميچيد نگاه عصبانى اش را روانه ام كرد
_ رنگ و روت عينه گچ ديواره با اين حال و احوال زارتم بايد بجنگى و با من لج كنى و تلخى كنى ادب داشتى ميرفتى دستشو ميب*و*سيدى كه نزاشت همه عمرت تو ٤ ديوارى بپوسى جا اين حرفها بشين واست غذا بكشم
_ غذا بخوره تو سر اون غول گنده كه فعلا شده عزيز كرده اين خونه ميل ندارم
دروغ گفتم باز لج كردم باز جنگيدم اصلا پشيمان شدم كه از اتاق بيرون آمدم حالا براى لباس پوشيدن هم بايد به صد نفر جواب پس ميدادم با حرص از آشپزخانه خارج شدم و سمت اتاقم با قدم هاى تند راهى شدم كه ناگهان پرده اى سياه جلوى چشمانم را گرفت و سرم مثل گوى گردان چرخيد و چرخيد دنيا در حال سقوط بود يا من ؟!
نفهميدم چه شد كه نقش بر زمين شدم و…
(٦)=> اين مرد امشب ميميرد
من كودكى ضعيف و بى پناه محتاج يك دل سير آغوش پدر ، هواى دلم گرم شده است ، كنار يك حوض بزرگ پر از ماهى پدرم مرا در آغوش گرفته است و موهاى بلندم را نوازش ميكند چه قدر آرامم!!! نگاهش ميكنم صورتش شبيه پدرم نيست اما بوى پدر بودن ميدهد ، افسوس و افسوس كه تنها يك خواب كوتاه و يك روياى شيرين است و من با سوزش شديد رگ دستم كه حال پذيراى سوزن سرم است بيدار ميشوم ، روى تختم هستم صداى گريه عمه نگاه عب*و*س معين كه در حال تنظيم درجه سرم است از اينكه به ياد مى آورم غش كرده ام از خودم خجالت ميكشم و دلخورم…
_ آقا فشارش اومد بالا ؟
_ عزيزمممم اينقدر نگران نباش بدنش هنوز ضعف داره طبيعيه اين حالت الان واسش
سَرم را كه چرخاندم دلم براى صورت گريان عمه سوخت واقعا تا كى و كجا اين زن بايد ستم كش من ميبود و مثل شمع برايم ميسوخت با همه توان جمع شده ام خواستم چيزى بگويم كه كمى خيالش راحت شود
_ خوبم فقط سرم گيج رفت

_ آره واقعا خيلى خوبى تو آخر منو ميكشى فشارت با فشار مرده ٢ نمره فرق داشت لجباز غد كله خراب
( جلوى اين غول كمتر بارم كن آخه عمه )
قبل از اينكه حرفى بزنم نامدار تصميم به آرام كردن عمه گرفت:
_ فعلا كه نمرده پرى ما فقط فهميده كه هر وقت لج كنه غذا نخوره به جاش مجبور ميشه سرم بزنه شما خودتم الان وضعيتت خوب نيست اينقدر به خودت فشار نيار
( اه اصلا حوصله درس دادن تو رو ندارم غول عنق)
تلفنش كه زنگ خورد خيلى راحت بدون توجه به من لبه تختم نشست و مشغول صحبت شد انگار يكى از زير دستانش بود كه راجب بورس آن روز توضيح ميداد و نامدار هم به صحه صدر گوش ميداد و گه گاه سوال ميپرسيدعمه هم براى گرفتن آب ميوه از اتاق خارج شد از فرصت استفاده كردم و زير چشمى و با توجه به صورتش دقيق شدم
استخوان هاى برجسته و تراشيده خوش فرم جمجمه اش خيلى با صلابت نشانش ميداد با ته ريش آنكارد شده ، بينى اش با اينكه كوچك و سر بالا نبود اما كاملا خوش فرم و مردانه بود چشم هاى مشكى درشت كمى گود رفته كه در عين بى حالى خيلى نافذ بود ابروهاى پر و مشكى كشيده رو به بالا و خشنى داشت كه علت اصلى چهره عب*و*سش فرم ابروهاى دائم الاخمش بود مطمئن بودم حسابى اهل ورزش است با وجود درشت اندام بودن اما همه عضلاتش ورزيده و كار شده بود با خودم فكر كردم كه اين غول حتما ٣١ يا ٣٢ ساله بايد باشد
در طول صحبتش متوجه شدم كه عادت دارد مدام پنجه لاى موهايش بكشد ، چشمانم خسته شد از دقت زياد و سعى كردم كمى آن ها را ببندم اما نميدانم چه شد كه نا خود آگاه چشم گشودم شايد سنگينى نگاهش را حس كرده بودم چند لحظه بعد خداحافظى كرد و تلفنش را كنار گزاشت و همانطور كه نگاه سنگينش روى صورتم بود خيلى آرام پرسيد: خوبى؟

( مهربون شده چرا؟ )
سرم را به نشانه مثبت تكان دادم و رو برگرداندم چند ثانيه اى نگذشته بود كه عمه با آب ميوه وارد اتاق شد و جايش را با معين عوض كرد و كمكم كرد تكيه دهم و خودش نى را در دهانم گزاشت :
_ عمه من از اين لوس بازيا خوشم مياد؟! تو كه ميشناسيم
_ بخور اين قدر حرف نزن
از اين كه عمه در مقابل ديگرى مثل يك بچه با من رفتار ميكرد اصلا خوشحال نبودم ، تلفنم كه زنگ خورد سريع سايلنتش كردم عمه كه اسم افى را گوشى ام ديد پرسيد چرا جوابش را نميدهم
_ حوصلشو ندارم
_ اگه افى نبود به خاطر اون مواد توى كيف پولت كارى از ما بر نميومد گ*ن*ا*ه داره دختره به خاطر تو قيد همه چيو زد تا قبل مريضى مادرشم هر روز ميومد بيمارستان بهت سر ميزد
_ برام مهم نيست ميخواست نياد اصلا، من فعلا نميخوام يادم بيوفته اون دوست پسر عوضيش چه بلايى سرم آورد
حالا وقت سخنرانى غول اعظم فرا رسيده بود:
_ چه اصراريه جواب تلفن يه آدم علاف و بيخودتر از خودشو بده هرچى از اين دنياى مسخره فاصله بگيره به نفع خودشه
و الان وقت اين بود كه بالاخره جواب همه توهين هايش را بدهم:
_ تو به چه حقى دهنتو هى واسه گنده بار كردنه من باز ميكنى؟؟!!

از خونسردى و بى توجهى اش خيلى عصبى ميشدم با يك پوزخند كوتاه جوابم را داد
_ به چه حقى رو خيلى زود ميفهمى بى ادب
عمه كه حسابى از دست من شاكى بود مداخله كرد:
_ آقا به جان خودش زيادى زبونش تلخه واگرنه ميدونه كه شما بزرگترين كمك رو در حقش كردين
_ زبونشم درست ميشه نگران نباش بهتره تنها باشه يكم
قبل از اينكه از اتاق خارج شود با صداى بلند تر از معمول گفتم
_ چرا بهم كمك كردى؟
همانطور كه پشتش به من بود جوابم را داد:
_ به خاطر پروين خانم
_ ميشه بگى چه طور بهشون ثابت شد من دزد نيستم؟!
اين بار به سمتم بازگشت بعد از يك مكث طولانى پاسخى داد كه به جاى رفع علامت سوال ها هزاران سوال ديگر در ذهنم متولد شد
معين _ هنوز به كسى ثابت نشده تو بى تقصير بودى
من _ چى ؟! چرا حرف مفت ميزنى پس من چه طور آزاد شدم
عمه_ يلدا اين چه طرز حرف زدنته؟ آقا زحمت كشيد صاحب ماشين رو راضى كرد كه بياد بگه اشتباه
كرده و خودش سوييچ ماشينو به تو داده و چون مست بوده فراموش كرده

جا خورده بودم هيچ چيز نميفهميدم
_ من سوييچ رو از آرمين گرفتم نه از اون!!! چه طور راضى شد اينو بگه؟!
عمه_ خسارت ماشين و دلار هاشو گرفت حتى بيشتر
من _ چرا باج دادين چرا؟! كار من نبود
نامدار كه تا آن لحظه سكوت كرده بود كمى نزديك تر شد و گفت:
_ چون حتى اگر هم مدركى مبنى بر بى گ*ن*ا*هيت پيدا ميشد خيلى زمان ميبرد و تو اين مدت منتقلت ميكردن زندان و اين زن بيچاره از غصه ميمرد خودتم كه اينقدر قوى و شجاعى كه يك شب بازداشت از پا انداختت چه برسه به حبس.
خدايا قيمت ماشين و دلار ها خيلى بود نامدار خيلى مردى كرده بود حق داشت از بالا نگاهم كند كاش ميتوانستم از او تشكر كنم ولى اين غرور لعنتى اين اخلاق مسخره باز مانع شد فقط حس كردم بينى ام تير ميكشد و چشمانم از اشك پر ميشود اين از نشانه هاى انفجار يك بغض بود سريع پتو را رو سرم كشيدم با صداى لرزان گفتم
_ ميخوام تنها باشم
با صداى بسته شدن در متوجه شدم كه از اتاق خارج شدند اشك هايم بى محابا صورتم را ميشست در اين دو روز به اين باور رسيده بودم كه تمام وجودم ادعاى پوچ بود و راحت فريب ميخوردم وباز هم من در بازى زندگى هميشه عقب بودم …
با صداى ضربه به درب اتاق متوجه شدم زمان زيادى غرق در فكر بوده ام ، كمى به خودم آمدم و صورتم را با دستانم پاك كردم و باز در جلد يلداى هميشه بد و شاكى فرو رفتم
چند ثانيه بعد معين وارد اتاق شد اينبار هم مستقيم نگاهم نكرد و فقط به گفتن جمل سرمت تمام شده اكتفا كرد و سپس خم شد تا سوزن سرم را از دستم بيرون بكشد بوى آشنايى با عطرش در هم آميخته بود زير لب اسم مارك سيگارى كه بويش را تشخيص داده بودم را گفتم بالاخره نگاهم كرد اما خيلى مختصر باز نگاه بر گرفت در حالى كه ازپنجره اتاقم به بيرون نگاه ميكرد شروع كرد
_ فعلا بايد براى پاره اى از مسائل هم ديگرو تحمل كنيم نا گفته زياد دارم پس سعى كن سريعتر سلامتى جسم و مغزتو به دست بيارى تا بتونيم حرف بزنيم
_ فقط بهم بگو كى هستى؟
_ معين نامدار
_همين ؟!
_ ٣٥ ساله از تهران كافيه؟!
داشت علنا مسخره ام ميكرد !!! ولى انصافا جا خوردم اصلا ٣٥ سال به ظاهرش نميخورد سكوتم را كه ديد خواست بحث را خاتمه ببخشد
_ گفتم كه اول سلامتى كامل بعد حرف ميزنيم. سعى كن عاقل باشى و اين چند روز اين زن بيچاره رو اذيت نكنى چون عواقب بدى داره واست ، خدا نگهدار
و باز هم بدون لحظه اى مكث و نيم نگاهى به من از اتاق خارج شد..
پايان قسمت ٦ اين مرد امشب ميميرد
يا حق
(٧)=> قسمت هفتم اين مرد امشب ميميرد
“ببخش خودت رابرایِ تمامِ راه های نرفته
برایِ تمامِ بی راه های رفته
ببخش ،بگذار احساست
قدری هوایی بخورد …
گاهی بدترین اتفاق ها
هدیه ی زمانه و روزگارند
تنها کافیست خودمان باشیم !
که خود را برای تمامی ِ این بی راه ِ رفتنمان ببخشیم
و به خودمان بیائیم
تا خدا تمامی ِ درهايى که به خیال ِ باطلمان بسته را به رویمان باز کند
تنها خودت باش و
زیبا بمان
و بگذار با دیدنت
هر رهگذر ِ ناامیدی
لبخندی بزند
رو به آسمان
و زیرِ لب بگوید :
هنوز هم می شود از نو شروع کرد … ! “
دومين پيام زيبا را همان شب قبل از خواب از همان ناشناس دريافت كردم ،به دلم نشست شايد بايد واقعا خودم را ميبخشيدم!!!

آنقدر ساكت و منزوى شده بودم كه خودم هم ميترسيدم با خودم حرف بزنم عمه بيچاره هم جز در وقت ضرورت سعى ميكرد خلوتم را به هم نزند امتحان هاى آن ترم را از دست داده بودم و از اينكه بايد براى همان واحد ها شهريه مجدد بپردازم خيلى ناراحت بودم بالاخره افى اينقدر تماس گرفت و پيام داد كه نتوانستم جواب ندهم و طى صحبتى كه داشتيم متوجه شدم آن شب اصلا مهمانى لو نرفته بود و اين هم دروغ آرمين بود براى اينكه بتواند بهتر نقشه اش را عملى كند، افى هم حال و روز خوبى نداشت مادرش حالش خوب نبود و از اينكه آرمين واقعى را شناخته بود هنوز شوكه بود ولى با اين حال باز هم سر به سرم گزاشت و از نامدار پرسيد و هرچه گفتم دوست پسرم نيست باور نكرد!!
با هزار خواهش آدرس مغازه آرمان برادر آرمين را از افى گرفتم بايد شروين را پيدا ميكردم و حقش را كف دستش ميگذاشتم مطمئن بودم كيف دلارها پيش اوست .
با وجود اينكه هنوز گاهى سر گيجه سراغم مى آمد و كاملا صحت پيدا نكرده بودم تصميمم را گرفتم كه براى رويارويى با شروين از خانه خارج شوم ، بايد به ظاهرم ميرسيدم نبايد كسى ميفهميد در اين دوهفته يلدا خودش را خيلى باخته است غليظ تر از هميشه آرايش كردم و سمت چپ بلند موهايم را فر ريز زدم گوشواره بزرگ پلى بوى را هم از سمت كوتاه موهايم به گوشم آويزان كردم ، رژم آنقدر قرمز بود كه حس كردم از لب هايم خون ميچكد
شلوار جين تنگ تيره ام را پا زدم كاپشن شمعى قرمزكوتاه همرنگ رژم كه دست كش هاى ستش را هم داشتم تن كردم شال مشكى قرمزم هم عجيب با آرايش و تيپم همخوانى داشت كه آن را هم براى جلوه بيشتر پشت گوشهايم زدم به آينه كه خيره شدم از اينكه دوباره يلداى مورد علاقه ام را ساختم خوشحال شدم ولى با ديدن ناخن هايم كه نا مرتب و بى لاك بود دلخور شدم تصميم گرفتم سوهان كشى و لاك را شروع كنم مشغول كه شدم عمه وارد اتاق شد با ديدنم شوكه شد
– كجا شال و كلاه كردى دختر؟؟؟
_ سر قبر ننه ام
_ سر قبر ننه ات هم لازم نكرده برى حالت خوب نيست هنوووز پاى چشمت با اين همه بزك هم معلومه ١ سانت گود رفته
_ گير نده ميخوام برم سراغ آرمان آدرس اون شروين بى همه چيزو بگيرم برم سر وقتش ننه باباشو با هم يكى كنم دلارا دست اونه
عمه ناگهان زد روى صورت خودش
_ دِ آخه بچه كى سر به راه ميشى؟ مگه نديدى چه بلايى سرت آوردن باز ميخواى برى جنگ اين جماعت خدا نشناس باز ميخواى شر به پا كنى
_ من دارم ميرم حقمو بگيرم هنوز خيلى ها فكر ميكنن من دزدم
عمه از حرص كم كم صورتش كبود شده بود
_ به ارواح خاك داداشم نميزارم برى
اعصابم بيشتر خرد ميشد وقتى اين طور مانعم ميشد
_ برو بيرون رو مخم نرو كار دارم خودتم بكشى ميدونى كه كارى رو بخوام بكنم ميكنم پس جوش الكى نزن
دستش را به كمرش زد و چشمانش را ريز كرد
_ باشه يلدا باشه خودت خواستى ميرم به نامدار ميگما
پوزخند بلندى زدم و گفتم
_واى واى ترسيدم از اون آقا غوله برو حتما بهش بگو ببينم چه گوهى ميخواد بخوره اصلا به اونچه نه اصلا ميرم سراغ شروين كه بتونم پول اين يارو رو پس بدم كه پاش از زندگيم كوتاه شه
عمه با عصبانيت و حرص از اتاق خارج شد و من هم با لاك قرمزم درگير بودم هنوز ٢ دقيقه نگذشته بود كه متوجه شدم با تلفن مشغول صحبت است ولى فقط نجوا ميشنيدم و جملات واضح نبود بعد از اينكه كارم تمام شد از اتاق خارج شدم عمه كه پشتش به من بود متوجه حضورم نشد و من توانستم فقط قسمتى از مكالمه اش را بشنوم
_ به نظر من هم راه حل خوبيه
_…
_ چشم چشم حرف شما هميشه متينه
_ ….
_ خدا از بزرگى كمت نكنه
( رفت آمارمو به اون غول جذاب داد باز ؟ به درك حتما اونم با اون صداى بمش گفته: پرى ما به حال خودش بزار تا خودش درس ادب رو ياد بگيره)
خودم از صداى افكار خودم خنده ام گرفت
عمه بعد از پايان مكالمه اش يك نگاه معنى دار به سر تا پايم انداخت و بى هيچ حرفى راهى اتاقش شد و من هم با فراغ بال از خانه خارج شدم،
آرمان در يك بوتيك پاساژ معروف شمال شهر كار ميكرد وقتى كه وارد مغازه شدم مشغول خوش و بش با دو دختر بود اما با ديدن من انگار برق به تمام وجودش وصل شد همه قدرتم را جمع كرده بودم كه آدرس شروين را به دست بياور
م
_ سلام خان داداش چه خبر از داداش كوچيكه شنيدم حبسه
جلوى دخترها قرمز شد از شنيدن حرفم و خيلى سريع آن ها را پى نخود سياه فرستاد
_ با من چى كار دارين شماها؟! من نه ته پيازم نه سر پياز
كيفم را روى پيشخوان مغازه اش كوبيدم و صورتم را نزديكش كردم
_ دِ نشد ديگه تو دقيقا وسط پيازى يارو الانم اگه نميخواى اينجا بساط پياز داغ راه بندازم و همين شغل فكستنى هم از دست بدى آدرس اون شروين نسناسو رو كن بعدم شما رو به خير و منو به سلامت
معلوم بود حسابى مضطرب و عصبى است
_ من به چه زبونى بگم توى اون قضيه هيچ كاره بودم؟؟!!
_ اون رفيق آشغالت داشت زندگيمو نابود ميكرد باعث شد پرونده واسم درست شه الانم چى تو چنته دارى كه از دادن آدرسش ميترسى …
هنوز حرفم تمام نشده بود كه حس كردم بازويم از فشار يك دست در حال كنده شدن است آخ بلندى گفتم و وقتى برگشتم در يك ميليمترى معين بودم
( واى اين غول چراغ جادو چه طور ظاهر شد؟! عمه خدا لعنتت نكنه كه واقعا بايد شغلت راپورت چى ميشدى )
_ آخ ولم كن
خون در چشمانش دويده بود باز نگاهى تاسف بار به سر تاپايم توام با خشم انداخت و ااصلا قصد رها كردن بازويم را نداشت
آرمان كه ديگر نزديك بود سكته كند با من من گفت:
_ آقا به جان مادرم من … من… كاريش نداشتم
خودش گير داد من هيچى نگفتم بهش من به حرف شما و قولم عمل كردم

معين بى توجه به آرمان همانطور كه بازويم در دستش بود مرا از مغازه بيرون كشيد
_ آى دستمو كندى ولم كن
باز هم نه حرفى زد نه فشار دستش را كمتر كرد صدايم را تا آخرين درجه بالا بردم
_ وحشى ولم كن ولممممم كن
براى يك لحظه همه نگاه هاى آدم هاى پاساژ معطوف ما شد چشم هايش واقعا وحشتناك شده بود بالاخره به خودش زحمت داد و جمله اى تحويلم داد
_ مودب باش
و باز مرا كشان كشان تا ماشينش برد و بعد مثل يك گونى برنج انداخت صندلى عقب وخودش هم كنارم نشست و به راننده اش اشاره كرد كه حركت كند
_ روانى تو از كجا پيدات شد
باز پنجه لاى موهايش كشيد و بعد از بيرون دادن نفس نسبتا عميقى شروع كرد
_ گفته بودم عمتو اذيت نكن ؟
جوابى ندام ولى وقتى سوالش را با فرياد تكرار كرد حس كردم كه اينبار آن غول بى تفاوت و سرد نيست و هر لحظه امكان دارد شكمم را بدرد
_ من اذيت نكردم اومدم حقمو بگيرم
پوزخند زد
_ فكر ميكنى ميتونى؟!
_ آره ميتونم اگه تو عين دسته بيل ظاهر نشى سر رام
_ اين دفعه دومه كه تذكر ميدم مودب باشى دفعه بعد تذكر نميدم
_ خوب الان بايد از تهديدت بترسم؟! چه غلطى ميتونى بكنى كه…
حرفم تمام نشده بود كه ضربه پشت دستش روى دهانم مزه خون را برايم به ارمغان آورد آنقدر بهت زده بودم كه توان گفتن چيزى نداشتم
_ ببين بچه من الان خيلى دارم مراعات حال مريضتو ميكنم واگرنه حقت خيلى بالاتر از اينه
دستمالى رو به رويم گرفت تا خون
دهانم را پاك كنم دستمال را پس زدم و رويم را به سمت پنجره برگرداندم كه اشك جمع شده در چشمانم را نبيند
_ نه ازت خوشم مياد نه وقت اضافه دارم كه حروم يكى مثل تو كنم قبل تر اگه يكى با تيپ و ظاهر تو رو ميديدم حتما خدا رو شكر ميكردم كه توى خانوادم دخترى به اين وقيحى وجود نداره ولى حالا مجبورم تو رو كنارم و توى ماشينم تحمل كنم دهنتو باز نكن و هيچى نگو و گوش كن. اون زن كه عمه توئه حكم مادرمو داشت ١ روزى واسه همين بعد اون همه سال كه اومد سراغم نتونستم روشو زمين بزنم ولى هم خودش هم من اينو ميدونيم كه ٥٠٠ ميليون پولى نيست كه كسى راحت به كسى ببخشه !! منم پول مفت ندارم واسه هرچى كه دارم زحمت كشيدم و منطقم اجازه نميده زحمتمو حروم لش بازى يك دختر بچه كنم ، پيدا كردن شروين زياد طول نميكشه واسه من با اينكه بزدل از كشور خارج شده ، ولى تا اون موقع و برگشت پولم من لطف كردم اون پولو به عمه ات قرض دادم و البته به يك تضمين براى قرض دادن اين مقدار پول نياز داشتم و طبق توافق طرفين دو برابر مبلغ رو ايشون به من سفته دادند
واى حرفهاى معين مانند پتكى روى سرم فرود آمد
با ديدن سفته ها كه از جيبش در آورد باورم شد در گرداب عميق ترى فرو رفتم ديگر از سرازير شدم اشك هايم شرم نداشتم ميان گريه عاجزانه گفتم؛
_ سفته هاى عمه امو پس بده خودم سفته ميدم خودم ميرم زندان
اينبار او رو بر گرداند و در حالى كه سفته ها را مجدد در جيب كتش ميگزاشت با لحن تمسخر آميزى گفت:
_ به نظرت ضمانت از آدمى مثل تو چه ارزشى داره؟! حداقل پروين قابل اعتماده ، الانم ميرى خونه و بيشتر از اين توى كاراى من خرابكارى نميكنى تا بتونم شروينو پيدا كنم
_ تو … تو
_ تو نه شما
_ ببين آقا ببين شما ببين بزرگوار ببين همه خوبى بيا و مردى كن سفته ها رو از من بگير تو كه دلت نمياد پرى ماتو زندان بندازى اما منو ميتونى منم تضمين ميدم كه شروينو پيدا كنم و پولتو پس بدم
_ اگه دخالت نكنى شروينو خودم پيدا ميكنم
_ اگه پيدا نشد چى؟! تو عمه منو ميندازى زندان؟!!!
_ به هر حال حساب ح
سابه ، البته يك راه حل ديگه واسه پس گرفتن سفته ها عمه ات دارى
با عجله پرسيدم : چى؟

_ فعلا ميرى خونه شب ميام حرف ميزنيم و به نتيجه ميرسيم و توافق ميكنيم الانم تا رسيدن به خونه ساكت شو چون سرم درد ميكنه
خدايا چرا من از چنگال بدبختى و گرفتارى رها نميشدم؟! دلم ميخواست با دستهايم نامدار را خفه كنم چشم هايش را بى خيال بسته بود و با دستش روى پايش ضرب گرفته بود و فقط خود خدا شاهد بود كه آن نصف ساعت تا رسيدن به خانه من چندين بار آرزوى مرگ كردم…

پايان قسمت هفتم
بسمه تعالى
(٨)=> قسمت هشتم (اين مرد امشب ميميرد)
از صداى هق هق خودم از خواب بيدار شدم ، معين آن شب نيامد، همه شب با عمه دعوا كردم به زمين و زمان فحش دادم جيغ كشيدم گلدان شكستم مشت به در و ديوار كوفتم
ولى عمه فقط بى صدا اشك ريخت و التماسم كرد آرام شوم ، از تا اين حد فداكارى اش شاكى بودم از اينكه ممكن بود هر لحظه معين سفته هايش را اجرا بگزارد وحشت داشتم ميدانستم پاى پول آنهم پانصد ميليون كه وسط باشد برادر به برادر رحم نميكند چه برسد به آدم خشك و ترسناكى چون معين نامدار!!!

ساعت حدودا ٣ بود كه باز كاب*و*س سراغم آمد و غرق در عرق خودم بيدار شدم اين بار چندم بود كه از خواب ميپريدم گلويم خشك خشك بود پارچ آب اتاقمم خالى شده بود به ناچار بى رمغ از جايم بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم كه متوجه شدم عمه در اتاق نشيمن خوابش برده است در تراس كوچك خانه باز است پتويى آوردم و رويش كشيدم خواستم درب تراس را ببندم كه متعجب ديدم درب بسته شده است!!
فكر كردم اشتباه كرده ام و حتما از اول در بسته بوده است به آشپزخانه كه رفتم قبل از اينكه از وحشت جيغ بلندى بكشم معين يك دستش را جلوى دهانم گزاشت
_ هيس نترس منم
( اى بميرى كه واقعا غول چراغ جادويى مرتيكه گنده بك با اين هيكل وحشتناكش تو تاريكى داشتم زهره ترك ميشدم)
دستش را كه برداشت تازه توانستم نفس بكشم ولى نميدانستم چه بايد بگويم خودش فهميد كه يك توضيح بدهكار است
_ گفته بودم امشب ميام ،تا دير وقت يه مشكل واسم پيش اومد چون قول داده بودم اومدم ولى وقتى اومدم پروين گفت خوابى گفتم تا صبح منتظر ميمونم
دوباره به ياد آوردم كه در چه مخمصه اى خودم و عمه بيچاره را گرفتار كرده بودم
_گفتى ١ راه وجود داره ميشه اون راهو بگى
خنديد و من نمردم جز پوزخند، خنده مهربانش نصيب من هم شد!!!
_ برو بخواب صبح حرف ميزنيم
_ من نميتونم بخوابم تا آروم نشم تو هم كه هى پاس ميدى به بعدا
_ تو نه شما
( واى امان از كلاس ادب گزاشتنت معين)
_ ببين شما !!! انصاف داشته باش و بهم بگو تا صبح ميميرم
بى توجه به حرفهايم برگشت و از يخچال آب برداشت و يك ليوان نوشيد و گفت:
_ اومده بودى آب بخورى؟
سمتش رفتم و شيشه آب را از جلويش برداشتم و بى هيچ خجالتى جرعه جرعه نوشيدم
_ ليوان !!
_ اينجورى عادت دارم
_ همه عادت هات زشته مثل خودت
( چه راحت منو زشت خطاب ميكنه !!)
_ بهتر از نصفه شب سيگار كشيدنه
فكر كنم از جوابم جا خورد ولى باز به روى خودش نياورد، نزديكش كه شده بودم از بوى سيگار خاصش فهميدم كه در تراس مشغول بوده است ،در حال خارج شدن از آشپزخانه بود كه با هول گفتم:
_ خواهش ميكنم بيا حرف بزنيم همين الان بعدم ميتونى برى راحت تو خونت بخوابى نه روى كاناپه داغون ما
_ من وقتى ميگم صبح حرف ميزنيم صبح حرف ميزنيم اوكى؟ عادت ندارم حرفمو عوض كنم
از آشپز خانه كه خارج شد دنبالش راه افتادم خيلى راحت روى كاناپه كوچك لم داد كه البته در مقابل هيكلش كوچك به نظر مى آمد ، لب تاپش را روى پايش گزاشت و مشغول شد و باز هم مثل هميشه وجود من را ناديده گرفت
_ صبح ساعت چند حرف ميزنيم؟
خدايا اين اولين آدمى بود كه من را مجبور به كوتاه آمدن و مطيع بودن كرده بود دل خودم از مظلوميت لحن سوالم براى خودم سوخت. بعد از مكثى تقريبا طولانى جوابم را داد
_ ببين بچه من الان بايد همه حواسم اينجا باشه چون كارم مهمه هر وقت كارم تموم شد ميخوابم هر وقتم بيدار شدم حرف ميزنيم
( واقعا ممنون از توضيح دقيق و واضحت انگار لذت ميبره منو منتظر بزاره)
كلافه و نا اميد به اتاقم برگشتم به عمه حسوديم شد كه چه راحت غرق در خواب بود ، حسابى بى خواب شده بودم گوشى ام را برداشتم كمى خودم را سرگرم كردم ولى دست و دلم به هيچ كارى نميرفت فقط فكر و خيال دست از سرم بر نميداشت تا صبح در جايم غلت زدم وقتى متوجه شدم هوا روشن شده است مثل فنر از جايم پريدم در روشنى اتاق نگاهم كه به آينه افتاد خجالت زده اينبار به معين حق دادم كه زشت خطابم كند
١ بلوز و شلوار گشاد و بى ريخت زرد تنم بود كه ديشب بعد دعوا بى حوصله پوشيده بودم آرايشمم كه بعد گريه تبديلم كرده بود به يك هيولا !!زير چشمم تا پايين گونه هايم سياه سياه بود موهايم هم كه ژوليده ونا مرتب!!!
كمى به سر وضعم رسيدم و سعى كردم لباس مناسب و سنگين تن كنم بلكه امروز بهانه دستش ندهم و خوشش بيايد و بيخيال سفته ها شود
يك سويى شرت و شلوار آبى نفتى تن كردم و بعد از شستن صورتم و يك آرايش سبك موهايم را به كمك هدبند بالا زدم و كلاه سويى شرت را هم روى سرم انداختم به خيال خودم خيلى نجيب و خانم به نظر مى آمدم ، بعد خيلى متين از اتاق خارج شدم جاى عمه خالى بود ولى معين با خيال راحت روى همان كاناپه كوچك خوابيده بود و كت و لب تاب و موبايل ويك كتاب و عينك هم بالاى سرش بود،
( اى خدا اينكه خوابه!!!!!)
سريع به آشپزخانه رفتم و عمه را در حال آماده كردن صبحانه ياف
تم با ديدن من سرش را پايين انداخت تا خنده اش را نبينم
_ چيه پروين سفته باز دلقك ديدى ميخندى؟
_ از كى تا حالا كلاه سويى شرتتو تو خونه سرت ميكنى ؟ دارى ميرى كوه؟
_ نه سردم بود فقط
_ تا جايى كه من ميدونم تو از سرما هم بميرى لباس پوشيدن تو خونه كلافت ميكنه
_ خوب كه چى؟! واسه گندى كه زدى مجبورم فعلا لج اين يارو گنده بك رو در نيارم وحشى ديروز زد تو دهنم بزار تموم شه و سفته هاتو بگيرم حال اينم جا ميارم
_ سحر خيز شدى حالا چرا؟
_ اين بچه ات عادت داشت صبحا كى بيدار شه؟ قراره بيدار شد حرف بزنيم
عمه در حالى كه لقمه اى دستم داد گفت:
_ بعد اذان صبح خوابيده امروزم كه جمعه است سر كار نميره احتمالا تا ظهر خواب باشه سر و صدا نكن راحت بخوابه صبحانتو ميارم اتاقت باشه؟

_ اين عوضى كه گفت صبح حرف ميزنيم بعد كپه مرگشو تازه صبح گزاشته اَه اصلا يك كار ميكنم بيدار شه
عمه امروز عجيب آرام و بى تفاوت بود و خبر از حرص و جوش خوردنش نبود
_ اگه اينكارو كنى عين عمر ميشه تا چند ساعت نميشه باهاش حرف بزنى حالا خود دانى
( خدايا عجب گيرى كردما چاره اى جز صبر ندارم)
به نشيمن كه رفتم روى كاناپه سه نفره دقيقا رو به رويش نشستم و دست به سينه خيره اش شدم و با خودم گفتم تا بيدار شدنش همينجا منتظر ميمانم ، موهايش نا مرتب روى صورتش ريخته بود و چهره اش را بچه سال تر كرده بود از اينكه با پيراهن و شلوار رسمى مجبور شده است بخوابد خنده ام گرفت
(كاش يه شلوار كردى از بقچه عمه پيدا ميكردم بهش ميدادم)
بعد چهره اش را در شلوار كردى تصور كردم و دستم را جلوى دهانم گزاشتم كه صداى خنده ام بلند نشود ولى وقتى ياد سفته ها و كار عمه افتادم نا خود آگاه خنده ام جايش را با غم و نگرانى عوض كرد…
چشمهايم را كه باز كردم براى چند ثانيه چيزى به يادم نمى آمد ولى وقتى خودم را ديدم كه روى كاناپه دراز كشيدم و غرق خوابم و روى كاناپه رو به رو خبر از غول جذاب نيست مثل اينكه ميخ زيرم باشد از جايم پريدم و با صداى بلند عمه را صدا زدم
عمه هراسان از اتاقش بيرون آمد
_ چيه مادر چته؟
بغض كرده بودم صدايم ميلرزيد:
_ رفت؟!
هنوز عمه جوابى نداده بود كه معين حوله به دست از دستشويى خارج شد و جوابم را داد
_ نه نرفتم
و اين اولين بار بود كه از حضورش تا اين حد خوشحال بودم از جايم بلند شدم و روبه رويش ايستادم
_ سلام صبخ به خير
هر دو از ادب و شعور تازه متبلور شده ام حتم داشتم كه جا خورده اند معين باز هم سرد جواب داد
_ عليك سلام و ظهر بخير
عمه خنده كنان در حالى كه به سمت آشپزخانه ميرفت گفت: حالا من به شما دوتا تنبل نهار بدم يا صبحانه؟!
غول محترم هم در حال دلبرى مجدد از پرى ما جانش بود
_ يادته صبح ها جمعه كه خواب ميموندم آقا از صبحونه محرومم ميكرد واسم يواشكى يه غازى قد خودم مياوردى تو اتاق ؟ الان ه*و*س اونا رو كردم
( ببين اون آقا كى بوده كه زورش به اين آقا ميرسيده؟!!!)
باز هم به خاطر آوردم و بدون لحظه اى درنگ سوالم را تكرار كردم:
_ كى حرف ميزنيم پس؟
اين بار مستقيم نگاهم كرد خبرى از نگاه تاسف انگيزش نبود انگار با تيپ مسخره جديدم راحت بود
_ يه چيزى بخوريم بعد حرف ميزنيم
_ من چيزى ميل ندارم
_ اوكى پس بعد سرمت حرف ميزنيم
_ من كه حالم خوبه!!
_ نه هنوز فشارت خيلى پايينه واسه اينكه بتونى بدهيمو بدى بايد قوى و سالم باشى
به ناچار در خوردن صبحانه همراهش شدم عجيب خوش اشتها بود و عمه هم حض ميبرد از خوردنش و من هم عصبى از طول كشيدن خوردنش ، بالاخره سير شد و تشكر كرد و بعد رو به من درحالى كه از جايش بلند ميشد گفت:
_ ميز رو جمع كردى بيا حرف ميزنيم
منظورش را فهميدم ! يعنى بايد كمك عمه ميكردم بدون هيچ اعتراضى تند تند ميز را جمع كردم و حتى استكان ها را شستم !!! سپس در نزدكترين صندلى روبه رويش نشستم و اعلام آمادگى كردم سرش كه در گوشى اش بود را بالا آورد و در نهايت شروع به نطق كرد:
_ ٥٠٠ ميليون رو ميتونى جور كنى؟
_ اگه شروين پيدا شه آره؟
_ و اگه نشه؟
درمانده ولى با صداقت جواب دادم:
_ نه
_ خوبه كه اينو ميدونى و پس در اين صورت مجبورم قانونى اقدام كنم
_ اما گفتى ١ راه حل ديگه هم هست
_ آره اما بعيد ميدونم آدمى مثل تو از پسش بر بياد
هول شدم و با هيجان گفتم؛_ بر ميام ، به خاطر عمه كه اين حماقتو واسم كرده بر ميام
چند سرفه كوتاه كرد و چشمانش را ريز كرد و به حالت مرموزى پرسيد: _ هركارى؟!
_ آره هركارى
_ تا هر وقت كه بخوام بايد واسم كار كنى
_ چه كارى؟
_ هر كارى
_ خوب هر كارى چى هست؟
_ آدم من ميشى
حرفهايش را نميفهميدم كاملا گيج شده بودم و خودش هم متوجه شد كه سعى كرد منظورش را واضح تر بگويد
_ تو كاراى شركت به ١ نفر احتياج دارم كه هر ثانيه در اختيار تامم باشه و مطمئن باشم خيانت نميكنه و مجبوره همه اوامرمو مو به مو انجام بده
_ من تا حالا كار شركتى نكردم هيچى حاليم نيست
_ ياد ميگيرى
_ فقط همينو ميخواى؟
_ كار آسونى نيستا ديگه واسه خودت نميتونى باشى بين از دست دادن آزاديت و زندان رفتن عمه ات يكى رو ميتونى انتخاب كنى
_ نه نه همين قبوله فقط تا كى؟
_ تا وقتى عمه ات زنده است

از صراحت بيانش جا خوردم !!! ولى او بى توجه ادامه داد:
_ البته ١ حقوقى ماهانه واست در نظر گرفتم كه زندگيتو بتونى باهاش بگزرونى كه اگه كارتو خوب انجام بدى شامل حالت ميشه و اگه ازت راضى باشم به عنوان پاداش ميتونى هر بار يكى از سفته ها رو پس بگيرى كه ممكنه خيلى زودتر از فوت عمه ات همه رو پس گرفته باشى و آزاد شى

خودش ميدانست كه اين هم نوعى اسارت است
_ من درس ميخونم بايد ولش كنم؟

كمى فكر كرد و گفت: _ ١ تبصره ميتونيم بزاريم من اصولا واسه درس خوندن احترام و ارزش زيادى قائلم اگه نمره ها و وضعيت تحصيليت هر ترم عالى باشه اجازه دارى ترم بعد رو ادامه بدى و من واسه ساعت كلاس هات بهت مرخصى ميدم
( واقعا زحمت ميكشى با اين همه كارى كه سرم قراره بريزى چه طورى درس بخونم كه عالى هم باشم؟!)

ولى دلم نمى آمد دانشگاه و زحمت هايم را رها كنم و به ناچار شروطش را پذيرفتم و برگه تعهد نامه اى كه از قبل آماده كرده بود را امضا كردم.
اگر زير تعهدم ميزدم فرداى آن روز عمه به زندان ميرفت و اين يعنى شروع يك زندگى سخت و جديد…
پايان قسمت هشتم
بسمه تعالى
(٨)=> قسمت هشتم (اين مرد امشب ميميرد)
از صداى هق هق خودم از خواب بيدار شدم ، معين آن شب نيامد، همه شب با عمه دعوا كردم به زمين و زمان فحش دادم جيغ كشيدم گلدان شكستم مشت به در و ديوار كوفتم
ولى عمه فقط بى صدا اشك ريخت و التماسم كرد آرام شوم ، از تا اين حد فداكارى اش شاكى بودم از اينكه ممكن بود هر لحظه معين سفته هايش را اجرا بگزارد وحشت داشتم ميدانستم پاى پول آنهم پانصد ميليون كه وسط باشد برادر به برادر رحم نميكند چه برسد به آدم خشك و ترسناكى چون معين نامدار!!!

ساعت حدودا ٣ بود كه باز كاب*و*س سراغم آمد و غرق در عرق خودم بيدار شدم اين بار چندم بود كه از خواب ميپريدم گلويم خشك خشك بود پارچ آب اتاقمم خالى شده بود به ناچار بى رمغ از جايم بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم كه متوجه شدم عمه در اتاق نشيمن خوابش برده است در تراس كوچك خانه باز است پتويى آوردم و رويش كشيدم خواستم درب تراس را ببندم كه متعجب ديدم درب بسته شده است!!
فكر كردم اشتباه كرده ام و حتما از اول در بسته بوده است به آشپزخانه كه رفتم قبل از اينكه از وحشت جيغ بلندى بكشم معين يك دستش را جلوى دهانم گزاشت
_ هيس نترس منم
( اى بميرى كه واقعا غول چراغ جادويى مرتيكه گنده بك با اين هيكل وحشتناكش تو تاريكى داشتم زهره ترك ميشدم)
دستش را كه برداشت تازه توانستم نفس بكشم ولى نميدانستم چه بايد بگويم خودش فهميد كه يك توضيح بدهكار است
_ گفته بودم امشب ميام ،تا دير وقت يه مشكل واسم پيش اومد چون قول داده بودم اومدم ولى وقتى اومدم پروين گفت خوابى گفتم تا صبح منتظر ميمونم
دوباره به ياد آوردم كه در چه مخمصه اى خودم و عمه بيچاره را گرفتار كرده بودم
_گفتى ١ راه وجود داره ميشه اون راهو بگى
خنديد و من نمردم جز پوزخند، خنده مهربانش نصيب من هم شد!!!
_ برو بخواب صبح حرف ميزنيم
_ من نميتونم بخوابم تا آروم نشم تو هم كه هى پاس ميدى به بعدا
_ تو نه شما
( واى امان از كلاس ادب گزاشتنت معين)
_ ببين شما !!! انصاف داشته باش و بهم بگو تا صبح ميميرم
بى توجه به حرفهايم برگشت و از يخچال آب برداشت و يك ليوان نوشيد و گفت:
_ اومده بودى آب بخورى؟
سمتش رفتم و شيشه آب را از جلويش برداشتم و بى هيچ خجالتى جرعه جرعه نوشيدم
_ ليوان !!
_ اينجورى عادت دارم
_ همه عادت هات زشته مثل خودت
( چه راحت منو زشت خطاب ميكنه !!)
_ بهتر از نصفه شب سيگار كشيدنه
فكر كنم از جوابم جا خورد ولى باز به روى خودش نياورد، نزديكش كه شده بودم از بوى سيگار خاصش فهميدم كه در تراس مشغول بوده است ،در حال خارج شدن از آشپزخانه بود كه با هول گفتم:
_ خواهش ميكنم بيا حرف بزنيم همين الان بعدم ميتونى برى راحت تو خونت بخوابى نه روى كاناپه داغون ما
_ من وقتى ميگم صبح حرف ميزنيم صبح حرف ميزنيم اوكى؟ عادت ندارم حرفمو عوض كنم
از آشپز خانه كه خارج شد دنبالش راه افتادم خيلى راحت روى كاناپه كوچك لم داد كه البته در مقابل هيكلش كوچك به نظر مى آمد ، لب تاپش را روى پايش گزاشت و مشغول شد و باز هم مثل هميشه وجود من را ناديده گرفت
_ صبح ساعت چند حرف ميزنيم؟
خدايا اين اولين آدمى بود كه من را مجبور به كوتاه آمدن و مطيع بودن كرده بود دل خودم از مظلوميت لحن سوالم براى خودم سوخت. بعد از مكثى تقريبا طولانى جوابم را داد
_ ببين بچه من الان بايد همه حواسم اينجا باشه چون كارم مهمه هر وقت كارم تموم شد ميخوابم هر وقتم بيدار شدم حرف ميزنيم
( واقعا ممنون از توضيح دقيق و واضحت انگار لذت ميبره منو منتظر بزاره)
كلافه و نا اميد به اتاقم برگشتم به عمه حسوديم شد كه چه راحت غرق در خواب بود ، حسابى بى خواب شده بودم گوشى ام را برداشتم كمى خودم را سرگرم كردم ولى دست و دلم به هيچ كارى نميرفت فقط فكر و خيال دست از سرم بر نميداشت تا صبح در جايم غلت زدم وقتى متوجه شدم هوا روشن شده است مثل فنر از جايم پريدم در روشنى اتاق نگاهم كه به آينه افتاد خجالت زده اينبار به معين حق دادم كه زشت خطابم كند
١ بلوز و شلوار گشاد و بى ريخت زرد تنم بود كه ديشب بعد دعوا بى حوصله پوشيده بودم آرايشمم كه بعد گريه تبديلم كرده بود به يك هيولا !!زير چشمم تا پايين گونه هايم سياه سياه بود موهايم هم كه ژوليده ونا مرتب!!!
كمى به سر وضعم رسيدم و سعى كردم لباس مناسب و سنگين تن كنم بلكه امروز بهانه دستش ندهم و خوشش بيايد و بيخيال سفته ها شود
يك سويى شرت و شلوار آبى نفتى تن كردم و بعد از شستن صورتم و يك آرايش سبك موهايم را به كمك هدبند بالا زدم و كلاه سويى شرت را هم روى سرم انداختم به خيال خودم خيلى نجيب و خانم به نظر مى آمدم ، بعد خيلى متين از اتاق خارج شدم جاى عمه خالى بود ولى معين با خيال راحت روى همان كاناپه كوچك خوابيده بود و كت و لب تاب و موبايل ويك كتاب و عينك هم بالاى سرش بود،
( اى خدا اينكه خوابه!!!!!)
سريع به آشپزخانه رفتم و عمه را در حال آماده كردن صبحانه ياف
تم با ديدن من سرش را پايين انداخت تا خنده اش را نبينم
_ چيه پروين سفته باز دلقك ديدى ميخندى؟
_ از كى تا حالا كلاه سويى شرتتو تو خونه سرت ميكنى ؟ دارى ميرى كوه؟
_ نه سردم بود فقط
_ تا جايى كه من ميدونم تو از سرما هم بميرى لباس پوشيدن تو خونه كلافت ميكنه
_ خوب كه چى؟! واسه گندى كه زدى مجبورم فعلا لج اين يارو گنده بك رو در نيارم وحشى ديروز زد تو دهنم بزار تموم شه و سفته هاتو بگيرم حال اينم جا ميارم
_ سحر خيز شدى حالا چرا؟
_ اين بچه ات عادت داشت صبحا كى بيدار شه؟ قراره بيدار شد حرف بزنيم
عمه در حالى كه لقمه اى دستم داد گفت:
_ بعد اذان صبح خوابيده امروزم كه جمعه است سر كار نميره احتمالا تا ظهر خواب باشه سر و صدا نكن راحت بخوابه صبحانتو ميارم اتاقت باشه؟

_ اين عوضى كه گفت صبح حرف ميزنيم بعد كپه مرگشو تازه صبح گزاشته اَه اصلا يك كار ميكنم بيدار شه
عمه امروز عجيب آرام و بى تفاوت بود و خبر از حرص و جوش خوردنش نبود
_ اگه اينكارو كنى عين عمر ميشه تا چند ساعت نميشه باهاش حرف بزنى حالا خود دانى
( خدايا عجب گيرى كردما چاره اى جز صبر ندارم)
به نشيمن كه رفتم روى كاناپه سه نفره دقيقا رو به رويش نشستم و دست به سينه خيره اش شدم و با خودم گفتم تا بيدار شدنش همينجا منتظر ميمانم ، موهايش نا مرتب روى صورتش ريخته بود و چهره اش را بچه سال تر كرده بود از اينكه با پيراهن و شلوار رسمى مجبور شده است بخوابد خنده ام گرفت
(كاش يه شلوار كردى از بقچه عمه پيدا ميكردم بهش ميدادم)
بعد چهره اش را در شلوار كردى تصور كردم و دستم را جلوى دهانم گزاشتم كه صداى خنده ام بلند نشود ولى وقتى ياد سفته ها و كار عمه افتادم نا خود آگاه خنده ام جايش را با غم و نگرانى عوض كرد…
چشمهايم را كه باز كردم براى چند ثانيه چيزى به يادم نمى آمد ولى وقتى خودم را ديدم كه روى كاناپه دراز كشيدم و غرق خوابم و روى كاناپه رو به رو خبر از غول جذاب نيست مثل اينكه ميخ زيرم باشد از جايم پريدم و با صداى بلند عمه را صدا زدم
عمه هراسان از اتاقش بيرون آمد
_ چيه مادر چته؟
بغض كرده بودم صدايم ميلرزيد:
_ رفت؟!
هنوز عمه جوابى نداده بود كه معين حوله به دست از دستشويى خارج شد و جوابم را داد
_ نه نرفتم
و اين اولين بار بود كه از حضورش تا اين حد خوشحال بودم از جايم بلند شدم و روبه رويش ايستادم
_ سلام صبخ به خير
هر دو از ادب و شعور تازه متبلور شده ام حتم داشتم كه جا خورده اند معين باز هم سرد جواب داد
_ عليك سلام و ظهر بخير
عمه خنده كنان در حالى كه به سمت آشپزخانه ميرفت گفت: حالا من به شما دوتا تنبل نهار بدم يا صبحانه؟!
غول محترم هم در حال دلبرى مجدد از پرى ما جانش بود
_ يادته صبح ها جمعه كه خواب ميموندم آقا از صبحونه محرومم ميكرد واسم يواشكى يه غازى قد خودم مياوردى تو اتاق ؟ الان ه*و*س اونا رو كردم
( ببين اون آقا كى بوده كه زورش به اين آقا ميرسيده؟!!!)
باز هم به خاطر آوردم و بدون لحظه اى درنگ سوالم را تكرار كردم:
_ كى حرف ميزنيم پس؟
اين بار مستقيم نگاهم كرد خبرى از نگاه تاسف انگيزش نبود انگار با تيپ مسخره جديدم راحت بود
_ يه چيزى بخوريم بعد حرف ميزنيم
_ من چيزى ميل ندارم
_ اوكى پس بعد سرمت حرف ميزنيم
_ من كه حالم خوبه!!
_ نه هنوز فشارت خيلى پايينه واسه اينكه بتونى بدهيمو بدى بايد قوى و سالم باشى
به ناچار در خوردن صبحانه همراهش شدم عجيب خوش اشتها بود و عمه هم حض ميبرد از خوردنش و من هم عصبى از طول كشيدن خوردنش ، بالاخره سير شد و تشكر كرد و بعد رو به من درحالى كه از جايش بلند ميشد گفت:
_ ميز رو جمع كردى بيا حرف ميزنيم
منظورش را فهميدم ! يعنى بايد كمك عمه ميكردم بدون هيچ اعتراضى تند تند ميز را جمع كردم و حتى استكان ها را شستم !!! سپس در نزدكترين صندلى روبه رويش نشستم و اعلام آمادگى كردم سرش كه در گوشى اش بود را بالا آورد و در نهايت شروع به نطق كرد:
_ ٥٠٠ ميليون رو ميتونى جور كنى؟
_ اگه شروين پيدا شه آره؟
_ و اگه نشه؟
درمانده ولى با صداقت جواب دادم:
_ نه
_ خوبه كه اينو ميدونى و پس در اين صورت مجبورم قانونى اقدام كنم
_ اما گفتى ١ راه حل ديگه هم هست
_ آره اما بعيد ميدونم آدمى مثل تو از پسش بر بياد
هول شدم و با هيجان گفتم؛_ بر ميام ، به خاطر عمه كه اين حماقتو واسم كرده بر ميام
چند سرفه كوتاه كرد و چشمانش را ريز كرد و به حالت مرموزى پرسيد: _ هركارى؟!
_ آره هركارى
_ تا هر وقت كه بخوام بايد واسم كار كنى
_ چه كارى؟
_ هر كارى
_ خوب هر كارى چى هست؟
_ آدم من ميشى
حرفهايش را نميفهميدم كاملا گيج شده بودم و خودش هم متوجه شد كه سعى كرد منظورش را واضح تر بگويد
_ تو كاراى شركت به ١ نفر احتياج دارم كه هر ثانيه در اختيار تامم باشه و مطمئن باشم خيانت نميكنه و مجبوره همه اوامرمو مو به مو انجام بده
_ من تا حالا كار شركتى نكردم هيچى حاليم نيست
_ ياد ميگيرى
_ فقط همينو ميخواى؟
_ كار آسونى نيستا ديگه واسه خودت نميتونى باشى بين از دست دادن آزاديت و زندان رفتن عمه ات يكى رو ميتونى انتخاب كنى
_ نه نه همين قبوله فقط تا كى؟
_ تا وقتى عمه ات زنده است

از صراحت بيانش جا خوردم !!! ولى او بى توجه ادامه داد:
_ البته ١ حقوقى ماهانه واست در نظر گرفتم كه زندگيتو بتونى باهاش بگزرونى كه اگه كارتو خوب انجام بدى شامل حالت ميشه و اگه ازت راضى باشم به عنوان پاداش ميتونى هر بار يكى از سفته ها رو پس بگيرى كه ممكنه خيلى زودتر از فوت عمه ات همه رو پس گرفته باشى و آزاد شى

خودش ميدانست كه اين هم نوعى اسارت است
_ من درس ميخونم بايد ولش كنم؟

كمى فكر كرد و گفت: _ ١ تبصره ميتونيم بزاريم من اصولا واسه درس خوندن احترام و ارزش زيادى قائلم اگه نمره ها و وضعيت تحصيليت هر ترم عالى باشه اجازه دارى ترم بعد رو ادامه بدى و من واسه ساعت كلاس هات بهت مرخصى ميدم
( واقعا زحمت ميكشى با اين همه كارى كه سرم قراره بريزى چه طورى درس بخونم كه عالى هم باشم؟!)

ولى دلم نمى آمد دانشگاه و زحمت هايم را رها كنم و به ناچار شروطش را پذيرفتم و برگه تعهد نامه اى كه از قبل آماده كرده بود را امضا كردم.
اگر زير تعهدم ميزدم فرداى آن روز عمه به زندان ميرفت و اين يعنى شروع يك زندگى سخت و جديد…
پايان قسمت هشتم
به نام حضرت عشق
(٩)=> قسمت نهم اين مرد امشب ميميرد

آن شنبه مهم ترين شنبه زندگى ام بود قرار بود ٨ صبح شركت معين باشم شب را درست نتوانسته بودم بخوابم از استرس حسابى كلافه بودم صبحانه مختصرى با اصرار عمه خوردم و دستى به سر و رويم كشيدم مانتو اسپرتم كه معمولا دانشگاه تن ميكردم را پوشيدم و شال خوش رنگ سبز آبى ام را كه با آرايشم هم خوانى داشت را سر كردم موهايم را هم به صورت شلوغ روى صورتم ريختم ، در حال پا كردن كتونى هم رنگ شالم بودم كه عمه با آب و قرآن آمد و كنارم ايستاد معلوم بود بغض دارد اشك در چشمانش را با گوشى روسرى اش پاك كرد و زير لب دعا ميخواند
_ عمه اينا چيه مگه دارم ميرم سفر قندهار؟!
_ الهى پيش مرگت شم تو رو خدا عاقل شو اونجا شر به پا نكن
_ چه شرى فعلا كه شدم بنده زر خريد شازده معلوم نيست چى در انتظارمه
عمه از زير قرآن ردم كرد و آب پشت سرم ريخت ب*و*سيدمش و از خانه خارج شدم
(خدايا بيا و اين بار سر لج رو بزار كنار و نزار بلايى سرم بياد)
و اين جز اولين در خواست هاى من از خداى خودم بود!!!
آدرس شركت از خانه خيلى فاصله داشت براى اينكه سر وقت برسم مجبور شدم با تاكسى دربست بروم،
وقتى كه رسيدم از ديدن شركت با آن عظمت يكه خوردم، مطمئنم هيچ كس باور نميكرد صاحب اين شوكت و عظمت شبى را در كاناپه كهنه خانه محقر ما صبح كرده است!!!
منشى شركت برعكس همه منشى هايى كه تا آن روز ديده بودم يك زن جا افتاده با ظاهرى ساده بود كه نگاه دقيق و متينى داشت با ديدنم لبخند كوتاهى زد و وقتى فهميد با نامدار قرار شخصى دارم متعجب سر تا پايم را نظاره كرد و گفت:
_ رئيس نفرموده بودند با شما قرار دارند
_ شما تماس بگيرين لطفا، بگين خودشون در جريان حضورم هستند
_ ايشون اين ساعت شركت نيستند هيچ وقت
از شنيدن اين جمله جا خوردم مطمئن بودم كه قرارمان ٨ صبح بود!!!
_ كى تشريف ميارن؟
_ فقط ميدونم كه ساعت ١١ جلسه مهمى دارن شايد ١١ بيان شايد هم كمى زودتر
( آدم بيشعور ميمردى بگى كه من صبح كله سحر بيدار نشم و اين همه پول تاكسى
دربست ندم!!!)
_ خانم ميشه همينجا منتظر بمونم؟
_ بله بله خواهش ميكنم
_ نميشه لطف كنين به موبايلشون زنگ بزنين حداقل ياد آورى كنين من اينجام شايد يادشون رفته!!!
_ متاسفم عزيزم من هيچ وقت جز در وقت ضرورت به تلفن شخصى رئيس تماس نميگيرم و مطمئنم ايشون هيچ چيزى رو از ياد نميبرن
( وقت ضرورت؟!! پيرى نكبت منظورش اينه كه من ضرورى نيستم و مهم هم نيستم!!!)
با حرص روى يكى از صندلى ها نشستم تصميم گرفتم شماره تماسش را از عمه بگيرم و فحش كشش كنم كه سر كارم گزاشته است اما بعد پشيمان شدم سعى كردم صبر پيشه كنم…
صداى جينگ جينگ بلند گوشى ام كه به معناى دريافت يك پيام كوتاه بود باعث شد منشى با نگاه معنا دارى به من بفهماند كه صداى بسيار ناهنجارى بود
با ديدن پيام و متنش همه ذهنم به هم ريخت:
_ يلدا بايد ببينمت تازه شنيدم چه بلايى سرت اومده جوجوى من نگرانتم ساعت ٥ كافه سعيد باش
اشكان باچه جراتى همچين پيامى به من ميداد؟! در اين اوضاع و احوال اين يكى را كم داشتم!!!
بايد جوابش را ميدادم اما واقعا از جواب دادن به كسى كه در سخت ترين روزهاى زندگى ام كنارم نبود بيزار بودم به ياد آوردم وقتى با ماشين صاحب كارش تصادف كرد تمام پس اندازم را دادم كه در دردسر نيوفتد تمام روزهايى كه براى عمل پاى شكسته اش بسترى بود در بيمارستان سپرى كردم و كجا بود در آن روزهاى وحشتناك اشكان بى معرفت؟!
اين آدم لياقت جواب دادن هم نداشت بيخيال شدم و گوشى را در كيفم گزاشتم اما كاش ميشد ذهن مشغولم را هم در كيفم بگزارم و بيخيال شوم
ساعت حدودا ١٠ بود و من حسابى از اين انتظار كلافه بودم كه متوجه صداى معين شدم كه مشغول غرلند بود چند ثانيه بعد هم وارد اتاق شد دو مرد جوان هم همراهش بودند اينقدر عصبى بود كه حتى متوجه حضورم نشد روبه يكى از مردهاى همراهش با صداى نسبتا بلندى گفت:
_ اين بار اول نيست كه اينجورى گند زدين تو آمار شركت تو مزايده
مرد جوان رنگ پريده هم سر پايين انداخته بود و ديگرى هم سعى كرد پا در ميانى كند
_ رئيس من قول دادم از ركود خارج شيم و رشد بى سابقه اى رو شاهد باشيم حتى بدون اين مزايده !شما هميشه به من ايمان داشتين
معين پوزخندى زد و باز پنجه در بين موهايش كشيد
_ فعلا نميخوام عماد جلوى چشمم باشه
مرد جوان سر پايين كه گويا همان عماد مذكور بود بالاخره به حرف آمد:
_ آقا ميرم كه اعصابت بيشتر خورد نشه با اجازه ات چند روز هم خونه نميام كه جلو چشم نباشم
معين شماتت بار نگاهش كرد و مجبورش كرد دوباره سر پايين بندازد
_ نه اجازه نميدم
بعد بى هيچ حرفى بدون نگاه به من و منشى اش وارد اتاقش شد، داستان برايم جالب شد اين عماد هم خانه نامدار چه نسبتى با او داشت؟؟ اين مرد با همه جز عمه انگار رفتار خصمانه اى داشت!!!
منشى كه معلوم بود دستپاچه و نگران است رو به من پرسيد
_ ميشه ١ روز د
يگه واسه ملاقات بيايد ؟ الان رئيس مطمئنم كسى رو نميپذيره
عصبى از جايم بلند شدم با لحن جدى گفتم:
_من ٢ ساعته اينجا منتظرم همين الان بهش زنگ بزن و اينو بگو
با بى ميلى گوشى را برداشت و خيلى رسمى و با احترام به معين حضورم را اعلام كرد و بعد از قطع تماس گفت كه ميتوانم داخل شوم تشكر سرد و اجبارى كردم بعد از چند ضربه اى كه به در زدم وارد شدم
معين كنار پنجره ايستاده بود با وارد شدن من بعد از اينكه جواب سلامم را داد روى صندلى شاهانه اش نشست و من را هم دعوت به نشستن كرد
_ خيلى وقته اومدى؟
_ از ٨ اينجام
_ چرا خبر ندادى؟
_ منشى گفت جز وقت ضرورت به موبايلت زنگ نميزنه
_ خوبه درس اول
_ چى؟!
_ جز در وقت ضرورت مخصوصا صبح ها به من زنگ نميزنى
متوجه منظورش كه شدم به علامت موافقت سر تكان دادم
_ يگانه ٣٠ ساله كه منشى شركته كم كم باز نشسته ميشه البته بعد از آموزش به تو
( اوه اوه چه صميمى هم هست پيرزن باز)
_ از همين الان كنارش بشين و تك تك مسئوليتها و البته ادب و كلاس كارى رو از ايشون ياد بگير و ساير مسائلم كم كم وقت كنم خودم يادت ميدم تا ساعت ٦ امروز سر كارى سعى كن حداكثر استفاده رو ببرى الانم برو و قهوه منو بيار
( چى ؟! من منشى بودم يا آبدارچى؟!)
هنوز در بهت قهوه آوردن بودم كه باز همان نگاه تلخ را روانه كل وجودم كرد
_ از فردا اين مدلى نيا لباس رسمى مناسب محيط كار بپوش اين قدر هم نقاشى و رنگ آميزى روى صورتت لازم نيست
( اگر معين نامدار نبودى كارم لنگ نبود جواب همه اين دستورهايت را با يك لگد ميدادم)
_ باشه
_ باشه نه
_ چى؟
_ چشم
با حرص چشم غليظى گفتم و او هم بى توجه در آخر تاكيد كرد كه قهوه اش تلخ باشد،
يلدا از امروز زندگى را تجربه ميكنى كه حتى در كاب*و*س هم نميدى بنده كسى شدن در قاموسِ چون منى هرگز نميگنجيد و تو معين نامدار چگونه تبر بر دست عزم شكستن اين من را جزم كرده اى…
آن روز فهميدم منشى معين بودن از هر كارى در دنيا سخت تر است رفت و آمد در شركت به حدى بود كه احساس ميكردم سوار اتوب*و*س واحد شده ام شركت قريب به ٣٠٠كارمند داشت و اين امپراطورى توسط غول چراع جادوى زندگى من اداره ميشد قوانين وضع شده توسط همين غول خيلى پيچيده بود مانند
حفظ كردن چند كتاب قطور!!!
تا عصر ديگر معين را نديدم خانم يگانه( مريم يگانه) زن قانونمند و دقيقى بود كه با وسواس خاصى تك تك نكات را به من آموزش ميداد حتى ساعت دقيق رسيدگى به امور شكم اين غول پر خور!!!
آن قدر خسته بودم كه سرم را روى ميز براى كمى استراحت گزاشتم نفهميدم چه طور خوابم برده است
با صداى تلفن روى ميزم وحشت زده از خواب پريدم كد داخلى اتاق معين بود و از خانم يگانه هم خبرى نبود
_ بله؟
همان صداى بم جذاب هميشه كه بايد اعتراف كنم زيبا ترين آوايى بود كه در زندگى ام شنيده بودم
_ خوابى ؟
با دستپاچگى گفتم: نه نه
_ پس ٤٧ دقيقه است سرت روى ميزه چرا؟!
تازه به خودم آمدم و فهميدم تمام اين مدت از طريق دوربين حركاتم را زير نظر داشته است
_ متوجه نشدم خوابم برده
_ من پول مفت ندارم براى خوابيدن كارمندم توى ساعات ادارى خرج كنم ، ١ ساعت اضافه ميمونى جبران شه
و بعد بى معطلى گوشى را قطع كرد و من هرچه فحش بلد بودم در دل خرجش كردم كه حداقل كمى سبك شوم …
پايان قسمت نهم
بسم الله الرحمن الرحيم
(١٠)=>قسمت دهم اين مرد امشب ميميرد
از ساعت ٥ اشكان شروع كرد به تماس گرفتن و من هر بار با هر تماسش جمله معروفش را با خودم مرور كردم
” يك تفريح بود كه تمام شد”
به عمه اطلاع دادم كه نگران نشود و سپس گوشى ام را خاموش كردم تا دوباره با نمايش اسمش روى صفحه گوشى ام به هم نريزم به اندازه كافى خسته و كلافه بودم !!!
ساعت ٧ كه شد احساس كردم آمپر انرژى ام روى صفر آمده است
شركت تقريبا خالى شده بود خانم يگانه هم ١ ساعت پيش من را با كلى برگه براى تايپ تنها گزاشته بود و به خانه رفته بود!!!
معين كه درب اتاقش را باز كرد خوشحال شدم كه بالاخره خودش از كار دست كشيده است و مرخصم ميكند
_ كارات تموم شد؟
_ نه ولى ساعت كارم تموم شد
چشمانش را ريز كرد و يك لبخند مخصوص خودش را تحويلم داد
_ ساعت كارتو من تايين ميكنم ١ ساعت ديگه ميتونى برى
_ چى؟؟؟!!!!! يك ساعت ديگه؟؟!
خيلى ريلكس گفت: كمه؟
_ مگه من آدم آهنى ام ؟
_ ٢ ساعت پس

عصبى بودم در حد انفجار
_ تو چته
_ چند بار بگم تو نه شما
_ آقاى رئيس آقاى شما من حالم خوب نيست سرم داره گيج ميره لطف كن بزار برم خونه بميرم صبح در خدمت گزارى حاضرم
حالت چهره اش عوض شد حس كردم كمى روى صورتم دقيق شد
_ نيم ساعت ديگه تو پاركينگ باش
باز هم بدون شنيدن نظر من خارج شد ، وقت رفتن كه رسيد جلوى در ساختمان شركت به محض اينكه تلفنم را روشن كردم كه به عمه خبر بدهم پيام هاى اشكان پشت سر هم آمد
در پيام آخرش هم شروع كرده بود به تهديد!!!
تهديد ؟! كسى حق نداشت يلداى آن روزها را تهديد كند. !!! قرار پاركينگ با معين را فراموش كردم و با اشكان تماس گرفتم گوشى را كه برداشت هرچه حرص و شكايت از همه زندگى دنيايم داشتم بارش كردم صدايم آنقدر بلند بود كه حس كردم حنجره ام در فشار بدى است آنقدر جيغ ميزدم كه حرفهاى اشكان را اصلا نميشنيدم
وقتى به خودم آمدم تقريبا سر خيابان رسيده بودم و اصلا متوجه نشده بودم گوشى را قطع كردم ساعتم را كه نگاه كردم ٣٠ دقيقه از قرار پاركينگ گذشته بود( واى معين !!!!)
هراسان به سمت شركت ميدويدم كه صداى بوق ممتد يك ماشين مجبورم كرد برگردم يك بى ام و سفيد سمج كه شيشه هايش دودى بود ( اين مزاحم از كجا پيداش شد)
دنبالم آمد و بيشتر بوق زد عصبى برگشتم و فرياد زدم: هوووووى بزغاله الاغِ…
دنبال پيدا كردن حيوان سوم بودم كه باز غول جان مرا شوكه كرد!! خودش پشت فرمان بود اشاره كرد كه سوار شم من هم با شرم از برخوردم سوار شدم و كنارش نشستم
_ كى بود؟
_ كى ؟
_ همون كه باعث اين آبغوره گرفتنت شده
تازه به خودم آمدم كه در حين جيغ و فرياد گريه هم ميكردم سريع خودم را در آينه نگاه كردم رد اشك روى گونه هايم بود و چشمها و بينى ام متورم و سرخ و الان چه جوابى براى معين داشتم ولى دست بردار نبود
_ از شما سوال پرسيدم
_ جز توافق نامه كه امضا كرديم بود؟
_ چى؟
_ دخالت تو شخصى ترين احساساتم

فكر كنم جوابم برايش قانع كننده بود كه نجنگيد و تا رسيدن به خانه سكوت كرد ، وقتى كه رسيديم تشكر كردم و سريع از ماشين پياده شدم كه متوجه شدم در حال پارك كردن ماشينش است
( اى خدا اين خونه زندگى نداره؟! توى خونه فكستنى ما چى ديده كه اين قدر مشتاقه بياد اينجا ؟!)
وقتى كنارم ايستاد پوزخندى زد و گفت: فكر كردى راننده شخصيتم؟ نخير كار داشتم تا اينجا ميومدم گفتم لطف كنم برسونمت
_ شما انگار هر روز خونه ما كار دارى
_ جز توافق نامه بود؟
_ چى؟
_ فضولى تو كار بزرگترت
( اگه تلافى نميكرد حتما خفه ميشد !!!)
_ آخه دوست دارم تو خونه خودم راحت باشم
بعضى وقت ها عجيب نمك نشناس ميشدم بى توجه كليد انداختم و وارد شدم حتى تعارف نزدم و فقط در را باز گزاشتم با خودم فكر كردم اينجا كه ديگر رئيس نيست و خانه خودم است و بايد طبق ميل خودم رفتار كنم !!!
بوى قرمه سبزى مشام يك آدم خسته و گرسنه را بدجور تحريك ميكند و عمه اين را گويا ميدانست بعد از خوش آمد گويى ،نگاه نگرانى به صورتم كرد و وقتى به اتاقم ميرفتم شنيدم كه از نامدار با صداى آرام ميپرسيد: _ گريه كرده چرا؟ اذيتش كردى؟
نامدار هم جواب داد: _ بزار يكم تو خودش باشه حل ميشه نگران نباش
از اين قسمت شعور معين خوشم مى آمد مثل عمه سمج نميشد و به خلوت ديگرى احترام ميگذاشت اين را بعدها خيلى از نزديك ديدم .
صورتم را شستم و لباس راحتى ست خرسى ام را پوشيدم وبا كمك يك سنجاق ستاره شكل سمت بلند موهايم را ازصورتم جمع كردم…
دستانم از بعد از ظهر خيلى مى لرزيد و احساس ميكردم باز افت فشار دارم، از اتاق كه بيرون رفتم عمه با ديدنم گل از گلش شكفت و معين هم لطف نمود و يك نيم نگاه خرج من كرد (حتما لباسم مناسبه كه تذكر نداد )
كنترل تلوزيون كه روشن بود را برداشتم و كانالش را عوض كردم موسيقى راك مورد علاقه ام در حال پخش بود و من شروع به همخوانى كردم عمه هم با كيك و شير موز از من پذيرايى كرد و كنارم نشست و بغلم كر
د( باز جلوى اين غول گنده شروع ميكنه الان)
_ مادر قربونت برم الهى كه سر كار رفتى خسته شدى
معين چشم غره اى رفت و عمه سريع حرفش را عوض كرد
_ يلدا ميگم اين خونه خيلى درب و داغونه ها مگه نه؟
معين سر پايين انداخته بود و باز غرق لب تابش بود
_ آره عمه عين خودته
و بعد با صداى بلندى خنديدم
_ از دست تو وروجك ، ميگم بهتره عوضش كنيم
_ هنوز كه سر سال نشده واسا يه كاريش ميكنيم كرايه هم احتمالا امسال زياد كنه
_ خوب منم همينو ميگم ديگه شما هم كه كار خوب دارى ميتونيم يه جا بهتر كرايه كنيم
_ ميشه بعدا حرفشو بزنيم
دوست نداشتم در مقابل معين چنين بحث هايى بكنيم
عمه قبول كرد و دستم را ميان دستانش گرفت و باز نگرانى هايش شروع شد
_ واى چرا اين قدر يخى
_ نميدونم از بعد از ظهر دستام ميلرزه

چند ثانيه بعد مچ دستم در بين دستان پهن و مردانه معين بود كه در حال گرفتن نبضم بود بى صدا در چشمانم خيره شد و با انگشت چشمم را به سمت پايين كشيد و باز موشكافانه در چشمم خيره شد
_ پرى ما داروهاشو درست مصرف ميكنه
عمه كه سرتاسر تشويش و نگرانى بود پاسخ داد:
_ بله آقا فقط آمپولاشه كه خودتون گفتين هفته اى يكى اوليشم زدين تو سرمش
سرم را برگرداندم و بى توجه شير موزم را نوشيدم
_ من حالم خوبه نگران نباشين
صدايش كه سعى كرده بود در حد ممكن پايين بياورد در سرم پيچيد
_ نگران تو نيستم نگران ٥٠٠ ميليون سفتتم و شركتم كه يك كارمند مريض بازدهى كمترى داره و اين يعنى ضرر شركت من
( غول پول دوست مادى )
بعد به عمه فرمان داد كه داروهايم را بياورد در همين حين هم تلوزيون را خاموش كرد و دست مرا گرفت و به سمت اتاقم هدايت كرد ، من با همه زور و قدرتم در برابر اين گوريل مثل يك موش ناتوان بودم
_ من نه شركت نه اينجا از دست تو نميتونم نفس راحت بكشما
_ تو نه شما ، كى ياد ميگيرى با بزرگترت درست حرف بزنى
با لحن تمسخر آميزى گفتم_ چشم رئيس
و بعد شروع به خنديدن كردم
_ مدل خنديدنت اصلا در شان يك خانم نيست
( يكى نيست بگه به تو چه آخه؟!!)
عمه با كيسه داروها كه وارد شد معين دست از نصيحت برداشت و مشغول كاويدن داروى مورد نظر شد و روبه من گفت: لطفا دراز بكش
( لطفا ؟! اوه اوه چه مودب شده)
با ديدن سرنگى كه از پلاستيكش خارج ميكرد سريع گفتم
_ من آمپول نميزنم
خيلى ريلكس گفت : _ ميزنى
_ نخير نميزنم من عضلاتم به خاطر ورزش خيلى قوى و سفته اذيت ميشم سخته واسم
اين بار نوبت خنديدن او بود
_ ميترسى؟

باز توانست مرا عصبى كند و لذت ببرد رو به عمه عاجزانه گفتم
_ عمه بهش بگو من آمپول نميزنم بگو ديگه
اجازه نداد عمه حرفى بزند و سريع گفت
_ پرى ما جان شما بيرون باش لطفا من خودم با اين ترسو كنار ميام
عمه هم مثل هميشه اطاعت امر كرد و بلافاصله معين در را بست
واقعيت بيشتر از درد ،
از اينكه معين آمپول را بزند بيشتر ميترسيدم و خجالت ميكشيدم در حالى كه مايع داخل آمپول را با سرنگ بيرون ميكشيد باز تذكر داد
_ هنوز كه واسادى دارى منو نگاه ميكنى ، اگه اينا نقشه جديدته كه به خاطر ضعف و مريضى چند روز سر كار نياى كاملا در اشتباهى و يعنى دارى ميزنى زير توافق
( اى بابا عجب گيرى كردما )
به ناچار با خجالت دراز كشيدم و سرم را در بالشتم فرو كردم حس كردم ضربان قلبم در حال انفجار است زير چشمى معين را پاييدم كه چند ضربه به سرنگ زد و فشارش داد تا هوايش خالى شود. ديگر قدرت نگاه كردن نداشتم سرم را به حدى در بالشت فشردم كه شرم و نگرانى را در صورتم نبيند ، كنارم روى تخت نشست و گوشه اى از شلوار و لباس زيرم را كمى پايين كشيد پنبه الكلى يخ را كه روى پوستم كشيد استرسم هزار برابر شد ولى خبرى از تزريق نبود انگشتش را با قدرت روى همان نقطه كه پنبه كشيده بود فشار داد و آخم بلند شد
_ شل كن اينجورى نميشه
ناخودآگاه عضلاتم را فشره كرده بودم از بچه گى قبل آمپول اين موضوع به سراغم مى آمد
معلوم بود كلافه شده است پوف بلندى كشيد و گفت: _ باشه نميزنم
خيالم راحت شد و نفس عميقى كشيدم خواستم بلند شوم كه با دستش سرم را به جاى اولش برگرداند و در آنى حس كردم يك شمشير دو سر وارد عضله ام شده است چنان سوختم كه جيغ كشيدم
_ تكون نخور همينجورى بمون الان تموم ميشه
(مثل يه بچه گولم زد خاك تو سرت يلدا)

سوزن را كه بيرون كشيد باز هم درد كشيدم
( خدا لعنتت كنه معين به خر هم اينجورى آمپولو با بى رحمى نميزنن)
پنبه را روى جاى سوزن فشار داد و شلوارم را بالا كشيد
_ يك ربع بلند نشو از جات و دراز بكش تا دردت كمتر شه
از اتاق كه بيرون رفت بالشت را به در بسته اتاقم پرت كردم و با صداى بلند گفتم
_ اميدوارم بميرى بمييييييييرى
با صداى عمه كه نوازشم ميكرد كه وقت شام شده است بيدار شدم خسته گفتم
_ بزار بخوابم اشتهام كور شده سيرم آمپول ميل كردم
عمه گونه ام را ب*و*سيد و گفت: _ ببين رنگ و رو گرفتى حالت بهتر شده دخترم
_ عمه نميخورم بريد با هم بخوريد
واقعیت از رويارويى با معين خيلى شرم داشتم
_ آقا همون موقع رفت منم تنها بدون تو غذا از گلوم پايين نميره
با شنيدن اين جمله خوشحال شدم و بعد با خودم فكر كردم شايد حسم را درك كرده كه رفته است…
يك هفته از شروع كارم در شركت ميگذشت فشار و استرس كارى ام بالا بود احساس ميكردم وظايفم فراى يك منشى بود و تحت آموزش هاى فشرده براى امور داخلى مهم و كاربردى شركت بودم معين هم سرش خيلى شلوغ بود ولى اين مانع گير دادن هاى پياپى اش به من نميشد
چند بار در مقابل همه كارمندها توبيخم كرده بود و يكبار هم چنان سرم فرياد زد كه از شرم روى آمدن به شركت و روبه رو شدن با سايرين را نداشتم البته رفتارش با ديگران هم بهتر ازمن نبود كم كم متوجه شدم كه چندين نفر از اعضاى خاندانش در شركت مشغولند از جمله عماد كه پسر عمويش بود پسرى حدودا ٢٧ ساله آرام و سربه زير و البته كمى افسرده نگاه غمزده اى داشت آن قدر كم حرف بود كه دلت نميخواست با او هم كلام شوى …
بعد از تماس آن روز ديگر خبرى از اشكان نبود و افى هم قرار بود آخر هفته به تهران برگردد
آن روز هم معين چند جلسه مهم داخلى و خارجى داشت
طبق برنامه بعد از نهار دم نوش گل گاو زبان با نبات زعفرانى اش را آماده كردم و به اطاق بردم سرش خيلى شلوغ بود مدام پنجه لاى موهايش ميكشيد همينطور كه صورت جلسه صبح را كه من نوشته بودم ميخواند از من خواست نباتش را هم بزنم تا حل شود در دل گفتم
( رسما كنيز آقا شدم)
_ دختر !!!
واى اين آدم انگار از اسم آدمها متنفر بود !!! هميشه همينطور صدايم ميكرد
_ بله رئيس
من هم طبق روال و قانون كل شركت رئيس خطابش ميكردم
_ صورت جلسه ات كاستى زياد داره قبل امضا متوجه شدم اما جلوى اعضا نخواستم تدكر بدم دقتتو ببر بالا جلسه ساعت ٤ وزارت هم لازم نيست با اين سر و وضعت بياى ميتونى برى خونه و كاراتو خونه انجام بدى
( من كه لباس رسمى تن كردم !!! اين آدم هميشه از سر و شكل من ايراد ميگيره)

_ نميام ولى ميمونم شركت كارامو همينجا انجام ميدم تا فردا بايد طرح توجيحى مهندش شمسو تايپ كنم
_ منشى خودش كجاست؟
_ پاش شكسته مرخصيه
_ نامه واسه امور مالى بزن علاوه بر حقوق اين ماهش مبلغ دوبرابر حقوقشم واريز كنن
( به به معين مهربون حتما ازين دختره خوشش مياد آخه قيافه ام نداره دختره كه)
درگير افكار مسخره ام بودم كه گفت
_ نشنيدم
به خودم آمدم
_ بله چشم رئيس
( عقده چشم شنيدن داره ٣٠٠ نفر روزى٦٠ بار بهش ميگن چشم باز هم سير نميشه )
قصد خروج از اتاق را كردم كه باز شروع كرد
_ اجازه دادم برى؟
بى حوصله سرجايم ايستادم و برگشتم
_ كار ديگه اى هست
_ برو خونه ١ ساعت ديگه ، واسه كارا فرداتم يك كارى خودم ميكنم
( رگ مهربونيش گل كرده؟!)
_ چشممممم رئيس
و من هنوز نفهميدم در لحظه اى چه طور ليوان دمنوش داغ را بالا كشيد؟!! انگار براى شكمش به سد كرج يك كانال زده بود كه با وجود آنهمه خوردن نميتركيد!!!

اولين روز كارى بود كه زود به خانه برميگشتم ه*و*س كردم سر راه يكم خريد كنم هميشه برايم خريد لاك و لوازم آرايش لذت بخش ترين قسمت خريد بود لاك جيگرى ماتى كه دوست داشتم همراه رژ لب همان رنگ خريدم ، وقتش رسيده بود كه به زندگى عادى برگردم و يكم به خودم بها بدهم با افى تماس كردم دلم برايش تنگ شده بود وقتى گوشى را برداشت حس كردم صداى او هم ديگر غم ندارد شايد دوره نقاهت جدايى از آرمين را طى كرده بود ولى من هنوز هم گاهى سرگيجه شديد و لرزش داشتم
_ سلااام يلداى بى معرفت عوضى
_ سلام كپل خودم كى نعشتو جمع ميكنى بياى تهران بابا
_ اس دادم كه گفتم آخر هفته ميام بريم يكم دود خورى تهران بزرگ البته اگه نامدار جون جونيم مرخصى بده
_ اوهوك كى شد جون جونى
_ همون موقع ها كه تو رو به موت بودى اصلا من به عشق اين يارو اومدم آرمينو لو دادم
_ نكبت يعنى به خاطر من نبود؟!
_ خخخخ چرا بابا من وقتى فهميدم سريع اومدم پته اشو رو آب دادم اينا رو ولش كن از بچه ها چه خبر دانشگاه هفته ديگه شروع ميشه؟
_ از هيچ كس خبر ندارم سرم خيلى شلوغ بود دانشگاه هم دوهفته اى طول ميكشه اولش طق و لقه ديگه
_ بيست و هفتم يك مهمونى تپل دعوتم مياى
_ از بعد تولد نحست حالم از مهمونى به هم ميخوره
_ ايش تو بيا بابا حالت جا مياد قول قول
صحبت كردن با افى هميشه باعث ميشد بيخودى احساس سرخوشى كنم و دوباره دلم براى يلداى عياش تنگ شود زيادى دختر خوبى شده بودم و اين برايم خوب نبود…
وقتى به خانه رسيدم عمه خوشحال و شاداب خبر داد كه معين يك لب تاب برايم فرستاده است با ديدنش شوكه شدم دقيقا مدل مال خودش بود بهترين مارك و بالاترين مدل فقط رنگش با هم فرق داشت ،
متوجه يك ياد داشت روى جعبه اش شدم
” هديه حسابش نكن ابزار كاريه براى بازدهى بيشتر شركت”
( خاك تو سر چندشت حالا انگار من داشتم از عقده كادو گرفتن از تو ميمردم آخه)

سعى كردم كارهاى فردا را به بهترين نحو انجام دهم بعد از ديدن فيلم مورد علاقه ام ( گ*ن*ا*ه اصلى) كه تقريبا حداقل هفته اى يكبار ميديمش و هربار بيشتر عاشق آنتونيو باندراس ميشدم تصميم گرفتم بخوابم
صبح با ان
رژى تر از روزهاى قبل بيدار شدم و دوش گرفتم كت زرشكى ام را تن كردم و شال نخى مشكى پهنم را سر كردم كه به مدل موهاى آراسته ام كه به سمت بالا حالت دار شده بود عجيب مى آمد لاك و رژ جيگرى هم واقعا جيگرم كرده بود ، كفش هاى ورنى مشكى پاشنه بلندم را هم پا كردم و به محض رفتن در خيابان مزاحمت ها آغاز شد از جنوب شهر تا شمال شهر همه نوع بودن از موتورى تا مدل بالاترين ماشين !!! پير و جوان
و من باز به خاطر آوردم به لطف داشتن مادرى چون آذر حالم به ميخورد از تمام ه*و*س هاى يك مرد!!!
شركت زياد شلوغ نبود معين هم طبق روال هر روز ساعت ١١ زودتر نرسيد در دلم چه قدر بد و بيراه نثارش ميكردم كه راحت تا اين ساعت ميخوابد و ما را مجبور ميكند خروس خوان اينجا باشيم !!!
با ديدن من يك لحظه مكث كرد و ابرو در هم كشيد سعى كرد جلوى كارمندان ديگر اين بار خود دار باشد
_ قهوه امو بيار
حس كردم كه تيپ امروزم به مزاقش خوش نيامده است وقتى وارد اتاقش شدم حدسم به يقين تبديل شد
_ اينجا رو اشتباه گرفتى دختر بساط مشترى جمع كردنتو از شركت من جمع كن
_ من فقط…
اجازه نداد حرف بزنم و خودش جمله ام را طبق ميل خودش كامل كرد
_ تو فقط غلط اضافه كردى مگه نه؟
كم كم نزديكم شد و بادست چپش بازويم را گرفت و نزديك خودش كرد و چه قدر قدرتم به ضعف تبديل ميشد در چنگال اين مرد!!!
قدرت دستش زياد بود و از درد بازويم به سختى نفس ميكشيدم با شصت دست ديگرش در يك حركت با فشار و حرص زياد رژم را پاك كرد تحقير شده بودم و اين دفعه اولش نبود !!
بعد هولم داد و رهايم كرد به سختى تعادلم را حفظ كردم كه زمين نيوفتم بغضم عميق تر شده بود اينبار علاوه بر دستانم پاهايم هم ميلرزيد و چه قدر متنفر بودم از اين يلداى ضعيف و تو سرى خور !!!
( تلافى ميكنم معين نامدار يك روز همه تحقير هايت را سرت آوار ميكنم..)
روبه پنجره و پشت به من ايستاده بود و با كفشش روى سنگفرش اتاق ضرب گرفته
بود عصبى بودو اين كاملا مشخص بود!!!
بعد از چند دقيقه سكوت كه سعى كرد بر اعصابش مسلط شود ، خيره نگاهم كرد كه نگاهش از هزار فحش بدتر بود
_ ميرى خونه امروز ريختنو نميخوام ببينم كل پاور پوينت جلسه آخر ماه هم تا فردا آماده ميكنى
( اين غير ممكنه ١٠٠ صفحه اسلايد ساختن حداقل كار يك هفته بود)
با ترس گفتم : رئيس تا فردا محاله بشه
پوزخندى زد و باز بدبختى ام را ياد آور شد
_ اگه نشه فردا همه قرار دادمو باهات فسخ ميكنم اينو مطمئن باش
آن قدر جدى و محكم گفت كه مطمئن بودم اين كار را خواهد كرد ،رمان 

 

 

3.1/5 - (7 امتیاز)

Check Also

رمان بهار پارت ۳

خودمو منقبض کردم و قبل از اینکه دیر بشه نالیدم: _ تورخدا استاد، تورخدا! _ …

One comment

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.